رفتن به مطلب

اشعار رضی الدین آرتیمانـی


پست های پیشنهاد شده

غزل شماره 22

یقین ما به خیٰال و گمان نمیگردد
گمان آن مکنیــــــدش که آن نمیگردد
بغیر نقش توام در نظر نمی‌آید
بغیر نام توام بر زبـــــــان نمیگردد
ز کفر ودین چه زنم دم که از تجلی دوست
دلم به این و زبانم به آن نمیگردد
به آستانهٔ او کس نمیگذارد سر
که آستانهٔ او آستان نمیگردد
چنان به گرد سر دوست باز میگردم
که پیل مست به هندوستان نمیگردد
من از کجٰا و ریا و ردا و سالوسی
تو آن مجو که رضی گرد آن نمیگردد
 

  • تشکر 2
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • پاسخ 90
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

غزل شماره 33 در روی تو دل به ما نمیمٰاند در راه تو سر ز پا نمیـــــمٰاند برقع ز جمٰال اگر براندازی یک خرقهٔ پارسا نمیــــمٰاند

غزل شماره 24 سرم سودا دلم پروا ندارد صباحم شب، شبم فردا ندارد دلم در هیچ جا الفت نگیرد سرم با هیچکس سودا ندارد ز هر جا هر که خواهد، گو بجویش که او جز در دل ما، جا ندارد

غزل شماره ۳۴ مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم به سامان آفریدند نه دستم از گریبان واگرفتند نه در دستم گریبان آفریدند نه دردم را طبیبان چاره کردند نه بیدردم چو ایشان آفری

داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است

که خرابات و حرم غیر در و دیوار است

ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی

دیده بگشای که عالم همه‌گی دیدار است

همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان

و آنچه در دست من از توست همین پندار است

از تو ناقوس بدست من مست است که هست

و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است

برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز

گل رسوائی ما از چمن دیدار است

باور از مات نیاید به لب بام در آی

تا ببینی که چه شور از تو درین بازار است

دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است

که فزایند بر آن بار گر این بازار است

  • تشکر 2
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 23

کمر تا کی بخونم آن بت نامهربان بندد
که باشم من که بر خونم چنان سروی میان بندد
شوم قربان دمی صد ره کمان ابروانش را
هلال ابرویم هر گه، که ترکش بر میان بندد
تراوش میکند راز غمش از هر بن مویم
اگر غیرت گلو گیرد، اگر حیرت زبان بندد
الهی همچو موسی رب ارنی را نمی‌گویم
که مهر خامشی از لن ترانی بر میان بندد
نه از صدق و صفا رنگی، نه از مهر و وفا بویی
کسی چون دل بسرو و لاله این بوستان بندد
وفای‌ دوستان گر با رضی این است میترسم
که دل از دوستان برگیرد و بر دشمنان بندد

 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

غزل شماره 24

سرم سودا دلم پروا ندارد

صباحم شب، شبم فردا ندارد

دلم در هیچ جا الفت نگیرد

سرم با هیچکس سودا ندارد

ز هر جا هر که خواهد، گو بجویش

که او جز در دل ما، جا ندارد

کشاکش چیست؟ ما گردن نهادیم

سرت گردم بکش اینها ندارد

جفا دارد جفا، چندانکه خواهی

وفا دارد؟ ندانم یا ندارد

نیالودی بخونم دامنت را

اگر رنجم ز دستت جا ندارد

فلک را گو که ما دیریست خصمیم

ز دستش هر چه آید وا، ندارد

محبت داند و با ما نداند

مروت دارد و با ما ندارد

رضی رفتست قربان سر تو

ندارد اینهمه غوغا، ندارد

  • تشکر 2
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 25

روی تو که رنگ از رخ گلهای چمن برد
هوش از سر و طاقت ز دل و تاب و توان برد
جز فتنه و آشوب ندانست دگر هیچ
چشمت که ز مردم سخن آورد، ز من بُرد
ار سوخت ز خود بلبل و افروخت ز خود گل
بوی تو مگر باد صبا سوی چمن بُرد
دست من و دامان تو قاصد که ز هجران
دور از تو رضی سر به گریبان کفن برد

 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

غزل شماره 26

نمیاید چو از دل بر زبان درد
ز دل بیرون کنم خود گو چسان درد
نهم از درد تو تا میتوان داغ
کشم از داغ تو تا میتوان درد
اگر این است راحتها، همان رنج
اگر این است آسایش همان درد
به دردسر نمیارزد جهان هیچ
سر ما خود ندارد هیچ از آن درد
ز دردم استخوان فرسود اکنون
کند مغزم بجای استخوان درد
به بخت ما بروید از زمین داغ
به وقت ما ببارد ز آسمٰان درد
مسیحا گو مدم بر ما که ندهیم
به عمر جاودانی یک زمان درد
چه خواهد شد که گوید کشتهٔ ماست
غمت را اینقدر آمد زبان درد
رضی سان کار بی دردان بسازم
گر از مرگم دهد این بار امان درد

 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 27

جائی که به طاعات مباهات توان کرد
محراب صنم قبلهٔ حاجات توان کرد
من روی به کعبه نهم از خاک در تو
از کعبه اگر رو به خرابات توان کرد
چون روح قدس در طلب زندهٔ شوقم
در عشق تو اظهار کرامات توان کرد
نه جرأت پروانه و نه تاب سمندر
دعوی محبت به چه آیات توان کرد
آنجا که منم ز اهرمن اعجاز توان دید
و آنجا که توئی بندگی لات توان کرد

 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 months later...

غزل شماره 28

صبا هر گاه وصف آن پری کرد
همه آفاق مهر و مشتری کرد
بدست آورده بودم دامنش را
و لیکن طالع خشکم تری کرد
دلم برد و رهم بست و سرم داد
مسلمانان کسی این کافری کرد؟
لب او رونق اعجاز بشکست
نگاهش کار سحر سامری کرد
در این برق تجلی گز نسوزی
توانی دعوی پیغمبری کرد
رضی مشکل که از شادی نمیری
که امشب طالعت اسکندری کرد

 

 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره شماره 29

گر نقاب از رخ آن صنم گیرد

ماه و خورشید را عدم گیرد

ور به بتخانه پرتو اندازد

بتکده رونق حرم گیرد

گر دو دست از دو دیده بر گیرم

همه آفاق درد و غم گیرد

نیستم بوالهوس که فرمائی

هرزه دو سگ شکار کم گیرد

سگ بیچاره گر فرشته شود

نشود کاهوی حرم گیرد

دُودِ دل از قلم زبانه کشید

چون بیٰاد رضی قلم گیرد

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 months later...

غزل شماره 30

بمن آن مه دگر امشب نسازد
گل نازک به تاب و تب نسازد
بغیر از من چنین یا رب نسوزد
بغیر از تو چنین، یا رب نسازد
از آن تار است این عالم بچشمم
که خورشید جهان با شب نسازد
نسازد زاهد ار با ما عجب نیست
که خلق تنگ با مشرب نسازد
نساز هیچکس با صاحب دل
که خود را هیچ جا صاحب نسازد
تو بیداری و عالم جمله در خواب
رضی اکنون چرا مطلب نسازد

 

  • تشکر 2
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 31

سرم بالش تنم مفرش بسوزد
به هر ناخوش که رفته خوش بسوزد
از آن پنهان نمٰایم آتش خویش
که میترسم دل آتش بسوزد
ز گریه سوختم یا رب که دیدست
که آبی آید و آتش بسوزد
رضی دور از تو میسوزد چه حال است
که خس از دوری آتش بسوزد

 

 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 32

حیف که اوقات ما تمام هبا شد
عمر گرانمایه صرف چون و چرا شد
ما حصلی خود نداشت غیر ندامت
حیف ز عمری که صرف مهر و وفا شد
آنکه جمٰال تو دید بی دل و دین گشت
و آنکه وصال تو یافت بی سر و پا شد
یار شد اغیار و روزگار دگر شد
روزی کافر مبٰاد آنچه به ما شد
دین و دلی داشتیم و خاطر جمعی
زلف پریشان و چشم مست بلا شد
غیر نکرد آنچه ما ز خویش کشیدیم
هجر نکرد آنچه روز وصل بما شد
دربدر افتاد و اختیار نماندش
از درت آنکو به اختیار جدا شد
مرگ رضی موجب ملال تو گردید
زنده بلا بس نبود مرده بلا شد

 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 33

در روی تو دل به ما نمیمٰاند

در راه تو سر ز پا نمیـــــمٰاند

برقع ز جمٰال اگر براندازی

یک خرقهٔ پارسا نمیــــمٰاند

گر جلوه چنین کنی تو، یک زاهد

در گوشهٔ انزوا نمیـــمٰاند

گر نیم تبسم از لبان ریزی

یک خاطر مبتلا نمیــــمٰاند

یا رب تو چه قبله‌ای که در طوفت

یک حاجت ناروا نمیــــمٰاند

آیم چو برت که مُدعا گویم

صد حیف که مدعا نمیــــمٰاند

ای عشق که سوزیم به کام دل

کام تو ز اژدها نمیمــــٰاند

آغشته به خاک و خون شهیدان را

کوی تو ز کربلا نمیــــماند

ای ماه اگر به او تو مانندی

او هیچ بتو چرا نمیـــمٰاند

گر جان برود چه غم فدای او

آخر غم او به ما نمیـــــمٰاند

جان رفت و برفت از سرم سوداش

بیگانه به آشنا نمیـــــمٰاند

خوش باش بدوستان که این بستان

پیوسته به این هوا نمیـــــمٰاند

می‌خور دمی و غنیمتی بشمر

کاین نغمه به این نوا نمیـــــمٰاند

گوئی که رسی به مرگ از هجرم

هجر تو ز مرگ وا نمیـــمٰاند

رندی که نمانده هیچ در جائی

درمانده به هیچ جا نمیـــمٰاند

ای آنکه نشان کوی او پرسی

آنجاست که سر ز پا نمیـــمٰاند

گفتی که بیا اگر جگر داری

آنجا جگری به ما نمیـــماند

زنهار مگوی از رضی حرفی

کان هیچ به حرف ما نمـــیمٰاند

  • تشکر 2
  • خوب 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

غزل شماره ۳۴

مرا نه سر نه سامان آفریدند

پریشانم به سامان آفریدند

نه دستم از گریبان واگرفتند

نه در دستم گریبان آفریدند

نه دردم را طبیبان چاره کردند

نه بیدردم چو ایشان آفریدند

نیامیزد سر دردت به گردم

که دردم عین درمان آفریدند

ز من با آنکه بی او نیستم من

بیابان در بیٰابان آفریدند

زلیخا گو چمن گلخن کن از آه

که یوسف بهر زندان آفریدند

مرا گویی پریشان از چه روئی

سر و زلفش پریشان آفریدند

رضی از معرفت بوئی نداری

تو را کز عین عرفان آفریدند

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره ۳۵

ای کاش که سجاده به زنار فروشند

این طایفه دین چند به دینار فروشند

حق از طرف برهمنان است که امروز

صد سبحه به یک حلقه زنار فروشند

ترسم که به خاکستر گلخن نستانند

زان جنس که این طایف دربار فروشند

در کار دلم کرد همه عشوه چشمش

خوبان دغا مهر به اغیار فروشند

مخمور دو چشم تو رضی گشته نگاهی

کاین باده نه در خانهٔ خمار فروشند

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره ۳6

مگر شور عشقت ز طغیان نشیند

که بحر سر شکم ز طوفان نشیند

مگر بر کنار است زان روی زلفش

که پیوسته چون من پریشان نشیند

عجب بادهٔ خوشگواریست عشقت

که در خوان گبر و مسلمان نشیند

نشسته است ذوق لبت در مذاقم

چو گنجی که در کنج ویران نشیند

نشسته بر آن روی زلف سیاهش

چو کفری که بالای ایمان نشیند

اجل گشته آنرا که در خوابش آئی

سراسیمه خیزد پریشان نشیند

هر آنکو فکندم جدا از عزیزان

الهی به مرگ عزیزان نشیند

قبای سلامت به آن رند بخشند

که از هستی خویش عریان نشیند

رضی شد پریشان آن زلف یا رب

پریشان کننده پریشان نشیند

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره ۳۷

شب دوشم جمالی در نظر بود

کزو هر ذره خورشید دگر بود

تأمل در رخش چندانکه کردم

ملاحت از ملاحت، بیشتر بود

سحر آشفته دیدم شام زلفش

عجب شامی؟ که بر روی سحر بود

مگر دوشینه شب بر بام بودی

که بحر و بر پر از شمس و قمر بود

نشستم تا کمر در خون دیده

ز موئی که پریشان تا کمر بود

ندیدم مادری خورشید زاید

تو را مادر مگر خورشید گر بود

چنان اندیشهٔ حسنش کند کس

که از اندیشه بسیاری به در بود

تهی میخانه کرد و در خمار است

رضی کز بوی می زیر و زبر بود

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 38

شورش دوشین ما از می و ساغر نبود

هیچ هوائی به جز وصل تو در سر نبود

داروی بیهوشیم مایه بی‌جوشیم

ساقی دیگر نداد، مطرب دیگر نبود

نیک و بد کائنات بر محک دل زدیم

هیچ غمی با غم دوست برابر نبود

بوی تو دیوانه‌ام ساخت مگر هیچکس

موی معطر نداشت، طره معنبر نبود

خوب بسی بود لیک هیچکسی همچو تو

جام مجسم نداشت روح مصور نبود

داشت امیدی رضی کز تو بسی برخورد

لیک میسر نگشت آنچه مقدر نبود

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره ۳۹

چه خواهی ز دفتر تو ای خاک بر سر

چو خشت است بالین و خاکست بر سر

کجا رفت تاج و نگین سلیمان

کجا رفت باد و بروت سکندر

شد افسار سرگشتگی تا قیامت

اجل گشته‌ای را که دادند افسر

همه دردسر بود تاج مرصع

همه داغ دل بود باغ مشجر

به دامت اگر دشمن افتاد، سر ده

بکامت اگر دوست افتاد بگذر

مده فرصت از دست دیگر که هم را

عجب دانم ار باز ببینیم دیگر

به شوخی اسیرم که نبود چو اوئی

نه در هشت خلد و نه در هفت کشور

براندازد از رخ شبی ار نقابی

بر انگیزد از هر طرف روز محشر

سرش بیقرار است از سنبل گل

برش بی‌نیاز است از مشک و عنبر

اگر شمعی افروخت دیوانه باشد

کسی را که ماهی چنین آید از در

 

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

غزل شماره 40

آن برو رویست یا نور است یا قرص قمر

آن لب لعل است یا جانست یا تنگ شکر

طاق ابرویست یا مهراب دل یا ماه نو

نرگس شهلاست یا چشم است یا بادام تر

آن قد و بالاست یا سرو سهی یا شاخ گل

و آن سر زلفست کرده عٰالمی زیر و زبر

چون کنم وصف سراپای تو را ای بینظیر

چون سراپای تو میسازد مرا بی‌پا و سر

بی‌تأمل میکشی چه بی‌زبان چه بیگناه

بی تکلف میبری، چه دل، چه دین، چه جان، چه سر

خوش نداری طور هر طرزی که آیم پیش تو

اینچنین بودست طرز عشق یا طور دگر

دل کند جان تا تماشایش کند، لیکن چه سود

میرود چون از تماشایش دل از جان بیشتر



  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

غزل شماره 41

بی‌پرده برون میا که بسیار
دین و دل و دست رفته از کار
در حلقه تار و مار زلفت
بس سبحه که شد بدل به زنار
در دور دو چشم شوخ و مستت
بس گوشه نشین که شد قدح خوار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار دگر مگوی زنهٰار
شستیم دو دست خود ز ایمان
بستیم میان خود به زنار
مطرب دستی به چنگ میزن
ساقی پائی به رقص بَردار
برقع ز جمال خود برافکن
تا سنگ آرد به عشقت اقرار
بر مار گذر کنی بگیرند
پازهر بجای زهر از مار
یک عشوه و صد جهان دل و جان
یک شعله و عالمی خس و خار
بخرام به مرده و بر انگیز
از عظم رمیم جان طیٰار
ما جهد بسی بکار بردیم
خود جهد نبرده است در کار
تا چند رضی ز بردباری
شد از تو خدا ز خلق بیزار
بیچاره رضی که مست و حیران
دیوانه فتاده بر درت زار

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

غزل شماره 42

چند ز دوران چرخ چند ز هجران یار
سینه شود شعله خیز، دیده شود اشکبار
آنچه کشیدم ازو من بیکی جرعه می
میکده‌ها بایدم از پی دفع خمار
من همه صحرای عشق او همه دریای حسن
من همه شور و جنون او همه باد بهار

 

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 43

آن روی چون ماه آن زلف چون مار
گیرم نمائی، کو تاب دیدار
خواهی که سازی زاهد برهمن
بردار پرده بنمای رخسار
گر آن پریرو بی‌پرده بودی
دیوانه کردی ما را به یکبار
یک ره در آن رو بنگر که بینی
نیکی بخرمن خوبی بخروار
دنیا و عقبیٰ، ما بخش کردیم
اغیار و کونین، ما و سگ یار
این دل ندارد پروای گیتی
این سر ندارد پروای دستار

 

 

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غزل شماره 44

 

شور عشقی کرده بازم بیقرار
باز دل را داده‌ام بی‌اختیار
گو قرار حیرت ماهم بده
ای که داری در تکاپویش قرار
ما به عهدت استوار استاده‌ایم
گر چه عهد تو نباشد استوار
چند باشم همچو چشمت ناتوان
چند باشم همچو زلفت بیقرار
یا مرا یک روزگاری دست ده
یا که دست از روزگار من بدار
دل تسلی میشود از وعده‌ات
گر چه خواهی کشتنم از انتظار
گر نداری شوری از ما بر کران
ور نداری شوقی از ما بر کنار
دور از آن روح مجسّم زنده‌ای
زین گران جانی رضی شرمی بدار

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

غزل شماره 45

ای عشق نگویم که به جای خوشم انداز
یکبار دگر در تف آن آتشم انداز
آتش چه زنی بر دلم از نام جدائی
این حرف مگو با من و در آتشم انداز
بیماری خود داده به ما نرگس مستش
ای دیده ز پر کالهٔ دل مفرشم انداز
یا رب نپسندی که بخواهم ز تو چیزی
یا رب به کریمی خود از خواهشم انداز
از مغز سر خویش رضی شعله بر افروز
و اندر دل بی عزت خواری کشم انداز

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • اضافه کردن...