رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

ارزیابی رمان  

25 کاربر تاکنون رای داده است

You do not have permission to vote in this poll, or see the poll results. لطفا وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام نمایید تا بتوانید رای خود را در نظر سنجی ارسال نمایید.

پست های پیشنهاد شده

طول کشید تا به اتاق تاریکم عادت کنم.

باز هم فکر و فکر. از شانسم دیبا آنلاین بود. ولی پیام نمی داد. بهش پیام دادم:

بیداری؟

بعد از مدتی جواب داد: آره. کجایی تو؟ آخر سر هم نگفتی که کجا رفتیا!

شکلک خنده گذاشتم و نوشتم: مگه فرقی هم می کنه؟ سوغاتی می خوای مگه؟

دیبا: پ ن پ همین جوری بیا دست خالی منم میگم سلامتیت فقط مهمه!

من: خخخ. چیکارا می کنی؟

دیبا: هیچ. رفتی سفر راحت شدی. شنبه رحیمی می خواد امتحان بگیره.

من: آها! تو هم لابد داری می خونی نصفه شبی!

دیبا: نه من دیروز خوندم. الان داشتم با مامانم چت می کردم. معین جان من اگه آلمان رفتی ، مامان بابامو دیدی نری تریپ آشنایی ورداریا!

من: (شکلک خنده) اولندش آلمان نرفتم، دومندش، من که ندیدمشون عقل کل!

دیبا: آره بابا می دونستم فقط گفتم تو بخندی! (سه عدد اموجی خنده)

من: عجب! از دست تو! راستی... میدونستی بابای ملیکا جانباز 70 درصد بوده؟

دیبا: نه! دروغ!

من: به جان خودم همین امروز رسواش کردم. با سهمیه پاشده اومده دختره ی عوضی. اون اسکلت هم...( قبل از این که بفرستم همرو تند تند پاک می کنم! )

ای بابا... خوبه همین امروز توی نامه اش نوشته بود که با سهمیه نیومده. ولی...اگه دروغ گفته باشه چی؟

اما تاریخ اون نامه مال هشت ماه پیش بوده. ملیکا از کجا میدونسته که من قراره این نامه رو بخونم؟ اصلا قرار بوده کسی نخونتش. به خودشم دروغ میگه؟

دیبا نوشت: معین راست میگی؟

نوشتم: نه بابا شوخی کردم. آخه اینقدر صبرش زیاده گفتم حتما باباش جانباز 70 درصد بوده!

دیبا: البته ازش بعید نیست. دختره هیچی عقل و شعور نداره بعید نیست با سهمیه ای چیزی اومده باشه دانشگاه.

من: آره شاید. آخه یه سری شایعه هم هست.

دیبا: من مطمئنم یه ریگی به کفشش هست! ببین کی گفتم!

من: حالا ولش کن. میگم...

دیبا: چی میگی؟

من: فکر می کنی من چجور آدمیم؟

دیبا ایز تایپینگ.

دیبا ایز تایپینگ.

دیبا ایز تایپینگ.

بعد یه قرن بالاخره فرستاد: خب تو خیلی جذابی. موهات خرمایی لخته، چشم هات قهوه ایه. صورتت رو تیغ نمی زنی ولی کلا مادرزادی ته ریشت به چونه باریک و دماغ استخونی ت میاد، به نظر که خیلی بامزه ای. اخلاقتم واقعا قابل تحسینه. به نظر من هیچی کم نداری. هم شوخ هستی، هم با احساسی بعضی وقت ها، هم جدی میشی یه موقعی. از دید یه دختر بهت میگم پرفکتی. (بی نقص)

تو دلم پوزخندی زدم. جذاب؟ خوش اخلاق؟ پرفکت؟ پولدار البته!

نوشتم: یعنی ازت خاستگاری کنم باهام ازدواج می کنی؟

دیبا: بستگی داره!

وععع! بستگی! عجب چیز عجیبی!

نوشتم: دلتم بخواد!

دیبا: ما رفیقیم. نه؟

رفیق. واقعا باورش شده؟ بابا چقدر این دخترا خنگن. اینقدر راحت فکر می کنن پسرا می تونن رفیقشون باشن! دیگه هر ننه قمری میدونه این روزا پسرا با دخترا می پلکن فقط برای ...

نوشتم: بله صد در صد رفیقیم.

دیبا: اوکی. پس شب به خیر. نخوابم صبح دیر پامیشم.

من: شب به خیر.

و گوشیم رو خاموش کردم. سرمو روی بالش فشار دادم و خیلی زود خوابم برد. و البته خیلی زود هم بیدارم کردن برای نماز صبح و رفتن به حرم.

دیگه خب نمی شد کاریش کرد. مجبور شدم وضو بگیرم و با شیخ کریم برم حرم نماز صبح بخونم. البته بماند که باید از سه تا ایست بازرسی عبور می کردیم و من چه قدر بدم میومد که اینا بهم دست بزنن! هم مور مورم می شد هم قلقلکم میومد!

***

گنبد طلایی. پرچم سرخ. و داخلش هم آینه کاری شده.

چه قدر هزینه کردن برای اینجا! عقلشون نرسید به جای این که گنبد طلا بسازن به فقیر بیچاره ها کمک کنن؟

بعد از نماز صبح به دیواری تکیه زدم که یکم چشم هام گرم بشه. بدجور خوابم میومد. کلا این چند شبه نتونستم درست حسابی بخوابم.

شیخ کریم یهو زد روی شونم که باعث شد از جا بپرم. خندید و گفت: پسرجون چرا می خوابی؟ تازه شروع کارِته!

توی دلم آهی کشیدم و دنبالش راه افتادم. هنوز آفتاب نزده، بهم یه جارو داد که گوشه و کنار بین الحرمین رو جارو کنم. فراش شدم رفت. عجب گرفتاری شدم. کاش می گفتم میعاد بیاد به جام! والا! از درس و دانشگاهم افتادم که...

سعی کردم به جای غر زدن یکم فکر های مثبت بکنم. لااقل یکم از دانشگاه دور شدم از خداخواسته.

زیر لب آهنگ " ... " رو زمزمه می کردم. البته طوری که کسی متوجه نشه.

Best song ever _ Music from one Direction

وان دیرکشن انصافا آهنگاش باحال بود. با این که از پاپ و رپ و اینجور چرتو پرتا سردرنمیارم (خاک تو سرم) ولی این رو دوست داشتم.

( می بینید تورو خدا من اصلا آدم بشو نیستم! )

آفتاب تازه زده بود. ماشاالله بین الحرمین بزرگ بود به این راحتی هم نمی شد جارو کردش. من تنها نبودم ولی خب، به هرحال.

بعدش شیخ کریم آب داد دستم نخل هارو آب بدم. وعع!

بعدش هم که باید چایی پخش می کردم. ماشاالله یه سینی به شعاع یک متر (!) دادن دستم پر از چایی! خو نامردا من بسوزم کی پاسخ گوئه؟

تا خود ظهر کلی کار انجام دادم. انصافا الان دارم از خستگی می میرم حال ندارم برم نماز جماعت! ولی خب این شیخ کریمو نمی شناسید شماها. ول کنِ آدم نیست!

بعد از نماز گذاشت یکم استراحت کنم و گفت بریم خونه ی داداشش ناهار بخوریم بعد برگردیم تا من یکم هم رایگان ماساژ بدم (!) برنامه چیده بود واس من ! حالا میدونید بدبختی کجاست؟ داره دقیقا همون کارایی رو بهم میگه بکنم که بابابزرگم همیشه می کرد! خیلی بده آدم به ناله و آه کردن به جون جد و آبادش بیوفته!

برای ناهار برگشتیم خونه ی برادرش. فهمیدم برادرش حاج رحیم دوتا دختر و یک پسر داره. پسرش همسن من بود. کلی باهم گرم گرفتیم. اسمش علی بود. بچه باحالی بود. فارسی مسلط بود عربی رو هم همینطور. نکته جالب اینجا بود که زن داشت و با زنش پیش باباش زندگی می کرد! خیلی جالبه! نه؟ اون داره بچه دار میشه و من دختر رویاهامو انتخاب نکردم!یعنی پیدا نکردم.

علی اینقدر خونگرم و صمیمی بود که اصلا تنهایی رو حس نمی کردم. انگار که واقعا برادر خودم بود. دمش گرم.

***

عرقم رو خشک کردم. ساعت 10 و نیم شبِ. به گنبد حضرت عباس نگاه کردم. دقت که می کردما، یکم تخم مرغی تر به نظر میومد.

تو دلم مرور می کردم: پاس شدن واحد های ادبیات مهدیس، پاس شدن کلیه ی واحد های خودم، خوب شدنه مامان، برگزاری هرچه بهتر مراسم عروسی ممد، گرفتن معامله های بابا...دیگه...؟

مهدیس همیشه عادت داشت هروقت می رفت امامزاده آرزوها و دعاهاش رو ردیف می کرد به امید این که برآورده شن. من همچین امیدوار هم نبودم ولی مثل همیشه، طبق عادت تو دلم مرور می کردم اینا رو. به هرحال دل مهدیس خوش بود که برای واحد هاش دعا می کنم.

دو ساعت دیگه کارم تموم میشه. بعد می تونم احتمالا یه خواب راحت داشته باشم!

الان هم که افتادم به واکس کشیدن مفتکیِ کفش های ملت.

کارم که تموم شد با شیخ کریم پیاده برمی گشتیم. که من یه سری سوغاتی هم خریدم. زیاد از خرید خوشم نمیاد ولی خوب اگه نخرم بعضیا می کشن منو!

شب هم که باز بی خوابی به سرم زد و رفتم سراغ ادامه ی نامه ی ملیک.

" عاشق حرمت هستم آقا جان. پدرم هم عاشق حرمت بود. می گفت هرجا که روحم آروم نگیره، محاله تو حرم امام حسین هم نگیره! مرهم تو روی همه ی زخم ها شفاست.

آقاجان. من هر روز قدم می زنم، نفس می کشم، زندگی می کنم،

ولی...

ولی تنهایی رو حس می کنم. خدا هست، درست. ولی ما شیعه هات خیلی غریبیم. حتی بین خودمون.

میدونید آقاجان، پدرم خیلی دوست داشت عروسی من رو ببینه. خیلی. ولی هروقت خاستگار می اومد، نگاهی می کرد و نمی پسندیدش. خاستگار های من همچین زیاد هم نبودند. همان چند تا هم رد شدند. این اواخر هم معمولا معلولیت های پدر بهانه ی خوبی برای فرارشان می شد. اولش می گفتند خانواده ی جانبازیم احترام داریم، ولی وقتی به چشم می دیدند، پشیمان می شدند. خواهرهایم خیلی سخت ازدواج کردند. کسی هم به برادرم منصور زن نمی داد. الان هم که بابا رفته...

مطمئن باش آقاجان. ما خانواده ای نیستیم که درمقابل چنین چیزهایی کم بیاوریم. خودمان را نمی بازیم. راضی ایم به رضای خدا.

یا اباعبدالله...

از این فاصله هم حرمت را حس می کنم.

شما واقعا شیعه دوست هستید. گاهی فکر می کنم چطور شد که خدا نعمتی چون شما اهل بیت را به ما داد؟ اگر شما نبودید ما چه می کردیم؟

درست که امام عصر (عج) غائب است و شماهم در دنیای فانی ما نیستید، ولی حواستان همیشه به ما هست. ما شاید هیچ گاه نتوانیم حق لا یزال را درک کنیم. و یا به اوج قرب الهی برسیم. ولی تا وقتی زیر سایه ی شما باشیم در امانیم.

انسان ها چه بخواهند چه نخواهند، به این منبع فنا ناپذیر متصل اند. خوشا به حال آنان که به کمک شما با خدا پیوندی جاودانه امضا می کنند و شربت شهادت می نوشند.

از من می پرسند که چرا چادر به سرم می کنم. در گرما و سرما و سختی و راحتی.

و من می گویم لباس مادرمان زهراست. و شاید درک نکنند که چه می گویم. وقتی می گویم زهرا، یعنی مادرسادات، کسی بود که به ما یاد داد زن بودن یعنی چه. نور و روشنی آن بانو تا به امروز پابرجاست و ما از شدت آن نمی توانیم چشم باز کنیم!

مادر شما، حضرت زهرا به ما یاد داد که زن نباید زود از پا بیوفتد. زن نباید از زیر مشکلات شانه خالی کند! نباید مثل یک کالا زرق و برق خود را برای فروش نشان دهد.

باز هم نمی فهمند. فکر می کنند این ها یک مشت نصیحت های پوچ است. از بس این هارا شنیده اند، گوش هایشان را گرفته اند تا دیگر نشنوند. چه باید به آنها گفت مولای من؟ راه شیطان را پیش می گیرند و وقتی کار از کار گذشت، خداوند را مقصر بدبختی هایشان می پندارند! که چرا فلان پسر مارا ول کرد! مثلا قول ازدواج داده بود!

می خواهم بی توجه باشم. ولی مگر می شود؟ به چشم می بینم که دختر شیعه ی شما حیا را کنار می گذارد و خود را عرضه می کند. به قیمتی اندک و گاهی هم رایگان! و خوشی زودهنگامش دیری نمی پاید که از هم می پاشد.

و چادر سرم می کنم. شاید واقعا چادر واجب شرعی نباشد، ولی یک پرچم است. یک نماد. که نشان می دهد هنوز هستند کسانی که شجاعت و دلاوری خواهرت زینب را فراموش نکرده اند.

از درد هایم بخواهم بگویم آقاجان، در ورق نمی گنجد. دردی هم دوا نمی کند. راهش تنها صبر است و صبر. به هر حال آخر الزمان است دیگر. فقط باید تمام تلاشمان را به کار بگیریم تا حداقل یکی دو نفر را بیدار کنیم. اگر هم نشد تلاشمان را کرده باشیم. که وقتی مهدیِ فاطمه (عج) ظهور کرد مقابلش شرمسار نباشیم.

اللهم اجعل محیایَ محیا محمدٍ و آل محمد و مماتی مماتَ محمدٍ و آل محمد

(خدایا زندگی و مرگ مرا همراه زندگی محمد و آل او قرار ده)

ملیکا قادری"

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر دنیا ها متفاوته. اون کجاها سیر می کنه و من کجا!

ولی خدایی تراژدی باحالیه. راست میگه انصافا همه بهش فشار میارن. زندگی سختیه.

خوب البته دست خودش هم هست. می تونست یکم کمتر امُل بازی دربیاری. چمیدونم. ولی خب این که سهمیه ای نیست یکم تو شک انداخته منو.

و... باباش. تصورش خیلی سخته. ولی خب، می تونست اون موقع نره جنگ! یا اگه رفت و برگشت با این حال و احوالش چرا زن گرفت و بچه آورد؟ می تونست بره آسایشگاه به هیچ کسم کاری نداشته باشه! فوقش اگه زنش با یه بچه بودن، می رفتن زندگی خودشون رو می کردن. چه لزومی داشت پیششون بمونه؟

و یه چیز دیگه. چرا نمی کشتنش راحت بشه؟ سی سال داشت زجر می کشید! بابا من اگه ببینم یه سوسک نصفه جونه، داره جون میده، زود دمپایی میزنم روش سریع تر بمیره راحت شه حداقل زجر نکشه وگرنه از دست و پا زدنش خوشم میاد! حالا درسته آدم با سوسک فرق داره ولی خب به هر حال...

ولی...تا حدودی هم حق دارن. مامان من هم خیلی وقت ها از آسم و تپش قلبش درد می کشه. ما که نمی زنیم با دمپایی روش بکشیمش :/

حالا اینا به کنار. خدایا مگه ملیکا بهت چه هیزم تری فروخته بود که اینجوری می کردی باهاش؟طفلک این همه هم دوستت داره و هی نماز و روزه و... اون وقت تو یکی مثل من گیرش انداختی زجر کشش کنم!

از این فکرم خندیدم. عجب اعجوبه ایم من!

خیلی خسته بودم. سعی کردم بخوابم. به خودم نوید دادم که دو روزه دیگه تموم میشه و برمی گردم تهران.

***

خانم علوی، زن داداش شیخ کریم صبحونه مفصلی چیده بود. دیروز مثل اینکه جایی کار داشت و فرصت نکرده بود این طوری پذیرایی کنه! چقدر مهربون بود.

دوتا دخترش هم یکی عقد بسته بود و اون یکی هم 13 ساله. اسماشون هم اسماء و اسراء . چه جالب!

پشت میز، کنار علی نشستم. امروز برای نماز صبح خیلی خسته بودم و شیخ منو بیدار نکرده بود ببره با خودش حرم. علی هم گفت که می بره منو. حالا ساعت 6 و نیم صبحه و...

علی خیلی قشنگ بود. چشم های مشکی درشت و مژه های بلند، موهای کوتاه و مشکی. یه پیرهن ساده می پوشید و شلوار نخی. یه چفیه هم روی شونه هاش همیشه می انداخت.

حاج رحیم روبه من گفت: کریم آقا خیلی صدات کرد. ولی انگار خیلی خسته بودی. دیشب هم دیر خوابیدی نه؟ چشم هات پف کرده!

لبخندی زدم: بله حاج رحیم. مشکل من اینه که تو اوج خستگی هم یهو بی خوابی به سرم می زنه! این شد که دیشب هی خوابم نمی برد.

زن حاج رحیم گفت: ای بابا. می گفتید خب من براتون دمنوش درست می کردم ! برای بی خوابی خیلی خوبه.

من: نه خب نمی خواستم به زحمت بیوفتید.

ایشون: نه بابا این حرفا چیه زائر امام حسین زحمت نداره که.

علی زود صبحونه ش رو تموم کرد و روبه من گفت: پاشو! پاشو زود بریم که همین الانشم کلی دیر کردی.

با بی میلی از مامانش تشکری کردم و بلند شدم. خو آخه مرد حسابی من هنوز سیر نشدم!

رفتم لباس بپوشم. علی خیلی رُک بود. تعارف نداشت با من. مثلا گفت اگه خواستی از اتاقت بیای بیرون یه یا الله ای بگو که کل ساختمون بلرزه! قبول؟

من هم با خنده قبول می کردم. اخم می کرد و می گفت مگه من با تو شوخی دارم بچه؟

یه بلوز ساده ی خاکستری پوشیدم و یه سویشرت ساده هم روش. اینجا سرما می خوردم خیلی بد می شد. سرماخوردگی من یه پروژه ایه که ننم هم از پسش برنمیاد!

نگاهی به ادکلن کوچیکِ توی چمدونم انداختم. لعنتی... بزنمت یه دردیه! نزنمت یه دردیه! چقدر تو دردسری!

نگاهی توی آینه انداختم و برای بار هزارم با بُرِس جیبیم مرتبشون کردم. من کلا تو جیب هام خیلی چیز دارم. خیلی! (اون پودر سیگارِت رو که یادتونه)

نامه ی اول ملیکا رو که خوندم. حالا میریم سراغ نامه ی دوم. با خودم می برمش حرم تا وقت آزاد که گیر آوردم بخونمش. نمی دونستم می خوام به کجا برسم. ولی دونستن افکار ملیکا برام جذاب بود.

این شد که محتوای جیبم با ورود نامه ی ملیکا به داخلش آپدیت شد!

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

علی زد به در اتاقم: اومدی بچه تهرونی؟

بچه تهرونی؟ یه بچه تهرونی ای نشونت بدم! صبر کن علی آقا!

من: آره آره الان میام!

علی: بدو ساعت هفت شد مرد مومن! بدو! (می مونم بخندم یا گریه کنم. کجام مومن هست آخه؟)

سریع از اتاق خارج شدم و همراه علی با خداحافظی از اهل خونه، از ساختمون خارج شدیم و به سمت ماشین های ردیف شده رفتیم. مازاراتی، هیوندا، و اون ماشین سفیده که مال شیخ کریم بود!

من: با ماشین میریم؟

علی: مگه شیخ دیروز با ماشین بردت؟ نه خیر بچه تهرونی! اینجا باید یکم پیاده روی کرد!

اکه هی! دلمو خوش کرده بودم شاید اگه با علی برم مجبور نباشم مثل دیروز کلی پیاده برم بیام! لعنتی حلال زاده به عموش رفته!

من: خب اون وقت کدوم ماشین مال توئه؟

علی: هیوندا. البته دوبار تاحالا کلا سوارش نشدم. علاقه ای ندارم.

من: بابا بی خیال! من خودمو بکشم هم بابام برام ماشین نمی خره! اون وقت تو اینجوری...

علی: خب دیگه بی خیال...

در حیاط رو باز کرد و رفتیم بیرون. نمی دونم، یک کیلومتر، دوکیلومتر، چند کیلومتر پیاده رفتیم تا به شارع الحسین (ع) رسیدیم! من که پوست کنده شدم.

و حالا بعدش تازه بدبختی هام شروع شد! شیخ کریم کلی دعوام کرد و گفت به خاطر تاخیر باید اضافه کاری هم بکنم! لعنتی! خدایا من اگه برگردم تهران! به خاطر این کار دوتا هیوندا از بابام می گیرم! یکیش رو می فروشم میرم آیفون 8 می خرم، (می بینید توروخدا!) اون یکی رو هم سوارش میشم اون قدر ماشین بازی می کنم تا خسته شم! (یکی نیست بگه صبر کن برگردی تهرون! ماشینت کجا بود آخه؟)

ساعت 9 و 49 دقیقه ی صبح

علی: از شانس تو، دیشب شبِ جمعه بود و همه حمله کرده بودن اینجا. درکت می کنم خیلی زحمت کشیدی.

من: زحمت الان بیشتره که. نگاه کن چقدر کثیف شده اینجا. هرچقدرم جارو می کنم تموم نمیشه!

علی هم همراه من جارو می کشید: نقطه مثبتشو نگاه کن. ببین چه جای با صفایی داری کار می کنی!

من: آره... راستی علی..توهم نذر داشتی که داری جارو می کنی؟

علی: نه! امروز تعطیله سرکار نمیرم. از بیکاری خوشم نمیاد. برای همین گفتم حالا که تو داری کار می کنی منم بیام پیشت دیگه.

لبخندی زدم: دمت گرم.

علی: راستی معین، تو چرا هنوز ازدواج نکردی؟

من: داداش بزرگم 28 سالشه تازه عقد کرده! منو هنوز بچه حساب می کنن. ننه بابام هم بخوان کسی بهم زن نمیده تو این سن! حداقلش باید فوق لیسانسم رو بگیرم تا بهم زن بدن. ( صدامو میارم پایین ) سربازی هم نرفتم!

علی: عااا! چقدر شما ایرانیا تو ازدواج سخت می گیرین!

من: مگه خودت ایرانی نیستی؟

علی: چرا ولی خب اینجا بزرگ شدم. حالا سربازی چرا نرفتی؟

با شیطنت گفتم: معاف شدم! هه هه هه هه!

علی: جدی؟ چی شد معاف شدی؟

من: گولشون زدم بابا. مدرک جعل کردم که مثلن مشکل ریوی دارم. البته اونام زودباور بودن!

دیگه اینو نگفتم که یکمم رشوه حل کرد قضیه رو. :/

علی: عجب! ولی من میگم هرچه زودتر زن بگیر. خونه ی عمو کریم من، دخترش زهرا رو دیدی؟ خیلی دختر خوبیه. به هرکسی هم نمی دتش ها... ولی رو حساب بابابزرگت که این همه خوب بود شاید بهت دادنش.

خنده ای کردم و گفتم: نه علی جون. من خودم دوست ندارم ازدواج کنم.

علی: می گیرم می زنمت ها! وقتی من یه چیز میگم بگو چشم!

من: داری زور میگی که مرد مومن! (به قول خودش)

علی خندید.خیلی خنده هاش باحال بود. آدم فکر می کرد واقعا هیچ غمی تو دنیا نداره و از ته قلبش می خنده.

تا خود ظهر، همین جور جارو کردیم و آشغال هارو جمع کردیم. ولی خب با دیروز خیلی فرق داشت. داشتن یه رفیق خوب خیلی خوبه. دل شاد می کنه آدمو.

سر ظهر هم که علی مجبورم کرد دست از کار بکشم و باهاش برم وضو بگیرم. حوصله ی نماز جمعه رو نداشتم. اینو به خودش هم گفتم. اونم برای این که بتونیم بیشتر کار کنیم و بعد از نماز جمعه هم به ملت خدمت کنیم من رو کشوند یه گوشه و گفت باهم نماز جماعت بخونیم! عجب!

گفت: اگه عمو کریم بود بهش اقتدا می کردیم ولی اون خادم اون سمت از حرمه و کارش گشت و بازرسیه. نمی تونه بیاد. به من اقتدا می کنی؟

موندم چی بگم.

علی: برا من فرقی نداره ها. مهم اینه که جماعت بخونیم. می خوای من به تو اقتدا کنم؟

تو اگه بدونی من چه جور آدمی ام صد سال سیاه همچین حرفی رو نمی زنی!

با بی میلی گفتم: من بهت اقتدا می کنم.

و دو نفری نماز جماعت خوندیم. فقط نمی فهمیدم به چه انگیزه ای اینجوری نمازش رو با تمانینه و آرامش می خونه! یک جوری می رفت سجده که انگار سال ها قراره توی سجده بمونه! بابا دو کلوم حرف به خدا زدی پاشو دیگه!

به جای این که حواسم به نمازم باشه، حواسم به اون و حرکاتش بود و فقط ربات وار حرکاتش و ذکر هاش رو تکرار می کردم. هیچ وقت من توی نماز به چیزی که باید فکر نمی کردم. چون اصلا اعتقادی بهش نداشتم. ولی خب خیلی بد می شد اگه اینجا آبروی بابام رو می بردم. به هرحال با این که زیاد بابام رو نمی شناختن ولی به احترام بابابزرگ روش حساب می کردن.

بعد از نماز برگشت به سمتم و دستش رو دراز کرد و گفت: قبول باشه بچه تهرونی!

لبخندی زدم. بچه تهرونی گفتنش به دلم می نشست. عجیب بود.

این شبستان از حرم حضرت عباس، خیلی خلوت ولی با صفا بود. به خودم که نمی تونم دروغ بگم. نه؟ آره خب حال و هوای خودش رو داشت اینجا.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با علی یکم کنار دیوار نشستیم. از صدای بلندگو ها می فهمیدیم هنوز خطبه های نماز جمعه ادامه داره.

علی همونطور که تسبیحش رو می گردوند گفت: میدونی فلسفه ی نماز چیه؟

من: چی؟

علی: فلسفه ی نماز!

من: آها.. نه. تو میدونی؟

علی: خیلی ها میگن نماز شکر خداست و لزومی نداره اونو رسمی به جا بیاریم. ولی هر تیکه از نماز یه حرفی برای گفتن داره. مثلا وقتی میری رکوع، یعنی که خدایا، حتی اگه سرم رو قطع کنی بازم در ایمان به تو باقی می مونم. همه چیز نماز، حتی این که دوبار میریم سجده فلسفه داره.

من: آها.

علی: بعضی ها هم میگن نماز یه مدیتیشن معمولیه. ولی نماز نه تنها روح انسان رو قوا می بخشه، بلکه برای جسمش ضروریه. همه چیزش حساب شده است. رو به قبله بودن، درواقع قرار گرفتن به سمتی از مغناطیس زمینه که امواج و انرژی های منفی رو از انسان دور می کنه.

من: جالبه.

علی: آره خیلی جالبه! میدونی، تا قبل از این که زن بگیرم خیلی از این چیزا رو دقیق نمی دونستم. ولی حلیمه خیلی کتابخون بود. هرازچندگاهی اطلاعات عمومیم رو زیاد می کرد!

بابا عقل کل همه ی این هارو توی مدرسه خوندیم دیگه! البته اون فلسفه ی نماز رو نخوندیم.جدید بود.

من: چه زن خوبی!

علی: آره.

طلبکار پرسیدم: پس یه سوال، چرا خدا به اجبار یه سری چیزارو تحمیل می کنه به ما؟

علی یکم جاخورد: چی؟

من: مثلا حتما باید روزه بگیریم، حتما باید نماز بخونیم. حتما فلان کار رو نکنیم! به نظر من خیلی هاش لزومی نداره. طرف همه نماز روزه هاش به جاست، ولی زیرآب ملت رو می زنه و هر غلط دیگه ای دلش خواست می کنه.

علی: خوب این خیلی بد جا افتاده. که فکر می کنن دین داشتن فقط به نماز و روزه است. " ام حسب الذین قالو آمنا..."

من: بسه آقا اینقدر آیه شنیدم دیگه تحملش رو ندارم!

علی خندید و گفت: مثل این که اونقدرام بچه مثبت نیستیا!

من: از تو چه پنهون، اصلا مثبت نیستم!

علی: خب بزار لااقل معنی این یه آیه رو بگم. میگه که " آیا کسانی که گفتند ایمان آوردیم خیال می کنند که ما آنان را به حال خود وا می داریم؟"

من: خب؟ یعنی چی؟

علی: یعنی میگه اینقدر فکر نکنید اگه ادای مسلمون هارو دربیارید خدا به حسابتون نمی رسه!

از لحنش خندم گرفت.

علی: به خدا جدی می گم! مسلمونی به این نیست که فقط نماز و روزه داشته باشی. و برعکس، به این نیست که کارهای دیگه رو درست انجام بدی و بگی نماز و روزه مهم نیست. اگه خدا یه چیزی رو واجب کرده، یعنی که اون برای ما لازم و ضروریه و بدون اون روح یا جسممون آسیب می بینه. ما هرچه قدر هم توی علم پیشرفت داشته باشیم باز هم از خیلی چیزها بی خبریم که خدا میدونه اون هارو. اگر هم چیزی رو حروم کرده...

پریدم وسط حرفش: آقا میدونم همه ی این چیز هارو. فعلا بیا بریم که کلی کار داریم!

اگه ولش می کردم تا صبح می خواست منو موعظه کنه! نمی دونه من کلا مسلمون بودنم هم رو هواست! حرف از مسلمون واقعی می زنه!

خلاصه، ما رفتیم تو بین الحرمین و مشغول گشتیم به شغل شریف جارو زدن :/

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

" به نام تک نوازنده ی گیتار عشق (اوهوع!)

سلام مولای من. هم اکنون که برایتان می نویسم، دلم از هر وقت دیگری برای شما تنگ تر شده است.

دانشگاه رفتن من خیلی در فامیل موجب همهمه شده. خواهر های من هرکدام در 19 – 20 سالگی شوهر کرده اند و من هنوز... البته این خواست مادرم است. با این که می داند رشته ی پزشکی سخت و طاقت فرساست، دوست دارد من به آرزوهایم برسم.

خاله ام مدام اصرار دارد که با پسرش ازدواج کنم. هرچه قدر هم که مادرم می گوید هنوز زیاد از مرگ پدر نگذشته، راضی نمی شود. آخر سر هم خودم با او حرف زده ام. از من دلخور شده. فکر می کند از او و پسرش بدم می آید. ولی خب من و سید طاها واقعا به هم نمی خوریم! او سرشار از انرژی منفی و افسردگی و ... است. و من...پرانرژی ام!"

هااا؟ نزدیک بود با این جمله از تعجب گلاب به روتون بالا بیارم! ملیکا و انرژی؟ انرژی و ملیکا؟ آر یور جوکینگ ویت می؟ (شوخی می کنید باهام؟)

" مولای من، خوب چه کنم من؟ شما بگوئید! از طرفی نمی خواهم خاله ام دلخور شود، از طرفی هم روحیه سید طاها را دوست ندارم! به شدت در لاک خودش است! بهترین جوک دنیا را هم که برایش تعریف کنید با بی حالی سری تکان می دهد و دانه ی تسبیح دیگری را قِل می دهد!

بهم می گویند مگر مومن تر از سید طاها هم می توانی پیدا کنی؟ ولی چه کار به مومن بودنش دارم!؟ من دوست ندارم با کسی زندگی کنم که در عمرش لبخندش را ندیده ام! و در حرف هایش به جز نصیحت و پرخاش چیزی نشنیده ام!

می گویند اثرات پزشکی خواندن است! اینقدر درس خوانده بین آن از خدا بی خبر ها، که خودش هم اینگونه شده! پوشیه اش را که کنار گذاشته! دستکش مشکی را هم که همینطور! دگر چه از او باقی مانده؟

باورتان می شود من مایه ی ننگ فامیل باشم آقاجان؟ خودتان خوب میدانید! من به واجبات عمل می کنم. از محرمات دوری می کنم، مستحبات را در حد توانم انجام می دهم و از مکروهات در حد توانم دوری می کنم! این یعنی بی دین شدن؟

اگر فقط بین دانشجوها غریب بودم، غمی نبود. ولی بین خاندان هم کسی را همدم خود ندارم. تا وقتی پدر زنده بود، هیچ کس نمی آمد به من بگوید چرا پوشیه نمی زنی؟ مگر پدربزرگت سیدِ روحانی نیست؟ مگر از خانواده ی با آبرو نیستی؟ تو دیگر چرا؟ چرا شوهر نکرده ای؟

همچنان گله مند نیستم! من تحمل می کنم آقاجان!

اشکالی ندارد. آنها نمی پسندند من در سایت ها و کانال ها فعالیت داشته باشم. نمی پسندند من در خانه لبخند (!) بزنم! از دختر اینگونه تصور دارید؟ مگر اسلام این چنین به شما گفته که دختر نباید به هیچ وجه در جامعه حضور داشته باشد؟

اگر مادرم نبود من...

آقاجان فدای مادرتان شوم. مادر خیلی نعمت بزرگی است. مادرم واقعا بانوی بزرگیست. اگر او نبود شاید تابه اکنون دوام نمی آوردم.

ولی خب الان دلم گرفته بود. گفتم چند خطی با شما صحبت کنم. می دانم شما هوای شیعه هایتان را دارید و دعا می کنید خداوند به من صبر دهد. باز مرا عفو کنید اگر آنگونه که می خواهید نیستم. شرمنده ام.

من یک جوانم. دلم می خواهد مثل دیگر دختر ها کفش های زیبا بپوشم. یا حداقل، در همین خانه ی کوچکِ خودمان، دلم می خواهد زیبا و آراسته بپوشم. ولی خب مراعات مادر را هم می کنم. همین که دوتا دختر را داده رفته اند، هنر کرده. زیاد نمی توانم ازش توقع داشته باشم.

اگر گاهی دلم می خواهد به گردش بروم، سرم را با کتاب خواندن گرم می کنم. که همین را هم عمه ها و خاله هایم می گویند اینقدر که کتاب خواندی دیوانه شده ای. خجالت دارد!

اوج دلخوشی من، دیدن یک بار دیگر حرم شماست. از کوچک ترین چیز ها لذت می برم. چه برسد به آنجا!

مولای من، وقتی هر از چند گاهی پولی به دستم می رسد، با خوشی برای خودم و منصور و مادر غذای بیرون می خرم. همین هم کلی دلم را شاد می کند. قبلا ها پدر خیلی دوست داشت سمبوسه بخورد. ولی این اواخر گلویش زیاد اراده نداشت قورت دهد. دلم برایش خیلی می سوخت.

توی بسیج که فعالیت می کنم، هر ماه مقداری حقوق دارم. زیاد نیست ولی همین هم بهتر از گرفتن حقوق جانبازیِ پدر است. مادر و منصور نمی گذارند کار کنم. همین را هم ازشان مخفی کرده ام. خودشان که هیچ، فامیل زیاد خوششان نمی آید من کار کنم! برایشان کسر شان است!

آقاجان این ها همان هایی هستند که در مراسم های شما گریه می کنند. شما چهره هایشان را دیده اید؟ می توانید به آنها بگویید حداقل به حرمت آن اشک هایی که می ریزند اینقدر دل من را نشکنند؟

فدای فرزندانت شوم. حالا می فهمم بعد از شما چه کشیده اند در یتیمی! "

علی: چی داری می خونی معین؟

نامه رو سریع تا کردم و گذاشتم توی جیبم.

علی: عــــــه؟! خصوصیه؟ (لبخند ملیح من!) اشکال نداره. گنبد رو نگاه کن معین! خیلی خوشکله نه؟

نگاهم سمت گنبد امام حسین کشیده شد. نمی دونم چی شد که نتونستم نگاه کنم. یه چیزی مثل خجالت. من جلوی خودش دارم خیانت در امانت می کنم و نامه ی ملیکا رو می خونم. چه قدر من پررو ام!

علی: چته معین؟ تو خودتی؟

من: هیچی.

علی: راستی... بدو بریم چایی پخش کنیم!

لبخندی به انرژی فراوونش زدم. و همراهش رفتم. امروز از دیروز برام بهتر بود. به خاطر علی.

همزمان با کار کردن، اون زیر لب یه نوحه ی آروم رو می خوند و من تو فکر بودم. تو فکر افکار ملیکا.

از اونجایی که موبایل رو باید توی امانتداری می گذاشتیم، کلا موقع حرم اومدن موبایل نمی آوردیم. برای همین حوصلم سر می رفت. اگه گوشیم بود، یکم سرگرم می شدم و اینقدر به ملیکا فکر نمی کردم.

کسی چه میدونست ملیکا توی خاندان هم آرامش نداره؟ کلا همه باهاش ضدن انگار. و...

منظورش از انرژی چیه؟

خب. اونم یه آدمه. طبیعتا دلش می خواد جوک بخونه و بخنده. یا مثلا دلش کفش...

کفش خوشگل. مراعات مامان رو کردن.

هرچی بیشتر می فهمیدم عذاب وجدانم شدید تر می شد. خب من از کجا باید می دونستم وضعیتش این جوریه؟

دختره ی پرانرژیه مظلوم. ملیک بدبخت من. راستش خودم از بس همه چیز برام محیا بود نمی تونستم مضیقه ی مالی رو تصور کنم. مثلا برگردم به بابام بگم کفش می خوام اونم بگه نمی تونم؟ خیلی بده.

امروز هم تموم شد.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی با علی برگشتیم خونه، یه راست رفتم تو اتاقم و خوابیدم. امروز هم ناهار هم شام توی حرم خوردیم.

توی خوابم حس کردم خیلی تاریکه. بیدار شدم. اتاق خیلی تاریک بود. پاشدم و نشستم. صدای خس خس قفسه ی سینه ام رو حس می کردم.

آب...

گلوم خشک شده بود.

همیشه یه پارچ آب این کناره بود ها...چرا الان نیست؟

گرمم شده بود. عرق کرده بودم. به سمت در راه افتادم. یک لحظه چشمم سیاهی رفت و افتادم زمین. دستم به در خورد.

آروم زمزمه کردم: بهم آب بدین... سرم..درد...

چشم هام بسته بود ولی یک نفر لبه ی یک مشک رو گذاشت روی دهنم و خنکای آب توی لوله ی گوارشم (دانشجوی پزشکی مارو نیگا) جریان گرفت. سردردم بهتر شد. نورون های مغزم خصوصا نوروگلیا ها قشنگ جلا یافته شدن. (دلش خوشه پزشکی میخونه بچه)

چشم هام رو که باز کردم از کسی که نجاتم داده بود تشکر کنم، دیدم کسی که آب بهم رسونده چهره اش مخفیه... پشت سرش کسی ایستاده که...دست نداره.

همون لحظه از خواب پریدم. نیم ساعت تا اذون باقی مونده بود.

بیشتر ترسیده بودم تا متعجب. مثل این که یه کابوس دیده باشم! چرا دست نداشت؟ چ...چرا؟ و... اون دو نفر کی بودن؟

***

امروز یکم خلوت تر بود.

آخرین روزی که باید کُلفَتی (!) کنم.

شنبه بود. شنبه. شیخ کریم دیشب برگشت نجف. علی هم امروز باهام نیومد. البته علی گفت که شب من رو برمی گردونه نجف که فردا که پرواز دارم بتونم زود برم. بدون علی کار کردن خیلی کسل کننده تر شده بود.

آهی کشیدم و بعد از جارو زدن، رفتم سمت صحن حرم امام حسین(ع). نشستم تا بقیه ی نامه ی ملیک رو بخونم.

بعد از ظهر سردی بود.

" امان از یتیمی.

آقاجانم، فدای بدن بی کفنت! فدای سر بریده و لب های تشنه ات! باز خداراشکر، من را نمی زنند. (!؟) سیلی نثارم نمی کنند و به من گرسنگی و تشنگی نمی دهند.

هروقت می خواهم از یتیمی و غریبی ام گله کنم، به شما و خواهرتان زینب (س) فکر می کنم. به پاهای برهنه ای که روی خار ها می دویدند و گوش هایی که ناجوانمردانه پاره می شدند. درد یتیمی را فراموش می کنم."

باز هم گریه و آه و ناله؟

ملیکا با فکر کردن به اتفاقاتی که هزار و چهارصد سال پیش افتاده خودشو تسلی میده؟ بابا بی خیااال! من بابامم بمیره دو سه سال بعدش یادم میره دیگه گریه نمی کنم!

" بغض، خیلی درد سنگینی است. ولی هروقت دچارش می شوم، خودم را نگه می دارم تا در جایی خالی کنم که کسی نباشد به جز خودم و خدا. دلم نمی آید حتی پیش مادرم گریه کنم. خودش به اندازه ی کافی درد می کشد.

با این حال، هیچ گاه من را مجبور نمی کند مطیع خاندان باشم. اگر بگویم نمی خواهم با فلانی ازدواج کنم، پشتم را می گیرد.

خواهرزاده هایم مرا خیلی دوست دارند. نرگس که از محیط خشک خانواده ی پدرش خسته می شود می نشیند کنار من تا افسانه های شیرین برایش تعریف کنم. مثل داستان سفید برفی و زیبای خفته. یا از پادشاه های ستمگر و مبارز های شجاعی که با آنان می جنگیدند. این ها برایشان شیرین است ولی دلیل نمی شود داستان شما را تعریف نکنم.

یکی از خواهرزاده هایم، ابالفضل 7 ساله، عاشق داستان برادرتان ابالفضل(ع) است. اوایل خوشش نمی آمد. می گفت عباس(ع) کشته شد. چه فایده دارد؟ آب هم به سکینه و علی اصغر نرسید. بعد من برایش می گویم که عباس، قبل از شهادت چند نفر را به هلاکت رساند و حتی تا آخرین لحظه هم می خواست آب را به خیمه برساند.

باز هم راضی نمی شد. می گفت به هر حال که آخرش شهید شد! چه فایده؟ زورو و بتمن و اسپایدرمن هیچ وقت آخرش شهید نمی شوند!

پیشانی اش را می بوسم و میگویم، عباس شکست نخورد! می دانی چرا؟ چون می دانست هدفی که برایش مبارزه می کند والاتر از هدف زورو و بتمن است! آنقدر آن هدف بزرگ بود که حتی بعد از رفتن عباس، هنوز هم که هنوز است داستانش را نقل می کنند و از جوانمردی اش حرف می زنند. تاحالا دیده ای که سوپرمن آنقدر قوی باشد که از شنیدن اسمش لشکر ده هزار نفری به لرزه بی افتد؟ تاحالا شنیده ای که زورو بعد از مرگ هم به کسانی که ازش کمک می خواهند کمک کند؟

وقتی عباس دهنش باز می ماند، می گویم: هنوز هم که هنوز است عباس(ع) عباس است! هنوز سقایی می کند. شاید دست نداشته باشد، ولی تمامی سقّاها، مرید و شاگردش هستند. می دانی که به عباس(ع) می گویند باب الحوائج؟ یعنی امکان ندارد به در خانه اش بروی و ردت کند! عباس حتی به کسانی که زره ای ارادت به او ندارند کمک می کند. کجا شنیدی اسپایدرمن اینگونه باشد؟ تاحالا دیدی قهرمانی بدون دست به بقیه کمک کند؟

با این حال، بازهم خواهرم خوشش نمی آید من برای بچه هایش قصه بگویم. نمی دانم چرا. از قصه های فانتزی ام خوشش نمی آید.

با این وجود مولای من، ببخشید سرتان را به درد آورده ام.

فدای شما و ولای شما، ملیکا قادری"

قهرمانی بدون دست...

از روضه های عربی پشت بلندگو چیزی نمی فهمیدم. ولی توی صحن، یکی از کاروان ها جمع شده بودن یک گوشه. و مداحی براشون روضه ای به فارسی می خوند.

نزدیک تر شدم. جارو به دست نشستم. بعضی ها با روضه گریه می کردن. ولی من فقط می خواستم اون داستانی که هزار بار شنیدم رو برای یه بار دیگه بشنوم.

پس چرا من گریم نمی گرفت؟ اینقدر این قضیه گریه دار بود که اونا اینجوری گریه می کردن؟ انگار که الان داره جلو چشمشون اتفاق میوفته! ولی من...

ای کاش حداقل یه دلیل برای این کارهاشون منو قانع می کرد!

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من دیشب توی خواب داشتم از تشنگی هلاک می شدم و یه قهرمان بدون دست اومد نجاتم داد. جالبه. فکر می کردم فقط توی داستان ها اونا مهمون نوازن!

ولی...من لیاقت ندارم. پس بی خیال. آدم بشو نیستم.

بلند شدم و به جارو کشیدن ادامه دادم.

دم اذون بود. باید می رفتم پی نماز؟ الان که نه علی هست و نه شیخ کریم. پس بی خیالش.

به سمت حرم حضرت عباس جارو زدن رو تموم کردم که بعدش برم پیش یکی از خدّام تا سینی چای رو پخش کنم.

سمت شارع العباس، دیدم یه پسر جوونی اومد به این سمت. خیلی سریع می دوید. به نزدیک من رسید و رو به حرم امام حسین کرد. نگاهش که افتاد به گنبد، زد زیر گریه. ای بابا. این دیگه برا چی گریه می کنه؟

رفتم جلو. ایرانی بود. زدم روی شونش: چیزی شده داداش؟

لحنم دوستانه بود.

با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: نه! چیزی نشده!

چشام گرد شد. هیچی نشده و اشک تمساح می ریزی؟ همین جوری الکی؟ اُسکُلی برادر یا خودتو می زنی به اُسکُلی؟

سوالم رو مودبانه تر بیان کردم: چیزی نشده خب چرا گریه می کنی؟ ترسیدم فکر کردم چیزی شده!

پسره: تاحالا گنبد رو ندیده بودم خب!

من: خوب من هم تا همین دو روز پیش ندیده بودم! گریه نکردم مثل تو که! نترسون ملتو اینجوری!

خندید و اشکش بیشتر شد. خنده و اشک! دیوونه اس یارو؟

پسره: عاشق نیستی دیگه ! عاشق نیستی!

من: آها! خب ایشالا زودتر خوشبخت شی بری سر خونه زندگیت!

بلند تر خندید. یه نگاه به گنبد می کرد یه نگاه به من. انگار که بخواد به امام حسین بگه: آقا فاز این پسره چیه؟

منم همین سوالو داشتم! و د ف؟ (وات ده فاز؟)

بالاخره به من گفت: من امام حسین رو خیلی دوست دارم! بیشتر از بیست سال بود می خواستم بیام اینجا که...

من: خب خب موفق باشی برادر! مقبول حق...برا مام دعا کن.

لحنم بیشتر حالت " بی خیال بابا " داشت. زود ازش دور شدم. ملت چه قدر عجیب غریبن! روضه می خونن براشون، گریه می کنن، روضه نمی خونن براشون، بازم گریه می کنن! بابا مگه بچه نینی این؟

دو – سه ساعت بیشتر تا اتمام کارم نمونده بود. خیلی خوشحال بودم. کم کم داشتم دیوونه می شدم! خب خدایا اینم نذر پدری. دیگه چی چی؟

چند تا پیرمرد نشسته بودن کنار بن الحرمین که گفتن برم ماساژشون بدم. از روستاهای اطراف تا اینجا پیاده اومده بودن. عرب بودن. ولی خب به هر حال باید ماساژشون می دادم. گرچه حالم به هم می خورد از پاهای کثیفشون. با یاد این که تا چند ساعت دیگه می تونم روی تخت خودم دراز بکشم و از دست اینجا خلاص میشم خم به ابرو نیاوردم.

رفتم جلوشون بدون حرف شروع کردم به ماساژ دادن پاهای بو گندوشون. البته نه اونا چیزی می گفتن نه من. فقط با هم حرف می زدن. همین. پاهاشون رو با آب توی تشت می شستم و ماساژ می دادم.

این کار رو شیخ کریم می گفت بابابزرگ از همه ی کارها بیشتر دوست داشته انجام بده. عجیب!

غرورم واقعا داشت له لورده می شد. ولی هی به خودم می گفتم تموم میشه...خیلی نمونده. به خاطر بابا. به خاطر بابا.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

علی اومد دنبالم. اول رفتیم خونشون و یه شام مختصر خوردیم و من وسایلم رو جمع کردم.

با خونواده ی علی خداحافظی کردیم.

 فکر کردم قراره با هیوندای علی بریم نجف ولی من رو دوباره با چمدون، از خونه پیاده برد تا یه جایی. سوار یه وَن مشکی شدیم پر از آدم! البته دو نفر جا داشت. من رو سوار ماشین مسافر بری کرده؟ بابا خیلی نامردی!

باز به کرم اون عمو کریمش! با شاسی بلند منو آورد کربلا! عجب!

من: علی چرا با این داریم می ریم؟

علی: آخه دونفری که حال نمیده! اینا دوستامن. هر هفته شنبه باهم میریم نجف. البته این بار یکم فرق داره. ما یه جورایی عضو نیروی امنیتی حرم امیرالمومنین ایم.

من: ها؟ نگفته بودی بهم نظامی هم هستی!

علی: نظامیه نظامی که نه. ولی خب...به هرحال! ما اینیم دیگه!

یکی از اون پسرها علی رو مورد خطاب قرار داد و چیزایی به عربی بهش گفت. بعد هم باهم شروع کردن به حرف زدن و خندیدن.

من: عه نامردا منم بازی بدین!

علی خندید و بهم گفت: نگران نباش این یکی فارسی بلد نیس ولی بقیه شون بلدن.

دیگه چیزی نگفتم. بالاخره راه افتادیم تو جاده.

ظلمات بود! تاریکِ تاریک!

لامپ های وَن هم خاموش. راننده هه حساس بود. ولی پسرها خیلی خوش و بش می کردن.

ساعت 12 و 30 دقیقه ی نیمه شب

بالاخره دعای فرج خوندن و سرود خوندنشون تموم شد و یه عده سر گزاشتن به خوابیدن. یه عده هم سرا رفت توی گوشی.

توی اون وَن 9 نفره، من و علی ردیف وسط نشستیم. من وسط بودم. چمدون هارو هم گزاشته بودن بالای ون.

علی گوشیش رو درآورده بود و داشت قرآن می خوند. من هم با نور گوشیم، نامه ی شماره ی 3 ملیکا رو می خوندم. نامه ی 2 مربوط به پنج ماه پیش بود و این یکی، برای همین ماه اخیر.

" به نام یکتای بی همتا

سلام آقا جان! یا ابی عبدالله! این سومین نامه ایست که می نویسم و هنوز هیچ کدام از مسافرانی که میایند به سمت حرمتان را ندیدم که نامه ها را بسپارم بهش که برساند به شما. اگر هم کسی رو می دیدم، یا رویم نمی شد بهش بدم یا مورد اعتماد نبود.

(نه که من خیلی مورد اعتمادم!)

ولی مولای من، هم اکنون درد هایم کمی تسکین یافته. که به دعای شما اهل بیت است. ولی جدیدا یکم آزار ها شدید تر شده. نمی دانم.شاید به قول خاله ام همان بهتر بود که نمی رفتم دانشگاه و شوهر می کردم! اینجا گاهی وقت ها پسرهایی پیدا می شوند که فکر می کنند من دشمنشان هستم!

این که دلیل نمی شود! اگر من چادر سرم می کنم دشمن آنها هستم؟ بهشان برمی خورد که نمی گذارم مثل دیگر دختر ها مرا دید بزنند؟ شاید واقعا هم این چنین است! اما مولای من، برای جوانان این مملکت دعا کنید. در شأن یک پسرِ شیعه ی شما نیست که لذت را در نگریستن به دختران و هوسرانی و خوشگذرانی کند.

دلم می سوزد. برای امام عصر(عج) ، چقدر دلش را خون می کنند. هیهات اگر من هم از آنهایی باشم که دلش را خون می کنند! آقاجان دعا کن بمیرم ولی ذره ای ناراحتشان نکنم! به چشم می بینم!

به چشم می بینم که چگونه قلب امام شان برایشان بی اهمیت است! انگار نه انگار! آنها نمی بینند! شاید هم نمی دانند که امام زمان واقعا مثل یک پدر همه ی مارا دوست دارد. برای تک تک مان دعا می کند. به اسم حتی این کار را می کنند! مگر غیر از این است؟ شما خانواده ای هستید که در ازای بدی نیز خوبی می کنند! از شما بعید نیست که این چنین رئوف باشید! ولی تا چند سال؟

امام عصر بیش از هزار سال منتظر است و هنوز هم همین طور! به چشم می بیند کسانی که راه کج می گذارند. زندگی شان را نابود می کنند! و در آخر می گویند این چه بلاییست سرمان آمده؟ خدا اینقدر بد است؟ خوب یکی نیست به آن دخترها بگوید تو که با آرایش و این سرو وضع می روی بیرون، هرکسی ممکن است عاشقت شود! به خاطرش هم خانواده ات را راضی می کنی که به  "عشق" برسی... و چند سال بعد هم طلاق؟ با یک بچه که حسرت محبت پدر و مادر باهم به دلش می ماند؟

می گویند تو گوش هایت را بگیر و هیچ مگو! می گویند اینقدر امر به معروف و نهی از منکر نکن! می گویند، دور از جان شما، خفه شو! چگونه خاموش باشم؟ هرروزه این فساد و بی عدالتی و ظلم را می بینم! یک " خدا " در این بین گم شده است! کدام خدا؟ خدایی که تا بدبخت می شوند به یادش می افتند؟

درست است! خدا به ما نیازی ندارد! ولی ما به او نیاز داریم! حتی وقت هایی که مشکلی نداریم هم به او نیاز داریم! به او نیاز داریم و خودمان حالی مان نیست.

می گویند ایمان داشتن در آخر الزمان مانند نگاه داشتن گدازه در کف دست است. بله. من سختم است. خفه شدن سختم است. مادرم روز اول به من گفت به شرطی می گذارم بروی پزشکی بخوانی که خودت را در آن محیط بتوانی نگه داری. محکم باشی و نلرزی. من هم تایید کردم. ولی حالا که در عمل انجام شده قرار می گیرم می بینم نمی شود. با یک پسر نامحرم هم گروه هستم و بخواهم نخواهم باید با او همکلام شوم. ای کاش یک پسر عادی بود! او بسیار پر انرژی است! "

ها؟ منو می گه؟ پرانرژی بودن مگه عب داره؟

دقت کردید وقتی ببینید یکی داره درباره شما حرف می زنه چقدر خرکیف میشین و می خواین ببینین دیگه چی گفته؟ من الان همچین حسیو دارم! حتی اگه پیش امام حسین(ع) شروع کنه پشت سر من بد گفتن!

بغل دستیم روی شونه ی من خوابش برده بود. آخی! کوشولو!

توی اون دست انداز ها خوندن خیلی سخت بود. یادمه یکی می گفت توی ماشین ، خوندن متن مثل فرو کردن چنگال تو چشمته! خوب به هرحال ما می خوایم دکتر بشیم نباید یه عینک هم داشته باشیم کلاس بزاریم؟ والا! با این سنم خجالتم نمی کشم هنوز چشمام سالمه!

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

" گاهی به او غبطه می خورم. همیشه به پسر ها غبطه می خوردم. هرچه قدر دلشان بخواهد می توانند شیطنت کنند از زندگی لذت ببرند. حتما نه مثل او، شیطنت های غیرشرعی ها! مثلا برادرم منصور، هر وقت هوس کند، توی فضای آزاد شروع می کند به دویدن. و کسی هم به او نمی گوید این کار را نکن. پسرها واقعا قدر خودشان را نمی دانند! خیلی آزاد هستند.

حالا اگر من دلم بخواهد بدوم، همه می گویند طرف دیوانه شده. باز هم دلیل نمی شود به خاطر دختر بودنم ناشکری کنم. به هرحال، هرچیزی سرجای خودش است.

دلم از این همگروهی ام گرفته آقا جان. فکر می کند من کینه از او دارم. یا شاید هم خیلی از من بدش می آید. به شوخی، یا غیر شوخی، اذیت می کند. نمی خواهم چغولی کنم ها! ولی برایش دعا کنید. " عقل درست حسابی ندارد! " با این وجود، من آرزو می کردم ای کاش در دانشگاه نبودم. پزشکی را خیلی دوست دارم. خیلی. تا به حال هم اگر کسی مسخره ام می کرد، سعی می کردم مثل شما اهل بیت، از او بگذرم و تلافی نکنم.

ولی خب خیلی صبر می خواهد. به دعای شما صبر می کنم. "

علی زمزمه کرد: همه خوابیدن.

من: آره.

علی: پس گوشیت رو خاموش کن بیدار نشن. اونو بزار برای بعد. اینجوری چشمت هم اذیت میشه.

خودش هم گوشیش رو خاموش کرد و گذاشت تو جیبش.

به زور از خوندن بقیه ی نامه صرف نظر کردم. تا کردمش و گذاشتمش توی جیبم. گوشیم رو هم همین طور. منتهی اونو دیگه تا نکردم!

راننده برگشت و به عربی چیزی گفت. حالت پرسشی داشت.

زمزمه کردم: علی این چی میگه؟

علی آروم تر گفت: داره می پرسه کسی بیدار هست یا نه! خودتو بزن به خواب! صداتم درنیاد!

تعجب کردم. نمی دونستم می خواد چیکار کنه. یعنی می خواست با راننده شوخی کنه؟

من: چرا؟

دستشو آروم گذاشت روی دهنم و به جلو نگاه کرد. چون تاریک بود راننده نمی تونست ببینه ما دوتا هنوز بیداریم.راننده چیزی به کمک راننده گفت که اون خواست برگرده عقب. خودمون رو زدیم به خواب. کمک راننده اومد عقب و همه ی پنجره هارو بست.

چشم تیز کردم و دیدم راننده و کمک راننده جفتشون یه ماسک مخصوص در اوردن و روی دهنشون گزاشتن. بعد....

علی سریع دوتا دستمال مرطوب از جیبش درآورد و یکی رو داد به من و اشاره کرد بزارمش روی دهن و دماغم. با ترس و وحشت کاری که گفت رو انجام دادم.

علی زمزمه کرد: تا می تونی نفس نکش! می خوان گاز خواب آور بزنن! درصد بی هوشی رو می بره بالا!

چشام گرد شد! یعنی...اونا قاتلن؟ نکنه...نکنه آدم کش...داعش !

همه ی بدنم شروع به لرزیدن کرد! اونا مارو می کشن! هممون رو سر می برن! می میریم! من هنوز جوونم کلی آرزو دارم!

علی نگاهی بهم کرد که آرامش بخش بود. اطمینان می داد. نمی دونم! چجوری ؟ توی اون لحظه...

بوی عجیبی پیچیده بود. به محض احساس کردنش، دماغم رو کیپ کردم. علی خودش رو زده بود به خواب ولی چشم هاش باز بود و من هم همین جور. بعد از حدود بیست دقیقه توی اون وضع بودن، راننده و بغل دستیش ماسک هارو درآوردن و پنجره هارو باز کردن.البته فقط پنجره های جلو رو...

وقتی علی مطمئن شد گاز دیگه وجود نداره، دستمال رو برداشت. من هم همین کار رو کردم. از ترسم خفه خون گرفته بودم.

راننده ماشین رو پیچوند تو جاده خاکی.

ترسم هر لحظه بیشتر می شد.

زمزمه کردم: می خوان با ما چیکار کنن؟

علی: نمی دونم! ولی از اول به این راننده هه مشکوک بودم! نترس معین. خدا با ماست!

خدا؟ یعنی دیگه اینقدر وضعیت حاد شده که جدی جدی باید به التماس بیوفتم که خدایا نجاتم بده؟

نمی دونم! واقعا گیج شدم! من نمی خوام به این زودی بمیرم!

علی خیلی آروم از زیر اورکتش، هفت تیر درآورد. چشای گرد شده ی من رو که دید اشاره کرد چیزی نگم!

همه ی اینا نظامی ان! به جز من! آقا من بی گناهم! من فقط می خواستم نذر بابای بی فکرم رو ادا کنم! من هیچ گناهی ندارم! اوج گناهم دختربازی و پارتی رفتنه نه جنگ!

دستام یخ کرده بودن. علی اشاره کرد از سر راهش برم کنار. خواستم جلوش رو بگیرم که چنان اخمی بهم کرد که ترسیدم! کوچیک ترین صدایی می تونست کاری کنه اون دوتا آدمکش برگردن مارو بکشن! از کجا معلوم که اونا اسلحه نداشته باشن؟

علی از روی من و بغل دستیم گذشت. آروم با بدبختی از بالای سر نفر جلویی رد شد و من هم با استرس داشتم نگاهش می کردم!

خیلی آروم به سمت راننده رفت و از پشت اسلحه رو سریع گذاشت روی پیشونیش و به عربی چیزی رو فریاد زد: لا تحرکا!

راننده هول شد و خواست برگرده ولی سعی کرد حواسش به رانندگی باشه. کمک راننده به روی علی اسلحه کشید و فریاد دیگه ای زد. تو دلم داشتن رخت می شستن انگار! اگه... اگه علی جلوی چشمم بمیره...!؟ باید چه خاکی تو سرم بریزم؟

علی به سمت کمک راننده چیزی گفت که فکر کنم منظورش این بود که حرکت خطایی کنی می کشمش. برگردید توی جاده ی اصلی.

چون داشت شمرده شمرده حرف می زد تقریبا فهمیدم. ولی...چطوری اینقدر آرامش داشت؟ من جاش بودم خودمو خیس کرده بودم! خب...اون یه نظامیه. نه؟

اولش می خواستم همه چیزو بندازم گردن علی که من رو توی این بدبختی انداخت. ولی علی که نمی دونست قراره این اتفاق بیوفته!

علی منتظر بود تا یکی از اون دوتا جوابش رو بده. هیچ کدوم نه حرفی می زدن و نه راننده مسیر رو عوض می کرد.

علی داد زد: مگه نمی گم برگرد تو جاده ی اصلی؟

کمک راننده یهو به بازوی علی شلیک کرد و علی پرت شد روی سه نفر جلوییِ من. از ترس سر جام میخکوب شده بودم و نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم!

علی بلند شد و می خواست به اونا شلیک کنه که کمک راننده دو تا گوله دیگه هم به پاش زد. دیگه از درد نمی تونست تکون بخوره.

علی مستاصل از لای صندلی ها بهم نگاه کرد. نزدیکش شدم. زمزمه وار گفت: نترس. باشه؟ میان نجاتمون میدن.

آخه اینم حرفه تو می زنی؟ نترسم؟ چرا نترسم؟ چجوری نترسم؟! داریم دستی دستی می میریم!

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم. علی لبخندی زد و چشم هاش رو بست. ای وای! اگه خونریزیش زیاد باشه...کم کم هوشیاریش...

نه! علی نباید بمیره! علی نباید...

زمزمه وار طوری که خودمم به سختی می شنیدم گفتم: علی تو نباید بمیری! چشم هاتو باز کن! بیدار بمون! طاقت بیار! با یه چیزی جلوی خونریزی رو بگیر...

بیهوش شده بود. با استرس درحالی که هیچ کار نمی تونستم بکنم توی همون حالت موندم. کمک راننده بعد از چند دقیقه اومد عقب و موبایل های همه رو یکی یکی از جیب هاشون درمیاورد و مینداخت از پنجره بیرون. گوشیم رو که از جیبم درآورد، آه از نهادم بلند شد. تازه خریده بودمش لعنتی!

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نزدیک های صبح بود که ماشین متوقف شد. تا اون موقع به خودم جرئت نمی دادم سرمو از صندلی ها بالاتر بیارم. فقط به علی نگاه می کردم و از لای صندلی ها هی نبضش رو می گرفتم.

وقتی راننده و کمک راننده پیاده شدن، ترسم بیشتر شد.. حالا ما رو کجا می برن؟

خودم رو به خواب زدم. در رو باز کردن. همه ی تلاشم رو کردم که از ترس کار خطایی نکنم. یک چشم بند روی چشمم گذاشتن. فکر کنم برای بقیه هم همینطور. بعدش چند تا غول اومدن و تک تک ما رو بردن بیرون. از صداهایی که می شنیدم سعی کردم اطلاعاتی به دست بیارم.

ولی لعنت به عربی ای که به زور پاس کرده بودمش!

مارو انداختن توی چند تا سلول. با همون چشم بند ها. وقتی پرت شدم توی اون سلول سرد، تازه معنای " درد " رو حس کردم. وقتی مطمئن شدم که دیگه خبری از اون غول ها نیست، چند دقیقه طول کشید تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم. دست هام باز بود. برای همین چشم بند رو برداشتم. سلول شاید به زور 1 متر در 2 متر می شد. اتاقک هم نمی شد بهش گفت.

در سلول آهنی بود و یه دریچه رِیلی کوچیک داشت. بالای سلول هم یه لامپ زرد کوچیک. اینقدر از این لامپا متنفر بودم!

ولی...پس علی کجاست؟ زنده می مونه؟

صبر کردم تا خبری بشه. ولی نشد. لابد فکر می کردن من هم مثل بقیه هنوز بیهوشم. چند دقیقه که گذشت، یاد نامه های ملیک افتادم. آخرین نامه اش.

" ای کاش عقل آدم ها مثل یک لامپ بود که خیلی راحت می توانستی دکمه اش را فشار دهی تا روشن شود. یا چشم هایش را خیلی راحت باز کنی تا ببیند.

ولی مولای من، نمی شود. به این راحتی ها نمی توان افراد را مطلع کرد که دارند در چاله پا می گذارند. زیرا که شیطان کار نیکو را در نظرشان زشت و گناه را در نظرشان زیبا می نمایاند.

یا ابی عبد الله. مرگ در این روزگار از هرچیزی برای من شیرین تر است. آن را به منزله ی رهایی از منجلاب تلقی می کنم. شما هم ناظر هستید و می بینید که چگونه اذیت می شوم. حس می کنم قرار است پاداش صبرم را بگیرم.

حس می کنم مرگ دارد نزدیک می شود. چه خوش گفت مولا امیر المومنین که برایشان فرقی ندارد مرگ به سراغشان برود یا ایشان سراغ مرگ روند.

اگر خدا می خواهد من این زندگی را ادامه دهم، با همه ی این درد ها، ادامه میدهم. ولی اگر به من لطف کند و جانم را بگیرد، سپاس گذارش خواهم بود.

دلیلش فقط این جوانی که جدیدا دیدمش نیست. دلیلش خیلی چیز هاست. ولی خب اگر مرگ من به هر نحوی بتواند ذره ای عقل انسان هارا روشن تر کند، با کمال میل جانم را خواهم داد.

شهادت را دوست دارم ولی شهادتی که مردم را متحول کند بیشتر دوست دارم.

طرز فکر من، موجب خنده و پوزخند خیلی ها می شود. ولی خب زیاد هم مهم نیست. گاهی باید بعضی حرف هارا زد. شاید این تیری که در تاریکی رها می شود به هدف بخورد.

مولای من، دعا کنید در ترس ها و تاریکی ها، خدا را فراموش نکنم. او که هیچ وقت از بنده غافل نمی شود. این ماییم که کم حافظه ایم و زود فراموشش می کنیم. "

واقعا؟ ملیکا فکر می کنه خدا همیشه حواسش به همه هست؟ حواسش بود که من الان تو این سلول گیر کردم؟

اگه اینجا بود می دونی چی می گفت؟ می گفت که اگه حواس خدا به همه نبود که الان نمی تونستی نفس بکشی!

آره. تقریبا دیگه سوالایی که می خوام ازش بپرسم جوابشونو می دونم. اون برای همه چیز جواب داره. همه چیز.

" گاهی وقت ها، آدم هارا واقعا دوست دارم. دلم واقعا برای شان می سوزد. چرا باید اینگونه باشند؟ چرا برای یک بار هم که شده نقطه ی دیدتان را عوض نمی کنید؟

از این جهت به خدا و دین نگاه کنید که دلسوزند! از این دید به امام زمانتان نگاه کنید که حتی از مادرتان شمارا بیشتر دوست دارد! نمی تواند تحمل کند که به روح خودتان آسیب می زنید!

چرا از این زاویه دید نگاه نمی کنید؟

من جوابش را می دانم. به هرحال، نمی خواهید! بله آنها نمی خواهند. دوست ندارد موهایش را داخل تر بکند. تقصیر بعضی ها هم هست. گاهی، برخی انسان ها این افراد را دین زده می کنند. مثل خانواده و فامیل من. فکر می کنند دارند کار درست می کنند که اینگونه محکم کاری می کنند! کارشان از محکم کاری عیب کرده و چهار نفر را از دین زده می کنند!

این کارشان گناه نیست؟ فقط به تاخیر انداختن نماز گناه است؟ فقط پوشیه نزدن گناه است؟ چرا یک عده از این ور بام افتاده اند و یک عده از آن طرف بام؟! خنده دار نیست؟ یک کشور خیر سرش قدرتمند ترین کشور شیعه است و مردمش این گونه اند!

به هرحال، دیگر زیادی اوضاع سخت شده است. خواهش می کنم برای ظهور امام عصرمان (عج) دعا کنید. بدون او ما فقط درد خواهیم کشید.

امیدم را از دست نخواهم داد آقاجان. همچنان در این راه باقی می مانم. به امید روزی که جهان پر از عدالت و روشنایی شود. دیگر هیچ ظلمی نباشد و فقیری باقی نماند، کینه ها از بین بروند و عقل ها سرجایشان برگردند.

دوستدار شما و دوست دارانتان، ملیکا قادری "

نامه ی سوم هم تموم شد. نمیدونم چرا خوندمشون. توش دنبال چی بودم. ولی هرچی بود، انگار پیداش نکردم. دنبال یه چیزی بودم ضد اون چیزی که ملیکا نشون میده. و اینکه شاید توی این نامه ها پول یا چیز دیگه ای خواسته. ولی هدف های ملیکا واقعا با هدف های من فرق داشت. شاید هم به قول خودش، زاویه دیدش فرق داشت.

دوباره روحم به فضای سلول تنگ برگشت. و همون ترس. حالا باید چه خاکی توی سرم بریزم؟

  • تشکر 3
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(اگز ناراحتی قلبی دارین این پست به شما توصیه نمی شود)

در سلول کاملا ناگهانی باز شد و یک غول با شکل و شمایل داعشی ها اومد داخل و من رو مثل یک جوجه بلند کرد و برد بیرون! اشکم دراومد. دارن می برن منو سر ببرن! خدایا نزار منو بکشن! من هنوز جوونم! درسته حالا قبل از اومدن یه شکری خوردم گفتم بمیرم راحت شم ولی من نمی خوام بمیرم!

من رو از توی یک راهروی دراز برد بیرون توی فضای آزاد. یه خرابه ای بود که انگار بخشی از یه شهر بوده. نمی دونم کجا.

غول من رو انداخت کنار بقیه ی بچه ها. همشون با چشم بند روی زمین دوزانو نشسته بودن. رئیسشون با عصبانیت به من اشاره کرد و از غوله یه چیزایی به عربی پرسید که فکر کنم یعنی پس چشم بندش کو؟

غوله سری تکون داد و می خواست بیاد سمتم با یه چشم بند چشمم رو ببنده. ترسیدم و با داد و فریاد می خواستم مانع بشم که دیدم همشون اسلحه به سمتم گرفتن.

بدتر ترسیدم. نگاه خیسم به علی افتاد که کنار بقیه با بی حالی نشسته بود. خون زیادی از دست داده بود.پاشدم و سریع به سمتش دویدم. که البته یکم مونده بود بهش برسم یکیشون به مچ پام شلیک کرد و افتادم بغل علی. صداش کردم. با نگرانی می گفت: معین تویی؟

دستم رو گرفتم روی بازوی زخمیش. تروریست ها هی داد می زدن که تکون نخورم. یکیشون اومد سمتم که منو از علی جدا کنه که داد زدم: زخمی شده! نمی بینین؟

یک سیلی خوردم. ولی به کارم ادامه دادم. باید زخمش رو می بستم.

صدای سیلی دوم ، اعتراض علی رو درآورد: هو طبیب! هو طبیب! ( این دکتره )

با این حرفش، گذاشتن به بازوش نگاه کنم. شنیده بودم اینا زیاد رحم نمی کنن. سریع می کشن! پس چرا زخم علی براشون باید مهم باشه؟

از ترس حرف نمی زدم و فقط با دست تونستم گلوله رو دربیارم. خدارو شکر به صورت سطحی فقط گیر کرده بود. بعدش هم با استرس پاچه ی شلوارم (خیلی هم گرون خریده بودمش) رو جر دادم و بازوش رو محکم بستم. بعد رفتم سراغ پاش. دیگه گلوله اش رو نمی شد درآورد. نه تنها نزدیک رگ خورده بود، یکیش لب به لب عصبش هم بود.

وقتی اینو بهش گفتم، نه تنها نترسید، بلکه لبخندی زد و پرسید: یعنی ممکنه برای همیشه فلج شه پام؟

با ناراحتی گفتم: نخیر. یه جراحی عصب برات می کنن که...

طرف دوباره دادش دراومد: اُسکُت! (به معنای خفه شوی خودمان. بعدشم یه سری تلفظات عجیب غریب دیگه گفت)

نزاشتن دو دقیقه بیشتر زخمشو ببندم. سریع چشم بند زدن بهم و انداختنم اون ور تر.

بعد از چند ثانیه، یک نفر به انگلیسی و لهجه آمریکایی شروع کرد به صحبت کردن. البته جمله به جمله می گفت. یک نفر هم به عربی ترجمه می کرد.

با این که در فاصله ی دور و یواش صحبت می کردن می تونستم بفهمم به انگلیسی چی داره میگه. اونی که عربی ترجمه می کرد خیلی یواش تر حرف می زد.

مرد آمریکایی: فقط لازمه یک سری اطلاعات رو ازشون بگیریم و بعد تعدادیشون رو بکشید. باقی رو هم به عنوان گروگان نگه دارید. عراق اگه پولی نداد، ایران پول خوبی براشون میده. پزشکه رو نگه دارید. ایرانیه. صحبت دیگه ای نیست؟ (با اینکه امکانش هست که هم متن انگلیسی و هم فارسی رو بزارم ولی خیلی طولانی می شه و از اصل موضوع دور میشیم)

مرد عرب هم چیزی بهش گفت. مترجم هم به انگلیسی گفت: خیر. می تونیم بپرسیم این بار چقدر مهمات برامون آوردید؟

مرد آمریکایی: بیشتر از حد مورد نیاز. نگران نباشید.

صدای نزدیک شدن قدم هایی رو شنیدم. و بعد همون مرد آمریکایی روبه ما گفت: علی علوی کدوم یکی از شماست؟

مرد عرب هم ترجمه کرد.

ترس به جونم افتاد. به علی چیکار دارن؟

مرد عرب دیگه ای با شادی به سمتی که علی بود نزدیک شد و به عربی چیزی گفت. لعنت به من! اگه من علی صداش نمی کردم...

پرسید: هل انتَ علی علوی؟ (آیا تو علی علوی هستی؟)

علی با افتخار گفت: نَعَم. انا علی. (آره من علی ام)

مرد آمریکایی با لذت به انگلیسی گفت: چشم هاشونو باز کنید! باید ببینن که شکنجه ی واقعی یعنی چی!

توی دلم لعنت کردم خودم رو که رفتم پزشکی خوندم. لعنت که زبان رو بلدم! من چرا باید اینجا باشم و شاهد این کلماتی که اینجوری ته دلم رو خالی می کنه؟

چشم هامون رو باز کردن. تازه یادم افتاد من تنها کسی ام که دست هاش هنوز بازه. ولی جلو این همه ماشین آدم کشی چیکار از دستم برمیاد؟

یاد زخم پام افتادم. گلوله تا نزدیک استخونم رفته بود و بدجور درد می کرد. تاحالا گلوله نخورده بودم!  من حتی سربازی هم نرفتم!

علی رو کشوندن جلو تر. زیر چشمی به من نگاه می کرد. انگار می خواست با نگاهش حرف بزنه. انگار می خواست وصیت بکنه. درسته. من هم خونواده دارم علی...من هم خواهری دارم که منتظرمه برگردم. من هم پدر دارم. و مادری که به خاطر من قلبش کم آورده! ولی علی...تو داری پدر میشی! نباید الان...

مرد آمریکایی که حالا می تونستم چهره اش رو ببینم نزدیک علی شد و سیگار روشن رو گذاشت روی گردنش...علی فریاد کشید.

گفت: ارتش چه نقشه هایی برای حمله به اینجا داره؟ ها؟ زود باش حرف بزن!

مرد عرب سریع به عربی ترجمه کرد. علی چیزی نگفت.

مردک پوزخندی زد و با چاقو به جون گوش های علی افتاد. چشم هام رو بستم تا نبینم. همه ی بچه ها چشم هاشون رو بسته بودن.

صحنه ی وحشتناکی بود. ولی علی دیگه فریاد نمی زد. اگه فریاد می زد شاید من همونجا پرده ی صفاقم از هم می پاشید! (بافت پیوندی سست که از خارج، لوله ی گوارش رو محکم نگه میداره)

مرد آمریکایی دوباره فریاد کشید: اوپن یور پردی ماونت! ( دهن گشادت رو باز کن!)

شجاعت به خرج دادم و به انگلیسی بهش گفتم: اون هیچ چیز از ارتش نمی دونه! اینا فقط توی گروه امنیتی حرم هستن!

نگاه خشمگینش که به سمتم برگشت رو دیدم ترسیدم. با لبخند گفت: با تو کارهای مهم تری دارم مرد خوشتیپ! پس دهنت رو فعلا بسته نگه دار! این پسر بیشتر از اون چیزی که خیلی از شماها فکر می کنید اطلاعات داره!

به گوش تیکه پاره شده ی علی نگاه نکردم. وحشتناک بود.

مرد بلند تر فریاد زد: زود تر دست راستشو قطع کنید!

با این فکر دست راست خودم گزگز کرد. یک ساطور بزرگ عجیب غریب آوردن و با دوازده ضربه، دستش رو قطع کردن. با هر ضربه، حس می کردم قسمتی از جونش رو دارن می گیرن. اشک صورت من رو پوشونده بود.

مرد وهابی دیگه ای نزدیک شد و چونه ی علی رو بالا گرفت. بعد به دو نفر دیگه اشاره کرد. یکی شون اومد سمت من در حالی که ساطور دستش بود. از ترس زبونم طوری بند اومده بود که نمی دونستم باید چه کار کنم!

جلوی من ایستاد و ساطورش رو برد بالا. من دیگه می میرم. می میرم! وقتی دارید ملک الموت رو جلوتون می بینید حاضرید چی بدید که دوباره فرصت زندگی بهتون بدن؟

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ساطورش رو آورد پایین و...خون پاشید روی گردنم...

پای راستم که دراز کرده بودم جسمی رو روی خودشون حس کردن. سر بریده ی بغل دستیم!!!!!!

اشک هام مثل آبشار روی صورتش می ریختن. جنایت تا چه حد؟ لعنتی این...این یه جوونه که مادر و پدرش تو خونه منتظرشن!

تروریست مقابلم زهر خندی زد و فریاد کشید: تکبیر!

بقیه هم صدا می گفتن: الله اکبر! الله اکبر!

الله اکبر؟

سر بریده هم انگار تکبیر می گفت. ولی کدوم تکبیر؟

اصوات رو چگونه می شنوید؟ چهره هارو چجوری می بینید؟ معنی های عمقی اونارو هم درک می کنید؟ این الله اکبر که اینا میگن برای چیه؟ برای آدم کشی؟ برای جنایت؟ برای جهل...؟

چرا من پزشک شدم؟

پزشک. حتی این کلمه هم ایهام داره! پزشکی هست که به کارش تعهد داره. و پزشکی که به خاطر پول و کلاسش پزشک شده. چطوری این همه سال به معنی کلمات دقت نمی کردم؟

هیچ الله اکبری برام مثل صدای علی دلنشین نبود. اون موقعی ک