رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: نبرد عشق

نویسندگان: heliya-L ، aynaz80 کاربران انجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه ، اجتماعی

خلاصه کتاب: آیناز دختر ساده و مهربانی که زندگی بی دغدغه اش با نامزدی ناگهانی و زود به هنگام یکی از دوستانش، دستخوش تغییراتی می شود. و در این بین، درگیر احساساتی می شود که تا آن روز جز ممنوعه هایش بشمار می رفت.

اما سوال اینجاست که چه چیزی این دختر را وارد بازی پیچیده ی زندگی میکند؟!

و پایان خوش....

لینک نقد رمان:

خوندنش خالی از لطف نیست:heart:

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تایپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام پادشاه عالم عشق که نامش هست نقش خاتم عشق

مقدمه:

من بی تقصیرم،

تقصیر توست، 

تو که چشمانت جادو میکند، 

تو که با نگاهت قلبم را زیر و رو میکنی.

تقصیر قلبم که اسیر تو شد، 

تقصیر قلبم که تسلیم تو شد،

میخواهم قدم به میدان نبردی بگذارم که فاتحش یا منم یا تو

من.. تو.. قلبم و عشقی که دارم جنگجوی این نبرد هستیم

این عشق

در همین نبرد

که من نامش را میگذارم، 

نبرد عشق.. 

***

بوقی زدم و منتظر شدم تا فردریک درو باز کنه. 

از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم. وارد سالن شدم و همه رو یه دور از نظر گذروندم. امشب یکی از اون دورهمی هایی رو داشتیم که بعد استقبال از خانوم جون برپا میشد. دیگه به این دورهمی ها و رفت و برگشت های متوالی خانوم جون به ایران، عادت داشتم.

صحبت ها گرم بود که با "سلام" بلند من، همه نگاهشون به سمتم کشیده شد. بعد جواب سلام بقیه و احوال پرسی با آرشیدا و سامان، به سمت خانوم جون رفتم.

-خوش اومدین.

با لبخندی که حس میکردم زیادی غیرعادی هست گفت: ممنون پسرم، بیا بشین ببینمت.

مبل کناریشو اشغال کردم. بعد پذیرایی خدمتکار، بابا روشو به طرفم کرد: کارا چطور پیش میره پسرم؟

-خداروشکر اوضاع رو رواله. پروژه ی جدیدی رو دست گرفتیم که با همکاری شرکت (...) مطمئنا موفق میشیم.

بابا با تحسین و اطمینان سرشو تکون داد: خداروشکر، تو که باشی همه چی مرتبه.

مامان: میشه خواهشا یه امشب بحث کارو ول کنین؟ ناسلامتی خانوم جون مهمونمون شدن.

اما من امشب احساس خوبی نداشتم. حس میکردم این دورهمی که به لطف خانوم جون برپا شده، کمی غیر عادیه.

مامان با دلخوری رو به من گفت: که دستشونم درد نکنه، حداقل ایشون باعث میشن ما سال تا سال پسرمونو ببینیم.

لبخند کمرنگی زدم و بی توجه به کنایه ش گفتم: قربونت برم خودت که میدونی چقدر گرفتارم. فرصت نمیکنم.

خانوم جون جدی روشو به طرفم کرد: این گرفتاری و مشغله ها رو همه دارن آریا جان. اما با وجود اینا، بازم حساب خونواده از کار جداست.

سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. به هر حال من هرچی هم بگم بازم حرف حرف خودشه.

آرشا رو به خانوم جون گفت: سر آریا رو بگیری، تهش به شرکت ختم میشه. این که چیز جدیدی نیست. بیخیالش، شما اینو به ما بگو خانوم جون. چه برایمان از ایران آورده ای؟

آرشیدا خندید: جالبه که هر دفعه تو فقط این سوالو از خانوم جون میپرسیا.

سامان: عزیزم بالاخره آرشا باید یه جوری نمک بریزه.

آرشا با حالت خنده داری ابروهاش رو کج کرد: تیکه میندازی شیرین زبون؟

مامان با خنده ای وارد بحث شد: باز تو و سامان شروع کردین؟ اصلا اجازه دادین خانوم جون حرفی بزنه؟

خانوم جون نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش جدی شد: این بار از ایران براتون خبرهای جدیدی آوردم.

سکوتی توی جمع برقرار شد و نگاه کنجکاو همه به سمت خانوم جون دوخته شد.

بابا: بفرمایید مادر.

خانوم جون نگاهی به من و آرشا کرد و رو به بابا گفت: راستش یه تصمیمایی دارم که زیاد بد نیست. 

بابا لبخند زد: چه تصمیمایی؟ 

نگاهی به من انداخت و تکیه داد. لحنش محکم بود: تصمیماتی برای ازدواج این دو برادر. من طی این چند سالی که به ایران رفت و آمد داشتم، با دوتا خونواده ی اصیل در ارتباط بودم. خونواده های معارف و زمانی. حالا آشنایی ما بماند چون اصلا مهم نیست. معارف یه دختر داره که مجرده. دختر قابلی هست و چیزی کم نداره و به نظرم مناسب آریاست و درضمن دانشجوئه. اما خونواده ی زمانی دو تا بچه دارن. یه دختر و یه پسر که دخترشون رو از هر لحاظ تایید میکنم و فکر میکنم بتونه با آرشا بسازه.

جمع توی سکوت عجیبی فرو رفت.

توی نگاه همه فقط بهت بود. با ابروی بالا رفته به خانوم جون خیره شده بودم. جدی یا شوخی بودن حرفاشو درک نمیکردم. اما از اونجایی که این لحن محکم هیچ شباهتی به شوخی نداشت، تعجب من بیشتر شد. آرشا نگاه سردرگم و پرسشگرشو به من دوخت.

دست آخر سکوت جمع رو آرشیدا شکست: میشه یه بار دیگه تکرار کنین؟ 

خانوم جون اخم کرد: یعنی همه ی اینا رو یه بار دیگه تکرار کنم؟ مگه چیز عجیبی گفتم ؟

آرشا: عجب چیزی از ایران آورده ای خانوم جون.

با اخم های درهم گفتم: میشه بدونم دلیل این تصمیم یهویی چیه؟

خانوم جون: دلیل خاصی نداره آریا جان.

مامان کلافه گفت: لطفا توضیح کامل تری بدین. من متوجه نشدم.

خانوم جون: این همه تعجب برای چیه؟ درک اینکه من دوتا دختر خوب رو واسه آریا و آرشا در نظر گرفتم، خیلی سخته؟ مگه مژگان خودت همیشه گیر ازدواجشون رو نمیدادی؟ خب حالا من کیس مناسب رو برای هردوشون پیدا کردم. خوش چهره، با اخلاق و از هر نظر کامل. من که واقعا پسندیدمشون. فقط میمونه نظر شما.

احساس کردم لبخند کمرنگی رو لبای مامان اومد. 

بابا نگاه گیجی به من انداخت: خب، این یه جور شوک بود برای ما.. 

حرفشو قطع کرد: میدونم. ولی یه چند وقتی هست دارم بهش فکر میکنم. و به نظرم حالا باید باهاتون درمیون میذاشتم.

مامان: یعنی باید بریم ایران؟ 

نگاه عصبی به مامان انداختم.

-اگه ما پیشنهادتونو رد کنیم چی میشه؟ 

آرشا: ای بابا چرا جمع میبندی آریا؟ با این تعریفایی که خانوم جون کرد مشتاق شدم ببینمش. جمع حاضر من موافقم.

با عصبانیت بهش توپیدم: لازم نکرده مشتاق باشی.

خانوم جون: آریاجان مگه من گفتم همین فردا بری خواستگاری؟ به نظرم تو هم ببینیش. انقدر تو کار غرق شدی یه سفرم به ایران داشته باشی، بد نیست. حال و هوات عوض میشه. 

مامان: منم موافقم. شاید حداقل این دختری که شما میگید معجزه کنه و دل پسر ما رو ببره. والا خودم که نمیدونم دیگه چیکار میکنم. هر دختری بهش معرفی میکنم یه بهونه ای میاره.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی برای کنترل خودم کشیدم.

-چه ربطی داره مادر من؟ وقتی رد میکنم یعنی حالا حالاها تو فکرش نیستم. حتی اگه این دختر باشه یا دختر شاه پریون.

بابا با لبخند گفت: پسرم حالا بریم ببینیم شاید ازش خوشت اومد.

آرشیدا با خنده گفت: شما و مامان یه جوری حرف میزنین انگار دختره رو دیدین.

خانوم جون نگاه جدی بهش کرد: مگه من نیتی جز خیر دارم؟ من اون دختر رو چند بار دیدم و اینطور فکر کردم که میتونه همسر شایسته ای برای آریا باشه. 

آرشا: ناز میاره خانوم جون من قلقشو میدونم بسپارش به من.

دندون قروچه ای کردم: ناز چیه؟ میفهمین حرف منو یا نه؟

مامان اخم کرد: کم بد خلقی کن پسر. من باید تا کی باید آرزوی دامادی تو رو دلم  بمونه؟

بابا نوچی کرد.

 مامان: خب راست میگم نوید. به اندازه ای که این پسر منو سر زن گرفتنش اذیت کرد، آرشا اذیت نکرد. 

آرشا با تعجب گفت: بله؟

-من راضی نیستم. برید ایران آرشا دختره رو ببینه ولی من نمیام. من الان به تنها چیزی که فکر نمیکنم، ازدواجه. اصلا مگه همینطوری میشه شال و کلاه کرد و رفت ایران؟ شرکت چی؟ کارخونه؟ اینارو باید به کی بسپرم؟ مگه من اینجا بیکارم؟ خود شماها چی؟

بابا با اطمینان گفت: از این بابت نگران نباش. شرلوک و پسرش هستن.

دهنمو باز کردم که سامان گفت: ای بابا، آریا تو رو جون هر کی دوست داری بس کن. با سرنوشت نمیشه جنگید پسر اینو آویزه ی گوشِت کن! وقتی همه موافقن و دیگه هیچ بهونه ای وجود نداره چرا گیر سه پیچ میدی؟!

آرشا: یه کلوم از شوهرخواهر پیاز شیرین زبونمون. ببین، دهنشو باز نمیکنه نمیکنه نمیکنه وقتی هم باز میکنه میخواد یکم نصیحتت کنه، تو گوش نمیدی.

آرشیدا: آرشا خان حواست هست که زنش اینجا نشسته؟

همه خندیدن جز من که دیگه چیزی تا منفجر شدنم نمونده بود.

مامان با هیجان گفت: حالا اسمش چیه؟

خانوم جون لبخندی زد و گفت: دختری که برای آرشا در نظر گرفتم، اسمش شهرزاده و برای آریا هم.. 

مکثی کرد: یکتا !

آرشا با لبخند دندون نما زیر لب گفت: ای جان، ای جان.

آرشیدا: آریا قبول کن دیگه، آرشا که موافقه.

و رو به بابا گفت: بابا شما نظری ندارین؟

بابا نگاهی به مامان کرد: نظر من نظر خانوممه.

آرشا: خب پس من فردا برم بیمارستان مرخصی بگیرم و مطب رو هم تعطیل کنم و پیش به سوی ایران.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگه واقعا این بحث مسخره خستم کرده بود.

بلند شدم و همینطور که به سمت پله ها میرفتم گفتم: پس ایران بهتون خوش بگذره.

صداشون بلند شد اما من بی توجه به سمت اتاقم میرفتم.

*********

-بله؟

درو باز کرد و اومد داخل.

مامان: فردا پرواز داریم آریا.

نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و دوباره به کتاب دوختم.

-به سلامتی.

دوباره تکرار کرد: فردا پرواز داریم.

کلافه نگاش کردم: خب که چی؟

مامان: شامل تو هم میشه. به مریم گفتم وسایلاتو جمع کنه. گفتم که آماده باشی.

کتابو انداختم رو میز و بلند شدم: صبر کن مامان. آماده باشم یعنی چی؟ مثل اینکه دو هفته دارم آیه یاس میخونم.

با عصبانیت گفت: مگه تو اون دخترو دیدی که میگی نه؟

عصبی شدم: شما دیدین؟

مامان: نه ندیدم. ولی خودت  میدونی خانوم جون خیلی کم پیش میاد از دختری اینقدر تعریف کنه. میریم میبینیش. هر چی تو رو نه پافشاری کنی، خانم جون بیشتر مصر میشه.

و اونم عصبی شد: د پسر یه دفعه رو حرف من حرف نزن تا من دلم خوش بشه.

و با ناراحتی از اتاق خارج شد.

لبامو بهم فشار دادم. مادرم برام خیلی عزیز تر از این حرفها بود، که بخاطر دیدار با یه دختر غریبه ناراحتش کنم. شاید بد نباشه یه بار این دختر رو ببینم. حداقل می ارزه به اینکه هرروز یه جوری به دست خانوم جون اعصابم بهم بریزه.

************

*آیناز*

هونطور که زیرلب آهنگی رو زمزمه میکردم ، از حموم خارج شدم.

باید تا یادم نرفته به یکتا زنگ بزنم تا جزوه هاشو بگیرم. دختره ی تنبل. بازم من باید برم به جاش امتحان بدم. سر جلسه امتحان چون تعداد زیاده دیگه حضور غیاب نمیکنن.

به کسی هم کار ندارن.

فقط باید کارت ورود به جلسه داشته باشی که اونم دارم. اولین بارم نیست که بجای یکی دیگه امتحان میدم.

کمربند تن پوش سفیدم رو باز کردم.

 سشوار رو روشن کردم تا موهای خرماییم رو که تا کتفم بود رو خشک کنم.

توی آیینه به خود همیشگیم نگاه کردم و لبخند زدم. چشمهای عسلی درشتم، ابروهای هشتی کشیده م و پوست سفیدم رو از مامان ناهید به ارث برده بودم. لب و بینی متناسب و موهام هم به بابا رفته بود.

موهام رو بعد خشک شدن، طبق عادت همیشگی دم اسبی بستم. مانتوی آبی نفتی و شلوار و شال سفیدم رو پوشیدم. بیخیال آرایش شدم و کیفم رو برداشتم.

حینی که از خونه خارج میشدم، به ستاره هم پیام دادم که یه سر پیش یکتا میرم.

سوار ساینای جیگری رنگم شدم و به سمت عمارت معارف ها روندم.

زنگ رو فشار دادم و طولی نکشید که در سنگی توسط آقا کاظم باز شد و من وارد شدم.

با محبت بهش سلام کردم و مسیر سنگفرش بتن در جا که تا در ورودی بود رو طی کردم. در همون حال به نمای سنگی عمارت نگاهی انداختم. ده متر جلو تر از در ورودی، حوضچه ی با مزه ای بود و دو طرف باغ رو فضای سبز که شامل درخت های انجیر و اقاقیا و گل های مختلف تشکیل میداد، که دست پرورده ی آقا کاظم بودن. هنوز به پله های مرمر سفید که به در ورودی ختم میشد، نرسیده بودم که صدای "سلام"  بهار رو از پشت سرم شنیدم.

برگشتم و با دیدن چهره ی ساده و بانمکش، لبخند بزرگی روی لبم اومد. با مهربونی بغلش کردم و گونه ش رو بوسیدم.

بهار یکی از مستخدمین عمارت بود. سه سال از من کوچیکتر بود و تنها منبع درآمدش، برخلاف میل باطنیش کار کردن در اینجا بود.

-سلام ستاره سهیل، احوال شما؟

لبخند خسته ای زد: اِی، بد نیستم. از کله سحره بیدار شدم تا حالا چشم رو هم نذاشتم.

-چرا؟

بهار: نمیدونی مگه؟

صدای یکتا مانع ادامه دادن حرفش شد.

با عصبانیت رو به بهار گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ یه ساعته مامان داره صدات میکنه اونوقت تو اینجا هر و کر راه انداختی واسه من؟ بدو ببینم.

اخم ظریفی کرد و "چشم" زیر لبی گفت. حینی که از کنارم رد میشد، کنار گوشم گفت: بذار خود خانوم مارپل بهت بگه.

یه تای ابروم رو از تعجب بالا انداختم و به رفتنش خیره شدم.

یکتا: علیک سلام.

رومو طرفش برگردوندم و با دیدن صورت طلبکارش لبخندی زدم.

-سلام بر قمر تابان، حال و احوالتان؟

لبخند کوچیکی روی لبهای صورتیش که به لطف رژلب مزین شده بود، شد: خوبم، تو چطوری؟

با لبخند گفتم: ممنون منم خوبم.

نگاهی به صورت و تیپش انداختم و سوت آرومی زدم.

-نه بابا، مثل اینکه تو بهتری. خبریه؟

یکتا: آره، حالا بیخیال واسه چی اومدی؟

لبام رو یه وری کردم و از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم: بنده پیرو امر جنابعالی اومدم.

 

 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرش رو تکون داد و همونطور که به سمت ساختمون میرفت گفت: پس بیا تو سالن تا بیارم.

وارد سالن شدم و روی یکی از مبلا نشستم.

نگاهم رو دورتادور سالن چرخوندم. با اینکه خونه همیشه مرتب و تمیز بود، اما امشب به طور عجیبی سالن تغییر کرده بود.

بگی نگی امشب اینجا یه خبرایی هست.

بعد چند دقیقه که من سخت درحال فکر کردن بودم، یکتا جزوه به دست اومد.

ازش گرفتم: یکتا؟

یکتا: بله؟

-میشه بگی امشب اینجا چه خبره؟

تو آیینه ی قدی نزدیک به خودمون نگاهی به خودش کرد و فیگوری گرفت.

یکتا: خواستگاریه.

ابروهام پرید بالا.

با تعجب گفتم: خواستگاریِ کی؟

کلافه نگام کرد: خواستگاری مامانم، به نظرت خواستگاری کی میان تو این خونه؟ خواستگاری من دیگه.

با خنده گفتم: آهااااان، پس بگو امشب چرا انقدر جیگر شدی. خواستگاریته.

با تمسخر نگاهی بهم انداخت: آفرین دختر گلم از کجا فهمیدی؟

دهن کجی کردم: از دوستاته؟

یکتا: نیوچ، من تا حالا ندیدمش.

ابروهام پرید بالا.

-عجیبا غریبا، پس چطور اجازه دادی بیان؟

دوباره کلافه نگام کرد: آیناز چقدر حرف میزنی، حالا میبینمش مالی هست یا نه. اگه بود که خوشا به سعادتم؛ نبود هم میگم هِری.

یکم نگاش کردم و سرم رو تکون دادم.

-خیلی خب پس من میرم، خوش بگذره.

با شیطنت گفت: میـگـذره، بای.

تک خنده ای کردم و سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم. دستم رو به نشونه ی خداحافظی بلند کردم و از سالن زدم بیرون.

سوار ماشین شدم و راه افتادم.

درو باز کردم و وارد شدم. ساعت 7 بود و خونه هنوز تاریک بود. پس هنوز برنگشتن.

ببین نخاله ها بدون من رفتن خوش خوشان سیری هم ندارن.

لباسام رو با راحتی عوض کردم و پریدم روی تخت. ترجیح دادم تا اومدنشون کمی بخوابم.

******

موهام رو روی شونه راستم انداختم و شروع کردم به شونه زدنشون.

توی دنیای خودم داشتم قربون صدقه خودم میرفتم که صدای هلیا از تو هال بلند شد: آیناز خدا بگم چیکارت کنه بیا دیگه. این دفعه هم اگه بخاطر جنابعالی دیر برسیم باور کن دیگه تو خونه راهت نمیدم. خیلی از مهرآرا خوشم میاد که هر جلسه هم باید بهش جواب پس بدم که چرا دیر اومدم؟

سریع موهام رو دم اسبی بستم و مقنعم رو پوشیدم.

بعد از برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم.

-بریم بریم.

 و سریع کفشام رو پوشیدم و از خونه خارج شدم.

هلیا هم پشت سرم اومد و درو قفل کرد و با هم سوار ماشین شدیم.

سوییچ رو از نگار گرفتم و ماشین رو روشن کردم.

هلیا: اگه این دفعه هم دیر برسیم سوگند یاد میکنم موهاتو از ته بزنم.

با چشمای گرد نیم نگاهی بهش انداختم.

-اعوذ بالله چیکار به موهام داری؟

با اخم نگام کرد: حالا.

-محض اطلاعت اگه دیرم برسیم به من ربطی نداره. شما خودتون دیشب دیر اومدین و دیر خوابیدین و امروزم دیر بیدار شدین.

الکی دستمو آوردم بالا و گفتم: دلیل اینکه سه تا دختر تا ساعت یازده شب بیرون باشن چیه؟ نه واقعا چیه؟!

هلیا: از نگار خانوم بپرس که اسیرمون کرده بود.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگار که عقب نشسته بود و فارغ از این جهان سرش تو گوشیش بود، سرشو آورد بالا.

نگار: به من چه، خودش نخ داد.

با خنده تو آیینه نگاش کردم.

-جااان؟ ایشون جدیده؟

هلیا: آره، منتهی این دفعه ما رو هم شریک جرم خودش کرد! خاک تو اون سرت.

نگار: برو بابا.

و دوباره سرشو تو گوشیش کرد.

از تو آیینه به ستاره که با دهن باز خوابیده بود نگاه کردم و سری از تاسف تکون دادم.

*********

با هم سوار ماشین شدیم و ماشینو روشن کردم و حرکت کردم.

هلیا با حالت زاری گفت: دوباره یه پروژه دیگه.

ستاره: باید فردا بریم کتابخونه این کتابه که گفت رو پیدا کنیم.

نگار: موضوعش که انقدر وحشتناکه وای به حال منبعش.

-بیخیال اینم مثل بقیه شون تحویل میدیم دیگه.

نگار: بچه ها تو این پروژه نمیتونم با شما باشم.

هلیا: چرا؟

نگار: رستمی آخر کلاس با درموندگی اومد پیشم و ازم خواست من باهاش همکاری کنم. اولش نمیخواستما ولی بیچاره نمیتونست به کس دیگه ای رو بزنه منم قبول کردم.

هلیا با اخم سرشو به طرف نگار که عقب نشسته بود برگردوند.

هلیا: به خاطرهمین کارای ملانصرالدینیته که به یه ماه نرسیده باهات کات میکنن. آخه شل مغز، اون موقع که شِم انسان دوستانه ات زد بالا، یه لحظه فکر نکردی کی به آیناز کمک کنه؟ من و ستاره هم که با همیم. استادم گفته دونفَـ...

حرفشو با خنده قطع کردم: هلیا چته قورت دادی طفلی رو. مگه حتما باید من با نگار باشم؟ مگه قحطی دانشجوئه؟ به یکی میگم خب، تازه خیلیم کار خوبی کرده.

نگار با لبخند پیرزمندانه هلیا رو نگاه کرد.

هلیا: با کی؟

با بی تفاوتی گفتم: با یکتا.

هر سه تاشون باهم گفتن: چــی؟

اخم کردم و نیم نگاهی بهشون کردم.

-چتونه؟ کر هم شدین الحمدلله؟ میگم با یکتا.

ستاره: مگه باهاش صحبت کردی؟

نگار با عصبانیت گفت: چی چیو صحبت کردی؟ خوبه خودت میگی قحطی دانشجو نیومده بعد اونوقت میگی یکتا؟

هلیا: این یه مورد رو راست میگه خدایی، آیناز خواهشا این دفعه شل مغزی نکن. آدم کمه یکـتا؟

ستاره: مونگل بازی درنیار. اصلا رو چه حسابی اون دختره ی افاده ای؟

و ابروهاشو انداخت بالا و دستشو تکون داد: اصلا حرفشم نزن.

نگار: تازه اگر هم قبول کنه، میدونی چقدر منت سرت میذاره؟ چرا انقدر خودتو پیش اون مسخره کوچیک میکنی؟

بالاخره رسیدیم. نگه داشتم و سرم رو به طرفشون برگردندم.

- شما هم ترشی نخورده یه چیزیتون میشه ها. مگه میخوام باهاش ازدواج کنم اینجوری جبهه گرفتین؟

ستاره: چون قشنگ وارد جبهه ی دشمن شدی.

خندم گرفت.

-آقا اصلا یکتا مسخره ترین و لوس ترین دختر. من میخوام باهاش باشم. چه ربطی به شماها داره؟ چه ربطی به اخلاقش داره؟

هلیا: آیناز.

اخم کردم: بچه ها یه امروز مهربون شدم. حالا ببینین سگ میشم یا نه. انقدر رو اعصابم راه نرین و پیاده شین. درضمن ناهار امروزم با توئه نگار خانوم.

*********

*آریا*

سه هفته بعد...

آرشیدا: بفرما داداش.

زیر لب تشکری کردم و یه میوه برداشتم.

همه دورهم جمع بودن، به علاوه ی خانوم جون.

اخمام شدید توهم بود و فقط هم بخاطر این بود که میدونستم چرا اینجاست.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زمانی که اومدیم ایران تا حالا، یه روزم بدون بحث و عصبانیت نگذشت.

روزی نبود که اسم "یکتا" رو نشنوم.

نمیخواستم اینجا بمونم. من تو آلمان زندگی مستقلمو داشتم ولی حالا...

مامان و بابا لبخندی داشتن و به حرفای خانوم جون گوش میکردن.

آرشا: میشه اخماتو وا کنی؟

عکس العملی نشون ندادم و نگاهم رو از میز نگرفتم.

اخم کرد: چقدر عنق شدی.

-آرشا به نفعته انقدر بلبل زبونی نکنی.

صاف نشست.

دیگه نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم.

نیم خیز شدم تا بلند بشم و برم بیرون که با صدای خانوم جون ناچار به حالت اولم برگشتم.

خانوم جون: خداروشکر که جواب مثبت گرفتیم. هر چند که خودم میدونستم. کی میتونه به آریا شایسته جواب منفی بده؟!

نگاهم رو با کلافگی به سمت دیگه ای سوق دادم. همه تایید کردن و خانوم جون ادامه داد: راستش یکتا خواسته ش رو به من گفته. وقتی هم که با تیرداد و نازنین صحبت کردم، مخالفتی نداشتن.

آرشیدا با کنجکاوی گفت: خواسته ش چی هست؟

خانوم جون نگاهش رو به من دوخت: مراسم نامزدی.

لبخند مامان عمیق تر شد.

چشمام از حالت معمولش گردتر شده بود. باز یه صیغه ی جدید؟

آرشیدا: نــامزدی؟!

خانوم جون متعجب نگاش کرد: چته آرشیدا؟ گفتم نامزدی عروسی که نگفتم.

سامان: به همین زودی؟

خانوم جون اخم کرد: سه هفته پیش رفتیم خواستگاری تازه جوابم گرفتیم. واسه اینکه این دوتا جوون بیشتر همو بشناسن، نامزد باشن بهتره. درضمن خود یکتا این پیشنهادو به من داده. زود چیه دیگه؟ من سالهاست این خونواده رو میشناسم. از هر نظر یکتا رو تایید و تضمین میکنم. کی از یکتا، واسه آریا بهتر؟

به مرز انفجار رسیده بودم اما هیچکس به صورت برافروخته از خشم من توجهی نداشت. همون شب به حساب خواستگاری، فهمیدم با یه دختربچه ی تازه به دوران رسیده طرفم. یه دختربچه که ظاهر شیک و آراسته ش گول میزنه اما درک و فهم پایینی داره.

آرشا هم با تعجب گفت: واقعا خود یکتا گفته؟

خانوم جون کلافه گفت: دیروز که خونشون بودم به من گفت.

سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم.

-فعلا زوده خانوم جون.

مامان معترض نگام کرد.

بابا: حالا که خود یکتا هم موافقه. دیگه چرا بهونه الکی میاری پسر؟

خانوم جون با آرامش شروع کرد به حرف زدن: پسرم من که بدتو نمیخوام. تو نوه ی منی. از خون منی. هر چی میگم به صلاحته آریا جان. من دقیقا احساس الانِ تو رو درک میکنم و انتظاری هم ندارم که روی خوشی از خودت نسبت به یکتا نشون بدی. اما مطمئن باش چاره ی همه ی اینا عشقه! تو هر چی بیشتر وقتتو با یکتا بگذرونی، کم کم عشقشو تو دلت میکاره. خودم میخواستم بهتون بگم یه شب قرار بذاریم و مراسم نامزدی رو برگزار کنیم. ولی حالا که خود یکتا پیشنهادشو داد چه بهتر! اینجوری کارا هم زودتر پیش میره.

با شنیدن حرف های خانوم جون که برای اولین بار از نظرم بی منطق بود، بیشتر عصبی شدم. پوزخندی زدم.

-من اصلا راضی به ازدواج با این دختر نیستم. اون وقت شما میگین عاشقش بشم؟!

بی توجه به حرفم عصاش رو به زمین زد و بلند شد و به طرف پله ها رفت.

خانم جون: تو هنوز این دخترو نمیشناسی، من بهتر از تو میفهمم.

سخت خودمو کنترل کردم تا حرف بیجایی از دهنم نپره بیرون. به هر حال بزرگتر بود و احترامش واجب.

نگاهی به بقیه انداختم.

مامان با بابا حرف میزد و بابا هم همونطور که نگاش به من بود، گوش میکرد.

آرشیدا هم اخماش تو هم بود و سامان باهاش حرف میزد.

آرشا هم سخت تو فکر بود. آخ امان از دست تو آرشا با این عجول بازی هات.اگه تو هم با اومدنمون مخالفت میکردی، حالا من مجبور نبودم این بازی مسخره رو تحمل کنم.

دختری که خانوم جون بهش معرفی کرده بود رو دیده بود و بعد از چند تا قرار، مشخص شد که از دختره خوشش اومده. البته انتظاری جز این هم از آرشا نمیشد داشت.

با عصبانیت و کلافگی بلند شدم. نگاهشون به سمتم کشیده شد و مامان بلند شد.

مامان: آریا مادر یه لحظه صبر کن.

برگشتم سمتش.

- لطفا بذارین تنها باشم.

نگرانی تو چشماش مشهود بود اما من برگشتم و با قدمهای بلند و عصبی، به سمت در ورودی رفتم.

از سالن خارج شدم و به سمت ماشین رفتم.

دستم رو بی وقفه روی بوق گذاشتم.

منصور سراسیمه از اتاقکش خارج شد و به سمت درهای باغ رفت و بازشون کرد.

پام رو روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت از باغ خارج شدم.

کوبیدم روی فرمون و داد زدم: دختره ی احمق علاف

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی نهایت عصبی بودم. واقعا دلیل این خریتشو نمیفهمیدم.

با حرفایی که اون شب بهش زدم و حاضرجوابیاش و حرص دادنش، فکر کردم جواب منفی میده و قضیه فیصله پیدا میکنه.

اما چی فکر میکردم و چی شد. حالا میفهمم. از روی لج جواب مثبت داده و دیروز هم این مزخرفات رو تحویل خانوم جون داده.

اما باید میفهمید که با این خریتش، با زندگی خودش بازی میکنه.

خیلی خب حالا که خودش خواسته چرا که نه؟

-میفهمم باهات چیکار کنم. یکتا خانم!!

 

*********

* یکتا *

نگاهی به همشون انداختم و رژلب کالباسی رو انتخاب کردم.

تو آیینه به چشمای سبز وحشیم خیره شدم و لبام به لبخندی باز شد.

و زمزمه کردم: تو بی نظیری یکتا.

بی اختیار شروع کردم به خندیدن و همینطور که دور خودم میچرخیدم، خودمو روی تخت پرت کردم.

دستمو به سمت عسلی دراز کردم و گوشیمو برداشتم.

اسم آرین روی صفحه چشمک میزد. لبخندی روی لبام اومد.

تا خواستم فلش سبز رنگ رو برای جواب دادن لمس کنم، تقه ای به در خورد.

اخمام توهم رفت.

تماس آرین رو با پیام "فعلا نمیتونم صحبت کنم" قطع کردم و گفتم:

-بیا تو.

در باز شد و بهار وارد شد.

-چیکار داری؟

بهار: خانم آقای شایسته تشریف آوردن.

یه تای ابروم پرید بالا.

-شایسته کیه؟

یهو پشت سر بهار، یه نفر دیگه وارد شد.

نگاش کردم و چشمام گرد شد.

آریا: حالا دیگه منو نمیشناسی؟!

بلند شدم و لبخند مصنوعی زدم.

رو به بهار که هنوز داشت ما رو نگاه میکرد، گفتم:

-برو بیرون.

به خودش اومد و سری تکون داد و رفت.

همینطور که دستاشو توی جیباش فرو برده بود، شروع کرد به راه رفتن.

داشت یکی یکی عکسامو که در اندازه ها و حالات مختلف بود و به دیوار نصب شده بود، نگاه میکرد.

اخم کردم و نفس عمیقی کشیدم.

-اینجا اومدی عکسای منو دید بزنی؟

ایستاد و با مکثی برگشت سمتم.

به چهره ش خیره شدم. پسر جذابی بود که به راحتی نمیشد ازش گذشت. چشمهای متوسط سبزآبی با اخماش ابهت خاصی رو به صورتش داده بود. پوست گندمگون با دماغ و لبای متوسط. ترکیب صورتش جذاب بود. البته ته چهره ش به غربی ها میخورد.

برای همین وقتی برای اولین بار دیدیمش، به اشتباه خوردم و فکر کردم اونور آبیه. مخصوصا اینکه مامان برام گفته بود که خانم اشرفی، پسرش با خانواده ش آلمان زندگی میکنن و حالا نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتن واسه پسر ارشد خونواده ی شایسته بیان خواستگاری من. و اضافه کرده بود که چهره ش هم به پدربزرگش که چندین سال پیش فوت شده بود، رفته بود.

پسری که یه بارهم از زمانی که خانوم جون به این خونه رفت و آمد داشت، ندیده بودم. اما انقدر مامان از قول خانوم اشرفی یا به قول خودش همون خانوم جون، از وجنات و خوبیهاش و خوشتیپیش و خلاصه همه چیش تعریف کرد که کنجکاااو شدم و اجازه دادم بیان.

ولی نمیدونستم همین آقای همه چی تموم انقدر بیشعوره که شب خواستگاری هرچی از دهنش در اومد به من گفت و اونقدر حرصم داد.

میگفت جواب منفی میدی وگرنه اگه جوابی جز این بدی خودم میدونم باهات چیکار کنم.

همه ی پسرا از خداشون بود جای این شازده باشن و واسه یه جواب مثبت خودشون رو به آب و آتیش میزنن.

اونوقت این آریا خان میاد به زور بهم میگه باید جواب منفی بدی.

طوری باهام حرف میزد که تا حالا هیچ پسری باهام حرف نزده بود.

ولی من یکتام. حرف زور تو کَتَم نمیره.

به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم. از اون موقع تا حالا داشت با پوزخند نگام میکرد.

آریا: اونقدر بیکار نیستم.

دوباره با اخم نگاش کردم: نمیتونی مثل آدم حرف بزنی؟!

یهو اخماش مثل چی رفت تو هم و با دوتا قدم بلند بهم نزدیک شد.

چشمام گرد شد.

اونقدر بهم نزدیک شد که مجبور شدم بشینم رو تخت. چرا یهو جنی شد؟!

با عصبانیت گفت: با "آدم" مثل آدم حرف میزنن نه تو که هنوز قدرت فهم حرفای یه آدمو نداری!

پوزخندی اومد رو لبم. پس بگو آقا از کجا دلش پره.

با تمسخر نگاش کردم: چیه؟ چرا انقدر حرص میخوری؟

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*********

* یکتا *
نگاهی به کلکسیونم انداختم و رژلب کالباسی رو انتخاب کردم.
تو آیینه به چشمای سبز وحشیم خیره شدم و لبام به لبخندی باز شد. 
و زمزمه کردم: تو بی نظیری یکتا.
بی اختیار شروع کردم به خندیدن و همینطور که دور خودم میچرخیدم، خودمو روی تخت پرت کردم.
دستمو به سمت عسلی دراز کردم و گوشیمو برداشتم.
اسم آرین روی صفحه چشمک میزد. لبخندی روی لبام اومد.
تا خواستم فلش سبز رنگ رو برای جواب دادن لمس کنم، تقه ای به در خورد.
اخمام توهم رفت.
تماس آرین رو با پیام "فعلا نمیتونم صحبت کنم" قطع کردم و گفتم: 
-بیا تو.
در باز شد و بهار وارد شد.
-چیکار داری؟
بهار: خانم آقای شایسته تشریف آوردن.
یه تای ابروم پرید بالا.
-شایسته کیه؟
یهو پشت سر بهار، یه نفر دیگه وارد شد. 
نگاش کردم و چشمام گرد شد.
آریا: حالا دیگه منو نمیشناسی؟! 
بلند شدم و لبخند مصنوعی زدم.
رو به بهار که هنوز داشت ما رو نگاه میکرد، گفتم:
-برو بیرون.
به خودش اومد و سری تکون داد و رفت.
همینطور که دستاشو توی جیباش فرو برده بود، شروع کرد به راه رفتن.
داشت یکی یکی عکسامو که در اندازه ها و حالات مختلف بود و به دیوار نصب شده بود، نگاه میکرد.
اخم کردم و نفس عمیقی کشیدم.
-اینجا اومدی عکسای منو دید بزنی؟
ایستاد و با مکثی برگشت سمتم.

به چهره ش خیره شدم. پسر جذابی بود. چشمای متوسط سبزی که با اخماش ابهت خاصی رو به صورتش داده بود. پوست گندمگون با دماغ و لبای متوسط. ترکیب صورتش جذاب بود. البته ته چهره ش به غربی ها میخورد.

برای همین وقتی برای اولین بار دیدیمش، به اشتباه خوردم و فکر کردم اونور آبیه. مخصوصا اینکه مامان برام گفته بود که خانم اشرفی، پسرش با خانواده ش آلمان زندگی میکنن و حالا نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتن واسه پسر ارشد خونواده ی شایسته بیان خواستگاری من.
پسری که یه بارم ندیده بودمش. اما انقدر مامان از قول خانوم اشرفی یا به قول خودش همون خانوم جون، از وجنات و خوبیاش و خوشگلیش و خلاصه همه چیش تعریف کرد که کنجکاااو شدم و اجازه دادم بیان.
ولی نمیدونستم همین آقای همه چی تموم انقدر بیشعوره که شب خواستگاری هرچی از دهنش در اومد به من گفت و اونقدر حرصم داد.
میگفت جواب منفی میدی وگرنه اگه جوابی جز این بدی خودم میدونم باهات چیکار کنم.
همه ی پسرا از خداشونه جای این باشن و واسه یه جواب مثبت خودشونو به آب و آتیش میزنن.
اونوقت این آریا خان میاد به زور بهم میگه باید جواب منفی بدی.
طوری باهام حرف میزد که تا حالا هیچ پسری باهام حرف نزده بود.
ولی من یکتام . حرف زور تو کَتَم نمیره.
به خودم اومدم و نگامو ازش گرفتم. از اون موقع تا حالا داشت با پوزخند نگام میکرد.
آریا: اونقدر بیکار نیستم.
دوباره با اخم نگاش کردم: نمیتونی مثل آدم حرف بزنی؟!
یهو اخماش مثل چی رفت تو هم و با دوتا قدم بلند بهم نزدیک شد.
چشمام گرد شد.
اونقدر بهم نزدیک شد که مجبور شدم بشینم رو تخت. چرا یهو جنی شد؟!
با عصبانیت گفت: با "آدم" مثل آدم حرف میزنن نه تو که هنوز قدرت فهم حرفای یه آدمو نداری!
پوزخندی اومد رو لبم. حالا فهمیدم واسه چی اومده اینجا.
با تمسخر نگاش کردم: چیه؟ چرا انقدر حرص میخوری؟
بیشترعصبانی شد: خفه شو دختره ی احمق. اونقدر اون شب وقتمو هدر دادم و باهات حرف زدم، آخرشم کار خودتو کردی؟!
با گستاخی تو چشماش خیره شدم: آره کار خودمو کردم. اصلا عشقم کشید جواب مثبت بدم. تو رو سننه؟! از من خواستگاری کردن و از منم جواب خواستن. منم ماااایل بودم جواب مثبت بدم. دیگه افتخار واسه تو کمتر از این؟!
 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر کردم الان چنان نعره ای میکشه که گوشام سوت بکشه. 
ولی در کمال تعجب من گفت: اینکه چنین "افتخاری" نصیبم شده بحثش جداست.

یهو داد کشید: ولی چرا اون مزخرفاتو تحویل خانوم جون دادی؟!
چشمام گرد شد.
این چرا انقدر رنگ به رنگ میشه؟ اما باید اعتراف کنم عصبانیتش خیلی وحشتناک بود.
با این حال خودمو نباختم و از روی تخت بلند شدم و منم داد زدم: هوووی چه خبرته روانی؟ کدوم مزخرفات؟ صداتو بیار پایین اگه میخوای هوار هوار کنی برو بیرون.
و با دستم به در اتاق اشاره کردم.
اخماش شدید توهم بود. یهو اومد نزدیکم و دست دراز شدم رو گرفت و برد پشتم. 
آخ بلندی از درد گفتم. شرط میبندم این از جنگل فرار کرده.
توی صورتم دوباره داد زد: برم بیرون؟ مگه من با میل خودم اومدم؟ تو یهو عین بختک افتادی وسط زندگیم و حالا هم داری این مسخره بازیارو درمیاری.
مکثی کرد. ولوم صداش پایین تر اومد.
آریا: مثل اینکه چرندیاتی که به خانوم جون گفته بودی یادت رفته. مراسم نامزدی و فلان! آره؟ ببین..وقت من با ارزش تر از اونیه که بیام اینجا و با توی دختربچه یکی به دو کنم. حوصله ی نامزد و نامزد بازی و این مزخرفاتو ندارم. پس میری و به خانوم جون میگی نظرت عوض شده و باید بیشتر فکر کنی.
دوباره داد زد: فهمیدی یا نه؟
لبامو از درد گاز میگرفتم تا مبادا جلوی این جنگلی اشکام بریزه.
بالاخره فهمید و دستمو ول کرد. سریع نشستم رو تخت و شروع کردم به مالیدن دستم. به خاطر سفیدی پوستم، رد کبودی مشخص بود.
 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدجور فشار میداد. 

فقط واسه تلافی اون حرفا و توهیناش، اون حرفو به خانوم جون گفته بودم. میدونستم بالاجبار اومده خواستگاری و اصلا راضی نیست. اما از اونجایی که اون شب بهم توهین کرده بود دقیقا کاری رو کردم که میدونستم نمیخواد.

وگرنه جدای هیکل و قیافه ی بیستش ، عاشق اخلاق گندش نشده بودم که بگم حالا با هم نامزد کنیم.

قبلش جواب مثبت داده بودم و حالا هم به خانوم جون که اون حرفو گفتم، میدونستم کاری نمیتونه بکنه و ناچار به قبول کردن پیشنهاد منه. نشونت میدم موجی!

سرمو گرفتم بالا و با عصبانیت نگاش کردم.

-نه خیر نفهمیدم. هر طور دوست داری فکر کن برام مهم نیست. اصلا مگه تو چیکارمی که زرت و زرت امر میکنی؟ نمیخوام دوست ندارم. فهمیدی یا نه؟! 

چشماشو ریز کرد و انگشت اشاره ش رو طرفم گرفت.

آریا: داری با دم شیر بازی میکنی دختر کوچولو. از حالا دارم بهت میگم.

و به طرف در رفت  و از اتاق رفت بیرون و درو محکم بست.

عصبی داد زدم: هنوز نیومده تهدیدم میکنه. وحشی موجی. برو بمیر.

 

*آیناز*

به ساعتم نگاهی انداختم و پوفی کردم.

تقریبا یک ساعت بود که اومده بودم و میخواستم با یکتا حرف بزنم.

خوبه قبلش بهش زنگ زده بودم و خبر دادم.

ولی تا اومدم بهار گفت که یکتا و نامزدش تو اتاق یکتا دارن باهم حرف میزنن. اونم معلوم نیست چه حرفایی میزنن که از وقتی اومدم فقط صدای داد و بیداد میومد.

بهار همونطور که سرش پایین بود و داشت یکی از گلدونارو تمیز میکرد گفت: من که بهت گفتم برو یه روز دیگه بیا. با اون وضعیتی که پسره وقتی اومد داشت، فهمیدم یه اتفاقی میفته. عین برج زهرمار شده بود و با یه من عسلم نمیشد خوردش. در اون حد عصبی بود. من که وقتی دیدمش کم مونده بود خودمو خیس کنم!

-من که بهش زنگ زده بودم و گفته بودم میام.

بهار باحرص گفت: هیچ کارش از رو عقل نیست. دختره ی شیرین عقل. معلوم نیست چه گندکاری کرده که پسره اینقدر عصبی بود.

صدای داد و بیداد قطع شد و بعدش صدای بسته شدن محکم در.

چند ثانیه بعد نگام به یه پسر خوشتیپ افتاد که داشت تندتند از پله ها پایین میومد.

تا رسید پایین سریع بلند شدم.

-سلام.

یه لحظه ایستاد و تازه نگاش بهم افتاد.

آب دهنمو قورت دادم.

یه چیزی زیرلب گفت که نشنیدم و بعدشم عین بز سرشو انداخت پایین و با قدمای بلند از سالن خارج شد.

ابروهام پرید بالا.

-وا.. جواب سلام واجبه ها عامو!

بهار راست میگفتا مثل عصا قورت داده ها بود.

ولی این یکتای موزمار نگفته بود خواستگارش اینقدر جیگر. فقط بهم گفته بود اسمش آریاست.

شونه هامو انداختم بالا. به من چه خب!

کیفمو برداشتم و به طرف پله ها رفتم.

بهار: کجا؟

سرمو برگردوندم طرفش: میخوام برم ببینم اتاق مامان بابای یکتا چه شکلیه. 

اخم کرد: منو مسخره میکنی؟

دهنمو کج و کوله کردم: به نظرت کجا میتونم برم؟ میرم پیش یکتا دیگه.

بهار: از من میشنوی نری بهتره. الان مطمئنم اگه بری فقط پاچتو میگیره مثل..

حرفشو قطع کردم: ترجیح میدم این دفعه ازت نشنوم بهار جان. پاچه ی هرکی رو بگیره پاچه ی منو نمیتونه بگیره. من خودم یه پا پاچه گیرم!

خندید.

سرمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آروم دو تقه به در اتاقش زدم.
که یهو با صدای دادش از جا پریدم: نمیخوام کسی رو ببینم. دست از سرم بردارین.
دیگه واقعا نگرانش شدم.
دستمو روی دستگیره گذاشتم و آروم درو باز کردم.
رو تخت نشسته بود و دستشو گرفته بود تو دستش.
اخماش شدید توهم بود و زیرلب یه چیزایی میگفت که فکر کنم فحش بود.
درو بستم و بهش نزدیک شدم.
-یکتا؟
سرشو بلند کرد و تازه چشمش بهم افتاد.
آهی کشید و گفت: کی اومدی؟
نشستم کنارش و دستی که باهاش اون یکی دستشو گرفته بود برداشتم.
با دیدن کبودی دستش چشمام گرد شد.
نگاش کردم.
-چرا دستت اینطوری شده یکتا؟
با حرص گفت: وقتی گیرِ یه وحشی روانی میفتی اینم میشه نتیجه ش.
سریع بلند شدم و رفتم پایین و به بهار گفتم یه پماد بیاره برام.
دوباره برگشتم پیشش.
اخم کردم: دعوا میکردین؟
چیزی نگفت.
-آخه صداتون تا پایین میومد.
بازم چیزی نگفت.
-چرا اینقدر عصبی بود؟
کلافه شد: هیچی بابا. معلوم نیست چی زده بود که اومده اینجا یقه ی منو بگیره.
با تعجب نگاش کردم: واقعا میکِشه؟
عاصی نگام کرد. فهمیدم زیاده روی کردم.
سرمو تکون دادم: اوکی فهمیدم.
تقه ای به در خورد.فهمیدم بهاره.
بلند شدم درو باز کردم و پماد رو ازش گرفتم و دوباره نشستم کنارش..

‌ بازش کردم و شروع کردم به مالیدن رو جای کبودی. 

آخی گفت و اخماش رفت توهم.
دوباره شروع کرد به زیرلب فحش دادن.
سعی کردم یه جوری حواسشو پرت کنم.
-نگفته بودی انقدر این آریا خان خوشتیپه.
یکتا: تنها حسنش همینه نکبت.
خندیدم.
-چرا بهش جواب مثبت دادی؟
جوابی نداد.
-به خاطر تیپ و قیافش؟
یکتا: تو فکر کن آره.
با تعجب نگاش کردم: جدی یکتا؟
با اخم نگام کرد: ای بابا. اومدن از من خواستگاری کردن و جوابشونم یه چیز بوده..یا نه یا بله.
بادی به غبغبش انداخت و با غرور گفت: که این از شانس خوبشون بوده که بله شنیدن.
با خنده سرمو تکون دادم: اون که بله.
پماد رو بستم و کنار گذاشتمش. 
-مامان بابات کجان؟
دراز کشید: بابا که واسه کارش رفته سنگاپور. مامانم رفته خونه دوستش. تنها شانسی که آوردم این بود که اینجا نبودن تا ببینن داماد یکی یه دونشون چه آدمیه.
سرمو تکون دادم.
بابای یکتا تاجر فرش بود وضعشونم واسه همین توپ بود.
اینجورم که شنیدم وضع آریا هم توپ بود.
 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکتا: آیناز گوشیمو بده.
گوشیشو از روی عسلی برداشتم و دادم بهش.
همونطور که سرش تو گوشیش بود پرسید: خب حالا. واسه چی میخواستی منو ببینی؟.
تازه دلیل اومدن خودم یادم اومد.
نگاش کردم: تو نمیخوای بیای دانشگاه؟
یکتا: فعلا نه.
همینه دیگه. اگه بابای منم پارتیش کلفت بود غمی نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و جریان مهرآرا و پروژه ی جدیدشو واسش گفتم.
-هستی یا نه؟
داشت فکر میکرد.
-نگار پیشنهاد یه نفر دیگه رو قبول کرده. واسه همین منم تصمیم گرفتم از تو بخوام.
و سوالی نگاش کردم: هوم؟!
دوباره سرشو تو گوشیش کرد: باشه.
لبخندی زدم و گونشو بوسیدم.
-دمت گرم.
دیگه دیر شده بود. از اونجایی که شام امشبم با من بود و اگه یه ذره دیگه دیرتر خونه میرفتم، اون سه تا منو جوون مرگ میکردن.
بعد از قرار مدارایی که با یکتا گذاشتم، قرار شد روزای فرد بیام اینجا و کارو باهم شروع کنیم.
کیفمو برداشتم و بلند شدم.
-خب یکتا دیگه دیر شده باید برگردم. کاری نداری؟
یکتا: نه بای.

بعد از خداحافظی رفتم بیرون.
**************
کیانی: همینطور که تو کتاب مشخص کرده، قسمت زیرین زردپی...

استاد همینجوری داشت فک میزد.
هلیا بهم با نگاش اشاره ای کرد.

پس حالا وقتش بود.

لبخند شیطانی رو لبم اومد و نگاهی به احسان قاسمی انداختم.

طفلی هنوز داشت خواب دریا کنار و پرسه های عاشقانه رو میدید. نشونت میدم احسان جون. تنها کسی که تو کلاس خواب بود همون بود.
کتاب قطور فرهنگ دانشگاهیمو که 1290 صفحه داشت برداشتم.
طی یه حرکت ناگهانی و غیر منتظره بردمش بالا و محکم انداختمش رو زمین که یه صدایی ایجاد کرد خودمم گرخیدم.

همه ترسیدن.

احسان سریع چشماشو باز کرد و بلند شد و ترسیده به استاد نگاه کرد.

احسان: بله استاد.

کل کلاس رفت رو هوا.

احسان با خنگی به همه نگاه کرد.

ما چهارتا داشتیم ریز ریز میخندیدیم.

کیانی هم خندش گرفته بود ولی سعی میکرد اخم کنه.

کیانی: آقای قاسمی اگه از جلسه ی بعد تو کلاس من بی نظمی و همهمه به وجود بیارید، مجبور میشم این درسو حذفتون کنم. حالا هم بفرمایید بیرون به ادامه ی خوابتون بپردازید.

خندمون شدت گرفت.

احسانم با اخم وسایلشو جمع کرد و رفت بیرون.

با هلیا یواشکی زدیم قدش و من کتاب نازنینمو از رو زمین برداشتم.

اون دفعه که تو کنفرانسم همین احسان خان جلوی نصرتی ضایعم کرد باید فکر اینجاشم میکرد که من از بس مهربونم هر کار خیری رو تلافی میکنم!

کیانی یک ساعت دیگه هم درس داد و بالاخره کلاس تموم شد.

خداروشکر امروز یه کلاس داشتیم فقط.
از کلاس خارج شدیم و سوار ساینای خوشگلم شدیم و رفتیم خونه.
ستاره رفت ناهار درست کنه و ما هم تو هال جلوی تی وی نشستیم.
همینطور که چهارزانو رو مبل نشسته بودم و تخمه میشکستم و فیلمو نگاه میکردم گفتم:

-بیچا..

هلیا: ها؟

-امشب نامزدی یکتاست.

یهو تخمه پرید تو گلوی نگار و شروع کرد به سرفه کردن.
هلیا هنگ کرد.

ستاره از آشپزخونه اومد بیرون و با تعجب به ماها نگاه کرد و سریع رفت سمت نگار که اشکاش داشت از زور سرفه میریخت.

ستاره: خاک تو سرتون چه مرگتون شد یهو؟ نمی بینین این طفلک داره میمیره.

نگار با آبی که ستاره بهش داد آروم شد و اونم با چشمای گرد به من خیره شد.

با تعجب بهشون نگاه کردم.

-چتون شد بابا مگه چی گفتم؟

ستاره کلافه نگام کرد: دِ جون بکن چی گفتی مگه؟

هلیا به خودش اومد: واقعــا امشب نامزدی یکتاست؟!

حالا باز نوبت ستاره بود که هنگ کنه.
 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلافه شدم: اهه..چه مرگتونه جمع کنین خودتونو دیگه.
نگار: آیناز شوخی که نمیکنی؟
یه نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهش انداختم.
ستاره به خودش اومد: اصلا کی ازش خواستگاری کردن؟ کی جواب مثبت داد؟ کی قرار نامزدی گذاشتن؟
هلیا مشکوک گفت: تو میدونستی؟
-میدونستم که به شما گفتم دیگه.
نگار: پس چرا نگفتی؟!
-نه که شما خیلی مشتاق بودین.
هلیا ایشی کرد و گفت: همون بهتر. بره گمشه دیگه ریختشو نبینیم. اصلا به ما چه!هر غلطی دلش میخواد بکنه، بکنه. این که چیز جدیدی نیست.
ستاره: معلومه پسره خیلی اسکوله که میخواد اونو بگیره.
نگار: ولی یکتا که تو کار ازدواج نبود.
سرمو تکون دادم: اوهوم منم خیلی تعجب کردم.
هلیا باحرص گفت: از بی افاشه؟
-نه مثل اینکه از دوستای خونوادگیشونه.
نگار: دیدیش پسره رو؟
سرمو تکون دادم: فقط یه بار. اسمشم آریاست.
نگار با کنجکاوی گفت: چطور بود؟!
با تمسخر گفتم: سلام رسوند.
اخم کرد و مشتی زد تو بازوم: مسخره منظورم تیپ و قیافشه.
ناخودآگاه لبخندی زدم: به چشم برادری خوب جیگری بود.
هلیا یه تای ابروشو انداخت بالا: از اون لبخند ژکوندت چشم برادریت مشخصه!
اخم کردم: زهرمار.
ستاره: واسه امشب دعوتت کرده یا نه؟
با مکثی جواب دادم: نه!
هلیا پوزخندی زد: اینم از دوست مهربانت.
اخم کردم: خب شاید یادش رفته.
نگار باتعجب گفت: حتی الانم سنگشو به سینه میزنی؟ بابا دمت گرم!
ستاره: این همه داری واسش زحمت میکشی آخرشم تو نامزدیش دعوتت نکرده. ببین. این همون یکتاست که بهت می‌گفتیم. همون که تا اسم یه پسر میومد چشاش برق میزد. چرا نمیخوای بفهمی؟ تو کوچیکترین ارزشی براش نداری.
هلیا سرشو با تاسف تکون داد: نمیفهمه دیگه. نمیفهمه.
کلافه نگاشون کردم.
-باز شروع کردین. چرا همه چیزو بهم ربط میدین؟ نامزدی که یه صیغه بینشون خونده میشه و تمام. مهم عروسیه که مطمئنم...
نگار حرفمو قطع کرد: هنوز وقت عروسیشون نرسیده. صبر کن زمانش برسه اون موقع بهت ثابت میشه.
اخم کردم و نگامو به فیلم دوختم. 

حقیقتش خودمم از این کارش ناراحت شدم. نه از اینکه دعوتم نکرده. از اینکه حتی بهم نگفته بود امشب نامزدیشه.
دیروز که زنگ زده بودم به بهار خیلی اتفاقی بهم گفت فردا نامزدی یکتاست.
ولی بعدش گذاشتم پای اینکه سرش شلوغه و درگیره با آریا و نتونسته خبر بده.
عمدا به این سه تا نگفتم همین جوریشم  میخوان منو بخورن وای به اینکه بگم خودش نگفته بهم و از زبون بهار شنیدم.
با حلقه شدن دستی دور گردنم به خودم اومدم.
هلیا: آنــی..ناراحت شدی؟!
خودمو تکونی دادم: نه خیر.
هلیا: بله قشنگه معلومه. باور کن هرچی میگیم واسه خودته فدات شم. خب زوره مگه دوست نداریم آبجیمونو با کسی شریک شیم. مخصوصا اگه اون فرد یکتا باشه. که سه ساله دشمن خونیمونه.
یه تای ابرومو دادم بالا و نگاش کردم.
با بغض ساختگی گفت: جدی میگم خب. از کمبود محبت ما سه تا نمیدونیم خرخره ی تو رو بجوییم یا یکتا رو. بس که تموم وقتتو صرف یکتا میکنی. محبت و وقت گذاشتن. این حق همه ی ما بچه هاست!
چند لحظه تو همون حالت نگاش کردم و بعد بلند خندیدم.
-خلی بخدا.
هلیا لبخندی زد و گفت: اثر همنشینی با توئه فدات شم.
نگار که تازه از اتاق اومده بود بیرون گفت: به به به به..جفتِ همین!

هلیا رو کرد طرفش: خفه شو قزمیت. جای شما هم من باید ناز بکشم؟
 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگار نشست: عشقو که حتما نباید به زبون بیاری.
ستاره: چه ربطی داشت؟!
اما نگار اخم کرد و هوا رو چند باری بو کرد: بوی سوختنی نیست؟! 
یهو ستاره بلند شد: وای غذاها.
و سریع رفت تو آشپزخونه.
هلیا داد زد: بمیری ستاره با اون غذا دادنت.
خندیدم و سرمو تکون دادم.
خدایا بذارمون تو اولویت!

 

 

*****************
*آریا*
سرمو به طرف دیگه ای برگردوندم.
کرواتمو صاف کرد و انگشتشو بین ابروهام گذاشت.
آرشیدا: قربون داداشم برم که اینقدر امشب خوشتیپ شده ولی اگه اخم نکنه خوشتیپ ترم میشه.
نگاش کردم. یه لحظه برق اشک رو تو چشمای یشمیش دیدم.
با بغض گفت: منو ببخش آریا.
و خودشو انداخت تو بغلم. نفس عمیقی کشیدم و دستامو دورش حلقه کردم.
آروم گفتم: مگه چیکار کردی که ببخشمت؟
دماغشو کشید بالا: ببخش که نتونستم کاری کنم. هرچی سعی کردم خانوم جونو متقاعد کنم، نشد که نشد. باور کن هر دفعه که میبینم اینجوری تحت فشاری و مجبوری شرایطو تحمل کنی، غصه میخورم.
موهاشو نوازش کردم: من که ازت انتظاری نداشتم عزیز من. حالا هم کار از کار گذشته وگفتن این حرفا فایده ای نداره. ولی.. 
 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرشو بالا گرفت.
آرشیدا: ولی چی؟
نفس عمیقی کشیدم و نگامو از بالا به یکتا که وسط سالن ایستاده بود و با خاله و خونوادش حرف میزد و قهقهه ش بلند بود، دوختم..
لبامو روی هم فشار دادم و به آرشیدا نگاه کردم.
-ولی نیازی به نگرانی نیست. خودم میدونم چیکار کنم. همین که تو به مامان و بابا آرامش خاطر بدی، کافیه.
چند لحظه نگام کرد و از بغلم اومد بیرون..اشکشو پاک کرد و لبخندی زد.
آرشیدا: باشه آریا. منم همه ی سعیمو میکنم تا باهاش مدارا کنم.
لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم.
صدای سامان اومد.

سامان: باشه آرشی خانوم. حالا از پیش من فرار میکنی و میای پیش داداش جونت؟

به طرفمون که اومد نگامو ازشون گرفتم.
کتمو صاف کردم و به طرف پله ها رفتم.
شام دو ساعت پیش سرو شده بود و حالا مهمونا در حال رفتن بودن.
برای بدرقه نزدیک در ورودی و کنار آرشا ایستادم.
امشب اولین شبی بود که میدیدم سرحال نیست. خصوصا تو چنین مراسماتی که کن فیکون به پا میکرد.
و حالا هم بالاجبار اینجا برای بدرقه ایستاده بود.
مهمونا یکی یکی خداحافظی میکردن و تبریک مجدد میگفتن و خارج میشدن.
نگام به سمت خانوم جون کشیده شد که لبخند به لب کنار مادر و پدر یکتا و من نشسته بود و باهاشون حرف میزد.
اخمامو کشیدم تو هم و به اولین خدمه ای که جلو چشمم بود گفتم تا یکتا رو صدا کنه.
و از سالن خارج شدم.
آرشا: جایی میخوای بری آریا؟
سرمو به طرفش برگردوندم.

-من خیلی خستم و بیشتر از این نمیتونم بمونم. از طرف من از همشون عذرخواهی و خداحافظی کن.

سرشو تکون داد و انداخت پایین. رومو برگردوندم و به سمت ماشین رفتم.

آرشا: یه لحظه صبر کن آریا.

ایستادم و برگشتم طرفش.
بهم نزدیک شد.
کمی این پا و اون پا کرد و بالاخره زبون باز کرد.
 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشا: اممم.. من..احساس میکنم از وقتی اومدیم ایران رابطه ی من و تو خیلی کمتر شده.
پوزخندی زدم.
با دیدن پوزخندم سریع گفت: ا..البته میدونم درگیریای فکریت زیاد بود. خودم شاهد بودم. اما..نمیخوام اینو قبول کنم که تو از من سر این جریان ناراحتی.
و منتظر نگام کرد.
-کی همچین حرفی زده؟
اخم کرد: نیاز نیست کسی چیزی بگه. از رفتارت کاملا مشخصه. همین که تو این یه ماه یه بارم سعی نکردی باهام حرف بزنی، همه چیزو بهم فهموند.
دستامو تو جیبم فرو کردم.
-اشتباه میکنی. خودت که میگی درگیریای زیادی داشتم. دیگه چه توقعی داری؟
سرشو انداخت پایین.
آرشا: مطمئن باش حتی اگه منم مثل تو با اومدنمون مخالفت میکردم، خانوم جون بازم اهمیتی نمی‌داد. مصمم تر از این حرفا بود. استقبالی هم که مامان و بابا از پیشنهادش کردن، باعث شد تو تصمیمش مصر تر بشه.
سرشو گرفت بالا و نگام کرد.
آرشا: از این گذشته. خودمم دیگه از زندگی بی رنگ و یکنواختم خسته شده بودم. اون دخترام که تا اون موقع باهاشون بودم، دلمو زدن. میخواستم یه نفر تو زندگیم بیاد که موندگار باشه. راستش پیشنهاد خانوم جون میتونست یه فرصت باشه برام. با خودم گفتم یه بار دیدن دختری که خانوم جون معرفی کرده، ضرری نداره که. تا اینکه اومدیم و شهرزادو دیدم. یه جورایی از آروم بودنش بر خلاف شخصیت خودم، خوشم اومد. بقیشم که میدونی.
لبخند محوی رو لبام اومد و دستمو گذاشتم رو بازوش.
-من عادت ندارم اون آرشایی که همیشه درحال جفتک انداختن بود و رو اعصاب من راه میرفت رو اینجوری ببینم. من ازت ناراحت نیستم آرشا. اگه این سفر برای من اصلا خوشایند نبود، خوبه که تو رو به خواسته ت رسوند. برات خوشحالم. شهرزاد لیاقت تو رو داره.
لبخند بزرگی زد و بغلم کرد.
آرشا: مخلصتم آریا. امیدوارم بتونی باهاش بسازی.
با یادآوری یکتا اخمام توهم رفت. از بغلم اومد بیرون.
همون لحظه صدای یکتا رو شنیدم: اوه! تا حالا بغل کردنای برادرانه رو ندیده بودم.
رو به آرشا چشمکی زد: بلدی مگه؟
آرشا: خب حتما فقط واسه تو عجیبه.
و لبخندی رو به من زد و رفت.
نیم نگاهی بهش انداختم و در ماشین رو باز کردم.
-بیا تو ماشین.
 سوار شدم.
ابروشو انداخت بالا و اومد و سوار شد.
یکتا: این داداشتم عین خودته. هی رنگ عوض میکنه. نه به اول مراسم که عنق شده بود و نه به حالا که لبخند ژکوند تحویل میده.
لبخندی اومد گوشه لبش و به من نگاه کرد. با اخم به روبه رو نگاه میکردم.
دستشو گذاشت رو شونم و کمی خودشو به طرفم متمایل کرد.
 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکتا: یا شایدم آغوش تو معجزه میکنه. مگه نه نامزد عزیزم؟!

اخمامو غلیظ کردم.

-دستتو بردار.

لحنش تمسخر داشت: هه. چیه؟ داغ شدی؟

با همون نگاهم نگاش کردم که دستشو برداشت و صاف نشست.
نفس عمیقی کشیدم.

-آخرشم کار خودتو کردی..دقیقا کاری رو کردی که من نمیخواستم...

حرفمو قطع کرد و دستشو انداخت بالا و با بی حوصلگی گفت: شعر تحویل نده خواهشا! خودتم خوب میدونی اگه من این پیشنهادو نمیدادم، خود خانوم جون دست به کار میشد و...
حرفشو قطع کردم و با عصبانیت غریدم: خفه شو و وسط حرفم نپر.
روشو با اخم برگردوند.
-میدونم که تو این شرایط یکی به دو کردن با یه دختربچه، احمقانه ترین کار ممکنه. و حالا مهم ترین چیز..
روشو برگردوند سمتم.
-حالا که این اتفاق افتاد و دیگه جای هیچ اعتراض و بحثی نیست. اما میخوام یه چیزو تو گوشات فرو کنی. الان که بِهِم محرمی دلیل نمیشه هر کاری دلت خواست بکنی! از حالا به بعد شرایط فرق میکنه. شاید..شاید...
لبامو بهم فشار دادم و دستمو به صورتم کشیدم. چقدر سخته بازگو کردن حقیقت..

-کارمون به عروسی کشید.

عمدا لفظ عروسیمون رو بکار نبردم..لحنم محکم شد و نگاش کردم. داشت با تعجب نگام میکرد.
-ولی اینو بدون. این باهم بودن موقتیه. فهمیدی؟ موقتی.. چون تا یه حدی میتونم تحملت کنم و کار و مشغله ام برای من توی اولویته. پس میدونی بعد از عروسی ممکنه چه اتفاقی بیفته. فهمیدی یا نه؟!
دوباره چشماش گستاخ شد.
یکتا: هه. هر اتفاقیم که میخواد بیفته، بیفته. چه شاخ و شونه ایم واسم میکشه. منو از چی میترسونی؟ فکر کردی تحمل کردن تو خیلی کار آسونیه؟ من که عاشق و دلـ...
مزخرفاتشو قطع کردم و از بین دندونای قفل شده ام غریدم: گمشو پایین تا لهت نکردم.
و داد زدم: گمشوووو
قفسه ی سینه ش از فرط عصبانیت بالا پایین میشد. ولی میدونستم ترسیده.
زیرلب گفت: فقط بلده نعره بکشه. موجی.
با چشمای به خون نشسته ام نگاش کردم که دستش رفت سمت دستگیره و پرید پایین و دوید سمت ساختمون.
اونقدر اونشب عصبی بودم که حتی لحظه ای هم به لباسش دقت نکردم و در واقع برام اهمیتی نداشت. ولی اونجور که مامان و بقیه ازش تعریف میکردن..
عصبی سرمو تکون دادم و ماشینو روشن کردم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

************
*آیناز*
وارد سالن شدم. چشمم به دختری که کنار یکتا نشسته بود افتاد.
اخمام توهم رفت. شیطونه میگه بزنم این دختره رو. هر دفعه که بهش زنگ میزنم میگم میخوام بیام، میگه بیا. یه کلمه نمیگه من مهمون دارم. حداقل یه روز دیگه بیام.
هنوز متوجهم نشده بودن. پوفی کردم.
-سلام..
حرف یکتا با اون دختره قطع شد و نگام کرد. نگاه دختره هم رو من افتاد.
یکتا با ناز موهاشو پشت گوشش فرستاد: سلام آیناز. بیا بشین.
سعی کردم یه لبخند زورکی بزنم. دختره با کنجکاوی سلام داد. جوابشو دادم و کنارشون نشستم.
دختره: یکتا جان این خانم خوشگلو معرفی نمیکنی؟
یکتا لبخندی زد: آرشیدا جون آیناز، دوست عزیزم.
و رو به من ادامه داد:آینازجان آرشیدا، خواهر آریا نامزدم.
ابروهام پرید بالا.
احساس کردم لبخند دختره یه خورده کمرنگ شد. دستشو به سمتم دراز کرد.
آرشیدا: خوشوقتم عزیزم.
دستشو با لبخندی فشردم.
-همچنین.
به صورتش دقت کردم. شباهت چندانی به آریا نداشت. چشمای یشمی..لبا و بینی متناسب..پوست سفید و ابروهای کمونی..دختر خوشگلی بود..نگام که به حلقه ی تو دستش افتاد فهمیدم ازدواج کرده.
سعی کردم صمیمی و طبیعی رفتار کنم.
-به نظر که خواهرشوهر خوبی میای.
خندیدن.
آرشیدا: بله ، مبارک زن داداشم. برای یکتا جون چرا که نه؟ راستی من تو رو توی مراسم دو شب پیش ندیدم.
لبخندم کمرنگ شد. نمیخواستم به روی یکتا بیارم ولی حالا که گفت...
به یکتا نگاه کردم که دیدم اونم به آرشیدا خیره شده.
خنده ای کرد: درسته. چون آیناز یه هفته ای رفته بود شهرشون و تبریز نبود وگرنه حتما میومد!
با چشمای گرد نگاش کردم. من کی رفتم شهرمون که خودم خبر ندارم؟! اخمام توهم رفت و سرمو پایین انداختم. واقعا چه دلیل منطقی ای آوردی یکتا جان!

با صدای متعجب آرشیدا سرمو بالا آوردم..

آرشیدا: جدا؟ اهل کجایی آیناز جون؟
لبخندی زدم: شیراز. برای درسم اومدم اینجا.
خندید و با هیجان گفت: واقعا؟ وای من عاشق این شهرم. راست میگنا شیراز دخترای خوشگلی داره.
خندیدم: هرچند به پای ترکا نمیرسن.
خندید: شما همکلاسی هم هستین؟
یکتا سرشو تکون داد.
آرشیدا باز رو به من گفت: پس خانوم دکتری؟ 
لبخندی زدم: انشاالله میشم. 
و رو به یکتا گفتم: یکتا امروز مهمون داری. بهتره من یه روز دیگه بیام.
آرشیدا: نه عزیزم. ما هم دیگه میخواستیم بریم. شما به کارتون برسین.
 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما؟ مگه کس دیگه ای هم بود؟
همینجور در حال تجزیه و تحلیل بودم که صدای مردونه ای رو شنیدم: بریم؟
سرمو با تعجب بالا آوردم که با برادر آریا رو به رو شدم. اونم نگاش به من افتاد و یه ابروش پرید بالا.
بلند شدم و لبخند زدم: سلام، خوب هستین؟
سرشو تکون داد: سلام ممنون.
چه عجب صدای سلام ایشونم شنیدیم.
رو به آرشیدا گفت: پاشو بریم، باید برم شرکت.
آرشیدا: کارت با آقای معارف تموم شد؟
آریا سرشو تکون داد.
نگاهی به یکتا انداختم. داشت با اخم آریا رو نگاه میکرد.
آریا اونروز یه پیرهن مردونه ی طوسی با شلوار مشکی پوشیده بود. کتش هم دستش بود. شیک و رسمی.. 

یکتا: صبر کن مامان گفته ناهار درست کنن.

آریا: نمیشه، شرکت زیاد کار دارم.

بعد از این حرف کلافه برای سومین بار رو کرد به آرشیدا که هنوز نشسته بود.
آریا: پاشو دیگه آرشیدا.
آرشیدا بلند شد و کیفشو برداشت.
رو به من با لبخند گفت: آیناز جون خوشحال شدم از دیدنت عزیزم. دوست دارم بازم ببینمت. میتونم شماره تو داشته باشم؟
منم لبخندی زدم و به احترام بلند شدم: حتما.
شماره مو دادم بهش و اونم تکی رو گوشیم زد. راستش ازش خوشم اومد. دختر خونگرم و مهربونی معلوم میشد.
بعد از خداحافظی با اون دوتا، به همراه یکتا رفتیم توی اتاقش.
تقریبا دو ساعتی مشغول تحقیق بودیم. راستش از اینکه یکتا رو واسه این کار انتخاب کرده بودم، راضی بودم. بر خلاف نگار و هلیا و ستاره.
نمیخواستم از نامزدیش چیزی بپرسم. از طرفی هم بخاطر دروغی که به آرشیدا گفت، سردرگم بودم. یعنی از عمد بهم نگفته بود؟ ولی هرچی میگردم دلیلی واسه اینکار پیدا نمیکنم.
ما که چیز مخفی ای از هم نداشتیم.
بیخیال اونقدر این قضیه بزرگ و مهم نیست که بخاطرش ذهنمو مشغول کنم. اره دلیلشم همونه. با آریا گرفتار بوده.
*************
سر میز مشغول ناهار خوردن بودیم. البته ستاره نزدیک دو ساعت بود که داشت تو اتاق با گوشیش حرف میزد.
نگار: حالا ستاره خانوم واسه ما حرف خصوصی داره که میره تو اتاق حرف میزنه.
-به تو چه خب.
هلیا سرشو تکون داد: مفید و مختصر.
نگار نگاه پرحرصی به من و هلیا کرد و به خوردنش ادامه داد.
تقریبا یه ربع بعد  ستاره رضایت داد از گوشی دل بکنه و اومد نشست.
نگار با طعنه گفت: خسته نباشی.

ستاره نگاهی بهمون کرد: بچه ها من باید برم شیراز.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باتعجب نگاش کردیم. 
-چرا؟
ستاره: الان سینا زنگ زد. گفت قلب بابا دوباره بازی درآورده. خداروشکر مشکل خاصی پیش نیومده. ولی میگه بهونه ی منو همش میاره.
هلیا: یعنی میخوای بری؟
ستاره: دلم واسشون تنگ شده. میرم. تا اون فرجه ی بعدی هنوز خیلی مونده. نمیتونم تا اون موقع صبر کنم که همه باهم بریم شیراز.
سرمو تکون دادم: چند روزه؟
ستاره: دو هفته ای.
نگار: زیاد نیست؟
ستاره: نه بابا. فردا باید برم هم بلیط بگیرم هم مرخصی.
با ناراحتی گفتم: دو هفته بدون تو چیکار کنیم؟
ستاره نیشش باز شد که با حرف هلیا ذوقش کور شد.
هلیا با بدجنسی گفت: آیناز جان. نگران چی هستی؟ تا من و نگار هستیم، ستاره چیه؟

ستاره با اخم رو کرد بهش: بابا نمکدون.
خندیدم: خیلی خب حالا. این راهو تا حالا صد بار رفتی و اومدی..انشاالله سلامتم برمیگردی. ولی اون غذا سرد شد اگه صلاح میدونید بخوریدش.


*************

*آریا*
مامان برای بار فکر کنم هزارم بغلم کرد.
 مامان: رسیدی خبر بده آریا.
- چشم. دیگه بهتره شما برین.
مامان: مراقب خودت باشی پسرم.
بعد از خداحافظی از همشون و سفارشات، رفتن.
جیمز پسر شرلوک بهم  زنگ زده بود. مثل اینکه یه سری مشکلات تو خط تولید کارخونه به وجود اومده بود.
ازم کمک خواست. بهش گفتم خودم میام که خوشحال شد.
برای اینکارم دو دلیل داشتم. یکیش این بود که بعد از یه ماه بهتر بود برم و ببینم وضعیت شرکت و کارخونه مناسبه یا نه؟ جیمز میتونه از پسش بر بیاد یا نه؟
و دومین دلیلم. میخواستم یه خورده به خودم استراحت بدم.
بخاطر درگیریای زیادی که این مدت داشتم. واقعا خسته بودم.
اینجا نمیشد. با وجود یکتا و خانوم جون نمیتونستم. حداقل اینجوری کمتر میدیمشون و کمتر بهم میریختم.
آرشا هم از این کارم استقبال کرد. گفت واقعا لازمه.
تماس جیمز یه فرصت بود برام. که خب دلیلی نداره ازش استفاده نکنم.
یکتا نمی‌دونست. به آرشا و آرشیدا گفتم نگن. هرچند میدونستم براش مهم نیست و سرش بیشتر از اینا گرمه که خودشو درگیر کنه..و چه بهتر.
مامان شک کرد ولی چیزی نگفت. خوشحال بودم. میتونستم حداقل اونجا اون آرامش از دست رفته م رو دوباره بدست بیارم. هرچند میدونستم بعد از یه ماه دوباره باید برگردم و دوباره اون آرامش رو از دست میدم.
همینطور منتظر نشسته بودم تا پروازم اعلام بشه که نگام رو یه قسمت سالن ثابت موند.
 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اخمام رفت توهم. سومین باره که میبینمش.
ولی این دفعه تنها نبود و سه تا دختر دیگه هم همراهش بودن.
از اینکه دفعه ی قبل تو خونه ی یکتا شمارشو به آرشیدا داد، یه بوهایی برده بودم. که خب این وقتی بهم ثابت شد که فهمیدم دوست یکتاست و حتما فکر و خیالای پوچی داره. اخمام بیشتر شد.
یکی از اون دخترایی که همراهش بودن، نگاش بهم افتاد.
سرمو برگردوندم و نگامو ازشون گرفتم. ولی دیدم دختره وقتی دید، زد به دوست یکتا و اونم متوجه من شد.
همون موقع پروازمو اعلام کردن.
بلند شدم و بعد از تحویل چمدونم راه افتادم.
دوباره نگام به اون چهارتا افتاد که دیدم دوست یکتا لبخندی زد و سرشو به معنی سلام تکون داد.
درست همونجوری که حدس زدم. همون آدمه. پوزخندی زدم و رومو برگردوندم و به راهم ادامه دادم.


*آیناز*
همونطور از عکس العملش خشک سر جام وایستاده بودم و به جای خالیش نگاه میکردم.
نگار با تعجب گفت: میشناسیش؟ کیه؟
نگاش کردم و گفتم:آره میشناسم. آریا خان که میگفتم همین تُحفست.. نامزد یکتا.
هلیا متعجب گفت: جدی میگی؟
سرمو تکون دادم.
نگار در حالی که چشماش برق میزد، گفت: راست میگیا بد جیگریه.
هلیا: چه عجب از یکتا خانوم یه هنر دیدیم.
ستاره: در چه مورد؟
هلیا: تیپش دیگه.
از روی تاسف واسشون سری تکون دادم.
-دیوونه این شماها.
نگار: ایش..برو بابا..هر دفعه یکی به پستمون خورد، تنها کسی که پاستوریزه بازی دراورد، تو بودی.
با اعتراض گفتم: نگار..نامزد داره.
دستشو انداخت بالا و گفت: خوب داشته باشه. یکتا که آدم نیست. دو روز که پسره باهاش باشه، میفهمه یکتا رو اعصابه و مناسب نیست ولش میکنه.
یهو ستاره با هول گفت: ول کن این دختره رو. بچه ها باید برم پروازمو اعلام کردن.

 برای آخرین بار ازمون خداحافظی کرد.
از فرودگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.
امروز باید میرفتم پیش یکتا.
اول بچه ها رو رسوندمشون.
 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو ساعتی باهم بودیم. داشتم وسایلمو جمع میکردم. در همون حِین ناخودآگاه گفتم: راستی نامزدت کی برمیگرده؟
تعجب کرد: در مورد چی حرف میزنی؟
با تعجب گفتم: نامزدت دیگه. 
 یکتا کلافه گفت: آیناز درست حرف بزن ببینم چی میگی. آریا کجا رفته که باید برگرده؟
-از من میپرسی؟ چمیدونم بابا امروز تو فرودگاه دیدمش. کنجکاو شدم ازت بپرسم.

یکتا متعجب گفت: تو توی فرودگاه چیکار میکردی؟
-رفته بودیم بدرقه ی ستاره، رفت شیراز. اتفاقی نامزدتو هم دیدم. سلام دادم ولی اون یه پوزخند زد و رفت!
یکتا اخماش رفت تو هم و گفت: اصلا به من چیزی نگفت داره جایی میره.
-آره منم تعجب کردم چرا تو همراهش نیستی. خانوادشم از دور دیدم.
کیفمو برداشتم و بلند شدم.
-بای یکتا.
یکتا تو فکر بود. واسه همین جوابمو نداد. منم بیخیال شدم و رفتم.


*یکتا*
کارد میزدی خونم در نمیومد. درسته دوسم نداره اما برای اینکه بقیه نفهمن هم که شده باید به من خبر میداد. نباید جلوی آیناز اینجوری ضایع میشدم.
 گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم. واقعا کلمه ی "مردک موجی" که برای شمارت گذاشتم مناسبته. بعد از 5-6 تا بوق جواب داد.
آریا: چیه؟
-سلام.
پوفی کرد:  علیک.
حرفی نزدم.
آریا: کم داری الکی زنگ میزنی؟
اخمام رفت توهم. از تنها چیزی که  متنفر بودم، توهین بود.
-درست حرف بزن.
آریا: هر وقت از تو حرف درستی شنیدم، باشه.
پوفی کردم و گفتم: بهتره دیروزو فراموش کنی.
از پشت تلفن حس کردم پوزخند زد.

آریا: چرا فکر میکنی بچم که بخاطر یه دعوای مسخره که بین من و تو عادی شده، قهر کنم؟ به نظرت وقت من بیشتر از اینا ارزش نداره؟ ( و با تمسخر ادامه داد:) خیلی خب حالا واسه اینکه بیشتر از گریه نکنی باهات آشتی میکنم.
دندونامو بهم فشار دادم. همیشه میدونه چجوری اعصاب منو بهم بریزه.
-زنگ نزدم اینارو بهم بگی.
آریا: منم وقت ندارم حرفاتو بشنوم.
بد از چند ثانیه با صدای آرومی پرسیدم: باشه. الان کجایی؟
آریا: هر وقت بهم گفتی چه ربطی بهت داره، بهت میگم کجام.
کلافه صدام بلند شد: ای بابااااا. مث آدم بگو دیگه کجایی. کارت دارم.
 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آریا هم پوفی کرد و گفت: تبریز نیستم.
پس آیناز درست میگفت.
- پس کجایی؟
عصبی شد: بس کن دیگه. این سوالا و جوابا واسه چیه؟ چته تو؟
بعد چند ثانیه گفت: اون دختره پیشت اومده؟
فهمیدم منظورش آینازه.
-آره..حالا بگو کجایی؟
آریا: دارم میرم آلمان.
یهو تو جام خشک شدم.
با لکنت گفتم: دا..داری..برمیگردی؟
احساس کردم پوزخند زد.
آریا: چیه ترسیدی؟ نخیر یه کاری پیش اومده میرم و برمیگردم.
نفس راحتی کشیدم. بعد چند لحظه با عصبانیت گفتم: پس چرا به من نگفتی؟
آریا هم با عصبانیت گفت: چرا باید به تو بگم؟ نیازی نبود تو بیای. انقد رو اعصابم نباش یکتا. نگاه کن واسه یه سفر کاری که به هیچ کس ربطی نداره یه دختربچه داره منو بازخواست میکنه.
-خودمم مشتاق این نبودم که قبل رفتن، روی ماهتو ببینم و ابراز احساسات کنم. فقط واسه حفظ ظاهرمون میگم. کاش حداقل بهم میگفتی تا جلوی آیناز ضایع نشم.
آریا: من از کجا میدونستم اون دختره رو اونجا میبینم؟ بعدشم ضایع شدن یا نشدنت پیش دوستات، به من هیچ ربطی نداره. دیگه زیادی داری چرتو پرت میگی.
و قطع کرد.بیشعور بی شخصیت..
اخمام حسابی توهم بود. یه لحظه فکری از سرم گذشت.
اخمام باز شد و همزمان چندتا حس با هم سراغم اومد..تعجب..نگرانی..عصبانیت..و..
نه نه. نباید..نمیشه..اون نمیتونه. چرا باید حرفاشونو باور کنم. شاید دارن حفظ ظاهر میکنن.
کلافه از جام بلند شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم. خودمم نمیدونم چمه. آریا..اه لعنتی. تو نباید اینکارو کنی. باید کمی استراحت کنم تا بتونم با خودم کنار بیام.

*آیناز*
نگار: یعنی واقعا یکتا خبر نداشت؟
-نه بابا. خیلی عصبانی شد.
هلیا با اخم گفت: کدوم مرضی بهت زده بود که این سوالو که اصلا بهت ربطی نداشت پرسیدی؟ تو اصلا سر پیازی یا ته پیاز؟ شاید اختلافی بینشون پیش اومده که به یکتا نگفته. به تو چه اخه فضول.
منم با اخم گفتم: ا..درست صحبت کن. فضول خودتی. چمیدونم!یهو از دهنم در اومد.
هلیا: به هر حال دعواشون شد اون زنجیری نیاد یقه ی تورو بگیره؛حواستو جمع کن. این دختره همینجوریش هم تعادل روانی نداره.
نگار که تو فکر بود، گفت: ازش بعیدم نیست. شاید پیش خودش یه برداشت دیگه کنه.
 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×