رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام اثر : آدم های توخالی

نویسنده : _HaStI_ کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه - اجتماعی

خلاصه : برخی آدم ها مهربانند ولیکن راه ابراز این مهر در دل را نمی دانند ؛ بعضی دیگر دلشان سیاه و تار است ولی خود را خوب جلوه می دهند و اندک اندک با مهر غیر واقعی جلو می آیند مانند گرگ های نفرت انگیز در جامه ی گوسفندانی دوست داشتنی .

سخن نویسنده : یه تشکر ویژه از دوستای عزیزی که رمان رو می خونن دارم و دوست دارم بگم که اگه نظر هاشون رو برای من در خصوصی بفرستن خیلی ممنون میشم . من ازتون نقد نمی خوام فقط یه کلمه " خوبه " یا " بده " .  

  • تشکر 43
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
ویرایش شده در توسط _HaStI_
  • تشکر 23

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

* پارت اول *

تبسم 

بادستانی لرزان چشمان ملتهب و اشکی ام را پاک می کنم ؛ گریه دارد این زندگی سخت ؛ این روز های پر تنش ! به راستی سخت است عزیزترین هستی ات دم از جبران زند آن هم جبران چه ؟ مهروعشق مادری ؟ مگر نمی گویند مادران بی هیچ چشم داشتی مادرانه خرج می کنند ؟ مگر جز این است که جانشان را برای فرزندانشان فدا می کنند ؟ اکنون چه شده ؟ چرا باید به جای دردودل با محرم راز هایم در کنجی خلوت اشک بریزم ودردها را در دل بی پناهم تلنبار کنم ؟ زمانی که برای آرامش و آسایش تک خواهر و مادرعزیزجانم از خرید نیازهای ضروری سر باز می زدم ، وقتی  با کفش های کهنه و فرسوده دربرف قدم زده و چند روز درد پاهایم را به جان می خریدم ، کجا بود این عزیز جان ؟ کجا بود زمانی که با دستان رنجور پاک می کردم زمین خانه های اعیان نشین تهران را ؟ آیا حق درخواست چنین چیزی را دارد ؟ آیا می تواند با بی رحمی تمام ، همه ی عقایدم را ویران کند ؟ می تواند عشقی که گرما بخش دل خسته ام است را از بین برد ؟

دستی به پیشانی می کشم و از جای بر می خیزم ؛ نگاهم در اتاق نه متری چرخ می خورد به دنبال سویی شرت کرم رنگم ؛ شاید این روز های سرد زندگی را برایم چنان آتشی فروزان گرم و لذت بخش کند! روی زمین کنار کمد قهوه ای لباس هایم پیدایش می کنم . پس از برداشتن سویی شرت بی توجه به قبوض آب و برق و ... که روی زمین پخش هستند و دهان کجی می کنند در اتاق را باز کرده راه حیاط کوچک خانه را برای دریافت قسمت کمی آرامش در پیش می گیرم . 

به ماهی می نگرم که تابان تر از همیشه در آسمان ، استوار ایستاده و لبخند می زند به من نا امیدتر از شب های قبل !

ماه هم پشتوانه ای دارد که چنین می درخشد ؛ قطعا اگر خورشید نبود او هم مانند من با دلی تاریک به آسمان چشم می دوخت و زیر لب می گفت : ای کاش من هم ...

***

  • تشکر 23

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 *پارت دوم *

دانای کل

دو روز قبل :

از روی زمین به آرامی برخاست . دور تا دور اتاق چرخی زد ؛ در اتاق جز کمدی برای نگاه داری اندک وسایل ، فرشی کوچک و گلدار قدیمی که تنها مقداری ازکف اتاق را در بر می گرفت ، هیچ نداشت . 

دستگیره ی در را به آرامی فشرد تا از استرسش کاسته شود ، نفس عمیقی کشید و دررا گشود . نیم نگاهی به خانه ی نقلی شان کرد تا از نبود مادر و پری در راهروی باریک مطمئن شود . آهسته و پیوسته به سمت آشپزخانه قدم برداشت .

به سراغ یخچال رفت و بطری زرد رنگ آب را خارج کرد . لیوان بزرگی را لبالب پرآب کرد و جرعه جرعه نوشید این مایع زلال حیات را .

نگاهش را سمت اجاق گاز سوق داد  تا رسید به قابلمه ی سورمه ای رنگ غذا ! با کمی شادی در قابلمه را برداشت اما آنچه دید که انتظار نداشت ، قابلمه خالی از غذا بود . دو قدم از گاز فاصله گرفت و با نگاهی اشک آلود زیر لب زمزمه کرد : حتی تو نظرت انقدری ارزش نداشتم که برام غذا بذاری ؟ 

سرش را به سمت سقف گرفت و چندین بار پلک زد تا نریزند این قطره های مرواریدی شکل که دنیایی ارزششان است .

برای بار دوم در یخچال را گشود . همه ی وسایل موجود را از نظر گذراند تا رسید به تخم مرغ و گوجه . تصمیم گرفت املت معروفش را بپزد پس ماهیتابه را روی شعله قرار داد و بعد از ریختن کمی روغن ، گوجه ها و تخم مرغ ها را درون تابه ریخت . پس از پخت غذا ، سفره ای پهن کرد و کنارش نشست . بسم اللهی زیر لب گفت و شروع به خوردن کرد ؛ همانگونه که لقمه ی درون دهانش را به آرامی می جوید تمام آشپزخانه را از نظر گذراند. آشپزخانه ای که شامل یک یخچال کوچک ، اجاق گاز و ماشین لباسشویی قدیمی بود . کابینت های سفید رنگی که به لطف خاتون از تمیزی می درخشیدند ، زینت بخش این مکان محقر شده بود.

بعد از اتمام غذا سفره را جمع و برای شستن ظروف کثیف اقدام کرد. کنار ظرفشویی ایستاد و نگاهش را دوخت به ظروفی که چند ساعت پیش ، شاهد طعم غذایی بوده اند که دخترک از آن محروم مانده است .   

 
  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

*پارت سوم *

ناخودآگاه پلک روی هم گذاشت و مزه ی دلچسب غذا را با جان و دل به یاد آورده زمزمه کرد : چقدر خوشمزه است این ..

قبل از اتمام جمله ، صدای قدم هایی  توجهش را جلب کرد . چشم گشود و نگاه دوخت به فردی که روزی مهربان ترین مهربان دنیایش بود . 

