رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

8888.jpg


نام کتاب:آوازه غرور،Pride Fame

نویسنده:صباعسکری (صباح شید)

ژانر:اجتماعی،عاشقانه،معمایی

خلاصه:شهریار جهانیار،مردِ جوانِ مغرور و خودشیفته که اهل خانواده ای ممتول بوده که حال بنا به دلایلی هر یک از این افراد خانواده از یکدیگر جدا و در یک نقطه از جهان،دور از هم زندگی میکنند.شهریار به همراه کیان پسردایی اش که پسری فوق العاده افراطی و خوش گذران بوده،به همراه دختر دایی اش آرا هر سه در یک ساختمان سه طبقه زندگی میکنند.شخصیت اصلی داستان "شهریار" شخصیتی که از ابتدا با تکبر زندگی کرده و با آن خو گرفته.او جدایی پدر و مادرش بر سر خودپسندی را نادیده گرفته و خود هم همین روال را پیشی میگیرد.اما میان تمامی اتفاق ها علاقه ای شکل میگیرد و اینجا شهریار است که میخواهد آینده اش را طور دیگری رقم بزند اما این بار گذشته است که با تلنگری به دنبال او خواهد آمد...

  • تشکر 26

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

125.jpg                                  ∣آوازه غرور∣

.

شهریار_دِ بجنب دیگه.دو ساعته منتظرم.
کیان_ای بابا.توام که هربار میای اینجا دل درد میگیری! نه خودت خوش میگذرونی نه میزاری به ما خوش بگذره.
شهریار_باید هم به شما خوش بگذره.
کیان_البته اگر شما اجازه بدی! والا...چی از این بهتر؟بدون اینکه زحمت فراوان بکشی و خودتو خسته کنی،دنبال سرت میدوئن.فقط منتظر یه اشاره ان.توام گوشه چشمی بندازی بد نیست!
چپ چپ به پوزخندش نگاه کردم و چیزی نگفتم.رسیدیم به ماشین و کیان دست کرد تو جیبش تا سویچ رو دربیاره...همونطور که انتظار داشتم،سؤیچ رو جا گذاشته بود!کلافه پشت کردم به ماشین و تکیه دادم.
شهریار_کم عقل چی بوده خدا؟
کیان_کم عقل رو با من بود؟
شهریار_نه...تو که عقل کلی.
کیان_الان برمیگردم...
زیر لب گفتم:الان تو یعنی دو سه ساعت بعد!
دیگه حوصله معطلی نداشتم.میدونستم کیان برگرده سمت ویلای ساعد،حالا حالاها اومدنی نیست.راه خونه رو پیش گرفتمو پیاده راهی شدم...
آخر شب بود،خیابون حسابی خلوت بود.به پل که رسیدم،زود ازش نگذشتم.ایستادم و دستمو گذاشتم رو میله های سرد و به ماشین هایی که هرازگاهی از زیر پل رد میشدن نگاه میکردم.
دوباره به راهم ادامه دادم تا حدود نیم ساعت بعد رسیدم خونه.درو که باز کردم،برخلاف تصورم ماشین کیان رو تو پارکینگ دیدم.اما خب موضوع چندان مهمی نبود که کیان زودتر از من رسیده.
درو بستمو به سمت ساختمون حرکت کردم.لحظه آخر چشمم افتاد به باغچه.رفتم سمتش و قبل اینکه من بهش برسم خودش از پشت باغچه بلند شد.با اخم کمرنگی که داشتم،بازوش رو گرفتمو کشیدمش روبه روم.
آرا_خوش گذشت؟
اخمامو باز کردم و با بیخیالی تو چشماش زل زدم و گفتم:فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه.
آرا_من که میدونم کدوم قبرستون بودین دیگه انکارش چیه؟!
شهریار_اولاً جای شما خالی.دوماً منم اگر بیکار بودم مثل تو،و زاغ سیاه اینو اونو چوب میزدم،از خیلی چیزا سردر می آوردم!سوما هم انکاری در کار نیست.
بعد همونطور که بازوش تو دستم بود تا دم در واحدشون کشیدمش و روبهش گفتم:و چهارما برو فضولیت رو تو خوابت ادامه بده...
بعد هم به سمت واحد خودم رفتم.
وارد خونه که شدم سویچ رو پرت کردم رو مبل و خودم هم نشستم.به پشت گردنم دستی کشیدم و بعد گوشیم رو چک کردم.چندتا تماس و پیام از کیان.بدون اینکه پیام هارو بخونم پاکشون کردم و گوشی رو روی میز هول دادم...به سمت یخچال رفتم.بطری آب رو برداشتم و یه نفس سرکشیدم.بعد هم به طرف حمام حرکت کردم تا یه دوش بگیرم.خوابم نمی اومد اما آب سرد سرحال ترم میکرد...
وقتی که از حمام خارج شدم هوا سپیده دم زده بود.لباس هام رو تن کردم و همونطور که با حوله سرم رو خشک میکردم،به طرف بالکن رفتم...به کوچه نگاه کردم.خلوت بود و ساکت.اما دورادور صدای رد شدن ماشین هارو از خیابون میشنیدم.برگشتم از رو میز سیگارم رو برداشتمو دوباره تو بالکن ایستادم...
پُک محکمی زدم و دود غلیضش رو خارج کردم.زیر لب گفتم:حالت قشنگه...اما قشنگیش لحظه ایه!و من هرچیزی رو مطلق و همیشگی میخوام.
سیگار که به نیمه رسید،زیر پام لهش کردم و برگشتم تو پذیرایی و رو مبل دراز کشیدم.
تقریباً دو سه ساعتی بود که خوابم برده بود.از صدای در بیدار شدم که طبق معمول کیان بود که رو در ضرب گرفته بود...
بهش توجهی نکردم که از پشت در داد زد:مُردی به سلامتی شهریار؟!
از جام بلند شدم و رفتم درو باز کردم و با چشمای نیمه باز بهش خیره شدم.
شهریار_چیه؟چته سر صبح؟
کیان_ساعت رو یه نگاه بندازی میبینی همچین سر صبح هم نیست.یک هفته ست به کارواش سر نزدیم.زودتر آماده شو بریم.یکی از بچه ها گفته حساب کتابا بهم ریخته.خودمون بالا سر کارا باشیم بهتره...
شهریار_باشه.تا چند دقیقه دیگه میام پایین.
کیان_منتظرتم.

دست و صورتمو شستم و بدون اینکه برم سراغ صبحانه،آماده شدم و رفتم پایین...
کیان سوت زد و گفت:پسر مهمونی قرار نیست بری که اینطور تیپ زدی.
شهریار_خب همه مثل شما نیستن فقط برای مهمونی تیپ بهم بزنن...
البته که کیان هم تو پوشش همیشه خوش سلیقه بود و اما اینکه اون همیشه طرفدار تیپ های اسپرت بود و فرق من با اون این بود فقط تو خونه یا زمان پیاده روی و ورزش از لباس های راحتی و اسپرت استفاده میکردم.
بالاخره سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم سمت کارواش...

پشت چراغ قرمزی که 50ثانیه رو طی میکرد تا تموم بشه ایستادیم.آرنجم رو گذاشتم لبه شیشه و انگشت اشاره مو جلوی لبم حرکت میدادم و به صدای کلافه کننده بوق ماشین ها گوش میدادم.
کیان_شب بچه ها میرن سمت رودخونه...
شهریار_ندارم...!
کیان_چی نداری؟
شهریار_حوصله
کیان_تا شب وقت برای حوصله هست.
چراغ سبز شد و دوباره کیان راه افتاد.
شهریار_تو خسته نمیشی از این همه مهمونی و بریز و بپاش؟!
کیان_اگر بهم خوش نگذره چرا.خسته میشم.
شهریار_تو هفت روز هفته جمعاً یه نصفه روز خونه ای...
کیان_این کجاش بده؟! به کجای این آدما برمیخوره؟
شهریار_دیگه هر چیزی حد و اندازه ای داره.
کیان_خوش بودن حد و اندازه نداره.
شهریار_آره خب.برای تویی که خوش بودنو تو این چیزای مسخره میبینی؛حد و اندازه ای هم نیست.
کیان_توام اگر اون اخلاق چیز مرغیتو درست کنی،یه نمه وا بدی،بهت بد نمیگذره...
شهریار_بیخیال کیا.بحثای همیشگی رو پیش نکش.
کیان_باشه.هرطور راحتی.اما از من به تو نصیحت؛دنیا دو روزه...ارزش اینم نداره حتی یک ثانیه ش رو بخوای بد بگذرونیش.
دیگه چیزی نگفتم و تو سکوت به مابقی راه ادامه دادیم.

  • تشکر 20

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پشت میز نشستمو مشغول چک کردن کارهای این مدت شدم.گزارش کار میثاق هم که تموم شد،برگشت سرکارش.من هم سرگرم حساب کتابها شدم...
منو کیان جفتمون لیسانس حسابداری داشتیم.یک مدت هم تو یه شرکت استخدام شده بودیم اما با خیلی مشکلات مواجه شدیم و اصلی ترین مشکلمون این بود که اصلا دوست نداشتیم کسی بالا سرمون باشه و بهمون دستور بده یا حرفی بزنه...البته این طبیعی بود اما ما نمیتونستیم باهاش کنار بیایم.و این شد که باهم شریک شدیم و رو این کارواش سرمایه گذاشتیم.از نظر کار و سودی هم که داشتیم،راضی بودیم.
از جا بلند شدم و رفتم سمت پنجره.دنبال کیان گشتم که دیدم با یکی از بچه های کارواش مشغول صحبته...
برگشتم پشت میز و به رو صندلی لم دادم.پاکت سیگارو از جیب کتم درآوردم و یه نخ ازش کشیدم بیرون.روشنش کردم و عمیق بهش پُک زدم و دودش رو با آرامش دادم بیرون.با دستم دود رو پس زدم.دوباره پُک زدم و دودش رو به بازی گرفته بودم!
یه دفعه در با شدت باز شد و کیان اومد داخل.کلاً انرژی و زور و ضرب دست مضاعفی داشت!
کیان_خب...چه خبره اینجا؟
شهریار_خبری نیست
کیان_کارا اوکی شد؟
شهریار_کارا اوکی بود.
کیان_پس بلند شو بریم که برای شب کلی کار داریم.
سیگاری که هنوز به نیمه هم نرسیده بود رو خاموش کردم و گفتم:شب به امید من نباشی که حوصله ندارم و نمیام.
کیان_امشب خیلیا چشم انتظارتن.
شهریار_همچنان چشم انتظار بمونن پس.
کیان_یکی از اون منتظرای پروپاپرست گیلدا جونه!
شهریار_مرض و گیلدا جونه.تو بهش گفتی امشب دورهمی دارین؟
کیان_خب بیچاره کلی التماس کرد که یه کاری بکن من شهریارِ بیشعورو ببینم...منم روشو زمین ننداختم.
شهریار_شما روی هیچ دختری رو زمین نمیندازی.
کیان_درستش هم همینه.نه مثل تؤ سگ اخلاق...
از جام بلند شدم و همونطور که برگه های پخش شده رو میز رو مرتب میکردم،گفتم:باشه...تؤ دخترباز خوبی.همینجوریش قصد اومدن نداشتم!حالا که اون عفریته هم قراره بیاد که دیگه هیچی.
کیان_باشه بابا توام.بیچاره دختره بخاطر تویی که تو کله ت بجای مغز،جلبرگ پر کردن هی التماس میکنه.
بعد هم از دفتر خارج شدیم و به سمت ماشین حرکت کردیم تا بریم خونه.

