رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

ای همه هستی ز تو پیدا شده

 

خاک ضعیف از تو توانا شده
 

 

زیرنشین علمت کاینات

 

ما به تو قائم چو تو قائم بذات
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شبی رخ تافته زین دیر فانی

به خلوت در سرای ام هانی

رسیده جبرئیل از بیت معمور

براقی برق سیر آورده از نور

نگارین پیکری چون صورت باغ

سرش بکر از لکام و رانش از داغ

نه ابر از ابر نیسان درفشان تر

نه باد از باد بستان خوش عنان‌تر

چو دریائی ز گوهر کرده زینش

نگشته وهم کس زورق نشینش

قوی پشت و گران نعل و سبک خیز

بدیدن تیز بین و در شدن تیز

وشاق تنگ چشم هفت خرگاه

بد آن ختلی شده پیش شهنشاه

چو مرغی از مدینه بر پریده

به اقصی الغایت اقصی رسیده

نموده انبیا را قبله خویش

به تفضیل امانت رفته در پیش

چو کرده پیشوائی انبیا را

گرفته پیش راه کبریا را

برون رفته چو وهم تیزهوشان

ز خرگاه کبود سبز پوشان

ازین گردابه چون باد بهشتی

به ساحل گاه قطب آورده کشتی

فلک را قلب در عقرب دریده

اسد را دست بر جبهت کشیده

مجره که کشان پیش براقش

درخت خوشه جوجو ز اشتیاقش

کمان را استخوان بر گنج کرده

ترازو را سعادت سنج کرده

رحم بر مادران دهر بسته

ز حیض دختران نعش رسته

ز رفعت تاج داده مشتری را

ربوده ز آفتاب انگشتری را

به دفع نزلیان آسمان گیر

ز جعبه داده جوزا را یکی تیر

چو یوسف شربتی دردلو خورده

چو یونس وقفه‌ای در حوت کرده

ثریا در رکابش مانده مدهوش

به سرهنگی حمایل بسته بر دوش

به زیرش نسر طایر پر فشانده

وزو چون نسر واقع باز مانده

ز رنگ‌آمیزی ریحان آن باغ

نهاده چشم خود را مهر مازاغ

چو بیرون رفت از آن میدان خضرا

رکاب افشاند از صحرا به صحرا

بدان پرندگی طاوس اخضر

فکند از سرعتش هم بال و هم پر

چو جبریل از رکابش باز پس گشت

عنان بر زد ز میکائیل بگذشت

سرافیل آمد و بر پر نشاندش

به هودج خانه رفرف رساندش

ز رفرف بر رف طوبی علم زد

وز آنجا بر سر سدره قدم زد

جریده بر جریده نقش می‌خواند

بیابان در بیابان رخش می‌راند

چو بنوشت آسمان را فرش بر فرش

به استقبالش آمد تارک عرش

فرس بیرون جهان از کل کونین

علم زد بر سریر قاب قوسین

قدم برقع ز روی خویش برداشت

حجاب کاینات از پیش برداشت

جهت را جعد بر جبهت شکستند

مکان را نیز برقع باز بستند

محمد در مکان بی‌مکانی

پدید آمد نشان بی‌نشانی

کلام سرمدی بی‌نقل بشنید

خداوند جهان را بی‌جهت دید

به هر عضوی تنش رقصی در آورد

ز هر موئی دلش چشمی بر آورد

و زان دیدن که حیرت حاصلش بود

دلش در چشم و چشمش در دلش بود

خطاب آمد که‌ای مقصود درگاه

هر آن حاجت که مقصود است در خواه

سرای فضل بود از بخل خالی

برات گنج رحمت خواست حالی

گنه کاران امت را دعا کرد

خدایش جمله حاجت‌ها روا کرد

چو پوشید از کرامت خلعت خاص

بیامد باز پس با گنج اخلاص

گلی شد سرو قدری بود کامد

هلالی رفت و بدری بود کامد

خلایق را برات شادی آورد

ز دوزخ نامه آزادی آورد

ز ما بر جان چون او نازنینی

پیاپی باد هر دم آفرینی

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست  
پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی  
همه آفریدست بالا و پست
توئی آفریننده‌ی هر چه هست  
توئی برترین دانش‌آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک  
چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست...    
توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن‌تر از آفتاب  
تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید    
نبارد هوا تا نگوئی ببار
زمین ناورد تا نگوئی ببار  
جهانی بدین خوبی آراستی
برون زان که یاریگری خواستی..  
ز گرمی و سردی و از خشک و تر
سرشتی به اندازه یکدیگر  
چنان برکشیدی و بستی نگار
که به زان نیارد خرد در شمار  
مهندس بسی جوید از رازشان
نداند که چون کردی آغازشان  
نیاید ز ما جز نظر کردنی
دگر خفتنی باز یا خوردنی  
زبان برگشودن به اقرار تو
نینگیختن علت کار تو  
حسابی کزین بگذرد گمرهیست
ز راز تو اندیشه بی‌آگهیست

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۷۰ - پاسخ دادن خسرو شیرین را

دگر باره جهاندار از سر مهر

به گلرخ گفت کای سرو سمن چهر

طبر خون با سهی سروت قرین باد

طبرزد با طبر خون همنشین باد

دهان جز من از جام لبت دور

سر جز من ز طوق غبغبت دور

عتابت گرچه زهر ناب دارد

گذر بر چشمه نوشاب دارد

نمی‌گویم که بر بالا چرائی

بلا منمای چون بالا نمائی

سهی سرو ترا بالا بلند است

به بالاتر شدن نادلپسند است

نثاری را که چشمم می‌فشاند

کدامین منجنیق آنجا رساند

مرا بر قصر کش یک میل بالا

نثار اشک بین یک پیل بالا

چو بر من گنج قارون میفشاندی

چو قارونم چرا در خاک ماندی

دل اینجا در کجا خواهم گشادن

تن اینجا سر کجا خواهم نهادن

ثچو حلقه گر بیابم بر درت بار

درت را حلقه می‌بوسم فلک‌وار

شوم چون حلقه در طرق بر دوش

خطا گفتم که چون در حلقه در گوش

مکن بر من جفا کز هیچ راهی

ندارم جز وفاداری گناهی

و گر دارم گناه آن دل رحیم است

گناه آدمی رسم قدیم است

همه تندی مکن لختی بیارام

رها کن توسنی چون من شدم رام

شبانی پیشه کن بگذار گرگی

مکن با سر بزرگان سر بزرگی

نشاید خوی بد را مایه کردن

بزرگان را چنین بی‌پایه کردن

چو خاک انداختی بر آستانم

نه آنگاهیت خاک‌انداز خوانم؟

مگو کز راه من چون فتنه برخیز

چو برخیزم تو باشی فتنه‌انگیز

مکن کاین ظلم را پرواز بینی

گر از من نی ز گیتی باز بینی

نه هر خوانی که پیش آید توان خورد

نه هرچ از دست برخیزد توان کرد

نه هر دستی که تیغ نیز دارد

به خون خلق دست آویز دارد

من این خواری ز خود بیم نه از تو

گناه از بخت بد بینم نه از تو

جرس بی‌وقت جنبانید کوسم

دهل بی وقت زد بانگ خروسم

وگرنه در دمه سوزم که دیدی

چنین روزی بدین روزم که دیدی

غلط گفتم که عشقست این نه شاهی

نباشد عشق بی‌فریاد خواهی

بکن چندان که خواهی ناز بر من

مزن چون راندگان آواز بر من

اگر بر من به سلطانی کنی ناز

بگو تا خط به مولائی دهم باز

اگر گوشم بگیری تا فروشی

کنم در بیعت بیعت خموشی

و گر چشمم کنی سر پیش دارم

پس این چشم دگر در پیش آرم

کمر بندیت را بینم به خونم

کله داریت را دانم که چونم

اگر گردم سرم بر خنجر از تو

به سر گردم نگردانم سر از تو

مرا هم جان توئی هم زندگانی

گر آخر کس نمی‌داند تو دانی

به هشیاری و مستی گاه و بیگاه

نکردم جز خیالت را نظرگاه

کسی جز من گر این شربت چشیدی

سر و کارش به رسوائی کشیدی

به خلوت جامه از غم می‌دریدم

به زحمت جامه نو می‌بریدم

بدان تا لشگر از من برنگردد

بنای پادشاهی در نگردد

نه رندی بوده‌ام در عشق رویت

که طنبوری به دست آیم به کویت

جهانداور منم در کار سازی

جهاندار از کجا و عشق بازی

ولی چون نام زلفت می‌شنیدم

به تاج و تخت بوئی می‌خریدم

به تن با دیگری خرسند بودم

ز دل تا جان ترا دربند بودم

به فتوای کژی آبی نخوردم

برون از راستی کاری نکردم

اگر گامی زدم در کامرانی

جوان بودم چنین باشد جوانی

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش۷۱_ پاسخ دادن شیرین خسرو را

 

دگر ره لعبت طاوس پیکر

گشاد ز درج لؤلؤ تنگ شکر

روان کرد از عقیق آن نقش زیبا

سخن‌هائی نگارین‌تر ز دیبا

کزان افزون که دوران جهانست

شب و روز و زمین و آسمانست

جهانداور جهاندار جهان باد

زمانه حکم کش او حکمران باد

به فراشی کواکب در جنابش

به سرهنگی سعادت در رکابش

مرا در دل ز خسرو صد غبار است

ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است

هنوزم ناز دولت مینمائی

هنوز از راه جباری در آئی

هنوزت در سر از شاهی غرور است

دریغا کاین غرور از عشق دور است

تو از عشق من و من بی نیازی

ترا شاهی رسد یا عشقبازی

درین گرمی که باد سرد باید

دل آسانست با دل درد باید

نیاز آرد کسی کو عشق باز است

که عشق از بی‌نیازان بی‌نیاز است

نسازد عاشقی با سرفرازی

که بازی برنتابد عشق بازی

من آن مرغم که بر گل‌ها پریدم

هوای گرم تابستان ندیدم

چو گل بودم ملک بانوی سقلاب

کنون دژ بانوی شیشه‌ام چو جلاب

چو سبزه لب به شیر برف شستم

چو گل بر چشمه‌های سرد رستم

درین گور گلین و قصر سنگین

به امید تو کردم صبر چندین

چو زر پالودم از گرمی کشیدن

فسردم چون یخ از سردی چشیدن

نه دستی کین جرس بر هم توان زد

نه غمخواری که با او دم توان زد

همه وقتی ترا پنداشتم یار

همه جائی ترا خواندم وفادار

تو هرگز در دلم جائی نکردی

چو دلداران مدارائی نکردی

مرا دیگر ز کشتن کی بود بیم

که جان کردم به شمشیر تو تسلیم

ترازو بر زمین چون یابد آهنگ

حسابش خاک بهتر داند از سنگ

گرم عقلی بود جائی نشینم

وگرنه بینم از خود آنچه بینم

گر از من خود نیاید هیچ کاری

که بر شاید گرفت از وی شماری

زنم چندان تظلم در زمانه

که هم تیری نشانم بر نشانه

چرا باید که چون من سرو آزاد

بود در بند محنت مانده ناشاد

هنوزم در دل از خوبی طربهاست

هنوزم در سر از شوخی شغب‌هاست

هنوزم هندوان آتش پرستند

هنوزم چشم چون ترکان مستند

هنوزم غنچه گل ناشکفته است

هنوزم در دریائی نسفته است

هنوزم لب پر آب زندگانیست

هنوزم آب در جوی جوانیست

رخم سر خیل خوبان طراز است

کمینه خیل تاشم کبر و ناز است

ولی نعمت ریاحین را نسیمم

ولیعهد شکر در یتیمم

چراغ از نور من پروانه گردد

مه نو بیندم دیوانه گردد

عقیق از لعل من بر سر خورد سنگ

گل رویم ز روی گل برد رنگ

ترنج غبغبم را گر کنی یاد

ز نخ بر خود زند نارنج بغداد

چو سیب رخ نهم بر دست شاهان

سبد واپس برد سیب سپاهان

به هر در کز لب و دندان ببخشم

دلی بستانم و صد جان ببخشم

من آرم در پلنگان سرفرازی

غزالان از من آموزند بازی

گوزن از حسرت این چشم چالاک

ز مژگان زهر پالاید نه تریاک

گر آهو یک نظر سوی من آرد

خراج گردنم بر گردن آرد

به نازی روم را در جستجویم

به بوئی باختن در گفتگویم

بهار انگشت کش شد در نکوئی

هر انگشتم و صد چون است گوئی

بدین‌تری که دارد طبع مهتاب

نیارد ریختن بر دست من آب

چو یاقوتم نبیذ خام گیرد

برشوت با طبرزد جام گیرد

بهشت از قصر من دارد بسی نور

عیار از نار پستانم برد حور

به غمزه گرچه ترکی دل ستانم

به بوسه دل نوازی نیز دانم

ز بس کاورده‌ام در چشم هانور

ز ترکان تنگ چشمی کرده‌ام دور

ز تنگی کس به چشمم در نیاید

کسی با تنگ چشمان بر نیاید

چو بر مه مشگ را زنجیر سازم

بسا شیرا کزو نخجیر سازم

چو لعلم با شکر ناورد گیرد

تو مرد آر آنگهی نامرد گیرد

شکر همشیره دندان من شد

وفا هم شهری پیمان من شد

جهانی ناز دارم صد جهان شرم

دری در خشم دارم صد در آزرم

لب لعلم همان شکر فشانست

سر زلفم همان دامن کشانست

ز خوش نقلی که می در جام ریزم

شکر در دامن بادام ریزم

اگرچه نار سیمین گشت سیبم

همان عاشق کش عاقل فریبم

رخم روزی که بفروزد جهان را

به زرنیخی فروشد ارغوان را

ز رعنائی که هست این نرگس مست

نیالاید به خون هر کسی دست

چه شورشها که من دارم درین سر

چه مسکینان که من کشتم بر این در

برو تا بر تو نگشایم به خون دست

که در گردن چنین خونم بسی هست

نخورده زخم دست راست بردار

به دست چپ کند عشقم چنین کار

تو سنگین دل شدی من آهنین جان

چنان دل را نشاید جز چنین جان

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۷۲ - پاسخ خسرو شیرین را

ملک بار دگر گفت از دل افروز

به گفتن گفتن از ما می‌رود روز

مکن با من حساب خوبروئی

که صد ره خوبتر زانی که گوئی

فروغ چشمی ای دوری ز تو دور

چراغ صبحی ای نور علی نور

به دریا مانی از گوهر فشانی

ولی آب تو آب زندگانی

تو در آیینه دیدی صورت خویش

به چشم من دری صدبار ازان بیش

ترا گر بر زبان گویم دلارام

دهانم پر شکر گردد بدین نام

گرت خورشید خوانم نیز هستی

که مه را بر فلک رونق شکستی

دل شکر دران تاریخ شد تنگ

که یاقوت تو بیرون آمد از سنگ

سهی سرو آن زمان شد در چمن سست

که سیمین نار تو بر نارون رست

رطب و استخوان آن شب شکستند

که خرمای لبت را نخل بستند

ارم را سکه رویت کلید است

وصالت چون ارم زان ناپدید است

قمر در نیکوی دل داده توست

شکر مولای مولا زاده توست

گلت چون با شکر هم خواب گردد

طبرزد را دهان پر آب گردد

به هر مجلس که شهدت خوان درارد

به صورتهای مومین جان در آرد

صدف چون بر گشاید کامراکام

کند در وام از آن دندان در فام

گر از یک موی خود نیمی فروشی

بخرم گر به اقلیمی فروشی

بدین خوبی که رویت رشک ما هست

مبین در خود که خودبینی گناهست

مبادا چشم کس بر خوبی خویش

که زخم چشم خوبی را کند ریش

مریز آخر چو بر من پادشاهی

بدین سان خون من در بی گناهی

اگر شاهی نشان گوهرت کو

و گر شیرینی آخر شکرت کو

رها کن جنگ و راه صلح بگشای

نفاق‌آمیز عذری چند بنمای

نه بد گفتم نه بد گوئیست کارم

و گر گفتم یکی را صد هزارم

اگر چه رسم خوبان تند خوئیست

نکوئی نیز هم رسم نکوئیست

خداوندان اگر تندی نمایند

به رحمت نیز هم لختی گرایند

مکن بیداد با یار قدیمی

که گر تندی نگارا هم رحیمی

چو باد از آتشم تا کی گریزی

نه من خاک توام؟ آبم چه ریزی

ز تو با آنکه استحقاق دارم

سر از طوق نوازش طاق دارم

همه دانندگان را هست معلول

که باشد مستحق پیوسته محروم

مرا تا دل بود دلبر تو باشی

ز جان بگذر که جان‌پرور تو باشی

گر از بند تو خود جویم جدائی

ز بند دل کجا یابم رهائی

بس این اسب جفا بر من دواندن

گهم در خاک و گه در خون نشاندن

به شیرینی صلا در شهر دادن

به تلخی پاسخی چون زهر دادن

مرا سهل است کین بار آزمودم

مبارک باد بسیار آزمودم

بسا رخنه که اصل محکمی‌هاست

بسا انده که در وی خرمی‌هاست

جفا کردن نه بس فرخنده فالیست

مکن کامشب شبی آخر نه سالیست

دلم خوش کن که غمخوار آمدستم

ترا خواهم بدین کار آمدستم

چو شمع از پای ننشینم بدین کار

که چون من هست شیرین جوی بسیار

همانا شمع از آن با آب دیده است

که او نیز از لب شیرین بریده‌است

گره بر دل چرا دارد نی قند

مگر کو نیز شیرین راست در بند

چرا نخل رطب بر دل خورد خار

مگر کو هم به شیرین شد گرفتار

همیدون شیر اگر شیرین نبودی

به طفلی خلق را تسکین نبودی

به شیرینی روند این یک دو مسکین

تو شیرینی و ایشان نیز شیرین؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیده بر یک جهت نکرد مقام

گر چپ و راست می شنید سلام

زیر و بالا و پیش و پس، چپ و راست

یک جهتْ گشت و ششْ جهت برخاست

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش 73-پاسخ دادن شیرین به خسرو

ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش
ز شکر کرد شه را حلقه در گوش
گشاد از درج گوهر قفل یاقوت
رطب را قند داد و قند را قوت
مثالی داد مه را در سواری
براتی مشک و در پرده‌داری
ستون سرو را رفتن در آموخت
چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت
به خدمت بوسه زد بر گوشه بام
که باشد خشت پخته عنبر خام
چو نوبت داشت در خدمت نمودن
برون زد نوبتی در دل ربودن
نخستین گفت کای دارای عالم
بر آورده علم بالای عالم
ز چین تا روم در توقیع نامت
قدر خان بنده و قصر غلامت
نه تنها خاک تو خاقان چین است
چنینت چند خاکی بر زمین است
هران پالوده‌ای کو خود بود زرد
به چربی یا به شیرینی توان خورد
من آن پالوده روغن گذارم
که جز نامی ز شیرینی ندارم
بلی تا گشتم از عالم پدیدار
ترا بودم به جان و دل خریدار
نه پی در جستجوی کس فشردم
نه جز روی تو کس را سجده بردم
ندیدم در تو بوی مهربانی
بجز گردن کشی و دل گرانی
حساب آرزوی خویش کردن
به روی دیگران در پیش کردن
نه عشق این شهوتی باشد هوائی
کجا عشق و تو ای فارغ کجائی
مرا پیلی سزد کو را کنم بند
تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند
به مهمانی غزالی چون شود شیر
ز گنجکشی عقابی کی شود سیر
تو گر سروی و من پیش تو خاشاک
نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک
سپند و عود بر مجمر یکی دان
بخور و دود و خاکستر یکی دان
کبابی باید این خان را نمک سود
مگس در پای پیلان کی کند سود
زبانت آتشی خوش میفروزد
خوش آن باشد که دیگت را نسوزد
چو سیلی کامدی در حوض ماهی
مراد خویشتن را برد خواهی
ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز
بر این در خواه بنشین خواه برخیز
کمند افکندنت بر قلعه ماه
چه باید چون نیابی بر فلک راه
به شب بازی فلک را در نگیری
به افسون ماه را در بر نگیری
در ناسفته را گر سفت باید
سخن در گوش دریا گفت باید
بر باغ ارم پوشیده شاخست
غلط گفتم در روزی فراخست
من آبم نام آب زندگانی
تو آتش نام آن آتش جوانی
نخواهم آب و آتش در هم افتد
کز ایشان فتنه‌ها در عالم افتد
به ار تا زنده باشم گرد آنکس
نگردم کز من او را بس بود بس
برو هم با شکر میکن شکاری
ترا با شهد شیرین نیست کاری
شکر بوسی لب کس را نشاید
مگر دندان که او خردش بخاید
به شیرین بوسه را بازار تیز است
که شیرینی لبش را خانه خیز است
به شیرین از شکر چندین مزن لاف
که از قصاب دور افتد قصب باف
دو باشد منجنیق از روی فرهنگ
یکی ابریشم اندازد یکی سنگ
به شکر نشکند شیرینی کس
لب شیرین بود شکر شکن بس
ترا گر ناگواری بود از این بیش
ز شکر ساختی گلشکر خویش
شکر خواهی و شیرین نیز خواهی
شکار ماه کن یا صید ماهی
هوای قصر شیرینت تمامست
سر کوی شکر دانی کدامست
من از خون جگر باریدن خویش
نپردازم بسر خاریدن خویش
نیاید شه پرستی دیگر از من
پرستاری طلب چابک‌تر از من
بیاد من که باد این یاد بدرود
نوا خوش می‌زنی گر نگسلد رود
به تندی چند گوئی با اسیران
تو میگو تا نویسندت دبیران
ز غم خوردن دلی آزاد داری
به دم دادن سری پرباد داری
چه باید با تو خون خوردن به ساغر
به دم فربه شدن چون میش لاغر
ز تو گر کار من بد گشت بگذار
خدائی هست کو نیکو کند کار
نشینم هم در این ویرانه وادی
بر انگیزم منادی بر منادی
که با شیرین چه بازی کرد پرویز
عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز
بس آن یک ره که در دام اوفتادم
هم از نرخ و هم از نام اوفتادم
چو شد در نامها نامم شکسته
در بی‌نام و ننگان باد بسته
ز در بستن رقیبم رسته باشد
خزینه به که او در بسته باشد
ز قند من سمرها در جهانست
در قصرم سمرقندی از آنست
اگر بردر گشادن نیستم دست
توانم بر تو از گیسو رسن بست
گرم باید چو می در جامت آرم
به زلف چون رسن بر بامت آرم
ولی باد از رسن پایت ربود است
رسن بازی نمی‌دانی چه سود است
همان به کانچه من دیدم بداغت
نسوزم روغن خود در چراغت
ز جوش خون دل چون باز گفتم
شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم
بگفت این و چو سرو از جای برخاست
جبین را کج گرفت و فرق را راست
پرند افشاند و از طرف پرندش
جهان پر شد ز قالبهای قندش
بدان آیین که خوبان را بود دست
ز نخدان می‌گشاد و زلف می‌بست
جمال خویش را در خز و خارا
به پوشیدن همی کرد آشکارا
گهی می‌کرد نسرین را قصب پوش
گهی می‌زد شقایق بر بناگوش
گهی بر فرق بند آشفته می‌بود
گره می‌بست و بر مه مشک میسود
به زیور راست کردن دیر میشد
که پایش بر سر شمشیر میشد
ز نیکو کردن زنجیر خلخال
نه نیکو کرد بر زنجیریان حال
ز گیسو گه کمر می‌کرد و گه تاج
بدان تاج و کمر شه گشته محتاج
شقایق بستنش بر گردن ماه
کمند انداخته بر گردن شاه
در آن حلواپزی کرد آتشی نرم
که حلوا را بسوزد آتش گرم
چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی
بکرد آن خوبروی از خوبروئی
به شوخی پشت بر شه کرد حالی
ز خورشید آسمان را کرد خالی
در آن پیچش که زلفش تاب می‌داد
سرینش ساق را سیماب می‌داد
به گیسوی رسن‌وار از پس پشت
چو افعی هر که را می‌دید می‌کشت
بلورین گردنش در طوق سازی
بدان مشگین رسن می‌کرد بازی
دلی کز عشق آن گردن همی مرد
رسن در گردنش با خود همی برد
به رعنائی گذشت از گوشه بام
ز شاه آرام شد چون شد دلارام
بسی دادش به جان خویش سوگند
که تا باز آمد آن رعنای دلبند
نشست و لولو از نرگس همی ریخت
بدان آب از جهان آتش برانگیخت
بهر دستان که دل شاید ربودن
نمود آنچ از فسون باید نمودن
عملهائی که عاشق را کند سست
عجب چست آید از معشوقه چست

