رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

2lt4_%D8%AC%D9%84%D8%AF_%D8%B5%D8%AF%D8%

نام کتاب:صدای بی صدا

نویسنده:صباح شید(صبا عسکری)

ژانر داستان:ماجرایی،عاشقانه،پلیسی

خلاصه ای از داستان:آناهید شخصیت اصلی این داستان که خودش رو با اتفاقات وقف میده.دختری که از یک اتفاق حافظه اش رو از دست میده...و شاهرخ،که بعد از تصادف با آناهید و از دست دادن حافظه اش،آنرا به پیش خود میبرد.....

  • تشکر 11
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • | صدای بی صدا |

قسمت 1

_ساعت 15:00 بود که از سالن والیبال به سمت خونه حرکت کردم.مسیر طولانی نبود و زود رسیدم.میدونستم این ساعت همه خوابن...خودم کلید انداختم و درو باز کردم.

خونه مون خونه ای ویلایی بود.حیاط دار،اونم چه حیاطـــــــی....مامان عاشق گل و گیاه بود و خیلی هم خوب بهشون رسیدگی میکرد.در رو که بستم یه نفس عمیق کشیدم،نفسم از عطر یاس تازه شد و هوا خنکای خاصی داشت که حالمو حسابی خوب میکرد...راه افتادم سمت ساختمون.باید چهارتا پله رو رد میکردم تا بعد به پاگرد و بعد هم به در ورودی برسم...پام رو پله دوم بود که صدای در حیاط رو شنیدم.برگشتم و دیدم آریاست.همونطور که داشت بالبخند به سمتم می اومد،پله هارو برگشتمو بالبخند عریضی بهش سلام کردم.که اون هم در مقابل جوابم رو داد و باهم وارد ساختمون شدیم...

(آریا برادر بزرگتر من بود.همچنین فرزند ارشد خانواده.28سال داشت و سال قبل بود که مدرک حقوقش رو گرفت و الان یه پا آقا وکیله برای خودش....با اینکه تازه دفترش راه افتاده،اما کاروبارش خوبه)

_مامان تو اتاقش خواب بود.آریا هم تا وارد شد راهشو به سمت آشپزخونه کج کرد!منم رفتم بالا و یه دوش مختصر گرفتمو به اتاقم رفتم.به تختم لبخند زدمو روش ولو شدم...اما مگه صدای مزاحم موزیک آراد میزاشت که بخوابم!!!!

(آراد هم برادرم بود.4سال از آریا کوچکتر و 6سال از من بزرگتر....آراد بایکی از دوستاش شریک شده بود و بوتیک مردونه راه انداخته بودن...برعکس آریا،آراد شخصیت شلوغ و شیطون و سرکشی داشت.اما آریا فوق العاده آروم و متین رفتار میکرد و همیشه آدم توداری بود.شخصیت من هم بی شباهت به آریا نبود...با آریا خیلی راحتتر میتونستم ارتباط برقرار کنم و تو هرموردی ازش کمک بخوام.اما با آراد مثل بچه ها همیشه بحثمون میشد!!!)

_بالاخره آریا اومد بالا و چون خودش میخواست استراحت کنه،از آراد خواست صدای موزیکشو یا کم کنه یا قطع...بعد اون منم در ارامش کامل خوابیدم......

لای پنجره اتاق باز بود و هوا داشت رو به خنکی و تاریکی میرفت.از سرما لرزیدم و بیدار شدم.گوشی رو که نگاه کردم ساعت 18:20 دقیقه بود.از تخت بلند شدم و رفتم پایین...از سوت و کور بودن خونه معلوم بود که کسی خونه نیست!دست و صورتمو شستمو خودمو به یه چایی دعوت کردمو پشت میز آشپزخونه نشستم...منتظر خنک شدن چایی بودم که مامان رسید...با دست پر هم رسید...معلوم بود که رفته خرید...از پشت میز بلند شدمو به طرفش رفتم...

آنا_سلام مامان

مامان_سلام عزیزم

آنا_خسته نباشید

(پلاستیک هارو ازش گرفتمو مامان رفت تا لباس عوض کنه.داشتم به رفتنش نگاه میکردم...همیشه لباسای تیره!!!سیاه-سرمه ای-قهوه ای-طوسی...مگه رنگ دیگه ای وجود نداره؟!!!

هرکدوم از وسایل رو جای خودشون گذاشتم.و مامان اومد و برای مامان هم چایی ریختم تا تنها نباشم...)

مامان_چه خبر؟

آنا_سلامتیه شما

مامان_کی ترم جدید شروع میشه؟

آنا_احتمالا همین هفته آینده

مامان_بسلامتی

آنا_سلامت باشی مامان گلم.من برم که الان نمازه...

(بعد صرف چایی وضو گرفتمو به اتاقم رفتم.چراغ رو هم روشن نکردم.چادر رو سرم کردم و رو به قبله ایستادم...

نمازم که تموم شد از جام بلند نشدم.چادرو از سرم برداشتمو روی شونه هام انداختم.دلم گرفته بود...از جای خالی بابا که هنوزم به شدت حسش میکنم...! من فقط 14 سالم بود که بابا تصادف کرد و همه مونو تنها گذاشت...!مامان هم بعد بابا بود که رنگ شاد و شادی رو ندید و نخواست هم که ببینه!!

پدرم هم یه وکیل بود.یه مرد خانواده دوست و بااقتدار...پدرم رو با تمام جزعیات اخلاق و رفتار و چهرش یادمه...و آریا واقعا از هر نظری به بابا شباهت داشت.

از جام بلند شدمو چادر رو تا کردم.باز هم بدون اینکه برق رو روشن کنم به سمت پنجره رفتم و به باغ پشتی خیره شدم...باغی که حالا تو تاریکی شب فرو رفته بود و زوزه باد که بین درختای بید مجنون سرک میکشید.ترس ته دلمو میگرفت.اتاق من طبقه بالا و پشت ساختمون محسوب میشد...

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 2 - ادامه...

_برگشتم طبقه پایین.مامان مشغول آماده کردن شام بود.منم به کمکش رفتم و وسایل رو آماده کردم اما هنوز زود بود رو میز بچینم.آراد و آریا هنوز نیومده بودن.آریا تا 10 یا 10:30 شب می اومد ولی آراد بعضی شبا حتی تا 12 هم دیر میکرد.

رفتم و رومبل دراز کشیدم و سرمو به سمت تلوزیون خم کردم تا درست تو دیدم باشه.هی شبکه هارو بالا پایین کردم هیچ چیز بدرد بخوری نداشت.حیفه گردنم که بخاطر برنامه های بیخودت کج شد!!!!دیگه حسابی داشت حوصله م سر میرفت.صدای زنگ در به صدا در اومد که آهسته آهسته راه افتادم تا درو باز کنم.

مامان_بجنب خب ببین کیه؟!

آنا_بزار یه ذره دیگه زنگ بزنه تا باز کنم!!!!

(از بدجنسی خودم خندم گرفته بود.آریا پشت در بود.درو باز کردم و جناب آقا تشریف آورد...)

آریا_سلام اهالی خونه

آنا_علیک سلام آقای قاضی...

(به شوخی زد پشتمو همونطور که به سمت آشپزخونه میرفت گفت:قاضی کجا بوده دختر خوب؟

سلام مامان خانوم

مامان_سلام پسرم.خسته نباشی

آریا_سلامت باشید

(آریا رفت دست و صورتشو بشوره تا مامان براش چایی بریزه...منم برگشتم رو مبل و زل زدم به صفحه سیاه تلوزیون...چیکار میکردم خب؟!

آریا که برگشت،بی هوا دستای خیسشو  زد به صورتم...میدونست از این کار بی زارم!جیغ کشیدم و از جام بلند شدم.میدویدم  دنبالشو اون دیوونه هم همینطور میدوئید ! مامان بیچاره هم همینطور که داشت با سینی چایی از آشپزخونه خارج میشد گفت که ندوئید...

همون موقع پام گیر کرد به پایه مبل و افتاد که گونه م خورد به کنار میز...آخ از نهانم بلند شد!!!خود آریا نگران برگشت سمتم و مامان هم زود اومد کنارم...همینجور که دستم رو گونه م بود رو به آریا گفتم:مرض داری خب؟همش تقصیر تو گودزیلاس دیگه...

(من که حسابی اخمام توهم بود اما آریا داشت هرهر میخندید مسخره...)

مامان_دستتو بردار ببینم خب چیشد؟

آنا_چی میخواستی بشه مادر من؟آقاپسرت زد صورتمو ترکوند!!!

و رو به آریا ادامه دادم:صبرکن فردا برم ازت شکایت کنم وکیل قلابی...(آریا همونطور که میخندید و از جاش بلند شد و رفت گفت:برو دو-سه تا شکایت کن شما.)

(مامان برام یخ آورد که گونه م باد نکنه.)

آریا_من گرسنمه هـــــا...

مامان_به آراد زنگ بزن ببین کجاست

(به آراد هم زنگ زدیم کi خودش گفت منتظرش نباشیم دیر میاد.بلند شدم و کمک کردم میز رو چیدم.آریا هم هربار که نگاهش به صورتم میوفتاد میخندید عوضی!

شام که تموم شد آریا تشکر کرد و رفت جلو تلوزیون.من هم موندم و کمک مامان ظرف شستن...یه همچین دختر خوبی ام من!!!

بعد هم به اتاقم رفتمو گوشی رو گرفتم به دست و بازی کردن شروع شد.نیم ساعتی گذشت...هم چشمام درد گرفته بود هم گوشی داغ کرده بود.گذاشتمش کنار و کش و قوسی به بدنم دادم.

تقه ای به در اتاق خورد که میدونستم این مدل در زدن مخصوص آریاست...بفرمایی گفتم و اونم بدون معطلی وارد شد...صندلی میز کامپیوترو برگردوند و نشست...)

آریا_آنا چند روز دیگه کلاسات شروع میشه؟

آنا_حدودا 6 روز دیگه که البته جلسات اول خیلیا هم نمیان و کلاس تشکیل نمیشه.حالا چطور مگه؟

(قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت:اگر بشه تو این هفته که کارای منم سبکه بریم شمال..ویلای عمو.حال و هوامونم عوض میشه...

آنا_من که پایه ام...

آریا_تو که پایه همه چی هستی...

(خندیدمو گفت:زودتر بخواب...

باشه ای گفتمو آریا هم رفت....)

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 3 - ادامه...

_ساعت22:40دقیقه بود که صدای آراد رو از پایین شنیدم و متوجه شدم جناب تازه تشریف آورده!مسواک زدم و برگشتم به اتاق.خوابیدم...یه خواب عمیـــــق.یه جای قشنگ.کنار رودخونه...چشمامو بسته بودم و حرکت میکردم که یه دفه صورتم خیس شد!!!!چشمامو باز کردم...آراده مسخره با این مسخره بازیاش...داشت غش میکرد از خنده!!!آره خب...اگر منم جای اون بودم بادیدن قیافه خیس و بهت زده خودم خندم میگرفت...

آنا_مریضی؟؟؟؟

آراد_اوهوم

آنا_کارو زندگی که نداری نه؟اومدی فقط منو بیدار کنی؟مزاحم

آراد_بلندشو که خاله خانوم تشریف مبارکشونو آورده.

آنا_خب حالا پاشم چیکار کنم؟

آراد_یه گاوی گوسفندی چیزی بکش!!!!خب پاشو برو پایین لنگ ظهره هنوز خوابی....

(به ساعت نگاه کردم...10:45؟؟؟؟؟؟؟؟سابقه نداشتم انقدر طولانی بخوابم...طبقه بالا هم یه سرویس بهداشتی بود.همونجا دست و صورتمو شستمو بعد راهی پایین شدم.از پله ها که پایین میرفتم تا چشمم به خاله افتاد سلام کردم و خاله هم با لبخند از جاش بلند شدواحوال پرسی و خلاصه......