خاتون بی توجه به مادرانه هایی که سهم دخترک بی پناه هستند و مدتی است زیر خاک دفن شده اند ٬ با لحنی خشک گفت : امروزم نتونستی کاری کنی ؟

آب دهانش را قورت داده با نگاهی که قفل چشمان مادرش بود گفت : نه اما به خدا فردا ...

دست خاتون که به نشانه ی سکوت بالا رفت تبسم سر به زیر انداخت و سکوت پیشه کرد.

خاتون : دختره ی خیره سر فکر کردی داری چه غلطی می کنی ؟؟ جواب اون همه عشقی که خرجت کردم اینه ؟ اینه جواب اون شبا که به پات بیدار موندم  ؟

سر بالا آورد و صامت چشم دوخت به مادر که با حرص و صدای بلند جملات را ادا می کرد .

خاتون سری به معنای تاسف تکان داد و آهسته تر از ثانیه های پیش گفت : نه ... مثل این که حالیت نمی شه تو . بذار یه جور دیگه بگم تا تو نفهم حالیت شه !

نفس عمیقی کشید و ادامه داد : به حرمت اون شیری که دادم بهت و تو هم خوردی باید این کار رو بکنی ... حتی اگه شده برای خوشبختی پریای من بدبختم بشی باید جبران کنی همه اون محبتایی که تا حالا بهت کردم ٬ باید اون عشقی که سهم پریا بود و به پای تو ریختمو براش جبران کنی واگرنه نمی گذرم ازت ... به عنوان یه مادر حلالت نمی کنم ... نفرینم تا آخر عمر باهات می مونه .

قطرات اشک چونان سیل از قهوه ای چشمانش بر روی گونه های اناری اش سرازیر می شدند . همانگونه که در سیاهی چشمان خاتون غرق بود گفت : اما ... اما تو مادر منم ...

خاتون میان سخن دخترک چشم هایش را بست و گفت : تو هم بچمی درست ! تو رو هم دوست دارم اینم درست ! اما اگه تو هم جای پریماه بودی همین رفتارو با پری می کردم . شما خواهرید وظیفه تونه پشت هم باشید تا ته دنیا . 

در دل پوزخندی غمناک به این دوست داشتن های مادرانه که خاتون به زبان می آورد زد . مگر می شود این مادر ٬ تبسم و پریماه عزیز جانش را به یک اندازه دوست بدارد ؟ 

با بی میلی سری تکان داد و با صرف نظر از شستن ظروف به اتاق بازگشت . 

تقدیم به همه ی کسانی که رمانمو دوست دارند.

  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

*پارت چهارم *

باصدای اذان که از گلدسته های مسجد محل به گوش می رسید چشم گشود . پس از مدتی کوتاه از جای برخاست . رخت خوابش را درون کمد قرار داد . گیسوان مشکی رنگش را که شانه زد ٬ لباسی مناسب به تن کرد و از اتاق خارج شد . مانند روز های دیگر سفره ی صبحانه را چید و صامت کنارش نشست تا خاتون و پری هم بیدار شوند . مانند قراردادی نانوشته بود که درخترک هر روز صبح ٬ زودتر از دیگر اعضای خانواده از خواب برخاسته و سفره ی صبحانه را بچیند . 

- سلام ؛ صبح بخیر 

نگاهش را از سفره گرفت و چشم دوخت به چهره ی  خواهر عزیزش . دستی به چشمانش کشید و گفت : سلام صبح تو هم بخیر. تا برات چای می ریزم  برو یه آبی به دست و روت بزن. 

پری سری تکان داد و به سمت در قهوه ای رنگ به حرکت درآمد .

خانه شان قدیمی ساز و شامل دو اتاق کوچک می شد . یک اتاق برای تبسم و دیگری برای مادر و خواهرش . اتاق تبسم به وسیله ی راهروی باریکی به آشپزخانه راه پیدا می کرد و اتاق دیگر مجاور آن قرار داشت . در کنار آشپزخانه هم دری وجود داشت که به اتاق پذیرایی باز می شد . 

با نشستن پری کنار سفره  ٬ تبسم سکوت را شکست و گفت : از دانشگاه چه خبر ؟ همانگونه که چای را به لب نزدیک می کرد جواب سوال تبسم را داد : خوبه .

لقمه ای از کره و مربا درست کرد و به سمت پری گرفت ؛ همزمان پرسید : از سینا چه خبر ؟

با شنیدن این سوال چای در گلویش پرید او را به سرفه انداخت . تبسم همانگونه که با کف دست به آرامی پشت کمر پریماه می نواخت لبخندی به لب آورد و در دل گفت : خدایا شکرت که انقدر دوسش داره !

کمی بعد خاتون هم به جمعشان پیوست و در کنار هم به خوردن مشغول شدند .

خاتون همانگونه که لقمه ی پنیر را می جوید گفت : پریماه امروز می خوای جایی بری که زود بیدار شدی؟

پری : آره قراره برم کتابفروشی .

تبسم : برای چی ؟ این موقع صبح ؟

پریماه لیوانش را روی سفره گذاشت ٬ نگاه تیزش را به سمت دخترک روانه کردوبا اخم گفت : بچه نیستم که برای رفت و آمدام بهت جواب پس بدم .

تبسم : اما ...

قبل از آنکه کلامی از دهانش خارج شود ٬ خاتون گفت : تبسم وقتی نمی خواد بگه چی کارش داری ؟

تبسم : خوب من ...

خاتون کمی صدایش را از حالت عادی بلند تر کرد و گفت : گفتم بسه دیگه !   

  • تشکر 16

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

*پارت پنجم *

بعد از گرفتن دوشی نه چندان طولانی ٬ لباس هایش را پوشید و از اتاق خارج شد . همانگونه که به سمت در ورودی خانه قدم برمی داشت صدایش را طوری بلند کرد که اهل خانه بشنوند : مامان ، پری من رفتم . اگه چیزی خواستید زنگ بزنید .

خاتون کفگیر به دست خود را به تبسم که درحال پوشیدن کفش هایش بود ، رساند . چشمانش را کمی جمع کرد طوری که انگار در گفتن چیزی دو دل است . تبسم که چشمان مادرش را از نظر گذراند گفت : مامان اگه چیزی می خوای بگی خوب بگو .

