رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

به نام خدایی که در این نزدیکی است ...

 

8c4x_negar_30032018_195154.png

 

عنوان کتاب: بهانه اشک هایم

نام نویسنده: selin کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع:عاشقانه ،اجتماعی

خلاصه:

هنوز روحش عزادار فرشته ای به نام مادر بود که فهمید باید درد نبود پدر را هم به جان بخره

نمی دونم اسمش چیه؛ معجزه! شانس! پاداش! هر چی که هست فقط این مهمه که بی پناه نموند! بی کس نموند! شاید بشه گفت بهترین اتفاق براش افتاد شایدم... 

نمی شه فهمید که این اتفاق بهترینه یا بدترین، اینکه با کسانی آشنا شد که زندگی رو جور دیگه ای براش رقم زدن اما؛ هنوز هم با وجود چنین آدمایی، جای خالی یه چیز براش خیلی پر رنگ بود.

خودشم نمی دونست چیه! اما پیداش میکنه! خیلی سخت!

 

مقدمه:

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟
مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا؟
خسته ام از درد، از آهنگ های بی کلام
خسته از آهنگ گیتارم، نمی آیی چرا؟
غرق در کابوس میمانم؛ مجال خواب نیست..
من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا؟
 رفته ای! با خاطراتت اشک میریزم هنوز
باز غم در سینه میکارم، نمی آیی چرا؟
ای دوای درد قلبم، خسته ام از زندگی
بی تو در بستر گرفتارم نمی آیی چرا؟
نسخه ای پیچیده دکتر؛ بوسه بر لبهای عشق
آه، محتاج پرستارم، نمی آیی چرا؟
هیچ کس من را پرستاری به جز روی تو نیست
از تب این عشق، بیمارم نمی آیی چرا؟

 

تقدیم به دوستم کوثر جنگی

آغاز رمان :  1397/1/14

ساعت 16:43

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 38
  • عالی 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این پست برای همه ی تاپیک های رمان فرستاده میشود

نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد..
  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام نامی او !

پارت 1:

- دکتر، تو رو خدا، التماست می کنم نجاتش بده، دکتر خواهش می کنم، من فقط اونو دارم! تو رو خدا!

ضجه می زدم و فقط می تونستم التماسش کنم که نجاتش بده. با اینکه با چشمای خودم دیدم که دیگه نبضی نداره و دیگه نفسای پاکش تو هوا پخش نمی شه ولی بازم دست بردار نبودم؛ آخه اون همه کسم بود! ضجه های چند لحظه پیشم به اشک های بی جون و زمزمه های زیر لبی تبدیل شد.

- دیدی خدا! دیدی گفتم بالاخره اونم ازم می گیری؟ من بردم! دیدی؟ من شرط رو بردم!

بی کسی آدمو دیوونه می کنه! مگه نه؟ کنار دیوار سر خوردم و خیره شدم به یه نقطه؛ نقطه پایان زندگیم؛ دیگه سر خطی نبود برام، من تموم شدم! همهمه دکتر و پرستارا رو می شنیدم ولی من نگام به یه نقطه بود؛ به پارچه سفیدی که سیاه پوشم کرد، تنهام کرد، لعنت به سفیدی! لعنت به سیاهی! لعنت!

******

با سوزش بازوم و تیر کشیدن سرم بیدار شدم و چشم باز کردم. اولین صدایی که شنیدم صدای پیجر بخش بود که دکتر مهدوی رو می خواست و اولین تصویری که دیدم پرستار سرمه ای پوش اخمو بود! تا متوجه بیداریم شد نگاهم کرد.

- بالاخره به هوش اومدی؟ بزار برم دکتر رو صدا کنم.

بار دیگه سرم رو چک کرد و رفت بیرون. حالم زیاد خوب نبود، مطمئنا بازم فشارم پایین بود. لعنت به این زندگی که همش درده! گلوم عذاب می کشید از دست بغضی که گریبانگیرش بود، اجازه دادم تا عذابش کم بشه! اشکام سر خوردن رو بالشت مثل سنگ بیمارستان! تقه ای به در خورد و باز شد، مردی قد بلند سفید پوش؛ از چهرش اخمو و خشن بودنش معلوم بود! صدای بم و مردونه اش حاکی از این بود! بعد از بررسی وضعیتم زل زد تو چشمام و اول رد اشکام رو دنبال کرد و بعد دوباره خیره شد تو نگام.

- فشارتون خیلی پایینه، باید امشب رو تحت نظر باشین، فردا اگه مشکلی نبود مرخصین.

بدون هیچ حرف اضافه ای همراه پرستار بیرون رفت، هه! از بس زندگیم نکبته هرکی رو می بینم یا اخموئه یا غد و خشن! آهم رو تو گلوم خفه کردم، چرا بکشم وقتی فرقی به حالم نداره! بزار خفه شه تو گلوم! تو جام نشستم ولی سرم گیج رفت. با هر زوری بود؛ با کمک تخت و دیوارا رسیدم به در و رفتم بیرون. نمی تونم اینجا بشینم، باید برمو ببینمش؛ برای آخرین بار! این حقمه، مگه نه؟ با همون لباس های صورتی و سرم به دست رفتم سمت سردخونه. نگاه متعجب همه روی من بود ولی من فقط می رفتم؛ اشکامم با خودم می بردم! وقتی رسیدم دم درش شدت اشکام بیشتر شد. اینجا جایی نیست که من بخوام ببینمش، چرا خدا؟ چرا آخه؟ من که چیز زیادی ازت نخواستم. با خروج مرد میانسال عقب کشیدم، با تعجب اول به سر و وضعم و بعد به چشمای خیسم نگاه کرد.

- چیزی می خوای دخترم؟ 

نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم بدون لرزش بگم ولی... نشد.

- می شه بابامو ببینم؟

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 9
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با تعجب بیشتری گفت:

- بابات؟ بابات رو من نمی شناسم دخترم، اومده بود اینجا؟

لبخند تلخی زدم.

- اره! بی معرفت اومده اینجا، بدون من رفته پیش مامانم! بهش گفته بودم نره ولی انگار اونو بیشتر دوست داره! هه!

چند لحظه بدون حرف نگام کرد، یهویی انگار که چیزی فهمیده باشه دهنش باز شد و خواست حرفی بزنه ولی نتونست، چشماش غمگین شده بود.

- می شه ببینمش؟ واسه آخرین بار!

آهی که کشید تا اعماق وجودم رو سوزوند! اون آه می کشه ولی من نمی تونم و البته نمی خوام!

- اسمش چیه دخترم؟

دستی زیر چشمام کشیدم. چشمام می سوخت ولی سوزشش بیشتر از سوزش وجودم نبود که! بود؟

- شهرام، شهرام خلیلی.

سرش رو تکون داد و رفت داخل؛ اشاره کرد برم دنبالش. جلوی یکی از کمد ها ایستاد و درش رو باز کرد؛ بعد از نیم نگاهی به من آروم درش آورد؛ این بود بابای من؟ مردی که داخل یه کیسه خوابیده؟ کجاست بابای قهرمان من؟ کجاست بابام خدا؟ آروم آروم رفتم نزدیک؛ زیپش رو کشید و کمی رفت عقب و نظاره گر من شد، سرمم از دستم افتاد زمین و صدای بدی ایجاد کرد ولی من بدون توجه؛ دستام رو کشیدم بالا و گذاشتم دو طرف صورتش. بابای من؟! چرا گونه هات رنگ نداره؟! کجا رفت گونه های گوشتیت که مامانم عاشقشون بود؟! چرا بسته است چشمای به رنگ شبت؟ کجایی تو بابا؟ مگه قرارمون نبود نری؟ خواستی شرطی رو که با خدا بستم ببرم؟! چند قطره از اشک های درشتم رو گونه هاش ریخت و آخرین چیزی که در خاطرم ثبت شد بوسه ی عمیقم روی پیشونیش بود، آخ بابا! آخ که دوریت منو له می کنه...

*****

داشتم به بیرون از پنجره بزرگ بیمارستان نگاه می کردم که در باز شد، بی حال برگشتم، بازم همون دکتر! بدون هیچ سلامی، با اخم و طلبکاری!

- چرا از جات بلند شدی؟ مگه نگفتم فشارت پایینه و باید استراحت کنی؟

دوباره رومو برگردوندم و به بیرون خیره شدم، چه اهمیتی داشت مردن من یا اصلا حرف های این دکتر غد و مغرور و عصبی؟!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای قدم های تندش اومد و در آخر بازوم توسطش کشیده شد. حق نداشت بهم دست بزنه، بابام یه چیز دیگه بهم یاد داده بود! سریع و با کمی خشونت بازوم رو کشیدم بیرون، با صدای سردی که حتی خودمم از سردیش به لرزه افتادم، گفتم:

- حد خودتون رو بدونید.

از لحن و حرفم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد، پوزخندی زد.

- حال تو مهم نیست، به خاطر موقعیت خودمه که دلم نمی خواد به خاطر سر به هوایی و بی ارضگی تو جایگاه و مقامم به خطر بیوفته، مردن تو حتی به چشمم نمیاد!

با این حرفش لایق این بود که یه تف تو صورتش بندازم! اون داره اسم هرچی انسانیت و آدمیته به گند می کشه، تف تو جایگاه و مقامش. وقتی حرفی ازم نشنید به سمت در رفت و در همون حال گفت:

- برگه مرخصیت رو امضا می کنم، هر چه سریع تر برو.

رفت بیرون ولی هوشش رسید که در رو نکوبه! دنیا چقدر کثیف شده؛ اگه دکترامون این باشن دیگه از بقیه چه انتظار؟( دکترای گل پوزش، این یه رمانه فقط!) حوصله شکایت و گله از دکتر رو پیش مدیریت نداشتم؛ بیخیال شدم. سرمم که تموم شد پرستار اومد و درش آورد. بلند شدم و رفتم پذیرش تا هم بابام رو! تحویل بگیرم و هم خودم رو ترخیص کنم! بهم گفتن که بابا رو صبح تحویل میدن تا ببرم دفنش کنم! با حال خراب و سرگیجه های اذیت کننده رسیدم خونه. نگام که به خونه و حیاط افتاد؛ این سوال خیلی اذیتم کرد:

- با خاطره ها چه کنم؟!

نشستم لب حوض و به ماهی های قرمز کوچولو نگاهی انداختم که داشتن آروم شنا می کردن، آروم زمزمه کردم:

- کاش من جای شما ها بودم! تو دنیای کوچیک و رنگی شماها! ولی دنیای ما آدما پر از پستی و سختیه!

بغض داشتم ولی حتی نفس عمیق هم نتونست جلوی ریزش اشکام رو بگیره! لعنت به این چشما که اختیار خودشون رو هم ندارن!

پارت2:

روز بعد

کنار مزار بابا نشستم. تمام مدتی که روش خاک می ریختن؛ تنها و با دلی پر از غم و چشمایی پر از اشک نظاره گر بودم. دلم نمی خواست جایی که قراره به آرامش برسه ضجه بزنم. مزارش رو کنار مامان گرفتم؛ با اینکه بیشتر پس اندازم رو خرج کردم تا بتونم این کار رو بکنم ولی ارزشش رو داشت.

- بابا جونم دیدی کنار مامان آوردمت؟ سلام منو بهش برسون. بگو تک دخترت خیلی دلتنگته، بهش بگو راحت شدی حالا که بابا رو هم بردی پیش خودت؟! خیلی دلم تنگتونه.

بینیم رو کشیدم بالا، دستم رو روی سنگاشون حرکت دادم، بعد از گذاشتن بوسه رو هر کدوم بلند شدم تا برم سمت خونه اما با صدایی سرجام نشستم.

- سلام دخترم.

برگشتم سمت صدا؛ 4 تا مرد مسن؛ همسن بابا وایستاده بودن نزدیک مزار و با چهره ناراحتی به من نگاه میکردن. تعجب کردم. از جام بلند شدم و گفتم:

- سلام، بفرمایین!

یکیشون که موهای کم پشت و چهره نسبتا تکیده تری نسبت به بقیه داشت با لحن ناراحتی گفت:

- تسلیت می گم دخترم! خدا رحمت کنه پدرت رو.

همشون با هم تسلیت گفتن و براش فاتحه خوندن، یکیشون وقتی چهره پر سوالم رو دید گفت:

- ما دوستا و همکارای پدرت هستیم بابا جون! خبر مریضیش رو از همسایتون شنیدیم، رفتیم بیمارستان که گفتن... گفتن که فوت شده! اومدیم اینجا و سراغش رو از مرده شور گرفتیم؛ گفت تو این قطعه دفن شده!

بعد سرش رو زیر انداخت و از لرزش خفیف شونه هاش فهمیدم گریه می کنه! لبخند تلخی بهشون زدم و گفتم:

- ممنون که به یادش بودین.

معلوم بود که همشون هوای گریه دارن، می دونستم که بابام بین مردم خیلی محبوبه! " همه دوستت داشتن بابا! پس کجا رفتی؟ " 

همون مرد اولی اومد نزدیکم و آروم گفت:

- دخترم؛ می دونم که کسی رو نداری؛ صلاح نیست که تو اون خونه تک و تنها زندگی کنی؛ بیا بریم پیش ما زندگی کن؛ خانومم خوشحال می شه از دیدنت.

لبخند قدر شناسانه ای به چهره چروکیده و در عین حال مهربون و دلسوزش زدم و در حالی که نگاهم رو به آبی چشمانش دوخته بودم گفتم:

- ممنون پدر جان؛ ممنون که به فکر دختر همکارتون هستین ولی من نمی تونم قبول کنم! من باید بتونم از پس زندگی بر بیام! مشکلی با تنهایی ندارم!

صدایی تو وجودم می گفت از پس زندگی چطور باید بر اومد؟! از پس تنهایی چطور؟! 

به سختی پیر مرد مهربون رو راضی کردم که نگران نباشه، بقیه هم تعارفی کردن که اگه مشکلی داشتم حتما برم پیششون ولی مگه اونا هم وضع ما رو نداشتن؟! چطور می تونستن کمکم کنن؟!

هوا نسبتا گرفته بود و انگار قرار بود بباره؛ بهار هم داشت به حال من گریه می کرد؟! زیر بارون تند راهی خونه شدم!

********

شب بود و همه جا ساکت. تنها صدا؛ صدای رعد و برق و شر شر بارون بهاری بود. خونمون یه خونه کوچیک بود که یه حیاط کوچیکم داشت. اجاره ای بود. خونه خودمون رو وقتی فروختیم که می خواستیم مامان رو عمل کنیم. محلمون ناجور بود و حالا که همه می دونستن تنهام زیاد احساس امنیت نمی کردم ولی خب چاره ای نبود. یه گوشه نشستم و عکس خانوادگیمون رو تو بغلم گرفتم.

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 خیلی سعی می کردم که بغض گلومو قورت بدم. لامصب تنهایی خیلی بده. تمام خاطرات دوهفته پیش جلو چشمام بود؛ وقتایی که بابا از سر کار برمی گشت و من براش چای می آوردم؛ اونم همش قربون صدقه ام می رفت.

- آه! قربونت بشم بابا. امشب چجوری می خوابی؟ یادمه همیشه می گفتی که غیر از خونمون هیچ جا راحت نیستی؛ الان تو دل خاک سرد چی می کشی؟ جات تنگ نیست؟!

اشکام ریختن و من خودم رو آروم به چپ و راست تکون دادم.

- لالایی بخونم برات بابا؟ لالایی بخونم تا راحت بخوابی؟ باشه! می خونم عزیزدل رها؛ می خونم!

نفسی گرفتم و با صدای لرزون و خفه ای شروع کردم:

- لالا لالا تو مثل ماه، بخواب که شب شده کوتاه
لالا لالا گل گندم، نشی تو بی قراری گم
لالا لالا گل مریم، چشات رو هم میره کم کم
لالا لالا گل یاسم، ازت می خونه احساسم
لالا لالا گل پونه، عزیزم رفته از خونه
لالا لالا گل زردم، ببین بی تو پر از دردم...

وسطش هق هقم بلند شد و دیگه نتونستم ادامه بدم، آخ خدا! دلم داره آتیش میگیره.

- خدا هوای بابامو داشته باشیا، نذار سختی بکشه! به خودت سپردمش، مراقبش باش خدا! مامان تو اونجایی؟ تو هم مراقبش باش، نذار تنهایی بکشه!

اون شب من بودم و گریه های بی قرارم و لالایی هایی که برای بابا میخوندم؛ اون شب من بودم و تمام دلتنگی هام...

*******

نمی دونم ساعت چند بود که چشمام رو باز کردم ولی با برخورد مستقیم نور سریع بستم. همه بدنم درد می کرد؛ سرم داشت می ترکید؛ چشمام می سوخت. همه شب رو بیدار بودم. نگاهی به ساعت کردم؛ اوف ساعت 4 بعد از ظهره! رو فرش خوابم برده بود و عامل کوفتگی بدنم همین می تونست باشه، بلند شدم و رفتم سمت دستشویی، شیر آب رو باز کردم و تا خواستم رو صورتم بپاشم نگام تو آینه خیره موند؛ وضعم خیلی بد بود؛ صورتم گندمگونم زرد به نظر می رسید و چشمان کشیده ام پف داشت، لبان برجسته ام هم خشکیده و پوسته پوسته شده بود. بی تفاوت نگاه از آینه گرفتم؛ مهم نیست! صورتم رو شستم و اومدم بیرون، فشارم انگار افتاده! سرم گیج می رفت ولی نه اون قدر که نتونم غذایی برای خودم دست و پا کنم! سریع یه غذای حاضری درست کردم و خوردم. تو خونه چیز زیادی نداشتیم. حقوقی هم نداشتم.

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 8
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا یه هفته پیش که بابام راننده بود و تو آژانس کار می کرد؛ حقوق بخور نمیری داشتیم. واقعا برام سخت بود این زندگی؛ من فقط 22 سالمه! این همه غم منو می شکنه! هنوز از غم نبود بابام فارغ نشدم ولی باید دنبال کار باشم. قربون مرامت خدا! هی!