مامان هم کنار خاله بود و گرم صحبت کردن.آراد هم رفت مغازه و خاله هم بعد یک ربع رفت...منم رفتم تا مثلا تو ساعت11مایل به ظهر،صبحونه بخورم......

بعد نوش جان کردن صبحانه رفتم سراغ اتاق...خیلی وقت بود دکورشو تغییری نداده بودم.پنجره رو کامل باز کردم و با سیستم یه موزیک ملایم گذاشتمو شروع کردم.

ساعت12:30دقیقه بود که مامان برای ناهار صدام کرد.دست از اتاق کشیدم و خودمو رسوندم به ناهار.سر میز ناهار بودیم که آریا اومد...)

آریا_سلام...

آنا+مامان_سلام

(همونطور که داشت کتش رو در می آورد وارد آشپزخونه شد....)

آریا_چجوری بدون من از گلوتون پایین میره؟؟؟

آنا_به راحتی...!تو کار نداری که هر روز ناهارو خونه ای؟

(دستاشو شست و پشت میز نشست و گفت:میدونی وقتی فضولو بردن جهنم چی بهش گفتن؟؟

یه لبخند عریضی زدم و گفتم:آره.

آریا_خب...چی بهش گفتن؟

آنا_گفتن به شما مربوط نیست!!!!

(خندمون گرفته بود.مامان هم که قربونش برم با اون لبخند ملیحش...!حسابی خوابم گرفته بود.بعد ناهار یک راست به اتاق رفتم و رو تخت دراز کشیدم.چشمام داشت گرم میشد که صدای گوشیم دراومد.سلن بود...دوست صمیمی و چندین و چندساله.)

آنا_بله؟سلام

سلن_سلام بی معرفت.زنگ نزنم که زنگ نمیزنی...

آنا_نه...حالا چطورانی مزاحم؟

سلن_مزاحم عمه گرامیته!!!

(خندم گرفته بود اما همچنان با چشمای بسته داشتم باهاش صحبت میکردم...)

آنا_انتخاب واحداتو انجام دادی؟

سلن_آری دخترکم...

آنا_اوکی

سلن_برو عزیزم فقط زنگ زدم از توئه بی مرام حالی بپرسم...

آنا_قربونت بره عشقت.ولی ممنون که زنگ زدی...

سلن_کوچیک آنا خانوم.فعلا بای

آنا_خداحافظ دیوونه جان.

(دیگه گوشی رو قطع کردم و خوابیدم...ساعت 16:30بود که بیدار شدم.طبق معمول همیشه دست و صورتو شستمو نمازمم خوندم و قرار بود فردا به سمت شمال حرکت کنیم.منم وسایلی که لازم داشتمو برداشتم.مامان هم همین کارو کرد.آراد و آریا هم که وسایل خاصی نداشتن بغیر از لباس...و قرار بر این شد خاله مژگان به همراه همسرش آقا جاوید و سینا و سیما "پسر و دختر شون" تو این مسافرت همراه ما باشن...

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 4 - ادامه...

_بالاخره فردا رسید و همه آماده شدیم و منتظر خاله اینا موندیم تا اینکه صدای بوق ماشینشون رو شنیدیم...ماشین آریاهم دم در آماده بود و وسایل هم داخل ماشین...خیلی معطلی نداشتیم.بعد احوال پرسی با خانواده خاله،راه افتادیم...

آریا که  رانندگی میکرد.آراد هم جلو و منو مامان پشت نشسته بودیم.تو ماشین خاله ایناهم سینا راننده بود و آقاجاوید کنارش و خاله و سیما هم عقب...

آریا موزیک گذاشت و منم محو جاده و منظره های پیش روم شدم.خیلی حال خوبی داشتم.سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و خیلی راحت و زود خوابم برد....بیدار که شدم،راه کمی مونده بود تا برسیم.پشت سرو نگاه کردم...ماشین خاله اینا همچنان داشت پا به پای ما حرکت میکرد اما اینبار آقاجاوید راننده بود...

خلاصه که رسیدیمو ما خانوما وارد ویلا شدیمو آقایون وسایل رو جابه جا کردن.عاشق شمال بودم...اونم اینجا تو ویلای عمو نادر(عمو نادر دوست خانوادگی و صمیمی ما بودن که خیلی هم به ما لطف داشتن).وارد ویلا که میشدیم سمت راست آشپزخونه بود و سمت چپ پذیرایی...رو به رو هم دوتا اتاق که کنار یکی از اتاق ها پله قرار داشت که به سمت طبقه بالا میرفت.طبقه بالا هم دوتا اتاق خواب به اضافه حمام و سرویس بهداشتی...

مامان و خاله به سمت آشپزخونه رفتن تا برای ناهار یه چیزی درست کنن.من هم وسایلم رو برداشتمو رفتم بالا  و  وارد اولین اتاق شدم.یه اتاق ساده و نسبتا بزرگ...که داخلش فقط کمد و آینه قدی و پنجره و یه فرش بود.به همراه تابلو نقاشی ای که به دیوار نصب شده بود....

صدای سینا و سیما رو شنیدم که متوجه شدم اومدن بالا...داشتم وسایلم رو جابه جا میکردم که سیما وارد شد...)

سیما_آناجون میتونم منم تو این اتاق باشم؟اون یکی اتاق برای پسراست و اتاق های پایین دست مامان اینا...

آنا_آره عزیزم.چرا که نه...اتاق برای من هم خیلی بزرگه.

(سیما هم وسایلش رو آورد و جابه جا کرد.سیما دوسال ازم بزرگتر بود.با اینکه دختر خاله م بود،اما اصلا باهاش احساس راحتی نمیکردم!!!بس که دختر افاده ای بود...

ساعت13:30دقیقه بود که خاله صدامون کرد برای ناهار.همگی جمع شدیم دورهم و ناهارو در سکوت خوردیم.همگی خسته بودیم و بعد ناهار برای خواب اقدام کردیم اما مامان و خاله بیچاره همچنان درحال جمع کردن وسایل بودن.

رخت خوابم رو انداختم و خوابیدم...سیما هم چنددقیقه بعد اومد...

هوا تاریک شده بود.ساعت18رو نشون میداد.آریا بیدارم کرد.آروم آروم اسممو صدا میکرد...میشنیدم اما کی حال داشت از این خواب ناز دل بکنه؟...لای چشمامو باز کردم،آریا به پهلو دراز کشیده بود و دستشو گذاشته بود زیر سرش.لبخند زد و گفت:نمیخوای بیدار شی؟

دوباره چشمامو بستم!)

آریا_میخوایم بریم لب دریا...والیبال...سیب زمینی آتیشی.......

(آریا همینطور که داشت حرف میزد منو یاد بابا انداخت...خیلی زیاد دلم براش تنگ شده بود.آریا عین بابا بود.اخمامو کشیدم توهم.آریا همه رفتارای منو میشناخت...ساکت شد و ادامه نداد.نمیخواستم اونم ناراحت کنم.به زور لبخند زدم و با شیطنت بلند شدم و گفتم:تو والیبال من گروه توام.از الان بگم...

بعد هم با خنده بلند شدیم و تا اینکه به خودمون بجنبیم ساعت شد19 و به سمت دریا حرکت کردیم.پیاده راهی شدیم چون خیلی طولانی نبود مسیر.

کنار دریا رو ماسه ها زیر انداز انداختیم و نشستیم به تخمه و میوه خوردن.آراد و سینا هم که به هم میوفتادن،میشدن دلقک مجلس...بعد یه دل سیر خندیدن بلند شدیم تا بازی کنیم...منو آریا و مامان و سیما شدیم یه گروه و آراد و سینا و آقاجاوید و خاله هم یه گروه.....و بازی شروع شد.به من که حسابی خوش میگذشت...آراد هم که همش در حال جرزنی بود.بچه از اولش هم کم داشت!!!انگار که داره تو مسابقات جهانی بازی میکنه،خنگ خدا....چقدر هم حرص میخورد!!!

پریدم تا توپو هدایت کنم،اما پام موقع فرود رو زمین پیچ خورد و کامل افتادم.از درد قیافه م درهم شده بود و با دستم پامو گرفته بودم!!!بقیه هم دورم ایستاده بودن و هی میگفتن چیشد؟؟؟

مامان ترسیده بود اما آریا با آرامش کامل نشست و پامو گرفت گفت:بازی دیگه تمومه،مصدوم داریم......

تو اون حال خندم گرفته بود!وقتی دیدن چیز خاصی نشده به سمت زیرانداز رفتن و منم بعد چنددقیقه درد از پام رفت اما نه کامل...

آریا_بهتر شد؟؟

آنا_آره.مرسی

(آریا کمکم کرد و تا پیش بقیه رسیدیم و نشستیم...)

خاله_بهتری خاله؟؟؟

لبخند زدم و جواب دادم:بله خاله.خوبم...

خاله_خب خداروشکر...

(و در ادامه نشستیم به گفتوگو و چایی خوردن...مامان و خاله و سیما...آراد و سینا و آقاجاوید هم باهم همصحبت شده بودن.و آریا چون میدونست من با کسی گرم نمیگیرم،بخاطر همین کنارم موند و مثل همیشه شد همصحبت من...)

آریا_از این سه شنبه کلاس داری؟؟

آنا_بله ولی چون جلسات اول تق و لقه کسی نمیره

آریا_شما معمولا جزو همون کسایی؟؟؟

خندیدمو گفتم:آره

(سرمو بلند کردم نگاهم خورد به سیما که داشت به ما نگاه میکرد.اما سرشو زود برگردوند!!!!

  • تشکر 6
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 5 - ادامه....

_آریا گوشیش زنگ خورد و از جمع فاصله گرفت...

(همیشه یه حس حسادتی منو دیوونه میکرد.اینکه بخوام احساس کنم آریا رو یک روز از دست میدم.از این نظر که اون ازدواج کنه و دیگه مثل الانش نباشه.نمیدونم...شایدم اشتباه میکردم.اما منم یه دخترم و اینارو خوب میفهمم.متوجه نگاه های گاه و بی گاه سیما میشم...!توهمین افکار غرق بودم و اخمامم کشیده بودم توهم و به یه نقطقه خیره شده بودم.حالا انگار سیمای بیچاره چیکار کرده!!!از طرز فکرم خندم گرفت و اخمام هم از هم باز شد....آریا برگشته بود به جمع و مشغول صحبت با آقاجاوید شد...هوا داشت سرد میشد.اطرافمون خلوت بود.یعنی بغیر از ما دو خانواده دیگه اون طرف تر نشسته بودن...به آسمون نگاه کردم.سیاه.....یک دونه هم ستاره نمیدیدم.اما ماه به خوبی پیدا بود...نگاهم حسابی کشیده شده بود تو سیاهی مطلق شب که گوشیم زنگ خورد...آریا بود!!!با تعجب به جمع نگاه کردم.وا..... این کجا رفت یهو؟!تماسو وصل کردم و از جام بلند شدم...)

آنا_آریا؟؟؟

آریا_سمت راست...بیا اینجام.

(تماسو قطع کردم و به مامان گفتم که میرم پیش آریا....به همون سمتی که آریا گفته بود حرکت کردم که درختای بلند قامتی داشت.با چشم دنبال آریا می گشتمو لنگ لنگ راه میرفتم.هنوز درد از پام نرفته بود...آریا رو ندیدم!کجا غیب شد پس؟؟؟شاید پشت یکی از همین درختا بود...بازم قدم برداشتم و بازم ندیدمش.دیگه کم کم داشتم میترسیدم.یه جای خلوت و ساکت،تاریک...اونم بین این درختا...واقعا هم ترس داشت!گوشیمو درآوردم از جیبم و زنگ زدم اما جواب نداد.زیر لب گفتم:خدا لعنتت نکنه آریا که دارم سکته میکنم...

