رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمـان: غیر قابل پیش بینی

نویسنده : halle ballet

مترجمان:  hhhmm  _YASAMAN14 _ Yeganeh کاربران انجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه / درام

خلاصه ی داستان :
اهمیت ندارد در مورد چه مدل رقصی صحبت می کنید !
الا فورد همیشه آنجا بوده و آنرا انجام داده  . قهرمان مسابقات رقص جهانی بودن هم دلیل دیگری برای این که بگوییم رقص تمام زندگی اوست !
ولی وقتی که همچین آدمی ناگهان در یک تصادف یکی از اعضایش را از دست می دهد باید چه کار بکند ؟ در کمتر از یک ثانیه ، زندگی او از یک زندگی کاملا عادی و پر از آرامش تبدیل می شود به یک  زندگی غیر قابل پیش بینی !

j3li_img_20170901_193733.jpg

 

  • تشکر 20
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_+ به نام او  +_

ناله ای کردم و پاهای کبود شده ام را در آغوش گرفتم . سارا خانم قول داد :

_ فقط یه دفعه ی دیگه الا !

شروع کردم به غر زدن :

_من ...

ولی غر زدن هیچ تاثیری ندارد . بلند شدم و دست های را به حالت رقص جلوی آینه گرفتم و نفس عمیقی کشیدم . ناگهان موسیقی شروع شد و من خودم را درحالی یافتم که تمام انرژی ام را در رقص می ریزم ، دوباره ! سارا خانم همش تکرار می کرد :

_ روی نوک پاهات وایستا ... زودتر بلند شو...برو جلوتر ...

دندان هایم را به هم چسباندم و تلاش کردم شکایت هایم را در مغزم نگه دارم . در آخر ، بدون نقص چرخیدم و دست هایم را درست وقتی آهنگ تمام شد بالا بردم . سارا خانم گفت :

_ پایان فوق العاده ای بود . ولی مسلما احتیاج به کار داره . فکر می کنی می تونیم با این رقص برنده شیم ؟

لبم را جویدم و سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم .

_ دقیقا ! حالا ، چرا یه بار دیگه انجامش ندیم ؟

بیش تر از یه درخواست داشت دستور می داد . نمی توانستم از زیرش در بروم . لباس مخصوص رقصم را درست کردم و جورابم را قبل از اینکه در حالت یک بایستم مرتب کردم . همان لحظه ای که موسیقی شروع شد مادرم در اتاق تمرین را باز کرد و سرش را داخل آورد و گفت :

_ سارا ؟ ببخشید که مزاحم شدم ولی دو ساعت دیگه داریم میریم مسافرت و احتیاجه که دخترم رو ازت پس بگیرم !

معلم رقصم یک آه نمایشی کشید و گفت :

_ متوجه ام . خوب... حداقل همینطور فکر می کنم . الا ؟ خواهش می کنم حرکات رقصت رو فراموش نکن و یادت نره که تمرین انعطافتو انجام بدی .

در حالی که تقریبا نصف اتاق را طی کرده بودم سرم را تکان دادم و کفش های باله ام را بیرون آوردم و در کیفم گذاشتم . مادرم پرسید :

_ کلاس خصوصیت چطور بود ؟

با خنده جواب دادم :

_ مثل همه ی کلاسای دیگه ! می تونم قسم بخورم اون "یه بار دیگه" رو پنج بار انجام دادم ( معمولا در کلاس های رقص اتفاق می افته که معلم میگه فقط یه بار دیگه تمرین کنید و بعد می تونید برید ولی در واقع قصد داره سی بار دیگه هم همون حرف رو بزنه!!! )

مادرم هم خندید و سرش را تکان داد .

_ من هیچوقت نمی تونستم یه معلم رقص بشم !

به سمت پارکینگ رفتیم و متوجه شدیم که آسمان کم کم دارد تاریک می شود . پدرم این مسافرت رو با دقت برنامه ریزی کرده بود و برای هر دقیقه اش برنامه ی دقیقی داشت . نقشه این بود که از روش خاصی پیروی کنیم تا از بیست درصد تخفیف رزرو هتل در نصف شب استفاده کنیم . به نظر من این نقشه کمی سطحی بود ولی هیچ راهی وجود نداشت که بتونم با پدرم در این مورد بحث کنم .

سه ساعت بعد ، من سرم را به پنجره تکیه داده بودم . فکرهای خواب آور در سرم می چرخید و چشم هایم را بستم در حالی که آوازی را که این چند وقته با آن می رقصیدم زمزمه می کردم ، در رویای مسابقه ی بزرگ فرو رفتم . در رویایم ، من تمام اون مسابقه رو می برم و یک کارگردان هالیوودی به سمتم می آید و از من می پرسد که آیا دوست دارم در فیلم جدیدش شرکت کنم یا نه ؟ همه چیز عالی بود . همه چیز در مورد من بود !

چشم هایم از سیاهی ناگهانی باز می شوند . بیرون ماشین ، درخششی محو از جاده و ماشین های دور و برمان دیده می شد . رادیو آهنگی آرام را در پس زمینه پخش می کرد . دوباره احساس کردم در خواب فرو می روم ؛ در رویای رقص خودم .

ناگهان آرامش با یک صدای جیغ بلند از بین رفت . چشم هایم را با خستگی باز کردم ؛ درست به موقع برای این که ببینم چقدر بیرون درخشان شده و صدای شکسته شدن آمد ؛ خورده شیشه ها همه جا بودند و من هم بخشی از آنها بودم نمی توانستم چیزی به غیر از این ها حس کنم . بدنم درد می کرد . سکوت باری دیگر با یک جیغ شکسته شد و برایم چند ثانیه طول کشید تا بفهمم این صدا از گلوی خودم بیرون می آید . چیزی چسبناک روی لبم حس کردم . بینایی ام تار شد تا این که بالاخره چشم هایم در سیاهی فرو رفتند و درد دیگر وجود نداشت .

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چند هفته قبل :

_چه جهنمی ...

_ هیــــــــس !

چرخیدم تا دوستم را ساکت کنم . ابی بلافاصله دهنش را بست . در چشم هایش می شد دید که می گوید : متاسفم !

ما روی یک صندلی در پارک نشسته بودیم و ابی تلاش می کرد پاهایش را در کفش های باله اش فرو کند . من و ابی یک ایده ی عالی داشتیم : یه عکس از رقص در پارک ! ولی آخرین چیزی که در آن لحظه احتیاج داشتیم رهگذری بود که به ما با تعجب نگاه کند . ابی در حالی که صدایش را پایین می آورد غرغر کرد :

_ این نا امید کننده است ! آخه یکی به من بگه من چه جوری قبل از این پامو توی اینا می کردم ؟!

آرام به کلمه ای که ابی به کار برده بود خندیدم . 

_ نا امید کننده !

_ هار هار ! تو مثلا الان خیلی گوله ی نمکی !

کفش ها را از دست ابی کشیدم و گفتم :

_ هستم ! تو هم داری اینا رو اشتباه می پوشی !

یک لحظه خم شدم تا تکه ای نمدی را از توی کفش در بیاورم .

_ دولایه کرده بودی کفشو نه ؟

ابی چند ثانیه از تعجب دهانش را باز نگهداشت و گفت :

_ نکه خودت این روشو یادم ندادی ؟!

لبخند از خود راضی ای زدم و گفتم :

_ چی کار کنیم دیگه ! من یه نابغه ام ! همینطور یه متقلب ...یه نابغه ی متقلب !

ابی خندید و من آه کشیدم در حالی که کفش های خراب شده ی خودم را نگاه می کردم . ساتن صورتی اش خیلی وقت بود که درخشش را از دست داده بود و الان از گردوخاک و کثیفی زمین تیره شده بود . چوبش ( در سر کفش های باله یک چوبی وجود دارد که به کمک آن رقاص ها می توانند تعادل خود را حفظ کنند و نوک پایشان زخمی نشود ) ساییده شده بود و الان انگار که روی نوک پایم می ایستادم . می توانستم روی آنها فقط دو ثانیه بایستم .

ابی گفت :

_فهمیدم !

بلند شد و روی نوک کفش هایش ایستاد . با کفش های رقص و لباس ساده ای که پوشیده بود به نظر زیبا می آمد . من هم آرام بلند شدم . لباسی خال خالی سیاه و سفید پوشیده بودم ولی به اندازه ای که ابی زیبا بود احساس زیبایی نمی کردم . موی طلائی فرش تا کمرش می آمد و چشمان شکلاتی اش لبخندی به بزرگی لبخند روی لبش می زدند . دوستم را همراهی کردم و در حالی که دوربین اچ دی پدرم را با خودم حمل می کردم پرسیدم :

_ باید ژست اول رو کجا بگیریم ؟

ابی لب هایش را روی هم فشار داد .

_ شاید اون درخته ؟

با عجز گفتم :

_ روی اون درخته ؟!

هیچ راهی نبود تا من بتوانم روی یک درخت تعادل داشته باشم و مردم ممکن بود بتوانند زیر دامنم را ببینند !

_ آره ! چرا که نه ؟ ما جوراب شلواری پوشیدیم . اتفاقی نمی افته !

آهی کشیدم ولی راهم را به سمت درختی که ابی نشان داده بود ادامه دادم . ارتفاع زیادی نداشت و کلی شاخه و برگ رویش بود . بنابر این نمی توانست به آن بدی ای که من فکر می کردم باشد .در حالی که دوربین را به سوی ابی گرفتم پیشنهاد دادم :

 _ من اول میرم !

با دقت پایم را روی یکی از شاخه های کوتاه درخت گذاشتم و خودم را بالا کشیدم . شاخه ها بزرگ بودند . بنابراین می توانستم ژستم را بگیرم . یکی از شاخه ها به اندازه ی چوب کفشم ضخامت داشت . روی نوک پاهایم ایستادم و آن یکی پایم را روی شاخه ی دیگری گذاشتم و ژست گرفتم . صدای کلیک دوربین و ابی یکی از عکس ها را گرفته بود . ایده ای ترسناک به ذهنم آمد و بعد از چند ثانیه فکر کردن پای عقبم را بلند کردم و بالای سرم گرفتم و یک ثانیه بعد ، در یک ژست فوق العاده بودم . ابی نفسش را حبس کرد و سریع عکسی گرفت . پرسیدم :

_ چطور بود ؟

ابی آب دهانش را قورت داد و گفت :

_ عالی بود ! ولی دوربین جلوی نوره . دوباره انجامش بده و من از یه زاویه ی دیگه می گیرم .

چشم غره ای به او رفتم و با نیشخندی گفت :

_ ببخشید !

به روبرو نگاه کردم . هیچ کس نبود . بنابر این دوباره ژست را گرفتم .

_ الا !

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی درخت تکان خوردم و نزدیک بود بیافتم . به دور و برم نگاه کردم . صدایش ...نه! نمی توانست .... نه ! نباید ....ابی در حالی که برای پسری کمی آن طرف تر دست تکان می داد  جواب داد :

_ سلام لوگان !

خدای من ! من از ... می شود گفت از پایه ی هفتم عاشق این پسر بوده ام .

_ سلام ابی !

در حالی که به سمت درخت می آمد جواب داد :

_ الا ! اون فوق العاده بود !

موهای قهوه ای ام را پشت گوشم بردم و در حالی که در دلم می گفتم :

_لعنتی ! لعنتی ! لعنتی !

 جواب دادم :

_ ممنونم .

_ منظورم اینه که ، می دونستم رقصنده ای ! ولی نمی دونستم که انقدر انعطاف داری .

لبخند کوچکی تحویلش دادم . ولی هنوز بابات حرف زدن با او شوک زده بودم . او خیلی کم با من حرف می زد . ابی آه نمایشی ای کشید و گفت :

_ با این حال خیلی از مد افتاده فکر می کنه ! همه ی ما می تونیم یه" پنچی " ( اسم فرانسوی یک حرکت باله ) رو بدون کش دادن خودمون بریم !

لوگان تلاش کرد اسم حرکت را تلفظ کند :

_ پن _ شی .... پس به اون حرکت اینو می گن !