********

سه شنبه هفته بعد

ساعت 10 بود که رفتم سمت دکه تو محلمون و چند تا روزنامه نیازمندی ها خریدم. تا پس اندازم تموم نشده باید کاری بکنم؛ دست رو دست گذاشتن فقط حماقت محضه! هرچند از فوت بابا دو هفته می گذشت ولی اشکای من هنوز زنده بودن! هوای خونه هم برام خفه بود؛ تصمیم گرفتم تو همون پارک نزدیک خونه بشینم. روزنامه رو ورق زدم:

-- منشی آقا برای باشگاه بدنسازی، 40 سال به بالا!

-- منشی خانم آشنا با کامپیوتر، ترجیحا حرفه ای!

-- فروشنده پوشاک آقا یا خانم شیفت 16 الی 23!

-- فروشنده لوازم آرایشی خانم آشنا به مارک های آرایشی! این دیگه چه صیغه ایه؟ آشنا به مارک؟

کلی آگهی بود ولی یا من شرایطش رو نداشتم یا مناسب نبود. اکثر فروشنده هایی که می خواستن شیفت بعد از ظهر تا شب بود که من نمی تونستم. منشی هم که آشنا با کامپیوتر می خواستن. چند تا از جاهایی که در مورد حرفه ای بودن ننوشته بود! علامت زدم تا زنگ بزنم. یه آگهی فروشنده هم علامت زدم که شرایط خوبی داشت. گوشی نوکیامو درآوردم و اول با آگهی فروشنده تماس گرفتم.

- بفرمایید.

- سلام آقا، میخواستم در رابطه با آگهی ای که زدین ازتون سوال کنم.

- یه لحظه گوشی.

وا! سلام یاد ندادن بهش؟! صدای خش خشی اومد و بعد هم صدای نازک یه دختر.

- سلام عزیزم.بفرمایید.

- سلام خانم، در رابطه با آگهیتون...

پرید وسط حرفم، بی ادب!

- اوا عزیزم! من که خانوم نیستم! آقام!

از تعجب همونطور با دهن باز و چشمای گرد موندم! چی؟ آقاست؟!

- چی؟ آخه صداتون...

دوباره پرید تو حرفم.

- عزیزم مگه صدای یه آقا نمی تونه نازک باشه؟!

بی معطلی قطع کردم. از دو حالت خارج نبود؛ یا داشت دستم می انداخت یا اینکه واقعا...

 ای خدا گیر چه آدمایی افتادیم! چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم، دوباره گوشی به دست شدم.

- بله.

با شک و تردید گفتم:

- سلام خانم!

- سلام، بفرمایید.

پس خانمه! 

- من به خاطر آگهی استخدامتون مزاحم شدم.

- متاسفم ولی استخدام انجام شد.

آهی کشیدم.

- باشه، ممنون.

- خواهش می کنم.

قطع کردم، به چند تای دیگه هم زنگ زدم که به یه بهانه ای گوشی رو قطع می کردن! یکی مونده بود. خدا؛ خودت کمک کن.

- بله؟

- سلام آقا، واسه آگهی تون زنگ زدم.

- بله، لطف کنین دو روز دیگه ساعت 5 عصر به آدرسی که نوشته شده تشریف بیارید، برگه عدم سو سابقه کیفری و مدارک شناسایی هم همراهتون باشه.

از خوشحالی فقط تونستم یه ( بله ممنون ) بگم و قطع کنم.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوشحال بودم. تنها کاری که باید می کردم گرفتن برگه عدم سو سابقه بود. خدا رو چه دیدی؛ شاید این یکی قبولم کرد! 

******

 تازه ترین لباسی که داشتم رو پوشیدم، مانتو مشکی تا وسط رونم، شلوار مشکی و مقنعه مشکی، موهای مشکیم رو کمی از زیر مقنعه درآوردم؛ یکمم رژ گونه و رژلب کمرنگ زدم که رنگ پریدگیم معلوم نباشه، امان از این کم خونی. مدارکم رو تو کیفم گذاشتم و با گرفتن آژانس رفتم سمت جایی که دفتر اداری قرار داشت. یه نگاه به ساعت مچیم کردم؛ دقیقا ساعت 5 بود. رفتم داخل، آسانسور که به طبقه 6 رسید پیاده شدم. روبروی واحد وایستادم و در زدم که چند لحظه بعد یه خانم مسن در رو باز کرد. با لبخند نگاش کردم.

- سلام.

- سلام، بفرمایید.

- برای استخدام اومدم.

در رو کامل باز کرد، رفت کنار و یه لبخند کمرنگ رو لباش نقش بست.

- بیا تو دخترم.

- ممنون.

رفتم داخل. سر چرخوندم؛ یه دفتر شیک. اگه درست یادم باشه برای دو تا وکیل کارکشته است؛ چون اسمشون رو خیلی جا ها دیده بودم. خیلی دکوراسیون شیکی داشت؛ کاغذ دیواری کرم، پارکت های قهوه ای سوخته، در های همرنگ پارکت، میز منشی قهوه ای و مبل های راحتی چرم به رنگ کرمی، گلدون و تابلو هایی از طبیعت تمام چیز هایی بود که سالن رو تشکیل داده بود. پشت میز منشی یه مرد نسبتا جوون نشسته بود و سرش تا ته تو کامپیوتر جلوش بود! با صدای خانومه به خودم اومدم.

- دخترم، بیا با من.

رفت سمت میز منشی، دنبالش رفتم. رو به مرد جوون گفت:

- آقای رهنما، ایشون برای استخدام اومدن.

رهنما هیچ توجهی به سمت ما نداشت و همچنان مشغول بود! چقدر جدی و کوشا! پس رهنما اینه؟!

- آقای رهنما؟ صدامو می شنوین آقای رهنما؟!

بازم بدون توجه بود که با ضربه نسبتا بلند خانم مسن روی میز از جاش پرید و با ترس و چشمای گرد شده که خیلی با نمکش می کرد زل زد به خانم مسن.

- خانم نعمتی چه خبرتونه؟ سکته کردم؟

دستش رو با ناز دخترونه ای! گذاشت رو پیشونیش و با لحن لوسی گفت:

- از دست تو فریبا جون! الان بچم میفته!

چشمام گشاد تر از این نمی شد، این چی می گه؟! خل شده؟

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همین که برگشت به روبرو نگاه کنه یه دفعه چشمش بهم خورد و یک ضرب از جاش بلند شد! طوری که کم مونده بود صندلی رو زمین بیافته! همونطور خیره نگام می کرد که خانم نعمتی گفت:

- آقای رهنما، ایشون واسه استخدام اومدن.

رهنما فقط بهم خیره شد و چیزی نمی گفت، با پر شدن چشماش از اشک، حرفی که می خواستم بزنم رو پس گرفتم و با تعجب و دهن باز نگاش کردم، این چرا اینطوری کرد؟

- چیزی شده؟!

این حرف رو آروم و با تعجب پرسیدم که تند اومد سمتم و تا خواست بغلم کنه سریع کشیدم کنار، این عوضی چیکار داره می کنه؟ اخم غلیظی کردم و خواستم تمام خشمم رو با فریاد سرش خالی کنم که با حرفش بازم تعجب منو فرا گرفت.

- ریما! 

گنگ و سرگردون بودم، ریما کیه؟ سوالم رو بلند پرسیدم که انگار به خودش اومد و اشکاش ریخت ولی سریع دوید سمت دری و خودش رو پرت کرد تو! با تعجب برگشتم سمت خانم نعمتی که دیدم اونم مثل منه. متوجه نگاهم که شد؛ لبخند مصلحتی زد و با دستش به سمت مبل ها اشاره کرد.

- بفرما بشین دخترم، الان به آقای آریان پور می گم بیاد.

رفتم و رو مبل نشستم ولی تمام ذهنم پیش رهنما بود، پسر چشم آبی که اشک چشماش؛ به چهره اش معصومیت خاصی بخشیده بود! چند لحظه از نشستنم نگذشته بود که با صدای مرد دیگه ای سر زیر افتاده ام بالا اومد.

- سلام خانم.

همین که سرم بالا اومد؛ در کمال حیرت و تعجبم اون مرد هم چشماش گرد و قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین شد! اینا چرا اینطور می کنن؟ چشونه؟ چرا آخه؟ همه سرم پر از سوال بود و سردرد گرفته بودم.

- ریما!

با این حرفش دیگه طاقتم طاق شد و با صدای نسبتا بلند گفتم:

- ای بابا! ریما دیگه کیه؟ چرا شماها اینطور می کنین؟ به منم بگین دیگه.

چشماش بسته شد و سرش زیر افتاد. چند لحظه به همین حالت موند و بعد سرش رو بلند کرد. با صدای گرفته ای گفت:

- لطفا بفرمایید داخل.

بعد خودش رفت سمت یه در. منم بعد از نیم نگاهی به خانم نعمتی که هاج و واج وایستاده بود رفتم دنبالش. در رو پشت سرم بستم و با اجازه خودش رو مبل نزدیک میز بزرگش نشستم. حوصله بررسی اتاق رو نداشتم.

- خانم...

- خلیلی!

سرش رو بلند کرد و همینطور زل زد بهم. دیگه داشت کلافه ام می کرد. انگار خودش فهمید که سرش رو زیر انداخت.

- بله خانم خلیلی، ما نیاز به منشی داریم، در واقع شما کار دو نفر رو انجام خواهید داد، من و جناب رهنما.

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 7
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی کشید.

- همین که بتونین قرار ملاقات ها رو تنظیم کنین و تلفن ها رو جواب بدین و پرونده ها رو مرتب کنین کافیه، یه خورده هم باید کار با کامپیوتر رو بلد باشین. لطفا مدارکتون رو بدین.

با این حرفش همه اتفاقات چند دقیقه قبل از ذهنم خارج شد و نگرانی و ناامیدی بهم هجوم آورد. من که بلد نیستم! تو این دور و زمونه به هر کی اینو بگی مسخره ات می کنه! هه! مدارک رو از کیفم درآوردم و گرفتم سمتش. با لرزش نامحسوس صدام گفتم:

- من... من بلد نیستم با کامپیوتر کار کنم!

اینو که گفتم؛ سرش سریع از پرونده مدارکم بالا اومد و با تعجب نگام کرد.

- واقعا؟

سرم رو آروم تکون دادم، شرمندگی یعنی این! چند لحظه صدایی نیومد.

- خب، مشکل زیادی ایجاد نمی کنه! می تونین عرض یه هفته همه چیز رو یاد بگیرین.

با هیجان و ذوق سرم رو آوردم بالا و زل زدم تو چشماش که اونم همین کار رو کرد.

- واقعا؟ می تونم اینجا کار کنم؟

با لبخند خیلی محو و چشمان سرگردونی سرش رو تکون داد، سرگردونی نگاهش رو درک نکردم!

- البته! با آقای رهنما هماهنگ کنین، ایشون نحوه کار با کامپیوتر رو بهتون یاد میدن.

با صدای آروم و کمی متعجبی گفتم:

- اما آقای رهنما...

حرفم رو خوردم که احساس کردم حالش گرفته تر شد و با لحن خیلی آرومی گفت:

- باهاش حرف می زنم، الان بهتون فرم می دم پر کنین، ساعت کاریمون از 8 صبح تا 7 عصره، امروز که گذشت؛ از فردا بیاین سر کار. حقوق پایتونم دو تومن می زنم.

با تعجب گفتم:

- دو میلیون؟

- بله، گفتم که! در واقع شما کار دو تا منشی رو انجام می دین برای همین هم حقوقتون دو برابره!

وای خدا، این خیلی خوبه، این خیلیه!

- ممنون واقعا! خیلی ممنون.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- خواهش می کنم، به هر حال حقتونه، امیدوارم بتونیم همکاری خوبی داشته باشیم.

- حتما، تمام سعیم رو می کنم.

- موفق باشین.

با احتیاط پرسیدم:

- می شه سوالی بپرسم؟

- البته.

منتظر نگام کرد، با من من گفتم:

- رفتار جناب رهنما و شما، اومـــم! چرا وقتی منو دیدین تعجب کردین؟ حتی جناب رهنما گریه هم کردن.

لبخندی که تلخ بودنش به خوبی حس می شد، بهم زد.

- فکر کنین یه دلیل شخصی بود، مهم نیست.

به فکر رفتم، مهم نیست و وضعشون اینه؟ بیخیال بابا، تو که به هدفت رسیدی! دیگه فضولیت چیه؟! ولی بعد گفتم آخه نمی شه بیخیال شد، رفتاراشون خیلی عجیبه!

- چرا پس اینقدر منو راحت استخدام کردین؟ معمولا استخدام یه منشی یکم سخت صورت میگیره! نه؟

کلافه شد و با لحن بی میلی گفت:

- خب... خب ما به منشی نیاز داشتیم... کارامون هم عقب مونده بود واسه همون!

با خودم گفتم جواب قانع کننده ای نبود! منشی یه جورایی عامل تنظیم کننده برنامه های یه دفتر یا شرکته؛ نمی شه به همین راحتی استخدامش کرد! اما دیگه سوالی نپرسیدم، شاید اینم یه دلیل شخصیه!

محمد ( رهنما )

وقتی که نگام بهش افتاد، یه لحظه دلم لرزید! پر کشیدم به گذشته، به وقتایی که دستاش رو می گرفتم و قربون صدقه اش می رفتم، به وقتایی که خودش رو برام لوس می کرد و تو بغلم جا می گرفت، به وقتایی که می بوسیدمش و اون از خجالت لپاش گل می انداخت، پر کشیدم به زمانی که تو لباس عروس جلوم وایستاده بود و با ناز نگام می کرد، اون ریمای من بود! اون برگشته بود! ریمای من برگشته بود. جلوی اشکام رو نتونستم بگیرم.

- محمد، محمد.

با صدای امیر یه بار دیگه تو آینه به خودم نگاه کردم و از دستشویی رفتم بیرون، می دونستم که چشمای سرخم همه چیز رو لو میده! بی حرف تو آغوشش گم شدم. این مرد از برادر هم برام نزدیک تر بود. محکم به خودم فشردمش.

- دیدیش امیر؟ ریما رو دیدی؟

صدام لرزون و بی طاقت بود. انگار اونم بود که صداش می لرزید.

- اما اون ریما نبود، ریما رفته محمد. اون دیگه برنمی گرده. اون یکی دیگه است. اون که خواهر یکی یه دونه من نیست! ریمای من رفته!

سرم رو تو شونه مردونه و پهنش پنهون کردم. چه عیبی داشت به عنوان یه داداش کوچیک تو بغلش گریه کنم؛ مردونه؟! صدای هق هقم که بلند شد؛ شونه های اونم لرزید. شونه های امیر لرزید و دل منم!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 6
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3:

رها:

ساعت 6:30 بودکه بیدار شدم و بعد از یه دوش کوتاه و خوردن چای با بیسکوییت رفتم سمت دفتر. به خاطر اولین روز کاریم خیلی خوشحال بودم. ساعت 7:55 بود که رسیدم و رفتم بالا. خانم نعمتی در رو باز کرد که با یه لبخند کوچولو نگاش کردم.

- سلام، صبحتون به خیر.

لبخندم رو جواب داد.

- سلام دخترم، بیا تو.

کیفم رو گذاشتم رو میز و نگاهی به دور و بر کردم، ساکت بود.

-  همیشه اینجا اینقدر ساکته؟

سری با لبخند تکون داد.

- خب اره، سه چهار نفر چه سر و صدایی می تونن داشته باشن! هر کس مشغول کار خودش می شه ولی خب بعضی وقتا هم صدا به صدا نمی رسه از بس که این محمد شلوغ بازی درمیاره.

- محمد؟

- همون جناب رهنما، چون مدت زیادیه که اینجا کار می کنم پسرا رو به اسم صدا می زنم و اونا هم به من می گن فریبا جون، تو هم می تونی همینطور صدام کنی.

با خودم گفتم محمدی که من دیدم کجا، محمدی که شما می گی کجا! لبخند محوی بهش زدم.

- پس شما هم منو رها صدا کنین. می شه بپرسم کارتون اینجا چیه؟

حدس زده بودم ولی می خواستم مطمئن بشم.

- من آبدارچی هستم.

همون لحظه در زده شد و فریبا جون رفت تا بازش کنه. رهنما با یه قیافه پکر و تقریبا آشفته وارد شد. دیروز قبل از اون اتفاق خیلی مرتب بود و سرحال و البته خیلی هم شیطون ولی الان...

 انگار که منو ندیده باشه داشت می رفت سمت اتاقش که گفتم:

- سلام.

قدم هاش کند شد و کند شد تا اینکه کامل وایستاد و سرش رو اورد بالا. منو که دید یه لبخند کاملا مصنوعی و البته بی جون زد.

- سلام، اولین روز کاریتون رو تبریک می گم.

با لبخند تشکر کردم که با لبخندی ماسیده رو لباش برگشت و رفت سمت اتاقش!

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 6
  • عالی 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شونه ای بالا انداختم و نشستم پشت میزم و گیج به کامپیوتر و دفتر دستک ها نگاه کردم. کاش می تونستم از یه نفر بخوام کمکم کنه ولی خب؛ نه کسی هست، نه با رهنما و آریان پور راحتم. آریان پور گفت که رهنما کمکم می کنه اما اون انگار یه جورایی... اه بیخیال!

- می تونم کمکت کنم؟

با تعجب برگشتم سمت صدا، رهنما؟!

- اومـــم!

نگاهی به دور و برم کردم و دوباره برگشتم سمتش.

- خب من کار با کامپیوتر رو بلد نیستم و نمی دونم که چیکار باید بکنم، اگه کمک کنین ممنون می شم.

رفت سمت دری که فریبا جون رفته بود و بعدش با یه صندلی برگشت؛ گذاشت درست کنار من و نشست پیشم؛ از نزدیکیش معذب شدم ولی راهی نداشتم! زشت بود اگه می کشیدم کنار! خم شد پایین که یه دفعه صفحه کامپیوتر روشن شد.

- این دکمه رو که بزنی روشن می شه.

 تقریبا تا ساعت 11مشغول بودیم و رهنما کامل کامپیوتر رو بهم توضیح داد. بیچاره فریبا جون هم فقط برامون چای و قهوه می آورد که سرحال بشیم.

- اگه بیشتر باهاش کار کنی خودت جزئیاتش رو یاد می گیری. اینایی که من بهت گفتم تقریبا کارت رو راه می اندازه.

قدر شناسانه بهش نگاه کردم.

- واقعا ممنونم جناب رهنما، خیلی کمکم کردین.

سرش رو تکون داد و با یکم تردید گفت:

- می شه یه درخواستی بکنم؟

- بفرمایید البته.

- میشه همدیگه رو به اسم صدا کنیم؟

با این حرفش یکم اخمام رفت تو هم، چه لزومی داره؟ 

- ولی به نظرم لزومی نداره، من همینطور راحتم.

- ولی من ناراحتم.

این حرف رو محکم و بلند گفت که تو جام پریدم و آقای آریان پور از اتاقش اومد بیرون.

- چیزی شده؟ مشکلی هست؟

رهنما با کلافگی دستش رو تو موهاش کرد و با صدای آروم و گرفته خطاب به من گفت:

- معذرت می خوام، نمی خواستم اینطور بشه!

بعد از جاش بلند شد و بعد از برداشتن کتش رفت بیرون، وا! این پسر دیوونه است؟

همونطور داشتم رفتنش رو با تعجب دنبال می کردم که با صدای آریان پور برگشتم سمتش.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 7
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چی شد؟

نگاه دیگه ای به در کردم.

- چیز خاصی نبود، فقط بهم گفتن که همدیگه رو به اسم صدا کنیم، منم گفتم که لزومی نداره و من راحتم، ولی ایشون با فریاد گفتن که راحت نیستن!

بعد شونه هام رو انداختم بالا و بهش نگاه کردم که دیدم عمیق تو فکر رفته.

- آقای آریان پور.

بهم نگاه کرد که پرسیدم.

- چرا آقای رهنما از وقتی منو دیدن حالشون بد شده؟! دیروز وقتی من اومدم سرحال بودن ولی از وقتی منو دیدن...

جملم رو کامل نکردم، در عوض گفتم:

- از حضور من ناراحت هستن؟

- نه! درست نمی دونم! فقط می تونم بگم که خواهش می کنم از رفتار هاش ناراحت نشین؛ رفتار هاش به خاطر یه مسئله دیگه است!

بعد بدون حرف دیگه ای رفت تو اتاقش، پوفی کشیدم و سعی کردم خودم رو مشغول کنم. رهنما هم دیگه تا آخر ساعت کاری برنگشت و تمام وقت ملاقات هاش هم کنسل شد.

پارت 4:

دو ماه بعد

دو ماه می گذشت، دو ماهی که با محمد و امیر( آریان پور ) بیشتر آشنا شدم، اخلاق محمد بهتر شده بود و کم کم داشت همون محمدی که قبل از استخدام شدنم دیدم می شد، کم کم شیطنت هاش بر می گشت و آخرشم منو مجبور کرد که بهش محمد بگم، خودشم منو به اسم صدا می زد!

- رها خانومی! لطفا پرونده آقای حیدری رو بده.

- باشه.

پرونده رو که دادم بهش با یه لبخند تشکر کرد و رفت. چند دقیقه دیگه وقت ناهار بود. بلند شدم و رفتم سمت آبدارخونه؛ پیش فریبا جون.

- فریبا جون چای داری؟

لبخند مهربونی تحویلم داد، از اونایی که یاد مادرم میفتادم!

- البته دخترم، الان میارم.

دستم رو روی شونه اش گذاشتم.

- خودم برمی دارم، شما بشین.

یه لبخند تشکر آمیز بهم زد که منم جوابش رو دادم!

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 6
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه فنجون واسه خودم و یه فنجون هم واسه فریبا جون. تا خواستم بشینم و بخورم صدای تلفن باعث شد که سریع برگردم تو سالن.

- بله؟

- خانم خلیلی می شه به فریبا جون بگین برای من قهوه بیارن؟

- چشم حتما.

گوشی رو گذاشتم و رفتم پیش فریبا جون، یه فنجون قهوه درست کردم و در مقابل چشمای متعجب و سوالی فریبا جون رفتم بیرون. خب من می برم دیگه! اون بیچاره هی فرت و فرت بلند می شه و میشینه؛ واسه پاهاش ضرر داره! در زدم و با اجازه اش رفتم داخل. گذاشتم رو میزش؛ سرش رو بلند کرد تا تشکر کنه ولی با دیدن من متعجب گفت:

- شما چرا آوردی؟ پس فریبا جون کجاست؟

شونه هام رو بالا انداختم.

- فرق نداره، این دفعه من آوردم.

اخم ظریفی کرد و آروم با سر به زیری تشکر کرد، وا! چرا اخم کرد؟ نکنه این کارم رو ... وای نه!؟ من نمی خوام منو اینطور بشناسه! سریع و دستپاچه گفتم:

- من قصد بدی نداشتم.

متعجب سر بلند کرد.

- بله؟

نفس عمیقی کشیدم.

- من فقط چون دیدم که پاهای فریبا جون درد می کنه این کار رو کردم، دلیل دیگه ای نبود.

لبخندی زد که رفته رفته لبخندش به قهقهه ی بلندی تبدیل شد! خود درگیری داره؟! متعجب و با چشمای گرد نگاش کردم.

- برای چی می خندین؟

خندش رو آروم آروم تموم کرد و با چشمانی که هنوز می خندید گفت:

-  فکر کردین من راجع بهتون فکر بدی کردم؟!

سرم رو بدون هیچ حرفی زیر انداختم که تک خنده ای کرد.

- من فقط فکر کردم که این کار وظیفه شما نیست و نباید انجامش بدین، همین! 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند محوی زدم و از قضاوتم صورتم یکم گل انداخت؛ اینو از داغیش فهمیدم.

- با اجازه.

برگشتم برم که با صداش دوباره نگاش کردم.

- خانم خلیلی، از کارتون راضی هستین؟ مشکلی که ندارین؟

لبخند اطمینان بخشی بهش زدم.

- نه، همه چیز خوبه. ممنون.

سرش رو تکون داد و آروم گفت:

- با محمد که مشکلی ندارین؟

- نه، ایشون رفتار بدی با من ندارن.

لبخند کم رنگی زد.

- خوبه!

بعد جدی شد و با یکم مکث گفت:

- می شه یه خواهشی بکنم؟

- البته.

- می شه با منم مثل محمد راحت باشین؟

انقدر مظلوم و معصوم این حرف رو زد که همینطور نگاش کردم و چیزی نتونستم بگم؛ تعجبم کردم البته.

- برای چی؟

با یه لبخند کوچیک و محجوب گفت:

- به همون دلیل که با محمد راحتین.

لبامو تر کردم.

- خب چون من ایشون رو مثل برادر خودم می دونم و البته ایشون خودشون اصرار کردن.

یه لبخند پهن زد، پس اینم شیطونه و رو نکرده! عجب!

- منم به عنوان برادر دیگه اتون، خوبه؟!

لبخند زدم، چقدر تخس بود! شیطنت های یواشکی و زیر پوستی! حالا خوبه مال محمد واضحه! هه!

- باشه داداش امیر.

با این حرفم مات نگام کرد! مثل محمد. انگار هردوشون وقتی منو می بینن به یه چیز فکر می کنن.

- داداش، حالت خوبه؟

تند تند سرش تکون داد و با گفتن می تونی بری، سرش رو زیر انداخت و منم دیگه نموندم. عجب رفتار های ضد و نقیضی داشتن.

******

سر میز غذاخوری تو آبدارخونه، کنار فریبا جون نشسته بودم و منتظر بقیه بودیم که صندلی کنارم عقب کشیده شد؛ نگاه کردم؛ محمد بود. لبخند محوی بهش زدم که خیره شد به لبخندم. اکثر اوقات همین طور بهم خیره می شد. نگاش بد نبود ولی معذبم می کرد! خودش و نگاش اینجا بود ولی انگار فکر و روحش جای دیگه ای سیر می کرد! دستم رو جلوی چشماش تکون دادم.

- محمد! داداش محمد!

اینجا نبود! یه بار دیگه صداش کردم. انگار که به خودش اومده باشه سرش رو تکون داد.

- بله؟! 

- حواست کجاست؟ غذات سرد شد.

لبخند زورکی زد و به بشقابش خیره شد.

- اوه، بله، حواسم نبود.

همینطور بهش خیره بودم و تو ذهنم دنبال دلیل این رفتاراش می گشتم که به بشقابم اشاره کرد و با شیطنت گفت:

- حواست کجاست؟ غذات سرد شد.

بعد بهم نگاه کرد که هردومون خندیدیم. واقعا پسر فوق العاده ای بود. تو این مدت هیچ بدی ازش ندیدم؛ اما چیزی که خیلی برام سوال شده بود اون غم عجیب و بزرگ گوشه چشماش بود! حتی زمانی که در شاد ترین حالت خودش بود! غمی که هر وقت منو می دید و تو چهره ام غرق می شد؛ بیشتر خودنمایی می کرد... امیر از در اومد تو و با تعجب گفت:

- به چی اینطور می خندین؟

برگشتم سمتش و با لبخند گفتم:

- چیز خاصی نیست.

اومد نشست روبروم کنار فریبا جون.

- که اینطور!

رو کرد سمت محمد و با هیجان گفت:

- راستی محمد، حمید سلیمی رو یادته؟

محمد با حالت متفکر دستی به لباش کشید.

- حمیدسلیمی؟ همون که مظنون به قتل بود؟

- اره، تونستم بی گناهیش رو ثابت کنم! فردا قاضی حکمش رو می ده. نمی دونی بیچاره چقدر عذاب کشید.

قاشقی غذا تو دهنش گذاشت و با لبخند به محمد نگاه کرد. محمدم یه نگاه تحسین برانگیز بهش کرد.

- کارت بیسته داداشم.

امیر با قیافه حق به جانبی گفت:

- بله که بیسته، فکر کردی من کیم؟ به من می گن چی؟ امیر آریان پور! بله داداشم!

ناهار با شوخی های محمد و امیر و خنده هامون گذشت، خوشحالم که باهاشون آشنا شدم!

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 6
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******

سر مزار بابا و مامان نشستم و همراه با اشک و ناله هام؛ سنگ ها رو با گلاب شستم و گل های رز سیاه رو روشون پر پر کردم. کار هر هفته ام بود؛ بیام و درد دلامو براشون بگم و با گریه دلتنگیمو ابراز کنم. جز این کار نمیتونستم بکنم. غم منو فتح می کرد! وجودم رو! روحم رو!

- بابا! مامان! صدامو می شنوین؟ می دونم! مثل همیشه اومدم تا خلوتتون رو بهم بزنم، خوب زن و شوهری اومدین اینجا ها! منم اونجا تک و تنها؛ شبا باید بلرزم از تنهایی و ترس.

آب دهنم رو قورت دادم تا بلکه این بغض لعنتی هم دست از سر گلوم برداره! نباید اینطور باهاشون حرف می زدم، دلم نمی خواست نگرانم باشن و عذاب بکشن.

- گاهی دلم اونقدر براتون تنگ می شه که حتی نمی تونم گریه کنم! فقط خیره می شم به عکساتون.

آهی کشیدم که حتی برای خودمم غریب بود! کسی هست توی این شهر که مثل من تک و تنها باشه؟! با خودم درگیر بودم که متوجه حضور شخصی پشت سرم شدم؛ سایه بلند و بزرگش منو متوجه حضورش کرد. برگشتم که دیدم محمد با چشمای سرخی نگام می کنه؛ تعجب کردم. محمد اینجا چیکار می کرد؟! با صدای سلامش به خودم اومدم.

- سلام.

- سلام، تو اینجا چیکار می کنی؟

اومد جلو و نشست کنارم. همزمان که به مزار ها نگاه می کرد جوابم رو داد.

- اومده بودم سر مزار یکی که از دور دیدمت؛ اول شک کردم تو باشی ولی بعد مطمئن شدم.

با دست به مزار ها اشاره کرد.

- کی هستن؟

آه کشیدم.

- مامان و بابام.

با تعجب گفت:

- واقعا؟ متاسفم، خدا روحشون رو شاد کنه. نمی دونستم که خانوادت رو از دست دادی.

برای مامان و بابا فاتحه ای خوند و با قیافه ای که ناراحتی ازش می بارید به صورت پر اشکم خیره شد. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم؛ اشکام رو پاک کردم و با یه لبخند کمرنگ گفتم:

- سر مزار کی اومده بودی؟ 

دستی رو چشماش کشید و با لحن خیلی غمگین و مظلومی گفت:

- مزار خانومم!

با تعجب و البته ناراحتی نگاش کردم.

- مگه تو ازدواج کرده بودی؟

آه جانسوزی کشید.

- داشتم می کردم ولی اون رفت. بدون من! سر قولشم نموند!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وای خدا من، این پسر خیلی سختی کشیده پس، خیلی سخته، خیلی!

- متاسفم، خدا رحمتش کنه.

لبخند تلخی زد، انگار بازم تو این دنیا نبود.

- تو لباس عروس خیلی خوشگل شده بود؛ حاضر بودم تمام عمرم رو بدم تا فقط یه لحظه برام بخنده؛ یه لحظه نگام کنه. عاشقش بودم؛ حاضر بودم براش بمیرم؛ ولی اون خیلی زود رفت. درست وقتی که داشت میومد سمتم تا دستامون به هم قفل بشه! می دونی چی شد؟! یه ماشین بهش زد! لباس عروس سفیدش؛ قرمز شده بود. انگار که از اولم سفید نبوده! لباس عروسش با خونش گلگون شد، مقابل چشمام؛ وقتی که از ذوق به دست آوردنش تو پوستم نمی گنجیدم! اون رفت و من موندم با خاطره هاش.

صورت پر از اشک، چشمای به خون نشسته و لرزش صدای ناشی از بغضش خیلی خوب عشقش رو توصیف می کرد! پا به پاش اشک ریختم. این پسر 28 ساله که حالا به 48 ساله ها بیشتر می خورد، یه شبه پیر شده بود! چی کشیده بود این پسر پر بغض و پرخاطره از عشق؟!

- می دونی چرا اولین روزی که تو رو دیدم گریه کردم؟! می دونی چرا ماتت شده بودم؟! می دونی چرا امیر بی مکث و تردید تو رو استخدام کرده بود؟!

نمی دونستم و برام سوال بود. منتظر جوابی از جانب من نشد.

- چون تو به ریمای من خیلی شبیهی! ریما؛ همسر من و خواهر امیر!

از این حرفش شوکه شدم. پس به این خاطر بود که اکثر اوقات به من خیره می شدن و ... وای خدای من! من با این دو پسر چه کردم؟ با دیدن من حتما خیلی شکسته شدن! بغض بدی گلوم رو گرفت و با صدای لرزونی گفتم:

- وای بر من! منو ببخش! منو ببخش محمد!

اشکام ریخت. محمد وقتی اشکام رو دید سریع خودش رو بهم نزدیک کرد و با همون صورت خیس نگام کرد.

- نه رها! تو نباید خودت رو سرزنش کنی؛ نباید معذرت بخوای؛ تو که نمی دونستی!

هق هقم که به هوا رفت! واسه خودم، واسه محمد، واسه امیر، واسه دردایی که کشیده بودن و کشیده بودم ناله کردم! چقدر سخته این دنیا و رسمش!

- 4 ساله که می گذره، ولی برای من انگار همین دیروز بود! آخرین لبخندش وقتی داشت تو بغلم جون می داد رو هیچ وقت فراموش نکردم. کابوس تلخ و رویای شیرین هر شب و روزمه!

اشکاش رو پاک کرد و با یه لبخند که تلخ نبود؛ بلکه زهر بود! بهم نگاه کرد.

- اینارو گفتم که دلیل کارم رو بدونی نه اینکه خودت رو سرزنش کنی. لطفا اشکات رو پاک کن.

کاری که گفت رو کردم. بلند شد و گفت:

- بیا برسونمت.

- نه، ممنون. خودم میرم.

اخمی کرد و با لحن دلخوری گفت:

- ماشین داداشت رو ول می کنی و با تاکسی می خوای بری؟

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با هم نشستیم تو ماشین شاسی بلند محمد، با یه لبخند خسته به سمت من، به راه افتاد.

- خب خونتون کجاست؟

آدرس رو بهش گفتم و سرم رو به پشتی تکیه دادم و چشم بستم، سرم به خاطر گریه ها و شنیدن خاطرات محمد به شدت درد می کرد، با صداش چشمام رو باز کردم.

- می شه بگی خانوادت رو چطور از دست دادی؟

چشمام رو بستم و تمام روزای سختم به یادم اومد.

- اگه ناراحتت می کنه نگو.

چشم باز کردم و لبخند بی جونی بهش زدم.

- نه، می گم!

نفسم رو فوت کردم. از کجا بگم دردامو؟! از کجا بگم غصه هامو؟!

- تک فرزند بودم. وضع مالیمون نه بد بود نه خوب و می شه گفت یه خانواده متوسط بودیم؛ پدرم تو شرکت تجاری حسابدار بود؛ مامانمم که خانه دار بود. زندگیمون خوب بود تا اینکه وقتی 13 سالم بود متوجه بیماری مادرم شدیم. تومور داشت؛ تومور مغزی! خیلی شکستیم؛ هممون! برای درمان مامانم؛ بابا خونمون رو فروخت ولی بازم اونقدری نشد که بشه مامان رو به یه دکتر خیلی خوب برد. شاید اگه پول داشتیم الان مامان کنارم بود!

آه کشیدم و سعی کردم اشک جمع شده تو چشمام سرازیر نشه ولی مگه دست خودمه؟!

- مامانم یه سال بعد فوت شد. بابام عاشقش بود؛ بعد از رفتن مامان خیلی شکست؛ به چشم خودم دیدم؛ شکستن مردی رو که قهرمان و عشق زندگیم بود. به خاطر غیبت های طولانی و زیادی که داشت از شرکت اخراج شد. خونمونم که فروخته بودیم؛ مجبور شدیم بریم پایین شهر و یه خونه اجاره کنیم. بابام دیگه نتونست تو شرکتی استخدام بشه، واسه همون رفت و راننده آژانس شد!

هق هقم رو تو گلوم خفه کردم. محمد با نگرانی اسمم رو صدا زد؛ برگشتم دیدم داره با چشمای وحشت زده نگام می کنه، دستی رو گلوم کشیدم و با یه نفس عمیق راه گلوم رو باز کردم و همون موقع هق هقم بلند شد.

- دیگه نگو رها، نگو رها.

سعی کردم هق هق نکنم.

- هشت سال گذشت. زندگیمون تلخ شده بود. سعی می کردم با شاد کردن بابا؛ روحیشو برگردونم ولی نمی دونستم که بابا دیگه روحی نداره! روحش با مامان پر کشیده بود. خودم حالم بد بود ولی من دختر بودم و صبرم بیشتر! همین دو ماه پیش فهمیدم که بابام قلبش دیگه نمی خواد بزنه! انگار اونم خسته شده بود! یه هفته و نیم تو بیمارستان بستری بود. نه پولش رو برای پیوند داشتیم نه قلب مناسبی پیدا می شد! آخرشم بابام، همونجا و رو تخت بیمارستان تموم کرد؛ به همین راحتی! هه!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اشک هامو پاک کردم. صدای غمگین و ناراحت محمد باعث شد برگردم سمتش؛ اخماش تو هم بود و به جلو خیره شده بود.

- متاسفم رها! زندگی تو هم مثل من پر از عذاب بوده.

نیم نگاهی بهم کرد.

- بیا یه قول بهم دیگه بدیم.

سری تکون دادم که لبش رو تر کرد.

- بیا از امروز تو برام خواهر باش و من برات برادر! به هم دیگه تکیه کنیم؛ من خیلی حرفا دارم که بهت بگم، می دونم که گوش شنوایی هستی! منم مثل خودت تنهام!

لبخند گرمی نثارش کردم.

- قول می دم داداشی.

با این حرفم برگشت و نگام کرد و یه لبخند مهربون زد. دیگه در طول مسیر حرفی زده نشد وتنها صدای محسن ابراهیم زاده بود که سکوت رو می شکست.

یه دستش رو روی فرمون گذاشت و دست دیگه اش هم پشت صندلیم، تکیه داد به در و با جدیت گفت:

- دیگه این وقت روز نرو بهشت زهرا؛ خطرناکه!

با لبخند سر تکون دادم.

- ممنون که منو رسوندی.

خواستم برم تو که دوباره صدام زد.

 - رها! شماره ام رو که داری؟

- اره، چطور؟

- مشکلی باشه زنگ بزن، خودم رو می رسونم! 

اشاره ای به محلمون و لات های سر کوچه که با کنجکاوی و هیزی نگامون می کردن، کرد.

تمام قدردانیم رو ریختم تو چشام و نگاش کردم که با خنده گفت:

-خواهش، فعلا! 

تا زمانی که داخل نرفتم؛ نرفت، چقدر خوبه ادم یه حامی داشته باشه!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******

از سر کار برگشتم. بعد از تعویض لباسام؛ تصمیم گرفتم خونه رو تمیز کنم. با اینکه خیلی خسته بودم اما خیلی وقت بود که دستی به سر و روی خونه نکشیده بودم! اول از آشپز خونه شروع کردم تا رسیدم به اتاق ها. اتاق ها زیاد به هم ریختگی نداشتن و  فقط گردگیری و جارو می خواستن که اونم سریع انجام دادم. بعد از 4 ساعت با خستگی خودم رو روی تخت ولو کردم! وای خدا! مردم دیگه ولی عوضش خونه از تمیزی برق می زد. مونده بود حیاط که اونم باید فردا یه آب می گرفتم، با اینکه تو این خونه 3 سال خاطره داشتم اما دلم می خواست که برم یه جای دیگه! یه آپارتمان نقلی که حداقل بدونم آدمایی مثل بهنام فری و اصغر چهار گوش نداره! ولی حیف که توان مالیش رو نداشتم. با صدای گوشیم به خودم اومدم. این موقع شب کی بود آخه؟ نگاه کردم به صفحه گوشیم؛ محمد؟!

- بله؟

- خانم رها خلیلی؟

با شنیدن صدای ناشناس زنی تعجب کردم.

- بله خودم هستم، شما؟

- از بیمارستان تماس می گیرم، شما صاحب این گوشی رو می شناسین؟

با هول و ولا و ترس گفتم:

- بله! چه اتفاقی افتاده؟

- ایشون تصادف کردن و الان تو بیمارستان سینا بستری هستن، لطفا تشریف بیارید.

با شنیدن کلمه تصادف انگار که دنیا رو سرم خراب شد؛ با بی جونی جواب خانومه رو دادم و نفهمیدم که چطور لباس پوشیدم و چطور به آژانس زنگ زدم. همین که رسیدم خودم رو رسوندم به پذیرش. نفس نفس می زدم؛ بریده بریده پرسیدم.

- آقایی که تصادف کرده باشه اینجا آوردن؟

مرد بدون هیچ حرفی بررسی کرد و گفت:

- دو تا تصادفی داشتیم، یکیشون تو اورژانسه و یکی هم ...

نیم نگاهی بهم کرد و ادامه داد:

- تو سردخونه.

با این حرف انگار آب یخ روم ریخته باشن! پاهام سست شد و قبل از اینکه بیافتم از پشت یه نفر منو گرفت! برگشتم دیدم یه پرستار با نگرانی نگام می کنه.

- خانوم؟ حالت خوبه؟!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اشکام ریخت و با ناله گفتم:

- محمد، محمد کجاست؟

منو نشوند رو صندلی و رفت، چند لحظه بعد با یه لیوان آب اومد و نشست کنارم.

- اینو بخور عزیزم، بزار حالت جا بیاد.

دستش رو آروم پس زدم و با التماس گفتم:

- تو رو خدا بگین محمد کجاست؟

- آروم باش، گفتی اسمش چیه؟

- محمد رهنما.

- تصادفیه؟

سرم رو تکون دادم.

-  پسر قد بلند و چهارشونه اس؟ یا اینکه یه مرد مسن قد کوتاهه؟

- اولی.

با اطمینان سرش رو تکون داد و لبخند زد.

- من می دونم کجاست، پاشو ببرمت پیشش.

سریع بلند شدم! از لبخندش معلوم بود خبر بدی نداره؛ رفت سمت اورژانس؛ منم دنبالش. وارد یه بخش شد که با پرده پارتیشن بندی شده بود. رفت سمت یکیشون و پرده رو کنار زد که دیدم محمد چشماش رو بسته و یه دستش باند پیچی شده؛ گوشه پیشونیش هم زخم شده بود. اشکام رو پاک کردم و برگشتم سمت پرستار.

- بیهوشه؟

- اره ولی به خاطر ضربست؛ مشکل خاصی نداره؛ چند ساعت دیگه بهوش میاد؛ فقط یکم پیشونیش زخم شده، دستش هم دو تا بخیه خورده. نمی دونم این زخم برای چیه!

رفتم سمتش و خدا رو هزار بار شکر کردم که سالمه! نشستم رو صندلی و یه چهرش نگاه کردم؛ معصومانه خوابیده بود! چی شده که تصادف کرده؟ دستش چرا زخمی شده؟ به شدت خسته بودم و خوابم میومد، محمد که تا چند ساعت به هوش نمی اومد، پس بهتر بود یکم بخوابم! همونطور نشسته سرم رو گذاشتم رو تخت و چشمام رو بستم، نمی دونم چقدر خوابیدم که با احساس دستی رو سرم هوشیار شدم و چشم باز کردم. سرم رو برداشتم که دیدم محمد چشماش بازه و داره با تعجب نگام می کنه.

- رها! تو اینجا چیکار میکنی؟

لبخند خسته ای بهش زدم.

- بهم زنگ زدن، کی بیدار شدی؟

بدون توجه به سوالم گفت:

- چرا به تو زنگ زدن؟

شونه هامو انداختم بالا.

- چون که آخرین نفر با من حرف زدی، حالا خوبی؟

دستش رو گذاشت رو سرش.

- یکم سرم درد می کنه، ببخشید تو رو هم تو زحمت انداختم.

اخم شیرینی کردم.

- از این حرفا نداشتیم ها! خواهر که با برادرش این حرفا رو نداره.

لبخند تشکر آمیز زد.

- چرا تصادف کردی؟

اخم جای لبخندش رو گرفت.

- بعدا میگم بهت؛ فقط بیا برو منو ترخیص کن؛ اینجا رو دوست ندارم.

مثل پسر بچه ها شده بود، هه!

- باشه، ولی اول باید یه بار دیگه دکتر ببینتت.

اومدم برم که صدام کرد. دست سالمش رو کرد تو جیب شلوار کتان مشکی تنگش و یه کارت درآورد.

- با این کارا رو بکن.

- ولی من پول دارم.

- خواهش می کنم!

پوفی کشیدم و کارت رو گرفتم.

- 4484.

-چی؟

- رمزشه.

سرم رو تکون دادم و اومدم برم سمت ایستگاه پرستاری که یه چیزی یادم اومد.

- راستی محمد، دستت چرا زخم شده بود؟

- گفتم بعدا بهت می گم.

چشم غره ی ریزی بهش رفتم و رفتم سمت ایستگاه...

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از اینکه دکتر محمد رو ویزیت کرد و از سلامتش بهم اطمینان داد؛ ترخیصش کردم و رفتیم بیرون.

- ماشینت کجاست؟

سرش رو خاروند و با چهره با نمکی گفت:

- فکر کنم تو پارکینگ پلیس.

آروم خندیدم.

- پس با این حساب باید با تاکسی بریم.

یه تاکسی گرفتم و سوارشدیم که دیدم محمد داره آدرس خونه منو میده.

- محمد اول تو رو می رسونیم.

محمد برگشت عقب و با یه اخم ریز گفت:

- لازم نکرده، اول تو.

- ولی آخه تو با این وضعت...

نذاشت ادامه بدم و گفت:

- من حالم خوبه.

حالش زیادم خوب نبود ولی خب مرده و مغرور! اول منو رسوندن. هرچقدر ازش خواستم که برای یه چای بمونه؛ قبول نکرد و رفت؛ منم تا رسیدم مثل مرده ها افتادم رو تخت، محمد بهم مرخصی داده بود! هرچی نباشه شب تا صبح تو بیمارستان از یکی از رئیسام مراقبت کردم! چقدرم که من مراقبش بودم، هه!

پارت 5:

از تاکسی پیاده شدم. این دفعه چون با تاکسی اومدم؛ قبول نکرد که منو تا دم در ببره؛ همون سر کوچه پیاده ام کرد. پولش رو حساب کردم و سعی کردم سریع قدم بردارم. مثل همیشه این بهنام فری سر کوچه بود و داشت با چشماش منو می خورد! تا وقتی بابا زنده بود جرات نداشت که بیاد طرفم ولی تو این دو ماه خیلی سر به سرم گذاشته بود و من هر دفعه به روش های مختلفی فرار کرده بودم! کلیدم رو درآوردم و در رو باز کردم، تا خواستم برم تو صداش رو کنار گوشم شنیدم!

- به به! خانوم خانوما، من نمی دونم چرا یه نگاه به من نمی اندازی؟ با از ما بهترون می پری!

با ترس و وحشت سرم رو آوردم بالا و ازش فاصله گرفتم. کنار در خونه وایستاده بود.کی اومد که متوجه نشدم؟! با اینکه ترسیده بودم ولی نمی خواستم ترسم رو نشون بدم.

- چیه؟! چی می خوای؟ برو رد کارت.

یه خنده چندشناکی کرد که هم ترسم بیشتر شد و هم باعث شد بیشتر ازش نفرت پیدا کنم.

- کار من تویی عزیزم!

اون چند قدم فاصله بینمون رو پر کرد؛ تا خواستم بکشم عقب دستش رو گذاشت رو کمرم؛ سریع به دستش چنگ انداختم ولی زور من کجا و زور اون کجا! با همون لبخند زشت که دندونای زردش رو نشون می داد و اون چشمای وحشیش داشت با لذت به تقلا هام نگاه می کرد.

- آفرین! دست و پا بزن! می دونی که من دخترای وحشی و دست نیافتنی رو دوست دارم.

دیگه کم کم اشکام داشت درمیومد، تو کوچه خلوت که پرنده پر نمی زنه من چیکار کنم؟ خدایا! خودت مراقبم باش.

- ولم کن عوضی، تو یه کثافتی.

سریع به صورتش چنگ انداختم؛ همین که دستاش دورم شل شد رفتم داخل ولی تا بیام در رو ببندم پاشو گذاشت لای در و هولش داد. مثل گراز وحشی شده بود! رو صورتش جای ناخونام داشت خون میومد! چشماش به خون نشسته بود و هر لحظه بهم نزدیک تر می شد، فکری به سرم زد؛ باید برم تو انباری و به محمد زنگ بزنم! انباری امن ترین جا تو این خونه بود؛ در انباری همیشه باز بود و از داخل هم قفل داشت. باید یه جورایی حواسش رو پرت می کردم. فکر کن رها! فکر کن!

- حالا دیگه مثل گربه پنجول می کشی؟ اره؟ خودم رامت می کنم گربه وحشی!

خنده بلندی سر داد و خواست بهم حمله کنه که یهویی گفتم:

- محمد خوب شد اومدی، کمکم کن.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا اینو گفتم سریع برگشت پشتش تا از حمله محمد خیالی در امان باشه که من از فرصت استفاده کردم و پریدم تو انباری و درش رو بستم؛ صدای لگدایی که به در می زد و تهدید هایی که می کرد به ترسم دامن می زدن. با دستای لرزون؛ به سختی گوشیم رو درآوردم و شماره محمد رو گرفتم. همین که برداشت؛ با صدایی که از ترس می لرزید؛گفتم:

- محمد، محمد بیا! تو رو خدا بیا.

صدای نگران و نفس های نامنظمش از پشت تلفن به گوشم رسید.

- رها! رها تو کجایی؟ چی شده؟ حالت خوبه؟

- محمد فقط بیا خونم...

همون لحظه ضربه محکم تری به در خورد که جیغ خفه ای زدم، صدای محمد نگران تر شد و با داد گفت:

- اومدم رها. خودم رو زود می رسونم. اومدم.

رفتم مخفی ترین جای انباری و یه گوشه کز کردم؛ مثل گنجشک می لرزیدم و مثل ابر بهار فقط اشک می ریختم. دعا می کردم محمد زود بیاد وگرنه با این ضربه هایی که اون هرکول به در وارد می کرد، به همین زودی ها در می شکست!

- دختر احمق! زود در رو باز کن؛ حالا دیگه منو گول می زنی؟ اره؟ اگه دستم بهت برسه بهت رحم نمی کنم.

نمیدونم چطور همسایه ها متوجه این داد و بیداد ها نشده بودن! البته اگه میشدن هم هیچ وقت به کمکم نمی اومدن! دستام رو روی گوشام گذاشتم تا نشنوم صدای نحسش رو! نمی دونم چقدر گذشته بود که با لرزش گوشیم و روشن و خاموش شدن چراغش دستام رو از روی گوشام برداشتم، اسم محمد چشمک می زد بهم، سریع جوابش رو دادم.

- رها کجایی تو؟

- محمد تو انباریم.

همونطور که موبایلم رو گوشم بود با قدم هایی سریع رفتم سمت در و بازش کردم که دیدم محمد وایستاده وسط حیاط، با صدای در برگشت سمتم و زود خودش رو بهم رسوند.

- رها حالت خوبه؟

سرم رو تکون دادم، ولی همون لحظه نگام به دست خونی محمد افتاد و ترسیده رفتم سمتش.

- محمد دستت.

یه نگاه به دستش کرد، ابرو در هم کشید.

- چیز خاصی نیست، بخیه هاش باز شده.

با این حرفش به هق هق افتادم؛ یه دفعه تو یه جای گرم خودم رو حس کردم؛ بغلم کرده؟ سریع خواستم از بغلش بیرون بیام که نذاشت، کنار گوشم گفت:

- فقط همین یه بار! داری می لرزی رها، بزار آروم بشی.

با اینکه دوست نداشتم ولی ناراضی هم نبودم؛ خیلی ترسیده بودم و نیاز داشتم تا امنیت رو حس کنم! سرم رو قلبش بود و صدای کوبش شدیدش رو می شنیدم، دستاش رو روی سر و دور شونه هام حس کردم. کاش واقعا برادرم بود و همیشه منو آروم می کرد! چند دقیقه که گذشت ازش به آرومی جدا شدم.

- حالت خوبه؟

آروم و سر به زیر سرم رو تکون دادم، ازش خجالت می کشیدم، تا به حال حتی نامحرمی رو لمس نکرده بودم چه برسه به بغل کردنش، می دونستم لپام گل انداخته. صدای عصبی و حرصیش رو شنیدم.

- این مردیکه کی بود؟

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- لات محله.

- همیشه اذیتت می کرد؟

- قبل از فوت بابا جرات نداشت ولی الان دو ماهه که پا پیچم می شه.

با صدای ناراحتی گفت:

- اون وقت الان باید بفهمم؟

شونه هامو انداختم بالا و با قیافه آویزونی گفتم:

- چی می گفتم بهت؟! تو که مسئول زندگی من نیستی؛ خودت کار و زندگی داری دیگه.

پوف کلافه ای کشید و پشتش رو به من کرد. از دستش همچنان خون میومد ولی اون توجهی نداشت.

- محمد دستت خون میاد، بریم بیمارستان.

بدون توجه به حرفم گفت:

- رها! ازت انتظار نداشتم قولمون رو یادت بره! تو هم که مثل ریما بد قولی می کنی. من از بد قولی متنفرم!

برگشت سمتم و زل زد تو چشمام.

- مگه بهت نگفتم که بیا به هم دیگه تکیه کنیم؟ من الان به تو، به چشم خواهر نداشته ام نگاه می کنم، غیر از اینه؟ پامو فراتر از حدم گذاشتم؟ چرا بهم اعتماد نمی کنی.

کلافه گفتم:

- مسئله اعتماد نیست، مسئله اینه که من... من می ترسم.

- از چی؟

- از اینکه تو فکر کنی من می خوام ازت سو استفاده کنم! از اینکه فکر کنی دارم آویزونت می شم و برای پولات دندون تیز کردم.

خودمم از این که ترسم رو ناشی از فکر اون بیان کردم متعجب شدم! در اصل من از این می ترسیدم که اون بخواد منو به جای ریما بزاره و سعی کنه احساس کمبود ریما تو زندگیش رو با من جبران کنه!

- رها تو فکر کردی من چیم؟ خر؟ گوشام مخملیه؟

چشمام گرد شد که با صدای بلندی گفت:

- من دارم خودم ازت می خوام، من خر نیستم که طرفم رو نشناسم.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×