صداش کردم اما خبری نبود.از ترسی که دلمو گرفته بود تصمیم گرفتم برگردم پیش مامان اینا...قدمامو تندتر کردم که از پشت سر صدای پا شنیدم و قبل اینکه برگردم و ببینم،بازوم کشیده شد.قلبم داشت از سینه در می اومد اون وقت این مسخره وایستاده بود و میخندید.دستمو مشت کردمو محکم زدم تو سینه ش:داشتم سکته میکردم دیوونه!الان وقت شوخیه؟؟؟

بازم خندید و گفت:میخواستم سورپرایزت کنم....

پشتمو کردم و راه افتادم.گفتم:منم وقتی سکته کردم مردم سورپرایزت میکنم عزیزم!

دوباره از بازوم گرفت و برم گردوند اما اینبار با اخم:میزنم تو دهنت ها آنا...

ساکت موندم.فقط نگاهش کردم.

آریا_میدونی امشب چه شبیه؟

آنا_آره...شب مراد است امشب!!!

(خندمون گرفته بود...

آریا_نه...جدا میدونی؟

آنا_آره.شبه مرگ منه!!!

(اینبار فقط من خندیدمو فرار کردم از جلو دستش...و آریا از خندهام حرص میخورد.نمیتونستم بدوم...تسلیم شدمو رو یه تیکه سنگ نشستم...و آریا هم نشست.)

آنا_خب...حالا چی بود سورپرایزت جنتلمن؟

آریا_دیگه سوپرایزی در کار نیست!

آنا_اذیت نکن جون آنا.بگو...

(چپ چپ نگاهم کردم و گفت پس چشماتو ببند...

آنا_باشه ولی نکشی منو با این سورپرایزت....

آریا_حرف اضافه نزن.

آنا_باشه

آریا_آنا؟؟؟

آنا_هوم؟

آریا_تولدت مبارک...

(چشمامو باز کردمو به جعبه کوچیک تو دستش نگاه کردم.امروز تولدم بود؟انقدر حواس پرت شده بودم؟؟؟)

آریا_نمیخوای بگیریش؟

(لبخند زدمو جعبه رو ازش گرفتم و قبل باز کردنش تشکر کردم.داخلش یه دستبند ظریف که روش سه تا قلب بود.روی قلب ها سه تا حروف اول اسمم به لاتین حک شده بود.خیلی قشنگ بود.وخیلی از این بابت خوشحال بودم که اریا یادش بوده این روزو...گوشی آریا زنگ خورد که آراد بود و کم کم باید برمیگشتیم.ساعت23بود که رسیدیم خونه.فکرکردم مامان یا آراد تولدمو یادشون نمونده اما تو خونه هم بهم هدیه مو دادن و به اضافه بقیه بهم تبریک گفتن...بالاخره کارایی که مونده بود رو انجام دادیمو شب بخیر گفتیم و هر کس به اتاق خودش رفت.

نصف شب از صدای شرشر بارون بیدار شدم.با چشمای نیمه باز به پنجره خیس شده نگاه کردم و لبخند زدم و دوباره خوابیدم.

صبح به موقع بیدار شدم.نظافت رو انجام دادم و همراه بقیه صبحانه رو خوردم...ساعت10بود که به سمت بازارچه رفتیم...امروز آخرین روزی بود که اینجاییم.اخه آقایون هرکدوم باید به کاراشون رسیده گی میکردن...

ساعت13:30بود که با دست پر برگشتیم خونه و خاله یه ناهار مختصر درست کرد.منکه اصلا اشتها نداشتم.رفتم سمت اتاق...گوشیمو برداشتمو به سلن زنگ زدم...)

سلن_به به...گودزیلا خانوم!

آنا_تو یه موقع کلمه سلام تو دیکشنریت نداری خدایی نکرده؟

سلن_نه خدایی نکرده!!!

آنا_آدم نمیشی که...

سلن_فرشته ها هیچ وقت آدم نمیشن...

آنا_دلستر باز کن تو گلوت گیر نکنه این تعریفت،خانوم از خود راضی...

سلن_گیرنمیکنه.خب...چه خبر خانوم خانوما؟

آنا_سلامتیه تو کم عقل!زنگ زدم نگی بی معرفتم...

سلن خنده بلندی سر داد و گفت:تو که عشق خودمی

منم شیطنتم گل کرد و گفتم:نه پس... عشق پسر عمه گرامیتم!!!

سلن_ای وای...خاک عالم...اگه به خان داداشت نگفتم...

آنا_برو بابا سر خوش.کار نداری؟

سلن_نخیر کاری با تو ندارم ولی به آریا جونم سلام برسون.

آنا_خداحــــــــافظ

(خندیدمو قطع کردم......

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 6 - ادامه...

_پنجره رو باز کردم.با اینکه هوا گرفته بود اما دوست داشتم این منظره رو...پایین پنجره نشستمو با گوشیم یه آهنگ ملایم پلی کردم...زانوهامو بغل گرفتمو چونه مو تکیه دادم به سر زانوم...

(با حس کردن جای خالی بابا هی دلم میگرفت...بعد بابا دیگه خیلی شیطنت نداشتم.دیگه حاضر جواب نبودم.دیگه اون خوشحالی واقعی تو چشمام دیده نشد.بااینکه سالهاست از نبودن بابا میگذره،اما من به این نبودن عادت نکردم...نفسمو با صدا دادم بیرون و آهنگ رو قطع کردم.دراز کشیدم و از همون زاویه خیره شدم به آسمون...یه دفه صدای بلند آراد و آریا رو شنیدم.شالمو سر کردم و رفتم پایین...آریا و آراد بحثشون شده بود و بقیه هم سعی داشتن آرومشون کنن که آریا از خونه رفت بیرون.تو این مدت فقط رو پله ها ایستاده بودمو با بهت بهشون نگاه میکردم!!!هوا بارونی بود و آریا چیزی جز تی شرت تنش نبود.کتش رو از رو دسته مبل برداشتمو دنبالش رفتم...)

مامان_تو کجا میری آنا؟

آنا_پیش آریام.نگران نباشین...

آراد_با آریا نباشی با کی باشی؟

(بعد این حرفش یه پوز خند زد و منم بدون اینکه چیزی بگم از ویلا خارج شدم...!دیدمش...داشت به سمت دریا تند قدم برمیداشت و دستاشو کرده بود تو جیبش...بالاخره آسمون هم کم کم شروع به باریدن کرد.دویدم سمتشو صداش کردم اما نشنید....دوباره صداش کردم که ایستاد و به سمتم برگشت...)

آریا_برای چی دنبالم اومدی؟

(همونطور که نفس نفس میزدم گفتم:اومدم منت کشی!!!

نیش خندزد که گفتم:واقعا توقع داری وقتی با آراد بحثت شده،من بیام منت کشی و عذر خواهی؟؟؟

آریا_پس برای چی اومدی؟

(کتش که تو دستم بود رو به سمتش گرفتمو گفتم:برات قاقالی لی آوردم....خب هوا بارونیه کتت رو آوردم.

(لبخند مصنوعی زد و کتش رو گرفت.منم بدون معطلی برگشتم سمت ویلا...لازم بود آریا تنها باشه....به ویلا که رسیدم آراد دم در بود...)

آراد_خان داداشت بهتر شد؟

آنا_بس کن آراد این رفتار بچگونه رو.....

آراد_میدونی؟تو و آریا عین همید!همیشه احساس آدم بزرگارو دارین.....

(بعد این حرفش هم رفت...داشتم به رفتنش نگاه میکردم....چرا فکر میکرد منو آریا دشمنشیم؟!وارد ویلا شدم،همه تو پذیرایی نشسته بودن.)

مامان_آریا کو؟

آنا_بچه که نیست مامان...

(اینو گفتمو بعد به سمت اتاق راهی شدم.سیما خوابیده بود!چه فکر آسوده ای داشت این دیگه!!!نشستم و زل زدم به دیوار رو به رو...هی فکرکردم...به آریا.به آراد.....

درست بود من با آریا بیشتر بودم اما این دلیل نمیشد آراد فکرکنه من اونو دوستش ندارم.اونم برادرمن بود.اما بخاطر اخلاقش همش ازش فاصله میگرفتم!تقصیر من چیه؟چندباری هم خواستم باهم مهربون تر باشیم اما خودش بداخلاقی میکرد.همینا باعث میشد آراد فکر کنه من تو گروه آریام و در برابرش جبهه گرفتیم!!!اما در اصل اینطور نبود.دوست داشتم همین افکار رو به آراد بگم تا فکرنکنه ما اونو دوست نداریم...

یه فکری به سرم زد.گوشیمو برداشتمو همین حرفارو خیلی قشنگ براش نوشتم و فرستادم.منتظر جوابی از طرفش نبودم.چون آراد هم خجالتی بود هم مغرور...هیچ وقت هم اهل بروز احساساتش نبود.ساعت18بود که صدای شکمم دراومد...تصمیم گرفتم برم پایین یه چیزی بخورم...در اتاق رو که باز کردم،آراد و دیدم که از پله ها داره میاد بالا...لبخند کوتاهی زد و رفت.که البته منم در مقابلش لبخند زدم...دیدید گفتم این داداش ما اهل بروز احساساتش نیست؟؟؟ته تهش همین لبخند خشک و خالی بود.رفتم پایین.کسی بجز سینا نبود که اونم مشغول تماشای تلوزیون بود...)

آنا_مامان اینا خوابن؟

سینا_نه.رفتن بازار...

(وارد آشپزخونه شدم و از ناهار ظهر یه خورده ای خوردم...تو همین موقع هم آریا اومد.با دهن پر لبخند زدمو سلام کردم....خودم با اینکه قیافه خودمو نمیدیدم اما از تصورش خندم گرفته بود!)

آریا_بهت یاد ندادن با دهن پر صحبت نکنی زشته؟؟

آنا_نه...بهم یاد دادن باادب باشم.و در هر شرایطی سلام و عرض ادب کنم...!

(آریا خندید و رفت سمت ظرف شویی تا به دست و صورتش آبی بزنه...و بعد اومد سمتم که گفتم:جون مامان نکن...میدونی که بدم میاد.

(دست از سر کچلم برداشت و دستاشو با حوله خشک کرد و بعد هم نشست و تکیه شو داد به کابینت.)

آریا_آنا؟؟؟

آنا_بله؟

آریا_میشه برام چایی بریزی؟

آنا_نوچ

(خندیدمو آریا به سمتم بلند شد که دستامو به حالت تسلیم بلند کردمو گفتم:باشه بابا یه پاچ برات چایی میریزم،چرا دیگه خودتو ناراحت میکنی؟

آریا_آفرین...پس زود باش

(سینا رفت بالا و آریا هم رفت رو مبل نشست و سرشو تکیه داد به پشت..چایی رو ریختمو براش گذاشتم رو میز...چند دقیقه ای گذشت...چایش داشت سرد میشد...)

آنا_چاییت سرد شد آریا...

(چیزی نگفت که متوجه شدم خوابش برده!منم صداش نکردم دیگه...اما یه فکر شیطانی دست از سرم بر نمیداشت!!!!لبخند مرموزی زدم و دست به کار شدم....

به سمت یخچال رفتمو پارچ آب سرد رو برداشتم...و بالا سر آریا وایستادم.و بالبخند نگاهش میکردم که تو چندثانیه آینده قیافه ش دیدن داره....صدای پا شنیدم.آراد بود که داشت میومد پایین...نگاهش که به منو پارچ افتاد،فکرمو خوند...و اونم لبخند زد.دیگه معطل نکردمو پارچ رو خالی کردم رو صورت آریا.وحشت زده چشماشو باز کرد و اطرافشو نگاه کرد.بلند قهقه زدم و از آریا سعی کردم دور بشم!اومد دنبالم که حسابی هم عصبانی شده بود...

پشت آراد قایم شدم.قیافه هامون دیدن داشت......بالاخره آریا منو گرفته و کله پام کرد و از پله ها اومد پایین...)

آنا_ولم کن غول بیابونی....

آریا_بگو غلط کردم...

آنا_باشه.غلط کردی!!!