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش 74- پاسخ دادن خسرو، شیرین را

ملک چون دید ناز آن نیازی

سپر بفکند از آن شمشیر بازی

شکایت را به شیرینی نهان کرد

ز شیرینان شکایت چون توان کرد

به شیرین گفت کای چشم و چراغم

همای گلشن و طاوس باغم

سرم را تاج و تاجم را سریری

هم از پای افکنی هم دست‌گیری

مرا دلبر تو و دلداری از تو

ز تو مستی و هم هشیاری از تو

ندارم جز توئی کانجا کشم رخت

نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت

گرفتم کز من آزاری گرفتی

پی خونم چرا باری گرفتی

بدین دیری که آیی در کنارم

بدین زودی مکش لختی بدارم

نکو گفت این سخن دهقان به نمرود

که کشتن دیر باید کاشتن زود

چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک

توانی عید و قربان هر دو اینک

مکن نازی که بار آرد نیازت

نوازش کن که از حد رفت نازت

به نومیدی دلم را بیش مشکن

نشاطم را چو زلف خویش مشکن

غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست

توئی و در تو غمخواری بسی نیست

غمی کان با دل نالان شود جفت

بهم سالان و هم حالان توان گفت

نشاید گفت با فارغ دلان راز

مخالف در نسازد ساز با ساز

فرو گیر از سربار این جرس را

به آسانی برآر این یک نفس را

جهان را چون من و چون تو بسی بود

بود با ما مقیم اربا کسی بود

ازین دروازه کو بالا و زیرست

نخواندستی که تا دیر است دیرست

فریب دل بس است ای دل فریبم

نوازش کن که از حد شد شکیبم

بساز ای دوست کارم راکه وقت است

ز سر بنشان خمارم را که وقت است

بس است این طاق ابرو ناگشادن

به طاقی با نطاقی وا نهادن

درفرخار بر فغفور بستن

به جوی مولیان بر پل شکستن

غم عالم چرا بر خود نهادی

رها کن غم که آمد وقت شادی

به روز ابر غم خوردن صوابست

تو شادی کن که امروز آفتابست

شبیخون بر شکسته چند سازی

گرفته با گرفته چند بازی

نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ

که وقت آشتی پیش آورد جنگ

خردمندی که در جنگی نهد پای

بماند آشتی را در میان جای

در این جنگ آشتی رنگی برانگیز

زمانی تازه شو تا کی شوی تیز

به روی دوستان مجلس برافروز

که تا روشن شود هم چشم و هم روز

به بستان آمدم تا میوه چینم

منه خار و خسک در آستینم

ز چشم و لب در این بستان پدرام

گهی شکر گشائی گاه بادام

در این بستان مرا کو خیز و بستان

ترنج غبغب و نارنج پستان

سنان خشم و تیر طعنه تا چند

نه جنگ است این در پیکار دربند

تو ای آهو سرین نز بهر جنگی

رها کن برددان خوی پلنگی

فرود آی از سر این کبر و این ناز

فرود آورده خود را مینداز

در اندیش ار چه کبکت نازنین است

که شاهینی و شاهی در کمین است

هم آخر در کنار پستم افتی

به دست آئی و هم در دستم افتی

همان بازی کنم با زلف و خالت

که با من می‌کند هر شب خیالت

چه کار افتاده کاین کار اوفتاده

بدین درمانده چون بخت ایستاده

نه بوی شفقتی در سینه داری

نه حق صحبت دیرینه داری

گلیم خویشتن را هر کس از آب

تواند بر کشید ای دوست مشتاب

چو دورت بینم از دمساز گشتن

رهم نزدیک شد در بازگشتن

اگر خواهی حسابم را دگر کن

ره نزدیک را نزدیکتر کن

گره بگشای ز ابروی هلالی

خزینه پر گهر کن خانه خالی

نخواهی کاریم در خانه خویش

مبارک باد گیرم راه در پیش

بدان ره کامدم دانم شدن باز

چنان کاول زدم دانم زدن ساز

به داروی فراموشی کشم دست

به یاد ساقی دیگر شوم مست

به جلاب دگر نوشین کنم جام

به حلوای دگر شیرین کنم کام

ز شیرین مهر بردارم دگر بار

شکر نامی به چنگ آرم شکربار

نبید تلخ با او می‌کنم نوش

ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش

دلم در باز گشتن چاره ساز است

سخن کوتاه شد منزل دراز است

 

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۷۵_ پاسخ دادن شیرین خسرو را

 

به خدمت شمسه خوبان خلخ

زمین را بوسه داد و داد پاسخ

که دایم شهریارا کامران باش

به صاحب دولتی صاحبقران باش

مبادا بی تو هفت اقلیم را نور

غبار چشم زخم از دولتت دور

هزارت حاجت از شاهی رواباد

هزارت سال در شاهی بقاباد

کسی کو باده بر یادت کند نوش

گر آنکس خود منم بادت در آغوش

بس است این زهر شکر گون فشاندن

بر افسون خوانده‌ای افسانه خواندن

سخن‌های فسون‌آمیز گفتن

حکایت‌های بادانگیز گفتن

به نخجیر آمدن با چتر زرین

نهادن منتی بر قصر شیرین

نباشد پادشاهی را گزندی

زدن بر مستمندی ریشخندی

به صید اندر سگی توفیر کردن

به توفیر آهوئی نخجیر کردن

چو من گنجی که مهرم خاک نشکست

به سردستی نیایم بر سر دست

تو زین بازیچه‌ها بسیار دانی

وزین افسانها بسیار خوانی

خلاف آن شد که با من در نگیرد

گل آرد بید لیکن برنگیرد

تو آن رودی که پایانت ندانم

چو دریا راز پنهانت ندانم

من آن خانیچه‌ام کابم عیانست

هر آنچم در دل آید بر زبانست

کسی در دل چو دریا کینه دارد

که دندان چون صدف در سینه دارد

حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟

کزین چربی و شیرینی شود رام؟

شکر گفتاریت را چون نیوشم

که من خود شهد و شکر می‌فروشم

زبانی تیز می‌بینم دگر هیچ

جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ

سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی

نگوئی سخته اما سخت گوئی

سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست

که هر کس را درین غار اژدهائیست

سخن با تو نگویم تا نسنجم

نسنجیده مگو تا من نرنجم

قرار کارها دیر اوفتد دیر

که من آیینه بردارم تو شمشیر

سخن در نیک و بد دارد بسی روی

میان نیک و بد باشد یکی موی

درین محمل کسی خوشدل نشیند

که چشم زاغ پیش از پس ببیند

سر و سنگست نام و ننگ زنهار

مزن بر آبگینه سنگ زنهار

سخن تا چند گوئی از سر دست

همانا هم تو مستی هم سخن مست

سخن کان از دماغ هوشمند است

گر از تحت‌الثری آید بلند است

سخنگو چون سخن بیخود نگوید

اگر جز بد نگوید بد نگوید

سخن باید که با معیار باشد

که پر گفتن خران را بار باشد

یکی زین صد که می‌گوئی رهی را

نگوید مطربی لشگر گهی را

اگر گردی به درد سر کشیدن

ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن

گرت باید به یک پوشیده پیغام

برآوردن توانی صد چنین کام

عروسی را چو من کردی حصاری

پس از عالم عروسی چشم داری

ببین در اشک مروارید پوشم

مکن بازی به مروارید گوشم

به آه عنبرینم بین که چونست

که عقد عنبرینه‌ام پر ز خونست

لب چون نار دانم بین چه خرد است

که نارم راز بستان دزد بر است

مگر بر فندق دستم زنی سنگ

که عناب لبم دارد دلی تنگ

مبارک رویم اما در عماری

مبارک بادم این پرهیزگاری

مکن گستاخی از چشمم بپرهیز

که در هر غمزه دارد دشنه تیز

هر آن موئی که در زلفم نهفته است

بر او ماری سیه چون قیر خفته است

ترا با من دم خوش در نگیرد

به قندیل یخ آتش در نگیرد

به طمع این رسن در چه نیفتم

به حرص این شکار از ره نیفتم

دلت بسیار گم می‌گردد از راه

درو زنگی بباید بستن از آه

نبینی زنگ در هر کاروانی

ز بهر پاس می‌دارد فغانی

سحر تا کاروان نارد شباهنگ

نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ

غلط رانی که زخمه‌ات مطلق افتاد

بر ادهم می‌زدی بر ابلق افتاد

به هندوستان جنیبت می‌دواندی

غلط شد ره به بابل باز ماندی

به دریا می‌شدی در شط نشستی

به گل رغبت نمودی لاله بستی

به جان داروی شیرین ساز کردی

ولی روزه به شکر باز کردی

ترا من یار و آنگه جز منت یار؟

ترا این کار و آنگه با منت کار؟

مکن چندین بر این غمخوار خواری

که کردی پیش از این بسیار زاری

برو فرموش کن ده رانده‌ای را

رها کن در دهی وامانده‌ای را

چو فرزندی پدر مادر ندیده

یتیمانه به لقمه پروریده

چو غولی مانده در بیغوله گاهی

که آنجا نگذرد موری به ماهی

ز تو کامی ندیده در زمانه

شده تیر ملامت را نشانه

در این سنگم رها کن زار و بی زور

دگر سنگی برونه تا شود گور

چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ

بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ

همان پندارم ای دلدار دلسوز

که افتادم ز شبدیز اولین روز

جوانمردی کن از من بار بردار

گل افشانی بس از ره خار بردار

گل افشاندن غبار انگیختن چند

نمک خوردن نمکدان ریختن چند

بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم

ز خان و مان خویش آواره گشتم

مرا آن روز شادی کرد بدرود

که شیرین را رها کردی به شهرود

من مسکین که و شهر مداین

چه شاید کردن (المقدور کاین)

ترا مثل تو باید سر بلندی

چه برخیزد ز چون من مستمندی

چه آنجا کن کز او آبی برآید

رگ آنجا زن کز او خونی گشاید

بنای دوستی بر باد دادی

مگر کاکنون اساس نو نهادی

گلیم نو کز او گرمی نیاید

کهن گردد کجا گرمی فزاید

درختی کز جوانی کوژ برخاست

چو خشک و پیر گردد کی شود راست

قدم برداشتی و رنجه بودی

کرم کردی خدواندی نمودی

ولیک امشب شب در ساختن نیست

امید حجره وا پرداختن نیست

هنوز این زیربا در دیگ خامست

هنوز اسباب حلوا ناتمام است

تو امشب بازگرد از حکمرانی

به مستان کرد نتوان میهمانی

چو وقت آید که گردد پخته این کار

توانم خواندنت مهمان دگربار

به عالم وقت هر چیزی پدید است

در هر گنج را وقتی کلید است

نبینی مرغ چون بی‌وقت خواند

بجای پرفشانی سر فشاند

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۷۶ - پاسخ خسرو شیرین را

چو خسرو دید کان معشوق طناز

ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز

فسونی چند با خواهش بر آمود

فسون بردن به بابل کی کند سود

بلابه گفت کای مقصود جانم

چراغ دیده و شمع روانم

سرم را بخت و بختم را جوانی

دلم را جان و جان را زندگانی

چو گردون با دلم تا کی کنی حرب

به بستوی تهی میکن سرم چرب

به عشوه عاشقی را شاد میکن

مبارک مرده‌ای آزاد میکن

نبینی عیب خود در تند خوئی

بدینسان عیب من تا چند گوئی

چو کوری کو نبیند کوری خویش

به صد گونه کشد عیب کسان پیش

ز لعل این سنگها بیرون میفکن

به خاک افکندیم در خون میفکن

هلاکم کردی از تیمار خواری

عفاک الله زهی تیمار داری

شب آمد برف می‌ریزد چو سیماب

ز یخ مهری چو آتش روی برتاب

مکن کامشب ز برفم تاب گیرد

بدا روزا که این برف آب گیرد

یک امشب بر در خویشم بده بار

که تا خاک درت بوسم فلک‌وار

به زانوی ادب پیشت نشینم

بدوزم دیده وانگه در تو بینم

ره آنکس راست در کاشانه تو

که دوزد چشم خود در خانه تو

مدان آن دوست را جز دشمن خویش

که یابی چشم او بر روزن خویش

بر آنکس دوستی باشد حلالت

که خواهد بیشی اندر جاه و مالت

رفیقی کو بود بر تو حسدناک

به خاکش ده که نرزد صحبتش خاک

مکن جانا به خون حلق مرا تر

مدارم بیش ازین چون حلقه بر در

عذابم میدهی وان ناصوابست

بهشت است این و در دوزخ عذابست

بهشتی میوه‌ای داری رسیده

به جز باغ بهشتش کس ندیده

بهشت قصر خود را باز کن در

درخت میوه را ضایع مکن بر

رطب بر خوان رطبخواری نه بر خوان

سکندر تشنه لب بر آب حیوان

درم بگشای و راه کینه دربند

کمر در خدمت دیرینه دربند

و گر ممکن نباشد در گشادن

غریبی را یک امشب بار دادن

برافکن برقع از محراب جمشید

که حاجتمند برقع نیست خورشید

گر آشفته شدم هوشم تو بردی

ببر جوشم که سر جوشم تو بردی

مفرح هم تو دانی کرد بر دست

که هم یاقوت و هم عنبر ترا هست

لبی چون انگبین داری ز من دور؟

زبان در من کشی چون نیش زنبور؟

مکن با این همه نرمی درشتی

که از قاقم نیاید خار پشتی

چنان کن کز تو دلخوش باز گردم

به دیدار تو عشرت ساز گردم

قدم گر چه غبارآلود دارم

به دیدار تو دل خشنود دارم

و گر بر من نخواهد شد دلت راست

به دشواری توانی عذر آن خواست

مکن بر فرق خسرو سنگ باری

چو فرهادش مکش در سنگ ساری

کسی کاندازد او بر آسمان سنگ

به آزار سر خود دارد آهنگ

شکست سرکنی خون بر تن افتد

قفای گردنان بر گردن افتد

گذر بر مهر کن چون دلنوازان

به من بازی مکن چون مهره‌بازان

نه هر عاشق که یابی مست باشد

نه هر کز دست شد زان دست باشد

گهی با من به صلح و گه به جنگی

خدا توبه دهادت زین دو رنگی

سپیدی کن حقیقت یا سیاهی

که نبود مار ماهی مار و ماهی

شدی بدخو ندانم کاین چه کین است

مگر کایین معشوقان چنین است

مرا تا بیش رنجانی که خاموش

چو دریا بیشتر پیدا کنم جوش

ترا تا پیش‌تر گویم که بشتاب

شوی پستر چو شاگرد رسن تاب

مزن چندین جراحت بر دل تنگ

دلست این دل نه پولاد است و نه سنگ

به کام دشمنم کردی نه نیکوست

که بد کاریست دشمن کامی ای دوست

بده یک وعده چون گفتار من راست

مکن چندین کجی در کار من راست

به رغم دشمنان بنواز ما را

نهان میسوز و میساز آشکارا

به شور انگیختن چندین مکن زور

که شیرین تلخ گردد چون شود شور

بکن چربی که شیرینیت یارست

که شیرینی به چربی سازگارست

ترا در ابر می‌جستم چو مهتاب

کنونت یافتم چون ابر بی‌آب

چراغی عالم افروزنده بودی

چو در دست آمدی سوزنده بودی

گلی دیدم ز دورت سرخ و دلکش

چو نزدیک آمدی خود بودی آتش

عتاب از حد گذشته جنگ باشد

زمین چون سخت گردد سنگ باشد

نه هر تیغی بود با زخم هم پشت

نه یکسان روید از دستی ده انگشت

توانم من کز اینجا باز گردم

به از تو با کسی دمساز گردم

ولیکن حق خدمت می‌گزارم

نظر بر صحبت دیرینه دارم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۷۷ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

 

اجازت داد شیرین باز لب را

که در گفت آورد شیرین رطب را

عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت

گهر می‌بست و مروارید می‌ریخت

نخستین گفت کای شاه جوانبخت

به تو آراسته هم تاج و هم تخت

به نیروی تو بر بدخواه پیوست

علم را پای باد و تیغ را دست

به بالای تو دولت را قبا چست

به بازوی تو گردون را کمان سست

ز یارت بخت باد از بخت یاری

که پشتیوان پشت روزگاری

پس آنگه تند شد چون کوه آتش

به خسرو گفت کی سالار سرکش

تو شاهی رو که شه را عشقبازی

تکلف کردنی باشد مجازی

نباشد عاشقی جز کار آنکس

که معشوقیش باشد در جهان بس

مزن طعنه مرا در عشق فرهاد

به نیکی کن غریبی مرده را یاد

مرا فرهاد با آن مهربانی

برادر خوانده‌ای بود آن جهانی

نه یکساعت به من در تیز دیده

نه از شیرین جز آوازی شنیده

بدان تلخی که شیرین کرد روزش

چو عود تلخ شیرین بود سوزش

از او دیدم هزار آزرم دلسوز

که نشنیدم پیامی از تو یکروز

مرا خاری که گل باشد بر آن خار

به از سروی که هرگز ناورد بار

ز آهن زیر سر کردن ستونم

به از زرین کمر بستن به خونم

مسی کز وی مرا دستینه سازند

به از سیمی که در دستم گدازند

چراغی کو شبم را برفروزد

به از شمعی که رختم را بسوزد

بود عاشق چو دریا سنگ در بر

منم چون کوه دایم سنگ بر سر

به زندان مانده چون آهن درین سنگ

دل از شادی و دست از دوستان تنگ

مبادا تنگدل را تنگ دستی

که با دیوانگی صعب است مستی

چو مستی دارم و دیوانگی هست

حریفی ناید از دیوانه مست

قلم در کش به حرف دست سایم

که دست حرف گیران را نشایم

همان انگار کامد تند بادی

ز باغت برد برگی بامدادی

مرا سیلاب محنت در بدر کرد

تو رخت خویشتن برگیر و برگرد

من اینک مانده‌ام در آتش تیز

تو در من بین و عبرت گیر و بگریز

هوا کافور بیزی می نماید

هوای ما اگر سرد است شاید

چو ابر از شور بختی شد نمک بار

دل از شیرین شورانگیز بردار

هوا داری مکن شب را چو خفاش

چو باز جره خور روز روباش

شد آن افسانه‌ها کز من شنیدی

گذشت آن مهربانیها که دیدی

شعیری زان شعار نو نماند است

و گر تازی ندانی جو نماند است

نه آن ترکم که من تازی ندانم

شکن کاری و طنازی ندانم

فلک را طنزگه کوی من آمد

شکن خود کار گیسوی من آمد

دلت گر مرغ باشد پر نگیرد

دمت گر صبح باشد در نگیرد

اگر صد خواب یوسف داری از بر

همانی و همان عیسی و بس خر

گر آنگه می‌زدی یک حربه چون میغ

چو صبح اکنون دو دستی میزنی تیغ

بدی دیلم کیائی برگزیدی

تبر بفروختی زوبین خریدی

برو کز هیچ روئی در نگنجی

اگر موئی که موئی در نگنجی

به زور و زرق کسب اندوزی خویش

نشاید خورد بیش از روزی خویش

گره بر سینه زن بی رنج مخروش

ادب کن عشوه را یعنی که خاموش

حلالی خور چو بازان شکاری

مکن چون کرکسان مردار خواری

مرا شیرین بدان خوانند پیوست

که بازیهای شیرین آرم از دست

یکی را تلخ‌تر گریانم از جام

یکی را عیش خوشتر دارم از نام

گلابم گر کنم تلخی چه باکست

گلاب آن به که او خود تلخ ناکست

نبیذی قاتلم بگذارم از دست

که از بویم بمانی سالها مست

چو نام من به شیرینی بر آید

اگر گفتار من تلخ است شاید

دو شیرینی کجا باشد بهم نغز

رطب با استخوان به جوز با مغز

درشتی کردنم نزخار پشتی است

بسا نرمی که در زیر درشتی است

گهر در سنگ و خرما هست در خار

وز اینسان در خرابی گنج بسیار

تحمل را بخود کن رهنمونی

نه چندانی که بار آرد زبونی

زبونی کان ز حد بیرون توان کرد

جهودی شد جهودی چون توان کرد

چو خرگوش افکند در بردباری

کند هر کودکی بروی سواری

چو شاهین باز ماند از پریدن

ز گنجشکش لگد باید چشیدن

شتر کز هم جدا گردد قطارش

ز خاموشی کشد موشی مهارش

کسی کو جنگ شیران آزماید

چو شیر آن به که دندانی نماید

سگان وقتی که وحشت ساز گردند

ز یکدیگر به دندان باز گردند

پس آنگه بر زبان آورد سوگند

به هوش زیرک و جان خردمند

به قدر گنبد پیروزه گلشن

به نور چشمه خورشید روشن

به هر نقشی که در فردوس پاکست

به هر حرفی که در منشور خاکست

بدان زنده گه او هرگز نمیرد

به بیداری که خواب او را نگیرد

به دارائی که تن‌ها را خورش داد

به معبودی که جان را پرورش داد

که بی کاوین اگر چه پادشاهی

ز من برنایدت کامی که خواهی

بدین تندی ز خسرو روی برتافت

ز دست افکند گنجی را که دریافت

 
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بخش ۷۸ - بازگشتن خسرو از قصر شیرین

شباهنگام کاهوی ختن گرد

ز ناف مشک خود خود را رسن کرد

هزار آهو بره لبها پر از شیر

بر این سبزه شدند آرامگه گیر

ملک چون آهوی نافه دریده

عتاب یار آهو چشم دیده

ز هر سو قطره‌های برف و باران

شده بارنده چون ابر بهاران

ز هیبت کوه چون گل می‌گدازید

ز برف ارزیز بر دل می‌گدازید

به زیر خسرو از برف درم ریز

نقاب نقره بسته خنگ شبدیز

زبانش موی شد وز هیچ روئی

به مشگین موی در نگرفت موئی

بسی نالید تا رحمت کند یار

به صد فرصت نشد یک نکته بر کار

نفیرش گرچه هر دم تیزتر بود

جوابش هر زمان خونریزتر بود

چو پاسی از شب دیجور بگذشت

از آن در شاه دل رنجور بگذشت

فرس می‌راند چون بیمار خیزان

ز دیده بر فرس خوناب ریزان

سر از پس مانده میشد با دل ریش

رهی بی‌خویشتن بگرفته در پیش

نه پای آنکه راند اسب را تیز

نه دست آن که برد پای شبدیز

سرشک و آه راه ره توشه بسته

ز مروارید بر گل خوشه بسته

درین حسرت که آوخ گر درین راه

پدیدار آمدی یا کوه یا چاه

مگر بودی درنگم را بهانه

بماندی رختم این جا جاوادانه

گهی می‌زد ز تندی دست بر دست

گهی دستارچه بر دیده می‌بست

چو آمد سوی لشکرگاه نومید

دلش می‌سوخت از گرمی چو خورشید

درید ابر سیاه از سبز گلشن

بر آمد ماهتابی سخت روشن

شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست

کنار نوبتی را شقه بر بست

نه از دل در جهان نظاره می‌کرد

بجای جامه دل را پاره می‌کرد

به آسایش نمودن سر نمی‌داشت

سر از زانوی حسرت برنمی‌داشت

ندیم و حاجب و جاندار و دستور

همه رفتند و خسرو ماند و شاپور

به صنعت هر دم آن استاد نقاش

بر او نقش طرب بستی که خوش باش

زدی بر آتش سوزان او آب

به رویش در بخندیدی چو مهتاب

دلش دادی که شیرین مهربانست

بدین تلخی مبین کش در زبانست

اگر شیرین سر پیکار دارد

رطب دانی که سر با خار دارد

مکن سودا که شیرین خشم ریزد

ز شیرینی به جز صفرا چه خیزد

مرنج از گرمی شیرین رنجور

که شیرینی به گرمی هست مشهور

ملک چون جای خالی دید از اغیار

شکایت کرد با شاپور بسیار

که دیدی تا چه رفت امروز با من

چه کرد آن شوخ عالم سوز با من

چه بی‌شرمی نمود آن ناخدا ترس

چو زن گفتی کجا شرم و کجا ترس

کله چون نارون پیشش نهادم

به استغفار چون سرو ایستادم

تبر بر نارون گستاخ میزد

به دهره سرو بن را شاخ میزد

نه زان سرما نوازش گرم گشتش

نه دل زان سخت روئی نرم گشتش

زبانش سر بسر تیر و تبر بود

یکایک عذرش از جرمش بتر بود

بلی تیزی نماید یار با یار

نه تا این حد که باشد خار با خار

ز تیزی نیز من دارم نشانی

مرا در کالبد هم هست جانی

اگر هاروت بابل شد جمالش

و گر سر بابل هندوست خالش

ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم

فسون هر دو را بر یخ نوشتم

غمش را کز شکیبائی فزونست

من غمخواره می‌دانم که چونست

سرشت طفل بد را دایه داند

بد همسایه را همسایه داند

مرا او دشمنی آمد نهانی

نهفته کین و ظاهر مهربانی

چه خواهش کان نکردم دوش با او

نپذرفت و جدا شد هوش با او

سخنهای خوش از هر رسم و راهی

بگفتم سالی و نشنید ماهی

شب آمد روشنائی هم نبخشید

شکست و مومیائی هم نبخشید

اگر چه وصل شیرین بی‌نمک نیست

وزو شیرین‌تری زیر فلک نیست

مرا پیوند او خواری نیرزد

نمک خوردن جگرخواری نیرزد

به زیر پای پیلان در شدن پست

به از پیش خسیسان داشتن دست

به آب اندر شدن غرفه چو ماهی

از آن به کز وزغ زنهار خواهی

به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار

به از حاجت به نزد ناسزاوار

همه کس در در آب پاک یابد

کسی کو خاک جوید خاک یابد

چرا در سنگ ریزه کان کنم کان

چه بی‌روغن چراغی جان کنم جان

چه باید ملک جان دادن به شوخی

که بنشیند کلاغش بر کلوخی

مرا چون من کسی باید به ناموس

که باشد همسر طاوس طاوس

نخستین خاک را بوسید شاپور

پس آنگه زد بر آتش آب کافور

کز این تندی نباید تیز بودن

جوانمردیست عذرانگیز بودن

ستیز عاشقان چون برق باشد

میان ناز و وحشت فرق باشد

اگر گرمست شیرین هست معذور

که شیرینی به گرمی هست مشهور

نه شیرین خود همه خرما دهانی

ندارد لقمه بی‌استخوانی

گرت سر گردد از صفرای شیرین

ز سر بیرون مکن سودای شیرین

مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت

که چندان سر که در زیر شکر داشت

چو شیرینی و ترشی هست در کار

از این صفرا و سودا دست مگذار

عجب ناید ز خوبان زود سیری

چنانک از سگ سگی وز شیر شیری

شبه با در بود عادت چنین است

کلید گنج زرین آهنین است

به جور از نیکوان نتوان بریدن

بباید ناز معشوقان کشیدن

همه خوبان چنین باشند بدخوی

عروسی کی بود بیرنگ و بی‌بوی

کدامین گل بود بی‌زحمت خار

کدامین خط بود بی‌زخم پرگار

ز خوبان توسنی رسم قدیمست

چو مار آبی بود زخمش سلیمست

رهائی خواهی از سیلاب اندوه

قدم بر جای باید بود چون کوه

گر از هر باد چون کاهی بلرزی

اگر کوهی شوی کاهی نیرزی

به ار کامت به ناکامی برآید

که بوی عنبر از خامی برآید

بر آن مه ترکتازی کرد نتوان

که بر مه دست یازی کرد نتوان

زنست آخر در اندر بند و مشتاب

که از روزن فرود آید چو مهتاب

مگر ماه و زن از یک فن در آیند

که چون دربندی از روزن در آیند

چه پنداری که او زین غصه دورست

نه دورست او ولی دانم صبورست

گر از کوه جفا سنگی در افتد

ترا بر سایه او را بر سر افتد

و گر خاری ز وحشت حاصل آید

ترا بر دامن او را بر دل آید

یک امشب ار صبوری کرد باید

شب آبستن بود تا خود چه زاید

ندارد جاودان طالع یکی خوی

نماند آب دایم در یکی جوی

همه ساله نباشد کامکاری

گهی باشد عزیزی گاه خواری

بهر نازی که بر دولت کند بخت

نباید دولتی را داشتن سخت

کجا پرگار گردش ساز گردد

به گردش گاه اول باز گردد

هر آن رایض که او توسن کند رام

کند آهستگی با کره خام

به صبرش عاقبت جائی رساند

که بروی هر که را خواهد نشاند

به صبر از بند گردد مرد رسته

که صبر آمد کلید کار بسته

گشاید بند چون دشوار گردد

بخندد صبح چون شب تار گردد

امیدم هست کاین سختی سرآید

مراد شه بدین زودی برآید

بدین وعده ملک را شاد می‌کرد

خرابی را به رفق آباد می‌کرد

ز دولت بر رخ شه خال میزد

چو اختر می‌گذشت او فال میزد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ادشهی بود رعیَّت شِکَن 
وَز سر حُجَّت شده حَجاج فن 

هر چه به تاریک شب از صبح زاد 
بر درِ او دَرج شدی #بامداد

رفت یکی پیش مَلِک صبحگاه
راز گشاینده تر از صبح و ماه 

از قمر اندوخته شب بازی 
وَز سَحَر آموخته غَمّازی 

گفت فلان پیر تو را در نَهُفت 
خیره کُش و ظالم و #خونریز گفت 

شد مَلِک از گفتن او خشمناک 
گفت : هم اکنون کُنَم او را هلاک 

نَطع بِگُسترد و بر او #ریگ ریخت 
دیو ز دیوانگی اش می گریخت 

شد به بر پیر ، جوانی چو باد 
گفت : مَلک بر تو جِنایت نهاد 

پیش تر از خواندنِ آن #دیو رای 
خیز و بشو تاش بیاری بجای 

پیر وضو کرد و کَفَن بر گرفت 
پیش مَلِک رفت و سخن در گرفت 

دست به هم سود شَهِ تیز رای 
وز سر کین سوی پشت پای 

گفت : شنیدم که سخن رانده ای 
کینه کُش و خیره کُشم خوانده ای ؟

آکهی از مُلکِ سلیمانی ام ؟
دیوِ ستمکاره چرا خوانی ام ؟

پیر بدو گفت نه من خفته ام 
زآنچه تو گفتی ، بَتَرَت گفته ام 

پیر و جان بر خطر از کار تو
شهر و دِه آزرده ز #پیکارِ تو 

من که چنین عیب شمارِ توام 
در بد و نیک آینه دارِ تو ام 

آینه چون نقش تو بنمود راست 
خود شِکَن! آینه_شکستن_خطاست 

راستی ام بین و به من دار هُش!
گرنَه چنین است، به دارَم بکُش

پیر چو بر راستی اِقرار کرد 
راستی اش در دل شَه کار کرد 

چون مَلِک از راستی اش پیش دید 
راستی او، کَژیِ خویش دید 

گفت : حَنوط و کَفَنَش بر کشید 
غالیه و خِلعتِ ما در کشید 

از سرِ بیدادگری گشت باز 
دادگری گَشت رعیّت نواز 

راستی خویش، نهان کس نکرد 
در سخنِ راست زیان کس نکرد 

راستی اور که شوی رستگار 
راستی از تو ظَفَر از کِردگار 

گر سخن راست بود جمله دُر 
تلخ  بود  تلخ که  الحق  مُر 

چون به سخن راستی اری بجای 
ناصرِ گفتارِ تو باشد خدای 

طبع نظامی و دلش راستند 
کارَش از این راستی آراستند 

#مخزن_الاسرار
#حکیم_نظامی_گنجوی

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خردنامه-بخش ۳۱

دگر روز کز عطسهٔ آفتاب

دمیدند کافور بر مشک ناب

فرستاد شه تا به روشن ضمیر

فلاطون نهد خامه را بر حریر

نگارد یکی نامهٔ دلنواز

که خوانندگان را بود کارساز

پ.ن: برای تایپ کردن خیلی طولانی بود(ب انگشتام رحم کردم) فقط 6 بیت اولشو نوشتم:smile:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خمسه:لیلی و مجنون-بخش 13-در صفت عشق مجنون

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود
مجنون چه حکایت؟ آتشی بود
لیلی سمن خزان ندیده
مجنون چمن خزان رسیده
لیلی دم صبح پیش می‌برد
مجنون چو چراغ پیش می‌مرد
لیلی به کرشمه زلف بر دوش
مجنون به وفاش حلقه در گوش
لیلی به صبوح جان نوازی
مجنون به سماع خرقه بازی
لیلی ز درون پرند می‌دوخت
مجنون ز برون سپند می‌سوخت
لیلی چو گل شکفته می‌رست
مجنون به گلاب دیده می‌شست
لیلی سر زلف شانه می‌کرد
مجنون در اشک دانه می‌کرد
لیلی می مشگبوی در دست
مجنون نه ز می ز بوی می مست
قانع شده این از آن به بوئی
وآن راضی از این به جستجوئی
از بیم تجسس رقیبان
سازنده ز دور چون غریبان
تا چرخ بدین بهانه برخاست
کان یک نظر از میانه برخاست

 

پ.ن: چون ب 12 بیت آخرش علاقه داشتم، بیت های اولشو ننوشتم!:smile:
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×