ابی سری تکان داد .

_ در واقع بهش میگن" پنچی آرابسقو "!  ولی ما یه جورایی مخففش کردیم .

لوگان بینی اش را چین انداخت .

_ خیلی باحاله ! جدا هست .

کمی به من نزدیک تر شد و من برای لحظه ای نتوانستم نفس بکشم . چطور یک پسر می تواند انقدر عالی باشد ؟ واقا نمی دانم .

_ اینو به کسی نگید ! ولی من واقعا دوست دارم افراد رو در حال رقص ببینم . می دونم یه کم عجیبه . ولی اون برنامه رو می شناسید ؟ رقص مادر ها ؟

سرم را تکان دادم .

_ خواهرم نگاهش می کنه و منم مجبورم باهاش نگاه کنمش . یه خورده خجالت آوره !

ابی و من خندیدیم . گفتم :

_ رقص چیزی نیست که آدم ازش خجالت بکشه ! ممکنه متعجب بشی . ولی من کلی پسر می شناسم که می رقصن و از دیدن رقص دیگران لذت می برن .

لوگان لبخند زد .

_ خب ... شاید من باید کمی بیشتر با تو حرف بزنم . اگه چند نفر از دوستاتو که از دیدن رقصیدنت لذت می برن رو ببینم و احساس یه آدم عجیب غریب رو پیدا نکنم .

از تعجب پلک زدم . این جدا داشت اتفاق می افتاد ؟ گفت و گو مان را در حالی که من در تمام مدت روی ابر ها سیر می کردم تمام کردیم . ابی نگاهی عاقل اندرسفیه به من انداخت .

_ شروع نکن !

لبخند ابی حتی بزرگترهم شد !

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**************************

چهارشنبه ی همان هفته :

با حساسیت به تصویرم در آینه نگاه کردم . برای رفتن عجله داشتم و می خواستم مطمئن شوم که کسی این را نمی فهمد . در مدل واقعی استایل یک رقصنده ، مو هایم را پشت سرم گوجه ای کرده بودم و یک سنجاق در آن فرو کرده بودم . همیشه وقتی دیر از خواب بیدار می شدم همین کار را می کردم . موبایلم تکان خورد و صدای بیب بیبش توجهم را جلب کرد . ابی پیام داده بود :

_ یادت نره وسایل رقصتو با خودت ببری . بعد از مدرسه بلافاصله به استدیو می ریم .

آه کشیدم . دو تا دختر برای همگروه شدن در مسابقه با من ثبت نام کرده بودند . ولی یکی از آنها نمی توانست به مسابقه بیاید و دیگری نمی خواست با همگروهی دیگری برقصد . سارا خانم به نحو فریبنده ای از ابی درخواست کرده بود و اگر ما دو تا قرار بود این نقش را بر عهده بگیریم ، یعنی باید قبل از مسابقه حسابی تمرین می کردیم . جابش را دادم :

_ ممنون برای یاد آوری .

صدای موبایلم را قطع کردم و آن را قبل از اینکه به سمت پله ها بروم در جیبم سر دادم . مادر بزرگم با اسم مستعاری که خیلی وقت بود برایم درست کرده بود صدایم کرد :

_ هی ، الز ! ( مخفف الا )

مادربزرگم تقریبا دو سالی می شد که به اینجا نقل مکان کرده بود و از آنجایی که خانه ما نسبتا بزرگ بود یک اتاق و دستشویی بالای پله ها را گرفته بود . مادر و پدرم اتاق و دستشویی بزرگ را گرفته بودند که در همان طبقه ی مادر بزرگ بود . من ، در هر حال بهترین اتاق رو گرفتم ؛ تمام زیرزمین که به شکل اتاق خواب در آمده بود ، اتاق رقص و همینطور یک دستشویی . عاشق اتاق رقصم بودم . خیلی بزرگ بود و جان می داد برای رقصیدن و یکی از دیوار هایش تماما آینه بود . ( برای تمرین رقص معمولا رقصنده ها از اتاق تمرینی استفاده می کنند که یک آینه ی گنده روی یکی از دیوار هایشان هست تا بتوانند خودشان را در حال رقص ببینند و یا بتوانند بدون نگاه کردن به رقصنده ی کناری با او هماهنگ باشند . )

_ صبح بخیر مامانی !

مامان بزرگ یک ظرف را از روی میز به سمتم هل داد و من با دستم آن را متوقف کردم و نفسم گرفت .

_ رولت ؟!

مادربزرگ بهترین رولت های خانگی را درست می کرد . به دلایلی ، کره ی بادام زمینی درون خامه ی رولت بیش از حد خوشمزه می شد !

در حالی که خودم را شیرین می کردم یکی از رولت ها را از روی ظرف برداشتم . هنوز داغ بود .

_ خیلی خیلی ممنونم مامانی !

مادربزرگ با لبخندی گفت :

_ فقط به خاطر الا جونم !

یکی از رولت ها را کامل خورم و دو تا را برای توی راه برداشتم . انگار که هیچ وقت وقتی برای خوردن صبحانه نداشتم ولی در همان حال ، هیچوقت نمی شد که بی صبحانه روزم را سر کنم . همه در اتوبوس عادت کرده بودند که مرا با خوراکی ببینند و معمولا التماس می کردند که به آنها هم از خوراکی ام بدهم .بنابر این وقت هایی که می توانستم حتی بیشتر هم با خودم می بردم .

طبق معمول وقتی که سوار اتوبوس شدم هلدن ( اسم پسرونه ) برایم جا باز کرد و جوری نگاهم کرد انگار که وظیفه ام است که کنارش بنشینم . خنده ای کردم و با ورجه وورجه کنارش نشستم . در حالی که به ظرف توی دستم نگاه می کرد گفت :  

_ خیله خوب فورد ! امروز چی داری ؟

هلدن همیشه من را با فامیلی ام صدا می کرد ولی من اهمیتی نمی دادم . در ظرف غذایم را باز کردم و هلدن بلافاصله یکی از رولت ها را قاپید .  در حالی که آه می کشید و رولت را می خورد گفت :

_ عاشقتم ! امیدوام اینو بدونی !

جواب دادم :

_ آره ! به احتمال زیاد من باحال ترین آدمی هستم که تو عمرت دیدی !

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ده دقیقه بعد ، اتوبوس جلوی در راهنمایی ایستاده بود بچه های کوچکی را که وارد ساختمان می شندند را نگاه کردم و آهی از تسکین کشیدم . هولدن نیشخند زد . هولدن و من همیشه این را که راهنمایی چقدر زجر آور بود مسخره می کردیم . حتی با وجود این که خودمان سال دوم دبیرستان بودیم و خیلی وقت نبود که از راهنمایی بیرون آمده بودیم . وقتی در نهایت از اتوبوس بیرون آمدیم ، با هولدن در کافه تریا منتظر ابی ماندیم . ما سه تا همیشه از بچگی دوستان صمیمی بودیم . در حقیقت ، در کلاس های رقص من و ابی همیشه نوبتی با هولدن گروه می شدیم . کسی گفت : 

_ سلام الا ! ابی !

برگشتم و ناگهان لوگان را روبرویم دیدم . تعجب کردم که او وقتش را صرف آن می کند که با ابی و من حرف بزند . روزی که ما در پارک مشغول عکس گرفتن بودیم گفته بود که می خواهد بیشتر با ما صحبت کند ولی فکر نمی کردم که سر حرفش بایستد .در حالی که تلاش می کردم خجالتی به نظر نرسم گفتم :

_ سلام لوگان !

ابی در حالی که به نظر خسته می آمد فقط دستی تکان داد . هولدن با کنایه گفت :

_ اوه لوگان ! ممنون از احوال پرسی .

لوگان خنده ای کرد  .

_ ببخشید هولدن .

هولدن فقط سرش را به حالت نمایشی تکان داد . لوگان پرسید :

_ خب ، رقص چطور بود ؟

 ابی و من در حالی که نگاهی به یکدیگر می انداختیم  من گفتم :

_ یه رقص دو نفره داریم که باید تو دقیقه ی نود یادش بگیریم ، دقیقا دو هفته قبل از مسابقه  !

لوگان سرش را کج کرد و گفت :

_ چرا از همون اول که رقص های دیگه تونو یاد می گرفتید اونو یاد نگرفتیدش ؟

ابی آهی کشید و گفت :

_ دو تا دختری که قرار بود اونو اجرا کنن نتونستن .

حرف ابی را ادامه دادم :

_ آره . حالا من یه رقص یه نفره و دو تا رقص دو نفره و یه رقص گروهی دارم .

لوگان با تعجب پرسید :

_ دو تا رقص دو نفره ؟

در حالی که برای هولدن که لبخندی خجالت زده می زد سر تکان دادم گفتم :

_ یه رقص معاصر با هولدن دارم . ( گفتار مترجم : گونه‌ای رقص صحنه‌ای است که در میانه قرن بیستم توسعه یافته و از آن زمان، یکی از گونه‌های غالب در آموزش رسمی رقص در سراسر دنیاست و به خصوص طرفداران قابل توجهی در آمریکا و اروپا دارد. اگرچه این رقص به وسیله و با به کار گرفتن عناصری از رقص باله، رقص مدرن و رقص جاز شکل گرفته اما عناصر بسیاری را از رقص‌های گونه‌گون دیگر در خود دارد. با این‌همه از لحاظ شباهت‌های تکنیکی، نزدیکی زیادی به رقص مدرن، باله و شکل‌های دیگر رقص صحنه‌ای دارد منبع : ویکی پدیا )

همان لحظه زنگ زده شد و همه شروع به بیرون ریختن از کافه تریا کردند . ده دقیقه داشتیم تا به کلاس هایمان برویم و تمام وسایلمان را هم باید با خودمان می بردیم . ابی و هولدن باید سریع تر خودشان را به آنجا می رساندند تا وسایلشان را بردارند. بنابراین با عجله رفتند و من و لوگان را آنجا با هم رها کردند . فوق العاده شد !

لوگان پرسید :

_ کلاست کجاست ؟

بدون اینکه هیچ عکس العملی نشان دهم گفتم :

_ زبان انگلیسی.

لوگان تصمیم گرفت :

_ همراهت تا اونجا میام .

اعتراضی نکردم . لوگان بعد از چند ثانیه گفت :

_ هولدن می رقصه ؟

سرم را  به نشانه ی تائید تکان دادم .

_ می بینی ! تو عجیب غریب نیستی . هولدن نه تنها دوست داره رقص ها رو تماشا کنه بلکه در اصل خودشم می رقصه .

لوگان آه کشید :

_ حدس می زنم خیلی باحاله .

_ حدس می زنی ؟!

لوگان خندید .

_ زمان زیادی رو باهاش می گذرونی ؟

_آره ! بهت گفتم دیگه . ما با هم رقص دو نفره داریم .

_ تو ... ازش خوشت میاد؟

حرف لوگان یخم را شکست و من شروع به نخودی خندیدن کردم .

_ نه . ما با هم دوست های صمیمی هستم . به علاوه ی این که من کاملا مطمئنم اون به طرز بی سرانجامی عاشق ابیه .

در ذهنم گفتم : دقیقا مثل عشق بی سر انجام من به تو !

گونه های لوگان برای یک لحظه قرمز شد و بعد از چند ثانیه نفس گرفت .

_ خوب ! فکر کنم به اندازه ی کافی خودمو خجالت زده کردم . اگه یه دفعه ی دیگه هم خجالت زده شم اتفاقی نمی افته .

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سرم را بلند کردم و منتظر شدم تا چیزی بگوید .

_ میشه ... یعنی داشتم فکر می کردم که ... میشه امشب یه فیلمی با هم ببینیم ؟

نزدیک بود جیغ بکشم و چشم های از شوک بزرگ شدند .

_داری جدی حرف می زنی ؟

در حالی که به نظر ترسیده می آمد سرش را تکان داد .

با ذوقی پنهان گفتم :

_ حتما ! کی ؟

کاملا مطمئنم که در حال حاضر یه سکته ی ناقص کرده ام . به اندازه ای از جواب من شوکه به نظر می آمد که من از پرسش او شوک زده بودم .

_ شنبه ؟

غرغر کردم .

_ هفته ی بعد مسافرت می رم . بنابر این مجبورم کل روز رو تمرین کنم .

جلوی قفسه ( لاکر ) ام متوقف شدم و وسایلم را در آن گذاشتم . لوگان پرسید :  

_ کی بر می گردی ؟

_ جمعه ی بعد .

_ شنبه ی بعدش چطوره ؟

جواب دادم :

_ به نظر خوب میاد .

_ عالیه ! پس می بینمت .

لوگان به سمتی رفت و به محض آن که از دیدرس دور شد با عجله تلفن را برداشتم و به ابی زنگ زدم .

_ خــــــــــــــــــــدای مـــــــــــــــن ! ابی حدس بزن چی ؟!

ابی حسابی شوکه می شد ! 

***********************************

_ دوباره !

ابی و من در حالی که هر دو از شدت رقص می لرزیدیم آه کشیدیم . سارا خانم رقص را "اصلاح" کرده بود تا "به استایل رقصنده ها بخوره" که در واقع فقط به این معنی بود که فقط آن را تند تر و سخت تر کرده بود تا با ما پز بدهد . البته ! او که نمی توانست اجازه دهد قهرمانان ملی رقصش ، اجرایی به این آسانی داشته باشند . عمرا ! با نا امیدی تمام امتحان کردم : 

_ میشه همون رقص قبلی رو اجرا کنیم ؟

سارا خانم آهی کشید و اخم کرد . بنابر این من و ابی صورتمان را مثل گربه ی شرک کردیم !

_ باشه ! ولی هر حرکت از رقص اصلی باید بی نقص باشه !

ابی با دهان باز به من نگاه کرد ؛ سارا خانم بالاخره قبول کرد .

موسیقی شروع شد و من وسط سالن ایستادم . همان لحظه ، ابی به سمت من آمد و مچ دست مرا گرفت و مرا به زمین انداخت . ولی قبل از آنکه من با زمین تماسی پیدا کنم مرا گرفت و همانطور با هم شروع به رقص کردیم . قبل از اینکه بدانیم رقص شدت گرفت . چشم های تیز بین سارا خانم هیچ چیز را از دست ندادند و به محض این که موسیقی تمام شد او یک کوه غر برای زدن داشت .

_ ابی ؟ عزیزم . تا کی من باید بهت بگم که باید توی پرش هلیکوپتری (مترجم :  یک نوع رقصی که افراد روی زمین خم می شوند و پایشان را مثل پره های هلیکوپتر دورشان می چرخانند . معمولا در رقص های خیابانی یا آهنگ های رپ از این نوع رقص استفاده می شود . ) باید روی پاشنه ی پات بچرخی ؟ و الا ! زمین قرار نیست کمکی بهت بکنه _ شروع کرد به فریاد زدن _ پس انقدر به اون کوفتی نگاه نکن !

زمزمه کردیم :

_ ببخشید .

صورتش کمی شل شد و سارا خانم آه کشید .

_ حداقل همدیگه رو وقتی داشتید دونفره می رقصیدید زمین ننداختید . چطوره در رو باز کنیم و بذاریم همه نگاه کنن ؟ قسم می خوره دفعه ی آخره . بعدش رقص گروهی رو تمرین می کنیم .

سری برای تاکید تکان دادم و وسط اتاق ایستادم . سارا خانم هم به سمتی رفت تا در ها را باز کند و به دیگران اجازه دهد داخل شوند . 

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترجمه از : @YASAMAN14

ابي فرصتي به دست اورد تا به پشتم ضربه ای بزند و بگوید :

_بخند اگر لوگان اينجا بود مطمئنم می خواست لبخندتو ببینه .

گونه هایم سرخ شده بود ولي من پوزخند زدم وگفتم : ابی !  تو حتي نميدوني چقدرمن خوشحال ميشم وقتي به اون فكر ميكنم . اون از من خواست باهاش برم سینما !

ابی چشمکی زد و گفت :

_ هزار باری بهم گفتی عزیزم !

با این حرف به موقعیتش رفت و مردم کم کم شروع به جمع شدن در اتاق کردند تا رقص دو نفره را ببینند . برای اطلاع آنها ، سارا خانم شروع به توضیح دادن در مورد رقص کرد .  

ابی و من در این رقص نقش دو دوست صمیمی را بازی می کردیم ( کی فکرش را می کرد ؟!)  که خیلی به یکدیگر وابسته بودند . و رقص داشت این روحیه ی کار گروهی و کمک به همدیگر را نشان می داد که چقدر برای ادامه ی زندگی این دو نفر احتیاج به اعتماد به یکدیگر داشتند . رقصی پیچیده بود که بیننده ها بیشتر از صورت و حس گرفتن من و ابی داستان را درک می کردند تا خود حرکات . سارا خانم همیشه سخت ترین رقص ها را به من و ابی و هولدن می داد . .

طوری می رقصیدیدم که انگار برای امتحان استعداد یابی می رقصیم . حسابی حس گرفته بودیم و این حس گرفتن در صورتمان دیده می شد . در اخر رقص ما به سختي نفس ميكشيديم طوري كه انگار دريك مسابقه دو دويديم ولي تشويق از طرف حضار با ارزش بود.

به سمت رخت کن رفتم تا کفش های باله ام را بپوشم ابي هم دنبالم آمد . حرفی نزدیم . فقط برای چند دقیقه نفس نفس زدیم از اینکه آنقدر بد نفس نفس بزنم که جتی نتوانم آب بنوشم متنفر بودم .   چون وقتي تلاش ميكردم كه قورتش بد م  نمتونستم اصلا نفس بكشم بنابراين مجبور بودم براي چند ثانيه كوتاه تحمل كنم  يا به بيرون تفش كنم. ما شتاب زده بند هاي كفش هاي باله مان را گره ميزديم و دامن هايمان را ميپوشيديم و با عجله به اتاق ميرفتيم جايي كه همه كنار نرده ها حرکت کششی می کردند.  وقتي كه بيرون آمدم هلدن به من برخورد کرد  و گفت:

_هي فورد اون رقص دو نفره خیلی خفن بود !

با لبخند گفتم:

_ ممنون ! تمام تلاشمونو می کنیم .

ابی جوابی نداد . فقط نفس نفس می زد . جوری که احساس کردم می خواهد ثابت کند چقدر تلاش می کرده است ! او پاهايش را بالاي نرده گذاشت و به بالا كشيد.

هلدن گفت :

_ من قبلا حركات كششي رفتم ميخواي دو نفره تمرين كني؟

سری تکان دادم ؛ ما در کلاس رقص همگروهی بودیم . به وسط سالن رفتیم و من روی نوک پایم بلند شدم و پای پشتی ام را بالا بردم . ( مترجم : به این حرکت باله آرابسکو می گویدند که یکی از حرکات معروف باله است . )  هولدن دستم را گرفت و من به سمت او چرخیدم . در حالی که خودم را برای بلند شدن از روی زمین آماده می کردم . کمی چرخ زدیم تا اینکه هولدن از روی کمر مرا بلند کرد . و دوباره زمین گذاشت . قدمی عقب رفت و من چند حرکت چرخشی انجام دادم وقتی متوقف شدم هولدن آنجا آماده ی بلند کردن من بود . هیچ ترسی وجود نداشت . هولدن مرا به بالای سرش برد در حالی که من پاهایم را صد و هشتاد درجه باز می کردم و روی پای چپم خوابیدم . ده ثانیه ی دیگر ، من دوباره روی زمین بودم . این بار روی کف پایم ایستادم و پای دیگرم را دوباره بالا بردم . لوگان کمرم را گرفت و در حالی که من را بالا می برد خودش هم مثل من همان پایش را بالا برد . پایانی خیلی خیلی عالی برای رقص بود .  

_ الا ! هولدن !

چرخیدیم . چشمانمان بزرگ شده بود و منتظر بودیم که سارا خانم سرمان داد بکشد .

_ می خوام بدونم شما دو نفر چطوری تونستید کل این رقص دو نفره رو بدون گرم کردن خودتون انقدر بی نقص انجام بدید در حالی که بقیه ی کلاس حتی اگه جونشون به این بستگی داشته باشه نمی تونن ؟!

به هولدن زل زدم . سارا خانم همین الان ... از ما تعریف کرد ؟!

_ همگی ! بیاید اون رقص دو نفره ای رو که دو هفته پیش بهتون یاد دادم رو اجرا کنیم . می خوام توی نمایش انجامش بدیم .

همه سر جایشان خشک شدند . تیم دو نفره شدن در آکادمی رقص و ایده ها کار سختی بود . خیلی از رقصنده ها اجرا می کردند و آنهایی که وارد این کلاس می شدند همه جور رقصی بلد بودند . بنابر این همه ی دختر ها در این کلاس یک هم تیمی مرد داشتند . می دانستم که پسر ها از این کلاس خوششان نمی آمد . تعدادی از پسر ها وقتی سارا خانم سرش را برگرداند نگاهی عصبانی به من انداختند . هر کدام از تیم ها باید اجرا می کرد . به این صورت که بقیه ی تیم ها مثل دایره دورشان بودند و آن دو نفر وسط کلاس اجرا می کردند . سارا خانم آهنگ سیندرلا را پخش کرد ( حتی با اینکه این آهنگ رقص مسابقه نبود . ) و همه ی ما را مجبور کرد آن رقص دو نفره را برای بقیه ی کلاس اجرا کنیم . بنابراین ، مطمئن بودم که حتی هولدن هم از من عصبانی بود !

تا ساعت 9 یا بیشتر  ، ما همه ی کلاس هایمان را تیمی اجرا کردیم . بعضی ها مجبور بودند برای تمرین رقص هایشان کمی بیشتر بمانند . من و هولدن تکالیفمان را در آوردیم و منتظر شدیم . ولی هولدن شروع به حرف زدن کرد :

_ باورم نمیشه که شما ها دارید به دریاچه میرید .

زبانم را برایش در آوردم .

_ نگران نباش  . به جای هردوتون به اندازه ی کافی برنزه می کنم  !

ابی آهی کشید و گفت :

_ الا خواهش می کنم بس کن ! خودت می دونی من چقدر دوست دارم برزه بشم .

همه مون به این حرفش خندیدیم  . ابی یکی از آن دختر هایی بود که هیچوقت برنزه نمی کرد . چون وقتی این کار را می کرد پوستش از سفید به قرمز تغییر می کرد و دوباره تقریبا سفید و بعدش سیاه می شد و دوباره سفید می شد  (مترجم : !!!!!!!) .

در حالی که حواسم بود سارا خانم آن دور و بر ها نباشد گفتم :

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مترجم : @YASAMAN14 , @hhhmmm 

 

_ ولی نگران نباشید ! من مجبورم تمام روزو برقصم تا برای این وقتی که نیستم جبران کرده باشم !

ابی گفت :

_ ها ! ها ! حالا کی داره می خنده ؟!

 _ ام... هنوز من ! این که تمام روزو دارم می رقصم هیچ تاثیری توی حال کردن کنار دریاچه نمی ذاره !

همان لحظه ، سارا خانم پیدایش شد :

_ الا و هولدن ! رقص دو نفره ! همین الان !

ما ابی را همان جا رها کردیم تا تمرینش را بکند و به وسط کلاس رفتیم تا رقص دو نفره را اجرا کنیم . چیزی که در مورد هولدن وجود داشت این بود که ، او می توانست برای هر رقصی همگروهی خوبی باشد .

سارا خانم گفت :

_ آماده ؟!

دوباره از اول رقص شروع کردیم  . سرم را تکان دادم و گفتم :

_ آماده ایم !

******************************

بیپ ، بیپ ، بیپ ، بیپ

لرزیدم . در دست راستم احساس عجیبی داشتم . گرم بودم ولی چیز سردی روی دستم وجود داشت .

