رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

* 48

(از دانشگاه که برگشتم،مامان گفت قراره شب خاله اینا بیان خونه مون....
یه ذره استراحت کردم و بعد به کارام رسیدم.به مامان کمک کردم و دوتایی شام رو خوردیم و بعد شام آریا اومد.شام نخورد.مشخص بود خیلی خسته س.رفت به اتاق و حدود نیم ساعت بعد خانواده خاله سر رسیدن.آریا رو صدا کردم و اونم به جمعمون پیوست.من مشغول پذیرایی شدم و همونطور شنیدم که سینا قراره با پسر داییش بره قبرس...
ساعت حدود 10شب بود که آراد هم اومد.جمع حسابی غرق صحبت شده بودن.همه در حال صحبت کردن بودن...هرکدومو که نگاه میکردم داشتن یه ماجرایی رو با هیجان تعریف میکردن.منم بالبخندم همراهیشون میکردم....
خاله اینا یک ساعتی رو اونجا بودن و بعد رفتن.من هم بعد جمع کردن وسایل،رو مبل پیش پسرا نشستم...
آراد مشغول بالا پایین کردن کانال تلوزیون بود.یه دفه کنترل رو پرت کرد رو مبل و گفت: ای بابا...بلند شید بازی کنیم.حوصله م پوکید!!!
آریا_آنا بلند شو برو خرس کوچیکاتو بیار با این خرس گنده بازی کن....
آراد_آقای خوشمزه....مگه بازی فقط با عروسکه؟
آریا_تو جز مسخره بازی چیز دیگه ای بلد نیستی.
آراد_اصل بازی به همون مسخرگیاشه....
آنا _توام که اســــــــــتاد.
آراد_شما سخن نگو که از مرحله پرتت میکنم.
(بلند شدم و همونطور که به طرف پله ها میرفتم گفتم:آراد در خواب بیند پنبه دانه....
آریا هم بلند شد و گفت:گهی لپ لپ کند گه دانه دانه...
آراد_بی شخصیتا.
(منو آریا خنده مون گرفته بود و آراد حرصش گرفته بود....
بهشون شب بخیر گفتم و به اتاق رفتم....

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 49

(داشتم خوابای درهم میدیدم...چیزی مشخص نبود.اما خواب خوبی نبود.تو خواب داشتم با هق هق گریه میکردم...از یه جسم بزرگی که به سمتم پرتاب شد،سرمو چرخوندم که خورد به میز کنار تخت و بیدار شدم...گوشه چشمم از اشک خیس بود.چیزی از خواب بخاطرم نمونده بود...نگاهم افتاد به زمین که یاشار خواب بود.نه پتویی روش بود نه بالشتی زیر سرش.آهسته از کنارش رد شدم تا برم دست و صورتمو بشورم.
وقتی کارم تموم شد،نرفتم پایین...دوباره برگشتم به اتاق.یه قلم داشتم که تهش پَر بود...اونو برداشتمو کنار یاشار به پهلو دراز کشیدم و دستم رو هم گذاشتم زیر سرم...آروم شروع کردم و پَر رو روی صورتش حرکت دادم...چند دقیقه ای همینطور گذشت.توقع داشتم کم کم بیدار بشه...اما مثل اینکه هیچ فایده ای نداشت...یعنی اینقدر خوابش عمیق بود؟؟؟یه دفه با صدایی که مثلا عصبانی بود گفتم:بیدار میشی یا نه؟
یاشار خندید اما هنوز چشماش بسته بود.با تعجب بهش زل زدم.......
آنا_بیداری تو؟
یاشار_مگه میزاری بخوابم؟!
آنا_الان وقت خواب نیست...
(دیدم باز جوابی نمیده!)
آنا_یاشار بلند شو وگرنه بالشتو میزارم رو صورتت خفه ت میکنم....!
(بازم عکس العملی ازش ندیدم.میدونستم خودشو زده به خواب.دستمو دراز کردمو  بالشت رو از رو تخت کشیدم و جدی جدی گذاشتم رو صورتش.مچ دستامو گرفتو بالشت و پس زد.بهم نگاه کرد و گفت:میخوای شوهرتو بکشی؟
آنا_بله...
یاشار_بله؟؟؟
آنا_بـــــــله.
(دستامو ول کرد و چشماشو بست و گفت:باشه...بیا بکش.خودت بی یاشار میشی.تنها میشی.دیگه کسی نیست مراقبت باشه.فقط خواستی بکشی یجور بکش که درد نکشم.به بچه هامم بگو عاشقشون بودم اما مامان ظالمشون بهم رحمی نکرد.به پسرم بگو بابات وصیت کرده بزرگ که شدی پزشک بشی...به دخترمم بگو روان پزشک بشی.تا یه دردی از این مادرتون دوا کنید.....
(به اینجا که رسید زد زیر خنده...هم داشتم با تعجب نگاهش میکردم.هم خودم خندم گرفته بود هم حرص میخوردم...بلند شدم بالشت رو برداشتم.یاشار هم نشست.با بالشت زدم تو صورتش که گارد گرفته بود و گفتم:که دختر دار و پسر دار هم شدی بسلامتی آره؟که روان پزشک بشن و از من دردی دوا کنن ها؟؟؟
یاشار که صدای خنده هاش بلند شده بود،بلشت و گرفت و محکم نگهداشت.)
یاشار_شوخی کردم گلم.کم حرص بخور...چاق میشی بعد طلاقت میدم هـــــــــــا!
آنا_چــــــــــی؟
یاشار_گفته باشم.....من زن چاق نمیخوام.
(از تعجب چشمام اندازه نلبکی شده بود!اینبار بالشت و از دستش کشیدم و پرت کردم تو صورتش....و اونم همچنان به خنده و مسخره بازیش ادامه میداد....)
یاشار_خانوم دست بزن هم داره.پاشو......پاشو همین الان باید بریم دادگاه.
(جدی بلند شدم و راه افتادم که از اتاق برم بیرون.یه دفه دستمو گرفتو گفت:عه...کجا؟
آنا_دادگاه دیگه....
یاشار_آنا...بلند میشم از همین پنجره اتاق خودت پرتت میکنم تو باغ.کم صحبت کن.
(خندیدمو گفتم:باشه.حالا صبحانه نخوردم .پاشو باهم بریم پایین که گرسنه ام.

یاشار_اما یادت باشه چی به بچه هام بگی.

(چپ چپ نگاهش کردم که گفت:خب اگه زحمتت میشه نگو....خودم براشون مینویسم.فقط اینو زحمت بکش به دستشون برسون....

آنا_بعد به من میگه کم صحبت کن.

یاشار_من هر وقت اینارو جدی گفتم شما تام الاختیاری که با پشت دست بزنی تو دهنم...

آنا_باشه.چشم.حتما اینکارو میکنم.

یاشار_باشه چشم؟؟؟عوض اینکه بگه نه عزیزم....من همچین کاری نمیکنم.....

(از گوشه چشمم بهش نگاه کردم که خندید و چشمک زد.رفتیم پایین و دوتایی صبحانه خوردیم.مامان هم نبود.....)

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 50

(صبحانه که تموم شد،یاشار از پشت میز بلند شد و گفت:من دیگه باید برم...
آنا_کجا؟!

یاشار_میخوام یه سر برم پیش آریا...

(بعد هم تا دم در همراهیش کردم ....)

یاشار_مراقب خودت باش.فعلا خداحافظ

آنا_توام همینطور.خداحافظ...

{آریا}

(امروز با خانوم کیانفرد قرار ملاقات داشتم.مثل همیشه سر موقع اومد دفتر....و بعد از احوال پرسی های همیشگی، ازش خواستم اتفاق های اخیری که براش افتاده و مربوط به امیر میشه رو توضیح بده.اون هم شروع کرد آروم و شمرده همه چیز رو تعریف کرد.حدود نیم ساعت گذشت که از بیرون صدای بلندی رو شنیدم و در اتاق به طرز بدی باز شد.و یه پسر قد بلند ظاهر شد که پوست برزه و چشمای عسلی روشنی داشت و قفسه سینه ش که از زور خشم بالا و پایین میشد.به بهار نگاه کردم که با وحشت از جاش بلند شده بود.متوجه شدم که اون پسر همون امیره....و قبل اینکه بیاد به طرف بهار از پشت میزم بلند شدم که یاشار رو دیدم وارد اتاق شد...و رو به امیر گفت:کجا جناب؟مگه ملاحظه نمیکنید آقای حمیدی مراجعه کننده دارن؟

امیر_محافظ اینجایی؟!

یاشار_نه...اما شاید استخدام بشم....

امیر_گمشو کنار.

(و امیر دوباره به سمت بهار قدم برداشت که یاشار از بازوش چسبید و اینبار با لحن محکم تری گفت:مثل اینکه متوجه حرفام نشدی....

و کارتش رو درآورد و تو فاصله یک سانتی چشمای امیر گرفت و روبه من لبخند زد و امیرو از اتاق خارج کرد و درو بست.خودمم از کار یاشار احساس رضایت میکردم و رو لبام لبخند محوی بود...اما بهار رنگش پریده بود.رفتم رو به روش و ازش خواستم که بشینه.خودمم رو صندلی رو به روش نشستم.یه لیوان آب ریختم و دادم دستش...براش قضیه یاشار رو توضیح دادم و گفتم که نگران چیزی نباشه...

بعد از اینکه آروم شد،معذرت خواهی کرد و رفت....من هم رفتم بیرون از اتاق که دیدم یاشار رو صندلی سالن نشسته...بهش  لبخند زد و گفتم که بیاد تو اتاق...همونطور که داشتم میرفتم تا رو صندلی بشینم،پرسیدم:چیکارش کردی؟

در و که بست نشست و گفت:دادمش دست یکی از همکارام و تو رو شاکی معرفی کردم.

خندیدمو گفتم: کار خوبی کردی.دستت درد نکنه.....خب چه خبر؟از این طرفا؟

یاشار یه خورده جابه جا شد و گفت:آریا؟تو آدرسی از شاهرخ داری؟

آریا_شاهرخ؟چطور مگه؟

یاشار_لازم دارم...

آریا_داشتن که یه آدرس دارم اما بعید میدونم که هنوز اونجا باشه...

یاشار_همونو برام بنویس...

(براش نوشتم و دادم دستش.و بهش نگاه کردم...با دقت خیره شده بود به آدرس.خوشم میومد از یاشار.از شخصیتی که داشت...برای کسایی که نمیشناختنش همیشه مبهم بود.برای خودمم قبل اینکه بشناسمش همینطور بود....)

آریا_خیلی وقته که منتظری؟

یاشار_آره...منشیت گفت موکلت داخل اتاقه...منم منتظر شدم تا تموم بشه.قضیه این پسره چی بود؟؟

آریا_دختری که تو اتاقم بود نامزدشه.میخواد ازش جدا بشه....اما پسره نمیزاره.

یاشار_خب مشکلش چیه؟

آریا_علاقه ای بهش نداره.ازدواجش هم اجباری بوده.و پسره هم اذیتش میکنه...

یاشار_پس حقشه یجوری گزارش کنم که یک سالی تو بازداشت بمونه!

(خندیدیمو یاشار بلند که بره.ازش تشکر کردم و رفت.....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 51

{یاشار}

(از دفتر آریا که خارج شدم گوشیم زنگ خورد،یکی از همکارام بود که مشخصات ماشینی که تو جاده باهاش تصادف کرده بودیم رو بهم داد...بعد اینکه تلفنم تموم شد،گوشی رو گذاشتم تو جیبم.متوجه دختری شدم که اون سمت خیابون ایستاده بود و این مدت بهم زل زده بود.بی تفاوت بهش،سویچ رو درآوردم و تو قفل چرخوندم و نشستم تو ماشین.استارت که زدم تقه ای به شیشه خورد....همون دختر بود.شیشه رو تا نیمه دادم پایین و گفتم:بفرمائید؟
دختر_میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
یاشار_گفتم که....بفرمائید
(دختر لبخند زد و در ماشینو باز کرد و نشست جلو.یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:منظورم از بفرمائید،به داخل ماشین نبود.
دختر_میشه حرکت کنی؟
یاشار_بدون شما بله.حالا پیاده شو تا پیادت نکردم...
دختر_چه خشن و بداخلاق....
(بهش نگاه کردم...لبخند چندشی که رو لبش بود و آرایش غلیظی که رو صورتش ماسیده بود،حالمو بهم میزد.)
دختر_میدونی....آدمای خشن جذاب ترن بنظرم...
نیش خندی زدم و گفتم:جداً؟
دختر_آره...جداً
(دنده رو جا زدم و با سرعت راه افتادم ...)
دختر_من سردارم...سارا سردار...
یاشار_منم سروانم...جناب سروان.
دختر بلند خندید و گفت:فامیلیم سرداره.شوخی نکردم...
یاشار_منم شوخی نکردم.
دختر_شمام یعنی فامیلیت سروانه؟
یاشار_ما همه چیزمون سروانه...
(گوشیمو درآوردم و زنگ زدم.......)
یاشار_سلام امینی جان...لطف کن به خانوم رسا بگو تشریف بیاره دم در امانتی دارم....دستت درد نکنه.فقط عجله دارم.سریع....
دختر_جایی کار داری؟
یاشار_آره یه چیزو تحویل همکارم بدم بعد هرجا که دوست داری بریم.
(لبخند زد.منم تو دلم سرخوشانه لبخند زدم و جلوی در پاسگاه نگهداشتم و خانوم رسا رو دیدم که منتظر ایستاده.تا ماشین رو دید به سمتمون اومد و قیافه اون دختر اون لحظه واقعا دیدنی بود.پیاده شدم و درو باز کردم و رو به خانوم رسا که سروان اداره خودمون بود گفتم:این خانوم تحویل شما تا خودم بیام....
سروان رسا دست دخترو گرفت و پیاده کرد و من هم نموندم و به حرفا و التماسای دختر گوش کنم....و البته قصد نداشتم نگهش دارم اما برای اینکه یاد بگیره همچین غلطی نکنه،خوبه که بترسه....

