رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

- اینجا اتاق توئه، می تونی وسایلت رو اینجا بذاری.

ساکم رو گذاشتم گوش ای و با لبخند گفتم:

- خوشگله، دوسش دارم.

اونم لبخند زد.

- خوبه، بریم جاهای دیگه رو نشون بدم.

رفتیم بیرون که گفتم:

- پس اتاق شما کجاست؟

- پایین یه دونه اتاقه؛ مال من اونه. قبلا اتاق مطالعه بود ولی از آقا خواستم که اتاقم رو به اون جا منتقل کنه. به خاطر پاهام که درد میکنه؛ سه سالی میشه اون جا هستم.

سری تکون دادم که در دیگه ای رو باز کرد و رفت تو.

- اینجا هم اتاق آقاست.

با دقت که نگاه کردم دیدم همون اتاقیه که من توش بودم. عجب! منو تو اتاق خودش آورده بود؟ هه! رفتیم بیرون و به اتاق های دیگه هم سر زدیم که دو تاش اتاق مهمان بود، یکیش هم اتاق مطالعه و کار بود، به اتاق بعدی نگاه کردم، حتما اون اتاق هم اتاق مهمانه دیگه، فکر می کردم اون در رو هم باز می کنه ولی به جاش گفت:

- لباسات رو عوض کن و بیا تا کارات رو بگم.

با تعجب و کنجکاوی؛ به در اتاق اشاره کردم.

- پس اون اتاق چی؟

سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت:

- اون جا درش قفله و تو نباید بری اونجا؛ حتی از سر کنجکاوی. آقا خیلی روش حساسه. مواظب باش که طرفش نری.

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا؟ مگه اون اتاق چی بود؟ همین طور که ذهنم پیش اون اتاق بود رفتم سمت اتاق خودم و پالتو مشکیم رو با یه تونیک بلند زرد عوض کردم و بعد از مرتب کردن شال مشکیم رفتم پایین که دیدم رو مبل نزدیک به پله ها نشسته، منو که دید؛ اول از سر تا پا بررسی کرد و بعد با تبسمی که چین و چروک اطراف لبانش رو بیشتر نشون می داد گفت:

- بیا بشین دخترم.

نشستم روبروش که ادامه داد:

- این جا هر کدوم از ما وظیفه ای داریم، درسته؟

- البته.

- وظیفه من آشپز خونه است، اینکه به فکر وعده های غذایی باشم؛ تمیز کردن پذیرایی و آشپزخونه هم به عهده منه. وظیفه تو هم اینه که بالا رو مرتب کنی و البته کارای شخصی آقا هم به عهده توئه، اینکه لباساش رو اتو کنی و هر کاری که خواست انجام بدی براش، مشکلی که نداری؟

تو دلم گفتم مشکل از این بیشتر که باید جلوی اون مردک غد و مغرور و خود خواه دولا راست بشم و غرورم رو براش بشکنم؟

- نه، مشکلی نیست!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- خوبه! اومـــم چیز دیگه ای نیست بگم فقط... آهان! باید بگم که آقا برای ناهار نمیان خونه؛ البته همیشه هم اینطور نیست ولی اکثر اوقات فقط برای شام میان.

-یعنی امروز هم نمیان؟

از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.

- نه. بیا اینجا وسایل تمیزکاری رو بهت بدم؛ امروز همه جا گرد و خاکه.

پشتش رفتم تو آشپزخونه که چند تا دستمال بهم داد با یه سطل از مواد شوینده.

- راستی اگه با این لباسا سختته می تونی لباس آزاد تری بپوشی؛ چون هیچکس جز من اینجا نیست.

لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون.