حدود نیم ساعت بعد رسیدیم و تا کیان ماشینو پارک کنه راه افتادم سمت واحد خودم که تو راه پله آرا رو دیدم.
آرا_سلام
سرمو تکون دادم و جواب سلامش رو دادم.بدون اینکه مکث کنم به راهم ادامه دادم.
آرا_ناهار آمادست ها...
شهریار_باشه
رفتم به واحد خودم تا لباس هام رو عوض کنم و بعد بخوام برگردم پایین.
(آرا خواهر کیان بود که 21سال داشت.اسمش آراگل بود که آرا صداش میکردیم.تو یه ساختمون سه طبقه زندگی میکردیم.طبقه اول برای مامان بود که البته ایران نبود و هروقت میومد فقط درش باز میشد.طبقه دوم هم که آرا و کیان.طبقه سوم که کوچکتر از بقیه واحد ها بود،مطعلق به من بود.
دایی و زن دایی به همراه مامان،ایسلند اقامت گرفته بودن...نه من و نه کیان و آرا علاقه ای به رفتن داشتیم.
لباس هام رو عوض کردمو برگشتم پایین.
آرا تو آشپزخونه مشغول بود و کیان هم تو اتاقش.آرا متوجه حضور من نشد که وارد آشپزخونه شدم.یه دفعه برگشت و از دیدنم ترسید و دستشو گذاشت رو قلبش.
دستامو فرو بردم تو جیبم و بدون توجه به آرا،رفتم سمت غذایی که رو گاز بود.در قابلمه رو برداشتم که بخارش دستمو سوزوند اما تو چهرم یا عکس العملم تغییری پیدا نبود که آرا بخواد متوجه بشه.سرمو بردم جلو و غذا رو بو کشیدم.
آرا_چطوره؟!
شهریار_بد نیست.
آرا_بد نیست؟! بوش همه ساختمونو برداشته.از صبح هم پای غذا وایستادم و میگی بد نیست؟
کیان_چیه باز؟
کیان به سمت غذا رفت و من رفتم تو پذیرایی و رو مبل نشستم.کنترل تلوزیون رو به دست گرفتمو شروع کردم به بالا و پایین کردن شبکه ها...

هیچ برنامه ای هم مورد علاقه من نبود.یعنی کلاً اهل تلوزیون نبودم.تلوزیون رو روی همون شبکه ای که بود،گذاشتم و الکی زل زدم بهش!چند دقیقه ای گذشت تا آرا صدام کرد که ناهار آمادست.تلوزیونو به حال خودش رها کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.کیان پشت میز قاشق چنگال به دست منتظر غذا بود!هرکی  نمیدونست اگر این حالت کیان رو میدید فکر میکرد جنگه و یا از قحطی فرار کرده!صندلی رو کشیدم عقب و نشستم.آرا اولین بشقاب غذا رو گذاشت جلوی منو گفت:بخور که از دستت میره آقای شهریار.
حسابی گرسنه بودم.صبح هم صبحانه نخوردم.قاشق غذامو پر کردم و گذاشتمش تو دهنم.
بدون اینکه بجومش دوئیدم سمت دستشویی و همه رو تف کردم!انگاری که یه گونی نمک خالی کرده بود تو غذا...اَه
فقط مزه شوری نمک رو حس میکردم.چهره م حسابی جمع شده بود.چندباری هم تو دهنم آب چرخوندم اما مگه مزه ش میرفت؟!
بالاخره برگشتم به آشپزخونه و دیدم کیان و آرا با ولع مشغول خوردنن! فکر کردم به کلِ غذا گند زده...نگو فقط نمکارو تو بشقاب من خالی کرده.بالا سر آرا ایستادم که گفت:دیگه به غذای من نگی بد نیست.اصولا خوشم نمیاد کسی از کارم ایراد بگیره که اگر بگیره عوابقش یقه خودشو میگیره.
کیان خندید و اشاره کرد بشینم.
نشستم و آرا دوباره برام از غذا کشید.سریع غذامو خوردمو بدون اینکه تشکر هم کنم،رفتم بالا.میخواستم بخوابم که کیان اومد.تو اتاق رو تخت نشسته بودم که با صدای کیان نگاهم برگشت سمت درگاه...
کیان_میخوای بخوابی؟
شهریار_بله.البته اگر شما بزاری.
کیان_خواب چیه؟ پاشو یه دست پلی بزنیم...
شهریار_کیا؟ از 24ساعت فقط 4ساعت خوابیدم و خواب معقوله ای از زندگیه برای استراحت...اگر متوجه حرفم شدی برو لطفاً و در رو هم ببند.
کیان_چــــــشم.امر دیگه؟!
شهریار_تا وقتی هم خودم بیدار نشدم،تشریف نیار بالا.
کیان_بخواب بابا.
کیان رفت و درو بست.من هم پنجره رو باز گذاشتم و رو تخت دراز کشیدم.باخیال راحت چشمامو بستم تا بخوابم

  • تشکر 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی که چشمامو باز کردم هوا تاریک شده بود.بدون اینکه به ساعت توجهی کنم،دوباره چشمامو بستم.چند دقیقه ای که گذشت صدای ریزی شنیدم که مخصوص به سنگ ریزه ای بود که به شیشه اتاق میخورد.بلند شدم و رفتم تو بالکن.کیان درست وسط حیاط نشسته بود و نگاهش به من بود.
کیان_شش ساعت کافیه؟
شهریار_برای؟
کیان_خوابت.
جوابی بهش ندادم و برگشتم داخل.خونه تاریک شده بود.فقط چراغ آشپزخونه رو روشن کردم و بعد از اینکه دست و صورتمو آب زدم،خودمو به یه قهوه دعوت کردم.زیر کتری سردی که روی گاز قرار داشت رو روشن کردم و بالا سرش ایستادم تا اینکه صدای ضعیف سوتش از به جوش اومدن دراومد و فنجون قهوه رو پر کردم.گذاشتمش روی میز و خودم روبه روش دست به سینه به دیوار تکیه دادم و به تماشای بخاری که از قهوه بلند میشد ایستادم.
خونه ساکت ساکت بود.تنها صدای تیک تاک ساعت دیواری شنیده میشد.تو همین موقع بود کیان اومد بالا.
کیان_شهریار؟
شهریار_تو آشپزخونه
کیان_هنوز آماده نشدی که.
شهریار_گفتم نمیام اصرار هم نکن.
کیان_باشه.اصرار نمیکنم به شرطی که قبول کنی باهام بیای.اینقدر هم مسخره نشی و نگی حوصله ندارم.اگرم بخاطر گیلدا میگی که گور باباش و خودش...بیا بهش محل هم نزار.اما در هر صورت من میخوام برم و تنها هم نمیرم.تا یک ساعت دیگه پایین منتظرتم.اوکی؟

با اینکه بی میل به رفتن بودم اما بالاخره قبول کردم و کیان بعد از اینکه مطمئن شد میام برگشت پایین.فنجون گرم رو گرفتم تو دستمو تلخ خوردم و بعد هم فنجون رو روی میز فرود آوردم و رفتم سمت اتاق.
جلوی کمد لباسهام ایستادم و از این سرتا اون سر بهشون نگاه انداختم و در آخر پیراهن سبز یشمی و شلوار مشکی رو انتخاب کرد و گذاشتمشون رو تخت.
جلوی آینه قدی ایستادمو دستمو فرو بردم تو موهای خوش حالتم.موهام به رنگ قهوه ای روشن بود و تو هر حالتی دوستشون داشتم حتی مواقعی که از خواب بیدار میشدم و بهم ریخته بودن.
بعد از موهام نگاهم افتاد به پیشونیم که از اخم همیشگیم دوتا خط روش افتاده بود.از چین های ریز ریز روی پیشونی گذشتم به چشمام که رسیدم،خیره شون شدم...محال بود هروقت که تو آینه خودمو میبینم،مسخ چشمای میشی رنگم نشم.و دوباره برای خودم تکرار کردم:به قشنگیای ظاهرت که زشتیای زیر پوستتو پوشونده...
نیش خندی زدم و به سمت لباسهام رفتم و وقتی پوشیدمشون دوباره برگشتم جلوی آینه.لبخند رضایت بخشی زدم و ساعتم رو از رو میزعسلی برداشتمو بستم به دستم.آستین های پیراهنم رو تا آرنج تا زدم و بعد از برداشتن گوشی موبایلم رفتم پایین.

کیان دم در منتظر بود.بدون معطلی سوار شدم و کیان راه افتاد سمت همون رود خونه ای که گفته بود.کیان صحبتی نمیکرد چون بی حوصلگیم کاملا پیدا بود.سرمو چرخوندم سمت خیابون هایی که به سرعت ازشون گذر میکردیم.به آدم ها نگاه میکردم که هر کدوم مشغول کاری بودن..نگاهم کشیده شد به پایین.به جدول های چیده شده حاشیه خیابون.رسیدم به پاهای دختری که منتظر ایستاده بود.کیان به سرعت رانندگی میکرد و من فقط برای لحظه ای تونستم مانتوی قرمز رنگ دختر رو ببینم.یاد آرا افتادم.وقتی که دوربینو ازم گرفت و عکس خودش رو دید،باحالت دکلمه و نمایش وار شروع کرد به قدم زدن.صداش رو هم عوض کرد و همونطور که با دستهاش اشاره میکرد،گفت:امروز دختری را دیدم...

زیبا بود...مانند پائیزی در بهار.

چارقدش را برگیسوانش کشیده بود.و با چشمانش عمیق میخندید...

میان آن تاریکی مبهم،پیراهن قرمز رنگش مثال ماهی جان قرمزی بود که در اقیانوس گم شده باشد...

نه اینکه دیوانه باشم.نه...اما گویی عاشق شده ام.

وقتی هم که گفته هاش تموم شد خودش غش غش خندید!وسط خنده هاشم یه چیزایی میگفت که من بغیر از خندیدنش هیچ چیزی متوجه نمیشدم .

رسیدیم به مقصدمونو پیاده شدیم.منظره و فضای قشنگی پیش رومون بود.اما زیبایی هاش پشت پرده شب پنهوون شده بود.از جاده باید عبور میکردیم و به جایی میرسیدیم که فقط درختای بلند اطرافمونو گرفته بودن و زیر پاهامون پر شده بود از خاک و برگ های خشک شده.

