رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

بالاخره مامان و سانلی هم رفتند و من توی اتاق تنها موندم. میخواستم لباس عوض کنم که با شنیدن صدای در منصرف شدم. بهراد وارد شد. نگاهی به سرتا پای من انداخت و نزدیک تر شد. دست‌هام رو پشت سرم قایم کردم و خودم هم نمیدونم دلیل این کارم چی بود...نزدیک تر اومد. تجربه نشون داده بود اگه عقب میرفتم بیشتر حساسیت نشون میاد. سر جام ثابت موندم و با نگاهی خنثی به چشم‌هاش نگاه کردم. چهار انگشت دستاش رو داخل جیب شلوار جین‌اش فرو برد و گفت:

_امشب خوشکل شدی.

در کمال پررویی سر بالا دادم و گفتم:

_میدونم.

*بهراد*

سرم به عقب پرت شد و از ته دل خندیدم. مطمئنم برای اینکه جلوی من سرخ و سفید نشه این رو گفته. این دختر خیلی سرسخته اما کافیه بهش دست بزنم...کافیه فقط کمی موهای پشت گوشش رو نوازش کنم...یا کافیه یک قدم بینمون رو طی کنم. اون موقع است که دیگه زبونِ درازش کار نمیکنه...به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:

_بالاخره محرم شدیم.

پوزخندی زد و سری تکون داد. با ابروهای به هم چسبیده گفت:

_منظور؟!

قدمی برداشتم. تغییر حالت صورتش توی چشم بود:

_هنوز ازم میترسی؟

با صدایی افتضاخ گفت:

_از کی؟ تو؟ دیگه چی؟

به دیوار چسبید. دستم رو به دیوار زدم. موهایی که پشت گوشش فرستاده بود رو لمس کردم و گفتم:

_مطمئنی؟

سرش رو کمی بالا اورد که باعث شد به لب‌هاش خیره بشم. لب هایی که امشب اونا رو با رژ لب قرمز رنگ مزین کرده بود. قاطعانه گفت:

_من فقط ازت متنفرم...تو ترسناک نیستی...منفوری منفور.

اینکه تازگیا بود که به احساسم نسبت به سلین‌ پی برده بودم و خوشکلی بیش از حدش و محرم بودنش به من، باعث شد کنترل خودم رو از دست بدم. با یک حرکت دست‌هاش رو از پشت سر قفل کردم و فاصله رو هیچ کردم. طوری که سرش به دیوار خورد. نمیتونست کاری بکنه اما شاهد تقلا کردنش بودم. غرق در بوسیدنش بودم که دستام شل شد و اون تونست با یک حرکت مچش رو از بین دستام خارج کنه و منو به عقب هل بده. برعکس سری قبل چشم‌هاش اشکی نبود. اما عصبی خندید و بهم حمله کرد و گفت:

_تو مشکلت چیه؟ تو یه بیماری بیمار...تو چطور دلت میگیره با کسی که دوستش نداری عشق بازی کنی؟

با شیطنتی آشکار در لحنم گفتم:

_از کجا میدونی دوست ندارم؟

با دست بهم اشاره کرد و گفت:

_منبع اطلاعاتم منبع موثقی بود. خودت گفتی. یادت نیست؟ وقتی که خبرا رو توی اینترنت و روزنامه خوندم و تو به خاطر حفظ آبروت...

انگشت اشاره ام روی لب هاش نشست و باعث شد سکوت کنه. واسه گفتن حقیقت کمی زود بود. هنوز دلم‌ میخواست اذیتش کنم. دستم رو پشت گردنش فرستادم و گفتم:

_امشبو با این حرفات خراب نکن...تازه یه دلی از عزا در اوردیما میخوای خرابش کنی؟

و به لب‌هاش اشاره کردم که همزمان دستش رو روی لب‌هاش گذاشت. به صورت من نگاه کرد و با خنده سرش رو پایین انداخت. سری تکون دادم و گفتم:

_به چی میخندی؟

زود اخمی کرد و گفت:

_با این وضع نری بیرون آبرومو ببری؟

_کدوم وضع؟

_یه نگاهی به آینه بندازی میفهمی.

به آینه نگاه کردم و دیدم که اثرات بوسه ی لذت بخشمون روی لب هامِ. دیدم که رد رژلب قرمز سلین روی لب های منِ.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خنده دست به رد رژ سلین بردم و گفتم:

_امان از دست تو دختر.

دستی به کمر زد و با تشر گفت:

_من یا تو؟ انقدر هم خوش اشتهایی ماشالا نمیزاری آدم‌ نفس بکشه.

با تعجب و خنده بهش زل زدم که برای فرار از چشمام می خواست بیرون بره که بازوش رو گرفتم. "نچ"ی کرد و گفت:

_باز چی‌میخوای از جونم؟

به لب هاش اشاره کردم و گفتم:

_برا من‌ که فرقی نمیکنه ولی اگه میخوای جای رژتو پررنگ کن. یه طور خاصی بی رنگ شده همه میفهمن

و خنده ای سر دادم. با هول و ولا گفت:

_خب مگه چیکار کردیم؟ زن و شوهریم دیگه

خر کیف سری تکون دادم. کمرش رو گرفتم و به خودم‌ نزدیک کردم.

*سلین*

دستی به گودی کمرم برد و من رو به خودش نزدیک کرد. باز هم همون احساس سقوط قلبم...باز هم همون احساس جا گذاشتن یک پله...با زبونش لبش رو تر کرد و به چشمام خیره شد و گفت:

_پس خوبه دیگه. از این به بعد راحت ترم.

سرش رو نزدیک اورد و من در یک حرکت از بغلش جدا شدم. اون با لبخندی سرشار از رضایت به من خیره شد‌. احساس رضایتش از این بود که تونسته منو حرص بده. جلوی آینه رفتم و شیر‌پاک‌کن رو روی لب‌هام کشیدم. بهراد به حرکت لب هام خیره بود. به سمتش برگشتم و گفتم:

_میشه بری بیرون یا میخوای کل شب رو همینجا بمونی؟

با لبخند مخصوص خودش به سمت تخت رفت و دراز کشید. با اخم و تعجب بهش زل زدم و گفتم:

_پس‌من کجا بخوابم؟

به جفتش اشاره کرد و گفت:

_برای هر دومون جا هست.

پوزخندی زدم و گفتم:

_امر دیگه ای نداری؟

کمی فکر کرد و گفت:

_اگه بتونی تا فردا خبر پدر شدنمو بهم بدی خوبه؟

با دهنی باز بهش خیره شدم. اما طولی نکشید که با سفت ترین بالشی که توی اتاق پیدا کردم به سینه اش کوبیدم و گفتم:

_یکی تو روداری‌...(دوباره کوبیدم و ادامه دادم)...یکی سنگ پا قزوین.

بی صدا و با صورتی سرخ مشغول خنده بود. دستمو کشید که پرت شدم تو بغلش. با صدای خمار از خواب گفت:

_بچه ی خوبی باش انقدر تکون نخور که بخوابیم.

از بغلش بیرون اومدم و گفتم:

_با اجازت من رو زمین میخوابم.

_میتونی؟

_آره چرا نتونم؟ زمین که خار نداره

با لبخندی شیطون گفت:

_هر طور راحتی.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×