خاتون : تبسم ..من

تبسم : بگو مامان می شنوم .

گوشه ی پیراهنش را به سمت چشمانی که به ظاهر خیس شده بودند رساند و باصدایی که می دانست تبسم را تحت تاثیر قرار می دهد گفت : توروخدا امروز یه کاری بکن . این بچه از غم و غصه داره پرپر می شه .

انگشت اشاره اش را روی گیج گاهش قرار داد و درجواب مادر گفت : مامان میگی چی کار کنم ؟! خودت می بینی چقدر زجر می کشم . فقط یکم فرصت بده من همه چی رو درست می کنم .

خاتون : خب مادر چرا انقدر خودتو اذیت می کنی ؟ بیا و یه کاری کن .

تبسم موشکافانه پرسید :  چی کار ؟

خاتون : یه سر به خونواده پدرت بزن من مطمئنم بهمون کمک می کنن علاوه بر اون خیلی تو رو دوست دارن زشته بعد این همه سال احوالی ازشون نگیری .

تبسم : مامان تو رو خدا دیگه اسمشونو جلوم نیار تو که می دونی حتی نمی خوام از دو کیلومتری شون رد بشم ما نه نیازی به خودشون داریم نه نیازی به پولشون.

خاتون در دل به افکار تبسم پوزخندی زد و با خود گفت : دختره ی کله شق من تو رو آدم نکنم که اسمم خاتون نیست .  

***

محل کارش آنچنان از خانه دور نبود و می توانست با اتوبوس هم به آنجا برود اما باید قسمتی از راه را تا ایستگاه اتوبوس پیاده روی می کرد . در کوچه پس کوچه ها قدم می زد و به این می اندیشید که چگونه به جنگ میان دل و عقلش پایان دهد . عقلش می گفت به دیدار خانواده ی پدرش برود و از آنان درخواست کمک کند اما قلبش بر مخالفت با عقلش پافشاری می کرد و این اجازه را به او نمی داد . 

همچنان غرق فکر بود که صدای پچ پچ ضعیفی توجه اش را جلب کرد . به سمت صدا بازگشت اما هیچ ندید ...

   

 

ازهمه ی همهی افرادی که رمانم رو دنبال می کنند متشکرم و متاسفم که این پست کمی دیر شد.

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 *پارت ششم *

کمی جلو رفت . میان شکاف بین دیوار های دو خانه سایه ای دید . با هر قدم که به جلو بر می داشت صدا ها واضح تر به گوش می رسید . 

- آخه چرا ؟ مگه چی کار کردم ؟ من می دونم که تو از اولم منو دوست نداشتی فقط برای مدتی من عاشقو به بازی گرفتی .

- نه .. نه به خدا این طور نیست منم تو رو دوست دارم ؛ خیلی زیاد ! شرایطی که شما گذاشتید برای ما سنگینه . فقط .. فقط یه هفته صبر کن بعد من مال تو می شم .

آنقدر جلو رفت تا به صورت دقیق نظاره گر صحنه ی روبه رو باشد . مگر می شد ؟ تک خواهرش آنجا چه می کرد ؟  میان بازوان مردی غریبه ٬ در آغوش فردی نامحرم ؟ در خانواده ای بزرگ شده بود که رابطه با مردان غریبه را منع می کرد ؛ لمس نا محرم را عیب می دانست .  حال این دخترک گستاخ تمام عقاید تبسم و مادرش را زیر پا گذاشته بود . قطعا در چنین شرایطی نمی نشست و به پری که در حال بر باد دادن آبروشان بود چشم بدوزد .

بی هیچ فکری رو به آن دو که در نگاه هم غرق بودن با صدای نسبتا بلندی  گفت : دارید چه غلطی می کنید ؟

پسر سریع از پری جدا شد . پریماه دستی به گونه های سرخ شده اش که رد اشک روی آن آشکار بود کشید ؛ لب پایینش را زیر دندان برد و سر به زیر انداخت .

پسر آرام زمزمه کرد : ما فقط ... 

***

- تو احمق این روزا چی کار می کنی ؟  هیچ معلوم هست ؟

پری : مگه چی کار کردم ؟ این که شوهر آیندمو بغل کنم عیبه ؟ عیبه که باهاش دردودل کنم ؟

نفس عمیقی کشید تا از خشمش کاسته شود . در جواب پری با پوزخند گفت : آره عیبه ... این شوهر آینده ی شما محرمتونه که اینجوری تو بغلش لم داده بودی ؟ 

پری : آخه نفهم دیگه کی به این چیزا فکر می کنه ؟ محرم نا محرمو بزار در کوزه آبشو بخور . عقایدت مال دوره دقیاسه .

خاتون که تا کنون مسکوت آنجا ایستاده  و به دادوهوار دو خواهر گوش سپرده بود ، چشم غره ی ریزی به پری رفت و لیوان آبی سمت تبسم گرفت . با آرامش همیشگی اش رو به تبسم گفت : بسه دیگه یه خبطی کرده حالا هم به غلط کردم افتاده .  

همانگونه که لیوان را به لب های خوشکیده اش نزدیک می کرد گفت :اگه خانم براش آبروی خودش مهم نیست یکم حداقل یکم به فکر آبروی ما باشه . ما آبرومونو از سر کوچه نیاوردیم که اینجوره به بادش بده .

 

 

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 * پارت هفتم *

پری که از عصبانیت به مرز جنون رسیده بود گفت : تو غلط اضافی می کنی اینجور با من حرف می زنی . تو غلط کردی اومدی اونجا . تو هیچ حقی نداری که منو از عشقم جدا کنی.

خاتون مداخله کرد : پری با خواهر بزرگ ترت درست حرف بزن .

تبسم لیوان به دست نزدیک پری شد و با اخم گفت : نه مامان وایسا ببینم الان چی گفت ؟ گفت غلط کردم که چی ؟ گفت چه حقی ندارم ؟ 

دستی به گیج گاهش کشید و مانند آتشفشان فوران کرد : پری داری از حدت می گذری . من اشتباهی نکردم اما تو غلط اضافی می کنی بری تو بغل مرد غریبه جلون بدی . گفتم یه هفته صبر کن تا برسونمت بهش اون موقع هر کاری دوست داشتی بکن اما حالا حق دیدنشو نداری . گفتم یا نه ؟ د لعنتی گفتم یا نه ؟

اشک های پریماه یکی پس از دیگری روی گونه های گندم گونش سرازیر می شد و دل خاتون و پری را به ناله وا می داشت . تبسم که تحمل گریه ی عزیزجانش را نداشت دستی روی شانه ی پری کشید و گفت : پری کارت اشتباه بود نباید می رفتی اونجا ما جلو دروهمسایه آبرو داریم .

