رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نگاهم رو ازش گرفتم:تیام وکیان گیر افتادن نمیدونیم زندن یا...

لعنتی بلندی گفت.نفس های عصبی میکشید که شهاب صدامون کرد:بیاید بریم تا تهران یک روز ونیم توی راهیم. دوروز وقت برای اماده شدن میمونه اگر میخواین یک هفته زودتر برین

وارد جاده شدیم چشمامو بستم...سعی کردم بخوابم...اما ذهنم درگیر بود..تمنا..تمنا... چرارفتی...تمنا اگر یک روز بفهمی چه دورغ بزرگی بهت گفتم..چیکار میکنی؟!

سایمون:

توی سالن بدن سازیم بودم..داشتم پرس سینه کار میکردم که صدای تلفن بلند شد.... کسی اون رو برداشت و با صدای نازکی گفت:بله؟؟!

وبعد از چند دقیقه صدای قدم هاش و به سمت سالن شنیدم..

خاصیت داشتن دوربین مدار بسته همراه با ظبط صدا توی کل خونه همین بود...با دستم مانیتور رو عوض کردم و منتظرش موندم.بدون در زدن وارد شد...

بهش توپیدم:بهت یاد ندادن جایی وارد میشی در بزنی؟

با صدای عصبی جوابمو داد:نه ندادن بیا ببین شهاب چی میگه

تلفن رو بهم داد ورفت... میدونستم این اواخر روش فشار زیاد اوردم اما حقش بود...از دست این دختر واشناهاش زیاد کشیده بودم..با صدای سرد جواب دادم:بگو

+سلام سایمون برات یه خبر دسته اول دارم...

پوزخندی زدم:خبرای تو همیشه دست ده هم حساب نمیشه

+حالا این یکی فرق داره!

_بنال

+تمنا از گروه جدا شده .هیچ کس نمیدونه کجاست همه فکر میکنن میاد سراغت

لبخندی زدم پس مقصد بعدیش پیش خودمه. خوبه ای گفتم وقطع کردم....

حالا باید برای روبه رو شده باهاش اماده میشدم شهاب بهم گفته بود قیافش رو تغییر داده اما نگفته بود شبیه کی شده... در سالن زده شد ،اجازه ورود دادم.

میثم با صدای سا گفت:قربان یکی از مهمانانتون زود امدن.

بلند شدم وبه طرفش برگشتم:کی زود امده؟!

به دفتر داخل دستش نگاهی کرد و گفت:الینا پریس از روسیه.میشناسینش؟!

سر تکون دادم شنیده بودم مرده برام عجیب بود باز اینجاست

+ازش پذیرایی کنین تا من بیام.

بله قربان محکمی گفت ورفت. به طرف حموم رفتم  ومشتاق دیدار پریس شده بودم .اگه این قاتل حرفه ای کمکم کنه .میتونم برای همیشه از دست مار ودخترش راحت بشم...

بعد از گرفتن دوشی مختصر به سمت اتاقم رفتم.یه پیرهن سفید راه راه وکت وشلوار مشکی موهام رو خشک نکردم وبعد از پوشیدن لباس وگذاشتن نقابی روی صورتم

از پله ها پایین رفتم.پایین پله ها بی بی رو دیدم که گفت:توی پذیرایی نشسته فکر کنم تا الان خوابش برده

به سمت پذیرایی رفتم.دوست داشتم بدونم از اخریم دیدارمون چی یاد الینا مونده،اگه حافظش رو از دست نداده باشه!خبر مرگ قاتل حرفه ای روش عین بمب بینمون پیچید...خدا کنه حافظت سرجاش باشه الینا!

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمنا: 

وقتی به تهران رسیدم بدون اینکه جایی برم ماشین گرفتم به سمت جواهر ده...بعد از چند ساعت رسیدیم رامسر.ترافیک سنگین بود.از راننده خواستم توقف کنه.بعد از حساب کردن کرایه به سمت رستوران رفتم..این پس انداز رو مدیون مادرم بودم...که اجازه نمیداد حقوقم رو خرج کنم...بعد ازخ وردن نهار به سمت پسر جوونی رفتم که داد میزد سوییت شبی 100 تومن.

برای دوشب سوییت گرفتم.اولین کاری که کردم خوابیدن بود...مغزم به شدت بهش احتیاج داشت... نمیدونم ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم..وارد حموم شدم و دوش حسابی گرفتم باید به عنوان مهمان پیش نقاب میرفتم...چقدر خوب میشد اگر چهره اون رو میدیدم...

موهام رو دم اسبی بستم ودسته ای رو هم ریختم روی صورتم...ست لباس مشکی کامل پوشیدم وسایلمو برداشتم وبیرون رفتم.اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادمو ادرس دادم...دوساعت راه بود..

جلوی در کاخ نقاب بودم.کاخ که نه ویلای ساده ای بنظر میرسید ولی مطئمین بودم به این سادگی هم نیست ؛زنگ  ایفن رو فشار دادم .سعی کردم خونسرد باشم...باید بتونم نقاب رو مجذوب خودم کنم...کسی در روز باز کرد..به قیافه اش نگاهی کردم پسر لاغر قد کوتاهی بود.ابرویی بالا انداخت وپرسید:شما؟!

با لحجه انگلیسی گفتم:I want to meet with the mask(من امدم نقاب رو ببینم)

انگار انگلیسی بلد نبود؛با تعجب گفت:تو خارجی هستی؟

خودمو زم به نفهمی و جمله قبل رو تکرار کردم ،اونم دوباره سوالش رو تکرار کرد.دوست داشتم سرش داد بکشم بگم مگه کوری نمی بینیفارسی حرف نمیزنم

اخم کرده پرسیدم:canyou speak english؟ (میتونی انگلیسی صحبت کنی؟!)

انگار معنی این جمله رو فهمید وگیج گفت:نه

کلافه گفتم:Can you speak Russian?(روسی چی بلدید؟!)

انگار نفهمید و در رو بست عصبی شروع کردم به قدم زدن.مرتیکه نفهم... باید یه فکری برمیداشتیم وای نقاب یعنی یک نفر از اعضای تو انگلیسی بلد نیستن؟!خاک برسرت با این گروه تشکیل دادنت... همینجور راه میرفتم و توی دلم به نقاب ودارو دستش فحش میدادم... که چشمم به دیوار افتاد...درختای بلند داشت.ودیوار هم تقریبا کوتاه بود...نزدیکترین تیر برق رو انتخاب کردم نگاهی به راست وچپم انداختم..به دور دیوار هم نگاه کردم...وقتی دیدم دوربینا روشون به طرفم نیست.با سرعت از تیره برق بالا رفتم

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودمو لبه دیوار گیر دادم و سعی کردم بشینم روی یک پا و به حالت زانو.خیلی اروم باید روی درخت مجاور دیوار میرفتموقت زیادی ام نداشتم‌تقریبا دیوار با من فاصلش خیلی کم بود و هر لحظه هم‌ممکن بود دور بین ها برگردن ارتفاع دیوار زیاد نیود ولی اگر می افتادم صدا ایجاد میشد،خدارو شکر روز بود ودید من‌کامل؛به بغل دستم‌نگاه کردم‌و وقتی دیدم‌کله دوربین داره میچرخه بدون محاسبه چیزی پریدم روی اولین شاخه درخت

دوتا نگهبان به سرعت امدن طرف درخت یه کوله  بیشتر نداشتم. که کل دارو ندارم رو تشکیل میداد.کوله رو بغلم‌گرفتم  و دستم رو روی دهنم گذاشتم و خودم رو چسبوندم به درخت سعی کردم لای برگای زیادش گم بشم..درخت بلند و پر برگی بود،دوتا نگهبان‌امدن و یکیشون‌گفت:چی بود؟!

دومی‌نگاهی به بالا انداخت و گفت:حتما گربه بوده بیا بریم هیج ادم عاقلی این ورا نمیاد اونم با این دوربینا

توی دلم‌گفتم :اره   فقط یه دیوونه مثل من میتونه بیاد!

وقتی رفتن یکم دیگه اون بالا موندم و نفسم‌رو فوت مانند بیرون دادم از روی شاخه ها اروم بیرون امدم...موقعیت رو چک‌کردم همون طور که ایتن بهم‌نشون داده بود اینور خونه زیاد نگهبان نداشت

و در اصلی هم‌ اونوتر بود حالا چجوری باید میرفتم‌پایین؟!یا استدوخدوس چه کنم‌جلب توجه نشه؟!


پریدن بی سرو صدا فقط یک قسمت بود!چجوری میرفتم تو؟!وای خاک دوعالم بر فرق سرت تمنا!یکم‌دیگه همونجا موندم و چشامو بستم.....صلواتی زیر لب فرستادم‌و خیلی اروم پریدم از ارتفاع نمیترسیدم ولی دوست نداشتم‌گیر اون غول تشنا بی افتم‌.

کنار دیوار زیر سایه درخت پنهان شدم.باید به سمت ساختمون اصلی‌میرفتم،تا راه ورودی‌ پیدا کنم دقت‌کردم دیدم‌هیچ کس حواسش نیست....به دوربین‌نگاه‌کردم۳ ثانیه فرصت بود...خیلی سریع شروع به دویدن طرف ساختمون‌کردم  که یهو صدای پارس سگی بلند شد درجا ایستادم...که دیدم سگه هنوز داره‌پارس میکنه

برگشتم سمتش و اروم‌گفتم تورو جون مادرت خفه شو

ولی انگار  سگه بدتر تحریک به سرو صدا شد...بعد چند دقیقه صدای پا شنیدم...اگه میموندم‌میگرفتنم....اگه میرفتم سگه دنبالم‌میکرد...با خودم‌فکر کردم‌تیکه تیکه شدن‌توسط سگ
خیلی بهتر از افتادن دست اوناست....اگه دست اونا بیافتم‌شاید نقاب حتی‌نفهمه امدم خونش‌مهمونی

برای همین دویدم به سمت در اصلی درو با شتاب باز کردن همانا...برخورد کردن به یه غول تشن همانا،اخمی کرد و تا خواست چیزی بگه زدمش و از کنارش وارد شدم..رفتم توی نزدیک ترین اتاق و در رو قفل کردم

پشت در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم که صدای در زدن امدو صدای عصبی کسی که میگفت:دزد کوچولو بیا بیرون که نیای بد میبینی

به انگلیسی گفتم:I cant speek prsin 
(من فارسی حرف نمیزنم)

مرد انگلیسی حرف زد:"are you not Iranian"
(تو ایرانی نیستی؟)

توی دلم‌گفتم اخه احمق ایرانی باشم فارسی حرف  میزنم دیگه نره خر
و جوابشو دادم:"No, I'm from Russia and I'm late to my old friend"
(نه من اهل روسیه هستم و برای دیدن دوست قدیمی ام امدم)

مرد خیلی اروم‌گفت:"Please open the door؛I do not have anything with you"
(لطفا در رو باز کن باتو کاری ندارم)

داد زدم:"I do not trust you"
(بهت اعتماد ندارم)

نفس عمیقی کشید
معلوم بود خیلی عصبی شده
با خودش گفت:توی این بی اعصابی ها همین یه الف بچه رو کم داشتم

درو باز کردم و روبه روش ایستادم و گفتم:"Who are you? I want to see the mask"
(توکی هستی؟من میخوام‌نقاب رو ببینم)

دست به سینه پرسید:"Who are you? What are you doing here?"
(خودت کی هستی اینجا چیکار داری؟)
و دستشو سمتم دراز کرد که بگیرتم...جا خالی دادم‌و عقب رفتم


 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عجب خر زبون نفهمیه ها همین الان گفتم با نقاب کار دارم...دستمو به پشتم بردم و اسلحه رو دراوردم

رو به روش گرفتم و شمرده پرسیدم"I'm with a mask. Who are you?"
(من با نقاب کار دارم؛تو کی هستی؟!)

پوزخندی زدی و گفت:"Put your gun down.  You hurt yourself  baby"
(اسلحه رو کنار بگذار به خودت صدمه میزنی کوچولو)

ابرویی بالا انداختم و گفتم:"What do you think of me to hurt myself?"
(فکر میکنی به خودم اسیب میزنم؟؟)

و در حالی که نشونه میگرفتم‌گلدون کنار در پذیرایی رو که خیلی از ما دور بود زمزمه کردم:
"Hard in the wrong"
(سخت در اشتباهی)

و شلیک‌کردم...لحظه ای بعد گلدون شکست....صورتش رو دیدم‌که مات شده بود یکی از افرادش داد زد: میثم گلدون شکست!!از اونجا زدش!!