بیپ ، بیپ ، بیپ ، بیپ ، بیپ

ناگهان فکری محکم با ذهنم رسید . در بیمارستان بودم ؟ چشم هایم ناگهان از شوک باز شد و چشمانم کم کم دور و بر را دیدند . پرده ای آبی در سمت راست بود و پنجره ای روشن در سمت چپ . مادرم بالای سرم آمد و من نفسم را حبس کردم . صورتش پر بود از خراش ها و زخم ها . مخصوصا سمت راست صورتش . چه بلایی به سرش آمده بود ؟

_ الا ؟ به هوش اومد ! پرستار ؟ دخترم به هوش اومد .

به دست راستم نگاه کردم که باند پیچی شده بود . و می توانستم کمی خون را روی باند ببینم . همان لحظه بود که کاملا متجه شدم در بیمارستان بودم . چیز عجیب این بود که ، نمی توانستم درد را در دستی که باند پیچی شده بود حس کنم  . ولی بقیه ی بدنم درد می کرد . صدایی قوی گفت :

_ الا فورد ؟

صورتم را به سمت صدا گرفتم و پرستاری مو طلایی را دیدم که نزدیک می آمد . به نظر شبیه یکی از آن پرستار های خوب  و مهربانی می آمد که در تلوزیون نشان می دادند . پرسید :

_ ببخشید عزیزم . ولی می تونی چند تا سوال منو جواب بدی ؟

سری تکان دادم و صدایم را صاف کردم .

_ اسم کاملت چیه ؟

در حالی که صدایم ضعیف و گرفته بود جواب دادم :

_ الا رز فورد .

_ روز تولدت رو یادت میاد ؟

_ بیست و پنج جون هزار و نهصد و نود و هفت .

_ همه ی اعضای خانواده تو اسم ببر .

_  مامانم ، نیکول . پدرم ، جف . مادر بزرگم ، ماما . پدر بزرگم ، پاپا . هیچ خواهر یا برادری هم ندارم .

_ اسم واقعی پدربزرگ و مادربزرگت رو می دونی ؟

_ بله . سو و گلن .

پرستار سری تکان داد و گفت :

_ چیزی هست که در موردش گیج شده باشی ؟

جواب دادم :

_ در مورد این که چرا اینجا هستم گیج شدم .

پرستار آهی کشید .

_ الا ! شما تصادف کردید .

پلک زدم . چی ؟ من از تصادف چیزی به یاد ندارم . یعنی ... یادم هست که قبل از مسافرت در مدرسه بودم . ولی چیزی بعد از آن به یاد نمی آورم . مادرم شروع به گریه کرد . دیدم که صورتش را از من برگرداند . زمزمه کردم :

_ مامان ! چیزی در مورد تصادف یادم نمیاد .

_ می دونم عزیزم و ئلی تو خوب میشی . فقط همین اهمیت داره .

پدرم از پشت سر مادرم وارد شد . و گفت :

_ همه چیز درست میشه  .

مادرم پرسید :

_ الا ! عزیزم . می تونی اینو حس کنی  ؟

_ چی رو حس کنم ؟

همان لحظه به دست مادرم نگاه کردم که دست مرا فشار می داد . همه چیز را فهمیدم . اشک در چشمان حلقه زد و شروع به گریه کردم ؛ هیچ چیز را احساس نمی کردم .

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بعد از آنکه فهمیدم دست راستم کاملا بلا استفاده شده ، نمی توانستم گریه کردن را تمام کنم . پرستار توضیح داد که دستم فلج شده ؛ به خاطر آن تصادف مسخره ای که من حتی چیزی از آن به یاد نداشتم . دستم از لحاظ حسی هم فلج شده بود ، که باعث می شد نتوانم چیزی را حس کنم .

آینه خواستم . می خواستم ببینم چه بلایی سر صورتم آمده . بعد از نگاه کردن به آینه نمی توانستم جلوی دوباره گریه کردنم را بگیرم . صورتم ، مخصوصا سمت راستش ، پر بود از خون و خراش . در اصل ، دوبرابر مال مادرم زخمی بود و یک باند قرمز رنگ دورش را گرفته بود . به من گفتند که خیلی خوش شانس بودم ، یک دست داشتم ؛ یک دست بی مصرف مسخره ی به درد نخور ولی در هر حال یک دست بود . در آن لحظه از خودم چندشم می شد ، از افتضاحی که بودم . نفس عمیق هم نمی توانست اشک های شور را از جاری شدن متوقف کند . خانواده ام برای مدتی مرا ترک کردند و اجازه دادند برای خودم ترحم کنم.

صدایی ریز و گرفته از روی میز کنار تختم مرا به تعجب وا داشت . تلفنم روی کیف محافظش بود . حتی یک خراش هم بر نداشته بود ولی کناره ی قابش کمی شکسته بود . خب ... حداقل کیف محافظ کارش را درست انجام داده بود . خم شدم و آن را برداشتم ، خوشبختانه میز سمت چپ تختم بود . به صفحه ی گوشی نگا کردم و دیدم که بیست و هشت تا پیغام جدید دارم . آخرین ها را باز کردم . نوزده پیام از ابی ، هفت پیغام از هولدن و دو پیغام از لوگان داشتم .

" الا ! خواهش می کنم جواب بده "

پیغام های ابی با " چه خبر از مسافرت خانوم خانوما ؟" شروع شده بود . و با " تو همیشه جواب میدادی . اتفاقی افتاده ؟ " و " خواهش می کنم جواب بده " تمام شده بود . هولدن هم همان چیز ها را نوشته بود . با این فرق که کمتر پیام داده بود . و لوگان گفته بود : " مسافرت خوش بگذره " و " یادت نره عکس های کنار دریاچه تو بفرستی " .

تلفن را روی رانم گذاشتم و با دست سالمم شروع به تایپ کردن کردم :

" ابی . همه چیز خراب شده . لطفا هر وقت اینو دیدی بهم زنگ بزن . "

نمی توانستم چیز دیگری را بنویسم . بنابر این همین را ارسال کردم . کمتر از یک دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد و اسم ابی روی آن ظاهر شد . دکمه ی بلند گو را زدم و صدای ابی پخش شد .

_ الا ؟ چی شده ؟

جواب دادم : من توی بیمارستانم .

_ خدای من ! چی شده ؟

_ فقط بیا .

_ بیست دقیقه ی دیگه اونجام .

صدایش قطع شد و من دوباره شروع به گریه کردم .

*******************

زیاد نگذشته بود که دو تا دوست صمیمی ام وارد شدند . ابی جعبه ای شکلات و هولدن دسته ای گل همراهش بود . کاملا معلوم بود که ابی همان لحظه حرکت کرده است ؛ مو های طلایی اش که همیشه با وسواس مرتب شده بودند حالا به شلختگی پشت سرش جمع شده بودند . هولدن هم باید خیلی هول شده بود . ولی حتی وقتی که با شلختگی لباس می پوشید هم خوش تیپ بود .گل ها ی رز از حیاط پشتی شان کنده شده بودند . می دانستم چون او آن گل ها را چند سال پیش کاشته بود . ابی مثل یک مادر شروع به گریه کرد و کنار من روی تخت نشست .

_ الا ! چه بلایی سرت اومده ؟

با آرامش جواب دادم :

_ گفتن که تصادف کردم .

قبل از اینکه آن دو بیایند خیلی تلاش کرده بودم که خودم را آرام کنم . هولدن در حالی که روی صندلی کنار تخت می نشست گفت :

 _ یادت نمیاد ؟

سرم را تکان دادم . تمام چیزی که یادم می آمد روز جمعه بود .

_ پدر و مادرت خوبن ؟

_ آره خوبن . فقط یه کم زخمی شدن .

_ و تو نشدی ؟

سرم را به سمت دست راستم حرکت دادم و ابی آن را گرفت . همان لحظه دوباره به احتمال زیاد از سردی دستم گریه اش گرفت .

_ خدای من !

جواب دادم :

_ فلج شده .

صورت آرامم آب شد و دوباره شروع به گریه کردم در حالی که چشم هایم را با دست چپم پاک می کردم . ابی هم همراه من گریه می کرد و هولدن در حالی که بغض کرده بود تلاش می کرد هر دوی ما را آرام کند . ولی در نهایت ، همه ی ما برای چیزی که نمی توانستیم تغییر دهیم گریه می کردیم .

****************

سه شنبه ی هفته ای بود که من باید در مسافرت می بودم . بازویم شل و وارفته در کنارم آویزان بود درحالی که من در راهروهای بیمارستان که حالا آشنا بودند به سمت کافه تریا راه می رفتم . مادرم هم کمکم می کرد ؛ سرم را برایم می آورد . به ساعت زل زدم . همین الان ، ابی و هولدن به احتمال زیاد در زنگ هفتم بودند . مادرم در حالی که سینی ای برایم بر می داشت پرسید :

_ چی می خوای ؟

دستم را بلند کردم تا ظرف ژله ای بردارم ولی از دستم لیز خورد و خامه در همه جا پاشید .برای مستخدمی که به سمتم می آمد تا کمک کند گندی که زده ام را درست کنم زمزمه کردم :

_ ببخشید .

مادرم گفت :

_ اشکالی نداره عزیزم . واقعا ! فقط یه تصادف بود .

هیچ حرفی نزدم . همچنان بی مصرف . کنار پدرم که  توانسته بود از آن تصادف با چند زخم کوچ و جزئی جان سالم به در ببرد نشستیم . در سکوت غذایمان را می خوردیم . هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت . پس چرا باید الکی تلاش می کردیم ؟ در حال که داشتم غذا می خوردم به چیز های زیادی فکر کردم ؛ همان چیز هایی که در تمام روز مشغول به فکر کردنشان بودم . تنها کسانی که می خواستم این فکر ها را با آنها در میان بگذارم ابی و هولدن بودند . بنابراین منتظر می شوم تا مدرسه تمام شود . مطمئن بودم که آنها به دیدنم می آیند .

وقتی که وارد شدند پرسیدم :

_ الان نباید توی کلاس رقص باشید ؟

ابی خندید و گفت :

_ تو مهم تری !

_ مهم تر ؟

زمزمه کردم :

_ من می گفتم بی فایده .

هولدن سرش را تکان داد و گفت :

_ فورد ! تو بی فایده نیستی  . هیچ وقت نبودی و هیچوقت بی فایده نخواهی شد .

چشمانم را بستم و آه کشیدم .

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 چشمانم را بستم و آه کشیدم .

_ هولدن ! یه چیزی رو نام ببر که من توش خوبم .

هولدن جواب داد :

_ تو توی خیلی چیز ها خوبی .

_ فقط یکی رو نام ببر .

هولدن شانه ای بالا انداخت .

_ خب... تو دوست خوبی هستی .

به او زل زدم . چرا نمی فهمید ؟ ابی آرام گفت :

_ رقص .

هولدن نگاهی به او انداخت ؛ انگار که نمی توانست باور کند ابی همچین حرفی را زده . ولی من لبخندی تلخ زدم . اگر هر کدام از آنها می توانست بگوید که چطور یک قهرمان جهانی رقص جوانان می توانست بدون یک دست برقصد ، با کمال میل گوش می کردم . ابی اطمینان داد :

_ الا . تو یه راهی پیدا می کنی .

نه اینکه اهمیتی به این حرفش بزنم . با کمی اغراق من تا هفته ی پیش در استدیو ی رقص زندگی می کردم و تمام تلاشم را می کردم تا بهتر بشوم . اما الان ...

همه به میز کنار تختم زل زدیم ، جایی که موبایلم روشن و خاموش می شد . یک پیغام از طرف لوگان بود . یک پیغام دیگر در مورد دریاچه . از من می پرسید که آیا خوش می گذرانم یا نه ؟ هولدن با چشمان غمگین به من نگاه کرد.

_ تو باید بهش بگی .

از ابی و هولدن خواسته بودم که به کسی در مدرسه چیزی نگویند. البته که دوستان دیگری در مدرسه داشتم ؛ دوستانی که نیازی نبود در مورد وضعیتم چیزی بدانند . لوگان هم یکی از آنها بود . من به هیچکدام از پیغام هایش جواب نداده بودم . ولی این جلوی او را از پیغام دادن نگرفته بود .

ناله ای کردم :

_ نه ! مجبورم نکنید .

ابی آه کشید .

_ بهتره الان بهش بگی . نمی خوای که بعدا بفهمه و ناراحت بشه که چرا تو چیزی بهش نگفته بودی ؟

ابی و هولدن بالاخره مرا راضی به انجام این کار کردند . هولدن تلفنم را روشن کرد و رمز عبور را وارد کرد . و آن را به من داد .  آهی کشیدم و وارد پیغام هایم شدم . در حالی که با چشمان ریز شده به هر دوی آنها نگاه می کردم در نهایت جواب دادم :

" یه اتفاقی افتاده "

پیغام را فرستادم و صفحه ی موبایل را خاموش کردم . اگر او تا قبل از آنکه ابی و هولدن آنجا را ترک می کردند جوابی نمی داد ، لازم نبود که چیزی را برایش توضیح دهم .ولی بدبختانه ، تلفن دوباره روشن شد . روی آن پیغام لوگان دیده می شد که گفته بود : " چی شده ؟"

لعنتی . دوباره ناله ای کردم . ولی دوستانم مصمم به من نگاه می کردند .

" تصادف کردیم . "

صبر کردیم . ولی هیچ جوابی نیامد . آیا من او را ترسانده بودم ؟ هولدن به ساعت نگاهی انداخت و من می دانستم که دوستانم برای حمایت من آمدند ولی دلشان نمی خواست اینجا باشند . می دانستم که ترجیح می دادند در کلاس رقص باشند ؛ خودشان را با چیز هایی سرگرم کنند که بیشتر از همه چیز دوست داشتند . آهی کشیدم و گفتم :

_ برید .

ابی به من نگاه کرد .

_ منظورت چیه ؟

_ برید . شما دارید کلاسو از دست میدید.

هولدن طوری که انگار من دیوانه بودم گفت :

_ ما قرار نیست همینطوری بذاریم و بریم .

اصرار کردم :

_ آره ! شما قراره همینطوری برید به استدیو ی رقص و برای مسابقه تمرین کنید .

ابی با لجبازی گفت :

_ امکان نداره .

احساس کردم عصبانیت در تمام وجودم شعله می کشد .

_ به خاطر خدا ! فقط برید . نمی خوام اینجا باشید . شماها فقط به خاطر این توی بیمارستان هستید که برای من احساس بدی دارید . به اندازه ی کافی برای بهم ترحم شده . خیلی ممنون !

ابی با ناراحتی به من نگاه کرد

_ الا ...

_ نه ! ابی برو .

چانه اش لرزید و از اتاق بیرون رفت . به هولدن که یکی از ابرو هایش را بالا برده بود نگاه کردم . او می دانست که من این حرف را فقط برای این زدم که او را مجبور به رفتن کنم . چشم هایم را به سمت در حرکت دادم و او آهی کشید و آرام گفت :

_ فردا بر می گردم .

شروع کردم به تکان دادم سرم به نشانه ی منفی ولی او قبل از آنکا بتوانم چیزی بگویم حرفم را برید و گفت :

_ الا ! بر می گردم .

شوک زده بودم . او هیچوقت مرا الا صدا نمی زد . همیشه به من می گفت فورد. به جلو خم شد و آرام گونه ام را بوسید و بدون حرف دیگری بیرون رفت . برای مدت زیادی بعد از آنکه رفتند به بیرون پنجره زل زدم . تلاش می کردم خودم را نگه دارم ولی نمی دانستم که این خود درد است یا تنهایی که اینطور آزارم می دهد .

**************************

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

کسی از پشت خط گفت :

_ بله ؟

شروع به حرف زدن کردم .

_ اوه ! سلام . ببخشید لوگان هست ؟

او هنوز به پیغامم جواب نداده بود . ولی من می دانستم که باید توضیح دهم .

زن پشت خط پرسید :

_ شما ؟

_ اسمم الا هستش. یکی از دوستانش هستم .

_ اوه ! الا ! خیلی چیزا در موردت شنیدم . می رم لوگانو برات پیدا کنم .

آب دهنم را قورت دادم . او در مورد من حرف زده بود ؟

صدایی با تردید گفت :

_ الا ؟

_ سلام لوگان !

سکوت سنگینی بر قرار شد . ولی من گلویم را صاف و شروع به صحبت کردم .

_ باید باهات حرف می زدم . ببخشید که زود تر بهت پیغام ندادم . پیاممو گرفتی ؟

سریع جواب داد :

_ نه ! شارژ تلفنم تموم شد . می خواستی راجعب چی حرف بزنی ؟

شروع به حرف زدن کردم :

_ یه جورایی پیچیده است . ولی با این شروع می کنم که من ، ام... تصادف کردم .

سکوتی بیشتر از آن طرف خط . پرسیدم : 

_ لوگان ؟

_ دارم گوش میدم .

نفس عمیقی کشیدم .

_ تو راه مسافرت ، گویا تصادف کردیم . یادم نمیاد چیزی . فقط الان روی تخت بیمارستان نشستم و نمی دونم کی قراره از بیمارستان مرخص شم .

پرسید :

_ آسیبی دیدی ؟

سرم را تکان دادم . ولی بعدش یادم افتاد که او نمی تواند من را ببیند .

_ ام... بله .

برای چند ثانیه ساکت شدم . از آن طرف خط صدایی نمی آمد ولی می توانستم صدای داد و فریاد بچه ای و لوگان را بشنوم که می گفت :

_ برو اونور . من دارم تلاش می کنم با تلفن حرف بزنم .

صدای بسته شدن دری آمد و لوگان آه کشید . ادامه دادم :

_ دستم بیشتر از همه آسیب دید .

_ خوبی ؟

_ آره تقریبا . نمی دونم ! دست راستم فلج شده .

لوگان نفس بلندی کشید ؛ می توانستم بشنوم .

_ یعنی نمی تونی حرکتش بدی ؟ یا چیزی رو حس کنی ؟

_ این یعنی فلج شدن ...

_ اوه !

به بیرون پنجره نگاه کردم . بعد از چند ثانیه لوگان جواب داد :

_ گوش کن الا ! من باید برم . امیدوارم بهتر بشی .

_ منم همینطور .

و قطع شد . گل کاشتی الا ! امروز سه تا از دوستهایت را فراری دادی .

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

**************************

_ اوه الا فورد !

چشمانم را باز کردم و زنی نا آشنا را دیدم با موهای طلایی بلند ، صورت برنزه و آرایشی بی نقص .  هیچ نظری نداشتم این زن چه کسی می تواند باشد ولی احساسی داشتم که انگار او را قبلا دیده ام . وقتی یک مرد با یک دوربین گنده همراهش به داخل آمد فهمیدم که یک خبرنگار است . با عصبانیت پرسیدم :

_ چیه ؟

_من مارگارت جونز از خبرنگار های شبکه ی نه کانال اکشن نیوز هستم . و اومدیم که با تو در مورد تصادفت مصاحبه کنیم . همان لحظه ، مرد به دست خبرنگار یک میکروفون داد و دوربین را روی کمرش درست کرد . گفتم :

_ خیلی بد شد . من چیزی از تصادفم به یاد نمیارم .

لب هایش روی هم مثل یک خط راست فشار داد .

_ اجازه میدی در هر حال باهات مصاحبه کنیم ؟

_ شوخی می کنید ؟! من وضعیتم افتضاحه .

مارگارت آهی کشید .

_ گوش بده بچه جون . این حقیقت که این شکلی به نظر میای یه چیز خوبه . می تونی ترحم جمع کنی در حالی که "ما" داریم شهرت جمع می کنیم . و کدوم دختریه که نمی خواد یه داستان غم انگیز توی مدرسه داشته باشه ؟

داد زدم :

_ این دختر !

احساس چندش می کردم .

_ حالا میشه گم شید از اینجا بیرون ؟ من دارم تلاش می کنم که بخوابم .

می دیدم که مادر بزرگم _ که امروز را پیش من مانده بود_ قدمی به سمت خبرنگار برداشت . انگار که می خواهد او را از اینجا مثل یک گربه به بیرون پیشت کند . ولی من سرم را تکان دادم و او دوباره عقب رفت. مارگارت عاجزانه گفت :

_ خانم فورد ! خواهش می کنم ! من فقط یک بار دیگه می پرسم . شما باید بدونید که این خبر می تونه توجه خیلی ها رو جلب کنه . مثلا توجه اون افراد رو در مسابقه ی رقص جهانی ؟

این توجه مرا هم جلب کرد .

_ شما راجعب اون مسابقه می دونید ؟

شانه ای بالا انداخت .

_ اوه البته که می دونم . توی موقعیت فعلی شما ، نمی تونید مسابقه بدید. ولی اگه اون ها اینو ببینن ممکنه به خاطرتون مسابقه رو عوض کنن یا به تعویق بندازن .

_ باشه .

_ چی ؟

_ گفتم باشه .

مارگارت جونز به نظر خیلی از خودش راضی می آمد وقتی که موهایش را به سمتی مرتب کرد و صورتی جدی گرفت . چند حرف کوتاه به فیلم بردار و آنها آماده ی مصاحبه بودند . خدای من ! انگار که این افراد هیچوقت نه را به عنوان یک جواب نمی پذیرند .

_ آماده . 3 و 2 و 1 .

_سلام ! اسم من مارگارت جونز هستش و من اینجا در بیمارستان تخصصی یو پی ام سی همران الا فورد جوان هستم ؛ رقصنده ای که قربانی یک تصادف رانندگی شد . الا ! کمی به ما در مورد تصادف بگو .

میکروفون را به سمت من گرفت و من خودم را ناراحت نشان دادم . او یک مصاحبه می خواست و من هم قرار بود آن را به او بدهم ؛ مصاحبه ای که هیچوقت فراموش نکند !

_ خوب می دونی ...من توی یه ماشین نشسته بودم . ماشین رو که می شناسی نه ؟

نگاه عجیبی به من انداخت . خندیدم .

_ اوه . البته .

_ خوبه . من توی یه ماشین نشسته بودم و داشتیم با خانواده مون می رفتیم به یه دشت بزرگ ، می دونی ، برای اینکه ادعای ارث کنیم . خانواده ی من همیشه خیلی ماجراجو بودن .

تلاش کردم به یاد بیاورم که در کلاس جغرافیا چه چیز هایی در مورد دشت ها گفته بودند .

_ مشکل این بود که ، گله ی بوفالو ها داشت به سمت ما میومد . امیدوارم "بدونی " که نباید هیچوقت وارد یکی از اونا شد .

آهی نمایشی کشیدم .

مارگارت جونز پلکی زد و میکروفون رابه سمت خودش گرفت .

_ ام...اون داره با ما...آم... شوخی می کنه . مگه نه الا ؟

_ البته که دارم شوخی می کنم !

خندیدم و مارگارت آهی از سر آسودگی کشید .

_ الان فصل کوچ گله ی بوفالو ها نیست می دونی ، چیزی که اتفاق افتاد بیشتر مربوط به حمله ی شترهای بی کوهان امریکای جنوبی بود . می دونی ، به خاطر یه سری اختلافات شخصی خیلی با خانواده ی ما عصبانی بر خورد کردن .

بینی ام را طوری که انگار دارم اشک می ریزم بالا کشیدم .

_ اونا فقط ...اوه ببخشید !

صورتم را با دستهایم پوشاندم .

_ احساس خوبی ندارم که در این مورد حرف بزنم .

مادربزرگم کنار در نشسته بود درحالی که از خنده ***که اش گرفته بود . مارگارت جونز قیافه اش غیر قابل خواندن بود مرد فیلمبردار سریع دوربین را خاموش کرد و آن را از روی شانه اش برداشت . مارگارت با طلبکاری گفت :

_ اون چی بود ؟

_ بهت گفتم که از تصادف چیزی یادم نیست نه ؟ فقط تلاش کردم موقعیتمو یه کمی بیشتر هیجان انگیز نشون بدم  .

او فقط ساکت بود .

_ اوه ! حالا که حرفش شد ، کاملا مطمئنم که می تونی اون شهرتی رو که گفته بودی به دست بیاری !

 

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم بیرون از پنجره را نگاه می کردم . به دیوار تکیه داده بودم و در همان حال مشغول نرمش با پایم بودم . مادرم برایم لباس های درست و حسابی آورده بود و دیگر احتیاجی به سرم نداشتم ولی دکتر ها همچنان می خواستند مراقب من باشند بنابراین در این اتاق لعنتی گیر کرده بودم . پاهایم را به حالت پسه(مترجم : حرکتی در باله است که در آن شخص روی پنجه ی یکی از پاهایش می ایستد و آن یکی پایش را تا زانوی پای دیگر خم می کند . ) پای خم شده ام را به راست و بعد به چپ حرکت می دادم . در کلاس به این کار می گفتیم "چیلی ویلی " و همن هیچ نظری نداشتم اسم فرانسوی آن چیست ( مترجم : فرانسه مرکز تمدن رقص باله است . بنابر این بیشتر اسم های حرکات باله فرانسوی اند . ) یک دفعه ، احساس کردم دست هایی دور کمرم هستند و همانطور که یک رقصنده همیشه عکس العمل نشان می دهد ، پای خم شده ام را تا بالا ی سرم آوردم .و بعد پریدم . فقط ک دستم در هوا بالا بود ولی احساس می کردم دارم پرواز می کنم .

قبل از اینکه حتی بچرخم گفتم :

_ هولدن !

با این حرکت آشنا بودم . مخصوصا در کلاس های رقص . در حالی که لبخند می زد گفت :

_ فورد !

روی لبه ی تخت بیمارستانم نشستم و جای کافی برای او باز کردم که کنارم بنشیند.

_ خب...بدون ابی ؟

سرش را تکان داد و گفت :

_ تمرین رقص تکی داره .

اضافه کردم :

_ و از دستم عصبانیه .

هولدن شانه اش را بالا انداخت و من گفتم :

_ اشکالی نداره . خودم هم از دست خودم عصبانی می شدم .

هولدن تائید کرد :

_ خیلی سخت باهاش برخورد کردی  .

_ نمی خواستم توی دردسر بیوفته . حالا که حرفش شد ، چرا تو اینجایی ؟ من سر تو هم داد کشیدم .

آهی کشید و لبخند شیطنت آمیزی زد .

_ چی بگم فورد ؟ نمی تونم زیاد ازت دور بشم .

چشم هایم را ریز کردم . او بدون توجه به من که بار ها از او خواستم به کلاس برگردد به حرف زدن ادامه داد . مشکل این بود که ، من حتی نمی توانستم با او بد اخلاقی کنم . او می دانست که جدی نبودم . نمی توانستم او را به آسانی ابی ناراحت کنم .

مادرم در حالی که لبخندی از گوش تا گوش داشت وارد شد و گفت :

_ الز !

امیدوار پرسیدم :

_ مرخص شدم ؟

با خوش حالی پاسخ داد :

_ مرخص شدی !

جیغ زدم و هولدن را که کنارم نشسته بود بغل کردم . با لبخند گفت :

_ خب ... فورد ! می دونی باید اول کجا بریم ؟

حدس زدم :

_ خونه ؟

_ داشتم به ماست بستنی فکر می کردم ولی...

به مادرم با خواهش نگاه کردم . آهی کشید و گفت :

_ باشه . ولی تا قبل از هشت خونه باش .

دست هولدن را گرفتم و ما به سمت در خروجی دویدیم تا سوار ماشینش شویم .

همراه هولدن به ماست بستنی فروشی رفتم . باندی را که دور دستم بود محکم به پشت کردنم بسته بودم و نگران بودم که کسی مرا بشناسد . چند نفر را دیدم که دورادور می شناختم ولی به روی خودم نیاوردم . هولدن پرسید :

_ خب ... چی می خوایم ؟

به منو نگاه کردم و تصمیم گرفتم بستنی تمشک با کمی کیک قاطی اش بخورم . هولدن ماست سرد شده ی بیشتری  برایم ریخت . کلی بیشتر از چیزی که همیشه می خوردم . قبل از آنکه او بیشتر از آن ماست بریزد ظرف خودم را گرفتم و اجازه دادم او برای خودش هم ماست بریزد .

_ در ضمن ، مهمون منی فورد .

شروع کردم به مخالفت ولی حرفم را برید و گفت :

_ تازه از بیمارستان مرخص شدی . بشین !

روی صندلی نشستم و منتظر شدم تا هولدن دسرمان را بیاورد . روبرویم نشست و ظرف شکلات و کیک را به سمتم هل داد . از ته قلبم گفتم :

_ ممنون .

او در این مدت بهترین پشتیبان من در تمام این اتفاقات بود و من واقعا از او ممنون بود . در حالی که به جلو خم شده بود و از بستنی من بر می داشت گفت :

_ خواهش می کنم.

با شیطنت در حالی که جلوی ظرفم را گرفته بودم گفتم :

_ تو مال خودت رو داری !

_ دوست دارم یه خورده تنوع داشته باشم !

ظرفش را به سمت من گرفت و یک قاشق از بستنی شکلاتی اش را مزه کردم .

_ اوم... با این همه شکلات بایدم یه خورده تنوع بخوای !

صدایی آشنا و شبیه شیهه ی اسب گفت :

_ خب خب ! ببین اینجا چی داریم ؟

سرم را چرخاندم تا دختری با موهای ابریشمی براق قرمز و چشمانی سبز با خط چشمی پهن را ببینم . آرایشش دقیقا روی گونه اش متوقف شده بود تا به همه نشان دهد چقدر زیاد آرایش کرده بود .  کنارش دو همراه بودند ؛ یکی با موهای طلایی روشن و دیگری با موهایی به رنگ کهربایی سیاه . هر سه شان صورتی برنزه داشتند کیلا ، رئیس گروهشان دماغش را از روی چندش چین انداخت و کورتنی و میریام در حالی که به خراش های صورتم نگاه می کردند از او تقلید کردند .

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 _ هولدن ! حتما باید از توی فاضلاب بیرونش می آوردی که بیاریش اینجا ؟

از روی ناراحتی پلک زدم . می دانستم که مثل مدل های ویکتوریا سکرت(!) نیستم ولی فکر هم نمی کردم که آنقدر بد باشم . هولدن به او چشم دوخت .

_ برای اطلاعت کیلا ، من دوست صمیمی مو از بیمارستان یه راست آوردم اینجا بنابراین گم شو .

میریام سرفه کرد .

_ داشته صورتشو جراحی پلاستیک می کرده ؟ چون خیلی بهتر از چیزی که قبلا بودش شده !

دست چپم را به سمت گونه ی راستم بردم و برآمدگی هایی را که زخم ها ایجاد کرده بودند لمس کردم . هولدن از روی صندلی اش بلند شد . چشم هایش از عصبانیت می سوختند . از هر سه ی آن ها بلند تر بود . ولی به نظر نمی آمد که آنها ترسیده باشند . می دانستند که او با شعور تر از این بود که کاری غیر از ترساندن آنها بکند . هولدن حرفی زد که هر سه ی آنها را سر جایشان خشک کرد.

_ چرا یه خورده از اون آرایشی رو که "پوشیدید" نمی خورید که ببینیم روی اخلاقتون هم تاثیری داره یا نه ؟

احساس کردم که از روی صندلی بلند شدم و بعد فهمیدم که هولدن دست راستم را گرفته و مرا به بیرون می برد . به همراه او بیرون رفتم و به هیچکدام از آن سه که مسخره ام می کردند نگاه نکردم . دیدم که هولدن آه کشید و دست شل و ولم را ول کرد تا ظرف ماست بستنی ام را برایم بیاورد . دست برای خودش افتاد و مثل تاندون آن ور و آن ور حرکت کرد . آهی کشیدم و با عصبانیت آن را روی سینه ام گذاشتم . و آن دختر های فوضول این را دیدند .کرتنی پچ پچ کرد :

_ نگاه کنید ! دستش خیلی عجیبه .

آن ها خندیدند و من سرم را بالا بردم . احساس می کردم اشک ها روی گونه ام ریخته اند . هولدن به آرامی گفت :

_ بیا فورد .

به دختران پشت کردم ولی همچنان می توانستم پچ پچشان را بشنوم . ناگهان عصبانیت در تمام وجودم رخنه کرد و من دوباره برگشتم و رو به آنها با گریه گفتم :

_ من فلجم .

ان حرفم نه تنها باع شد آن دختر ها شوک زده نگاهم کنند بلکه باعث شد بقیه ی افراد در بستنی فروشی هم به من زل بزنند .  دستم را انداختم تا دوباره برای خودش بی مصرف حرکت کند .  و گفتم :

_ نمی تونم هیچوقت تا ابد این دستمو حرکت بدم .

هر سه ی آنها با چندش به دستم نگاه کردند .  

 _ می دونی الان شبیه چیه ؟

در حالی که ادامه م دادم قدمی به سمتشان برداشتم .

_ می دونی وقتی که اون قرص های ضد درد اثرشون از بین میره چقدر "همه چیز" درد می گیره ؟ می دونی چقدر احساس بدی داره که بدونی نمی تونی از این دست هیچوقت برای نوشتن یا رقصیدن یا این استفاده کنی ؟

چشمانم را به سمتشان ریز کردم و کاری را کردم که هیچوقت با هیچ کسی نمی کردم ؛ به صورتشان سیلی زدم . چشمان شوک زده شان به پشتم حرکت کرد در حالی که من به سمت هولدن که لبخندی بزرگ روی صورتش داشت می رفتم .

_ می دونی ؟ خیلی بهت حسودی می کنم !

سرم را تکان دادم .

_ بیشتر از چیزی که باید بکنی !

دستش را دور من انداخت و ما بدون نگاه کردن به هیچکس بیرون رفتیم .

هولدن مرا بعد از آن اتفاقات سریع به خانه رساند . با اینکه حتی به زور ساعت هفت و ربع شده بود . از او برای همه چیز تشکر کردم و پیاده شدم و برایش درست تکان دادم . افراد زیادی در سن ما گواهی نامه نداشتند ولی مادر هولدن او را یک سال بیشتر به مهد کودک فرستاده بود و او مدرسه را دیرتر شروع کرده بود و یکی از بزرگ ترین افراد در مدرسه بود . مادرم یادآوری کرد :

_ زود اومدی .

به تلخی گفتم :

_ کیلا و کورتنی و میریام پیداشون شد .

مادرم شروع کرد  :

_ عزیزم ! اونا بی تربیت و حسودن و هر چی که میگن واقعیت نداره .

زمزمه کردم :

_ ولی همچنان حرفایی که می زنن درد ناکه .

بستنی ام را در فریزر گذاشتم و به آرامی به سمت پله ها حرکت کردم . سمت چپ اتاق رقصم بود که من ناگهان از آن متنفر بودم . راهم را به سمت راست کج کردم و وارد اتاقم شدم . اولین کاری که کردم این بود که روی تختم بیوفتم و چشمانم را ببندم . همانجا دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم تا اینکه صدای زنگ تلفنم را شنیدم . صدا قطع شده بود ولی  آهنگ اعصاب خورد کن هنوز در ذهنم بود انگار که یک نفر داشت بار ها و بارها زنگ می زد و پیام می داد. بلند شدم و به آن نگاه کردم . وقتی دیدم لوگان است ، قلبم تا دهانم بالا آمد .

_ بله ؟

_ سلام الا !دیروز توی تلوزیون دیدمت .

قهقه ای زدم .

_ اوه ! اون !

جواب داد :

_ خیلی باحال بود . مامانم اول دیدت و به من و خواهرم نشون داد. خیلی بهش خندیدیم .

با خجالت تایید کردم :

_ امیدوارم ! فقط می خواستم کاری کنم مارگارت جونز حرفی برای گفتن نداشته باشه .

_ حرفی برای گفتن داشت ؟

خندیدم و گفتم :

_ نه !

ادامه داد :

_ داشتم فکر می کردم ... داشتم فکر می کردم که میشه ما همچنان اون قرارمون برای دین فیلم برجا باشه ؟ البته هر وقت که از بیمارستان مرخص شدی .

با هیجان گفتم : 

_ امروز مرخص شدم .

پرسید :

_ اوه ! پس چرا بهم نگفتی ؟

به تلخی فکر کردم : چون رفته بودم ماست بستنی بخورم (مترجم :!!!!!!!!) به جایش جواب دادم :

_ نمی دونم ! ببخشید .

_ اشکالی نداره ! تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که تو حالت خوبه .

احساس کردم لبخندی روی لبم مهر شده . مثل داستان پریان بود ! پسر رویا هایم اعتراف می کند که عاشقم است و درباره ام نگران است ( مترجم : ایششششش! ) پرسیدم :

_ فردا چطوره ؟ می دونم یکشنبه است ولی...

_ عالیه ! آدرستو برام بفرست و مادرم حول و حوش ساعت دو میاد دنبالت . می تونیم بریم به پاساژ و یه فیلمی ببینیم .

با خوش حالی گفتم :

_ عالیه ! و... لوگان ؟

_ جان ؟

_ ممنون بابت اینکه از تمام چیزایی که اتفاق افتاد نترسیدی .

سریع جواب داد :

_ خواهش می کنم ! فردا می بینمت .

خط آنور ساکت شد و من می دانستم که او قطع کرده است . نشستم و تلفنم را بغل کردم . نمی توانستم باور کنم تمام این چیز ها دارد اتفاق می افتد . خیلیه خوب ! با خودم گفتم : دو تا از دوستایی رو که از خودت روندی برگردوندی . همه چیز قرار است درست شود .  

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز بعد ، دقیقا سروقت سه تقه به در خورد و لوگان آنجا بود . نمی توانستم لبخندم را از آن موهای جذاب سیاه و چشم های سبز مخفی کنم . با ادب گفت :

_ خیلی خوشکل شدی .

ولی نگاهش را از زخم های صورتم و باند دستم نگرفت . کمی اخم کردم . انگار که احتیاج بود داد زدم :

_ مامان ؟

او درست پشت سرم ایستاده بود و منتظر بود تا صحبت کند . بلند گفت :

_ اوه لوگان ! سلام ! من مادر الا هستم . خیلی از دیدنت خوشحالم .

لوگان دستش را گرفت و لبخند زد . نگاهش دوباره به من بازگشت .

_ آماده ای بریم ؟

جواب دادم :

_آره !

مرا به سمت ماشینش راهنمایی کرد ، مادرش قرار بود ما را برساند . او خیلی لاغر بود و شبیه پسرش بود . حداقل او به نظر هیجان زده می آمد با اینکه کمی خجالت آور بود . او با من تمام راه را تا فروشگاه حرف زد ولی لوگان حتی کلمه ای بر زبان نیاورد . نمی دانم چرا دلم برای ماشین سواری هایمان با ابی و هولدن تنگ شده بود ؛ وقت هایی من و ابی سر اینکه کداممان جلو بنشینیم دعوا می کردیم و حرف هایی که می زدیم و خنده هایی که هیچوقت قطع نمی شد . وقت هایی که مادر هولدن رانندگی می کرد ، آهنگ را تا آخرش زیاد می کرد و همراه ما می رقصید . چیزی بیشتر از این سکوت سنگین می خواستم که هیچ کس نمی دانست چه بگوید . مادر لوگان در حالی که ما را کنار فروشگاه پیاده می کرد گفت :

_ وقتی فیلم تموم شد بهم پیام بده .

لرزیدم و پالتویم را دور خودم محکم کردم .فقط یک دستم را در پالتو فرو کرده بودم . در را برایم باز کرد و بلیطمان را برای فیلم "بدن های گرم" خرید ؛ یک فیلم زامبی که چیز های خوبی درباره اش شنیده بودم . پرسیدم :

_ پاپ کرن ؟

_ پاپ کرن می خوای  ؟

_ آره ! خداییش کی بدون پاپ کرن به سینما میره ؟

امیدوار پرسید :

_ با کلی کره ؟! (مترجم : برا منم بخرید ! )

با تعجب داد زدم :

_ اوف ! البته !

خیله خوب ! برای اولین بار در این مدت انگار دارد با من گرم می شود . در برابر این همه کره ای که در پاپ کرنم ریختم در واقع ، باید هم گرم شود ! در حالی که در سینمای فروشگاه می نشستیم گفت :

_ شنیدم این فیلم خیلی خوبه .

در حالی که دماغم را برای پنیر روی پاپ کورن چین می انداختم گفتم :

_ آره !  منم شنیدم که غوغا کرده .

زامبی ها ، قاتل ها ، غوغا ، آه !

لوگان آرام خندید . بعد نگاهی به زخم های سمت راست صورتم کرد و خنده اش قطع شد . دوباره اخم کردم . پرسیدم :

_ هی ! میشه جامونو عوض کنیم ؟

شاید یخش با من آب می شد اگر کمتر آن زخم ها را می دید .  و من هم می توانستم آسان تر پاپ کورن را راحت تر سمتش بگیرم .

جواب داد :

_ آم...البته!

هردومان بلند شدیم . و فکر کنم نقشه ام کاملا نگرفت ؛ چون دستم تصمیم نگرفت همراه من بیاید . در همچین محیط تنگی نباید زیاد شوک زده می شدم . ولی نگاهم را برگرداندم تا لوگان را ببینم که تا جای ممکن خودش را از دست من دور می کند  . در چهره اش چندش دیده می شد .دستم را برداشتم و  زمزمه کردم :

_ ببخشید .

جواب نداد . از بی توجهی ناگهانی اش به خودم دلگیر شدم . نهایت سعی ام را کردم که مثبت فکر کنم . همه دفعه ی اول از این چیز ها می ترسیدند . او این مشکل را وقتی که می دید من چقدر می توانم باحال باشم فراموش می کرد . وقتی یک صحنه ی خنده دار از فیلم آمد به سمتش نگاه کردم و خندیدم . او نگاهی از آرامش به من انداخت ولی بعدش دوباره توجهش را به فیلم داد. مثبت فکر کن الا ! فقط یک لحظه بود . وقتی که فیلم تمام شد روی صورتم لبخندی نشاندم . مثل یک مسابقه ی رقص بود ؛ وقتی که آنقدر اضطراب داشتی که نمی توانستی بخندی ولی در هر حال این کار را می کردی . این دقیقا همان وضعی بود که الان داشتم . تا زمانی که از سینما خارج نشده بودیم با من حرف نزد . دست چپم را گرفت و مرا به سمتی کشید و شروع به صحبت کرد :

_ ببین الا ...

حرفش را برایش تمام کردم .

_ خیلی با دست مسخره ام درگیری که نمی تونی به من توجه کنی ؟

_ نه...یعنی...ام...یعنی آره .

به زمین نگاه کرد و نفس عمیقی کشید .

_ فکر نمی کنم فکر خوبی باشه که من با تو بیرون برم .

احساس کردم که عصبانیت در سینه ام بالا می آید .

_ به خاطر اینکه من عالی نیستم ؟ به خاطر اینکه صورتم زخمی شده و دستمم کار نمی کنه ؟

_خب...آره !

شروع به نفس نفس زدن کردم . اون کی بود که به من بگوید به اندازه ی کافی خوب نیستم ؟

_ می دونی چیه ؟ اشکالی نداره . من نمی خوام با یه عوضی ای که نمی تونه بیشتر از این حقیقتو که من تصادف کردم ببینه . فکر می کنی من می خواستم این اتفاق برام بیوفته ؟من باید خونه باشم ، رو تختم . ولی الان اینجام برای اینکه فکر می کردم تو بهم اهمیت میدی . فکر می کردم می خوای کمکم کنی با این حقیقت که دیگه هیجوقت نمی تونم برقصم کنار بیام !

خودم را برای اینکه اجازه دادم آخرین جمله ام درباره ی رقص به زبانم بیاید سرزنش کردم . حقیقتش را بگوییم ، فکر می کردم که او می تواند مرا در این مورد دلداری بدهد . احساس کردم تمام احساسی که برای لوگان داشتم ناگهان از بین رفت . آن چشمان سبز به نظر ناراحت یا پشیمان نمی رسیدند بلکه بی حوصله بودند . نفس عمیقی کشیدم و او را به سمتی هل دادم .

_ اوه ! چه...

ولی من دیگر رفته بودم .

_ الا ! الا ! صبر کن .

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توجهی به او نکردم و به دستشویی رنان رفتم . می توانستم نگاه های کنجکاو را روی خودم حس کنم . ولی به دیواری تکیه دادم و شروع به هق هق کردم . موبایلم را در آوردم نمی توانستم با مادرم زنگ بزنم . او حتما خاله خرسه بازی در می آورد . ابی هم جوابم را نمی داد ؛ دیروز دو بار تلاش کردم به او زنگ بزنم. دوستان مدرسه ؟ نمی توانستم همه ی چیز هایی را که اتفاق افتاده برایشان تعریف کنم . شماره ی هولدن را پیدا کردم و خواستم برایش پیغام بفرستم ولی بی خیال شدم و به جایش زنگ زدم .

_فورد ؟

***که کردم :

_ هو..هولدن .

_چی شده ؟

_ راجعب اون قرارم می دونی ؟

_نه...؟

_ یه قرار با لوگان داشتم .

_ و هدفت از به من زنگ زدن ؟

ادامه دادم :

_ بهم گفت که منو دوست نداره چون...

هولدن با عصبانیت داد زد :

_ عوضی !

عصبانیتش در صدایش کاملا مشهود بود .

_ تو چی کار کردی ؟

_ آم...بهش تنه زدم .

_ به این میگن حرف حساب ! (مترجم : یوهوووووو! )

خندیدم و نفس عمیقی کشیدم .

_ اصلا دلم نمی خواد از یه مایلی شم رد شم . بنابراین اینجا گیر کردم .

_ کجایی ؟

_ فروشگاه .

جواب داد :

_ نیم ساعت دیگه توی رستوران می بینمت .

. قبل از آنکه بتوانم مخالفت کنم گوشی را قطع کرد .

وقتی از دستشویی بیرون آمدم خبری از لوگان نبود . هرچند ، اهمیتی هم نمی دادم . امیدوار بودم برای همچین عوضی بودنی احساس گناه کند . به سمت در حرکت کردم تا وارد رستوران شوم و دستم را در پالتویم قایم کردم . شنیدم کسی صدایم می کند :

_ هی ! الا  !

چرخیدم تا یکی از دختر های مدرسه را ببینم . او همیشه با من خیلی مهربان رفتار می کرد . مخفیانه ساعت را چک کردم ؛ ده دقیقه تا زمانی که هولدن برسد وقت داشتم . جوابش را دادم :

_ هی مدیسون !

پرسید :

_ رفته بودی مسافرت ؟

آهی کشیدم :

_ یه جورایی باید می رفتم ولی تصادف کردیم .

اجازه دادم دستم پایین بیوفتد و او آهی کشید .

_ خدای من !خیلی متاسفم .

شانه ام را بالا انداختم 

_ مهم نیست ! واقعا نمی تونم کاری براش بکنم .

_ خدای من ! تو خیلی شجاعی ! من فکر نمی کنم می تونستم انقدر خوب باهاش کنار بیام .

ماریان به نظر مرا تحسین می کرد ، که به نظر گیج کننده می آمد . من برای کمی بیشتر از یک هفته در این وضعیت قرار داشتم و خیلی کم در معرض مشکلاتش بودم ، شاید ! گفتم :

_ احساس شجاعت نمی کنم .

سرش را کج کرد و گفت :

_ منتظر دوستامم که بیان . می خوای یه کمی اینجا بشینیم و راجعبش حرف بزنیم ؟

_ البته .

وقتی به خودم آمدم دیدم که به مدیسون همه ی چیز هایی که تابحال پیش آمده را تعریف کردم ؛ حتی راجعب اتفاقاتی که امروز با لوگان پیش آمده بود . او سرش را تکان داد و چشم هایش را ریز کرد و گفت که لوگان خیلی عوضی و بیشعور و کلیشه ای است آهی کشیدم . کاشکی این را زود تر از این ها می دانستم . مدیسون گفت :

_ هی ! حداقل تو هولدنو داری ! کاشکی منم یه هولدن داشتم ! ( مترجم : منم همینطور ! )

تائید کردم :

_  خیلی دوست خوبیه !

با شیطنت پرسید :

_ فقط یه دوست ؟

در حالی که گونه هایم سرخ شده بود اعلام کردم :

_ البته !

_ همه همینو می گن !

چشم هایش روی چیزی پشت سر من ثابت ماند .

_ لوسی اونجاست ! باید برم الا . خیلی خوب بود که با هم حرف زدیم . واقعا میگم ! هر وقت به کسی نیاز داشتی فقط بهم پیام بده .

لبخندی زدم .

_ ممنون . خیلی حرفت برام ارزش داره .

بلند شد و رفت و من همانجا برای خودم رها شدم .

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احساس عجیبی در حالی که منتظر هولدن بودم شروع به پخش شدن در دستم کرد . فلجی دستم باعث شده بود من دیگر همچین حس هایی را در دستم نداشته باشم ولی به دلایلی داشتم "چیزی" را حس می کردم .

_ اتفاقی افتاد فورد ؟

_ هولدن یه مشکلی هست .

_ می دونم یه مشکلی هست ! به محض اینکه دستم به اون عوضی برسه صورتشو داغون می کنم تا...

_ نه ! این جدیه .

صورت هولدن سخت شد .

_ چی شده ؟

_ نمی دونم ! مشکل اینه !

جلویم نشست و پرسید :

_ چی شده ؟ جاییت درد می کنه ؟ کجا ؟

_ به غیر از غرورم ؟ خب دستم ... نه اینکه درد می کنه ولی ... حس می کنه .

_ حس می کنه ؟ باید یه چیز دقیق تر بهم بگی  .

_ یه چیزی رو حس می کنم . یه چیز ... ناخوش آیند .

_ خیله خوب ! بلند شو بریم . می برمت خونتون .

با چشمان بزرگ شده نگاهش کردم .

_ ولی تو همین الان این همه راه رو تا اینجا اومدی .

با نیشخندی به طرفم نگاه کرد .

_ خیلی بامزه تر از اونی که بشه بهت نه گفت ! ولی نه !  ما همین الان می ریم خونه .

و اینطوری بود که روز بعد از اینکه مرخص شدم دوباره به بیمارستان رفتم . هولدن مرا به خانه رساند . مادرم اولش گیج شده بود ولی به محض اینکه آن احساس عجیب را در دستم برایش تعریف کردم ، ما دوباره به آن مکان وحشتناک رفته بودیم . پدرم بر سر پرستار فریاد زد : 

_ چطور تونستید بدون اینکه تشخیص کامل بدید مرخصش کنید ؟

او چیز زیادی در مورد پزشکی نمی داست ولی آنقدر عصبانی بود که از خودش چیزی در بیاورد . پرستار صادقانه گفت : 

_ بدون وجود جراحی ، نتیجه همیشه اولش کمی گنگه .

مادرم به سردی گفت :

_ خب ... شاید شما باید این رو به ما می گفتید .

پرستار که مشخصا بستوه آمده بود گفت :

_ خانوم محترم ! این موضوع کاملا شفاف زیر برگه ی ترخیصش نوشته شده بود . اصلا شما اون برگه ها رو خوندید ؟

_ نه هنوز ولی...

_ گوش بدید ! این دختر باید الان روی تختش مشغول استراحت بود . با کمترین حرکت ممکن به دستش . باید الان...

پرستار نام بردن تمام کارهایی که باید می کردم را ادامه داد . در مغزم ، یک لیست کارهایی را که انجام ندادم درست کردم و حرف هایی را که می زد را به آن اضافه کردم . نه ! این کار را انجام ندادم . یا ، خاک بر سرم ! این کارم انجام ندادم . به برگه ی آزمایش نگاه کردم و فکر کردم که این می تواند چه تاثیری در آینده ی من داشته باشد . چقدر طول می کشد تا اجازه داشته باشم از خانه بیرون بروم ؟ یا به مدرسه بروم ؟ رقصیدن چه ؟ هر وقت راجعب التهاب بازویی یا سستی مفصل حرف می زدند می لرزیدم . از چیزی که من فهمده بودم ُ دست من می توانست تبدیل به دردناک ترین بخش وجودم شود . رقص یا مدرسه در حال حاضر در بالاترین اولویت دکتر ها نبودند .

در حال که باند دور دستم را باز می کردم ناله کردم :

_ مامان !

احساسم هر لحظه بیشتر  و بیشتر می شد . پرستار بلافاصله گفت :

_ قرص آرام بخش خوردی ؟

قرص های صبحم را خورده بودم و قرار نبود تا الان چیز دیگری را بخورم . این ها را به پرستار گفتیم ولی او لب هایش را به هم فشار داد و در کامپیوترش چیز هایی را تایپ کرد . بعد ناگهان چند لحظه سرجایش خشک شد .

_ یه لحظه منو ببخشید ...

به پدر و مادرم نگاه کردم در حالی که پرستار داشت با کسی حرف می زد . او یکی از پرستار های  من برای یک هفته بود بنابراین می دانست چه خبر است . هیچ نظری نداشتم که چه مشکلی ممکن است اتفاق افتاده باشد ؟ او در نهایت آهی کشید .

_ خیله خوب ! یه مشکلی اینجا داریم . تو رو یادم میاد ، البته ، ولی همه ی تشخیصات رو یادم نمیاد . به نظر میاد که اینجا یه مشکلی توسط سیستم پیش اومده .

منتظر شدم که یکی از والدینم منفجر شود . پرستار هم همینطور ! ولی وقتی هیچکدام حرف نزدند ادامه داد :

_ اطلاعاتتون با یکی دیگه از بیماران عوض شده بود . دارو هاتون در بیمارستان فقط در یک یا دو روز آخر درست بودند . احتیاجی نیست که مزاحمتون بشیم ولی فقط...کار نمی کنه . یه داروی ضد افسردگی بوده . با تاثیرات دیگه البته ، ولی همچنان این تاثیرات برای درد دستت کاری نمی کنن .

با ناراحتی نفس عمیقی کشیدم . چی ؟ مادرم با وسواس پرسید :

_ حالا باید چی کار کنیم .

با تعجب ، او عصبانی نبود . فقط نگران بود .

_ می تونیم اجازه بدیم دارو طبق روند طبیعی خودش کار کنه که باعث میشه یه کمی اذیت بشی عزیزم ، یا اینکه می تونیم از بدنت بیرونش بکشیم و با دارو اصلی جایگزینش کنیم . با یه دکتر مشورت می کنیم . ولی بهت میگم : توی هر وضعیت روح ای که الان هستی زیاد طول نمی کشه .

به من یا دقت بیشتری نگاه کرد و گفت :

_ هر احساس بدی که الان داری ، چند ساعت دیگه خیلی قوی تر میشه .

همم...عصبانیت شدید من در این چند روزه چند باری به بیرون ریخته شده بود . ولی مسلما خیلی این قضیه را بهتر از چیزی که باید تحمل کرده بودم . ناگهان درد دستم بیشتر شد  .

_ آخ !

پرستار دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :

_ بذار ببیرمت توی اتاقت و یه متخصص بفرستیم بالا .

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****************************

_ هی الا ! چطوری ؟

_ کم ارزش ، خسته ، به دردنخور . تو چطور ؟

دکتر خندید و گفت :

_ به اندازه ی تو خسته نیستم . بهم بگو کی این شروع شد ؟

شروع کردم به تعریف کردن :

_ رفته بودم به فروشگاه ...

مکث کردم و صورتم را بالا آوردم تا قیافه اش را ببینم .

_ هی ! تو اطلاعات منو قاطی کرده بودی و بهم داروهای اشتباهی داده بودی . منو بابت سر قرار رفتن سرزنش نکن !

دکتر آهی کشید و گفت :

_ قبوله ! ادامه بده .

_ خب...به غیر از جراحتی که توی قلبم پیش اومد به خاطر یه پسر بدون قلبی که کاملا ضایع بود از دستم چندشش میشه ، یه چیزی رو توی دستم حس کردم .

دکتر کامت داد :

_ اوه !

از آنجایی که خیلی نگران بودم ، گفتن "احساسات غریبانه ام " به این دکتر باعث می شد خودم را خالی کنم ! ( مترجم : فکر کنم یه خورده دیگه بگذره کل کره ی زمین بفهمن ! )

_ بنابراین یکی از دوستام منو رسوند خونه ، مامانم از خودش بی خود شد ، احساس تبدیل شد به درد و الان اینجام !

_ چیز دیگه ای هست که بخوای اضافه کنی ؟

_ این به خاطر عوض شدن دارو هامه دیگه نه ؟

_ امیدواریم همینطور باشه .

_ پس بدبخت شدم !

_ طبق چیزی که گفتی ، به نظرم بهترین راه این باشه که دارو رو از توی سیستم بدنیت بیرون بکشیم .

_ به نظر دردناک میاد .

_ حتما دردناک هم نیست . ولی خب لذت بخش هم نیست . می تونیم چند تا آزمایش هم بگیریم ولی در نهایت بازم مجبوریم همه شو بیرون بکشیم .

آه کشیدم .

_ هر چی که خودت میگی . دکترا بهتر می دونن .

لبخندی زد و گفت :

_ این همون جوابیه که من دوست دارم بشنوم ! می رم پدر و مادرتو پیدا کنم و بهشون بگم انتخابمون چی بوده . بعدش شروع می کنیم . و ... راستی ! من دکتر مور هستم .

دکتر مور دستش را جلو آورد تا با من دست بدهد . من هم دست چپم را جلو آوردم که با دست چپ او نمی توانست دست بدهد ! دکتر سریع متوجه اشتباهش شد و دست هایش را تعویض کرد .

_ از دیدنت خوشبختم الا!

با طعنه گفتم :

_ من هم همینطور !

****از دید ابی****

_ ابی ؟ می تونم بعد از کلاس باهات حرف بزنم ؟

چشمم را از بند های کفش هیپ هاپم گرفتم و به سارا خانم نگاه کردم .

_ البته .

با رضایت چرخید و راهش را به سمت میزش باز کرد . او بیشتر کلاس ها را در استدیو درس می داد ولی من حتی یک بار هم به ذهنم نرسیده بود که او هیپ هاپ درس دهد . ( مترجم : رقص هیپ هاپ به نوعی رقص گفته می‌شود که همراه با موسیقی هیپ هاپ انجام گرفته و بخشی از فرهنگ هیپ هاپ محسوب می‌گردد. این نوع رقص در دههٔ هفتاد میلادی توسط سیاه‌پوستان امریکایی ابداع گردید آنچه این نوع رقص را از دیگر رقص‌ها متمایز می‌سازد طبیعت آزاد و خلاقانهٔ آن است. رقاصان این سبک معمولاً در رقابت‌های مختلفی شرکت کرده و حرکات جدید ابداعی خود را به نمایش می‌گذارند . منبع : ویکی پدیا) حتی نمی توانستم باور کنم که همچین اتفاقی بیافتد . بعد از بستن کفش هایم به سمت استدیو ی رقص رفتم و به دور و بر نگاه کردم . هولدن در این چند وقت زیاد برای رقص نیامده بود و مسلما در هیچکدام از کلاس های دیگرش هم حضور نداشت . می دانستم که مسابقه خیلی نزدیک بود . ولی همچنان من در آرزوی داشتن یک همگروهی هیپ هاپ مانده بودم .

ده دقیقه رقصیدم تا اینکه هولدن بالاخره تشریف فرما شد . چشم غره ای به او رفتم و شانه ای بال