(منو گذاشت زمینو شروع کرد به قلقلک دادن.دیگه داشتم جون میدادم از خنده!آراد هم فقط نظاره گر بود...سینا و سیما اومدن پایین که آریا هم بیخیال شد...)

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 7 - ادامه...

_همگی نشستیم و سیما خانوم زحمت کشید چایی ریخت برامون که دستش هم در نکنه!چند لحظه بعد مامان اینا هم اومدن....ساعت گذشت و شد20 و موقع شام درست کردن.اینبار من هم به کمک مامان و خاله رفتم و درست کردن سالاد رو به عهده گرفتم.بعد تموم شدن کار سالاد،رفتم به اتاق تا نماز بخونم...دیگه سجاده پهن نکردم.فقط یه مهر گذاشتمو شروع کردم...صدای پسرارو شنیدم!نمازم که تموم شد از پنجره به حیاط نگاه کردم.داشتن فوتبال دستی بازی میکردن...چه هیجانی هم داشتن...!لبخند زدم و چادرو جمع کردم و برگشتم طبقه پایین.شام هم کم کم داشت آماده میشد. خاله به سیما گفت آقایون رو صدا کنه که من پیش دستی کردم و گفتم صداشون میکنم...

از پله های در ورودی ویلا که داشتم میرفتم پایین یه دفه نشستم و اخمامو کشیدم توهم!!!و دستم و گرفتم به پام.میخواستم آریا رو صدا کنم که سینا زودتر متوجه شد و با نگاهش به من اشاره کرد.آراد و آریا به سمتم اومدن اما سینا و آقاجاوید کمی عقب تر ایستادن....)

آریا_چیشدی؟

آراد_پرسیدن داره؟خب همون پاش دوباره پیچ خورده...!

(خاله صداش از این معطلی در اومد که آراد رو به سینا و آقاجاوید گفت:شما برید داخل ماهم میایم...

سینا و آقاجاوید که رفتن،آریا گفت:میخوای بریم دک......

(نزاشتم ادامه بده.خیلی ریلکس از جام بلند شدم.انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده!خب واقعا هم اتفاقی نیوفتاده بود.همونطور که به سمت ورودی میرفتم گفتم:دکتر چیه؟؟؟بدوئید بیاید که حسابی گرسنه ام!!!

قیافه آریا و آراد خنده دار شده بود.بلند خندیدم و گفتم:چیزیم نیست بابا بیاید تو...

آراد اومد سمت ورودی و گفت:تو کم داری بخدا!زیاد هم کم داری!!!

چشمام و درشت کردم و گفتم:خاله ت کم داره!!!!

یه دفه آراد داد زد:خالـــــــــه......

آنا_اشتباه کردم.خودت کم داری با اون عمه نداشتت!

(دیگه بعد کلی چرت و پرت گفتن،سفره رو انداختیم و نشستیم به شام خوردن....سر سفره آقاجاوید پرسید:پات بهتر شد آناجان؟؟لبخند زدم و تا خواستم جواب بدم آریا گفت:نه آقاجاوید...اون پاش کلا باید قطع بشه!

آراد و آریا خندشون گرفته بود،مامان گفت:وا....خدانکنه!این حرفا چیه؟

آنا_چیزی نیست مادر من...

(بعد هم به ادامه غذا خوردن پرداختیم...من که اینقدر غذا خورده بودم دیگه نمیتونستم تکون بخورم!دیگه سیما به مامان اینا کمک کرد برای جمع کردن ظرف ها...ساعت22:30دقیقه شد و بقیه تازه میخواستن چایی بخورن.من هم رفتم مسواک زدم و وارد اتاق شدم.قرار بود فردا دیگه برگردیم کرج.رفتم سراغ وسایلم تا جمع و جور کنم چیزی جا نزارم...مشغول وسایلم که بودم که برقا رفت....همه جا تاریک شده.هیچ جایی رو نمیدیدم.حتی یه نور کوچیک هم وجود نداشت...از بچگی تا الان از تاریکی بیزار بودم!یعنی میترسیدم...خیلی زشت بود اگر کسی رو صدا میکردم!!!هی ضربان قلبم میرفت بالا و ریز ریز حرکت میکردم تا به میز برسم و گوشیمو بردارم حداقل از چراغ قوش استفاده کنم...یه دفه در اتاق باز شد...

آریا_آنا.....

آنا_اینجام.

به سمتش رفتمو دستمو گرفت.دستم از ترس یخ کرده بود!

آریا_دیوونه نترس.من اینجام که...

(تو تاریکی لبخند محوی زدم از دلگرمی آریا....گوشیمو پیدا کردم و با نورش رفتیم پایین.یک ساعتی معطل شدیم اما برقا نیومد...)

آقاجاوید_بلند شید بخوابیم.این برق فعلا قصد اومدن نداره!!!

(من که میترسیدم به اتاق بالا برم.اما با فکر اینکه سیما پیشم هست خودمو آروم کردم.و هر کس به اتاق خودش رفت.ولی مگه خوابم میبرد؟!همش توهم زده بودم و فکرای الکی میکردم!تا دیروقت بیدار موندم و در آخر هم خوابم برد به هر سختی ای که بود!صبح ساعت7 مامان بیدارم کرد.باچشمای بسته آماده شدم و رفتم پایین.به مامان و خاله سلام کردم و بقیه هم مشغول جابه جا کردن وسایل تو ماشین بودن.بعد اینکه دست و صورتمو آبی زدم،کیفم رو برداشتمو به سمت حیاط رفتم و به همه سلام کردم...بعد هم در ماشین و باز کردم ورو صندلی عقب نشستمو سرمو تکیه دادم به پشت و با کمال میل خوابم برد!!!

باصدای آراد و آریا که داشتن صحبت میکردن بیدار شدم...حدودا نیمه های راه بودیم.ساعت10بود...حسابی سرشار از انرژی شده بودم!بایدم سرشار از انرژی باشم...نصف راهو خواب بودم.)

آنا_آراد میشه آهنگ بزاری؟

آریا_به به....چه عجب خانوم خوش خواب...

آروم گفتم:دیشب اصلا درست نخوابیدم!

آراد ضبط رو روشن کرد و مامان هم شروع کرد به پوست کردن میوه ها...آریا همراه اهنگ شروع کرد به خوندن....عاشق صداش بودم.بم و کاملا مردونه.صدای آراد هم همینطور بود...

تو این مسافرت با همه اتفاقات و مصدوم شدن پام و بی خوابیم و ....حسابی بهم خوش گذشت.حتی با اینکه مدت کوتاهی بود،اما خوب بود.حدود ساعت12بود که خاله اینا خداحافظی کردن و راهشون از ما جدا شد و ماهم بعد یک ربع به خونه رسیدیم.....

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 8 - ادامه...

(آراد سریع خودشو پرت کرد تو حمام.منم به آریا کمک کردم تا وسایل رو از تو ماشین بیاریم...مامان میخواست ناهار درست کنه که هیچ کدوم اشتها نداشتیم.تو راه حسابی خرت و پرت خورده بودیم......الان فقط یه خواب درست و حسابی و راحت رو تخت میچسبید.از پس فردا هم باید میرفتم دانشگاه و دیگه از این خوابای قشنگ خبری نبود...رو تخت شیرجه زدم و سرمو تو بالشت فروکردم و خوابیدم...امروز با اینکه بیشتر ساعت رو خواب بودم اما هنوزم لازم داشتم به یه خواب عمیق...

بیدار که شدم رفتم به سمت حمام.تا شاداب بشم و این خواب هم از سرم بپره...وقتی که از حمام برگشتمو داشتم موهامو خشک میکردم،گوشیم زنگ خورد....سلن بود.یعنی بغیر از سلن هم نمیتونست کس دیگه ای باشه!

سلن_سلام آناجونم...

آنا_علیک سلام خانــــــوم.چطوره احوالت؟

سلن_به خوبیه تو.خوبم من

آنا_خب خداروشکر...باادب شدی!!!خبریه؟

سلن_بعله!!!!

آنا_چه خبریه؟

سلن_مهمون نمیخوای؟

آنا_مهمون چرا ولی مزاحم نه....

سلن_مرض...پشت درتونم.

آنا_همچنان منتظر بمون تا بیام...

(خندیدمو تماس رو قطع کردم.خودم رفتم در حیاط رو باز کردم.تا منو دید پرید و بغلم کرد....)

سلن_وای آنا.....دلم برات یه ذره شده بود!

آنا_برای من یا آریا؟

سلن_خب معلومه دیگه دیوونه.برای آریا!!!!

(دوتایی بلند خندیدیمو وارد خونه شدیم.کسی نبود بغیر از ما.آریا که این موقع دفترش بود.آراد هم مغازه و مامان هم حتما پیش دوستش،خانوم قاسمی...سلن نشست و ازش پذیرایی کردم و بعد هم خودم کنارش نشستمو سوغاتی ای که از شمال براش گرفته بودمو بهش دادم.یه روسری سنتی که خیلی نقش های قشنگی روش کار شده بود.و خود سلن هم حسابی خوشش اومده بود.از هر دری صحبت کردیم....عکسایی که گرفته بودیمو بهش نشون دادم... توهمین موقع هم مامان اومد.)

سلن_سلام خانوم حمیدی...

مامان_سلام عزیزم.خوش اومدی.حالت خوبه؟مامان اینا خوبن؟

سلن_ممنون.به لطف شما همه خوبن...

مامان_بشین عزیزم راحت باش.من برم لباسام رو عوض کنم...

(سلن هم دیگه خیلی نموند.از منو مامان تشکر و خداحافظی کرد و رفت....اذان گفتن.وضو گرفتم تا نمازم دیر نشه...دختر خیلی مذهبی ای نبودم.یعنی چادری هم نبودم اما خب حجابم  و اعتقاداتم سر جاش بود.خلاصه نمازمو مثل همیشه تو خلوت خودم خوندم و کلی با خدا گپ زدم...بعد هم با یکی از کتاب هایی که به رشته تحصیلیم مربوط بود،خودمو سرگرم کردم...

رشته تحصیلیم گرافیک بود.هم هنرستان و هم دانشگاه ...خیلی این رشته رو دوست داشتم و درش موفق بودم.....

*****************

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 9 - ادامه....

(طرف صبح بود.کسی بغیر از من خونه نبود.سرگرم با لپ تاپ بودم که تلفن خونه زنگ خورد...)

آنا_بله؟

خانوم ناشناس_سلام خانوم.شما با آقای آریامهر حمیدی چه نسبتی دارید؟

آنا_سلام.چطور مگه؟من خواهرش هستم...شما؟

خانوم ناشناس_من پرستار بخش هستم.متاسفانه برادرتون تصادف کرده اما چیز خاصی نشده.فقط وظیفه داشتم به شما اطلاع بدم!!!

آنا_کدوم بیمارستان؟

پرستار_قائم بزرگ...

(بدون تشکر و خداحافظی قطع کردم و دویدم مانتو و شالم رو پوشیدم.بیمارستان نزدیک بود.فقط میدویدم....دست و پام یخ زده بود!بدنم داشت میلرزید و فقط به سمت بیمارستان میدویدم....که یه دفه صدای بد ترمز رو شنیدم و دیگه چیزی متوجه نشدم!!!!

{شاهرخ}

داخل شرکت بودم که حجتی زنگ زد...

شاهرخ_بگو....

حجتی_آقا،کمالی زده زیر حرفش.گفته تا شما نباشین پولارو تحویل نمیده!

شاهرخ_مرتیکه احمق...بگو خودم الان راه میوفتم...

(تلفن رو قطع کردم و راه افتادم.میدونستم تا خودم نباشم کمالی کاری نمیکنه!خیلی از کارای شرکت مونده بود.هرچه زودتر باید برمیگشتم...خیابونا خلوت بود.پامو رو گاز فشار دادم تا زودتر برسم...یه دفه متوجه نشدم که یه نفر پرید جلو ماشین.باشدت پامو روی ترمز فشار دادم اما سرعتم بیشتر از اونی بود که کنترلش کنم!!!سریع پیاده شدم و بالا سرش رسیدم....چیزی که میدیدم باورم نمیشد!!!!لعنتی....چرا کسی این اطراف نبود!!!نمی تونستم معطل کنم.بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشین و به سمت بیمارستان حرکت کردم.