با حرف تبسم دوباره به جلد عصبانی خود برگشت ، از حرص لیوانی که در دستان تبسم جا خشک کرده بود را گرفته و به دیوار مقابلش کوباند . 

نفس نفس زنان گفت : خفه شو  تبسم خفه شو . خستم کردی ! همش حرفای تکراری همش قولای الکی ! مگه نگفتی یه هفته ای جور می کنی اون لعنتی رو ؟ پس چی شد ؟ چی شد قولت ؟ الان ده روزه دارم اون بدبختا رو علاف خودم می کنم . 

خاتون خواست چیزی بگوید که دخترک چشم از تکه های لیوان گرفت و نگاهش را به صورت گرد پری دوخت . زیرلب گفت : خب من چی کار کنم ؟ چطور جور کنم ؟

پری : از خونواده بابات بگیر . بعد مرگ اون بابای بی همه چیزت تو هم حداقل باید به یه پولی برسی .

خاتون : راست میگه دخترم به خدا این درست ترین کاره تو این وضعیت . تو از مال و منال بابات سهم داری .

پری : البته اگه اون هر*زه ...

قبل از اتمام حرفش دست تبسم با شدت هر چه تمام تر روی صورتش فرود آمد .

صدای نه گفتن خاتون با ریختن اشکی از گوشه ی چشم قهوه ای دخترک یکی شد .

تبسم : تو غلط می کنی به اون میگی هر*زه . هر*زه تویی که برای اون پسره ی پاپتی جلو خونوادت می ایستی . 

به پری که در آغوش خاتون اشک می ریخت پشت کرد و اولین قدم را به سمت اتاقش برداشت . پایش را برای برداشتن قدمی دیگر از روی زمین بلند کرد که با صدای آهسته ی خاتون بی حرکت ایستاد : شیرمو حلالت نمی کنم ... به خدا قسم اگه بخوای پریمامو اینجوری عذاب بدی ازت نمی گذرم .

بی توجه به حرف های مادرش قدمی دیگر برداشت که خاتون ادامه داد : باید جبران کنی ! 

به سمت خاتون برگشت ؛ همراه بهت و تعجب گفت : چی ؟

 

 
  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

* پارت هشتم *

خاتون : باید تموم اون شب زنده داریامو جبران کنی . اون همه سختی که برای بزرگ کردنت به جون خریدمو . همه ی اون بدبختیارو .

بی توجه به حرف مادر  وارد اتاقش شد و در را با شتاب بست .

همانگونه که به در تکیه داده بود ، دستش را با غم روی قلب نا آرامش قرار داد و نفس عمیقی کشید . باز هم بغض به گلویش چنگ زد ، باز هم چشمه اشکش جوشید ، باز هم دل نا آرامش هوای گریه کرد ، باز هم ...

با چشمانی مملو از اشک به سمت کمد رفت .

در کمد را گشود و کیف قهوه ای رنگ کهنه را خارج کرد . از درونش دفترچه ی مشکی رنگ را بیرون آورد . دفترچه ای که با قدمت ده ساله . دفترچه ی خاطره های خوب ، تلخ ، غم انگیز ! دفترچه ای که سال ها پیش محرم راز های دخترکی تنها بود  .

دفتر را جلوی چشمانش گرفت و با غم اینچنین خواند : « امروز بیستم مرداد ماه ، روز تولد سیزده سالگی دخترک تنهاست . دخترکی که وقتی چشم از خواب ناز گشود انتظار تولدی با شکوه را از اهل خانه داشت تولدی که همه دعوت باشند . دوست ، آشنا ، دشمن ، همه و همه اما برخلاف افکار و رویاهایش ، نه خبری از کیک بود و نه خبری از کادو . آن روز حتی خانواده هم روز تولدش را از یاد برده بودند . با چشمانی اشک آلود پله های عمارت را پایین رفت . با دستش سه بار بر در قهوه ای رنگ اتاق کار پدرش ، کوفت . با  شنیدن « بفرمایید » بی درنگ وارد شد . نگاهش را به اخم های در هم پدر دوخت و ابروهای به هم پیوسته اش را در هم گره کرد . با خشم گفت : چرا ؟

پدر عینک مطالعه اش را روی چشمانش جا به جا کرد و با همان اخم ترسناک گفت : چرا چی ؟

دخترک : چرا برای من تولد نگرفتین ؟

پدر : مگی تولدت کیه ؟

دخترک با دهان باز پدرش را نظاره می کرد . بعد از کمی مکث گفت : امروز .

سپس همانگونه که پاهایش را روی زمین می کوباند ، از اتاق خارج شد و در را با قدرت هر چه تمام تر به درگاه کوفت .

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

* پارت نهم *

به در اتاق تکیه زد و نگاهش در سرتاسر عمارت چرخ خورد . مبلمان قهوه ای رنگ سلطنتی که مغرورانه روی فرش شکلاتی جا خشک کرده اند ، در کنار عسلی های پر نقش و نگار  زیبایی شان دو چندان شده است . در این بین ، مبلی با طرح عجیب و غریب بیش از حد جلب توجه می کند ؛ مبلی کرم رنگ با دسته های طلایی و دارای خطوطی تو در تو که صدرنشین است ؛ مبل مخصوصی که فقط فرمانروای عمارت اجازه نشستن روی آن را دارد . میز نهارخوری چوبی هم کمی آن طرف تر خودنمایی می کند . این میز که ضرفیتی ۲۴ نفره دارد هم دارای صندلی متفاوت و شاهانه در صدر است . انگار صاحب این عمارت کمی فقط کمی خودپستد و خودبزرگ بین است .

صورتش با پوزخند مسخره ای مزین گشت . دستانش را تکیه گاه بدنش کرد و به آرامی از جای بلند شد . آهسته به سمت در بزرگ و شیشه ای عمارت قدم برداشت . برخلاف حرص و جوش درونی اش لبخندی به لب آورد . هیچ گاه دوست نداشت احساساتش را بروز دهد . آشنایان او را دختری سرد و دم دمی مزاج می پنداشتند ؛ این درحالی بود که قلبی پر از مهر و مهربانی در حفاظ سینه اش می تپید . 

از در که خارج شد باغ طویل و شادابی درختان واقع در آن چشمانش را نوازش داد . شکوفه های نشسته بر شاخه های کوتاه و بلند درختان جلوه ی خاصی به باغ بخشیده بود .

دور خود چرخی زد و با شادی زودگذر حاصل از دیدن باغ ، خنده ای طولانی سرداد . 

ناخودآگاه به قسمت پایانی باغ قدم برداشت. آرام آرام به سوی تاب چوبی آویزان شده از درخت می رفت که ناگهان دستش کشیده شد . قبل از آنکه فرصت جیغ زدن پیدا کند ، دستی جلوی دهانش قرار گرفت . با ترس سرش را به سوی فرد غریبه چرخاند .

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

* پارت دهم *

- تو ... تویی ؟

- سلام عروسک خوشگل من . خوبی گلکم ؟

از شادی در پوست خود نمی گنجید . دوست داشت او را در آغوش بگیرد و به خود بفشارد . دوست داشت صورتش را غرق بوسه کند . دوست داشت صد ها سال با عشق خیره خیره نگاهش کند اما حیف ... حیف که بودنش زودگذر و نبودش عادت شده بود .

لبش را از شدت خوشی می گزید . بودن « او » در باورش نمی گنجید . با کمی چاشنی دلخوری گفت : چرا این چند وقت خبری ازم نگرفتی ؟ چرا زودتر نیومدی ؟

- به خدا قسم خواستم بیام اما نشد . تو خبر نداری تو اون خونه الان چه خبره . همه دارن برای عروسی شیما تدارک می بینن .

مهم نبود کسانی که خود را خانواده اش میدانستند ، تولدش را به یاد نداشتند و برای عروسی دردانه عمویش در رفت و آمد بودند . اصلا مهم نبود که بود و نبودش برای هیچ کس اهمیت نداشت . تنها مسئله مهم این روز هایش بودن « او » در کنارش بود . بودن عزیزجانی که جانش بسته به جان او بود . 

- انقدر دلم برای نگاه کردن به چشمات تنگ شده بود که داشت یادم می رفت . 

دستش را در کولی آبی رنگش فرو برد و کیک کوچکی خارج کرد . به نگاه متعجب دخترک لبخندی مهربان زد سپس جعبه کاغذی کبریت را از جیبش بیرون کشید . قسمت چوبی را در دست گرفت ، سر گوگردی و قرمز رنگ کبریت را آتش زد . شعله های رقصان زینت بخش قسمت چوبی کبریت شده بودند که آن را با احتیاط در لایه های اسفنجی کیک فرو برد . آرام و با هیجان گفت : تولدت مبارک تبسم من ! زود فوت کن .

در همین حین تبسم نفسش را آه مانند خارج کرد که باعث خاموش شدن شمع شد . چشمان لبالب پر اشکش را به نقطه ای نا معلوم رساند . « او » همه ی دارایی اش از این دنیا و سهم روز های تنهایی اش بود . بودن « او » دلگرمش می کرد .

در حال و هوای خود غوطه ور بود که حس کرد چانه اش در قفس انگشتان فردی حبس شده است . سعی در رهایی چانه اش داشت که او با آرامش گفت : لبخند من ؟ داری گریه می کنی ؟ 

در میان گریه لبخندی محو زد . سرش را به سوی مخالف برگرداند و با کمی ناز گفت : تو اگه منو دوست داشتی زود تر میومدی دیدنم الان یعنی می خوای با این کیک از دلم در بیاری ؟

- الان داری برا من طاقچه بالا میذاری ؟

با صدای بلند خندید . در همین چند دقیقه به اندازه تمام روز های عمرش شادی کرده بود . بعد از کمی درنگ در آغوش گرمش فرو رفت و گفت : همیشه پیشم بمون . »

دفتر را بست و اشک ریزان روی زمین افتاد . دلش با تمام وجود تنگ این عزیزجان بود ...

تقدیم به اسمای عزیزم @Lunatic

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستان عزیز خواننده آدمای تو خالی . ببخشید اگه چند وقت پست نذاشتم . تو این چند وقت داستان رو برای خودم بازگو کردم و ایرادای کار و داستان رو پیدا کردم و در تلاشم تا این مشکلات رو بر طرف کنم . از همتون ممنونم که همراهم هستید :)

* پارت یازدهم *


اثر لبخند های آن روز روی لب های خشکش جوانه زد . چه روز های خوبی بود ؛ ایامی که حس می کرد همدم و حامی محکمی دارد و می تواند مقابل سختی ها با شجاعت قد علم کند .  او قبل از این جریانات مانند نو نهالی بود که شاخ و برگ های درختی بزرگ بالای سرش بود و از آسیب دیدنش به وسیله ی نور مستقیم خورشید و سیل ها و طوفان های وقت و بی وقت جلو گیری می کرد ولی حال ...
آهی کشید به وسعت دل همدم آن روز هایش و چند صفحه جلو تر رفت ؛ صفحه ای خالی از نوشته توجه اش را جلب کرد . صفحه ای شیری رنگ با حاشیه های گل گلی سرخ ! از آن حال و هوای اولیه در آمد و با دقت به صفحه نگاه کرد ؛ آنچنان هم که دیده می شد خالی از نوشته نبود . نوشته های بسیار بسیار ریزی در سطر اول  و آخر به چشم می خورد ؛ مطالبی که با خودکار مشکی رنگ و با خطی روان نوشته شده بودند . پاهایش را که برای چهار زانو نشستن جمع کرده بود از هم باز کرد و با دقت زیادی دفتر را تا جلوی چشمش بالا آورد . چه می توانست باشد ؟ یادش نمی آمد کی و چه وقت این متن را آن نوشته .

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت دوازدهم *
با صدای ریز و گرفته ای متن را خواند : در سرمای زمستان و آفتاب تابستان ٬ هنگام تماشای  زیبایی های بهار و میان بارش برگ های زرد پاییزی کنارت هستم ؛ تا همیشه !
متعجب چند بار دیگر متن را خواند . مطمئن بود خودش این متن را ننوشته ؛ آخر نه دست خطش این چنین زیبا و خوانا بود و نه کسی را داشت که این متن نسبتا عاشقانه را برایش بنویسد . او اصلا اهل نامه نگاری و این جور چیز ها نبود همین که خاطراتش را در این دفتر نوشته بود هم عالمی داشت .  ذهنش به کل از غم ها و ناراحتی های ساعتی پیش  منحرف شده بود . در پستوی ذهنش به دنبال نویسنده ی این متن می گشت . با استرس از جایش بلند شد و شروع به راه رفتن کرد در همین حین زیر لب خطاب به خود می گفت : یعنی امکان داره کسی این متنو اشتباه نوشته باشه اونجا ؟ ... نه نه من حدودا نصف این دفتر رو با خاطرات روزانه ام پر کردم هر کس این متنو اونجا نوشته حتما می دونسته این دفتر مال منه ... شاید هم نوشته های صفحه های قبلی رو نخونده ... مگه ممکنه ؟ هر کس بره سر این دفتر می فهمه دفتر خاطراته ، ضمنا من اون موقع این دفترو توی تاریک ترین قسمت کمد اتاقم قایم کرده بودم هیچ کس نمی تونسته اتفاقی این دفتر رو از بین اون همه لباس بیرون بکشه و بدون نگاه کردن به نوع دفتر و خاطره های توش شروع به نوشتن همچین متنی بکنه . تقریبا می شه گفت غیر ممکنه همچین چیزی ... پس کی ؟ کی می تونه این متنو توی دفتر من بنویسه ؟ کی میتونه بدون اجازه من بره سراغ دفترچه ی خاطراتم ؟ کی تونسته به حریم من دست درازی کنه ؟ آخه کی ؟ 

  • تشکر 10
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت سیزدهم *
کلافه چرخی در اتاق زد و دستش را روی گونه های گرمش کشید ولی با یاد آوری متن خط آخر برگه دست از سوال پیچ کردن خود برداشت و به سمت دفترچه شیرجه زد . اندازه ی این متن کوچک تر از متن قبل بود اما تبسم با کمی سختی اینگونه خواند : فقط یه جفت چشم تیزبین می تونه یه لبخند زیبا رو ببینه . هیچ وقت چشماتو دست کم نگیر !
با سردرگمی کنار دیوار نشست و انگشتان شست و اشاره اش را روی پلک هایش کشید . صورتش از استرس و هیجان ملتهب شده بود و حتم داشت لپ هایش باز اناری شده اند . 
در ذهنش کلمه ی « چشمات » چرخ می خورد و مغزش در مقابل پاسخ به سوال های مربوط به این کلمه پشت سر هم ارور می داد .
با جدال با خودش را شروع کرد : یعنی کی میتونه این متنا رو نوشته باشه ؟ قصدش چی بوده ؟ چشمای من ؟ الان برم از خاتون  سوالام رو بپرسم ؟ نظر اون چیه ؟ نکنه خودش این متنو نوشته باشه ؟ یعنی میشه ؟ ... دختره خنگ آخه کدوم مادری همچین متنی برای ابراز حس مادریش برای دخترش می نویسه ؟ ... وای ولی چه خوب میشه اگه بدونه ...
با یاد آوری دعوای ساعتی پیش ، سرش را محکم‌ به دیوار پشت سرش کوبید و با سوز و آه گفت : خداجونم آخه الان وقت کشف این اکتشاف بسی بزرگ بود ؟
***
 

  • تشکر 10
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت چهاردهم *
تبسم
تمام طول شب پلک بر هم نگذاشته بودم . به افکار درهمم مانند موجی خروشان اجازه طغیان دادم . نیمی از مغزم مشغول تحلیل افکار و رفتار اخیر خاتون بود و نیمی دیگر درگیر آن دو جمله . با فکر کردن به خاتون دلم به لرزه می افتاد و با فکر کردن به آن متن ، تنم می لرزید ! در آن برهه ی زمانی که برای هیچ کس جز او اهمیت نداشتم ، چه کسی مشغول نوشتن جمله هایی بس احساسی در دفتر خاطراتم ، حریم خصوصی ام بود ؟ به افکار بی سر و تهم پایان دادم و مشغول پوشیدن لباس شدم . دیگر بی خیالی و بی توجهی کافی بود . باید کمی فقط کمی هدفم را روی خوشبختی عزیزانم متمرکز می کردم . تنها عزیزان و نزدیکانم مادر و خواهرم بودند و من با وجود دلخوری فروانی که از آنها به دل گرفته بودم باید برای به خوشی رساندن زندگیشان می کوشیدم تا شاید لطفشان را جبران کنم . 
پس از نیم روز تلاش کردن و به در های بسته خوردن ، تصمیم گرفتم کار درست را انجام دهم . این کار نه از نظر من بلکه از نظر مادرم صحیح بود ! رفتن نزد خانواده ای که سال ها از آخرین دیدارمان می گذشت ، کار مسخره ای به نظرم می آمد . 
پس از سوار شدن به تاکسی های زرد رنگ شهری ، آدرس مورد نظر را گفتم و به پشتی صندلی تکیه زدم . باز یاد آن روز ها افتاده بودم ، روزهایی که حال بیش از خاطره نبودند برایم !
***

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت پانزدهم *

دانای کل
همانگونه که روی پنجمین پله مرمرین عمارت نشسته بود و گلی دوست عروسکی اش را در آغوش می فشرد ، چشم دوخت به کودکان فامیل که هلهله کنان از این سو به آن سو می دویدند . شاد بودند و شادی می کردند بالاخره تولد دردانه های خاندان کم چیزی نبود ، خوشحالی هم داشت . چشمانش را در سالن بزرگ عمارت چرخاند اما او نیامده بود ، گفته بود می آید ولی نیامده بود . اشک در چشمان دخترک جوشید . به دامن لباس پرنسسی سفید رنگش چنگ زد طرح گل های برجسته ی دامن دستش را می خراشید اما برایش مهم نبود . 
میان آن بیست و دو - سه دختر و سی پسر داخل مجلس هیچ کس نبود که تبسم را دوست بدارد و بخواهد با او بازی کند . غمزده شروع به تکان دادن پاهایش کرد . پاهای سفید و تپلی اش در جوراب های سفید رنگ و کفش های کوچک عروسکی خود نمایی می کرد . 

