رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

 

%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85_%D8

نام رمان : انتقام خونین

نویسندگان :ریحانه@Reyhanh ، محدثه @mohadeseh.f  پریا @paria80

موضوع :ترسناک،هیجانی 

خلاصه :داستان راجبه سه تا دختر و سه تا پسره... .. داستان راجبه تنهایی وغربت... یه جن دورگه که به فکر انتقامه به فکر این که انتقامش رو از معشوقه اش بگیره تو این راه موفق میشه ،اما مانعی نمیزاره تابه کار خود پایان بده .......چرا و چگونه اش را در رمان خواهید فهمید  

مقدمه :

 به نام خدا وند جن انس 

در آن میان در آن هیاهو ........ 

کسی به فکر انتقام است انتقامی خونین.............. 

کسی به فکر فرار  است....... 

فرار  خونین..... 

کسی میکشد....... 

دیگری میمیرد و دیگری....... 

در این بین قربانی قصه ما طعمه ی انتقامی  خونین میشود........ 

 

  • تشکر 24

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تایپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ارام ارام وقت آن  میشد که برو روی دو جسم بی جان خاک بریزند اما.... 

دخترکی سفید چهره بر روی جنازه افتاده بود و ارام ارام گریه میکرد جز چند نفر کسی آنجا نبود

صدایه شیون و زاری نمی امد تنهای تنها صدای چیک چیک باران بود و صدای حق حق تنهایی یک دختر زن جوانی دخترک را از جنازه دور میکند و جنازه را داخل قبر قرار میدهند دختر به جنازه و ان قبر کوچک مینگرد به راستی چه شد که اون این گونه تنها و بی کس شد 

اولین بیل خاک بر روری جنازه ریخته میشود........ 

به راستی چه سری در مرگ ناگهانی او وجود داشت...... 

دومین....  سومین..... چهارمین.... پنجمین بیل خاک و در اخر اخرین بیل خاک ریخته میشود حاضرین که از ده نفر بیشتر تجاور نمیکردند فاتحه میخوانند و به او تسلیت میگفتند همه از انجا دور میشوند جناب سروان به سمت نسیما می اید...... 

خانم سرمدی تسلیت میگم واسه مرگ پدرتون. 

جوابی نمیدهد..... 

قول میدم ما اون کسی که پدرتون رو کشت پیدا کنیم 

با صدایی که انگار از خودش نیست زمزمه کرد 

اونو پیدا نمیکی.... 

اما دریغ از یک نگاه جناب سروان هم دور میشود 

سیما زیر درختی نظاره گر اوست به قبر خاکی نگاه میکند سرش را که بالا می اورد قیافه وحشت ناک ولی خندان او پیدا میشود چشمانش را میبنند و از ته دلش جیغ میزند صدای خنده اش بالا میرود سیما به سمتش میدود ولی او بیهوش میشود 

(نویسنده این بخش @Reyhanh

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(محدثه)

 

چمدون و میزارم روتختم و دستم و به کمرم میگیرم..عرق روصورتم و پاک میکنم و باچشای غمگین به اتاقم نگاه میکنم..پوزخند تلخی رو لبم میشینه

چقدر دلم برای این اتاق و حتی هم خونه ای هام تنگ میشه ولی اونا منو نمیخوان!

باصدای در  سرمو برمیگردونم طرفش ..بااخم داخل میشه و میشینه روتختم..بی تربیت ..نه شعور داره نه خانوادگی!

_ خوبه که سرعقل اومدی و فهمیدی باید ترکمون کنی.

پوزخندی میزنم و میگم:من عاقل بودم..تنها کسی که عقل توسرش نیست تویی.. چون به یه مشت خرافات اعتقاد داری

عصبانی نگاهم کرد و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق زد بیرون..شونه ای بالا انداختم..فقط یه روز دیگه تواین خونه میمونم..خونه ای که هیچکدومشون

ازحضور من راضی نیستن

به روزای دور فکر میکنم..روزایی که باتمام بچگیم میفهمیدم آدمای دور و برم از من متنفرن..بچه ها چجوری ازم دوری میکردن..

بغض تلخی تو گلوم جا خوش میکنه..چند تا نفس عمیق میکشم و روتختم ولو میشم..به سقف زل میزنم..

یهو اتاق تاریک شد..الان وقت برق رفتن بود اخه؟نفسم و پر صدا بیرون میدم و چشام و میبندم

باصدای در میپرم ..ای بابا اگه گذاشتن مادودیقه مثل ادم بکپیم..بلند شدم و رفتم سمت درو بازش کردم ولی کسی نبود..

میرم بیرون و به پایین راه پله ها نگاه میکنم..خوبه برق اومد وگرنه که از ترس سکته میکردم..آروم آروم رفتم پایین..لابد دوباره قصد دارن اذیتم

کنن..به پذیرایی نگاهی انداختم..سکوت عجیبی حکم فرما بود..به سمت آشپزخونه رفتم ولی بازم کسی نبود

دادزدم:فرهـــــــــــــــــــــاد؟زیبـــــــــــــــا؟

کسی جوابم و نداد..رفتم به سمت اتاق زیبا و فرهاد..درشو باز کردم ولی عجیب سکوت مرگباری توش ایجاد شده بود..بابسته شدن صدای در خونه

برگشتم..فکر کنم رفتن بیرون..تند پاگرد کردم از اتاق بزنم بیرون..همین که خواستم پام و بزارم بیرون دستی پاهام و چسبید..باهول به پاهام نگاه

کردم..دستی زمخت و سبز رنگ باناخنای بلند سفید..پامو تند تند تکون دادم تا از شرش خلاص شم

ولی افتادم زمین...جیغ میزدم و کمک میخواستم..ولی هیچکسی نبود کمکم کنه..کشیده شدم روزمین..دستم و به چارچوب در گرفتم و 

از ته دلم داد زدم:کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!

ولی فرصتی نبود و دستام از چارچوب ول شد و ...

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...از خواب پریدم..نفس نفس میزدم و به اطرافم نگاه میکردم..برق اتاقم روشن بود

به دور و اطرافم نگاه کردم..چقدر منتظر بودم در باز شه وفرهاد بیاد تو..مثل این فیلما بغلم بگیره و بگه چیزی نیست..فقط خواب دیدی ولی دریغ!

برق  روشن خاموش میشد..فکر کنم داره میسوزه..به سختی از  روی تخت بلند شدم و رفتم سمت پریز برق..خواستم خاموشش کنم که دیگه چشمک

نزد..شونه ای بالا انداختم وبدون اینکه خاموشش کنم راه افتادم..ولی باز دوباره شروع کرد به چشمک  زدن..

مشکوک به پریز برق نگاه کردم..دستم ودراز کردم سمتش که دوباره روشنایی ثابت شد..گیج شده بودم!

بدون اینکه برق و خاموش کنم با همون حالت چشمک زن و اعصاب خورد کن برگشتم توتختم و باهزارتا فکر و خیال خوابیدم.

 

بدون اینکه نگاشون کنم زیر لب گفتم:خدافظ!

جوابی نشنیدم..انتظاری هم نداشتم..سوار تاکسی شدم و به راننده آدرسو دادم..نفس عمیق کشیدم تا بغضم نشکنه..

تا خود مقصد هیچ حرکتی نمیکردم..باتوقف ماشین راننده برگشت سمتم و گفت:بفرمایید خانوم..رسیدیم!

تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم..به کوچه نگاه کردم..انگار فقط همین یه خونه اینجا بود..اخمام رفت توهم..خدایا نگاه کجارو برام خریدن

راننده رفت و من چمدون به دست جلوی این خونه ویلایی قدیمی وایساده بودم..!به کلید توی دستم نگاه کردم و به سمت در بردم ..در باصدای

بدی باز شد و قیافه من از دیدن خونه متعجب شد...!

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسیما (نویسنده :ریحانه) 

چشمامو باز کردم نور شدیدی خورد  توچشمم  اینجا کجاست هیچی یاد نبود تو یه لحظه تمام خاطره این چند روزه پیچید تو ذهنم چشمام که به نور عادت فهمیدم اینجا بیمارستانه از جا بلند شدم که یه پرستار اومد تو اتاق 

_به هوش امدی 

_سلام من اینجا چیکار میکنم 

در حالی که داشت سرممو درست میکرد گفت 

_هیچی بیهوش شدی اوردنت اینجا... سرت گیج میره 

_سرم.... نه خوبم... 

_باشه تموم بشه میتونی بری از اتاق رفت بیرون دستمو داخل میبم بردم و برگه کاغذی که روش نوشته شده بود قراره تا چند روز دیگه برم داخل خونه ای در دور ترین نقطه شهر 

چشمامو گذاشتم رو هم انگار چراغ روشن و خاموش شد احتمالا ازبیمارستانه چند دقیقه بعد احساس کردم یه چیزی تیزی رو دستم کشیده ‌د جیغ زدم و نگاه به دستم کردم انگار جای چنگ بود اروم اروم شروع کرد به خون اومدن اب دهنمو قورت دادم دوباره برقا رفت و  چیزی تو تاریکی میرخشید دو تا چشم بود صدای وحشتانک خنده برقرار شد حالم بود و شوکه شده بودم خون دستم همه جا را گرفته بود صدای وحشتناک بیشتر شد و یه چنگ دیگه رو صورت ایجاد کرد میتونستم چشم های قرمز و دهنش که ازش خون میچکید رو ببینم یه حسی بهم میگفت فرار کن از اونجا فرار کن تمام زورمو زدم و فرار کردم راه روی بیمارستان رو میدویم از دستم خون میومد ولی انگار که اگن دو تا چشم قرمز هر لحظه کنارمه نمی دونستم داذم به کجا میرم به خودم که اومدم دیدم جلوی دم در خونه ام دوتا از دستامم وحشتناک خون میومداز ترس نمیفهمیدم چی کار میکنم فقط از دیوار رفتم بالا و داخل خونه شدم همه برقا را روشن کردم شب بود با بدبختی چند دست  لباس جمع کردم یه پارچه سفیدم گیر اوردم و دستامو بستم تخته احضار روح بابام رو برداشتم شاید به درد بخوره از تو اتاق مامان هم لباساشو برداشتم دلم واسه همشون تنگ میشه با گریه به همه جا نگه میکنم دسته ی ساک تو دستمو فشار دادم و از خونه خاطرات کوچکیم برای همیشه بیرون رفتم 

*************

برگه ادرس تو دستمو فشار دادم یه خونه ویلایی قدیمی بزرگ تو اخرین مخله های شهر کلید انداختم تو در و چرخوندم در با صدای بلند باز شد طول حیاط طی کردم و رسیذم به خونه در خونه رو باز کردم ساک انداختم رو دوشم و.... انگار یه چیزی خورد تو سرم چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی ندیدم 

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(محدثه)

باباز شدن در پذیرایی از شوک دیدن خونه دراومدم..باپرت شدن یه ساک روی زمین کولمو برداشتم و رفتم پشت سرش و زارتـــــــــــــــ!

ولو شد روزمین..وای خدا..تازه به خودم اومدم..من..من...نکنه کشته شده باشه؟دستم و گذاشتم رو دهنم..یهو برقای خونه روشن شد..باتعجب به دور و بر نگاه کردم..وای خدایا...!

صدای خنده توکل مغزم پیچید..دستم و گذاشتم روگوشم..جیغ میزدم..صدای خندش کم نمیشد..افتادم روزمین..پشت سر هم جیــــــــــــــــــــغ میزدم

صدا کم و کم تر شد و به کلی قطع شد ..دستم و از روی گوشم برداشتم و به خون رو دستم خیره شدم..از گوشم خون اومده بود

باترس برگشتم سمت دختری که بی هوش رو زمین افتاده بود..رفتم سمتش و بادستم تکونش دادم..

من_خانوم؟دختر خانوم؟هی

ولی جوابی نداد..نگران شدم..باترس بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه..آشپزخونه ای که تمام کابینتاش چوبی بود..بدنم به لرزه افتاده بود..شیرآب و باز کردم..کمی بعد باخش خش آب ازش بیرون ریخت..ولی بجای آب گل اومد بیرون

دیگه داشتم ناامید میشدم..شیر و بستم و از آشپزخونه زدم بیرون..بطری آب معدنی رو از توکیفم دراوردم و رفتم سمت دختره..پاهاش و کشیدم و رسوندمش سمت مبلایی که به طرز مشکوکی پارچه های سفید روش کشیده شده بود

در بطری رو بازکردم و کمی آب ریختم تودستم و پاشیدم روصورتش

ولی تکونی نخورد..باز یه دور دیگه پاشیدم..یه دفعه پرید و باتعجب به من خیره شد..منم باچشای گشاد بهش زل زده بودم

دختر_تو..توکی هستی؟

من_این سوال و من باید از تو بپرسم..توکی هستی؟

دختر ه باترس بلند شدو گفت:تو،توخونه من چه غلطی میکنی؟

عصبی بلند شدم و گفتم:کی از کی میپرسه..خانوم محترم اینجا خونه منه

خنده هیستیرکی کرد و گفت:خونه تو؟؟؟؟؟؟؟؟

من_ پ ن پ خونه عمت!ای بابا

یهو جدی شد و گفت:راستش  وبگو اومدی دزدی؟

ابروهام رفت بالا و خود به خود امپر چسبوندم و به سمتش حمله کردم و یقش و گرفتم..اونم سریع موهام و از زیر شالم که بیرون ریخته شده بود گرفت و داد زد:دزد..تو خونه من چه غلطی میکنییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

من_ببنــــــــــــــــــــــــــــــد دهنتــــــــــــــــو!

پرتش کردم که خورد به دیوار و اخماش توهم رفت..چشام و بستم..عصبی میشدم هیچ کس و هیچ چیز و نمیشناختم..چشای آبیم بیش از اندازه سرخ میشد..برای همین بود که همه ازم دوری میکردن

دختره باصدای آرومی گفت:چقدر زور داری تو دختر

چشامو باز کردم که یه چیزی خورد تو صورتم..دستاش بود..لبم جرخورده بود و خون ازش میومد..دستم و کشیدم رولبم و خواستم بهش حمله کنم که صدای ســــــــــــــــوت توسرم پیچید و برق خونه شروع کرد تند تند به 

قطع و وصل شدن..دستم و گذاشتم روگوشم و جیــــــــــــــــغ کشیدم..نگام به دختره افتاد..اونم وضعیت منو داشت وپشت سرهم جیغ میکشید..ازدماغامون خون جاری شده بود..

دستی رو کمرم نشست..سردیش از نوک پام تا موهای سرم و لرزوند..باسوزشی که پشت کمرم ایجاد شد باتمام وجودم جیــــــــــــــــــــــــــغ کشیدم و بی حال روزمین ولو شدم...لحظه آخر دختر و دیدم که باتعجب و نگرانی

به من زل زده بود ودیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی منو در بر گرفت!

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسیما (ریحانه) 

به هوش که اومدم یه دختر هی بالا سرم فک مید خیلم زورش زیاد یه دختر چشم ابی بود یه دفعه احساس کردم اون اینجاست دستمو گذاشتم رو گوشم و جیغ زدم اون دختره هم جیغ میزد از دماغ و گوشامون خون میومد من عادت داشتم ولی اون بیهوش شد با ترس بهش زل زدم چند دقیقه گوشم سوت میکشید به خودم اومدم سریع زدم تو گوششو قران خودنم میدونستم که اگه به هوش نیاد ممکنه بره تو جلدش و اون بدبختم قربانی بشه اینقد زدم تو گوشش که صدای جیغش در اومد و سایه سیاهی از بدنش خارج شد 

از جا پرید و چند تا سرفه ی خونی کرد تمام صورتش سرخ شده بوده باید اب میوردم ای کاش بابا اینجا بود زود میتونست اونو از اینجا دور کنه خواب بیدار بود تخته احضار روحو اوردم تمام تمرکزمو گذاشتم رو تخته و چوبی که رو تخته بود چرخوندم و رفت سمت روحی اینجاست 

سوال نوشتم 

روح کیه 

پدرت 

یه نفس عمیق کشیدم و خواستم تا اونو برام احضار کنه چند دقیقه بعد بابا نوشت 

وضیعتش. خوب نیست برواون گوشه خونه زندانی شده بهش بگو سیامک گفت تو قبرستون منتظرم 

چشمامو باز کردم بالاخره دیدمش گوشه خونه وایستاده بود چشم هاش شکل خون بود و از چشماش خو میومد از دهنشم خون میومد دندون هایه تیزی داشت با موهای بلند قرمز با حد بلند صدام گفتم 

به حق بابات سیامک گفت منتظرم تو قبرستونصدای خنده اش پیچید و جیغ بلندی زد و از کنارم رد شد تمام تنم  میلرزید  اولین بار بود میدمش چند دقیقه بعد دویدم سمت. دختره و ابو دادم به خوردش با صدای اوق زدن به هوش اوند چند دقیقه منگ بود نوازشش کردم تو همون لحظه احساس کردم دیگه تنها نیستم میلرزید و کمک میخواست اروم اروم باهاش گریه میکردم خون رو صورتشو پاک کردم یه کم به خودش اومد و نشست رو زمین پاشدم و تو ایینه قدی خودمو نگاه کردم یه دختر با چشم های سبز با صورتی لاغر سر تا سر صورتم خونی بود رفتم تو اشپز خونه هنوزم منگ بودم این دختره کیه اب اشپز خون رو باز کردم بهتر شده بود اب بود صورتمو شستم و یه لیوان از اونجا برداشتم یه لیوان چوبی بود خونه بد جور مشکوک میزد همه جاش با پارچه سفید پوشیده شده بود 

بردم سمت دختره 

_ بیا ابه 

سریع از دستم گرفت و یه هوار خوردش و با تته پته گفت

_اون... اون چی بود 

نشستم کنارش و گفتم 

_بلای جون من 

_ی... عنیی. چییی

_هع تو نباید با من یه جا باشی 

یه دفعه اعصبانی شد 

_اولا یعنی چی تو اینجا نباسد باشی دوما اینجا رو من خریدم 

_احتمالا اشتباه شده ولی الان تو هم درگیر اون شدی چون داخل جسمت شد 

_یه دفعه جیغ کشید یه کم ترسیدم فک کردم دوباره برگشته ولی دختره ی خل و چل هی میزد تو سرش 

_وای خدا جنی شدم رفت... نه خدا من نمیخوام با جن هم خونه بشم 

_خندیدم بهش یه جور باحالی بود 

_دختر تو اسمت چیه 

_اسمم مهتاست....... 

_چند سالته 

_18سالمه 

_خوبه اسم منم نسیما است 18سالمه فک کنم یه مدت با هم هم خونه باشیم 

_نه خیرم کی گفته 

_ مهتا تو اون یه دفعه باهم یکی شدین اگه من پیشت نباشم تو هم قربانی میشی.... 

با چشم هایه متجعب بهم زل زد 

_تو اینا را از کجا میدونی 

پوزخندی زدم و گفتم 

_تو هیچی نمیدونی هیچی 

و از کنارش بلند شدم یه کم سرم گیج میرفت به سمت اتاق اونجا رفتم و خودمو ولو کردم رو تخت 

ادامه دارد 

 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(محدثه)

بعد از رفتن دختره  پوزخندی زدم و گفتم:همینم مونده بود جنی بشم!خدایا دمت گرم..تواین قسمت زندگی آسفالتش و انداختی رو دهنمونا:)

نفسم و آه مانند فرستادم بیرون و رفتم کنار آیینه چوبی که کنار دیوار بود..به خودم نگاه کردم..سروصورتم پر خون بود..یهو تنم لرزید اگه این دختره راست بگه چی؟وای نه!

باوحشت چشام و باز کردم و یه جفت چشای تمام سفید توآیینه دیدم..جیــــــــــــــغ زدم و فاصله گرفتم..به نفس نفس افتاده بودم

نباید این اتفاق میفتاد..مگه ما چندسالمونه؟دختره یه طوری حرف میزد انگار که از خیلی چیزا خبر داره..بازنگ خوردن گوشیم نگاهی بهش انداختم..فرهاد بود..پوزخند زدم و پرتش کردم رومبل..تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون

خواستم برم سمت در که صدای باز شدن در پذیرایی اومد..یه قدم به عقب برداشتم..بعد از چند دیقه یه دختر با برو رویی خسته وارد شد..ساکش و انداخت رو زمین و بعد ازاینکه چشمش به من افتاد باعصبانیت و تعجب گفت:توکی هستی؟

دستم و زدم به کمرم و گفتم:نخیر..امروز اینجا به خبری هست..توکی هستی؟

باتته پته گفت:بسم الله..توچرا این شکلی هستی؟

من_چه شکلی؟

دختره_سروصورتت خونیه

بعد باحالت تهاجمی اومد طرفمو داد زد:تواینجا چه غلطی میکنی؟

چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط شم..انگشت اشارمو کوبوندم روشونش و گفتم:بهتره گوش کنی..اینجا نه تنها خونه تونیست..بلکه خونه ما هم هست

باتعجب گفت:مــــــــــــــا؟

باصدای نسیما برگشتیم سمتش..

نسیما_اینجا چخبره؟

من_هیچی..فقط یه همخونه دیگه بهمون اضافه شد

اومد جلو و گفت:خوش اومدی..اسم من نسیما هستش

دختره که هنوز توبهت بود گفت:منم سارا هستم!

ولی من خودمو معرفی نکردم..انقدر حالم گرفته شده بود که حوصله حال واحوال نداشتم!

بی حوصله گفتم:من میرم بیرون

هیچکدوم هیچی نگفتن..رفتم سمت در و دستم و گذاشتم رو دستگیره....جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...دستمو سریع برداشتم و باتعجب به دستگیره خیره شدم

نسیما و سارا دوییدن سمتم و باتعجب به دستم که جای دستگیره روش مونده بود و ازش خون میومد زل زدن..سارا نزدیک بود به گریه بیفته

نسیما_چه اتفاقی افتاد؟

درحالی که لبم از ترس میلرزید گفتم:نمیدونم..تادستم و گذاشتم رو دستیگره سوزش عجیبی تودستم پیچید

نسیما چشاش و از درد روهم فشار داد و بازوم و گرفت و منو برد توآشپزخونه..دستمو گرفت زیر آب..از نیمرخ بهش خیره شدم..چشای سبز قشنگی داشت..چه جالب..من آبیم..این سبز!

پوزخندی به این افکار مسخرم کردم..

نسیما_بهتره پانسمانش کنیم..باید بریم دکتر

من_چجوری؟مگه ندیدی چه اتفاقی افتاد؟

نفسش و آه مانند فرستاد بیرون و گفت:راست میگی

سر خوردم روزمین و به کابینتهای چوبی تکیه زدم..همینطور که به روبروم خیره شده بودم گفتم:ما تواین خونه گیر افتادیم..تواین ویلای نفرین شده!

نسیما دستشو گذاشت روشونم  و گفت:باید طاقت بیاری..این بازیه که همه ما درگیرش شدیم

باجیـــــــــــغ سارا دوتایی باعجله از آشپزخونه زدیم بیرون..سارا بارنگی پریده به سقف خیره شده بود..نگاهشو دنبال کردیم و به خون جمع شده تازه رو سقف زل زدیم ..خون تمام سقف و

گرفته بود من و نسیما نگاه نگرانمون توهم گره خورد و با یه دنیا فکر موندیم ماجرا رو چجوری برای سارا تعریف کنیم!

 

 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسیما ( به قلم ریحانه)

با صدای جیغ داد از خواب پریدم حتما نفر سومه چشمامو رو هم فشار دادم انگار یکی بهم میگفت قراره چه اتفاقی بیفته از اتاقم اومدم بیرون بله مهتا با یه دختره دیگه  درگیر بود 

با صدای نسبتا بلندی گفتم 

_چهخبره اینجا 

دوتاشون برگشتن صورت مهتا پر خون بود 

مهتا_هیچی یه هم خونه دیگه بهمون اضافه شد 

لبخندی کم رنگ زدم 

_خوش اومدی من نسیما هستم 

هر دوشون تعجب کردن توقع داشتن با داد هوار انکار کنم ولی اونا تازه اول بازی هستن 

مهتا با بی حوصلگی خواست بره بیرون به سارا نگاه کردم دختری با پوست سبزه و موهایی مشکی که از مقعنه اش زده بود بیرون لباسی گشاد و چشم هایی نافذ و مشکی 

چشم هاش واسم اشنا بود انگار جایی حالت چشم هاشو دیده بودم 

باصدای جیغ مهتا دویدم سمت در خونه 

از دستش دود بلند میشد اهی کشیدم و بردمش تو اشپز خونه و دستشو زیر اب گرفتم 

_خیلی بد شده باید بریم دکتر...... 

_چجوری؟مگه ندیدی چه اتفاقی افتاد؟

نفسمو با اه دادم بیرون صدای جیغ سارا از بیرون اشپز خونه اومد........ 

دیگه باید بهشون میگفتم اما هنوز نفر چهارم و پنجم نبودن به سارا که میلرزید نگاه کردم 

_بچه ها بشنید تا بهتون بگم چرا نمیشه از این عمارت بیرون بریم 

مهتا_تو از کجا میدونی تو سر پیازی یا ته پیاز 

با خونسردی گفتم 

من کل ماجرا هستم 

سارا با تته پته گفت 

_بزارید من برم من من فقط اومده بودم دزدی..... 

_مهتا با داد 

_چی دختره پرو حالا که اومدی نمیزارم بری 

گریه ی سارا شدید تر شد 

_هر دوتون ساکت.... 

برگشتن سمتم سعی کردم خونسرد باشم 

_از سگ یا گربه میترسید؟ 

سارا_من یه کم 

مهتا_نه زیاد.. چطور 

_باید یه جنو  احضار کنم.. قیافه اصلیش خیلی وحشتناکه ولی اگه بخوام میتونه به شکل سگ در بیاد 

مهتا_بله بله چه حرفا اخه تو از کجا این چیزا رو بلدی ها 

_مهتا جان ساکت شو 

سارا_از کجا حرفتو باور کنیم شاید خودتم جزو اون جن هایی

_من جزوشون نیستم اما میتونم بگم اینجا جن هست 

مهتا_چطوری بگو.. 

یه کم فکر کردم 

_همتون باصدای بلند اذان بگید بعدش بگید یا الله 

با تعجب به هم نگاه کردن و با تردید اذان گفتن 

صدای جیغ گوش خراشی تو خونه پیچید هر دوشون ترسیدن و قطع کردن 

من با داد 

_ادامه بدید از چیزی هم نترسید زود باشید 

_بدون حرفی ادامه دادن و صدای جیغ ها قطع شد و فقط صدای خرناسه ها میومد 

مهتا و سارا به شدت میلرزدین یه یاالله دیگه گفتم و صدا کاملا قطع شد 

هیچی نمیگفتن و فقط میلرزیدن 

_اروم باشید دیگه صدمه ای به ما نمیزنن تا.... 

سارا 

_تا کی...؟؟؟ 

_نمیدونم... الان که راضی شدید بیاید نزدیک 

اومدن و جلو تر نشستن تخته احضار جن که تو کیفم بود برداشتم و گذاشتم وسط 

_هیچ کدومتون حرف نمیزنید اگرم ترسیدید جیغ نزنید خواهشا 

با تردید بهم نگاه کردن 

چوبو گذاشتم وسط و ورد ها رو به زبونم اوردم با خوندن هر ورد کابینتا باز و بسته میشداخرین ورد هم خوندم از بالا صدای وحشتناکی اومد و گربه سیاهی روی صفحه ظاهر شد 

رنگ مهتا و سارا به سفیدی میزد و در  حال بیهوشی بودن 

با صدای رسا گفتم 

_هنوز تکمیل نشدیم 

نگاهی به جمع کرد و بعدش گفت 

_نه هنوز یه نفرتون کمه 

_اون یه نفر کیه؟ 

_نمیتونم بفهمم اون جن راهمو گرفته 

اه خدا اینم تنها امیدم 

_پس میدونی تا کی اینجا زندای هستیم

_تا وقتی که اون برگرده 

_باشه.... میتونی بری 

صدای وحشتناکی پیچید و از اونجا دور شد مهتا و سارا روی زمین افتادن و از دهنشون کف اومد بیرون از ترس بود شکه شدم و یه کم اب زدم تو صورتشون حال خوبی نداشتن بالاخره اولین بارشون بود به زحمت به گوشه خونه کشوندمشون و پتوی کوچیکی روشون انداختم یه کم استراحت واسشون کافی بود 

بعد رفتم سمت اشپز خونه و از کابینت چوبی یه کاسه چوبی اوردم جالب بود کل لوازم اشپز خونه چوبی بود!!!!!!! 

چاقویی جیبیو در اوردم و پارچه هایی که رو دستم بسته بودم باز کردم هع جاشون خوب شده بود با پوزخند به کمی از پوست دستمو خراش دادم وخونشو تو ظرف ریختم دستم به شدت میسوخت باید این کارو میکردم چون نمیتونست دیگه وارد بدنشون شه با این کار من................. 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا ( به قلم پریا)

کوچه تاریک بود و بن بست، لعنتی به شانسم فرستادم که هیچ وقت نشد باهام راه بیاد.

صدای اژیر ماشین پلیس توی گوشم اکو می شد و مغزمو می خورد.

گربه ای به سفیدی برف بین تاریکی درست کنارم نشست، خدای من از گربه ها متنفرم.

حس کردم اون گربه هم با نگاهش فریاد میزنه که از من بدش میاد !

اسلحه رو به من گرفته شده بود و صدای بلندی گفت: دستاتو بگیر رو سرت.

روی دوزانو افتادم، اینده ام نابود شد؛ گربه سفید نگاهش خبیث بود. چقدر از نگاه معنا دار یک حیوون بدم میاد .

دوباره داد زد: دستاتو بذار رو سرت، بلند شو ، بلند شو دختر ، سارا؟

چشمامو باز کردم و با هینی توی جام نشستم.

مهتا با چهره ای که خنده به لب داشت بعد از مکثی از جا برخاست و به سمت اشپز خونه حرکت کرد.

نگاهی به اطراف انداختم.

-خدای من، دستم بشکنه که دیگه فکر دزدی به مغزم نزنه.

دوست داشتم خیلی سریع از اون خونه بزنم بیرون، برم تا بی نهایت؛ برم به ناکجا اباد؛ توی فقر بمیرم ولی زندگی عادی خودمو داشته باشم.

اخه من و با اجنه سسنه؟

ماهیچه هامو شل کردم و اروم روی بالش فرود اومدم، سرمو چرخوندم از ته دل جیغ بلندی کشیدم و خودمو از اون دیوار دور کردم.

نسیما و مهتا با شتاب به سمتم اومدن و چهره هاشون علامت سوال بزرگی بود و میخواستن بدونن چه اتفاقی افتاده.

به اون ظرف پراز خون اشاره کردم، دستام میلرزیدن و فکم منقبض شده بود.

نسیما ضربه ای به سرم زد و دوباره سر جای اولش نشست و خیره شد به گوشه ی دیوار.

مهتا با دیدن نگاه پرسش گر من گفت: اون خون خود نسیماست؛ برای محافظت از ما.

خب همون طور که انتظار می رفت؛ سوالم که برطرف نشد هیچ ، گیج تر هم شدم.

بعد از جمع و جور کردن پتو بالش ها برای پیدا کردن دستشویی اطراف خونه رو گشتی زدم.

واقعا چرا فکر می کردم میشه از اینجا هم چیزی کاسب شد؟

جز چند تا وسیله ی قدیمی و زبار در رفته هیچی به چشم نمی خورد.

مبل های بزرگ با روکش های سفید حس بدی بهم منتقل می کردن.اون در چوبی بزرگ و یک راه روی باریک .

فکر کردم شاید دستشویی داخل راه رو باشه؛چراغ قوه ی گوشیمو روشن کردم، اول روی دیوارها دنبال کلید برق گشتم و بعد از این که از جست و جو نا امید شدم نور رو به انتهای راه رو انداختم.

امیدوارم اینجا عنکبوت نداشته باشه، اون تار های بلند و چسبانک که به هر طرف میرن و سریع میچسبن چندش اور و ترسناک ترین چیز روی زمینه.

نفس عمیقی کشیدم ؛قلبم بی هوا تند می تپید و من سعی داشتم با نفس های بیشتر ارومش کنم.

به اواسط راه رو که رسیدم جریان هوایی که پشت سرم ایجاد شد رو حس کردم.

سریع برگشتم و پشتم رو نگاه کردم.

چیزی نبود، برای بار دوم انگار کسی  از کنارم رد شد،  درست از بغل گوشم.

دستام به لرز افتاد و پاهام سست شد، شاید، شاید یکی از بچه ها باشه؛ شاید بازیشون گرفته.

با سرعت چرخیدم و نور چراغ قوه رو به انتهای راه رو گرفتم.

با دیدن جسمی با لباس تماما سفید کهنه و پاره ، موهای ژولیده مشکی و صورتش...

سرش رو پایین انداخته بود؛ ولی تا جایی که چشمام از ترس بسته نشده بود تونستم لکه ی بزرگ خون روی لباسش و دست هاشو ببینم.

اهسته قدمی به عقب گذاشتم؛ به وضوح بی تابی قلبم رو می شنیدم و از فکر این که ممکنه دیگه این قلب صدا نده عرق سردی روی پیشونیم نشست.

گر گرفته بودم؛ یک قدم دیگه به عقب گذاشتم.

چیزی مثل ترس یا شوکی که بهم وارد شده بود اجازه نمیداد فریاد بزنم.

چقدر دوست داشتم با اخرین توان جیغ بزنم و انگار چیزی مانع می شد.

با زحمت قدم سوم رو برداشتم که جسم سفید پوش سرش رو بالا اورد و با سرعت به سمتم حرکت کرد.

مغزم تنها فرمانی که داد این بود ، فرار .

گوشی از دستم افتاد و فقط حس میکردم پاهام یکی بعد از دیگری از پس میگذرند و منو از اون راه رو کذایی دورمی کنن.

یک دفعه پاهام بین هم پیچی خورد و به شدت روی زمین افتادم؛ تا خواستم بلند شم نفس های سردی به گوشم برخورد کرد .

این جا بود که حنجره ام نقش خودش رو به خوبی ایفا کرد و جیغ بلندی کشیدم.

چشماموباز کردم، برق راه رو روشن بود؛ مهتا و نسیما درست رو به روی من نشسته بودن و با نگرانی نگاهم می کردن.

نسیما لب تر کرد: سارا؟ چیزی شده؟ چرا جیغ میزنی؟

گیج نگاهی به انتهای راه رو کردم؛ ترس اجازه نداد زیاد دقیق بشم؛ سرمو به سمت نسیما کج کردم؛ اما، این راه رو کوتاه تر از چیزی که نظر میومد بود.

مهتا با کلافگی گفت: ای بابا، نصفه جون شدم دختر؛ خب حرف بزن دیگه.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(نسیما *ریحانه) 

به دستگیره در ور میرفتم به هیچ وجه باز نمیشد خسته تکیه دادم به در ای کاش نفر چهارم و پنجمم به ما بپیونده هیچی تو این خونه پیدا نمیشه حتی ذره ای اب واسه خوردن........................ 

صدای جیغ سارا منو به خودم اورد تو راهرو افتاده بود و رنگش به سفیدی گچ میزد

همون لحظه داد زدم و گفتم

_سارا؟چیزی شده؟چرا جیغ میزنی

دهنش انگار قفل شده بود مهتا نشسته بود کنارش هر چی میگفتیم انگار زبونش بند اومده بوددیگه مهتا اعصبانی شد و با کلافگی ادامه داد

ای بابا خب نصف جون شدم دختر حرف بزن؟!؟!؟!؟! 

سارا با تته پته گفت 

_یه... یه.... یه چیزی اونجا بو.... د. 

مهتا با قیافه وحشت زده به سارا دل داری داد منم ترسیده بودم دیگه خیلی رو مخ بودن با نامیدی تکیه دادم به دیوار سرد و نشیتم رو زمین 

سارا با گریه داد زد 

_شما چی از جونم میخواهید بزارید برم از اینجا مگه من چیکارتون کردم هاننن... 

مهتا ارومش میکرد اونا چه گناهیی دارن همش تقصیر منه

مهتا سارا را بلند کرد و از اون راهرو بردش بیرون پاهامو  تو شکمم جمع کردم و اروم اروم اشک ریختم 

ای کاش یه همچین اتفافی نمی افتاد ای کاش....... 

الان بابا زنده بود و باز دستاشو رو سرم میکشید و بوسه ای بر سرم میگذاشت ودوباره صدای غر غرمامان بلند میشد......... دلم برای اتاق و با لکن کوچیک اتاقم تنگ شده........ 

صورتم خیس خیس بود راه دستشویی را پیدا کردم و ابی به صورتم زدم توایینه به خودم نگاه کردم چه قدر شکسته شدم

اما انگار چیزی تو ایینه بود یه یه دختر با رو پوش سفید و لکه ای خونین روی صورتش از ترس قالب تهی کردم میخواستم جیغ بزنم ولی بغض و ترس نمیزاشت هق هق میزدم پشت سرم صدای خنده پیچیده بود لبام باز کردم جیغ بزنم اما صدام بلند نمیشد و صدای خنده اون بیشتر بالاخره صدام امان داد و اروم گفتم یا الله صدای جیغش پیچید و تصویرش تو ایینه نبود چند دقیقه تو شوک بودم و از دستشویی اومدم بیرون....... 

سارا یه گوشه نشسته بود و زل زده بود به موکت پوسیده زبر پاش صدای عیژ غیژ کابینت ها سکوت وحشتناک رو میشکت مهتا بود داشت به دنبال چیزی برای خوردن میگشت بالاخره خسته شد و با جیغ گفت 

_اگه از ترس نمیریم از گشنگی خواهیم برد 

پشت سرشم چند تا جیغ بلند زد و به گریه افتاد نگاهم رفت سمت پنچره های سر تا سری شاید راهیی باشه یه چوب که اونجابود رو برداشتم رفتم سمت شیشه تو دلم خدا خدا خدا میکردم یه یا علی گفتم و با اخرین زورم زدم به شیشه صدای خورد شدن شیشه پیچید چشامو باز کردم و از خوشحالی جیغ زدم شیشه شکسته شد بود سارا و مهتا باتعجب بهم نگاه کردم با ذوق گفتم 

_ازاد شدیم 

سارا با گریه میخندید و بالا پایین میپرید 

مهتا هنوز تو شوک بود....... 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(محدثه)

نفسای بلند و عمیق میکشیدم..چرا بچه ها متوجه نمیشدن؟؟؟؟؟؟؟؟دلم میخواست فریاد بزنم..درد بدی توسرم پیچید..باصدای جیغ مانندی فریاد زدم:اون اونجـــــــــــــــــــاست

نسیما اخماش و توهم کرد و گفت:حالت خوبه مهتا؟

خنده هیستریکی کردم وگفتم:آشغالا فکر میکنید من دیوونم؟پس اون کیه پشت پنجره وایساده و زل زده به من؟

موجود وحشتناک بااون موهای بلند مشکیش و دندونای زرد  وچشای تمام سیاهش زل زده بود به من..از دهنش خون میچکید و رو لباسش میریخت...

حس کردم دارم عصبی میشم..نسیما متوجه موضوع شد و گفت:آروم باش مهتا..اون داره عصبیت میکنه

خشمگین بهش زل زدم و گفتم:چی میگی؟

نسیما_خواهش میکنم مهتا..به حرفش گوش نده

داد زدم:اون با من حرف نمیزنه

آروم گفت:میزنه..خودت نمیفهمی

جیـــــــــــــــــــــغ کشیدم و گفتم:دارم کلافه میشم

عصبی شدنم خیلی بد بود..انچنان بد که شاید موجب به قتل کسی میشد!

نسیما_صلوات بفرست..اسم خداروبیار

خندیدم..خندیم وخندیدم ولی تبدیل شد به هق هق..قیافه زشت و ترسناک اون موجود بدجور روی مخم بود..سریع و تند تند زیر لب خوندم:اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

صدای جیــــــــغش توسرم پیچید و من دستم و گذاشتم روگلوم و زانو زدم.

 

بعد مدتی در پنجره ها باشدت بسته شد و نسیما وسارا به سمتشون حمله کردن ولی هرچه قدر تلاش کردن نتونستن بازشون کنن..عجیب این بود که پنجره های شکسته دوباره شیشه داشت

نسیما روزمین زانو زد و دستش و کلافه کشید توصورتش و جیغ زد:لعنتــــــــــــــــــــــی1

سارا افتاد به گریه و گفت:ماگیر افتادیم..

ولی من هنوز اون موجود و حس میکردم و میفهمیدمش..چرا سعی داشت منو عصبانی کنه؟

چشامو بستم و باز کردم..ولی از فضای روبروم تعجب کردم..من تویه حیاط چیکار میکردم؟این بچه هه کیه نشسته رو زمین و عروسکش دستشه؟

چشامو دوباره بستم و باز کردم..اندفه نسیما وسارا رو دیدم که روبروم بودن وبهم زل زده بودن

نسیما_خوبی مهتا؟

باحیرت گفتم:من اینجا نبودم..اون دختر بچه کی بود؟

نسیما عقب گرد کرد وبالحن ناباوری گفت:پس تویی..تویی که میتونی گذشته و هرآنچه که گذشته رو ببینی!بچه ها میتونم بگم بازی شروع شد

 و من و سارا متعجب به نسیما زل زده بودیم!

این قصه فوق العاده عجیب بود.

 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(محدثه)

صداها توسرم اکو میشد:(مــــــــــــــامـــــــــــان..من عاشقشــــــــــم،تونمیتونی من و مجبور کنی)

جیــــــــــــــــــــــغ..نفس نفس میزدم و به اطرافم نگاه میکردم..چرا دست از سرم برنمیداری؟میخوای چیو به من نشون بدی لعنتی؟

سایه رودیوار باعث میشه قلبم تند تند بکوبه.

نگاهم رفت سمت نسیما و سارا که خوابیده بودن..پشیمون بودم از اینکه به اونا گفتم میتونم یه چیزایی رو ببینم..بیچاره سارا خیلی ترسیده!

حس کردم موهای سرم کشیده شد..لبم و گاز گرفتم تا جیغ نزنم چون ممکن بود دخترا بترسن..سوزش سرم به حدی بود که دلم میخواست هرکی داره موهام و میکشه رو بگیرم و از وسط تیکه تیکه اش کنم

نفسام کوتاه شده بود..دست سردش روصورتم قرار گرفت و نفسای سرد و مرگ آورش به گوشم: کوچولو..دلم برات میسوزه.نمیدونی واسطه بودن چه دردی داره!

بعد صدای خنده هاش پیچید توی گوشـــــــــــــم..!چشام و بستم و باز کردم..دختر بچه هنوز تویه حیاط نشسته بود و باعروسکش بازی میکرد

بچه_ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده..هرکی میگه شونزده نیست هیفده هیجده نوزده بیست!

صدای ترسناکی از گوشه حیاط به گوش میرسه:ویولــــــــــــــت؟چیکار میکنی دختر؟صدبار نگفتم از این شروبرا نخون؟

ویولت که حالا فهمیدم اسم اون دختر بچست اخماش توهم شد و زیر لب گفت:همش گیر میده!

به سمت صدا برگشتم ..از دیدنش جا خوردم..این..این چرا انقدر ترسناکه؟قیافش مثل ماست سفید بود و چشاش روبه قرمزی..این کیه این دختر میشد؟

ویولت سمتش دویید و گفت:مامان؟؟؟؟؟امروزم بابا نمیاد؟

مـــــــــــــــــــامــــــــــــــان؟مـــــــــــــامــــــــــــــان؟بازم بارها این صدا توسرم پیچید

دوستداشتم هرچه سریعتر از اونجا برم..برام دردناک بود..جیغ زدم و چشامو  باز کردم..دستام و کشیدم روزمین..نسیما و سارا از خواب پریدن و به من خیره شدن!

اشک از گوشه چشمم سر خورد و ریخت روگونه هام..صدای تیک تیک ساعت رو اعصاب هر سه تامون بود..هیچکدوم هیچ حرفی نمیزدیم..انگار میخواستیم به اتفاقایی که تواین یه روز افتاده فکر کنیم

باکوبیده شدن در پذیرایی نگاهمون کشیده شد اون سمت..صدای قلب هرسه مون با تیک تاک ساعت یکی شده بود  وناقوس مرگ ایجاد کرده بود!

در دوباره باز شد و کوبیده شد..

من_بچه ها این در که باز نمیشد!

نسیما_داره اذیتمون میکنه..آروم باشید

چقدر این دختر ستودنی بود..درحالی که خودش ترسیده بود سعی داشت مارو آروم کنه

سارا دستم و چنگ زد و بیشتر بهم چسبید..نمیدونم چرا ولی همه جا سعی میکردم که مثل تکیه گاه باشم..حتی برای این دختر!دستشو سفت گرفتم و فشارش دادم

در محکم باز و بسته میشد..دست سارا از بازوم کنده شد و کشیده شد روزمین..جیــــــــــــــغ بنفشش باعث شد که بپریم سمتش...نسیمااااا داد میزد و میخواست که تموم شه

وایسادم..صدا میومد..صدای خش خش..برگشتم وبه دیوار پشت سرم نگاه کردم و یه جیـــــــــــــــــــغ بنفش کشیدم

نسیما درحالی که سارا رو میکشوند و دستش روموهای سارا بود آروم زمزمه کرد:نوشته که(این اول بازیه)!

ومن متحیر به روبروم خیره شدم.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سارا) به قلم پریا:

به رو به رو زل زده بودم، قلبم در جا ایستاده بود.

به خودم وخدا قول دادم اگه سالم از این جهنم بیرون برم دیگه خلاف نکنم ، دزدی رو می بوسم و می ذارم کنار .

گرگ و میش هوا و سوز و سرماش نفرت انگیزبود.

نگاهی به ساعت انداختم، جالبه، عقربه ی دقیقه شمار رو به چپ حرکت میکرد و چرخش پادساعت گرد داشت .

ثانیه شمار هم جلو تر از اون کاملا واضح برعکس مسافت رو طی می کرد و الان ساعت نه بود.

نه شب یا نه صبح ؟ اما فکر نکنم این وقت روز ساعت نه باشه!!!

راستش توی اون خونه اینقدر چیز های وحشتناک و عجیب غریب تری میتونست اتفاق بیفته که حرکت برعکس عقربه های ساعت اصلا نگرانم نکرد .

زبونم از تشنگی خشک شده بود و دلم به طور عجیبی ضعف می رفت .

مهتا چند ساعت پیش تمام خونه رو زیر و رو کرده بود و میدونستم گشتن من هم بی فایده است .

پس روی مبل لم دادم و صدای قیژ قیژ چوب های پوسیده به صدا در اومد .

اهی کشیدم و چشمامو بستم، شاید بتونم کمی ذهنمو اروم کنم .

تمرکز کنم و گرسنگی یادم بره؛ صدای اه و ناله ی مهتا سکوت مزخرف خونه رو می شکست .

دستمو رو پیشونی ام گذاشتم و از سرمای بیش از حدش سریع از پوستم جداش کردم، دست و پام یخ کرده بود و ضعف خاصی حس می کردم.

ترس هم که شده بود قوز بالا قوز .

به چشم اینده امون رو دیدم؛ هرکدوم گوشه ای از اتاق از تشنگی وگرسنگی بی هوش شدیم و می میریم.

یا اون جن خبیث با یک حرکت کارمونو تموم می کنه و پس باز هم می میریم.

یا این که وارد جسم یکی از ما میشه و بقیه رو بی رحمانه می کشه و می میریم.

از هر طریقی که فکر می کردم انتهایی تلخ تر یا شیرین تر از مرگ نسیبمون نمی شد.

یک دفعه مبل شروع به لرزیدن کرد، از جا پریدم؛ تمام خونه دیوانه وار میلرزید و همه چیزتکون می خورد .

صدای جیرینگ و جیرینگ شکستن ظروف و قاب عکس و ...وحشتناک بود و جیغ های مهتا و چهره ی وحشت زده ی نسیما .

به سقف تارعنکبوت بسته بالای سرم خیره شدم؛ لوستر بزرگ و مجلل و البته زبار در رفته ای حرکت میکرد و می لرزید .

با ضربه ای به سمت دیگه ای پرت شدم و به دیوار برخورد کردم ، صدای مهیب افتادن  لوستر عظیم درست جایی که من قبلا ایستاده بودم و سکوت حاکی از وحشت ما سه نفر.

یک لحظه خودمو تصور کردم که زیر اون لوستر خورد و خمیر شدم.

تنم می لرزید و به خودم اومدم اشک تمام صورتمو خیس کرده بود .

مهتا اه و ناله می کرد و درست مثل گربه ی گیج از این طرف خونه به اون طرف دیگه میرفت و بر میگشت انگار دنبال چیزی بود .

نسیما ازروی زمین بلند شد و با چهره ای متفکر سمت مهتا رفت.

صدای خورد شدن شیشه ها زیرپاش گوش خراش به نظر می رسید .

مهتا با برداشتن قلم و کاغذی از توی کوله اش کمی اروم گرفت .

روی زمین نشست و چشماشو بست، شروع کرد به کشیدن.

دستش با سرعت روی کاغذ به هر سمتی حرکت می کرد و خطوطی رو  طرح می زد.

یک دفعه چند قطره ی قرمز روی کاغذ به چشمم خورد؛ با تعجب به مهتا نگاه کردم، چشماش بسته بود ولی باریکه ی خون ازشون جاری شد.

نسیما دست و پاشو گم کرده بود، دستمالی از توی جیبش در اورد و روی چشم های مهتا نگه داشت .

هر دو با دقت به کاغذ خیره بودیم .

با لکنت گفتم:

-این، داره ...داره چی ...

نسیما حرفمو با هیس کوتاهی قطع کرد .

سگرمه هام توی هم رفت، نگاهم سمت کاغذ کشیده شد ، حالا مهتا دست از طراحی کشیده بود .

چهره ی مردی روی کاغذ خود نمایی می کرد.

لکه های خون گوشه ای از صورتش رو الوده کرده بود . دقیق شدم؛ خدای من .

-این؛ این مرد....

نسیما کنجکاو پرسید: این مرد چی ؟ میشناسی ؟

دستمو جلوی دهنم گذاشتم و با بهت خیره به تصویر شدم.

مهتا بلند شد و با سرعت به سمت دستشویی رفت.

گفتم: این مرد، این عموی منه.

نسیما، چشماشو ریز کرد و بادی به لپ هاش انداخت، نفسشو فوت کرد بیرون.

برگه رو برداشت و با دقت نگاهش کرد : خب ، تعریف کن .

پرسیدم: چی، چیو؟

گفت: از عموت بگو، مشخصات، بیوگرافی کامل .

مهتا صورتش رو شسته بود، چشماش قرمز بود و ورم کرده. موهای ژولیده اش رو از روی پیشانی کنار زد .

کنارمون نشست و گفت: بدترین حس دنیا رو داشتم.درد ناک بود ، اصلا دوست ندارم دوباره تجربه اش کنم.

$$$$$$$$$$$$

امیدوارم از این رمان لذت ببرید و لحظاتی سرشار از هیجان رو تجربه کنین :gol:

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

(به قلم ریحانه)

چشمم ها از زور خواب باز بسته میشد هنوز مقصودشو نفهمیده بودم چرا اینکار رو با مهتا میکنه و چرا میخواد یاد اور عموی سارا بشه 
این مرد کیه..... 
چه ربطی به اون داره همه همه رو مغزم رژه میرفت از گشنگی توان حرف زدن نداشتم سرمو به دیوار سرد تکیه دادم چشمامو بستم احساس کردم فردی کنار م نفس  سردشو با شدت و حرص به صورتم فوت میکنه ترسیدم و با چشم های از حدقه زده بیرون نگاه کردم یه نفر بود..... 
نمیدونم چه شکلی بود فقط جیغ میزد 
دستمو رو گوشم گذاشتم.......... 
از گوشم خون میومد...... 
نمیتونستم جیغ بزنم تار های صوتیم میلرزید ولی صدایی از دهنم خارج نمیشد اینقدر از گوشم خون اومد که بی حال  به زمین افتادم دست و پا میزدم از سر صدام مهتا و سارا وارد اتاق شدن محکم به گوششم زدن........ 
صدای سوت توگوشم میپیچید.......................... 
با چشم های نیمه باز نگاه کنم به گوشه اتاق چیزی نمیشنیدم به من با حرص نگاه میکرد  لباش تکون میخورد..... 
احساس میکردم واسم خط نشون میکشه با جیغ دیگه ای از اونجا دور شد با رفتنشراه گلوم باز شد از ته دلم جیغ میزدم کارام دست خودم نبود مثل جن زده ها میلرزیدم مهتا سارا با گریه دست و پاهو گرفته بودن جلو چشم هام سیاه شد و هیچی نفهمیدم............. 

راوی 
بالاخره از لرزش بدنش کم شد و بیهوش روی زمین افتاد مهتا و سارا ازش فاصله گرفتن حسابی ترسیده بودن از گوش های نسیما و دهنش خون اومده بود 
به طرز فجیحی خون الود بود مهتا سرش را بر روی پاهایش گذاشت به صورتش ضربه هایه پی در پی میزد با داد به سارا که شوک زده و حیرت زده نگاه میکرد تو پید 
_ده لعنتی زود باش یه لیوان اب بیار زود باش 
سارا با دو به اشپز خانه هجوم می اورد با هول دست به شیر اب میکشد اما دریغ از قطره ای اب........... 
به سمت اتاق میرود 
_اب.... اب نمیاد.... قطعه 
مهتا سرش رو بر میگردونه 
_بیا مواظبش باش من بیارم 
با تردید به سمت نسیما میرود چه قیافه ترسناکی به خود گرفته است............... 
مدتی بعد مهتا با قیافه ای نامید و خسته بر میگردد 
_چیشد اب اومد؟؟ 
پاهایش سست میشود و بر روی زمین می افتد با گریه و نامیدی سرش را به طرفین تکان میدهد 
سارا به نسیما بیهوش و مهتا مینگرد دیگر مرگ برایش ارزوست با صدای بلند گریه میکند................................................................. 
*سینا
با اخرین قدرتم و تمرکز نزاشتم بیشتر از این کاری کنه..... 
بی حال روی زمین افتادم هایکا به سمتم اومد و اب به صورتم زد 
_داداش خوبی پاشو..... پاشو 
با چشم های خمار درد نگاهش کردم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم 
_من....... من......... خوبم 
کمکم کرد و نشستم یه کمی اب به خوردم داد و تخته رو جمع کرد با کمکش روی صندلی نشستم دستمالی از دستنال کاغذی دراوردم و خون کناره لبمو پاک کردم 
_الان میخوایی چیکار کنی 
_نمیدونم اون به رودی سراغ ما هم میاد 
_نمیدونمو درد یکی ساعته...... (با خشم و تشر از اشپز خانه بیرون امد) اخه لعنتی اونا به تو  چیکارشونی که کاسه داغ تر از اش شدی........ 
خم شدم و دستامو رو زانوم گذاشتم 
_پس تو میگی چیکار کنم اونا تک تنهان ما 
_که چی به ما چه....... 
بهش تو پیدم_اون موقع که از دستشون فراری بودی به نظرت کی نجاتت داد هااننن 
اروم شد و با لحن اروم تری بهم گفت 
_ پس کی میخوایی نجاتشون بدی اونا حتما تو اون ماتم کده تلف میشن................ 
_هنوز وقتش نشده باید از همه چی خبر دار بشن صبر داشته باش................یکم به 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(محدثه)

این خونه لعنتی مخم و درگیر کرده بود..نسیما هنوز به هوش نیومده بود..دیوونه وار بلند شدم و جیـــــــــــــــغ کشیدم..سارا ترسید و تکیه داد به دیوار

جیـــــــــــــــــغ کشیدم و جیـــــــــــــغ کشیدم..حنجرم لرزید..خسته بودم..تواین دوروز کم آورده بودم..هنوز که روپای خودم بودم هنر بود!

داد زدم:از مــــــــــــــن چی میخوای؟کثـــــــــــــافت؟؟؟؟؟؟؟خستم کردی.

بعد حمله کردم به آیینه روبرو که موجود ترسناک بااون قیافه کریهش به من زل زده بود و بامشت کوبیدم به آیینه

سارا به سمتم اومد و بغلم کرد..اون چه میدونست از درد واسطه شدن؟سرم و گذاشتم روشونه سارا ..چشامو بستم و باز کردم..یهو کشیده شدم به گذشته

دختری باموهای بلند مشکی براق و زیبا روتاب نشسته بود و تکون میخورد..لبای قلوه ای براقش که به لبخند آغشته شده بود زیباترش کرده بود..چقدر چهرش آشنا بود...آروم به سمتش قدم برداشتم

بادیدنم لبخندی زد و گفت:بیا بشین

این منو از کجا میدید؟آب دهنم و قورت دادم و نشستم..شروع کرد تاب خوردن..موهاش با باد میرقصید

من_تومن و میبینی؟

خنده ای دلبرانه و شیرین کرد و گفت:آره..حرفا دارم برات.تومیتونی کمکم کنی

من_من؟هه من اگه میتونستم کمک کنم دوستم و نجات میدادم..اون الان داره با مرگ میجنگه

دختر_اون نمیمیره چون بهش احتیاج دارید

من_توکی هستی؟از بچگی تا الانتو دارم میبینم.چی میخوای بگی؟

یهو باوحشی گری دستامو چسبید  وگفت:من عاشقم..دارم تاوان عشقم و پس میدم..باید من و نجات بدید..میفهمی؟؟؟؟؟؟؟

دیگه ازاون قیافه دلبر خبری نبود..شده بود همون موجود ترسناک...جیغ کشیدم و از روتاب پرت شدم و تاچشامو باز کردم رو زمین خونه بودم و سارا صدام میکرد

سارا_مهتا داری نگرانم میکنی

پوزخند تلخی زدم و گفتم:مهم نیست..

نگاش کردم و دستم و کشیدم توصورتش و گفتم:توخوبی؟

لبخند تلخی زد و گفت:آره عالی.

بعد دوتاییمون خندیدیم..احمقانه ترین کار تو این لحظه..ولی خنده هامون از زهر بدتر بود

باباز شدن در پریدیم..باورود دوتا پسر هیکلی سارا جیغ زد و به من چسبید.به نسیما که هنوز بیهوش بود نگاه کردم و تودلم آرزو کردم که کاش الان بیدار بود

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سینا *به قلم ریحانه) 

چشم هام رو هم بود چیز های نامفهومی میدیدم یه خونه بود قدیمی...... 

یه خونه ویلایی........ 

اینجا دیگه کجاست... داشتم از کوچه رد میشدم که شمع ها با صدای بدی خاموش شدند 

چشم هامو باز کردم..... لعنتی...... 

هایکا_چیشد؟!!؟.. چرا شمع خود به خود خاموش شد!!!

نگاهی به اطرافم کردم در با شدت کوبیده شد نگاه هر دومون به سمت در کشیده شد........ 

ترس تو چهره هایکا مشخص بود... 

_کیه نصف شبی؟؟ 

_نمیدونم کیه!.... 

دوباره صدای در بلند شد 

هایکا بلند شد که درو باز کنه 

جلوشو گرفتم 

_صبر کن کسی اونجا نیست....... 

_پس حتما عمه ی منه پشت در 

_چی داری میگی اون اینحاست پاشو اینا را جمع کن.. 

_چی کی.... کی اینجاست......._احمق جنه اینجاست جمع کن اینا رو روشم یه پازچه مشکی بکش... 

به سرعت تخته و شمع هارو جمع کرد منم بلند شدم و برقو روشن کردم به محض اینکه که برگشتم احساس کردم دستی سرد رو گلوم فشار میاره وبلندم میکنه...... نفس کم اورده بودم..... به گلوم نگاه کردم یه دست سیاه با ناخن هایی بلند ناخن هاشو تو گوشتم فشار میداد خون از زیر ناخن هاش راه افتاد...... مرتب جیغ میزد و میپرسید چرا چرا چرا 

با رخرین توانم گفتم

یا الله 

صدای جیغش بلند تر شد و به زمین افتادم سرفه میکردم سرفه های خونی هایکا سر رسید اونم وضعیتش بدتر من بود 

لباش تکون میخورد ولی من چیزی نمیشنیدمدتی گذشت تا بالاخره صداشو شنیدم 

نشوندم وبلند شد یه لیوان اب واسم اورد 

به سختی جرعه ای خوردم 

_چیشد دیدیش 

باصدایی پر از ترس ووحشت جوابشو دادم 

_نه ولی داشت خفم میکرد بهتره از اینجا بریم وگرنه ما رو هم زندانی میکنه 

_اخه چطور ما که نمیدونم اونا کجان 

یکی از پاهامو اوردم بالا و دستمو گذاشتم روش دستمو کشیدم رو گلوم جایه دستش دیگه نبود 

_جواب منو بده 

_نمیدونم فقط میدونم اون خونه خارج از شهره 

_اینطور که نمیشه اون فعلا رفته بیا و یه بار دیگه هم امتحان کن شاید بهنر بتونی ببینی 

بدم نمیگفت.... 

_باشه 

*************§§§

_دیدم.. دیدم... 

_خب کجاست؟؟؟؟؟ 

تو یه کوچه بن بست ته کوچه.... یه خونه  قدیمی با در بزرگ زنگ زده.... داخل خونه یه تاب سفیده....... 

احساس کردم چیزی رو دستمش چکید چشممو باز کردم یه قطه خون بود از گوش و دماغم خون جاری بود 

هایکا یه دستمال کاغذی دراورد و داد دستم 

_الان دیگه باید بریم...... 

_اره هر چی زودتر بهتر............. 

مطمئنی همین جاست 

_اره همین جاست 

_اینجا که خیلی دربه به داغونه که 

_حرف نزن... به جاش برو درو باز کن 

_چطو اخه 

نگاه عاقل اند در سیفی بهش کردم 

_از رو دیوار 

باشه ای گفت و مثل جت از دیوار رفت بالا و درو باز کرد رفتم تو و درو بستم تاریک بود از همون اول انگاری یه نفر نگاهش رو ما صدای خرناسه تو ل حیاط پیچیده بود 

_وووی خیلی ترسناکه بیا برگردیم 

_چی چی میگه واس  خودت بیا بریم 

_پس اگه مردم به ننم بگو ای لاو یو 

_کوفت راه بیفت 

تو حیاط قدیم گذاشتیم صدای خش خش برگ ها زیر پامون و صدای پچ پچ خرناسه لرزه به تنمون می انداخت 

یه حیاط بزرگ بود که دور ته دورش پر بود از درخت های بی برگ و عریان که به شدت تکان میخوردند 

صدایی ما رو به خودش اگرد صدای خنده بود برگشتم و نورو انداختم رو اون قسمت یه نفر اون جا بود موهاش جلوی صورتش بود لکه خون بزرگی رو پیرهنش سرش پایین بود از ترس خشکمون زده بود لحظه ای پاهام فرمان داد فرار کن با اخرین سرعت دویدم با هایکا رسیدم به در یه در چوبی نفس نفس میزدیم هر دومون زبونمون بند اومده بود بعد چند دقیقه به خودم اومدم 

_غلط کردم بیا برگردیم ترو خدا 

_هیس الان دیگه خیلی دیره 

دستمو به سمت دستگیره بردم قطره ای خون از بالا چکید به سقف نگاه کردیم چیزی پیدا نبود اب دهنمو قورت دادم ودرو باز کردم در باز شد و سریع پشت سرم اونو بستم هنوز نگاهم به خونه نیافتاده بود صدای جیغ وحشتناکی تو خونه پیچید 

دستمو گذاشتم رو گوشم صدای جیغ انسان بود برگشتم و نگاه کردم 

دوتا دختر بودن یکیشون پشت اون یکی قایم شده بود و جیغ میزد جلویی هم شوکه شده بود در کنارشونم یه دختر دیگه بود افتاده بود رو زمین و روی زمین از خون قرمز پر بود..... حدس زدم اون دختر رو میشناسم که رو زمین بود صدای جیغ اون دختره قطع شد و...... 

 

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(به قلم پریا هایکا)

_غلط کردم بیا برگردیم تورو خدا.

_هیس الان دیگه خیلی دیره.

خودمو زود تر از سینا پرت کردم توی خونه، به امید یک جای ساکت و امن.

ولی در کمال نا باوری با شنیدن جیغ گوش خراش یک دختر حس کردم بهتره از دست این دختره فرار کنیم.

خواستم برم بیرون که با سینا برخورد کردم، پشت سر من ایستاده بود و حالا درست رو به روی من بود، هیچ وقت نتونستم اون چند سانت فاصله ی قدی رو هم پر کنم.

دستمو فرو کردم توی جیب شلوارم، خب اگه پا به فرار میذاشتم واقعا مایه ی ابروریزی بود.

از اون گذشته سرزنش ها و زخم زبون های سینا چیزی نبود که ادم خیلی مشتاقش باشه.

سینا سلام محترمانه ای داد و با اشاره ای به دختری که بین دریای از خون دراز کشیده بود پرسید: ایشون زنده اند؟

دختری که جیغ می کشید چند دقیقه ای میشد در سکوت به ما خیره بود.

دخترک از پشت سر دوستش بیرون اومد و با لکنت جواب داد:

_فکر می کنم بله، فقط ... فقط بی هوشه.

موهای پریشونش که روی پیشونیش رو گرفته بود نظرم رو جلب کرد، فرفری بودن، مثل موهای من .

سینا بازومو کشید و نگاهمو از دخترک گرفتم، به سمت خانمی که روی زمین دراز کشیده بود رفتیم.

سینا پرسید: اسمشون چیه؟

با دقت انالیزش می کرد، دستشو روی چونه اش گذاشت، اوه خدای من این حالت همیشه یعنی سینا چیز هایی میدونه که من نمیدونم .

دختری که جیغ می زد گفت: نسیما، اسمش نسیما هست.

بی هوا پرسیدم : اسم شماچیه؟

مکثی کرد: مهتا...

رو به دخترک مو فرفری گفت: سارا یک لحظه بیا.

با هم بین دیوار های اشپز خونه از دید من خارج شدند.

دو زانو نشستم کنار سینا: هی پسر، چی شده؟

_این دختر رو انگار می شناسم، خدای من فکر کنم مغزم قفل کرده.

با خنده گفتم: کلید بیارم ؟

نگاهی بهم انداخت که کاملا پشیمون بودم از شوخی بی مزه و البته بی موقع ام.

سارا:

واقعا خوشحال بودم، ترسی توی وجودم بود، ترسی که هم با فکر کردن به دو تا مرد توی این خونه ی نفرین شده ترسناک تر می شد و هم باعث قوت قلبم بود.

درست مثل این که برای دوای دردت مجبوری تن به خوردن یک داروی تلخ بدی.

مهتا اروم گفت: سارا، اینا، چطوری وارد خونه شدن؟

بدون فکر گفتم: حتما نفر چهارم و پنجم هستن دیگه.

دستش رو روی پشیونی کوبید و گفت: واقعا بهت افتخار می کنم چشم بسته غیب گفتی.

پوفی کردم، ادامه داد: منظورم اینه که همون طوری که وارد شدن نمی تونن مارو ببرن بیرون؟ شاید طلسمی چیزی داشته باشن ، چمیدونم...

یک دفعه صدای هیـــن بلند نسیما به گوش رسید.

دویدیم بیرون، نشسته بود  یقه ی پسری رو چنگ زده بود و نفس نفس می زد. عرق کرده بود توی اون هوای سرد.

با دیدن پسر چشم مشکی ابروهاش بالا پریدن؛ برای دقایقی به هم خیره شدن؛ نسیما اروم دستش رو از یقه جدا کرد و به دیوار تکیه داد.

مهتا با خوشحالی سمتش دوید و سرش رو بوسید: وای خداروشکر که به هوش اومدی ، واقعا خوشحالم.

لبخندی به نسیما تحویل دادم که البته فکر می کنم از قهوه ی تلخ هم غلیظ تر بود.

پسرک مو فرفری رو به همراهش گفت:سینا، لوازم توی ماشین موند.

خوشحال بودم که حالا اسمش رو می دونم، به خودم جرئت دادم و از پسرک مو فرفری اسمش رو پرسیدم، هایکا، اسم عجیب و البته قشنگی بود.

نمی دونم چطور ، ولی سینا و هایکا با هم از خونه خارج شدن و بعد از ربع ساعت با کلی ساک و پلاستیک خوراکی و لوازم ضروری برگشتن.

اما رنگ به رخسار نداشتن و نفس نفس می زدن، با دیدن نگاه متعجب ما هردو لبخند زورکی به لب نشوند و گفتن: خب تا یک مدت حداقل خیالمون راحته از گرسنگی نمی میریم.

هایکا شومینه ی دودی قدیمی رو راه انداخت، کنار شومینه نشستم و زانوهامو بغل زدم، به رقص گرم شعله چشم دوختم، نسیما و سینا گفت و گوی گرمی داشتن، حوصله ی گوش دادن به حرفاشون رو نداشتم.

هرازگاهی صدای اظهار نظر هایکا و مهتا هم به گوش می رسید.

گازی از ساندویچ زدم و با لذت تمام خودمش، شیر کاکائو گرم با تمام تلخیش شیرین ترین چیزی بود که به عمر خورده بودم.

نسیما صدام زد: سارا ؟ سارا؟

برگشتم، هر چهار نفر نگاهشون به من بود؛ بی هوا چشم های عجیب هایکا نظرم رو جلب کرد.

به سختی پلکی زدم و گفتم : بله؟

مهتا پرسید: بیا اینجا، چرا اینقدر دوری ؟

خواستم بگم دلم برای گرمای اتیش تنگ شده بود، دلم برای یه کم سکوت و زندگی اروم خودم تنگ شده بود.

دوست داشتم باز هم بابغض شب ها به چشمک ستاره ها خیره بشم.

دلم می خواست هیجان دزدی و فرارش رو دوباره تجربه کنم. اره من بد بودم، یک دختر دزد که از تمام فرصت هام استفاده میکردم برای کش رفتن چیز هایی که لازم داشتم.

خواستم بگم دوست دارم از همتون دور باشم، از این خونه متنفرم.

دلم لک زده بود برای ذوق کودکانه ی بچه های خونه خرابه ی پایین محله مون که واسه عروسک های کوچیکی که براشون می بردم و از افراد مختلف کش رفته بودم می خندیدن و بوسم می کردن.

ادمایی که ازشون چیزی میدزدیدم کوچک ترین نیازی به اون چیز ها نداشتن، ما بودیم که همون وسائل کوچیک و پول خورد های دزدی زندگیمون رو عوض می کرد .

همیشه از خدا می پرسیدم خودت که میدونی حق ما، تمام زندگی ما، دار و ندارمون رو دادی به بقیه.

چرا حق ما مال ما نیست خدا؟

اما، بی فایده بوده؛ اتفاقات ماورایی اطرافمون رخ میداد و هیچ کدومشون حرف های من رو درک نمی کردن.

به زحمت لبخندی زدم و گفتم:  یه کم سردمه؛ میام پیشتون؛ راحت باشید شما.

نسیما باشه ای گفت و مهتا نگاه غمگینش رو ازم گرفت، هایکا خیره شد بهم؛ نمی دونستم همون طور نگاهش کنم یا نه، انگار چیزی از توی چشمام خوند و ابرو بالا انداخت.

اون شب اروم بود؛ یک مقدار از دلتنگی هام بر طرف شد، گرسنگی و تشنگی وداع گفتند.

شب ارومی بود و من اون شب اروم رو با تمام وجود زندگی کردم و نفس کشیدم.

خوش حال بودم پسرا کنارمون هستن.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(نسیما به قلم ریحانه) 

یه بیابون خشک و بی اب علف هر چه قدر میدودیم دورتر میشدم از آب بی هدف به هر سویی کشیده میشدم از دور دونفرو دیدم به سمتشون دویدم مامان و بابا بودن از ته دلم فریاو زدم 
_مامان.... بابا 
هر دوتاشون با تعجب و لبخند نگاهم میکردن خوشحال بودم اما هر چی میدویدم دورتر میشدن نفس کم اوردم و افتادم روز زمین یه دفعه همه جا تاریک شد در کور سوی تاریک و تیرگی نوری را در ان میان تصور کردم نوری که حالا ان به من نزدیک تر میشد یک دفعه نور همه جا رو فرا گرفت 
با هین بزرگی از جا بلند شدم و یقیه فردی که جلو چشمم بود رو گرفتم نفس نفس میزدم و عرق از صورتم پایین میومد 
جلو چشم هام یه پسر بود محکم یقشو چسبیده بودم و به چشم های همچو شبش زل زده بودم چشم هاش ارومم کرد مثل اهویی بودم که با دیدن مادرش ساکت میشود دستامو از یقه اش پایین اوردم گردنبندش نظرمو جلب کرد تکیه دادم به دیوار تازه موقعتمو درک کرده بودم مهتا با خوشحالی سرمو بوسید به دوتا پسری که حالا به جمعون اضافه شده بودن نگاه میکردم خسته بودم انگار مصافت هایی را بی هدف میگشتم اما الان هدفمو تو یه جفت چشم مشکی پیدا کردم اما اسمشو نمیدونستم اینقدر بیحال بودم که چشم هامو بستم دستم به سمت  گردنم حرکت کرد و گردنبندمو تو دستم گرفتم یه گردنبند گرد که روش یه لکه قرمزه تنها یادگاری پدرم نمیدونم چه قدرگذشت  یه ساعت دوساعت یا پنچ دقیقه پسرا اومدن تو خونه چشم هامو اروم باز کردم اون چشم مشکیه رفت سمت شومینه و روشنش کرد مهتا به سمتم اومد و بلندم کرد بیحال بودم نشستم کنار شومینه بالاخره بعد چند روز اب و غذا میدیم اولین لقمه رو گذاشتم تو دهنم و اروم قورت دادم اما چیزی از گلوم پایین نمیرفت سارا دور از ما نشسته بود یه کم صداگو بردم بالاصداش زدم 
_من به کم گرممه الان میام پیشتون 
تو دلم باشه ای گفتم و به پسری که اوله بار دیده بودمش زل زدم 
چشم هایی مشکی و نافذ قد بلند هیکلی و موهای لختی که به سمت ساده به سمت بالا داده بودش نشیته بود رو مبل و خو شده بود وارنجش روی زانوش بود و یکی از دست هاش زیر چونش دوباره نگاهش تو نگاهم قفل شد تو همون لحظه کلی حرف با همون نگاه واسم اشکار شد اما سریع نگاهمو گرفتم کمی هم اب خوردم. 
باند دور دستمو باز کردم جای چاقو کاملا واضح بود دردم میکرد بهش دست زدم معلوم بود عفونت کرده نمیدونم چرا از دیدن اون لحظه حالم بد شد و به گریه افتادم نگاه به دستم میکردم و اروم اروم اشک میریختم عادتم بود همیشه اشک هام بی صدا بود تو حال هوای خودم بودم که دستی، دستمو کشید طرف خودش نگاه به پشت سرم کردم همون چشم مشکیه بود مو فر فریه هم بالا سرش بود موفرفریه که چشم هایی طوسی داشت گفت 
_دستش چیشده سینا 
سینا چه اسم باحالی خوشم اومد 
_عفونت کرده عفونتش کمه اما باید جلشو گرفت وگرنه بدتر میشه 
_مهتا کو دستتو ببینم
 با هق هق دستمو نشونش دادم 
_اخ اخ چه بد شده 
سرمو مثل بچه ها تکون  دادم سارا هم بالا سرم بود و میدید 
سینا_اول باید یه کم از چرک هاشو خالی کنم بعد با سرم تمیزش کنم وبخیه بدم 
نگاه مظلومانه بهش انداختم 
_درد داره 
خندید و گفت 
_یه کوچولو 
به همون پسر مو فر فریه گفت 
_هایکا از تو ماشین کیف منو بیار 
هایکا با ترس و دلهره گفت 
_یا ابرفض منو نفرست که میرم سکته ناقص میزنم 
سینا_پس با یکی از دخترا برو 
سارا_ما که اینجا زندانی  هستیم 
سینا_نه دیگه الان نیستید 
یک دفعه مهتا گفت 
_من میام باهات 
هایکا شونه ای بالا انداخت ومهتا پشت سرش راه افتاد سینا یه کم دستمو فشار داد اخم رفت هوا 
_فشار نده درد داره 
_چه قدر کم طاقتی دختر 
یه کم  بهش زل زدم من اینو کجا دیدم همین طور که باخودم کلنجار میرفتم که بشناسمش مهتا و هایکا با شدت درو باز کردن واومدن تو رنگ به صورتشون نبود مهتا ولو شد رو زمین 
سینا نگاه به هردوشون کرد  نفسشون که  بالا اومد وسیله هام اوردن 

سینا در کیفشو باز کرد و چاقو جراحیشو در اورد 
با مظلومیت بهش زل زدم اروم رو زخمم گذاشت و فشار داد چشم هامو محکم بستم و باز کرد یه کم خون با چرک از دستم اومد بیرون یه جیغ کوچلو زدم و اشک ها شروع به ریختن کردن بیشتر جای زخممو فشار داد که صدای هق هق منم بیشتر چشممو محکم فشار دادم که دیگه چیزی نبینم ولی دردش خیلی بد بود بالاخره چاقو گذاشت کنار و با یه دستمال روشو پاک کرد از تو کیفش یه سرمم دراورد و سرشو سوراخ کرد و و ریخت رو زخمم حسابی دردم اومد و جیغ زدم خواستم دستمو بکشم که نزاشت گریه کردم دیگه نفهمیدم چیکار کرد فقط متوجه شدم که سریع یه چیزی روش ریخت و دستمو بست با هق  هق دستمو کشیدم سارا اومد کنارم و بغلم کرد تو بغلش خوابم برد 
***

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(به قلم محدثه)

پریدم و به سمت در حرکت کردم...فقط می خواستم برم..میخـــــــــــــــــواستم برم..چرا نمیفهمیـــــــــــــــد؟؟باچنگ و لقد افتادم به جون در ولی باز نمی شد..این پسره سینا پس چی زر زر می کرد؟

جیـــــــــــــغ بنفشی تو دلم زدم و عصبی با پام کوبیدم  به دیوار...

سر خوردم روزمین و زل زدم به دیوار..خدا میدونه چقدر بی خوابی کشیدم..به همشون نگاه انداخت...به پسرها و دخترا..واقعا خوش به حالشون که خوابن!دست سردی شونم و لمس کرد و نفس سرد و یخش و فرستاد توگوشم

_مهتــــــــــــــا

چشام و رو هم فشار دادم و گفتم:الان نه لعنتی

کشیده شدم سمت عقب و رفتم توگذشته..نفسم و فرستادم بیرون..شالم از رو سرم سر خورد و رفت توهوا و به پرواز دراومد

نگاه دریاییم و دوختم به دخترک روبروم که بالبخند نگام می کرد..پوزخندی زدم که لبای زخم شدم سوخت

ویولت_داری زجر می کشی مهتا مگه نه؟

تک خندی زدم و گفتم:نه بابا..همه چی آرومه من چقدر خوشبختم..جوک سال بود نه؟

سرشو به عنوان تاسف تکون داد و گفت:برای همین تورو برگزیدم...کسی که به من خیلی نزدیکه...باید کمکم کنی وروح شیطانی من و نجات بدی

من_ببخشیدا احیانا من نسبتی با بَتمن ندارم

جدی نگاهم کرد و گفت:به حرفم گوش بده..یه زیر زمین تواتاق سفید رنگ تو راهرو هستش..باید پیداش کنید..نمی تونم بگم دقیق کجاست!

من_چی؟منظورت چیه؟زیر زمین؟

سرشو تکون داد و  گفت:نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم.

من_وایسا ببینــــــــــ...

تاخواستم حرفی بزنم غیب شد و یه فضای تازه برام باز شد..دوباره همون خونه و همون دخترک و مادر ترسناکش

مادر_ویولت داری برام غیر قابل تحمل می شی مگه بهت نمی گم بااون پسر نگرد؟

ویولت اما ساکت بود و بانفرت به مادرش خیره شده بود..سردم شد..از این تنفر..با یه ور شدن صورت ویولت ازلبم خون جاری شد..

دستم و گذاشتم رولبم ولی باز دوباره خیره شدم ه فضای روبروم

ویولت با چشای اشکی رفت توخونه و مادرش باچشمای به خون نشستش به من خیره شد..ترسیدم و عقب رفتم..ولی انگار من و ندید..زود روشو برگردوند و دستاش و برد به سمت باغ رو برو و یه کلمه هایی زیر لب

تکرار کرد..نمی فهمیدم چی میگه..بازم نفسای سرد و مرگ بار به گوشم خورد:من فقط عاشق بودم..

چشام و بستم و کشیده شدم به ویلای نفرین شده...هنوز همه خواب بودن..لبخند تلخی زدم و گفتم:باعشق خودت و اسیر کردی..!

ولبخندم به پوزخند تبدیل شد..

*********

من_وایسا بینیم واسه خودت سرخورد تصمیم می گیری..فکر نکن چون پسری بهت هیچی نمی گم

سینا چشاشو چرخوند و گفت:مهتا بسه..اون چیزی که تودیدی اشتباهه..اصلا زیر زمینی وجود نداره

پوزخند عصبی زدم که نسیما باآرامش گفت:مهتا عزیزم تمومش کن..

بعد باصدای آرومی رو به سینا گفت:عصبیش نکن..بدمیبینی

سینا پوزخند زد و به من کج نگاه کرد..به من کج نگاه می کنی؟

شونه ای بالا انداختم و بی توجه به اونا راه افتادم سمت اتاق..سارا باترس گفت:مهتا آجی؟؟؟؟؟

لبخندی به مهربونیش زدم و گفتم:چیزی نمیشه

دستم وگذاشتم رو در اتاق و با یه تیک بازش کردم..اتاق پر از سیاهی بود...دیوار های سیاه و لکه خون های قرمز..واقعا ترسناک بود..صندلی که درحالی تکون خوردن بود..ترسیدم..

آب دهنم و قورت دادم و به دور و بر اتاق نگاهی انداختم..صدای تق تق بلند شد و سایه ای از کنارم رد شد

و تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاپ  ..برگشتم که در اتاق بسته شده بود..از ته دل جــــــــــــــــــــــــــــیغ کشیدم و تنها اسمی که رو زبونم اومد این بود:

من_هـــــــــــــــــــایکــــــــــــــــا!

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راوی (به قلم ریحانه) 

یه اتاق سرد و تاریک و راز الود بوی خون هنوز تازه بود....... 

قتلی اتفاق افتاده بود......... 

در اتاق با قیژ قیژ باز میشود چهره دخترک و پسری پشت سرش نمیان میشود کسی با پچ پچ در گوش مرد بغل دستی اش با ترس میگوید 

_من... من اینجا بودم.... 

دستانش میلرزد تنها جایی که احساس میکند ارامش میگیرد دستان همان مرد است 

با جیغش در اتاق به شدت بسته میشود صدای همه بالا میرود و نسیما با چشم به دنبال دوستانش میگردد مهتا با شدت هر چه تمام تر مردی را صدا میزند صدای جیغ سارا در اتاق میپچد پسر ها سعی میکنند در را باز کنند..... 

اما دریغ....... 

چشم هایش را باز میکند هنوز دستان  گرم او در دستانش است چشم هایش به تاریکی عادت میکند 

سینا میگویید 

_اروم باش اروم 

صندلی گهواره ای با صدایی گوش خراش تکان تکان میخورد 

بوی خون را میشود استشمام کرد روی دیوار ها جای چنگال مانده است و خون از اآن میچکد 

ناگهان شمع هایی دروسط اتاق روشن  میشود سوکت سهمگینی حکم فرماست سوکتی سخت و طاقت فرسا 

اتاق به شدت سرد بود به قول هایکا به قطب میگفت زکی!!!!! 

سارا به خود میلرزد دندان هایش به هم میخورد احساس تنهایی میکند 

به شمع های رو به رویش زل میزند 

ناگه..... مهتا قدم هایش را به سمت جلو بر میدارد به سمت همان شمع های روشن

صدایی میپیچد صدای جیغ

هایکا نظرش به مهتاست پشت سرش قدمی بر میدار..

اکنون مهتا به شمع ها رسیده با تردید به میز نگاه میکند و دستش را جلو میبرد چاقویی بر روی میز قرار داشت........ .!!!!

از چاقو خون می امد.... 

ناگهان نور زیادی اتاق را فرا گرفت و اتاق پیدا شد در ته اتاق جنازه هایی دارلز به دراز افتاده بودند و از دهان و چشم هایشان خون میچکید دستانشان به سمت. بالا بود... 

صدای خنده هم در اتاق پیچید دیگر تحمل نکرد جیغ زد پشت سر هم جیغ میزد. به سمت عقب دوید و در را کوبید از ته اتاق زنی با قیافه ای سفید و خونین خرناسه میکشید از لب و دستانش خون میچکید راه نمیرفت توری سفید در تنش بود به سمت ان ها می امد اما مقصودش تنها یک نفر بود 

دختر سیامک دختری که هنوز خون سیامک در رگانش جریان داشت همه به گوشه ای پناه میبرند اما نسیما در جایش خشکش میزند هر لحظه به او نزدیک تر میشد و با خنده به او مینگریست پاهایش سست میشود و به زمین میافتتد و دستلنش روی صورتش قرار میدهد جملاتی بددن هدف میگویید 

داد میزند با جیغ میگویید 

_منو ببخشش و جیغ میزند جیغش همه جا را میلرزاند یک دفعه شمع ها خموش میشود و در باز میشود سینا با اخرین  توانش دست نسیما را میکشد و از ان اتاق ک» ایی فاصله میگرد با خرو جشان در ناپدید میشود همه بیحال بر روی زمین میافتند سینا نسیما را که به شدت میلرزید در اغوشش میگرد با ترس خون بالا می اورد سینا محکم تر او را بغل میکند سارا به شدت اوق میزد و چیزی جز خون بالا نمی اورد هایکا میلرزید و مثل برف سفید بود و انا مهتا که اکنون بیحال افتاده بود برایش سوال بود چرا به سمت نسیما رفت چرا؟؟؟؟؟؟  

**سینا ***

توصیف ناپذیره صحنه هایی که دیدم به عمرم ناشناخته بود نمیدونم چرا نسیما را بغل کرده بودم باز هم میلرزید و با سرفه هایی خونی هر لحظه سفید و سفید تر میشد دیگه طاقت نیوردم با داد اسمشو صدا زدم از لرزشش کم شد و دستمو چسبید 

_ترو خدا نزا منو ببره اون اون بابا رو برد اون... 

هیش اروم باش 

با هق هق توی بغلم گریه میکرد 

بغض گلویمنو بد گرفته بود کم پیش میومد گریه کنم اما الان دیگه بغضم رو نتونستم قورت بدم قطره ای اشک از چشمم چکید و او را بیششتر در اغوشم فشردم 

ناگهان سارا با صدای بلند زد زیر گریه و مدام کسیو رو ناله و نفرین میکرد..... 

 

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(به قلم پریا )

سارا :

با دیدن چهره ی نسیما که اون طور می لرزید و خون سرفه می کرد از خودم بی خود شدم و عصبی تر از چیزی بودم که حتی فکر کنم به این که دارم چه حرفایی می زنم .

فقط یک چیزی توی وجودم مدام بهم می گفت عصبی هستم و باید خودمو تخلیه کنم.

یاد تصویری که مهتا روی برگه کشیده بود افتادم؛ اسم سیامک توی سرم بارها و بارها تکرار می شد، دستمو روی گوشم گذاشتم و جیغ زدم و تا تونستم نفرینش کردم، حتما، حتما همش تقصیر اون بوده.

همش، اره تمام این بلاهایی که سر ما میاد تقصیر اون مردک عوضیه، سیامک؟ عمویی که هیچ وقت ندیدمش.

اما چرا؟ سیامک و نسیما چه ربطی به این ماجرا دارن؟ اون جن دیوونه چرا باید مارو انتخاب کنه؟

همیشه از مادرم قصه هایی راجبه سیامک شنیده بودم، سیامک عاشق زنش بود، من یک عمو زاده هم داشتم اما تنها چیزی که توی این همه سال از خانواده ی عموم دیده بودم یک عکس قدیمی بود از جوونی های خود سیامک.

داستان های عجیبی از سیامک و خانواده اش تو صحبت ها می پیچید و من که علاقه ی زیادی شنیدنشون نداشتم اهمیت نمی دادم.

چون؛ چون عموم کوچیک ترین تلاشی نکرد که به من و خانواده ام کمکی بکنه شاید که الان تو این وضعیت نبودیم .

هیچ وقت بهش فکر نمی کردم؛ فرار می کردم از یادش ، این که فکر کنی خانواده ای داری که الان بهترین زندگی رو دارن ولی تو رو کاملا فراموش کردن دردناکه و خیلی خیلی ترجیح میدم فکر کنم همچین خانواده ای ندارم و واسه همین از طرف کسی کمکی بهم نشد.

به خودم اومدم، بسه، خاطرات لعنتی فقط بلد بودن همه چیز رو خراب تر کنن.

هایکا کنارم ظاهر شد، دستش روی دست هام بود روی گوشام.

بعد اهسته دستامو فشرد و از گوشم جدا کرد: هیش، چیزی نیست باشه؟

می لرزیدم، حس می کردم از درون داغ شدم و شعله می کشم...

لحظه ای نگاهم با نگاه هایکا طلاقی کرد ، زیبا بود؛ پر از ارامش و اطمینان.

*********

پشت میز توی اشپز خونه نشسته بودم و در سکوت فنجانی قهوه میخوردم؛ از این که شب بخوابم وحشت داشتم.

به علاوه مدت زیادی بود که فرصت پیدا نکردم قهوه بخورم بدون هراس از این که سر و کله ی طلبکاری پیدا بشه یا یکی از بچه های کار منو ببینه و با حسرت به قهوه ام زل بزنه و نگران این باشم که چندرغاز پولمو الکی خرج چند دقیقه لذت خوردن قهوه کردم.

همه خواب بودن، سینا و نسیما تا یک ساعت پیش با هم توی باغ قدم می زدن و نقشه می کشیدن.

مهتا گوشه ای نشسته بود و چند ساعت به جایی خیره شده بود، هایکا چند بار سعی کرد سکوت سنگین و مرگ بار خونه رو بشکنه ولی نتیجه ی مطلوبی نداشت.

حالم خوب نبود و دوست نداشتم با اوقات تلخی با هایکا هم کلام بشم.

به اشپز خونه پناه بردم و بعد از این که صد بار نگاه اون پسر رو تو ذهنم تکرار کردم و دیدم و اروم شدم به ذهنم رسید قهوه ای بخورم.

تنها نور کوچکی در اشپز خانه روشن بود و کل ویلا به خواب فرو رفته بود.

صدای خش خشی به گوشم رسید، از جا برخاستم و خیلی محتاط و بی سر و صدا چاقوی میوه خوری رو از روی کابینت به دست گرفتم.

منتظر ایستادم، این احتمال رو دادم که به خاطر بی خوابی شاید توهم زده باشم برای همین الکی سرو صدا راه ننداختم که بچه ها همین چند ساعت رو هم استراحت کنن.

نفس هام تند شده بود؛ صدای گرومپ گرومپ راه رفتنی به گوشم رسید و روی زمین حسش کردم.

تا جایی که یادمه هیچ کدوم از ما وقتی راه میره این قدر سر و صدا نداره.

نفس عمیقی کشیدم ولی به وضوح بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه مو می دیدم.

نبش شقیقه هام دیوانه وار می زدند و پاهام سست شد.

سایه ای با سرعت از کنار در اشپز خونه گذشت، صدای گرومپ گرومپ قطع شد.

خش خش هر لحظه نزدیک تر می شد و من اماده بودم برای جیغ زدن.

کی دفعه قامت هایکا در چهار چوب در ظاهر شد.

نگاهش سرد بود،