رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

کلافه دستی لای موهاش کشید.‌‌به این صورت و قیافش عادت نداشتم .نگاهی به سمت راستش کرد و سر‌تکون داد حتی‌ندیدم برای‌کی!دستم‌رو کشید و  همونطور‌که از راه پله بالا میرفتیم‌گفت:" اتاقت کدوم طرفه؟!

دستمو از دستش کشیدم بیرون و دور بازوش حلقه کردماخمامو حسابی توی هم‌کشیدم‌و غریدم: دسته ادمه نه‌گردن زرافه که کش بیاد ،عین دوتا زوج عاشق باید رفتار کنیم‌همه جا دوربین داره!

امد سرش بچرخه که محکم زدم‌توی پهلوشدردش گرفت ولی صداش درنیامد عصبی‌گفتم:"‌نبودم مخت از کار‌افتاده دوربینا نامحسوسن!

اروم گفت:تلافی این‌کارتو در میارم!

بی توجه راهی اتاق  شدیم...تا درو باز کردم منو کشید داخل و چسبوندم به در: دوربینش‌کجاست

_بالای تخت! 

دست روی کمرم‌کشید و اروم‌گفت :" کارمون سخت شد!خب هرچی‌تاحالا‌گیرت امده بگو

+با احمد‌تماس بگیر‌اونم بشنوه!

عصبی اعتراض کرد :"خب‌من چجوری الان‌تماس بگیرم!!!

وای دوست داشتم‌کلمو بکوبم دیوار اروم و عصبی تر از خودش جواب دادم:" بگو کجاست گوشیت خودم براش میدارم...

سرشو اورد زیر‌گودی گردنم‌و گفت:" درستتوی‌جیب داخل کتم‌کن و درش بیار

گوشی‌رو دراوردم :شمارش چیه؟

_خط ماهواره ای یک شماره داخلشه‌...

محکم با گوشی زدم تو شکمش صداش درامد
_اوخ وحشی چته هار شدی بالا سرت نبودم

+حرف نزن قرار بود بدون خبر‌من‌کاری نکنی سرخود  رفتین دنبال جاسوس؟!

سرشو اورد بالا و با چشمای قرمز‌نگاهم‌کرد:" شنیده بودی پس..."

زیر گلوشو بوسیدم:"اره به نقشت ادامه بده!

دستش حلقه شد دور‌کمرم: اینجا زیادی تکراری شد بریم یک جای دیگه"

_حموم نمیشه رفت موها و ارایشم‌خراب‌میشه رو تخت میشنون بریم سمت پنجره...

سمت پنجره قدم برداشتیم و روی همون صندلی نشست..منم روی پاش نشستم

پشنمون به تخت بود و دیده نمیشدیم..

شماره رو گرفتم... سریع جواب داد:" الو  سلمان!؟

+الو و زهر مار میدونی چندتا ایمیل بهت زدم!

+تویی تمنا؟! سلمان کجاست چیشد کی میرن چی‌به چیه

_اروم بگیر.‌ببین احمد امشب ساعت ۳ یک محموله پر ادم رو میبرن 

+فقط ادم؟!

 _زبون به دهن بگیر... یه محموله دختر که داخل بدنشون مواد جا گذاری شدهتمام سران  مواد و قاچاق اینجا هستن...

+ما باید چیکار‌کنیم؟!

_با یک‌یگان ویژه. و سردار کاظمی هماهنگ‌کن. اموبولانس حتما حضور پیدا کنه

نیرو های ویژه ای میاری تا دندون مسلح باشن اینجا خیلی خطرناکه یک نفر نباید اسیب ببینه

_باشه متوجه شدم از تیام خبری نداری؟!

سکوت کردم که سلمان یهو گفت:"تیام گیر افتاده..

سرمو بشدت اوردم باالا که خورد تو دماغ سلمان

با بهت نگاهش میکردمخیره به چشمام‌نگاهشو دزدید و گفت:" ببین احتمالا شما که برسین ما نباشیم یعنی من و شهاب و تمنا مار و نقابمحل رو ترک نکنین و تا صبح توی کمین بمونین... گوش به زنگ باشین اموبلانس هم باشه ....

احمد_ چرا‌کجا قراره برین؟!

بدون‌نگاه کردن به من جواب داد:" یه دیدار خانوادگیه ... بهتره اول حلش کنیم ...

احمد هم دیگه چیزی‌نگفت...ذهنم‌مشغول حرف سلمان شدتیام‌گیر افتاده؟!چجوری!؟از‌کجا میدونه؟!سوالمو به زبون اوردم: از کجا میدونی تیام‌گیر‌افتاده؟

دستمو گرفت و نوازش کرد: نه تنها کیان و تیام‌گیر افتادن بلکه‌شانس زنده موندنشونم کمه...
_تو از‌کجا....

انگشتش رو گذاشت روی لبم: هیس...فقط بهم اعتماد کن و با دیمن در ظاهر فقط تنها‌رو به رو شو..

بعد از برداشتن انگشتش فوری لبش رو روی لبم‌گذاشت و بوسه ای کوتاه روی لبم‌نشوندحتی فرصت نکردم فکر کنم طعم لبش چیه...دستم رو گرفت و گفت:به من اعتماد کن تمنا‌... هیجی نمیتونم بهت بگم بخاطر جون تیامولی بهم اعتماد داشته باش...

نگاهش کردم..با شک با تردید...اون از کجا از تیام خبر داشت؟!انگار شک‌و تردید رو توی صورتم‌خوند امد دوباره جلو که ببوسه ...عقب کشیدم‌و بلند شدم...کلافه دستی لای موهاش کشید... و بلند شد: بریم پایین مار و دیمن رو باید پیدا کنیم‌و مراقب س.....نقاب باشیم...

بی حرف رفتیم پایین...اون اسم‌تقاب رو میدونست؟!پشت تلفن گفت دیدار خانوادگیه‌‌...یعنی جی؟!
 انقدر ذهنم درگیر بود که وقتی به خودم امدم دیدم وسط پیست رقصیم و داریم میرقصیم...حس‌کردم‌نگاهی روم زومه هر طرف رو اما نگاه کردم هیچی نصیبم نشد.فشاری روی کمرم وارد شد به سمت سلمان برگشتم...

فشارش بیشتر شد: میدونی وقتی اینجوری بین این ادمایی دوست دارم تک تک نگاه های روت رو کور کنم.!؟

بازم‌ساکتنگاهش‌کردم...چراهیچی‌نمیتونستمبگم؟! مگه من همونی نبودم که براش بال بال‌میزد؟!

اروم‌گفت:" سمت چپت نقاب و مار و دیمن دارن حرف میزنن..."
 مشتاق برگشتم سمتی که گفت ولی تیام رو ندیدم....حس کردم چیزی توی دلم فرو ریخت...ترس..‌اره ترسیده بودم...از نقاب از مار...اگه تیام رو ازم‌بگیرن چی؟!نه...نمیزارم!!!امکان نداره بزارم....

.....

عقربه ها انگار باهم‌مسابقه داشتن همه چی زود گذشت و ساعت سرو شام رسید...پیش خدمت سر میز‌شامی‌که من و سلمان بودیم برامون چندین مدل غذا اوردبازم نگاهم به ساعت بود که رفت و امد هایی  توجهام رو جلب کرداروم سرم رو انداختم پایین و با غذام مشغول شدم و گفتم:" نگاه کن...
 دارن میرن بالا...
اینا قاچاق چیان...!!! ما باید اینارو بکشیم..."

+از‌کجا مطمئنی اینان؟!

چیزی نگفتم و حواسم رو به راه پله دادم... با فاصله ۱۰ دقیقه از هم دقیقه نقاب و مار هم رفتن بالا....از پایین با پا به پاش زدم‌نگاهم‌کرد که با چشم اشاره کردم:دیدی! یه خبراییه ما باید بدونیم!

 بلند شدم که دستم رو گرفت و مجبورم‌کرد بشینم: هی تو چته سلمان بزار برم ببینم چی‌میگن؟!

_اروم بگیر. دیمن تو نخ من و توعه اروم بگیر و عاشقانه رفتار‌کن!

اروم‌نشستم و چنگال رو توی گوشت زدم: کدوم طرف نشسته؟!

_سمت چپته ،سرتو برنگردون!

چنگالو سمت دهنش بردم و گفتم: اینجوری کسل کنندس من باید دنبال تیام بگردم.

گوشت سر چنگال رو با دهن گرفت و خورد: تیام اینجا نیست ولی میارنششپ نگران نباش اون فقط منو میخواد....

مشکوک چنگال رو گزاشتم و گفتم:تو چی رو داری از من پنهون میکنی؟!جریان این‌ملاقات خانوادگی چیه؟!

با دستاش صورتمو قاب گرفت: تمنا من‌خودمم دارم دیوونه میشم...تورو خدا توچیزی‌نپرس و فقط بزار از لحظه های اخرمون استفاده کنیم!

_چی‌میگی دیوونه کدوم لحظه های اخر قراز نیست بمیریم‌که!

غم توی چشماش خیلی راحت قابل خوندن بودپیشونیم رو بوسید...چشمام رو با لذت بستم‌که پشت پلکمم داغ شد...نوک بینی ام...و در اخر لبم..باز هم به سرعت و باز هم کوتاه

+طمع لبات فراموش نشدنی ترین چیز دنیاست تمنا... 