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت شانزدهم *

از جایش برخاست و نظری به وسعت سالن پذیرایی کرد . بساط عیش و نوش مردان که به راه بود ؛ غم را نمی توانست در صورتشان ببیند همه در حال مشاجره و بحث و گفت و گو بودند . روی مبل های سلطنتی که گوشه ی سالن چیده شده بود به صورت گرد نشسته بودند و برخی پیپ به لب گوش می دادند و برخی جام به دست به دور از چشم همسرشان یکی دو پک می نوشیدند . جهاندار بزرگ هم که در صدر جمع روی آن صندلی پر زرق و برق اشرافی اش پا روی پا انداخته بود و بی هیچ توجهی به جمع ، چشمش روی همسر گرامی اش نشسته بود و با توجه تمام ، به عشوه ها و کرشمه های زن عزیزش چشم دوخته بود . پایه ی گیلاسش را تکان تکان میداد و مایع غلظ و قرمز رنگ درونش را به این طرف و آن طرف می کشاند . 
خانم های جمع اما دور میز گردی نشسته بودند و با هزار ادا و اصول و ناز و عشوه برای یکدیگر از رنگ لاک و ناخن و مو و پوست و ... خود صحبت می کردند . روی میز با انواع شیرینی ها و کیک ها و شکلات ها رنگ آمیزی شده بود اما خانم های مدرن و امروزی برای تناسب اندامشان و کالری و کلسترل موجود در خوراکی ها نگاهشان را به سمتشان نمی کشاندن . 

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت هفدهم *
در صدر این جمع هم زنی با پوست سفید و چشمان درشت قهوه ای تیره و لب هایی رژ خورده با مو های حالت دار مشکی نشسته بود . ‌ این خاندان علاقه بسیاری به از بالا نگاه کردن به مردم داشتند . چهره ی عادی و رفتار نسبتا خوبش که نه اما ادا و اطفار هایش جهاندار را شیفته اش کرده بود . از ابتدای این بزم همه با چشمان متعجب به مو های آشفته و ابریشمی رعنا که آزادانه روی شانه هایش نشسته بود نگاه می کردند  . آخر چگونه جهاندار بزرگ با آن دک و پوز اجازه چنین کاری را به همسر دردانه اش می داد ؟ او که برای تک به تک خواهرانش غیرتمند و غیور بود ! با صدای بلند زن کاربنی پوش مجلس که تبسم را مخاطب قرار داده بود دخترک به سمتش برگشت ؛ عمه اش بود .
جلو رفت و با کمی گوشه گیری سلام و احوال پرسی کرد .
- خوبی عمه جان ؟ 
دستش را چفت موهای فرفری اش کرد و لپ هایش را پر از باد کرد ؛ سری به نشانه ی « بله » تکان داد .
عمه فریبا باز پرسید : چقدر خوشگل شدی خوشگل عمه .
- ممنونم !
فریبا چرخی به دور خود زد و سپس پرسید : خوشگل عمه به نظرت منم خوشگلم ؟ 
دخترک بند اول انگشت اشاره اش را به دهان برد و نشان داد که درحال تفکر است . پس از چند ثانیه تعقل و اندیشه سری به نشانه مثبت بودن جوابش تکان داد .

 

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت هجدهم *

فریبا : عزیزدلم نمی خوای بری پیش بچه ها و باهاشون بازی کنی ؟
سری به چپ و راست تکان داد و گفت : با من بازی نمی کنن .
فریبا کمی خندید و گفت : چرا همچین فکری می کنی خوشگله ؟ اونا همشون دختر عمه دختر عموهاتن مگه می تونن باهات بازی نکنن ؟
تبسم : فعلا که می تونن . منو تو بازیاشون راه نمی دن می گن خنگم !
دستی به صورت گرد دخترک کشید و با لبخندی محزون گفت : حالا تو برو پیششون شاید باهات بازی کردن .
بالاجبار سری تکان داد و به سمت بچه ها که بر خلاف چند دقیقه ی قبل یک جا نشسته بودند و جرأت یا حقیقت بازی می کردند ؛ رفت .
فریبا دستی به چانه اش کشید و به جثه ی ریزه میزه و تپلی  تبسم از پشت سر چشم دوخت . بغضش را قورت داد و به سمت خانم های رفت و دور ترین صندلی را برای نشستن انتخاب کرد .
تبسم که حالا دقیقا کنار بچه ها ایستاده بود با متانت و صدایی آرام پرسید : می تونم باهاتون بازی کنم ؟
همه ی بچه ها به سمتش برگشتند ... برخی ابرو بالا انداختند و برخی پوزخند زدند !
 

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت نوزدهم *

متین فورا از جایش بلند شد و روبه روی دخترک ایستاد . سگرمه هایش را در هم گره کرد و رو به بچه ها که به سرعت تبسم را دوره کرده بودند گفت : یه صدا وزوزی می شنوم به گوش شما هم می رسه یا نه ؟
علی که چند قدم با متین فاصله داشت ، طوری که همه بشنوند گفت : منم شنیدم . اول فکر کردم از این مگس های مزاحمه اما حالا که می بینم ٬ صدای یه گوریل مزاحمه !
پس از اتمام حرفش به هیکل تپلی تبسم اشاره کرد ‌. تبسم اما بغض کرد و با صدای لرزانی گفت : علی اینجوری نگو ! من هم دوستتونم .
اول متین و خواهرش متینه شروع به خندیدن کردند و بعد از آن همه ی بچه ها با صدای بلند خندیدند .
پسرک با همان خنده ی روی لب هایش یک قدم به تبسم نزدیک شد . با انگشت اشاره ی دست راستش بر روی شانه ی سمت چپ تبسم ضربه زد با خشم و پرخاش ، با غرور تکبر ! 
 یک بار ...
متین : دختره ی بی ادب ! چطور جرأت می کنی ازمون بخوای که باهامون بازی کنی ؟
دو بار ...
متین : آخه خپلوی کوتوله تو رو چه به بازی با ما ؟  
سه بار ...
متین : گورتو گم کن یه جای دیگه ؛ مزاحم دیگران شو‌ .... هه ... خاله سوسکه !

دخترک با هر ضربه ناخودآگاه یک قدم به عقب برمیداشت که مصادف می شد با جلو آمدن بیشتر متین .
متین که دید تبسم با چشمان اشکبار به نقطه ای نا معلوم زل زده اینبار دو دستش را بالا برد و به شانه ی تبسم ضربه زد که باعث سقوط تبسم بر روی زمین شد . 

