رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

از عشق هیچی سرت نمیشد،اگه نه"شینش" رو برنمیداشتی تا مجبور شم همه احساسمو جلوت"عق "بزنم

رمان یکی تو قلبمه

نویسنده:Missmahdiew

 

ویرایش شده در توسط Missmahdiew
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-تنهایی آدمو میکشه...

+من که نمردم

-گاهی آدم تو بیست سالگی میمیره، و توی هفتاد سالگی دفن میشه!

 

ریونکلاو|asal.p

 

 

ویرایش شده در توسط asal.p
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 باید مواظب باشی به کی اعتماد میکنی...

گاهی دندوناتم زبونتو گاز میگیرن! 

 

ریونکلاو|asal.p

  • تشکر 8
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم  الله النور

اگر زود تر از استاد برسه که فبه المراد!
اگر نیاد؛ فاتحه مع الصلوات..!!!:t(1):

از مهربان جنون..

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 از تنهایی می ترسید. از تاریکی می ترسید. ولی چاره ای نداشت. " از آدم ها هم می ترسید "

***

سخته که تنها و غریب باشی. اما، تنها نبودن نمی ارزه به اعتماد به آدم هایی که فقط یک هاله ازشون می بینی.

***

من: بعله می دونم! تقصیر شما نیست! تقصیر منه که اون بالایی رو با این پایینی یکی می دونم! مملکت مملکت نابرابریه!

***

ریما حلال کردنت واقعا معجزه ی پیغمبری می خواد!

***

یا استخدوس! نمی دونستم پیشگوئی اون یکی پسره اینقدر زود می گیره!

***

نفسمو فوت کردم. مثل این بود که یهو از خواب بیدار بشی و با کلی چیز غیر منتظره روبه رو شی! پسر عمو دو عدد،(شایدم یکیش داداشم باشه) یک عدد دختر عمو، (شایدم خواهر) و دو عدد پسرعمه و یک عدد عمه (باهم مخلوط نموده و میزاریم تو فر :/ )

***

مثلا من از همین یارو رضا کاتبی خوشم میومد چون کیس خوبی برای ازدواج به نظر میومد :/ همین :/ یعنی به طرزی که اومد منو گرفت، که خوش به حالش که دنیارو به دست آورده! اگرم منو نگرفت جهنم ! نمیدونه که چه جواهریو از دست داده! به هرحال، تنها کسی که تا حالا لایق خودم دیدم همین یارو بود که فکر کنم اون قدر پخمه اس به خودش زحمت نمیده زن انتخاب کنه آخرشم ننه ش میره براش دختر همسایرو می گیره :/

***

 

قطع کردم. نفس عمیقی کشیدم(آخه توی دسشویی؟ :/) و گوشی رو گزاشتم توی جیبم.(حالا نفس عمیق!)

***

رمان زیبا و جذاب شمشیر سفید.| @afsa

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با آن که از پی بردن به این راز هیجان زده بود اما چیزی در ته دلش به او هشدار میداد که باید از صاحب این ردپاها دوری کند و همان احساس باعث شد دل آشوبه بگیرد.اما اگر اکنون پا پس میکشید دو اتفاق مهم در زندگیش می افتاد، اول اینکه به خودش ثابت میشد ترسو است و دوم آنکه دیگر جرأت نمیکرد پرده از این راز هیجان انگیز بردارد.

******************************************

کنار یکی از پنجره ها توقف کرد و اکسیژن تازه را که بوی چوب سوخته و آهن گداخته میداد را در شش هایش بلعید و آرامشی دلپذیر جای وحشت چند لحظه ی قبلش را گرفت.چشمانش را بست تا بیشتر بتواند از این آرامشی که باعث التیام درد شش های چروکیده و بازوی دردمندش میشد، لذت ببرد.گویی اکسیژن تازه علٓاوه بر رضایت خاطر، هوشیاریش را بازگردانده بود زیرا سریع چشمانش را باز کرد تا آن سوی پنجره را ببیند.منبع این رایحه ی چوب سوخته چه بود؟ طولی نکشید که جواب سوالش را به همراه وحشتی که به دنبال داشت یافت.

*****************************************

چیزی در ذهنش روشن شد، مثل شعلهٔ شمع که در ابتدا کم نور و ضعیف است و بعد با جلز ولزی جان بیشتری میگیرد و فضا و گوشه کنار تاریک را روشن میکند، همانگونه زوایای آن حادثه به همراه راه حلی برایش آشکار شد.از اینکه چرا زودتر به این نتیجه ی بدیهی نرسیده بود خود را سرزنش کرد.

***********************************

(جلد اول:دزد در عمارت جن زده)

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

+یعنی تو میخوای بگی که هفته پیش مردی و دقیقا بعد از شب هفتم سر از اتاق خواب من در اوردی؟ اره تو که راس میگی، فیل هاهم پرواز می کنند دلفین هاهم روپایی می زَنَنـ...

***

مشتم را آماده کردن کرده بودم تا با کلمات بعدی آن دندان های سفید و یکدستش را خورد و خاکشیر کنم و بریزم کف دستش، که با کلمات بعدی که از دهانش خارج شد کم مانده بود تا آن مشت را در دهان خودم فرود بیاورم...!

***

_بفرمایید مادمازل، خوب میمردی تشیفتو میاوردی از این طرف میدیدی

 

+از تو که بیشتر نمیمردم...!

***

 «تو احمق ترین نابغه ای هستی که در تمام طول زندگیم دیدم»

***

 

این موجود نفرت انگیز دیگر شورش را در آورده بود، جیغ زدم: «راحت باش توروخدا تعارف نکن  یه دفه بیا بشین تو حلقم»

***

 

الهه مردگان @Shadowlady

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه کسی گفته من شکسته ام؟ این زخم نتیجه ی محکم ایستادن است. آدم های بزرگ زیر درد های بزرگ، نمی شکنند؛ زخم بر می دارند.

***

باقی ماندن اشتباه است، آدم وقتی باید برود و نمی رود، در دره ی تنگ و تاریکی اسیر می شود. این دره ی تنگ و تاریک، خاطرات کسانی است که قرار بود در رفتن هم پیمان و یارشان باشم. اما آنها رفتند و من ماندم؛ در جایی که نمی دانستم چیست؛ در زمانی که زمان من نبود؛ نفس ها مال من نبودند و لحظات مدام شاکی از این، که چرا وقتی باید می رفتم، نرفتم.

***

شرایط است که آدم ها را امتحان می کند؛ همیشه انتخاب در تصور هایمان راحت بوده و در حقیقت، سخت است.

***

حقیقت این است که ما از گذشته فرار می کنیم، اما گذشته دوباره ما را پیدا می کند؛ بی آنکه بخواهیم، دوباره ما را اسیر میکند.

 

@Serenity هلنا(جلد دوم)  به قلم

  • تشکر 9
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پك ديگه اى به سيگارش زد و گفت:درسته ولى قضيه اون پليسا...بو داره
پوفى كردم و گفتم:بو دار تَر بوى اون سيگار جنابعالى كه داره خفم مى كنه

***


-گمشو بابا مگه مغز خر خوردم؟هرچند گمون نكنم فاميلات مغز داشته باشن

 

نقاب | @gloreia
 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+همه که تو زندگیت نمیمونن،ادمای بیخودی رو باید از زندگیت حذف کنی، زندگی قانون لیاقت هاست...

*********

-تو خیلی خوبی آنا

+نه!

-چرا هستی

+حداقل نه اونقدری که تو فک میکنی!

 

ریونکلاو|asal.p

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هما بهم گفت توهم باید مثل مامانت شاعر بشی منم بهش گفتم من دوست دارم مثل بابایی بازیگر بشم . هما هم اخم کرد گفت بازیگری تو خون باباته از وقتی یادمون میاد باهمه بازی کرده .

***

سحر که از پشت برمی خیزد قطره اشک جمع شده پشت پلک هایت می چکد . حساسیت هایش را درک می کنی ، چندین سال پیش تو هم جزو آن دسته آدم هایی بودی که نسبت به تمام زن ها بدبین بودی .

 

روزی که فعل های احساست بعید شد و منه اویت ما نشد وقتی رگ خواب زندگی ات از دست رفت تیشه خورد به ریشه احساساتت .

***

اینجا رو خیلی دوست دارم . می دونی چیه هما ؟ زندگی من دوست داشتنی های انگشت شماری داره که به لطف اطرافیانم هر دفعه باید دفترچه اشونو ببندم . هر دفعه که چشمم به تقویم می افته وحشت می کنم انگار باهام سر جنگ داره که به قول معروف جینگی رد میشه .

***

گونه ات که تر می شود لعنت می فرستی به هرچه قانون و قانونمدار است . مادر که باشی هیچ موجود زنده ای جز موجودی که نه ماه در بطنت رشد کرده است مهم نیست . مادر که باشی زندگی خلاصه می شود در جسم مچاله شده بین بازوهای کوچکت . و کاش ... کاش این انسان ها کمی فقط کمی ملایم تر با مادر های اینجا رفتار کنند .

 

شعر های ارغوانی به قلم @Lunatic

 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی دلت فنجانی قهوه می خواهد به همراه دستی از غیب که سرت را در آغوش بکشد و نوازش کند ؛ خاطرات ورق بخورند ، لبخند بزنی و گونه ات تر بشود .

از کتاب شعر های ارغوانی نوشته ی بانو @Lunatic

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ چیز تو این دنیا جاودانه نیست 

هرچیزی یه تاریخ انقضاء داره

حتی عمر انسان!

 

رمان : آخر این راه

از @selin

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-خیلی بچه ای!

+بچه خوابه.

-یادم نمیاد واست لالایی خونده باشم!

+امثال تو با صدای یابو میخوابن؟

 

رمان آروشــا

@Missmahdiew

 

ویرایش شده در توسط Missmahdiew
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمهایم؟!مادر بزرگم همیشه می گفت آدمها را از چشم هایشان بشناس!چشم ها ساز مخالف عقل و احساس اند...

***
شیوا: چایی که سهله ماها زندگیمون یخ کرده!
***
این هم دروغ مصلحتی من! باید بروم ثبت احوال، درخواست بدهم اسمم را عوض کنند! بگذارند مصلحتی... این روز ها این اسم برازنده ام است... دروغ میگویم مصلحتی...سکوت میکنم مصلحتی... می خندم مصلحتی... لابد این بار نوبت قهر مصلحتی ست! باید با خودم قهر کنم با افکارم با ترس هایم شاید هم با کل هم اجمعین مغزم، قهر مصلحتی بکنم؛ شاید اینگونه بتوانم از پاییز لذت ببرم!
***
این مرد هر که بود از سر غم و غصه سیگار نمیکشید! غم و غصه حتی بوی دود شدنش هم فرق میکند. و من از هرکسی بیشتر با این بو آشنا هستم!
***
-یه بار توی همین جمله های فاز سنگین یه جمله ای خوندم خیلی خوب بود؛ آقا پسره که از قضا عاشق سینه چاک دخترست ازش میپرسه چطوری؟! دختره هم که از غم داره نابووود میشه میگه خوبم! خوبم معمولی نه ها! از همون خوبم هایی که کنارش یه لبخند خسته هم هست از همونا که با دو نقطه و یه ور پرانتز می کشنش پسره هم بادی به غبغبه ش می ندازه و میگه خوبم ماله بقیست چطوری؟! (به طرف شیوا که با لخند به طنازی هایم نگاه میکند بر میگردم)حالا من به تو میگم خوبم مال بقیست چطوری؟!
***
پوزخندی به حرف های مادر بزرگ میزنم؛ حرف ها میزند مادر بزرگ، آدم ها که به ناطق بودن معروفند فقط دروغ میگویند آن وقت چه انتظاری از چشم ها میتوان داشت، حرف بزنند آن هم راست؟

عصر پاییزی به قلم @dokhtar_abi

  • تشکر 6
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس های پی در پی کشیدم تا بوی دلنشینش رو حس کنم ، بوی زندگی ، بوی عشق... یاد مامان افتادم که هر وقت بارون می بارید از بابا می خواست که ببرتش بیرون تا بوی بارون رو حس کنه ، منم مثل اون . چشمام رو بستم و صورتمو گرفتم سمت آسمون تا اشک های آسمون رو حس کنم.

******

- میدونی کوثر؟ خیلی فکر کردم ، یادته می گفتی خانوادت مردن ولی تو که زنده ای ، پس زندگی کن؟ راجع به اینم خیلی فکر کردم ، تو درست میگی ! من الان یه فرصت دارم واسه پیشرفت ، واسه بزرگ شدن ، واسه رشد کردن کنار کسایی که بهم بگن چی درسته چی غلطه ، من با اون حقوق چندرغاز هیچ جایی ندارم واسه زندگی کردن ، من باید پیشرفت کنم ، نه؟

تحسین به راحتی تو نگاش موج میزد.

کوثر + آفرین! این خیلی خوبه ، بهت افتخار میکنم لیلی ، تو نباید فقط امروز رو ببینی ، امروز تو واسه خانوادت ناراحتی ولی تو فردا رو هم داری و باید دورنگر باشی، سعی کن گذشته برات کمرنگ بشه.

پوزخندی از این حرفش گوشه لبم شکل گرفت ،با صدای آرومی گفتم:

 - ولی واسه من گذشته کمرنگ نمیشه ، گذشته تمام خاطرات خوب و بد من کنار عزیزانمه.

کوثر + میدونم لیلی ، من خیلی خوب درکت میکنم ، یادت نرفته که من هم پدرم رو از دست دادم! هان؟؟

درسته ، اونم پدرش رو وقتی نه سالش بود از دست داده بود ولی خدا رو شکر الان یه پدری خیلی مهربون و خوب داره ! مادرش دوباره بعد از شیش سال ازدواج کرده بود!

- نه! یادمه ، ولی تو الان بازم پدر داری و البته مادر ، مادر! هیچ کس نمی تونه جای مادر رو بگیره ، وقتی مادر نداری یه دلتنگی عجیبی کل وجودت رو میگیره ، انگار که تو دنیا تک و تنهایی ، خیلی حس بدیه ، درسته که نبود پدر هم دردناکه ولی مادر ... یه دنیا بغض تو گلوته وقتی اون نباشه! خیلی دلم براش تنگ شده کوثر.

******

رمان آخر این راه

@selin

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی صدای یک جیرجیرک در فضا طنین می اندازد و به سرعت محو می شود. گویی که هیچ وقت نبوده است؛ مثل ردپای همۀ انسان ها در تاریخ.

« زره پوش »

@sarvenazz

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چیزی در دلم می گفت به طرف کوه بروم و با گذشته ام مواجه شوم. اما دل که همیشه حرف حق نمی زند؛ دل گاهی پیرو چیزیست که او را به نابودی می کشاند.


****
واقعا عجیب است. آدمی تلاش نمی کند از ترسش فرار کند؛ فرار، بیشتر او را می ترساند.

 

هلنا (جلد دوم) به قلم @Serenity

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ پس تقدیر تلخه... چون اختیار رو از ما میگیره.

_ نه؛ هیشه هم تلخ نیست. گاهی ما رو به سمتی می بره که دوسش داریم اما امکان رفتن به سمتش رو نداریم.

 

موج اف ام به قلم @niya99_HANA

  • تشکر 6
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدم نباید بعضی حرف ها را توی دلش تلمبار کند؛ اگرنه یک خرابه از درونش باقی می ماند. خرابه ی قصری که از فشارِ خیلی زیادِ حرف ها، به این روز افتاده. ولی بستگی هم دارد به دلت! اگر قصر نباشد و دریا باشد ...

دگر دیوانگی نمی کنم

@parya

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خود او بود که همیشه می گفت در هر کاری، میانه را بگیریم و به آن عمل کنیم؛ حتی اگر او افراطی‌اش را قبول داشت. می گفت عقاید انسان‌ها مانند سنگی ست که هیچ سنگ تراشی قادر به تراش دادن آن نیست؛ الا خود انسان و روح و وجود او. اما من فکر می کردم که شاید سنگ تراشی هم باشد؛ فرا تر از روح و وجود انسان. سنگ تراشی که در اغلب اوقات، سه حرف دارد؛ برای خیلی ها " پول" است و برای خیلی های دیگر،" عشق"؛ برای کسی" مال" است و برای پدربزرگ، شاید،" درد" بود.

 

جفت هفت از @Reyhaneh.kh

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی وقت ها ,بعضی آدمهاکم می آیند؛ولی!!

اثرشان زیاد می ماند..

رمان به طرز عجیبی چاق @hhhmmm

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×