رفتن به مطلب
Added by Amir

m.n.s.t

بازگشت ققنوس | m.n.s.t

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : بازگشت ققنوس

نویسنده :خانم سین . ط ( m.n.s.t ) کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : جنایی  ، عاشقانه

 خلاصه کتاب : همه آدم ها ميتونن اشتباه كنن آدم خوب مطلق يا بد مطلق وجود نداره بعضي وقتا ما فرصت جبران اشتباهاتمون رو داريم و بعضي وقتها نه ... .
بازگشت ققنوس داستان زندگی دختري رو بازگو ميكنه كه عاشق ميشه اما به اشتباه ، از اطرافيانش خيانت ميبينه ، سختي هاي زيادي ميكشه اما مثل يه ققنوس دوباره از خاكستر خودش زاده ميشه اون برميگرده در حالي كه حس انتقام ، تمام روحش رو تسخير كرده اما چه کسی از آینده خبر داره ؛ آینده ای كه ميتونه دوباره به كورسو هاي روشن درون تبسم قوت ببخشه و يه فرصت جديد براي رسيدن به آرامش و عشق واقعي براي اون ايجاد كنه... .

تقدیم به خواهرم نسیم

ویرایش شده در توسط m.n.s.t
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
 
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در آنجای که ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر
دگر خوشا مرگی

چمدان از متصدی گرفته نگاهی به اطرافش می اندازد ; نگاهی پوچ و خالی از هرگونه احساسات . بین آدم های بعضی شاد و بعضی گریان حتی احساس تنهایی نمی کند . درواقع جز آن تیغ وفادار در گلویش چیزی را حس نمی کند نگاه از اطراف می گیرد و بدون انتظار برای حتی فردی آشنا که به استقبال اش بیاید ، سوار یک دربستی می شود ; در جواب راننده برای آدرس تکه کاغذی به دست اش می دهد و دیگر نه ، گفتگوی یک طرفه راننده و نه موسیقی گوش خراش سنتی که در اثر عصبانیت راننده از بی جواب ماندن به آخرین ولوم خود رسیده باعث عبور صدایی از سد لب هایش نمی شود
ساعتی بعد ...
رو به روی درب آهنی می ایستد ، نفسی عمیق  ... و کلید را می چرخاند کسی نیست تا چمدان سنگین را برایش بیاورد یا آغوشی مهربان تا خستگی سفر را از تنش برهاند اما این در نظر دختری که قلبش به اندازه عضله هایش سنگی و سخت شده کوچک ترین مشکل است ; وارد که می شود بی نگاهی به حیاط کوچک خانه راهی پله ها میشود انگار نه انگار که این اولین برخودش با خانه جدیدش است ، این خانه سه طبقه با ویلایش در سوییس قابل مقایسه هم نیست اما در مقایسه با خواسته های تبسم تنها یک مشکل دارد مشکلی که حال رو به رویش ایستاده : تک واحد طبقه ی اول و پسری به نام امیر عظیمی  که مزاحم او و زندگی هشت ماهه اش در ایران شده
نظاره گر در قهوای رنگ است و صدای مهرداد در سرش میپیچد : این یکی کاملا با خواسته هات جوره همه ی ساکنانش هم حاضر به فروش شدن به جز یه واحد که یه پسر تنها توش زندگی میکنه که اونم میسپرم به فتوحی کارش رو ...
تبسم با صدایی آرام و چشمانی که آتش درونشان حاکی از عصبانیت درونش بود پاسخ می دهد : نه
_ داریم از برنامه عقب میوفتیم تبسم مرگ اون پسر تنها چاره است
نفسی عمیق می کشد با بی حوصله گی بارزی می گوید :
اونا حتما در مورد من تحقیق می کنن مهرداد تو باشی به ناپدید شدن همسایه رقیب ات اونم درست قبل از ورودش به ایران مشکوک نمیشی ؟
اینبار مهرداد سکوت می کند چه خوش خیال بوده که فکر میکرده تبسم ذره ای هم که شده باشد برای جان انسان های دیگر اهمیت قائل می شود .
.
.
سری تکان می دهد افکار را از سرش بیرون می کند دروغ چرا از مزاحم ها متنفر است ولی نه راه پس دارد نه راه پیش این خانه بیش از حد با خواسته هایش جور است و نمی تواند ماهی دیگر را بیهوده صرف کند تا مهرداد بتواند خانه جدیدی برایش پیدا کند پس فعلا این پسرک مزاحم زنده می ماند حداقل تا زمانی که تبسم ریسک کشتن اش را بالاتر از ریسک وجودش می دید ؛ نفسش را بیرون داده راهی خانه خود در طبقه سوم  می شود  ؛ دقیقه ای بعد روی مبل ال شکل بنفش دراز کشیده در حالی که تقریبا تمام لباس هایش روی پارکت های طوسی پخش شده چشم ها را روی هم می گذارد اما گوش هایش از شنیدن صدای تلفن تیز می شود بی هیچ عکس العملی فقط زمزمه میکند : اینم از زنگ شروع بازی ... .
 

چشمان اش را از هم باز می کند نگاهی به ساعت که عقربه کوچکش روی پنج ایستاده اما صبح و شبش را نمی داند . با رخوت نیم خیزشده و دستی به صورت و موهای کوتاه بالای گوشش میکشد ، تمام تنش خیس  است و شاید به همین دلیل است که چشمانش هم تمایل زیادی به خیس شدن دارند . چشمانش را بر روی هم فشار میدهد تا مبادا قطره ای از آن ها تراوش کند و  زیر لب کلمه ی « نه » را تکرار میکند ابتدا آرام و به صورت زمزمه اما در نهایت هیستریک وار فریاد می کشد و میز چوبی مقابل مبل را همراه با  گلدان بی گل رو یش  واژگون می کند . دستانش را روی شقیقه هایش قرار داده و فشار میدهد ؛ از روی مبل سر می خورد و کنار خرده شیشه های گلدان بی گل می نشیند ، تمام تنش در حال لرزش  و چشمانش میخ تکه ای نسبتا بزرگ از شیشه است ؛ آرام دستان لرزانش را از سرش جدا کرده و به سمت شیشه می برد آن را در دست گرفته و روی رگ گردن اش قرار میدهد ، چشمانش را می بندد و کابوسی که  لحظه ای پیش نفس را بر او تنگ کرده بود به خاطر می آورد با اینکار فکش منقبض شده و دستانش را مشت میکند که باعث زخمی شدن حامل شیشه اش میگردد ، ناگهان زنگ تلفن او را از سیاه چال افکارش بیرون می کشد ، انگار کهتازه به خود آمده باشد ، شیشه را از دست اش رها می کند ، نگاهی گنگ به اطرافش می اندازد و پس از چند دقیقه برمیخیزد و با دستی که قطرات سرخش بر روی لباس ها و پارکت می  چکد به سمت حمام می رود شیر آب سرد را باز می گذارد تا وان تازه نصب شده پر شود  و سری به سالن کوچک زده از بین شیشه های رنگارنگ یک شیشه شتولافایت بر می دارد ؛ درون آب یخ دراز می کشد ، درب شیشه را باز می کند ، بوی غلیظ الکل در هوا میپیچد لب هایش که شیشه را لمس می کند ، جسم اش شعله می کشد درون آب یخ ، گلویش را می سوزاند تا از یاد ببرد دلش چه گونه سوخته اما ، لحظه ای ، به خداوندی خدا قسم که لحظه ای از یاد نمی برد آتش جهنمی که در آن سوخت و حالا جز خاکسترش چیزی از آن باقی نمانده ؛ خاکستری که جلوی خورشید چشمانش را گرفته و دلی که روزی مانند چشمانش روشن و پاک بود حال درست مانند چشم هایش سیاه شده راست گفته اند که از چشم ها می توان به دل انسان ها پی برد و راست است که کمتر کسی را میتوان پیدا کرد که نگاهش به نگاه این دختر گره بخورد و از سرمایش یخ نزند .

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعتی همانطور درون وان دراز می کشد سپس در حالی که دیگر چیزی درون شیشه باقی نمانده دستش را بر لبه ی وان تکیه داده با رخوت ناشی از الکل برمی خیزد تلوتلوخوران با بدنی که آب از سر و رویش می چکد به سمت یکی از درها می رود به امید اینکه اتاق خواب باشد قبل از رها کردن خود روی تخت همان دو تکه لباسش را هم درمی آورد و به جایش پیراهن مردانه سه دکمه سفیدی از کمد کش رفته نصفه و نیمه به تن می کند و بعد خلسه ای آرام که وجودش را در بر میگیرد .
با صدای تق چرخانده شدن کلید در اصلی بیدار می شود خوابش سبک است و البته خواب دیروز هم کم در آن دخیل نیست ؛ غلتی در تخت یک و نیم نفره می زند و درست از همان جا که انتظارش می رفت کلت خوش دستی با خشاب پر بیرون می کشد مهرداد در چیدن خانه هم که شده باشد رضایت اش را جلب کرده با برداشتن کلت دوباره به حالت قبلی خود باز می گردد ، اما همین که نام خودش را آن هم با صدای مهرداد می شنود پوفی می کشد و دست اش را حایل سرش می کند .
مهرداد وارد اتاق می شود ؛ بی توجه به ورود و سلام مهرداد کلت را سرجایش بر می گرداند لباس های شخصی اش از دیروز یا شاید هم دیشب روی زمین پلاس است ، موهای کوتاهش به هم ریخته و یقه ی پیرهن مردانه کج شده بد تر از همه اینها بوی الکل است که از بدن و دهانش به اطراف ساطع می شود  تمام این ها نشان از وضیعت دیشب اش دارد و البته توضیحی برای تماس های بی پاسخ مهرداد و نیک .
مهرداد سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد و کیسه ی در دستش را که حاوی دارو های تبسم است رو تخت می اندازد دست در جیب می کند و همانطور که اتاق را ترک می کند می گوید : وضیعتت اونقدر خرابه که یاد روز های اول آشنایی مون افتادم اون موقع هم همین قدر ضعیف بودی با این تفاوت که اون زمان آدم به حالت ترحم می کرد اما حالا بوی تعفن و گندت همه جا رو برداشته
مکثی میکند و همانطور که رو مبل نشسته و روی لباس های پلاس شده روی زمین پا می گذارد پوزخند صدا داری می زند و ادامه می دهد : بیش تر شبیه زنای خراب شدی تبسم فقط سیگار برگ ات کمه ...
تبسم ، حال بلند شده و سرتاپا ایستاده است عکس العملی به حرف های مهرداد نشان نمی دهد ولی حرف هایش همچون زنگ در سرش صدا می کند با مهرداد موافق است حتی اگر این را به زبان و روی خود نیاورد با این حال سرش آنقدر درد می کند که دیگر جایی برای زنگ حرف های مهرداد نیس پس حوله ای از کمد برداشته و مستقیم به سمت گندگاه دیشب می رود اما این بار قصدش خلاصی از این چشمان سرخ ، سردرد امان بریده اش و حرف های زنگ دار مهرداد است

از جلوی مهرداد که رد می شود لحظه ای می ایستد پشت به او که هنوز نطق بلند بالایش تمام نشده با صدایی خش دار اما محکم می گوید : برو شرکت منم تا دو ، سه ساعت خودم رو میرسونم
_ شرکت امروز تعطیله

_چرا؟
_ امروز جمعه اس و بالطبع شرکت هم تعطیله خانم رییییس
خانم رییس اش را مضحک می گوید ؛ وای که طعنه های مهرداد تمامی ندارد و این برای تبسمی که سال هاست طعنه نشنیده آن هم با آن سردرد اعصاب خوردکنش زیادیست با این حال صبر پیشه می کند و به قدم هایش سرعت می بخشد  که مهرداد روبه روی  او قرار گرفته و راهش را سد میکند ، مچ دست زخمی تبسم را بالا میگیرد و در چشمان سرخ تبسم زل می زند : این خون ها مال اینه؟

تبسم نگاهش را پایین انداخته و دستش را از دست مهرداد خارج می کند بی کلمه ای راهش را به سمت حمام کامل می کند ؛ رو به روی آیینه می ایستد و با طمانینه چشم های سرخش را از شر لنز های تاریک خلاص می کند بعد هم پیرهن مردانه را به طرفی پرت کرده زیر دوش می ایستد باز هم آب سرد انگار بعد از آن جهنم و آتشی که در آن سوخت جانش دیگر تاب گرما ندارد ؛  نفسش را زیر آب حبس می کند و بی صدا می شمارد یک , دو , سه ... چشمانش خود به خود بسته می شود و خاطرات گذشته او را مانند سیاه چالی به درون خود می کشد یاد آن شبی می افتد که در نقطه ای از جنوب همین شهر در کوچه بن بستی که تصویرش را هیچ گاه از یاد نمی برد دراز کشیده بود و می شمرد تا از سرما بمیرد هنوز هم بوی نفرت انگیز زباله های آن کوچه و لاشه ی سگی که در گوشه ای افتاده بود را به خاطر دارد سگ بیچاره ؛ از روزی که تبسم از شر آدم های این شهر کثیف به آن کوچه پناه برده بود آن سگ هم در همان گوشه افتاده بود بوی تعفن آن جا به قدری بود که حتی معتادان هم پا به آن نمی گذاشتند ؛ خانه ای هم به آن راه نداشت اما همین کوچه تنگ و تاریک شده بود خانه ی دوهفتگی تبسم ؛ روز های اول سعی می کرد از زباله ها چیزی برای خوردن پیدا کند اما غذای مردم پایین شهر چه هست که زباله اش چه باشد روز ها سخت بود و شب ها بدتر ؛ پاییز بود و شمار مگس ها و انگل ها به نسبت کم تر ، اما بازهم جایی در بدنش نمانده بود تا مورد حمله ی نیش حشرات قرار نگیرد صبح ها نیش می خورد و شب ها سرما جای همان نیش ها را می سوزاند گرسنگی هم در تمام لحظات بر تن نحیف او می تاخت ؛ در آخر طاقت نیاورد و غذای مگس ها و انگل ها را با آن ها سهیم شد : چند روزی بود که بوی لاشه سگ ، دیگر حتی متمایز تر و غیرقابل تحمل تر از بوی زباله ها به مشامش می رسید اما انگار زور گرسنگی به مشامش چربید که تبسم با شیشه ای شکسته به جان لاشه افتاد ... ؛  چشمانش به آنی باز می شود و ترشی تلخی که به دهانش هجوم می آورد قامتش را خم می کند سرامیک های سفید با ماده ی زرد رنگ لزج رنگین می شود اما تبسم هنوز هم عق می زند انگار انتظار دارد هر آنچه آن شب در آن کوچه خورد را هم بالا بیاورد ؛ دستانش را مشت می کند ، بوی مزخرفی که در حمام پیچیده بیشتر او را به یاد آن شب و شب های بعدش می اندازد ؛ سرش را بالا برده پلک هایش پایین می افتد دردی که دارد قابل توصیف نیست انگار که کسی با همان شیشه شکسته روی سرش می کوبد و خراش اش می دهد دستانش را دو طرف سر قرار می دهد دو زانو می نشیند و سرش را روی آن ها خم کرده آن را با دستانش فشار می دهد اما خاطرات انگار که بر تار تار اعصابش حک شده و به تمام اعضایش منتقل می شود مشامش بوی گوشت سوخته می شنود و دهانش به همان تلخی و گسی ه مزه ی آن است ....
کباب تا به حال خورده ای؟ کباب سگ چه طور ؟ می دانی مزه اش چیست ؟ بگذار برایت بگویم ، تلخ است اما میدانی چیست اینجا حق است که بگویم شنیدن کی بود مانند چشیدن... ؟
سرش را به زانوان می کوبد و آرزو می کند کاش آن شب خودش را نمی کشت تا آتش درست کند بلکه خودش را با خوردن گوشت خام گندیده می کشت .
نیم ساعتی به همان حال می نشیند چشم ها بسته و سری که در حصار دست های عضلانی اش مدام به زانوان اش برخورد می کند ؛ کم کم سرش را از تصویر ها خالی می شود تمام توان خود را به کار می بندد تا تکنیک های دکتر . چارلز را اجرا کند کمی که آرام می گیرد دست اش را به دیوار تکیه داده بر می خیزد سلانه سلانه به طرف در می رود و در حال رفتن حوله را نصفه نیمه دور خود می پیچد .
مهرداد را در هال نمیبیند و به خیال رفتنش خود را روی مبل رها می کند  و چشمانش روی هم می افتد

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان به خاطر پاره ای از مسائل مجبور شدم رمان رو ویرایش کنم اما موفق نشدم  و در واقع پست اول  رمان از این پس این پست خواهد بود

.............

مقدمه :

عشق چیست ؟ حسی است که به معنای دوست داشتن فردی است . احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد اما محدودیت در فکر و عملکرد دارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیرقابل تصور ظهور کند .

جمعی از محققان انسان‌شناس و نژاد شناس آمریکایی طول مدت عشق رمانتیک را که آمیخته از احساسات و میل جنسی است  را سه سال قلم داد نمودند و معتقدند این حس نهایتاً سه سال دوام دارد. طول مدت عشق دیوانه وار نیز فقط ۷ ماه است و بعد از شدت آن کاسته می‌شود. تحقیقات بیان می‌کنند افراد در دراز مدت کمتر پیش می‌آید که تا آخر عمر درکنار هم بمانند . جمله «عشق چیست؟» در سال ۲۰۱۲ میلادی، پرتکرارترین عبارت جستجو شده در جستجوگر گوگل  بوده ‌است .

" ویکی پدیا "


 

فصل اول : زخم های پوسیده

در آنجای که ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر
دگر خوشا مرگی

چمدان از متصدی گرفته نگاهی به اطرافش می اندازد ; نگاهی پوچ و خالی از هرگونه احساسات . بین آدم های بعضی شاد و بعضی گریان حتی احساس تنهایی نمی کند . درواقع جز آن تیغ وفادار در گلو ، چیزی را حس نمی کند نگاه از اطراف می گیرد و بدون انتظار برای حتی فردی آشنا که به استقبال اش بیاید ، سوار یک دربستی می شود ; در جواب راننده برای آدرس تکه کاغذی به دست اش می دهد و دیگر نه ، گفتگوی یک طرفه راننده و نه موسیقی گوش خراش سنتی که در اثر عصبانیت راننده از بی جواب ماندن به آخرین ولوم خود رسیده باعث عبور صدایی از سد لب هایش نمی شود .

رو به روی درب آهنی می ایستد ، نفسی عمیق  ... و کلید را می چرخاند ، کسی نیست تا چمدان سنگین را برایش بیاورد یا آغوشی مهربان تا خستگی سفر را از تنش برهاند ... . وارد که می شود بی نگاهی به حیاط کوچک خانه راهی پله ها می شود واحد سوم در طبقه چهارم و دقیقه ای بعد روی مبل ال شکل بنفش دراز کشیده ، در حالی که تقریبا تمام لباس هایش روی پارکت های طوسی پخش شده چشم ها را روی هم می گذارد که گوش هایش از شنیدن صدای تلفن تیز می شود بی هیچ عکس العملی تنها زمزمه میکند : اینم از زنگ شروع بازی ... .

چشمان اش را از هم باز می کند ؛ با رخوت نیم خیزشده و دستی به صورت و موهای کوتاه بالای گوشش میکشد ، گلویش خشک شده و او انگار که تازه از غرق شدن نجات یافته باشد نفس نفس میزند  ، تمام تنش خیس  است و شاید به همین دلیل است که چشمانش هم تمایل زیادی به خیس شدن دارند . چشمانش را بر روی هم فشار میدهد تا مبادا قطره ای از آن ها تراوش کند ؛ زیر لب کلمه « نه » را تکرار میکند ابتدا آرام و به صورت زمزمه اما در نهایت هیستریک وار فریاد می کشد و میز چوبی مقابل مبل را همراه با  گلدان شیشه ای رویش  واژگون می کند . دستانش را روی شقیقه هایش قرار داده و فشار میدهد ؛ از روی مبل سر می خورد و کنار خرده شیشه های گلدان می نشیند ، می لرزد و چشمانش میخ تکه ای نسبتا بزرگ از شیشه شده ؛ آرام دستان لرزانش را از سرش جدا کرده و به سمت شیشه می برد آن را در دست گرفته و روی رگ گردن اش قرار میدهد ، کابوسی که  لحظه ای پیش نفس را بر او تنگ کرده بود به خاطر می آورد ؛ فکش منقبض می شود و شیشه را روی گردنش فشار میدهد ، می تواند جریان خون را زیر پوستش حس کند ... ؛ ناگهان زنگ تلفن او را از سیاه چال افکارش بیرون می کشد ، انگار که تازه به خود آمده باشد ، شیشه را از دست اش رها می کند، نگاهی گنگ به اطرافش می اندازد و پس از چند دقیقه برمیخیزد و با دستی که قطرات سرخش بر روی لباس ها و پارکت می  چکد به سمت حمام می رود شیر آب سرد را باز می گذارد تا وان تازه نصب شده پر شود  و سری به سالن کوچک زده از بین شیشه های رنگارنگ یک  شیشه شتولافایت بر می دارد ، درون آب یخ دراز می کشد ، بوی غلیظ الکل در مشامش میپیچد لب هایش که شیشه را لمس می کند ، جسم اش شعله می کشد درون آب یخ  ،گلویش را می سوزاند تا از یاد ببرد دلش چه گونه سوخته اما ، لحظه ای ، به خداوندی خدا قسم که لحظه ای از یاد نمی برد آتش جهنمی که در آن سوخت و حالا جز خاکسترش چیزی از آن باقی نمانده ، خاکستری که مقابل خورشید چشمانش را گرفته و دلی که روزی مانند چشمانش روشن و پاک بود حال درست مانند چشم هایش سیاه شده ؛ راست گفته اند که از چشم ها می توان به دل انسان ها پی برد و راست است که کمتر کسی را میتوان پیدا کرد که نگاهش به نگاه این دختر گره بخورد و از سرمایش یخ نزند .

ساعتی همانطور درون وان دراز می کشد ، سپس در حالی که دیگر چیزی درون شیشه باقی نمانده ، دستش را به لبه وان تکیه داده با رخوت ناشی از الکل برمیخیزد ؛ تلو تلو خوران با بدنی که آب از سرورویش می چکد به سمت  اتاق خواب می رود ؛ خود را روی تخت رها میکند و خلسه ای آرام که وجودش را در بر میگیرد .

مقدمه :

عشق چیست ؟ حسی است که به معنای دوست داشتن فردی است . احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد اما محدودیت در فکر و عملکرد دارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیرقابل تصور ظهور کند .

جمعی از محققان انسان‌شناس و نژاد شناس آمریکایی طول مدت عشق رمانتیک را که آمیخته از احساسات و میل جنسی است  را سه سال قلم داد نمودند و معتقدند این حس نهایتاً سه سال دوام دارد. طول مدت عشق دیوانه وار نیز فقط ۷ ماه است و بعد از شدت آن کاسته می‌شود. تحقیقات بیان می‌کنند افراد در دراز مدت کمتر پیش می‌آید که تا آخر عمر درکنار هم بمانند . جمله «عشق چیست؟» در سال ۲۰۱۲ میلادی، پرتکرارترین عبارت جستجو شده در جستجوگر گوگل  بوده ‌است .

" ویکی پدیا "


 

فصل اول : زخم های پوسیده

در آنجای که ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر
دگر خوشا مرگی

چمدان از متصدی گرفته نگاهی به اطرافش می اندازد ; نگاهی پوچ و خالی از هرگونه احساسات . بین آدم های بعضی شاد و بعضی گریان حتی احساس تنهایی نمی کند . درواقع جز آن تیغ وفادار در گلو ، چیزی را حس نمی کند نگاه از اطراف می گیرد و بدون انتظار برای حتی فردی آشنا که به استقبال اش بیاید ، سوار یک دربستی می شود ; در جواب راننده برای آدرس تکه کاغذی به دست اش می دهد و دیگر نه ، گفتگوی یک طرفه راننده و نه موسیقی گوش خراش سنتی که در اثر عصبانیت راننده از بی جواب ماندن به نلرین ولوم خود رسیده باعث عبور صدایی از سد لب هایش نمی شود .

رو به روی درب آهنی می ایستد ، نفسی عمیق  ... و کلید را می چرخاند ، کسی نیست تا چمدان سنگین را برایش بیاورد یا آغوشی مهربان تا خستگی سفر را از تنش برهاند ... . وارد که می شود بی نگاهی به حیاط کوچک خانه راهی پله ها می شود واحد سوم در طبقه چهارم و دقیقه ای بعد روی مبل ال شکل بنفش دراز کشیده ، در حالی که تقریبا تمام لباس هایش روی پارکت های طوسی پخش شده چشم ها را روی هم می گذارد که گوش هایش از شنیدن صدای تلفن تیز می شود بی هیچ عکس العملی تنها زمزمه میکند : اینم از زنگ شروع بازی ... .

چشمان اش را از هم باز می کند ؛ با رخوت نیم خیزشده و دستی به صورت و موهای کوتاه بالای گوشش میکشد ، گلویش خشک شده و او انگار که تازه از غرق شدن نجات یافته باشد نفس نفس میزند  ، تمام تنش خیس  است و شاید به همین دلیل است که چشمانش هم تمایل زیادی به خیس شدن دارند . چشمانش را بر روی هم فشار میدهد تا مبادا قطره ای از آن ها تراوش کند ؛ زیر لب کلمه « نه » را تکرار میکند ابتدا آرام و به صورت زمزمه اما در نهایت هیستریک وار فریاد می کشد و میز چوبی مقابل مبل را همراه با  گلدان شیشه ای رویش  واژگون می کند . دستانش را روی شقیقه هایش قرار داده و فشار میدهد ؛ از روی مبل سر می خورد و کنار خرده شیشه های گلدان می نشیند ، می لرزد و چشمانش میخ تکه ای نسبتا بزرگ از شیشه شده ؛ آرام دستان لرزانش را از سرش جدا کرده و به سمت شیشه می برد آن را در دست گرفته و روی رگ گردن اش قرار میدهد ، کابوسی که  لحظه ای پیش نفس را بر او تنگ کرده بود به خاطر می آورد ؛ فکش منقبض می شود و شیشه را روی گردنش فشار میدهد ، می تواند جریان خون را زیر پوستش حس کند ... ؛ ناگهان زنگ تلفن او را از سیاه چال افکارش بیرون می کشد ، انگار که تازه به خود آمده باشد ، شیشه را از دست اش رها می کند، نگاهی گنگ به اطرافش می اندازد و پس از چند دقیقه برمیخیزد و با دستی که قطرات سرخش بر روی لباس ها و پارکت می  چکد به سمت حمام می رود شیر آب سرد را باز می گذارد تا وان تازه نصب شده پر شود  و سری به سالن کوچک زده از بین شیشه های رنگارنگ یک  شیشه شتولافایت بر می دارد ، درون آب یخ دراز می کشد ، بوی غلیظ الکل در مشامش میپیچد لب هایش که شیشه را لمس می کند ، جسم اش شعله می کشد درون آب یخ  ،گلویش را می سوزاند تا از یاد ببرد دلش چه گونه سوخته اما ، لحظه ای ، به خداوندی خدا قسم که لحظه ای از یاد نمی برد آتش جهنمی که در آن سوخت و حالا جز خاکسترش چیزی از آن باقی نمانده ، خاکستری که مقابل خورشید چشمانش را گرفته و دلی که روزی مانند چشمانش روشن و پاک بود حال درست مانند چشم هایش سیاه شده ؛ راست گفته اند که از چشم ها می توان به دل انسان ها پی برد و راست است که کمتر کسی را میتوان پیدا کرد که نگاهش به نگاه این دختر گره بخورد و از سرمایش یخ نزند .

ساعتی همانطور درون وان دراز می کشد ، سپس در حالی که دیگر چیزی درون شیشه باقی نمانده ، دستش را به لبه وان تکیه داده با رخوت ناشی از الکل برمیخیزد ؛ تلو تلو خوران با بدنی که آب از سرورویش می چکد به سمت  اتاق خواب می رود ؛ خود را روی تخت رها میکند و خلسه ای آرام که وجودش را در بر میگیرد .

ویرایش شده در توسط m.n.s.t
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×