از پله ها رفتم بالا و تصمیم گرفتم لباس راحت تری بپوشم؛ چون تا حالا کسی با شال و تونیک و شلوار کتان نتونسته خونه تمیز کنه! من که اینطورم. یه دست تیشرت و شلوار پوشیدم و موهای بلندمم بالا سرم جمع کردم که دست و بالم رو نگیرن. اول از اتاق مجد شروع کردم. انصافا همه جا هم گرد و خاک بود! همه جا رو دستمال کشیدم و مرتب کردم و جارو زدم، لباسای کثیفش رو هم گذاشتم تو سبد تا ببرم بندازم ماشین لباسشویی؛ سرویس بهداشتیش رو هم برق انداختم. اتاق که تموم شد؛ رو تختش ولو شدم. آخ که مردم مامان! خوبه حالا شلخته نیست! اوف! داشت خوابم می برد که با نهیبی به خودم رفتم سمت اتاق های دیگه و همشون رو برق انداختم. می خواستم با آخرین توانم اتاق خودم رو مرتب کنم و وسایلم رو بچینم که صدای لیلی بانو رو از پایین شنیدم.

- دخترم، بیا ناهار حاضره.

نگاهی به ساعت کردم، اوف ساعت کی سه شد؟ حالا کی حال داره از این همه پله پایین بره!  به سختی رفتم پایین که تا لیلی بانو منو دید قهقهه ای سر داد، متعجب نگاش کردم که گفت:

- وای دخترم ببخشید، واسه اولین روز کاریت خیلی خسته شدی؛ نه؟

لبخند خسته ای تحویلش داد.

- نه بابا! خسته چیه؟

اره جون خودت، الان اگه بگن سه روز بخواب؛  تخت می خوابم!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خوشحالی به میز نگاه کردم؛ وای من عاشق قورمه سبزی ام! نشستم و سه کفگیر واسه خودم برنج ریختم و کلی هم خورشت روش خالی کردم و با ولع شروع کردم به خوردن. خیلی گرسنه ام بود. سرم رو بلند کردم آب بردارم که نگام به نگاه لیلی بانو خورد که داشت خندون منو نگاه می کرد.

- آروم تر بخور مادر! می پره تو گلوت.

غذای تو دهنم رو با صدا قورت دادم و در حالی که لپام از خجالت سرخ شده بود، آروم گفتم:

- آخه صبحونه رو زود خورده بودم، الانم ساعت سه هست؛ گرسنه ام شده بود.

با مهربونی گفت:

- نوش جونت دخترم. خیلی خسته شدی بخور.

این دفعه آرومتر خوردم. تموم که شد؛ خواستم میز رو جمع کنم که لیلی بانو دستم رو گرفت و گفت:

- نه عزیزم. خودم جمعش می کنم. تو برو یکم استراحت کن.

- آخه...

اخم کرد و گفت:

- گفتم برو دیگه! من جمع می کنم.

لبخندی زدم و بعد از تشکر رفتم تو اتاقم و بی توجه به وضع داغون اتاق، تلپی افتادم رو تخت و از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.

نمی دونم ساعت چند بود که با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.

- اه! نمی ذارن آدم یه ساعت بخوابه!

خواب آلود گوشی رو جواب دادم.

- بله؟

- رها کجایی؟

با صداش رو تخت نشستم و با تعجب گفتم:

- آمین تویی؟

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای شاکیش اومد.

- دختر دیوونه! کجایی تو؟ چرا هر چی بهت زنگ می زدم جواب نمی دادی؟ هان؟

نشستم لب تخت و سرم رو تو دستم گرفتم.

- ببخشید ولی نیاز داشتم که تنها باشم.

- خیلی بی شعوری رها! شنیدم که چی بین تو و محمد گذشته! همش هم به خاطر من بود؛ اصلا نباید بهت زنگ می زدم.

- نه بابا. مهم نیست؛ منم متوجه شدم که نباید جایی که به من مربوط نیست دخالت کنم، کلا مشکلا از من شروع شد.

صدای ناراحت و بغض آلودش اومد.

- رها، می دونی چی شده؟

نگران شدم و پرسیدم:

- چی شده؟ اتفاقی برای کسی افتاده؟

- نه!

- پس چی؟ جون به لبم کردی!

- دیروز محمد اومد خونمون.

نفس راحتی کشیدم.