پرستار رو صدا کردم و با راهنمایی پرستار روی تخت گذاشتمش و دکتر اومد بالا سرش...)

دکتر_چیشده؟تصادف کرده؟

شاهرخ_بله

(دکتر همونطور که درحال معاینه بود گفت از اتاق خارج بشم.همونجا وایستادم و به صورتش نگاه کردم که چجوری قطره های خون رژه میرفتن.دکتر دوباره حرفشو تکرار کرد که اومدم بیرون.مثل یه شک بود.باورم نمیشد...گوشیم زنگ خورد.حجتی بود.تماس رو وصل کردم و فقط گفتم برگردید.و بعد هم قطع کردم!نشستم روی نیمکت...بعد چند لحظه دکتر از اتاق خارج شد...)

دکتر_شما چه نسبتی با این خانوم دارین؟

شاهرخ_حالش چطوره؟

دکتر_حالش که خوب نیست.

شاهرخ_یعنی چی که خوب نیست؟؟؟

دکتر_یعنی ضربه ای که به سرش وارد شده شاید باعث خون ریزی داخلی شده باشه...

شاهرخ_چه خطری میتونه داشته باشه؟

دکتر_اینطور که نمیشه دقیق تشخیص داد.اما اگر لخته خونی وجود داشته باشه باید عمل بشن...

(دکتر این حرفا رو تحویل داد و رفت.پرستار هم گفت فعلا بیهوشه و هیچ چیزی مثل تلفن و نشونه ای همراهش نبوده!من دنبال نشونه نبودم.اون لحظه زنده بودنش مهم تر بود...منتظر موندم...هی راه میرفتم هی میشستم!تا آزمایش و عکسایی که قراره بگیرن ازش تموم بشه و نتیجه ش بیاد.....دو سه روزی گذشت.نصف روزو بیمارستان بودم.نصف روز شرکت...خواب هم که بیخیال شده بودم...!بالاخره بعد این مدت جواب آزمایشا اومد و دکتر گفت خداروشکر لخته خونی وجود نداره...اما حافظه ش رو از دست داده با این ضربه.و این امید هستش که بخواد بعد مدت ها حافظه ش برگرده....با اجازه و هماهنگی دکترش وارد اتاق شدم.بهوش اومده بود اما چشماش بسته بود.به صورت بی روحش زل زدم...دستمو گذاشتم رو دستش...سرد بود!نگاهم افتاد به دستبندش...که روش (ANA) حک شده بود...!چیکار باید میکردم؟چرا اینطور شد اصلا؟؟؟لای چشماشو آروم باز کرد.بهش نزدیک تر شدم...فقط نگاهم میکرد!چیزی نمیگفت.توقعی هم نداشتم.دکترش دوباره اومد و معاینه ش کرد. و بعد رو به من گفت:فردا میتونه مرخص بشه و مشکل خاصی وجود نداره....

بالاخره فردا هم رسید.تصمیم گرفتم ببرمش پیش خودم...تنها بودم و از این بابت مشکلی نبود.پدرم و خواهرم کانادا زندگی میکردن و مادرم هم فوت شده بود!براش یه دست لباس گرفتم و سپردم به پرستار...و خودم از اتاق خارج شدم و منتظر موندم....

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 10 - ادامه...

{آناهید}

(سرم حسابی درد میکرد و چشمام سنگین بود.گرمای دستی رو احساس کردم که رو دستم نشست...چشمامو باز کردم.نور اتاق چشمامو اذیت میکرد ! دیدم تار بود.کسی که جلو روم بود رو درست نمیتونستم ببینم...چند لحظه بعد کسی با روپوش سفید بالا سرم ایستاد که دکتر بود.و نور چراغ قوش رو توی چشمام گردوند....با کمک پرستار نشستم و لباس هام رو عوض کردم...)

آنا_چه اتفاقی افتاده؟

پرستار_تصادف کردی عزیزم و بر اثر ضربه ای که به سرت وارد شده ، قسمتی از حافظه ت رو از دست دادی.

و بعد لبخند زد و ادامه داد:اما امکانش هست که حافظه ت برگرده...

(آروم از تخت پایین اومدم و به کمک همون پرستار از اتاق خارج شدم.که یه آقا به سمتمون اومد و از پرستار تشکر کرد.پرستار رفت.از اون لحظه اون مرد بود که کمکم میکرد تا قدم بردارم...هر لحظه تعجبم و سوالای تو ذهنم بیشتر میشد.و در آخر هم طاقت نیاوردم و پرسیدم:شما کی هستین؟

شاهرخ_از اینجا بریم...توضیح میدم.

(مجبور بودم باهاش قدم بردارم و به راهم ادامه بدم.خیلی احساس سنگینی میکردم....رسیدیم به یه ماشین که در رو باز کرد و نشستم.بعد هم خودش سوار شد و حرکت کرد.یه احساس مبهم داشتم.یه دلنگرانی عجیب...یه آدمی که هیچ چیزی رو بخاطر نمیاره یا مثل بچه ای که تازه متولد میشه!به خیابونا نگاه میکردم...به آدما...به راهی که پیش روم بود و نمیدونستم به کجا دارم میرم!

سرمو برگردوندمو به اون مرد نگاه کردم....موهای جوگندمی و نسبتا بلند.چشم های روشن و ابروهای نه چندان پر...بینی متناسب و لب های باریک....چه نسبتی با من داشت؟

سر دردم دوباره شروع شد.چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به صندلی...تا موقعی که ماشین از حرکت ایستاد و چشمامو باز کردم.مرد پیاده شد و به سمتم اومد...خواست کمکم کنه که گفتم خودم میتونم....آهسته قدم برمیداشتم و منظره پیش روم رو درنظر گرفته بودم....حیاط بزرگی که بی شباهت به باغ نبود.پر شده از درختای بومی....ساختمون درست مرکز باغ قرار داشت.و گوشه باغ که کلبه ای مخصوص سگ بود...مرد دستش رو گذاشت پشتم و به سمت ساختمون هدایتم کرد...ساختمونی با نمای سنگ سفید.در رو باز کرد و کنار ایستاد تا وارد بشم...منتظر بودم تا کسی رو داخل خونه ببینم اما خبری نبود!!!همونطور که در حال آنالیز کردن داخل ساختمون بودم صدای مرد رو شنیدم:اتاقت طبقه بالاست...

با خودش به طبقه بالا رفتم.سه تا در وجود داشت که وارد اولین اتاق شدیم...پنجره های سرتاسری که درست روبه روی در ورودی اتاق بود. و پرده های حریر بلند که ترکیب رنگ سفید و سرمه ای بودن...تخت دونفره ساده و سفید.به همرا میز و آینه ای که کنارش قرار داشت.دیواره های اتاق هم به رنگ سبزآبی ملایم بود.مرد به سمت کمد دیواری رفت و درش رو باز کرد و گفت:لباسات اینجاست...چیزدیگه ای هم لازم داشتی بگو....

داشت از کنارم رد میشد که بره،گفتم:یه چیزی لازم دارم؟

شاهرخ_چی؟

آنا_توضیح...برای اینکه من کی هستم؟شما کی هستی؟و چه اتفاقی افتاده؟

شاهرخ_الان خسته ای.بزار برای.....

آنا_خسته هستم...اما میخوام بدونم.

(مردد نگاهم کرد و به سمت تخت رفت و نشست.)

شاهرخ_باشه.بیا بشین تا هرچی لازمه بدونی رو بگم...

(نشستمو به لبهاش چشم دوختم...تا بالاخره شروع کرد...)

شاهرخ_من پسر دایی توام.شاهرخ...تنها زندگی میکنم.پدرم و تنها خواهرم کانادا زندگی میکنن.و مادرم رو بخاطر بیماری سرطان  از دست دادم.و من بخاطر شرکتی که پدرم اینجا به من سپرده نرفتم اروپا....

(گوشیش زنگ خورد.نگاهی بهم انداخت و از اتاق خارج شد.هنوزم به جوابی که میخواستم نرسیدم...فکرم خیلی مشغول بود.رو تخت دراز کشیدمو چشمامو بستم....

{شاهرخ}

(تلفنم که تموم شد به اتاق برگشتم اما خوابیده بود.درو بستم و رفتم تا بعد این مدت دوش بگیرم....ایستادم و آب رو باز کردم.آب سرد... لازم داشتم تا این آب سرد،حرارت بدنم رو کم کنه!چی باید بهش میگفتم؟نمیشد الان بدونه!یعنی خودم نمیخواستم....)

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 11 - ادامه...

{آناهید}

(از زور گرسنگی بیدار شدم.خیلی احساس ضعف داشتم!از اتاق خارج شدم...شاهرخ نبود.دوست نداشتم به یخچال سرک بکشم....یه دست لباس آماده کردم و رفتم سمت حمام.وان رو پر آب کردم و آهسته واردش شدم.سرم هنوز درد میکرد ولی گرمای آب خیلی حالمو بهتر میکرد....بعد تموم شدن شست و شو،تن پوش رو تنم کردم و از حمام خارج شدم.وبه سمت اتاق رفتم تا لباس هام رو بپوشم.شاهرخ وسط اتاق ایستاده بود که پشتش به من بود.)

آنا_سلام

(برگشت به سمتم.مکثی کرد و جواب سلامم رو داد.خداروشکر همه جای بدنم پوشیده بود....)

شاهرخ_اومدم صدات کنم بیای پایین....غذا بخوری.هیچی نخوردی....

(سرمو تکون دادم و اونم رفت.لباسم رو تن کردم....یه پیراهن آستین بلند به رنگ زرشکی و یه شلوار راحتی جذب مشکی...شالمو روی سرم انداختم تا هرچی زودتر برم پایین.واقعا گرسنه م بود...قبل رفتن تو آینه به خودم نگاهی انداختم...لباسم برام گشاد بود.اما بهتر...انطور جلوی شاهرخ معذب نبودم!...رفتم پایین.شاهرخ تو آشپزخونه پشت میز نشسته بود.من هم آروم صندلی رو کشیدم عقب و نشستم.نگاهم به غذا بود اما این افکار لعنتی یک لحظه هم از سرم بیرون نمیرفتن! پر بودم از سوالای بی جواب...)

شاهرخ_نمیخوای بخوری؟

آنا_چرا...میخورم.

مکثی کردم و پرسیدم:من هیچ دوستی نداشتم؟

شاهرخ_نه

آنا_چجور آدمی بودم من؟

شاهرخ_همین الان میخوای بگم بهت؟غذاتو بخور....

(راست میگفت.الان وقت این حرفا نبود.ولی چیکار کنم؟نمیتونم یک دقیقه آروم بگیرم.....غذامو خوردمو ازش تشکر کردم.بلند شدم تا ظرف هارو بزارم داخل ظرف شویی که گفت:برو استراحت کن.شب مژده خانوم میاد اینجا...

آنا_مژده خانوم؟

شاهرخ_خدمتکار اینجاست که فقط گاهی وقتا میاد.حالا برو...

(از جام تکون نخوردم...)

آنا_اما من الان بجای استراحت به جواب نیاز دارم...

شاهرخ_الان وقتش نیست آنا...بزار حالت بهتر بشه بعد...

(آنا؟پس اسمم آنا بود...همون چیزی که روی دستبند تو دستم بود...راهی اتاق شدم.ساعت 15 شد.با اینکه خیلی میخوابیدم،ولی بازم دوست داشتم بخوابم...یعنی فعلا بغیر از این کار دیگه ای هم نداشتم.بلند شدم تا برم طبقه پایین....وای که چه بوی غذایی پیچیده بود تو ساختمون!از پله ها که میرفتم پایین،متوجه حضور خانومی شدم که پشتش بهم بود.حدس زدم که همون مژده خانوم باشه...بلند سلام کردم و برگشت. و با خوش رویی جواب سلامم رو داد و هم حالمو پرسید.بهش میخورد 48سال یا تو همین حدود سن داشته باشه.تو خونه خبری از شاهرخ نبود...)

آنا_شما میدونین آقا شاهرخ کجاست؟

مژده خانوم_آره عزیزم.معمولا این ساعت شرکتشون هستن.

آنا_میدونین چه ساعتی میان؟

مژده خانوم_تا10یا11شب میان.

آنا_ممنون

مژده خانوم_خواهش میکنم عزیزم...

(برگشتم طبقه بالا.اما اینبار رفتم به سمت اتاق مجاور.اتاقی که مال شاهرخ بود.دوست داشتم اونجارو هم ببینم...در رو آهسته باز کردم و واردش شدم.برق رو روشن کردم و همه جارو زیر نظر گرفت...این اتاق هم واقعا قشنگ بود.اگر همه اینا نظر شاهرخ باشه،باید بگم که خوش سلیقه ست...!ست این اتاق رنگ های کرمی و شکلاتی بود.اینجا تختی وجود نداشت.مثل اتاقی که من داخلش بودم،رو به روی در ورودی پنجره بود... و سمت چپ جایی مثل کمد دیواری طراحی شده بود.اما خبری از در نبود.و تمامی وسایل و لباس هایی که چیده شده بودن،نمایان بود...کت،شلوار،کفشو....همه مرتب سرجای خودشون قرار گرفته بودن.سمت راست هم آینه بزرگ و قدی.به اضافه میزی که مشخص بود بعنوان میز کار ازش استفاده میشه.و بقیه چیزهایی که توی اون اتاق بود،یه عکس از خود شاهرخ و گلدونی که گوشه اتاق قرار داشت...به سمت بالکن رفتم و پرده رو زدم کنار.از اینجا با بالکن و اتاق من هم راه داشت.واینکه بالاخره این سمت باغ رو هم دیدم.خیلی قشنگ بود.دیگه از دید زدن دست برداشتمو به اتاق خودم برگشتم.جلوی کنسول نشستم و موهامو باز کردم.از داخل کشو برس برداشتم و آروم آروم شروع کردم به شونه زدن موهام.موهام قهوه ای رنگ بود و بلند...وهمچنین فر بود که خودم خیلی دوستشون داشتم.موهامو از بالا بستم.اگر جمعشون نمیکردم حتما کلافه میشدم...

{شاهرخ}

(تو شرکت اصلا حواسم به کارا نبود!حتی چندتایی از جلسه هارو کنسل کردم.فکرم خیلی درگیر بود...درگیر آنا...چیشد که دوباره پیدات شد تو زندگیم؟! به ساعت نگاه کردم...21.دیگه حوصله موندن نداشتم.گوشی و سویچ رو برداشتم و از شرکت خارج شدم.40دقیقه بعد رسیدم...مژده خانوم هنوز نرفته بود...)

مژده خانوم_سلام آقا.خسته نباشید

شاهرخ_سلام مژده خانوم.سلامت باشی.شماهم خسته نباشید

مژده خانوم_ممنون

(کتم رو در اوردم و از مژده خانوم پرسیدم:آنا تو اتاقشه؟

مژده خانوم_بله.رفتن بالا...

شاهرخ_اومده بود پایین؟

مژده خانوم_بله.اومدن اما زود برگشتن...

(داشتم میرفتم بالا که مژده خانوم گفت:همه کارا انجام شده.اگر دیگه امری نیست من برم...

شاهرخ_نه...کاری ندارم.شما میتونی بری...

(و به راهم ادامه دادم...پشت در اتاقش ایستادم و در زدم.خودش درو باز کرد...)

آنا_سلام...

شاهرخ_سلام.حالت خوبه؟

آنا_خوبم

(اما چشماش قرمز بود و اینو نمیگفت که خوب باشه...!)

شاهرخ_بریم پایین شام.

(با بیحالی گفت باشه و جلوتر از آنا حرکت کردم.و پشت سرم راه افتاد.وسط پله ها بود که احساس کردم از حرکت ایستاده.برگشتم و دیدم رو پله نشسته و سرش رو بین دستاش گرفته...به طرفش رفتمو سرشو بلند کردم...)

شاهرخ_چت شد آنا؟سرت گیج رفت؟

(بلند شد و آروم از کنارم رد شد...

آنا_نه...خوبم.چیز مهمی نیست.

(پشت میز نشستیم.مژده خانوم زحمت همه چیز رو کشیده بود.اما آنا یه ذره از غذا رو خورد و تشکر کوتاهی کرد و رفت....همه رفتارش فکرمو میخورد!البته که اون تقصیری نداشت...منم بیخیال شام شدم و رفتم سراغ تلوزیون.اما تلوزیون بدتر کلافه م کرد....صدای بارون رو که شنیدم رفتم تو باغ.آره....شاید این بارون میتونست بهترم کنه.هوا سرد بود...اما حرارت بدنم داغ تر از اونی بود که این بارون و این هوا بتونه کمش کنه!!!راه میرفتم و به آنا فکر میکردم...هر لحظه کلافه بودنم بیشتر میشد.هی فکر...هی فکر...هیچکس برام مهم نبود.هیچکس نمیتونست رو من اثر بزاره مگر یکی که اینطور بهمم بریزه!آره....دلم هنوزم میخواستش...با ذره ذره وجودم میخواستمش!!!چنگ زدم به موهام.....چیکار کنم باهات؟کلافگیم به حد جنون رسیده بود...خیس شده بودم از بارون...به سمت اتاقش قدم برداشتم.حتی یک لحظه ام پشیمون نشدم.بازم ادامه دادم...اینبار بدون اینکه در بزنم وارد شدم!چراغ اتاق خاموش بود...اما نوری که از باغ افتاده بود،باعث میشد که ببینمش...رو تخت نشسته بود.تعجب تو چهرش مشخص بود.ترس تو چشماش هم مشخص بود.اما رفتم جلو...نشستم رو تخت.درست نزدیک بهش و روبه روش.دستشو گرفتم.خواست بکشه دستشو اما نمیزاشتم.)

شاهرخ_کاریت ندارم آنا...

آنا_دستمو ول کن...

(بازم ول نکردم دستشو بازم تقلا کرد....)

آنا_فشار دستت،دستمو اذیت میکنه!

(دستم شل شد.هنوزم با ترس زل زده بود بهم....میخواستم بگم...اما برق اشکش رو که دیدم از اتاق زدم بیرون.نمیخواستم کاری کنم که ازم بترسه یا کنارم احساس ناامنی کنه!نباید میرفتم سراغش....!ماشینو برداشتمو از خونه رفتم بیرون.همنطور تا ساعت 3 نیمه شب بیرون بودم.دیگه چشمام سنگین شده بودن...و فکرم هم خسته...!برگشتم.رفتم طرف اتاقش باز...اما فقط میخواستم ببینم که خوابه.در اتاق قفل شده بود.دقیقا کاری رو کردم که باعث میشد ازم بترسه!...به اتاقم نرفتمو رفتم پایین.و روکاناپه خوابیدم.اونم از زور خستگی خوابم برد.وگرنه فکرم یک لحظه راحت نبود و راحتم نمیزاشت...)

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 12 - ادامه...

{آناهید}

(خیلی حالم بد شد.فکرم مشغول بود و با این اتفاق مشغول تر شد!...شاهرخ منو با کی اشتباه گرفته بود؟!اصلا چرا امشب سرو وضعش اونطوری بود؟!دلم خیلی گرفته بود...همون تلنگر کافی بود تا خودمو خالی کنم.سرمو تو بالشت فرو بردمو گریه کردم.شقیقه هام از درد داشت میترکید!از احساس ترس و استرس،حالت تهوع گرفتم...به سمت دست شویی رفتم و دست و صورتمو آب زدم.حالم که بهتر شد به اتاق برگشتم.و دوباره درو قفل کردم.ساعت رو نگاه کردم 5صبح بود...چشمام از بی خوابی و گریه میسوخت.به تخت خواب پناه آوردم و محلفه رو به خودم فشردم تا تن سردم گرم بشه....

{شاهرخ}

صبح ساعت 7 بیدار شدم تا آماده بشم برم سمت شرکت.اما قبل رفتن بازم پشت در اتاقش ایستادم.هنوزم قفل....!چرا دیشب جلوی خودمو نگرفتم؟!نکنه به سرش زده باشه و کار احمقانه ای کرده باشه؟؟؟نه...آنا همچین کاری که نمیکنه!...اما بازم فکرم آروم نگرفت.از بالکن اتاق خودم رفتم پشت در بالکن اتاقش.وجود پرده ها نمیزاشت درست ببینمش.اما بیشتر که دقت کردم،دیدم خوابه و اثری از اون چیزی که تو سرم بود،نیست...

به شرکت رفتم.کارارو طبق معمول انجام دادم.بقیه کارها هم که به حساب شرکت مربوط بود رو به حسابدار سپردم.شرکتمون،شرکت نرم افزاری بود.تولید نرم افزار....شرکت معروف و عظیمی بود.و هر روز حتما باید به شرکت سر میزدم...

کارای شرکت تکمیل شد و ساعت 16:30بود که دیگه وسایلم رو برداشتمو از اتاقم خارج شدم.منشی از جاش بلند شد و خسته نباشید گفت.با سر جوابشو دادم و اومدم بیرون.

به خونه که رسیدم،لباس هام رو عوض کردم و به اتاقم رفتم تا از بالکن بتونم سراغی از آنا بگیرم...چون مطمئن بودم هنوز در اتاق قفله....هنوز خواب بود و این نگرانم کرد!!!این همه ساعت خواب؟؟؟در بالکن کشویی بود.با اینکه از داخل قفل بود ولی به راحتی تونستم از این سمت بازش کنم...آهسته به سمتش قدم برداشتم.قفسه سینه ش رو دیدم که از نفس کشیدنش بالا و پایین میشه...خیالم راحت شد و با لبخند نگاهش کردم....چندتا از تار موهاش که روی گردنش افتاده بود رو آروم کنار زدم...دوست نداشتم بیدار بشه و منو بالاسرش ببینه...!برگشتم به اتاق خودمو دراز کشیدم!حسابی خسته و کسل بودم.

{آناهید}

ساعت20بود که بیدار شدم و رفتم پایین.خیلی گرسنه م بود.گوشی شاهرخ رو که روی میز دیدم متوجه شدم خونه س...!بیخیال به سمت آشپزخونه رفتم و از میوه هایی که روی میز بود یه سیب برداشتم و وقتی برگشتم یه دفه چشمم به شاهرخ افتاد.اول از دیدن ناگهانیش ترسیدم ولی سریع اخم کردم.دست به سینه ایستاده بود و نگاهم میکرد.از چهرش هیچ چیز مشخص نبود...نه شادی.نه ناراحتی...نه عصبانیت.اینم یه چیزیش میشد آخر.روانی!از کنارش رد شدمو داشتم به سمت اتاق حرکت میکردم که صدام کرد.میدونستم الان رنگ به رخ ندارم،اما دوست نداشتم شاهرخ متوجه ترسم بشه.رو به رو ایستاد و به سمت مبل اشاره کرد و گفت:بشین کارت دارم.

آنا_نمیخوام باهام کاری داشته باشی!

شاهرخ_بشین بهت میگم.به نفع خودته که همین حالا به حرفام گوش کنی...

(به اجبار نشستم و شاهرخ هم رو به روم،ایستاد به دیوار تکیه داد و شروع کرد...)

شاهرخ_من یه آدمی بودم که غرورشو بیشتر از خودش قبول داشت.از همه نظر هم تامین بودم.تیپ...قیافه...ثروت.......هیچکسی رو هم باورنداشتم.همه رو بازی میدادم.مخصوصا جنس ظریف دختر رو...

(از حرفایی که میزد بیشتر میترسیدم.جوری که کم کم دستام سرد شدن.شاهرخ شروع کرد به قدم زدن و روبه پنجره ایستاد و ادامه داد:احساسات هیچ دختری برام مهم نبود.اینکه میشکستمشون حتی برام لذت بخش بود...تا اینکه 3سال پیش...وقتی شدم یه مرد31ساله...به معنای واقعی عاشق شدم....

(با اینکه دستام داشت میلرزید،اما به خودم جرات دادم و یه دفه از جام بلند شدم و با صدای بلند که میلرزید،گفتم:چیه؟نکنه من خیلی شبیه اون دخترم که دیشب......

(نزاشت ادامه بدم و به طرفم اومد و شونه هامو گرفت تو دستش و اونم با صدای بلند ادامه داد:نه لعنتی....تو خود اون دختری!!!

(از چیزی که گفت یه نیش خند زدم!!!نه...دروغ میگفت....دستاشو از شونه هام پس زدم و داد زدم:میخوای منو بازی بدی؟چرا؟چون حافظه م رو از دست دادم؟چون چیزی به یاد ندارم؟چون هیچکسی رو ندارم؟

داشت بغضم میترکید.دیگه نمیتونستم ادامه بدم.نمیتونستم بمونم....میخواستم برم بالا که محکم از بازوم گرفت و آروم تر از لحن قبلش گفت:بخدا قسم نه بهت دروغ میگم نه میخوام اذیتت کنم...آنا؟آنا نگاهم کن...

(دیگه اشکام راه خودشونو پیدا کردن...دویدم سمت اتاق و درو بستم.خواستم درو قفل کنم که کلید سرجاش نبود.به در مشت زدم و نشستم رو زمین.سرمو گذاشتم رو زانوهام و از ته دل گریه کردم....خسته شده بودم.از فکرکردن.از گریه کردن...کی میخواست تموم بشه؟)

(صبح خیلی زود بیدار شدم.ساعت6...حالم بهتر بود.هواهم کم کم داشت روشن میشد.رفتم تو بالکن ایستادم و نفس عمیق کشیدم.هوای خنک و بوی نم برگا...دیشب هم مثل اینکه آسمون  خودشو خالی کرده بود....کارای همیشگی رو انجام دادم و رفتم پایین تا یه چیزی بخورم.دیروزو که شاهرخ کلا کوفتم کرد!...وای که دوباره چشمم افتاد به لباساش...یعنی نرفته بود؟...به من چه اصلا!صبحانه رو کامل خوردم و رفتم تو باغ...دم صبحی فوق العاده هوای خوبی بود.یک ربعی گذشت از خلوتم که سروکله ش پیدا شد.سوئیشرت سفید و شلوار گرم کن طوسی به تن داشت...قدم زنان به طرف اومد...)

شاهرخ_سلام.صبح بخیر

آنا_سلام.

شاهرخ_بهتری؟

آنا_بهترم البته اگر اجازه بدی!

(لبخند کوتاهی زد و شروع کردم به قدم زدن و اونم پا به پام قدم برمیداشت...)

شاهرخ_امروز باید یه چیزی بهت بگم...

آنا_یه امروز حالم خوبه.خرابش نکن...

شاهرخ_دست خودت نیست.باید بدونی...

(ایستادم و با خستگی دوباره چشم دوختم بهش تا ببینم باز چی میخواد بگه...به سمت پله ها رفت و نشست و از من هم خواست که بشینم.نشستم و نگاه من به اون بود و نگاه اون به درختای رو به روش!)

شاهرخ_من یسری چیزهارو بهت نگفتم یا دروغ گفتم.اما حرفای دیشبم و الان هیچ کدوم دروغ نیست....خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بهت بگم...!من پسردایی توام.و قضیه خانوادم هم دروغ نبوده.اما تو خانواده داری...دوتا بردار و مادرت.فقط پدرت رو از دست دادی...!

(نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره خیره شد به رو به روش و ادامه داد:منو تو از بچگی باهم بودیم.اما از یه جایی ببعد نگاه من بهت عوض شد...میخواستمت.سر تصمیمم هم سرسختانه وایستاده بودم.حتی خودت هم موافق بودی...کل این خونه رو به عشق تو ساختم.به خاطر تو ایران موندم  و بابا اون شرکت رو سپرد بهم.همه چیز هم خوب بود و همه هم موافق بودن الا یک نفر....!اونم برادرت آریا...مخالفتش هم بیشتر بخاطر تفاوت سنیمون بود.فقط چون 15سال ازت بزرگتر بودم...)

(دوباره نگاهم کرد و گفت:آنا؟خانوادت دنبالتن...دیشب آگهی رو خوندم...!خودم میخوام ببرمت پیششون.اما میخوام بازم مال من باشی.

(داشتم خفه میشدم از چیزایی که میشنیدم!!!لعنت بهت شاهرخ...چرا دروغ؟چرا الان؟)

آنا_میخوام برم پیش خانوادم...

شاهرخ_میبرمت ولی باید تا فردا رو صبرکنی...

آنا_نمیتونم...

شاهرخ_بتون.چون امروز میخوام برم سراغ آریا...اگر بازم قبول نکنه مال من بشی،هیچ وقت برت نمی گردونم و از اینجا میبرمت جایی که دستشون به سایه ت هم نرسه!

آنا_اگر برادرم هم قبول کنه،من قبول نمیکنم...

(برگشتم داخل خونه. و باز هم به اتاق پناه آوردم.انگار هر روز چشمام باید به اشک خیس میشد...چشمامو روی هم فشار دادم...یه جفت چشم عسلی...چرا یادم نمیاد پس؟...به سمت اتاق شاهرخ رفتم .اشکامو پاک کردم و در زدم...)

شاهرخ_بله؟

(وارد شدم.شاهرخ دراز کشیده بود و در بالکن هم باز بود و هوای اتاق به شدت سرد شده بود.چشماشو باز کرد و سرشو چرخوند سمتم...)

شاهرخ_چیزی لازم داری؟

آنا_یه جفت چشم عسلی...

شاهرخ_یه جفت چشم عسلی چی؟

آنا_ چندبار تو خوابم دیدمشون.الانم تو بیداری...و چیزی بغیر از اون چشما نیست...

شاهرخ_به زودی میبینیش...

(دوباره روشو برگردوند و چشماشو بست...)

آنا_اون کیه؟

(بعد یه مکث کوتاه،گفت:آریا...برادرت.چشمای پدرت هم مثل همون عسلی رنگ بود!

(باشنیدن این حرف خیلی احساس خوبی بهم دست داد.یعنی میشد زودتر حافظه م برگرده؟از اتاقش خارج شدم.خیلی گرسنه بودم...ساعت14بود.رفتم پایین و یه چایی و بیسکوبیت خوردم تا ضعف نکنم.نشستم رو مبل.از برگشتن به اون اتاق هم خسته شده بودم!همش به فردا فکر میکردم.هم خوشحال بودم هم از یه چیزی میترسیدم!نمیدونم چرا...

شاهرخ اومد پایین و بدون اینکه چیزی بگه کتش رو برداشت و از خونه رفت بیرون....)

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 13 - ادامه...

{شاهرخ}

(نمیتونستم دیگه آنا رو به زور پیش خودم نگهدارم.حالا که از احساس من باخبر بود،دوست داشتم اونم منو با دل و جون بخواد...!بلند شدم و راه افتادم...دیگه نزاشتم به فردا برسه.رفتم سروقت آریا...!به سمت خونه شون حرکت کردم.بعد قضیه خواستگاری رابطه ما با خانواده عمه قطع شد.وبعد حدودا 3سال،این اولین باری بود که روبه روی در خونه شون ایستاده بودم.زنگ زدم...عمه اول نشناخت اما وقتی اومد دم در متوجه شد که منم...نگرانی تو چهرش پیدا بود.اما برخوردش مثل همیشه گرم بود.ازش سراغ آریارو گرفتم که گفت تو اتاقشه...ازش خواستم اجازه بده ببینمش که کار واجبی دارم.با دل نگرانی قبول کرد و گذاشت که وارد بشم...از عمه هم خواستم پایین بمونه و نگران چیزی نباشه،فقط اومده بودم که با آریا صحبت کنم...!رفتم بالا و تقه ای به در زدم...)

آریا_بفرمائید...

(وارد شدم.جلوی پنجره ایستاده بود و پشتش به من بود.ساکت موندم که برگشت...باهمون قیافه جدی و سرد همیشگیش.اما این هم مشخص بود که توقع دیدن من رو نداشته...به سمتم آهسته قدم برداشت و گفت:وجودت اینجا چی میخواد؟

شاهرخ_باید صحبت کنم باهات...

آریا_درباره ی؟؟؟

شاهرخ_آنا...

(چشماش که منتظر حرفای من بودن...من هم هیچ وقت اهل حاشیه و مقدمه چینی نبودم.شروع کردم به تعریف کردن...خلاصه و آروم...اما اون یه دفه به سمتم خیز برداشت و یقه پیراهنم رو گرفت تو دستش و کوبیدم به دیوار و با صدایی شبیه نعره گفت:کثافت...تو چه غلطی کردی؟!

محکم دستاشو پس زدم و گفتم:اگر من نمیخواستم هیچ وقت دستتون به آنا نمیرسید...

(با این حرفم آتیشش تند تر شد و بی هوا مشتشو پیاده کرد تو صورتم که تعادلمو از دست دادم...درد بدی تو صورتم پیچید.اما بازم دست بردار نبودم...)

شاهرخ_من هنوزم آنا....

آریا_خفه شو....

(عمه از صدای ما اومد بالا.و از یقه من که تو دستای آریا فشرده میشد،ترسید.و رو به آریا گفت:چیکار داری میکنی پسر؟

آریا_برو بیرون مامان...برو خواهش میکنم.

(عمه نرفت و آریا منو کشید بیرون.عمه هر لحظه نگرانیش بیشتر میشد و هی با آریا صحبت میکرد...)

آریا_دارم میرم آناتو بیارم. مادر من.نگران نباش...

(بعد هم دوباره به سمت بیرون منو کشید.حسابی داغ کرده بودم.دستشو پس زدم و جفتمون سوار ماشین شدیم.بالاخره که آنا رو میدید...به سمت خونه حرکت کردم.تو اون لحظه دیگه هیچ حرفی بین منو آریا رد و بدل نشد.خیلی ازش شکار بودم!پامو هر لحظه رو گاز فشار میدادم...سرعتم رفت بالا...یاد اون روز و آنا افتادم.از سرعتم کم کردم و ده دقیقه بعد رسیدیم...!)

{آناهید}

(رفتم تو باغ.خیلی احساس سبکی میکردم.حالم خوب بود.صدای در باغ رو شنیدم...برگشتمو شاهرخ باقیافه درهم وارد شد و یه آقایی هم پشت سرش...باتعجب داشتم نگاهشون میکردم که اون مرد آروم آروم نزدیکم شد و شاهرخ رفت سمت دیگه ای از باغ...یه لحظه ترسیدم.اما بادیدن اون چشما ترسم ریخت.آروم زمزمه کردم:آریا؟؟؟

محکم بغلم کرد و گفت:آره عزیزم.آریام...

(از دلتنگی و خوشحالی گریه م گرفت و خودمو بیشتر تو بغلش فشار دادم...بعد چند لحظه سرمو از سینه ش جدا کردم و نگاهش کردم.اونم چشماش از اشک نمناک شده بود.)

آریا_چیکار کردی با ما و خودت دختر؟

آنا_خودمم نمیدونم....

(پیشونیمو بوسید و گفت:بریم...

(دستمو گرفت و به سمت خروجی رفت که شاهرخ جلوی راهمون ایستاد...)

شاهرخ_آنا....

آریا_ساکت شو شاهرخ.بکش کنار...

شاهرخ_میدونی که دست از سرش برنمیدارم...

(آریا دستشو از دستم جدا کرد و سینه به سینه شاهرخ ایستاد و آروم و شمرده گفت:تو فکر کن یک درصد من بزارم که دست از سرش برنداری.اینبار به آتیش میکشمت....حتــــــما.

(ترسیده بودم.آریا دستمو محکم گرفت و از خونه خارج شدیم.یه ماشین دربست گرفتو راه افتادیم.تو راه آریا از همه چی پرسیداما وقت کم بود برای جواب دادن به این همه سوال...!رسیدیم که آریا راهنماییم کرد داخل.از دیدن اون خونه یه تصویر نامفهوم تو ذهنم پیدا شد...خیلی خوب بود احساسم...)

****************

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 14 - ادامه...

(گذشت و مامان و آریا و آراد کمکم کردن تا حافظه م برگرده.خاطره هامونو مرور میکردیم...عکسامونو نگاه میکردیم...همه اینا باعث میشد تا کم کم حافظه م برگرده.حتی حرفای شاهرخ تو 3سال پیش...!سه هفته میگذشت از شروع کلاس ها و من امروز بعد سه هفته تازه تشریف مبارک رو بردم دانشگاه...تلفنی و خلاصه تمام این مدت رو برای سلن تعریف کردم.اما وقتی دیدمش دوباره ازم خواست که بگم...!چقدر حالم عوض شد تو دانشگاه...کلی با بچه ها میخندیدیم...کلاس شادی داشتیم کلا....مسیر منو سلن یکی بود ولی اونا حدودا دوتا خیابون خونه شون با ما فاصله داشت...ساعت16:30دقیقه بود که آخرین کلاس هم تموم شد.و با سلن سوار ماشین شدیم تا برگردیم...)

سلن_وای که چقدر خسته شدم امروز...

آنا_خسته نباشی پهلوون...

سلن_مرض.مسخره...

(لبمو گاز گرفتمو با حالت خاصی گفتم:بی ادب...

سلن_آنا؟فردا صبح میای بریم پارک پیاده روی؟

آنا_شما فعلا خسگیتو رفع کن تا فردا خدا بزرگه...

به بازوم زد و گفت:تا فردا که قرار نیست خسته باشم.

آنا_چرا.تو همیشه خدا خسته ای و رو به موت...

با حالت قهر روشو برگردوند و گفت:برو بابا...

آنا_شکمت بره...

خندید و گفت:کم نیاری یه وقت...

آنا_نگران نباش عزیزم.کم هم بیارم از شما قرض میگیرم...

سلن_کم چرت بگو آنا.

آنا_اطاعت میشه قربان.

(دیگه رسیدیمو کرایه رو حساب کردیم و پیاده شدیم...از سلن خداحافظی کردم و راهمون جدا شد.رسیدم خونه.با اینکه کلید داشتم،اما حوصله اینو نداشتم تو این کیف به این شلوغی دنبال کلید بگردم.زنگ زدم که مامان خانوم درو باز کرد.وارد خونه شدم.همونطور که داشتم کفشامو میزاشتم داخل جاکفشی سلام کردم....)

آنا_بنده تشریف آوردم...

مامان_علیک سلام خانـــــوم.خسته نباشید...

آنا_آخ مادرم...کجایی که ببینی دخترت از خستگی هلاکه....

مامان_تو اتاقم.

(خندم گرفته بود.بلند شدم تا برم لباسامو عوض کنم که مامان گفت:صبح یه بسته اومد که گفتن مال تو...رو تختت گذاشتم.

آنا_چی بود؟

مامان_بازش نکردم.

آنا_باشه.ممنون....

(به سمت اتاقم رفتم.چشمم به یه بسته مربع شکل بزرگ افتاد.اول لباس هام رو عوض کردم بعد نشستم تا ببینم این جعبه چیه......همه وسایلی بود که تو خونه شاهرخ ازش استفاده میکردم.یه حالی شدم!!!وسایل رو زیر رو کردم تا به یه تیکه کاغذ رسیدم که از طرف خود شاهرخ بود.....

(وسایلت رو برات فرستادم.من هم دارم کارامو انجام میدم برای اقامت انگلیس...همیشه خواهانتم و بدون هیچ موقع از خواستنت کوتاه نمیام.حسابی مراقب خودت باش.)

(وسایل رو گذاشتم کنار و رو تخت دراز کشیدم.به سقف خیره شدم...به شاهرخ فکرکردم...یه مرد کامل...که مطمئنن آرزوی خیلی از دختر ها بود.دروغ بود اگر میگفتم دوستش ندارم.دوستش داشتم اما نظر خانوادم برام مهم بود که آریا کاملا مخالف بود.تو همین افکار بودم که مامان اومد بالا...)

مامان_چی بود آنا؟

رو تخت نشستمو گفتم:وسایلی که تو خونه شاهرخ متعلق بهم بود...

مامان مکث کرد و گفت:چیزی میخوری برات بیارم؟

آنا_نه مامان.چیزی نمیخوام.فقط خسته م و میخوام بخوابم...

مامان_باشه عزیزم.فکرت رو هم الکی درگیر نکنی...

آنا_چشم.سعی میکنم...

(مامان رفت.و دوباره دراز کشیدم.انقدر فکر کردم تا بالاخره خوابم برد.....از درد کتفم بیدار شدم.بد خوابیده بودم و به کتفم فشار اومده بود.داشتم میرفتم پایین که صدای مامان رو شنیدم:دختر خوبیه...چندباری خودم باهاش برخورد داشتم.حالا امشب قراره با آریا صحبت کنم.آره دیگه....مزاحمت نشم.قربونت.سلام برسون.فعلا خداحافظ...

(بقیه پله ها رو طی کردم و رفتم پایین...)

آنا_سلام مامان...

مامان_سلام عزیزم.شام خونه خاله دعوتیم.تا ساعت8آماده باش...

آنا_پس آریا و آراد چی؟اونا که تا 8 نمیان...

مامان_میان ولی ما زودتر میریم...

(دیگه چیزی نگفتم.وارد آشپزخونه شدم و یه ذره شیر ریختم و خوردم.از صحبتای مامان متوجه شدم که برای آریا کسی رو زیر نظر دارن و میخوان که برن خواستگاری...احساس خوشحالی میکردم.ولی بازم ته دلم همون حس همیشگی رو داشتم...هی با خودم کلنجار رفتم.هی صحبت کردم تا خودمو قانع کنم.میدونستم که هیچ وقت آریا قرار نیست پیش ما بمونه.و باید ازدواج کنه یه روز...

رفتم دوش بگیرم و برای خونه خاله آماده بشم.دوش آب سرد،سرحالم کرده بود...حوله تن پوش رو تنم کردم و کلاهش رو انداختم رو سرم.رفتم به اتاق و جلوی میز آرایشی نشستم.یه آرایش ملایم کردم و رفتم سراغ انتخاب لباسم...یه مانتوی سبز یشمی با شال و شلوار کرم رنگ...کیف و کفشم رو هم مشکی انتخاب کردم.موهام هنوز نم داشت اما وقت نداشتم که خشکشون کنم...ساعت19:30دقیقه بود.مامان پایین منتظر من ایستاده بود.ماشین گرفتیمو راه افتادیم.....

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 15 - ادامه....

(مشغول صحبت با سیما بودم.از درس و دانشگاه و این مدت که گذشت...ساعت حدود22بود که دیگه آریاهم اومد. و آراد از قبل گفته بود کلا نمیاد و سرش شلوغه...هرکسی طبق معمول مشغول صحبت یا انجام کاری بودن.منم گاهی با سیما صحبت میکردم و گاهی با گوشی سرمو گرم میکردم...تاموقع شام که بلند شدم کمک کنم،سرم خیلی بد درد گرفت.دستمو رو شقیقه هام فشار دادم...بدتر شد.)

{آریا}

مشغول صحبت با سینا بودم که نگاهم افتاد به آنا.از حرکت ایستاد و دستشو گرفت به سرش.احتمال دادم بخاطر اون اتفاق هنوزم حالش بد بشه...به سمتش رفتم و ازش حالشو پرسیدم اما یه دفه افتاد که سریع زیر بازوشو گرفتم.مامان و خاله هول کردن.بغلش کردم و از خونه خارج شدم.مامان داشت دنبالم میومد که گفتم بمونه و نگران چیزی هم نباشه.

*****************

دکتر_سرش ضربه خورده؟

آریا_تو یه تصادف،بله...

دکتر_اثرات همونه.اما جای نگرانی نیست...

(شاهرخ عوضی...مگر اینکه دوباره نگاهت به خواهر من بیوفته....!سرم آنا که تموم شد بهوش هم اومده بود.مامان هم زنگ زد که گفتم حال آنا خوبه....کارای پذیرش رو انجام دادم و دست آنا رو گرفتمو به سمت خروجی حرکت کردیم...به مامان هم گفتم برای شام دیگه منتظر ما نباشن.)

آریا_دق دادی مارو تو...

(هنوز بی حال بود اما لبخند قشنگش رو به لب داشت...)

آنا_آریا؟؟؟

آریا_جان؟

آنا_خیلی گرسنه ام...

آریا_چشــــــم.الان میریم چند سیخ جگر میزنیم بر بدن...چطوره؟؟؟؟

آنا_آهان...توام که میدونی من جیگر خور نیستم،بگو بریم جیگر...

آریا_جیگر نه...جگر

آنا_حالا همون....

آریا_باشه جوجه اردک زشت.

آنا_اگر زشتم خواهر توام....

آریا_خب در اون صورت خیلی هم ماهی....

آنا_عه؟؟؟

آریا_آره....

(جلو یه رستوران سنتی وایستادم.و وارد شدیم...یه جای خلوت و دنج به انتخاب آنا نشستیم...)

{آناهید}

(رو تخت نشستیم و آریا سفارش غذا رو انجام داد...)

آنا_چه جای با صفائیه....

آریا_پس چی؟توقع داشتی ببرمت این جگرکیای کنار خیابون؟

(چپ چپ نگاهش کردم که گفت:خب باشه دختر...حالا که نبردمت.

چند دقیقه بعد غذا اومد....با ولع شروع کردم به خوردن.آریا از خوردن دست کشید.با تعجب نگاهش کردم که خیره شده بود بهم....)

آنا_چیه؟

آریا_میخوای غذای منم بخوری؟؟؟

آنا_بی مزه...

(خود مسخرش خندید و ادامه دادیم...غذا که تموم شد ازش تشکر کردم و راه افتادیم طرف خونه....ساعت12شب بود که رسیدیم.مامان خواب بود.ولی چراغ اتاق آراد روشن بود.سریع لباس عوض کردم و مسواک زدم.و داشتم برمیگشتم که یه دفه آرادو دیدم.راهرو تاریک بود و ترسیدم و دستم و گذاشتم رو قلبم....)

آنا_چته خب؟مث جن ظاهر میشی؟

آراد_خوبی؟

آنا_تا چند لحظه پیش که خوب بودم.

آراد_خوبه...برو بخواب تا نصف شبی نیومدم سراغت بُکشمت با ارّه...

آنا_هه هه هه...خوشمزه...

آراد_برو بدمزه...

(بعد هم به اتاقم رفتم و با خیال راحت خوابیدم.)

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت 16 - ادامه...

(صبح ساعت 7 بیدار شدم.ساعت 8 کلاس داشتم.آخه چرا؟چرا باید ازم جدا بشی ای خواب ناز؟؟؟به هر سختی ای که بود بلند شدم از رخت خواب و رفتم سراغ نظافت و صبحانه.بعد هم سریع آماده شدم و آریا هم با من داشت از خونه خارج میشد که تا دانشگاه رسوندم و بعد رفت.سلن اونروز نیومده بود...یکی از بچه های کلاس هم که دید من تنهام،اومد پیشم و اون روزمون باهم سپری شد.یاسمن....که دوسال ازم بزرگتر بود.دختر مهربونی بود....کلاس آخر هم کنسل شد و زودتر برگشتم....هرچی زنگ در رو میزدم کسی باز نمیکرد.مجبور شد