و بعد راه افتادم سمت آدرسی که از آریا گرفته بودم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 52

(جلوی اون خونه که آریا گفته بود ایستادم.منطقه خلوتی بود...زنگ در رو زدم...اما همونطور که انتظار داشتم،خبری نبود...ماشینش هم از آخرین باری که از سوله اومدم بیرون،دست من بود و حالا تو حیاط پارک.....و اینکه دنبال ماشین هم نیومده بود.عوضش رفتم دنبال آدرس اون ماشین که باهاش تصادف کردیم...تو کوچه پس کوچه بود...ماشینو پارک کردم و پیاده رفتم...رسیدم به یه خونه که ظاهر خیلی کثیفی داشت.و یه در آهنی که رنگ و روش رفته بود...قبل اینکه در بزنم در باز شد و یه پسر لاغر و کم سن و سال اومد بیرون...بهش مشخصات ماشین رو گفتم که گفت مال خودشه...خودمو معرفی کردم و ازش سراغ شاهرخو گرفتم.گفت کسی به اسم شاهرخ نمیشناسه...کلافه میشدم از این حرفای تکراری....دستمو زدم به قفسه سینه ش و هولش دادم داخل و خودم هم وارد شدمو درو بستم.به اطراف نگاه کردم که ته اون محوطه یه اتاقک بود و بقیه چیزی جز سنگ و خاک نبود!
اینبار که از اون تصادف گفتم ترسید...اما بازم گفت که کار من نبوده و ماشین دست کس دیگه بوده...)
یاشار_من حوصله این چرندیات تورو ندارم.یا حرف بزن و بگو...یا میبرمت با خودم بازداشت.ازت دیه سر خانومم رو هم میگیرم...
(اینبار با مِن مِن کردن شروع کرد و گفت....گفت که فقط همون یه کارو شاهرخ ازش خواسته که انجام بده.وگرنه ارتباطی با شاهرخ نداره.حتی اگرم داشت،خوب میشد که به گوشش برسونه دنبالشم....
و اینکه گفت آخرین باری که شاهرخو دیده حرف از رفتن زده و مثل اینکه ایران نمونده....اما برای من فرقی نداشت اینجا باشه یا ته دنیا...بازم یه روزی باید میدیدمش.)

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 53

{آناهید}

(شب وقتی همه رفتن که بخوابن،من رفتم تو حیاط...به یکی از درختا تاب وصل شده بود که حدود یکسال میشد تکونی نخورده بود.روش حسابی کثیف و خاکی بود.پایین درخت نشستمو به تنه ش تکیه دادم...با دستم آروم تاب رو تکون دادم....چراغ تو حیاط خاموش بود.برق های ساختمون هم که خاموش بود و حسابی همه جا تاریک شده بود.با اینکه از تاریکی میترسیدم اما دلتنگیم به ترسم غلبه میکرد...دلم باز هوای بابا رو داشت.خیلی وقت بود که حتی خوابش رو هم نمیدیدم...!)
آراد_آنا؟؟
(برگشتم سمت صداش...رو پله ها ایستاده بود.اما چهرش رو نمیتونستم ببینم....)
آنا_جانم؟
(پله ها رو طی کرد و اومد روبه روم نشست...)
آراد_نخوابیدی چرا؟
آنا_خوابم نمیاد...
آراد_چی بیخوابت کرده؟
آنا_دلتنگیه بابا...
(آراد مکثی کرد و گفت:منم خیلی دلم براش تنگ شده....
آنا_تو چرا نخوابیدی؟
آراد_میخواستم باهات صحبت کنم...
آنا_خب....
آراد_خب که....نمیدونم چی بگم یا از کجا شروع کنم...
آنا_اتفاقی افتاده؟
آراد_اتفاق که افتاده اما به گمونم اتفاق خوبه...
آنا_بگو دیگه....
آراد_فقط قبلش قول بده تا خودم نخواستم به کسی چیزی نگی....
آنا_باشه.قول....
آراد_آنا....من......
آنا_تو چی؟آراد بگو دیگه...
آراد_من عاشق شدم.
(میخواستم جیغ بکشم از گفتن ناگهانیش که دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت:ساکت باش دختر.همه فهمیدن که.....!
دستشو زدم کنار و گفتم:جدی میگی آراد؟
آراد_الان به حالت من میاد که شوخی کرده باشم؟
آنا_خب حالا کی هست این بانوی دلبر؟
(تو تاریکی چند لحظه زل زد بهم و گفت:یاسمن....
آنا_چــــــــــــی؟یاسمن؟شوخی میکنی حتما...
آراد_ایرادش چیه؟
آنا_تو کجا یاسمن کجا.تو با این شر و شلوغ بودنت...یاسمن با اون آروم بودنش...
آراد_خب از همینش خوشم میاد.
(جدی جدی آراد از یاسمن خوشش اومده بود که حالا میگفت عاشق شده؟)
آراد_اما گفتم فعلا به کسی چیزی نگی.حتی خودش...باشه؟
آنا_باشه
آراد_آفرین.من دیگه میرم.توام زودتر برو بخواب....
(شب بخیر گفت و رفت...تا چند دقیقه ای تو فکر حرفاش بودم و بعد بلند شدم و به سمت اتاق حرکت کردم....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 54

(صبح راه افتادم سمت خونه یاشار اینا...قرار بود بریم دنبال بقیه وسایل خونه مون...هنوز از سرکار نیومده بود.فقط یاسمن خونه بود...رفتیم تو اتاق یاشار...هرکدوم از وسایلش مرتب سر جای خودشون قرار گرفته بود.حتی این اتاق مرتب تر از اتاق یاسمن بود...
صدای در رو که شنیدم سریع پریدم تو کمد یاشار و به یاسمن گفتم چیزی از اومدن من به یاشار نگه...یاسمن از اتاق رفت بیرون و منم در کمد رو بستم...و تنها صداشون رو میشنیدم...)
یاسمن_سلام داداش...خسته نباشی.
یاشار_سلام.سلامت باشی...مامان نیست؟
یاسمن_نه...با بابا رفتن فروشگاه...
(بعد صدای قدمای یاشار رو شنیدم که وارد اتاق شد.و با همون لباساش رو تخت خودشو پرت کرد و نفس عمیق کشید و چشماشو بست...
داشتم از لای در کمد نگاهش میکردم.یه دفه گردنم خارید که دستمو آوردم بالا و آرنجم خورد به در و صدا داد...اما خودم همچنان ساکت موندم.تا اومدم از لای درز نگاه کنم،در باز شد و با خنده جیغ کشیدم....یاشار با اینکه تعجب کرده بود اما خندید و منو از کمد کشید بیرون....
یاشار_اینجا چیکار میکنی تؤ شیطون؟
آنا_ای بابا....هر بار خواستم غافل گیرت کنم نزاشتی...
یاشار_خیلی ممنون...غافل گیر شدم.
(منو نشوند رو تخت و خودش رفت لباس عوض کنه و در حین لباس عوض کردن،صحبت میکرد...)
یاشار_خب...چه خبر؟
آنا_سلامتیه شما...قرار بود بریم دنبال وسایل باقی مونده...
(در کمد رو بست و رو تخت دراز کشید و دست منم گرفت و کشید سمت خودش و گفت:چشم...بزار یه خورده ای این همسر زحمتکشت استراحت کنه بعد....
آنا_استراحت کن همسر زحمتکش.
(لبخند زد و خوابید...منم همونجا موندم و سرمو گذاشتم رو سینه ش اما خوابم نمیبرد....
یک ساعتی همونطور گذشت...کم کم شروع کردم و آروم صداش کردم.)
آنا_یاشار.....آقا یاشار؟....عزیزم...خودتو به خواب نزنی ها....یاشار...
یاشار_جــــــــــــــان.
آنا_جانت بی بلا.بلند شو دیگه.
یاشار_چشم.یک ربع دیگه...
آنا_باشه...
(از پیشش بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.مامان حسنا هم اومده بود.بعد سلام و احوال پرسیای همیشگی ازشون یه لیوان آب خنک خواستم.بهم داد و ازشون تشکر کردم و به اتاق یاشار برگشتم....
با لبخند ژکوند کنارش نشستم و نگاهش کردم و با آرامش لیوان آب رو روی گردنش خالی کردم....
یاشار سریع چشماشو باز کرد و سرجاش نشست.یقه پیراهنش که خیس شده بود رو تو دستش گرفته بود و با خشم بهم نگاه کرد که خنده از لبام رفت.به طرفم اومد که رفتم سمت در و دستگیره رو گرفتمو گفتم:دستت بهم خورده نخورده ها....به مامان حسنا با مخلفات گزارش میکنم....
یاشار آروم به طرفم اومد.فکرکردم کاریم نداره...!دستمو از دستگیره جدا کرده و جلوی دهنمو گرفت و گفت:حالا می ارزه به مامان حسنا گزارش کنی.
و بازوم رو محکم گاز گرفت....یه جوری که ضعف کردم.
منکه اخمام تو هم بود اما یاشار لبخند به لب داشت.با مشت زدم به بازوش و با اخم گفتم:دیوونه الان کبود میشه دستم.
یاشار_خب منم یه طوری گاز گرفتم که کبود بشه...تا شما باشی منو غافل گیر نکنی.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 55

(حدود 5ماه گذشت...بعد امتحاناتم یه مجلس تو باغ عمو نادر گرفتیم...و همه چیز عالی برگزار شد...و اوایلی بود که رفته بودیم خونه خودمون...و خیلی دلتنگ مامان اینا میشدم...با اینکه مامان هر روز باهام تماس میگرفت.راهمون هم دور نبود.و تقریباً دو روز درمیون میرفتیم خونه و به مامان سر میزدیم...و خونه جدید مون خیلی دلباز و باصفا بود.اما دلم هم برای اتاقی که داشتم تنگ میشد....گاهی اوقات هم از روی دلتنگی با یاشار بداخلاقی میکردم که خودش متوجه میشد.
بعضی شبا که یاشار خونه نبود،یاسمن میومد پیشم...تا دم دمای صبح بیدار می موندیم.یا صحبت میکردیم یا فیلم ترسناک میدیدیم.
آخرای تابستون بود و ترم جدید داشت شروع میشد.و سلن هم این مدت با کسی آشنا شده بود که دقیقا همکلاسیه احدسلمانی بود...و اسمش حمیدرضا بود.اونا هم جریاناتی داشتن واسه خودشون.....)

******************

(سالاد رو آماده کردم و گذاشتم داخل یخچال.و بعد دویدم سمت اتاق تا آماده بشم...قرار بود آریا اینا شب بیان خونه مون.یاشار هم هنوز نیومده بود.با عجله یه لباس گل گلی رنگ روشن انتخاب کردم با یه شلوار جین مشکی.موهام رو بافتمو انداختم یک سمت گردنم.آرایشی ملایمی انجام دادم و از اتاق خارج شدم.همه جارو نظاره کردم.همه چیز مرتب بود.با خیال راحت رو مبل نشستمو منتظر اومدنشون شدم......)

{آریا}
(رسیدم دم درشون و از ماشین پیاده شدم.زنگ در رو زدم که خودش جواب داد:بله؟
آریا_خانومم هست؟
صدای خندش تو گوشم پیچید و بعد گفت:بعله...هست.الان تشریف میاره.

آریا_منتظرشم.
روبه روی در خونه،به ماشین تکیه دادم و خیره به در منتظرش شدم.
مثل همیشه با حرکات نرم و آرومش اومد...)
آریا_سلام و عرض ادب بهار خانوم.
بهار_سلام آقا.خسته نباشی.
آریا_ســــــــلامت باشی شما....
(سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
دو هفته بود که منو بهار بعد کلی ماجرا باهم عقد کردیم....
خیلی خانوم بود.و خیلی تونسته بود دلمو بی قرار کنه...خوشحال بودم از اومدنش.هیچ وقت فکرنمیکردم که دوباره بخوام به معنای واقعی عاشق بشم.
نگاهش کردم.با لبخند ملیحش مشغول دید زدن خیابونا بود.
جلوی یه گل فروشی نگهداشتمو سریع دسته گلی رو گرفتمو دوباره راه افتادم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 56

{آناهید}

(چند دقیقه گذشت تا آریا و بهار هم رسیدن.یاشار هم قبل از اونها رسید.
درو باز کردم و بهار به سمت من و آریا به سمت یاشار رفت....محکم بهار رو تو آغوشم گرفتم.و بعد راهنماییشون کردیم به سمت پذیرایی...آریا و یاشار و بهار نشستن و مشغول احوال پرسی...من هم رفتم تو آشپزخونه تا وسایل پذیرایی رو بیارم....از همونجا به آریا با لبخند نگاه کردم.
بهار لیاقتش رو داشت...نه تنها اون حس حسادت گذشته رو نداشتم،بلکه خیلی هم خوش حال بودم...
سینی شربت رو که برداشتم ببرم،یاشار بلند شد و ازم گرفت و گفت که بشینم...
یاشار هم وقتی شربت هارو تعارف کرد،کنارم نشست...و یاشار و آریا شروع کردن از وضعیت کاراشون تعریف کردن...
به یاشار نگاه کردم.تیپ طوسی زده بود.و آستین های پیراهنش رو داده بود بالا.صاف نشسته بود و داشت صحبت میکرد...
لذت میبردم از اینکه کنارش بودم و برام افتخار بود.
کم کم بلند شدم رفتم تو آشپزخونه تا وسایل شام رو آماده کنم.داشتم سالاد هارو از تو  یخچال خارج میکردم و رو میز میچیدم که بهار اومد...)
بهار_آنا جون...کاری هست بگو انجام بدم...
آنا_بله خانوم...کاری هست.
بهار_جانم؟
آنا_فقط همسر گرامیتو صدا کن و بیاید سر میز و زحمت بکشید شام رو میل کنید...
(خندیدیمو بهار رفت آریا رو صدا کنه.
بعد چند دقیقه همه جمع شدیم سر میز.....یاشار بو کشید و گفت:چه کردی شما خــــــــــانوم؟
آریا_دستت درد نکنه خواهری...زحمت کشیدی حسابی.
آنا_خواهش میکنم.حالا بفرمائید شروع کنید....
(همه شروع کردن به خوردن غذاشون.
بعد اینکه شام تموم شد،آقایون تشکر کردن و رفتن بیرون از آشپزخونه...و بهار موند و بهم کمک کرد....
داشتیم ظرف ها رو میشستیم که به یاشار و آریا نگاه کردم...داشتن پلی استیشن بازی میکردن.
بعضی وقتا هم منو یاشار دوتایی بازی میکردیم و وقتی من میباختم،یاشار میخندید و منم کاری جز حرص خوردن نداشتم.
ظرف های شام که تموم شد،با بهار ظرف های میوه رو برداشتیمو رفتیم به پذیرایی...)
آنا_آقایون تشریف بیارید...
آریا_بزار من این شوهرتو از مرحله خارج کنم بعد.
(منو یاشار هم زمان گفتیم:به همین خیال باش.
همگی خندیدیمو بالاخره آقایون هم اومدن به جمع ما ملحق شدن...
آریا و بهار تا دیروقت پیش ما بودن و بعد رفتن....و از نظر خودم که همه چیز خیلی خوب بود و خوش گذشت.)

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 57

(صبح بعد اینکه یاشار رفت،من هم رفتم سراغ کمد لباس هامون تا مرتبشون کنم...همونطور که مشغول بودم،گوشیم زنگ خورد....)
آنا_سلام عزیزم.
سلن_سلام خانوم گلی...
آنا_حالت خوبه؟!
سلن_قربونت برم.خونه ای؟
آنا_آره عزیزم.چطور؟
سلن_دم درم.بدو بیا که دیرمون شده باید بریم....
آنا_دیرتون شده؟
سلن_بیا دیگه.خودت متوجه میشی....
(تلفن رو قطع کردم و لباسامو پوشیدم و رفتم دم در....تا درو باز کردم سلن پرید تو بغلم و دیدم که حمیدرضا از ماشین پیاده شده و سلام کرد....)
آنا_کجا بسلامتی شیطون خانوم؟
(سلن یه کارت از کیفش درآورد و با همون شیطنت همیشگیش گفت:شما هم دعوتی دوست عزیز تر از جانم.
(کارتو از دستش کشیدم و بازش کردم...اسم خودشو حمیدرضا داخلش نوشته شده بود.و آخر هفته دیگه مراسم عقدش بود.بهش نگاه کردم و بعد تو بغلم گرفتمش.خیلی خیلی خوشحال شده بودم از این خبر.به جفتشون تبریک گفتم.و سلن گفت که باید برن و کارتهای دیگه رو برسونن...براشون دست تکون دادم و رفتن.
همونطور که نگاهم به کارت بود وارد خونه شدم.لبخند به لب داشتمو تو دلم براشون آرزوی خوشبختی میکردم.کارت رو گذاشتم جلوی آینه و به مامان هم زنگ زدم تا خبر بدم...اما مثل اینکه سلن برای مامان اینا کارت جداگانه فرستاده بود.....

اون شب یاشار نبود و یاسمن اومد پیشم.بهش خبر ازدواج سلن رو دادم.اونم خیلی خوشحال شد و اما یاسمن هم یه خبر دیگه به من داد.....
گفت یکی از شرکت های گرافیکی و طراحی دنبال نیرو میگرده و اونم دوست داره بره.من هم خیلی خوب میشد اگر میرفتم.سرم گرم بود....
به یاشار که گفتم قبول نکرد.فکرکرد بخاطر پول میگم اما چیزی کم نداشتیم و اصلا به این خاطر نبود که میخواستم کار کنم.بعد اینکه یاسمن رفتنش اوکی شد اون هم اومد و با یاشار صحبت کرد و شرایط اونجا رو گفت...و بعد کلی کلنجار،یاشار رضایت داد.و منو یاسمن اقدام به استخدام کردیم.....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 58

(خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم با استخداممون موافقت شد....روز اولی بود که قرار شد یاسمن بیاد دنبالم و بریم.....
لباس رسمی پوشیدم و یاسمن هم اونقدر دیر کرد که نزدیک صد بار باهاش تماس گرفتمو هر صد بار رو هم گفت نزدیکه و الان میرسه....
بالاخره تشریف آورد و راه افتادیم سمت شرکت....یه خانوم جوانی که سرپرست بخش ما میشد،به سمتمون اومد و خیلی جدی سلام و خوش آمد گفت.و بعد راهنماییمون کرد به سمت اتاقمون.یه اتاق بزرگ که درش 4تا میز به همراه سیستم هایی که نصب شده بود قرار داشت...دیواره های اتاق و درکل شرکت،به رنگ طوسی.و میز و درها به رنگ سفید بود...کلا از رنگ های روشن استفاده شده بود.
اون خانوم که متوجه شدم فامیلش یزدانی هست،توضیحاتی راجب کارمون داد و بعد بعنوان نمونه کاری رو سپرد تا انجام بدیم....اولین میز جای من و سومین میز جای یاسمن بود.میز دوم خالی و اما پشت میز آخر یه دختر هم سن و سال خودمون نشسته و حواسش به کارش بود.
بعد اینکه خانوم یزدانی رفت،به یاسمن نگاه کردم و چشمک زد و گفت:بدو بریم سراغ کار....
و بعد هم کاری که بهمون سپرده شده بود رو شروع کردیم.ساعت کاریمون از 10صبح تا 5عصر بود.
کار من زودتر از یاسمن انجام شد.اما اونقدری محو انجام دادنش بودم که چشمام درد گرفته بود...
اول باید دستی کار میکردیم و بعد وارد سیستمش میکردیم.طراحی یه لوگو به عهده مون بود.یاسمن که کارش تموم شد اومد پشت سیستم من.و جفتمون کار هم دیگه رو دیدیم و خودمون که خیلی خوشمون اومده بود از طراحیمون...
چند دقیقه گذشت تا خانوم یزدانی اومد و کارها رو دید و گفت برای امروز کافیه و ما میتونیم بریم و بعد نظر رئیس شرکت رو بهمون اعلام میکنه بابت طراحی ها....
از شرکت اومدیم بیرون و به یاسمن پیشنهاد دادم که ناهار بیرون بخوریم.یاشار هم که ناهار نبود....
یاسمن قبول کرد و راه افتادیم سمت همون رستورانی که همیشه با آریا میرفتیم......

وقتی نشسته بودیم و منتظر غذا شدیم چقدر یا اون شبی افتادم که حالم بد شده بود و آریا سر به سرم میزاشت....

دیگه خیلی وقت بود که باهم شوخی نمیکردیم.اون به فکر زندگی خودش و من هم مشغول زندگی خودم......

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 58

(وقتی برگشتم خونه،برخلاف فکری که داشتم یاشار خونه بود.رو مبل دراز کشیده بود اما خواب نبود....)
آنا_سلام.شما خونه ای که جناب...
(تو جاش نشست و گفت:علیک سلام.کجا بودی شما؟
پیشش نشستمو از امروز تعریف کردم.از اولین روز کاری...
بلند شدم تا سریع براش ناهار درست کنم که گفت میخواد بخوابه.راه افتاد به سمت اتاق منم که کاری نداشتم...همراهش رفتم و کنارش دراز کشیدم.همونطور که چشماش بسته بود گفت:مامان حسنا شب دعوتمون کرده شام...
آنا_قبلش بریم به مامانم هم سر بزنیم بعد بریم؟؟؟
یاشار_باشه 
(من اصلا خوابم نمیبرد.اما یاشار غرق شده بود تو خوابش...هی تو جام چرخیدم.به این پهلو....به اون پهلو....اما خبری از خواب نبود.حتی یک ذره...تو جام نشستم که صدای یاشار دراومد.....)
یاشار_آنا؟
آنا_جانم؟
یاشار_بلند بشم دست و پاهاتو با طناب میبندم.
آنا_چـــــــــــــرا؟!!!!!!
یاشار_بس که تکون میخوری.
(خندیدمو گونه شو بوسیدم و کلا از رو تخت بلند شدم و رفتم تو حیاط....
خونه ماهم ویلایی بود.کف حیاط سنگ بود و فقط یک گوشه از حیاط بود که درخت و گل و گیاه داشت...اون سمت دیگه پله میخورد تا به پاگرد برسه و بعد در ورودی خونه.به خونه هم که وارد میشدی سمت چپ آشپزخونه.سمت راست پذیرایی و روبه روی در،انتها اتاق خواب بود.و کنار اتاق خواب راهرویی که درش سرویس بهداشتی و حمام قرار داشت....
تو حیاط نیم ساعتی موندم و آب بازی میکردم و گل هارو آب میدادم...
بعد رو پله ها نشستمو به برگایی که آب ازشون چکه میکرد نگاه میکردم...
بوی نم پیچیده بود.لباسام هم خیلی خیس شده بود.بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و لباس هام رو عوض کردم.یاشار همچنان در خواب به سر میبرد.
ساعت حدود 7 بود که یاشار هم بیدار شده بود...و کم کم آماده شدیم تا حرکت کنیم...یاشار دم در منتظر بود من یه دستم به کفشم بود و یه دستم تو کیفم و لی لی کنان رفتم دم در...نزدیک خونه مامان اینا بودیم که تازه کفشم پام شد!!!!!!!!
آنا_یاشار؟
یاشار_جونش؟
آنا؟دلم هوس لواشک کرده که وسطش آلوچه و نمک بریزم بعد یه گاز گنده....اووووووووم....چه شود.
یاشار_قربون دلت برم که چه چیزایی هم هوس میکنه.
آنا_میخری برام؟
یاشار_نخیر....
آنا_یعنی نمیخری برام؟؟؟؟....
یاشار_تهدید کنان گفتی؟
آنا_نه.هنوز به تهدید نکشیده...
(رسیدیمو یاشار ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم و همینطور که میرفتیم سمت خونه،گفت:دلت همچین هوسایی نکنه.چون نمیخرم برات...
آنا_باشه.خودم میخرم.
(یاشار زنگ درو زد و گفت:تو رو باید ادبت کنم من که هرچی میگم بگی چشم.
آنا_چــــــــــــــــــــــشم....
یاشار_مسخره کردی؟
(مامان درو باز کرد و همونطور که داشتیم وارد میشدیم خندیدمو گفتم:نه آقــــــــا.کی جرأت داره به شما بگه بالای چشمون سیاهت دو ابروی کمونه؟
یاشار_برو زبون نریز دختـــــــر....
(مامان در خونه رو باز کرد و مثل دختر بچه ها دویدم و پرید بغلش.محکم ماچش میکردم.اصلا به مامان مهلت نمیدادم که با یاشار حال و احوال پرسی کنه....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 59

(چند روزی گذشت و درست روز قبل مراسم سلن که رفته بودم شرکت،یاسمن نیومده بود.و بعد طراحی کاری که بهم سپرده شده بود،خانوم یزدانی اومد و گفت که رئیس میخواد ببینتون.با لبخند بلند شدم و دنبال خانوم یزدانی راه افتادم.در اتاقی رو باز کرد و گفت بفرمائید داخل.وارد که شدم لبخندم رو لبهام خشک شد.در پشت سرم بسته شد و خبری از خانوم یزدانی نبود.میخواستم از اتاق خارج بشم که صداش میخکوبم کرد....)
شاهرخ_صبرکن لطفا...
(سرم داشت گیج میرفت...
یعنی من تو شرکتی کار میکردم که شاهرخ رئیسش بود؟؟
از رو صندلیش بلند و تا وسط اتاق اومد و گفت:چند لحظه وقت بزار برای حرفام بعد برو....
(برنگشتم به سمتش.و رو به در ایستاده بودم.صداش هر لحظه نزدیک تر میشد.و درست پشت سرم ایستاد و گفت:ببین آناخانوم...من رفتم پی زندگی خودم.و خیالت راحت باشه که دیگه چشمم دنبال تو نیست....
(بدون اینکه نگاهش کنم از اتاق خارج شدم.رفتم سراغ اتاق خودم و وسایلم رو جمع کردم.همون موقع تصمیم گرفتم که به خانوم یزدانی بگم که دیگه قصد ندارم اینجا کار کنم.اما نبود....

{یاشار}

(اون روز رو مرخصی گرفتم تا برم دنبال آنا و باهم بریم بیرون.دم در شرکتی که بهم آدرسش رو داده بود منتظر موندم.یک ربع مونده بود تا ساعت کاریش تموم بشه.ضبط رو روشن کردم و موزیک پلی کردم....
با دستم رو فرمون ضرب گرفته بودم و همراه با آهنگ زمزمه میکردم....
یه دفه به ساعت نگاه کردم و سرمو بلند کردم که اون سمت خیابون آنا رو دیدم...و کسی که دنبالش بودم....شاهرخ...داشت با آنا صحبت میکرد.در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم و برم طرفش...اما نشستم سرجامو فقط نگاه کردم.....آنا آروم بود.انگار تعجبی نداشت از دیدن شاهرخ.بعد هم که شاهرخ رفت و آنا منتظر ماشین شد....
قبل اینکه آنا چشمش بهم بیوفته،ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.هزار جور فکر افتاده بود به جونم.هی خودمو آروم میکردم تا آنا بیاد و بهم توضیح بده.توضیح بده که در موردش اشتباه فکر میکنم....
رسیدم خونه و لباس هام رو درآوردم و پرت کردم رو تخت و نشستم لبه تخت....سرم رو گرفتم بین دست هام.چه فکری داشتم...مرخصی بگیرم که کنار خانومم خوش باشم...به دست هام نگاه کردم... داشتن میلرزیدن!
صدای بسته شدن در رو شنیدم که خودش بود.نمیخواستم واکنشی نشون بدم.دوست داشتم خودش بهم بگه....)
آنا_سلام...
یاشار_سلام....
آنا_خیلی وقته اومدی؟
یاشار_نه.
(تمام این مدت که جوابش رو میدادم،نگاهش نمیکردم.نمیدونم چرا...اما سرم پر شده بود از فکرای ناجور.....خیانت؟! آنا و خیانت؟! نه....
به سمت حمام رفتم.آب رو باز کردم.و زیر دوش ایستادم.چشمامو بستم و سعی میکردم به صدای آب گوش کنم.اما صدای ذهنم خفه نمیشد...
اومدم بیرون.و با حوله رو تخت دراز کشیدم.آنا تو اتاق نبود.به پنجره خیره شده بودم و دستامو مشت کرده بودم....)
آنا_چایی ریختم.نمیای؟
یاشار_چرا.میام...
(لباس هام رو پوشیدم و رفتم تو پذیرایی.آنا رو مبل نشسته بود و داشت تلوزیون تماشا میکرد...توقع نداشتم آروم ببینمش.نمیخواستم شکی که داشتم به یقین تبدیل بشه.
نشستم رو مبل و لیوان داغ چایی رو گرفتم تو دستم....)
آنا_چیزی شده؟
یاشار_نه...
آنا_خیلی تو فکری.
یاشار_چیزی نیست.
(آنا لیوانش رو برداشت و به لبش نزدیک کرد...لیوانی که تو دستم بود رو محکم کوبیدم رو میز که آنا از ترس لرزید.بهش نگاه کردم و با صدای نسبتاً بلند گفتم:چرا نمیگی؟
با تعجب داشت بهم نگاه میکرد....
یاشار_چرا نمیگی که .....
(حرفمو خوردمو بلند شدم رفتم تو اتاق.نمیخواستم یه موقع حرفی بزنم که بعد پشیمون بشم.محکم درو بستم و مقابل پنجره ایستادم.انقدری که دندون هام رو فشار داده بودم که فکم درد گرفته بود......

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 60

{آناهید}
(یاشار چش شده بود؟به چیزی که تو فکرم بود شک داشتم.بلند شدم و آهسته به طرف اتاق رفتم.دم در چند لحظه مکث کردم و بعد وارد شدم...جای پنجره ایستاده بود...باصدای آروم صداش کردم که گفت برو بیرون.به حرفش گوش ندادم.و به سمتش قدم برداشتم....)
یاشار_برو آنا.الان فکر بهم ریخته س یه کاری میکنم که هم خودم پشیمون میشم هم تو....
آنا_باشه.بگو از چی ناراحت شدی بعد میرم...
(درست پشت سرش بودم.یه طوری برگشت که یه قدم رفتم عقب.انگشت اشارش رو گرفت به سمتم و خواست یه چیزی بگه که دوباره حرفش رو نگهداشت...دستش رو مشت کرد و چشماشو محکم رو هم فشار داد....)
آنا_بگو یاشار....چرا اینطوری میکنی؟!
یاشار_امروز شاهرخ عوضی با تو چیکار داشت؟هـــــــا....
(پس شاهرخ رو با من دیده بود.....
چی بهش میگفتم؟؟میگفتم شاهرخ رئیس شرکتیه که استخدامش شدم؟؟)
یاشار_حرف بزن دیگه...بگو....
آنا_باشه.آروم باش.بهت توضیح میدم.
یاشار_نمیتونم آروم باشم.نمیتونم چون همین چند دقیقه برام شده عین جهنم.بگو آنا...همینجوری توضیح بده.بگو تا فکرم راجبت عوض نشه...
(با بُهت بهش خیره شدم....چه فکری میکرد مگه راجب من؟؟)
آنا_یاشار...بخدا خودمم امروز فهمیدم...
یاشار_چیو فهمیدی؟
آنا_که شاهرخ رئیس اونجائیه که کار میکنم....
(هی  با نگاهش تو چشمام خیره شده بود.انگار دنبال چیزی میگشت.!)

یاشار_شاهرخ رئیس شرکتیه که تو توش کار میکنی؟
آنا_به جون یاشار دروغ نمیگم.امروز سرپرستمون گفت کارت رو ببر پیش رئیس.تازه اون موقع بود متوجه شدم.داشتم از اتاقش میومدم بیرون که گفت دیگه کاری به من نداره و دنبال زندگی خودشه...موقعی هم که منتظر ماشین بودم تا برگردم........
یاشار_خب....ادامه ش....
آنا_وقتی داشت میرفت.گفت میدونه که دیگه من نمیرم به شرکت اما بازم گفت دیگه کاری با زندگی من نداره.

یاشار_خیلی غلط میکنه که....استغفرال....
(کلافه به صورتش دست کشید و نگاهش رو به دیوار پشت سر من دوخت....)
آنا_یاشار....تو راجب من چه فکری میکنی؟(چیزی نگفت که گفتم:من متعهدم به یه جفت چشم که الان رو من نیست...
(بهم نگاه کوتاهی انداخت و از کنارم رد شد.

بی تفاوت بودنش برام سنگین بود.سخت بود اگر فکر میکردم باورم نداره....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 61

(سلن خواسته بود از صبح همراهیش کنم.برای آرایشگاه و آتلیه و غیره...اما اصلا حوصله نداشتم.حسابی ام برای مجلس من زحمت کشید...اما واقعا دل و دماغ نداشتم...
هوا که داشت تاریک میشد یاسمن اومد دنبالم تا بریم عروسی.یه لباس بلند تیره پوشیدم و موهام رو جمع درست کردم.اهل آرایشگاه رفتن نبودم.خودم که خودم رو درست میکردم انگار راضی تر بودم.تنها برای مجلس خودم رفتم آرایشگاه.
یاسمن پایین پله ها ایستاده بود.وقتی داشتم میرفتم پایین نزدیک بود پام پیج بخوره بیوفتم که یاسمن سریع دستمو گرفت....
بعد هم راه افتادیم و رفتیم...
یاشار که اصلا خونه نبود.قرار بود عروسی رو بیاد...اما با این ماجراها میدونستم که نمیاد.منم اصراری نکردم.
رسیدیم به باغ.لباس هامون رو عوض کردیم و بعد وارد محوطه اصلی شدیم.خیلی شلوغ بود...اما هنوز خبری از سلن و حمیدرضا نبود.
نشستیم و یاسمن بعد چند دقیقه مشغول پذیرایی از خودش شد...اما من اصلا میل نداشتم.خیلی فکرم مشغول بود.نگاهم به زمین بود و به فکر یاشار بودم!که چه فکری کرده راجب من؟!چرا اینجوری شد باهام؟سرسنگین شد یه دفعه!!مگه دروغ گفته بودم یا کار اشتباهی انجام داده بودم؟.....
با تکون محکمی که یاسمن بهم داد،از فکر اومدم بیرون.
سلن و حمیدرضا وارد شده بودن و آروم داشتن به طرف جایگاهشون میرفتن و همه ایستاده بودن و با لبخند بهشون نگاه میکردن و دست میزدن....
من هم خیلی خوشحال بودم که تو اون لباس میدیدمش....فوق العاده شده بود.
همه چیز عالی برگذار شد.اما من بیش از اندازه بی حال و آروم بودم.نمیخواستم یاسمن چیزی متوجه بشه...اما مشخص بود که حالم خیلی روبه راه نیست.
بعد اینکه مجلس تموم شد،به سلن و حمیدرضا تبریک گفتم و قلباً براشون آرزوی خوشبختی کردم.دلم میخواست خوشبختی رو تو هرچیزی که میبینن،خدا بهشون بده...
بعد هم با یاسمن حرکت کردیم سمت خونه...تو راه یاسمن کلی صحبت میکرد...یا از چیزی تعریف میکرد و یا اینکه غیبت میکرد.اما من فکرم جای دیگه بود و گوشم به حرفای یاسمن نبود.
منو که رسوند ازش تشکر کردم و رفت...
ساعت 12ونیم بود.آهسته وارد خونه شدم.همه برق ها خاموش بود.رفتم به اتاق....یاشار خواب بود.چند ثانیه همونطور ایستاده بودم و نگاهش میکردم.
لباس هام رو عوض کردم و رفتم که بخوابم....اینقدر خسته بودم که خیلی سریع خوابم برد.....