- خب که چی؟ مگه چیز عجیبیه؟ همیشه میومد خونه تون دیگه!

- نه بابا! اینبار اومده بود با من حرف بزنه.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متعجب گفتم:

- باز اومده بود اذیتت کنه؟ ناراحتت کرد؟

با صدای بلندی داد زد:

- نه!

بعد صداش رو آروم کرد و گفت:

- اومده بود که حرف بزنه؛ بهم گفت که ریما رو فراموش نکرده و هنوزم عاشقشه ولی می تونه یه فرصت بهم بده! گفت که سعی می کنه زندگیش رو عوض کنه.

به اینجا که رسید صداش کمی ذوق و شوق داشت:

- رها، بهم گفت که سعی می کنه عاشقم بشه.

ناباور داشتم به روبروم نگاه می کردم؛ یعنی باید باور کنم اون پسر همون محمده؟ یعنی حرفام روش تاثیر داشت.

- نه؟!

- اره! گفت که از این به بعد سعی می کنه بیشتر با من باشه و از گذشته اش جدا بشه.

کم کم لبخند عمیقی رو لبام جا خوش کرد و با ذوق خیلی زیادی گفتم:

- وای آمین! باورم نمی شه، می دونی؟! دو روز پیشم اومده بود خونه من؛ ازم عذر خواهی کرد. من بهش گفتم به شرطی می بخشمت که به آمین فکر کنی! شاید روش اثر گذاشته.

با خوشحالی ای که حتی از پشت تلفن هم معلوم بود چقدر عمیقه خندید.

- خیلی خوشحالم رها. خیلی ازت ممنونم.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- کاری نکردم عزیزم. تو سعی کن بهش نزدیک بشی، کاری کن که همه چیز رو فراموش کنه و فقط تو براش مهم بشی. مطمئنم که میتونی، خب؟

با شرمندگی گفت:

- یه عذر خواهی هم بهت بدهکارم.

می دونستم در مورد چی حرف می زنه ولی اظهار به بی اطلاعی کردم که ادامه داد:

- واسه اون حرفایی که اون سری بهت زدم. حالم بد بود و نمی فهمیدم چی می گم.

خندیدم.

- نه بابا! من ناراحت نشدم! حق داشتی.

- ممنون، اگه کاری نداری من برم.

- نه عزیزم برو، به خانواده هم سلام برسون.

- حتما، خداحافظ.

گوشی رو که قطع کردم تازه متوجه تاریکی هوا شدم، وای! ساعت چنده؟! یعنی مجد اومده؟ به حمام هم که نیاز دارم! ای خدا، پس چرا لیلی بانو منو بیدار نکرده؟

سریع دویدم حموم و خودم رو گربه شور کردم و مو های خیسم رو همونطور بالا بستم و  بعد از پوشیدن یه لباس آبرومند رفتم بیرون. پایین که رسیدم دیدم لیلی بانو نشسته جلوی تلویزیون و خبری هم از مجد نیست. آروم و پچ پچ وار صداش کردم.

- لیلی بانــــو! لیلی بانــــو!

برگشت سمتم و وقتی دید پشت نرده پیچ در پیچ پله ها  قایم شدم. تک خنده ای کرد و گفت:

- چی شده دخترم؟ چرا نمیای پایین؟

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره مثل قبل گفتم:

- می تونم بیام پایین؟ خطری نیست؟!

تک خنده ای کرد و  گفت:

- اره بیا پایین، خطری نیست!

مشکوک پرسیدم:

- یعنی آقا نیومده؟ 

- چرا اومدم!

عین سکته ای ها برگشتم سمتش که دیدم درست پشتم وایستاده. یا خدا! این اینجا چیکار می کنه؟ با یه پوزخند و اخمی که همیشه بین ابروهاش جا خوش کرده بود از بالا تا پایین براندازم کرد و با اون چشمای جادوییش زل زد تو چشمام. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و چشمای از حدقه دراومده ام رو دوختم تو چشماش که با حرفش کم مونده بود شاخ در بیارم!

- مگه اومدی خونه خاله؟

- مگــــ... مگه چی شده؟

- چند ساعت خوابیدی؟

با این حرفش فهمیدم که همه چیز رو می دونه. خب معلومه که می دونه! چشمای پف کرده و سرخم همه چیز رو لو داده! سعی کردم خودم رو مظلوم کنم؛ ابرو هام رو جمع کردم و چشمام رو گشاد کردم و لبامم غنچه کردم! آروم گفتم:

- خب، من خسته شدم! نفهمیدم که زیاد خوابیدم.

چند لحظه نگاهش رو تو صورتم چرخوند و بعد با صدای جدی تر و اخمای غلیظ تری گفت:

- دیگه تکرار نشه؛ از این به بعد حق نداری وقتی من اومدم تو اتاقت باشی! حتی اگه رو به مرگم باشی؛ باید بیای استقبالم! فهمیدی؟

" فهمیدی " آخرش رو با  صدای بلندی گفت که ترسیدم و پریدم بالا. تند تند سرم رو تکون دادم که با یه چشم غره حسابی رفت پایین و با صدای تقریبا ملایم تری؛ رو به لیلی بانو گفت:

- شام حاضره؟

- بله آقا، رو میز چیدم.

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با گام های بلندی که حتی اونا هم مغرور بودنش رو نشون می دادن رفت سمت آشپزخونه. با نگاهم دنبالش می کردم که صدای لیلی بانو رو از نزدیک شنیدم.

- رها، بیا زود بریم، الان بازم ناراحت می شه.

سری تکون دادم و پشتش رفتم تو آشپزخونه که دیدم دست به سینه نشسته رو صندلی و به در چشم دوخته. وارد که شدیم؛ سرش رو برگردوند. آخه یه آدم چقدر میتونه مغرور باشه؟ لیلی بانو نشست کنارش، منم روبروش، تمام طول شام حتی سرش رو بلند نکرد. همین که غذاش تموم شد با یه تشکر کوتاه و خشک رفت بیرون. حیف قرمه سبزی که رفت تو شکمش! مردک غد و مغرور! به لیلی بانو کمک کردم سفره رو جمع کرد. البته مخالف بود ولی خب زشت می شد من بشینم و اون جمع کنه! خواستم برم بالا که صدای مجد رو شنیدم.

- بیا اینجا.

برگشتم سمتش که دیدم درست کنار شومینه نشسته و نگاه نافذش به منه. رفتم جلو و با انگشتم خودم رو نشون دادم.

- من؟!

- بیا بشین، کارت دارم.

با اخمی نشستم چند صندلی دور تر و منتظر شدم حرفش رو بزنه. خیلی بی ادبه!

- خواستم بیای تا قوانین رو بهت گوش زد کنم!

ابرو هام پرید بالا! این دیگه کیه بابا؟!

دستاش رو تو هم کرد و گفت:

- از این به بعد ساعت شیش و نیم میای و منو بیدار می کنی، بعد وقتی من رفتم حموم برام لباس می ذاری، از اون جا هم میری و چای برام آماده می کنی و تا من چای ام رو میخورم تو هم کفشام رو واکس می زنی! اگه لیلی بانو کمک لازم داشته باشه کمکش می کنی! فهمیدی؟

با چشمای گرد شده نگاش کردم، امر دیگه ای نداری؟! 

- ولی...

مثل همیشه اخم غلیظی تحویلم داد و با اخطار گفت:

- هنوز حرفم تموم نشده؛ پس ساکت شو!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهویی بیا بگو خفه شو دیگه! متقابلا اخم کردم و دیگه چیزی نگفتم که با همون نگاه خشمگینش ادامه داد:

- عصر که برگشتم میای استقبالم و یه فنجون قهوه هم برام میاری! از ین به بعد نباید وقتی من میام اتاقت یا هر جای دیگه ای باشی، متوجه شدی؟! از زیر کار ها هم در نمیری! هر روز بررسی می کنم که کم کاری نکرده باشی! البته فکر کنم خود لیلی بانو اینا رو بهت گفته باشه ولی دوباره گفتم که هیچ خطایی ازت نبینم!