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* پارت بیستم *

دخترک با هر ضربه ناخودآگاه یک قدم به عقب برمیداشت که مصادف می شد با جلو آمدن بیشتر متین .
متین که دید تبسم با چشمان اشکبار به نقطه ای نا معلوم زل زده اینبار دو دستش را بالا برد و به شانه ی تبسم ضربه زد که باعث سقوط تبسم بر روی زمین شد . بچه ها با صدای بلند خندیدند به طوری توجه جمع را جلب کرد . تبسم شش ساله نیز با صدای بلند زیر گریه زد . هق هق کنان از جایش بلند شد و مشت کوچکش را روی سینه ی متین ۹ ساله فرود آورد . 
بزرگ تر ها که سر رسیدند ، متینه به دور از چشم بقیه ، بی صدا چند بار روی گونه اش زد تا سرخ شود .
رعنا : اینجا چه خبره ؟
تبسم با حرص و اشک و آه گفت : مامان ، متین منو زد چون من ...
متینه حرف تبسم را برید و به طرفداری از برادر دو قلو اش گفت : مامان به خدا دروغ میگه ؛ متین نزدش تبسم منو زد .
و به لپ قرمز رنگش اشاره کرد .
 تبسم لب از لب باز کرد تا از خود دفاع کند اما رعنا اجازه نداد . دستش را دور مچ تبسم انداخت و کشان کشان او را تا اتاقش برد . رعنا ، این آتشفشان خاموش وقتی بحث سر بچه هایش در میان باشد بدجور فوران می کند !

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت بیست و یکم *

تبسم اشک ریزان گفت : مامان رعنا به خدا من کاری نکردم ... به خدا ... به جون خودم 
از پله ها که بالا رفتند به سمت آخرین اتاق از سمت راست قدم برداشتند . رعنا دخترک را وسط اتاق هل داد و به سمتش رفت . یک قدم جلو رفتن رعنا برار با سه قدم عقب رفتن تبسم بود . رعنا آنقدر جلو رفت که تبسم پایش به میله ی تخت برخورد کرد و روی تخت افتاد . دخترک با التماس ، نگرانی ، غم و وحشت به مادرش چشم دوخته بود که بالا رفتن دست مادر مصادف شد با بسته شدن چشمانش . هر لحظه منتظر فرود آمدن دست او بر روی صورتش بود . پس از چند لحظه انتظار ، دست رعنا روی سرش نشست . دخترک متعجب با چشمانی که از شدت تعجب به توپ فوتبال می مانست ، به دست مادر که روی سرش نوازش گونه می چرخید نگاه کرد .
صدای رعنا در گوشش بیچید و به قلبش رسید . 
- می دونم ... می دونم متینه رو تو نزدی ... شاهد همه چیز بودم اما ... تبسم جان امشب تولد اون دو تا بچه است و منم به عنوان مادرشون توی این شب شادیشونو می خوام ! برای اینکه شب خوششون خراب نشه باید یه امشبو تو اتاقت بمونی .

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* پارت بیست و دوم *

دخترک همان گونه که مات و مبهوت به مادر به اصطلاح مهربانش چشم دوخته بود گفت : اما من ... می خوام بیام پایین .
رعنا سعی داشت او را آرام و قانع کند پس گفت : دختر عزیزم من می دونم حتی اگه بیای پایین هم باید یه گوشه بشینی و زانوی غم بغل بگیری ! پس حرف منو گوش کن و بگیر بخواب چون فردا می خوای بری مدرسه .
پس از اتمام حرفش به سمت در رفت ، کلید را از در جدا کرد و خارج شد . پس از دو - سه ثانیه صدای چرخش کلید در قفل تبسم را به خود آورد .
صدا ها در سرش اکو می شدند .
- تولدتون مبارک ... تولدتون مبارک
- بچه ها شمع ها رو فوت کنید دیگه الان آب میشن
متین : دو تامون با هم فوت کنیم ؟
متینه : ایش ... من خوشم نمیاد ... اول من فوت می کنم 
متین : چرا قل من ؟
متینه : چرا چی قول تو ؟
متین : چرا اول تو ؟ چرا با هم نه ؟
متینه : من که می دونم اگه بزارم تو اول فوت کنی کل کیک با تفت یکی میشه .
بعد از حرف متینه همه با صدای بلند خندیدند غافل از اینکه دختری بی پناه با چشمان اشکی پشت در اتاقی در طبقه ی دوم آن عمارت مجلل با تمام وجود گوش سپرده تا شاید پدرش بپرسد « تبسم من کجاست ؟ »


***

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت بیست و سوم * 

تبسم 

- خانم ... خانم جان ؟ رسیدیم نمی خواید پیاده بشید ؟ بابا پول ما رو حساب کنید بریم به کار و زندگیمون برسیم ...
بعد هم زیر لب اضافه کرد : لا اله الا الله از دست این مردم .
با صدای گرفته ی مردی مسن  که همان راننده ی تاکسی شهری بود به خود آمده و افکار و خیالاتم را کنار زدم .
متعجب و متفکر نگاهم را به دهان مرد دوختم تا بار دیگر حرفش را تکرار کند .
- چی گفتید آقا ؟
- کجا سیر می کنی خواهر من ؟ گفتم به مقصد مورد نظرتون رسیدیم اگه می خواید پیاده شید زودتر لطفا ! ما کار و بار داریم 
سری به نشانه ی « بله » تکان دادم و کرایه را حساب کردم .
منتظر ماندم تاکسی برود سپس زنگ در این عمارت مجلل را بفشارم . 
حرکت سریع و با فشار خونی که در رگ و پیم جریان داشت را حس می کردم و قلبم با تمام تمان خود را به قفس استخانی اطرافش می کوباند . استرس موجود در وجودم خود را آشکار ساخته و باعث یخ بستن سر انگشتان پا ها و دست هایم شده بود .
پس از چند ثانیه کوتاه ، تعلل را کنار گذاشتم و نوک انگشت اشاره ی دست راستم را روی دکمه ی توسی رنگ آیفون گذاشته و با آخرین قطره های توان ، فشردم . 
صدای خوش آهنگ زنی در سکوت کوچه طنین انداز شد :
- بفرمایید !

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×