لبخندی به روش زدم...بعد چند دقیقه گفت: تمنا امشب تنها عضو خانوادمو میبینی...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شوکه نگاهش کردم...تاحالا پیش نیامده بود سلمان از خانواده اش بگهخواستم سوالی بپرسم که حضور کسی رو بالای سرم حس کردمسر بلند کردم و با دیمن و دختری‌که ماسک روی صورتش داشت مواجه شدمدیمن اروم‌و با لبخند گفت:" الینا!چقدر از دیدنت خوشحالم!!!"

متعجب از این برخورد دیمن  خیلی اروم گفتم:" از دیدن من خوشحالی؟!"

خنده ی بلندی سر داد:"بیا گذشته هارو فراموش کنیم. تا صبح این مهمونی ادامه داره. بیا بریم بیرون و کمی قدم بزنیم به اتفاق پانتر هامون...."

دست سلمان رو گرفتم و همون طور که بلند میشدم جواب دادم:" پیشنهاد خوبیه‌ اینجا خیلی خفه است. "

لبخندی زد:" پس میخوای گذشته هارو فراموش کنی!؟"

نیش خندی نصیبش کردم:" شاید..."

دست اون دختر رو گرفت و به راه افتادیم....وارد حیاط شدیم..دور تا دور حیاط بادیگارد بود... اینبار حتی دور کلبه هم بادیگار گذاشته بودن....دست سلمان رو فشار دادم که بهم‌نگاه کرد  
چشمامو سمت کلبه چرخوندم و گفتم:" عزیزم بنظرت حیاط زیادی خلوت نیست؟!"

_چرا خیلی!

و دستش رفت توی جیبش تا باز به احمد خبر بده....به سمت دیگه ام‌نگاه کردم‌که نگاه خیره ی دیمن رو دیدم:" خبریه اینجوری‌نگاهم میکنی؟!"

دیمن_راستش برام جای سواله تو و جیسون چطوری باهم.....

+عشق!

صدای پوزخند صدا دار اون دختر رفت روی اعصابم‌ بهش نگاه کردم که رو گرفت:" خانم لال تشریف دارن صحبت نمیکنن؟!"

دیمن بلند خندید اما دختر حتی روش روهم برنگردوند...دیگه مطمئن بودم چیزی عادی نیست!دیمن با همون دختری که دستش دور بازوش حلقه بود جلو راه افتادنو دیمن گفت:" رئیسم ازم خواسته به تو و‌‌....نامزد عزیزت چیزی رو نشون بدم!"

سلمان زیر لب گفت:" چه رئیس رئیسی هم میکنه هاپو کوچولو!"

جلوی خندم رو گرفتم دیمن ایستاد و گفت:" خب رسیدیم همینجاست!"

و به سمت دری رفت که سری قبل هرکاری کردم باز نشد... رفت و دستش رو روی وسط در گذاشت..انگشتاش رو از هم باز کردوای چقدر احمق بودم این یک اسکنر دست بود‌!رو به من ابرویی بالا انداخت و در خیلی راحت باز شد...وارد که شدیم توی اتاق دور تا دور سفید بودیم... همش سفید سفید بودیک راه رو داشت به سمت راه رو رفت و اشاره کرد به دنبالش بریم....چندین و چند در بود... در یکی رو باز کرد وگفت :"تجارت ما قاچاق انسان و موادهو من اونجا دخترایی رو دیدم که زیر سرم بودند و بهشون رسیدگی میشد...

 
سلمان یهو پرسید:'با این حساب سود ویژه ای نصبیتون میشه؟!"

دیمن خندبد:"تقریبا...خریدار ما نیستیم و نقاب هم به ما نمیفروشه!"

_پس به کی میفروشه

این سوالی بود که سلمان پرسیددیمن هم بهش لبخند مسخره ای زد و باز هم راه افتاد بدون جواب دادن؛دری اخر راه رو بود،بازش کرد،یک سالن بزرگ سیمانی،با چند اتاق  ،بدون پنجره،بدون در دیگه ایدیمن کتش رو در اورد و داد به دخترههمون طور که ‌کراوتش رو شل میکرد گفت:" نمیدونم رو چه حسابی به نقاب اعتماد کردیبا اینکه خانوادت رو کشتحتی نمیدونم رو چه حسابی با من امدی.با اینکه مبارزه قبلی رو توبردی ولی الان قضیه فرق میکنه!

با چشمای گرد شده نگاهش میکردماین چی گفت؟! وقتی قیافمو دید نزدیکامد...سلمان امد طرفش که دختره مانع شددر باز شد و چندین نفر ریختن داخلسلمان رو گرفتنو نشوندنش
دیمن جلو امد و دستش رو نوازش وار روی گونم کشید:"‌نمیدونم نقاب چی ازت دیده که اینجوری عاشقت شده‌‌‌ولی مطمئن باش تورو به ما ترجیح نمیده...

و به سلمان‌نگاهی انداخت:" همونطور که خانوادش رو ترجیح نداد!


کرواتش رو در اورد و کناری انداختدکمه های سر استینش هم باز کردو گفت:" تک به تک بدون سلاحتا امدن نقاب و مار وقت هست...،"

کفش های مجلسی ام رو در اوردمگوشواره ها... گردنبند نیم تاج  رو هم دراوردم و گوشه ای انداختم

هنوز تو شوک بودم ولی اصلا دوست نداشتمبازنده بازی من باشم...چاک لباسم رو با دست گرفتم و با تموم حرص و قددت کشیدم. تا روی رونم پاره شددور پام گره اش زدم تا مزاحمم نباشه!

اخه کی با لباس مجلسی جنگیده؟

موهامم مزاحم بود ولی چاره ای نبود کش نداشتم و نمیدونم از کجا باید میاوردم...

رو به دیمن گارد گرفتم لبخند پلیدی زد و گفت:" وقتی بفهمی کی بهت خیانت کرده و چرا قطعا پشیمون میشی!"

فقط نگاهش کردم که گفت:" اوه راستی یکی اینجاست که شاید اگر زنده موندی ببینش‌...اخه دلش برای ابجی کوچولوش تنگ شده"

لرز به ستون بدنم افتاد اما اون برای عصبی کردنم ادامه داد:نمیدونی وقتی  میله داغ رو روی پوستش گذاشتم چجوری اسمت رو صدا کرد!"

با این حرقش داغ کردم و به سمتش خیز برداشتم

ضربه اول رو با تموم قدرتم با استفاده از پا به ران و پهلو و گردن خواستم بزنماما دفاع کرد و رفع کرد .ایستادم.درسته عصبی شده بودم اما نباید اجازهمیدادم اون سو استفاده کنهعقب کشیدم و اروم اروم نفس کشیدممنتظربودم‌حمله کنه و اون منتظر حمله ی من . عصبانتیت رو کنار گذاشتم و خنثی ووشیشه ای بهش خیره شدم....شروع کرد حرف زدندیگه صداش رو نمیشنیدمتمرکزم فقط روی زدنش بودمن صدای حرفاش رو نمیشنیدمصدای هیچ‌کس رودور تا دورم انگار سفید سفید بودفقط من بودم‌و دیمن. با خشم بهم حمله کرد جا خالی دادم اولی دومی سومی
 سرعتم رو افزایش دادم مشتش به سمت صورتم میامد گرفتم و کشیدمش جلو گردنش رو گرفتم به سمت پایین و با زانو دو ضربه زدمولش نکردم اما قبل از دفاع کشیدمش بالا و مشتی از زیر فک وار کردمبه عقب رفت ...دوباره گارد گرفت... دستام رو کنار پهلوم طبق اصول و قوانین کنگفو نگه داشتم و حالت استحکام گرفتم...اگر یک مشت توی گوشش بزنم سرش گیج میرهبعد از اون یکی توی دیافگرام باید میزدم تا پارگی ایجاد کنمتنفس سخت میشه
و در نهایت  پنج ضربه به دنده ها  و شکستگی دنده..هر لحظه منتظر بودم دیمن بیاد سمتمتا دنده هاشو خورد کنمو نفسش‌رو ببرم...باورم‌نمیشه تموم مدت میدونستن من کی ام!دیمن جلو امد...زمان‌کند شد دیمن به سمتم قدم برمیداشتهر لحظه منتظر بودم تا بزنمش
نزدیک امد پای راستش رو به قصد زدن "چکشی" بالا اورد که با دست گرفتپس چرخید و با پای دیگه خواست به گونم ضربه بزنهاونم با دست چپم‌گرفتمومحکمچرخوندمچرخیدولینیافتادنشستوقتی بلند شد با مشت بهسمتمحمله کردجا خالی دادم و خم شدممشت محکمی به زیر دیافگرامشزدمرفت عقببه سمتش حمله کردم
ولی قبل از اینکه دنده هاشو خورد کنمصدای اشنا رشته ی افکارمو پاره کردخیلی اشنا بوددرد ناک بودپر زخم بودبرگشتم سمت صدادیمن از غفلتم سو استفاده کردزد با پاش توی شکممو پرت شدم طرف دیگههمه چیز تازه مشخص شد...ادم ها...نقاب...مار...اون دختر...شهاب..وکیان با صورت درب و داغون.و تیام!تیامی‌که لباسش به بدن خونیش چسبیده بود و و زخمی بزرگ روش خود نمایی میکرد

صداها هنوز‌گنگ بودن..کسی بغلم‌کردنگاه کردم و دیدم بغل سلمان هستم و داره با چشمای نگران نگاهم میکنه تکونی خوردم و"اخ "ارومی‌گفتم

سلمان کمکم کرد بلند شم .اروم کنار زدمش که مارجلو امد...اه دیگه  حالم از هرچی‌نقاب وونقاب زن بود بهم میخورددلم میخواست با همین دستام خفش کنم.جلو امد با طنازی راه میرفت

قهقه ای زد...: بالاخره جشن اصلی داره شروع میشهخانوم کوچولو میدونی چقدر منتظر چنین لحظه ای بودم؟!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدم دیمن‌رو که‌خون‌کنار لبش رو پاک‌کرد.با خشم به نقابی که با سردی نگاهم‌میکرد نگاه کردمدیمن دستور داد: دستاشونو ببندین و واردارشون کنین زانو بزنن!

من و سلمان پشت بهم ایستادیم
سلمان اروم گفت: درست طبق تمرینات یادته!"

+اره!

گارد گرفتیم... میدونستم‌از پسشون برنمیایم ولی ...حاضر نبودم به راحتی تسلیم بشم...اولی به سمتمون امد دستش رو گرفتم و محکم پیچوندم 
همزمان بهش یک لگد جانانه توی کشک زانو زدم
از درد فریادی زد

رفتم پشتش و دستش رو گرفتم... بدون‌نگاه کردن به کسی دستش رو از کتف شکوندمنفر بعدی...
با اسلحه به سمتم‌امد: اروم باش دختره وحشی!به سمتش پا تند کردمطرفم‌نشونه گرفت... رویاسلحه رو داخل دستش به عقب کشیدماسلحه از هم پاشیدبا همون‌روی اسلحه محکم توی صورتشکوبیدمخونی شد ضربه ی محکمی به چونش زدم... افتادنفر بعدی...با چاقو به سمتم امدپوزخندی زدم‌... واقعا فکر میکرد با چاقو از پس من برمیاد؟!گارد گرفت  و رقص پا رفت

ابرویی بالا انداختم و بهش‌نگاهی‌کردمپوزخندی زدمبا دستش اشاره‌کرد بیا جلودر کمال میل جلو رفتم با چاقوبهم حمله ور شد که جا خالی دادم
دستش رو گرفتم‌و مچش رو  در حالی که تو چشمای نقاب زل زده بودم‌شکستم

دستم‌رو دور‌گردنش حلقه کردم و خواستم اونم بشکنم‌که...صدای شلیک امد و بعد هم صدای نحس دیمن که باعث شد نگاهمو از نقاب بگیرم و بهش بدوزم:اون رو ول کن وگرنه گلوله بعدی توی مخ داداشت خالی میکنم....

خنثی نگاهش‌میکردم...و از طرفی هم مطمئن بودم چنین کاری میکنهطفلی تیام حتی سرش رو بالا نیاورد تابهم‌نگاه کنهنگاهی به زخم بزرگ روی بدنش که باعث شده بود تیشرت بهش بچسبه انداختم....اون ظالم...گردن اونی که زیر دستم بود رو محکم فشار دادم‌که اخی از درد گفت دیمن اسلحه رو فشار داد به سر تیام

نفسی‌گرفتم و گردنش رو ول کردم
دستامو بالا بردم:"بازم با نامردی تو بردی!!"

پوزخندی زد و اشاره داد دستامو ببندنو بعد رو به سلمان‌گفت:" سروان تهرانی جای تو بودم تسلیم میشدم.حتی شده برای نجات همسرم!"

سلمان به من که گرفته بودنم با تعجب نگاهی انداخت...من اونی نبودم که میشناخت انقدر زود شکست بخوره

کنار لبش خونی شده بود و لباسش پاره!
روی بازوش هم رد باریکی از خون دیده میشدتفی روی زمین انداخت و دستاش روبالا برد
مردی محکم پشت زانوهاش زد و وادار به نشستنش‌کرداخم غلیظ و ترسناکی روی صورت سلمان نقش بسته بودباخشم به نقاب نگاه کرد که دیمن جلو امد:هی پسره اینجوری بهش نگاه نکن بهتره تا دقایق اخر عمرت به زنت نگاه کنی!

بدون‌نگاه کردن به من و اعتنا به حرف دیمنچشماشو به زمین دوخت و  پلکاشو محکم روی هم فشار داد...مرده مجبورش‌کرد بلند شه و کنار من بیا و بعدم هردومون رو نشوندن

دیمن زیر بغل تیام رو گرفت که مرد کناری اش زیر بغل  کیانپرتشون گردن به سمت ما حالا ما چهار نفر در برابر اونا بودیمسوالی که توی ذهنم بود رو به زبون اوزدم:چه بلایی سر شهاب اوردین؟!"

نقاب همچنان ساکت بود ولی مار گفت:" شهاب؟! منظورت همون جاسوس دوطرفست؟!"

و نقاب کنار رفت و پشت سرش شهاب رو دیدم‌که سرخوش و با پوزخند بهم نگاه میکردنا باور بهش زل زدماحتمال خیانت کیان رو حتی بیشتر از شهاب میدیدم...توی بهت بودم که صدای نقاب من رو به خودم اورد

نقاب_شهاب جاسوس من بود‌‌‌...از لحظه به لحظه های نقشت خبر داشتم خانوم کوجولو...

ناباور بهش زل زدم...شهاب به حرف امد:بهت گفته بودم من عقب نمیکشم....

جلوی سلمان امد...که حالا با خشم ونفرت بهش زل زده بود: بهت گفته بودم یک روز لب هاش رو جلوی روت میبوسم!

سلمان بهش غرید:خفه شو!فقط خفه شو
اما وقتی خواست بره سمتش مردی گرفتش

شهاب دیوانه وار قهقه میزد 

رو بهم‌کرد: من با نقاب معامله کردم جاسوس بودن و تحویل سلمان به اون در عوض تو....

امد جلو و گونم رو خواست لمس کنه که خودم روعقب  کشیدم محکم خوابوند توی گوشم که صورتم به یک سمت کج شدنفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم: خدارو شکر کن دستام بستس وگرنه سزات کمتر از مرگ نیست خائن

خنده ای کرد و گفت:" فعلا اونی که قراره بمیره تویی خوشگلم!

کنار نقاب ایستاد و گفت:" اینم سلمان تهرانی حالا کیان و تیامم برای خودت.! تمنا رو بده به من طبق قرارمون!

نقاب چیزی‌نگفت و جلو امد... و به مردای پشت سر شهاب اشاره کرد اون رو بگیرن...همین طور که جلو میامد گفت:" نمیدونم چطور با خودت فکر کردی من عشقم رو بهت پیشکش میکنم....

شهاب نا باور گفت:"اما ما باهم قراری داشتیم!

نقاب‌هم متقابلا سرد گفت:" تاریخ مصرف قرارمون‌گذشته درست مثل تو!"

و اسلحه ای از پشت کتش در اورد

خواست شلیگ کنه که جیغ زدم:نــــــــــه!

همه چشم ها به طرفم برگشتن...نقاب جلو امد:چرا نه؟!مگه این به تو خیانت نکرده؟
مگه نگفتی سزاش مرگه؟!

چشم های سلمان و نقاب هردو نگران و ترسیده خیره به من بودننمیدونم از چی انقدر نگران بودن...

خیره به شهاب گفتم:من باید اون رو بکشم....

صدای دست امد .... دست زدن مار بود که سکوت اونجا رو میشکستبلند گفت:"خوشم امد...خوشم امد‌... پس میخوای خودت اون رو به سزاش برسونی...دستش رو تکون داو و گفت: دیمن اسلحه ها!

دیمن دوتا اسلحه در اورد...رو به نگهبانی که اونجا بود‌گفت:پارچه ای سفید بیار

پارچه ای سفید از جنس کتان روی زمین پهن کرددیمن دوتا هفت تیر دستش بود رو به من و شهاب گفت: فقط یک گلوله توی هرکدومشونه و یک گلوله هم توی یکی مشقی هستنه من و نه شما نمیدونیم‌گلوله ی مشقی کدومه...
یکی یکی بهم شکلیک میکنین....
سکوت کرد
بعد همونطور که به طرفم امد و مشغول باز کردن دستام شد گفت:انقدر که یکیتون بر اثر گلوله بمیره!

نشستم..چهارزانو...دامنمرویپامروکاملگرفت...شهاب با تردید نشست... مثل منکتش رو ولی دراورد و گوشه ای انداخت...اسلحه رو برداشتم...و به سمتش‌نشونه گرفتم
نیش خندی زدم:من شروع کنم یا تو؟!

اسلحه رو لرزون برداشت...میدونستم جونشو دوست دارهبرعکس من...بدون اینکه خبرش کنم بهش شلیک‌کردماولی خالی بود!بهم‌شلیک‌کرد
خالی بود!دومی،سومی،چهارمیو پنجمی...حالا فقط دوتا مونده بود....دستای شهاب لرزون شده بودهمه در سکوت بهمون خیره بودن.نفس کشیدن برای همه سخت بود نوبت شهاب بود که شلیک کنه زد‌..ولی اینم خالی بود‌.‌.منم زدم که خالی بودشهاب ماشه رو کشید صدای تیک کوچیکی امد
با پوزخند بهم خیره شدبه اسلحه اش زل زده بودم. حتی اگر میمردمم برام اهمیتی نداشت... شهاب از سر به سینه هدفش رو تغیر دادو شلیک کرد
احساس سوزش کردم توی قفسه سینموقتی نگاه کردم رنگ پخش شده و پوست قرمز شده ام رو دیدم
یعنی تیرش مشقی بوده و تیر واقعی توی اسلحه منهشهاب با بهت نگاهم میکردکاملا مشخص بود انتظار این رو نداشت...حالا نوبت من بود که بهش پوزخند بزنم

ماشه رو کشیدم و گفتم:تو جهنم میبینمت خائن رذل

و قبل از اجازه هرگونه واکنشی شلیک کردمخونش پخش شد روی لباسش و به پشت افتادهمون پارچه ی سفید رو برداشتم و قفسه سینم رو از
 رنگ پاک کردمصدای دست زدن امد...
نقاب رو دیدم که داره دست میزنه و به طرفم میاد:افرین الینای عزیز

الینارو با تمسخری اشکارا گفت....
در ادامه حرفش گفت:حالا که همه رازا داره برملا میشهپس بزار منم یک راز کوچولو از سلمان برات رو کنم

به سمت سلمان برگشتم تمام التماسش رو توی چشماش ریخته بودرو به نقاب داد زد:اینکارو نکن تو منو میخواستی بیا ومن رو بکش بزار بقیه برن...

نقاب طرفش رفت و دستش رو نوازش وار روی سر سلمان کشیداین کارش تحقیر امیز بود:نگران نباش کوچولو...توروهم به موقعش میکشم...

بلند شد و رو به من دست به سمت نقابش برد

سلمان بلند داد زد؛نه!خواهش میکنم!

اما نقاب بی تفاوت ماسک رو ازروی صورتش برداشت...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با برداشته شدن ماسک توسط نقاب مات چهره ی رو به روم موندم...اروم و با بهت لب زدم:سلمان؟

سلمان داد زد:نه تمنا اون من نیستم 
به سمتش برگشتمحتی دیگه به چشمای خودمم اعتماد نداشتم....نقاب جلو امد:اره تمنا اون من نیست...من سایمون داداش کوچیک و دوقلوی سلمانم!

حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه...این چه دوروغ باور نکردنی بود که بهم گفت؟؟؟قرار نبود اینجوریبشه...همهکارهاینقابیادمامد بوسهاش

لحنشچشماشلذتش از کل کل با من...میدیدم که لب های سایمون داره تکون میخورهصداش کم کم واضح شد:من خانوادمو کشتم...من مادرتو کشتم...اما عاشق توام...حرفش داخل سرم اکو شد"عاشق توام..."دنیا دور سرم چرخید و...سیاهی مطلق....
........

چشمام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم چهره ی نگران تیام بود...سرم رو پاش بود...اروم لب زدم:چی شد؟"

تیام_از هوش رفتی... نقاب هم....یا بهتره بگم سایمون هم مارو گفت بیارن اینجا

سعی کردم بشینم:اینجا کجاست؟

تیام_اروم باش تمنا... توی همون زیر زمین و همون اتاق سیمانی هستیم...

اینجا یک قفس بتنی بوددورتا دورش بتن بودو فقط در میله ای داشتحتی یک لامپ هم نداشت ونوری از بیرون اون رو روشن میکرد

رو به تیام پرسیدم:سلمان چی شد؟!

سعی کرد بلند شه اما افتاد سریع به سمتش رفتم
صدای پا شنیدم

نگاه کردم  و دیدم کیان هم دست تیام رو گرفته 

کیان بدون نگاه کردن بهم گفت"بشین بهت تکیهاش بدم خون زیادی ازش رفته...."

تیام سعی کرد مقاومت کنه... با اعتراض اسمشو صدا کردم:تیام!صبر کن 
و رو به کیان ادامه دادم: سرشو بزار رو پام تا دراز بکشه...

بعد از دراز کردنتیامکیانهمکنارشنشست...نگران پرسیدم: پس سلمان کو!؟

تیام عصبی جواب داد:اسم اون عوضی رو جلوی من نیار!

_تیام!

تیام+تیاموکوفتتیامودردکورینمیبینیداداشش قاتل مادرمونه؟!

رو به کیان پرسیدم: سلمان رو کجابردن؟!

سرش  رو که همچنان پایین بود  بالا اورد و توی چشمام زل زد: سایمون گفت ببرن ازش پذیرایی کنن باهاش حرف داشت....

باوحشت نگاهش کردم...من بخاطر‌یک انتقام بچگونه کل زندگی اطرافیانمو به‌گند کشیدم...اشک هام چشمام رو تار کردنبعد مدتی نگاهی به کیان انداختم....سرش شکسته بود...خون از لابه لای‌موهای طلاییش روی صورتش ریخته بودکنار لبش پاره بودحس کردم‌سخت نفس میکشه
اروم پرسیدم:"کیان خوبی؟"

سرشو سمتم برگردوند و اروم گفت:دندم ترک کرده نفس کشیدن برام سخته!

با نگرانی نگاهش کردم...شرمندش بودم.من اون رو وارد بازی کردمو همیشه هم فکر میکردم ممکنه اون بهم خیانت کنهبه شهاب انقدر اطمئنان داشتم اما....

اروم پرسیدم:کیان...چجوری گیر افتادین!؟

خودشو به زور کنارم کشید انگار پاش اسیب دیده بود...کنارم نشست و تکیه به دیوار زد
سرش رو سمتم چرخوند و شروع کرد به گفتن:وقتی رفتیم لندندوسه تا کنفرانس پشت سر هم به تیام افتادبعد از مدتی تیام گفت یک نفر خیلی چند وقته توی نخ ماستبهش گفتم که گفت:" این سری بهم‌نشونش بده تا امارش رو در بیارم

سری بعد توی کنفراس یکی از محصل هایدانشگاه امد و چند سوال از تیام پرسیددیگه خبری نشد
تا وقتی رفتیم فرانسهاون سمینار مهم... بعد از سمینار همون دانشجو همراه با یک دختر امدن طرفمونو گفتن امشب ریئسشون میخواد تیام رو ببینن...قرار گذاشتیم...اونم ساعت ۸ شبتوی رستوران ...اما...

به اینجا که رسید سکوت کرد

تا وارد رستوران شدیم..چندتا پلیس به جرم جاسوسی گرفتنمون...بهت زده بهش نگاه کردم.. دستم که لای موهای خونی تیام بود موند...

_چی؟!جاسوسی!؟

+اره جاسوسی اما در واقع...اونا پلیس نبودن.. مارو بردن به یک سوله خارج از  شهر‌...

تموم وسایلمون رو گرفتن...همه رو حتی حلقه ی تیام!

انداختن سطل اشغال و اتیش زدن... نمیدونم چرا و هدفشون چی بود

اروم‌گفتم:میدونستن ردیاب دارین....

سز تکون داد و ادامه داد:دستامونو بستن وواز ستونی اویزونمون کردنمردی با چشمای ابی و موهای طلایی امدهمونی‌که امروز اسلحه رو بهت داد!

اروم لب زدم: دیمن؟!

+اره دیمن... دیمن امد و سوالای نامشخص و چرت و پرت میپرسید

_چه سوالایی؟!

+جاسوس کدوم کشورین..چرا امدین..هدفتون چیه...

همش همینارو میپرسن... و میزدن...واقعا میزدن...دیگه با تیام به یقین‌رسیده بودیم از طرف نقابه...سری بعد که دیمن امد... تیام گفت:من میدونم تو از طرف اون نقاب بی شرفی...

دیمن هم در کمال تعجب جواب مثبت دادنمیدونم چند وقت اونجا بودیمتا اینکه اوردنمون ایران... انقدد بی جون بودیم که حتی فکر فرار هم به سرمون نزنهالبته دیمن هم عکس تورو داخل خونه ی نقاب  سر میز شام با اون نشونمون داد
و تهدید کرد اگر جونت برامون مهمه... فرار نکنیم...وقتی اوردنمون اینجادقیقا دو ویلا پایین تر بودیم...چند روزی کارمون نداشتنتا اینکه یهو دیمن امدو میله ای رو گذاشت تا داغ بشه...نمیدونستیم میخواد چیکار‌کنه...
تلفنش که زنگ خورد فقط گفت: باشه بده بهش...

و میله رو نزدیک تیام اورد و گفت: ابجی جونت میخواد صدات رو بشنوه....

و چسبوندش رو سینش...‌تیام چنان صدات کرد‌.‌و بیهوش شد‌..منم فقط فحش میدادم...نمیدونم هدفشون چی بود‌..وسایل باند پیچی حتی ندادن که زخمش رو ببندم....

وقتی به اینجا رسید سکوت کرد...اروم‌گفت:تموم قضیه همین بود من نمیدونم قصدت درمورد سلمان چیهاما بدون اون بی تقصیره...

با شک نگاهش کردم:چرا ازش طرفداری میکنی؟

لبخندی زد:طرفداری نیست .مقصر اون نیست که برادرش شبیهشه و قاتله....

اون برای نجات جون تو الان دار زیر مشت و لگد های سایمون له میشه...

خیره بهش نگاه کردمبی راه نمیگفتمگه مقصر سلمان بود؟از طرفی ام اون بهم دوروغ گفته بود....

هیچی نگفتم و دوباره مشغول نوازش تیام شدم ...خوابش برده بود اما مطمئن بودم درد داره و خیلی ضعیف شدهحتی شک نداشتم زخمش عفونت گرده... با صدای پا سرمو بالا اوردم... که در باز شد و با اتاق نیمه تاریک روشن شد...

دیمن سلمان رو به شدت سمتمون پرت کرد...

با سرو صدای ایجاد شده تیام هم بلند شد و سعی کرد بشینهبه سمت سلمان رفتم..
 صورتش رو که اورد بالا احساس کردم نفسم رفت....هیچ جای سالمی نزاشته بودن براش...

سرفه ای کرد که خون روی دستم ریخت...با وحشت اسمشو صدا کردم

زیر لب گفت: هیششش هیچی نگو...

دیمن رفت و بعد از مدتی صدای پا بیشتر شداین بار سایمون رو پرت کردن داخل....

گوشه لبش خونی بود..بدون توجه بهش به مار چشم دوختم..

بهش گفتم: تمام راز ها برملا شد...جز راز تو!تو کی هستی که حتی به سایمون هم خیانت کردی!؟


شروع کرد قدم زدن و با صدای نازکی گفت: تاحالا به خوشه ی انگور دقت کردی!؟

وقتی یکیشون مسموم بشه...تموم دونه ها انگور رو خراب میکنه....

و تقاب رو از روی صورتش برداشت...باورم‌نمیشد...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با بهت داد زدم:خاله شهلا؟!

امد نزدیک و دستش رو نوازش وار روی گونم کشید: اره عزیزم...منم خاله شهلات!

اروم گفتم:فقط بگو چرا....

عصبی دست توی موهام برد و اونارو کشید محکم به عقب:چون من و مادرت خواهر واقعی نبودیم...

بهتم شدید تر شد:چی؟!

_اره من و اون خواهرای واقعی نبودیم...مادرت زندگیمو با امدن خودش و مادرش بهم زد...

منم فکر کشتن اون رو توی سر سایمون انداختم...
موهامو ول کرد به سمت سایمون رفت:دیدی بهت گفتم داغ تمنارو به دلت میزارم؟!

سایمون با اخم زیاد گفت: منم بهت گفتم اجازه نمیدم....

شهلا بشدت خندید:چی رو اجازه نمیدی؟!
وقتی جلوی چشمات پرپرش کردم... میبینمت...

سایمون داد زد:نمیزارم!

صدای جیغ امد دختری از پشت بادیگارد بیرون امد و گفت: من چیم از تمنا کمتر بود ؟!که نه تو ونه برادرت منو نمیدیدن؟!

دیگه چشمام از این باز تر نمیشد...الهه؟!

اروم و بابهت لب زدم:چطور تونستی؟!لعنتی من دوستت بودم دختر خالت بودم!

جیغ زد:تو نه دوستم بودی نه دختر خالم...همیشه ارزو داشتم مرگت رو ببینم.....
جلو امد و اسلحه رو به سمتم گرفت: همونطور که مادرم گفت...وقتی یک دونه انگور سمی بشه همه رو خراب میکنه....گروه شما از دورون سمی شد...و حالا تک تکتون میمیرین

توی همین لحظه صدای نیروها امینیتی و شلیک و درگیری امد...الهه به سمتم نشونه رفته بود

به چشمام نگاه کرد:برو به درک تمنا ...برو پیش مادرت!

و شلیک کردصدای نه ی بلند سایمون و داد کیان رو شنیدم
و لحظه ی بعد سنگینی و سایه ی سلمان رو روی خودم دیدم

نیمه بیهوش بود و گفت: خیلی دوستت دارم...

بیهوش شد سریع نبضش‌رو گرفتم میزد

الهه خواست دوباره شلیک کنه که دربا صدای بدی شکسته شد‌ و ریختن داخلکیان از فرصت استفاده کرد و به الهه حمله ور  شد... ولی بادیگاردی جلوش رو‌گرفت و الهه در رفت شهلا و الهه و دیمن داشتن در میرفتن

احمد رو دیدم که وارد شد سریع رو بهش داد زدم: بیا اینجا...

وقتی امد بهش گفتم: سلمان و تیام رو با کمک کیان  ببرین بیمارستان 
و با خشم‌ادامه دادم:من یک کار نیمه تموم دارم...
با داد اسممو گفت اما توجهی نکردم...بدون‌توجه به داد زدن‌های احمدبه سمت شهلا و دیمن دویدم.... دیمن شهلا و الهه رو از در رد کرد و در وبست...برگشت سمت من
براش دست زدم: افرین چه شجاع و فداکارجدی شدم؛من و تو یک تصویه حساب داریم باهم!

دوید طرفم... با لگد امد سمتم.. با دست پاشو گرفتم و به جلو کشیدمتوقع چنین قدرتی رو نداشت
ولی اون چه میفهمیدخاله ای که حکم‌مادر داشت برامشده بود قاتل مادرمهمسرم جلوی چشمم پر پر شدبرادرمو شکنجه کردتوقع چنین قدرتی نداشت
ولی من با تموم قدرت
در‌کمال نامردی حاضر بودم‌مبارزه کنم. حتی اجازه نمیدادم‌نفس بکشه میزدم با تمام نفرت... میزدم با تمام خشمبه خودم امدم دیدم داره خون بالا میارهبرام مهم نبود که خودمم کتک خوردم‌برام مهم نبود دستم چقدر درد میکنه و نفسام سنگین شده..برام مهم بود کار م تموم بشه
روش پشتش نشستم‌و چونش رو توی دستم‌گرفتم
سرشو به سمت خودمو برگردوندم...

توی چشمای ابیش زل زدمصورتشو یک‌بار‌نگاه کردمموهای طلاییچشمای ابیصورت زاویه دار....
ووچشمای بی رحم...که حالا ترسیدهبود!

با پوزخند گفتم:از چی‌میترسی؟!مرگ؟!بایدم‌بترسی‌.‌
این برای مادرم...برای برادرمبرای سلمانمو‌تموم ادماییه که کشتی..و گردنشو چرخوندم و ...تمام...

تمام صداهای اطراف جالا دیگه قطع شده بود

به طرف در رفتم که نگاه چند نفرو به خودم دیدم
تازه متوجه دامن پارم شدم
درستش کردم و به راهم ادامه دادم

به سردار که رسیدم‌گفت: سلمان و تیام رو بردن بیمارستان...

بدون توجه به حرفش گفتم: دخترا رو پیدا کردین؟!

سردار اشاره ای به یک سمت زد اما تا خواستم برم خانمی برام چادر اورد

پوفی کشیدمتوی این‌گیری بیری‌،گیر به لباس من داده بودنچادرو گرفتم و به سمت دخترا رفتم

اهورا رو دیدم‌که با حوصله ادرس و اسم و فامیل دخترا رو مینوشت به کنارش رفتمبا دیدنم بلند شد که به طرفم امد

متوجه شدم بخاطر کارش نمیتونه بگیره فشارشم بده
این عادتش بود لبخندی بهش زدم و گفتم:کارا چطور پیش میره؟!"

با لبخند بزرگی جوابمو داد: کارت عالی بود تمنا...دیگه اخریشه صبر کن با هم میریم بیمارستان

چند دقیقه استادمکارش‌که تموم شد یک ماشین پلیس گرفت و باهم به سمت بیمارستان رفتیم

وارد سالن‌که شدمعسل و خانوادش هم با چشمای گریون‌توی پذیرش بودنمادرش با دیدنم‌امد بغلم‌کرد که ناله ای از درد کردم

رو به عسل پرسیدم: تیام کجاست؟!

اشکاش رو پاک کرد وگفت: ای سی یو میگن دیر تر میامد تموم میکرد

خوبه ای گفتم ووبه طرف پذیرش رفتم:خانم سلمان تهرانی‌تیر خورده بود کجاست؟!

_اتاق عمل طبقه بالا!

رو به عسل و خانوادش گفتم: لطفا شما حواستون به تیام باشه من باید برم پیش سلمان

پشت سرم اهورا امد با دیدن احمد که کلافه با لباس سبز پسته ای جلوی اتاق عمل قدم میزد قدمامو تند تند کردم
با دیدنم به سرعت طرفم‌امد:چیشد احمد بگو!

نگاهش بهم کرد: دکتر داخله باید منتظر باشیم...

خیلی سختم بود سرپا ایستادنپاهام از خستگی و ضعف داشت میلرزیددردم از درون داشت بیشتر میشدضربه دیمن زیاد بهم زده بود...مطمئن بودم یکی از دنده هام ترک خورده و خون ریزی معده رو شاخم بود...اما با این حال بازم باید منتظر میموندم....ترجیح دادم روی صندلی بشینم تا کمی از لرزش پا  وبدنم‌کم بشه...بعداز دوساعت زجر اور وقتی که دیگه توانی برام‌نمونده بوددکتر با شدت بیرون امد و احمد پرید جلوش:دکتر چی شد؟!

نگاهی به من و بعد به احمد انداخت و گفت:من تلاشمو گردم خونریزی زیاد بود یک بار ایست قلبی داشت و....

در همین حین پرستار با شتاب در اتاق عمل و باز کرد و رو به دکتر گفت: دکتر بیاین دوباره قلبش ایستاد

با این حرفش‌دکتر به سرعت به اتاق عمل رفت و من انگار یک وزنه نود کیلویی روی قلبم‌گذاشته بودن...لحظات نفس گیری بود  بزور نفس میکشیدم حالم اصلا خوب نبود و دوست داشتم دکتر بیاد و بگه حالش خوبه...مرد من توی اون اتاق بخاطر من داشت جوون میداد...اگه قصد نداشت جونمو نجات بده الان اینجا نبود...دکتر امد..‌ولی با سری پایین افتاده...

به احمد چیزایی گفت... رو بهم گفت:متاسفم...

داشت حرف میزد اما من چیزی نمیشنیدملباش تکون میخوردن اما من چیزی نمیدیدم....دکتر رفت و کنار و سلمان رو اوردن... روی سلمان من پارچه ی سفیدی کشیده بودنچند لحظه جلوی راهم نگه داشتنشونه های احمد رو دیدم که میلرزید...چرا؟!درک نمیکردم چرا ملافه روی صورتش کشیدن از این کار بدش میامد...

جلو رفتم... و ملافه رو کنار دادم...با دیدن صورت روشن و زیبای سلمانم... با دیدن لبخندی که روی لبش بود...تازه به خودم امدم...

اروم تکونش میدادم:پاشو عزیز پاشو باید بری سرکار...

اروم اشکام میریخت...لرزش پاهام بیشتر شده بود‌..من سلمان رو خیلی دوست داشتممیپرستیدمش...حتی اخماشو میخواستم...
چرا الان همه دارن با ترحم نگاهم میکننچرا شونه های اهورا و احمد میلرزهچرا سلمان من بیدار نمیشهاشک ریختنم تبدیل به هق هق ریز شد و در نهایت به جیغ،احمد به طرفم امد و بغلم کردسعی کرد ارومم‌کنه اما این دل اروم‌نمیشد دیگه جیغ نمیکشیدمفقط به سلمان‌نگاه کردم...

حس کردم واقعا میببینمش...اون طرف ایستاده بود با لباسایی که من عاشقشون بودمبا همون یونیفرم سبز رنگش...تسبیحی که مادرم سر عقدمون بهش داده بود دستش بود...با لبخند داشت نگاهم‌میکرد اروم لب زدم: دوستت دارم....
و سیاهی مطلق....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی چشمام رو باز گردم خیلی تشنم بود... با بوی الکل‌و سقف سفیدو سرمی‌که حس میکردم توی دستمه هیچ جای تعجبی نداشت که توی بیمارستان باشم....اروم لب زدم اب...صدای پا امد ولی نمیتونستم  سرمو بچرخونم قدرت نداشتم...
دستی زیر سرم قرار گرفت 
چشم چرخوندم و احمد رو دیدم که با چشمای سرخ داشت نگاهم‌میکردلیوان رو نزدیک لبم اورد و جرعه جرعه بهم دادکمک کرد بشینموقتی نشستم تازه متوجه پیرهن سیاهش شدم...با یاد اوری اتفاق های قبلی اشک توی چشمام حلقه زد
وقتی این حالمو دیدمحکم بغلم‌کرد و سرمو توی سینش مخفی کردکم کم اشکاهم تبدیل به هق هق شد

خودمو ازش جدا کردم وگفتم:چند ساعته بیهوشم؟!

با صدایی  که مشخص بود بغض داره گفت: ۱۲ ساعت سلمان رو بردن سرد خونه سردار کاظمی به سردار اریا خبر داد

بابات فردا میاد تهران‌.ماهم فردا سلمان رو بهشت زهرا قطعه شهدا دفن میکنیم.... 
سردار گفته باید مراسمش باشکوه باشه....

با بغضی اشکار درحالی که اشکام‌میریخت گفتم: سلمان کسی رو نداره.جز من تیام‌و بابا و داداشش...

با یاد اوری سایمون‌گفتم: داداش کجاست؟!

_بازداشته...

با بغض بیشتر لبمو گاز گرفتم و گفتم: تیام چطوره؟!

غمگین سرتکون داد: تغیری نکرده!

_من‌کی مرخصم؟!

+دندت ترک‌خورده باید هنوز بستری باشی...

_میخوام بررم خونه برو رضایت بگیر

+اما...

با لحن پر درد گفتم:خواهش میکنم‌احمد ....

بدون حرف رفت... بعد از تقریبا نیم ساعت‌همراه با پرستاری  برگشت . تا سرمم رو در بیاره بعد از اتمام کار پرستاربهم‌ ..‌لباسایی رو که  دستش بودنشون داد: اینا برای تو باید باشهاز خونه ی نقاب پیداش کرده بودنبا دیدن مانتو و شال و شلوار سرتکون دادم بیرون رفت و لباس هارو با هر بدبختی بود تنم کردم و بیرون رفتم
 دستمو گزفتو کمک کرد تا اول به سمت اتاق تیام بریم...از پشت شیشه تیام‌رو دیدم که با دستگاه داره نفس میکشهاحمد داشت توضیح میداد که دکتر گفته عفونت وارد خونش شده و خطرناکه بهتره یک مدت اینجا بمونه...سرتکون دادم و با احمد به سمت خونه روونه شدیم...وارد خونه که شدم... سکوت خونه برام سنگین بود...احمد بی صدا به سمت اشپزخونه رفت کتری رو گذاشت و اب از یچخال برداشت خورد....

به بالا رفتمجای اتاق خودم به سمت اتاق سلمان رفتمدرست یک شب قبل رفتنمون توی بغلش همین جا روی همین تخت خواب بودم...آهی کشیدم وبه سمت اتاقم رفتم و بعد از برداشتن لباس تصمیم‌ گرفتم دوشی بگیرم....بعد از گرفتن دوش لباس سر تا سر مشکی پوشیدم..
حالم واقعا خوب نبود و دوست داشتم‌تنها باشمخبری از احمد هم‌نبود...
به اتاق سلمان رفتم... عطرش همه جا پخش شده بود‌..دونه دونه لباس های سلمان رو برمیداشتم و همونطور که بو میکشیدم اشک میریختم...رسیدم به لباس مورد علاقم...همون لباس سبز پسته ای...

بغلش کردم و به سمت تختش روونه شدم...تختی که بعضی شبا شاهد معاشقه های ما بود
تختی که شاهد رویاهامون بود...چه زود همه چی نابود شد...به دست نابودی سپرده شده بود...انقدر‌اشک‌ریختم و با سلمان خیالی خودم
توی خیالم صحبت کردمکه خوابم بردبا صدا کردنای کسی بیدار شدماحمد کنارم‌روی تخت نشسته بود
هنوز چشماش اشکی بودن...ولی موها و لباس خیسش نشون دهنده این بود که ساعت ها زیر بارون اشک ریخته...

میدونستم بدجور‌مریض میشه اروم صدام‌کرد: تمنا بیا غذا بخور باید داروهات رو بخوری

خواستم بگم نیمخورم ولی با دیدن حالش منصرف شدمبه قدر کافی خودش توی عذاب بود...بهترین‌دوستش رو از دست داده بودقطعا اونم مثل من‌حال خوبی نداشتبلند شدم و به اتفاق احمد به اشپزخونه رفتم....
......

ختم سلمان خیلی باشکوه برگذار شدبابا برگشته بود و با لباس های سیاه داشت گریه میکردحتی عمه هم برای ختم سلمان امده بودخانواده عسل هم لطف کرده بودن و امده بودن
حتی غزل هم با دیدن من توی اون وضعیت بغضش گرفته بود...تمام‌مدت کنار قبر سلمان نشسته بودم...
خیره به عکسی که پایینش نوشته بودن:شهید سلمان تهرانی....

وقتی خواستن روش خاک بریزن‌نتونستم‌تحمل کنم و شروع کردم داد و بیداد کردن..

احمد محکم‌منو توی بغلش گرفته بود و نمیزاشت ببینم
عشقم‌رو چجور توی زمین دفن‌میکنن
با‌تکون خوردنای شونه ی احمد فهمیدم اونم داره گریه میکنهبه پیرهنش‌چنگ زدم و هق هق خفه شدم رو ازاد کردم...

هیچ کس جلومونو نمیگرفت احمد اروم زیر گوشم گفت: من بهت قول میدم پیداشون میکنیم
بهت قول میدم تو فقط قوی باش...

اما در جوابش من فقط بیشتر بهش چسبیدم و بیشتر اشک ریختم...هفت رو گذشت از مرگ سلمان توی تمام هفت روز من و احمد بلا استثنا میرفتیم سر مزارش...تیام بهوش امده بود و دکترا میگقتن حالش بهترهوقتی فهمید سلمان شهید شده انقدر حالش بد شد که دوباره بی هوش شد
کیان هم تازه از بیمارستان مرخص شده بود و داخل خونه بخاطر وضعیت روحی و جسمیش بستری بود...شنبه بود که لباس پوشیدم مثل تمام روزهای گذشته سرتا پا مشکی...

به اداره احمد رفتم و گفتم:باید با سایمون صحبت کنم!

احمد اولش به شدت مخالفت کرد .ولی بعد از دیدن مصمم بودنم راضی شد بنا براین به سردار کاظمی خبر داد و برامون مجوز گرفت...
....
داخل اتاق بازجویی نشسته بود...قیافش بشدت داغونشده بود....

نمیدونم چی باعث شده بود بیام اینجا ولی فکر میکردم یک سری چیزا رو باید بدونم...دستی روی شونم قرار گرفت نگاه کردم و اهورارو دیدم که با چشمای نگران‌نگاهم‌میکرد: میخوای بیخیالش بشی؟!

باسر گفتم‌نه و به سمت در رفتم دستم رو که روی دستگیره در‌گذاشتم دست مردونه ای روی دستم‌قرار گرفتبرگشتم‌که احمد گفت: قرار شد باهم انجامش بدیمنیمچه لبخندی بهش زدم وارد اتاق شدیمسایمون سرش‌رو بالا اورد و بادیدنم بی مبها و بی غرور‌ اشک هاش شروع به ریختن کردن

نشستم و  سعی کردم به چهره ایی که شبیه سلمانم بودنگاه‌نکنمشروع‌کردمبهبازجویی:کجاست؟!

نفس عمیقی کشید:کی کجاست؟!

پوزخند زدم: میثم و اون دوست دخترت‌رو نگرفتن .یعنی فرار کردن با کلی سند و مدرک که میشه باهاشون تورو اعدام کرد
هرچند اعتراف همکارای دیگتم کافیه برای اعدامت ولی میثم مهره بعدی تو بود،کجاست؟!

لجوجانه‌گفت:‌نمیدونم‌ کجاست... دیگه داشت کفرمو در میاورد!

احمد با خشم‌پرسید:سروینا فکس‌کجاست
اینو که دیگه حتما میدونی نه!؟

بدون‌نگاه کردن به‌احمد به نقطه ای زل زد و گفت سیگار داری؟!سیگاری‌براش اوردن و اتیش زد
شروع‌کرد به تعریف....

سایمون:

از اینکه سروینا انقدر باهام کنار‌امده بود تعجب کرده بودم...

حتی بقیه هم متعجب بودن چطور سروینا فکس بزرگاین محموله رو برای کس دیگه ای میخواد!؟

مشکوک نگاهش کردم که جام حاوی شراب قرمز رو جلوم گرفت و سر کشیدمیدونستم عاقبت خوبی در انتظارم‌نبودشاید هم فقط من نبودم که قرار بود پاسوز این رفتار عجیب بشه...

بعد از سرو شام... وقتی همه رفتن سروینا به کنارم امد و گفت:"بهتره بریم دخترا رو بهم نشون بدی!"

به ساعت نگاه کردم که ۱بعد از شب رو نشون میداد...

میثم‌و غنچه تاالان باید وسایلاشون رو جمع‌کرده بودن....

رو به سروینا گفتم: منتظر باش ‌باید تماسی بگیرم...

برگشتم‌که دستمو‌گرفت: منو نپیچونی سایمون!وگرنه برات‌گرون‌تموم‌میشه!

با پوزخندی دستمو از دستش بیرون اوردمو کمی ازش دور شدمبه میثم زنگ زدم: الو؟!
+وسایلاتون رو جمع کردین؟!
_اره!
+خوبه از در پشتی میرین ‌با ماشین لکسوس من برو سوییچ روشه

باید سریع خودتون رو به فرودگاه برسونین یادت نره بعد از رسیدنتون حق برگشت ندارین. و بعد از ۱۰ روز اون پاکت رووباز میکنی!

_چشم...مراقب خودت باش رفیق!

+توهم همینطور‌مراقب خودت و غنچه باش!
و قطع کردم
شاید فراری دادن میثم درست نبودمیثم هیچ‌وقت تو نقشه های من دست نداشت....هیچ‌محموله ای رو رهبری نکرد فقط کنارم بود و راهنماییم‌میکرد حقش زندگی اروم بود!اما میدونستم‌امشب پایان‌کار‌هممونه!‌طبق خبرای جاسوسم‌همین الان‌یک گردان نیرو منتظرن تا بریزن داخل...
حتی قصد نداشتم فرار‌کنم‌یا بقیه رو مطلع کنم...
یک‌عمر داشتم با عذاب وجدان زندگی‌میکردم
دیگه بسه!

سروینا کنارم امد و گفت: بهتره بریم دخترارو بهم‌نشون‌ بدی

دوباره شدم‌همون سایمون بی رحم....وارد زیر زمین شدیم...دخترا رو داشت‌نگاه میکرد که صدای تلفن همراهش امد!

بهم‌رو کرد و گفت: فکر‌کنم‌باید به یک قرار خانوادگی برسی سایمون!

تا بفهمم‌چی‌گفت‌به سمت در اخر‌راهرو‌رفت...
به‌دنبالش رفتم‌و بادیگارد ها ‌و شهاب هم دنبالمونبه جلوی در که رسیدیم... سروینا به پشت سرم‌نگاه‌کرد وگفت: دوتا سوپرایز دارم‌برات نقاب!برگشتم‌و تیام‌و کیان رو با حالی داغون‌دیدم...

سروینا بدون‌ توجه به شوک من در رو باز کرد
با باز شد درتمنارو دیدم که داشت بهدقصد کشت دیمن رو میزدتیام سرش رو بالا اورد و یهو گفت تمنا!

ولی صدا کردن تمنا اشتباه‌محض بود...چون‌همون لحظه دیمن بهش حمله کرد و پرت شد عقب....

انگار تازه از گیجی در امد!چقدر این لحظه حساس و شوک اور بود ولی باید من همون مغرور ووخونسرد همیشگی‌می بودم....سلمان به کمک تمنا رفت و کمک‌کرد بشینهسروینا با ناز جلوشون‌راه میرفت ومیخندید: بالاخره جشن اصلی داره شروع میشه! جلوی تمنا رفت و چیزی گفت
که باعث شد تمنا با خشم‌و نفرت به من که با سردی نگاهش میکردم‌نگاه‌کنه....دیمن بلند شد و به بادیگارد ها دستور داد دستاشونو ببندنتمنا وسلمان‌گارد گرفتنهر لحظه داشتن‌ کار رو سخت تر میکردن....همه رو میزد بی ملاحضه توی چشمام زل میزد و دست  و پای افرادم رو میشکست....

توی چشمم زل زده بود میخواست گردن یکی رو بکشنهتوی‌نگاهش حل شده بودم
که دیمن اسلحه رو به طرف تیام‌گرفت و داد زد: یا ولش کن یا گلوله رو تو مخ داداشت خالی میکنم....

هم اون هم سلمان تسلیم شدن و تمنا رو به دیمن‌گفت: بازم با نامردی تو بردی!

نمیدونم دیمن چی به سلمان گفت که انقدر اخم وحشتناکی روی صورتش بود و باخشم نگاهم میکرد
چرا نمیفهمید من بی تقصیرم؟!

بعد از نشوندنشون جلوی ما تیام  و کیان هم به اون سمت بردن...تمنا یک دفعه پرسید:"چه بلایی سر شهاب اوردین؟!"

اخی طفلکی هنوز به فکر‌جاسوسشون بود!با سردی‌گفتم:" شهاب؟!منظورت همون جاسوس‌دوطرفست؟!

و کنار رفتم تا شهاب از پشت سرم دیده بشه....

با پوزخندی گفتم:شهاب جاسوس من بود‌‌‌...از لحظه به لحظه های نقشت خبر داشتم خانوم کوچولو...

شهاب با خونسردی به سلمان‌گفت:" بهت گفته بودم عقب نمیکشم!


نزدیک سلمان شد که حالا با خشم ونفرت بهش زل زده بود: بهت گفته بودم یک روز لب هاش رو جلوی روت میبوسم!

سلمان بهش غرید:خفه شو!فقط خفه شو
اما وقتی خواست بره سمتش که بادیگارد گرفتش

شهاب دیوانه وار قهقه میزد رو به تمنا کرد: من با نقاب معامله کردم جاسوس بودن و تحویل سلمان به اون در عوض تو....

به سمت تمنا رفت و دستش رو روی گونش کشید و وقتی خواست ببوستش تمنا خودش رو عقب کشیداز این‌کار‌تمنا خوشحال شدم...ولی با سیلی که از شهاب خورد وجودم اتیش گرفت...
چطور تونست روی اون زیبایی دست بلند کنه؟!

تمنا چیزی بهش گفت خیلی اروم‌گفت نفهمیدم چی گفت ولی‌شهاب بلند خندید و گفت:فعلا اونی که قراره بمیره تویی خوشگلم!"

اخم کرده بودم عصبانی از شهاب  و این همه رویی که بهش داده بودم
چطور جرات میکرد از مرگ‌تمنای من حرف بزنه؟!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنارم ایستاد و گفت:" اینم سلمان تهرانی حالا کیان و تیامم برای خودت.! تمنا رو بده به من طبق قرارمون!چیزی نگقتم و به سمت جلو رفتم .. و به مردای پشت سر شهاب اشاره کردم اون رو بگیرن...همین طور که قدم میزدم  گفتم:" نمیدونم چطور با خودت فکر کردی من عشقم رو بهت پیشکش میکنم....

با گفتن عبارت "عشقم"چشمای تیام و کیان و حتی خود تمنا هم گرد شدچقدر این چهرش دوست داشتنی بود!دوست داشتم‌گازش بگیرم

شهاب نا باور گفت:"اما ما باهم قرار گذاشته بودیم!

سرد گفتم:" تاریخ مصرف قرارمون‌گذشته درست مثل تو!"

و اسلحه ای از پشت کتمدراوردمخواستمشلیککنمکه صدای جیغ مانندی پیچید:نــــــــــه!

همه چشم ها به دختر متعجب و خشمگین برگشتکنارش رفتم :چرا نه؟!مگه این به تو خیانت نکرده؟مگه نگفتی سزاش مرگه؟!
خیره به شهاب گفت:من باید اون رو بکشم....

صدای دست امد .... دست زدن سروینا بود که سکوت اونجا رو میشکست،معلوم‌نبود باز چه بازی میخواد در بیاره!و من از اینکه باهام بازی بشه متنفر بودم 
بلند گفت:"خوشم امد...خوشم امد‌... پس میخوای خودت اون رو به سزاش برسونی...

دستش رو تکون داو و گفت: دیمن اسلحه ها!

دیمن دوتا اسلحه در اورد...
رو به نگهبانی که اونجا بود‌گفت:پارچه ای سفید بیار

پارچه ای سفید از جنس کتان روی زمین پهنکرددیمن دوتا هفت تیر دستش بود رو به تمنا وشهاب  براشون داشت توضیح میدادآهی توی گلو کشیدمبازی  رولت...از این بازی خطرناک متنفر بودمکنار سروینا رفتم و گفتم: نمیدونم قصدت از این بازیا چیه ولی بدون عاقبت خوبی برات نداره
سکوت کرد

به سمت تمنا ووشهاب برگشتم... تمنا نشسته بود و دامنش رو روی پاش انداخته بودلبخندی از این همه حجب و حیاش زدمشهاب با تردید نشست... میدونستم‌توقع چنین چییزی نداشتتمنا و شهاب یکی یکی بهم شلیک میکردندوتا گلوله مونده بود و نوبت شهاب بودنفسم توی سینم حبس شده بود هر لحظه منتظر بودم مخ تمنا به پاشه روی ملافحه
اما وقتی شهاب شلیک کرد و قفسه سینه تمنا رنگی شدنفسم رو اسوده فوت کردمتمنا شهاب رو به درک فرستاد!کارمو راحت کرد؛حالا نوبت من بود که تمنارو شوکه کنمنمیدونستم چه حسی بهم پیدا میکنه
توی وجودم ذوق داشتم...از اینکه میخوام سوپرایزش کنمدست زدم‌و به طرف تمنا ی شوکه رفتم :افرین الینای عزیزم!
کاملا داشتم مسخرش‌میکردم
پوزخندی زدم و گفتم:حالا که همه رازا داره برملا میشهپس بزار منم یک راز کوجولو از سلمان برات رو کنم...
تمنا داشت با کنجکاوی نگاهم‌میکرد و سلمان با خواهش و التماس: اینکارو نکن تو منو میخواستی بیا و منو بکش بزار بقیه برن

به طرف داداش بزرگم رفتم و دستم رو نوازش وار روی سر سلمان کشیدماین کار، تحقیر امیز بود:نگران نباش کوچولو...توروهم به موقعش میکشم... 

علنا داشتم تحقیرش میکردمدستم رو بردم سمت نقابم سلمان بلند داد زد؛نه!خواهش میکنم...نمیفهمیدم چی میگهفقط توی ذهنم چهره ی تمنارو حلاجی میکردم...همون طور که به چهره خواستنی تمنا زل زده بودم نقاب رو از صورتم برداشتم...اروم و با بهت لب زد: سلمان؟!

سلمان با داد گفت:نه تمنا اون من نیستم....

میتونستم حس کنم‌چقدر متعجب شده!جلوش زانو زدم: اره تمنا اون‌من‌نیست!من سایمون داداش کوچیکو دوقلوی سلمانم!دستش رو گرفتم توی دستم ولی دستاش سرد بودسرس رو دیدم که چشماش داشت میرفتداشتم براش توضیح میدادم که عاشقشم

بهش گفتم:من خانوادمو کشتم..من مادرتو کشتم
اما عاشق‌توام...همون طور که دست توی دستم بود بیهوش شدو وقتی خواست بیافته بغلش کردم...چشمای سلمان داشت اتیش‌میگرفت....سرمو جلوی چشمای سلمان بردم توی موهاش و عمیق نفس کشیدمپیشونیش رو بوسیدم... دماغش رو چشم هاش رو...ولی به لب های سرخ و خواستنیش کاری نداشتم
در عوض زیر گلوش رو بوسیدمصدای سلمان درامده بود: عوضی ول کن زنمو بی غیرت ناموس دزد!بلند شدم‌و تمنارو هم روی دستم بلند کردم
رو به بادیگارد ها گفتم: تیام‌و کیان‌رو همراه با تمناهمینجا زندانی میکنیماز داداشم باید پذیرایی کنیم!!!سلمان بلند شد به طرفم بیاد که نگهبان گرفتش:دست به زن من نزن خودم میبرمش.

رو به کسی که گرفته بودنش بی توجه گفتم:ببندیش به صندلی من میام...

تیام‌و کیان رو بلند کردن پشت سرم کع تیام اروم گفت:خواهش میکنم خواهرمو بده دستم!نزار غیرتم بشکنه...

نیم‌نگاهی بهش کردم‌و گفتم: خواهرت الان تو دست برادر شوهرشه غریبه نیستم... حالت خوب نیست بیا میارمش...

و چشم دوختم به چهره ی معصوم و هوس انگیز تمناچقدر دوست داشتنی شده بودچقدر دوست داشتم برم  بزارمش رو تخت اتاقم و ساعت ها عطرش رو نفس بکشم..ولی‌نمیشد!تیام‌و کیان رو بادیگارد ها هول دادن داخل سلولمنم تمنارو که بغلم بود به طرف تیام بردم...یک لحظه هوس کردم ببوسمش...نمیدونم چی شد و چرا لبم رو مماس لبش گذاشتم و اروم بوسیدمو بعد از اونم زیر گلوش رو نفس کشیدم...تیام خواست چیزی بگه ولی کیان جلوش رو گرفت...تمنارو روی پای تیام گذاشتم و سرشو بوسیدمبلند شدم و گفتم: حاالا حالاها فکر کنم بی هوشه!

چیزی نگفت!بیرون رفتم و به بادیگارد گفتم: مراقب باش فرار نکنن مراقب حالشونم باش!به سمت سلمان رفتم که داشت با بادیگاردی سرو کله میزد و نمیزاشت کارشو بکنهیک آن بادیگارد افتاد روی زمین‌و خون بالا اورد

به طرف سلمان رفتم و دیدم از نوک کفشش تیغه ای بیرونه و خونیه!لبخندی زدم و سر‌تکون دادم: ای حقه باز!

رو به بادیگاردها ادامه دادم: کتش رو در بیارین اسباب بازیاشم همین طور کفشاشم در بیارین! بعد ببندینش به صندلی

تا برگشتم که به سمت سروینا برم چیزی محکم خورد توی سرمحس گیج شدن بهم دست داد
بیهوش نشدم ولی انقدر گیج شدم که دیدم دیمن داره با لبخند نگاهم‌میکنه
ای موزی زمزمه کردم وبعد از چند لحظه گیجی ام به طور کامل از بین رفت و دیدم کنار سلمان بسته شدم...سلمان‌نگاهم‌کرد و پوزخندی زد:سلام داداش!

مثل خودش جواب دادم!:سلام داداش!

پوزخند عمیق تری بهم زد:انگاری رفیقات بدجور بهت نارو زدن!

پوزخندش رو با پوزخند جواب دادم: با نامردی اره اگه مردن بیان دستامو باز کنن

سروینا امد جلومون روی صندلی نشست و دیمن با یک میله دستش بالای سرمون ایستاد!نگاهی به دیمن‌و میله ی دستش کردم‌و گفتم: سلمان‌بنظرت  هدف این خانوم از این کارش چیه؟!

با طعنه گفت: همکار توعه توبهم بگو

صدای سروینا ساکتمون کرد: بزارین خودم بهتون بگم

منو سلمان‌همزمان گردنامو به سمتش کج کردیم و با لودگی گفتیم: بگو!

جون به جونمونمیکردنداداشبودیمدوقلوجزراهمون همه چیزیمون شبیه هم بودحتی اخلاقامون!...الانم میدونستم سلمان دنبال راهی برای نجاته!برایهمین داره همراهیم میکنه!سروینا رو بهم با تمسخر گفت: سایمون عزیزم میدونی که چقدر برام عزیزی!؟

با تمسخر گفتم:اره خیلی!

_بخاطر همین عزیز بودنت من تصمیم گرفتم بازار هروئین و  کوکائین که چهار سال فقط دست تو بود در بیارمتوی این تصمیم البته تنها نبودم! خسرو و بقیه هم همراهیم کردن!!

با عصبانیت گفتم: فقط دعا کن دستام باز نشه سروینا وگرنه کشتمت هرزه ی عوضی!

با این حرفم دیمن محکم زد تو صورت سلمان
با همون میله!سلمان در حالی که از درد فریادی کشبد گفت: بی انصافا اون چرت و پرت میگه منو چرا میزنین؟!

دیمن خندید و به طرفم امد: اونم میزنیم!و محکم توی شکمم زد احساس کردم نفسم بند امد!دیمن به مردی اشاره داد به سمت سلمان رفت اون هم یک میله دستش بود!سروینا با لحن موزی گفت: از خجالت دوتا برادر در بیاین تا دیگه در مقابل من زبون درازی نکنن!!!

مرد هم رحم نکرد دوباره زد توی صورت سلمان...
پشینویش زخم شد و خون سرازیر شدداشتم به سلمانی که کتک میخورد نگاه میکردم که حس کردم‌گوشم زنگ خورد....گرمای خون رو از لب و بینیم حس میکردم...نامرد زده بود توی صورتم...حالا درد سلمان رو درک میکردمبعد از مدتی که خوب کتک خوردیم سروینا گفت: بسه دیگه داشتیم حرف میزدیم

سلمان با درد خندید و گفت: فکر کنم دندونم شکست!

سرمو تکون دادم‌و گفتم: دندون خوبه من که برام پرده گوش نموند

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر