رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

ارزیابی رمان  

25 کاربر تاکنون رای داده است

You do not have permission to vote in this poll, or see the poll results. لطفا وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام نمایید تا بتوانید رای خود را در نظر سنجی ارسال نمایید.

پست های پیشنهاد شده

--- به نام آفریننده ی تغییر و تکامل ---

%D8%B9%D8%B4%D9%821.jpg

نام رمان: عشق با معادله جبری

نام نویسنده: Afsa

موضوع: عاشقانه / اجتماعی

خلاصه داستان:

هروقت توانستم دشمنم را بشناسم، آنگاه دوستش خواهم داشت. " اندرو اندر ویگن"

 معادله ی جبری، یک معادله ی ریاضیه. اولین بار که به معادله برخورد کردم ازش متنفر بودم. حالم ازش به هم خورد. ولی وقتی یاد گرفتم چطوری حلش کنم، دیدم که دوستش دارم. بحث اینکه دبیر های ریاضی میگن ریاضی شیرینه رو شنیدین؟ همه هم به این مسئله پوزخند می زنن! ولی حقیقت اینه که هروقت بتونی چیزی رو خوب بشناسی متوجه میشی دربارش اشتباه فکر می کردی. این داستان درباره یک دانشجوی ترم هشت پزشکیه. دانشجویی که با یک رقیب مواجه می شه که اون رو دشمن خودش تلقی می کنه. ولی خب... رقم برمی گرده! این داستان قصد داره شیوه متفاوتی از تبدیل نفرت به عشق رو به تحریر بکشونه.

مقدمه:

 تنهایی، اولین چیزی که به یاد میارم. همیشه تنها بودم. لااقل خودم اینطور فکر می کردم. اصولا کسی پیدا نمی شد بفهمه به چی "فکر" می کنم یا چه "حسی" دارم. برای کسی هم مهم نبود. پس بنا به جمله ی "بی خیال باش تا کامروا باشی" تصمیم گرفتم بی خیالش بشم. همیشه یاد گرفته بودم به افکار و احساساتم بی توجه باشم. همین طور به سوالاتم. ولی...این قضیه وقتی برام مهم شد که " اون " رو دیدم. اون کسی بود که نقطه مقابل من بود. یه کوه صبر بود و شناختنش صبر ایوب می خواست. دیدنش کاری می کرد تشنه بشم. و بخوام برم جلو، بکوبونمش تو دیوار و ازش بپرسم چرا اینجوری ای؟ چرا کاری می کنی فکر کنم این همه سال اشتباه فکر می کردم؟ تو یه دختری! باید لاک جیغ بزنی و موهاتو بریزی بیرون و اون لبخند خوشگلت رو نثار پسرای خوشتیپ کنی. باید اخلاق لوس داشته باشی و جیغ جیغ کنی! چرا چشم هات رو میندازی پایین و نگاهم نمی کنی؟ مگه خدا کیه که اینجوری پشتشو می گیری؟ برای چی نمیشه شناختت؟ اینقدر برای من ناشناخته ای انگار از پشت کوه اومدی. یه معادله ی جبری سخت شدی. لعنتی چرا نمیشه حلت کرد؟ همه ی عدد هایی که می بینم منو تشنه تر می کنن. " ایکس " رو پیدا نمی کنم! یه معادله ی سادس! اون وقت من با اون همه غرور چطوری از پَست برنمیام؟

> تایپیک نقد رمان باز شد. لینک <

  • تشکر 23
  • خوب 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
 
حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
 
 
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
 
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
 
برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن
نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن !
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه 
 
استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 

.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام او که صاحب عزت و کمال است

>سخن نویسنده:

با این نوشتن این رمان قصد دارم در قالب طنز، به خیلی ها ثابت کنم نباید از روی ظاهر قضاوت کنین. هر قدیسه ای گذشته ای داشته و هر ه.ر.ز.ه ای آینده ای داره. پیشنهاد می کنم این رمان رو شروع کنید به خوندن. نمیگم رمان عالی ایه، ولی حداقل کنار وقت گذرونی چهارتا چیز هم یاد می گیرین.<

 

من...

من خیلی کوتاهم. من مشخص شده ام. نه یک عدد جبری ام، نه عدد پی ام، نه یک عدد گنگ، نه رادیکال غیر قابل تجزیه، نه عبارت اتحادی، من فقط یک عدد منفی ام. خیلی قبل تر از صفر.

گناه کردم. گناهمم این بود که زیاده روی کردم. توی همه چیز. توی نامردی، توی عوضی گری، توی بیشعوری، توی فاصله هام. فاصله هام با اصل اون چیزی که هستم. از خودم فاصله گرفتم. اگه یه خطی باشه که مرز بین من و من اصلی باشه، من کیلومترها ازش دور شدم.

پشیمونم. می فهمید ندامت یعنی چی؟ یعنی همه جور غلطی می کنی و تا به خودت میای می بینی هرچی داشتی رو پودر کردی! عمرتو، جوونیت رو، مردونگیت رو، انسانیتت رو، رابطت با خدارو.

خدا؟ مثل خیلیا فراموشش کردم! آره. بی دین. حتی برام فرقی نداره اگه بهم بگن تو یه نامسلمونی. بی نمازه تنه لش. روزه خور.

من هیچ وقت نمی خواستم پشیمون بشم. از کارهام پشیمون نبودم. خیلیم راضی بودم. فقط از کارهایی پشیمونم که نکردم!

اگه قراره برم توی جهنم، بزار هرچی وقت برام باقی مونده ادامه بدم. آره. همین راه رو ادامه میدم. و هیچ وقت برنمی گردم.

با غرورش چندین بار لهم کرد. میگن کینه گرفتن برای خود شخص بده. کسی که کینه ایه آرامش نداره.

آره من آرامش ندارم! حتی اگه خودم از کینه و حرص و خشم نابود بشم، هرکاری می کنم که اون هم بامن نابود بشه! من قراره برم جهنم؟ پس اونم با خودم می کشونم! اون هم باید قربانی بشه! اون هم باید مثل من بشه!

اون مثل یک معادله ی جبری می مونه. اجباریه.

با حساب کتاب های ریاضی، باید بفهمم اون کیه. موجود پیچیده ایه که هیچ وقت مثل اون رو ندیدم. ولی مثل همه ی معادله های ریاضی ازش متنفرم!

میگن ریاضی شیرینیه. ولی...نه وقتی همچین معادله ی عوضی ای جلوت وایساده و نه میتونی بی خیالش بشی و نه حلش کنی!

همه ی اعداد میگن که اون یه عدد مثبتِ. همه اون رو کاملا مخالف من نشون میدن. دشمن من.

من کوتاهه قضیم. مشخصه داستانم. من جهنمی ام. به عبارت ریاضی، یک عدد منفی. ولی اون...

اون...

من معینم.

معین کرامت نژاد. بروبچ بهم میگن ام کِی. یا کرامت. بیست و چهار سالمه. عاشق عشق و حالم.

قیافمم که توقع ندارین تشریح کنم؟ سیسک پکه چیه؟ ازینا هم ندارم. کلا وقت باشکاه و این چرتوپرتارو ندارم. خوب، کلا آدم باحالیم. بروبچ باهام راحتن.

ترم چهارم پزشکیه. آمپول و سرم و بخیه و تیغ جراحی و... ایول خیلی حال میده پزشکی! لنتی چرا من اینقدر دوست دارم پزشکی رو؟ چرا کل دبیرستان رو بکوب خوندم به خاطر این رشته ی خفن؟ عجب خری بودم انصافا.

مادر گرام در طویله(اتاق من و داداش میعاد) رو با شتاب باز کرد. من که عین خیالم نبود به خواب خرسیم ادامه دادم ولی اون میعاد بیچاره چسبید به سقف و افتاد پایین. عاههه! مادر مادر مادر! مسئول دوم دانشگاه مادر! اگه پانشیم نریم دانشگاه اسمامونو می نویسه میده دفتر! اه!

صدای نازکش تو کل خونه پخش شد: پاشید گوساله ها مگه من نوکرتونم صبا بیدارتون کنم شباهم خوابتون کنم؟ پاشید گمشید دانشگاه! (فریاد میزنه) محمـــــــــــــــــد! پاشو بیا نعش این دوتارو بیدار کن! خونمو جوش آوردن! اون از دیشب که تو کوچه هرغلطی دلتون خواست می کردین آبروم جلوی همسایه بغلی رفت! اومده شکایت و شکایت کشی! چه معنی داره ضبط ماشینو تو کوچه بلند می کنین؟ بابا به پیر به پیغمبر من....(سرفه اش می گیره)

این بار سریع پاشدم رفتم خودمو چسبوندم بهش و نگران گفتم: مامان خوبی؟ مامان؟ توروخدا ببخش غلط کردیم. به خودت فشار نیار. نفس بکش مامان! (داد می زنم) میعاااد!  زود برو اسپری ش رو بیار. بدو.

خودش رو از من جدا کرد و با ناله و نفرین زیرلبی ش ازم دور شد. می دونستم این کاراش فقط ظاهریه وگرنه باطنی اصلا دل نداره ببینه دستمون زخم شده. خیلی دل نازکه. این ماییم که هی حرصش میدیم.

میعاد اسپری مامان رو داد دستش و بعد رفت دسشویی. منم لنگ درهوا موندم تا اون شاشو بیاد بیرون.

به دیوار تکیه دادم با چشای بسته. می دونستم الان ساعت شیش و نیمه و مامان الکی زودبیدارمون کرده. خودش که نماز پامیشه مارم بیدار می کنه دانشگاه خواب نمونیم. نمی دونه من دوترم هم نرم کلاس پاس می کنم آخرترم. (چی گفتم می بینید توروخدا اثرات اول صبحه)

ممد داداش بزرگه ی من و میعادِ. نزدیک سی سالشه و هنوز مجردِ. میعاد یه سال از من کوچیک تره و ته تغاری خونه هم مهدیسِ نوزده ساله اس.

  • تشکر 14
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ممد از کنارم رد شد یه لگد هم به پای من زد که بی جواب نموند. می دونست من بی خیال دعوا نمی شم خودش بی خیال شد و رفت. تنها کسی که تو این خونه از محمد حساب نمی بره منم. همه حتی بابا ازش می ترسن. خیلی شاخم مگه نه؟

محمد خیلی از من و میعاد بهترِ. مامان حق داره همش اونو می کوبونه تو سر ما. درسش که خیلی بهتره، اخلاقشم ماشالا تو فامیل نظیر نداره، حجب و حیاش هم که هزار ماشالا مامان به فداش بشه، احترام به پدرمادر هم درحد نوزده و هفتاد و پنج. که به خاطر همون بیست پنج صدم هم مثل دخترا گریه می کنه!

وقتی میعاد از توالت گم شد بیرون یه لگد به ساق پاش زدم چهار تا فحش هم دادم و چپیدم تو دسشویی تا خلاص شم. فکر نکنید مامانم تو تربیت ما کم گذاشته که اینقدر بی تربیت شدیم ها، ما ذاتا بی شعوریم. البته بابای ماهم خیلی بافرهنگ و شخصیته، ما این الفاظ پسرونه رو از کجا یاد گرفتیم خدا عالم تره!

هنوز یه خورده شماره دو مونده بود که مهدیس کوبوند به در دسشویی و می رفت رو مخ من. همزمان هم با صدای جیغ جیغوش می گفت: بدو معین دیرم شدههههه!

اگه یک هزارم درصد از این حرصی که این دختر از دیر شدن دانشگاهش می خوره من می خوردم الان اینجا نبودم ! چرا انصافا این دخترا اینجورین؟

امروزم که روز اول این ترم است. اگه خواب می موندم واقعا خیلی سه می شد.

خلاصه آخرش اجابت مزاج کوفتم شد و اومدم بیرون و سریع رفتم تو آشپزخونه، به بابا سلام کردم، یه چیزی کوفت کردم و سریع از خونه دویدم بیرون. یه نفس تا دانشگاهم دویدم. البته این که خونه مون نزدیکه نمیدونم شانسه یا بدشانسی، آخه مجبورم کلی پیاده راه برم. اگه دور بود می تونستم ماشین ممد رو کش برم وععع چه حالی می داد! البته همین دیشب با بچه ها به آبروریزی کردیم به اندازه کافی بس بود.

به هر حال، تو دانشگاه پزشکی شهید بهشتی تهران درس خوندن خیلی خوبه. کلا حال میده. از جهت درس خوندن نمی گما...آخه اینجا دختراش خیلی خوشگلن. چیه نکنه واقعا توقع دارین از درس خوندن خوشم بیاد؟

طبق معمول به محض ورود به دانشکده، مهدی و امیر مثل دوتا گوساله که با شاخاشون (گوساله که شاخ نداره :/) حمله می کنن، به سمتم دویدن. یه لحظه ترسیدم فکر کردم اتفاقی افتاده.

امیر طبق معمول: معین معین معین معین معین معین معین! (همه اینارو سریع و تند تصور کنین)

من: ها ها ها ها ها ها ها ؟ چته گوساله؟

مهدی: سلامت کو الاغ؟

من: شما گوساله ها باید سلام کنید خیر سرم ازتون بزرگ ترم!

امیر: دست ننم درد نکنه! بی احساس خبر می خواستیم بدیم!

من: خوب می میری عین آدم سریع بنالی؟

مهدی: یکم مودب باشین زشته بقیه نگاه می کنن.

امیر: توی گوشتاله می خوای نصیحت کنی مارو؟

این مهدی یکم تپله برای همین بهش میگیم گوشتاله. امیر هم گوساله اس من هم که قصاب ام. البته این قضیه بین خودمون سه تاعه. کس دیگه اگه به مهدی بگه گوشتاله من و امیر خرخره شو جویدیم.

  • تشکر 12
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهدی: پ ن پ اگه من حواسم به شماها نباشه کی می خواد جمعتون کنه از وسط کلاس؟ بزارمتون به حال خودتون جلوی استادا دخترارو قورت می دین.

از این حرفش سه تایی خندیدیم. دست رو شونه هم گذاشتیم و چند نفس عمیق کشیدیم تا نفس کم نیاریم. اگه بمیریم مملکت آدمای مهمی رو از دست میده! هر هر هر!

مهدی بالاخره گفت: اون استاد یاوری که بود معین... همین امروز پروازش بود رفت کانادا. اقامت دائم. اینم خبر خوش امروز.

نیشخندی زدم و زیر لب گفتم: ایول.

امیر: اوج ذوقت همین بود؟ بابا مارو باش می خواستیم مژدگونی هم بگیریم.

من: بی خیال بابا مثل همه ی خرا یه جوری شرش کم شد بالاخره. پاشید بریم اولین کلاسِ ترم رو جا نمونیم.

***

استاد داشت مثل اول مهریا نصیحتمون می کرد. آی که چه قدر از قیافه این یارو خوشم میومد! خیلی خجسته بود.خیلی خجسته بود. بابا درسته شروع ترمه، اولین ترممون که نیست. هشت ترم گذشته. ولی هرچی هست خیلی شاد و شنگوله. خوبه تا آخر ترم یه سوژه واسه خندیدن داریم.

یکم بچه های کلاس رو از ته آنالیز کردم. سر جمع بیست و چهار نفریم. حدودا یازده تا دختر توی کلاسن. که سه عددشون داف شاخ تشیف دارن. بقیشون معمولین.خوب، تو نخ کدومشون برم حالا می مونه برا بعد...یکیشون که چاقه...از چاقا زیاد خوشم نمیاد. نه که مهدی رو جزو چاق ها حساب کنما! مهدی استثنا بود! تازشم پسر بود!

استاد: حالا بریم که شروع کنیم درسمون رو. مبحثی که امروز می خوام بگم...

حرفش رو با تقه ای که به در باز کلاس خورد نصفه موند. یه دختر دم در کلاس با نفس نفس ایستاده بود. معلوم بود کلی دویده. با لحن لرزونش گفت: سلام استاد. میشه...

استاد برخلاف اخلاق خجسته ی دو دقیقه پیشش یهو جدی شد: نه خیر. ده دقیقه است دیر اومدین نمی تونید بیاید توی کلاس.

دختره خواهش کرد: خواهش می کنم من عمدا دیر نکردم. یه کاری پیش اومده بود که...

با صدایی که همه بشنون گفتم: احیانا کار شما جارو کشیدن پله ها نبود؟ میگم چرا وقتی داشتیم میومدیم پله ها اینقدر خاک گرفته بودن!

همه زدن زیر خنده. دختره به چادرش که کج و شلخته رو سرش بود نگاهی کرد که یه قدریش هم روی زمین بود. اخماش تو هم رفت. بهم نگاه نکرد ولی معلوم بود بدش اومده.

مستاصل به استاد گفت: استاد روز اوله دیگه این بار بزارید بیام تو. دیگه تکرار نمیشه.

من: جارو کردن دیگه تکرار نمیشه؟ یعنی که چی خانوم مگه شما برا چی حقوق می گیری؟ تازه کارتم هنوز تموم نشده طبقه ی بالا مونده!

بازم خنده ی کلاس. شاید شوخی من همچین خنده دار هم نبود ولی خب کلا من عطسه هم کنم همه می خندن. کلا جوکم.

دختره سرشو بلند کرد و بدون این که بهم نگاه کنه آروم گفت: مگه اون قسمتو محول نکرده بودن به شما؟

این بار بمب خنده عمیق تر ترکید. خود استاد هم خندش گرفته بود. من...ولی کپ کرده بودم. شاید اگه یه دختر معمولی بود بازم جوابشو می دادم و مسخره ش می کردم اونم شدید تر. ولی انتظار نداشتم یه دختر چادری اینجوری برگرده جوابمو بده. خصوصا که به قیافش نمی خورد که جواب بده. یا اگه بده فوقش چنتا فحش یا حرفای نصیحت گرایانه باشه. هنوزم که هنوزه شاید خودمو لعنت می کنم که چرا جوابشو ندادم و گذاشتم ضایعم کنه. چنین چیزی برای من خیلی سنگین تموم شد.

استاد بعد از اینکه خندش تموم شد به دختره گفت: بیا بشین دیگه هم اینقدر خشمگین نباش جنبه شوخی داشته باش. تو کلاس من شوخی مجازه ولی بیاید باهم مثل چنتا رفیق باشیم نه رقیب و دشمن. فقط اسمتو بگو تاخیرتو ثبت کنم.

دختره نگاه غضبناکش رو از زمین گرفت و به استاد گفت: ملیکا قادری ام.

بعد اومد توی کلاس و روی صندلی جلویی من نشست. دقیقا جلوی من خالی بود. لعنتی. تف تو روحت.

قبل از نشستن چادرش رو مرتب کرد. و خیلی شیک، نشست. حتی نگاه هم بهم نکرد. ولی چهره ی اون تو مغزم خوب حک شد.  فعلا یکی طلبت بادمجون.

مهدی بهم نگاه کرد و خیلی یواش گفت: بی خیال معین اعصاب خودتو خورد نکن.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه بابا اصلا ارزشی نداره که بخوام خورد کنم اعصابمو.

نگاهم به اون شبح سیاه ثابت موند. یک فحش بد توی دلم بهش دادم و زیر لب گفتم: نشونت میدم معین کیه. کلاغ سیاه کوچولو.

***

  • تشکر 11
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

امیر: الان هدفمون چیه دقیقا؟

مهدی: والا نمی دونم. مگه قدم زدن تو پارک باید هدف داشته باشه؟

امیر: از این معین بپرس خب.

اونقدر فکرم مشغول بود که حوصله ی جواب دادنشون رو نداشتم. اگه اومدم پارک قدم بزنم برای اعصاب خودمه نمی دونم چرا اینا مثل جوجه اردک افتادن دنبال من.

مهدی زد روی شونم: معین راستی اون فیلمه که بهت دادم رو دیدی؟ لامصب دوبله فارسیشو یافت نکردم خوب عقل کل می میری بهم بگی چی شد قضیش؟

امیر: عهه. تو که زبانت درحد دو و سه هس چرا فیلم زبان اصلی می بینی هیچی نمی فهمی؟ مگه معین دیکشنریه فیلم بهش بدی ترجمه بده بیرون؟

پوفی کشیدم و چیزی نگفتم.

مهدی: خوب هیچیم نمی گه ! اه...راستی امیر.یادته اون روز گفتم شاید ننم خواست دخترخاله کوتوله هه رو بندازه بهم؟ همین فردا عقدشه لامصب. می بینی؟ دنیا چه جوریه؟ اون دختره نه قد داره نه هیکل نه قیافه نه تحصیل، شوهر پیدا کرده اون وقت من با این همه کمالات هنوز نتونستم زن رویاهامو پیدا کنم!

امیر: عه! راست میگیا. کلا مادوتا اینقدر باکمالاتیم هیچکی درحد ما نیست اصن.

مهدی: ولی علی خوب لقمه ایه ها! نمی دونم چه فازیه همه بهش می خورن لامصب. نه که دخترباز باشه ولی دقت که می کنی می بینی اخلاقش و اینا به همه می خوره. کلن مرد زندگیه. یه بار از داداشش شنیده بودم تو خونه ظرفم می شوره.

امیر: وععع! چه مرد ایده آلی! این به درد آبجی من می خوره که دست به سیا سفید نمی زنه. ببین، اگه مورد پیدا کردی که بره سرکار تازه نون هم بره بگیره بهم معرفی کن بدجور ازین جهت تو مضیقه ام.

مهدی: نه که لنگ نداری بری نون بگیری...باباتم رو نون سنگک حسااااس..

امیر: خو خود توهم اینقدر گوشتاله ای تا بیای بری سر نون سنگکی نوناش تموم شده به جای نون بهت ریگای تنورشو میده.توهم ریگارو میخوری!!!

مهدی: گمشو بابا من درسته آشغال پاشغال زیاد میخورم ولی سنگ نمی خورم دیگه اون مال معده آهنی هایی مثل توئه. من جدا نمی دونم چطوری ماکارانی رو با کله پاچه میخوری هیچیت هم نمیشه. سس هم میزنه بهش! معین! معیـــــن! سس میزنه به کله پاچه می شنوی؟

امیر: معین کجایی تو؟

بی حوصله برگشتم سمتشون. حرف زدنشون رومخ بود ولی خب عادت داشتم. اونام عادت داشتن وقتی من میرم تو فاز سکوت زیاد بهم گیر ندن. با این حال بازم می پرسن چته که مرام رعایت شده باشه.

نفس عمیقی کشیدم. الان دم ظهره و ما هنوز توی پارکیم. من نمی خوام برم خونه چون اگه برم و با بابا رودر رو بشم امکان داره به خاطر دیشب توبیخم کنه.

بالاخره سکوتم رو شکستم: حالا من نمی خوام برم خونه! شماها کار زندگی ندارین؟ ناهار نمی خواین بخورین؟

امیر: ما دم توئیم. هرجا بری ماهم هستیم.

مهدی: بابا تعارف نکن میدونیم نمی خوای بری خونه بیا خونه ی ما. بابام تو ماموریته نترس. مامانم هم که مشکلی نداره.

امیر: منم میام!

مهدی: هوو! کی تورو تعارف زد؟

امیر: آخه مرد منصف می خوای معینو ببری خونتون ازون آبگوشتا بخوره من نیام؟ به مولا امروز ننم اینا می خوان برن خونه ی عمم من حوصلشونو ندارم. بابامم معامله ی آخریش بهم خورده ده ملیون قرض بالا آورده تا فردا که حل بشه اعصابش خورده سر من خالی می کنه. جان من نامردی نکنین رفقا ! باش؟

  • تشکر 11
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهدی: اگه معین اینجوری بهونه میاورد قبول نمی کردما. چون چاخان می کنه! پاشید بریم خونمون. می خواید بیاید بجنبید که کلی باید پیاده بریم.

امیر: نه دیگه نشد! معین می خواد تاکسی مهمونمون کنه!

پوفی کشیدم و " باشه " ای گفتم.

مهدی زد روی شونه ام: دمت گرم داش معین. پیوند برادرانه مون جاویدان!

امیر: بابا پیوند برادرانه ای که ما داریم هیچکس نداره الحق والانصاف. کیو دیدین که بره سه تا ساعت مچی ست بخره برای پیوند برادرانه؟

مهدی: معین! هه هه هه!

امیر یکم جدی شد: راستی معین، مامانت خیلی دعوات کرد؟ خیلی تو خودتی. خوب تقصیر خودتم هست دیگه. وقتی مهمونیه خونتون جوگیر میشی ضبطو می بری بالا. اونم تو کوچه! این ممد نباید سوئیچ میداد بهت.

آره دیشب خونمون مهمونی بود. البته یه دورهمی ساده بود ولی خب من از اونجایی که حوصله شونو نداشتم سوئیچ ماشین محمد رو برداشتم رفتم تو کوچه تا توش بشینم یکم آهنگ گوش بدم. میعاد هم باهام بود البته. منم صدای ضبطو بردم بالا. دست خودم نیست کلا دیوونم. میعاد هم البته واکنش خاصی نشون نمی داد فقط می خواست توی خونه نباشه که چشمش به چشم دختردایی هامون نیوفته. کلا میعاد برعکس من از دخترا متنفرِ. مادرگرام هم صبح برای همین داد بیداد می کرد. البته خودش میدونه میعاد تقصیری نداره و من مقصرم ولی کلا زیاد اهل تفکیک بین بچه هاش نیست. به جز گروه اول من و میعاد و گروه دوم ممد مهدیس! گروهی تقسیم می شیم ما!

مهدی من رو از خیالاتم بیرون آورد: پارک تموم شد. حالا میشه بریم کنار خیابون یه تاکسی بگیریم؟

کلافه دستمو لای موهای لخت خرماییم بردم و گفتم: ساعت دو و نیمِ. مامانت دعوامون نمی کنه چتر شیم خونتون؟

امیر: وا! این چه حرفیه معین ما که مزاحم نیستیم خودمون یه پا صاب خونه ایم!

مهدی: هی هی هیچی نمی گم پررو نشو!

یکم به پاهام زور دادم و رفتم کنار خیابون و تاکسی دربست گرفتم و سوار شدیم. راننده هه پیرمرد باصفایی بود که زیر لب داشت آواز می خوند. از خجستگیش یکم دلم شاد شد. دمش گرم.

سر خیابون مهدی اینا پیاده شدیم و حساب کردم. سه تایی قدم زدن سمت خونه ی مهدی رو ادامه دادیم.

زنگ آپارتمانشون که به صدا در اومد، برادرزاده ی ریزه میزه اش گفت: کیه؟

مهدی: ای قربونت بره عمو! درو باز کن منم فرهاد.

فرهاد با صدای بچگونش " باشه " ای گفت و در رو باز کرد. داخل شدیم. چون داداش مهدی هم توی همین آپارتمان بودن، مامان فرهاد هروقت می رفت سرکار بچش رو میزاشت پیش مادرشوهرش و تا غروب نمی اومد.

مامان مهدی خیلی گرم ازمون استقبال کرد طبق معمول. ماهم بعد از اینکه ناخونده ناهار خوردیم، که البته سهم مهدی رو تقسیم کردیم بین خودمون، و دوتا نیمرو هم ضمیمه کردیم تا سیر شیم، رفتیم توی اتاق دراندشت مهدی. با این که بین ما سه تا خونواده هامون نسبتا پولدار بودن، ولی خونواده ی مهدی وضعشون به نسبت بهتر بود. کل این آپارتمان هشت طبقه مال بابای مهدی بود. بازم من خونه ویلایی خودمون رو بیشتر دوست داشتم. از آپارتمان خوشم نمیومد.

  • تشکر 11
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امیر خودشو رو تخت مهدی انداخت: ایول بابا چه ناهاری درست کرده بود مامانت! مامان من که از سیصد و شصت و پنج روز سال سیصد روزشو تخم مرغ و مشتقات آنها رو درست می کنه میده به خوردمون. دلم لک زده بود واسه آبگوشت!

مهدی: بعله به لطف شما ماهم یکم از تخم مرغ فیض بردیم.

رفتم کنار امیر نشستم و گفتم: بازم خوبه مجبور نیستی دیگه با داداشت اتاق مشترک داشته باشی.

مهدی: آره بابا. از وقتی ازدواج کرده نفس می کشم من!

امیر: یعنی اینقدر جوراباش بو میداد؟

من و امیر زدیم زیر خنده. مهدی یه نیمچه اخمی کرد و خندید.

دست هام رو تکیه ی بدنم کردم و گفتم: بچه ها...

مهدی: ها

امر: بنال

من: خسته نشدید از این بی هدفیه زندگی؟

مهدی: دانشجویی خودش سرشار از هدفه.

امیر: باو معین توکه هدفت مخ دختراس دیگه.

من: نه منظورم کارهای خفنِ. مثلا هممون بچه بودیم می خواستیم پلیس بشیم. چی شد رفتیم تو نخ رشته ی ساکن و بدون هیجانی مثل پزشکی؟

مهدی: کی گفته هیجان نداره؟

امیر: آره خب تو پزشکی اوج هیجان  اینجاست که مریض داره می میره نمی دونی خودتو خیس کنی یا چه خاکی تو سرت بریزی!

مهدی خندید: اوهوه پزشک مملکتو باش!

امیر بیشتر خندید: توکه اصن حرف نزن از در مطب رد نمیشی که بخوای ادعای پزشکی کنی!

من: بابا اصلا منظورم چیز دیگس. یه چیزی تو مایه های خلاف. نتونستیم بریم پلیس بشیم لااقل بریم سرقت بانک.

لحنم شوخی بود. برا همین بچه ها خندیدن. ولی خوب خداوکیلی دلم یه هیجان خاص می خواست. یه هیجانی که آدمو به وجد بیاره.

مهدی: معین...منم حس می کنم الان بی هدفیم. فکر کردم تاحالا بهش.

امیر: من اون وقت اگه این وسط مخالف باشم چی؟

من: تو غلط می کنی! توهم موافقی!

مهدی: مثلا ببینید یکی تو کار روح و ارواح میره، یکی قاچاق مواد، یکی انتقام، یکی کمک به پلیس، یا مثلا...قتل سریالی...

امیر: عاااا! این قتل سریالیه خیلی باحاله!

من: اون روزایی که از مدرسه فرار می کردم بهترین روزای عمرم بود. حداقل هیجان زندگیم فرار از دست بابام بود. حداکثرش هم متواری شدن به شهر های دیگه!

مهدی: وعع معین چه گودزیلایی بودی.

با اعتماد به نفس " آره " ای گفتم و یه نخ سیگار درآوردم. تازه روشنش کرده بودم که غرغر گوساله ها بلند شد.

امیر: نکش اونو ما بو بگیریم بقیه مشکوک میشن. نکش اینجا خانواده نشسته!

مهدی: اگه منظورت مامان منه صد در صد موافقم چون صاف میره میزاره کف دست مامانت معین. خاموشش کن.

آهی کشیدم و رفتم سمت تراس اتاقش.

امیر: مارو باش کیو نصیحت می کنیم! مهدی بو کن ببین بو نگرفتم؟ الاغ صاف هم نشسته کنار من سیگار می کشه! هه! بابا من بابام به کنار، ننم رو چیکار کنم؟ بفهمه تا چند روز می خواد بشینه گریه کنه.

مهدی: والا. حالا ننه ی من به کنار، فرهاد بچه اس بدآموزی داره جلوش.

در تراس رو بستم و از سکوت تراس لذت بردم. چه منظره ای داره طبقه ی هفتم. چه گل های خوشگلی داره این تراس! البته گل که نه ولی دوتا کاج کوچیک تو گلدونی و دوتا شمعدونی اینجا هست. و یه بوته کوچیک یاس که چون فصل سرماست هیچ کدوم گل ندارن.

سیگار تو کل خاندان ما قدغنِ. بازم این دوتا خونواده هاشون زیاد مشکل ندارن که اینقدر حرص می زنن. من اگه بابام بفهمه شاید تا سال ها باهام حرف نزنه. از ارثم محرومم کنه. از خونه هم بندازتم بیرون.

خیلی خر صفتم که بازم می کشم.

  • تشکر 11
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آه دیگه ای کشیدم. گوشیم رو درآوردم و روشنش کردم. کل این مدت خاموش بود. خب تو دانشگاه شرط احتیاط اینه که خاموش باشه! بعدشم که چرا باید روشنش کنم. اونی که باید بهم زنگ بزنه و اس ام اس بده خیلی وقته با یکی دیگه اس.

از این پسرا نیستم که تریپ شکست عشقی وردارم و غصه بخورم. من و طلا توافقی باهم کات کردیم. اون منو دوست نداشت، منم دوست نداشتم کسی که با منه همزمان با کس دیگه ای باشه. طلا اولین دوست دخترم نبود. من نه که زیادی فعال بودم، از نوزده سالگی سر و گوشم می جنبید. دیگه توقع نداشته باشین همشونو ذکر کنم. اکثرا مجازی بودن. ولی خب طلا اولینشون بود که حضوری می دیدمش و قرار می زاشتیم. صرفا برای وقت گذرونی بود.

گوشیم که روشن شد از خیال طلا و خاطراتش به کلی خارج شدم.

بله، طبق تصور، مامان گرام کلی پیام داده. از جمله زود بیا خونه و کجایی و... آخریش هم گفته میدونم ناهار نمیای ولی شب زودبیا سر راهت شیرینی هم بخر بریم خاستگاری برای محمد.

عه! قسمت جدید سریال خاستگاری های محمد امشبه! ایول! چه سریال جذابی!

پوزخندی زدم و شماره ی خونه رو گرفتم. مامان با حرص گفت: علیک سلام!

من: مامان ساعت چند بیام؟ ناپلئونی بگیرم؟

مامان: سلام کردنم که یادت ندادم!

من:خوب سلام! ساعت چند بیام؟ ناپلئونی نگیرم؟

مامان: ساعت هشت قراره اونجا باشیم توهم هفت خونه باش. ناپلئونی هم نه.یا خامه ای بگیر یا رولت. خوشگل بگیر. دسته گل هم که خود محمد از مغازه ش میاره.

(آره داداشم گل فروشه مشکلیه؟ به روحیش نمی خوره ولی خب هست دیگه :/)

من: چشم مادرم. میگم حالا ضایع نیس اگه محمد نپسندید من با دختره قرار بزارم؟ آخه سلیقه ات خیلی خوبه خانوم جون!

مامان با خشم غرید: خداحافظ معین! شب می بینمت!

و قطع کرد. ایول لااقل واسه امشب یه سرگرمی داریم! نه که از مهمونی و خاستگاری و تعارف های همیشگی خوشم بیاد، ولی رفتار محمد توی خاستگاری ها خیلی جالب میشه! هربار یه جوری رفتار می کنه انگار قراره دختره رو بگیره عمرشم پاش بریزه بعد که میره تو اتاق میاد بیرون عین شمر بن ذی الجوشن نمیزاره هیچ کدوممون یه چایی بخوریم ! تا لحظه ی آخر خداحافظی به زور جلو خودشو می گیره که نزنه از حرص یکیو خفه نکنه. آخه محمد اخلاق همسر آیندش خیلی براش مهمه. برا همینه که تا الان دختر رویاهاشو نیافته!

سیگارم رو خاموش کردم و توی یکی از گلدون ها خاک کردم. یکم تو تراس موندم تا بوی سیگار ازم بپره. برگشتم توی اتاق. امیر خوابش برده بود. مهدی هم نبود. ساعت چهار و نیمِ. موبایلم رو روی شیش تنظیم می کنم و یه چرتی می زنم. اولین روز ترم چه قدر خسته شدم.

***

فرهاد نشست روی شکمم و یقه مو گرفت: عمو پاشو ! عمو پاشو! عمو پاشو عمو معیــــــن! پاشو عمو مهدی برام بستنی نمی خره پاشو! پاشو بزن تو گوشــــش! عمو عمو عمو معین!

اههههه! چقدر این بچه جیغ جیغ می کنه!

مامانِ  مهدی اومد توی اتاق و فرهاد رو از روم بلند کرد: تورو خدا ببخشید آقا معین! بیدارتون کرد؟ خوابش میاد یکم بداخلاق شده.

نشستم و گفتم: نه خواهش می کنم تقصیر شما نیست که.

فرهاد درحالی که دست و پا می زد گفت: ولم کن مامان جون! من بستنی می خواااااااام!

من: آروم باش فرهاد. مرد که اینجوری نمی کنه! اگه پسرخوبی باشی برات بستنی می خرم.

صدام خواب آلود بود. خودم خندم گرفت. تو خواب و بیداری دارم وعده ی بستنی میدم. هه هه. جدیدا گرون شده؟ والا خیلی وقته بستنی نخریدم!

مامان مهدی گفت: ای بابا آقا معین حالا نمی خواست شما ذحمت بکشین. این مهدی اگه پاشه بره بخره دیگه شر می خوابه.فرهاد زشته نکن اینجوری!

فرهاد گریه می کرد هی عر میزد. اه اه اه . چه قدر ازین جور بچه ها بدم میومد.

پاشدم تا برم آبی به دست و صورتم بزنم. ساعت هفت و ربعه؟ پس چرا گوشیم زنگ نزد؟

فکر کنم صداش خیلی کم بوده.

بعد از خوردن چایی از مهدی و امیر خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم. به نزدیک ترین شیرینی فروشی رفتم و یه جعبه ناپلئونی گرفتم. خوب ناپلئونی دوست داشتم! عه!

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هفت و نیم بود که رسیدم به خونه. جعبه شیرینی رو هم باز نکردم. ناه ناه ناه! خیلی وسوسه شدم دوسه تاشو بخورم یکم جلو خانواده ی دختره آبروریزی کنم برا مامان!

در خونه رو با کلید باز کردم. خیلی آروم داشتم از پله های حیاط بالا می رفتم که بابا در ساختمون رو باز کرد و باهم رخ به رخ شدیم. به ذحمت زبونمو تو دهنم چرخوندم و واژه " سلام " رو تلفظ کردم.

بابا آروم پلک زد و گفت: علیک سلام. ظهر کجا بودی؟ دیر کردی چرا؟

خونه دوس دخترم! آخه به تو چه پدر من؟ خیر سرم بیست و چهار سالمه ها! اه.

با من و مون گفتم: خونه ی مهدی اینا.

بابا: باش. بعدا رسیدگی می کنیم. بیا تو لباساتو بپوش دیر نشه.

نیشم تا بناگوش باز شد و حین داخل شدن یه ماچ آبدار رو لپ بابا نشوندم. لوس یا پاچه خوار نیستم ولی خوب انصافا بابای باحالی دارم. این ماچ هم یجورایی آشتی کنون بود که دیگه غر نزنه سرم. غر که میزنه، داد بیدادشم که می کنه، ولی خب با ولوم پایین تر. بازم اگه به خاطر کار دیشبم کمربند نکشه شانس آوردم. البته کلا ننه بابای ما زیاد تو فاز کتک نیستن ولی خب اگه خیلی زیادی شیطونی کنم احتمالش هست.

من: مامان! این شادوماده ما کجاست؟ پول شیرینی رو بعدا ازش می گیرما گفته باشم!

مامان از تو آشپزخونه: مگه من نگفتم هفت اینجا باش؟ ساعتو نگاه کردی؟ حالا اینا به کنار، سلامتو بازم خوردی؟

بلند سلام کردم و گفتم: میعاد خونه اس؟

مامان: نه رفته کتابخونه با جمشید درس بخونن. امشب هم نمیاد.

جعبه شیرینی رو گذاشتم روی عسلی کنار مبل و دستامو به هم مالوندم و زیر لب گفتم: ایول!!

بابا محکم زد پشتم و گفت: ناپلئونی گرفتی باز؟

یهو قیافمو جمع کردم و با لب گزیده گفتم: عه! باباااا؟!

ابروهای بالارفته مو که دید خندید و چیزی نگفت. نگاه به مامان کردم تا مطمئن بشم متوجه نشده. نه مثل این که داشت قوری سابی می کرد. نمی دونم چرا اینقدر روی تمیز شدن قوری وسواس داشت!

مهدیس از توی اتاقش بیرون اومد و گفت: به به! آقا معین! داداشی میشه یه دقیقه بیای اینجا از بالای کتابخونه ام یه چیزیو برام بیاری؟

من: وقتی جنابعالی اعصابت خورده من میشم معین گاوِ نره خر اون وقت الان داداشی ام؟

بابا: معین برو به خواهرت کمک کن.

من: نخیر! امشب دیگه شادوماد باید...

وقتی چشم غره های بابارو دیدم پشیمون شدم و با قیافه پوکر فیس شده رفتم سمت اتاق مهدیس. این دختر اتاقش چه قدر صورتیه اه! آدم حس می کنه رفته توی کارتون های دخترونه!

بعد از این که مهدیس با قیافه پیروزمندانه اش ازم تشکر کرد راهی اتاق خودم و میعاد شدم. خونه مون آپارتمانی نیست و خیلی بزرگه. چهارتا اتاق خواب داره. البته بماند که یکی از درهایی که کمتر پیش میاد باز بشه در اتاق محمدِ.

کی میشه زودتر زن بگیره از این خونه بره اتاقش بشه مال من؟ هعی...

با بیست و هشت سال سن خجالت نمی کشه مجردِ ! والا من جاش خجالت می کشم!! تا الان باید دوتا نوه برای مامان تولید می کردا... خخخ.

شغل فعلیش گل فروشیه چون از رشته اش خوشش نمیاد. فوق لیسانس معماری! البته توی همین گل فروشی هم موفق بوده و خیلی کارش گل کرده. کل گل فروشی مال خودشه حتی مغازه ش اجاره هم نیست. جالبه هزینه ی راه اندازی همین گل فروشی رو از مهندسی چنتا ساختمون خیلی خفن به دست آورده. خیلی این داداشم آدم عجیبیه.

خوب، من دوماد نیستم ولی بد نیست یکم تیپ بزنم! یه جین مشکی و تی شرت سفید و کت اسپرت مشکی. چیه توقع ندارین که کت شلوار بپوشم؟ البته به سرم زد ها، ولی خب اون موقع محمد خیلی کفری می شد از دستم.

یکم با ژل به موهام حالت دادم و توی آینه به تیپم نگاه کردم! بَه بَه! کی میشه عروسیتو ببینم معین خوشتیپه!؟ البته بعید میدونما! هیچ کی نمی تونه تو جذابیت باهات برابری کنه که زنت شه...! یعس! (خودپسند هم عمتونه)

سرمو انداختم پایین. وععع! جورابم سوراخه که!

ریز خندیدم. مورد خوبی برای حرص دادن مامانه! یکمم که بهش ور برم شصتم قشنگ ازش میزنه بیرون! یعس! خعلی باحال میشه!

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

ای بابا. چرا اینقدر این دختره تو خودشِ؟ نه حرف می زنه، نه سرشو بلند می کنه، تا خرخره فرو رفته تو چادر گل گلیش. عژب زن داداشیه!

مامان: خوب! عروس گلم گفتین چند سالشه؟

مامانه عروس: اختیار دارین خانم کرامت. پونه جون بیست و دو سالشه.

عه! سنش به منم می خوره. عاهه. بده زن داداش آدم از خودش کوچیک تر باشه. الان این دختره هم می تونه زن من بشه، هم میعاد! حالا میعاد نیستش اینجا. وگرنه فک کنم از این دختره خوشش میومد! هرهرهر!

محمد لبخندشو عمیق تر کرد: بله خدا ایشالا صد و بیست و دو ساله شون کنه.

یعنی طوری که من سعی کردم جلو خنده مو بگیرما، اگه می خواستم جلو دسشوییمو بگیرم کل اینجارو به نجاست کشیده بودم! وای خدا له شدم از خنده! این محمد تو خاستگاری هاش واقعا مظهر شادی میشه! خدایا این خوشی رو ازم نگیر! عاااشق این سریالای خاستگاری داداشمم.

یه سکوت چند ثانیه ای...

پدر عروس: خوب...محمد آقا شغلشون چیه؟

بابا: محمد ما گل فروشه. البته فوق لیسانس معماری داره ولی گل فروشی رو بیشتر دوست داره. این گلایی هم که آورده هنر خودشه.

برادر عروس: بَه بَه. بسیار زیبا.

لحن کنایه دارش بدجور زد تو ذوقم. نمی دونم. بد به محمد نگاه می کرد. چشش. پسره ی... شیطونه می گه همچین بزنم تا دو روز نتونه بره دسشویی ها...

بعد از یه سری چرت و پرتای معمولیه خاستگاری که سرشار از سوتی های محمد و قلمبه شدن چشم های مامان با دیدن سوراخ جوراب من بود، بالاخره دوتا مرغ عشقو فرستادن تو اتاق حرف بزنن.

یکم شقیقه هامو فشار دادم. مادر عروس ناپلئونی هارو که آورد جلومون، مامان هم خرکیف شدن منو تو چشم هام دید، خدایا این ننه از دستم سکته نکنه صلوات! کارد می زدی خونش درنمیومد!

محمد و پونه زن داداش شماره ی بیست و هفت اومدن بیرون بالاخره.

مامان با لبخندی ساختگی پرسید: چی شد مامان جان؟

محمد با لبخند چشم غره ای به من که درحال لیس زدن انگشتای شوکولاتی شده ام بودم رفت و یکم من مون کرد.

من که طبق معمول جواب همیشگی رو می دونستم خیلی ریکلس چاییم رو دست گرفتم و شروع به هورت کشیدن با خیال راحت که قرار نیست با این خونواده فامیل بشیم کردم. ایول چه حالی می داد!

مادر عروس: پونه جان؟

پونه سرشو انداخته بود پایین.

محمد دوتا سرفه کرد و گفت: من که موافقم. پونه خانم هم موافقت کردن.

چایی پرید تو گلوم! یا ابالفضل!

شروع کردم به صداهای ناجور درآوردن. بابا چنتا محکم زد تو کمرم که فکر کنم ستون مهره هام پوکید. سر درد گرفتم.از نرسیدن هوا به ریه هام بود.

پدرعروس: آقا معین حالتون خوبه؟

من: خوبم خوبم! چیزیم نشد!

مامان من و مونی کرد و گفت: اِه...حواسمون پرت شد از قضیه اصلی منحرف شدیم! پس دیگه مبارکه!

مهدیس کنارم نشسته بود که با کل کشیدنش گوشمو کر کرد و من هنوز تو هنگ بودم. یعنی خوشحال باشم یا ناراحت؟ خوب من که نمی خوام با دختره ازدواج کنم! تنها حسن این قضیه اینه که اتاق ممد میشه واس من ! ایول!

***

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه قدر اخم کرده لامصب. انگار من خیلی خوشحالم از دیدنش. چه پارو پایی هم انداخته! طبق معمول هم به من نگاه نمی کنه مبادا به گناه بیوفته!

چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و از کنارش رد شدم. این دختره مثل این که با همه مشکل داره. خوب تقصیر خودشه. کی با این ریخت میاد دانشکده پزشکی این دومیش باشه؟ البته هستن دخترای چادری ولی نه مثل این همه ی موها داخل و شلوار گشاد و مقنعه و همشون هم چادر عربی سر می کنن کلی هم آرایش می کنن.این از همشون مثبت ترِ. لابد همه که چپ نگاهش می کنن دیگه عقده ای شده هی تو خودشه.

از من بعید بود تو این موقعیت تیکه نندازم. ولی خب ازش خوشم نمیاد. بهتره کمتر برم رو مخش. البته درآینده نقشه های فوقالعاده ای براش دارم!

رفتم سر جام نشستم. یعنی پشت سر قادری. امروز مهدی نیومده. امیر هم که طبق معمول یه روز درمیون می پیچونه. من چرا پاشدم اومدم نمی دونم! خلم دیگه خل!

با پاهام روی زمین ضرب گرفتم. کلاس بعدی قراره بریم اتاق تشریح. یعنی از این بهتر نمی شد. اولین باره که یه انسان کامل رو می خوام ببینم برای تشریح! استرسه دیگه لامصب. نمی ترسم فقط هیجان دارم.

این کلاسم که طبق معمول می تونم بخوابم. گوشی بازی هم میشه کردا...این استاده خیلی پخمه اس ولی خب حیفه خواب نیس؟

خوابم نمی برد. ای بابا این استاده هم که داره میره تو فاز سخنرانی. یکم کمتر حرف بزن بزار بخوابم ! اه!

یکی از پسرا گفت: استاد میشه این در رو ببندین؟ خیلی سروصدا میاد.

استاد سری تکون داد که یعنی اوکی. هنوز به سمت در قدم نزاشته بود که صدای جیغ سالن رو پر کرد. همه مون شوک زده شدیم. جیغ یه دختر بود ولی از ترس نه هیجان.

تو کمتر از دو ثانیه همه مون از کلاس ریختیم بیرون ببینیم چه خبره. خیلی شلوغ شده بود. از این ور اون ور شنیدم که یکی از دانشجو ها مثل اینکه خورده زمین و ضربه مغزی شده.

جمعیت یه جا جمع شده بودن. فهمیدم که طرف باید اونجا باشه. نمی دونم. کاری که از دستم برنمیاد احتمالا طرف تموم کرده. ولی جمعیت رو زدم کنار تا ببینم چی شده. پسره سرش خونی بود ولی چشماش باز بود و از حرکات دهنش می شد فهمید نمی تونه نفس بکشه. فکر کنم از پشت افتاده بود چون کمرش هم یکم خونی بود.

دختری که بالا سرش نشسته بود جیغ زد: می خواد نفس بکشه! یکی یه کاری بکنه!

اگه به نخاع آسیب رسیده و فلج شده باشه، شاید سیستم تنفسیش مختل شده و نمی تونه نفس بکشه. تا رسیدن اورژانس هم ممکنه تموم کنه.

رفتم کنارش نشستم و خودکارم رو از تو جیب پیرهنم درآوردم. لوله اشو درآوردم و با پیدا کردن نای فرو کردم داخل گلوش. اون قدر سریع این اتفاق افتاد که خودمم نفهمیدم دارم چه کار می کنم!

شروع کردم به نفس دادن. هوا رو می کشیدم و فرو می کردم توی لوله. از زخم سرش فهمیدم که فقط سرش شکسته. اگه ضربه مغزی می شد می مرد. البته امکانش هست خونریزی مغزی هم کرده باشه ولی...فعلا فقط تنفسش مهمه. اون رو بعدا جراحی می کنن.

خودم نفس کم آورده بودم. تا رسیدن اورژانس تا می تونستم این کار رو ادامه دادم و هم زمان نبضش رو هم می گرفتم.

وقتی اورژانس اومد و ماسک اکسیژن رو گذاشتن براش، خیالم راحت شد و عرقم رو پاک کردم. نیم ساعتی طول کشید تا جمعیت متفرق شدن و فضای دانشکده عادی تر شد.

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

استاد: کارت خوب بود آقای کرامت. استعداد پزشک شدنو داشتی.

سری تکون دادم و گفتم: قابلی نداشت استاد. فقط یه عکس العمل تکنسین وار بود!

هنوز قلبم تند می زد. این اتفاق خیلی یهویی بود. شاید اگه اون پسره توی یه دانشکده دیگه این بلا سرش میومد تاحالا مرده بود. البته درسته اینجا دانشکده پزشکیه و همه رشتشون اینه ولی خب اون لحظه همه هول شده بودن. و این که قسمت من این بود که یکم قهرمان بازی دربیارم!

قادری همونجوری که پا روی پا انداخته بود گفت: ولی استاد... اگه این کار موفقیت آمیز نمی شد چی؟ آقای کرامت حواسش  نبود که نباید لوله خودکار رو بدون استریل توی گلوی مصدوم فرو کنه؟! می تونستن با حرارت یه فندک اونو استریل و حتی عملکردشو سریع تر کنن!

حق به جانب با غیظ و حرص گفتم: لوله خودکار پلاستیکیه و آب میشه خانم قادری! بعدشم آخه من فندک از کجا میاوردم تو اون موقعیت؟

یکی از دخترا: تو جیب شما پسرا که فراوون یافت میشه! (خنده ی کمرنگ یه عده)

چش! دختره ی...! درسته من تو جیبم فندک هست ولی خب چرا باید به فکر استریل باشم؟

استاد: قادری راست میگه کرامت. این کارت می تونست به نای آسیب بزنه. یا حتی وارد رگ بشه! می تونستی به کس دیگه ای بگی این کارو بکنه. حالا که به خیر گذشت ولی فکر نکن نمره برات لحاظ می کنم! خیلی بی احتیاطی کردی!

اه ! لعنتی! این دختره یه بار دیگه خیطم کرد! مشکلش چیه دقیقا؟

یعنی حداقلش دو نمره می تونست بده بهم! نه؟ خب تاحالا نشنیده بودم برای یه عمل انسان دوستانه وار (!) استادی به دانشجوش نمره بده! ولی خب می شد!  

دستامو از خشم مشت کردم و کوبیدم روی پای راستم. تلافی می کنم قادری! حالا ببین!

خوب، اینم قسمت تشریح

استاد رحیمی درحالی که روپوش سفید رو می پوشید گفت: خوب بچه ها، این نمونه ای که امروز برای تشریح داریم، خیلی مورد مناسبیه. از این جهت که بیماری خاصی نداشته و این کارمون رو راحت می کنه. اکثر نمونه هامون سرطان ناشی از اعتیاد داشتن که این یکی اینجوری نیست.

من: خوب حالا اگه مثلا ایدز داشت چی می شد؟

نگاه سنگین بچه ها روم باعث شد یکم پشیمون بشم ولی کم نیاوردم و گفتم: این نمونه های تشریح هم خداوکیلی باید یه صنف تشکیل بدن اتحادیه داشته باشن. یکی هم نیست از حقوق اینا دفاع کنه!

سیما (دوست جون جونیه قادری): اتفاقا خیلی علاقه مندن تو رئیسشون باشی.

من: کسی با شما نبود خانم حبیبی.

سیما: خیر اتفاقا خدا با من بوده و هست آقای کرامت نژاد.

این تیکه رو طوری گفت که فقط من بشنوم. قادری بهش با آرنج ضربه زد و زمزمه کرد: بس کن سیما.

منم همون جوری یواش گفتم: پس با همون خدای خودت خوش باش.

سیما چادری نبود اتفاقا از این داف خوشگلای کلاس بود. نمی دونم چرا اینقدر با قادری صمیمی شده بود. شاید داره به صراط مستقیم گرایش پیدا می کنه!

استاد که اصلا بگو مگوی مارو نشنیده بود گفت: خوب باید گروه بندی بشین. این گروه بندی ای که الان میخونم حواستون باشه تا آخر ترم برقراره تغییرشم نمیدم. غایب هارو هم در نظر گرفتم. بعدا بهشون اطلاع بدین.

همین جور شروع کرد گروه هارو خوندن. یکم دقت کافی بود تا بفهمی داره طبق آمار دوتا دوتا مرتب می کنه. داره طبق آمار مرتب می کنه...لعنتی!!!! اینجوری من که شماره 19 دارم با قادری که شماره 20 عه یکی میوفتیم!

از خشم سرخ شدم. وقتی استاد اسم گروه من و قادری رو خوند و شکم رو به یقین تبدیل کرد،  چشم هام رو بستم. می خواستم مخالفت کنم ولی جرئتشو نداشتم. شاید به ظاهر جلوی استادا خیلی زبون داشته باشم ولی به طور کلی لالم. یعنی کلا تو مسائل درسی هیچ اظهار نظری نمی کنم. (از بس خنگه می ترسه ضایع شه)

به قادری نگاه کردم. به زمین نگاه می کرد. با روپوش آزمایشگاهی و بدون چادر انگار معذب بود. هه! خوب می خواستی نیای پزشکی حاج خانوم! باید فکر اینجاهاشم می کردی!

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از اتمام اعلام گروه ها استاد گفت: خب اول ترم گفته بودم قانون کلاس برام خیلی مهمه. الان هم این تشریح رو با کمک هم انجام میدیم. یعنی شما باید قسمت هایی که من و دستیارم حامد باز می کنیم کامل بلد باشین و توضیح بدین. یه گزارش کامل هم همه ی گروه ها باید بنویسن.

_ خب گروه 10 بیان جلو.

مدام سرش پایین بود. به بدن نیمه برهنه ی مرده ای که روی تخت تشریح خوابیده بود مستقیم نگاه نمی کرد. بی اختیار گوشه آستینش رو کشیدم به سمت تخت و سمت راست جسد ایستادم. آستینش رو از دستم بیرون کشید. معلوم بود جوش آورده! یه بارم تو حرص بخور! دختره ی رومخ!

استاد گفت: خوب این قسمت ابتدایی روده ی بزرگ و آپاندیسه.

جفتمون نفس عمیقی کشیدیم.

اصلا به جسد نگاه نمی کرد. یعنی می ترسید؟

استاد: کرامت نژاد، درباره ی آپاندیس توضیح بده.

ها؟ آپاندیس؟ وععع. چیز خاصی یادم نمیاد! اه...خاک تو مخت کنن خیر سرت دانشجوی پزشکی ای!

من و مونی کردم. استاد با کنایه گفت: دستکش رو دستت کن بیا نشونم بده ببینم اصلا بلدی آپاندیس کجاس؟

با استرس کاری که گفت رو انجام دادم. با این که از خون بدم نمیومد از اینکه دستم تا مچ رفته تو بدن جسد حالم بد شد و داشتم عق می زدم.

دهن جنبوندم: آپاندیس توی بدن یه عضو بی فایده اس.

استاد: دیگه؟...

ملیکا: آپاندیس بخشی از دستگاه لنفاویه. بیشتر یک عضو اضافه ی بدنه که کارایی خاصی نداره و اگه عفونت کنه امکان داره بترکه برای همین خیلی زود باید خارج بشه. آپاندیس که عفونت می کنه، درد وحشتناکی فرد رو مبتلا می کنه که آروم نمیشه. فقط هم با جراحی قابل درمانه. جالبه که اولین جرّاحی که خودش خودش رو جراحی کرد جراحی آپاندیس رو انجام داد اونم به خاطر اینکه وضعیتش خیلی اورژانسی بود.

استاد: آفرین خانوم قادری.

با دست آزادم چنان کوبیدم تو کلم که دو ثانیه طول کشید تا بفهمم کل موهامو خونی کردم! صدای اه و اوه بچه ها بلند شد. مستاصل به استاد که داشت می خندید نگاه کردم.

استاد: یعنی حقته کرامت. خجالت نمی کشی نمی دونی آپاندیس چیه؟

صدای ریز خندیدن بچه ها توی گوشم بود.

حاضر بودم هزار ضربه شلاق بخورم ولی تحقیر نشم! دیگه برام خیلی سخت شده بود! لعنتی لعنتی لعنتیی!

نفس عمیقی کشیدم. استاد گفت: خنده بسه. کرامت این تیغ رو بگیر ببر ضد عفونیش کن. نمیدونم این بچه های ترم بالایی بقیه تیغ هارو چیکار می کنن! می خورن ؟ من واقعا نمی دونم! همین یه دونه یافت شد اینجا!

خنده ی مجدد بچه ها.

با خشم تیغ رو از استاد گرفتم و توی دستم فشارش دادم. دیگه هیچ چی از توضیح های استاد نمی شنیدم. اون...اون دختره ی....چه طور گذاشتم اینجوری تحقیرم کنه...؟!

نه که من خنگ باشم و ندونم آپاندیس چیه! ولی خب یادم رفته بود! اینم چهارتا چیز اضافه تر چپونده لای لقمه و صاف کرده تو دهن استاد! پاچه خواره الدنگ!

ملیکا یهو گفت: آقای کرامت نژاد! دستتون رو...

تازه متوجه سوزش دستم شدم. داشتم دستم رو می بریدم! با تیغ تشریح.

طول کشید تا متوجه دست هایی بشم که دستکش رو از دستم کندن و با باند دستم رو پیچیدن. ملیکا تیغ رو از دستم گرفت و گفت: من می برم استریلش کنم.

به دست بسته شدم نگاه کردم. می خواستم این پانسمان کذایی رو تیکه پاره کنم! ملیکای عوضی! تو...تو! ازت نمی گذرم!

چرا ملیکا میگم بهش؟ خب از صدا زدن آدما به فامیلیشون خوشم نمیاد. برای همین بهش میگم ملیکا...ملیکای عوضی! دارم برات! بشین و تماشا کن چه بلاهایی سرت نمیارم!

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

مامان کل کشید. محمد با لبخند از اتاقش به سمت نشیمن اومد. من بی خیال روی مبل نشسته بودم و داشتم تلوزیون می دیدم ولی تقریبا همه داشتن برای محمد که داشت لباس بله برونش رو پرو می کرد ذوق و شوق به خرج می دادن.

نیم ساعتی طول کشید تا مامان متوجه من بشه.

مامان: معین...دستت چی شده مامان؟

من: خواهش می کنم! قابلتونو نداره! من سه ساعتی میشه از دانشگاه اومدم. معین هستم بیست و چهارساله از تهران!

مامان: وا! خوب من که تو آشپزخونه بودم! لباساتم که عوض کردی صاف اومدی نشستی جلوی این بی صاحاب... ندیدم دستتو. چته بچه؟

پوفی کشیدم و گفتم: توی تشریح آسیب دید.

بابا پوزخندی زد: دکتر خونواده ی مارو باش.

اهمیتی به تیکه اش ندادم.

مهدیس اومد کنارم نشست: چی شده معین؟ بی حوصله ای؟

من: هیچی خستم.

میعاد: حسودیش شده برا محمد زن گرفتیم. بابا داداش جان غصه نخور نترس تا تو زن نگیری منم نمیرم خونه ی بخت. دُم خودتم!

گوشه چشمی نگاش کردم و گفتم: خیلی گوساله ای.

مامان جیغ کشید: معین! مودب باش زشته! دوشنبه بله برونه. پاشو منو ببر یه حلقه بخرم برای عروسم.

متعجب برگشتم: برا محمد می خوای زن بگیری به من چه؟

محمد: من شب کلی سفارش دارم معین، میعاد هم که گواهینامه اش باطل گشته، بابا هم که زانوش درد می کنه. بازم دلیل بیارم؟

ناله ای کردم و گفتم: خوب منم خستم!

مامان: پاشو پاشو! پاشو یه آب به سر و صورتت بزن تا من آماده شم.ده پاشو میگم مفت خور!

مهدیس تکرار کرد: آره مامان راست میگه معین! خیلی مفت خور شدی!

دماغمو چین دادمو زیر لبی " خفه شو " ای نثارش کردم.

با آه و ناله پاشدم رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم. باز سردرد گرفته بودم.

سرمو به کاشی های آشپزخونه تکیه دادم تا یکم آرامش پیدا کنم.

مهدیس اومد دست گذاشت روی شونم و گفت: چی شده معین؟ حالت خوبه؟ از ظهر یجوری شدی...ماماااااااان! بیا ببینش! رنگش پریده!

مامان از اتاق داد زد: یه آب قند بهش بده خوب میشه.

مهدیس سریع آب قند درست کرد و داد دستم. قدردانانه نگاهش کردم و آب قند رو هورت کشیدم. امروز ناهار سلف رو نخوردم. اصلا از گلوم پایین نمی رفت. هیچ کس نمی تونست اینجوری اعصابم رو به هم بریزه که اون دختره اعصابم رو نصف کرد.

مهدیس بازوم رو گرفت و آروم گفت: داداش جان مراقب خودت باش. ببین با دستت چیکار کردی. اینقدر اذیت نکن خودتو. الانم نمی دونم اعصابت برای چی به هم ریخته ولی میدونم که زود خوب میشی. داداش قوی من رو هیچ کس نمی تونه از پا دربیاره. مگه نه؟

مهدیس با وجود همه لوس بازیاش به دل نشین بود. یه خواهر خوب.

سرش رو توی بغلم گرفتم و آروم تشکر کردم. گفتم: تو نمیای برای انتخاب حلقه؟ خواهر شوهری گفتنا.

مهدیس گفت: نه سلیقه ی منو محمد قبول نداره. ایشالا یه روز برای خودت آستین بالا بزنم!

ریزخندی کردم و " دیوونه " ای گفتم.

رفتم بیرون. توی ماشین بابا نشستم تا مامان بیاد.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قضیه ی اون پسره که صبح تو سالن اون بلا سرش اومد رو خلاصه برای مامان گفتم. بیشتر از قهرمان بازی خودم. خوشم میومد که مامان به وجد میومد. از این جور چیزا بدش نمیومد یا ترس خاصی نداشت که مثلا بگه ای وای نکنه یه وقت خودت بیوفتی ضربه مغزی شی.یا مثلا چطور دلت اومد لوله خودکار فرو کنی تو گلوی طرف.

مامان هم قدم زنان حین حرف های من هی حلقه هارو نشون می داد و نظر می خواست. منم که چیزی حالیم نمی شد فقط " خوبه خوبه" بلد بودم بگم.

مامان بالاخره یه حلقه رو پسندید (بعد سه ساعت) و رفت توی مغازه. من هم مشغول دید زدن پاساژ شدم. دست باند پیچی شده مو نگاه کردم. چطور اونقدر سریع دستمو باند پیچی کرد؟ جالبه خودش دستکش دستش بود. اگه نبود عمرا بهم دست می زد.

یهو یه آشنا دیدم! ایول خدایا دمت گرم ببین کی اینجاس!

دست تکون دادم. من رو دید و اومد جلو.

من: سلام بهرام چطوری ؟

لبخندی زد و بهم دست داد: خوبم تو چطوری معین؟ دانشکده پزشکی خوش می گذره؟

من: آره جای شما خالی! چه خبر بیوتکنولوژی؟ بی وفا دوتا دانشکده باهم فاصله داریم نمیای یه سر به من بزنی؟

لبخندی زد و گفت: حالا از این به بعد میایم سر می زنیم.

من: هنوز مجردی؟ بابا این قیافه ای که تو داری من گفتم تاحالا دوسه تا زن گرفته ! دخترا دورت نمی پیچن خوشگل؟(این کلمه آخرو محکم تر می گم)

بهرام: حالا یکیو مد نظر داریم تا ببینیم چی میشه. اتفاقا تو دانشکده شما هم هس.

من: عه؟ حالا همین جا ازم خاستگاریش کن شاید شناختمش!

بهرام: وای از دست تو! مگه باباشونی؟

من: حالا بگو ببینم سلیقت چجوریه؟

بهرام:ملیکا قادری. دختر چادریه. می شناسیش؟

لبخندم جمع شد. چرا همه جا حرف از اونه؟ مگه اون کیه؟

من: آره می شناسمش. تو کلاس ما هم هست. ولی...اون که خیلی اُمُله!

بهرام: آره میدونم. اخلاقش خیلی خوبه. خواهرش دوست خواهرمه. برای همین مامانم میگه بریم یه اقدامی بکنیم شاید من آدم شدم. خودمم ازش خوشم اومده. ایده آل منه.

پوزخندی زدم و گفتم: پس خیلی باید رو خودت کار کنی!

بهرام: نمی دونم. نماز خوندن که اونقدرام سخت نیست. یه ماهی میشه شروعش کردم. به هرحال آدم به خدا به واسطه ی بندش نزدیک تر بشه همچینم بدنیس.

من: آره خب تو اصالت خونوادت مذهبیه. می تونی باهاش بسازی. ولی خب به نظر من ارزششو نداره.

اخم کمرنگی کرد و گفت: هرکسی یه اعتقادی داره معین.

من: آره خب! منم اصلا لزومی نمی بینم به حرف خدا گوش بدم. این همه تو بچگیمون به حرفش گوش میدادیم که دعاهامونو برآورده کنه. وای چه قدر خر بودیم. خود من کلاس اول به خاطر حرف معلممون تا یه هفته به همه صدبار سلام می کردم! باورت نمیشه بهرام اینقدر خر بودم حتی قبل از انگشت کردن تو دماغمم بسم الله می گفتم!

بهرام: اهههه. چندش! همین کارا رو می کنی کسی بهت زن نمیده دیگه!

خندیدم. با خنده ازم خداحافظی کرد و رفت دنبال کارش. ظاهرا خواهر محترمه رو آورده بود خرید روسری. چه حوصله ای دارن ملت.

بهرام پسر باحالی بود. از من بهتر. از نظر قیافه و درس. موهاش اینجوری لخت نبود. حالت داشت و جو گندمی بود. ولی چرا از ملیکا خوشش اومده بود؟

دختره معلوم نیست چه مارموزیه!

دوباره پوزخندی زدم و رفتم توی مغازه تا ببینم ننم نیم ساعته داره چه کار می کنه. حلقه میسازه یا می خره؟

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

مهدیس جیغ کشید: ماماااااان!

مامان وحشتزده اومد توی پذیرایی: ها؟ چی شده؟

مهدیس به دست من اشاره کرد: ببین با دستش چه کار کرده!

مامان: چیکار کرده؟

مهدیس: اومدم باز کنم باندش رو دیدم زخمش زخم شمشیرو گذاشته تو جیبش! (جمله بندیو برم)

من: به خدا چیز خاصی نیست!

مامان: اوه اوه! چی چیو چیز خاصی نیس؟ این باید بخیه می شده! کدوم خری باند پیچیده برات؟

از دهنم در رفت: ملیکای عوضی.

مهدیس چشماش ریز شد: چی؟

من: هیچی ملیکا قادری هم گروهیم رو میگم. دستمو که بریدم سریع ضد عفونی و باند پیچی کرد. وعع! چه قدرم ادعاش می شد که چیز بلده! ندید که دستم چه قدر عمیق بریده.

مامان: باز کن زخمتو ببینم؟

با دست راستم زخم رو باز کردم. مامان پلک هاش رو فشار داد: بسه بسه! برو یه درمانگاهی چیزی. یادم باشه برات اسفند دود کنم چشم خوردی.

مهدیس: آخه برادر من! من بعد دو روز باید بفهمم چه به روز دستت اومده تا بهت بگم؟ خودت نمی فهمی؟

من: باشه بابا حالا الکی شلوغش نکنین. بعد از ظهره الان خستم حال ندارم برم. شاید شب که خواستم برم پیش مهدی اینا یه سر رفتم درمانگاه.

مامان: معین به والله اگه همین الان پا نشی نری محمد رو صدا می کنم به زور ببرتت!

من: منو از ممد می ترسونی مامان؟

مامان: صد دفه گفتم به داداشت نگو ممد! زشته! اسم پیامبر خداست!

پوزخندی زدم. پیامبر خدا! هفت – هیچ از دنیا عقبی مادر من!

با نگاه پرغضبش بهم نگاه کرد و گفت: بسه دیگه! برو زودتر از جلو چشمم گم شو!

مهدیس: راستی معین میری بیرون برای من یه سری برگه آ 4 هم بخر. باشه داداش؟

پوفی کشیدم و رفتم سمت اتاقم.

پاشدم و لباس پوشیدم. رفتم بیرون تا فکر کنه رفتم درمانگاه. وگرنه دستم درد خاصی نمی کنه. اگه هم بکنه اهمیتی نداره. خوب میشه.

قدم زنان به سمت خونه ی امیر حرکت کردم. زیاد نزدیک نبود ولی خب حوصله تاکسی گرفتن هم نداشتم.

جلوی در خونشون که رسیدم، به امیر اس دادم که دم درم. جواب داد که باباش خونه است و نمیشه رفت تو. باباش خیلی از من خوشش نمیومد. طبیعیه! من کلا آدم ناخلفی ام!

بهش پیام دادم تو بیا بیرون. گفت باشه.

بعد از چند دقیقه اومد پایین.

من: سلام گوساله.

امیر: چطوری قصاب؟

من: توپ توپم.

امیر: خب...چرا اینقدر زود اومدی؟ قرار بود هشت شب بریم استخر.

من: مامانم گیر داد پاشو برای دستت برو درمونگاه. میگه بخیه می خواد. من که میگم عمیق نیس.هیچی دیگه به زور انداختتم بیرون. میای بریم بدمینتون؟ میتونیم بریم ورزشگاه کنار دانشکده مون. فضای باز داره الانم سانس آزادشه. پایه ای؟

امیر: آره پایم بریم. فقط...صبر کن برم گوشیمو از بالا بیارم.راستی یادت باشه قضیه دیروز رو برام تعریف کنی. هم اون مصدومه هم دستت.

اه همینو کم داشتیم.

باید ضایع شدن خودم جلوی قادری رو براش تعریف کنم؟ ننگ از این بدتر؟

البته اون قضیه نجات پسره خیلی خوب بود که البته آخرش باز به ضایع شدنم توسط دختره مختوم گشت.

پایان اخبار شبانگاهی امروز :/

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عرقم رو با حوله ای که روی نیمکت بود خشک کردم. چه بازی باحالی بود. امیر خیلی پایه خوبیه.

لبخندی زدم.بطری آبم رو گرفتم بالا و هورت کشیدم.

امیر زد به پشتم و گفت: رقیب خوبی بودی ایول. مثل همیشه بدمینتونت خیلی خوبه.

با نیشخند روی نیمکت نشستم و به آسمون نگاه کردم. داشت غروب می شد. امیر زمزمه کرد: دخترا رو دیدی دید می زدنمون؟ فکر کنم ترم اولی ان. ندید بدیدا!

خندیدم.

من: مهدی ناراحت نمی شه بدون اون اومدیم بدمینتون؟

امیر: نه بابا از خداشه که هیکلشو تکون نده. تو استخرم که می شینه تو جکوزی هی آب بازی می کنه.

پوزخند بلند تری زدم و گفتم: غیبت گوشتاله رو نکنیم خوبیت نداره.

خندید و گفت: باشه.

امیر: راستی...یادته گفتم با رویا صمیمی تر شدم؟

من: تاریخچه ی شروعش مال دو قرن پیشه ولی ماکه ندیدیم اون یکم وا بده. هی خودشو می گیره.

امیر: بیا بریم دم در استخر دخترا. گفته بود امروز تمرین داره. می خوام ببینمش.

من: حراست گیر نمیده؟

امیر: حراست کیلو چنده بابا؟ خود اینا همچین مقید هم نیستن. بعدشم نمی خوایم دختربازی کنیم که. میریم من یه خودی نشون بدم. رویا نشون نمیده ولی خیلی احساساتیه.

سری تکون دادم. برای امیر و مهدی حاضر بودم هرکاری انجام بدم. البته به خودشون نگفته بودما! ولی خب، داداش با معرفتی ام.

هنوز به دم در ورزشگاه دخترا نرسیده، دوباره اون چهره ی آشنا رو دیدم که داشت از استخر خارج می شد. اینقدر با اقتدار رفتار می کرد انگار کوه فتح کرده! دختره ی...

پوزخندی زدم و به سمت دیگه ای نگاه کردم. امیر هم بی تفاوت داشت دنبال رویا می گشت. ملیکا متوجه ما شده بود. ولی توجهی نکرد.

ملیکا می خواست از کنارمون رد بشه که به کنایه گفتم: تو دین و آیین شما سلام واجب نیس؟

امیر هم متوجه شد ولی چیزی نگفت.

ملیکا ایستاد. بدون این که سرشو بلند کنه گفت: سلام علیکم آقای کرامت نژاد.

من: جواب سوالمو ندادین؟

ملیکا: سلام واجب نیست. جواب سلام واجبه که شما ندادین. کاری دارید؟

پوزخندی زدم و گفتم: شما حواستون نبود وقتی داری دست منو باند پیچی می کنی ببینی نیاز به بخیه داره یا نه؟ خانومِ مثلا دکتر؟

ملیکا: وظیفه ی من بخیه زدن نبود. فقط خواستم زخم عفونی نشه. مراجعه به درمانگاه وظیفه ی خودتونه. وظیفه ی من یادآوری هم نیست. اگه کاری ندارید با اجازه...

منتظر نشد من خداحافظی کنم و گذاشت رفت. بوی کلری که ازش می شنیدم هنوز توی مشامم بود. یعنی اون هم شناگره؟

امیر: بدجور خیطت کرد.

با حرص دستمو مشت کردم: ولی اون هنوز منو نشناخته!

امیر: بی خیال معین. عه! اون رویائه!

نگاهم کشیده شد به سمت دختری که اسمش رویا بود. خوشگل بود. خیلی هم خوشگل. لباس هاش هم تنگ...اهمیتی بهش ندادم. ولی اون من و امیر رو که دید سری تکون داد و یکم جلو اومد. امیر سلام کرد.

رویا: شما اینجا چه کار می کنید؟

امیر: هیچی گفتی تمرین داری منم اومدم یه سری بزنم بهت. چه خبر؟

رویا: سلامتی. کلی داغون شدیم. تیم ما خیلی سخت کار می کنه. ولی خب ملیکا از همه بهترِ. لامصب خیلی وارده.

بدون هیچ حرفی از اونا فاصله گرفتم و راهم رو به سمت دیگه ای پیش کشیدم. دیگه نمی تونم شنیدن اسمشو تحمل کنم!

امیر: عه! معین کجا رفتی؟

اهمیت ندادم. دست های مشت شده مو محکم به حصار مفتولی زمین تنیس زدم. دست چپم که زخمی بود خیلی درد گرفت. لعنتی!

پوفی کشیدم و بی هدف شروع به قدم زدن کردم. ملیکا. ملیکا. ملیکا. ملیکا!!!!! هرجا میرم اسم اون دختره ی عوضیه! چرا اینقدر ازش بدم میاد؟ ها؟ چرا اون اینقدر تو چشممه؟ آفریده شده که منو حرص بده؟

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نشستم روی نیمکت. سرم رو به دیوار تکیه دادم. آهی کشیدم. باید انتقام بگیرم. آره! یه جوری باید ضایع بشه!

بلند شدم. کجاست الان؟ الان...دیدم داشت میرفت سمت...مسجد! آره! بایدم بره. الان وقت اذونِ.

پس تا وقتی که از مسجد بیاد بیرون فرصت فکر کردن دارم. چیکار کنم که خیلی خورد بشه؟ طوری که دیگه نتونه سرشو بلند کنه؟ حتی اگه به قیمت محروم شدنم از این ترم تموم بشه هرکاری می کنم!

چطوره برم جلو بزنم تو صورتش و یه سری حرفای از پیش تایین شده رو بگم؟ فکر بدی نیست.

رفتم سمت مسجد. دیدم که وارد قسمت خواهران شد. من هم رفتم توی حیاط یه گوشه ای نشستم. باید حسابی فکر کنم ببینم چیکار باید بکنم. می تونم یه جوری وانمود کنم انگار باهاش رابطه داشتم! نه نه اونجوری حراست خرخره مو قطع کرده. یا این که... نه...هیچ فکری به ذهنم نمی رسه. عا! عجب فکر بکری...

صبر کردم. نماز تموم شد و یکی یکی جمعیت از مسجد خارج می شدن و اثری ازش نبود. اه. اگه جلو جمعیت ضایع نشه که نمیشه. اشکال نداره. یکم اذیتش کنم هم خوبه.

تازه اونجا بود که فهمیدم ملیکا تنها دختر چادریه دانشگاه نیست. فقط خیلی به چشم میاد چون خوشگل و با اخلاقه. و تو دانشکده علوم پزشکی هم هست. کلا انگار خیلی ها می شناسنش.

پس چرا نمیاد بیرون؟

شاید بیست دقیقه بعد از رفتن همه، دیدم جلوی ورودی خانم ها یه جفت کفش باقی مونده. رفتم جلو. کفش های خودش بود. فکر خبیثانه ای به ذهنم رسید! ناه ناه ناه ناه! ازون خونه خراب کن هاش!

تیغ کوچیکی رو از توی جیبم درآوردم و خیلی ظریف نقشه رو اجرا کردم. کفش نو و خوشگلی نبود البته. اگه خوشگل و شیک بود بیشتر می چسبید خراب کردنش. ولی خوب همینم خوبه. پاشنه شو کلا نابود کردم.البته طوریه که طرف تا راه نره متوجه نمیشه.

بالاخره درست بعد از این که تیغم رو گذاشتم سر جاش پرده کنار رفت و دیدم داره میاد بیرون. لبخند مخفی ای زدم و به محض این که نگاهش به من افتاد گفتم: سلام مِلیک!

سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت: سلام.

پوزخندی زدم و گفتم: ملیک میشه حرف بزنیم؟ فقط دو دقیقه. همینجا.

سری تکون داد. حتی نگفت اینجوری صدام نکن. نمی دونم اون زبونش کجا رفت یهو. البته اون روز تو کلاس معلوم بود یکم اعصابش خورد بوده سر من خالی کرده وگرنه... چرا اینقدر خشک رفتار می کنه؟ انگار نه انگار با اون دارم حرف می زنم!

من: متاسفم بابت اینکه بهت گفتم چرا بخیه نزدی. همین که باندپیچی کردی خودش خیلی بود دستت درد نکنه. حالا میای آشتی همدیگه رو ماچ کنیم تموم شه بره؟

یکم جا خورده بود ولی واکنشی نشون نداد. جوابش هم سکوت بود.

نمی تونستم بزارم همین جوری سکوت کنه. گفتم: ملیک یه سوال دیگه. آپاندیس چطوری بخشی از دستگاه لنفاویه؟

ملیکا بالاخره دهنش رو باز کرد: این مال دبیرستانه آقای کرامت.زیست سال اول یا دوم...

من: آهان. پس...ممنون ملیک. خوشحال شدم. فعلا.

اه...گند زدم. نه! اون از ملیک گفتن من بدش اومده بود. همین یه بُرده! ایول! مطمئنم اگه همینجوری روزی پنجاه بار بهش بگم ملیک هاریتری می کنه کلا!

رومو برگردوندم و به سمت در خروجی راه افتادم.

 

درحالی که سعی می کردم پوست پرتغال رو جوری دربیارم که مثل گل رز بشه، همزمان آب های ناشی از میوه پوست کندنم رو (که به درد عمم هم نمی خورد) رو میک می زدم و از مزه ی ترشش لذت می بردم. حواسم اصلا به حرف های مامان اینا نبود. تا اینجاش که اجبارا شنیدم:

مامان: خوب پس اگه شما موافق باشید قرار عقد رو بزاریم برای ماه بعد. مهریه هم که تعیین شد. انگشتری رو هم دادیم بهتون.

بابا: صلوات ختم کنید.

به ذحمت و با دهنی پر از پرتغال زبون چرخوندم: اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم.

هرکی نمی دونست فکر می کرد عقب مونده ام دارم صلوات می فرستم! وااااهای خدا! آبروریزی از این باحال تر نمی تونستم بکنم جلو خونواده ی عروس! ای ای ای! ممد خان داداش! تا سال ها از پونه خانم حرف می شنوی ! اینم تلافی اون روز که تو 9 سالگی دفترمشقو انداختی تو توالت! دارم برات حالا حالا ها! به من میگم مُعیـــــن!

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هعی...اینم از بله برون داداش گرام. چه زمان زود می گذرد. انگار همین دیروز بود با ممد دعوا می کردیم سر اینکه نادیا دخترخاله مال منه یا اون! خخخخ. اینقدر دعوا گرفتیم تا ده سالگی که آخرشم دخترخاله سرطان خون گرفت مرد. :/

پدرعروس: حالا ان شاءالله تا وصلت بعدی که مال آقا معینه زیاد طول نکشه.

مامان خندید: ان شاءالله! هروقت بزرگ شد عقلش رسید.

جاااان؟ عقلم رسید؟ اتفاقا عقلم الان کامل شده که از زن گرفتن پشیمون شدم! بی خیال ننه جان تو خیالات خودت خوش باش.

مهدیس با لبخند ساختگی یواش بهم گفت: معین زشته اینقدر با ملچ ملوچ پرتغال نخور دارن نگاه می کنن!

با دهن پر لبخند گشادی به خواهرم تحویل دادم و اطاعت کردم. بی خیال مگه من آبرو دارم جلو اینا. قراره محمد آب بشه نه من! در این صورت هم هیچ باکی مرا نیست! چه بهتر که آبروش بره! تلافی اون موقع ها که مشقاشو می داد من بنویسم! البته دفترمشق تو توالت افتاده ی من انتقامش در اولویته! لعنتی تا دوماه داشتم همه درسای قبلو دوباره می نوشتم!

بعد از چاق سلامتی ها و تعارفات همیشگی ما از خونه ی عروس اومدیم بیرون. به محض این که در ساختمون بسته شد ممد یه پس گردنی نثار من کرد و با عصبانیت مثلا کنترل شده ای گفت: آخه الاغ این چه وضعش بود؟ تو مهمونیای عمه فرخنده اینقدر آبروریزی نمی کردی! خدایا منو بکش از دست این الاغ راحت کن. خدایا...

میعاد: داداش محمد خودتو اذیت نکن....

بابا: بسه دیگه الکی شلوغش نکنین.

اومدم جواب پس گردنیه ممد رو بدم که میعاد دستمو گرفت: ول کن توهم دیگه!

من:بزا بزنم خو دردم گرفت نامردا!

ممد: حقت بود! حقت بود! عوضیه تنه لش...

مامان محکم دستشو گاز گرفت: عه! تمومش کنید توروخدا! نیگا کن ببین وسط خیابون عین سگ و گربه افتادن به جون هم!

بابا: تربیت جنابعالیه دیگه!

مامان: تربیت منه؟ هاااا؟ تربیت منه؟

مهدیس: تمومش کنید! عه. خودتون بدترید که. بریم خونه دیر شد.

کلافه رفتیم توی ماشین. من و دوبرادر و خواهر عقب نشستیم درحال له شدن. خیلی چشم دیدن همو داشتیم؟

محمد: معین برو اون ور تر! خفه شدم از بوی گند ادکلنت!

مهدیس: عه..دو دقیقه آروم بگیرین می رسیم!

پوزخندی زدم و هیچی نگفتم. کار به جایی کشیده که کوچیک ترین عضو خونواده میاد تفکیک و جلوگیری از دعوا! خدایا حکمتتو شکر!

تا برسیم خونه خدا رحم کرد دعوای دیگه ای رخ نداد وگرنه کار یکیمون به بیمارستان می کشید! وقتی هم که رسیدیم خسته کوفته بودیم رفتیم گرفتیم خوابیدیم. وااای! خدایا خواب چه نعمتیه!

خواب؟ مگه خرخر های میعاد می زاشت بخوابم؟ صد دفعه گفتم بچه یه فکری به حال اون دماغ کیپ شدت بکن من شبا نمی تونم بخوابم! گوش نمیده. اه.

گوشیم رو برداشتم از کنار تختم و روشنش کردم. دلم یکم ولگردی طلب کرد. (غلط کرد :/)

پاشدم از اتاق آروم رفتم بیرون. لامپای خونه خاموش بود ولی مامان و بابا توی پذیرایی نشسته بودن. خیلی بی سر و صدا از راهرو خودم رو رسوندم پشت رخت آویز و آینه که کنار آشپزخونه و در ورودی بود. نورمخفی های پذیرایی روشن بود و روی مامان و بابا افتاده بود. مثل روح شده بودن!

داشتن یواش یواش حرف می زدن. گوش تیز کردم.

بابا: به نظرت اگه بهش بگیم قبول می کنه؟

مامان: بالاخره نمیشه دست روی دست گذاشت که. بی نمازیش داره به حد عیانی می رسه! من صد دفعه به بچه ها گفته بودم من زور بهتون نمی گم نماز بخونین ولی جار نزنید همه جا. گفتم زورتون نمی کنم روزه بگیرید ولی جلو در و همسایه روزه خوری نکنین! بالاخره عُرف جامعه است!

بابا: نمی دونم چرا این معین با بقیه فرق داره. شده پسر ناخلف. هفته پیش شنیدم با تلفن که حرف میزد حرفاش کلا کفر آمیز بود. چمیدونم، حرفایی مثل اینکه خدارو چیکار داری بابا. مگه تاحالا آتیش جهنمشو دیدی؟ و...

مامان: من خیلی نگرانم مجید. پس فردا نمی تونیم یه زن خوب بگیریم براش. اگه یه دختر خراب بچسبه بهش چی؟

بابا: چمیدونم! من از اولشم گفتم این پسره رو ولش کن به هیچ صراطی مستقیم نیست.

مامان: ولی من میگم بفرستش. پول حسابی بهش بده به خیال خرید و این چیزا هم که شده بره.

بابا: آخه کربلا چیشو درست می کنه زن؟ این بلد نیست دو آیه قرآن بخونه! بره کربلا؟ تازه فردا میاد میگه اونجا امنیت نداره من نمیرم! بعدشم همچینم به امام حسین دلخوش نباش اگه قرار بود کسی بتونه آدمش کنه خدا تاحالا آدمش می کرد. خدا هم دیگه نا امید شده ازش. اخلاقشو دیدی امشب؟

کربلا؟ می خوان منو بفرستن کربلا؟ بابا دمت گرم دستخوش! برم اونجا یکم با داعش سروکله بزنم بیام پیش بروبچ پز بدم! وععع!

مامان: حالا یکم تو فضای اونجا قرار بگیره. بی تاثیر که نیست. با کاروان می فرستیمش که تو جمع احساس بهتری داشته باشه.

هی...یادمه یه بار   مهدی گفت خیلی آرزو داره بره کربلا. عا...می تونم با نظرشون موافقت کنم و به جای خودم مهدی رو بفرستم! خودمم با امیر میرم شمال که اینا نفهمن! وععع پسر چه سوژه توپی واسه پیچوندن دانشگاهه! ولی فکرشو بکن جلو بچه ها به استاد بگم من کربلا بودم غیبت داشتم. ضایع نیست؟

بحث بین ننه بابا با موفقیت به پایان رسید و عزم رفتن به رختخواب رو کردن. من هم رفتم تو اتاق تا اینا برن. بعدش هم رفتم سراغ مودم که گوشه ی اپن آشپزخونه بود. روشنش کردم و روی مبل مشغول موبایلم شدم. پیام های شبکه اجتماعیم رو چک کردم. یکی یکی. امیر و مهدی که طبق معمول چرت و پرت فرستاده بودن، کانال دانشگاه هم که پر زارت و زورت بود، گروه بروبچ مشنگ و دیوانه با مدیریت ساسان کچل هم دوهزار و خورده ای پیام اومده بود، بی خیالشون شدم. رفتم توی کانالی که عکس های دپ توش بود. با نوشته های غم انگیز و شکست عشقی. تو این فازا نبودم ولی به نظرم پستاش باحال بود.

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نه تورخدا فکر کردین مثل دخترا می شینم می خونم گریه می کنم؟ نه بابا می خونم عبرت می گیرم.

" متاسفانه با معضلی روبه رو هستیم که هم دلتو می شکنه، هم خر فرضت می کنه آخرشم باید ازش عذرخواهی کنی "

عه چه جالب. چه خر باحالی نوشته اینو.

پیام های پیاپی که از گروه بچه های کلاسمون میومد رو مخم بود. نمی ذاشت پست هارو بخونم بی شعور. از کانال خارج شدم که اون گروه رو بی صدا کنم که توش دیدم دو سه تا دختر درحال چت کردن هستن. قبل از خروج از گروه چشمم به اسم ملیکا افتاد. پیام هایی که خوندم اینجوری بودن:

دختره: خوبه معلوم نیست خودت زیر دو قواره چادر چه غلطی می کنه ها! بعد به ما چیز میگه!

ملیکا: نه ببین خانم لطیفی من به خاطر خودتون میگم. الان که شما با پسر نامحرم به این راحتی و صراحتی چت می کنی نگران عواقبش نیستی؟

پسری که اتفاقا تو گروه هم بود پیام ملیکا رو ریپلای کرد: به تو چه دختره ی ***ی؟ به بقیه چه کار داری؟

ملیکا جوابشو نداد فقط پیام دختر رو ریپلای کرد: این که من مسئول بهشت و جهنم شما نیستم درست، ولی در قبال جامعه مسئولیت دارم. همه ی ما توی جامعه مسئولیم.

کارد می زدی خونم در نمیومد. پسره اومده فحش اونجوری داده بهش و اینم...

پسره دوباره نوشت: هی دختره ی کثافت با تو ام! چیکاره ای به رل من گیر میدی؟

دختره: خانم قادری مسئولیت پذیریت رو برای خودت نگه دار! کسی به نصیحت های تو نیاز نداره! اینقدر هم توی پی وی پیام نده بلاکت می کنما!

پسره: غلط کرده میاد پی وی! بلاکش کن حانیه!

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. پیام پسره رو ریپلای کردم: عمت غلط می کنه و جد و آبادت! این چه طرز حرف زدنه؟

پسره: تو دیگه کدوم خری هستی؟

ملیکا پیام داد: به عنوان ادمین، به مدیر اطلاع میدم آقای منیری. خانم لطیفی نیا. قرار شد توی گروه شئونات رعایت بشه. نباید این فضا رو آلوده کنید. نزارید دوباره اخطار بگیرین.

دختره: هه! انگار خیلی محتاج گروه کلاسی ایم! کلا بیست و خورده ای نفریم دیگه! من که رفتم عزت زیاد خانم منبری. (ترک گروه)

پیامشو ریلای کردم: هررری عوضی!

پسره: خودت عوضی ای بچه پررو! جرئت داری اسمتو بگو فردا تو کلاس خدمتت برسم!

با جربزه نوشتم: من معینم! معین کرامت! هر غلط اضافه ایم که بکنی خودت می خوری! فهمیدی لاتی؟

پسره: برو بینیم بابا...! فردا بیا ببینم چند مرده حلاجی! (ترک گروه)

حالا فقط من و ملیکا آنلاین بودیم. چیزی تایپ نمی کرد. منم از گروه بیرون نمینداخت. جالب بود. رفتم توی لیست اعضا. تقریبا همه ی بچه های کلاس عضو بودن. زدم روی پروفایل ملیکا. اسمش به انگلیسی ملیکا قادری نوشته شده بود و عکس پروفایلش هم یه دخترچادری بود که چهره ش پیدا نبود ولی با قرمز روی چادرش نوشته شده بود یا لثارات الحسین(ع).

خواستم برم پی وی ش. ولی تردید کردم. من؟ منو تردید؟ من اینقدر پررو ام یهو دیدی رفتم گفتم ملیک شلام چطوری! چرا بیداری دخی؟

بالاخره ایز تایپینگ شد توی گروه. منتظر شدم. بعد از مدتی پیام داد: سلام آقای کرامت نژاد. لطفا دیگه با افراد گروه کل کل نکنید. ممنون.

ها؟

ریپلای کردم: ملیکا داشت بهت چیز می گفت! فحش هاشو ندیدی؟ دختر تو چقدر احمقی. فکر کردی اگه نصیحتشون کنی قبول می کنن؟

سکوت کرد و چیزی نگفت.

تعارف و خجالتو گذاشتم کنار و رفتم توی پی ویش و بدون سلام گفتم: ملیک هنو از دستم ناراحتی؟

سین کرد. ولی جوابی نداد.

نوشتم: به خدا می خواستم یکم اذیتت کنم کفشاتو اونجوری کردما. وگرنه...

وگرنه چی؟ ها؟ لابد می خواستم برای خرید کفش نو بهونه پیدا کنم؟ هه!

بعدش نوشتم: میدونم شاید الان دلت می خواد منو بگیری زیر کتک. ولی خب...عا راستی تو خوابت نمیاد؟ ساعت یک صبحه ها!

ملیکا باز هم جوابی نداد.

نوشتم: جواب نمیدی چون ازم دلخوری؟

تا ارسال کردم و خوند، شروع به تایپ کرد. قلبم چسبید به سر حلقم! یا علی!

ده ثانیه ای کشید تا بفرسته. نوشته بود: من ازتون ناراحت نیستم. ولی یک، شما عذرخواهی نکردید. و دو، لطفا اینقدر بامن صمیمی نباشید. من خانم قادری هستم.

ها؟ ناراحت نیست؟ کفششو از چند زاویه مختلف نابود کردم! و...نه توروخدا ملیک! فکر کردی من نمی دونم از این رفتارم بدت میاد؟!!؟ الکی که بهت نمی گم ملیک!

نوشتم: عه! نه توروخدا بیا ناراحت باش ملیک! توهم ملیک هستی. من رسمی خوشم نمیاد حرف بزنم! یه چیز میگم، من خیلی رُکم. از حرص دادن تو خوشم میاد. پس این تازه اولشه ملیک!

دها! بلاک کرد بی شعور! آدم اینقدر بی جنبه؟ خوب پس همینجور ادامه میدم! ایول سرگرمی این ترم دانشگام جور شد!

با لبخندی رضایت بخش می خواستم موبایلمو خاموش کنم که دیدم از حالت بلاک درآورد و شروع به تایپ کرد. عخی! پشیمون شد بدبخت! مگه میشه کسی دلش بیاد خوشتیپی مثل منو بلاک کنه؟

ملیک: (این فقط اخطار بود) آقای کرامت، بچه ها می گفتن تا جلسه ی بعدی استاد رحیمی باید گزارش ها آماده باشه.از اونجایی که ما هم گروه هستیم بخشی از گزارش هم میوفته به شما، من گزارش تشریح بخش معده و کلیه رو می نویسم، شماهم بخش آپاندیس و روده ی بزرگ رو بنویسید و برام ایمیل کنید تا چاپ کنم. ممنون.

بازم ها؟ این دختره از پشت کوه اومده انگار.

مطیعانه نوشتم: چشم حتما تا سه روز دیگه آمادس.

بعد از این پیام منتظر شدم چیزی بده ولی نداد. هنوز آنلاین بود. ده دقیقه بعد هم آنلاین بود و ساکت. شاید جای دیگه ای مشغول چت کردنه. یا داره تلگرام گردی می کنه.

نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و نوشتم: هی کلاغ سیاه، چرا هنوز بیداری؟

دو ثانیه بعد پیام سین شد. ولی جوابی نداد.

من: نمی خوای بگی حاج خانوم؟

باز هم جوابی نبود. یعنی معین نیستم اگه این دختره رو به غلط کردن نندازم! نمیزارم یه آب خوش از گلوش تو دانشکده پایین بره!

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چشمکی به چندتا از دختر های کلاسمون زدم و دستی توی موهام کشیدم. مهدی اون ور سالن حواسش نبود ولی امیر از نقشه ام خبر داشت. دستشو به نشونه موفق باشی برام نشون داد.

خیلی استادانه، وقتی داشت از کنارم رد می شد تیکه ای از چادرش رو گیر اوردم و پام رو گذاشتم روش. وسط سالن چادر از سرش کشیده شد. نه فقط چادرش کشیده شد، سرش هم به عقب متمایل شد و نزدیک بود بیوفته. کفش پای راستش هم ناخودآگاه پرت شد دو متر اون ور تر.

امیر و چند تا از پسرا که اون ور سالن بودن خندیدن.دخترا هم کم مسخرش نکردن. من هم با یه لبخند پیروزمندانه به بچه های دانشکده نگاه می کردم. بعضیا سری از تاسف تکون میدادن، بعضیا می خندیدن بعضیا هم بی توجه.

گوشه چشمی نگاهش کردم ببینم چه کار می کنه. ناخودآگاه خورده بود زمین بعد از کشیده شدن چادرش. ولی نه محکم. وضعیتش اسف بار بود. یه پاش دراز شده و پای دیگه اش جمع بود.

به سختی بلند شد و خودش رو تکوند. خاک های روی آستینش پاک نمی شد. همچنان سرش رو به پایین بود. رفت و کفش داغونش که دسته گل من بود رو پوشید و به سمت چادرش اومد. هنوز پام روی چادرش بود. حواسم بود که یه عده دارن نگاه می کنن. خداروشکر خبری از برادران ذحمتکش حراست و بسیج نبود فعلا.

ملیکا آروم زمزمه کرد: آقای کرامت پاتون روی چادرمه.

واکنشی نشون ندادم.

ملیکا سعی کرد چادرش رو از زیر پام بکشه. نزاشتم. خیلی تقلا کرد. خوب تو که ریزه میزه ای و زورت نمی رسه چرا با من درمیوفتی جوجه؟ میلک شیک! (این خیلی یهویی به ذهنم رسیدا!)

تقلاهاش اینقدر عاجزانه بود که دلم یه جوری شد. یه حسی مثل خالی شدن. نگاه های بقیه داشت تغییر می کرد. به روبه روم خیره شدم. می دیدم امیر از اون ور سالن و مهدی از یکم اون ور تر دارن می خندن. ولی...

بالاخره پام رو برداشتم. ملیکا چادرش رو برداشت. بلند شد. با دستش قسمت های خاکی چادرش رو تکوند. با این که هنوز رد خاکی کفش من روش مونده بود.

همه هنوز نگاه می کردن. توقع داشتن ملیکا سرم داد بزنه و چنتا فحش بده. منم همین انتظار رو داشتم. آروم برگشتم سمتش و خودم رو آماده کردم اگه داد بیداد کرد جوابشو بدم و فرار کنم که یه وقت گیر حراست نیوفتم. البته اسمم رو که میدونه میتونه بره گزارش بده. ولی خب جهنم! گفته بودم که اگه کل ترم رو هم اخراجم کنن باید روشو کم کنم!

ملیکا نگاهی بهم کرد و بدون هیچ حرف دیگه ای از کنارم رد شد. صدای نفس های پربغضش هنوز تو گوشمه.

به یک نقطه نامعلوم خیره شدم بدون هیچ واکنشی. حالا دیگه می دیدم نگاه ها تغییر کرده. از تمسخر به ملیکا، به تاسف برای من. اون دختر بازم منو خورد کرد.

تحمل رفتارش یه طرف، تحمل نیش و کنایه ها از یه طرف دیگه.

یک جوری تلافی می کنم ملیک! ببین کی گفتم! جوری خوردت می کنم که نفهمی از کجا خوردی!

  • تشکر 9
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر