رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : سیل خروشان 

نام نویسنده : Heyfa کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر : عاشقانه

خلاصه ی کتاب : دختری به نام سلین که وضع مالی متوسطی داشت عاشق پسری به نام بهراد میشود که مدل شو و لباس است. عشق او آنقدر شدید بود که اورا پیدا کرده و ابراز علاقه میکند بهراد که از قبل شکست عشقی خورده بود و از دخترها منزجر بود تصمیماتی میگیرد...

tcge_4xha_img_20171216_145113.jpg

 

  • تشکر 16
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سیل خروشان زندگی مرا به دست سرنوشت سپرد

و من همچون ماهی کوچکی رهسپار برهوت زندگی شدم

تا به سیلابی رسیدم و عاشقت شدم

و تو سونامی بی رحمی بودی که مرابلعیدی

،چند کنم تورا طلب تا نگریزی ازبَرَم؟

کاش وسعت عشق را میشد فهماند
 

میخندن...شادن...بدون من...تولد سانلی را بهش تبریک می گن...بدون من.... کیک تولد رو می بُرن....بدون من...به جرم عاشقی...هم مامان و هم باباشادن به جز سانلی...گاهی لبخند میزنه و گاهی به ساعت خیره میشه...الهی بمیرم..منتظر منه...منتظر خواهر ترد شده اش...سانلی هجده ساله شد و من به جای بغل کردن سانلی، بیرون از خونه درخت رو بغل کردم و از پنجره به خانواده ی سه نفره شون خیره شدم. زیر لب با چشم اشکی گفتم:

_تولدت مبارک آجی کوچیکه

  به کادوی تولدش که توی دستام بود خیره شدم. کاش هیچوقت شایان ازم خواستگاری نمی کرد و باعث ترد شدنم از خانواده نمی شد. اون روز باز دوباره جلوی چشمم جون گرفت:

"_این حرف اول و آخرمه یا با شایان ازدواج می کنی یا برای همیشه قید مارو میزنی

_من با اون مردک ازدواج نمی کنم نمی کنم

_پس برو بیرون...از خانواده و خونه ی ما برو بیرون"


  چقدر بی رحمانه منو از خونه بیرون کردن. انگار که اصلا وجود نداشتم. سانلی خیلی ناراحت می شه. از دستم دلخور می شه. تنها عضوی از خانوادم رو از دست می دم. مطمئنم. کادو رو توی کیفم چپوندم و کم کم از اونجا دور شدم. اشکام رو با دستم پاک کردم. فکرش رو هم نمی کردم اما دلم براشون تنگ شد...برای دور هم نشستنامون...دعوا هامون...یعنی واقعا ارزششو داشت؟ عشق یه پسر معروفی که نمیدونه که من اصلا جز این جهان هستم؟ عشق یه طرفه ای که از نظر مردم خنده داره؟

 نفس صدا داری کشیدم... داشت...عشق همیشه ارزششو داشت...همیشه ارزش فدا کردن داشت اما در صورتی که نتیجه بده...نه مثل من که از خانواده رونده شدم ولی به عشقم نرسیدم. سوار تاکسی شدم و کل راه خونه به همه چیز فکر کردم...سانلی، مامان بابا، بهراد....بهراد زمانی....مدلینگ معروف...همون معشوقی که امانم رو برده... همون عشق یه طرفه... آره... شاید مسخره باشه اما من عاشق همین مدلینگ معروف شدم... عاشق همین مدلینگ....همین مدلینگی که حتی از نفس کشیدنم هم خبر نداره...آخ ای عشق ای عشق

*****

با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...اوه نه باید می رفتم مزون... مزون سانلی..چون اونجا کار میکنم... حالا چجوری براش توضیح بدم که دیشب نتونستم بیام؟ لباس هام رو پوشیدم و از خونه بیرون رفتم. چون صبحانه نخورده بودم تصمیم گرفتم از کیوسک نزدیک کیک و آب میوه بخرم. به فروشنده گفتم:

_یه کیک و یه آب میوه لطفا...

 چشمم به مجله ها افتاد..‌. خدای من... یه مجله ی جدید از بهراد... عکسش روی جلد مجله بود...اون مجله رو هم خریدم و با ذوق و شوق به سمت مزون رفتم. چون راه زیادی نبود همش رو پیاده رفتم. به مزون رسیدم و با صدای بلند سلام کردم. سانلی مشغول مرتب کردن لباس ها توی کاور بود. از پشت رفتم سراغش و لپشو بوسیدم اما هیچ واکنشی نشون نداد. گفتم:

_سانلی تو باید منو درک کنی

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



به سرعت برگشت و گفت:

_چرا باید درک کنم؟ منم دلم خانواده می خواد...

_خب مگه نداری؟

  چند قدم جلو تر اومد و گفت:

_آخه بدون تو خانواده به چه درد من می خوره؟ می‌دونستی از وقتی رفتی دیگه خونه اون شادابی همیشگی رو نداره؟

نزدیک تر اومد و گوشه ی مانتو ام رو گرفت و گفت:

_تورو خدا بس کن...دیگه نمی تونم تحمل کنم... ازت خواهش میکنم برگرد خونه..

  با چشم اشکی گفتم:

_بخوام هم برگردم نمیشه... مگه خودم رفتم؟ اونا منو ترد کردن... اونا منو نخواستن

_یه دور مرور کن ببین چرا نخواستنت؟ به خاطر عکس مجله ها... به خاطر یه آدم‌ معروفی که تو رو نمی شناسه... سلین بهم‌ گوش کن... عشق تو یه تب داغه...زود فروکش می کنه... ارزش نداره به خاطرش خودتو به آب و آتیش بزنی

_چرا نداره؟...ها؟... چرا نداره؟ مگه من یه بچه ی دبیرستانی ام که عشق رو از تب داغ تشخیص ندم؟

  بلند شد و گفت:

_یعنی بر نمی گردی؟

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_تا وقتی که مامان بابا بخوان منو به شایان بدن نه برنمی گردم

  از جاش بلند شد و دوباره مشغول شد. بلند شدم و چونه ام رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

_منو درک کن آجی

با بغض گفت:

_خواهشا تو منو درک کن... من واقعا به حضور تو توی خونه احتیاج دارم.

_منم بهت احتیاج دارم آجی جونم... فکر کردی من خیلی از این وضعیت خوشحالم؟... فکر کردی خیلی دوست دارم هر شب به در و دیوار نگاه کنم؟ من هم بابا رو دوست دارم هم مامان رو.... و بخصوص تو رو ...اما چیکار کنم؟ نمیتونم...نمیتونم....من نمیتونم با شایان زندگی کنم... میتونی درکم کنی؟

_راستشو بخوای نه... نمی تونم درکت کنم... یعنی انقدر اون مرد رو دوست داری؟ انقدری که حاضری ولمون کنی بری؟

با قاطعیت تمام گفتم:

_آره

_خب پس برو چرا وایسادی؟

بدون هیچ حرفی کادوش رو روی میز کنارم گذاشتم و بیرون رفتم. دلم هوای تازه می خواست برای به آرامش رسیدن. دلم پر بود. چی میشد اگه این عشق به نتیجه می رسید؟ چی میشد؟ دلم گرفت. روی یکی از صندلی ای توی پارک نشستم. به رهگذر ها نگاه کردم. هر کدومشون یه غصه دارن. یعنی بهراد هم غصه داره؟

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بهراد*

کرواتمو باز کردم و روی تخت پرت کردم. امروز برای یه مجله ی تبلیغاتی عکس گرفتم. تو راه برگشت هم کلی امضا دادم. خیلی اعصابم بهم ریخت از اون همه سرصدا و اصرار برای امضا. مگه یه امضا واسه اونا چه ارزشی داره؟ مچاله میشه میره دور. فقط وقتمو الکی می گیرن. تنها چیزی که باعث می ‌شد یکم به اعصابم مسلط باشم یه دوش آب گرم بود.

دوش رو باز کردم و زیرش رفتم. موهامو چنگ زدم و یاد حرفای پریسا عشق قدیمیم افتادم چه حرفایی که بهم نمیزد همش دروغ بود. بهم دروغ گفت. نارو زد. خیانت کرد. اون نباید با من این کارو می کرد. مگه من چی کم داشتم؟ از خوشتیپی و خوشکلی بگیر تا پول و ثروت. پس چرا به من خیانت کرد؟ من که دوسش داشتم. یاد حرفاش افتادم:

" بهراد من تورو خیلی دوست دارم"

 دروغ گو دروغ گو:

 " بهراد من و تو نمیتونیم باهم باشیم " 

از عصبانیت مشتمو به دیوار حموم کوبوندم. دستم درد گرفت. چرا اینکارو با من کردی پریسا؟ مگه من چیکارت کردم؟

از حموم بیرون زدم و حوله رو دور کمرم بستم. گوشیمو برداشتم و دیدم ده تا میسکال از فرحناز دارم. از وقتی از پریسا جدا شدم شروع کردم به دوست شدن با دخترای مختلف و شکستن دل اونا. الانم دیگه زیادی با فرحناز موندم. تازه یکی از سمج ترین دوست دخترام بود. بقیه زود بیخیال می شدن ولی این همچنان مثل آدامس به من چسبیده بود.

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشیمو پرت کردم رو تخت و مشغول خشک کردن موهام شدم که صدای گوشیم دوباره بلند شد. دوباره هم فرحناز بود. پذیرش تماس رو لمس کردم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم و صدای جیغ جیغوی فرحناز تو گوشم پیچید:

_میدونی چندبار بهت زنگ زدم؟

نفسمو عصبی بیرون فرستادم. دیگه تحمل این دختره ی سمج سخت شده بود. دوباره صداش تو گوشم پیچید:

_بهراد با توئما.  

اعصابم خورد شد عصبی گفتم:

_چی میخوای؟  

انگار از حرفم جا خورد با صدایی که رگه های تعجب داشت گفت:

_بهراد خوبی؟    

_آره خوبم اگه پاتو از زندگیم بزاری بیرون بهترم میشم    

 ناباور گفت: عزیزم اتفاقی افتاده؟ عصبانی ای؟ بعدا حرف میزنیم عزیزم

_بعدنی وجود نداره دلمو زدی از زندگیم برو بیرون.  

 و بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کردم و گوشیمو خاموش کردم. واقعا حوصله ی هیچ دختری رو نداشتم. سالهاست که دارن با دلشون بازی میکنم باید یه مدت استراحت کنم و تو حال خودم باشم.

  *سلین* :

جلد مجله ای که امروز صبح خریده بودم رو کندم و دور بهراد رو قیچی کردم و با پونز به سقف اتاقم دقیقا بالای تختم چسبوندم که هروقت از خواب بیدار شدم قیافش جلوی چشمم باشه. آخ بهراد من چرا انقدر دیونه تم؟ محو عکس بهراد بودم که یهو گوشیم زنگ خورد و اسم "سانلی" روش چشمک میزد. از امروز واقعا ازش دلخور بودم ولی طاقت قهر با عزیز ترین کسمو نداشتم. پذیرش تماس رو لمس کردم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم. نفسمو صدا دار بیرون فرستادم و گفتم:

_الو    

 بعد مکثی طولانی گفت: سلام سلین خوبی؟ 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از مکث طولانی گفتم: آره خوبم چی میخوای؟ 

کمی من و من کرد ولی بعد گفت:

_بابت امروز صبح متاسفم عصبانی بودم. ولی بیشتر ناراحت بودم تا عصبانی.

چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:

_حالا میشه منو ببخشی؟

مگه من طاقت قهر کردن با این دختر بانمک رو دارم؟ اون تنها کسیه که من دارم من به جز اون کیو دارم؟ خانوادم که به خاطر یه خواستگار سمج طردم کردن دیگه دوست نداشتم کشش بدم سکوت طولانیم باعث شد که سانلی حرف بزنه:

_سلین جونم هستی خواهری؟

از طرز صحبتش خندم گرفت. همیشه از عادت چاپلوسیش بدم میومد ولی الان خندم گرفته بود. صدای خندمو که شنید گفت:

_آشتی؟

_خیلی خب باش بابا چاپلوس خودشیرین

صدای خوشحالی کردنش از پشت تلفن میومد که باعث شد خندم شدید تر بشه بعد از کلی جیغ و داد گفت:

_خب در رو باز کن من پشت درم.  

 از تعجب شاخ در اوردم یعنی این همه مدت پشت در بود؟ آیفون رو زدم و دیدم بله پشت در وایساده بود. هر دو در رو باز کردم که بیاد تو. بعد از چند ثانیه اومد تو و در رو بست. پرید بغلم و محکم لپمو بوسید. هلش دادم عقب و با خنده گفتم:

_یعنی اگه جلوتو نگیرم منو میخوری.

خندید و جعبه ای که دستش بود رو طرف صورتم گرفت و گفت:

_از همونایی که دوست داری. 

جعبه رو از دستش گرفتم و درشو باز کردم. رولت خامه ای همونی که دوست دارم.از سانلی تشکر کردم و جعبه رو توی یخچال گذاشتم. از اونجایی که سانلی عاشق لازانیائه تصمیم گرفتم واسه شام براش لازانیا درست کنم. گوشت رو از توی فیریزر بیرون اوردم و صبر کردم یکم یخش آب بشه.        

 *بهراد*:

روی مبل لم داده بودم و داشتم تلوزیون میدیدم          

_آقا چیز دیگه ای نیاز ندارین؟

_نه شمسی خانوم میتونین برین

شمسی خانوم خدمتکار منه صبح ساعت شیش میاد تا ساعت یازده شب برام کار میکنه. لپ تاپی که روی میز جلوم بود رو باز کردم تا ببینم خبر جدیدی از من تو فضای مجازی گذاشتن یا نه. همینطور که میگشتم از خدا میخواستم که شایعه سازی برام نکرده باشن.

مثلا یک بار دیدم شایعه شده بود که من قراره آلبوم بیرون بدم. یعد کل خبرنگارا اومدن بست نشستن دم خونم و راجب به آلبوم دروغی ازم میپرسیدن. واقعا بعضیا چرا انقدر شایعه سازی میکنن. طور دیگه ای هم میتونن لایک جمع کنن.

حوصلم سر رفته بود. کم کم داشتم همه ی دوست دخترامو از خودم می روندم به جز چندتا که هنوز نوبت اونا نشده.

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشیم که رو میز بود زنگ خورد و اسم امیر روش چشمک میزد. خب صحبت کردن با امیر از بیکاری خیلی بهتره جواب دادم: _الو

_سلام داداش چطوری؟

_هی بد نیستیم تو خوبی؟

کمی مکث کرد ولی گفت:

_پسر تو با فرحناز کات کردی؟

بله. خانوم خبرچین به داداشش سریع همه ی ماجرا رو گفت. منم دست پیش گرفتم که پس نیوفتم:

_فکر میکردم از سر رفاقت یه زنگی زدی حالمو پرسیدی ولی زهی خیال باطل.نگران حال خواهرتی

_این چه حرفیه بهراد. تو بهترین رفیقمی اما امروز حال فرحناز یه جورایی بد بود. خیلی گریه کرده بود نمیدونم چه اتفاقی بینتون افتاده ولی مطمئنم عشق اونقدر قویه که مشکلات پیشش هیچ ان.

هه...عشق...این از چه عشقی حرف میزد؟ یادم نمیاد رفتاری نشون داده باشم که بشه رو حساب عشق گذاشت. خود فرحناز هم عاشق شهرته عاشق من که نیست. من دیگه تو زندگیم چیزی به نام عشق رو باور نمیکنم. هیچوقت. عشق وجود نداره. تو این دنیا عشق مرده و به جاش خیانت و تنفر شکل گرفته. امیر که سکوت بلند مدت منو دید گفت:

_مردی بهراد؟

_خودت بمیری

خنده ی بلندی سر داد و گفت: من نمیدونم حرف آخرم اینه که شما دوتا یه جورایی آشتی کنید فرحناز از صبح تاحالا سرمو خورده.

حرفشو به شوخی زده بود اما می دونستم که می خواست شوخی شوخی حرفشو بزنه. حالا منم نه گذاشتم نه برداشتم رفتم با خواهر رفیقم دوست شدم که جرئت ندارم نازک تر از گل بهش بگم. انگشتامو تو موهام فرو بردم و گفتم:

_باشه داداش بهش فکر میکنم. میخوام برم بخوابم کاری نداری؟ 

_این یعنی برو گمشو میخوام بکپم؟

_دقیقا

باز دوباره بلند خندید و بعد از خداحافظی قطع کرد. دستامو روی پشتی مبل گذاشتم و سرمم بهش تکیه دادم. چشمامو بستم. دنبال آرامش بودم. آرامشی که بعد از پریسا از دست دادم. بعد از اینکه اونو با یه پسر دیگه در حال خندیدن و ناز کردن دیدم دنیا رو سرم خراب شد. از اون روز دیگه روی آرامش رو ندیدم. بالاخره دلیل اینکه همش می گفت: "ما نمی تونیم باهم باشیم" رو فهمیدم

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون دلش تنوع می خواست. اون عاشقم نبود. اون دلش مردای مختلف می خواست. حالا منم می خوام مثل پریسا باشم ولی سه ساله که گذشته. دیگه خسته شدم از هر دروغ و دغل و اشکای مصنوعی دخترا. یکم میخوام برای خودم آزاد باشم.

*سلین* :

شاممونو باهم خوردیم و کلی هم مسخره بازی دراُوردیم. الان هم ساعت دوازده شب بود و سانلی خانوم تشریفشون رو بردن. حالا من موندم و تنهایی خودم با فکر به بهراد. دلم میخواد واسه یه بار هم که شده از نزدیک ببینمش. به بهونه ی یه سلفی یا یه امضا. گرچه این ها برای عشقم کافی نیست. به سمت اتاق خوابم رفتم. همونجا دم در ایستادم و عکس های بهراد رو نگاه کردم. از عکسای کوچیک مجله بگیر تا پوسترای بزرگی که خریدم. روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم . همون عکسی که از مجله بریده بودم. یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یه کراوات مشکی صورتش شیش تیغ بود و سمت نگاهش به جای دیگه بود. دستاش رو هم تا نیمه در جیبش فرو برده بود. نمیدونم چرا ولی این عکسش رو از همه بیشتر دوست دارم. طبق معمول قبل از خواب به بهراد فکر کردم که دیگه نفهمیدم چی شد که خوابم برد

****

صدای قطع نشدنی ای از گوشیم بلند میشد. یکی از پلک هامو به زور باز کردم و به صفحه ی گوشی نگاه کردم. اسم گلی درحال چشمک زدن بود. گلی دوست صمیمی من بود که از وقتی رفته شمال به من یه زنگ کوچیک هم‌نزده. اما بعد این همه مدت چیشد که زنگ زد؟ گوشی رو جواب دادم: الو

_سلام خرس گنده تا لنگه ظهر گرفتی خوابیدی که چی؟

اوه اینم وقت گیر اورده آخه به توچه که من تا کی میخوابم؟ صاف روی تخت نشستم و با صدای خوابالود گفتم: چیزی شده؟ آخه تو یه مدته به من زنگ نمیزنی که بگم کار همیشته

_ای بشکنه این دست که نمک نداره. بعد این همه مدت که شمال بودم شد یه دفعه به من زنگ بزنی؟ همش من زنگ میزدم حالا هم اونی که باید طلبکار باشه منم نه تو

خندم گرفته بود. با صدایی که رگه های خنده توش موج میزد گفتم:

_حالا من باید عذرخواهی کنم؟

_معلومه! تازه باید به دست و پامم بیوفتی.

_خودتو لوس نکن حالا بگو چخبر از شمال؟

با صدایی که احساس میکردم رگه هایی از ذوق توش موج میزد گفت:

_شمال رو بیخی یه خبر برات دارم باقلوا

 _بگو چیشده باقلوا؟

_ بالاخره تونستم متناسب با رشته ام کار پیدا کنم

داشتم فکر میکردم رشته اش چی بود؟  رشته اش خبر نگاری بود. یهو یاد درخواستی افتادم که ازش کردم. بهش گفتم اگه یه روز کار پیدا کردی و پستت به بهراد زمانی خورد منم با خودت ببر. سیخ سرجام ایستادم و گفتم:

_خب؟!

_خب نداره دیگه داری به آرزوت میرسی. خب حالا سلین خانوم الان کی باید نیش و کنایه بزنه؟

جمله ی اولش تو سرم اکو میشد. از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم. اشک شوق از چشمام پایین میومد. دستام شروع به لرزیدن کرد میخواستم صداش کنم که خودش حرف زد:

_ولی خانوم خانوما باید صبرکنی. باید بزاری یکم از کارکردنم بگذره بعد هم به آرزوت میرسی

_گلی          

_جان گلی

_جبران میکنم. بخدا واست جبران میکنم قول میدم هر وقت عاشق شدی از جون و دل مایه بزارم. بهت قول میدم

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خنده ی بلندی سر داد و گفت:

_من عمرا اگه عاشق بشم. اگه هم عاشق شدم فرداش بدون خودمو کشتم.

_وا دیوونه

به خنده ای اکتفا کرد و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کرد. از ته دلم خوشحال بودم. یعنی می تونستم از نزدیک ببینمش. وای من چقدر دیوونه وار عاشقش بودم

*بهراد*:

پشت فرمون نشسته بودم. اعصابم خیلی خورد شده بود. میخواستم برم آتلیه برای مجله ی جدید عکس بگیرم که فرحناز اومد خونم و هرچی از دهنش دراومد بهم گفت. من میگم به دختر ها نباید رو داد اون وقت امیر میگه

"دلت میاد؟ دخترا به این ملوسی"

ملوس کجا بود؟ اینا مثل روباه مکار اند. از همه ی دخترا بدم میاد. لیاقت اونا تنهاییه و لجنی که توی اون زندگی میکنن. از عصبانیت دستمو به فرمون کوبیدم. یهو یه بچه با سرعت داشت از جلوی ماشینم رد میشد. نفهمیدم چطور و با چه فشاری پامو روی ترمز گذاشتم. دختر بچه هم ترسیده بود. اما من ترس و این حرفا حالیم نبود با صدایی بلندی گفتم:

_حتما باید وسط خیابون بپری؟ حواست کجاست؟

دخترک سرشو پایین انداخته بود و بی صدا گریه میکرد. یهو یه زنی با داد گفت:" دخترم" پس مادرش اینه. انقدر عصبی بودم که حتی به مادره رحم نکردم:

_خانوم شما همیشه بچتونو وسط خیابون ول میکنید؟

_ببخشیدا شما داشتین با سرعت رد میشدید. 

از حاضر جوابیش تعجب کردم و یه لنگه ی ابرومو بالا دادم. خانومه  هم پشت چشمشو نازک کرد و رفت. مردم چقدر رو دارن یهو با صدایی به خودم اومدم:

_آقای زمانی چیشده؟

_آقای زمانی شما به بچه صدمه زدید

تک به تک نگاهشون کردم. مثل همیشه میکروفون و ضبط شون رو طرفم گرفته بودن تا راجب اتفاقی که افتاده حرف بزنم. اینا از کجا پیداشون شد؟ کلافه پوفی کشیدم و گفتم:

_اون بچه خودش جلوی ماشین پرید و هیچ صدمه ای هم ندید. الانم اگه اجازه بدین میخوام برم که دیرم شده.

به بقیه ی حرفاشون مثل"آقای زمانی فقط پنج دقیقه" یا " شما هنوز به سوالاتمون جواب ندادین" توجه نکردم. همیشه سعی میکردم حتی تو عصبانیت به خبرنگارا توهین نکنم. چون سریع تو سایت ها میزارن که"آقای زمانی اختلال روانی دارن". از حرف خودم خندم گرفت.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره به جای مورد نظرم رسیدم. از ماشین پیاده شدم ولی همینکه پیاده شدم دوتا دختر جوون به سمتم دویدند. یکی از دخترا موهای قهوه ایی داشت و به صورت کج روی صورتش ریخته بود. اون یکی که کوچکتر به نظر میرسید موهاشو چتری روی صورتش ریخته بود. همونطور که نفس نفس میزدند گفتن:

_وای آقای زمانی خیلی خوشحالیم از اینکه میبینمتون

لبخند زورکی زدم. بالاخره امروز بعد از اون همه اتفاق معلومه که نمیتونم خوشحال باشم. دوتاییشون یه تیکه برگه ی کوچیک در اوردن و گفتن:

_بی زحمت میشه یه امضا بدین؟

برگه هارو ازشون گرفتم و خودکاری از جیب کتم خارج کردم. بعد از کلی جیغ و داد و خوشحالی بالاخره امضاشونو گرفتند و رفتند.

*سلین* :

_ببین یادت باشه مسخره بازی و ادای عاشقارو درنیاری ها تو یه خبرنگاری که فقط مصاحبه ی من و بهراد رو روی یه برگه مینویسی گرفتی؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. باید حرفهای گلی رو خوب به خاطر میسپردم. گلی به خاطر من کلی اصرار دفتر روزنامه کرد که اول راهی بهش اجازه بدن بره با بهراد زمانی مصاحبه کنه. حالا هم من قرار بود که با گلی باشم و سوال و جوابای اونارو روی برگه بنویسم. از استرس و خوشحالی کف دستام عرق کرده بود. گلی لپ تاپ رو از توی کیفش خارج کرد و گفت:

_اگه هم الان دوست داری آخرین اخبار از بهراد رو چک‌کنیم که بتونیم سوالای زیادی ازش داشته باشیم.

حواسم پیش حرفای گلی نبود. حواسم فقط و فقط پیش فردا و اتفاقایی که قراره بیوفته بود. باصدای "هین" گلی به سرعت گردنمو به سمتش متمایل کردم طوری که مهره های گردنم صدا داد. دیدم با چشمایی که تا جای ممکن باز بود و دهن باز به صفحه ی لپ‌تاپ خیره شده بود. سرمو کج کردم و به لپ تاپ خیره شدم اما قبل از اینکه بخوام‌چیزی که گلی دیده و تجزیه و تحلیل کنم خود گلی گفت:

_امروز با یه دختر بچه و مامانش سر تصادف بحثشون شده. تو اینو میدونستی؟

خودمم تعجب کرده بودم. گلی صفحه و بالا و پایین کرد و روی یه ویدیو کلیک کرد. گلی به صفحه اشاره کرد و گفت:

_این ویدیوی مصاحبه ی بهراده توی صحنه ی حادثه.

بهراد در اون ویدیو عصبانی بود و سعی میکرد خودشو آروم جلوه بده بعد از سوالات متداول خبرنگارا بهراد گفت:

"اون بچه خودش جلوی ماشین پرید و هیچ صدمه ای هم ندید. الانم اگه اجازه بدین میخوام برم که دیرم شده"

بعد از حرفای بهراد فقط سوالات خبرنگارا بود و فیلم تموم شد. من و گلی هر دو با دهن باز و ابروهای بالاپریده به مانیتور خیره شده بودیم.بعد از اتمام ویدیو گفتم:

_من اینو ندیده بودم.

_امیدوارم تو مصاحبه ی فردا انقدر عصبی نباشه

دوباره یاد فردا افتادم و استرس تمام وجودمو فرا گرفت. سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و پوفی کشیدم. گلی به طرفم برگشت و گفت:

_میشه بگی الان چته؟

دستمو روی صورتم گذاشتم و گفتم:

_نمیدونم. از فردا میترسم. احساس میکنم لو میرم نمیدونم چم شده ولی میترسم

_خب میخوای نیا

خیلی سریع تکیه ام رو از مبل گرفتم و گفتم:

_نه نه میام به زور جور شده حالا به راحتی از دستش بدم؟

گلی خنده ی بلندی سر داد و گفت:

_ای بسوزه پدر عاشقی

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*****

از استرس تمام دستام عرق کرده بود و توان گرفتن خودکار رو توی دستم نداشتم. گلی با تسلط کامل سوالاتشو میپرسید و بهراد هم هرچند با کلافگی جواب می داد. از صبح بالاخره تونستیم بهراد رو راضی کنیم که باهاش مصاحبه کنیم. الانم مارو داخل خونش راه داده و روی مبل نشستیم.قرار شد که گلی سوالاتی که از قبل آماده کرده بود رو بپرسه و منم جوابای بهراد رو روی برگه بنویسم. اما اصلا نمیتونستم به حرفاشون توجه کنم. چشمام فقط و فقط بهراد رو می دید. اصلا نمیتونستم جهت نگاهم رو تغییر بدم. بهراد با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود. خیلی سریع جهت نگاهش رو از روی صورت گلی به صورت من تغییر داد. به محض اینکه نگاهم کرد سرمو انداختم پایین

*بهراد*  

حواسم کم و بیش به صحبتای این خبرنگار پرحرف بود ولی بیشتر حواسم به اون دختری بود که اصلا بهش نمیومد برای مصاحبه یا کمک به دوست خبرنگارش اومده باشه. سنگینی نگاهش رو از ورود تا الان حس میکردم. بهش نگاه کردم اما بر خلاف تصورم سرشو انداخت پایین. انتطار داشتم وقتی که نگاهش میکنم قصد نخ دادن داشته باشه. حرکاتش و معصومیت صورتش منو یاد پریسا می انداخت. اون قبل از اینکه با من دوست بشه همینقدر معصومانه نگاه می کرد. باصدای خبرنگار پرحرف به خودم اومدم:

_چی فرمودین؟

لبخندی زد و گفت:

_گفتم اگه امکانش هست راجب شایعاتی که درمورد تصادفتون با دختر بچه بود توضیح بدین

دلم میخواست این خبرنگارهم مثل دوستش کم حرف بود ولی مثل اینکه اینا قصد رفتن ندارن. همونطور که بازدممو بیرون دادم گفتم: خب...یه شروع بدی داشتم. روز خوبی نبود. اون دخترهم جلوی ماشینم پرید ولی خداروشکر به موقع پا روی ترمز گذاشتم و  اونم چیزیش نشد. فقط هردومون کمی ترسیده بودیم.‌دوستانِ خبرنگار شما هم زیادی شلوغش کرده بودن و از خودشون یه چیزایی در اورده بودن  مثلا بعضیاشون گفته بودن دختره آسیب دیده با خیلی چیزای دیگه که منو واقعا ناراحت کرد.

_از طرف همه ی اونا عذر خواهی میکنیم

_خواهش میکنم

دوباره یه نگاهی به دختر معصومی که جفت این خبرنگار بود کردم و گفتم:

_شما سوالی ندارین؟

سرشو به سرعت که توی برگه بود بالا اورد و گفت: با منین؟

_فکر میکنم جهت نگاهم روی شما باشه درسته؟

صاف نشست و گفت:

_نه خیر سوالی ندارم

خبرنگار وراجه هم بلند شد و گفت: خیلی ممنون که وقت با ارزشتون رو در اختیار من‌گذاشتین

با دستم به در خروجی اشاره کردم و گفتم: 

_خواهش میکنم خوش اومدین

_آقای زمانی؟

چه عجب ما صدای این دختر رو شنیدیم

*سلین*

_ میشه یه امضا بدین؟

یه نگاهی به گلی کرد و چونشو خاروند و گفت:

_نمیدونستم خبرنگارا هم امضا میگیرند.

بهم برخورد. یعنی چی؟ مثلا میخواد بگه من فهمیدم تو خبر نگار نیستی؟ خب نباشم ولی کاری که کردم جز این نبود.

آروم طوری که نشنوه گفتم:

_چه ربطی داره؟

دستم که به سمتش دراز شده بود و خودکار و کاغذ هم توش بود رو آروم آروم عقب بردم که یهو برگه و خودکار رو از دستم گرفت و روی میز گذاشت. شروع به امضا زدن کرد. منم عین خری که بهش تی تاب داده باشن ذوق کرده بودم. داشتم می دیدم که نوشته بود تقدیم به... ولی دستش خشک شد و دیگه چیزی ننوشت رو به من کرد و گفت: اسمت چی بود؟

_سلین

بعد مثل اینکه چیز عجیبی شنیده باشه، ابروهاش رو بالا داد و  گفت: سلین؟

_بله

_معنی هم داره؟

دیگه واقعا این دفعه ناراحت شدم . میخواد بگه من بی معنیم؟ با کمال پرروئی گفتم:

_معلومه که داره معنی اسم من "همانند سیل، خروشان" هستش.

چونه اش رو خاروند و با لبخند سرشو تکون داد و دوباره شروع به نوشتن روی کاغذی که بهش داده بودم کرد. بعد هم خودکار و هم برگه رو به من داد. با نیش باز متن روی کاغذ رو خوندم ولی همینکه خوندم خندم‌ محو شد و سوالی متن روی کاغذ رو خوندم:

_تقدیم به سیلِ خروشان؟

بعد نگاه از برگه گرفتم و به صورتش دوختم که دیدم دست به سینه با لبخند شیطانی داره نگاهم میکنه. لبخندی زد و گفت:

_خب مگه نگفتی معنی اسمم سیل خروشانه؟

_من...

گلی میون حرفم اومد و گفت:

_خب دیگه ما خیلی مزاحمتون شدیم ببخشید.

و دستمو کشید و به سمت در خروجی برد.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بهراد* : دلم خواسته بود کمی اذیتش کنم. آخه معصومیتش زیادی رو مخم بود. احساس میکردم این هم مثل پریسا فقط ظاهرا انقدر معصوم و پاکه و در باطن شیطون رو هم درس میده. با اینکه تو دختربازی فعلا مرخصی بودم ولی دلم میخواست این دختر به ظاهر معصوم رو بچزونم. میخوام به همه ثابت کنم این دختر هایی که ظاهرا معصوم اند در باطن مار هفت خط اند. از همشون بدم میاد و واقعا دوست داشتم این دختر رو زمین بزنم. دقیقا با همون روشی که پریسا زمینم زد. اما دیگه قراره این سیل خروشان رو کی ببینم خدا میدونه. ولی در اولین فرصت اون رو عاشق خودم میکنم و سخت زمینش میزنم. این دختر منو از همه بیشتر عصبی میکنه. چون همه ی دخترهایی که باهاشون بودم شیطنت و عشوه گری داشتند اما این قیافه ی خودشو معصوم جلوه داده و من میخوام همه ی مردم اون پوسته ی زیرینشو ببینند. صبرکن سیل خروشان! واست نقشه هایی کشیدم.

*سلین*: آخرین پونز رو هم برداشتم و به گوشه ی برگه زدم. چند قدم عقب تر رفتم و از دور به امضایی که از بهراد گرفتم نگاه کردم. درسته که از متن آخرش زیاد خوشم نیومد ولی خب امضا رو عشقه. ولی یهو دلم گرفت. یعنی این اولین بار و آخرین باری بود که بهراد رو میبینم؟ گوشیم رو با شک و تردید از روی تخت برداشتم و شماره ی  گلی رو گرفتم بعد از چندتا بوق جواب داد:بله؟

_گلی؟

_چیزی شده؟

نمیدونستم بگم یا نه ولی بالاخره دلم رو زدم به دریا و گفتم: گلی خواهشا یه بار دیگه این شرایط رو جور کن

_آخه جطوری عزیزم؟ شک میکنه و اگه شک‌کنه و دفتر روزنامه بفهمه من بدبخت میشم. اخراجم میکنن ولی تو غمت نباشه جورش میکنم برات

_گلی

_جان گلی

_یه عمر مدیونتم اگه یه روز بهش برسم که نمیرسم به تو مدیونم. هر وقت هرکاری از دستم براومد بهم بگو.

_ای بابا آخه مگه تو به درد جه کاری میتونی بخوری؟ هر وقت خواستم خرابکاری کنم باشه خبرت میکنم

تو اوج غم لبخند عریضی مهمون لبام شد. از پشت خط بوس براش فرستادم و گفتم: خیلی گلی خواهری.

خندید و خداحافظی کرد. 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بهراد* : روبه روی امیر نشسته بودم. اون حرف میزد و من ظاهرا گوش میدادم. اما اصلا حواسم پیش حرفای امیر نبود. هنوزم تو کف اون دخترک به ظاهر معصوم بودم. نمیدونم چه حسی بود که باعث گرایش من به سمتش میشد؟ حس نفرت از جنس مونث؟ انتقام جویی؟  از دخترای زیادی انتقام گرفته بودم ولی هیچکدوم از اونها مثل پریسا نبودند. پریسا اول با ظاهر معصوم اومد طرفم. بعد روی دومشو بهم نشون داد. ریسکش خیلی زیاده. ممکنه وقتی که میخوام اون دخترک رو عاشق خودم کنم ، این دفعه خودم درگیر بشم. من دیگهمرد درگیر شدن نیستم. به هر طریقی که شده باید اون رو مثل بقیه ی دخترا توی دام خودم بندازم

_هوی بهراد سه ساعته دارم باهات حرف میزنم

به امیر نگاه کردم. بنده خدا نمیدونه که من اصلا حواسم به چرت و پرتایی که درمورد فرحناز میگه نیست. امیر دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت: داداش زنده ایی؟

پوفی کشیدم و کلافه دستی لای موهام بردم. فکر کردن به این دختر فقط اعصابمو خورد میکنه. فکر کردن به این دختر فقط منو یاد پریسا و کاراش میندازه. امیر پیش دستی ای که روی پاش بود رو روی میز گذاشت و به سمتم خم شد و گفت:

_دوباره پریسا؟

این دفعه موضوعی فرا تر از پریسا بود. البته بی ربط به پریسا هم نبود.

_چرا هیچوقت نخواستی راجب پریسا با من حرف بزنی؟ یعنی من در همین اندازه هم‌محرمت نیستم؟

تا به حال درمورد پریسا با هیچ بنی بشری صحبت نکرده بودم ولی الان وقتش بود. باید غصه هامو دور میریختم. باید اینعذاب چند ساله رو به پایان برسونم. امیر به پشتی مبل تکیه داد و دست به سینه به من خیره شد

_مثل اینکه بالاخره میخوای درموردش حرف بزنی

آره میخوام حرف بزنم اما با کدوم توان؟ چطوری میتونم خیلی بی تفاوت درموردخیانت اولین عشقم بگم؟ چطوری میتونم در این خد بی غیرت باشم؟ چطوری؟ از روی مبل بلند شدم و به سمت پنجره ی بلند خونه رفتم. شاید با دیدن منظره ی روبه روم کمی آروم تر بشم. شاید با نگاه نکردن تو چشمای امیر بتونم حرفامو راحت تر بزنم:

_من پریسا رو قبل از معروفیتم میشناختم. یعنی مدل بودم ولی به اون صورت معروف نبودم. ما باهم آشنا شدیم و من دیوونه وار عاشق اون بودم و اون به گفته ی خودش منو خیلی دوست داشت. البته خیلی از حرفاش دروغ بود. هنگام آخرین قرار عشقیم رسیده بود.....

 

ویرایش شده در توسط Heyfa
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز رفتم توی اون حال و هوا و همه چی دوباره زنده شد:

((  از حموم بیرون زده بودم و همونطور که موهامو خشک میکردم سوت میزدم. امروز میخوام برم بعد از ماه ها عشقم پریسا رو از نزدیک ببینم. چند ماه بود که پریسا رفته بود آلمان و توی این چند ماه دلم براش لک زده بود. البته آخرین چتمون زیاد به دل ننشسته بود. یه کمی دعوا کرده بودیم ولی مطمئنم با یه دسته گل و یه هدیه ی خوشکل همه چی ردیف میشه. به موهام ژل مالیدم و اونطور که پریسا  دوست داشت مدل زدم. پیراهن کرمی با چهارخونه های قهوه ای ام رو با شلوار قهوه ای پارچه ای ام پوشیدم. همه چی آماده بود. سوار ماشینم شدم و به سمت پارک همیشگی روندم. ساعت دیر میگذره. امروز یه روز معمولی نیست.  قراره عشقم رو بعد از چند ماه ببینم.یه جای پارک مناسب پیدا کردم و از ماشین پیاده شدم. به نیمکت همیشگیمون رسیدم. وقتی دیدمش پاهام سست شد. آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود. به نیمرخ زیباش لبخندی زدم و قدمامو تندتر کردم. وقتی متوجه حضورم شد از جاش بلند شد و خیلی خنثی بهم‌نگاه کرد. انتظار داشتم مثل همیشه لبخند بزنه و با رفتارای بچه گانه خودشو توی بغلم بندازه. اما اون یه میلیمتر هم از جاش تکون نخورد. خیلی فرق کرده. طبیعیه دیگه دیروز تو چتامون یه خورده دعوا کردیم باید الان نازکشی کنم. وقتی بهش رسیدم فاصله ام‌رو باهاش هیچ کردم و محکم در آغوشش کشیدم. امروز پریسا بر خلاف انتظاراتم رفتار میکنه. اون پریسایی که میشناسم باید الان منو پس بزنه و روی نیمکت بشینه و با گریه بگه"بهراد چرا دیشب دلمو شکستی؟" اما این پریسا خنثی سر جاش ایستاده بود و حتی دستاش رو هم روی کمرم نذاشت.

ویرایش شده در توسط Heyfa
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از بغلم بیرون کشیدمش و بازوهاش رو تو دستم گرفتم. با لبخند گفتم: دلم خیلی برات تنگ شده بود عشقم

_باید باهم حرف بزنیم

جا خوردم. اصلا ازش انتظار این جواب رو نداشتم. ما چندسال بود باهم بودیم ولی این طرز برخورد رو تاحالا ازش ندیدم. لبخندم کم کم محو شد و قدرت دستام کمتر. دستام از روی بازوهاش سر خوردند. با صدایی که سعی بر کنترلش داشتم گفتم: چیزی شده پریسا؟ رفتارای خشکت داره یه پیغامایی بهم میده.

کمی به اطرافش نگاه کرد و گفت: اینجا نمیشه. بیا بریم کافی شاپ روبه رویی.

به جایی که اشاره کرد نگاه کردم. باهم به اون‌کافی شاپ رفتیم. روی میز نشستیم و هر دو یه قهوه سفارش دادیم. بدجور استرس داشتم نمیدونستم قراره چی بگه و قراره چی بشنوم. نکنه بخواد از جدایی حرف بزنه؟ نه غیر ممکنه‌. پریسا منو خیلی دوست داره. رنگ نگاهش خیلی سرد بود. از همینش میترسیدم. یا خدا بهم قدرت بده. سفارشامون که رسید پریسا صداش رو صاف کرد. تکیه اش رو از صندلی گرفت و دستاشو دور فنجون قهوه اش حلقه کرد. دهن باز کرد و منم خیره به دهنش

_ما خیلی روزای خوبی رو باهم بودیم. اما...

وقتی گفت "اما" قلبم درد گرفت. دستمو روی قلبم گذاشتم اما سر پریسا پایین بود و من رو ندید. با همون درد قلب گفتم

_اما چی؟

_اما من و تو نمیتونیم باهم باشیم. باید جدا بشیم

دنیا روی سرم خراب شد. هیچ چیزی رو حس نمیکردم. فقط جمله ی آخر پریسا توی سرم اکو میشد. باید جدا بشیم؟ یعنی چی که باید جدا بشیم؟ افکارم رو به زبون اوردم

_جدا بشیم؟ یعنی چی که جدا بشیم؟

اون در کمال خونسردی و سکوت به من نگاه میکرد سعی میکردم لرزش صدام رو از بین ببرم. دستامو نزدیک بردم و روی دستاش گذاشتم و گفتم: ببین پریسا اگه به خاطر دیشب ناراحتی...

بعد از مدت کوتاهی مکث کردن گفتم: غلط کردم خوبه؟ اصلا من شکر خوردم. فقط با من اینکارو نکن.

فقط نگاهم میکرد‌. باهمون نگاه سرد و خنثی و من مثل مرغی که سر از تنش جدا کرده باشند بال بال میزدم و فقط دنبال راهی برای نگه داشتن عشقم بودم.

_من بدون تو میمیرم پریسا توروخدا نرو

با صدای نسبتا بلندی گفتم: دیوونه من عاشقتم

دستش رو به آرومی از زیر دستام خارج کرد و گفت: همه چیز که عشق نیست. بهتره با منطق رفتار کنیم. من و تو شب و روزمون دعواست. همش قهر و آشتی و چیزای آزار دهنده. 

مکث کرد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: خسته شدم بهراد. تا کی این اوضاع رو باید تحمل کنم

قطره اشکی از چشمام چکید. خدایا معجزه. با عجز و خواهش گفتم:

_پریسا جان عزیز دلم به خاطر خدا نرو. به همون خدای بالا سرت قسم میخورم اگه بمونی اوضاع به کل عوض میشه. نازک تر از گل بهت نمیگم.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کیفشو روی شونه اش انداخت و  از جاش بلند شد و گفت:

_بهتره این بحث  و این رابطه رو همینجا تموم کنیم

خیلی بی رحم بود. این حرف رو زد و از کافی شاپ خارج شد. اختیار پاهام دست خودم نبود. فقط میخواستم اون رو برای خودم نگه دارم. دنبالش دویدم و ساق پاش رو توی دستام گرفتم و جلوی پاش زانو زدم. حاضر بودم غرورمو براش له کنم. دیگه به آخر خط رسیده بودم. با عجز گفتم:

_پریسا التماست میکنم منو ترک نکن. من‌میدونم که دوستم داری. بگو دوسم داری من مطمئنم.

از بالا نگاهم میکرد. خیلی سخته برای یک مرد که اینطوری غرورش بشکنه. پاش رو از لای دستام بیرون کشید و به راه خودش ادامه داد. خیلی بی رحم بود خیلی. بغض به گلوم هجوم اورد. دماغم تیر کشید. هنوز ناباور به دور شدنش نگاه میکردم. باورم‌نمیشد که اینطوری غرورمو بکشنه. هنوز باورم نمیشد.من مونده بودم و تنهاییم. من مونده بودم و غم پریسا که کاملا بی دلیل رفت. کاملا بی دلیل...))

***

امیر:باورم نمیشه

به سمتش برگشتم و گفتم: منم باورم نمیشد. اما حالا دلیل رفتنشو فهمیدم.

_چی بود؟

پوزخندی زدم و گفتم: دلشو زده بودم. اون منو نمیخواست. دوسم نداشت. واسه ی همین ولم‌کرد

_از کجا میدونی؟ شاید مجبور شده

پوزخند صداداری زدم. امیر هنوز کل قضیه رو نفهمیده بود. اما تا اینجا کافیه. دیگه نمیتونم از خیانت عشقم حرفی بزنم. نمیتونم بگم زمانی که میخواستم برم تلاشمو بکنم که پریسا برگرده اونو تو آغوش یه پسر دیگه بود. نمیتونم بگم وقتی منو دید وانمود کرد که نمیشناسه. من دیوونه وار عاشقش بودم اما اون نه. اون منو نمیخواست. دوباره به پنجره زل زدم و‌گفتم:

_ یه چیزی هست که میگم دوسم نداره. اولا همش فکرای تو میزد به سرم. اما دیگه یه چیزی دیدم که دیگه باورم شد که بهم نارو زده.

_خب اون چیه؟ چی دیدی داداش؟ 

برگشتم و با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم:

_تا همینجا هم زیادی بهت گفتم.

امیر سکوت کرد. شاید خودش هم فهمید که نباید این سوال رو میپرسید. اون هم مثل من یه مرده. بعد از مدتی سکوت گفت:

_این قضیه که تازه نیست. پس چرا الان فکرت درگیر بود؟

یاد دخترک خبرنگار افتادم. همون دختر معصومی که معنی اسمشو یادم بود ولی اسمشو نه. همون دخترکی که دلم میخواد زمینش بزنم تا یاد بگیره ما مردا عروسک خیمه شب بازیشون نیستیم. من یه روز این دخترک رو پیدا میکنم و انتقامم رو ازش میگیرم. از آدمای دو رو شدید متنفرم. پریسا هم دو رو بود. این سیل خروشان هم دو روئه. میخوام همه اون یکی روش رو ببینن. میخوام نابودش کنم. عاشقش کنم و بعد جیگرش رو کباب کنم. مثل کاری که پریسا با من‌کرد

_داداش شنیدی چی گفتم؟

_ها؟

_ها و سوهان...میگم این‌موضوع جدیدی نیست. پس جدیدا چی فکرتو مشغول کرده؟

_چیز جدیدی نیست.

هر چی سعی کردم نتونستم در مورد اون سیل خروشان با امیر حرف بزنم. هرچی باشه امیر برادر فرحنازه و ممکنه از سر غیرت نسبت به خواهرش با من دشمن بشه. البته من به خودِ امیر هم گفتم که دیگه نمیتونم اخلاق گند فرحناز رو تحمل کنم. مگه مجبورم؟ با صدای امیر به خودم اومدم:

_خب داداش با اجازت من دیگه برم

_کجا؟ بودی حالا؟

_نه دیگه نمیشه که همش رفیق بازی کنیم. نباید یکمم به دوست دخترامون برسیم؟

با خنده مشتی به بازوش کوبیدم و تا دم در همراهیش کردم.

***

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*سلین*
لباس های مجلسی ای که دستم بود رو روی رگال گذاشتم و یه خورده نشستم و چایی که سانلی دستم داد رو مزه مزه کردم. سانلی مشغول تعریف کردن از مامان و بابا بود. من با انزجار رومو برمیگردوندم چون هیچوقت دوست نداشتم در مورد اونا چیزی بشنوم. اونا زندگی منو خراب کردند و خودشون منو نخواستند. هنوز توی فکر نقشه برای دیدن دوباره ی بهراد بودم. به هر حال من یه بار دیدمش و دیگه نمیتونم نبینمش. تو همین افکار بودم که صدای سانلی که در حال احوال پرسی بود رو شنیدم سرمو بالا گرفتم و از دیدن منظره ی روبه روم تعجب کردم. مانتوی آبی روشن پوشیده بود با شلوار لی آبی روشن. به سانلی نگاه کردم که با نگرانی به من نگاه میکرد. دوباره سمت نگاهمو به نفرت انگیز ترین آدم روی زمین بردم. پریسا. همکلاسی دوران دبیرستان که بهتره بگم دشمن دوران دبیرستان. اون ادعا میکرد که میتونه همه ی پسرا رو به خودش جذب کنه. با پسرای زیادی در ارتباط بود و رابطه ش با اونا بیشتر از یک ماه نبود. یک بار واقعا عاشق شده بود که اون هم کسی نبود جز خواستگار سمج من شایان. وقتی فهمید که شایان از آشناهای ماست سعی کرد بهم نزدیک بشه. من هم از خدا بی خبر باهاش رفت و آمد میکردم و از هدف سوءش چیزی نمیدونستم. وقتی که فهمید شایان عاشقم شده و خواستگار پر و پا قرصمه مثل بمب منفجر شد و بعد از دعوای حسابی با من سر دنده لج افتاد. چون باهاش رفت و آمد داشتم بهش گفته بودم که بهراد زمانی رو دوست دارم و اونم از سر لج من سعی کرد بهراد رو عاشق خودش بکنه. خودمم نمیدونم چطوری ولی بعد از دو ماه شده بود عشق افسانه ای بهراد زمانی و عکسشون همه جا بود. صفحات مجازی مجله ها و...بعد از یه مدتی این ها از هم جدا شدند و از اون به بعد بهراد رو با هیچ دختری ندیدن. حالا روبه روم وایساده بود و با لبخند موزیانه اش بهم خیره شده بود. صندلی روبه رومو کشید و روش نشست. پا رو ما انداخت و گفت: سانلی جان تا تو برای ما دوتا یه چایی بیاری ماهم رفع دلتنگی کنیم
سانلی به من خیره شده بود. چشم هامو به علامت مثبت روی هم‌گذاشتم که سانلی هم رفت. یه خورده در سکوت به همدیگه نگاه کردیم. ابروهای پرپشت و چشمای عسلیش، بینی قلمی و لبای خوش فرم مگه میشه هیچ پسری عاشقش نشه؟ معلومه که میتونه با این زیباییش همه رو جذب کنه؟ با صداش به خودم اومدم:

_ چطوری؟

پوزخندی زدم و گفتم:

_ حرفتو زود بزن و برو

نچ نچی کرد و گفت:

_آدم با مهمون اینطوری برخورد میکنه؟

پوز خندی زدم و گفتم: مهمون...اونم چه مهمونی

آرنجش رو روی زانوهاش گذاشت و گفت دستاشو به هم مالید. به سمتم خم شد و گفت:

_هنوز بهراد رو دوست داری؟

_تو هنوز شایانو میخوای؟

چشماش گشاد شد. ولی برای اینکه کم‌نیاره گفت:

_میدونستی بهراد هنوز دیوانه وار دوستم داره؟

پوزخندی دوباره زدم‌و گفتم: هنوز تو کف اینم که چطور تونستی جذبش کنی

به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: کار سختی نبود. خیلی احمق بود.

_تو که اونو عاشق کردی دیگه چرا ولش کردی؟

ابروهاش بالا پریدن.

_اصلا انتظار نداشتم این حرفو بزنی. مثل اینکه عاشقش نیستی.

_عشق یعنی ببینی عشقت چی میخواد نه خودت.

شروع کرد به دست زدن و گفت: نه باریکلا خوشم اومد. از این حرفا هم بلدی؟

سکوتمو که دید دوباره خودش حرف زد:

_اگه جواب سوالتو میخوای باید بگم نمیتونستم تو بغل بهراد بخوابم و به یکی دیگه فکر کنم تو مرامم نیست

سرمو به عقب پرت کردم و بلند بلند خندیدم. بعد از دو دقیقه که درست حسابی خندیدم با صدایی که رگه های خنده توش موج میزد گفتم:

_بامزه بود

خون به صورتش هجوم اورد. مچ دستمو محکم گرفت و از لای دندونای کلید شده اش گفت:

_ببین دختره ی پررو من همین الانم میتونم برگردم که به بهراد بگم من نمیتونم بدون تو زندگی کنم. اونم عاشق تر از این حرفاست که بخواد دست رد به سینه ام بزنه. پس نزار کور سوی امیدتو از بین ببرم

راستش از تحدیداش ترسیدم. راست میگفت. وقتی تونست در عرض دو ماه اونو عاشق خودش کنه میتونه خیلی زود برگرده. مچ دستمو ول کرد و به سمت در خروجی رفت. پشت سرش راه افتادم. در رو باز کرد و به سمت ماشینش رفت. به درِ شیشه ای مزون تکیه داده بودم و نگاش میکردم. لبخند موزیانه ای زد و گفت:

_خوش گذشت. بازم میام

هنوزم خنثی نگاهش میکردم که گازشو گرفت و رفت

****

ویرایش شده در توسط Heyfa
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بهراد*

از وقتی که امیر رفت مشغول فکر کردن به پریسا بودم. راستش خیلی دلتنگش شده بودم. دلم‌میخواست شده فقط یه بار دیگه ببینمش. آرنجمو روی زانو هام گذاشتم و انگشتامو لای موهام فرو بردم. با چشم بسته مشغول فکر کردن به پریسا شده بودم . با صدای شمسی خانوم به خودم اومدم:

_آقا میز صبحانه آماده س تشریف میارین یا براتون همینجا بیارم؟

بدون اینکه تغییری به وضعیتم بدم گفتم:

_نمیخورم

_ولی آقا...

_نمیخورم

دیگه صدایی شنیده نشد. لابد رفته. نه! نمیتونم. نمیتونم نبینمش. با اینکه خیلی زود بود ولی دیگه نمیتونستم تو خونه منتظر بشینم. دیگه تحمل این همه جدایی و سوالای بی جواب سخت شده بودن. از جا بلند شدم. لباسامو پوشیدم و سوئیچ رو از روی کانتر برداشتم. ماشینو روشن کردم و به سمت خونه ی پریسا حرکت کردم. کوچه هایی که طی میکردم پُر بود از خاطرات خوب و بد. چه روز هایی که تو همین خیابون باهم دعوا‌کردیم. چه روزهایی که تو این خیابونا با هم بستنی خوردیم، همو بغل کردیم و حتی بوسیدیم. آخ پریسا چرا؟ چرا؟ هنوز هم نمیدونم چرا. به خونش رسیدم. همونجا پارک‌کردم و به در خونش زل زدم. حواسم بود که جایی پارک کنم که منو نبینه. شاید نزدیک دو ساعت بود که به در خونه ی پریسا نگاه میکردم و خاطراتمونو مرور میکردم. میخواستم به یاد بیارم که چه رفتار بدی داشتم که اونطور منو از خودش روند؟ همونقدر بی دلیل. که بعدش ببینم بغل یکی دیگه بود. دقیقا همونجایی که همیشه قرار میزاشتیم تو بغل یکی دیگه مشغول خندیدن بود. سرش رو شونه ی اون‌مرتیکه و مشغول خندیدن بود. آخ پریسا فقط میخوام بدونم به خاطر کدوم‌ گناه نکرده ام؟ کدوم گناه؟ دیگه منتظر شدن خستم کرده بود. میخواستم گازشو بگیرم و برم که با دیدن پریسا جلوی در خونش بی اراده ترمز کردم. قلبم پایین ریخت و دستام شروع به لرزیدن کرد. چقدر دلم برای اون صورت مثل ماهش تنگ شده بود. پریسا هنوزم نمیدونم ازت متنفرم یا نه. سوار ماشینش شد و حرکت کرد. منم به طور نامحسوس دنبالش راه افتادم. بعد از چند کیلومتر به یه مزون رسیدم. آخه اون مزون چیکار داشت؟ نکنه واسه لباس عروس اومده باشه؟ نکنه میخواد ازدواج کنه؟ وای پریسا خواهشا بگو اینجا چیکار داری. با دستم روی فرمون ضرب گرفته بودم. پریسا وارد مزون شد. نگاهم بین ساعت و مزون رد و بدل میشد. بعد از نیم ساعت پریسا دست خالی از مزون بیرون زد. اما با دیدن کسی که بعد از اون از مزون خارج شد و به در تکیه داد تعجب کردم. این دختر مگه نگفته بود که خبرنگاره؟ از همون اول فهمیدم چیزی از خبرنگاری سرش نمیشه. این دختر پریسا رو میشناسه؟ همشون عین همن. توهم عین پریسایی‌. اگه فقط یکم شک داشتم دیگه حالا مطمئنم که میخوام زمینت بزنم. میخواستم از ماشین پیاده شم و هر دوتاشونو خفه کنم اما خودمو کنترل کردم. صورتم داغ شده بود. مطمئنا از جمع شدن خون تو صورتم بود. دستمو مشت کردم. پریسا رفت و من دیگه به جای فکر کردن به پریسا به نقشم فکر میکردم. آخ سیل خروشان که اگه بفهمی چه آشی برات پختم خودتو دار میزنی

*سلین*

سانلی: اِ رفت؟

_بره دیگه بر نگرده

سانلی نگاهی به سینی چایی انداخت و گفت: 

_پس چاییش هم قسمت ما بوده

سینی چای رو روبه روم روی میز گذاشت و خودش هم دقیقا سر جایی که پریسا نشسته بود نشست. همونطور که چاییشو هم‌میزد گفت:

_چی گفت؟

_یه مشت چرت و پرت. فقط اعصابمو خورد کرد.

_دختره ی بیشعور. نکنه هنوزم شایانو میخواد

تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

_وقتی من هنوز بهراد رو دیوونه وار میخوام پس اونم شایانو میخواد

_به خاطر خودت میگم دست از سربهراد بردار

گوشمو گرفتم و گفتم: اگه میخوای ادامه بدی میرم.

_باشه من چیزی نمیگم

دستامو آروم آروم از روی گوشام برداشتم و نگاش کردم. ناراحت بود. دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم:

_خو عاشق شدنم دست خودم نبود که فراموش کردنش هم دست خودم باشه. نمیتونم وگرنه بهتر از هرکسی میدونم که هیچوقت بهش نمیرسم

جهت نگاهم رفت روی کف مزون و گفتم: کاش منم مثل پریسا میتونستم اونو جذب کنم

دستای سانلی از زیر دستم کشیده شد و روی دستم اومد. نگاهش کردم. با چشم‌گریون و لبخند بر لب بهم زل زده بود. با تعجب بهش خیره شدم. همونطور که با شصتش دستمو نوازش میکرد گفت:

_به خدا دارم آتیش میگیرم وقتی میبینم عین شمع داری تو عشق اون بی لیاقت میسوزی

بهم بر خورد ولی چون چشمای مشکی و خیسش رو دیدم چیزی نگفتم که اون ادامه داد:

_تو داری امروز رو میبینی ولی من دارم چند روز دیگه رو میبینم که افسرده یه گوشه ی خونت افتادی. من نمیتونم حال الانِ تورو ببینم دیگه چه برسه به اون‌موقع. خواهشا یه فکری برای این عشق نافرجامت بکن.

سرمو انداختم پایین. حرفی برای گفتم نداشتم. راست میگفت. باید یه فکرایی برای این عشق نافرجامم بکنم. ولی نمیتونم بهش فکر نکنم. من بدون اون میمیرم.

 

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من به امید اونه که دارم زندگی میکنم چطور فراموشش کنم؟ چند ساله که دارم به امید بودن با اون زندگی میکنم. وای خدایا کمکم کن. نمیدونم چیکار کنم دیگه کشش ندارم. دیگه تحمل حرفای مزخرف پریسا رو ندارم. کاش تکلیفم با دلم مشخص بشه. یا بهش برسم یا ازش متنفر بشم. حالم خراب شده بود. دیگه نفس کشیدن تو هوای اینجا واسم سخت شده بود. کیفم رو از روی میز برداشتم و بلند شدم. صدای سانلی به گوشم خورد:

_اِ میری؟

به طرفش برگشتم و گفتم: حالم مساعد نیست. یه امروز رو برم یکم قدم بزنم. شاید حالم خوب شد

وقتی که سانلی صورت غمگینمو دید دیگه زیاد پیله نکرد. از مزون خارج شدم و به طرف پیاده رو رفتم. ساعت یه ربع به ده بود. دستمو تو جیب مانتوم گذاشتم و مشغول قدم زدن شدم. هوا خیلی خوب بود. نه گرم و نه سرد. همون هوایی که من عاشقشم. دلم خیلی گرفته بود. یاد حرفای پریسا افتادم که میگفت" میتونه با یه اشاره دوباره به رابطه اش با بهراد ادامه بده". آخه این همه آدم توی دنیا گلوی من باید دقیقا گیر کنه پیش غیر ممکن ترین مرد این شهر. پاهام دیگه سست شده بود. به سمت پارک راهمو کج کردم و روی اولین صندلی نشستم. به درختی که رو به روم کمی دور تر بود خیره شده بودم اما فکر و تمرکزم طبق معمول پیش بهراد بود. آخ بهراد. کاش من هم مثل پریسا انقدر حرفه ای بودم که بتونم همه ی پسرا رو دست بندازم و اونی رو که خودم دوست دارم عاشق خودم کنم. یه همچین آدمای کثیفی مثل پریسا به همه ی خواسته هاش میرسه و یه آدم احمق و ساده لوحی مثل من باید از دور به آرزوهاش که مال کَسِ دیگه است نگاه کنه و اشک بریزه. دیگه تحمل نکردم. دماغم تیر کشید. بغضم ترکید و اولین قطره ی اشک سرازیر شد. دنیا با آدم بد تا میکنه. کسی مثل پریسا تونست بهراد رو که عاشقش نیست خیلی راحت به دست بیاره ولی نتونست توجه شایان رو جلب کنه و کسی مثل من تونست  راحت شایان رو عاشق خودش کنه ولی نتونست توجه بهراد رو جلب کنه. دقیقا چیز هایی که نمیخوایم رو داریم و چیزهایی که میخوایم رو نداریم. با لرزش گوشیم به خودم اومدم. اشکامو پاک کردم و گوشیم‌رو از جیبم خارج کردم. گلی بود. یهو استرس تمام وجودمو فرا گرفت. ناخود آگاه از جام بلند شدم و به سختی "پذیرش تماس" رو لمس کردم. گوشی رو دَمِ گوشم‌گذاشتم و با صدای لرزونم گفتم: اَ...اَلو

_الو؟ سلین؟ خوبی؟

_آره خوبم...تو خوبی؟

_آره خوبم‌ولی مثل اینکه تو زیاد اوکی نیستی...گریه کردی؟

_نه نه حالم خوبه. چیزی میخواستی بگی؟

_آره قراره دوباره با بهراو زمانی مصاحبه کنم در مورد تبلیغات جدیدش. نمیخوام خرافات تحویل مدیر دفتر مجله بدم. باید حضوری در مورد تبلیغاتش صحبت کنم بعد هم چاپش کنم...

به جزء جمله ی اولش بقیه ی حرفاش برام‌نامفهوم بود. گلی همینجور داشت حرف میزد که بین حرفش اومدم:

_گلی

_وای سلین یعنی ممکنه یه روز پر فروش ترین مجله رو داشته باشیم؟ یعنی ممکنه؟ وای سلین خیلی خوشحالم.

_گلی

_بهراد زمانی سوژه ی خوبی واسه مجله هاست. طرفدار زیاد داره باید با اون‌مصاحبه کنم...

دیگه کلافه شدم. فریاد کشیدم: گلی

_چیه؟ میخوای بگی منم میام؟ تورو خدا برای من درد سر درست نکن. اگه بهراد بفهمه که تو خبر نگار نیستی ممکنه شکایت کنه و مدیر دفتر مجله میفهمه و من اخراج میشم. اونوقت چیکار کنم؟ ها؟ 

_میدونم درکت میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ جای من نیستی که درک کنی. باور کن ‌واست جبران‌میکنم هر طور که بخوای 

_سلین خواهش میکنم اذیتم نکن منو لای منگنه قرار نده میدونی که دوست دارم ولی جرئتشو ندارم. تو هم عین این آدم ندیده ها فقط بهش زل میزنی. نه سوالی نه چیزی خب طرف شک‌میکنه دیگه.

_قول میدم. قول میدم که خرابکاری نکنم. فقط همین یه بار قول میدم دیگه سراغشو ازت نگیرم خواهش میکنم. نمیدونی چه حسی بدی داره که بخوای به پای کسی بیوفتی که واسطه بشه عشقتو واسه دومین بار واسه دومین بار ببینی. کدوم عاشقی عشقشو فقط دو بار از نزدیک دیده؟

صدای نیومد که باعث شد بگم:

_گلی اونجایی؟

_آره

_خب چی میگی؟ قبول؟

بعد از کمی‌مکث کردن گفت:

_به جان خودم اگه ضایع بازی در اوردی پدرتو در میارم دیگه باهات حرف نمیزنم

لبم بعد از مدت ها به لبخند باز شد. چشامو بستم و گفتم:

_بخدا اگه بهم بگی به جبرانش واسم کلفتی کن رد نمیکنم

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_این چه حرفیه میزنی مودب باش دختر بی تربیت

بعد از کلی ماچ فرستادن برای گلی تلفن رو قطع کردم. این دفعه از خوشحالی پاهام سست شدن و روی نیمکت پرت شدم. خیلی خوشحال بودم. هوای خنک و باد خنک پاییزی با همچین خبر خوبی. مگه میشه خوب نباشم؟ مگه میشه حالم خراب باشه؟ خدایا مرسی که جواب اشکامو دادی. بعد از کلی شکر کردنِ خدا تصمیم گرفتم دل از پارک و اون نیمکت بکنم و راهی خونه بشم. به خونه که رسیدم یه راست چپیدم تو اتاق و در کمدم رو باز کردم. هنوز نمیدونستم چی بپوشم. چشمم خورد به امضایی که بهم داد. ترکیبی از استرس و خوشحالی در بدنم موج زد. لبخند پهنی زدم. یه مانتوی آبی کاربونی و یه مقعنه ی مشکی با شلوار جین مشکی. همه ی اینارو روی تختم پرت کردم و جلوی آینه ایستادم. نمیخواستم زیاد آرایش کنم. پس فقط به یه رژ صورتی کمرنگ و یکم ریمل اکتفا کردم. بعد از آرایش لباسامو پوشیدم که یهو صدای آیفون دراومد. من مطمئن بودم که گلی گفت من باید برم خونش که بعد از اون باهم دیگه بریم خونه ی بهراد زمانی. پس یعنی کی بود؟ سال تا سال کسی در خونه ی منو نمیزنه. نکنه پریسا باشه؟ نه نه افکار منفی بیرون. شاید کارگر شهرداریه. رفتم جلوی آیفون ایستادم و گوشی رو روی گوشم‌گذاشتم و گفتم: کیه؟

اول جوابی نشنیدم دوباره گفتم:

_کیه؟

_باز کن

تمام تنم یخ کرد. این اینجا چه غلطی میکنه؟ اونم درست الان که کار دارم. یا خدا چیکار کنم؟ اگه در رو باز نکنم آبرومو میبره. ولی نخواستم زود جا بزنم. افکارمو به زبون اوردم:

_تو اینجا چه غلطی میکنی؟ بهت نگفتم دیگه حق نداری بیای؟

شایان: در رو باز میکنی یا آبروتو ببرم؟

_هیچ غلطی نمیتونی بکنی

_امتحانش ضرر نداره

با حرص دندونامو فشار دادم که صدای نحسش دوباره پیچید:

_باز میکنی یا نه؟

_خودم الان میام پایین

گوشی رو گذاشتم و کیف و کفشمو برداشتم. قرار نبود زیاد باهم هم کلام بشیم. در حد ده دقیقه بهش فرصت میدم. بدون توجه به آسانسور از پله ها اومدم پایین و در رو باز کردم. پشتش به من بود که با شنیدن صدای در برگشت. لبخندی زد و گفت:

_سلین

با اخم نگاهش کردم. اومد نزدیک تر و گفت:

_دختر دلم‌برات یه ذره شده بود بی معرفت.

دیگه بیش از حد نزدیک شده بود داد زدم:

_جلو نیا حالم از تو و اون دختر گند تر از خودت که عاشقته به هم میخوره.

یه دستش به کمرش بود و با دست دیگه اش صورتشو میمالوند. کمی که آروم شد گفت:

_میشه حرف بزنیم؟

_هیچ حرف جدیدی نیست. دلم نمیخواد ببینمت. تو و اون‌ پریسای گور به گور شده خونمو کردین تو شیشه. نمیدونم با پدر و مادرم چیکار کردی که میگن یا شایان یا هیچکس. من حرف زور تو کتم نمیره. میفهمی یا نه؟

_سلین جان عزیزم بزار...

_به من‌نگو عزیزم. آدم عزیزشو زجر کش نمیکنه. تو منو دیوونه کردی

_خو چرا دوسم نداری؟ من که برات میمیرم. من که از همه تو دنیا بیشتر دوستت دارم. این حقمه؟

_پس حق من چی؟ حق من این بود که شب و روز واسم‌نزاری؟ از خودت بگیر تا پریسا. هر وقت میومدی منو ببینی جنگ اعصاب داشتم تا بعد از اینکه بری. بعد قدم نحس تو پریسا میومد خونه رو وی سرم خراب میکرد...

با داد گفت: چرا نمیفهمی؟ من دوسش ندارم. من پریسا رو نمیخوام تو رو میخوام

خواستم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد. گلی بود. پوزخندی به شایان زدم و گفتم: شرمنده تا اینجاش هم زیادی بهت وقت حرف زدن دادم. باید برم. جایی کار مهم دارم. دیگه هم نمیخوام ببینمت حرفام برات واضح هست یانه؟

بدون اینکه اجازه بدم‌ حرفی بزنه تنه ای بهش زدم و رفتم به سمت پیاده رو. اون هم دیگه دنبالم‌نیومد. هوا یکم سرد شده بود ولی دلم میخواست سرماش تا عمق پوست تنم نفوذ کنه. سرما رو دوست داشتم ولی حیف که نمیتونم سرمای بیشتر از ۲- درجه رو بدون کاپشن تحمل کنم. خونه ی گلی زیاد از خونه ی من دور نبود. برای همین نیازی به تاکسی نبود. احساس کردم یه ماشین با سرعت نور از جفتم رد شد. دقت که کردم دیدم ماشین شایان بود. حالم از شایان و پریسا بهم‌میخوره. تو همین افکار بودم که به خودم اومدم و دیدم جلوی در خونه ی گلی وایسادم. تازه نزدیک ظهر شده بود. زنگ خونشو زدم که بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد. در رو باز کردم و وارد خونه شدم. به حیاط بزرگشون نگاه کردم که یه باغچه ی بزرگی با پیچک ها و گلای زیبایی وسط حیاط بود. گوشه‌ی حیاط یه تخت برای نشستن بود. حیاط شون خیلی با صفا بود و جون میداد برای سینزده به در. به افکار خودم خندیدم. آخه کی سینزده شو تو حیاط خونشون به در میکنه؟ تو همین افکار بودم که در هال باز شد و مادر گلی با لبخند به سمتم اومد و گفت:

_خوش اومدی عزیز دلم

_ممنون خاله جون خوبین شما؟

_به خوبیت عزیز دلم. بیا تو چرا دم در ایستادی؟

به همراه مادر گلی وارد خونه شدم. گلی و مادرش تنها زندگی میکنن و باباش مدتیه که اونا و تنها گذاشته. برای همینه که من انقدر راحت رفت و آمد دارم. یه راست پریدم تو اتاق گلی که با وحشت گفت:

_چته دیوونه ترسیدم

خنده ی بلندی سر دادم و روی تختش نشستم.
 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خنده ی بلندی سر دادم و روی تختش نشستم و با بالشتک گردی که همیشه کنار بالشتش میزاره بازی میکردم. همونطور که سعی میکرد یه خط چشم نازک بکشه و با دهن باز گفت:

_چرا دیر کردی؟

لبخندی که روی لبم بود محو شد. یه لحظه بالش رو شایان تصور کردم و مشت محکمی به بالش کوبیدم. گلی با تعجب برگشت و گفت: چه مرگته؟ به بالشتم چیکار داری؟

نگاهش کردم همونطور که مشتم روی بالشت بود گفتم:

_شایان اومده بود دم خونم

یهو زد زیر خط چشمش و خراب شد. بدبخت حق داشت با این لحنی که من خبرو بهش رسوندم. برگشتم طرفم و‌گفت:

_اذیتت کرد؟

_جرئت داره اذیت کنه؟

با خنده گفت: صد البته

برگشت طرف آینه و چشمشو که دید با اخم گفت: خاک تو سرت کنن. خوبه تو اتاق عمل کار نمیکنی آخه این چه طرز خبر دادنه؟ حالا من این‌ وا مونده رو چطور درستش کنم؟

_بیا برات درستش کنم

گلی روی تخت نشست و خط چشمشو داد دستم. همونطور که براش میکشیدم گفتم:

_خیلی استرس دارم

_برای دیدن یالقوز زمانی؟

_صورتمو بردم عقب تر و با اخم و ناراحتی گفتم:

_گلی؟

خنده ای سر داد و گفت:

_نگاه کن چطوری سر عشقش غیرتی شد بیا کارتو بکن

دوباره نزدیکش شدم و مشغول خط چشم کشیدن برای گلی شدم. کارم که تموم شد بلند شد و خودشو تو آینه دید و با لبخند گفت:

_هیچوقت تا حالا خط چشم به این خوبی نکشیده بودم

با اخم ساختگی گفتم: بدو برو پاکش کن

_وا چرا؟

_آخه زیادی خوشکل شدی ممکنه این دفعه بهراد به جای من به تو زل بزنه

_برو بابا

داشت جلوی آینه موهای فرفری و پر کلاغیشو بالا می بست. همونطوری به موهاش زل زده بودم که از تو آینه نگام کرد و گفت:

_حالا خوشمزه بودم؟

_چی؟

_منظورم اینه که تو منو خوردی انقدر که نگام کردی. اکه پسر بودی کارم ساخته بود

خندیدم و گفتم: آخه موهات خیلی قشنگن. کاش منم موهام مثل تو بود.

با تعجب از تو آینه نگام کرد و گفت

_بخدا دیوونه ای. موهای به این قشنگی داری. لخت و روشن. من حسرت موهای تو رو دارم اون وقت تو حسرت موهای منو میخوری؟

_خو بیا مو عوضی

خندید و گفت: موافقم

بعد از اینکه مقنعه شو پوشید باهم رفتیم به سمت ماشین مامانِ گلی. باهم سوار شدیم و تا برسیم خانوم فقط داشت نصیحت میکرد که ضایع بازی در نیارم. بعد از اینکه رسیدیم دم در قبل از اینکه زنگو بزنیم گفت

_یادت موند چی‌گفتم؟

_وای وای تو مغز منو تلیت کردی باشه بابا فهمیدم سوالایی که گفتی رو میپرسم و حرفاتونو یادداشت میکنم.

_آفرین ببینم چه میکنی

*بهراد*

شمسی خانوم خونه رو برای مهمونای نا خونده آماده کرده بود. برای سیل خروشان و دوستش. راستی اسمش چی بود؟ خیلی عجیبه معنی اسمش یادمه ولی اسم اصلیش یادم نیست. کلی برای امروز نقشه کشیدم. قراره که نقشه هامو عملی کنم. هِی سیل خروشان نمیدونی چه نقشه هایی برات کشیدم. حالا الکی به اسم خبرنگار میای خونم و برای پریسا جاسوسی میکنی؟ میدونم باهات چیکار کنم. نقشه ها برات کشیدم. با صدای شمسی خانوم به خودم اومدم:

_آقا مهموناتون تشریف اوردن

_مهمون چیه شمسی خانم؟ خبرنگارن میخوان بیان مخمو بزارن تو کاسه با قاشق چنگال بیوفتن به جونش‌. اگه تو ایران به اینا میگن مهمون میخوام صد سال مهمون واسم نیاد

شمسی خانوم سرشو انداخته بود پایین و میخندید. دختر شمسی خانوم که امروز اومده بود کمک دستش اون دوتا خبرنگارا رو به سمت سالن راهنمایی کرد. منم یه خورده به خودم رسیدم و رفتم تو سالن. منو که دیدن از جا بلند شدن. دوستِ اون دختر حقه باز فقط با نیش باز نگام میکرد و بعد از احوال پرسی نشست. اما همون سیل خروشان فقط نگام کرد و سلام‌نکرد. سلامشو خورده. دختره ی بی تربیت. یه سری سوالای بی مزه و کسل کننده ازم پرسیدند. امروز به طرز عجیبی سیل خروشان هم نطقش باز شد و ازم چند تا سوال پرسید و یه چیزایی تو برگه اش یادداشت کرد. نگاه به دستاش کردم که چقدر محکم خودکار رو توی دستاش فشار میداد و دستش می لرزید. بین سوالات یهو از دهنم پرید:

_راستی شما اسمتون چی بود؟

سرش تو برگه اش بود و حواسش به دستای لرزونش. دوست خبرنگارش با آرنج به پهلوش زد و گفت:

_آقای زمانی با شماست؟

برگشت به من نگاه کرد و گفت:

_ها؟....یعنی...بله؟

لبخند گول زنکی زدم و گفتم:

_عرض کردم اسم شما چیه بود؟

_سلین

آها یادم اومد. اسمش سلین بود. چه اسم مزخرفی. انگار قحطی اسم بوده. اسمش خیلی زشته اصلا ازش خوشم نمیاد. نه از خودش نه از اسمش. وقتی که حسابی مغزمو قورت دادن به ساعت مچیم نگاه کردم و گفتم:

_خب با اجازتون وقت ناهارمه فکر میکنم سوالاتتون هم تموم شده باشه

دختر خبر نگار یه نگاهی به سلین انداخت و گفت:

_بله سوالاتمون تموم شدند خیلی ممنون که وقتتونو در اختیار ما گذاشتین

رو به سلین کرد و گفت:

_نوشته هاتو بده

سلین برگه ی زیر دستش رو به دوستش داد. دوستش چینی به دماغش داد و گفت:

_تو دستات آبشار داری ما خبر نداریم؟

اونم از خجالت سرشو انداخت پایین.





 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید به خاطر اینکه عرق دستاش برگه رو حسابی خیس کره بود اینو گفت. چقدرم که از دیدن من شرمش شد. همچین آدمای دو رویی رو من میشناسم. حتی نقش پیغمبر رو هم‌میتونه بدون اینکه شک کنی بازی کنه. دوتاشون بلند شدن که برن. دوست سلین جلو تر خود سلین راه میرفت منم از فرصت استفاده کردم و صداش زدم: سلین خانم؟

به سرعت به طرفم برگشت. کاراش نرمال نیست. لبخندی زدم و گفتم:

_اگه از نظر شما اشکالی نداره خوشحال میشم ناهار رو باهم باشیم

*سلین*

کُپ کردم. تکون دادن زبونم واسم سخت شده بود. این چی میگفت؟ میخواد من باهاش ناهار بخورم؟ وای حالا چیکار کنم؟ گلی بیا به دادم برس بالاخره به زبونم یه تابی دادم و گفتم:

_من و شما؟

_اگه از نظر شما اشکال نداشته باشه آخه یه عرضی هم داشتم خدمتتون

عرض؟ چی؟ این داره چی میگه؟ حالا چیکار کنم؟

گلی: سلین مشکلی پیش اومده؟

فقط تونستم سرمو برگردونم نمیتونستم حرف بزنم. از تعجب زبونم سنگین شده بود. بهراد پیش دستی کرد و گفت:

_از سلین خانم خواهش کردم که ناهار رو باهم باشیم اگه از نظر خودشون ایرادی نداره

ابروهای گلی رفتن بالا. با تعجب نگاهش بین من و بهراد رد و بدل شد. کمی‌که گذشت یه لبخندی روی لبش اومد و گفت:

_البته...سلین جان من میرم شما با آقای زمانی ناهارتونو میل کنید

قبل از اینکه برم گفتم: آخه...

گلی: خداحافظ

حالا چیکار کنم؟ نکنه بخواد یه بلایی سرم بیاره؟ گلیِ خر. به احتمال زیاد فهمیده که من خبرنگار واقعی نیستم میخواد منو همینجا چال کنه. اصلا همش تقصیر گُلیه. چرا جلوش گفت"تو دستات آبشار داری ما خبر نداریم؟" نباید میگفت. الان سرمو میزاره تو سینم. با صدای بهراد به خودم اومدم.

بهراد: از این طرف

از پله ها پایین رفتیم و رسیدیم به یه اتاقی که فقط میز ناهار خوری داشت که اونم چه میزی. از هر نوع غذا که بگی بود. خودش رفت سر صندلی مخصوصش نشست و به منم اشاره داد که جفتش بشینم. میل به غذا نداشتم. مطمئن بودم عاشق چشم و ابروم‌نبوده که بهم‌گفته بیا باهام ناهار بخور. لابد یه کاسه ای زیر نیم‌کاسشه. داشتم با غذا بازی میکردم که گفت:

_ پس چرا نمیخوری؟

_احساس میکنم این ناهار خوردن یه هدف فرعی هم داره

درحال جویدن غذاش بود که بعد از حرف من دیگه دهنش نجنبید. یه لنگه ابروشو داد بالا و گفت:

_پس دختر تیزی هستی...خوشم اومد

دلم هوری ریخت. میدونستم قراره کبابم‌کنه. خدایا منو از این جهنم دره بکش بیرون دارم از استرس میمیرم. گفتم:

_خب هدفتون از این ناهار خوردن من و شما چیه؟

_حالا ناهارتو بخور بهت میگم

_ولی من الان دلم میخواد بدونم چخبره

خودم از مصمم بودنِ خودم در برابر بهراد تعجب کرده بودم. اونم قاشق و چنگالشو گذاشت تو بشقاب. آرنجشو گذاشت روی میز و انگشتاشو در هم قفل کرد و گفت:

_خب حالا که عجله داری بهت همه چیو میگم

نگاهش کردم و چیزی نگفتم تا خودش حرف بزنه. بالاخره بعد از کلی دست دست کردن حرفشو زد:

_راستشو بخوای سلین من‌‌‌...

این چرا حرف نمیزنه؟ الانه که بترکم با قاطعیت گفتم

_شما چی؟

_من از شما خوشم اومده...از همون روز اول که دیدمتون جذبتون شدم. خیلی دختر پاک و معصومی به نظر میومدین. جذبتون شدم. از آخرین باری که دیدمتون همش تو فکرتون بودم. من...

مثل یه مرده ثابت بودم و با هر کلمه ای که از دهنش خارج میشد یه سکته ی قلبی میزدم. نفسم بالا نمی اومد. قاشق از دستم وِل شو و صدای بدی ایجاد کرد. حتی به صدای خودش و خدمتکاراش که میگفتن"حالتون خوبه؟" هم نمیتونستم جواب بدم. خدایا یه ذره توان. یه ذره قوت. دعام مستجاب شد. یه ذره قوت توی بدنم گرفتم و از همون قوت استفاده کردم و به سرعت از پشت میز ناهار خوری بلند شدم. دروغه. امکان‌نداره به آرزوم رسیده باشم. باورم نمیشه. من خوابم مطمئنم که خوابم. پاهام‌میلرزیدن و نمیتونستم بدوم. فقط میتونستم قدمای بلند بلند بردارم. چند بار هم‌نزدیک بود بیوفتم. داشتم به در هال میرسیدم که یهو جلوم سبز شد:

_حالتون خوبه؟

صدام‌میلرزید. باهمون لرزش صدا گفتم:

_ناهار خوشمزه ای بود. من دیرم‌شده باید برم.

راهمو کج کردم که دوباره جلو راهم سبز شد و گفت:

_به پیشنهادم فکر میکنید؟

دوباره لرز تمام وجودمو فرا گرفت. حالا چی بگم؟ نمیدونم واقعا نمیدونم ذهنم قفل کرده:

_بهش فکر میکنم

دوباره خواستم برم که گفت:

_این شماره ی منه فکراتونو که کردین بهم خبر بدین

برگشتم. بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم شماره رو برداشتم و خواستم برم که دوباره صدام‌زد:

_سلین خانوم

با بی حوصلگی به طرفش برگشتم و گفتم:

_چیه؟

_امکانش هست جوابتون مثبت باشه؟

بدون اینکه جواب بدم به طرف در خروجی رفتم و از اون‌ خونه‌ی مملوء از استرس خارج شدم. دم در ایستادم. همینطور داشتم اتفاقات رو بررسی میکردم. اصلا چی شد؟ چی گفت؟ یاد حرفاش که افتادم بدنم داغ شد. این چی میگفت؟ یعنی ممکنه؟ با صدای حیغ لاستیکا به دو متر از جام پریدم:

گلی: زنده ای؟

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گلی نگاه کردم. اونم انگار نگران بود و از کنار ویلا جم نخورده بود. بدون هیچ حرفی سوار شدم. انگار زبونمو تو اون ویلای به اون بزرگی جا گذاشته بودم. من ساکت بودم و گلی مشغول حرف زدن بود:

_از تعجب شاخ در اورده بودم. سعی کردم لبخند بزنم ولی گفتم طرف فهمیده که تو خبر نگار نیستی. تا حالا داشتم کشیک می دادم. حالا چیکارت داشت؟ ببینم تو چرا حرف نمیزنی؟ کاری که باهات نکرده؟ هوی یه چیزی بگو دارم میمیرم از ترس. حالا چیکار کنم الان زنگ میزنه دفتر مجله منو با تیپا میندازن بیرون. کارمم از دست دادم حالا چه گِلی به سرم...

_گفت از من‌خوشش میاد.

زبون‌گلی بند اومد. دیگه به چرت و پرتاش ادامه نداد فقط با اون چشماس سبزش بهم زل زده بود و دهنش باز مونده بود. پنج دقیقه تو همین حالت بود که گفت:

_چی؟

همه چی رو براش توضیح دادم. اونم فقط با دهن باز گوش میداد. بعد از اینکه حرفام‌تموم شد با یه لحن خاص و کشیده ای گفت:

_نه؟!

_خودمم هنوز باورم‌ نشده. احساس میکنم خوابم. تازه شمارشم‌داد گفت که خبرش کنم

گلی هنوز با دهن باز نگاه میکرد. کمی‌که گذشت لبخندی زد و گفت:

_سلین؟!

نگاهش کردم و با تعجب گفتم:

_چته؟

_سلین به آرزوت رسیدی!

_نه گلی من مطمئنم اینجا یه چیزی میلنگه. اون‌منو فقط دو بار از نزدیک دید. نمیدونم چرا هیچی درست در نمیاد

_چی چیو درست در نمیاد؟ طرف بهت ابراز علاقه کرده. نکنه نمیخوای قبول کنی؟

_معلومه که قبول نمیکنم.

_چرا دیوونه؟ چه اشکالی داره؟

_سر تا پاش اشکاله. من هنوز نمیدونم تو اون خونه چی شنیدم دو بار بیشتر منو ندیده چطور عاشقم شده؟

_اگه عاشقت نشده بود که دل درد نداشت بیاد بهت ابراز علاقه کنه. دیگه چی از این قشنگ تر؟ تو عاشقشی و اونم عاشقته. داری به آرزوت میرسی دیگه چی‌میخوای؟

سکوت‌کردم. هنوزم نمیتونستم تصمیم درست رو بگیرم. با اینکه شب و روز آرزو میکردم که همچین روزی برسه ولی بر خلاف انتظارم رفتار کردم. همیشه فکر میکردم که اگه این حرفو ازش بشنوم میپرم بغلش و شالاپ شلوپ ماچش میکنم. ولی هیچوقت فکر نمیکردم همچین اتفاقی بیوفته. ماشین حرکت کرد. گلی حرف میزد ولی من همچنان تو فکر بودم. هر چند که من دیوونه وار عاشق بهرادم ولی باید فکر کنم. باید قضایا رو جفت و جور کنم. نمیشه که همینطور الکی یهو بیاد بهم بگه عاشقتم. نکنه دروغ میگه؟ نه به قول گُلی دلیل بر دروغ گفتنش نیست. اگه دوسم نداشت دل درد نداشت که منو بیخ ریشش بکنه. آه...نمیدونم. هیچی نمیدونم. انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید. دوباره حرفای بهراد رو توی ذهنم مرور کردم. یه لبخند ناخواسته ای روی لبم اومد. کم کم حس سردرگمی ام جاش رو داد به خوشحالی. موج زدن خوشحالی رو در تک تک سلولای بدنم حس کردم. متوجه نگاه های متعجب گلی شدم که می گفت:

_تا همین چند دقیقه ی پیش در حال رویتِ عزرائیل بودی ها!

با همون لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:

_وای گلی فکرشو بکن. بهراد عاشقم شده.

گلی هم لبخندی زد و گفت:

_باورم نمیشه سلین. یعنی به آرزوت رسیدی؟

با این حرفش بیشتر ذوق کردم. من گنجایش این همه خوشی رو ندارم. شب خوابم نمیبره مطمئنم. به خونه رسیدم. رفتم حموم و زیر دوش مشغول آواز خوندن شدم. بعد از حموم با همون موهای خیس روی تخت دراز کشیدم و با لبخند به عکس بهراد که به سقف درست رو به روم چسبونده بودم نگاه کردم. تا همین چند ساعت پیش اصلا فکرشم نمیکردم که وقتی به خونه برمی گردم انقدر شاد باشم. اون کاغذی رو که شماره توش نوشته بود رو روی قلبم گذاشتم‌. یعنی قبول کنم؟ خب چرا که نه؟ چی از این بهتر که بهراد داره عاشقم میشه؟ ولی خب باید یکم فکر کنم. باید یکم این اتفاقات رو تجزیه تحلیل کنم. تو همین افکار بودم‌که نمیدونم چی شد که خوابم برد

****

صدای زنگ گوشیم بلند شد. من‌که زنگ هشدار نذاشته بودم! پس صدای چیه؟ با چشمای بسته دستی روی عسلی کنار تختم کشیدم و گوشیمو پیدا کردم. یه چشممو به زور باز کردم و به صفحه ی گوشیم که اسم سانلی روش چشمک میزد. جواب دادم و گوشی رو گذاشتم دم‌گوشم و با صدای خواب آلودی گفتم:

_بله؟

صدای گریه میومد. سانلی داشت گریه میکرد. سریع روی تخت نشستم و به موهای لختم که اومدن جلوی صورتم توجهی نکردم. گفتم:

_سانلی؟

_سلین بیا.

موهامو از جلو صورتم کنار زدم و گفتم:

_سانلی چیشده؟ کجا بیام؟

_سلین بابا سکته کرده.

کپ کردم. دنیا رو سرم خراب شد. با اینکه از دستشون خیلی عصبانی بودم دلم‌نمیخواست چیزیشون بشه.

_سلین میای؟

_آره قربونت بشم گریه نکن دارم میام. کدوم بیمارستانین؟

آدرسو که بهم داد با عجله لباس پوشیدم و سریع خودمو به بیمارستان رسوندم. وقتی رسیدم دیدم سانلی روی زمین نشسته زانوشو بغل کرده. پیشونیشو روی زانوش گذاشته و گریه میکنه. مامان هم کنار سانلی نشسته بود و داشت گریه میکرد. اشکام رو حس نمیکردم. سراسیمه به طرفشون دویدم و سر سانلی رو بین شونه هام گذاشتم‌. منو که دید شدت گریه اش بیشتر شد.
 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×