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 62

(صبح هم که بیدار شدم خبری از یاشار نبود.تا شب که بیاد کلی به خودم رسیدم و خونه رو مرتب کردم.و فضا رو از عطر ملایمی پر کردم.شام مفصل درست کردم و آماده چیدم رو میز.و منتظر اومدنش شدم...
خیلی دیر کرد.دیگه داشتم ناامید میشدم از اومدنش!چشمم رو به میز دوخته بودم و تو افکار همیشگی خودم غرق شده بودم...
ساعت 10ونیم شد که صدای بسته شدن در رو شنیدم.
اون لحظه تنها چیزی که از یاشار شنیدم،یه سلام خشک خالی بود و بعد هم به سمت اتاق رفت...!)
آنا_شام نمیخوری؟
(خیلی کوتاه جواب داد که:نه.....!
اعصابم حسابی خورد شده بود از طرز رفتارش.مثلا میخواستم بهش یه خبر خوب بدم که اینجوری میکرد!!
بلند شدم غذا هارو بریزم دور که باز پشیمون شدم....
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت اتاق...بدون معطلی درو باز کردم و وارد شدم.یاشار تو بالکن ایستاده بود و به نرده تکیه داده بود...
باید باهاش صحبت میکردم.نمیتونستم بزارم اینقدر باهام سرسنگین باشه...اونم برای کاره نکرده.
رفتم روبه روش ایستادم و چند لحظه ای مکث کردم.دست به سینه ایستاده بود و اخماش هم که حسابی توهم بود!و نگاهش اصلا به من نبود.)
آنا_چرا اینطوری میکنی؟
(تغییری تو حالتش ندیدم.اصلا انگار نه انگار که روبه روش وایستادم و دارم صحبت میکنم!!!)
آنا_من چه کارِ اشتباهی کردم که باهام اینطور رفتار میکنی؟! ....سه روزه که تمام حرفی که بینمون رد و بدل میشه یه سلامِ!!!!
(بازم مثل حالت قبلش بود.دیگه داشت کفرمو درمی آورد!!! )
آنا_آقا یاشار؟؟؟ با شمام مثل اینکه...!
(رفتم از داخل کشو برگه جواب آزمایش رو درآورد و برگه رو چسبوندم به سینه ش و گفتم:تبریک میگم بابای بداخلاق...
بعد هم راه افتادم که از اتاق برم بیرون که از بازوم گرفت و برم گردوند.)
یاشار_چی؟
آنا_چی چی؟! ولم کن میخوام برم کار دارم.
یاشار_فعلا من کار دارم.چی گفتی بهم؟!
آنا_گفتم بداخلاق...
یاشار_یه چیز دیگه ای هم گفتی...
آنا_گفتم بابای بداخلاق
(چند لحظه تو چشمام زل زد که اخماش از هم باز شد و لب به لبش اومد...)
یاشار_خبر بابا شدنو اینطوری میدن؟!
آنا_نخیر.از صبح کلی زحمت کشیدم و شام هم درست کردم بلکه عاشقانه تر بهتون بگم جناب آقـــــا.
(همه رو داشتم با حرص میگفتم!)
یاشار_میزنمتا....!
آنا_بزن...بزن که بچه مم هنوز نیومده از باباش کتک خورده باشه.عوض اینکه من شاکی باشم این آقا میخواد دست بلند کنه.....
(یه دفه یاشار دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت:ساکت باش آنا.
بعد که دید آروم شدم دستشو برداشت.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 63

(یاشار_چند وقته؟
آنا_چی چند وقته؟! چند وقته که بابای بداخلاق شدی؟!
یاشار_آنـــــــا...
آنا_دوهفته.
یاشار_دوهفــــــــته؟! اون وقت الان بهم میگی؟!
آنا_کی میگفتم خب؟!تازه خودم دو روز پیش متوجه شدم که باهام ناراحتی کردی و منم نگفتم.
(دستمو گرفت و برد به سمت آشپزخونه و گفت:بدو غذا که بچه م هلاک شد!
با تعجب داشتم نگاهش میکردم!یعنی هنوز نیومده بود عاشقش شده بود؟!خب البته خودمم همینطور بودم ولی دوست نداشتم یه موقع منو یادش بره.اما جدا از این حرفا،یاشار خیلی خوشحال بود.و اثری از ناراحتی قبلش نبود...و این خوب بود.
فردا قرار شد قبل اینکه یاشار بره سرکار منو بزاره خونه مامان اینا...حتی اونا هم خبر نداشتن...و خیلی دوست داشتم زودتر فردا برسه تا اونارو هم خوشحال کنم.

صبح ساعت 8بیدار شدم.یاشار دیرش شده بود.سریع آماده شدم و رفتیم.منو دم در پیاده کرد و بعد کلی سفارش که مواظب خودم باشم و از اینجور چیزا،رفت...
با خوشحالی زنگ در رو زدم و آریا جواب داد....
با انرژی و سروصدا وارد شدم که با چشمای سرخ و اشکی آریا روبه رو شدم.
آریا و گریه؟؟؟ )
آنا_چیشده آریا؟
(انگاری بغضی که داشت نمیزاشت حرف بزنه...رفتم سراغ اتاق مامان...نبودش.آراد هم که میدونستم این موقع نیست.آریا رو مبل نشست و با دستاش صورتشو پوشوند.پایین پاش نشستم....
با اینکه نمیدونستم چی شده،اما منم داشت گریه م میگرفت...)
آنا_آریا؟؟؟ چیشده؟! برای بهار اتفاقی افتاده؟
با صدای گرفته ای گفت:نه...
آنا_پس چی؟توروخدا بهم بگو.دارم دق میکنم.
آریا_مامان....
(ته دلم خالی شد.نگی آریا اون چیزی رو که تو ذهن لعنتیمه....)
آریا با گریه ادامه داد:مامان دیشب حالش بد شد.رسوندیمش بیمارستان.....
(زل زده بودم به دهن آریا.بدنم سست شده بود و قطره های اشکی که به سرعت صورتم رو خیس کرد....)
آریا با هق هق گفت:آنا مامان رفت.
(میشد دروغ باشه؟! میشه خدا؟! میشه اشکای یه مردو ندید؟! یا میشه همه اینا شوخی باشه؟! میشه باز لبخندای با آرامش مامان رو ببینم؟؟؟؟

****** ****** ****** ******
(یک هفته گذشت...حالم فوق العاده بد بود.تو این یک هفته هیچی نخورده بودم.فقط گریه میکردم.خواب نداشتم...با هیچکس صحبت نمیکردم.و همش با فضای بیمارستان روبه رو میشدم.دوری مامان خیلی برام سنگین بود...خیلی زیاد.
کاری که آراد کرد برامون سختتر شد!....
آراد نتونست تحمل کنه.و همون روزی که متوجه مرگ مامان میشه خودکشی میکنه.و آریا بوده که اونو تو اون لحظه بد میبینه و اما وقتی هم میرسوننش بیمارستان کار از کار گذشته بوده...
دلم برای آراد خیلی گرفته بود.برای مامان هم همینطور...اما آراد.........
اون از عشقش بهم گفته بود..چرا آخه آراد؟ چرا اینکارو کردی؟!.....

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* 64

قسمت پایانی

(بعد یک ماه برگشتم خونه خودم...این مدت یا بیمارستان بودم یا سرخاک و یا خونه مامان اینا....
لباس هام رو که عوص کردم،جلوی میز آرایشی نشستم و به خودم نگاه کردم و انگار که داشتم با مامان حرف میزدم،گفتم:نموندی حتی بهت خبر مامان شدنم رو بدم....
بازم بغض همیشگی....
دفترم رو از داخل کشو درآوردم و قلم رو به دست گرفتم....
دفتری که تمام دلتنگی هام درش نوشته شده بود.
و حالا آخرین برگ رو برای تو مینویسم مامان مهربونم.........

{قبلِ اینکه طبقِ عادتم خودمُ مُچاله کنم تو بغلِ‌ش
سرمُ میذارم رو پاهاش:)
حسِ بازی دستاش با موهام بدجوری تو سرم وُل وُل میخوره:)
میفهمه حالَمُ:)
‌کارشو خوب بلده!
خب میدونی حفظِ منو!
قِلِقَم تو دستایِ خوشگلِشه!
بلده منو:)
دستاشُ تقسیم میکنه یکی لایِ موهام
یکی رو صورتِ خیسَم:)
میگه دردت بجونم چیکار کنم انقد درد نداشته باشی؟
میگم تو باش!
درد و غمام یادم میره:|
میگه آخه من فقط دردم واست:)
میگم هـــیــس فقط باش:)
باش فقط!

"کاش که شود باز که تو یک روز که بیایُ بمانی"
-برای‌تو‌که‌از‌دور‌میخوانیَم!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

b3u_photo_2018-01-10_20-52-39.png

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×