رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

بســـــم [الــــله] الرحمــــــن الرحــــــــیم

نام رمان : شمشیر سفید

نویسنده : Afsa

موضوع: درام / ترسناک / عاشقانه

خلاصه : این رمان در مورد یک دختر پرورشگاهی عجیب و غریب به اسم رها ست.کسی حاضر به گرفتن اون به فرزندی نشده. درواقع ظاهر عجیب غریبش باعث می شد بقیه حسی مثل " ترس" نسبت بهش داشته باشن. از اونجایی که رها با هیچ کس صمیمی نمیشه، سرپرستش، خانم صفوی خیلی روش کنجکاو میشه که از افکارش با خبر بشه.

همه آینده ی روشنی رو برای رها در نظر می گرفتن چون با وضعیت درسیش می تونست توی کنکور رتبه خوبی بیاره و به یه دانشگاه عالی بره،ولی سرنوشت خیلی چیز هارو عوض می کنه. رها در 14 سالگی برای اولین بار به طور اتفاقی یک نفر رو ملاقات می کنه که مدعیه که پسرعموشه. و رها به شدت می ترسه. این ملاقات رو از همه مخفی می کنه تا سال ها بعد. که اونو به کلی به فراموشی می سپاره. بعد از ورود به یک دانشگاه عالی، رها در 22 سالگیش، متوجه گذشته ای میشه که توش هیچ نقشی نداشته.و باید تاوان پس بده. تاوان دختر یک خونواده ی عجیب غریب بودن. و این شمشیر سفیدیه که دستش می گیره تا برای صلح بین عقل و قلبش بجنگه.

مقدمه: شمشیر برای پیکار است و رنگ سفید، نماد صلح. این، یعنی باید گاهی وقت ها برای صلح جنگید. شمشیر سفید از جهات مختلف این داستان، استعاره از مفاهیم مختلف دارد. ظرف قدرت و روح، جنگ برای صلح، یا صرفا یک جسم تیز و خطرناک. در هرحال، گاهی وقت ها ابزار جنگ، خودمان هستیم و استعداد های درونمان اند. که با آن از اعتقادات و باورهایمان دفاع می کنیم و بر علیه متجاوزان به حریممان، می جنگیم. و این یک وظیفه است. یک مسئولیت که با آن، به دنیا میاییم و زندگی می کنیم. ترس و تاریکی هم، از متجاوزان حریم ما اند. دوست داری بدانی چطور با ترس و تاریکی می جنگند؟ 

5nrf_negar_17012018_231203.png

سخن نویسنده: شمشیر سفید در قالب داستانی ترسناک، حرف هایی برای گفتن دارد. و برای سنین زیر ۱۳ سال توصیه نمی کنم. 

  • تشکر 27
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این  پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام او

(دانای کل)

یک دختر چهارده ساله است. همه میگویند چون نحس و بدشگون است کسی اورا به فرزندخواندگی نخواهد گرفت. موهایی عجیب غریب دارد. مردم اینجا آنچنان هم خرافاتی نیستند. نه، او زیادی عجیب غریب است. بلکه برایش بهتر است که در پرورشگاه باقی بماند. خیلی ساکت و آرام است. وقتی به چشمانش نگاه می کنی، دریای عمیق و ژرفی می بینی که از ترس غرق شدن درآن، زود چشم هایت را از آن دو گوی سیمین می گیری.

گیسوانش، ترکیبی از سه رنگ مشکی، نقره ای و سفید هستند. شاید به نظر جوان بیاید ولی موهایش خیلی زود سپید شده. از همان کودکی. وقتی نوزادی یک ساله بود.

به شدت به دنیای فانتزی علاقه دارد و عاشق عروسک های باربی است. انیمیشن های جدید و جذاب را با علاقه دنبال می کند، روحیاتش لطیف و شکننده است! هر از چند گاهی از من می خواهد ناخن هایش را لاک بزنم. دلم برایش می سوزد. ولی هروقت می خواهم بهش محبت کنم مرا پس می زند. از ترحم متنفر است! چرایش را نمی دانم. وقتی فهمیدم از تاریکی می ترسد، خواستم برای اتاق شش متری اش یک چراغ خواب بگیرم که با این هم مخالفت کرد.

درسش هم خوب است. نمرات درخشانی دارد. شایسته ی تقدیر و تشکر است. منظم کارهایش را انجام می دهد. به نظر همه چیزش خوب است ولی، من نگران بزرگسالی اش هستم. از آنجایی که دولت فقط تا هجده سالگی هزینه ی سرپرستی اورا می پردازد، بعد از آن از پرورشگاه می رود. از آنجایی که درسش خیلی خوب است امید دارم در یک دانشگاه دولتی عالی قبول شود و آینده ی خوبی داشته باشد. به عنوان سرپرستش، نگرانش هستم. مشکلات جسمی خفیفی دارد که هنوز نتوانستم مجوز درمانش را بگیرم. ظاهرا بلوغ دیر رس دارد. کمی هم تنگی نفس که مشکوک به آسم است. به هر حال، بنده تاکید دارم که توجه بیشتری به او بکنید. می دانم که اگر اسمش را بیاورم ممکن است ناراحت شود.خودتان فهمیده اید کدامشان را می گویم. خودتان غیر مستقیم هوایش را داشته باشید. کمی حساس است.

با سپاس، ریحانه صفوی، سرپرست بخش 2 نگهداری از کودکان بی سرپرست

 

مرتضوی، رئیس بهزیستی گزارش نامه وار ریحانه را کنار گذاشت تا بعدا به آن رسیدگی کند. از این که خواهرزاده اش این گونه در رسیدگی به بچه ها حساسیت به خرج می داد و هوایشان را داشت خسته شده بود. در طول سال های کاری اش، هیچ سرپرستی را ندیده بود که این گونه با شهامت درخاست رسیدگی به مشکل یک مورد خاص را تقاضا کند. برای مرتضوی هم شیرین بود و هم تلخ. زیاد حوصله ی ریزه کاری هارا نداشت.

ولی خب برای این که دل خواهرزاده ی دردانه اش را نشکند، سعی می کرد آرام تر و با حوصله تر روی مورد ها کار کند.

همزمان با نزدیک شدن به امتحانات ترم یک، ریحانه حس می کرد به دخترک وابسته تر و وابسته تر می شود. در فکر آن بود که به نامزدش پیشنهاد بدهد که آن دختر عجیب را به فرزندخواندگی بگیرند. ولی با یادآوری روحیه ی خشک و غیرقابل انعطاف نامزدش از این افکار منصرف می شد.

قدم هایش در سالن بر زمین کوبیده می شد و درد ناحیه کمرش را می افزود. صدای بچه ها روحش و نوشیدن لیوان شیرکاکائوی گرم داخل دستانش، جسمش را نیرو می بخشید. با نگریستن به دیوار های سالن وقت گذرانی می کرد تا به انتها برسد. با این که بار ها و بار ها آن تصاویر و تابلو هارا دیده بود.

چند تقه به در اتاق زد. با شنیدن صدای بفرمایید داخل، وارد اتاق شد و با لبخند به دخترکی که هم دوستش داشت و هم از او می ترسید نگریست. سلام گرمی کرد و در را از پشت بست. دختر جوان و زیبا روی را نظاره کرد. دختر، به احترام سرپرست مهربان و خوش اخلاقش از تخت کوچکش بلند شد و جواب سلام ریحانه را داد.

ریحانه به گرمی پرسید: خوبی "رها" جان؟

رها نزدیک ریحانه شد و با او روبوسی کرد.

ریحانه با خوشحالی گفت: خوب رها جونم! چه خبر مبر؟ شنیدم امتحانای میان ترمو خیلی خوب دادی! فقط یه نوزده داشتی!

رها با لبخند همیشگیش گفت: آه. آره خانوم صفوی همیشه توی مطالعات کم میارم.

ریحانه: خب اشکالی نداره! برات کاری نداره که ! توی ترم یک جبران می کنی. می خوام ببینم چه می کنی ها! ببینم می تونم به عنوان جایزه با شاگردای ممتاز پایه نهم ببرمت اردو؟ بستگی به خودت داره!

رها در دلش خدا خدا می کرد که ریحانه زودتر از اتاقش خارج شود. تنهایی را ترجیح میداد. محبت های خانم صفوی را دوست نداشت. حس کوچک بودن به او دست می داد.

ریحانه وقتی سکوت رها را دید دلخور شد ولی به روی خودش نیاورد.

ریحانه: خوب بشین روی تختت. یکم باهم حرف بزنیم؟

رها سری تکان داد. و کنار ریحانه روی تخت کوچکش نشست. ریحانه با انرژی گفت: من به آینده تو خیلی امیدوارم. با این که کسی تورو به فرزندی نگرفت ولی درست خوبه، میتونی بعد از دبیرستان بری دانشگاه. مطمئنم که توانشو داری! فقط نمی دونم تو چه رشته ای رو دوست داری. واقعا دلم می خواد بهت کمک کنم.

رها خونسرد جواب داد: دوست دارم معلم بشم. معلم ابتدایی. پس زیاد مهم نیست چه رشته ای می خونم نه؟

ریحانه: چرا مهمه. باید ببینی به چی علاقه داری.

رها: چه فرقی داره من چیو دوست دارم؟ دنیا هیچ وقت اون جوری نیست که من می خوام. دنیا هیچ وقت هم بر طبق خواسته ی من تغییر نمی کنه!

ریحانه: وا! تو چیکار به دنیا داری ؟ این زندگی توئه! حق داری براش تصمیم بگیری!

رها آهی کشید و جوابی نداد. نمی خواست افکارش را با ریحانه درمیان بگذارد.چون میدانست برایش قابل درک نیست. درواقع، هیچ کدام از حرف ها و افکار او برای بقیه قابل درک نبود.

سکوتش و دادن جواب های کوتاه به ریحانه، خانم صفوی را مجاب کرد تا اتاق را ترک کند. این رابطه فقط در همین حد خلاصه می شد. سوال و جواب های سرسری و کوتاه و عطش شدید ریحانه برای کشف راز های رها.

رها بعد از رفتن ریحانه، سراغ دفتر کوچکش رفت. با باز کردنش، طبق معمول دانسته هایش راجع به خانواده سابقش را مرور کرد. مدام می خواست بداند که چرا سر از اینجا در آورده.

طبق گفته ها، شواهد و مدارکی که رها یافته بود، یک روز سرد زمستونی سال 1380، آقایی بچه به بغل، ساعت 6 عصر که اکثر کارمندها درحال رفتن از شیرخوارگاه بودند، وارد آنجا می شود. کودک یکی دو روزه را، سریع به یکی از مستخدمین می دهد و از ساختمان خارج می شود. اون مرد، شال خاکستری بزرگی دور دهانش بسته بوده که موجب شده هیچ کس چهره اش را نبیند. ولی راضیه خانم، همان مستخدمی که رها را گرفته بود، برایش تعریف کرده بود که آن مرد، چه قدر خوش هیکل بود، چشمانی طوسی رنگ داشت، پالتویی فاخر خاکستری تیره پوشیده بود و موهایی سفید و خاکستری خوش حالت داشت. به ظاهرش نمی خورد فقیر باشد.

بعد از آن، مسئولین پرورشگاه به نیروی انتظامی خبر می دهند، ولی هیچ جا اثری از چنین مردی دیده نمی شود. نام رها درویش را برایش انتخاب کردند.

رها دوباره به فکر فرو می رود. آن مرد خوش سیمای چشم خاکستری را تصور می کند. نقاشی اش می کشد، با او حرف می زند و در دفترش تمام این ها را یاد داشت می کند.

و حالا، رها درویش، یکی از بچه های پرورشگاه است. درواقع، یکی از بزرگ ترین آنها.

رها بعد از انجام تکالیف مدرسه اش، کنار پنجره کوچک اتاقش رفت. به آسمان مهتابی نگاه کرد. اینقدر عمیق نگاه کرد که خسته شد. رفت سراغ کتاب داستان های کوچکش.دنیایش خیلی کوچک بود. همسن های او، با گوشی و تبلت سرگرم می شدند و چه بسا فراتر از این هارا داشتند. ولی رها شاید تنها سرگرمی اش خواندن کتاب بود و درست کردن کار های دستی فانتزی. به پیشنهاد ریحانه، توی کارگاه قالیبافی هم کار می کرد تا بتواند یک سری کتاب های جدید بخرد یا حتی یک موبایل برای خودش داشته باشد. به هرحال، چنین کودک هایی همواره سعی می کنند مستقل باشند.

طبق نحوه نگهداری کودکان بی سرپرست، افرادی هزینه های ماهیانه آنها را می پذیرفتند. و ماهیانه مقداری پول برای هزینه های آنها میدادند. برای رها هم همینجور بود. اگر چیزی لازم داشت، طبق مبلغی که برایش در حساب بانکی باقی می ماند، خرج می کردند. رها از وقتی دوازده ساله شد، اجازه پیدا کرد که جدا از هم اتاقی های سابقش یک اتاق داشته باشد. این دختر ساکت و منزوی، به این تنهایی عادت کرده بود.

پرده پنجره اش را کشید. نشست روی تخت. از تنهایی می ترسید. از تاریکی می ترسید. ولی چاره ای نداشت. " از آدم ها هم می ترسید "

دفتر کوچکی را باز کرد و گوشه اش نوشت: می دونم که دنیای بیرون متعلق به من نیست. دنیای آدم بزرگ ها. دنیای بچه ها هم که از اول در آن جایی نداشتم. در هیچ جا جایی نداشتم که پیداش کنم. خانواده ام هم که من را نمی خواستند. ولی همه جایگاهی دارن. حتی من...

و ورق زد و شروع کرد رقم زدن افکارش را: تاحالا افکارم رو روی کاغذ نیاورده بودم. ولی فکر کردم شاید کاغذ بهترین راه برای خالی کردم افکار آدم ها باشه. کاغذ دوست خوبیه. وقتی راز هاتو باهاش درمیون میزاری، به کسی نمیگه. این مهم ترین حسن اونه. چیزی که خیلیا ندارن.

دستش دیگر نمی نوشت. حس کرد ذهنش خالی شده. دفترچه را بست. فردا پنجشنبه بود. رها اجازه داشت فردا برای اولین بار بدون سرپرست از پرورشگاه خارج شود. از ساعت 4 تا 7. البته ریحانه به شیما سپرد که باهاش بره. رها می خواست نگاهی به یکی از پارک ها بندازد. ولی طبق گفته های ریحانه، رها فقط اجازه داشت دنبال شیما، دختر 17 ساله داخل پرورشگاه برود و مطیع او باشد. شیما هم به رها پیشنهاد داده بود به خرید بروند. او هم قید قدم زدن در هوای باز را زد. هوای سرد شهر تبریز هم پذیرای این خواسته ی رها نبود.

رها، با خیال پردازی درباره دنیای بیرون، لامپ اتاقکش را خاموش کرد و خوابید. ولی طول می کشید تا خوابش ببرد. ترس، از تاریکی مانع این می شد که راحت بخوابد. علت ترسش از تاریکی، کاملا بدیهی بود. رها در تاریکی سایه هایی محو می دید که برایش خوشایند نبود. نمی ترسید، ولی کماکان نگران بود. در هرصورت، پرورشگاه بر تیمارستان ارجعیت داشت!

 

چشم باز کرد. نور ضعیفی پهنه ی آسمان را پوشانده و از زیر پرده سرسخت اتاقش، مصرانه به داخل اتاق کوچکش تابیده بود.ساعت پنج و پنجاه و نه دقیقه بود.به ساعت رومیزی کوچکش نگاه کرد که یک دقیقه تا زنگ زدن فرصت داشت. رها همیشه زودتر از موعد بیدار می شد.

بعد از خواندن نماز صبحش، کنار تختش روی زمین نشست. سرش را روی تخت گذاشت و چشمانش را بست. هنوز چشمانش گرم نشده بود که حس کرد چیزی روی دستش راه می رود. ولی وقتی چشم باز کرد، چیزی ندید. عادت کرده بود. دیگر از این حس ها نمی ترسید. عادت کرده بود و دریافته بود که یک انسان عادی نیست.

کارهای هر روزش را انجام داد. از آنجایی که خیلی کم حرف بود، کسی علاقه ای به دوست بودن با او نشان نمی داد. ولی با او بدرفتاری هم نمی کردند. کلا او به چشم دیده نمی شد!

عصر، شیما در اتاق رها را زد. شیما دختر خونگرم و سبزه ای بود. اورا هم کسی به فرزندی نمی گرفت. دلیلش هم با دیدنش مشخص می شد. زیبا نبود. زشت هم نبود ولی چهره ای معمولی داشت. بیشتر بانمک بود تا زیبا.

شیما: بَه! سلام رها خانوم! آماده شدی؟

رها برای بار دوم بود که اورا می دید. و سومین کلمه ای که به او می زد را زمزمه کرد: سلام.

دفعه پیش هم که با او آشنا شد فقط "سلام" و "خداحافظ" را گفته بود.

شیما با او گرم گرفت: ای بابا چرا اینقدر خجالتی ای تو؟ چه لباسای خوشگلی پوشیدیا! خوش سلیقه ای! من که زیاد حوصله ندارم. نه که بدسلیقه و شلخته باشما! کلا حسش نیس! خب منم که حاضرم. خانم صفوی هم که اجازه شو داد...بیا بریم! بدوبدو!

رها لبخندی زد و با گفتن " باشه " کیف کوچکش را برداشت و با شیما راهی شد. وقتی از پرورشگاه پا بیرون گذاشت، نفس عمیقی کشید. اولین بار بود که می توانست هر جا که می خواهد برود.

شیما دست رها را گرفت. قدم زنان از کوچه خارج شدند و به سر خیابان رسیدند. مسیر تاکسی خور بود و شیما یک تاکسی گرفت و باهم به بازار رفتند.

دو دختر، دست یکدیگر را گرفتند. شیما مدام حرف می زد و قصد داشت رها را نیز به حرف بکشاند.

شیما: عااا...اون لباسه رو می بینی؟ خانم ترابی رو یه بار دیدم اینو خریده بود کلی پیش سرپرست ها پز می داد که آره اینو فلان جا خریدم هفتصد تومن! آره جون عمت! نیگا نیگا قیمت زده صدو پنجاه! نچ نچ نچ نچ! ملت چه دروغ گو شدن!

رها: جالبه...

شیما: نه حالا اینجارو گوش کن، جالبه همه هم تایید کردن که این لباسه خوشگله و می ارزه! آخه نگاه کن ببین اصن این گونیه یا لباس؟ والا آدم شرمش می گیره اینو بپوشه! از آینه هم پروا نمی کنن ملت! نچ نچ نچ نچ!

رها چند دقیقه ای سکوت کرد تا حرف های شیما تمام شود. بعد پرسید: راستی، تو ناراحت نیستی از اینکه توی پرورشگاه موندی؟

شیما: نه زیاد. چون من همه رو دوست دارم، همه هم منو دوست دارن. تنها کسایی که از من خوششون نمیومد زوج هایی بودن که بچه های خوشگل می خواستن. ولی خاااااب! یتیم خونه اینقدرام جای بدی نیس! وقتی دیپلم گرفتم همینجا کار می کنم. شایدم ستاره بختمون بالاخره سقوط کرد تو فرق سرمون و یکی اومد مارو گرفت! البته ازون جهت هم مطمئنم شانس ندارم. به هرحال، هرکسی تو دنیا جایگاهی داره. جای منم تو پرورشگاهه. چه به عنوان یتیم چه سرپرست.

شیما حرفش را با یک آه رضایت مندانه به پایان رساند. رها گفت: من هم فکر می کنم که یک جایگاه توی دنیا دارم. ولی، فهمیدم که اون قطعا خونه و خونواده نیست. تو این سن دیگه کسی من رو به فرزندی نمی گیره. ولی فکر نمی کنم جام توی پرورشگاه هم باشه.

شیما: خوب آره، تو برعکس من، درست خیلی خوبه و میتونی بری دانشگاه و به یه جایی برسی.

رها: نه! منظورم دانشگاه نیست. یه جای دیگه. این حسمه که بهم میگه یه وظیفه ای روی دوشمه که به جز درس خوندن و بالا رفتن توی جامعه اس...

شیما: همه نوجوونا توی سن تو همین فکرو می کنن. یعنی آرمان گرایی می کنن. مثلا می خوای دنیا رو تغییر بدی؟ یا... روش یه تاثیر بزرگ بزاری. درسته؟

رها: دقیق نمی دونم.

شیما: سعی کن ذهنتو زیاد درگیر این چیزا نکنی. درست رو بخون و به فکر چیز دیگه هم نباش. این زمونه زمونه ی درستی نیس. (حالت چهره اش غمگین تر می شود) من دو سه سال ازت بزرگ ترم ولی توی همین دو سه سال، خیلی چیزا رو فهمیدم.نباید به کسی اعتماد کنی. هیچ کس. می فهمی؟ هیچ کس! هیچ کس راست نمیگه! همه به فکر خودشونن. خودشون. فقط و فقط خودشون. از فقیر و گدا بگیر تا اون گنده منده های مملکت.

رها کنجکاو شد. لحن حرف زدن شیما خیلی حماسی و تند بود. رها می خواست از قضیه سر درآورد اما برای اینکه شیما ناراحت نشود چیزی نپرسید.

شیما نفس عمیقی کشید و ادامه داد: راستش یه زمانی خیلی ساده بودم. همه چیو زود باور می کردم. فکر می کردم دنیا قشنگه. دیدنیه. ولی بعد فهمیدم فقط یه وسیله ی پوچه. قضیش مفصه برای توهم زوده که این چیزارو بدونی. من یکم زیادی زود بزرگ شدم. دردناک بود، ولی برام لازم بود.

رها: راستش زیاد نمی فهمم چی میگی. من فقط می خوام از پرورشگاه برم بیرون. جای من اونجا نیست. حس می کنم، یک نفر منتظرمه.

شیما خندید: خیلیا تو یتیم خونه این فکرارو می کنن. برای دل گرم کردن خودشون. یک رویای پوچ و خالی. برای دلخوش کردن خودشون. ولی رها جان، سعی کن واقع بین باشی و بی خیال همه چیز. جفتش به نظر میاد باهم تضاد دارن، ولی عاقلانه ان. نزار دنیا روت خراب بشه رها.

رها نمی فهمید. درواقع انگار شیما برایش به زبان دیگه ای سخن می گفت. از بدبختی های دنیا، از جدا شدن از فکر و خیال. و مقاومت دربرابر دنیا.

رها تصمیم گرفت دیگر افکارش را مجددا بیان نکند و فقط سری به نشانه تایید حرف های شیما تکان دهد. خیلی از نوجوان های سن او همین کار را می کنند.

شیما بحث را عوض کرد: رها این لباسه رو می خوای بگیری؟ برای جشن نیمه شعبان خیلی خوشگله ها...! رها؟.... کجا رفتی؟...رها؟

اثری از رها نبود. قلب شیما متشنج شد.

(رها)

وای خدایا! همینو کم داشتم! شیما رو...گم کردم! وع...این چیه دارم میگم خودم گم شدم!

جمعیت من رو به عقب هل میداد. نمی تونستم شیما رو پیدا کنم. داشتم زیر دست و پای جمعیت له می شدم. چاره ای نداشتم. بی خیال جلو رفتن شدم و خودم رو کنار کشیدم تا فکر دیگه ای کنم.

هول شدم.دستام یخ کرده بود. اولن بار بود خارج از پرورشگاه تنها بودم.

به کنار یه مغازه رفتم و ایستادم.سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.کنارم یک آقایی داشت اجناس فانتزی مغازه رو نگاه می کرد. به نظر میومد یه پسر جوونه. کت و شلوار اسپرت پوشیده بود  کلاه لبه داری رو تا روی صورتش کشیده بود پایین.

دستام رو آروم به هم مالش دادم تا سرماشون کاهش پیدا کنن. انگار این پسره هم قصد خرید نداشت. مثل خشک شده ها به دکوری ها نگاه می کرد. صاحب مغازه هم انگار از دستش کلافه شده باشه مدام خودش رو با بادبزن کوچیکش باد می زد. هوا اصلا گرم نبود. ولی حدس زدم مرد فروشنده از بادبزن های زنانه ی مغازه اش خیلی خوشش میاد!

نمی دونستم باید از کی کمک بخوام. صدایی منو توی جام میخ کوب کرد: گم شدی دختر جون؟

برگشتم به سمت همون پسر. از من خیلی بزرگ تر بود. قیافش که حالا می تونستم ببینم، نشون نمی داد زیاد جوون باشه. با تته پته گفتم: شما می تونید کمکم کنید؟ یه تلفن لازم دارم.

سرشو به سمتم برگردوند و با لبخند گفت: خیلی قیافت آشناست دختر...اهل کجایی؟

چشمامو به زمین دوختم و گفتم:...اِه...همین جاها دیگه. می تونید بهم تلفنتون رو قرض بدید؟

پسره: دوست داری باهمدیگه یه جایی بریم؟ (صداشو میاره پایین) میدونم خونواده ای نداری. میتونم زندگی بهتری برات جور کنم.

هه! فکر کرده من خرم. معلوم نیست چه نقشه ای تو سرشه. اما باید بفهمم قصدش واقعا چیه. اگه بتونم با استفاده ازش سرمایه ای جور کنم و از یتیم خونه برم....اما این اصلا معقول نیست! بی خیالش رها. از یه نفر دیگه کمک بخواه. توهم خل شدی، اینم سرابه.

به ابروهام اجازه دادم اخم کنن و با جدیت گفتم: نه ممنون آقا. فکر نمی کنم.

ولی از کجا میدونه که من یتیمم؟

داشتم از کنارش رد می شدم که برگشتم سمتش و سوالم رو پرسیدم.

پوزخندی زد و گفت: من یه آدم عادی نیستم دخترجون. توهم دست خودت نیست که با من بیای یا نه.

و بعد به سمتم ناگهان حمله کرد و بازوهام رو سفت گرفت! در تعجب بودم که چطور اون همه آدم دارن می بینن این داره اذیتم می کنه و هیچ کاری نمی کنن! انگار نه انگار! شاید...همشون طلسم شدن!

وادارم کرد توی چشم هاش زل بزنم. زیر لب گفت: تو به حرفم گوش میدی و دنبالم میای. فهمیدی؟

ناخودآگاه رام شدم. بازوهام رو ول کرد و دستم رو خیلی نرم گرفت و با خودش کشوند. اراده ی مقاومت نداشتم. میدونستم این که طلسم یا هیپنوتیزمه...باید خودم رو نجات می دادم! باید خلاص می شدم!

اما چجوری؟

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حس کردم چشم هام سیاهی میره. داشتم اراده خودم رو کاملا از دست می دادم. اون پسر من رو سوار یه ماشین نسبتا مدل بالا کرد. طوری عادی رفتار می کرد انگار عضوی از خانوادمه. این اثر هیپنوتیزم روی من رو تشدید می کرد.

بعد از این که ماشین متوقف شد، همون پسر از پشت صندلی راننده پایین اومد و در ماشین رو برام باز کرد. مثل شاهزاده ها دستم رو گرفت و به داخل خونه ای شیک و مجلل راهنمایی کرد. از درون درحال سوختن بودم. حس خیلی بدی داشتم.

من رو برد داخل خونه و اشاره کرد روی مبل سلطنتی مجلل اونجا بشینم. خودش رفت توی آشپزخونه و بعد با یه سینی آب پرتقال اومد سمتم. سه لیوان آب پرتقال توی سینی بود.

گفت: بیا اینجا.

ناخودآگاه رفتم سمتش. سینی رو داد دستم و گفت: دنبالم بیا.

دنبالش راه افتادم. رفت به سمت راهروی خونه، راهروی بزرگ و دلبازی بود. انتهاش، پلکانی مارپیچ به طبقه دوم می رفت. من رو به طبقه بالا کشوند. راهروی بعدی، خیلی تاریک تر بود. رفت به سمت آخرین اتاق و در زد.

صدایی جواب داد: کیه؟ تویی کیوان؟

کیوان: آره منم. بیام تو؟

وقتی با سکوت طرف روبه رو شد، در رو باز کرد و اشاره کرد که بعد از اون داخل بشم. شدم. اتاق تاریک بود. پرده ها کلفت بودن و دکوراسیونش هم تیره رنگ بود.

پسر جوون و عجیب غریبی هم پشت به ما (روبه پنجره) روی یک صندلی نعنویی لم داده بود. اتاق یک تخت، میز تحریر، کتابخونه و میز عسلی بزرگ داشت.

کیوان: آوردمش. همونیه که می خواستی. مگه نه؟

اون پسر که می شد فهمید به سختی هنوز زنده است، از روی صندلی بلند شد. برگشت به سمت ما و گفت: اسمت چیه دختر؟

با تته پته گفتم: من رهام.

پسر پوزخندی زد و کلاه لبه دارش که مثل مال کیوان بود رو برداشت.موهای قهوه ای لختی داشت.

آروم زمزمه کرد: به نظر میاد ترسیده.

کیوان لبخندی شیطنت آمیز زد: پس بزار یواش یواش شروع کنیم!

برگشت به سمت من و لیوان آب پرتغال رو برداشت. به جای این که خودش بخوره، آورد نزدیک دهن من و مجبورم کرد هورت بکشم. لیوان خالی رو کوبید زمین. صدای شکسته شدنش، من رو از حالت هیپنوتیزم خارج کرد.

چند نفس عمیق کشیدم و به اونا نگاه کردم. سینی از دستم افتاد. کیوان سریع یکی از لیوان هارو قبل از افتادم قاپ زد و با لبخند جلوم ژست گرفت.

آروم آروم با ترس عقب عقب رفتم و به در خوردم. با صدای لرزونی گفتم: چیکارم دارید..؟ من فقط یه دخترکوچیکم! چهارده سالم بیشتر نیست! خواهش می کنم بزارید برم! خواهش می کنم!

اون پسر موقهوه ای که انگار خیلی آروم تر به نظر میومد گفت: کیوان زیاد اذیتش نکن.

کیوان نصفه آب پرتغالش رو سر کشید و لیوان رو این بار گذاشت روی عسلی. آروم درحالی که میومد به سمتم، با آستینش دهنش رو پاک کرد.

قیافش جوری نبود که بتونم آرامشم رو حفظ کنم. هیچ اعتمادی به این هیولاها نبود...راه فراری هم نداشتم! داشتم سکته می کردم.

کیوان: ببینش کیان! عـــــین خود پدرسوختشه!

جیغ کشیدم. خواستم در رو باز کنم ولی نمی شد. کیوان نزدیک تر اومد و با یه دست گردنم رو گرفت.داشتم خفه می شدم! با دستام به دستش ضربه می زدم شاید از زیر فشار دستش خارج بشم. بدن من همیشه ضعیف بود. توی ورزش های مدرسه هم همیشه زود کم میاوردم. چه برسه به الان که یه غول تشن داره لهم می کنه!

منو کوبوند تو دیوار.

_ نه نه نه خواهش می کنم! نـه...چیکارم دارید لعنتیا؟

توی همون حین صدایی رو شنیدم. حس کردم خیلی آشناست.

_ هی شما داداشا...چیکار دارین می کنین؟

چشم هام رو با درد باز کردم.کیوان سرشو عقب برد تا صاحب صدا رو ببینه. کیان و کیوان هردو به گوشه اتاق نگاه کردن. از سایه ها، یک نفر اومد بیرون. با قامت بلند ، خوش قیافه، و موهایی...سیاه سفید و خاکستری....و چشم های طوسی.

چشم هام همون لحظه اول گرد شد. این...این مرد...

کیان گفت: هی! بالاخره اومدی.

مرده: گفتم بیارینش برام.نگفتم زجرش بدین.

کیوان خندید: فقط داشتم کار همیشگیمو می کردم! ترسوندشون خیلی حال میده! حالا چرا روش حساس شدی نکنه از اقوامتونه؟

چشم هام رو دوختم به اون مرد. نگاه نافذی داشت. درحالی که با خونسردی بهم نگاه می کرد گفت: آره یجورایی فامیلیم.

کیان با پوزخند رفت روی تختش دراز کشید و گفت: پس بردار ببرش. غیرتی شدن نداره که. کیوان ولش کن بره.

کیوان گردنم رو ول کرد. افتادم روی زمین به سرفه کردن. با تمسخر گفت: اگه فامیل کسی مثل تو عه چرا تو پرورشگاه بود؟

مرد غریبه (البته مطمئنم که غریبه نیست) : این فضولیاش به شماها نیومده. بعدشم، اصلن بحث تعصب و غیرت نیس...من حالا حالا ها بهش نیاز دارم.

کیوان: حالا نمیشه بدی من نگهش دارم؟ خیلی ژیگوله!

کیان نشست روی تختش. به من نگاهی انداخت و بعد به اون مرد گفت: پارسا، خودت می دونی ما کشکی کشکی برات کاری نمی کنیم...

پارسا...پس اسمش اینه. چقدر... شبیه اونیه که سرپرست ها می گفتن. شبیه...بابا!

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کیوان: البته که کشکی کشکی کار نمی کنیم! بابا این دختره خیلی برای هیپنوتیزم انرژی ازم گرفت! کم کمش هفتصد باید بدی بهم. آه راستی داش کیان تو که هیچ غلطی نفرمودی! صد تومن پورسانت میدم بت خیرشو ببینی!

من: یکی میشه بهم بگه اینجا چه خبره؟

پارسا کم کم بهم نزدیک شد. یک زانو روی زمین نشست و سرم رو گرفت بالا. چشم توی چشم. زمزمه کردم: تو کی هستی؟ منو می شناسی؟

صورتش و نگاهش خالی از حس بود. آروم پلک زد و خطاب به کیوان گفت: چرا چشماش اینجوریه؟

کیوان پوزخند زد: زر نزن پارسا! چشماش همین شکلی بود! من کاریش نکردم! آخه چند صدبار بگم هیپنوتیزم روی چشم اثر نمیزاره! روی ذهنه! چشم فقط وسیلست!

پارسا با بی محلی ولم کرد و بلند شد رفت کنار کیان. یک نخ سیگار درآورد و شروع به کشیدن کرد. اونقدر هنگ بودم که کاری نمی تونستم بکنم.

چشم هام رو روی هم فشار دادم تا درد کمتر اذیتم کنه. می خواستم پارسا بیاد پیشم. حس می کردم آرامش من کنار این مرده. شاید...برادرمه! آره! برادرمه! اینقدر به هم شبیهیم.

کیان غر زد: اه ه ه ه . دختره رو آورد برات تو هم برو دیگه! وایساده بالاسر من سیگار می کشه!

پارسا خم شد و دود سیگارش رو توی صورت کیان فوت کرد بعد به سمت من اومد و گفت: پاشو بریم.

ناخودآگاه دنبالش از در رفتم بیرون. جالب بود که کلید در رو هم داشت!

هیجان زده و سرشار از آرزو های زیاد باهاش رفتم توی سالن. انگار که تازه زبونم باز شده باشه تند تند پرسیدم: یعنی تو پارسا...کی من میشی؟ هی! آقا! میدونی خونواده واقعی من کی هستن؟ زندن هنوز؟ چرا من توی پرورشگاه بودم؟ ها...

پارسا: هی هی هی! برات توضیح میدم خب؟ الان نه.

دهنم رو بستم و یکم خجالت کشیدم. تاحالا جلوی کسی اینجوری هیجان زده نشده بودم.

من رو برد طبقه پایین و اشاره کرد روی مبل بشینم. وقتی نشستم، جلوم نشست. آهی کشید و گفت: ما دختر عمو پسر عموییم.

من: خب!؟

دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی منتظر کلمه شد. نگاهشو به زمین دوخت. بالاخره گفت: ببین، رها، فقط می خوام بهت بگم از این شهر خارج نشو. هیچ وقت. بچه که بودی یه نفر باعث شد ما گمت کنیم. خیلی دنبالت گشتیم تا پیدات کردیم. ولی خاندان الان برای برگشتن تو اصلا وضع مناسبی نداره. ولی می خواستم مطمئن بشم صبر می کنی تا بیایم دنبالت. حتی دانشگاهم اگه خواستی بری توی همین شهر باش. من تحت نظر یه عده ام نمی تونم افرادمو بزارم بپان ببینن کجا میری و... و همین یه خواهش رو ازت دارم. تا حد امکان توی اون پرورشگاه، و حداکثر توی همین شهر بمون. قبول؟

لب و لوچه ام آویزون شد. اخم کردم. نگاهم رو به زمین دوختم و گفتم: از کجا باید بفهمم تو راست می گی؟ حق من نیست بدونم خونوادم کجان؟ از کجا بدونم واقعا پسرعموی منی و صلاح من رو می خوای؟

کلافه شد و گفت: فقط توی این شهر بمون! خب؟

کلافه گفتم: برو بینیم بابا یه جوری میگه انگار می خوام مهاجرت کنم یه شهر دیگه! بابا تا کنکور بدم و اینا کلی مونده حرفا می زنی توهم.

آروم خندید و بلند شد. با جدیت گفت: سر حرفت بمون، خب؟

سری به نشونه تایید تکون دادم.

پارسا گفت: خب، حالا من یه دختر از پرورشگاه که راهشو گم کرده بود رو می رسونم اونجا، خب؟ حرف دیگه ای که نبوده؟

سرمو به نشونه منفی تکون دادم.

آروم گفت: خوبه.

و من رو به بیرون هدایت کرد.

 

(هـــــــشـــــــت سال بعد)

 

ریما و شراره با تمسخر ادا درآوردن: توی این شهر بمون! قاه قاه قاه قاه!

با حرس حمله کردم تا دفترچه مو ازشون بگیرم. کتایون می خواست کمکم کنه ولی طبق معمول عرضه هیچ کار عملی ای رو نداشت. غریدم: کثافت بدو اونو!

شراره: آره آره منم دادم اینو! مگه الکیه آتو به این گندگی از رها درویش، اسطوره ی دانشگاه گرفته باشیم و از دستش بدیم؟

ریما: شری من نگهش می دارم تو در برو تو اتاق نادیا اینا از صفحه هاش عکس بگیر بزار!

کتایون جیغ زد: بچه ها به خدا قسم می زنم یه بلایی سرتون میارم! ولش کنید !

شری: اوه اوه اوه اوه چرا جوش میاری کتی جون شوخی می کنیم!

با آرامش نمایشی گفتم: پس با زبون خوش اونو بدید بهم.

ریما: باش  بابا بیا بگیرش.

پرت کرد برای شراره که کتی بین راه قاپ زدش. دوتا دختر می خواستن حمله کنن بهش که جهیدم و دفترچه رو ازش گرفتم و خیلی یهویی یه سیلی محکم به شراره زدم.اونقدر محکم بود که خودم جا خوردم.

سکوت مطلق شده بود و شراره با نفرت بهم نگاه می کرد. ریما گفت: خیلی بی شعوری رها. خیلی...

و با بغض دست شراره رو گرفت و از اتاق رفتن بیرون. البته از شانس گندم من و کتی و اون دوتا افریته به همراه ریحانه ی مظلوم هم اتاق بودیم.

هشت سال از اون موضوع می گذره ولی هنوز برام مثل آینه جلو چشممه. گرچه، هیچ کدم از اون حرفارو باور نکردم. برای همین وقتی توی کنکور دانشگاه تهران رشته مورد علاقم قبول شدم، درنگ نکردم و اومدم اینجا. مگه دیوونه بودم که صبر کنم؟ با این که لحظه اول خیلی حس خوبی نسبت به پارسا داشتم ولی نمی دونم چرا وقتی گفت پسرعمو احساس بدی بهم دست داد. حالا نمی دونم این دفترچم چجوری افتاده دست اینا. البته چیز خاصی هم نبود ولی اگه پخشش می کردن ابهت من می رفت زیر سوال. طی این سه سالی که دانشجو شدم خیلی تجربه کسب کردم.در واقع از این که حرف اون یارو رو گوش نکردم اصلا پشیمون نیستم. از کجا معلوم دوربین مخفی نبوده باشه اصلا؟

خب بی خیال گذشته. این دوتا هم اتاقی لوسمون زدن اعصابمو به خاطر یه چیز مسخره خورد کردن. نمی دونم، اینا که اصالتا تهرانی ان چرا نمیرن خونه یکی از فامیلاشون؟

کلافه روی تختم دراز کشیدم و دفترچم رو زیر تختم توی یه جای مطمئن گذاشتم. به هرحال، توی این دفترچه خیلی چیزای مهم زندگیم رو یادداشت کردم.

کتی اومد و کنارم روی تخت نشست. با حرص گفت: معلوم نیست چه مرگشونه! اه. اعصاب نزاشتن واسه آدم!

با بی حالی سرمو اون ور کردم. چیزی نگفتم. کتی هم دوست نداشت زیاد ادامه بده. برای عوض کردن موضوع گفت: فردا صبح میری سر کلاس ؟

من: مگه مغز خر خوردم که نرم؟ همینجوریشم به سختی توی این دانشگاه موندم اون وقت کلاساشم بپیچونم؟

کتی: خب...رها..

وسط حرفش پریدم: من برات جزوه نمی نویسم الکی دلتو صابون نزن.

کتی: آخه این بار واقعا نمی تونم! به خدا همه چی یهویی آوار شده رو سرم! دیسک کمرم عود کرده، فردا نوبت دکتر دارم، خالمم که هی داره بیشتر فشار میاره میگه چرا تو خوابگاه موندی بیا اینجا. ننم هم که پاشو کرده تو یه کفش که با پسرخاله ی جلف و مشنگم ازدواج کنم! شوهرخالمم که همچین اخلاق خوشی نداره. غصه ی تورو هم که باید بخورم، خواهر شازده پسندمم که در شرف طلاق گرفتنه با اون بچه ی پنج شیش سالش،

در اتاق باز شد و کتی دیگه ادامه نداد. ریحانه اومده بود .

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ریحانه متعجب پرسید: چه خبر بود اون دوتا قاطی کردن باز؟

کتی: باز دوباره....

من: هیچی بابا مسخره بازی همیشگیشونه.

ریحانه: آهان. خب بچه ها شام خوردین؟

کتی: من که یه چیزی خوردم اصلا میل ندارم.

من: منم که کلا شام نمی خورم.

ریحانه: خب پس من برگردم پیش کریمی اینا یه چیزی بخورم ضعف کردم.

کتی: به سلامت.

بعد از رفتن ریحانه، کتی گفت: من میرم حموم. توهم برو ی چی بخور گرسنه نخواب.

باشه ای گفتم و الکی پا شدم ایستادم تا کتی بره حموم و دست از سرم برداره. بعدش با گوشیم مشغول شدم. مخاطب خاصی که من ندارم، با همون خانم صفوی چت می کردم. بازم خداخیرش بده هر چند ماه یه بار یه خبری ازم می گیره.

بعدش هم که داشتم یه رمان کوچیک رو می خوندم که نفهمیدم کی خوابم برد.با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. خیلی یهویی شد. با عجله آلارم رو خاموش کردم و به ساعت گوشیم نگاه کردم. عجیبه. من هیچ وقت برای ساعت پنج صبح آلارم نمی گذاشتم!

آروم سر جام نشستم. اتاق تاریک و غرق سکوت بود. عرق خفیف روی پیشونیم رو پاک کردم و رفتم دستشویی. آب به سر و صورتم زدم. شاید یکی از اونا از قصد گوشیم رو روی این ساعت تنظیم کرده. می خواستن من بدخواب شم؟ هه. بلا ملا بدتر از این سراغ نداشتن سرم بیارن؟

رفتم کنار پنجره.به شب تاریک نگاه کردم.

سخته که تنها و غریب باشی. اما، تنها نبودن نمی ارزه به اعتماد به آدم هایی که فقط یک هاله ازشون می بینی.

تا آماده بشم و عزم رفتن به سمت دانشکده رو بکنم، یکم نشستم پای دوختن جورابام. بورسیه توی یه دانشگاه خوب، ربطی به وضعیت مالیت نداره. ولی به هرحال، بخوام یا نخوام فقیر ترین دختر دانشکده ام. اونای دیگه همشون یه خونواده با وضع توپ داشتن که فرستادنشون کلاس کنکور و فلان و بیسان. نمیدونم بگم خوش شانسم که قبول شدم اینجا یا بدشانس. به هرحال، اینجا تنها ترم. توی پرورشگاه تبریز حداقل آدمایی که می دیدم آشنا بودن برام.

اینجا هم که همزمان هم درس می خونم، هم توی یه آموزشگاه زبان درس میدم. به خاطر رشتم نتونستم برم توی آموزش پرورش. وگرنه درس دادن زبان رو زیاد دوست ندارم.

بدون صدا کردن کتی و بقیه ساعت هفت آماده شدم. مثل همیشه، مانتوی خاکستری ساده مو پوشیدم و یک مقنعه ساده سرم کردم. شلوارم هم که مشکی بود. کتونی های کهنه و قدیمیم رو پوشیدم. سعی می کردم نسبت به اختلاف طبقاتی ای که با بقیه داشتم واکنش نشون ندم ولی خب، یه دختر همیشه ته دلش غصه ی این چیزا رو می خوره.

 از خوابگاه بیرون رفتم. هوای پاییزی خنکی بود.باز بحمدالله تونستم این سویشرت اسپرت رو بگیرم. مسیر همیشگی رو طی کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم.دست هام رو از جیب سویشرتم دراوردم. کیفم رو که همیشه وسایلم توش مرتب بود جا به جا کردم.

نوک دماغم از سرما و سوزش قرمز و بی حس شده بود.

قار و قور معدم یادم آورد که هیچی نخوردم. چیزی هم همرام نیست. یادمه یه رفیق مشابه خودم داشتم که می گفت این جور موقع ها نیت روزه می کنم. از شر خورد و خوراک راحت می شم. تا خود غروب میلم به هیچی نمیره.

اسمش...صدیقه بود. ترم اول هم کلاس بودیم. از یه خونواده ی فقیر بود. دختر عجیبی بود. همه می گفتن مثل خودمه. اما من حس می کنم اون ادم بهتری بود نسبت به من. خونوادش بگی نگی مذهبی بودن. اینم ازینایی بود که نماز و روزش به جا بود. بعضی وقتا هم چادر سر می کرد. ولی خب اعتقاداتش خیلی قوی بود. شاید من اونجوری تو اعتقاداتم قوی نباشم. شاید که نه...اصلا اعتقادات قوی ای ندارم. همین که خدا هست کافیه. دورادور هوامو داره همین بسه. نماز خوندن رو ترک نکردم. چون حس آرامشی داشت برام. ولی فقط در همون حد. حجابم که سلیقم طلب می کنه پوشیده باشم.

خب بگذریم اصلا، این اتوبوس چرا نمیاد؟

به هر بدبختی بود با این اتوبوس قراضه ی خط خودمو رسوندم دانشگاه.

اولین کلاس من...اوه اوه. پنج دقیقه دیگه شروع میشه. و متاسفانه با این وضع روحیم که دسته گله اون دوتا احمقه باید بشینم سر کلاس محبوب ترین استادمون. که طبعا مورد محبوبیت من هم هست. استاد حامدمنصوری یکی از استاد های جوون و پر انرژیه که تنبل ترین دانشجوهای دانشگاه هم سرکلاسش به وجد میان. دختر و پسر هم براش فرقی نداره همه براش توی یه سطح قرار دارن، و فوق العاده منصف و درجه یکه. همچین استادی مگه داریم؟ مگه میشه؟

نمی دونم خداروشکر کنم یا ناراحت باشم که صمیمی ترین دوست من، کتایون باهام نه هم رشته اس نه هم کلاس. به هرحال، با شراره و ریما هم کلاس بودن، بدون کتی سخته!

همین الانشم که من با اتوبوس و کلی بدبختی اومدم دانشگاه، اون دوتا عجوزه با پرادوی دوست پسر ریما تشریف میارن. و خب، زود تر از من هم می رسن دانشگاه!

چپیدم تو کلاس. و بی توجه به هیاهوی قبل از شروع کلاس، رفتم روی صندلی خالی ای نشستم. شراره و ریما اون طرف نشسته بودن و هرهر کرکر راه انداخته بودن، سیامک دوس تپسر ریما هم جلوشون داشت همینجور با هیزی تمام نگاهشون می کرد و نمی دونم از چی داشت چاخان می کرد براشون.

به جلوی کلاس نگاه کردم. همونجا که رضا نشسته بود. رضا پسر ساکتی بود. از این ور اون ور شنیده بودم خونوادش خیلی وضعشون خوبه ولی این زیاد اهل جلف بازی و ولخرجی نیست. چشم های نانجیبی نداره و سرش به کار خودشه. موهاش خرمایی خوشرنگه و چشماش هم قهوه ای تیره.خوشتیپ بود ولی جلف پوش نبود. عاشقش نبودم ولی ناخودآگاه همه ی حواسم پیش اون بود. همیشه سعی می کردم جایی که اون هست خانم تر جلوه کنم. ازش خوشم میومد.

اگه بخواید از من بپرسید دانشجوی فیزیک محض بودن چه حسی داره باید بگم مزخرفه! نه که از فیزیک بدم بیاد، ولی کلا از اسمش و این رشته خوشم نمیاد. اصن از چیه زندگیم باید خوشم بیاد؟ هیچ چیز و هیچ کس از من خوشش نمیاد. من از اولشم طرد شده بودم. جامعه من رو طرد کرده. چشمام طوسیه. خوشگلم ولی...کسی که خوشگلی رو ملاک توجه و محبت قرار بده که نمیشه بهش گفت انسان. این یعنی خیلی اطرافم انسانه؟ هه! نخیر! حتی اوناییم که می بینن خوشگلم ولی طرفم نمیان به خاطر وضعمه! تقریبا همه می دونن پرورشگاهیم. اونم که این دوتا احمق پارسال تو کل دانشگاه جار زدن.

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از اومدن استاد منصوری و نشستن بچه ها، زیپ کیفمو کشیدم که جزوه هامو دربیارم. دستمو کردم توی کیفم که چیزی باعث شد جیغ بزنم! دستمو بلافاصله کشیدم و با دیدن چهارتا زالوی چاق و خپل که به دستم چسبیده بودن صدای جیغمو بلند تر کردم! لعنتــــــی!

واکنش بچه های کلاس مختلف بود. یه عده جیغ می زدن(که دخترای نزدیک من بودن) یه عده هم می خندیدن (که تقریبا شامل همه بود)

با انزجار می خواستم اون زالو های گنده رو بکنم که دردی که توی دستم می پیچید من رو از این کار منصرف کرد. خیلی درد داشت لامصب!

از اون بدتر، جلوی استاد منصوری و رضا کاتبی ضایع شدم! جلوی همه ی بچه های کلاس!

منصوری: خانم درویش! خانم درویــــــــــش! آروم باشین اینجوری که چیزی درست نمیشه!

حرف زدنش با خنده مخلوط شده بود. تحقیر از این بیشتر؟

همونجور سر جام ایستادم. یکی از پسرای کلاس گفت: بچه ها کی نمک داره همراهش؟

نمک؟ چرا زودتر به فکر خودم نرسید! خب احمق وقتی داری جیغ می زنی و ترسیدی و کلی هم گریه کردی از کجا باید یادت بیاد؟

یکی به تمسخر گفت: عاقا کی با خیارش نمکدون آورده بدیم درویش دستش پوکید!

(خنده ی بیشتر)

دیگه نتونستم تحمل کنم و با یه " ببخشیدی " که خطاب به استاد گفتم، از کلاس خارج شدم و شروع کردم به دویدن...به اون زالو های روی دستم نگاه نکردم. می ترسیدم. حین دویدن توی سالن پام لیز خورد و محکم خوردم زمین. فک پایینم به شدت ضربه خورد.

نمی دونستم چه کار کنم. هق هق گریه درد فکمو بیشتر کرد برای همین نفسمو حبس کردم و نشستم. یک نفر توی سالن پشت سرم دوید و خودش رو بهم رسوند. می خواستم وقتی سرمو بلند می کنم رضا کاتبی رو ببینم ولی یه نفر دیگه بود. زیاد نمی شناختمش خیلی کم پیدا بود. پسر مرموزی بود.

پرسید: حالت خوبه؟

دست خودم نبود و تند رفتم: آخه اینم سواله می پرسی؟ دختر تو کلاس نبود تو اومدی کمکم؟

به جای جواب بی ادبیم گفت: پاشو بریم توی حیاط یکم خاک باغچه به اینا بزن کنده بشن...اوهوه چقدرم گنده ان!

بی اختیار به حرفش گوش دادم. نفهمیدم چجوری باهام تا حیاط اومد و کمکم کرد از شر زالو ها راحت شم. باز دستش درد نکنه.

ازش تشکری کردم و رفتم به سمت سرویس بهداشتی تا صورتم و دستامو آب بزنم. توی آینه نگاه کردم. از خودم بدم میومد. چرا باید یه همچین زندگی ای داشته باشم؟ چرا؟

بغضم هنوز بر طرف نشده بود. رفتم توی سوز سرد حیاط نشستم. دیگه دل و دماغ هیچی رو نداشتم. برگردم سرکلاس؟ هه! مگه مغز خر خوردم؟

خودمو جمع تر کردم تا یکم گرمم بشه. هوای سرد یکم بغضم رو آروم می کرد.

سکوت خفت انگیزی رو می شنیدم و تنها موسیقی توی گوشم هو هوی باد پاییزی بود. رفتم توی فکر. باز هم خیالات خودم. چگونگی ادامه ی این زندگی، چگونگی پایان این زندگی، و، تصور یه نفر که بفهمه منو. که حتی خوابشم نمی تونم ببینم.

اون روز تا آخرین کلاسم رو به زور رفتم. زیر نگاه بعضی از بچه ها اعصابم خورد می شد ولی طبق معمول، اونقدر ضعیف نبودم که ارادم رو متزلزل کنن.

بعد از دانشگاه، پیاده به سمت آموزشگاه زبانی که توش درس می دادم راه افتادم. شیفت هایی مخالف کلاس هام قبول می کردم تا هم به دانشگاه هم کلاس زبان برسم.

خوشبختانه اونقدرام این دوتا محل تحصیل و تدریسم از هم دور نبودن.

دانش آموزای من معمولا بین 12 تا 16 سال بودن و خوبیش به همین بود. زیاد حوصله ی بچه های کوچیک تر رو نداشتم.

باز هم سوز سرد و " ها " کردن من توی دست هام طوریکه دماغ سرخ شده ام هم از این گرمای کوچیک فیض ببره. امروز هوا خیلی سرد شده. اگه این ماه خوش حسابی کنن و حقوقم رو بدن باید یه راست برم کلاه و شال بخرم برا خودم. البته قبلش باید یه سری هزینه های دانشگاه رو تسویه می کردم. با این که از پرورشگاه مستقل شدم و همه کار هام رو خودم می کنم، ولی بازم کمبود یه پشتیبان رو همیشه تو زندگیم حس می کردم.

ساعت دو و نیم بود که رسیدم آموزشگاه درحالی که نایی برام نمونده بود. ساندویچی که توی راه گرفته بودم رو با بی میلی خوردم و رفتم سر کلاس اولم. یعنی سه تا چهار، و بعدش یه کلاس دیگه چهار و ربع تا پنج و ربع.

وقتی کلاس هام تموم شد توی سالن آموزشگاه مدیر اونجا رو دیدم. خیلی خونسرد طبق معمول گفت: خانم درویش بیا دفترم کارت دارم.

آخرای آبانه. شاید می خواد فیش حقوقم رو بده! ایول!

شاد و شنگول دنبالش رفتم توی دفترش و جلوی میزش نشستم. ایستاده به میزش تکیه داد و گفت: خب...خانم درویش...دو ساله که افتخار همکاری داشتیم.

یه لحظه دلم ریخت. داشتیم؟ یعنی چی داشتیم؟

ادامه داد: خب، خودتون خوب می دونید که برای خرید تخته هوشمند ها خیلی هزینه کردیم. دیگه آموزشگاه توانایی دادن حقوق ده تا آموزشگر زبان رو نداره! والدین بچه ها هم گفته بودن که زیاد از تدریس شما راضی نیستن....و...

بغض راه گلوم رو گرفت و برای همین شاید این خانم میانسال دیگه ادامه نداد. قیافم گرفته شد. بدشانسی از این بدتر؟

دلجویانه گفت: گوش کنید خانم درویش من فقط مدیریت می کنم رئیس اینجا کس دیگه ایه! من واقعا متاسفم.

پاکتی رو گذاشت روی میز و گفت: این هم فیش حقوق این ماه و باقی مانده ماه قبلتون. توش برگه ترخیص رو هم گزاشتم.

گوله های اشکم ناخود آگاه چکه کردن روی گونه ام. با بغض گفتم: یعنی این آخرین ترمیه که درس می دم؟

گفت: نه دیگه این دانش آموزاتون بین بقیه کلاس ها پخش می شن. امروز آخرین روز تدریستون بود.

با دلخوری گفتم: چون احمدی ( رئیس اصلی) از من خوشش نمیاد منو گفته؟

مستاصل گفت: گفتم که من...

من: بعله می دونم! تقصیر شما نیست! تقصیر منه که اون بالایی رو با این پایینی یکی می دونم! مملکت مملکت نابرابریه!

اینو گفتم و با یک چنگ پاکت رو از روی میز برداشتم و از دفتر زدم بیرون. بی هدف توی خیابون راه افتادم. مثل مسخ شده ها. فقط هراز چندگاهی دماغمو بالا می کشیدم. کیفم رو که دیگه چندشم می شد روی کولم بندازم، دست گرفته بودم. آخه این تلافی یه سیلی کوچیک بود؟

توی کیفم یه کاغذ هم پیدا کرده بودم که نوشته شده بود: ممکنه تو خیلی تو یتیم خونه کتک خورده باشی ولی من تو عمرم یه بار هم از مامان بابام سیلی نخورده بودم! دختره ی لجن وقتی حدتو نمی فهمی و دست روی من بلند می کنی نباید کمتر از اینو انتظار داشته باشی! زالو هات نوش جونت لولو!

لجن. هه! فکر کرده کیه؟

همین جور که راه می رفتم دوزاریم افتاد که دیگه نون برای خوردن ندارم. باید برم کار پیدا کنم. نمی تونم همین جوری علاف بچرخم ببینم نونم از کجا میاد آبم از کجا میاد!

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حقیقتش، برای کار دوباره دیگه نمی خواستم همون زبان رو تدریس کنم. تدریس من واقعا حد متوسط رو به ضعیفه! کسی قبولم نمی کنه. باید یه کار دیگه پیدا کنم.

از سر اجبار، کنار یک چهار راه، یک روزنامه آگهی خریدم تا توش دنبال کار بگردم. بی هدف قدم می زدم و روزنامه می خوندم. نه... پیدا نمیشه که نمیشه!

حواسمم به ساعت بود. قبل از هشت باید خوابگاه باشم. الان یه ربع به شیشه. خیلی وقته اذان گفتن ولی فکر کنم بتونم توی این مسجده نماز بخونم. هنوز بازه.

بعد از خوندن نماز مغرب و عشام، تن خسته و داغونم رو کشوندم توی خیابون دوباره. نمی تونستم ولخرجی کنم و تاکسی بگیرم تا خوابگاه. برای همین رفتم و سوار خط اتوبوس شدم. یه چهل دقیقه ای می کشید تا برسم. خداروشکر یه جا برای نشستن پیدا کردم و مشغول خوندن روزنامه شدم. دنبال یه مورد خوب.

بالاخره بعد از کلنجار رفتن با خودم، راضی شدم یکی از این کارگری های خونه رو زنگ بزنم. کار که عار نیست. به هر حال، من که نه از کامپیوتر چیزی می فهمم نه رشتم به درد کسی می خوره. این ساده ترین کاریه که می تونم بکنم.حقوقشم همچین چنگی به دل نمی زنه ولی بازم از موردای دیگه بهتره. فکر کن بری منشی شرکت بشی! من اصلا حوصله سروکله زدن با آدمای کت شلواری و پول پرست رو ندارم. منشی دکتر هم که اصلا حوصلشو ندارم.

خلاصه این که، بعد از کلی بررسی، قبل از رسیدن اتوبوس یکی از شماره هارو با گوشیم گرفتم و منتظر شدم تا خانم " بیدادگر " جواب بده.

من: الو سلام. برای این آگهی توی روزنامتون مزاحم شدم. کارگر پاره وقت می خواستید.

خانمه: آها...آره. چندسالته دختر؟

من: بیست و دو.

خانمه: خیله خب آدرس برات می فرستم فردا پنج عصر بیا اینجا.

من: بله ممنون میشم.

خانمه:خدافظ

من: خداحا...(قطع مکالمه)

به آدرسی که برام با پیامک ارسال شده بود نگاه کردم. همونطور که فکر می کردم شمال تهران بود.

با ایستادن اتوبوس به خودم اومدم و سریع پیاده شدم. تا خوابگاه مثل مرده ها حرکت می کردم. بعد از رسیدن، متوجه شدم که کتی از اتفاق امروز با خبر شده. چیز خاصی نگفتم. چی باید می گفتم؟

چه قدر خوب که له شدن من جلوی همه رو ندیدی؟ چرا نبودی ازم دفاع کنی؟ چی می گفتم؟

برای همین ترجیح دادم بعد از کوفت کردن شام برای فروبردن بغضم، برم بخوابم.

زمان خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم گذشت. حالا ساعت پنجِ! و من خونه ی خانم بیدادگر که میانسال و غرغرو به نظر میاد.

_ فکر نکن من ازونام که همه چیز رو آسون می گیرما! یه اشکال تو کارت ببینم بی بروبرگرد اخراجی! من روی کار کارگرا خیلی حساسم! هرچقدر بهتر کار کنی روی حقوقتم تاثیر داره! و ضمنا! من دوتا پسر جوون توی خونه دارم. اصلا هم خوشم نمیاد فکر منحرف کردن ذهنشون رو داشته باشی! اینجا من پنج تا خدمتکار خصوصی دائم دارم! منتهی برای تمیز کاری و شستن ظرف ها نیرو می خواستیم. می خوام همه جا از تمیزی برق بزنه می فهمی؟

سرم رو مدام به نشونه مثبت تکون می دادم. با این که یه جاهایی از حرفاش برام سنگین بود. این که می گفت دوتا پسر جوون دارم و... انگار من پسر ندیدم!

من: بله خانم. همه کار هارو درست انجام می دم مطمئن باشین. فقط...چه ساعاتی توی روز باید بیام؟

خانم: چهار عصر تا یازده شب.

با شنیدن یازده سرمو گرفتم بالا و متعجب نگاهش کردم.

خانم: چیه؟ مخالفی؟

من: آخه خانم من...یازده شب نمی تونم...!

خانم: پس شب هم همین جا می مونی تا صبح هم صبحونه آماده کنی. عطیه یکم پیر شده و صبح ها برای صبحونه درست کردن نمی تونه بیدار شه...

من: خب خانم می دونید که من دانشجو ام و توی خوابگاه ام!

خانم: خب جول و پلاستو جمع کن بیا اینجا. فکر کنم عطیه یه اتاق خالی داشته باشه. چون دلم برات سوخت قبولت کردما! وگرنه من هیچ وقت مسئولیت یه دختر جوون رو به عهده نمی گیرم! خلاصه اگه موافقی که...

با تردید گفتم: قبوله خانم.

خانم: خوبه. فقط، اگه مشکلی نداری پول خورد و خوراکت از حقوقت کم میشه.

من: نه مشکلی نداره.

خانم: اوهوه دل زودرنج منو نگاه کن! می خواستم یه خدمتکار پاره وقت بگیرم یه نون خور اضافه کردم! (درحال رفتن به سمت اتاقش) از حالا کارت رو شروع کن. شب ساعت نه می تونی بری وسایلتو بیاری. (کم کم غر می زنه) چه کار کنم خب خونه به یه نیروی جوون نیاز داشت! این پیرزنا که دیگه نمی تونن کاخ خوشگل منو صبح و شب بشور بساب کنن!

به نظرم خانم بامزه ای اومد. به راهنمایی عطیه خانم و سارا خانم، با محیط خونه و طرز کارم آشنا شدم. یه خونه دوبلکس پونصد ششصد متری لوکس با دکوراسیون خفن. که البته توی حیاط پشتیش یه سوئیت نسبتا بزرگه که خدمتکارا توش زندگی می کنن. عطیه خانم بهم نشونش داد. قرار بود با پنج تا خانم 40 سال به بالا توی یه نیمچه خونه زندگی کنم! عالیه! هه! ولی بهتر از خوابگاهه.

یکی از علت هایی که اینجارو قبول کردم اینه که از شر آزار و اذیت های شراره و ریما راحت میشم. البته خوابگاه ما ازونجایی که خیلی منصف بود یه سری هزینه های اضافی و نجومی مینداخت روی دوش ما که از پسشون برنمیومدم. نامردا فکر می کردن همه ی ما پولداریم!

خب، به عنوان دانشجو خیلی بند و بساط زیاد داشتم، نگران این موضوع بودم که حاجی بابا، سرایدار خونه، توی حیاط پشتی بهم یه خونه ی درختی نشون داد. اون عقب پر از درختای گردو و چنار بود. این خونه درختی هم روی یکی از بزرگ ترین درختا ساخته شده بود. حاجی بابا درحالی که نردبان کلبه را چک می کرد گفت:

من که بچه بودم، بابا جان، این درخت نصف الانش بود. ببین ماشالا چه رشدی کرده! این خونه درختی رو بابای خدابیامرزم برای آقای قبلی این خونه ساخته بود. خب، آرمان و سامان هم وقتی بچه بودن تو این کلبه بازی می کردن. من پارسال تعمیرش کردم توش یه بخاری برقی هم گزاشتم. اینجوری نگاش نکن دخترم! خیلی بزرگه توش! سقفشم عایق بندی و ایزوگام داره نترس. می تونی کتاب هاتو اونجا بزاری و درس بخونی. می دونی، بعضی شبا آقا آرمان اینجا مهمونی می گیره و... مزاحم درس خوندنت میشه.

با لبخند تشکر آمیزم گفتم: حاجی بابا شما خیلی مهربونید ممنونم ازتون. چند سالتونه؟

با لبخند دندون نمایی گفت: هشتاد سالمه بابا جان.

ویرایش شده در توسط afsa
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یاد حاج کریم سرایدار پرورشگاه افتادم که زیاد مهربون به نظر نمیومد ولی هر ماه بچه هارو بستنی مهمون می کرد. با این که شاید به زور خرج خودش و تنها پسرش رو درمیاورد ولی به فکر ماها هم بود.

من: حاجی بابا، خیلی لطفتون به دل می شینه. زنده دل باشید همیشه.

حاجی بابا: ممنونم بابا جان.

با صدای اذان به خودم اومدم. اذان مغرب رو گفته بودن.

با خداحافظی از حاجی بابا، رفتم توی خونه ی خدمتکارا و نمازم رو خوندم. بعدش سریع رفتم تا ادامه ی کارم رو انجام بدم. تمیز کردن کف سالن اصلی. با طی و سطل آب. یکم برای من که بنیه ام ضعیف بود سخت بود ولی از بس توی پرورشگاه کمک حال خدمه تمیزکاری می کردم، عادت داشتم تقریبا. بعد از تموم شدن کارم و نگاه به ساعت، از خانم اجازه گرفتم و رفتم خوابگاه. موبایلم رو تازه از حالت سایلنت درآورده بودم که دیدم اوه اوه کتی کلی میس کال داده.

نمی دونستم این قدر مهمم!

با بازشدن در توسط مسئول خوابگاه و غرغر هاش، یه راست رفتم سراغ مدیریت و خیلی صریح گفتم یه جا پیدا کردم و دارم میرم. مدیر این خوابگاهم که مفت خور و مفت پسند، از این که دختر فقیره ی خوابگاه داره میره کلی خوشحال شد.

داشتم وسایلمو جمع می کردم. شاید اگه ساکم رو پر می کردم دیگه یه مسواکم باقی نمی موند. اینقدر وسیله هام مختصر بودن. فقط جزوه ها و کتابام بود که همرو توی کوله و ساکم جا سازی کردم.

کتی: چی گفتی من نفهمیدم؟؟

ریحانه: حالا این خرا یه غلطی کردن تو چرا خریتت دو چندان میشه؟

من: چرا حالیتون نیس؟ حقوقش خیلی بالائه! از همه جاها بیشترِ! تازه به دانشگاه هم نزدیکه شاید کلا نیم ساعت پیاده روی داشته باشه. (ببینید به کجا رسیده که نیم ساعت پیاده روی براش هیچه)

کتی بغض کرد: رها وقتی اینجوری می کنی غصم می گیره! من بدون تو چه کار کنی رها؟

من: شکر خدا! نمردم که! فقط تغییر محل سکونت دادم. اینجا هم که همچین رفیق خوبی براتون نبودم. حلالم کنید.

ریحانه من رو بغل کرد. اشک هاش مقنعه مو خیس کردن.

کتی: آخه مگه کار توی اموزشگاه چجوری بود که داری میری کلفتی؟

شراره از در اومد تو : درست شنیدم؟ دختر خوشگله ی دانشگاه که ترم یک همه واسش سرو دست می شکوندن داره میره پادویی؟

ریما از پشت سرش ظاهر شد: لیاقتش همونجاست اصن. نگران نباش رها جونییی! مطمئن باش جای خوبیه. هرکی تو دنیا جایگاهی داره دیگه بالاخره!

نفس عمیقی کشیدم تا جوابشونو ندم.

کتی با بغض تشدید شده ای گفت: گمشید برید لعنتیا! دیگه چی از جون این بیچاره می خواین؟ محبوبیتشو تو دانشگاه ازش گرفتین! خوارش کردین! آبروش رو ریختین! زالو انداختین تو کیفش! اینم از اینجوری کردناتون؟

ریحانه: والا یه تار موی گندیده ی این رها به صد تا مثل شما دوتا می ارزه! تو کل این چند سالی که با رها بودم ندیدم دل یه نفرم بشکنه! حتی اگه خود عوضیتون هم یه روز ازش جزوه می خواستین بهتون می داد! می فهمین؟ رها هیچی برای شما دوتا کم نزاشت! مگه چیکار کرده که اینجوری اذیتش می کنید؟

بغضمو قورت دادم. شراره و ریما تنها کاری که می کردن درمقابل زجه موره های این دوتا رفیقم فقط خیره خیره نگاه می کردن. انگار یه چیزی هم طلبکار بودن! هه!

به کتی گفتم: اگه از آموزشگاه زبان اخراجم نمی کردن نمی رفتم. غصه نخور. تو دانشگاه همو می بینیم.

ریما پوزخند زد: دانشگاه؟ ههه ههه! فکر نکنم رها توی اونم بتونه دووم بیاره!

ریحانه: بسههههههه! بس کن ریما! به خداوندیه خدا یه روز جواب این کار هات رو می گیری!

ریما: برو بینیم بابا.

وسایلم رو برداشتم و رفتم دم در. می خواستم از کنار ریما و شراره رد شم ، گفتم: من بخشیدم بدیاتونو. ولی انصافا خوب بشید. خداحافظ کتی، خداحافظ ریحانه.

از اتاق بیرون رفتم و چپیدم توی تاکسی ای که منتظرم مونده بود. از خوابگاه بی نظیری که برای همه بهشت رفیق بازی بود و برای من جهنم دره، میرم به یه جای دیگه.که نمی دونم بهتره یا بدتر.

برگشتم به خونه ی " بیدادگر " اینجور که فهمیدم خانم بیدادگر اسمش حنانه است و شوهرش دو سه سال پیش در اثر سکته عمرشو داده به جفت پسراش که یک سال باهم فاصله سنی دارن. 27 و 28 ساله هستن.

توی خونه ی خدمتکار ها، من و عطیه خانم و حنا خانم تو یک اتاق، دونا و حلیمه و جمیله خانم توی اون یکی اتاق می خوابیدن. حاجی بابا هم که شوهر عطیه خانم بود و توی هال می خوابید. بقیه ی خدمتکار ها یا بیوه بودن یا مطلقه.

ساعت 11 خاموشی بود و باید می خوابیدیم. من هم به عطیه خانم سپردم نماز صبح بیدارم کنه که بعد از درست کردن صبحونه برم دانشگاه.که در کمال تعجب فهمیدم تنها کسی که تو این خونه نماز صبح می خونه حاجی باباست و عطیه خانم به خاطر بیماریش نمی تونه. بقیه نماز هارو هم نشسته می خونه.

خلاصه این که توی نماز خوندن اونجا غریب افتاده بودم.برای همین دم در اتاق خوابیدم و به حاجی بابا سپردم چند تقه به در بزنه که بیدار شم.

با خستگی مضاعف تر از همیشه، سر روی بالش گزاشتم و خوابیدم.

بیدار که شدم، ساعت گوشیم رو نگاه کردم، پنج و نیم بود. با تقه های حاجی بابا پاشده بودم. تشکری کردم و رفتم دنبال شال و مانتوم. وضو گرفتم و مشغول نماز صبح شدم. بع