رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

(نسیما به قلم ریحانه) 

کمرم به شدت درد میکرد دستم رو کمرم بود و اه میکشیدم سینا منو از اغوشش کشید بیرون چشم هامو محکم بستم ارزو کردم ای کاش ای همه مون بخوابیم صبح بیدار که شده باشیم این درد ها وجود نداشته باشه 

سارا لنگون لنگون اومد روی قسمت حنجره اش خراش کوچکی بود و خون ازش بیرون میزد 

_نسیما ما باید چیکار کنیم باید کجا بریم 

نمیتونستم بشینم همون طورکه رو زمین بودم با داد و جیغ گفتم 

_میخوابم بخوابم هیچکس چیزی نگنه 

همه ساکت شدن کم کم خواب به سراغم اومد و منو با خودش برد 

................... 

دوباره همون بیابون بود خشک بی آب اما این دفعه همه جا تاریم بود صدا های وحشتناکی کل اونجا را فرا گرفته بود دستمو روی گوشم گذاشتم و شروع کردم به دویدن با تمام سرعت میدویدم ناگهان روزنه نوری از ان طرف پیدا شد و نور همه جا را گرفت رسیدم به یه روستا تو کوچه های روستا بی هدف قدم برمیداشتم خونه های کاهگلی تو اون گرما به قرمزی میزد قدم هام به شمارش افتاد جلوی دم خونه ای ایستادم ناخواسته وارد خونه شدم پیرمردی ریش سفید با لباسی بلند و سفید و عمامه ای بر سرش قرآن میخواند خونه ساده بود اما چیزی توجه منو جلب کرد اره جفت گردنبد من اون جا بود پیرمرد سرشو میاره بالا و میگه 

_اومدی دختر!!... خوش اومدی خیلی وقته منتظرتم

دهنمو باز کردم که حرفی بزنم اما........ 

.......................

با ترس از خواب پریدم همه خواب بودن دست زدم به کمرم دیگه درد نمیکرد سینا نبود یه کن ترسیدم یعنی کجا رفته با چشم دنبالش گشتم گوشه خونه نشیته بود و نماز میخوند صداش کل خونه رو فرا گرفته با لذت نماز خوندنشو تماشا کردم نمازش که تموم شد بی مقدمه گفتم 

_فهمیدم باید کجا بریم 

به سرعت برگشت سمت من 

_خب باید کجا بریم 

_یه روستا.... یه روستا تو یه جای گرم سیر مثل اهواز 

لبخندی بر لبش میشینه  و میگه 

_بهتره به بقییه هم بگی 

سرمو به علامت مثبت تکون میدم 

_راستی نمیدونستم تو نمازم هم میخونی 

پوزخندی زد و گفت :

اره من خیلی وقته نماز میخونم 

میرم و میشینم کنارش 

_اینقدر درگیرم که یادم رفته با خدای خودم حرف بزنم 

_خدا همیشه صداتو میشنوه کافیه صداش کنی همین 

راستم میگفت این خدا بوده که تو کل راه کمکون کرده پس هر چی خدا بخواهد همون میشه...... 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا(به قلم محدثه)

نسیما نمی دونست من خواب ندارم..الان دقیقا چهار روزه که نخوابیدم..فقط ظاهر به خوابیدن می کنم..صدای ذکر گفتن سینا آرامشی رو توقلبم سرازیر می کرد که هیچ وقت حسش نکرده بودم

باصداشون لبخند رولبم اومد..اسمشون و باید میزاشتن لیلی و مجنون...دیگه هرکسی ببینتشون میفهمه اینا عاشقن!

_عشــــــــــــــــــــــــــــــــق !

لرزیدم.ویلوت بود..صدای نالش که عشق و زمزمه می کرد توگوشم می پیچید.سرمو حرکت دادم که موهام ریخت توصورتم..دستی موهام و کنار زد..بلند شدم..ویولت بود..ویولت مهربون

ولی توخونه نبودم..تو همون باغی بودم که روح مهربونش در گردش بود..اونم به مدت کمی

دستای ویولت دستام و لمس کرد..همون طور که به جلو نگاه می کرد بالبخندش گفت:

ویولت_دوستت خیلی باهوشه..نسیما باهوشه..خیلی بهتون کمک می کنه..می دونم که شنیدی دنیای من و پیدا کردن

من _آره..یه درصد فکر کن نشنوم

تک خندی زدو  گفت:

ویولت_زمان خیلی کمه مهتا..زودتر دست به کار شید..قبلا روزهای بیشتری می تونستم تواین باغ زیبا بمونم..اما الان انقدر روح شیطانیم قوی شده که چند ساعت می تونم بمونم!می ترسم این چند ساعتم از دستم بره

من_ویولت تواصلا کمک نمی کنی..من از هیچ کاری سر در نمیارم

باصدای رعد و برق چهرش پر از ترس شد

ویولت_خدای من..وقتم تموم داره می شه..مهتا..خواهش می کنم..به دوستات بگو..زود باید از اونجا برید..بهشون بگـــــــــــــــ...

وطوفان ویولت و باخودش برد..متحیر به صحنه روبروم خیره شده بودم.طوفان رو من تاثیری نداشت..بلکه مثل باد ملایمی موهام و نوازش می داد

گیج بودم..گیج این معما..تهران کجا و اهواز کجا؟حتما یه رابطه ای میون این تهران و اهواز هست

پوفی کشیدم و متحیر به دور و برم نگاه کردم پاهای لرزونم به عقب کشیده شد..باغ رو سیاهی گرفته بود..خیلی خیلی ترسناک بود

باصدای داد نسیما پریدم

نسیما_مهــــــــــــــــــــــتا؟چرا این جوری می کنی دختر؟

باهول نگاهش کردم و گیج گفتم:

من_ هان؟

سینا به سمتم اومد و چهارزانو جلوم نشست

سینا_مهتا داشتی خواب می دیدی؟

پوزخند زدم و رومو برگردوندم..برای این که نگران نشن گفتم:

من_ آره

نسیما_مهتا باید یه چیزی بهت بگم

بااین که همه چیو می دونستم برگشتم سمتش و به چشای جنگلیش زل زدم

نسیما_باید بریم اهواز

خودم و متعجب نشون دادم ولی حرفی نزدم

سینا_و راضی کردن بچه ها به عهده توئه

بیا شدیم دهقان فداکار!چه ربطی داشت؟ول کن این ها رو بابا اه

سرم و تکون دادم وبی حرف بلند شدم..باتعجب به حرکات من نگاه می کردن

وارد آشپزخونه شدم و رفتم سمت یخچال..با این که می دونستم توش هیچی نیست ولی بازم اون لامپی که توش بود به آدم روحیه می داد لامصب!

صدای تق کف چوبی آشپزخونه زیر پام باعث شد به زمین نگاه کنم..هوف..معلومه کف آشپزخونه ای که چوبی باشه همینه..کودنا بااین خونه ساختناشون.

بی توجه در یخچال و بستم و به سمت بچه ها رفتم..

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا:

لعنتی ، اون دختر ، ویولت زخم داشت، یک زخم عمیق ؛ زخمی که تمام این سال ها ذره ای التیام پیدا نکرده بود.

حالا درمان می خواست؛ درمانش رو از ما می خواست؛ من واقعا دوست نداشتم برم.

سعیمو کردم ، خواستم به بچه ها بگم، فکر کردم اخه چرا من؟ من چه کمکی میتونم بکنم ؟ جز دردسر کار دیگه ای هم از دستم بر میاد؟

هوا سرده ولی سرماشو حس نمیکنم، انگار دردی میکشم که زجر اور تر از تمام سرماها و زخم هاست، دردی که از دروغ ادم ها دردناک تر و از بی عدالتی تلخ تره.

برگ های زیر پام خش خش میکنند و باد هو میکشه؛ با هر بار بازدمم بخار سفید میرقصه و میره تا بی نهایت.

نفهمیدم چطور ولی خودمو وسط باغ دیدم و حالا صدای گرمی به گوشم رسید:

-هی؛خوبی؟

نگاهش کردم؛ بین طوسی چشم هاش غرق شدم؛ دست و پا زدم و خودمو بیرون کشیدم، این چشم ها نمیتونست مال من باشه؛ لب تر کردم:

-خوبم؟ به خوبی اتفاقات این روز ها خوبم اره.

لبخندی زدم، تلخی لبخندمو حس کرد، دستی بین موهای فرفریش کشید و دلجویانه گفت: میتونم منم همراهت قدم بزنم؟

سری به نشونه ی مثبت تکون دادم؛ دست به سینه شونه به شونه ام راه می رفت پرسیدم:

-نفهمیدم؛ چطور تونستم از ویلا بیرون بیام ؟

جواب داد: فکر میکنم ویلوت خانم با خودش گفته یه کم ازادی بهدم بهشون که کارمو با ذوق و شوق انجام بدن.

تک خنده ای سر داد و سریع سکوت جریان پیدا کرد؛ دستان بغض گلومو میفشرد و رها نمی کرد.

اهسته نجوا کرد: دوست نداری بیای درسته؟ کسیو داری که منتظرته ؟

نفس عمیقی کشیدم؛ چی میگفتم ؟ بذار فکر کنم من کسیو دارم؟ اگه منظورش گربه های گرسنه ی خرابه ی ته محله است یا بچه های قد و نیم قد کار و پیرمرد ادامس فروش اره کسی منتظرمه.

کسانی که ممکنه منو به یاد هم نیارن.

زیر لب گفتم: نمی دونم.

قدم هاشو تند کرد و از من جلو زد و روی پاشنه ی پا چرخید و درست رو به روم ایستاد, ایستادم.

-با من حرف بزن سارا، داری میترکی ؛ حسش میکنم.

میتونستم بهش اعتماد کنم، الان تنها افرادی که تو زندگیم نقششون پر رنگه همین چهار نفره.

بغضمو خوردم و گفتم: من، من دلم میخواد دوباره برم توی شهر شلوغ و هر روز هر کاری بکنم که پول در بیارم ، شیشه بشورم؛ اسپند دود کنم، دست فروشی .

دوست دارم شب دوباره از سرما خوابم نبره؛ دو روز از گرسنگی دلم ضعف بره.

میخوام به گربه های بیچاره محبت کنم.

اشک سمجو از صورتم کنار زدم؛ نفسش رو با فوت بیرون داد و گفت:

-نمیتونی سارا؛ تو باید سرنوشتتو قبول کنی ؛ هیچ کدوم از ما الکی انتخاب نشدیم؛ هر کدوممون نقشی داریم و باید خوب بازیش کنیم, حتی من و تو .

حتما لازم نیست مغز متفکر گروه باشی یا مثل مهتا ؛ سادگی هات کمک بزرگیه؛ این گروه باید با هم ادامه بده و از پس این هدف بر بیاد.

*******

همگی سوار ماشین شدیم و سفرمون رو اغاز کردیم؛ سفری که به گفته ی نسیما مقصد اهواز بود.

چشمامو با حرکت دست مهتا روی بازوم باز کردم؛ خمیازه ای کشیدم و کش و قوضی به بدنم دادم.

هایکا کنار مهتا سرش رو به شیشه تکیه داده و خر خرش ماشین رو پر کرده بود.

نسیما جلو نشسته و سینا رانندگی می کرد .

کمی شیشه رو پایین دادم سرمای خشکی بود که من ازش متنفر بودم.

جاده خالی از هم حیات به نظر می رسید.

یک دفعه جسمی سیاه محکم با شیشه ی جلوی ماشین برخورد کرد و نسیما جیغی کشید و ماشین منحرف شد .

سینا فرمون رو به به چپ و راست حرکت می داد و همگی داد و فریاد راه انداختیم.

کار دیگه ای هم از دستمون بر نمیومد؛ نسیما داد : زد ترمز کن .

سینا چند بار پاشو روی ترمز فشار داد و با صدایی لرزون گفت: فکر کنم ترمز بریده.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(نسیما به قلم ریحانه) 

نه باورم نمیشه یعنی این این اخرین نفس های ماست دلم میخواست الان مامان بود دلمو زدم به دریا و بلند مامانو صدا زدم......... 

چشم هاش جلو چشمم بود لبخندش رو لبش بود زمزمه میکرد 

_امید داشته باش.... امید.... به دوستانت ... به خودت دخترم 

چشم هامو بستم من بهمتون امید دارم نفس عمیق کشیدم... لحظه ای احساس کردم ماشین از حرکت ایستاده یعنی ما مردیم یا هنوز نفس میکشیم 

لای چشممو باز کردم ماشین لب یه دره درست یک سانتی متری دره ایستاده بود همه نفس نفس میزدیم خدا به خیر گذرونده بود همه از ماشین پیاده شدیم دستمو گذاشتم رو دهنم و اشک ریختم اشک شادی بود مهتا و سارا که حالشون بهتر من بود بغلم کردن و نشوندم رو زمین هایکا و سینا با بدبختی ماشین رو اوردن تو جاده شب شده بود سرد بود 

مهتا_ببیند ماشین ترمزش بریده چی شده 

سینا و هایکا نگاهی به هم کردن و به سمت ماشین رفتند بعد ازکمی برسی در کمال تعجب گفتند 

ترمز.... سالمه همگی به هم نگاه کردیم 

سارا :مطمئنی هستید 

سینا :اره سه بارم چک کردیم 

مهتا :دوباره تو جاده کار دستمون نده 

سینا :مطمئن هستم این کار جن ها بوده 

مهتا و سارا هم زمان با هم گفتند 

چییی!! 

سینا دستش را به موهایش کشید  

_یعنی اونا نمیخوان ما به اونجا برسیم 

من:پس اگه ویولت کمکمون کنه میشه 

سینا با تعجب به من نگاه کرد 

_یعنی چطوری 

+باید یه طور ما رو به مقصد برسونه که اونا متوجه نشن 

رو کردم سمت مهتا و گفتم

_میتونی این کارو انجام بدی 

+نمیدونم باید تمرکز کنم 

_باشه هر کاری میکنی فقد زود وقت کمه خیلی هم کمه 

مهتا کمی به این ور اون ور نگاه کرد و روی تخت سنگی نشست چشماشو بست 

سارا اروم دم گوشم گفت :

حالا جواب میده؟ 

دستمو به علامت سکوت جلو دهنم بردم متوجه شد و حرفی  نزد اون طرف تر هایکا با سینا کنار هم نشسته بودن رفتم کنارشون طوری که متوجه نشن به حرفاشون گوش کردم 

_سینا... 

+هوم 

_به نظرت چرا ما داریم بهشون کمک میکنیم ما که داشتیم زندوی خودمو نو میکردم 

سینا نفس عمیقی کشید و گفت 

+فقط به خاطر نسیما........!!!!!! 

_برا چی اون فقط 

+اون بیشتر همه در خطره... 

دستشو برد سمت گردنش و گردنبندشو در اورد کاملا شکل مال من بود و ادامه داد 

+به خاطر صاحب این گردنبند 

_من که هنو نمیفهمم 

پوزخندی زد و ارام ادامه داد 

+به زودی میفهمی 

از تعجب داشتم شاخ در میاوردم اروم عقب گرد کردم و به سمت بچه ها رفتم ذهنم خیلی درگیر بود نفس عمیقی کشیدم تا حالم بهتر بشه اما بهترکه نشد بدترم شد...... 

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا (به قلم محدثه )

 

زیر لب با خودم تکرار کردم :

 

من _ویولت؟کجایی دختر؟

 

دستای سردش شونم و لمس کرد...باترس برگشتم عقب و چهره دلنشینش ودیدم..

 

ویولت _من و صدا کردی؟صدای ذهنت و شنیدم..همینطور صدای ترمزی که نمی برید

 

بلند شدم...به بچه ها نگاهی انداختم..متوجه ما نبودن..

 

من_ویولت..مگه تو ازما نمی خواستی بریم به دنیای خودت؟پس چیه که مانع شده؟

 

نگاهش و دوخت به چشام

 

ویولت_مادرم..مادرم نمی زاره شما برید

 

با تعجب و گفتم :

 

من_چـــــــــــــــــــــی؟

 

پرواز کرد و پشت سرم قرار گرفت..منو چرخوند..به سمت دره..کوه های بلند و آسمون سیاهی که روبه قرمزی می رفت..من و وادار کرد راه برم..سمت دره..شاید متوجه نبودم

 

محو حرکات ویولت بودم

 

من_ویولت چی کار می کنی؟

 

صدای نالش که بغض داشت گوشم و لرزوند :

ویولت_این دنیای منه..دنیای تلخ من..می بینی؟نجاتم بدید بامادرم بجنگید

هرطوری شده خودتون و برسونید..قول میدم ازتون محافظت کنم

باد سردی وزید ولی برای من طوفان شده بود..تعادلم و از دست دادم

و دیگــــــــــــه حس کردم مرگم حتمیه که..کـــــــه دستی کمرم و گرفت

شالم از سرم جدا شد و پرت شد تودره...قطره اشکی از چشمام چکید

بامرگ یه قدم فاصلــــــــه داشتم..یک قــــــــــدم !

ایستادم..ولی دستاش کمرم و ول نکرد..محکم فشارم می داد..

 بوی عطر خنکش و زیر بینیم حس کردم..لبخند محوی رولبم نشست

برگشتم..چشای طوسیش بانگرانی مخلوط شده بود..

زیرلب زمزمه کردم :

من_ممنون..

اما همچنان چشاش بود که چشای من و می کاوید..از چشام می خواست

چیو بخونه ؟!؟

سینا_مهتا خوبی؟

به خودمون اومدیم و از بغلش در اومدم..نگاهم سرخورد سمت سارا که

بااخم به ما خیره شده بود..کار سختی نبود ..فکرش هم آسون بود

سارا هایکا رو می خواست..قلبم فشرده شد

نسیما_مهتــــــــا؟

بهش نگاه کردم..

من_خوبـــــــم ممنون

دستای هایکا رو ول کردم و رفتم نشستم رو تخته سنگ...موهای

پریشونم باز شال نپوشونده بودش..کلاه سوییشرتم و کشیدم روسرم

و همین طور که به نقطه نامعلومی خیره بودم به بچه ها

که منتظر نگاهم می کردن گفتم :

من _ویولت..ویولت می گفت مادرش داره اذیتمون می کنه!

قطره اشکی که گوشه چشمم اسرار داشت پایین بیاد و گرفتم و

رومو کردم اون طرف..بلند شدم و دستم و کردم توجیبم

چه قدر دلم می خواست زار بزنم..از ته دل..دلم ..دلم برای فرهاد

تنگ شده بود..برای آغوش پرمهرش در صورتی که هیچ وقت

نشده بود بهم مهربونی و خوبی کنه..ولی محبتشو از توقلبش احساس

می کردم..دلم..دل تنگم برای داداشیم تنگ شده بود..خیلی هم تنگ شده

بود..!

چشام مثل بارون شروع به باریدن کرد..اما شونه هام نلرزید..

صدام درنیومد..به این می گفتن *گریه خاموش* !

هایکا_خوبی؟

لرزیدم..اخمام توهم رفت..بی معرفت نبودم..نمی خواستم

به سارا خیانت کنم...ولی..ولی دلم می خواستش..این طوسی

نگاهش رو می خواست!

اشکام و پاک کردم و گفتم :

من_اوهوم

بغلم وایساد..یه سرو گردن ازش کوتاه تر بودم..

هایکا_بهت غبطه می خورم می دونی برای چی؟

پوزخندی زدم و سرم و به عنوان نه تکون دادم

هایکا _همه جا هوای دوستات و داری ..بااینکه چند روزه

باهاشون آشنا شدی..ولی دیشب..دیدم چجوری برای جون سارا

قسم می خوردی و خودت و به خطر می انداختی..واقعــــ...

وسط حرفش پریدم و گفتم :

من_وظیفم و انجام می دادم..هرکس دیگه ای هم جای من بود

این کار و می کرد..حتی خودت!

تک خنده مسخره ای زد و گفت :

هایکا_اما تخسی ! باپسرا و مردا مشکلی داری ؟

بهش نگاه کردم..عمیق و نفوذ پذیر..چون باعث شد عمیق نگاهم

کنه..برخلاف دلم گفتم :

من _متنفرم ازشون !

لرزید..حسش کردم..روشو ازم گرفت و بااخم به روبرو خیره شد

قدم های بزرگی برداشتم و نشستم کنار نسیما..تو فکر بود

نسیما_به نظرت ویولت کمکمون می کنه ؟

من _آره..من بهش اعتماد دارم

متعجب نگاهم کرد..دهنش به پوزخند باز شد و گفت :

نسیما _مسخره می کنی؟

جدی نگاهش کردم و گفتم :

من_ویولت و نمی شناسی نسیما..

هیچی نگفت و نگاه کلافش و دوخت به سینا..سینا که سعی داشت

آتیش درست کنه..نگاهم و به سمت سارا سوق دادم..گرفته به

هایکا خیره شده بود..دلم لرزید و چشام و روهم فشار دادم

چــــــــــــــــــــرا ؟چـــــــرا دوست من ؟

وتنها کلمه ای که همه ماداشتیم گرفتارش می شدیم تا حال ویولت

و درک کنیم *عشـــــــــــــــــــق* بود !!!!!

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(نسیما به قلم ریحانه) 

نفرت تو چشم های دوتاشون موج میزد. نه این اون چیزی نیست که من میخوام. نفس عمیقی کشیدم بوی اشنایی می اومد صدای نفس های سردش لرزه به تنم انداخت دستشو گذاشت رو بازوم و با تمام قدرت فشار داد نمی تونستم جیغ بزنم فقط نفس میکشیدم اینقدر. لحظه ای احساس کردم فرو رفتم تو یه جای گرم صدای تپش قلبش ارامش بهم بخشید...... 

_هیش اروم باش رفت... 

پاهام شل شد و افتادم رو زمین ازبازوم خون میچکید، با هق هق دستمو گذاشتم رو بازوم بقیه هم اومدن و با ترس بهم زل زدن میلرزیدم نمی دونستم از سرماست یا، ترس..... 

سینا بلند شد و با جدیت گفت :باید از اینجا بریم، هر چه زودتر برسیم بهتره. 

بقیه هم حرفشو تایید کردن مهتا بلند شد و کمکم کرد... به سختی بلند شدم،به سمت ماشین رفتم و سوار شدم افتاب در حال طلوع بود؛ طلوع سرد یه روز دیگه گذاشتم خواب به چشمم منقلب بشه.......... 

با نوری که به چشمم میخورد از خواب بلند شدم همه خواب بودن هایکا مثل یه بچه اروم خوابیده بود و مهتا سرش رو شونه سارا بود... 

سینا مصمم ماشین رو میروند نگاه کردم به جاده، انگار قبلا اینجا بودن اما کی، نمیدونم! 

سینا رسید به یه دوراهی ماشینو نگه داشت رو کرد سمت من و پرسید:کجا برم ؟

چشمامو بستم. 

_از... از... سمت راست برو 

سینا پیچید سمت راست بچه ها کم کم بیدار شدن 

سارا با حالت خسته گفت :اه مردم از گشنگی یه چی بدید بخورم! 

هایکا پوزخندی زد و گفت :البته اگه اق سینا اجازه بدن و ما بتونیم از صندوق عقب غذا ها را بیاریم 

نگاه کردم به سینا، اونم نگاهش به من بود انگار ذهنمو خوند ماشین رو نگه داشت و سارا سریع پیاده شد. 

هنوز مدتی نگذشته بود که سارا اومد نشست تو ماشین 

_چیشد؟ 

سارا ساکت به ما زل زده بود انگار، چشم هاش خونی بود 

مهتا  با ترس ناگهان جیغ زد و سارا بلند بلند خندید و هجوم اورد به مهتا و هایکا حالا دیگه مطمئن بودم سارا نیست نشسته پیشمون.... 

منم جیغ زدم و بلند گفتم یا الله به ثانیه نکشیده بود غیب شد. نفس نفس میزدیم یه هو سارا با یه سبد تو دستش اومد تو ماشین با ترس زل زد بهمون 

_چیشد جیغ زدین؟ 

مهتا بی حال افتاد رو هایکا و منم خودمو رو صندلی ولو کردم سارا متعجب نشست تو ماشین و....... 

  • تشکر 3
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا (به قلم محدثه )

من _نسیما؟

برگشت سمتم و گفت :

نسیما_جانم؟

من_ به نظرت چی میشه ؟

هیچی نگفت و نیم نگاهی به سینا انداخت ... به هایکا نگاه کردم ..زل زده بود به من..بانگاه من لبخند زد و گفت :

هایکا_همه چیز درست میشه ..قول میدم

سارا دستم و فشرد و روش و اون ور کرد..سارا ..سارا ..چرا ویولت باید به شکل سارا بیاد؟

گلوم می سوخت ..سرفه کردم ..فکر می کردم مثل سرفه های دیگست ..ولی نبود!

پشت سرهم شروع کردم سرفه کردن ..خون از دهنم پاشید بیرون و سارا و هایکا دادشون به هوا رفت ..انگار قرار نبود ما به مقصد برسیم!

صداش توسرم پیچید :

ویولت _مبارزه کن ..مبارزه کن مهتا ..می تونی

دستم و گذاشتم روگلوم و سعی کردم نفس عمیق بکشم 

ویولت _دارن عذابت می دن..زیر دستای مادرم دارن عذابت می دن..ادامه بدید

نفس بلند بالایی کشیدم و به سختی گفتم :

من_سینا برو..باید هرچه زودتر برسیم

نسیما _خوبی مهتا ؟

سعی کردم لبخند بزنم..دردناک ترین لبخند تو دنیا 

من_آره خوبم 

دستی صورتم و به سمت خودش هدایت کرد ..هایکا بود

هایکا_می تونی سرت و بزاری رو شونم و بخوابی

اخم کردم ..سارا عذاب می کشید ..نه ...نمی خواستم همچین چیزی!

من _نه ممنون

برگشتم و سرم و گذاشتم روشونه سارا..شاید خنده داربود منکه خوابم نمیومد

واما سارا زل زده بود به بیرون..!

از ماشین پیاده شدیم..از اونچه که جلومون بود باورمون نمیشد

سارا باصدای لرزونی گفت :

سارا _قرار نیست که اینجا بمونیم ؟

سینا _اتفاقا قراره بمونیم 

من_ویولت خواسته و باید بمونیم

سارا پوزخندی زدو گفت :

سارا _از کی تاحالا طرفدار اون جن مذخرف شدی؟

برگشتم و متحیر بهش زل زدم..چرا بامن لج کرده بود؟

من_سارا معلوم هست چی میگی؟

نسیما دویید بینمون و گفت :

نسیما _باشه باشه تمومش کنید ..

هایکا هم به ما دوتا خیره شده بود ..لج بازی سارا به خاطر این پسر چشم طوسی بود 

بااخم و عصبانیت رفتم سمتش..فکر کرد الان می زنم دک و دهنش و میارم پایین ..ولی درکمال تعجب کولم و برداشتم و تنه زدم بهش و رفتم

سمت نسیما و سینا ..

سینا آروم قدم برداشت ..من و نسیما و سارا درحالی که به هم چسبیده بودیم پشت سر سینا قدم برمی داشتیم 

هایکا از پشت هوامون و داشت ..

چه قدر خوبه  اینا کنارمون هستن ..

یهو پاهام شل شد ..مادرش بود ..مادرش داشت عذابم می داد..فقط و فقطم من !

ولی وایسادم و باسختی راه رفتم ..بغض توگلوم مثل لقمه نون توگلوم گیر کرده بود ..

بازم خوردم زمین ..داشت روزمین منو و می کشید جوری که هیچ کس نمی تونست کنترلم کنه ..

داشت من و می برد به عقـــــــــــــب...صدای جیـــــــــــــغش گوشم و خراش داد

ویولت _مــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــان می خوامــــــــــــــــش

وصدای چک لعنتیش.. و بغض من و ویولتی که سعی داشت نجاتم بده و 

مادر لعنتیش که قصد جونم و کرده بود!

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

(نسیما به قلم ریحانه)

با پام سنگی به  که جلوم بود ضربه ای زدم و کوله ام را انداختم روی اون شونه ام. 

خیلی وحشتناک بود یه روستا وسط یه دره که ماشین نمی تونست از اونجا رد بشه! 

خب سخت بود واسه ما دخترا بخواهیم این همه راه رو بریم. 

هنوز نصف راه رو هم نرفته بودیم که مهتا نشست رو یه سنگ و شروع به سرفه کردن کرد مدام میگفت ‌:وقت.... وقت کمه 

رفتم پیشش و یه لیوان آب دادم دستش آب رو خورد و یه نفس عمیق کشید

_بهتری؟ 

سرشو به طرفین تکون  داد

بلند شدم و از تو کوله ام روسری های حریری که مال مادرم بود دراوردم و یکشو دادم دست مهتا 

_بیا، بپوش. 

از دستم گرفت و سرش کرد. 

سینا وایساده بود دم دره و داشت به روستا نگاه میکرد. 

کنارش وایسادم تو حال خودش نبود دستشو برد سمت گردنش و گردنبدشو محکم چسبید! 

_چیزی شده؟ 

نگاه کرد به من و سرشو به علامت نه تکون داد. شونه ای بالا انداختم و پالتوام را در اوردم و به زور کردم تو کوله ام بلند شدم و گفتم 

_استراحت بسه الان دیگه ظهره جمع کنید بریم که تا بعدظهر اون پایین باشیم 

همه بلند شدن و راه افتادیم. 

هر چی میرفتیم دور تر میشدیم!

انگار اصلا روستایی وجود نداشت!

سارا که دیگه خیلی خسته شده بود جیغ کوتاهی زد و نشست رو زمین

_خب خسته شدم چرا نمیرسیم ! ؟ 

هایکا در ادامه حرفش گفت :راست میگه... چرا نمیرسیم نسیما؟ 

دیگه کم کم بچه ها داشتن شک میکردن؛ باید بهشون میگفتم 

_بچه ها اینجا یه شهر عادی نیست! 

همه با هم گفتن 

_چی 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :اینجا شهر جن هاست نمی دونم جن مسلمون هستن یا کافر اما یکی اینجا هست که میتونه کمکمون کنه 

سارا با داد گفت :دیوونه میخوایی به کشتنمون بدی  هــــــــــــــــــــــان؟ 

بلند تر از اون داد زدم :اخه تو چرا نمیفهمی این تنها راه چارمونه 

سینا و هایکا اومدن جلو سینا منو گرفت و هایکا سارا رو نفس نفس میزدم که یهو احساس کردم زمین به شدت داره میلرزه جیغ زدم و افتادم رو سینا. و دیگه هیچی نفهمیدم...... 

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا (به قلم محدثه)

من _نه نه ..ویولت الان وقتش نیست..کوشی کوشی ؟

زمین اونقدر می لرزید که نمی شد فرار کرد ... سارا و نسیما از هوش رفته بودن  ... چشام و بستم و اشک ریختم .. خــــــــــدایا !

چشام و باز کردم و سرم و گرفتم بالا .. از چیزی که دیدم قلبــــــــم اومد تو دهنم ... زمین می لرزید ولی ...ولی ... جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

شروع کردم به دوییدن .. موجودات ترسناک بااون سم های حال به هم زن دنبالم میدوییدن ... بعضیاشون بادست و پا روزمین به سرعت دنبالم می کردن

صدای قدم دیگه ای شنیدم ..برگشتم هایکا بود که دنبالم می دویید 

هایکا_کجا داری میری؟

من _واینسااااااااااااااااااا ...بــــــــــــــــــــــــــــــــــدو 

برگشت و بااون موجودات روبه برو شد .. رنگش رو به سفیدی زد و بانهایت سرعت شروع کردیم دوییدن ..سرم و برگردوندم .. باقیافه های ترسناک موجودات روبه رو شدم 

هایکا_مهتـــــــــــــــــــــا....وایسا 

به خودم اومدم که نزدیک بود لیز بخورم .... ولی خودم و کنترل کردم .. نــــــــــــــــــــــــــــه ... این ته بد شانسیه !

هایکا_سرم گیج می ره 
برگشتم تا موقعیتشو درک کنم که ولو شد روزمین .. موجودات بهم نزدیک شدن ..خور خورشون و خونی که از دهنشون می چکید باعث شد زهره ترک بشم و چشام بسته بشه !

 

 

آروم آروم چشام و باز کردم .. 

نسیما و سینا نشسته بودن بالا سرم 

من_حالتون خوبه ؟

سینا و نسیما لبخند زدن 

نسیما_ما خوبیم توخوبی؟

سرم و تکون دادم و بلند شدم ..بلند شدن همانا و دیدن روستای روبه رو همـــــــــــــــــــان !

من_این ...اینجا ..کجاست ؟

نسیما_ما رسیدیم ..نمی دونم چجوری...ولی وقتی به هوش اومدیم روستا رو دیدیم ... 

به مردایی که داشتن به هایکا کمک می کردن  خیره شدم .. به پاهاشون نگاه کردم ... سم بود !

سینا_لازم نیست بترسی ..این ها مسلمون هستن ...

نسیما کمکم کرد بلند بشم ... روسری خوشگلی که نسیما بهم داده بود و رو سرم مرتب کردم ...

یکی از مردا اومد سمتمون ..قیافش خیلی سفید بود و چشاش قرمز ... ولی مهم این بود که مسلمون بودن ..باصدای دورگه ای گفت :

مرد_شما این جا چی  می خواید ؟

سینا_ با دنبال یه آقایی هستیم ...

مرد سرشو تکون داد و رفت ... همگی دوباره راه افتادیم روستای عجیبی بود 

به آدرسی که بچه ها داشتن رفتیم ولی ... ولی خونه تماما سیاه بود .. در باز شد و رفتیم تو ... پسرکی وایساده بود با پیرهن مشکی ..بالبخند به ما خیره شده بود

پسر_خوش اومدید ..خیلی وقته منتظرتونم 

همگی با تعجب به هم دیگه نگاه کردیم ...  بلاخره هایکا به حرف اومد 

هایکا_ ما قرار بود با یه پیرمرد ملاقات کنیم 

پسر_درسته .. ایشون پدرم بودن

سارا _پدرتون بودن ؟

غمگین سرش و تکون داد و گفت :

پسر_دیر اومدین ..پدرم دوروزی هست فوت کردن .. ولی امانتیتون دست منه .. بیاید داخل

به نسیما و سینا خیره شدم ... قیافه هاشون نگران بود ..

رفتیم داخل .... با ورودمون به خونه سرشار از آرامش شدم ..آیه های قرآن زیر گوشم خونده می شد ..

پسرک رفت داخل اتاقی و بعد چند لحظه برگشت ... یه پاکت نامه دستش بود ... گرفتش سمت سینا ... سینا باتردید گرفت و بازش کرد 

قیافش لحظه به لحظه تغییر می کرد... و ما منتظر بودیم ببینیم چی توی اون نامه نوشته شده !

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سینا به قلم ریحانه )

چی  داشتم میخوندم چشم هام هر لحظه باز تر میشد .

نسیما  با حرص گفت :چی نوشته؟ 

بی مقدمه با صدای بلند شروع کردم به خوندن نامه .

"به نام خدای جن و انس "

فرزندان انسان مدت ها بود منتظر شما بودم اما عجل به من مهلت نداد ....

سال ها پیش در بیابانی به نام برهوت مردی به نام علی گم شد بی آبی و گشنگی به او فشار اورده بود شبی دختری از جنس جن او را دید و عاشق پیشه او گردید و بر خلاف قوانین اجنه ها خود را به او نشان داد و ،به او کمک کرد تا از آن بیابان رهایی یابد  علی به شهر خود بازگشت و دخترک از شهر خود ترد شد او اکنون جنی سرگردان بود .فکر انتقام بر سرش زد و تصمیم گرفت با همان مرد ازدواج کند ....

بالاخره دختر با تهدید با مرد ازدواج کرد و دختری به دنیا اورد دختری از جنس جن و انس ....

دختر نیز بزرگ شد.او می توانست میان انسان ها زندگی کند اما نمیتوانست با انسان ها ازدواج کند !

اما او نیز عاشق شد !

مادرش که فهمید دخترش را کشت و پدرش دق کرد روح دخترک به دو قسمت تقسیم شد روح بد و روح خوب !

اما وظیفه شما چیست ؟

دخترمردی که جن عاشق او بوده ، موظف است که مادر جن را بکشد تا دنیای جن ها نجات پیدا کند ... او تنها با اتحاد سه گردنبند میتواند جن را بکشد به امید روزی که او بتواند از پس  وظیفه اش بر آید .....

چشم های همشون اندازه ی توپ شده بود سرمو برگردوندم سمت نسیما و گفتم :گردنبد اول دست تو گردنبد دوم دست من واما گردنبد سوم دست کیه ؟

_دست صاحب همین نامه 

برگشتم سمت پسر اون جن و گفتم :شما میدونید اون گردنبند کجاست ؟

_بله 

+کجاست 

_الان براتون میارم 

اون رفت و با یه گردنبند با نگین قرمز اومد ....

(نسیما )

چشم هامو بستم و گردنبدمو در اوردم سینا هم گردنبدشو داد دستم و گردنبد جن هم گرفتم دستم همشون رو گذاشتم تو دست چپم و با دست راستم نزدیک به هم کردمشون سه تاشون به هم چسبیدن و شبیه یه دایره شدن و از توش یه نوری بلند شد و به سمت غرب رفت اون نور ....

-این ...این بهمون راهو نشون میده بایدراه بیفتیم !

 

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا ( به قلم محدثه )

ساکت یه گوشه وایسادم ... من که از ماجرا خبر داشتم ... خجالت می کشیدم از اول بهشون بگم که من از این ماجرا خبر دارم !

هایکا سمتم اومد و گفت :

هایکا _ راه بیفت باید بریم !

سرم و تکون دادم و حرکت کردم ... هر طرف که می چرخیدم ویولت و می دیدم که داره با لبخند نگاهم  می کنه ... مثل اینکه به هدفت رسیدی ویولت ... خوشحالم برات !

سوار ماشین شدیم و به سمت اون نور قرمز راه افتادیم ... اگه قرار باشه همینجوری ادامه بدیم واقعا می خوایم به کجا برسیم ؟

انقدر ساکت نشسته بودم که همه یواشکی نگاهم می کردن ... می دونستن سکوت برای من یه چیز خیلی عجیبه !

چشمام داشت از بی خوابی می ترکید ... با نشستن دستی روی شونم برگشتم و به طرف نگاه کردم ... ویولت بود ... با لبخند گفت :

ویولت _ حالا می تونی با خیال راحت بخوابی عزیزم ! بخواب ... چشمات و ببند چون من مراقبتم !

آروم آروم چشمام و گذاشتم روی هم و برای اولین بار توی این روزهای لعنتی خوابم برد ... یه خوابی که همش سیاهی و سکوت بود ... نه خواب دیدم ... نه عذاب کشیدم !

فقط می خواستم که استراحت کنم !

چقدر گذشت ؟ خدا می دونه ! ولی با صدای سارا که به سردی صدام می زد چشمام و باز کردم .

سارا _ بلند شو ... 

کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین پیاده شدم و به سمت سینا رفتم .

من _ کجا قراره بریم ؟

قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت :

سینا _ به یه جایی که همه معما ها حل میشه !

پوکر خیره شدم بهش ... الان مثلا راهنماییم کرد ؟

برگشتم و به بقیه نگاه کردم ... نسیما و سارا داشتن با هم حرف می زدن ... زده بودن یه گوشه تا استراحت کنن ! خوب مرض داشتن من و بیدار کردن ؟

دوباره برگشتم و به سینا نگاه کردم که نگاهش با برق توی چشماش به نسیما بود ... ابروم و انداختم بالا و با لحن بدجنسی گفتم :

من _ درویش کن !

هول نگاهم کرد و گفت :

سینا _ چی ؟

من _ پیچ پیچی ! کلک عاشقشی نه ؟

چایی که داشت می خورد پرید توگلوش و بعد از چند تا سرفه گفت :

سینا _ نه بابا ... اینـ...

پریدم وسط حرفش و گفتم :

من _ خر عمته ... اصلا معلومه مثل لیلی و مجنونین ! 

سرش و انداخت پایین و ادامه دادم :

من _ اونم دوستت داره ؟

نگاهم کرد و گفت :

سینا _ فکر کنم !

لبخند غمگینی زدم و گفتم :

من _ مطمئن باش دوستت داره !
حرفم توی سرم اکو شد ... ( دوستت داره ... دوستت داره ) یهو در گوشم صدای دورگه گفت :

_ عشــــــــــق !

آب دهنم و قورت دادم و سریع بلند شدم و رفتم وایسادم یه گوشه دیگه ... سینا متعجب به رفتارم نگاه می کرد .

من چی ؟ منم عاشقم ... مثل ویولت ... ولی هایکا هم آیا دوستم داشت ؟ کی می دونست ؟

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسیما (به قلم ریحانه )

نشستم با سارا یه گوشه و مشغول حرف زدن شدم بهش گفتم :

_سارا ما تو این چند وفتی که باهم بودیم اتفاقات بدی واسمون افتاد که باعث شد از هم دیگه ،چیز زیادی ندونیم!  میشه بگی چیشد اومدی تو اون خونه ؟ ازبچه گی هات بگو !

نفس عمیقی کشید و گفت :شیش سالم بود که مادر و پدرم تو تصادف فوت شدن ؛منو به خاطر نداشتن اقوامی فرستادن یتیم خونه ،اونجا خیلی منو اذبت میکردن چون با همه بچه ها فرق داشتم چون... 

به هق هق افتاده بود ! 

_میخوایی دیگه ادامه ندی ؟

+نه ادامه میدم .

_خب ؟!

+وقتی سیزده سالم شد به خاطر رفتاری که باهام میشد از یتیم خونه فرار کردم و از اونجا بود که گیر یه مشت ادم کثیف افتادم اما هر وقت میخوایتن بهم نزدیک شن دستاشون درد میگرفت! اونجا بود که فهمیدم یه ادم متفاوتم ! 

اونا ولم کردن افتادم تو خیابون ها غذام اشغال های مردم بود و جای خوابم توی کارتن ها !

یه شب وقتی خواب بودم یه پسره که حدود هیفده هیجده سال بیشتر سن نداشت با صورت زخمی و جای چاقویی که رو شکمش بود  اومد پیشم خیلی ترسیدم بردمش بیمارستان زنده موند وقتی فهمید تنهام بهم گفت که برم و باهاش زندگی کنم !اولش ترسیدم اما چون چاره ای نبود قبول کردم اون کارش دزدی بود و قاچاق ،فاچاق هر چیزی ! و من هم کم کم الوده شدم به کار های کثیفش و اون شبم به خاطر دزدی اومدم تو اون خونه ! 

از تعجب داشتم شاخ در میاوردم سارا چه سرنوشت تلخی داشته ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا ( به قلم محدثه )

آروم چوب و می کشیدم روی زمین و به حرفای سارا گوش می کردم ... لبخند تلخی زدم ... واقعا سرنوشت بدی داشته !

دستی روی شونم نشست ... سرم و بلند کردم و به قیافه و نگاه جنگلی نسیما چشم دوختم !

نسیما _ تو نمی خوای از گذشتت بگی ؟

سارا هم کنجکاو داشت نگاهم می کرد ... برای من از بچگی هیچی مهم نبوده و نیست !

لبخند تلخی زدم و به جمعشون پیوستم ... جمع سه نفره دخترونمون !

من _ خب ( تک خندی زدم و ادامه دادم : ) در ظاهر خیلی آدم شاد و تخسیم ولی ... نمی خوام فلسفه ببافم و مثل این داستان و تکست ها حرف بزنم نه اصلا ... منم مثل همه بچه بودم و بچگی می خواستم ... ولی کی بود که اون و به من هدیه کنه ؟ مادرم وقتی سر من حامله بود یعنی 8 ماهش بود پدرم و از دست داد ... اون شب شوک بدی بهش وارد شده بود ... البته طبق گفته های اطرافیانم ... من یه داداش بزرگ تر از خودم دارم ... 5 سال ازم بزرگتره ... اسمش فرهاده ... وقتی من به دنیا اومدم 5 ماهم بود که مادرم به طرز عجیبی مرد ! همه شوک زده شده بودن ... هیچکسی از مرگ مادرم هنوزم که هنوزه چیزی نفهمیده ... برادرم بزرگم کرد ... تمام اقوام ، ما دوتا رو تنها گذاشتن ... می گفتن قدم من شوم بوده ولی داداشم با اینکه 5 سالش بود ... باورتون میشه 5 سال ؟ یعنی چقدر کوچیک بوده ، من و برد پیش خاله بابام ... تنها کسی که می تونست ازمون مراقبت کنه ... تا اینکه بالاخره من ده سالم شد ... خیلی رفتارام برای بچه ها و آدم بزرگای اطرافم عجیب بود ... همیشه بیشتر از سنم می فهمیدم و عاقل بودم ... تمام کارام و سریع انجام می دادم و زیبایی منحصر به فردی داشتم و خیلی بد عصبی می شدم ... جوری که شاید به قتل هم دچار می شدم ... برای همین بقیه به علت اینکه خیلی به خرافات اعتقاد داشتن من و یه عجوبه یا جادوگر می دیدن ... داداشم 15 سالش بود و نوجوون و خام ... تمام این حرفا روش تاثیر گذاشته بود ... اون موقع بود که خاله بابام فوت کرد ... داداشم دیگه مثل قبل باهام نبود ... گاهی صدای هق هقش و می شنیدم ! گریه های شبونش ! ولی رفتارش هیچ وقت باهام خوب نشد و من دلیلش و نفهمیدم ... تا اینکه بزرگ و بزرگ تر شدیم ... اون زن گرفت ... یه زنی که مثل اسمش زیبا بود ... البته بگم اسمشم زیبائه ! اون از من متنفر بود ... داداشم با تمام بدیاش من و برد پیش خودش بالاخره من یه دختر جوون بودم ... زیبا تا می تونست اذیتم می کرد ... من عصبانی و عصبانی تر می شدم و تو خودم می ریختم ... داداشم با تمام اون رفتارای سردش زیر زیرکی هوام و داشت ... دوسش دارم خیلی زیاد چون زحمتم و خیلی کشیده ! ولی این اواخر زیبا بهونه گیری می کرد و داداشم و تو فشار گذاشته بود که این شوم منظورش من بود البته ... باید از این خونه بره ... من نمی تونم تحملش کنم و هشت تا گذاشت روش و داداشم و بالاخره خر کرد و اون خونه ی لعنتی رو برام اجاره کرد ... من ، هیچ وقت بچگی رو نفهمیدم ... نه تنها بچگی بلکه بزرگی ... رفتارای سرد داداشم و دایی ها و عمو ها باعث شد که من ازتمامی مردا متنفر بشم ... من فقط چند بار دایی ها و عمو ها و اصلا کل فامیلام و دیدم که ازشون فقط تصاویر نامفهمومی یادمه ! اینم زندگی من ... من یه آدم شومم ! هه .

نسیما لبخندی زدو  گفت :

نسیما _ تو اصلا شوم نیستی ... تو فرشته نجات مایی !

لبخند تلخی به این گفتش زدم و سکوت کردم ... بغض داشتم ... هیچ وقت خودم و جلوی دیگران خالی نمی کردم ... نمی خواستم این کار و هم بکنم ... چقدر دلم برای فرهاد تنگ شده ...

کم کم هایکا و سینا هم بهمون پیوستن ... سینا کنار نسیما نشست و گفت :

سینا _ قصد خواب ندارید ؟

نسیما بازوش و بغل گرفت و گفت :

نسیما _ چطوری بخوابیم تو این شهر جن ها ؟

همزمان من و هایکا گفتیم :

من _ هیــــــس !

نسیما شوکه نگاهمون کرد ... رنگش پریده بود ... خوب معلومه طبیعیه بترسه ... ولی سارا بلند شد و گفت :

سارا _ من خوابم میاد ، کجا باید بخوابم ؟

هایکا سریع گفت :

هایکا _ الان تنها جایی که می تونیم روش فکر کنیم روی همین زمینه !

پسرا آتیش درست کرده بودن ... زیاد  از شهرشون دور نشده بودیم !

نور قرمز هنوزم پر نور بود ... داستانمون مثل فیلما شده خدایی .

نسیما یه بالش پاره پوره انداخت رو زمین و گفت :

نسیما _ من و مهتا سرمون و می ذاریم روی این !

از خدا خواسته دراز کشیدم ... ولی قبلش روسریم و از سرم در آوردم ... هایکا نگاهی به من انداخت و با لحن عصبی گفت :

هایکا _ تو خجالت نمی کشی ؟ نه شرمی نه حیایی !

سارا در حالی که داشت بلند می شد پوزخندی زد و رفت داخل ماشین ... نفسم و شدید فرستادم بیرون و به سینا که داشت ریز ریز می خندید خیره شدم ... سریع نشستم و تشر زدم سمت هایکا و گفتم :

من _ به تو چه ؟ تو رو سننه ؟ دوست دارم ، دلم می خواد .

عصبی تر از من گفت :

هایکا _ ما دلمون نمی خواد !

سینا هم نامردی نکرد و گفت :

سینا _ فکر کنم فقط تو دلت نمی خواد داداش !

همزمان نگاه من و هایکا همدیگه رو هدف قرار داد ... داغ شدم ... نگاهش چقدر عوض شده بود .

سریع نگاهم و ازش گرفتم و دراز کشیدم ... دستم و گذاشتم روی چشمم و نفس سنگینم و فرستادم بیرون ... آخ ویولت ، آخ ویولت ... چند روز شده ؟ اینطوری من و اسیر نگاه طوسیش کردی !

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

نسیما( به قلم ریحانه)

خسته بودم پشتمو کردم به مهتا و سعی کردم بخوابم ،اما خوابم نمیبرد چند ساعتی همون طوری دراز کشیده بودم خسته شدمو و از جام بلند شدم سینا نشسته بود کنار اتیش.

رفتم کنارش نشستم وگفتم :

_تو هم خوابت نمیبره ؟

+نه ! راستی تو نمیخوایی داستان زندگیتو بگی ؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_چرا میگم !...پدر من تو جونیش علاقه ای خیلی زیادی به اجنه و روح داشت ،یه شب با دوست هاش میرن توی جنگل ویه جن رو احضار میکنن که از شانسشون اون جن ویولت بوده اون شب ویولت عاشق پدر من میشه اما وقتی مادر ویولت میفهمه دوست های پدرمو میکشه و یه شب میاد سراغ پدرم که ویولت نمیزاره پدرمو بکشه اما ...

_اما چی ؟

بغض گلومو گرفت و باهق هق گفتم :

+اما مادر ویولت ؛خود ویولت رو میکشه ! از اون شب به بعد پدر من دچار تلسم سخت ویولت میشه ،ویولت بدجنس ... سه سال بعدش پدرم با مادرم ازدواج میکنه ومن به دنیا میام زندگی من پر از سختی بوده همیشه از این شهر به اون شهر .... اما بالاخره ویولت انتقامشو گرفت پدر و مادرمو ازم گرفت و حالام میخواد منو بکشه اون خیلی بده خیلی !

چند دقیقه ای سکوت کردم وبعدش بغضم شکست بلافاصله سینا دستمو گرفت ومنو تو آغوشش کشید از این کارش متعجب نشدم چون نیاز داشتم به جای گرم تا گریه کنم ....

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا ( به قلم محدثه )

با لبخند خیره شدم به سینا و نسیما ...

 - ماهم دقیقا اینطوری بودیم !

شوکه نشدم ، نترسیدم فقط به رو به رو خیره شدم !

من _ برای همین اومدی انتقام بگیری ؟

صداش گوشم و نوازش داد :

ویولت _ اون روح نفرین شده ی منه ! نسیما خیلی چیزا در مورد من و پدرش نمی دونه !

با تعجب سرم و برگردوندم و نگاهش کردم ... لبخند تلخی زد و گفت :

ویولت _ اون هیچی از داستان نمی دونه !

کنجکاو پرسیدم :

من _ منظورت چیه ؟

درحالی که نگاهم می کرد گفت :

ویولت _ آروم بشین و فقط گوش کن .

آروم نشستم روی تخته سنگ ... نگاهم و دوختم به زمین .

ویولت _ اون شب تو جنگل مادرم من و نکشت ... اون اولین دیدار عاشقانه من و اون پسر بود ! من توی نگاه اول عاشقش شدم ... اونم انگار باور نداشت این زیبایی من متعلق به جن بودن من باشه !

لبخندی زد و گفت :

ویولت _ من خودم رو بیشتر شکل انسان ها کردم ، اون هر روز میومد توی جنگل و دنبال من می گشت ، تا اینکه یه روز بهم اعتراف کرد که عاشقمه ، از من بعید بود احساسات داشته باشم ! منم بهش اعتراف کردم که عاشقشم ، رابطه ما روز به روز عمیق تر می شد و تا روزی که فهمیدیم اصلا نمی تونیم بدون هم زندگی کنیم ؛ اما ، مادر من فهمید ... مادر من از پدرم که انسان بود ضربه خورده بود ... برای همین تا فهمید بهم اخطار داد ، نه اینکه من و بکشه ، اخطار داد که به عشقم ضربه می زنه ، ترسیدم ؛ ولی اون حتی نمی خواست که حتی چند روزی از هم جدا باشیم ... تا اینکه من خودم چند روز غیبم زد ... سخت بود دوری ازش ... مادر من قرار شد بیاد اینجایی که الان شمایید ... دوروز از رفتنش گذشته بود ، یه روز وقتی تنها بودم صدایی از درمون بلند شد و سریع رفتم بیرون ، همون پسر بود ، داشت از درمون میومد بالا !

سریع دوییدم بغلش و دوتایی با تمام وجود عطر هم و توی ریه هامون فرستادیم ولی گوش های من صدایی رو حس می کرد که می شناختش ، مادرم بود که داشت میومد ... سریع پسرک و از خونه فراری دادم ولی دیر شده بود ... مادرم ما رو دیده بود ... برای همین ... اون روز ، روز آخر توی زندگیم بود ، می دونی خوشحالم که اون پسرک فرار کرد و الان دخترش و می بینم !

سکوت کرد ... مخم داشت خورد می شد از این همه شوک .

سریع بلند شد و گفت :

ویولت _ شما باید جنازه من و پیدا کنید ، جنازم تویــ ...

یهو غیب شد ... وقتش تموم شده بود ، وای نه ! می خواست یه چیزی بگه !

من _ ویولت ؟

برگشتم که خوردم به هایکا ، عقب رفتم ، با اخم نگاهم می کرد .

هایکا _ دنبال کی می گردی ؟

منم متقابلا اخم کردم و گفتم :

من _ به تو چه ؟

عصبی گفت :

هایکا _ تو بامن چه مشکلی داری ؟ مگه من چیکارت داشتم ؟

بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد شدم و تنه محکمی بهش زدم ...

عصبی رفتم پیش سینا و نسیما .

من _ ببخشید اگه لاو ترکوندتون تموم شد زودتر حرکت کنیم ، هان ؟

سینا آروم گفت :

سینا _ خودت و کنترل کن ، تو الان عصبی هستی !

جیغ زدم :

من _ آره عصبیـــــم ، چون اصلا به روی خودتون نمیارید که ما گیر افتادیم !

ویولت هم اندازه شما زجـــر کشیده .

نسیما عصبی بلند شد و توپید بهم و گفت :

نسیما _ تو حق نداری ازش طرفداری کنی ، اون باعث عذاب ماست !

پوزخندی بهش زدم و گفتم :

من _ مطمئنی ؟ از کجا معلوم پدرت باعث مرگش نشده باشه ؟

ساکت بهم خیره شد ... قیافش متعجب شد و گفت :

نسیما _ منظورت چیه ؟

هیچی نگفتم و موهام و فرستادم پشت گوشم و رفتم سمت ماشین و نشستم پشت فرمون ، هایکا هم ازشون جدا شد و اومد نشست سمت صندلی شاگرد ... کمربندش و بست و گفت :

هایکا _ با اینکه ازت خوشم نمیاد ولی باهات موافقم !

نفسم و فرستادم بیرون و دستم و گذاشتم روی فرمون ... کم کم همشون سوار شدن و ماشین و روشن کردم و دنبال نور قرمز حرکت کردم !

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسیما (به قلم ریحانه)

اعصابم حسابی خورد بود .

توماشین فضای، بدی حکم فرما بود !

داشتم به حرف مهتا فکر میکردم ...

ماجرای اصلی چیه ؟چی شد که ویولت دو تا روح پیدا کرد ؟ همه ی اینا  رو مخم بود

با ایستادن ماشین به خودم اومدم سینا از ماشین پیاده شد و به جاده نگاه کرد و دوباره نشست توماشین 

هایکا _چی شده ؟

سینا _باید بقیه راه رو پیاده بریم ؟

مهتا و سارا باهم _چی چی میگی ؟!

بی توجه به حرف هاشون از ماشین پیاده شدم و رفتم لبه پرتگاه ته پرتگاه پیدا نبود ...

نفس عمیقی کشیدم و پامو کشیدم عقب صدای سینا که اسممو صدا میزد تو گوشم پیچید سنگ های زیر پام ریزش کرد و در حالی که یه قطره اشک از چشمم میچکید از پرتگاه افتادم پایین ....

سینا 

با دو رفتم سمت پرتگاه کار از کار گذشته بود نسیما از پرتگاه افتاده بود پایین اون افتاده بود توی پرتگاه بی پایان !

دادی زدم و افتادم رو زمین هایکا و سارا لبه پرتگاه ایستاده بودن و به پایین نگاه میکردن مهتا جیغی زد و افتاد رو زمین با جیغ گریه میکرد و زجه میزد ....

از جام بلند شدم باید نجاتش میدادم اما چطوری ؟

باید میرفتم تو جنگل بی پایان ؟یا نه ؟

نمیدونستم چیکار کنم بغض گلمو فشارمیداد سارا مهتا رو اروم میکرد و من همچنان نمیدونستم باید چیکار کنم به سمت چپم نگاه کردم اونجا راهی به سوی پرتگاه بود ! یعنی باید میرفتم اونجا بعنی تنها راه نجاتش همینه ؟

بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و به سمت اون راه رفتم انگار اون راه فقط من میدیدم هایکا با داد صدام میزد نمیشنیدم حرف شو تنها انگیزه ام نجات نسیما بود وبس !

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا ( محدثه )

همین طور که ضجه می زدم هایکا و سارا من و گرفته بودن و سعی می کردن آرومم کنن !

چرا همه چی یهویی شد ؟ اصلا چیشد ؟ خدایا دیگه بســـــه !

سینا مثل دیوونه ها راه افتاد ، هایکا بلند شد و دنبالش کرد و هرچی صداش زد اون برنگشت ، انگار نمی شنید !

تمام نیروم و جمع کردم و از روی زمین بلند شدم و به سمتش دوییدم .

بازوش و کشیدم و کامل برگشت به طرف من ، داشت اشک می ریخت !

در حالی که از گریه صدام می لرزید گفتم :

من _ کجا میری سینا ؟

خیلی آروم گفت :

سینا _ نسیما رو نجات بدم !

تمام تن و بدنم لرزید ... گریم شدت گرفت و گفتم :

من _ پس منم باهات میام !

صدای اعتراض هایکا بلند شد :

هایکا _ نخیر من میرم !

عصبی داد زدم :

من _ من حرفم و زدم ، راه بیفت سینا .

و سینا راه افتاد و من مثل بچش دنبالش ... انگار می دونست داره کجا میره !

 

هایکا ( محدثه )

در حالی که دندونام و روی هم فشار می دادم ، نظاره گر رفتنه سینا و مهتا بودم !

تو این چند دقیقه چه اتفاقای بدی برامون افتاد ، بغض گلوم و گرفت ؛

نسیمای بیچاره ... کلافه دستی توی موهام کشیدم و همون جا روی زمین ول شدم !

نگاه سنگین سارا رو حس می کردم ، تو این موقعیت حس احمقانه ای من وادار می کرد که به مهتا فکر کنم ... چی می شد اگه مهتا به جای سارا اینطوری به من زل بزنه ؟

با مشت کوبیدم تو زمین و درون خودم فریاد زدم :

من _ هایـــــکا خفه شو !

صدای سارا به گوشم رسید :

سارا _ چته هایکا ؟

سرزنشگر بهش خیره شدم ؟ اینم سوال بود پرسید ؟

من _ می خوای چم نباشه ؟ تو این وضعیت می خوای حالم خیلی خوب باشه آره ؟ نسیــــــما پرت شده پایین ، سینا و مهتا ... ( با اسم مهتا لرزیدم و صدام اومد پایین ) معلوم نیست کجا رفتن !

نگاهش پر از اشک شد و گفت :

سارا _ فکر کردی من دلم از سنگه ؟ نه اصلا ولی ...

ساکت شد و به ادامه ی گریه کردنش پرداخت ، از دخترایی که هی زرت و زرت می زنن زیر گریه متنفرم ! هیچ وقت ندیدم مهتا الکی گریه کنه !

شاید به خاطر اینکه دوستاش به خطر افتاده باشن گریه کنه ولی همیشه مغرور و محکم بوده و تمام گروه بهش غبطه می خورن .

دستم و محکم تر کشیدم لای موهای چربم ... چند وقته حموم نرفتیم ؟

هه ! به چی دارم فکر می کنم ؟ احمقی هایکا ، احمق .

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا (به قلم ریحانه )

این پسره چی تو خودش داره ؟ 

هایکا رو میگم !

تمام زندگی منو تو اون چشم های طوسیش جمع کرده !

ای خدا چرا من این قدر بدبختم ؟

چرا !چراباید عاشق فردی بشم که حتی نگاهمم نمیکنه !؟

بغض تو گلمو خیلی وقت بود شکسته بود و اشک از چشمم سرازیر بود !

یهو احساس کردم، یه نوری بهم نزدیک و نزدیک تر میشه !

اون نور تو دو قدمی من بود به سمتش رفتم ...

یه صدایی گفت سارا تو قربانی هستی ! قربانی !

وسریع اون نور از اون جا محو شد !

منظور حرفشو نفهمیدم !من ؟قربانی ؟

سینا 

چشم خیس خیس بود .

دستام میلرزید ؛ چرا من اینطوری شدم ؟ چرا ؟

یعنی من دلمو باختم؟ من دلمو به نسیما باختم ؟

هم شوکه بودم و هم مدام از خودم سوال میپرسیدم که آیا من عاشقشم ؟

_اره ! خودتو گول نزن تو عاشقشی!

صدای کی بود که اینو تو گوشم گفت ؟

بیخیال شدم و رفتم تو دل جاده سرد و تاریک !

*****

واقعا سرد بود ! از سرما به خودم میلرزیدم و دندونام روهم میخوره .

مهتا هم دست کمی از من نداشت !

جاده خیلی تاریک بود تا چشم کامیکرد، تاریکی بود،تاریکی !

نمیدونستم چه قدر دیگه میرسیم ! یا وقتی رسیدیم کجا باید بریم فقط به جلو میرفتیم !

مهتا_پس کی میرسیم ؟

_نمیدونم مهتا ! نمیدونم .

مهتا ناله ای از ته دل کرد و دوباره راه افتادیم ...

صداهای عجیب غریبی دور برمون بود .ولی یه صدا از همه بلند تر بود ! 

صدای ناله و نفرین یه زن بود ! یه زن ؟ یعنی کیه و اینجا چیکار میکنه ؟

همه ی اینا سوالاتی بود که جوابی واسشون نداشتم ...

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهتا ( به قلم محدثه )

دستی به پیشونیم کشیدم و عرق روی صورتم و پاک کردم !

هنوزم صدای ناله اون زن میومد ... بازوی سینا رو گرفتم که باعث شد وایسه !

من _ تو هم صدای اون زن و می شنوی ؟

سینا چشماش گرد شد و گفت :

سینا _ دقیقا !

قیافم وحشت زده شد و گفتم :

من _ سینا من می ترسم !

کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت :

سینا _ باید نسیما رو پیدا کنیم ، خیلی سریع !

لبم و نزدیک گوشش کردم و گفتم :

من _ پس بدوییم !

سرش و تکون داد و یهو دستم و کشید و دوتایی شروع کردیم دوییدن !

صدای پا پشت سرمون شنیدیم ... همینطور که می دوییدیم برگشتیم و به عقب نگاه کردیم ... یه موجود کریه با دست و پای زخمت و سبزش چهاردست و پا دنبالمون می دویید !

جیغ پررنگی کشیدم و سرعتمون و بیشتر کردیم ... توی جاده یه میان برمی خورد که سریع پیچیدیم به اون سمت !

ولی تا پیچیدیم ، نفهمیدیم زیرپامون خالیه و با داد و فریاد پرت شدیم پایین !

( هایکا )

کلافه راه می رفتم و دستم و تو موهای چربم می کشیدم ... سارا مثل خلا بلند شد و شروع کرد به راه رفتن !

من _ کجا ؟

چیزی نگفت و همینطوری شروع کرد به راه رفتن ، نکنه ، نکنه دوباره جنی شده ؟

سریع دوییدم و بازوش و گرفتم و برش گردوندم که با تعجب نگاهم کرد .

من _ با توام میگم کجا ؟

با لحن مات زده ای گفت :

سارا _ مگه تو اون صدا رو نشنیدی ؟

با تعجب گفتم :

من _ چه صدایی ؟

و منتظر به لبش چشم دوختم !

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا (به قلم ریحانه )
این پسره چی تو خودش داره ؟ 
هایکا رو میگم !
تمام زندگی منو تو اون چشم های طوسیش جمع کرده !
ای خدا چرا من این قدر بدبختم ؟
چرا !چراباید عاشق فردی بشم که حتی نگاهمم نمیکنه !؟
بغض تو گلمو خیلی وقت بود شکسته بود و اشک از چشمم سرازیر بود !
یهو احساس کردم، یه نوری بهم نزدیک و نزدیک تر میشه !
اون نور تو دو قدمی من بود به سمتش رفتم ...
یه صدایی گفت سارا تو قربانی هستی ! قربانی !
وسریع اون نور از اون جا محو شد !
منظور حرفشو نفهمیدم !من ؟قربانی ؟
سینا 
چشم خیس خیس بود .
دستام میلرزید ؛ چرا من اینطوری شدم ؟ چرا ؟
یعنی من دلمو باختم؟ من دلمو به نسیما باختم ؟
هم شوکه بودم و هم مدام از خودم سوال میپرسیدم که آیا من عاشقشم ؟
_اره ! خودتو گول نزن تو عاشقشی!
صدای کی بود که اینو تو گوشم گفت ؟
بیخیال شدم و رفتم تو دل جاده سرد و تاریک !
*****

جاده خیلی تاریک بود و تا چشم کار میکرد تاریکی بود .

نفس عمیقی کشیدم رسیدیم به یه دو راهی گیج شده بودم که از کجا باید بریم 

مهتا_سینا اینجا باید از هم جدا شیم !

خیلی جدی نگاهش کردم وگفتم 

_نمیشه مهتا خطرناکه!

+چرا میشه!

و ازم جدا شد و راهشو کج کرد سمت راست تا خواستم برم دنبالش یهو غیب شد!

منم از روی ناچار راه سمت چپ رو در پیش گرفتم...

*****

هر چی بیشتر جلو میرفتم بیشتر عصبی و خسته میشدن مدام صدا های ترسناک از همه جا میومد.

بالاخره رسیدم به درخت پیر نشستم پاش و اونقدر خسته بودم که خوابم بردو...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هایکا ( محدثه )

سارا مثل دیوونه ها رفتار می کرد و اصلا اهمیت نمی داد که دارم سه ساعته صداش می زنم .

با دو رفتم سمتش و دیدم که داره گریه می کنه ، دلم براش سوخت ، با صدای آرومی گفتم :

من _ چرا گریه می کنی سارا ؟

برگشت و نگاهم کرد ، با لب هایی لرزون گفت :

سارا _ این صدای چیه ؟

با تعجب گفتم :

من _ کدوم صدا ؟

جیغ زد :

سارا _ چرا داری دیوونم می کنی ؟ یعنی تو این صدا رو نمی شنوی ؟ گوش کن ...

دیگه به دیوونه شدنش اطمینان پیدا کردم ، نفسم و فرستادم بیرون و گفتم :

من _ بسه دیگه ، بهتره بریم دنبال سینا و مهتا .

راه افتادم که دوباره جیغ زد :

سارا _ کجا ؟

اهمیت ندادم و همینطور راه افتادم ، مقصدم کجا بود ؟ نمی دونستم .

سینا ؟ داداش کجا رفتید ؟ کلافه نفس می کشیدم و سردرگم به این ور و اون ور نگاه می کردم .

مهتا ( محدثه )

با تعجب به راهی که اومده بودم خیره شدم ، اینجا همون جاییه که ما از اول شروع کردیم به اومدن ، داریم دور خودمون می چرخیم ؟ نسیما کجایی دختر ؟ هرچی ویولت و صدا می زدم نمیومد !

حسابی تشنم شده بود و بدنم درد می کرد ، الکی که نبود پرت شده بودیم پایین !

کفشام حسابی پاهام و می زد و به بدبختی افتاده بودم ، ببین روزگامون از کجا به کجا رسیده ؟

از دور یه آدم دیدم ، داشت میومد سمت من ! یهو شروع کرد به دوییدن ...

آدم بود ، آره مطمئنم ... متقابلا شروع کردم به دوییدن و وقتی نزدیک تر شد دیدم هایکاست ، توی اون لحظه انقدر خوشحال بودم که حد و اندازه نداشت !

تا رسید بهم بغلم کرد ، منگل !

سریع ازش جدا شدم و گفتم :

من _ هوی حد خودت و بدون .

انگار نشنید حرفم و که مشغول وارسیم شد و گفت :

هایکا _ خوبی تو ؟

بعد به دور و برم نگاه کرد و گفت :

هایکا _ پس سینا کو ؟

آروم گفتم :

من _ راهمون و جدا کردیم .

چیزی نگفت و دست به کمر وایساد ، دستم و کشیدم روی پیشونیم تا عرقم پاک بشه ، یهو یاد یه چیزی افتادم و گفتم :

من _ راستی تو از کجا اومدی ؟

در حالی که نور خورشید چشماش و می زد گفت :

هایکا _ ن همون راه خودمون و مستقیم اومدم ...

با تعجب بهش خیره شدم ، یهو به شدت سرم و گرفتم بالا و دیدم که بله ...

زمین و زمان به هم ریخته بود ، ما در دو مسیر قرار گرفته بودیم ، بالا سرم صخره بود و نسیما از اون جا پرت شده بود پایین !

به سمت چپم برگشتم و روی زمین و دیدم که ما هم دوباره روی صخره وایساده بودیم ...

با حیرت گفتم :

من _ نسیما دقیقا همین جاهاست .

سینا به قلم ریحانه)

چشم هامو که باز کردم کمرم خشک شده بود! و نمیتونستم از جام بلند شم بالاخره به هزار بدبختی بلند شدم و به راهم ادامه دادم ...

هر چی بیشتر جلو میرفتم نامید تر میشدم همه جا تاریک بود و من هم خیلی نامید بودم!

چشم هامو بستم، احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه و ...

سارا

باهایکا رفتیم توی اون جنگل تاریک و رسیدیم به یه دوراهی.

هایکا_اینجا باید از هم جدا شیم!

باشه ای  گفام و راه سمت چپ رو انتخاب کردم .

هر چی جلو میرفتم خسته تر میشدم تا اینکه سینا را پیداکردم که بیهوش روزمین افتاده بود رفتم بالا سرش وسعی کردم بیدارش کنم اما ایچ تکونی نخورد .

ناامید بلند شدم و از راهی که اومدم برگشتم و خودمو رسوندم به راهی که هایک. رفته بود اونجا.

بالاخره هایکا را پیدا کردم اما مهتا تو بغلش بود و اعصابمو خورد میکرد یه کم که رفتن جلو تر ایستادن منم رفتم پیششون مهتا با خوشحالی خواست بغلم کنه که نزاشتم 

_وا چته ؟!

اصلا نگاهش نکردم و رو به هایکا گفتم :

_سینا را پیدا کردم، بیهوش شده باید بریم نجاتش بدیم!

هایکا با هول گفت :

_باشه، کجاست ؟

دستشو گرفتم و در برابر چشم های متهجب مهتا از اونجا رفتیم....

راوی

چشم هایش را با خشم به دخترک بیهوش روی زمین دوخته بود .

با صدای دو رگه ی ترسناکش مدام صدایش میزد...

_نسیما... ای دختر از خواب بیدار شو...

نسیما اما بیدار بود اما از ترس چشمانش را باز نمیکرد میترسید قاتل مادر پدرش را ببیند...

مترسید که وقتی چشمانش را باز کند با چه چیزی رو به رو میشود!

مهتا ( محدثه )

اهمیتی بهشون ندادم و سعی کردم که نسیما رو پیدا کنم ، با کشیده شدن دستم سریع به سرعت باد برگشتم و دیدم که ویولته ولی تمام صورتش خونیه .

ویولت _ هیچی نگو ، تو باید سریع بچه ها رو پیدا کنی ، مادرم اونجاست ، می خواد اونا رو بکشه ...

جیغ زدم :

من _ چی ؟

ولی یهو جیغ دردناکی زد و غیب شد ، شروع کردم به دوییدن ، نسیما کجایی ؟

 صدای نفس نفس زدنام توی گوشم می پیچد ؛ به یه دوتا سنگ بزرگ رسیدم که میونش اندازه یک متر فاصله بود ، سریع رفتم نزدیکش و آروم رفتم داخلش !

وقتی رفتم تو چشمام از حیرت خشک شده بود ، زمین خونی و دیوارهایی که چنگ زده شده بودن توسط ناخن و خون مالی شده .

سرم و برگردوندم که از دیدن صحنه مقابلم چنان جیغ بنفشی زدم که کل غار لرزید .

سینا و نسیما و هایکا با صورت های خونی رو زمین پهن شده بودن و سارا توی بغل یکی بود که چاقو زیر گلوش بود و گوله گوله اشک می ریخت ...

با صدای  خنده ترسناکی پاهام لرزید ، نمی تونستم وایسم زانو زدم روی زمین که صدایی به گوشم خورد :

 _ کی اینجاست ؟ مهره ی اصلی داستان ، دخترک قوی قصه .

مادر ویولت بود ، صداش و می شناختم ، خدای من !

نمی تونستم حتی گریه کنم ، با صدای لرزونی گفتم :

من _ ولش کن .

محکم پرتش کرد روی زمین ، اومد سمت من که صدای زمزمه " نه " سینا رو شنیدم !

جلوم نشست ، تمام بدنم روی ویبره بود ، خنده ترسناکی کرد که تموم دندونای زشتش و به نمایش گذاشته بود ، دستاش موهام و لمس کرد که بدنم بیشتر لرزید ، یهو دستاش سرم و چسبید و انگار ولتاژ عظیمی از برق  و به من وصل کردن ، جیغ بنفشی کشیدم و چشمام بسته شد !

توی ذهنم تمام خاطرات بچگی تا الانم مرور شد ، تنهاییام ، گریه هام !

نبود پدر و مادربالا سرم ، ظلم هایی که زیبا در حقم کرد .

یهو برگشتم به زمان حال ، صدای نکرش و شنیدم :

 _ می بینی ؟ تو یه بدبختی ، مثل ویولت !

عصبی فریاد زدم :

من _ بدبخت من نیستم ، تویی که حس مادرانه نداری ... تویی که هیچکسی عاشقت نمی شد !

با ضربه ای به شکمم زد پهن شدم روی زمین و خون بالا آوردم .

رفت سمت بچه ها و مجبورشون کرد بشینن ، خیلی حالشون بد بود و معلوم بود که حسابی عذابشون داده .

 _ نگاه کنید ، تماشا کنید مرگ عزیز ترین دوستتون رو .

بعد به سرعت سارا رو کشید و چاقو رو گذاشت زیر گلوش ، من و نسیما جیغ زدیم که خندید ، صدای ویولت گوشم و نوازش داد :

ویولت _ تنها راه حل مرگ مادرم ، اون گردنبنداست .

برگشتم ولی نبود ، صدای خندش بدجور با روح و روانم داشت بازی می کرد .

نگاهم بین سارا و گردنبند های نسیما و سینا رد و بدل می شد ...

چجوری حالیشون کنم ؟

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(نسیما به قلم ریحانه)

خیلی ترسیده بودم، مهتا به من نگاه میکرد یه دفعه مهتا به سینا نگاه کرد سینا هم یه نگاه عاقل اندر سیف بهش انداخت و اروم در گوشم گفت:

_تنها راه نجاتمون همون گردنبد هاست !

تازه دو هزاریم افتاد از تو جیبم گردنبد رو دراوردم و گرفتم جلوی چشمش ناگهان صدای نکره ی زنه بلند شدو...

و این بود اخرین نگاه سارا زیر دستان اون چاقو کشید زیر گلوش و سارا غرق خون افتاد رو زمین ....

احساس کردم نوری داره میتابه سارا بی جون افتاده بود رو زمین. 

همه دودیم سمتش و جیغ زدیم مهتا افتاده بود روش و زارمیزدهایکا بی صدا اشک میریخت و من بغضم بی صدا شکست ...

راوی

ویولت با چشم هایی اشکین به قربانی داستان نگاه کرد...

نور کل اتاق را گرفته بود روح ویولت اکنون ازاد شد حال وقت ان بود که دوستان ما به جای اول خود بازگردند...

ویولت چشمانش را بست و وقتی چشم هایش را باز میکرد بچه هادر همان خانه بودند اما بدون سارا ....

*****

دو سال گذشت مهتا با هایکا ازدواج کرد و سینا با نسیما انها همان خانه ی تلسم شده را ساختند و ان خانه شد خانه خاطرات انها

ویولت هم در دنیای مردگان دیگر ازاد بود...

اما از این پس روح سارا در ارامش خواهد بود ایا سرا نیز ازاد میشود ؟

همه ی اینا در جلد دوم رمان انتقام خونین مشحص میشود 

پایان

ساعت:10:41

روز :4/26/9/7

سخن نویسنده:

ایده اصلی رمان ازخودم بود(ریحانه موسی خانی )و خیلی ممنونم از محدثه فارسی بابت رمان اینکه همیشه و همه جا با من بود و همچنین از پریا حسینی که خیلی وقته ازش خبر ندارم ...

دو ستدار شما :ریحانه موسی خانی  

منتظر جلد دوم باشید 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×