همینطور زل زده بودم بهش که خیلی خونسرد گفت:

- می تونی بری!

بعد خودش رفت بالا و منو هاج و واج گذاشت. وای خدا چقدر پر روئه! نفسم رو با حرص دادم بیرون و چشمام رو تو حدقه چرخوندم که صدای لیلی بانو اومد.

- رها جان نمی خوای بری بالا؟ می خوام چراغ ها رو خاموش کنم.

بلند شدم و رفتم سمت پله ها.

- چرا لیلی بانو؛ خاموش کن.

رسیدم اتاقم و در رو بستم. نگام که به اتاق افتاد؛ آه از نهادم برخواست! خیلی نا مرتب بود؛ لباسام از ساک بیرون ریخته بودن و لباسای قبلیم رو زمین انداخته بودم؛ اتاق پر از گرد و خاک بود. یه نگاه به ساعت کردم؛ 11 ! فردا که باید شیش بیدار بشم ولی چون عصر خوابیدم؛ خوابم نمیاد! با این اوضاع هم نمی تونم با خیال راحت بخوابم. رفتم پایین و تو تاریکی به سختی دستمال و شیشه پاک کن پیدا کردم و رفتم بالا. اول کمد رو تمیز کردم و لباسام رو گذاشتم داخلش بعد هم میز آرایش و آینه رو تمیز کردم و وسایل شخصیم رو گذاشتم روش. سرویس بهداشتی هم گذاشتم واسه فردا؛ کارش زیاد بود. آخرشم ملافه زیر پتوی تخت رو عوض کردم و با خیال راحت خوابیدم روش. دعا دعا می کردم با 4 ساعت خواب فردا اذیت نشم!

******

صدای آهنگ بی کلام موبایلم عجیب رفته بود رو مخم و منو مجبور کرد که بلند بشم و خاموشش کنم. یه لحظه یادم افتاد که باید بیدار بشم. نمی دونم به کی فحش آبداری دادم و با چشمای بسته رفتم سمت سرویس و بعد از اینکه صورتم و دندونام رو شستم، یه لباس خوب پوشیدم و رفتم سمت اتاق مجد! در نزدم چون می دونستم بیدار نیست که بخوام در بزنم! والا! منه بیچاره مسئول بیدار کردنش شده بودم. آروم در رو باز کردم و رفتم تو که دیدم لخت و دمر رو تخت خوابیده، حالا می گم لخت؛ لخت لختم نبودا! فقط یه پیرهن نداشت. البته پایین رو نمی دونم چیزی داشت یا نه! چون زیر پتوی گلبافت دو لایه اش بود!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سعی کردم به بدن خوش فرمش بی توجه باشم که تقریبا موفق هم شدم، رفتم جلو و آروم گفتم:

- جناب مجد... آقا... آقا.

ای بابا، چرا اینقدر خوابش سنگینه؟ چند بار دیگه هم صداش زدم که فقط یه تکون خورد و دوباره خوابید، نگاهی به اطراف کردم؛ یعنی چی آخه این ادا ها! خودت ساعت بذار بیدار شو دیگه! حتما رمان زیاد می خونه! اَه!

- ای بابا، آقا بیدار شو دیگه! 

این حرف رو بلند گفتم که سریع چشماش رو باز کرد و چرخید. منو که دید؛ اخم کرد و گفت:

- بیدار شدم، می تونی بری!

وای خدا! چهره خواب آلودش چقدر با مزست! عین این پسر بچه های تخس! نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و یه خنده ریزی کردم که اخماش بیشتر رفت تو هم و با لحن حق به جانبی گفت:

- چیه؟ چرا می خندی؟ گفتم می تونی بری.

برگشتم برم که گفت:

- کجا، قرار بود لباس بذاری برام.

با خودشم رو راست نیست این پسر! پوفی کشیدم و مسیرم رو سمت کمد تغییر دادم، براش حوله گذاشتم پشت در حموم و دوباره برگشتم سمت کمد، خواستم لباس بذارم که صداش رو از پشتم شنیدم.

-  لباس رسمی بذار جلسه دارم.

نمی دونستم که از سلیقه ام خوشش میاد یا نه ولی یه دست کت شلوار نوک مدادی و کراوات نقره ای و پیرهن طوسی گذاشتم رو تخت؛ لباسای شخصیشم که من عمرا نمی ذارم! بدون توجه بهش که داشت می رفت سمت حموم؛ رفتم پایین. دیدم لیلی بانو داره چای دم می کنه.

- سلام، صبح به خیر.

برگشت سمتم و با مهربونی جوابم رو داد.

- سلام دخترم، صبح تو هم به خیر، خوب خوابیدی؟

تبسمی کردم.

- البته. خیلی ممنون. راستی فکر کنم از این به بعد من باید برای آقا صبحانه آماده کنم، دیگه شما زحمت نکشین!

با تعجب گفت:

- صبحانه؟ برای آقا؟

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم رو تکون دادم که گفت:

- ایشون که صبحانه نمی خورن، فقط یه چای می خورن و میرن سر کار!

با حیرت گفتم:

- واقعا؟ چرا؟

- نمی دونم، الانم من چای رو دم کردم، میز رو برای خودمون میچینم.

- باشه.

نشستم رو صندلی، خواستم سرمو بذارم رو میز و یه چرت خیلی کوتاه بزنم یهویی یادم اومد آقا دستور دادن کفشاشون واکس بخوره! با بدبختی و آه و ناله رفتم بیرون و از جا کفشی؛ کفشاش رو برداشتم و با دقت واکس زدم که ایراد نگیره. این بشر انگار خیلی به چزوندن آدما علاقه داره! کارم که تموم شد؛ برگشتم سمت آشپزخونه، دیدم نشسته پشت میز و داره چاییش رو کوفت می کنه! زیر زیرکی نگاهی به تیپش کردم؛ لباسایی که من گذاشته بودم رو پوشیده بود؛ موهای مشکی و خوش حالتش رو مردونه درست کرده بود و صورت استخونیش هم ته ریش داشت که جذاب ترش می کرد! حس کردم با دیدنم خندش گرفت ولی اجازه نمود پیدا کردن رو نداد و با فنجون چای لباش رو به هم دوخت! بی توجه به حالت چهرش؛ نگاهی به دور و بر کردم و پرسیدم:

- پس لیلی بانو کجاست؟

- اتاقش!

نگاهی به میز چیده شده کردم؛ همه چیز بود و این بشر فقط چای می خورد؟! چه طوری پس این هیکل رو نگه داشته؟! نشستم روی صندلی تا خواستم نون بردارم گفت:

- با این وضع می خوای بخوری؟

نگاهی متعجب بهش انداختم که به دستا و صورتم اشاره کرد، سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

- واقعا از یه خانوم بعیده این قدر شلخته باشه!

این حرف رو که شنیدم چشمام از کاسه زد بیرون! مگه من چمه؟ چرا شلخته؟ من که همیشه مرتبم! حق به جانب گفتم:

- من خیلی هم مرتبم، شلخته نیستم.

از جاش بلند شد و اومد طرفم، از برخورد دستش به گونه ام مثل برق گرفته ها کشیدم عقب و با چشمای گشاد بهش زل زدم ولی اون بی توجه نوک انگشتاش رو بهم نشون داد و زل زد تو چشمام، به دستش نگاه کردم که دیدم دستش سیاهه.

- این چیه پس؟

دوباره با چشمای گشاد به چشماش نگاه کردم؛ دستم رو کشیدم رو گونه ام که دیدم دست منم سیاه شد! گند زدم به هر چی پرستیژه! سریع بلند شدم و دویدم سمت سرویسی که کنار در ورودی بود و خودم رو انداختم توش، یه صدای عجیبی مثل خندیدن هم اومد که من بعید دونستم صدای مجد باشه!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9:

لیلی بانو؟ آقا هیچ خانواده ای نداره؟ چرا تنها زندگی می کنه؟

در ظرف آبلیمو رو گذاشت و برگشت سمتم. نفسش رو داد بیرون و با ناراحتی گفت:

- نه عزیزم، مادرش رو که تو بچگی از دست داده؛ بیچاره سکته مغزی کرد، پدر خیر ندیده اش هم هنوز چهلم زنش نشده بود که رفت یه عفریته رو آورد خونش؛ گفت زنمه! آقا هم تا وقتی که منو استخدام نکرده بود تو خونه خاله اش زندگی می کرد ولی از ده سال پیش مستقل شده و با پدرش هم هیچ رابطه ای نداره! 

سرم رو تکون دادم و آروم زیر لب گفتم:

- پس حتما خیلی سختی کشیده!

آخرین گوجه رو هم خرد کردم و ظرف سالاد رو گذاشتم رو میز.

- راستی لیلی بانو؟ شما از کجا اینا رو می دونین؟

لبخند پر حسرتی رو صورتش نشست و انگار که به گذشته سفر کرد!

- اون موقع، وقتی که رامان خیلی بچه بود، من با مادرش دوست های صمیمی بودیم! شهرزاد تنها کسی بود که با من بد رفتاری نمی کرد! من قبل از اینکه اینجا کار کنم؛ خدمتکار خونه مجد بودم!

چه جالب! پس اسمش رامانه! هیجان زده خواستم سوال دیگه ای بپرسم که با لرزش گوشیم تو جیبم؛ تمام هیجانم خوابید. با یه عذر خواهی از لیلی بانو؛ سریع دستای گوجه ایم رو شستم و گوشیم رو درآوردم که با دیدن اسم محمد روش چشمام گشاد شد و چند لحظه نفس نکشیدم! تماس رو برقرار کردم که صدای سرحالش اومد و من نفسم رو راحت بیرون دادم!

- سلام رها خانومی! خوبی؟ 

- سلام محمد، ممنون؛ من خوبم، تو خوبی؟ چیکارا می کنی؟

با همون صدای مهربونش گفت:

- من زنگ نزنم یادی از ما نمی کنی دیگه! نه؟ 

تبسمی رو لبام نشست! سعی کردم بحث رو عوض کنم.

- چیکارا می کنی؟ شنیدم که با آمین راه اومدی؟!

با شنیدن لحن آروم و غم بارش؛ لبخندم محو شد.

- اره! تصمیم گرفتم به خودم و اون یه فرصت بدم.

صداش دوباره شاکی شد.

- رها تو نمی گی کارای دفتر مونده! کجایی آخه؟ چرا نمیای سرکار؟ چقدر می ری مرخصی خانوم منشی؟!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب دهنم و قورت دادم. حالا چی بگم؟!

- محمد... من دیگه... امـــم! خب من یگه نمیام دفتر!

تا اینو گفتم جونم در اومد! صداش عصبی و خشن شد!

- یعنی چی که نمیام؟ مگه قرار نبود که من با آمین حرف بزنم و تو هم منو ببخشی؟! مگه قرارمون این نبود؟ اگه از دست من ناراحتی؛ من از اون جا میرم! تو بیا.

دستپاچه از این برداشت اشتباهش گفتم:

- نه! نه! نه! فقط...

- فقط چی؟

- فقط من یه کار دیگه پیدا کردم! به خدا جاش خوبه، خودمم راحتم و مشکلی ندارم.

- چه کاری؟ 

-فکر کن رها! فکر کن! چه کاری؟ 

- بازم منشی شدم! جاش خوبه! یه خانوم دکتر رئیسمه. خیالت راحت باشه من مشکلی ندارم!

خودمم از دروغ به این بزرگی کپ کردم! چه دروغگوی ماهری شدم! لعنت به من!

- مطمئنی رها؟ ولی من دلم می خواد برگردی پیش خودم! اون وقت خیالم راحت می شه! از اون جا استعفا بده، برگرد سر کار خودت!

سعی کردم قانعش کنم.

- محمد جان! باور کن من اینجا راحتم! خانوم دکتر خیلی مهربون و زن خوبیه! مطمئن باش!

انگار که هنوز قانع نشده بود ولی دیگه بحثی نکرد!

- باشه! فقط مواظب خودت باش، اگه مشکلی داشتی بهم خبر بده. باشه؟

لبخند زدم.

- باشه، چشم!

- راستی زنگ زدم بگم که فردا شب قراره با امیر و آمین بریم بیرون، آماده باش، میام دنبالت!

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وحشت زده؛ به سرعت گفتم:

- نه محمد، من نمیام، شما ها برین!

دوباره صداش مشکوک شد.

- چرا نمیای؟ مشکلی هست؟

- نـــه!

نفس عمیقی کشیدم و نشستم رو صندلی میز غذاخوری.

- باشه! میام ولی آدرس بده که خودم بیام؛ نمی خواد تو بیای دنبالم.

آدرس رو ازش گرفتم و گوشی رو قطع کردم. وای که من مردم و زنده شدم! 

- کی بود که بهش نمی گی کجا کار می کنی؟!

عین سکته ای ها برگشتم سمت لیلی بانو و دستم رو گذاشتم رو قلبم. لیلی بانو رو یادم رفته بود!

- وای لیلی بانو ترسیدم!

لبخندی زد و چشمای قهوه ایش رو دوخت تو چشمام.

- ببخش دخترم؛ نمی خواستم بترسونمت.

رفتم نزدیکش و لپ چروکیده اش رو بوسیدم.

- عیب نداره بابا، فقط یه کوچولو ترسیدم.

دستش رو گرفتم و با نگرانی گفتم:

- لیلی بانو؟ آقا اجازه می ده من فردا شب برم بیرون؟

 

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- با نامزدت می خوای بری بیرون؟ چرا بهش دروغ گفتی؟

سرم رو زیر انداختم و با انگشتام دست لرزونش رو نوازش کردم.

- مجبور بودم! برای این که نگران نشه. درضمن نامزدم نبود؛ یه جورایی برادرم بود.

نشست رو صندلی و منم همراه خودش نشوند.

- می خوای باهام حرف بزنی مادر؟ هر چی می خوای به من بگو!

لبخندی به مهربونیش زدم. خودمم خیلی دلم می خواست که با یکی حرف بزنم. از همه چیز براش گفتم، از فوت مامان و بابام، از آشناییم با محمد و امیر و آمین، از شباهتم به ریما و حس های مختلف محمد به من، از مزاحمت های بهنام فری و اون پسر تو شب بارونی، از اولین دیدارم با مجد، خارج شدنم از دفتر و از فریبا جون، از آقای کرامتی و استخدام شدنم به عنوان خدمتکار. وقتی حرفام تموم شدم؛ نگام به اشک های لیلی بانو افتاد.

- خدا پدر و مادرت رو بیامرزه دخترم، خدا رحمتشون کنه که همچین دختر مرد صفتی رو بار آوردن! 

رو اشکاش دست کشیدم و گفتم:

- ممنون لیلی بانو.

نفسم رو فوت کردم و با لحن ناامیدی ادامه دادم:

- نمی دونم چیکار کنم! اون طور هم که من آقا رو شناختم؛ عمرا اگه بهم مرخصی بده! 

لبخند پر مهرش رو از نظر گذروندم. 

- نگران نباش مادر؛ اگه ازش بخوای مرخصی می ده.

این بار اون دستم رو تو دستای گرمش گرفت.

- سعی کن جوری باهاش رفتار کنی که سر لج نیوفته! من رامان رو می شناسم، پسر خوبیه! یعنی پسر خیلی خوبیه فقط باید بتونی باهاش راه بیای.

یه دفعه دستش رو کوبید رو صورتش و با عجله بلند شد و همونطور که به سمت گاز می دوید؛ گفت:

- خدا مرگم بده! غذام سوخت!

 

ویرایش شده در توسط selin
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×