میثم هم بهش توپید:اره دیدم‌کور نبودم

خیلی اروم گفت: دست کم‌گرفتمش!مشخصه خیلی وارده...اصلا شاید از ادم های نقاب باشه!؟باید اسمشو رو میپرسیدم..و عصبی گفت وای چقدر خنگ شدم!

توی دلم‌گفتم:خنگ بودی!!!

رو بهم‌کرد و گفت:"What's your name, I'm a mask friend"

(اسمت چیه؟من دوست نقاب هستم)

خیالم راحت شده بود که‌ میتونم با استفاده از این غول تشن برم پیش نقاب

پس اسلحه رو پشتم‌گذاشتم‌و گفتم

"I am Elena Prese. I come from Russia for a party"

(من الینا پریس هستم برای یک مهمونی از روسیه امدم)

امد جلو و سری خم‌کرد"I am a meysam, a mask friend."

(من میثم هستم دوست نقاب)

مکثی‌کرد و گفت:"Please wait a few moments to talk to the boss"

(لطفا چند لحظه صبر کنید تا با ریئس صحبت کنید)

سری تگون دادم و گفتم:"no problem"

(مشکلی نیست)

دستش رو به طرف پذیرایی گرفت و اشاره کرد برم روی مبل نشستم.
رو به پیرزنی گفت: بی بی میدونم خسته ای ولی مهمون داریم‌میشه ازش‌پذیرایی کنی؟!

بی بی هم طرفم امد و همونجور که بغلم‌میگرد گفت:وای چه مهمون ماهی حتما ازش به خوبی پذیرایی میکنم

میثم پوزخند زد و اروم‌گفت:بی بی باهاش صمیمی نشو قاتله فکر کنم!

بالافاصله بی بی ازم فاصله گرفت و ترسیده نگاهم‌کرد

خودمو زدم به نفهمی و با گیجی گفتم:"Have you got any trouble ،Madom?"

(ایا مشکلی‌پیش امده مادام؟!)

بی بی ترسیده به  میثم نگاه کرد 

میثم‌نفسش رو فوت کرد و رو به من گفت:"No,Nothing"

(نه هیچی)

شونه ای بالا انداختم‌و نشستم که میثم دست بی بی رو گرفت و گفت: ازش نترس بی ازاره  ولی مراقبش باش

انگار داره درمورد سگ‌خونگیش حرف میزنه مرتیکه الندنگ بزار نقاب رو بگیرم اول تورو میکشم تا بفهمی کی خطرناکه

مرتیکه خر‌.به من میگه قاتل اون رفیق الندگته!هفت و جد و ابادته با صدای‌پا به خودم امدم. و دیدم دختری کم سن و سال برام لیوان شربتی اورده اول فکر کردم شاید لیوان شربت سمی باشه

اما به صورت دختر که نگاه کردم؛جز سادگی چیزی ندیدم تقریبا ۱۴ ساله بود به زور لبخندی به روش زدم  منتظر بودم‌نقاب بیاد منتظر بودم قاتل مادرمو ببینم اگر بخاطر امنیت بقیه نبود همین حالا میکشمتش. ولی نمیشد.

سلمان تو خطر بود...با یاد اوری سلمان و نیمه راه ول کردنم دلم‌گرفت..شاید اگه کنارم بود همین الان کارشو تموم میکردیم  و میرفتیم سراغ مار و کار اونو با تیام‌ میساختیم.

توی اولین فرصت دنبال اسم "سروینا فکس "برم کلافه فوتی کردم اون که توی CAI نبود
حالا باید"پکن" و "موصاد" رو چک‌کنم

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی همین حال و هوا بودم که صدای پا امد‌‌ برنگشتم.و سرجام نشستم یه نفس اروم‌گرفتم. و صلواتی توی دلم فرستادم با صدای جذاب وبی نهایت اشنای کسی
که صدام کرد:"Hello, Elena; I did not see you for a long time"

(سلام الینا؛خیلی وقته ندیدمت)

میخواستم برگردم اما یادم امد من الان الینا پریس کسی هستم  که کل خانوادمو کشتم!بدون برگشتن شربت رو برداشتم  و جرعه ای خوردم

و گفتم:"I did not see you for a long time"

(منم خیلی وقته ندیدمت)

و شربت و گذاشتم‌و اروم بلند شدم و برگشتم
و گفتم:"Hello mask"
(سلام‌نقاب)

و لبخند ژکوندی زدم.به مرد رو به روم‌نگاه کردم استایل خوبی داشت کت و شلوار مشکی تنش بود.. قدش تقریبا بلند بود و متاسفانه نقاب زده بودبا دیدن نقابش خورد تو پرم یه نقاب شبیه  صورت
لبخند بزرگی روی نقاب بود چشماش رو میدیدم که داره بهم میخنده  توی چشماش خیره شدم برق میزد نمیدونم از چی خوشحال بود امد طرفم و یهو توی بغلش رفتم خواستم پسش بزنم اما...
من الینا بودم.. پس زدنش الان به ضررم بود دستامو دورش حلقه کردم.بهم فشاری وارد کرد و نفسی گرفت

چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم چیه بعد مدتی ازم جدا شد و فارسی گفت:"خوب الینا شنیده بودم مردی
ولی الان میبینم که زنده ای"

خنده ای کردم و با ته لحجه انگیلیسی ولی فارسی گفتم:"مردن جعلی.برای یکی مثل من کاری نداره"

سری تکون داد و با دست به مبل اشاره کرد:"بشین؛الان دیگه وقت نهاره ‌تا نهار شربتت رو بخور..."

نشستم و لیوان رو  دست گرفتم.همون طور که نی رو میرچخوندم پرسیدم:"توی جشن کیا هستن؟!"

از پشت نقاب نمی تونستم ببینم اخمه یا لبخند داره ولی حس کردم داره از این لحظه لذت میبره برق چشماش خیلی مشخص شده بود... بی بی  همراه با اون میثم امد و با ترس نگاهی به من انداخت ورو به نقاب گفت:"نهار حاضره اقا..."

بلند شدم و به سمتش رفتم. و حلوش زانو زدم:" لازم نیست از من بترسی‌..من از قماش بعضیا نیستم:"

و نگاه وحشتناکی به صورت رنگ پریده میثم انداختم کنارش ایستادم و زمزمه کردم:"قاتل بودن شرف داره به سگ بقیه بودن و واق واق کردن:"

مشت شدن دستش رو حس کردم تونسته بودم حسابی این هیولارو عصبانی کنم..صدای خنده امد به سمت نقاب برگشتم که دیدم داره بلند بلند میخنده

رو به میثم گفت:"فکر اینجاشو نکرده بودی نه!؟حتما یچیزی گفتی که انقدر عصبانی شده تهدیدت کرده!!"

میثم لبخند زورکی زد و به زور گفت:"عذر میخوام"

پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. بی بی که دید فارسی بلدم ترسش ریخت..با نقاب همراه شدیم..پشت میز چند رنگی که بی بی و اون دختر کم  سن وسال چیده بودن نشسته بودیم

نقاب گفت:"از اول اگه فارسی حرف میزدی و  خودتو معرفی میکردی مجبور نبودی انقد اذیت شی از میثم هم اون حرفارو نمیشنیدی..اون اگر چیزی گفته بی منظور گفته راستی چطور وارد خونه شدی!؟من صدایی  مشروط به ورود خونه نشنیدم"

پوزخندی زدم و گفتم:"نمیدونستم افرادت انقدر بی عرضن که معنی چهارتا حرف هم نمیفهمن...درضمن از دیوار امدم"

کنجکاو پرسید:"خوب چجوری؟!"

چشمکی هوالش کردم‌و گفتم:"کار سختی نبود.من عاشق چالش ام!"

قهقه ای مردونه زد و برای خودش غذا کشید...بعد از خوردن نهار که درسکوت گذشت...نقاب به بی بی گفت تا اتاق مهمانی رو بهم بده...یه اتاق ساده.که نزدیک سرویس طبقه بالا بود پشت پنجرهایستادم...عصر بود عجیب صدا و عطر تن نقاب برام اشنا بود  منو یاد عشق بی معرفتم سلمان‌مینداخت  شایدم توهمی شدم از دوریش... بهتر بود دوشی بگیرم و بخوابم. هنوز کارم اینجا تموم‌نشده پس باید حواسم رو خیلی جمع میکردم.

سلمان:

رسیدیم تهران...ایتن از شهاب خواست مارو به خونش ببره خواستم مخالفتی کنم‌که ایتن گفت :خونه کی‌میخوای بری؟تمنا؟!اشتباه محضه.

اروم و بی جون لب زدم: نه بریم خونه ی من‌

شهاب متعجب و با پوزخند پرسید:" مگه تو خونه ای ام داری؟!تا جایی که یادمه تو یه سروان بی خونه و اواره بودی که شبا توی پادگان میخوابید

بدون‌اینکه بهش جوابی بدم یا نگاهش کنم‌

رو به ایتن‌گفتم:"شهاب خواهر کوچیکی داره.حضور ما‌ممکنه معذبش کنه از طرفی خونه مجردیش هم جای دوست دختراشه جای ما نیست ،بریمخونه ی من...
 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایتن سویچ ماشین رو به طرفم پرت کرد که روهوا گرفتمو خسته از سرجام بلند شدم.پشت فرمون که نشستم شهاب پرسید:"هی خونت کجاست زنگ‌بزنم سفارش غذا بدم؟!"

از توی اینه نگاهی بهش انداختم و استارت رو زدماروم‌جواب دادم:"نیازی نیست یک رستوران خوب همونجا هست"

تا رسیدن به خونه ذهنم درگیر‌تمنا بود...ایتن هم توی سکوت بهم خبره شده بود...جلوی خونه کوچیکمپارک کردم

درو باز کردم‌که شهاب گفت:" راستی غذا چی‌پس"

همونطور که تعارف میکردم گفتم"زنگ‌میزنم بیارن برو بالا"

وارد خونه‌که شدیم عطر خنکی ریه هامونو نوازش میکرد..به سمت پنجره رفتم و بستمش

شهاب باز پارازیت انداخت:"پنجره رو این همه وقت باز گذاشته بودی؟!خونه رو خیلی خوبه که دزد نزده

جوابی ندادم .به سمت تلفن رفتم ک غذایی سفارش دادم بیارن..صدای در امد در رو که باز کردم..‌با دیدن‌ حاج رحیم‌و خانومش خوشحال حاج رحیم رو توی اغوش گرفتم بوی پدری رو میداد که خیلی وقت بود ندیده بودمش.و حتی سر قبرش هم نرفته بودم

زکیه خانوم صدام کرد:"خوش امدی پسرم‌بعد این همه مدت صفا اوردی"

خم‌شدم و دستشونو بوسیدم که حاج رحیم مانع شد و گفت:"زکیه صداتونو شنید..
عصری کلید داشتیم امدیم‌پنجره رو باز کردیم و حاج خانوم هم یه دستی به خونه کشید انگار کار خدا بود که امدی...تشکر‌کردم‌وازشون خواستم نهار رو با ما بخورن اما قبول نکردن و رفتن...

بعد از اینکه نهار رو خوردیم شهاب گفت باید بره بیرون. بدون اینکه منتظر جواب من و ایتن بمونه رفت و سویچ ماشینشم برد

ایتن به طرفم برگشت و گفت:"هرجور حساب میکنم بنظرم شهاب خیلی غیر معموله تمنا با چه عقلی به این اعتماد کرده؟!"

در حالی که داشتم به سمت اتاق کوجیک خونه میرفتم گفتم:"من‌مطمئنم شهاب یه جا بهمون خیانت میکنه"

وزیر لب ادامه دادم:"یه بلایی هم سرمن بدبخت میاره'"

ایتن دیگه سوالی نپرسید و بند و بساط کارش رو پهن‌کرد توی اتاق پر بود از عکس هایی که یهویی از تمنا گرفته بودم... نمیدونم‌چی باعث شده امروز انقدر دلتنگش بشم ای‌کاش میدونستم‌کجاست... و چیکار میکنه حتما فکرمیکنه تنهاش گذاشتم... خدا کنه تا وقت مهمونی تنهایی سراغ نقاب نره...این فقط یک امید واهی بود...با صدا زدن های مکرر ایتن از اتاق بیرون رفتم

دیدم‌ماسکی دستشه ابرو باالا انداختم و گفتم:"این‌چیه؟!"

همونطور که چشمای‌ماسک رو باز میکرد گفت :"برای خودمه.نمیخوام شناسایی شم؛

توام‌یک فکری برای قیافت بکن‌که خیلی تابلویی"

باشه ای‌گفتم‌ توی اینه‌نگاه کردم قیافم‌نزدیک به جیسون‌میلر بود فقط رنگ‌چشمای جیسون  ابی روشن بود و من‌ به لنز احتیاح داشتم که به لطف تمنا یک جفت لنز هم داشتم... که‌هم فیلم‌میگرفت هم عکس.. موهامو باید مدل میدادم پس به ارایشگاه احتیاج داشتم... ریش هامو باید سه تیغ میکردم . قد جیسون از من کوچیک‌تر بود.. قیافم‌تو هم‌رفت حالا چیکار‌کنم؟!

به سمت ایتن‌رفتم‌وگفتم:"ارایشگری بلدی؟!"

سوالی نگاهم‌کرد که بهش قیچی و تیغ و ماشین اصلاح رو دادم ابرویی بالا انداخت و گفت:"دقیقا با اینا چیکار‌کنم؟!"

با پوزخند گفتم:"خودتو کچل کن ؛خب معلومه دیگه باید قیافه‌منو شبیه این اقای جیسون‌میلر کنی"

خندید :"پس بشین رفیق که کلی کار داریم"

تا ساعت های ۸ شب مشغول اماده سازی قیافه من‌بودیم فقط یک دست کت‌ووشلوار مونده بود...

اونم‌نه هر‌کت‌و شلواری...

ساعت ۹‌شب بود که شهاب امدتوی چشماش برق خاصی بود سلام‌که داد اول متوجه من‌نشد ولی وقتی صداش کردم برگشت سوالی‌نگاهم‌کرد و به ایتن‌گفت:"این‌کیه؟!" سلمان‌کجا ول کرده رفته؟!،نکنه بی برنامه رفته سراغ نقاب؟


ایتن اشاره کرد چیزی‌نگم‌بعد با بیخیالی گفت:" این دوستشه،خودشم اره رفت سراغ نقاب"


چهره شهاب سفید شد عین دیوار

ایتن با کنجکاوی پرسید:"حالا توچرا زرد کردی؟! اون رفته سراغ نقاب مسلما اون تو خطره نه تو!"

شهاب سعی  کرد ریلکس باشه:"منم نگران اونام...میترسم بلایی سرشون بیاد!بخصوص سلمان!!!"

دست گذاشتم رو شونش و گفتم:"از کی تاحالا حال من برات مهم شده؟"

شوکه برگشت و با دقت نگاهم کرد یهو گفت""تو سلمانی!!چقدر تغییر کردی پسر! بزار ازت عکس بگیرم"

و قبل از اینکه منو ایتن کاری کنیم سریع عکس گرفت رنگ و روش حالا برگشته بود..مشخص بود از یچیزی ترسیده بود ولی چی!؟چی اونو از رفتن بی خبر‌من تا این حد ترسونده بود!؟

شهاب با کنجکاوی پرسید:"حالا این کی هست که خودتو جاش زدی!؟"

زمزمه کردم:"جیسون میلر"

شهاب_اهل کجاست؟!

ایتن جواب داد:"روسیه چرا انقدر سوال میپرسی!؟"

شهاب بدون توجه به سوال ایتن گفت""تو روسی بلدی؟!"

دوباره زمزمه کردم:" روسی نه انگلیسی اره"

پورخندی زد:"جای شکرش باقیه اخه از یک ادمی‌مثل تو انتظار دیگه ای نمیره"

سعی کردم به پوزخندش بی تفاوت باشم اینکه شهاب از خانواده با اصالتی بود اصلا بحثی نبودولی اینکه خودش انقدر بی شعور بود خیلی جای بحث بودهرچند وقتی به گذشتم‌نگاه میکنم میبینم حقبا اونه من حتی نمیدونم‌خانوادم کین!من چشم باز کردم دیدم یه برادر دوقلو دارم

مثل ایینه...برادری که ازش ۵ دقیقه بزرگتر بودم .و هیچ‌وقت نفهمیدیم...من دقیقا کیم!؟نمیدونم سایمون زندست یا نه...امیدوارم‌اگر زندست دنبال خانوادمون گشته باشه

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حق با شهاب بود..من خانواده با اصالتی نداشتم  مثل اون پولدار نبودم..با زور و بازوی خودم این خونه رو گرفته بودم...حق با اون بود  یک زن و شوهری که بعد ۷ سال بچه دار نشدن که امدن از پرورشگاه ما دوتا دوقلو یکسان بردن تا شاید  جای بچه براشون پر بشه...ما فقط ۳ سالمون بود...اسمامونو تغیر ندادن ولی فامیلمونو بزرگمنش گذاشتن؛ من بعداز مرگ اونا برای اینکه جای سایمون گرفته نشم
از بزرگمنش به تهرانی تغییر دادم..توی اداره پلیس بودم و دستم به دهنم میرسید..به خودم امدم و متوجه شدم خیلی وفته به شهاب و پوزخندش چشم دوختم...لبخندی زدم و سرمو خم کردم طرفش

اروم زمزمه کردم:"تمنا عاشق همین ادم شده."

و چشمکی حوالش کردم متوجه حرص خوردنش شدم‌و دلم خنک شدحقش بود!داشت خیلی‌رو مخم‌میرفت

رو به ایتن‌گفت:"راستی تو با چه اسمی‌میری؟به چه عنوان!؟"

ایتن‌فقط گفت:"دیمتری"

و جواب دیگه ای نداد.

شهاب باز پرسید:"پس من چی؟!من چه اسمی بیام!"

ایتن همون جور‌ که با کلاه گیس فرفری ور میرفت گفت:"میتونی به عنوان خدمت گذار من و  سلمان بیایی با اسم پاپی"

و پوزخند مسخره ای بهش زد

شهاب عصبی گفت""اگه اینجوری من کلا نمیام!!"

لبخند مسخره ای زدم حالا که قراره تلافی کنیم بزار درست اذیتش کنم...با همین‌فکر‌گفتم""خب نیا فکر‌کردی خیلی مهمی؟! قرار بود فقط تا اینجا برسونیمون...که ممنونم!"

شهاب ناباور‌گفت:"ولی تمنا گفت من به عنوان رابطتتونم!"

با اخم گفتم:"خب وقتی میدونی وظیفت چیه؛مریضی‌میپرسی؟!"

اخم‌کرده و به غرور‌گفت""اسممو چی بزارم؟!"

ایتن و من دیگه جوابی بهش ندادیم به سمت اتاق رفتیم و در رو بستیم..بعد از مدتی هم صدای در خونه امد


اروم رو به ایتن‌گفتم:" من به این‌مشکوکم...حس‌میکنم‌با نقاب در رابطه هست...."

ایتن‌هم‌با تفکر سری تکون داد و گفت:"اره...احتمال اینکه باهم‌معامله ای کردن خیلی زیاده!!!شاید میخوان بلایی سر تمنا بیارن.!؟هوم؟!"

دستی به ریشم‌کشیدم‌و زوی صندلی نشستم‌...:اره منم این احتمال رو قبول دارم...


چند روز از بحث من‌و ایتن میگذشت...رفتار شهاب به شدت مشکوک بودچهار روز دیگه مهمونی بود و ما باید حتما راه میافتادیم توی این چند روز دوبار با احمد تماس داشتم...یکبار برای هماهنگی نیروها

بار دوم برای خبری که از سردار کاظمی باید به گوشم‌میرسوند..حس میکردم‌این‌ماموریت اخرین‌ماموریتمه...دوست داشتم‌چشمای‌تمنا رو ببینم...دلم‌براش تنگ شده بود

ایتن رو صدا کردم.‌ از اتاق بیرون امد و گفت:"چیزی شده؟!"

_گفتی دوستی داری کت ووشلوار‌میفروشه مخصوص؛از‌کجا پیداش کنیم؟!'

لبخندی زد:"حاضر شو بریم‌پیشش"

بعد از اماده شدنم‌ حرکت کردیم...جلوی خونه ای تقریبا قدیمی نزدیک اخرای شهر‌نگه داشت خواست پیاده شه که دستشو گرفتم:"ایتن اینو از کجا میشناسی؟!چقدر بهش اعتماد داری؟"

لبخند دل گرم کننده ای زد:"زک‌از دوستای خوبمه که توی ایران مخفی شد مثل چشمام بهش اعتماد دارم!کارشو ببینی خوشت میاد"

متعجب همونجور که در ماشینو باز میکردم‌گفتم"از دست‌کی‌مخفی شده؟! مگه خیاط نیست؟!"

ایتن بلند خندید:"نه یه خیاط معمولی..."

زنگ در خونه رو زد و بعد از چند لحظه در باز شداول اون به داخل رفت و پشت سرشم‌من...
 

 


 

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد خونه‌که شدیم... دکوراسیون‌چرم و چوب قهوه ایی جالبی داشت سه تا اتاق اونجا بودچند رنگ‌و مدل پارچه..ایتن به طرف پسری رفت و در اغوشش‌کشید...روی شونش زد و رو به من‌گفت:"این زک.. دوست قدیمی و خوبم!"با تعجب بهش نگاه کردم

امد جلو دست داد و گفت""خوش بختم اقای تهرانی"

با تعجب بیشتری بهش خیره شدم ایتن تک خنده ای کرد وگفت:"زک ۲۳ سالشه...میدونم بنظرت بچست ولی تو کار خودش حرف نداره! خوب اونم‌مثل من طبیعیتا از همه چی خبر داره!"

زیر لب گفتم:"نگو‌که اینم‌کار‌تمناست!؟"

سرتکون داد:" ببخشید رفیق که ناامیدت میکنم ولی‌نامزدت زیادی باهوشه!به فکر همه چی هست"

اروم‌گفتم:"پس خودش چی؟!"

_بیا بریم حالا از لباسا برات بگم.اون‌به فکر خودش هم هست...

به طرف اتاق اول رفتیم وقتی در رو باز کردیم چندین و چند مدل کفش یک طرف قرار داشتن و چندین خودکار‌و فندک طرف دیگه

ایتن‌رو به زک گفت:"اسباب بازی هات چه کارایی انجام میدن؟!"

زک‌به طرف قفسه ی کفش ها رفت

یک‌جفت اورد برام‌و جلوم‌زانو زد و گفت:"پات کن و بعد پاهات رو محکم بهم بزن‌مثل حالتی که میخوای سان بدی"

کاری‌که گفت رو انجام دادم در کمال تعجب دیدم‌که  یه چاقو از لب کفش چپ زد بیرون

ابرویی بالا انداختم که زک توضیح داد:"این چاقو با زهر شوکران اغشته شده."

ایتن :"خوب این زهر میکشه و مسموم میکنه اما در حالتی که خورده بشه و..

زک حرفش رو قطع کرد:"این چاقو ببره یا برخورد کنه میکشه درجا چون وارد خون میشه"

سوالی همونطور که به کفش نگا میکردم‌گفتم:"چجور چاقوش رو ببرم داخل؟!"

زک در جوابم‌گفت:" پاتو به دیوار فشار بده میره داخل"
کنجکاو شدم بقیه وسایلشم ببینم تمنا چه دوستای باحالی داشته..حتما باید راجع بهشون‌ازش بپرسم البته اگه زنده موندم‌و دیدمش... به سمت قفسه  خودکار و فندک ها رفتیم...خودکاری برداشت و دستم دادکنجکاو داشتم  کنکاش میکردم ببینم این چیه که  زک  خودش جواب سوال ذهنمو داد
:"این  خودکار جوهرش باعث اسهال موقت میشه"

خودکار ابی‌تیره بود با دسته طلایی خودکار دیگه ای به رنگ‌مشکی بهم دادو در ادامه گفت:"این خودکار توی جوهرش‌ماده ای داره که از تکنولوژوی پیشرفته استفاده میشه من دوست دارم اسمشو بزارم رباتک!"

ایتن‌پرسید:"کارش چیه؟"

زک با لبخند موزی‌گفت:" وقتی یارو با هرچیزی اینو بخوره شما دکمه رو خودکارو فشار بدی باعث‌ازاد شدن‌سیانور‌توی بدنش‌میشین و..."

با لبخند‌حرفشو کامل‌کردم:"و اون‌میمیره!"

زک_دقیقا

به سمت فندکا رفتم‌ و فندکی‌رو برداشتم  طلایی بود و روش به لاتین حک شده بود"Bom Bang"

رو به زک‌تکونش دادم:"این چیه؟!"

زک‌همونطور که فندک‌رو ازم میگرفت گفت:" یک فندک‌معمولی .....

ادامه حرفش گفتم""اما؟؟؟!"

زک_اما وقتی اینو بیشتر از سی ثانیه‌نگه داری‌میشه نارنجک دستی!

لبخند زدم:" این خیلی به کارمون‌میاد!"

زک فندک رو ازم‌گرفت و گفت:" این یکیشه یه چیزی دارم‌از این‌بهتره"

با ابرویی بالا انداخته گفتم""چی؟!"

از داخل کشوی پایین‌کمد های فندک و خودکار یک بسته در اوردو یه ادامس‌که دو رنگ زرد و نارنجی بود بهم داد 

و گفت""هروقت‌رنگ زرد به رنگ نارنجی بچسبه‌افنجار رخ‌میده"

ادامسو گذاشتم تو جیبم که زک‌خندید:" عجله نکن رفیق چیزای خوب خوب زیاد دارم!"

از اون‌اتاق بیرون رفتیم و به اتاق دیگه ای وارد شدیم"عینک،ساعت،چتر و اسلحه"

سوتی زدم که زک‌ عینکی رو برداشت:" هم ردیابه...هم فیلم‌میگیره هرچند به لنزی که داری‌نمیرسه ولی خب بدک‌نیست وای فای سیارم داره میتونی هم زمان با بیرون ارتباط بگیری
اونام‌اتفاقات رو میبینن...

بعد از اون‌چتری رو برداشت

بازش کرو گفت:"چتر ضد گلوله ست..
با ارپیچی و دوشوکا هم‌نمیتونن‌پارش‌کنن"

ایتن‌چترو‌ازش گرفت و گفت:"جایی‌که میریم بارونیه ولی فکر‌نکنم این نیاز بشه"

و لبخندی زد،زک یکی از ساعت هارو برداشت‌و  دستش کرد:"این دکمه های کنار طناب های ریز فلزی هستن... این عقربه اول شاه کلیده عقربه دوم هم تیز و بردنست میتونی حتی شیشه رو باهاش ببری...."

ویرایش شده در توسط fatemeh_areya
منتقدین
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از توضیحات زک به اتاق دیگه ای رفتیم زک چندتا پارچه اورد و رو به من گفت:" لطفا روی اون  سکو ی کوچیک وایستا تا اندازه هات رو بگیرم"

رو به ایتن همونطور که روی سکو میرفتم‌گفتم:"خب چه کاریه از بیرون یه دست میگرفتم دیگه"

پوزخندی زد و دست روی شونه زک‌گذاشت

زک جلو امد و مشغول اندازه گیری  شد همونجور‌که اندازه هام رو میگرفت گفت "این پارچه از تکنولوژی‌نانو پیروی میکنه!"

اهانی گفتم و به زک که کارشو میکرد خیره شدم فکر کنم فهمید هیچی از حرفش نفهمیدم که خودش توضیح داد"اینجوری نگاهم‌نکن‌حواسمو پرت میکنی"

ایتن‌تو گلو خندید 

و  زک‌ادامه داد:"این تکنولوژی ضد گلوله هست.‌و همچنین باعث میشه خیلی راحت حرکت کنی انگار هیچی تنت نیست"

ایتن  به زک‌گفت:" قوربونت یک دونه بادیگاردی خاص هم برای من درست کن!"

زک چشمی زیر لب گفت و مشغول شدبعد از اینکه اندازه های من و ایتن رو گرفت پشت میزی رفت و مشغول الگو کشیدن شد..و همونطور که کار میکرد گفت:" پس فردا قبل رفتنتون بیاین که لباساتونو ببرین"

باشه ای گفتیم و خارج شدیم وقتی به اپارتمان برگشتیم  دیدیم شهاب رو که داشت سیگار میکشید بی توجه به اون وارد حموم شدم.

صبح‌ از خواب زود بیدار شدیم‌و عزم رفتن کردیم..
قبل رفتن از شهاب خواستم تا به ادرسی بره وقتی به خونه زک رفتیم با ایتن هم لنز رو زدم..هم کت و شلوار رو تنم‌کردم موهامم با ژل رو به بالا زدم
کفش فندک دوتا اسلحه ادامس و خودکار مشکی رو ازش گرفتیم ایتن هم چتر و کفش و خودکار ابی و مشکی و یک اسلحه و ساعت رو برداشت بیرون رفتیم و راه افتادیم خط ماهواره ای رو انداختم توی گوشیم روشنش کردم

اخرین پیامی که از احمد امده بود :" سردار موافقت کرد نیرو بفرسته فقط خبر بده،دنبال بزرگمنش هستم"

خوبه ای گفتم و به بیرون‌نگاه کردم بعد تقریبا چند ساعت رسیدیم جشن بود و  از سرو صدا و نورای خونه مشخص بود شلوغه...

جلوی در توقف کردیم. شهاب دستی به کت و شلوارش کشید و گفت:"من شهاب افرنده هستم،فامیل اصلی رو لو ندین"

ایتن هم‌گفت:" منم بالتر ام..بادیگار جیسون میلر "

 و به من اشاره کردباشه ای گفتیم‌و زنگ در رو زدیم.. در که باز شد.. وارد شدم خیلی اروم سعی داشتم قدم بردارم...

ایتن بغل گوشم گفت:"انگلیسی صحبت کن.."

مردی طرفمون امد و خوش امد گفت..
و به لاتین‌گفت:"The mask is waiting for you"

(نقاب‌منتظر شماست)

سری‌تکون دادم و همراه شدم باهاش.
که رو به ایتن‌گفت:"You wait"
(شما منتظر باشید)

.از در اصلی نرفت و به پشت خونه رفتیم مردی رو دیدم‌با هیکل اشنا.. وقتی برگشت نقاب روی صورتش بودتوی دلم لعنت به شانسم فرستادم

همون لحظه گوشیم‌زنگ خورداحمد بود

بی حرف جواب دادم:".say"
( بگو)

احمد:"سایمون رو پیدا کردم"

همزمان با اون نقاب دست به صورتش برد و نقابش رو برداشت وهمبنطور اون احمد گفت:"سایمون زندست.."

به سایمونی که جلوم بود و لبخند زده بود نگاه کردم
اروم لب زد:" سلام داداش"

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی حرف تلفن رو قطع کردم به سایمون‌شوکه نگاه کردم..ریشاشو زده بود.. اروم‌امد کنارم و بغلم‌کرد
دم گوشم‌گفت:"خیلی وقته‌همو‌ندیدیم داداش‌ بزرگه!"

اروم‌دستام‌بالا امد و بغلش کردم درسته خلافکار بود درسته قاتل بود درسته ادم بدی بود ولی هم خونم بود
داداشم بود همونجور که بغلش گرفته بودم

گفتم:"چطور تونستی اینکارو‌کنی؟!چطور‌تونستی سایمون؟!"

از بغلش بیرونم‌کشید و گفت:"کدوم کار؟قاچاق؟قتل‌پدر مادرمون؟!یا قتل مادر تمنا؟! و باوشیطنت لبخندی زد"

اخم کردم:" سایمون تو مادر پدر خودت رو کشتی مادر همسر منو کشتی ،من تورو تحویل قانون میدم"

قهقه ای زد و گفت:"برای من دم در نیار سلمان.تو و نامزد عزیزت هردو الان توی‌چنگ من هستین"

وحشت زده لب زدم:"تمنا!"

خندید:"اره تمنای تو توی دستای منه"

غریدم :"کجاست؟سایمون بگو زنم‌کجاست تا نکشتمت"

لبخندی زد:"تمنا هنوز متعلق به توعه...الانم‌به اسم الینا امده به عنوان قاتل توی خونه ی من یک هفتست اینجاست و هنوز هویتمو نفهمیده"

شوکه شدم دوباره و گفتم:"چی تو هویتتو لو ندادی؟اون رو نگرفتی؟!چطور‌ممکنه.حرفتو باور نمیکنم"

پوزخندی زد:" اره اینکارو هنوز نکردم‌بخاطر تو..‌ چون هنوز برادرمی فقط امشب فزصت داری ازش لذت ببری سلمان واگر‌چیزی بهش بگی تیام‌و تمنا رو باهم‌میکشم"

پوزخندی زدم:" تیام؟!تیام‌ایران‌نیست!"

بی حرف‌تلفنش رو در اورد و با کسی تماس‌گرفت بعد چند دقیقه بهم دادصدای داد و اخ و فحش های تبام‌میامد داشتن‌میزدنش... سایمون تلفن رو ازم‌گرفت و گفت:"بخاطر خودت‌میگم.امشب رو لذت ببر از فردا دیگه‌ تمنارو نخواهی دید... در ادامه خم شد و دم‌گوشم  گفت:"تمنا از اولشم‌حق‌من بود..

تمنا:

یک هفته از امدنم به خونه نقاب میگذشت...هر روز منتظریک نشونی بودماز اینکه بفهمم‌نقاب کیه چشمم به تلفنم خشک شد شاید از ایتن ،تیام،یا سلمان خبری بشه...ولی...هیچ‌خبری از هیچکدوم‌نبودنگران تیام بودم
مطمئن بودم دیگه اتفاقی براش افتاده... نقاب هر روز میامد و درخواست میداد نهار و عصرونه رو کنار‌هم بخوریم... صداش اشنای اشنا بود...حس‌میکردم اشنا ترین اشنای منه...برق نگاهش...حس خاصی بهش داشتم حس‌دلتنگی با دیدنش بهم دست میداد عصر بود...موهام‌رو باز کرده بودم و دورم ریخته بودم فردا جشن بود.. حتی نمیدونستم‌چی بپوشم دیروز که از نقاب درخواست کردم‌با مشاورش بفرستتم‌بازار مخالفت کرد

و گفت:" دوست دارم‌ملکه جشنم تو باشی..‌بزار من برات انتخاب کنم.." لحنش خاص بود...

بنابراین سکوت‌کردم‌و هیچی‌نگفتم...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز منتظر بودم نقاب لباسی رو که انتخاب کرده بیاره ببینمکلافه سراغ لپ تاپمبه ایمیلا نگاهی انداختم... وقتی رسیدم‌یه ایمیل رمزی ساده برای احمد زدم تا از مختصاتم با خبر بشهولی هیچ خبری از جوابش نبود...دریغ از یک ایمیل...باید قبول کنم...من تنهای تنها موندم...بی حوصله اهنگی پلی کردم...اهنگ جدیدی بود که میثم برام ریخته بودطفلکی هنوز چشم دیدن منو نداره ولی بازم با احترام باهام برخورد میکنهپسر خوبیه..مودب هم هستوقتی چند روز پیش ازش خواستم برام اهنگ بریزه اولش شوکه نگاهم‌کردمیتونستم فکرش رو بخونمبعد مدت ها سرشو بلند گرد و به چشمام خیره شدنمیدونم توی چشمام چی دید که... بی حرف فلش رو گرفت و پر‌کردبرای خودمم‌جای تعجب داشت

من هیچ وقت تا این حد احساس نیاز به موسیقی نمیکردم

همیشه با مسائل و نقشه و انتقام درگیر‌میکردم‌خودموولی انگار کم‌اوردم...به اهنگ غمگینی که میخوند دقت کردم‌و همراهش زمزمه کردم:"
یروزی عشق من بودی
یروزی زندگیت بودم
اخرین‌ارزوم‌این‌بود
تو فقط بهم‌بگی‌خوبم....
الان‌تو این‌اتاق‌تنهام
دل من‌تنگ‌تر از قبله
یاد قولایی که دادی
بدتر و بدترم‌کرده
دل من‌تنگ‌تر از قبله
دوریت عادت‌میشه
برو واقعا دیگه
برو‌تا فراموش‌کنیم
با اینک دوری از چشمات
واسه من اخر دنیاست
توکه جدا بشی قلبم
قد یک اسمون‌تنهاست
نمیدونم چرا الان
اینجوری‌بینمون‌ دعواست
دل من این طرف‌تنگه
دل تو اونطرف تنهاست..."

یهو یکی وسط خوندم‌گفت:" دل کی تنهاست؟!"

چشم از غروب زیبا و منظره ای که ساخته بود گرفتم‌و برگشتمبه نقابی جلوم ایستاده بود نگاه کردم..بی روح سرد و بی احساساما اون‌انگار...از پشت اون نقاب...نگرانیش مشخص بود ؛مشخصا نگران بود
اما چرا؟!

سکوت رو شکستم و لبام رو با زبون تر کردم
:"چی میخواستی که به اتاقم‌امدی؟!"

لبخندی زد:" از  نمای اینجا خوشت میاد؟"

بدون‌تغیری در صورتم‌گفتم:"‌نگفتی‌چه‌کاری داشتی؟!"

بی حرف به جعبه ای که روی تخت بود اشاره کردیک جعبه بزرگ بود و دوتا جعبه کوجیک‌هم‌کنارش

نقاب_ببین خوشت میاد؟!

سمت جعبه بزرگ رفتم و درش رو باز کردملباس بلند مشکیدکتله نما که از کنار شونه  استین میخورد و تا روی دست ادامه داشتکنار پاهم یه چاک کوچیک داشت

ابرویی بالا انداختم:" سایز منو از کجا میدونستی؟!"

فقط گفت:" سلیقم‌چطوره؟!"

به تکون دادن سرم و گفتن:" خوبه خوشم‌امد اکتفا کردم"

و هنوز برام سوال بود اون سایز لباس و کیف و کفشم‌رو از کجا میدونست؟!

جعبه دوم رو باز کردم:" یک جفت کفش رو بسته لژ دار
پاشنه اش زیاد بلند نبود...و جعبه سوم یک سرویس از جواهری مشکی رنگگرمای نفس های کسی رو کنار گوشم حس‌کردم

با صدای بمی‌گفت:" یاقوت کبود... خوشت میاد؟!"

نفسم از‌گرمای نفسش داشت میرفتاروم بوسه ای طولانی روی گردنم‌نشوندوقتی ازم دور شد حس کردم نفس ام ازاد شد...بی حرف درو بست و رفت...همون پایین تخت وا رفتملباس روی تخت بود
ولی جواهراتی که دستم بود روی زمین افتاد

حس خفگی داشتم حس خیانت داشتم من با اجازه این کاربه خودم داشتمخیانت میکردم همونجا نشستم و گذاشتم بعا مدتها اشک هام راهشونو پبدا کنن دلم‌تنگ شده بود از این نباید چشم‌پوشی میکردمنقاب خیلی پرو شده بودباید جلوش می ایستادمولی چطوری؟!الینا چنین دختری نبودکه براش مهم‌باشهانگار نقاب الینا رو خیلی خوب میشناختو داشت منو با شناختش نابود میکردای کاش سلمان فردا شب بیاد....ای کاش فردا شب همه بد بختیام‌تموم شهیه زندگی ساده رو شروع کنمبلند شدم‌ و به سمت حموم رفتم...بعد از دوش‌کوتاه مدتی که گرفتم
به بیرون‌امدم‌و لباسی تنم‌کردمدیگه از اون غروب زیبا خبری نبودهمه جا تاریک تاریک بودتصمیم گرفتم‌به عنوان اخرین تلاش
توی خونه نقاب دوری بزنم....قصد داشتم‌ اول با لباس مشکی برمولی بعد به این فکر افتادم که الان با همین لباس معمولی دوری توی خونه بزنم و هرجا مشکوک تر بوداخر شب برم سراغشلباسی یک طرفه با طیف رنگی بنفش تنم بود و شلوار جین ساده 
موهم رو دم اسبی امریکایی بستمو‌گوشواره های حلقه از روهم‌تو ی گوشم انداختم...

محض اطمینان لنز های دوربینی روهم‌ گذاشتم توی چشممروی ناخون دستم هم چیپ کوچیکی برای شنود بود گذاشتمو دستام رو لاک زدمچیپ کوچیک نازک وضد اب بود یک وسیله عالی برای یک‌مامور عالی...بدون ارایش‌به بیرون رفتم....توی این مدت فقط جاهای دوربین و نگهبان هارو حفظ‌کرده بودمهنوز‌حیاط روهم‌به طور‌کلی دید نزده بودمحالا که تنها شدم باید حسابی مراقب می بودم

تیام هنوز توی دستای‌اوناست....نمیدونستم توی راهروی طبقه بالا دقیقا دوربینش کجاستفقط میدونستم یه دوربین داره

اگر شب میخواستم برم حیاط رو برگردم باید حتما نقطهکور و اون دوربین رو پیدا کنم...میترسیدم از هک استفاده کنم هم بفهمن هم مطمئن بودم‌توی اتاق هم دوربین هست

برای همین همیشه لباس هام‌روی توی سرویس میپوشیدماگه نتونم دوربین رو پیدا کنم مجبورم دنبال راه حلی برای هک بدون دیده شدن داشته باشم...تازه این یک قسمت ماجرا بود...اینترنت خونه نقاب محدودیت داشت...یعنی به وسیله خودش کنترل میشدنمیدونستم‌این بشر انقدر نفوذ دارهکه یک خط ماهواره اینترتت جدا بهش میدناون اینترنت بی محدودیت رو لازم داشتم...با اون‌میتونستم راحت همه چی رو هک‌کنم...بدون دیده شدن یا کنترل شدن...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنوز از راه پله پایین نرفته بودم که‌تصمیمم عوض شده و به اتاق برگشتم...توی  کیف کوچیکم دنبال رژم‌مثلا میگشتمولی همراه با برداشتن رژچند یو اس بی کوچیک و تراشه های نانو و دوتا سیم‌کوچولوی نانوهم برداشتمجوری که دوربینی که نمیدونم کجاست نببینه جلوی اینه رفتمتراشه و یو اس بی رو زیر  دستبند چرمم‌گذاشتمو سیم‌هارو زیر ساعت اسپرت بزرگمخیلی نامحسوس تا وقتی میرم دستشویی بزارم توی جیب شلوارم...رژ رو روی لبم‌کشیدم‌و بیرون امدمیه لبخند فرمالیته هم زدممیدونستم دوربین روی من زومهبدون‌توجه وارد اشپزخونه شدم...بی بی رو دیدم که داشت شام‌میپختدوربین اشپزخونه بالای کابینت قرار داشت و نقطه کورش فقط‌کنار یخچال بود

بعد از سرک کشیدن‌توی اشپزخونه بیرون امدمتموم‌خونه رو به همین ترتیب دید زدم چندتا عکس گرفتم‌از چند دوربینی که نامحسوس کار گذاشته شده بودندوربین طبقه بالاروهم پیدا کردم داشتم‌روش کار میگردم

که نقطه کورش رو پیدا کنم احساس‌کردم صدای پا امد

سعی کردم اروم باشم

صدای‌میثم امد:"لطفا بیاین شام"

نفس عمیقی‌گرفتم:" امدم..."

بعد چند لحظه صدای پاش نزدیک تر شد

کنارم‌ایستاد و پرسید:" دقیقا چه چیزی اینجا براتون جالب توجه شده؟!"

دستی‌گوشه لبم‌کشیدم‌و گفتم:" باید به توام‌توضیح‌بدم؟!"

نه خانم ‌گفتم‌و رفت بعد چند دقیقه تعلل منم‌به پایین رفتمنقاب‌رو دیدم‌که داشت شام‌میخوردعجیب بود زیادی خوشحال به نظر میرسیدای‌خدا از‌ پشت‌اون‌نقاب‌که چیزی‌معلوم‌نمیشدمنم عقلمو‌کم‌کم دارم‌از دست میدمبا صدای به خودم‌امدممتوجه شدم‌خیلی  وقته بهش زل زدم

نگاهی بهم کرد و گفت:" بشین الینا چرا ایستادی؟"

اروم نشستمبرای خودم‌کمی سوپ‌کشیدم همونطور شام در سکوت داشت سرو میشد که نقاب گفت:" یه ماموریت برات دارم"

بدون‌نگاه کردن بهش گفتم:"چه ماموریتی؟!"

بعد یه مکث نسبتا طولانی‌گفت:"باید کسی رو برام‌بکشی...."

قاشقم‌بین هوا و زمین‌معلق موند توی دستم

اروم توی دهنم‌گذاشتم:"‌کی هست حالا؟!" 

دستاش رو بهم‌گره زد و زیر چونه اش گذاشتاروم‌و بیخیال‌گفت:" دیمن جونز"

بعد تعلل گفت:" اسمش برات اشناست نه؟!"

سعی در نهایت خونسردی داشتم‌ که خودمو لو ندماروم بهش نگاه کردم‌و گفنم:" نه چرا باید اشنا باشه؟!‌کیه این‌دیمن جونز؟"

_یه قاتل و تروریست حرفه ای....
پوزخندی زدم:" یعنی یکی مثل خودم؟!
لبخندی زد:" نه ابدا!تو خیلی متفاوت تری..."

کمی برنج برای خودم‌کشیدم‌و سوالمو پرسیدم:"تو این همه ادم‌کش داری...چرا من؟!"

سیبی برداشت و گاز زد:" چون تو حتی روشت هم‌متفاوته..."

سیب رو دوباره گاز زد و گفت:" درسته دیدار اخرتون زیاد جالب نبودهمن فکر‌میکردم دنبال فرصت انتقامی الینا"

اروم‌گفتم:" انتقام چرا؟! برام‌مهم‌نیست!"

سکوت گرد و بعد مدتی گفت:" حتی برات مهم‌نیست اون باعث مرگ جعلیت شد؟!"

شوکه شدم ولی هیچی‌نگفتمبعد مدتی نه ارومی‌زمزمه کردمصدای پوزخندش رو شنیدم. و گفتم جای پوزخند زدن دلیل کارتو بگو

_واقعا میخوای بدونی؟!

منتظر نگاهش کردم که گفت:" بخاطر مار سفید"

ابرو بالا انداختم:" اون چیه؟!؛یه انجمن مخفی  ومخوف!؟"

قهقه ای زد جالبه انگار  مدت زیادی توی دنیای خلاف نبودیمجبور شدم دورغ بگم برای همین اروم‌گفتم:" بعد از کاری که دیمن‌کرد حافظه ام رو از دست دادم..."

نقاب خندید:"چه جالب....بعدی عصبی امد طرفم:"پس اینجا چی میخوای وقتی یک زندگی عادی بدون بیماری روانیت بدست اوردی؟!

حالا وقتش بودتا نشونش بدم‌ الینا هنوز مریضه‌...چاقو برداشتم‌و محکم لای انگشتای دستش‌گذاشتمچاقوی دیگه ای برداشتم‌و همون طور به طرفش گرفتم و کرواتش رو هم توی دستم محکم‌گرفتمصورتش واضح نبود

ولی چشماش چین  رو به پایین نداشتن
نشون‌میداد اخم‌نکرده؛بلکه چین ها رو به بالا بودنیعنی داره میخندهدرست مثل نقابشچاقو رو اوردم جلوی نقابش و روی لبخند نقاب کشیدم 

به صورت فرضیو گفتم:" اون لبخند مسخرت باعث نمیشه نظرم عوض شه نقاب..."

اروم‌گفت:" چون تو از روبه رو شدن با دیمن میترسی..."

براق شدم:" واقعا اینطور فکر‌میکنی؟!"

صدای مسلح شدن اسلحه امدو بعد صدای  میثم:" اگه چاقو رو نندازی میزنمت....بندازش"

سرمو جلو بردم و در گوش نقاب گفتم:" نظرت چیه برای اثبات حرفم‌مشاورت رو تیکه تیکه کنم؟؟؟!"
چشماش خنثی بود‌..

دوباره گفتم:" میدونی که میتونم از  پس تک تک افرادت  بربیام..."

میثم اینبار داد زد:" بندازش وگرنه میزنمت....

نشستم‌و چاقو رو گذاشتم رو میز و اروم‌بقیه غذا رو خوردم

خطاب به میثم‌گفت:" اروم باش ما داشتیم شوخی میکردیم"

چیزی‌نگفت و رفت....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدون حرف اضافه و نگاهی به نقاب بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم که گفت:" برای فردا شببراتارایشگر‌میفرستم. بهتره بهترین باشی!"

هیچی نگفتم و رفتم... واقعا حوصله این مسخره بازی هارو نداشتم؛امیدوار بودم سلمان و ایتن بیان!واقعا بهشون احتیاج داشتم .

تا ساعت ۱۱ شب همینجوری توی طبقه بالا پرسه میزدمبه دنبال سیم اصلی نت یا دوربین تازه متوجه شده بودم دوتا دوربین اینجاست...اولی رو پیدا کرده بودم و نقطه کور نداشت چون ۳۶۰ درجه بود ولی هنوز‌گیر دومی بودم...
 به گلدون تاریخی که روش برجسته  کاری چینی داشت نگاه کردمیه نقطه قرمز چشمک زن خیلی خیلی کوچیک  وجود داشتلبخندی زدم و زیر لب گفتم:" پس اینجا پنهانت کرده..."

دست به   بدنه گلدون کشیدم و از پشت گلدون سیمی رو پیدا کردم.سیم انقد نازک بود که با تار مو اشتباه گرفته میشد...چیپ رو از زیر ساعت برداشتم به سیم های نانو متصل کردم..‌دست بند چرمم یک قسمت بیرون زده داشت که تیز بود سر سیم نانو رو برش دادمیک قسمت از سیم پشت گلدون رو هم خراش دادمو سیم نانو رو باش وصل کردمبعد انجام این کار لبخندی از روی رضایت زدمو‌‌ وارد اتاق شدم...حالا کارم راحت شده بود

فقط مونده بو اتصال به اینترنت که احتمالا با استفاده از همین دوربین بشه پیداش کرددوربین ها بدون وای فا کار نمیکنناونم این نوع ،پس قطعا میشد وصل شدحالا قسمت سخت تر ماجراتوی اتاق هم دوربین بود پس نمیشد با سیستم بشینم تا دیروقت کار کنم...حوله رو روی تخت پهن کردم و لباسام همراه با نوت بوک  که وسطش بود رو لای حوله قرار دادم...چی بهتر از یه دوش طولانی همراه با هک؟!وارد حموم شدم و اب رو تنظیم کردم

مجبور بودم یکم اب هدر بدم...نوت بوک رو روشن کردم و  یو اس بی رو بهش متصل گردمخیلی راحت وسریع  سیگنال چیپ رو   گرفتم....تصویر دوربین رو ثابت کردم

حالا وقتش بود به دوربین اتاق خودم‌متصل بشم‌و ببینم کجاستکل دوربین  های خونه افتاد دستمراهروی بالا رو ثابت کردماتاقم دوربین رو دقیقه بالای تاج تخت گذاشته بود

الان‌نمیشد تصویر اتاق رو ثابت کردبنابر این....رفتم سراغ پیدا کردن ای پی نت پر سرعت....بعد نیم ساعت اونم پیدا کردم و متصل شدم به صورت ناشناس.

نوت بوک رو به گوشی کوچیکمکانکت کردم که راحت بتونم تصویر خودم رو هم ثابت کنم

سریع ی دوش گرفتم و لباس تنم‌کردم و رفنم بیروننوت بوک رو لای حوله پیچیدم

موهام رو خیلی عادی خشک کردم و دراز کشیدم...بعد چند دقیقه اینور اونور شدن.یک‌دکمه رو فشار دادم...و تصویر ثابت شدبعد چند لحظه بلند شدم و سیستم رو هم روشن کردم حالا قدم بعدیم بیرون رفتن بودیه دست لباس کاملا سیاه پوشیدم چهرم‌روهم‌پوشندم.مطمئنا کارم سخت بوداونم با وجود این همه نگهباناما دوربین بالا....
فکر‌میگردم یکدونه باشهاما وقتی داشتم دنبال نقطه کور میگشتم اون دوربین توی گلدون هم پیدا کردم؛بیخیال فکر کردن شدم و بیرون رفتم.

اروم‌و پاورچیناول باید توی حیاط و اون انباری چوبی رو دید میزدم،برای اینکار باید سکوت رو خیلی خوب رعایت میکردمتا سگی‌که اونجاست بیدار نشه...

......
هرچی بیشتر توی انباری رو میگشتمبیشتر  به این پی میبردم که یک‌چیزی اشتباههاون طرف ساختمون پر نگهبان بودریسکش بالا بود فکر میکردم اینجا یه نشونی از دخترا باشه ولی....کاملا اشتباه میکردم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ‌نشونی از دخترا و یا حتی مواد مخدر نبود...سریع از کلبه بیرون امدم و به طرف پشت خونه قدم برداشتم....چندتا نگهبان اونجا بودن...بین و خواب و بیداریمشخص بود چرت میزننیکی به کناریش گفت:" رضا تا من یه سیگار میکشم هوای اینجارو داشته باش"

ولی اون یکی انقدر گیج خواب بود که جوابی ندادلبخند به لبم امدبین  درختا پنهان شدم و گذاشتم رد بشهاون یکی هی خمیازه میکشیدسرش و گردنش رو ماساژ‌میداد ؛اخرم بلند شد  خودش رو کشش داد

وقتی بلند شد پشت بهم ایستاد که سریع از پشتش رد شدم.شانس خوبم دیوار اونجا بود

سریع برگشت و اروم‌گفت:" کسی اونجاست؟!"ولی دیگه هیچی‌نگفت..و فکر‌میکنم‌بیخیال شده بود اروم به سمت در ابی رنگ رفتم... قفلش دیجیتال بود‌.... لعنت به این شانس..

هیچی همراهم‌نبود تا بازش کنماگه اشتباه میکردم‌گیر می افتادمدنبال‌پنجره ای گشتم ولی دریغ از یک‌پنجرهدیگه مطمئن بودم دخترا و مواد مخدرا اینجان...وارد اتاقم شدم و ناامید در رو بستملباس هارو همونجور اینور و اونور‌پرت کردم و  قبلیا رو پوشیدم

روی تخت ولو شدم در نهایت با گوشیم قفل تصویر ثابت تموم دوربین هارو برداشتمزیر پتو خزیدم‌و سعی کردم بخوابم.... صبح با صدای کسی که بشدت به در میکوبید بیدار شدمخسته بودم و دوست داشتم هنوز بخوابم پنجره رو نبسته بودم و بشدت سردم بود با اینکه لباس تنم بود ولی بازم پتورو دورم‌پیچیدم و به سمت در رفتم

در که باز‌کردم نقاب و یه خانم رو دیدم که دارن با تعجب منو نگاه میکنن

نقاب رو به اون خانوم‌گفت:" شما پایین منتظر باشین."

زن بی هیچ‌حرفی رفتمنم رفتم و دوباره روی تخت ولو شدمنقاب امد بالای سرم ایستاد و با صدای محکم‌گفت:" بلند شو و برو حمام"

برو بابایی نصیبش کردم و دوباره خوابیدمصدایی‌نیومد

فکر‌کردم رفته و با خیال راحت خوابیدم...که حس‌کردم نفس های کسی داره صورتمو میسوزونه چشامو که باز گردم چشمای نقاب رو دیدم،جیغ خفه ای کشیدم و به عقب رفتمقلبم به شدت میکوبید. دست روی سینم‌گذاشتم و گفتم:" بمیری تو"

خندید و گفت:" برو حموم ارایشگرت منتظرته"

عصبی نگاهش کردم و بلند شدم...
....

چند ساعتی بود زیر دست این خانم بودم،.چیزی‌نمیگفت دیگه داشت عصبی ام‌میکرد ،به ساعت نگاه کردم و دیدم اون چند ساعتی که فکر میکردم ‌فقط دوساعت بوده بالاخره بیخیالم شد . ارایشم خیلی سبک بود.خط چشم‌مشکی‌ سایه نقره ای. رژ قرمز. و موهای فر درشت...
لباس رو کمک کرد تنم گردمجواهرات مشکی روهم انداختم....خم شد و از ساک دستی اش جعبه ای بیرون اوردیه نیم تاج مشکی با یه نگین قرمز وسطشنمیدونم هدف نقاب از این همه توجه چیه فقط خدا کنه بخیر‌بگذره....در زده شد و نقاب داخل امد...نگاهی بهم‌ کرد و گفت:" خوب شدی.
و رو به زن ادامه داد:" مرخصی"

بله اقایی‌گفت و رفت....نقاب دورم چرخی زد وگفت:" امشب دیمن رو میکشی...."

اعتراض کردم:"و اگه نکشم؟"_ به نفعته بکشی..چون‌اگه نکشی....اون تورو میکشهبا بهت داشتم‌نگاهش میکردم

نزدیک امد و زمزمه کرد:" اون تورو زنده ببینه میکشتت"

رفت...و من خوشحال شدم...چون فهمیدم مار سفید و دیمن هم توی این جشن هستن.. چاقو و اسلحه ای رو زیر دامنم مخفی کردم و با ارامش به پایین رفتم... سالن تقریبا خلوت بود و هنوز شخص مد نظر نیومده بود باورم‌نمیشد همه خلافکار باشن....یکم که گذشت.... صدایی دم گوشم‌گفت:" به چی نگاه میکنی ...."

صدای سلمان بود...باورم‌نمیشد امده....برگشتم سمتش و به چشمایی که حالا ابی بودن و قرمز شده بودن‌نگاه کردم

اروم لب زدم:" سلمان..."

لبخند خسته ای زد و در گوشم‌گفت:" جون سلمان.من‌جیسونم الینا!"

تازه به خودم‌امدم.... دستش رو گرفتم‌و فشار دادم....نقاب به سمتمون امدچشماش هنوز برق داشتن....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سایمون:

از وقتی الینا امده بود خیلی خوشحال بودم.چون‌مطمئن بودم کمک میکنه دیمن دست راست مار رو بکشم....الینا توی اتاقش بود و برای جشن فردا باید حاضر میشدتلفنم زنگ‌خورد
شهاب بود جواب دادم:"‌زودتر باید زنگ‌میزدی"

_ ببخشید درگیر بودم. الینا همون تمناست.عکس سلمانم برات میفرستم.از اون‌پسره ایتنهنوز چیزیدستگیرم‌نشده"

خوبه ای گفنم‌و قطع کردم. چند لحظه صبر کردم

اون‌چی‌گفت:" الینا همون تمناست..."

پسره عوضی حتما باید یک روز مونده به جشن میگفتمطمئنا‌میدونست قبل....میثم رو صدا کردم... و گفتم حاضر بشه به شهر میریم برای خرید....توی مغازها میگشتم... هیچ لباسی نبود که بتونه تمنا رو زیبا تر از اونی که هست بکنه.چطور دلش امده بود موهاش رو رنگ‌کنه؟!چقدر قشنگ نقش الینارو بازی میکردجلوی میزونی ایستادملباسی که پشت ویترنش بود خیلی زیبا بود...مشکی بود ولی زیبابه داخل رفتم و اون رو با کفشش خریدم..بعد از اون به حواهر فروشی همیشگی رفتم و یاقوت کبودی رو برداشتم.همراه با نیم تاج مشکی....به خونه که رفتم بی بی امد نزدیگم و گفت:" ببخشید اقا نمیخوام دخالت کنم ولی فکر‌کنم حال مهمونتون خوب نیست...

با نگرانی از بی بی پرسیدم:" چه اتفاقی براش افتاده؟!"
و راه اتاق تمنا رو در پیش گرفتم..

.بی بی اروم جوابمو داد:هیچی از صبح بیرون نیومده و داره اهنگ گوش میده

همزمان در اتاق تمنارو با شتاب باز کردم،ولی انقدر غرق بود که متوجه نشد و روش رو برنگردوند.میثم‌جعبه هارو روی تختش گذاشت 

بی بی اروم‌گفت:" اونم چه اهنگی!"و رفت...

ساکت موندم و به اهنگش گوش کردم... تمنا بی صدا به منظره روبه رو که غروب زیبایی از خورشید رو به نمایش گذاشته بود و اسمون طلایی شده بود نگاه میکردموهاش رو وقتی باد میزد خیلی حالت قشنگی‌میگرفتای کاش این لحظه تا ابد ادامه داشت....

اروم‌پرسیدم:" دل کی تنهاست؟!"

انگار‌تازه‌متوجه حضور من شده بودبرگشت و نگاهم‌کرد
 لب هاش رو تر‌کر و گفت:" چی میخواستی به اتاقم‌امدی؟

لبخندی زدم که ندید  و به جعبه ها اشاره کردم:" ببین خوشت میاد؟!"

با اکراه از منظره دل کند و در جعبه رو باز کرد...لباس رو که دید گوشه لبش بالا رفت و اروم‌گفت:" سایزمو از‌کجا میدونستی؟!"

لب گزیدم ولی بازم‌ندید اروم‌گفتم:" سلیقم چطوره؟!

به گفتن خوبه خوشم امد  اکتفا کردتو ذوقم خورد انتظار ذوق بیشتری ازش داشتم
دختر یخی!جعبه بعدی رو باز کرد و کفش هارو دید و تاید کردو بعد اون نوبت به جعبه جواهرات  رسید...اون رو که باز کرد... چند دقیقه مات مونده بودفقط به زنجیر و نگین وسطش زل زده بوداروم‌نزدیکش شدممتوجه نشد...

ناخوداگاه بوسه ای طولانی و با لذت روی گردنش نشوندم.ولی سریع  عقب کشیدمهنوز زود بودهنوز سلمان خبر نداشت و این عذابش رو کم میکردهرچند تمنا عذاب میکشیدمتوجه شدم شل شد . سریع از اتاق بیرون رفتمپشت در صدای هق هق ریزش رو شنیدم... گناه من چی بود عاشق زن برادرم شده بودم؟!

اینم یکی دیگه از مصیب های دوقولوی یک سان بودن... هیچ‌کس درک‌نمیکرد... به اتاقم رفتم‌و میثم رو صدا کردم
همزمان به شهاب زنگ زدم

جواب داد:" بله؟! 

_کجایین؟!

+خونه سلمان!!!

_ فردا  راه افتادین و رسیدین خبرم کن

و قطع کردم...سرمو بین دستام‌گرفتم... میثم وارد شد و عکس پسری رو جلوی میزم‌گذاشت و گفت:" جیسون‌میلر یا همون برادرتون سلمان..."

خندم‌گرفته بود.. سلمان چقدر ساده بود که از جیسون میلر خواسته بود استفاده کنه.میلر واقعا زنده بود‌ قطعا اگر‌میفهمید کسی از اسمش استفاده کرده خوشحال نمیشد‌ .جیسون رو سه سال پیش توی یه قاچاق  تایوان دیدم.. از اون موقعه تا حالا خیلی فرق کرده بود..‌ زخم هایی که سری اخر دیده بودمش روی صورتش بود ولی روی صورت سلمان هیچی نبود... 

نفس عمیقی گرفتم و تشکری کردم. میثم در سکوت بهم خیره شده بود... سیگار موری روشن کردم و بین لب هام‌گرفتم...پک اول  همزمان آه مانند صدام بیروت امد که میثم حرف زد:" میخواین با برادرتون چیکار‌کنین...؟"

اروم جوابشو دادم:"‌نمیدونم‌تو فکر اینم شده خودم رو دوروزی جاش جا بزنم و کنار‌تمنا باشم... از طرفی این‌نامردیه... شاید بتونم‌کار دیگه ای بکنم..."

بعد از چند لحظه سکوت‌گفت:" بنظرم شب اول که تموم شد برادرت رو بدزد.خودت جاش برو منم میشم نقاب ولی زیر دستورات خودت... از‌تمناهم‌دوری کن... تا نامردی نباشه"

 به حرفش فکر کردم.فکرخوبی بود ولی... اگر مار و دیمن نقشمو خراب نمیکردن...


 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون شب برای شام تمنارو صدا کردم... با وجود این‌نقاب غذا خوردن‌برام‌خیلی سخت بود!برام جالبه تاحالا متوجه شباهت من و سلمان نشدهوقتی امد و نشست خیلی خونسرد برای خودش سوپ‌کشید و شروع کرد به خوردنداشتم به این فکر میکردم که چجوری قانعش کنم دیمن رو بکشهیک جرقه توی ذهنم فعال شد

بهش چشم دوختم‌و گفتم:" برات یک ماموریت دارم"
بدون‌نگاه‌کردن‌بهم‌گفت:"چه ماموریتی؟!"

کمی صبر کردم‌و یهو‌گفتم:" باید یکی برام‌بکشی..."

قاشقش بین‌زمین ووهوا توی دستش موند....بعد چند لحظه به خودش‌امد و پرسید:"‌کی هست‌حالا؟!"

دستم‌رو زیر چونم قلاب‌کردم‌و‌ اروم‌لب زدم:" دیمن جونز"
و در ادامه‌گفتم:"‌برات‌اشناست‌نه؟!"
بهم‌زل زد و بیخیال‌گفت:" نه چرا باید اشنا باشه؟!کی هست حالا این‌دیمن جونز؟!"

_یه قاتل و تروریست حرفه‌ای...!

پوزخند زد:" یعنی‌یکی مثل خودم؟!
لبخند دندون نمایی زدم:"نه ابدا!تو خیلی متفاوت تری..!"

نفهمیدم‌منظور و لحن کلامم رو گرفت یا نهبا این‌حال باز شروع به خوردن کرد و گفت:" تو این‌همه ادم داری‌چرا من؟!

سیب سبزی برداشتم و گاز زدم‌و تکیه ام با صندلی دادم:" چون تو حتی روشت ها هم‌متفاوته..."در ادامه براش  داستانی که سرهم کرده بودمو گفتم ....
و جالب بود که باور کردهرچی بیشتر براش از دوروغ و داستان جعلی مرگ‌ الینا میگفتم بیشتر میفهمیدم هیچی نمیدونه و اصلا پی به داستان دوروغم‌نبرد

در نهایت بهش با عصبانیت ساختگی‌گفتم:" پس اینجا‌چی میخوای؟!وقتی یک زندگی عادی و بدون بیماری روانیت رو بدست اوردی؟!"

سرش هنوز پایین بود... منتظر عکس العملش بودمنزدیک تر رفتم‌... یک هو چاقو رو برداشت و  نزدیک لای انگشتای دستم فروکرد توی میزکرواتم‌رو گرفت و  چاقو رو روی لبخند نقابم‌کشید....لبخند میزدم... لذت میبردم از این خوی وحشی گریش....

اروم گفت:"اون لبخند مسخرت باعث نمیشه نظرم عوض بشه نقاب..."

برای تحریک بیشترش اروم لب زدم:"چون تو از  رو به رو شدن با دیمن میترسی..."

عصبی بهم‌پرخاش کرد:" واقعا اینطور فکر میکنی؟!"

میثم رو‌دیدم‌که اسلحش رو مسلح کرد و به سمتش نشونه گرفت و گفت:"اگه چاقو رو نتدازی میزنمت.بندازش..."

تمنا اروم‌گفت:" نظرت چیه مشاورت رو تیکه تیکه کنم؟!"

سعی کردم چشمام بی تفاوت باشه.با اینکه جون‌تک تک افرادم برام مهم بود بخصوص میثم....یعد از‌کمی چاقو رو گذاشت و نشست بقیه غذاش رو خورد و به میثم‌گفت"" فقط داشتیم شوخی‌میکردیم..."

به میثم اشاره‌کردم‌بره...خودمم‌نشستم‌و در ارامش بهش زل زدمیهو بلند شد که بهش گفتم:" برای فردا برات ارایشگر میفرستم بهتره بهترین باشی!"چیزی نگفت و رفت....به اتاقم‌رفتم و نقاب رو از روی صورتم برداشتم
به ایینه زل زدمتوی ایینه میتونستم سلمان رو ببینم....دلم براش تنگ شده بود،؛اون همیشه پشتم بود کنارم بودولی من هیچ وقت نفهمیدم ،نمیخواسم بفهمم،باغد بازی و لجبازی خودمو بیشتر توی منجلاب فرو میبردم.اون ولی سر به راه بود،همیشه درس میخوند و ارزو داشت یک روزی پلیس بشه درست مثل پدرمون،من گوشم بدهکار نبود...حتی درس هم‌نمیخوندم

اصلا برام انگار اهمیت نداشت درس خوندن،دنبال خانوادمون بودم دوست داشتم بدونم کی بودن که از ما گذشتن....بالاخره پیداشون کردم۱۹سالم بود و یه جوون خام بودمپدر واقعیمون یک مواد فروش بودو مادرمون یک معتاد....با دیدن وضعیتشون دنیا رو سرم خراب شدهیچ وقت بهشون‌نگفتم‌من پسرشونم....پدرمون برای یک‌مواد فروش بزرگ کار میکردقروشنده خرده پا بود...
از طریق رفاقت پا‌گذاشتم جلو،بعد یک مدت دیدم خیلی ناتوان و وابسته به موادهاونقدری که نمیتونه‌چیزی بفروشه.خودم بلند شدم و کمکش کردم.کم کم منم یک مواد فروش شدم.....یک روز وقتی رفتم اون محله ماشین پلیس رو دیدم؛اقای بزرگمنش داشت پدرم رو میبرد.امبولانس هم امده بود روی برانکارد جسد یک نفر بود...جلوتر رفتم و وقتی پرس و جو کردم فهمیدم بر اثر مصرف شیشه مادرم اور دوز کرده بودپدرمم گرفته بودنبا دیدن‌من شروع کرد به دویدن و فرار کردنولی بزرگمنشاز پشت زدتش...با تیر زدتش...اون صحنه هیچ وقت از ذهنم‌پاک نمیشد...اونا هرچی بودن‌پدر مادرم بودن...
افتادم‌دنبال انتقام...کم کم از یه فروشنده کوچیک  به مراتب بالاتر رسیدم...

یادمه روزی که‌ایرج همون مردی که ازش دستور و مواد رو برای معامله میگرفتم امد دیدنمو‌گفت امشب یک‌معامله بزرگ داریمیک اسلحه به دستم داد و گفت دوست داره ریئس تو این معامله رو براش جلو ببری...با خوشحالی اسلحه رو ازش گرفتم و چشم بلند بالایی تحویلش دادم...شب شد...برای معامله شوق و ذوق زیادی داشتم...
ما وسط معامله بودیم همه چی خوب بودپول رو گرفتمولی وقتی مواد رو دادم؛یهو پلیسا ریختن.....
سرهنگ‌بزرگمنش این عملیات رو رهبری میکرد...همه رو از دم‌گرفتن فقط من و چند نفر با پولا فرار کردیم....

اسم یکی از همون چند نفر‌میثم بود یار همشگی‌من...دست  روی دستم‌گذاشت و گفت:" میخوای چیکار‌کنی سایمون؟!"

با خشم‌چشمام رو بستم‌و ادرس خونه رو دادم...میدونستم اونشب سلمان شیفته

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در نتیجه تا صبح نمیومد....وارد خونه که شدممادرمو دیدم سر سجاده نشسته بودوقتی با اون وضع دیدتم امد  طرفم و با نگرانی پرسید:" سایمون کجا بودی ؟!پدرت دنبالت میگشت ،سایمون این‌چه ریختیه مادر؟! چیشده خوب حرفی بزن جون به لبمم کردی"

سرمو بالا اوردم‌و توی چشمای قهوه ایش خیره شدمرنگ چشمای مادر واقعیم عسلی بود....چشم رو احساساتم‌و وجدانم بستم و سیلی محکمی بهش زدمبا بهت بهم‌نگاه میکرداما من دیگه سایمونی که مادر پدرم روی وجدان و پاکیش و ادب و احترامش قسم میخوردن‌نبودممن اون سایمونی که دست مادرشو میبوسید نبودمخیلی وقت بود عوض شده بودم...به خودم‌امدم‌و دیدم یه گلوله توی قلبش خالی کردم...من‌کسیکه قریب به ۱۳ سال بزرگم‌کرده بودعمرشو پام داده بود کشته بودم...بغضم گرفت و بالای جسدش شروع کردم به گریه و خودزنی....چرا اونو کشتم؟!من باید بزرگمنشو میکشتم....تا نزدیک های صبح بالای سرش نشسته بودم و اشک میریختم....صدای در امد بدون بلند شدن و برگشتن سرجام‌نشستم...صدای پدرم‌امد :"خانم‌حاج خانم‌کجایی از سایمون خبری.....ولی با دیدن‌من‌و خون‌جای روی فرش حرف توی دهنش ماسیدبا سرعت امد طرفم‌و گفت سایمون چیشدهاما وقتی اسلحه رو توی دستم دید شوک زده نگاهم‌کرد

با سیلی که بهم زد به خودم امدم و سرمو بالا گرفتمسیلی میزد و میگفت:" با نون حلال تو و داداشت رو بزرگ‌کردم
این بود جوابش؟امشب بین اون‌مواد فروشا دیدمت"

داد زد:" این بود جواب محبت های پدارنه ام؟!"

امد دوباره سیلی بزنه که دستشو گرفنم:" تو پدر من نیستی...

و باخشم‌به یاد اوردم لحظه ای که پدرمو زد...

غریدم:" تو پدر منو کشتی....."

با تعجب نگاه بهم کرد و گفت:" چی میگی؟! پدرت؟!"

با خشم‌ادامه دادم:" اره پدرم همون‌مواد فروش خرده پایی که همسرش اوردوز کرده بود شش ماه پیش زدیش کشنیش جلوی چشمای من بهش شلیک‌کردی....

نشست... و دستش روی سرش گرفت و زد زیر گریه:" من نمیدونستم اون‌پدرته من نمیدونستم من فقط میخواستم انجام وظیفه کنم و تو سر انتقام بچه گانه مادری که انقدر برات زحمت کشیده بود رو کشتی....
با چشمای قرمز نگاهم‌کرد:" متاسفم‌پسرم ولی من باید تورو به جرم‌قتل ببرم‌زندان...."

با پوزخند نگاهش کردم‌و اسلحه روبهسمتش‌گرفتم:"‌امشب هم‌معامله مواد منو تو بهم زدی تو همبشه سد راه من بودی..."

بهت توی نگاه و چهرش به راحتی خونده میشد:" تو ...تو یه مواد فروشی...؟!وامصیبتا...خدایا چرا بچه ی من؟! 

توی چشمام‌نگاه کرد و گفت:" من شک ندارم سلمان داداشت تو نبست تو یه لجن به تمام‌معنایی ببین با خودت  وما چیکار کردی...  لعنت بهت سایمون چرا یک ذره مثل برادرت نیستی؟!"

با داد جوابشو دادم:" اره اره من شبیه اون سلمان بی همه چیز نیستم‌که تورو به عنوان پدر قبول کرد و حتی یکبار دنبال پدر مادر خودش نیافتاد 

اسلحه رو سمتش گرفتم:" اگه قراره سلمانم‌ یکی مثل تو بشه ترجیح میدم بمیره..."

به سرعت‌خلع سلاحم‌کرد و باهام‌درگیر شدانگار یادم رفنه بود اون یک مامور دوره دیدست و به این راحتیا‌از پسش بر نمیام...به سمت اشپزخونه رفتم که دنبالم امد

همونطور هم‌میگفت:" من کی بهت لقمه حروم دادم انقدر ناسپاس شدی سایمون من کی....

یهو چاقویی برداشتم‌و توی شکمش فرو کردمتلو تللو خوردن به عقب رفتچشماش گشاد شده بود؛از کنار لبش  باریکه خون می امد؛ به مبل برخورد کرد و نشست، اروم اشک‌مبریخت و ذکر میگفت، توی لحظه های اخرشم‌دست بردار نبود... چقدر از این‌کار تنفر داشتماروم‌اسممو صدا کرد به طرفش رفتم...

کنارش زانو زدم‌ و نشستم:" برو.... همه اثر انگشتات روپاک‌کن نزار برادرت بفهمه‌کار تو بوده..نزار حرمت بینتون شکسته بشه..."

اشک توی‌چشمام جمع شد با حرص داد زدم:"چرا لعنتی من‌تو و زنت و کشتم‌چرا هنوز به فکرمی...."

چشماشو اروم بست  و زمزمه کرد:"چون تو هنوز پسر‌منی...."

چیزی زیر لب گفت و تمومکرد...تا ۱۰‌صبح کنارشون بودم اشک ریختم خودمو زدمپشیمون بودم‌اما سودی نداشت....صدای در امد و بلافاصله صدای خسته ی سلمان که میگفت:" مامان‌جان‌کجایی عزیزم من‌امدم..."

ولی با دیدن‌من با اون همه خون روی لباسم و اثر زد  و خورد روی صورتم... 

مات نگاهم‌کرد و‌گفت:"چیشده‌..سایمون‌کی اینکارو کرده؟!

بغض کرده امد جلو و سر مادر رو روی پاش گذاشت و گفت"" کی جرات کرده پدر مادر منو.....

ولی با دیدن اسلحه توی دست من که بالای سرش بودم  حرفشو خورد و گفت:" تو....؟!تو پدر مادرمونو کشتی...؟!

سکوت‌کردم که داد زد:" حرف بزن لعنتی"

داد زدم‌و نشونش گرفتم:" اره اره من کشتمشمیخواستم توروهم‌بکشم ولی میزارم‌خوب عذاب بکشی بعد بکشمت"

و بهوسرعت به سمت در رفتم  و بلند گفتم:" دنبالم‌نگرد و نیا هیچ وقت..."
بعد اون‌به طرف‌محل قرار رفتم...میثم‌به طرفم‌امد،حالم اصلا خوب نبود از درون داشتم‌میسوختم؛ماشینو برداشتیم‌و بیروت رفتیمبه باجه تلفن رفتم‌و با ایرج تماس‌گرفتم:" بله؟!"

_ اقا ایرج‌منم سایمون...

داد زد:" ای دزد کثیف اگه بگیرمت...

_اقا ایرج‌ما دزدی نکردیم‌پلیس ریخت‌همه رو کشت من و رضا و میثم‌زنده موندیم‌و پولارو برداشتیم ادرس بدین بیارم‌خدمتتون‌ما خائن نیستیم.


 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مگه میشه فراموش کرد اون روزا رو؟خوشحالی ایرج از اینکه پولا رو برداشته بودم و فرار نکرده بودم...رضا این پیشنهاد رو داده بود ولی من خنگ نبودم که ندونم خیانت به  نقاب سیاه بزرگ چه بلایی سرمون میاره.... در عوض با اینکاری که کردیم هر سه توسط نقاب سیاه خواسته شدیم ..توی معامله های بیشتر شرکت کردیم..میثم دستیارم شده بود و رضا خودش راهشو از مواد به قاچاق دارو جدا کرده بود واخرشم به دست دیمن عوضی مرد...کم کم جای پسر نداشته نقاب سیاه رو گرفتم وقتی مرد کل دارایی هاش وافرادش به من رسید..توی انجمن وبین خلافکارا برای خودم اسم ورسمی پیدا کرده بودم...نمیخواستم من وبا اسم نقاب سیاه به یاد بیارن برای همین اسمم شد نقاب... 

تا اینکه سرو کله اون مار سفید عوضی پیدا شد...اون ودوتا دختری که براش کار میکردن.. اوه دیمن رو از قلم انداختم قاتل درجه یک کل خاورمیانه! مادر اول طرف من بود ولی با دیدن نقطه ضفم که تمنا باشه...میخواد هرطور شده زمینم بزنه و خودش قاچاق مواد رو دست بگیره....ولی من نیمزارم...شده اونو هم بکشم نمیزارم.

لباس کار تنم کردم و به میثم اطلاع دادم میریم سراغ دخترا... چشمی گفت و 5 دقیقه بعد صدای در اتاقم امد. بلند شدم و باهاش همراه شدم...به در  زیر زمین خونه رسیدیم... اثر انگشت..اسکنر چشم.. و کد 5 رقمی کلافه و خسته رو به میثم گفتم:جان من میثم لازمه انقدر کار؟!

تو گلو خندید:تا وقتی اون دیمن و مار و دختراش زندن اره....

کی صبر کرد وبعد پرسید:راستی ازاین دختره ازاده خبری نداری؟هروقت دلش بخواد میاد هروقت دلش میخواد میره اصلا کیه از کجاامده ببین سایمون بهش حسابی مشکوکما میگم مراقبش باشن...

چشمام رو توی حدقه چرخوندم:میثم تو خیلی محتاطی مثلا به کی میخواد امار بده؟!مار؟!خب بده اصلا برام مهم نیست...

متوجه شدم میثم دیگه همقدم با من نیست ایستادم وبرگشتم دیدم مات داره نگاهم میکنه:برات مهم نیست ؟!یعنی چی؟!این همه سال سایمون زحمت کشیدیم برات مهم نیست از ارامش شب وروزمون گذشتیم برای اون نقاب سیاه بی شرف سگ دو زدیم برات مهم نیست؟

به سمتش قدم برداشتم:اروم براش من فقط کمی سردرگمم...

نفسی گرفت:وقتی کار برادرت وتمنارو تموم کنی حالت خوب میشه....

به محل دخترا رسیدیم... فریده دختری که قرار بود از لحاظ سلامتی  تاییدشون کنه اونجا بود و گفت: همه سالم هستن و همه هم دختر هستن فقط یک مورد بیماری قلب داریم....

 و بهم  لیستی از اسامی ووضعیت دخترار رو داد... دوباره شدم همون سایمون بیرحم... به سمت اتاق دخترا قدم برداشتم  در که باز شد چهره های پریشون وناامیدشونم باز شد...چشمای همشون بی فروغ بود.. پوزخندی زدم و داد زدم: بلند شین به خط بایستاین....

نام تک تک شون رو میخوندم و اونو جلو میامدن... وقتی به اخرین مورد رسیدم دیدم دختری رو که رنگ به رو نداشت و نمیتونست باسته ..فریده کنارم امد وگفت:این همون مریضهه است...

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به چشمای بی فروغ سبزش نگاه کردم...رنگ چشماش فوقالعاده بودن...ولی نه برای فروختن خوب بود بخاطر وضعیت جسمش...نه برای قاچاق مواد چون بازم بدنش تحمل این همه راه رفتن رو نداشت... به میثم نگاه کردم... سوالی داشت نگاهم میکرد میخواست بدونه با این دختر میخوام چیکار کنم... اول خواستم بهش دستور بدم اعضاش رو در بیارن وقاچاق کنن ولی....با دیدن چشماش... نزدیکش رفتم و بازوش رو توی دستم گرفتم اروم وزمزمه  وار گفتم: اسمت چیه؟!

پوزخندی زد:چه فرقی داره تهش یا اعضامو میفروشی یا میدیم ببرنم دبی بفروشنم از تو چیزی غیر این بر میاد؟!

لبخند محوی روی لبم امد ولی سریع اخم کردم و رو به میثم گفتم:اینو ببر پیش بی بی بگو تر گل ور گلش کنن مراقبش باشن کارش دارم!

میثم با چشمای باز داشت نگاهم میکرد حتما با خودش میگفت سایمون این کارا؟! دوست داشتم از تفکری که توی ذهنش بود قهقه بزنم...ولی چیزی نگفتم .اونم با یه چشم قربان  امد وبازوی دختر چشم سبز رو گرفت وبرد...دختر بدون هیچ مقاومتی با میثم همراه شد.... رو به فریده گفتم:به امیر علی بگو اینا رو برای عمل حاضر کنه و تاکید کن اگر یک نفر بمیره یا بلایی سر بیاد خودم میکشمش...

یکی از دخترا با شتاب به سمتم امد وگفت:تروخدا بدبختمون نکنین کنیزیتونو میکنم من گول خوردم تورو خدا نزار بدبخت بشم... فریده دستش رو گرفت وگفت:به اقا دست نزن...اروم به سمتش رفتم وگفتم:ببین.... خوب همتون گوش کنید...اینجایی که امدین راه برگشتن ندارین...توی بدن شما مواد گذاشته میشه...وبا لبخند ترسناکی گفتم:خودتون ومواد همراه با هم از مرز خارج میشین... با قهقه ترسناک گفتم:خیلی شانس بیارید زنده میمونید وشاید روزی برگردید ایران ...جدی شدم وادامه دادم:اما این که بخواین فرار کنین ویا برین پیش خانواده هاتون رو از ذهنا و مغزای خالی تون دور کنین...چنین چیزی محاله...و اگر کسی سعی در فرار داشته باشه...خودم میکشمش....

بیرون امدم و داد زدم:فریده!

با سرعت امد:بله اقا

-به امیر علی که گفتی اینارو حاضر کنه با میثم  خودتون بالای سرش وایمستین گند نزنه هر دختری که مقاومت کرد بیهوشش کنین حداقل تا فرداشب ،باید همه حاضر باشن 

+چشم اقا!

خوبه ای زیر لب گفتم و به عمارت برگشتم...لحظه ای حس کردم سایه ای دیدم ولی بیخیال شدم حتما خدمت کار جدیده... ساعت 11 شب بود! ای کاش زودتر صبح بشه...بی صبرانه منتظر دیدار با تمنا بودم...

 به سمت اتاق بی بی رففتم در زدم ومنتظر بودم ...بی بی در رو باز کرد و گفتم:بی بی لطفا اون دختر رو بفرستین اتاق من.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر