رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

اونقدر جام گرم شده بود که هیچ دوست نداشتم از جام بلندشم.لای چشمامو که یه خورده باز کردم،نگاهم افتاد به ساعت.یک و نیم ظهر شده بود.همیشه که خوابم از حد معمولش می گذشت عین جن زده ها از رخت خواب میپریدم اما هم جام گرم و نرم بود هم دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و ترجیح میدادم به خوابم ادامه بدم.خونه تو سکوت کامل قرار داشت و هوا اونطور که معلوم بود حسابی گرفته و ابری بود و همه اینا منو مصمم تر میکرد که به رخت خوابم بچسبم.پتو رو با نیمه لبخندی که تو اون اوضاع داشتم کشیدم رو سرمو و به خواب زمستانیم ادامه دادم.

نمیدونم چند دقیقه یا چندساعت گذشت که صدای تقه زدن به در رو شنیدم.اول احساس کردم خواب دیدم و بهش توجهی نکردم اما مجدد که صدای در زدن رو شنیدم به زور از جام بلند شدم و با چشمایی که مطمئن بودم کلی پف کرده رفتم و درو باز کردم.فکر میکردم اشتباه میبینم یا اینم یه نوع توهمِ...اما چشمامو بازتر کردم و اینبار واضح نگاه کردم.

عمه_علیک سلام دخترجون.معلوم هست کجایی؟یک ساعته دارم در میزنم.

آرا_سلام عمه خانم،چقدر بی مقدمه اومدین!

عمه_حالا اگر اجازه بدی تشریف بیارم داخل به سوالاتون جواب میدم.

آرا_آخ شرمنده.اصلا حواسم نبود،بفرمایید داخل.

کنار ایستادم تا عمه وارد بشه.بعد از ورودش یکراست به سمت آشپزخونه رفت.معلوم بود چندساعتی هست که رسیده...

آرا_حالت خوبه عمه مهناز؟

عمه_خوبم عزیزم.

عمه همونطور که وارد آشپزخونه شد منم دنبال سرش راه افتادم.

آرا_اتفاقی افتاده عمه؟

عمه_میگم عمه نخود لوبیا دارین؟

آرا_داشتن که داریم.ولی بخاطر نخود لوبیا برگشتین؟

عمه_زبون نریز دختر،این همه راه بخاطر نخود و لوبیا بیام؟اومدنم دلیل دیگه ای داره ولی الان تو این برف آش رشته میچسبه.

با ذوق از شندین اینکه داره برف میاد خودمو به پشت پنجره رسوندم.با تعجب و خوشحالی فراوونی که تو نگاهم موج میزد به حیاط نگاه کردم.مگه چند ساعت خوابیده بودم که این همه برف نشسته بود رو زمین؟

دست از دید زدن برداشتم و دویدم سمت سرویس و به دست و صورتم آبی زدم تا از خابالودگی و کسل بودن دربیام.بعد هم رفتم تا رخت خوابم رو از کنار بخاری جمع کنم.تا عمه مشغول پیدا کردن آش شد من هم مثل جت رفتم حمام و یه دوش کوچولو گرفتم و برگشتم.با اینکه هوا سرد بود اما پیراهن نخی گل گلیمو که ترکیبی ازرنگ یاسی و بنفش پررنگ داشت رو از کمدم در آوردم و با یه شلوار جذب کرم رنگ پوشیدم.با حوله موهامو بالای سرم جمع کردم و جلوی میزآرایشیم نشستم و مشغول ظاهر خودم شدم.اصلا اون همه خواب و این هوا و برف و حالا هم حضور عمه و دست پختش بهم احساس خوبی میداد.دست بردم به گوشیم و بی توجه به پیام صبح و ظهر بخیر جاوید،موزیک بی کلامی رو پلی کردم.حوله رو باز کردم و سشوار رو از کشو میز بیرون آوردم و شروع کردم به خشک کردن موهام.خواب انگار همیشه برام مثل فراموشی بوده برام که حالا با این حالِ خوش دوباره روبه روی آینه نشسته بودم و به خودم لبخند میزدم...

تو حرکت بعد شونه رو برداشتم و تو موهای لخت و نرمم فرو بردم.موهام همه رو به یه سمت از گردنم هدایت کردم و بافتمش.در آخر پایین موهام که یکدست و با ظرافت بافته شده بود رو با یه گل سر زرد رنگ آراسته کردم.با لبخند عمیق تری از بالا تا پایین موهام رو دست کشیدم که عمه از تو آشپزخونه اسمم رو با چیزی شبیه به فریاد صدا زد.

آرا_جـــــــانم؟

عمه_فلفلتون کجاست؟

آرا_اینجاست.

عمه_کجا؟

آرا_روبه روی آینه.

عمه_کدوم آینه؟!

با خنده ای که به لب داشتم بلند شدم و رفتم تا جای ادویه هارو به عمه نشون بدم.

آرا_نگفتی عمه...

عمه_چیو؟

آرا_که دلیل اومدنتون چیه؟

عمه_والا شهریار بخاطر یه کار واجب گفت حتما بیام و گفت که هروقت رسیدم حضوری باهام قراره صحبت کنه.

آرا_آهان... 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند دقیقه ای از نظاره کردنم بالا سر عمه گذشت که صدای در حیاط رو شنیدم.مطمئن بودم این ساعت کیان و شهریارن که برگشتن.تا من خودمو آسه آسه برسونم پشت در،به در تقه ای وارد شد که سریع درو باز کردم.تو همین موقع عطسه م گرفته بود که خواستم صورتمو برگردونم اما با دیدن شهریار پشت در،درست تو صورتش عطسه کردم.قبول داشتم حالت چندش آوری بود ولی این بشر هر بلایی که سرش میومد حقش بود.در حالی که داشت صورتش رو با آستین کاپشنش پاک میکرد،معترضانه گفت:اه اه اه.بهت یاد ندادن جلوی دهنتو بگیری؟

با نیش خند در جوابش گفتم:آدم خوبه یاد بگیره جلوی ذهن کثیفشو بگیره که هر حرف کثیفی هم از دهنش خارج نشه.

خوب میدونست منظورم چیه.از کنارم رد شد و محکم شونه ش رو زد به شونه م که به طور کامل چرخیدم.و تازه اینجا بود که احوال پرسیای عمه و شهریار شروع شد.اما من برگشتم به سمت درو گردن دراز کردم به بیرون از چهارچوب در که حضوری از کیان پیدا کنم.صداش رو از پایین پله ها شنیدم که داشت با تلفن صحبت میکرد.برگشتم داخل و درو بستم.بی توجه به حضور شهریار که خودشو رو مبل ولو کرده بود و خودشو مشغول به گوشیش نشون میداد،کنترل تلوزیون رو برداشتم و من هم خودمو با تلوزیون سرگرم کردم.

عمه_صدای تلفن کیه از تو این اتاق؟

آرا_مال منه عمه جون ولش کن.

با فکر اینکه تلفن میتونه از طرف جاوید باشه،از بیخیالی دراومدم و به سرعت راه اتاق رو پیش گرفتم.پشت سرم درو بستم و تا به گوشی برسم تماس قطع شد.خوده جاوید بود.تو یه پیام ازش بخاطر حضور کمرنگم عذرخواهی کردم و گفتم بخاطر کسالتی که دارم نمیتونم صحبت کنم.البته دروغ نگفتم و سرما خورده بودم...

از اتاق خارج شدم و همونطور که به سمت بخاری میرفتم بلند گفتم:عمه جون آقا جاوید خدمتتون سلام رسوندن.

عمه_سلامت باشن عمه.شما دوتا چیکار کردین بالاخره؟به نتیجه ای رسیدین؟

تا خواستم جواب بدم در با شدت باز شد و کیان با شوق و ذوق فراوونی که داشت وارد شد.با آغوش باز به سمت عمه رفت و شروع کرد:سلام عمه نازنینم.کجا بودی فداتشم؟دیر به دیر به ما سر میزنی.

عمه که کیان رو پس زد گفت:برو اونطرف پسره ی زبون باز.

کیان_زبون چیه همه حرف دله.عمه می خب...

عمه_کاشکی نبودم.

کیان_فعلا که از بخت خوشگلت عمه خوشگل خودمی.

و درحالی که داشت گونه عمه رو میکشید عمه با قاشقی که داشت زد رو دستش و کیان از آشپزخونه خارج شد.

کیان_چطوری آرا؟

آرا_خوبم

کیان رفت به اتاقش تا لباس هاش رو عوض کنه که دوباره عطسه م گرفت و خودمو چسبوندم به بخاری.اونقدری داغ نبود که بخوام بسوزم اما تو اون هوا گرمای بخاری اونقدر دلنشین بود که مثل یه بستنی آب شدم و همونجا دراز به دراز افتادم.هوا داشت رو به تاریکی میرفت که زنگ در به صدا در اومد.کیان که هنوز ننشسته بود رفت تا آیفون رو جواب بده.

کیان_بله؟کی؟الان میام...

کیان که رفت بعد از چند دقیقه با یه سبد حصیری شکل بزرگ وارد شد که البته اخماش زودتر از خودش داخل شد.

شهریار_این چیه؟

کیان_این سبد و محتویاتش رو آقای جاوید فرستادن.

دیگه با اکراه حرف زدنش چی بود؟به تو چه هیزم تری فروخته بود اون بدبخت؟

با تعجب از جام بلند شدم و به سمت سبدی رفتم که رو میز وسط خونه قرار داشت.توی سبد پر شده بود از آبمیوه و کمپوت و گل های رز صورتی.اگر نگاهای خیره ی کیان و شهریار نبود بلند میزدم زیر خنده و میگفتم بابا تو دیگه کی هستی؟در کسری از ثانیه اونم بخاطر یه کسالت؟دمتگرم...

رو مبل روبه روی کیان و شهریار نشستم و گفتم:دستش درد نکنه.

کیان_حالا به چه مناسبت هست این همه دم و تشکیلات؟

آرا_فکر کنم بخاطر اینکه دارم سرما میخورم.

کیان_داری سرما میخوری اینارو فرستاده؟اگه کاملا سرما میخوردی چیکار میکرد؟

آرا_چه میدونم شاید خودشو میکشت.شایدم اینارو فرستاده که از سرما خوردنم پیش گیری بشه.

کیان_بله که اینطور... 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمه که آش رو بار گذاشت،قابلمه رو به حال خودش رها کرد تا قشنگ جا بیوفته بعد هم به جمع ما ملحق شد و از دیدن سبد به به و چَهچَه ش راه افتاد.

عمه_چه کرده آقا جاوید.خدا شانس بده.

کیان_شانس نیست عمه جون سرماخوردگیه.

چپ چپ نگاه کیان کردم که عمه بحث رو برد سمت شهریار.

عمه_خب مامان،گفتی کار واجبی داری وقت نشد ازت بپرسم.حالا بگو.

شهریار گوشیشو گذاشت کنار و همونطور که نگاهش رو دوخت به عمه،بی مقدمه گفت:میخوام برام برید خاستگاری.

کیان پقی زد زیر خنده و رفته رفته رو مبل پخش شد که عمه با اخم بهش چشم غره رفت تا خودشو جمع و جور کنه.شهریار تو همون حالت عادی قبل خودش نشسته بود و دستاشو توهم قفل کرده بود و منتظر بود تا خنده های مسخره ی کیان تموم بشه.اما حال خودم تو اون لحظه از شنیدن چنین جمله ای تعریفی نداشت و به گونه ای پکر بودنم به طور واضح از نگاهم مشخص بود.شاید بجای کیان این من بودم که باید خودمو جمع و جور میکردم.

عمه_عه بسه دیگه پسره ی سبک سر.

کیان همونطور که داشت میخندید رو به عمه با کلمه های بریده بریده گفت:آخه عمه انصافا به این نگاه کن...این اهل ازدواج و تشکیل زندگیه؟

عمه_چشه مگه پسرم؟

کیان که حالا خنده ش رو قطع کرده بود به طور جدی زد رو پای شهریار و به عمه گفت:این شازده ی شما یه نقشه ای تو سرش هست وگرنه این کجا و زن و زندگی کجا.

عمه_نقشه ای هم باشه نقشه ی تشکیل آیندشه.

کیان_نه عمه خانم،از اون نقشه ها نه.این بغیر از نقشه های پلید بلد نیست نقشه ی دیگه ای بکشه.

عمه که از پس زبون کیان برنمیومد بهش بی توجه شد و رو کرد به شهریار تا از خودش بپرسه...

عمه_خودت تعریف کن عزیزم.کیه این دختر خانم؟

شهریار_بهتون بعد میگم.

کیان_این یعنی ما غریبه ایم؟خیلی ناراحتی بریم از خونه خودمون؟

شهریار_کم حرف بزن کیان

کیان که از رفتار شهریار ناراحت بود از جاش بلند شد و رفت بیرون.منم ترجیح میدادم دیگه اونجا نمونم.به اتاقم رفتم و اول از همه با یه پیام از جاوید تشکر کردم و بعد هم پالتوی پشمی بلندم رو با یه پتوی نازک برداشتم و رفتم تو حیاط.کیان روی سنگ های بزرگی که دور باغچه مثل جدول چیده شده بودن نشسته بود.پتو رو گذاشتم رو پاهاش و خودمم کنارش نشستم.

آرا_ناراحت شدی؟

کیان_از چی؟

آرا_از رفتار شهریار

کیان_آره خب.دیگه اون رفیق سابق نیست

آرا_خودتو ناراحت نکن.شهریار با همه همینطوره

کیان_با من اینطوری نبود.

دیگه چیزی نداشتم به کیان بگم.درست میگفت و حق هم داشت.چند دقیقه ای رو تو سکوت به دونه های برف خیره شدم تا اینکه مثل بچگی هام یه فکری زد به سرم و تو هوا بشکن زدم...

کیان_چیه؟!

با ذوق و شوقی که داشتم گفتم:میای برف بازی؟

کیان_نه آرا حال ندارم.

با اینکه کار همیشه ش بود ذوقم رو کور کنه ولی بازم من دست بردار نبودم.دویدم بالا و دست کش های مخملیمو دست کردم و برگشتم.آروم رفتم پشت باغچه و یه گوله برف تپلی درست کردم و سر کیان رو نشونه گرفتم و زدمش.درست هم خورد به هدف و مابقی برف هایی که خورد شده بودن رفتن تو یقه ش.از جاش پرید و لباسش رو تکوند تا برف ها بریزن بیرون بعد هم خبیثانه به من نگاه کرد و افتاد دنبالم.من هم با احتیاط که سُر نخورم میدوییدم.

کیان که اتفاق چند لحظه پیش از یادش رفته بود حالا داشت تند و تند با برف گوله درست میکرد و منو نشونه میگرفت.من هم بیکار واینیستادم و فرز دست بردم تو برف ها و گوله برف درست میکردم و به سمت کیان پرت میکردم که البته خیلی هاش نسیب در و دیوار شد.

صدای خنده و جیغم باهم قاطی شده بود و خوشحال از اینکه تونستم یه حسِ خوب هرچند کوچیک رو تو خودم و کیان بوجود بیارم.همین که کیان به وجد اومده بود برام کلی ارزش داشت.دیگه گوشه دیوار گیر افتاده بودم و یه جورایی راه فراری نداشتم و فقط باید سعی میکردم دربرابر گوله برفایی که کیان به سمتم پرت میکنه جا خالی بدم.اما از اونجایی که صورتم رو هدف گرفته بود،تا خواستم سر بچرخونم گوشه ی پیشونیم محکم خورد به دیوار و گوله برف هم سرجای خودش فرود اومد.نصفی از صورتم یخ بسته بود و نصف دیگه از صورتم قطره اشک گرمی از کنار چشمم سُر خورد و تا پایین صورتم اومد.دستمو به سرم گرفتم و به چهره ای که از درد جمع شده بود به سمت کیان چرخیدم.کیان که به سرعت اومد پیشم دستمو از سرم جدا کرد تا بتونه ببینه چیشده.فکر نمیکردم زخمم اونقدری عمیق بوده باشه که به دکتر یا درمانگاه نیاز داشت.تو اون سرما هم خون رو صورتم یخ بست و بند اومد.

کیان دستی که خونی شده بود رو از مچ گرفت و منو کشید سمت ساختمون.وارد که شدیم عمه با ترس و نگرانی زد رو پای خودش و به سمتم اومد.کیان بی توجه به عمه و سوال های مکررش منو برد داخل آشپزخونه و صندلی میزناهارخوری رو عقب کشید تا بشینم.

عمه_چیشدی عمه؟چرا اینطور شدی یک دفعه؟سرت به کجا خورد؟

لبخند زدم و گفتم:چیزی نیست عمه یه شکاف کوچیکه.

کیان با یه ظرف آب و چند تیکه دستمال اومد و رو صندلی کنارم نشست.تو همین موقع هم شهریار از سرویس بهداشتی اومد بیرون و یکراست هم اومد بالاسر من وایستاد.

شهریار_بازم کار دادی دست خودت؟

کیان_نمیتونی کاری به کارش نداشته باشی؟

شهریار_چرا میتونم کاری به کارش نداشته باشم.اما گفتم شاید ضربه مغزی شده باشه.

کیان با تعنه و نیش خندی که داشت،گفت:اونی که ضربه مغزی شده آرا نیست کس دیگه س.

شهریار بدون هیچ حرفی از آشپزخونه خارج شد و تو پذیرایی نشست.کیان هم بعد از تمیز کردن زخمم روش رو با یه چسب زخم کوچیک بست و رفت تا دستاشو بشوره.من هم بلند شدم تا پالتو و دستکش هام رو به جای خودشون برگردونم. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب عمه پیش من موند و کیان و شهریار به طبقه بالا رفتن.صبح از صدای کار کردن عمه تو آشپزخونه بود که بیدار شدم.مثل اینکه داشت صبحانه رو آماده میکرد.همونطور که داشتم میرفتم سمت سرویس بهداشتی سلام صبح بخیر گفتم.عمه علاوه بر اینکه جواب سلامم رو داد اضافه کرد که بعد از شستن دست و صورتم،کیان و شهریار رو بیدار کنم و از اونجایی که عمه چهره م رو نمیدید،چشمامو رو هم فشار دادم و دستام که کنار بدنم قرار داشتن رو مشت کردم.آخه اونا به من چه؟! خودشون بخوان بیدار میشن میان دیگه.
بعداز نظافت وارد آشپزخونه شدم که عمه باز حرفشو تکرار کرد:صداشون کردی؟
آرا_نه عمه جون اینا عادت ندارن کسی صداشون کنه وگرنه عصبانی میشن،دیو دو سر میشن،یه چیزی میشن که تابحال تو عمرت ندیدی،میشن...
عمه_دِ حرف نزن دختر.میگم برو صداشون کن بگو چشم.
آرا_چــــــــــــــــــــــــــشم
هر قدمم رو با اکراه بر میداشتم تا اینکه بالاخره رسیدم پشت در واحد شهریار.خیلی آروم به در تقه ای وارد کردم و وارد شدم.خداروشکر شهریار تو اتاقش بود و درم بسته بود،کیان هم  رو مبل نیمه آویزون افتاده بود با پتویی که چند دور دورش پیچیده شده...چندباری صداش کردم اما وقتی عکس العملی ازش ندید گوشه پتو رو با یه حرکت کشیدم که دیگه کاملا پخش زمین و با اثابت کردنش رو زمین از خواب پرید و با وحشت نگاهم کرد.
به سمتش خم شدم و آروم اما با لحن شاکی گفتم:پاشو دیگه یک ربعه دارم صدات میکنم،عمه کچلم کرد بس گفت شما دوتا کوالارو بیدار کنم.
کیان_خب یک ربع دیگه هم صدا میکردی وحشی چه طرز بیدار کردنه؟
آرا_پاشو این آقایی که تو اتاقه رو هم بیدار کن...
کیان با تعجب گردن دراز کرد تا به سمت اتاق نگاه کنه:کی؟ کسی مگه اومده؟
آرا_شهریارو میگم خنگِ خدا
کیان_چیه؟ قهرید که اینطوری حرف میزنی؟
آرا_تو بگو کی با این مشکل نداره که من دومیش باشم؟!
کیان نیش خندی رو لباش نمایان کرد که بهش پشت کردم و راه افتادم سمت پایین.
عمه حسابی میز رو تکمیل با سلیقه چیده بود.
عمه_صداشون کردی؟
آرا_بله
مشغول پر کردن لیوانا از چایی شدم که کیان و شهریار هم اومدن.
کیان،شهریار_سلام صبح بخیر
عمه_سلام صبح شماهم بخیر
همه پشت میز نشستن و خودم هم بعد از گذاشتن سینی چای رو میز صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.کل صبحانه خوردن تو سکوت گذشت و درست وقتی که من از جام بلند شدم عمه شروع کرد.منم به بهونه اینکه یه چایی دیگه میخوام باز برگشتم سرجام.عمه رو به کیان کرد و گفت:امشب مامانت پرواز داره به ایران...
کیان که دهنش پر بود معترضانه در جواب عمه گفت:مامان مگه راه قرض داره هی ایران_ایسلند ، ایسلند_ایران؟!
عمه_زبون به دهن بگیر.بزار یه لقمه بخوری جون بگیری بعد شروع کنی.
کیان_چشم،بفرمایید
عمه_تا شب مامانت میرسه،قبل از رسیدنش با شهریار میرید خرید،خریدتون که تموم شد بعد میری دنبال مامانت.
کیان_خرید چی دیگه؟ همه چیز که تو خونه هست؟
عمه_همه چیزه همه چیزم که نیست بعدشم منظورم خرید کت و شلوار برای شهریار بود.
کیان_یه جور میگید خرید کت و شلوار که انگاری شب عروسیشه.بابا یه خاستگاری که اونم قراره جواب منفی بگیره بعدشم خودم یه دست کت شلوار دارم که خوراک همین شازده س.فقط باید تو یه برگه بنویسه و امضا کنه درز زیر بغلش بیشتر از اونی که باز شده نشه...
شهریار که خندش گرفته بود لیوان چاییش رو از لبش جدا کرد و آورد پایین اما عمه هر لحظه جَری تر میشد جوری که احساس میکردم کیان اگر همینطور ادامه بده مثل تو کارتونا از گوشای عمه آتیش میزنه بیرون.ولی جدا از مزه پرونیای کیان همه فکر من این بود که شهریار چه کسیو زیر نظر داره برای خاستگاری...یک دفعه عمه رو کرد به من و گفت:شماهم آقا جاوید رو برای شام دعوتش کن.
کیان_جاوید دیگه برای چی؟
عمه اخم کرد و با تندی جواب داد:چون شوهر خواهرته.
کیان_عه ننداز تو دهن همه عمه.هنوز هیچی نشده شوهرخواهر بستی بهش.اینا هیچ اتفاقی بینشون نیوفتاده نه عقدی نه...
عمه_بالاخره که اتفاق میوفته،حالا تو خودتو بکش.
شهریار از جاش بلند شد و بعد از تشکر گفت:ماهم دیگه بریم.
عمه_ما بریم؟! شما کجا برید؟
شهریار_کارواش...
عمه_امروز کارواش و غیره رو تعطیل کنید.گفتم برید سراغ خریدا.برای خونه هم کلی خرید نوشتم.
کیان زد تو سرش و زیر لب گفت:مثل اینکه شمشیرو از رو بسته.
عمه زد رو میز که کیان با صدای واضح ادامه داد:من اشتباه کردم که به دنیا اومدم عمه،لیست بلند بالاتو بده زودتر بریم.
عمه کارد پنیر رو برداشت و از جا بلند شد که کیان از آشپزخونه رفت بیرون.
کیان_چی گفتم آخه؟
عمه_تو یکی حرف نزن کلا
کیان_چشم چشم
محکم زد رو دهن خودش و به شهریار که داشت میخندید اشاره کرد از آشپزخونه بیاد بیرون. 

عمه لیست خریدش رو داد دست پسرا و رفتن.من هم بعد از جمع کردن وسایل رو میز به اتاق خودم رفتم.پیام صبح بخیر جاوید رو جواب دادم و اونو برای شام دعوتش کردم که بدون معطلی جوابم رو داد و دعوتم رو بی چون و چرا قبول کرد.بعد از دعوتِ جاوید جلوی کمد ایستادم تا لباسهای شبم رو از الان آماده کنم و بزارم کنار.اول از همه به شال نرم و لطیف صورتی رنگم دست بردم و از آویز کشیدمش بیرون،انداختمش رو دستم و به دنبال مانتو یا یه پیراهن نسبتا بلند مشغول شدم.بعد از یک ربع بهم ریختن کمدم در آخر مانتوی کتی طوسی رنگی رو انتخاب کردم که آستین های عروسکی پفی داشت.مانتو رو با همون جالباسی برداشتم و به همراه شالم گذاشتمشون رو تاج تخت.
{شهریار}
خیلی اهل این نبودم که دونه به دونه ی مغازه هارو وارسی کنم اونم بخاطر یه دست کت و شلوار،همین الانشم اگر به اصرار مامان نبود به همون کت و شلوارایی که داشتم قانع میشدم.
کیان هم انگار اصلا با من نبود.خودش واسه خودش جلو جلو میرفت و پشت ویترین هر مغازه ای که میخواست نیم ساعت وایمیستاد.بجای اینکه برای من نظر بده هم برای خودش از من نظر میپرسید.دیگه داشتم کلافه میشدم که وارد یه فروشگاه بزرگ شدم و کیان پشت سرم اومد.دوتا پسر کم سن و سال با ظاهر اتو کشیده به سرعت جلو اومدن و خوش آمد گفتن که کیان جلو افتاد.خیلی صمیمی دست دراز کرد به سمتشون و با لبخند عریض و طویلش گفت:قرض از مزاحمت خیلی عذر میخوام سرویس بهداشتی کجاست؟
شهریار_کیــــــــان؟ چرا آخه هربار این آبروی منو میگیری کف دستت؟
کیان_آبروت اینجوری میره یا اینکه شلوارمو آباد کنم؟ بابا کلی معذرت خواهی کردم خب چیکار کنم تحت فشارم اینطوری نمیتونم نظر بدم...
یکی از پسرا درحالی که داشت به زور میخندید به سمت سرویس اشاره کرد و کیان به دو رفت.مشغول دیدن کت و شلوار ها شدم و یه ست رو انتخاب کردم که یکی از پسرا به سرعت اونو به دستم داد و به سمت اتاق پروو راهنمائیم کرد.کت شلواری که انتخاب کرده بودم سرمه ای سیر بود که دم آستینا و یقه ش یه نوار نازک چرم به رنگ مشکی کار شده بود.داشتم تو آینه مقابلم خودمو برانداز میکردم که کیان سر رسید و صداش و انداخت سرش.یعنی تو فروشگاه به این بزرگی و ساکتی یه موزیک لایت بود و یه صدای نکره کیان.
درو باز کردم که با یه نفر برخورد کرد.پشتش به من بود اما از پوشش و جیغ جیغ کردنش معلوم بود که یه خانمه.
میخواستم عذر خواهی کنم اما دیدم با لحن طلبکارانه برگشت و یک متر دستشو دراز کرد که چه خبرته و مگه نمیبینی؟
شهریار_چه خبرته چیه؟ مگه من پشت در چشم دارم که ببینم چه موجودی کمین کرده؟
پشت بندش یه آقایی اومد جلو و گفت:چیشده؟ چیه آقا؟ ایشون خانم منه درست صحبت کن لطفا
شهریار_دلیل نمیشه چون خانم تؤ هر جور که دلش میخواد حرف بزنه و منم چیزی نگم.
کیان که صدای مارو شنیده بود سریع از اون سمت لباس ها به طرفمون اومد و گفت:آقا من معذرت میخوام شما بفرمایید...
شهریار_مگه تو کاری کردی که معذرت خواهی میکنی؟
کیان_بزار بعدا صحبت میکنیم.اول کاری زنتو بیوه نکنی.شما هم بفرما آقا بزار ماهم به خریدمون برسیم.
بعد از اینکه زن و مرد با کلی اخم و تخم رفتن کیان رو کرد به من و خیلی جدی گفت:ببین یک دقیقه به حال خودت ولت کردم چیکار کردی؟ 
شهریار_آخ که از دستت کفریم کیان.
کیان_آخ قربونت برم خوش تیپِ بد اخلاق
برگشتم داخل اتاق تا لباس هارو عوض کنم و لباس های خودمو بپوشم.دیگه تا خرید خودمون و خرید مامان تموم بشه هوا تاریک شد و مامان کلی زنگ زد که از زن دایی غافل نشیم.کیان بعد از اینکه منو رسوند خونه رفت فرودگاه.با یک عالمه پلاستیک و خرید راه افتادم سمت ساختمون.آرا که از پنجره منو دیده بود سریع درو باز کرد که خرید هارو نیمی رو روی زمین و بقیه ش رو سپردم بغل آرا.جاوید خیلی آروم و آهسته از رو مبل بلند شد و با لبخندِ عمیقش به سمتم اومد، دستش رو دراز کرد و خوش آمد گفت.
شهریار_شما خوش اومدی...
مامان_چرا دم در وایستادین؟ بیاین داخل بشینید بعد باهم آشنا میشین.
همونطور که نگاهم هنوز به جاوید بود،خطاب به مامان گفتم:من یه دوش بگیرم بعد خدمت میرسم.
جاوید_خدمت از ماست،بفرمایید
کاور کت و شلوار رو از دست آرا کشیدم و به واحد خودم رفتم.یکراست وارد حمام شدم و هنوز یک ربع نگذشته بود که سر و کله ی کیان پیدا شد و داد و بیدادش هم شروع شد...
کیان_شهریـــــــــــــــــار؟شهریار؟؟ با توام...شهی؟ آهای،میشنوی صدامو؟ شهریار زنده ای یا بسلامتی بخار حمام گرفته ت؟
تو هموم حالتی که داشتم تو موهام چنگ میزدم از رو تأسف سرمو تکون دادم و البته لبخندم هیچ وقت غافل از کارا و حرکات کیان نمیشد.
اینبار با لگد زد به در که دیگه صدام دراومد.
شهریار_خب چته تو؟ باز چیکار داری؟
کیان_تو چته که صدات در نمیاد؟ لابد کارت دارم که هی صدات میکنم...
شهریار_یعنی تو سایه منو نمیبینی؟ حتما باید صدام کنی؟
کیان_خب صداتو دوس دارم
شهریار_برو گمشو کیان
کیان_نمیتونم
دیگه حمامم تموم شد و حوله رو از رختکن کشیدم و پیچیدم به خودم و رفتم بیرون...
شهریار_چی میگی تو؟ برو میخوام لباس بپوشم
کیان_نمیتونم خب
شهریار_چرا نتونی؟
کیان_عمه خانم گفته بدون آقا داماد تشریف نیاری پایین چشمای جاویدو دربیاری.
نیش خندی زدم بهش گفتم:پس لااقل برو بیرون از اتاق تا لباسامو بپوشم
کیان_خب رومو میکنم اونطرف
شهریار_که از تو آینه ببینی؟!
کیان_خاک بر سر منحرفت کنن
شهریار_آره خاک بر سر من با این پسر دایی که دارم
کیان داشت میرفت اما با این حرفم سرشو چرخوند سمتم و چشماشو موزیانه ریز کرد...
کیان_ببین،یه کاری نکن که بیان اون حوله رو از دورت بکشم ها
شهریار_زورتم به من میرسه؟
با خنده خبیثانه اومد سمتم که عطر رو میز رو به سمتش پرت کردم.
شهریار_گمشو برو بیرون چِندش.
دوباره راهشو کج کرد به سمت در و گفت:آخ که اگه الان گیلدا جونت اینجا بود،باید با زور و کتک مینداختیش بیرون اون زیگیلو.
یک دفعه گوشیم زنگ خورد که چشمام چهارتا شد.
شهریار_ای سقت سیاه کیان،لال بمونی به حق پنج تن.
کیان اومد بالا سر گوشی که نگاهش افتاد به شماره گیلدا و اخمای گره خورده من.
کیان_به پیر به پیغمبر من دیگه نمیدونم چرا زنگ زده،به جون شهریار راست میگم اونجوری نگام نکن.
شهریار_برو بیرون...
کیان_خب
کیان رفت و هم تماس و هم صدای گوشی رو هم قطع کردم.یه مدت از دستت راحت بودم باز پیدات شد.باید تو همون تصادف جون میدادی که جون منو نگیری.کت شلوارو برداشتم و تن کردم،واقعا دوخت قشنگ و تمیزی داشت.هی رو شونه ها و یقه ش دست کشیدم و تو آینه نگاه انداختم.دوباره صفحه گوشیم روشن شد که برام پیام اومده بود و قطع به یقیین میدونستم گیلداست.پیام رو باز کردم که متن تبریک نوشته بود ولی هنوز اتفاقی نیوفتاده بود و حتی خاستگاری هم نرفته بودیم که به این سرعت به گوش گیلدا رسیده.اول فکرم رفت سمت کیان اما قسم خورد که اون چیزی نگفته و از چیزی خبر نداره.بغیر از اون هم که اصلا فکرم سمت مامان یا آرا نمیرفت اما نمیدونم چرا جاوید تو ذهنم جرقه خورد.
 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشی رو همونجا گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون.
کیان_جانم به فدایت ای زیبا رو
شهریار_پاشو بریم کیان الان خوده مامان میاد بالا.
کیان_آره باورکن همینطورم میشه...
درست پشت بند حرف کیان مامان در زد.
مامان_کجایین شما دوتا؟
جفتمون بهم نگاه کردیم که بهش گفتم:میگم سقت سیاهه میگی نه.
کیان_وا خرافاتی شدی جدیداً،بعدشم تو اول گفتی بریم که الان عمه خودش میاد.
دستمو گذاشتم پشتشو هولش دادم.
شهریار_بیوفت جلو حرف نزن
کیان_اومدیم عمه جون شما بفرما ما الان خدمت میرسیم...
عمه_ذلیل مرده تو بیا تا خودم به خدمتت برسم
کیان_همش تقصیر این پسرته که اینجا وایستاده میخنده.
عمه_درو باز کنید خب.
کیان_خب عمه چه اصراری داری،شاید من لباس به تن ندارم خبرم...
همونطور که داشتم به حرفا و حرکات کیان میخندیدم درو باز کردم که مامان به کل بحث کردن با کیان رو یادش رفت و شروع کرد به قربون صدقه.دیگه بعد از کلی ذوق کردن و دعا خوندن و فوت کردن به من دل کند تا بالاخره بریم پایین پیش بقیه.
تا وارد شدیم کیان ژست برج زهرمار گرفت و رفت تو قیافه.جاوید مجدد از جاش بلند شد و تبریک گفت.من هم در مقابلش تشکر کوتاهی کردم و بعد از اون زن دایی و آرا که تو آشپزخونه بودن با دیدنمون به پیش ما اومدن.
شهریار_سلام زن دایی،رسیدن بخیر
زن دایی_سلام پسر خوش تیپ.ماشاالله هزار ماشاالله.خیلی خوشحال شدم شهریار جان وقتی مامانت گفت چه خبره.مبارکت باشه عزیزم.
شهریار_ممنونم ازتون
زن دایی_حالا همگی اینطوری واینیستید.بیاید بشینید تا این آقا شهریار هم تکلیف مارو روشن کنه.
به گفته زن دایی همگی نشستیم و همه هم چشم دوختن به من تا حرف بزنم.
مامان_خب مامان جان ما مشتاقیم بدونیم این دختر خانم خوشبخت کیه.
کتم رو درآوردم انداختم رو دسته مبل که مامان گفت:اینجوری نندازش دیگه عزیزم...
کیان_یه کته دیگه عمه این کارا چیه؟
مامان چپ چپ نگاه کیان کرد و کت رو برد تا آویزون کنه.
کیان_البته از نگاه شما این کت از الیاف طلا بدست اومده،حالا شما میفرمودین آقا شهریار...
مامان که برگشت صدامو صاف کردم و بعد از یه مکث کوتاه گفتم:اهورا...
کیان_چـــــــــــــــــی؟ اهورا خانم؟ همین دختر همسایه مون؟
شهریار_بله
کیان_شوخی میکنی؟
شهریار_من با تو شوخی دارم؟ مگه اهورا خانم چه ایرادی داره؟
کیان_ایراد که نداره فقط...
مامان_باز تو حرف زدی؟ باز تو شروع کردی؟
کیان_عه عمه چرا به من میرسه حرف منو قطع میکنین هی چشم و ابرو میاین؟ فقط شهریار آدمه؟ من دل ندارم؟ بابا موهام سفید شد نمیخواید به فکر آینده منم باشید؟! 
زن دایی درحالی که داشت میخندید گفت:چیه نکنه توام کسی رو زیر نظر داری؟
کیان_ریا نباشه بعله
شهریار_از همون صبح بجای اینکه برای من کت شلوار انتخاب کنی،برای خودت انتخاب کردی ریا شده بود جنابِ آقا.
همگی خندیدم به جز آرا که تو لک خودش بود.
کیان_چیه؟ چرا همش حرفای منو به مسخره میگیرید؟
شهریار_حالا کی تو گلوت گیر کرده؟
کیان_تو گلوم نه،تو دلم گیر کرده.
زن دایی_حالا کی هست این ملکه ای که تو گلوی ما گیر کرده؟
کیان_ملکه نیست،ملکاست.
شهریار_ملکا؟ خواهر اهورا؟
کیان_بــــــــــــــــله
کیان دستشو زد رو شونه مو گفت:چطوری باجناق عزیز؟
دستشو پس زدم و گفتم:همینو کم داشتم...
کیان_از خداتم باشه.
شهریار_آخه تو آدم عاشق شدنی؟
کیان_تا الان نبودم،از این ببعد میخوام باشم.چرا اینجوری نگام میکنین؟ به خانومیش قسم که خوشم میاد ازش،الانم دیدم شهریار این مسئله رو پیش کشید اونم اهورا خانم،منم گفتم چی از این بهتر خب...
مامان_ای پسره ی شیطون
کیان_نفرمائید عمه خانم دست پرورده ایم
زن دایی_انشاالله که همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره...
کیان_شما از خدا بخوای همه چیز اوکی میشه مامانِ خوشگلم.
مامان و زن دایی از جمع بلند شدن و به سمت آشپزخونه رفت.کیان هم فاصله ش رو با جاوید بیشتر کرد و چسبید به من.با اخم زل زد به آرا که کنار جاوید نشسته بود.اما آرا سرش پایین بود و یه جورایی کلا تو جوّ این جمع نبود.بازم نمیدونم تو اون حال جاوید چی تو گوش آرا پچ پچ میکرد.کیان که دیگه کفری شده بود صداش دراومد:آرا خانم مامان صدات میکنه.
آرا که تازه متوجه اطرافش شده بود از جاوید عذر خواهی کرد و به سمت آشپزخونه رفت.نگاهم خیره شده بود رو جاوید که با لبخند ملیح به ما نگاهی انداخت و خودشو با دیدن تلوزیون سرگرم کرد.هر لحظه راجب جاوید یه معما و چرا تو ذهنم ایجاد میشد که اتفاقا به جواب همه شون هم میرسیدم.فقط برای اثبات و رو کردنشون به زمان نیاز داشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{آرا گل}
رفتم به آشپزخونه تا مثلا خودمو سرگرم کنم.سالاد درست کردن رو بعهده گرفتم و پشت میز نشستم.سبد کاهو رو گذاشتم مقابلم و شروع کردم به خورد کردن.در واقع فقط داشتم با کاهو ها بازی بازی میکردم.یکسری هاشو ریز و یکسری هاشونو درشت خورد کردم.اگر وانمود میکردم حالم خوبه واقعا دروغ بود،به هیچ وجه حال خوشی نداشتم.فکرم بیشتر از همیشه درگیر بود و هزار جور چرا و اما و اگر تو سرم چرخ میخورد.چرا شهریار دست گذاشت رو اهورا؟ این همه دختر.چرا اونی که دقیقا با من دوسته؟! یعنی میخواست منو بسوزونه؟ مگه زندگی الکیه که بخواد بخاطر لج و لجبازی کسی رو برای یه عمر زندگی انتخاب کنه؟ البته که اون عاقل تر از این حرفا بود و هیچ وقت تا از چیزی مطمئن نبود حتی اونو به زبون نمیاورد.پس حتما از اهورا خوشش میاد دیگه همه که مثل من نیستن پیش همه دو متر زبون داشته باشن بعد پیش اونی که باید به حرف بیام لال بشم.چی بگم بهت آرا که هرچی سرت میاد حقته.اصلا از کجا معلوم که حرف دلمو بهش میگفتمو منو پس نمیزد؟ از کجا معلوم که قبول میکرد؟...
این وسط هم خودمو بازی دادم هم جاویدو.شایدم به حضورش عادت کردم و دیگه شهریار هم برام کمرنگ شد.
مامان_آرا جان،عزیزم برو از طبقه پایین اون یکی ظرفای پلوخوری رو بیار،اونایی که طرح گُلش آبیه.به تعداد هم بیاری کمتر و بیشتر نشه.
آرا_باشه چشم
سالاد رو نصفه ولش کردم،دستامو آب کشیدم و رفتم پایین.کمتر از طبقه پایین استفاده میشد و وسایل کمتری هم اونجا بود.خونه خیلی سرد و تاریک بود.تنها چراغی هم که روشن میشد چراغ آشپزخونه بود.یک دونه خواب داشت که اونم شده بود انباری و درش هم قفل بود.تو پذیراییش هم یه دست مبل قرار داشت که روشون با ملافه پوشیده شده بود،به اضافه چند دست فرش که گوشه خونه لوله شده بودن.صفحه گوشیمو روشن کردم،نور ضعیفی داشت اما از هیچی بهتر بود.داشتم وارد میشدم که صدای قدم های کسی رو شنیدم.جاوید بود...
آرا_دارید میرید؟
جاوید_اگه شما بیرونمون نکنی که نه،اومدم کمکت.
آرا_این چه حرفیه؟ اما ممنونم نیاز نبود بیاین
جاوید_تعارف نکن آرا خانم.
در مقابل حرفش فقط یه نیمه لبخند تحویلش دادم و وارد شدم و جاوید هم پشت سرم راه افتاد.به آشپزخونه که رسیدم سریع به کلید برق دست بردم اما از شانسی که داشتم تنها چراغ این خونه هم دیگه روشن نمیشد.
آرا_اینم که سوخته...
جاوید_فدای سرت.باهم دیگه با همین نور کم میگردیم پیدا میکنیم.
آرا_شما که نمیدونی دنبال کدوم ظرفا میگردم
جاوید_خب بگو بدونم تا کمکت کنم.
آرا_همین که شما همینجا وایستید خودش کلی کمکه چون من بی نهایت از تاریکی میترسم.
همونطور که جاوید دم در آشپزخونه ایستاده بود من شروع کردم به گشتن کابینت ها.
جاوید_واقعا؟ اصلا بهت نمیاد دختر ترسویی باشی.
بالاخره ظرفایی که مامان آدرس داده بود رو پیدا کردم و برگشتم که سینه به سینه جاوید شدم.
جاوید_بده به من،سنگینه برات
آرا _نه اونقدرام سنگین نیست.
جاوید_میگم بده من بگو چشم دختر خوب.
ظرف هارو که به دست جاوید سپردم دیگه توقع داشتم برگردیم بالا چون پایین کار دیگه ای نداشتم.اما جاوید ظرف هارو روی میز گذاشت و گفت:صبر کن آرا...
یک قدم بهم نزدیک شد و ادامه داد: برادرت و پسر عمه ت از من خوششون نمیاد درسته؟
خنده ساختگی ای رو لبام نشوندم که البته تو اون تاریکی خیلی هم نمایان نبود و درجوابش گفتم: نه اصلا اینطور نیست که فکر میکنی،اگرم میبینی باهات سر سنگین رفتار میکنن خب طبیعیه.تو تازه داری وارد خانواده ما میشی و هنوز شناختی از هم ندارید،حق بده.
با لبخند بهم نزدیک تر شد و دستش رو آورد کنار صورتم که ناخداگاه سرم رو عقب کشیدم.
جاوید_چسب رو پیشونیت بلند شده فقط خواستم اونو بچسبونم.
دوباره از همون لبخندای مسخره زدم و خودم دست بردم و چسب رو چسبوندم.
آرا_خب دیگه بریم...
داشتم از کنارش رد میشدم که از بازوم چسبید.راستش از شرایطی که برام بوجود اومده بود هیچ حس خوبی نداشتم و فقط میخواستم زودتر برگردم بالا.
جاوید_حالت خوبه آرا؟
آرا_آره خوبم
جاوید_از وقتی که اومدم گرفته ای،نگو خوبم.اگر چیزی هست بهم بگو
آرا_نه چیز مهمی نیست.
جاوید_همون چیزی که مهم نیستو بهم بگو.میخوای اصلا بریم بیرون یه دوری بزنیم شاید حال و هوات عوض بشه...
تو همین موقع بود که کیان از بالا صدام کرد.
آرا_بهتره که الان بریم بالا آقا جاوید
دستشو از دور بازوم شل کرد و ظرفارو برداشت تا زودتر برگردیم بالا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون شب خیلی کلافه و بهم ریخته بودم و کیان هم چپ و راست بهم گیر میداد.جاوید هم تا بعد از شام کلی تحمل کرد رفتار سنگین کیان و شهریار و اما بی نهایت باشخصیت برخورد کرد و بعد از کلی تشکر رفت.شهریار هم تا آخر شب پیش ما موند بعد به واحد خودش رفت.کیان هم که دید جمع کاملا زنونه شد به اتاق خودش رفت و درو بست.من موندم و مامان و عمه که مامان و عمه تو آشپزخونه آروم پچ پچ میکردن و ظرفارو جابه جا میکردن.منم چراغای اضافی رو خاموش کردم و بعد از شب بخیر به مامان و عمه راه اتاق خودمو پیش گرفتم.بعد تعویض لباسهام خودمو به تخت سپردم و سعی کردم بخوابم اما صدای ذهنم این اجازه رو بهم نمیداد.هر لحظه هم با فکر کردن حالم بدتر میشد و کلافه تر میشدم.گاهی وقتا هم پیش خودم فکر میکردم که دیوونه شدم.حتما که همه دیوونه هارو نمیبرن تیمارستان.ممنونم که خودمو قطقا دیوونه زنجیری جلوه دادم.
هی تو جام چرخیدم،این پهلو اون پهلو کردم،بازم تاثیری نداشت.حتی دیگه از پتوی روم که میچسبید به بدنم کلافه میشدم و دلم میخواست دندونامو فرو کنم تو بالش زیر سرم.شاید همینا از علائم این بود که باید رو تیمارستان حساب باز کنم.ساعت دیگه از 1 بامداد گذشته بود.وسط خوددرگیری هام یه فکری افتاد به جونم.اول گذاشتمش به پای همون تیمارستان تو ذهنم و ردش کردم اما ول کن نبود تا اینکه تو جام نشستم.آروم پنجه پامو گذاشتم رو زمین و از تخت پایین اومدم.همین طور میرفتم و ذهنم اجازه نمیداد به درستی یا غلط بودن کارم فکر کنم.شاید هم خودم نمیخواستم به عوابقش فکر کنم.
آهسته در اتاق رو باز کردم و به اطراف نگاهی انداختم.همه چراغها خاموش بودن و عمه و مامان هم دیگه خوابیده بودن.راه افتادم تا اینکه چند لحظه بعد خودمو جلوی در واحد شهریار دیدم.حدود چند دقیقه همونجا تو سرما وایستادم تا بالاخره به دستگیره دست بردم...
تا لای درو یک ذره باز کردم،از همونجا به خونه نگاه کردم که همه جا تاریک بود و هیچ چیز نمیدیدم.چشمامو بستمو نفس عمیق کشیدم.حتی نفسام هم لرزش محسوسی داشتن.دستمو گذاشتم رو قلبم و به خودم گفتم:آروم باش آرا،آروم.
چشمامو باز کردم و وارد شدم.یکراست به سمت اتاقش رفتم.از پنجره اتاق هاله ای از نور ماه افتاده بود داخل که خیلی ضعیف میتونستم ببینمش.دستمو گرفتم جلوی دهنم تا حتی صدای نفسام هم شنیده نشه.آروم آروم رفتم بالا سرش.از حالتش مشخص بود خوابِ خوابِ.همونطوری هم دیدم ضعیف بود تا اینکه پرده ای از اشکام جلوی دیدم رو گرفت و همه چیزو تار کرد.دستمو دراز کردم سمتش اما باز پس کشیدم.دیگه نه میتونستم جلوی اشکامو بگیرم و نه جلوی نفس های تند و لرزونمو.دوباره دستمو بردم سمتش و هنوز دستم بهش نرسیده بود یک دفعه از مچ دستم گرفت که ترسیدم و یه قدم به عقب رفتم اما بیشتر از اون نمیتونستم حرکت کنم.احساس میکردم قلبم داره تو دهنم میزنه.همونطور که دستمو گرفته بود بلند شد جلوم ایستاد.خواستم مچمو از دستش بکشم بیرون اما اونقدر محکم دستمو گرفته بود که درد شدیدی رو احساس میکردم.چند لحظه با همون نگاه خونسردش زل زد تو چشمام و بعد هم با بی رحمی تمام دهن باز:توای که قراره تا چند وقته دیگه اسمت بره تو شناسنامه کس دیگه،این موقع شب،تو اتاق من بالا سر من چی میخوای؟ 
هیچ توقع نداشتم که این آدم وحشیانه زل بزنه تو چشمامو با بی رحمی همچین حرفی بزنه.انگار آب یخ ریخته بودن روم و فقط سعی میکردم دستمو از بین دستش بکشم بیرون و یک لحظه هم اونجا نمونم.بدون اینکه از خودم دفاعی بکنم برگشتم پایین.
رفتنم به بالا و حرف شهریار برام خیلی سنگین تموم شد و هزار بار خوردم کرد.دیگه هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید جز جاوید.ساعت نزدیک به 2 بود و میدونستم زنگ زدنم بی فایده و اشتباهه چون اصلا احتمال نمیدادم بیدار باشه و جوابی بگیرم.اما بازم برای اینکه آروم بگیرم به گوشی دست بردم و شماره جاوید رو گرفتم.با هر بوقی که میخورد گریه م شدت میگرفت.دیگه داشتم قطع میکردم که بالاخره جواب داد.
جاوید_جانم؟
حرفی نزدم و ساکت موندم.میخواستم تماسو قطع کنم که باز صداش پیچید:الو،آرا؟
با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:میشه بیای دنبالم؟
جاوید_چیشده آرا؟
آرا_اگر میشه بیا تا بعد توضیح بدم.
جاوید_باشه،باشه عزیزم.تا ده دقیقه دیگه اونجام
آرا_ممنون،خداحافظ
تلفن رو قطع کردم و شال و پالتومو برداشتم.آماده نشستم تا اینکه جاوید پیام دم در منتظره.آروم بلند شدم و رفتم بیرون.گریه م بند اومده بود اما چشمام بی نهایت سرخ شده بود.
به صورتم دست کشیدم و نشستم تو ماشین...
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای خیلی ضعیف بهش سلام کردم.
جاوید_سلام.چیشده آرا؟ 
آرا_میشه حرکت کنی؟
جاوید بی هیچ حرفی راه افتاد و منتظر موند تا من حرف بزنم اما فقط خیره شده بودم به شیشه بخار گرفته و خیابون خلوت.
جاوید_آرا؟ نمیخوای چیزی بگی؟
بازم جوابی ازم نشنید که پرسید:با کیان بحثت شده؟ کسی چیزی بهت گفته؟
نمیدونستم چی باید بگم و درواقع دلم نمیخواست جاوید از چیزی با خبر بشه.دیگه وقتی دید جوابی به سوالاش نمیدم چیزی نپرسید.توی اون لحظه به همون سکوت بیشتر نیاز داشتم تا به سوال و جواب.اما اگر حرفی هم نمیزدم پس چرا اصلا گفتم بیاد؟ اصلا کجا داشتیم میرفتیم؟ نمیدونستمم اگر مامان و کیان بفهمن این موقع با جاوید بیرونم چی باید جوابشونو بدم.
بازم اونقدری تو خوددرگیری هام غرق شدم که نفهمیدم چقدر از زمان سپری شد که جاوید یه جا توقف کرد.به اطراف نگاه کردم.نزدیک به یه پای کوه بودیم که خیلی هم خلوت و تاریک بود.
جاوید چراغ داخل ماشینو روشن کرد و گفت:به من نگاه کن...
اما نگاه من از شیشه کنده نمیشد.جاوید که دیگه دید هیچ عکس و العملی از خودم نشون نمیدم،از ماشین پیاده شد و اومد سمتم.درو باز کرد و گفت:بیا پایین یه ذره هوای خنک بهت بخوره.
به اجبار از ماشین پیاده شدم و جاوید درو بست.همونجا به ماشین تکیه دادم و دستامو فرو بردم داخل جیبهای پالتوم.سرمو انداختم پایین و نگاهمو انداختم به بوت های پام.
جاوید_آرا با من حرف بزن؟ چی اذیتت کرده؟
با سوال جاوید حرفِ شهریار تو ذهنم مرور شد و دوباره اشکِ گرمی تو چشمام نشست.با دستش سرمو بلند کرد و مجدد سوالشو پرسید.اما نمیتونستم راستش رو بهش بگم فقط تو یه جمله کوتاه گفتم:حالم گرفته...
که اگر بیشتر از این حرف میزدم گریه امونم نمیداد.اما احوالم خبر از حالِ بدم میداد و دیگه نمیتونستم اینو انکار کنم.جاوید جلو روم ایستاده بود و اما من شهریارو میدیدم و لحن تندی که هی تو گوشم زنگ میخورد.
احساس میکردم دلم شکسته.دیگه بدون ترس و خجالت زدم زیر گریه که جاوید دستاشو دورم حلقه کرد.به هیچ وجه دلم نمیخواست جلوی اینکارو بگیرم.شاید اینطوری آروم تر میشدم.
جاوید_آروم باش آرا...
پشت بند حرف جاوید صدای کشیدن ماشه اسلحه از پشت سرش اومد و دستاش از دورم شل شد و از ترس و تعجب گریه م بند اومد.جاوید برگشت سمتش و منم کنارش قرار گرفتم.
آرا_چیکار میکنی شهریار؟
شهریار سر اسلحه رو گرفت سمتم و گفت:بگو تورو بزنم که تو بغلش بودی یا این عوضی رو بزنم که با کمال میل بغلت کرده بود؟
جاوید_آقا شه...
شهریار_هــــــیس.نشنوم صداتو
آرا_به تو چه مربوط؟ به قول خودت تا چند وقته دیگه قراره زنش بشم،دیگه به تو چه ربطی داره؟
شهریار_یه جوری حرف نزن که بگم هرچی راجبت فکر کردم درست بوده.تا همون زمانی هم که قرار باشه زنش بشی،بهم اختیار تام داده شده که هرطور میخوام ازت مراقبت کنم.
جاوید_خودم بهتر از هر کس دیگه ای مراقبشم...
شهریار_برو تو ماشین
همونطور زل زدم بهش که اینبار سرم داد زد:مگه کری؟ 
در ماشینو باز کردم که گفت:این ماشین نه،اون ماشینی که اونجاس...
ماشین کیان بود که با فاصله زیادی از ما قرار گرفته بود.مردد به جاوید که اخم کرده بود نگاه کردم و با چشمای گریون دویدم سمت ماشین.ماشین پشت چندتا درخت قرار داشت که دید واضحی به شهریار و جاوید نداشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از چند دقیقه شهریار از دور پیداش شد.دیگه داشتم هم از ترس و هم از سرما میلرزیدم.شهریار سوار ماشین شد و محکم درو کوبید.اسلحه ای که دستش بود و پرت کرد تو داشبورد و ماشینو روشن کرد.هم از این حالتش وحشت داشتم و هم اینکه از کاراش کفری بودم.
چند دقیقه ی اول راه تو سکوت سپری شد تا اینکه خودش شروع کرد و منم منتظر فرصت بودم تا منفجر بشم...
شهریار_از کی تا حالا اینقدر ول و سر خود شدی که با پسر غریبه نصف شب میری بیرون؟
آرا_بازم میگم،به تو ربطی نداره.
شهریار_بهت میگم به کی ربط داره.
آرا_اینقدر واسه من بزرگتری نکن...
شهریار_ساکت شو آرا
آرا_تا الان ساکت موندم اینه وضع نکبت بارم؛عوض اینکه داداش خوش غیرتم بیاد دنبالم آقای شهریار جهانیار شده مراقب من.
جلوی در یه خونه نگهداشت و از ماشین پیاده شد.به سمتم اومد و درو باز کرد.
شهریار_پیاده شو
کُپ کرده فقط نگاهش میکردم.ای که لال از دنیا بری آرا.این روانی چیزیش بشه دیگه آرا و غیر آرا نمیشناسه!
شهریار_نمیشنوی مگه؟ کر شدی امشب؟
چسبیدم به صندلی و باز خیره خیره نگاهش کردم که با عصبانیت به بازوم چنگ زد و منو کشید بیرون.همونطوری که بازوم تو دستش بود کلید انداخت و در اون خونه رو باز کرد و وارد یه حیاط شدیم.
آرا_منو کجا آوردی؟
حرفی نزد تا وارد محوطه خونه شدیم.لوستر بزرگی که وسط خونه خود نمایی میکرد و روشن کرد و بعد از اینکه درو پشت سرش بست منو هول داد وسط خونه.سویچ تو دستشو پرت کرد رو مبل و گفت:حالا حرف بزن.زبون باز کن دیگه،چرا ساکتی؟
آرا_تو چی فکر کردی راجب من؟ فکر کردی اگر منو بیاری تو این خراب شده ای که نمیدونم کجاست و تنها گیرم بیاری میگرخم و خفه خون میگیرم؟
تو سکوت بهم زل زد،لحن و نگاهش آروم گرفت و بهم گفت:از کی تا حالا اینقدر وقیح شدی؟ که شبونه میای تو اتاق من؟ که نیمه شب با کسی که هنوز نسبتی باهاش نداری میری بیرون؟ 
این عوضی چرا اینجوری فکر میکرد درباره من!؟من چجوری باید بهش بفهمونم که داره اشتباه میکنه؟ ای خدا...
بازم بغض اومد سراغم اما دیگه گول دل ساده و احمقمو نخوردم.راست راست تو چشماش خیره شدم و با صدایی که میلرزید شروع کردم به گفتن هر چیزی که این مدت تو گلوم گیر کرده بود.
آرا_دیگه نمیزارم بازیم بدی.دیگه نمیزارم هر چی از دهنت در میاد بهم بگی.البته تقصیر خودمه ولی دیگه بسه.آوازه غرور تو همیشه باید سر بلند بپیچه تو همه جا و آوازه غرور من سر شکسته...
حالا که دهن باز کردم بزار بگم بدونی،تا قبل اینکه بیام تو اتاقت انتخاب جاوید از سر لجبازی بود ولی اون لحظه ای که فقط با یه زنگ زدن  تو این ساعت از شب پاشد به هوای حال بد من اومد،یا وقتی که خواست بغلم کنه دیگه هیچ ترسی نداشتم یا...
کلافه به صورتش دست کشید و زیر لب گفت:ساکت شو آرا.
با اینکه اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن و گلوم از بغض درد میکرد،بازم ادامه دادم:ساکت نمیشم.حداقل یه امشبو دیگه ساکت نمی مونم.خسته شدم از خواستنت،از دوست داشتنت،از چشمات که کورن و جز خودت کسی رو نمیبینن،از اینکه فکر کنی فقط خودت غرور داری...
شهریار_تموم کن
آروم گرفتم اما بازم ادامه دادم:خیلی دلمو شکستی اما میخوام از این ببعد مال اون کسی باشم که منو میبینه،منو دوستم داره.
شهریار_تو اون عوضی رو نمیشناسی.
آرا_عوضی تویی نه اون.البته تو نگاهِ کثیف تو همه عوضین.
یک دفعه داد زد:خفه شو...
ته دلم خالی شد.انگار هیچ چیز روی این آدم اثر نداشت.به سمت در دویدم که دیدم در قفله.برگشتم سمتش و مثل خودش با صدای بلند گفتم:چرا درو قفل کردی؟ با توام...اصلا این خراب شده کجاست که منو آوردی؟!
شهریار_این خراب شده خونه ی منه.
چی؟ خونه ش؟ راست میگفت؟ نکنه باز دیوونه شدم یا اینکه توهم زدم؟ یا نکنه امشب یه خواب بود؟
خسته و بی حال برگشتم سمت درو پیشونیمو بهش تکیه دادم.
آرا_درو باز کن،میخوام برم.
شهریار_تو هیچ جایی نمیری تا من نخوام...
برگشتم سمتش که مشغول روشن کردن شومینه بود.
آرا_آره،همه عروسک دست توان.مخصوصا من که خودم خواستم عروسکت باشم.هوا تا یکی دو ساعت دیگه روشن میشه،بزار برم.اگر کیان و مامان بفهمن خونه نیستم...
شهریار_اگر بفهمن با جاوید بودی یا اگر بفهمن با من بودی؟
از جاش بلند شد و به سمتم اومد.با نفرت نگاهش کردم که گفت:هوم؟ کدوم بدتر و سنگین تر برات تموم میشه؟
آرا_تو یه آشغالی که فکر میکنی همه مثل دوست دخترای خودتن.آره اصلا با جاوید بودن بهتر از با تو بودنه.اصلا من یه هر...
با پشت دست کشید تو صورتم که خفه خون گرفتم.بهم نزدیک شد و انگشت اشاره شو جلوی صورتم تکون داد و برای خودش خط و نشون کشید:به چشمات قسم اگر یک باره دیگه اسم اون کفتارو بیاری بیچارت میکنم آرا.
دیگه هیچی نگفتم.یعنی هیچی نداشتم که بخوام بگم.فقط با دستام صورتمو پوشوندم و به حال خودم گریه کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×