ده دقیقه رو پیاده رفتیم تا صدای آب رودخونه و خنده بچه ها به گوشمون رسید.کم کم نزدیکشون شدیم و تا مارو دیدن به سمتمون اومدن.کیان درصورتی که سعی میکرد شخصیت خودش و غرور ظاهریش رو حفظ کنه،با لبخند جلو رفت و به تک تکشون دست داد و بچه ها بعد از کیان به طرف من اومدن.من اما اهل ظاهر سازی نبودم.با اینکه اولین باری هم نبود که تو جمعشون شرکت میکردم،اما باهاشون گرم و صمیمی نبودم.خیلی رسمی دست همه شونو فشردم و به دور آتیشی که راه انداخته بودن برگشتن.

حدود سه تا پسر و دوتا دختر بودن و جمعشون با منو کیان میشد هفت نفر.خداروشکر فعلا هم اثری از گیلدا نبود.

همه شروع کردن به صحبت کردن.البته بیشتر به بحث شبیه بود تا صحبت.هرکدوم منطق خودشونو داشتن و سعی میکردن طرف مقابل رو به روش خودشون قانع کنن.کیان لیوان چایی رو داد دستم و من فقط نظاره گر این آدم ها بودم.سعی کردم خودمو با چایی سرگرم کنم.دستامو چسبوندم به لیوان داغ تا دمای دستای سردم با حرارت داغش یکی بشه...

بحث اون جمع رو جنس دختر بود.سرمو آوردم بالا و به تک تکشون نگاه کردم.عده ای که فقط ادعاشون میشد.حوصله شونو نداشتم.همونطور که لیوان تو دستم بود از جمع کمی فاصله گرفتم و روبه روی رودخونه رو یه تیکه سنگ نشستم. 

 بیش از اندازه اون محوطه تاریک بود.تنها نور شعله های آتش بود که تا حدودی اطراف رو روشن میکرد و اما توی تاریکی نور ماه که افتاده بود روی آب رودخونه به زیبایی مشخص بود.چایی رو تا نیمه خوردم و لیوان رو گذاشتم رو زمین کنار پام.

برای اینکه صدای اون جمع به گوشم نرسه و حواس خودمو پرت کنم پاکت سیگارمو از جیبم کشیدم بیرون و هی تو دستم چرخوندم و به بازیش گرفتم.بهش خیره شده بودم و زیر لب ثانیه هارو میشمردم...1-2-3-4-5-6-7...سه دقیقه گذشت.باز هم شمردم و سه دقیقه دیگه گذشت اما حرفای اینا تمومی نداشت.

آدم هایی که چند قدم اونطرف تر نشسته بودن،حرفشون سر جنس مخالفشون بود.جنس ظریف دختر و دخترهایی که با ناز و عشوه ای غلیظ پا روی پا انداخته بودن و راضی از بحث پیش اومده،لبخندی ملیح میزدن... 

 

  • تشکر 16

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 داشتم از جام بلند میشدم که صدای گیلدارو شنیدم.سرجام نشستمو نفسمو کلافه دادم بیرون.گیلدا بعد از سلام کردن به بچه ها دنبال من میگشت که کیان اشاره کرد به سمتم.همه نگاه ها هم به ما بود که گیلدا داشت با لبخند عریض و طویلی به سمتم میومد.اما من دریغ از یه نیمه لبخند و یا حتی بخوام به خودم تکون بدم از جام بلند شم.گیلدا همچنان ظاهر خودشو حفظ کرد و با همون لبخند و عطر تند و زنندش کنارم نشستو دستشو دراز کرد.دستش رو بی جواب نزاشتمو بقیه هم مشغول خورد و خوراک شدن.

گیلدا_خوبی شهریار؟

شهریار_خوبم

گیلدا_خطتو عوض کردی؟

شهریار_نه

گیلدا_پس چرا هرچی زنگ میزنم خاموشه؟!

شهریار_چون خاموشه.

طی این مدت که حرف میزد فقط نگاهم خیره به رود خونه بود.آروم و با حالت مظلومانه اسممو صدا کرد که از گوشه چشمم بهش نگاه انداختم.

گیلدا_چرا اینطوری رفتار میکنی؟

شهریار_من از اول هم همینطور رفتار میکردم.پس فکر نمیکنم چیز جدیدی باشه.

گیلدا_خب کافیه دیگه.چرا نباید برخوردت بهتر بشه؟چرا من هربار باید بیام تو این جمع و حسرت اونایی که دستشون تو دست هم قفله رو بخورم؟من چیم از اونا کمتره؟

اینبار بهش نگاه کردم و گفتم:ببین گیلدا ما هربار همین بحثارو داریم هرچقدر هم کشش بدی بیشتر تو حسرت اون دستای قفل شده می مونی.پس بیخود و بی جهت نیا طرف من.تو چیزی کم نداری اما در برابر من خیلی ناچیزی.

درصورتی که میدونستم از شدت عصبانیت بدنش داره میلرزه،دسته کیفشو فشرد و مثل بمب از جاش پرید و بدون خداحافظی از جمع دور شد.برای کسی تعجب آور نبود چون همه منو میشناختن.چند دقیقه ای رو هم برگشتم پیش جمع و کنارشون نشستم اما حسابی حوصله م داشت سر میرفت.کیان  رو صد بار صداش کردم و در آخر هم بزور کشیدمش بیرون از جمع بچه ها.احمق انقدر زهرماری خورده بود که رو پاش نمیتونست بند بشه.از زیر بغلش گرفتمو تا جای ماشین بردم و تا همونجا هم یکسره بهش فحش دادم.نه اینکه بگم خودم تاحالا نخورده بودم.نه،ولی هیچ وقت بیش از اندازه نمیخوردم که از خود بیخود بشم.
ماشینو روشن کردم و راه افتادم و کیان هم درحال هزیون گفتن بود.
کیان_گناه شو، از عدن هبوط کُن
‏به ضلعِ چندمِ جهان سقوط کُن
بهش نگاه کردم و گفتم:فقط وقتی مست میکنی شاعر میشی؟!
کیان_آره خب اینم از خوبیه مست شدنمه!
نیش خندی زدم و به راه ادامه دادم.وقتی رسیدیم خونه،شیر آب تو حیاط رو باز کردم و سر کیان و گرفتم زیرش.هنوز کامل هوشیار نشده بود.آهسته به واحد خودم بردمش و انداختمش رو مبل.هنوز داشت زیر لب یه سری چرت و پرت میگفت که واینیستادم و رفتم تا لباس هام رو عوض کنم.رو تخت نشستمو تو موهام چنگ زدم.به ساعت نگاه کردم یازده وخورده ای رو نشون میداد.
صدای در زدن شنیدم که خب میدونستم کسی نیست جز آرا.درو باز کردم و دستمو گذاشتم جلوی در.نمیخواستم بیاد داخل و کیان و تو اون حالت ببینه اما گردنشو دراز کرد تا بالاخره کیان و دید.
آرا_کیان خوابه؟!
شهریار_میبینی که...
آرا_چرا نیومده پایین پس؟
شهریار_باز ما اومدیم و تو سوال جوابات شروع شد؟! خب خسته بود همینجا خوابید حالا اگه سوال دیگه ای نیست بفرما بزار منم بخوابم.
آرا_چی طلب داری ازم که اینجوری باهام حرف میزنی؟
شهریار_آرا ساعت دوازده و اصلا حوصله ندارم.شب بخیر.
بعد هم درو بستم و خودمم رفتم به اتاق تا بخوابم...

 

  • تشکر 16

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمام داشتن گرم خواب میشدن که باز صدای کیان رو شنیدم.

کیان_خدا لعنتت کنه شهریار به حق پنج تن!شهـــــــــریار...

با تعجب از اتاق خارج شدم و نور مخفی های پذیرایی رو روشن کردم.

شهریار_چه مرگته؟هنوز اثرات اون کوفتی نپریده؟

کیان_آخه گراز،من تو حال خودمم نباشم تو باید بزاری اینجا بخوابم؟

شهریار_رو مبلی دیگه کجاش بده؟!

کیان_اگر بد نیست که خودت تشریف بیار اینجا بخواب من برم رو تخت.

شهریار_الان شما دیگه میتونی بری پایین بخوابی.

کیان_حال ندارم.اگر کولم میکنی تا پایین که بیا ببر.

شهریار_این از تؤ کلنگ.اونم از خواهرت.

کیان_هـــــــــو به خواهرم چیکار داری؟

شهریار_هیچی بابا پاشو برو تو اتاق فقط حرف نزن.

بعد هم رخت خوابمو آوردم رو زمین پهن کردم تا بخوابم.کیان رو هم فرستادم تو اتاق.

کیان_شب تاریک و سنگستان و من مست...

قدح از دست ما افتاد و نشکست...

شهریار_الهی...

کیان_الهی تب کنم پرستارم تو باشی.

شهریار_الهی خفه بشی کیا.

کیان_دارم برات شعر می سرایم،بی لیاقت

شهریار_تو روز روشنش بلد نیستی عین آدم حرف بزنی.حالا نصف شبی باباطاهر می سرایی؟اونم برای من؟

کیان_بوَد قدر من افزون از ملایک...

تو قدر من نمیدانی،چه حاصل؟!

شهریار_بخواب کیا.بخواب بیت هارو هم به گند نکش و الا میام از بالکن پرتت میکنم پایین تا مستیت هم از سرت بیوفته.

کیان_مست نیستم بیشعور.اینقدر نگو

شهریار_مست نیستی پس عقب مونده ای.نشنوم دیگه صدای نحستو...

کیان_اوکی بابا.اوکی

کیان بالاخره ساکت شد و منم حدود ساعت 3بود که دیگه خوابم برد.

***

صبح کیان بالا سرم نشست و دستشو فرو برد لابه لای موهام و شروع کرد به چرت و پرت گفتن.

کیان_عزیزم؟قربون اون چشمای  شهلات برم من.بیدار شو دیگه دلم برای نگاه گیرات تنگ شده.

همونطور که چشمام بسته بود،محکم زدم رو دستش که داشت تو موهام رژه میرفت.

شهریار_من چه گناهی به درگاهت کردم خدا که اینو کردی پسردایی من؟

کیان_اتفاقا این پاداش عظیمیه که بهت تعلق گرفته.اما توی کفتار حالیت نیست.

تو جام نشستمو همونطور که پشتم به کیان بود گفتم:چی میخوای سر صبح؟

کیان_حلالیت.

سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:به سلامتی آخراته؟

از جاش بلند شد و دستشو گذاشت رو شونه مو گفت:نه داداشم،قراره اخر من با آخر تو یکی باشه.میخواستم بابت دیشب معذرت خواهی کنم اگر چرندی گفتم.

سرمو بلند کردمو بهش گفتم:شما کارت درسته.

کیان_کاراتو انجام بده که بریم کارواش.

شهریار_باشه

کیان رفت ومن هم به بدنم کش و قوسی دادم و سرحال ازجام بلند شدم.نظافت رو که انجام دادم رخت خواب هارو سرجاشون گذاشتم و صبحانه مختصری خوردم و بعد رفتم که آماده بشم.خیلی سریع شلوار جذب طوسیمو پوشیدمو آخرین دکمه های پیراهنمو بستم.کت جیر مشکیم رو انداختم رو دستم و در آخر هم تو آینه نگاهی به خودم انداختمو بعد از برداشتن گوشی همراهم و عینک دودیم،راه افتادم و از خونه زدم بیرون.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{آراگل}

هوا تازه تاریک شده بود منم مشغول جمع کردن لباس های کیان شلخته بودم که هر تیکه ش یه جا افتاده بود.تازه زنگ هم زده و دستور صادر کرده که شام هم درست کنم.خب شماهایی که اینقدر ول خرجین از بیرون غذا بگیرین.والا...

خدایا،توروخدا خودت میبینی چیکار کردی؟منو گیر دو تا بیشعور انداختی یکی از یکی نابودتر و بدتر!یکی از یکی سطح شعورشون پایین تر.منه ساده رو بگو که بخاطر این دوتا از درسم افتادم قید خارج رفتنم زدم موندم شدم کوزت این دوتا فیل.خداروشکر هم همیشه ی خدا از آدم طلبکارن و بویی از اخلاق خوش نبردن.

لباسارو مچاله کردم انداختم تو لباس شویی و رفتم تا وسایل شام رو آماده کنم و همونطور هی غر میزدم.آخه یکی نیست بهشون بگه شما مردین مثلا؟نه...واقعا،یه دخترو تو یه خونه تنها میزارن از صبح تا شب میرن ول گردی؟

با مشت به سینه م زدم و گفتم:الهی زودتر از شرتون راحت شم.

یه دفعه تو همین موقع برق ها رفت.آخ که منم ترسو حالا هم که تنهام و دیگه بدتر.با قدم های آهسته رفتم گوشه دیوار ایستادم و دستامو توهم قفل کردم و با حالت التماس چسبوندم به لبهام.خدایا غلط کردم اشتباه از من بود.دیگه برای نابودی کسی دعا نمیکنم.ای خدا.مثلا نمیشد برق تو روز بره؟یا وقتی بره که این دوتا خل خونه باشن؟!

زیر لب هی از خدا خواهش و تمنا کردم اما فایده نداشت و هرچی منتظر شدم برق ها وصل بشه،خبری نبود که نبود.

ساختمون حسابی ساکت و تاریک شده بود.گوشیم هم تو اتاق بود و بهش دسترسی نداشتم که حداقل از چراغ قوش استفاده کنم.ای که گند بزنن به این شانس قشنگم که همیشه منو شرمنده میکنه.

میترسیدم اما مجبور بودم برمو گوشیمو بردارم.شمع هم که چه میدونستم الان کجاست.کبریت برداشتم تا برم سمت اتاق اما زود خاموش میشد.بیخیال کبریت شدم و با قدم های ریز ریز و آهسته،از کنار دیوار چسبیدمو شروع کردم به راه رفتن.یه دفعه باشدت پام به یه چیزی برخورد کرد که ضعف کردم و نشستم رو زمین و دستمو گذاشتم رو پام.تا یه صدای "تق" کوچیک هم میشنیدم،گوشامو تیز میکردمو و سرجام می ایستادم و بعد که مطمئن میشدم خبری نیست دوباره حرکت میکردم.

اما اینبار واقعا یه صدایی شنیدم!آب دهنمو با ترس قورت دادم و همونطور که عقب عقب حرکت میکردم،با یه چیزی برخورد کردم که حتم داشتم اون چیز یه آدمه.!با نهایت صدا و انرژی ای که داشتم فقط جیغ کشیدمو تو همون تاریکی و ظلمات دویدم که پام گیر کرد به لبه فرش و محکم خوردم زمین.

دیگه به درد پام توجهی نکردم فقط سریع خودمو جمع کردمو چسبیدم به دیوار.صدای نفس کشیدنمو واضح میشنیدم.دهنم خشک شده بود و چشمام تا حد ممکن باز شده بود اما هیچ جایی و حتی هیچ سایه ای رو نمیدیدم.فقط صدای قدم هایی رو میشنیدم که به آرومی داشت نزدیکم میشد.دیگه جدی جدی داشتم سکته میکردم.رسید بهم و دقیقا جلوی روم ایستاد که دستامو گذاشتم رو صورتمو باز فقط جیغ کشیدم.احساس میکردم هر لحظه حنجره م امکان داره پاره بشه!

صدای قهقهه بلند شهریار پیچید که جیغ کشیدنام تموم شد و با تعجب دستمو از رو صورتم برداشتمو بهش نگاه کردم.نور فندکش رو انداخته بود تو صورتشو فقط میخندید!با حرص فقط نگاهش کردم.نشست و فندکش از دستش افتاد اما همچنان داشت میخندید!با قدرت دستمو مشت کرده بودم و فقط دلم میخواست بزنم تو صورتش.

خندش که تموم شد فقط صدای نفس های عصبی من به گوش میرسید.

آرا_بیشعور احمق داشتم میمردم از ترس.

شهریار_فعلا که زنده ای.

تو همون موقع هم برق اومد.شهریار هم با خونسردی کامل بلند شد که بره.رو کردم به آسمونو گفتم:خدایا...حرفی که زدمو پس نمیگیرم.

شهریار_چه حرفی؟

آرا_اینکه به امید خدا هرچه زودتر نابود بشید شما دوتا.

شهریار_اینجا که فقط منم.

آرا_تو به اندازه صد نفر باید نیست و  نابود بشی.صبر کن ببینم،پس کیان کو؟

شهریار به سمت در رفت و گفت:کارواشه.من کار داشتم زودتر اومدم.

بعد هم رفت مسخره ی دیوونه.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{شهریار}

رفتم واحد خودم.درو بستم و نگاه سرتاسری به خونه انداختم.همه جا تاریک بود و فقط نور ضعیفی از بیرون پنجره به داخل افتاده بود.به سمت اتاق حرکت کردم و بعد از تعویض لباس هام یک دست لباس راحتی آماده کردم و گذاشتم رو تخت.بعد هم به طرف حمام راهی شدم.
زیر دوش ایستادم و دمای آب رو تنظیم کردم.نسبتاً ولرم بود.اما کم کم گرمای آب رو پایین آوردم و گذاشتم سرمای آب رو بدنم بشینه.چشمامو بستمو سرمو گرفتم بالا رو به ضربه های ریز قطره آب که تو صورتم میخورد.تو آینه حمام به خودم نگاهی انداختم.موهام و ریش هام بلند شده بودن اما از حالت موهام تو هر مدلی راضی بودم فقط ته ریشم رو مرتب کردم و حوله رو انداختم رو تنم تا از حمام خارج بشم.جلوی آینه اتاق ایستادم و دستمو لابه لای موهام بردمو تکونشون دادم.که با قطره های آب موهام کل آینه رو لک کردم.بعدهم بدون توجه به آینه و اینکه تمیزش کنم،رفتم و لباسهام رو پوشیدم.
رو تخت دراز کشیدم و یه دستمو گذاشتم زیر سرمو با دست دیگه م پاکت سیگارو از رو میز کشیدم و یه نخ ازش درآوردم.گذاشتم میون لبهام و روشنش کردم.
چشمامو ریز کردم و خیره شدم به دودش.بوی سیگار بی نهایت برام لذت بخش بود.به رنگ سرخ و خاکستریِ سر سیگار نگاه کردم.لبخند زدم و هر لحظه چشمام بسته و بسته تر میشد.
سیگارو تو جا سیگاری خاموش کردم و کامل چشمامو بستم.آسوده و بدون فکر.
فقط سعی می کردم حالِ خوشِ امروزم رو نگهدارم.یه دفه صدای درو شنیدم که محکم باز شد و باز هم صدای یک احمقِ آشنا و همیشگی.چشمامو باز کردم که تو درگاه اتاق ظاهر شد.
کیان_سلام ســــــــالار
شهریار_علیک سلام.کی اومدی؟
کیان_همین الان.پاشو که شام آمادست.
با کلافگی از تخت بلند شدم و همراه کیان رفتم پایین.میز شام حاضر و آماده چیده شده بود و خود آرا هم منتظر ما پشت میز نشسته بود و با لبخند ملیحی نگاهمون میکرد.همونطور که ایستاده بودم مرموز بهش چشم دوختم که گفت:باور کن اینبار چیزی تو غذات نریختم.
صندلی رو کشیدم عقب و نشستم.هرکس بشقاب خودش رو پر کرد و شروع کردیم به خوردن.اولین نفر هم صدای کیان بود که دراومد.با همون دهن پر و اخمی که کرده بود رو به آرا گفت:اه اه اه اه...این دیگه چیه؟نمک نداشتیم تو خونه احیاناً؟
من هم از غذا چشیدم واقعا که بی مزه بود.اصلا انگار نمک از کنارشم رد نشده بود.
شهریار_تو با این آشپزی کردنت حتما به یه جایی میرسی.
آرا سرخوش لبخند زد و گفت:من که گفتم چیزی نریختم توش.درضمن،یاد بگیرید که من کلفت شما دوتا نیستم آقایونِ راحت طلب.
منو کیان چپ چپ نگاهش کردیم و نمکدونو خالی کردیم تو غذا.

غذای من که تموم شد بشقابم رو به طرف آرا هول دادم و آروم گفتم:خدا به داد شوهر بیچارت برسه.
اخم کرد که بی توجه بهش راه بالا رو پیش گرفتم و رفتم.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حوصله ی فضای بسته و خفه ی خونه رو نداشتم.رفتم رو پشت بوم.کف ش رو تمیز کردم و همونجا دراز کشیدم.پشت بومی که داشتیم برعکس تصوراتی که دیگران ازش دارن یه پشت بوم کثیف نبود که فقط خاک و خرت و پرت روش نمایان باشه.دور تا دور نرده سفید کشیده شده بود و یک گوشه پر شده بود از گلدون های شمدونی و بنفشه و انواع و اقسام کاکتوس ها که گیاه های مورد علاقه آرا بود و اون بهشون رسیدگی میکرد.یک قسمت از پشت بوم هم میز و دوتا صندلی فلزی به رنگ سفید چیده شده بود.گوشیم لرزید که از جیبم کشیدمش بیرون و سرجام نشستم...

شهریار_سلام.

مامان_سلام پسرم.حالت چطوره؟

شهریار_خیلی ممنون.خوبم.شما حالتون خوبه؟اوضاع اونجا خوبه؟

مامان_من هم خوبم عزیزم.همه چیز هم خوب و مرتبه.صدات گرفته س چیزی شده؟!

شهریار_نه.چیزی نیست فقط بیش از اندازه خسته ام.

مامان_خیلی مراقب خودت باش.خودتم اینطوری خسته نکن.کیان و آرا چطورن؟

شهریار_اوناهم خوبن

مامان_خیلی خوب عزیزدلم زنگ زدم این صدای خسته تو بشنوم.

لبخند کم جونی زدم و گفتم:ممنونم که زنگ زدین.

مامان_تو که یه زنگ نمیزنی.میترسم منم از یادت برم.

شهریار_ببخشید.درگیر بودم

مامان_ایرادی نداره.خوشحال شدم باهات صحبت کردم.دیروز زنگ زدم که خاموش بودی.به هر حال خیلی مراقب خودت باش.

شهریار_چشم.بهمچنین

مامان_شب خوبی داشته باشی.فعلا خداحافظ

شهریار_خداحافظ

وسط صحبتم با مامان شماره گیلدا اومد پشت خطم که سریع گوشی رو خاموش کردم.هیچ حوصله ش رو نداشتم.هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کیان از تو حیاط صدام کرد.بلند شدم و به سمت نرده ها رفتم تا کیان منو ببینه.

شهریار_چیه؟

کیان_اونجایی؟

شهریار_ظاهرا.

کیان_شهریار گوشیتو روشن کن بابا.این دختره تا بابابزرگمم کچل کرد.تو یک دقیقه 50 بار زنگ زد به من که فقط به تو بگم گوشی وا موندتو روشن کنی.

شهریار_با این صدات تا اون همسایه سر کوچه هم فهمید که بابابزرگتم کچل شده.

کیان_یعنی گوشای کرت فقط قسمت کچلی بابابزرگ منو شنید؟خب جوابشو بده دیگه.نمیمیری نترس من تضمین میکنم.

شهریار_اولا به تو ربطی نداره و دوم اینکه شما هم میتونی گوشیتو خاموش کنی و یا اون فرشته عذاب رو بزاری رو رد.

کیان_واقعا ممنونم از راهنمائی گوهر بارت!

دیگه اونجا نموندم و برگشتم به واحد خودم.کار خاصی نداشتم که انجام بدم.رو مبلی که درست مقابل تلوزیون قرار داشت نشستم.تلوزیون که خاموش بود و فقط به منظره پشتش خیره شدم.

پشت تلوزیون دیوار نبود.سرتاسر پنجره بود.پنجره هایی که روشون رو هیچ پرده ای نپوشونده بود.تنها واحد من اینطور طراحی شده بود و خودم اینطور میخواستم.

بقیه دیوار ها با کاغذ دیواری طوسی رنگ کار شده بود.یه دیوار طوسی سیر و یک دیوار طوسی کمرنگ و ملایم.کف پارکت سفید و مبلمان رو به رنگ مشکی انتخاب کرده بودم.این تناژ رنگ رو دوست داشتم و اما با این انتخاب ها خونه رو به خونه ای سرد و بی روح و خنثی تبدیل کرده بودم.ناراضی هم نبودم نسبت به این رنگ ها آرامش داشتم و همیشه این خونه رو تو تاریکی و سکوت نگه میداشتم.

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و چشمامو بستم.به در تقه کوتاهی خورد و بدون اینکه اجازه ورود بدم کیان طبق عادتش وارد شد.چشممو باز کردمو بهش نگاه کردم.

کیان_شهی؟

منتظر نگاهش کردم تا حرفشو بگه.

کیان_میگم عصبانی نشیا.این دختره گیلدا اومده دم در.

جدا چرا کیان فکر میکرد من از این موضوع عصبانی میشم؟اونم بخاطر کسی که هیچ ارزشی برام نداره.سرمو برگردوندمو دوباره چشمامو بستم.

شهریار_به درک،رفتی درم ببند.

کیان چند لحظه ای رو همونجا ایستاد اما وقتی دید اهمیتی نمیدم رفت.دختره ی احمقِ خیره.حدود 5دقیقه گذشت که درِخونه سراسیمه باز شد و گیلدا به همراه کیان وارد شد.با حرکت آروم از رو مبل بلند شدم و دستامو فرو بردم داخل جیب گرمکنم.شمرده قدم برداشتم تا رسیدم جلوی کیان.

کیان_خودش اومد داخل.

شهریار_توام که عرضه نداری جلوی یه دخترو بگیری.

خواست حرف بزنه که دستمو به علامت سکوت بلند کردم و به در اشاره کردم که بره.کیان هم نگاه عصبانی ای به گیلدا انداخت و رفت.درو بستمو به گیلدا نگاه کردم که ایستاده بود و با دسته کیفش ور میرفت.

شهریار_خب...

گیلدا_اومدم باهات صحبت کنم.

شهریار_پس زودتر خودتو خسته کن و برو.

به سمت مبل برگشتمو نشستم.گیلدا اومد کنارم اما ننشست.همونطور که ایستاده بود شروع کرد به صحبت کردن.

گیلدا_میخوام بشم اونی که تو میخوای...

همونطور که نگاهم به رو به روم بود در جوابش گفتم:من نمیخوام کسی بخاطرم عوض بشه.اون چیزی که من میخوام خالصانه س.

گیلدا نشست و با حالت مظلومانه گفت:باورم کن.باور کن که دوست دارم.میخوام...

دندونامو رو هم فشار دادم و باشتاب نگاهش کردم و حرفشو قطع کردم.

شهریار_چیه؟میخوای بگی دوستم داری؟بگی عاشقمی؟برام میمیری؟

گیلدا_آره به خدا.دوست دارم،عاشقتم،میمیرم برات.

شهریار_واقعا؟

از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.چاقوی ضامن دارمو از کشو برداشتمو برگشتم.روبه روش ایستادم وچاقو رو گرفتم سمتش.

شهریار_بگیرش.

هاج و واج فقط نگاهم کرد

شهریار_مگه نمیگی میمیری برام؟اسم خدا رو هم که قسم خوردی.پس بگیرش و کاری کن که با چشمای خودم ببینم که برام میمیری!

اشک تو چشماش حلقه بست و از جاش بلند شد و درست تو فاصله چند سانتی من ایستاد.

گیلدا_خیلی بی احساس و بی انصافی.چرا دوست داشتنمو نمیبینی؟

زهرخندی زدم و سرمو به نشونه تاسف تکون دادم.اولین قطره اشکش سر خورد روی گونه ش.

گیلدا_چرا خوردم میکنی؟

شهریار_چون خودت میخوای که خورد بشی.

گیلدا_من میخوام که دوست داشته بشم.

تو چشماش خیره شدم و گفتم:هرچیزی ارزش نداره بخاطرش غرورتو به باد بدی.

با حرص اشکش رو پس زد و گفت:اگر میبینی غرورم به باد رفت،اگر میبینی خار و خفیف شدم،همه برای اینه که تورو دوست دارم.

شهریار_بهتره احساستو جای دیگه خرج کنی.

به قلبم اشاره کردم و ادامه دادم:چیزی که اینجا جا گرفته رنگ نداره،احساس نداره،یک تیکه گوشت سرخ نیست اینجا یک تیکه سنگ سرد و سیاهه که کوچکترین حسی نه به تو و نه به هیچکس دیگه ای نداره.حالا اگر متوجه گفته هام شدی خداحافظ...

بعد هم درو باز کردم تا گیلدا بره که آرا رو پشت در دیدم.با عصبانیت نگاهش کردم که گیلدا اومد تا بره که هم اون از دیدن آرا تعجب کرد و هم آرا از دیدن گیلدا...

و اما آرا نگاه سرد و معمولی بهمون انداخت و با تابلویی که تو دستش بود خیلی خونسرد پله ها رو طی کرد و برگشت پایین.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

{آراگل}

به نقاشی و هنر خیلی علاقه داشتم.از رنگها روحیه میگرفتم.رشته تحصیلیم هنر نبود اما هرکس اتاقم رو میدید فکر میکرد باید اهل هنر یا نقاشی باشم.دکورم پر شده بود از رنگها و انواع قلموها و همینطور یکی از دیوارهای اتاقم جای تابلوهایی بود که مواقع بیکاری اونها رو کشیده بودم و چیزی که منو به سمت نقاشی و طراحی میکشید بیشتر استعدادم بود.البته که حسابی اهل هنر بودم اما نه به طور تخصصی چون در اصل تو رشته تجربی تحصیل کرده بودم اون هم به خواسته مامان و بابا.

حوصله م حسابی سر رفته بود.وسایلم رو از داخل کمد دراورد و دور خودم چیدم.بوم سفید رو گذاشتم جلوی روم و به نقشی که میخواستم روش پیاده کنم فکر کردم.تصویر سه زن سیاه پوست رو مجسم کردم و از حالت نیم رخ در عرض ده دقیقه کشیدمشون.به طرح نگاه کردم،وقتی از بی نقص بودنش مطمئن شدم رفتم سراغ رنگها.رنگهای شاد رو جدا کردم و روی پالت گذاشتم.روی سر زنها کلاه های بلندی کشیده بودم و داخل کلاه هارو به صورت راه راه خط کشی کردم و شروع کردم هر قسمت از کلاه رو یک رنگ زدم.قرمز،سبز،زرد،نارنجی،آبی روشن و آبی تیره...

با لبخند به ترکیب رنگهای شفاف نگاه کردم.کنار هم به خوبی به چشم می اومدن.ادامه دادم و بدنه و پیراهن زن ها رو رنگ گذاشتم.خیلی هم طول نکشید تا هر رنگی خشک بشه.برای زمینه از زرد ملایم استفاده کردم و دیگه صبر نکردم رنگ خشک بشه.همونطور تابلورو برداشتم و بردم تا به کیان نشون بدم.داشت با گوشیش صحبت میکرد بنابراین کسی رو نداشتم جز شهریار بی ذوق که مسلما از رنگ و طرح و نقاشی چیزی سر درنمیاوورد اما خب خودم دوست داشتم که حتما به یه نفر نشون بدم.به سمت بالا راه افتادم.همیشه راجع به نقاشی هام نظر میداد اما نظر دادنش فقط روحیه مو تخریب میکرد!نه اینکه کارم بد باشه،نه...شهریار کلا عادت نداشت از چیزی تعریف کنه و تنها نقطه های منفی رو به چشم می آورد.باز هم با این حال بازم برام مهم نبود.

یک پله مونده بود تا برسم دم در واحد شهریار و زنگ بزنم که خودش درو باز کرد.طبق معمول همیشه با اخم های درهمش روبه رو شدم.بهشون توجهی نکردم و خواستم چیزی بگم که دختری پشت سر شهریار ظاهر شد.نمیدونستم چی باید بگم یا حتی نمیدونستم چه فکری باید بکنم!بخاطر همینم تا عکس العمل اشتباهی ازم سرنزده بود بدون اینکه حرفی بزنم و معطل کنم راه افتادم به سمت پایین.به واحدمون هم نرفتم.رفتم طرف حیاط.

باغچه پر شده بود از گل و گیاه و دوتا درختی که قد کشیده بودن.وقتی اون قسمت میشستم کسی به من دید نداشت.مخصوصا تو شب که اون قسمت تاریک بود.

نشستمو به دیوار سنگی تکیه دادم.تابلو رو ول کردم که افتاد لبه باغچه.با نفرت به تابلوی افتاده نگاه کردم که صدای تق تق کفش هایی رو شنیدم و نگاهم رو بالا آوردم تا ببینمش.

دختر نسبتا لاغر با قدی بلند و پوششی معمولی اما زیبا.تو اون یک لحظه ای که دم در خونه شهریار چشمم بهش افتاد،چشم و ابروی قهوه ای تیره ای داشت.قشنگ و گیرا بود.رفت و نگاهم برگشت سمت پنجره ها که حالا شهریار با سیگار و ژست مسخرش ایستاده بود و نگاهش به پایین بود.البته که چند ثانیه ای طول نکشید از پشت پنجره رفت کنار.پسره ی خودشیفته.

منه احمق خاک برسرو بگو!آخه آدم چقدر کوته فکر؟چقدر ابله؟چقدر نادون؟وای خدای من.یعنی نابود بشی آرا با این طرز فکرت.ای ای ای این بود اون آدم مغروری که فکر میکردی سمت هیچکسی نمیره؟!هی میگفتی محاله.آره حالا محالش ممکن شد.اونقدری ممکن که دیگه دختره رو تا خونه ش هم آورده.البته این فقط تویی آرا جانم که این حجم سادگی رو تو خودت جا دادی.شهریار برای همه غرور داره الا این خوشگل خانوم.والا

اونوقت من با کلی شوق و ذوق تابلو رو به دست گرفتمو عین خجسته ها رفتم بالا که به این آفتاب پرست نشون بدم.اصلا به من چه مربوط؟چرا من وقت گرانبهام رو صرف اینا بکنم؟تابلو رو برداشتمو از جام بلند شدم  راه افتادم سمت واحدمون.

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{شهریار}
 رخت خوابمو برداشتم و برگشتم رو پشت بوم.
چهار زانو نشستمو بالشت رو گذاشتم رو پاهام.آرنج دستامو رو به بالشت تکیه دادم و هنوز چند دقیقه ای از گذشت خاموش شدن سیگار قبلم نگذشته بود که مجدد یکی دیگه روشن کردم.سیگار رو بین لبهام قرار دادم و فندک رو گرفتم زیرش.گازش تموم شده بود هرچی هم تلاش کردم روشن نشد.با اکراه فندک رو پرت کردم و سیگارو از بین لبهام کشیدم...
از گیلدا و سمج بودنش که دیگه واقعا خسته شده بودم.هیچ خوشم نمی اومد از آدم هایی که به هر قیمتی پا رو خودشون میزاشتن.گیلدا غرور نداشت و این منو اذیت میکرد.نمیخواستم وقتی بهش میگم نمیخوامش بار دومی وجود داشته باشه.نگاهش هم رنگ عشق نداشت که بخوام بگم بخاطر اینکه عاشقمه خودشو ندید میگیره.یا من اون عشق عمیقی که همیشه خواهانش بودم رو تو وجود گیلدا نمیدیدم.نمیدونم نمیدونم نمیدونم.
بیخیال از گیلدا و اتفاقات امروز،بالشت رو سر جای خودش گذاشتمو و دراز کشیدم.چشمامو بستم و دیگه به ذهنم اجازه ندادم به چیزی فکر کنه.
٭٭٭
صبح زود تر از همیشه بیدار شدم.هوا خنک بود و اما پتوی نازکی رو روی خودم انداخته بودم دیشب و حالا عضله هام از سرما منقبض شده بودن.بلند شدم و به لبه پشت بوم رفتم.کوچه عین همیشه ساکت و خلوت بود.رخت خوابارو مچاله کردم و با خودم آوردم پایین.واحد خودم صبحانه رو خوردم و دیگه نرفتم پایین پیش کیان و آرا اما میخواستم برم دوش بگیرم که سروکله کیان پیدا شد.
کیان_سلام چطوری؟
شهریار_سلام.خوبم.میری کارواش؟
کیان_آره مگه تو نمیای؟
شهریار_حوصله ندارم...
کیان_پــــــــوف.منو باش اومدم واسه مهمونی هومن هم دعوتت کنم.اوکی بابا.میدونم باز میخوای بگی نه و نوچ و اِل و بِل و غیره.
دست تکون داد و همونطور که داشت میرفت سمت در خروج گفت:من رفتم فعلا بای...
شهریار_اتفاقا مهمونی رو هستم.
کیان با تعجب برگشت و گفت:جانم؟ مهمونی رو هستی؟
شهریار_دوباره تکرار کنم؟
کیان_نه بابا تو رو به دوبار بکشونن مُردی.ظهر زودتر میام.فعلا...
شهریار_فعلا.
کیان رفت و من هم رفتم دوش گرفتم.
خیلی طول نکشید که از حمام خارج شدم.گرمکن سرمه ای رنگم رو تن کردم.رنگ های جالبی روش کار شده بود.زمینه سرمه ای با دوتا خط که روی سینه ش به رنگ زرد و یکی به رنگ زرشکی کار شده بود.و شلوارش هم زمینه سرمه ای که روی لبه جیب هاش نوار زرشکی و بندش زرد رنگ بود.
چون موهام نم داشت کلاهش رو انداختم رو سرم و از واحد خارج شدم و به سمت حیاط رفتم که آرا رو دیدم داره بند کفش هاش رو میبنده.
شهریار_کجا؟
آرا_سلام.بیرون...
شهریار_سلام.کدوم بیرون؟
آرا ایستاد و گفت:بیرون دیگه.
چندتا پله ای که پیش روم بود رو طی کردم تا روبه روی آرا ایستادم.
شهریار_بیرون از این در کلا میشه منطقه بیرون.
آرا_تو چیکار به کارای من داری؟داداشم باید اجازه بده که داده.
شهریار_اولا بلبل زبونی نکن.دوما خان داداشت خونه تشریف نداره الان.
آرا_برو بابا...
اینو گفت و با چشم غره روشو برگردوند که بره اما از بازوش گرفتمو با شدت برش گردوندم سرجاش.
شهریار_صبر میکنی تا آماده بشم بیام.
آرا_اه...ولم کن شهریار.نه به تو ربطی داره کجا میرم نه به اون کیان بیشعور.شما ها که شب به شب میرید قبرستون مگه حواستون به من هست که شب تو این خونه ی بی صاحاب تنها ام؟حالا میخواید سر از کار من دربیارید؟دارم میرم سر قرار.میرم پیش دوست پسرم.
شهریار_لال شو آرا.سر صبح نزار اوقاتتو تلخ کنم.
آرا_اوقات من خداروشکر صبح و شب همینه.
فشار دستم دور بازوش بیشتر شد اما از درد صداش در نمی اومد.
شهریار_دیگه حرفمو تکرار نمیکنم.صبر میکنی تا بیام.بیامو ببینم رفتی من میدونمو تو.
وقتی دیدم چیزی نمیگه رفتم بالا و سریع لباس هام رو عوض کردم و برگشتم پایین.لبه باغچه با حرص نشسته بود.از چهرش مشخص بود.تا منو دید بلند شد و جلوتر راه افتاد.تند و تند راه میرفت اما باز هم من طوری قدم بر میداشتم که درست هم قدمم باشه.
بیخیال دستامو فرو برده بودم تو جیبم اما آرا محکم دسته کیفش رو گرفته بود و مستقیم به روبه روش نگاه میکرد.نیازی نبود نگاهش کنم تا بفهمم چقدر عصبانیه.حرکاتش واضح بود.
شهریار_دیشب کاری داشتی که اومدی بالا؟
آرا_نه...
شهریار_پس اومده بودی فضولی.
آرا با تعجب بهم نگاه کرد اما چیزی نگفت.وارد یه کتابفروشی شد و شروع کرد دونه به دونه ردیف ها رو گشتن.من هم پشت سرش راه میرفتمو نگاهی گذرا به کتابها مینداختم.
لابه لای اون همه کتاب یک کتابی رو کشیدم بیرون و به اسم نویسنده ش نگاه کردم که فقط تنها اسمش"آذر" نوشته شده بود.به جلد و اسم کتاب خیره شدم.اسمش هم اسم خودم بود و تصویر روی جلد هم یه نیم رخ تار و محو بود.میخواستم کتاب رو باز کنم که آرا صدام کرد.
آرا_من کارم تموم شد.
سرمو تکون دادم و کتابی که دستم بود رو با کتاب های آرا گرفتمو گذاشتم رو میز تا حساب بشه.بعد از خرید کتابها دوباره به سمت خونه راهی شدیم...

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به محض اینکه پام به خونه باز شد خودمو رو مبل پخش کردم و اونقدر بی حال و کسل بودم که در کمترین زمان به خواب رفتم.وقتی بیدار شده بودم هوا داشت رو به تاریکی میرفت.آسمون هم حسابی ابری و دلگیر شده بود.
صفحه گوشیم روشن بود.دستمو دراز کردمو از رو میز کشیدمش سمت خودم. دیدم درحال زنگ خوردنه و کسی نبود جز گیلدا.گوشی رو تو همون حالت بی صدا گذاشتم بمونه و بدون اینکه جوابی به تماس ها و یا پیام ها بدم،گوشی رو دوباره گذاشتم رو میز و از رو مبل بلند شدم .بلافاصله در باز شد و کیان جلوم ظاهر شد.
کیان_سلام آقای خرس.
از کنارش رد شدم و گفتم:مثلا اینجا خونه ی منه.عین گاو سرتو ننداز پایینو بیا داخل.
داشتم دست و صورتمو تو سرویس میشستم که کیان در مقابل حرفم گفت:اولا تو شعور نداری جواب سلام منو بدی.بعد من در بزنم بیام داخل؟از کی تاحالا؟
حوله رو برداشتم و گفتم:از همیشه تا الان و تا به بعد.
بعد هم رفتم سمت آشپزخونه تا یه چایی بخورم.
کیان_باشــــــــد بابا.
دوتا چایی ریختم گذاشتم رو میز.
میز کلا دونفره بود.رو یکی از صندلی ها من نشستم.صندلی رو به رو هم کیان.
دستمو دور لیوان بزرگ و مخصوص خودم حلقه کردم و با شستم به لبه ش می کشیدم.
شهریار_از الان بهت بگم شب زود برمیگردیم.
کیان_شهریار؟هومن مهمونی گرفته،اونم نه یه مهمونیه معمولی.پس خواهشناً امشبو کوتاه بیا.اگر میخوای گند بزنی به برنامه م بگو کلا نریم.عشق و حال که نصفه و نیمه نمیشه...
شهریار_چون مهمونی،مهمونیه هومنه اومدن داره.
کیان لبخند مرموزی زد و کمی به جلو خم شد و گفت:تو که از هرجور مهمونی ای متنفر بودی.چیشد حالا مهمونیه هومن فرق داره؟
همونطور که جدی تکیه داده بودم به پشتی صندلی بهش گفتم:بخاطر مهمونی نیست،بخاطر یکی از اون افراد ویژه س که فقط تو این مهمونی شرکت میکنه.
کیان_افشار؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم که کیان گفت:پدر سگِ سگ خور.حالا تو از کجا میدونی میاد؟
شهریار_مطمئنم که میاد.اون دست رد به همچین مهمونیایی نمیزنه.
لیوان چایی رو برداشتم و بدون شیرینی قند خوردم.بعد هم بلند شدم و به سمت اتاق راه افتادم.
٭٭٭
افشار مرد 32یا33 ساله ای بود که خودش رو فوق العاده دست بالا میگرفت.مرد هوس بازی که نمیشد گفت هر روز با یه نفر بود.
به طور دقیقه ای دختر از زیر دستش رد میشد و البته که ثروت چشم گیری هم داشت و همینا فقط گند کاریاشو میپوشوند.
یک شب تو یکی از همین مهمونی ها جلوی همه پول و ثروتش رو به رخ ما کشید.یعنی من و کیان.هرچند که ماهم از داشته هامون چیزی کم نداشتیم اما اصول و پایه شخصیت افشار همین بود.نه تنها با منو کیان بلکه با بقیه هم همینطور بود.
اما بقیه به شوخی حرفا و طعنه هاشو رد میکردن و یا جوابی نمیدادن.اون شب هم که سرخوش قهقهه میزد و چرت و پرت میگفت،کیان هم کارد میزدی خونش درنمیومد.خوددار نشستیم تا مهمونی تموم بشه بعد از اون هم دیگه خبری از افشار نداشتیم.کیان هم ازش حسابی به دل گرفته بود. سراغشم از اینو اون که گرفت گفتن مثل اینکه از ایران رفته.البته برای مدتی و برای مسافرت.اما مطمئن بودم هر گوری هم که باشه خودشو به امشب میرسونه.مهمونی امشب به قول کیان مهمونیه معمولی ای نبود.علاوه بر هومن،برادر هومن(همایون)هم میزبان این مهمونی بود.پس حتما تدارکات زیادی دیده بودن.

ساعت حدود 10ونیم بود که آماده شدیم.جفتمون هم کت و شلوار اسپرت به رنگ مشکی پوشیدیم.تکمیل جلوی آینه ایستاده بودم که کیان اومد پشت سرم و زد رو شونه م.
کیان_جونه داداش امشب دل از چند صدتا دختر نبریم،قصد برگشت نمیکنم.
شهریار_تو تو قبرت هم با همون چندصدتا دختر باید خاک بشی.
کیان_بیخیال پسر پیغمبر،دنیا دو روز است و بس.

سویچ رو برداشتمو راه افتادیم.اینبار با ماشین من راهی شدیم.خیلی اهل رسیدگی به ماشینم نبودم اما در هر حال تمیز و شیک بود.هم من هم کیان،جفتمون با غرور خاصی نشسته بودیم و نگاهمون فقط به روبه رومون بود.کیان که انگار پاشو از در خونه میزاشت بیرون کلا میشد یه آدم دیگه.پشت یه چراغ قرمز منتظر بودیم که صدای ظریف دختری رو از ماشین بغل شنیدیم...
دختر_ببخشید آقا.
من که حتی سرمو برنگردوندم که طرف رو ببینم.اما از کیان این توقع رو داشتم.برعکس تصورم کیان هم هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد.حتی گره اخماش رو هم بیشتر کرد.
دختر_آقای عزیز با شماام...
کیان تو همون حالتی که بود گفت:یک...
شهریار_چی یک؟
کیان_یکی از اون چند صدتا.
ابلهانه بهش لبخند زدم تا چراغ سبز شد که دیگه راه افتادم.نیم ساعت بعد رسیدیم به یه خونه که درستش این بود بگم یه عمارت.
ماشین های مدل بالا همه تو یه ردیف تو کوچه پارک شده بودن.که البته ماشین من هم دست کمی از اونا نداشت.خیلی سریع پارک کردم و به همراه کیان پیاده شدیم.جز صدای قدم هامون هیچ صدایی شنیده نمیشد تا اینکه رسیدیم به ده قدمی عمارت که صدای ضعیف موزیک به گوشمون رسید...
رسیدم به در کیان زنگ رو زد.در که باز شد به همراهی یه آقایی به سمت محوطه اصلی حرکت کردیم رفتیم.کیان با اینکه از نظر مالی کم نداشت و اینجور جاهارو زیاد دیده بود،اما بازم چشماش داشت از عظمت اینجا در میومد.
شهریار_ندیده که نیستی خدایی نکرده.
کیان_نه اما قشنگه.چشمام از دیدنشون سیر نمیشن.
شهریار_چشمات تو همه موارد هیزن.
کیان_عه...
کم کم صدای موزیک واضح و واضح تر شد تا بالاخره رسیدیم به درِ بلند بالای ورودی سالن.طبق معمول مهمونیای دیگه،تا وارد شدیم با فضای تاریک روبه رو شدیم.صدای آهنگ و صدای افراد اونجا به قدری باهم قاطی شده بود که اگر میخواستیم حرفی بزنیم باید با داد و بی داد میگفتیم.بوی گند فضا هم پر شده بود از تندی الکل و سیگار...
کیان_جـــــــــون...بزن بریم دختر بازی.
احمق جدی جدی داشت میرفت.از بازوش گرفتمو کشیدمش سمت خودم.از کنار دیوار حرکت کردیم تا دوتا صندلی خالی پیدا کردیم و نشستیم.
به کیان نگاه کردم و زیر لب گفتم:بیشعور فقط چشمش درحال گردشه.
شهریار_دنبال افشار میگردی؟
کیان_فعلا نه جونم.دنبال یکی از این خوشگلا میگردم.اون لاشخورو بسته بندی شده برامون میارن.
شهریار_امیدوارم با یکی از همین خوشگلایی که میگی،گور به گور بشی.
کیان_بزار پیدا بشه،من خودم دعا میکنم گور به گور بشم.
شهریار_خاک بر سر هوس بازت کنن...
کیان_برو بابا.همه که مثل تو بی احساس و سنگ نمیشن که.
دیگه جوابشو ندادم و به آدمایی که جلوی روم بودن خیره شدم و چشم چرخوندم دنبال هومن که اما خبری از میزبان نبود...

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند دقیقه بعد کیان به حالت سرخوش،سوتی کشید و گفت:قربون چشمای تیزم برم.ببین چه صحنه ای رو شکار کرد!
شهریار_ها؟! چی شکار کرد؟! یه دختر قد بلند.ابرو کمون.چشمون سیاه.کمر باریک.آنتیک.های کلاس...
کیان_نه عزیزم.یه خانوم نسبتاً قد بلند.با پیراهنی کوتاه و زننده به رنگ قرمز که احیاناً هم اسمش گیلداست.
شهریار_چـــــــی؟! گیلدا؟!
کیان_آره جناب.چشم بچرخونی دیدیش با اون مشخصاتی که گفتم.
کیان درست گفته بود.از جام بلند شدم و به کیان گفتم بریم دنبال افشار تا این دختره همه جایی منو ندیده باز ادای مقدسارو دربیاره...
 از بین جمعیت رد شدیم تا اینکه برای گوشی کیانپیام اومد که از طرف هومن بود:بالا.دست چپ دومین اتاق.
به سمت اتاقی که هومن گفته بود رفتیم.در اتاق قفل بود.بعد از تقه ای که به در زدیم خوده هومن درو باز کرد.تو اتاق فقط منو کیان و هومن و افشار بودیم.
افشار که از وضعش معلوم بود حسابی مسته.هومن هم به سر شونه کیان زد و گفت:اینم از این.
کیان_دمتگرم.
هومن هم بعد از گفتن اینکه کاری داشتید خبرم کنید رفت و درو بست.
کیان_چیکارش کنیم این پدر سگو؟!هوشیارم نیست که چیزی حالیش بشه یا مارو یادش بیاره.
شهریار_میخوای کاری کنم که بعدا حتما به خاطر بیاره مارو؟
کیان شیطون خندید گفت:چیکار؟
شهریار_چاقوت همراهته؟
کیان_آری بابا.
شهریار_مرض و آری بابا.صد دفعه نگفتم همرات نباشه اون بی صاحب؟

کیان خنده شو جمع کرد و گفت:من به چه ساز تو برقصم آخه؟
دستمو دراز کردم که چاقو رو درآورد و گذاشت کف دستم.نزدیک به افشار رو پنجه های پام نشستم و از زیر چونه ش گرفتمو سرشو کشیدم بالا.کیان درست میگفت،اصلا حال خوشی نداشت.

شهریار_میشناسی منو؟

زیر لب یه چیزایی پچ پچ کرد که متوجه نشدم.

شهریار_اگه یادت بیاری دیگه مجبور نیستی درد بکشی.

افشار_آره آره...آره

کیان که کفری شده بود با لگد زد به پاش و گفت:آره و ...

شهریار_چته؟آروم باش وحشی

کیان_یعنی کاری که تو میخوای بکنی وحشیانه نیست؟این گاو هرچی سرش بیاد حقشه.

دوباره به افشار نگاهی انداختم که کیان با حرص گفت:شهریار توروخدا لفتش نده،نزنی خودم چاقو رو میگیرم فرو میکنم تو چشمای زاغش...

شهریار_کی گفته میخوام بزنمش؟

کیان_پس میخوای چیکار کنی؟

شهریار_صبر نداری که.

آستین پیراهن افشار که تا نیمه بالا بود رو کامل زدم بالا و به کیان گفتم دستشو بگیره.

کیان_ایــــــــش،من کهیر میزنم دستم به این بخوره

شهریار_اونوقت اینطوری میخواستی چشماشو دربیاری؟

کیان قیافه شو کج و کوله کرد و با اکراه دست افشارو گرفت و روشو کرد اونطرف.با نوک چاقو  اسمم رو به لاتین نوشتم که زیر لب ناله های افشار بلند شد.دست آخر هم فندکم رو درآوردم و روی اسمم رو سوزوندم.

شهریار_امیدوارم جاش تا عمر داری بمونه

کیان_پس من چی؟

شهریار_اگر اسم تو باشه که میاد سراغ تو.دوست داری بیاد؟

کیان_نه خیلی ممنون

افشار از درد ناله میکرد اما همچنان مست بود.کیان به سمتش رفت تو چشمای نیمه بازش خیره شد و گفت:خیلی امیدوارم هم اون شب یادت بیاد هم این شب،شغال...
از اتاق زدیم بیرون،برگشتیم پایین.حسابی سرم درد گرفته بود و حوصله موندن نداشتم.هرچی به کیان گفتم بریم،دست بردار نبود.یک ساعتی رو تحمل کردم و یه گوشه نشستم تا اینکه کیان امون داد و به طرف ماشین حرکت کردیم.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سوار شدیم و داشتم ماشین رو روشن میکردم که درعقب باز شد و یه دختری سوار شد.یه تای ابرومو انداختم بالا و با تعجب برگشتم سمتش.به کیان هم نگاه کردم که مثل اینکه اون دخترو میشناخت.که البته جای تعجب نداشت
دختر_کی هان سلام
کیان_هــــــی ربه کا.اینجا چیکار میکنی؟
ربه کا_میون مهمان ها دیدمت.هرچی صدایت کردم متوجه ام نشدی.
دختر از لهجه ای که داشت مشخص بود ایرانی نیست.البته از چهره ش هم مشخص میشد.یه دختر بور با چشمای آبی خیلی روشن که تو اون تاریکی هم به خوبی دیده میشد.
کیان_ربه کا،این شهریار پسرعمه منه...
ربه کا با خوش رویی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:خوشوقتم شهرار.
کیان_اسمشو که تخریب نکن خوشگل.شهریار نه شهرار
ربه کا_oh.sorry.
دست ربه کا رو فشردم و اما درمقابل صحبت هاش فقط کیان جوابگو بود.بعد از معرفی من به ربه کا،کیان خواست بریم دور بزنیم که من هیچ حوصله نداشتم.سردردم هم بهم فشار می آورد و گفتم تا خونه میریم و بعد از اینکه منو رسوند خودش هرجا که خواست بره.تا خونه خودم پشت فرمون بودم،بعد از اون ربه کا و کیان خداحافظی کردن و رفتن.با کلید در حیاط رو باز کردم و وارد شدم.چراغ ساختمون خاموش بود و فقط چراغ تو حیاط روشن بود.
ته حیاط زیر ساختمون مخصوص به پارکینگ بود که ماشین کیان اونجا قرار داشت و سمت چپ ورودیه ساختمون میشد.کتم رو درآوردم و انداختم رو شونم.راه افتادم سمت واحدم.مسیر دو دقیقه ای راه پله هارو ده دقیقه لفت دادم تا برسم به واحد خودم.
بعد از اینکه پشت سرم دروبستم کلید برق رو فشار دادم.کتم رو انداختم رو دسته مبل و به طرف آشپزخونه رفتم.خیلی احساس گرسنگی میکردم.حتی احساس میکردم سردردم از گرسنگیه.در یخچال رو باز کردم.اونقدری وایستادم و فقط به محتوا نگاه کردم که صدای بوق ممتد یخچال به صدا دراومد.محکم درشو کوبیدم بدون اینکه چیزی از داخلش بردارم.
از داخل کشو قوطی نم خورده ی کبریت رو برداشتم و رفتم سمت کُتم.از داخل جیبش پاکت سیگارم رو دراوردم و خودمو پرت کردم رو مبل.یه نخ از سیگار رو گذاشتم زیر لبم.سر کبریت رو کشیدم به قسمت قهوه ای رنگش اما گوگردش خیس خورده بود و اثری نداشت.با عصبانیت سیگارو شکستم و همراه قوطی کبریت پرتش کردم رو میز.
به جلو خم شدمو آرنج هام رو به زانوهام تکیه دادم.سرمو گرفتم بین دستام و سرمو فشار دادم.همه اتفاقای امروز انگار داشت به نقطه گیجگاهم فشار می آورد.آرا،اون کتاب،گیلدا،افشار،سیگار...
از جام بلند شدم و رفتم سراغ قرص ها.یه مسکن پیدا کردم و خوردم و یادم اومد کتاب لابه لای کتابهای آرا مونده بود.رفتم پایین اما معلوم بود آرا این ساعت خوابه.دو مرتبه برگشتم بالا.لباس هام رو عوض کردم و پنجره رو باز گذاشتم.هوا سرد بود اما بازم پنجره رو نبستم.رو تخت دراز کشیدم.
((
وسط اتاق رژه میرفت و با لبخند ملیحش بهم نگاه میکرد.نگاه کش دارش ادامه پیدا کرد تا وقتی که رو صندلی گوشه اتاق که پایه ش لق بود نشست.
سرشو انداخت پائین و سرشو با گل های ریز دامنش بند کرد.
چقدر حال قشنگی داشت اون نجابت و سر به زیریش.
به سمتش حرکت کردم و پایین پاش نشستم.سر کج کردم تا سرشو بالا آورد و بهم نگاه انداخت
چشماش اما اون گیرایی و گرمای همیشه رو نداشت.با لحن آروم اسم قشنگش رو زمزمه کردم.بازم تغییر تو حالت چشماش ندیدم.
دستمو بردم سمت صورتِ روشنش که چشماشو بست...))
سرفه م گرفت که از خواب پریدم.سریع رفتم سمت آشپزخونه و شیر آب رو باز کردم.دستم رو گفتم زیر آب و ازش خوردم تا بالاخره سرفه م بند اومد.
صاف ایستادم و نفس عمیق کشیدم.هوا هنوز تاریک بود.به ساعت نگاه کردم،4صبح رو نشون میداد.
دوباره برگشتم به اتاق و چشم دوختم به صندلی کنج... 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره که چشمام غرق خواب شد چهرش اومد جلوی نظرم.دوباره داشت یه صحنه هایی برام تکرار و تداعی میشد که از خواب پریدم.کیان کنار تختم ایستاده بود.اونقدری با شتاب چشمامو باز کردم و از خواب بیدار شدم که کیان گفت:منم نترس...

به صورتم دستی کشیدم و تو جام نشستم.

کیان_نمیای بریم کارواش؟

شهریار_تو برو.من یکی دو ساعت بعد میام.

کیان_باشه.پس من میرم.کاری نداری؟

شهریار_نه.

زد رو شونه مو خداحافظی کرد.کیان که رفت دومرتبه دراز کشیدم و چشمامو بستم.اما نه تنها خوابم نمیبرد،بلکه چیزی از اون خواب رو بخاطر نمی اوردم...

از جام بلند شدم و رو تخت رو مرتب کردم.به سمت سرویس بهداشتی رفتمو دست و صورتم رو شستم.خیلی زیاد احساس گرسنگی و ضعف داشتم.رفتم پایین تا اگر آرا هنوز صبحانه نخورده،من هم اونجا بخورم...

پشت در ایستادم و تقه ای زدم که آرا با دهن پر گفت بفرمائید.وارد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.آرا با لباس های بیرون پشت میز نشسته بود و داشت چایی میخورد.

آرا_سلام.صبح بخیر

شهریار_سلام...

صندلی رو کشیدم عقب و نشستم.آرا ابروهاشو داد بالا و با دهن کجی گفت:چایی رو هم زحمتت میشه بریزی؟

جوابی بهش ندادم.فقط باچشمای خمارم بهش خیره شدم که با غر غر کردن از جاش بلند شد.

آرا_خدا رحم کرده که شما پادشاهی چیزی نشدین...خیلی هم رحم کرده که حتی از نوادگان شاهزاده هم نشدین.بازم تا اینجا شکرت خدا.

لیوان چایی رو گذاشت جلوم و از کنارم رد شد.

شهریار_جایی تشریف میبری؟

آرا_بله جنابعالی.اجازه رو صادر می فرمائید؟

شهریار_با بیرون رفتنت کاری ندارم.فقط قبل اینکه بری،کتابی که دیروز خریدم رو بهم بده.

آرا یک قدم نزدیک شد و با نیش خند کمرنگی گفت:کتاب؟جدا؟از کی تا حالا دل به کتاب خوندن دادی؟

همونطور که لیوان رو به لبم نزدیک میکردم،گفتم:از وقتی که به شما ربطی نداشته تا همیشه...

آرا دیگه بدون اینکه چیزی بگه رفت داخل اتاق و چند دقیقه بعد اومد و کتاب رو پرت کرد رو مبل و بعد هم رفت از خونه بیرون.

صبحانه م رو که خوردم،رفتم کتاب رو برداشتم و با مکث بهش نگاه کردم.به واحد خودم رفتم تا آماده بشم.

خیلی سریع شلوار دودی رنگم رو انتخاب کردم و به همراهش تی شرت سفید پوشیدم.و چون هوا سرد شده بود روی تی شرتم بافت آبی رنگی به تن کردم.جلوی آینه ایستادم دستمو لای موهام فرو بردم و بعد دستی به ابروهام کشیدم و مرتبشون کردم.

گوشی موبایل و عینک دودیمو سویچ ماشین رو به همراه کتاب برداشتمو راه افتادم به طرف کارواش.

حدود نیم ساعت بعد رسیدم.ماشین رو بردم داخل و کیان تو محوطه بود و وقتی از ماشین پیاده شدم،اومد به سمتم.و با هم راه افتادیم بریم داخل دفتر...

شهریار_چه خبر؟

کیان_سلامتی.خبر خاصی نیست.همه چیز سرجای خودش و طبق معمول خودش.

شهریار_خوبه.

کیان_من همین اطرافم.کاری داشتی صدام کن.

شهریار_باشه.

وارد دفتر شدم و پشت میز نشستم.به دورتادور اتاق نگاهی انداختم.همه چیز سرجای خودش قرار داشت.و حساب کتاب ها مقابلم روی میز قرار گرفته بودن تا چک بشن...

اما قبل از مرور حساب ها،رفتم سراغ کتاب.کتابی که هرلحظه مشتاق خوندنش بودم.کتابی که هزار جور سوال و اما و اگر تو ذهن من ایجاد کرده بود.

باز هم به جلد و اسمش و اسم نویسندش خیره شدم."آیهان"

آیهان به معنی پادشاه ماه.کتاب رو باز کردم.شروع کردم به ورق زدن و خط به خط خوندن...

صفحه اول.صفحه دوم.صفحه سوم.صفحه چهارم...به صفحه هفتم که رسید خندم گرفت!

نیش خند زدم.نیش خندم به لبخند و لبخندم به خنده و قهقهه ای بلند تبدیل شد.

تکیه داده بودم به پشتی صندلی و سرمو گرفته بودم بالا و با صدای بلند میخندیدم!

در دفتر باز شد که کیان با تعجب سرشو آورد داخل...

کیان_چته شهریار؟جنی شدی به سلامتی؟صدات تا بیرون میاد.

خیلی جدی و سریع خندم رو جمع کردم و رو به کیان گفتم:به تو ربطی نداره.

کیان_خدایا؟النجات و الشفا.آمین یا رب العالمین!

بعد هم درو بست و رفت.کتاب رو رها کردم که بسته شد.فندکم رو از کشو میز آورم بیرون و یه نخ از سیگارم رو گذاشتم زیر لبم.

آتیش فندک رو گرفتم زیر سیگار و خیره شدم به سرخی سر سیگار.عمیق تو فکر فرو رفته بودم.به طوری که متوجه اطرافم نبودم.متوجه زمان.متوجه حضور کیان...

سوزش دستم از خاکستر سیگار بود که منو به خودم آورد.به روبه روم نگاه کردم که دیدم کیان رو مبل لم داده و سرش تو گوشیشه.

شهریار_کیان؟

کیان_هوم؟

شهریار_دلم مسافرت میخواد.

کیان با تعجب سرشو از رو گوشیش بلند کرد و گفت:مسافرت؟

شهریار_آره.مسافرت

کیان_چی تو سرته شهریار؟

فقط نگاهش کردم که گفت:اون از مهمونی...حالا هم مسافرت؟

شهریار_یک بار گفتم.

کیان_ولی نگفتی چی تو سرته!

شهریار_هیچی...

کیان_کی شهریار اهل مس