رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : عطرعاشقی

نویسنده : jfghhffdgj کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه وغمگین

خلاصه : درمورددختری به اسم ندا که بعدازتموم شدن درسش وبرای عروسی دوستش به ایران برمیگرده اما باورودش به ایران اتفاقاتی میفته که مسیر زندگیشو عوض میکنه

5ml3_negar_24012018_175829.png

  • تشکر 14
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
 
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 وارد فرودگاه شدم وریه هام رو پراز هوا کردم؛ واقعا هیجا خونه ی خودادم نمیشه خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود برای کشورم وحتی برای مردمش! به اطرافم نگاه کردم مردم همه درحال جنب وجوش بودن؛ با اینکه اینهمه سال در کانادا بودم اما اصلا بهش عادت نکرده بودم؛خانواده ام منو برای ادامه تحصیل به کانادا فرستاده بودن دلم خیلی برای یگانه تنگ شده بودبا اینکه دوتا دوست بودیم اماعین دوتا خواهر بودیم! این چند روز اخیر خبری ازش نداشتم بخاطر همین کمی نگران بودم!از فکر اومدم بیرون وبه اونطرف شیشه نگاه کردم ودنبال اشنا گشتم که نگاهم به نگاه نیما گره خورد؛ خدا میدونه چقدردلم براش تنگ شده بدون توجه به اطرافم دویدم وپریدم بغل نیماوگریه کردم وگفتم

_سلام داداشی خیلی دلم برات تنگ شده بود!

نیما دستش رو دور کمرم حلقه کردو گفت

+منم همینطورابجی گلم؛ فقط یکم یواش تر چون ممکنه همینجا برادرت رو خفه کنی بذار اول خونه برسیم بعد

با لبخند گفتم

_هنوزم عوض نشدی نمیدونی چقدر روزشماری کردم که برگردم!

نیما هم با لبخند جوابم روداد وگفت

+میدونم غربت سخته اما دیگه الان پیش مایی صدایی از پشت سرم گفت

_بابا یکی هم مارو تحویل بگیره

  • تشکر 11
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طرف صاحب صدا برگشتم مادر گفت

_ندا خانوم نمیخوای مادرتو بغل کنی

به طرف مادر پرواز کردم وبغلش کردم وبالبخندگفتم

+خیلی دلم براتون تنگ شده بود نمیدونید چقدربرام سخت بود دور از شما باشم!

مادرموهام رو نوازش کرد وگفت

_منم دلم برات تنگ شده بود خونه بدون توصفایی نداشت منم خیلی تنها بودم!

نیما باخنده گفت

_پس من اینجا هویجم

+ای حسود؛ توکه همش یا بیرون بودی یاشرکت

_بده؛ میخوام کارهاعقب نیفته

برگشتم طرف نیما وگفتم

+خیله خوب بسه دیگه

نیما برادربزرگمه و۲۷سالشه توی شرکت بابا کار میکنه امامن پزشکی خوندم؛ نیما پسر خوشتیپ وجذابیه صورت گردولاغری داره قدش از من بلندتروهیکلی هست چشمای مشکی داره با بینی قلمی ولبای قلوه ای همیشه هم لباساش رسمیه؛ الان هم یک کت  باشلوارقهوه ای با لباس کرمی پوشیده بود ازانالیز نیما بیرون اومدم وگفتم

_بابا کجاست؟!

مادر گفت

+مثل همیشه شرکته

_راستی؛ چه طور یگانه نیومده اینقدردرگیرکارای عروسیشه که استقبال بهترین دوستش نیومده

مادر کمی ناراحت شد اما سعی کرد به روش نیاره گفت

+نمیدونم؛ حالا بریم

بعد ازفرودگاه بیرون اومدیم وسوار ماشین شدیم ورفتیم سمت خونه

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 2 آذر 1396 در 14:35، jfghhffdgj گفته است :

 

بالاخره خونه رسیدیم؛ خونه ما یک خونه ویلایی دوبلکس بود؛ نیما درروبازکردوماشین رو توی پارکینگ پارک کرد پارکینگ زیرزمین بود؛ حیاط خونه زیاد بزرگ نبود ازدرحیاط تاخونه سنگ فرش بودودوطرفش هم گلدون چیده شده بود چون من ومادرم عاشق گلها بودیم؛ البته من بیشتر بهشون میرسیدم؛ حیاط زیاد فرقی نکرده بود یک تاب وحوض کوچیک هم گوشه حیاط بود؛ از پارکینگ بیرون اومدیم وواردخونه شدیم کفشام رودر اوردم؛ خونه ما یک حال بزرگ داشت اشپزخونه کنار پلهابود یک ست مبلمان قرمز مشکی هم توی حال بود بایک فرش که با مبل هاست بود پنجره های بزرگی داشت که با پرده های قهوه ای وسفید پوشانده شده بود یکی از دیوارها کاغذ دیواری قرمز مشکی داشت حال با یک راه پله صاف به اتاق هاوصل میشد سه تا اتاق بالا بود وای که چقدردلم برای اینجا تنگ شده بود دمپایی روفرشی هام رو پام کردم ورفتم بالا؛ اتاق ها کنار هم بود ومال من وسطی بود رفتم توی اتاقم همه چیزدست نخورده بود اتاق من زیاد شلوغ نبود زیر پنجره تخت سفیدقرمزم بود ومیزکامپیوتر سمت چپ قرار داشت ویک میز ارایش وکمد قرمز وسفیدهم روبه روی میز کامپیوتربود کلا اتاقم ست سفید قرمز بود؛ روی تختم نشستم خیلی خوشحال بودم که دوباره به اتاقم برگشتم نیما دراتاقم رو باز کرد وساکم رو کنار دیوار گذاشت ازش تشکر کردم وگفتم

_من یکم خوابم میاد غذاهم خوردم منو برای ناهار بیدار نکنید

+چشم فرمایش دیگه ای ندارید

لبخندی زدم وگفتم

_نه میتونی بری! نیما لبخند زدوگفت

+چشم بعدم بیرون رفت

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 3 آذر 1396 در 00:49، jfghhffdgj گفته است :

 

ازرفتارنیماخندم گرفته بود؛ لباسم روبایک تاب وشلوار ابی سفید عوض کردم ورفتم جلوی آینه؛ قیافه من بدنیست صورتم کشیده است وگونه های برجسته ای دارم چشمای عسلی تیره درشت، مژه های بلندو بینی کوچیک ولبای برجسته اما کوچکی دارم موهام مشکی و تا پایین کمرم میرسه اون موقع که رفته بودم کانادا تاوسطای کمرم میرسید؛ از جلوی اینه اومدم کنار روی تختم دراز کشیدم خیلی خسته بودم اما نمیدونم چرا کمی نگران یگانه بودم یگانه دختر زیبا و معصومیه چشمای ابی ودرشت با صورتی گرد و کمی تپل تروقد بلند ترازمنه  وقتی میخنده یک طرف گونه اش چال میفته لبای کوچیک و جمع و جوری داشت موهای خرمایی و لختی داشت؛ توی فکر یگانه بودم که خوابم برد.

هوای اتاق تاریک بود نمیدونم چقدر خوابیدم اما کامل خسته گیم برطرف شده بود؛ حتما پدر تاحالا بایداومده باشه دلم خیلی براش تنگ شده بود؛از اتاق اومدم بیرون نور کمی اذیتم میکرد؛ از پله ها اومدم پایین اما صدای صحبت اونا باعث شد که بایستم؛ مادروپدرونیما داشتن یواش صحبت میکردن من اونا رومیدیم اما اونا منو نمیدیدن

مادر:_حالا چه جوری باید به ندا بگیم مطمئنم اگه بفهمه از غصه دق میکنه!

پدر:+خب که چی بالاخره میفهمه نمیتونیم که تا اخر ازش مخفی کنیم

نیما:_پدر راست میگه اگه الان بگیدبهتره تا اینکه بعدا خودش بفهمه یا کسی بهش بگه

مادر:+اما بچم نمیتونه طاقت بیاره اونا خیلی باهم صمیمی بودن

دیگه مغزم کار نمیکرد داشتند راجب چی حرف میزدن؛ دیگه طاقت نیاوردم واومدم بیرون وگفتم

_من چی رو نباید بفهمم؟!

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 3 آذر 1396 در 16:45، jfghhffdgj گفته است :

 

همه باتعجب به سمتم برگشتن؛ مادرکه  حول شده بود اما سعی میکردعادی باشه گفت:

+نداجان بیدار شدی پدرت اومده

اومدم جلوتر وگفتم:

_جواب منو بدید من چه چیزی رو نباید بدونم! پدر خندیدو گفت:

+علیک سلام نداخانوم یکم پدرت تو تحویل بگیر

دیگه صبرم تموم شد با عصبانیت گفتم:

_چرا هی طفره میریدیک کلمه بگید چی شده چیونباید بدونم بگیدتاسکته نکردم!

این دفعه نیما دستشرو بالا اورد وگفت:

_باشه تواروم باش من همه چی رو برات میگم بیا اینجا بشین

وبا دستش به مبل کنارش اشاره کرد

+همین جا خوبه فقط تو رو خدا راستش رو بگو

_باشه میگم؛ چند روز قبل از اینکه تو بیایی...

نیما کمی مکث کرد نفس عمیقی کشیدو گفت:

_یگانه رفته بوده خونه خالش تو شیراز و موقع برگشت توی جاده با یک ماشین تصادف میکنه همه کسایی که تو اتوبوس بودن زخمی میشن یگانه هم میره توکما میبرنش نزدیک ترین بیمارستان اونجا چند روزی توکما بود تا اینکه یک روز فوت میکنه ؛ دوروز قبل از اینکه تو بیایی این اتفاق میفته

دیگه بقیه حرفای نیما رو نمیشنیدم؛ حرفای نیما توی سرم تکرار میشد؛ بغض بدی راه گلوم روگرفته بود دنیا دورم سرم میچرخید چه طور ممکنه بود یگانه من! نه این امکان نداره یگانه بیچاره قرار بود ازدواج کنه؛ دیگه توان ایستادن نداشتم اشکام بی مهابا رو صورتم می‌ریخت؛ ای کاش همه اینا یک کابوس باشه یک کابوس وحشتناک ومن بیدارشم وببینم یگانه پیشم نشسته؛ پاهام دیگه جون ایستادن نداشت دیگه توانم داشت تموم میشد اخر هم با اخرین جونی که برام موند دادزدم

_ای خدا! وبعد دیگه هیچی نفهمیدم 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 4 آذر 1396 در 23:02، jfghhffdgj گفته است :

 

عکسی که یگانه برام فرستاده بود توی دستم گرفتم ودوباره اشک ریختم؛ هنوزم باورم نمیشه که یگانه عزیزمن نیست!ازدیشب که فهمیدم توی اتاقم خودم روزندانی کردم وبه خاطراتی که با یگانه داشتم فکرمیکنم و اشک میریزم؛ دستی رو صورت یگانه که توی عکس بانامزدش بودو میخندید کشیدم ازدیشب چشم روهم نذاشتم وفقط به این عکس نگاه میکردم یگانه خیلی ازنامزدش تعریف میکرد هروقت زنگ میزدارمان ارمان ازدهنش نمیفتاد حیف یگانه بود؛ اون جون بود وتازه داشت معنای خوشتبختی رو میچشید کی فکرمیکردبه جای لباس عروس کفن بپوشه دوباره به چهره یگانه خیره شدم؛ معلومه خیلی همدیگرو دوست داشتن چهره نامزد یگانه معمولی بود چشمای خاکستری ومتوسط بینی معمولی لب های معمولی، تنها چیزی که ادم رو به خودش جذب میکرد چشماش بود، با صدای دراز افکارم اومدم بیرون اشکام روپاک کردم وگفتم:

_بله؟

+منم درو باز کن

ازجام بلند شدم ودرو باز کردم

نیما لبخندی زد وبالحن مهربونی گفت:

_نداجان بیا پایین صبحانه بخور میدونم از مرگ بهترین دوستت ناراحتی اما یگانه هم دوست نداره تو اینقدرخودت رو اذیت کنی

روکردم طرف نیماوگفتم:

+نیما منومیبری خونه یگانه؟

نیماکمی جاخورد وگفت:

_الان میخوای بری؟

التماسم رو توچشمام ریختم وگفتم:

+خواهش میکنم؛ اون بهترین دوستم بود همین الانم کلی پشیمونم که چرا اینقدردیر برگشتم!

نیما دستی لای موهاش کشیدوگفت:

_باشه فقط سریع اماده شو

لبخندی زدم وگفتم:

+ممنون الان میام

نیمااز اتاق خارج شد رفتم سمت کمدم ولباسای مشکیم روبرداشتم واماده شدم

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 5 آذر 1396 در 22:33، jfghhffdgj گفته است :

 

رفتم پایین؛ مادرنگاهی دلسوزانه بهم انداخت وگفت

_بیانداجان صبحانه بخور

بااینکه اصلااشتها نداشتم ولی بخاطرمامان ونیما چند لقمه ای خوردم؛ نیما اماده اومدو گفت:

_بریم؟

+اره

بعدم همراه مادرسوارماشین نیماشدیم خونه یگانه نزدیک خونه مابود بخاطر همین زودرسیدیم؛ با دیدن پارچه مشکی دم درخونه قلبم تیرکشید و اشک ازچشمام سرازیرشد! چندنفر دم در بودن که ازبین اوناتونستم چهره نامزد یگانه رو تشخیص بدم میشد ناراحتیو غمو ازعمق چشمای خاکستریش خوند دلم براش سوخت برای هردو مون چقدرزودیگانه ماروتنها گذاشت!ازماشین پیاده شدم؛ نیما دستمو گرفت امامن گفتم:

_نیازی نیست

مادرنگاهی به ماانداخت وگفت:

+بریم زشته اینجا ایستادیم.

نمیتونستم قدمی بردارم امابه هرسختی بود رفتم سمت خونه به پدریگانه تسلیت گفتم؛ میدونستم خیلی الان ناراحتن یگانه تنهابچه اونا بود؛ پدریگانه هم تشکرکرد بعدم رفتم سمت نامزد یگانه وگفتم:

_بهتون تسلیت میگم میدونم که چقدرازمرگ یگانه ناراحتید یگانه برای من مثل خواهرم بود!

ارمان که سرش پایین بودخیلی سردتشکرکرد؛ رفتم داخل، نیماازمنو مادرجداشدو قسمت مردونه رفت همراه مادروارد خونه شدیم که مادریگانه رودیدم خیلی شکسته شده بودحق داشت ازدست دادن تنهافرزند حتما سخته! مادر یگانه با دیدن من اومدسمتم بغلم کرد وگفت:

_سلام ندا جان اومدی؛ اما خیلی دیراومدی!

باصدایی که ازگریه میلرزید گفتم:

+من متاسفم من تازه فهمیدم وگرنه زودترمیومدم!

مادریگانه باگریه ادامه داد:

_دیدی بچم چی شددیدی گلم چه زودپر پرشد؛ خیلی منتظرت بود خیلی دلش میخواست ببینتت؛ نبودی ببینی باچه ذوقی کارای عروسیش روانجام میداد نبودی ببینی بچه ام زیرخروارها خاک رفت؛ ندیدی عروسیش به عزاتبدیل شد!

مادر یگانه گریه میکردوحرف میزد وقلبموتکه تکه میکرد! ازبغل مادریگانه اومدم بیرونو گفتم:

+بازم منوببخشیدکه زودترنیومدم اگه کاری داشتیدکه بتونم براتون انجام بدم بگید حتما انجام میدم!

مادریگانه با صدای لرزانی گفت:

+ممنونم ندا جان امیدوارم هرچیزی که دخترم نتونسته داشته باشه توداشته باشی!

بعدهم نشست دیگه توان ایستادن نداشتم با کمک مادر روی یکی ازصندلی هانشستم تمام مدت توی فکر یگانه بودم؛ تصمیم گرفتم تاچهلم هرروز اینجا بیام 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 7 آذر 1396 در 00:09، jfghhffdgj گفته است :

 

تقریبا همگی رفته بودن وعده کمی مونده بودن من ومادرهم بلندشدیم وازمادریگانه خداحافظی کردیم وازدراومدیم بیرون نامزدیگانه توی حیاط ایستاده بود وبه یک نقطه خیره شده بود رفتم جلو وگفتم:

_بازم بهتون تسلیت میگم!

وبعدعکس و از توی کیفم برداشتم وبه طرفش گرفتم وگفتم:

_یگانه این عکس وبرام فرستاد؛ اون همیشه ازشما حرف میزد میدونم که خیلی اونو دوست داشتید ودرک میکنم که چقدرناراحت هستید!

بعدم عکس وبه طرفش گرفتم؛ عکس وازم گرفت؛ اشک توی چشماش جمع شده بود اروم خداحافظی کردم ورفتم تاهرچقدرکه میخواد گریه کنه.

امروز چهلم بود؛ ازاون روزبه بعد هرروز میرفتم خونه یگانه چندباری هم رفتم سرخاکش وباهاش دردودل کردم  وازش گله کردم که چرا اینقدرزودمنوتنهاگذاشت! ارمان هم هرروز میومد وبه مادروپدریگانه کمک میکرد؛ تو این چندروز خیلی سردو بی تفاوت بود؛ خیلی بااون چیزی که یگانه میگفت فرق میکرد؛ البته من این چندروز تازه دیدمش مطمئنم مرگ یگانه براش سخت بوده؛ امروزهم قراربودبرم خونه یگانه؛ لباسای هر روزم روپوشیدم ورفتم پایین وکمی صبحانه خوردم  ازمادرخداحافظی کردم ورفتم پارکینگ نیما اجازه داده بودکه این چندروزوباماشینش برم وخودش قراربودبعدا باپدرومادربیاد؛ سوار ماشین شدم وروشنش کردم وبه طرف خونه یگانه رفتم، بعداز چند دقیقه رسیدم؛ ماشین و پارک کردمو وپیاده شدم ورفتم داخل؛ چند نفر توی حیاط بودن که معلوم بود ازفامیلای یگانه هستن؛ ارمان روبیرون ندیدم، رفتم تو؛ مادریگانه مرضیه خانوم اومدجلوبالبخند سلام کردمنم جوابش رودادم؛ باهم رفتیم توی اشپزخونه خواهر ارمان که اسمش اریانا بود داشت حلواتوی ظرف میچید؛ با دیدنم بالبخند سلام کردمنم جوابش رو دادم ونشستم ومن هم یک ظرف برداشتم وخرما راچیدم با اریانا همینجا آشناشدم؛ دختر خوب و مهربونیه،  بعدم به اریانا توی چیدن حلوا کمک کردم؛ کی فکرش رومیکردکه یک روزمن حلوای یگانه  روبچینم؛ یک قطره اشک از چشمم چکید! همون موقع آرمان باچند جعبه میوه وارد شد؛ به ارامی بهش سلام کردم واونم جوابم روداد

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 7 آذر 1396 در 15:20، jfghhffdgj گفته است :

 

تاظهرهمه چی اماده بود، مهمونا هم کم کم اومدن، پشت میزناهارخوری نشسته بودم که اریانا اومد داخل وگفت:

_چرااینجا نشستی؟بیا بریم مهمونا اومدن

+الان میام

اریانا نزدیک اومد وگفت:

_میدونم چقدرازمرگ یگانه ناراحتی اون دخترخوب ومهربونی بود ارمان خیلی دوستش داشت!

+اریانا بگو ببینم؛ داداشت همیشه اینقدر سرده یا دربرابر من اینجوریه؟

اریانا کنارم نشست وگفت:

_نه قبل از مرگ یگانه خیلی شادوسرزنده بود اما بعداز مرگ یگانه خیلی اروم وسرد شده حتی بامن که اینقدربهم نزدیکیم خیلی حرف نمیزنه.

سرمو به معنای فهمیدن تکون دادم وبعد باهم رفتیم توحال وشروع کردیم به پذیرایی، مهموناها کم کم میومدن وبه مادریگانه تسلیت میگفتن؛ چنددقیقه بعدهم مادراومد؛ مراسم به خوبی انجام شدومشکلی پیش نیومد تاهمه مهمونا رفتن؛ مادرهم اخررفت وگفت:

_توی ماشین منتظرم سریع بیا

وبعدم رفت کمی با مرضیه خانوم مادریگانه کمک کردم وبعداز خداحافظی ازمرضیه خانوم واریانا اومدم بیرون؛ ارمان طبق معمول ایستاده بود وبه گوشه ای زل زده بود؛ زیرلبی خداحافظی کردم ورفتم سمت در ولی ارمان جوابم رونداد میخواستم برم بیرون که باصدای ارمان متوقف شدم

_ممنونم که این چند روز اومدید من عاشق یگانه بودم اون باهمه ی دخترا فرق داشت اون یک فرشته بود؛ راسته که میگن خدا کسایی که دوست داره زود میبره، پنمیدونم راجب من چه فکری میکنید امامن منظور خاصی ندارم بعدازمرگ یگانه نسبت به ادماسرد شدم!

وبعدخداحافظی کرد

ازدراومدم بیرون وسوارماشین نیماشدم

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 8 آذر 1396 در 16:43، jfghhffdgj گفته است :

 

 

فقط نیمامونده بود، حتمامادرزودتررفته بود، به نیما سلام کردم اونم جوابم روداد وحرکت کرد؛ سرم رو به شیشه تکیه دادم وبه اتفاقات امروز فکر کردم مخصوصا حرفای ارمان اصلا انتظارنداشتم حرف بزنه نمیدونم چرا اون حرفا رو زد؟!

ازخواب بیدارشدم و موهام روباکش بالای سرم بستم بعدم رفتم پایین وسرمیز نشستم وبه بقیه سلام کردم وشروع کردم به پنیرومربا خوردن؛ مادرکمی نگران به نظر میرسید انگار چیزی می خواست بهم بگه اما نمیتونست؛ بعداز چند دقیقه بلاخره حرف زد

_نداجان امروز که جایی نمیری؟

+نمیدونم شایدبرم خونه یگانه

_چیزه نمیشه نری؟امشب مهمون داریم

از تعجب ابروهام رودادم بالا وگفتم

_کی میخواد بیاد؟

+خانواده اقای سپهری دیشب گفتن

باتعجب و ناراحتی گفتم

_چی! چرا؛ من که جوابشون رودادم

+ اون قبل از این بودکه بری کانادا؛ اما اونا گفتن بعد از برگشتنت میان

با اخم گفتم:

_اگه صدسال دیگه هم بیان جوابم همونیه که گفتم؛ شما هم بهتر بگید نیان؛ بعدم تازه چهلم یگانه تموم شد

+لازم نیست که همیشه عزادارباشی؛ چهلم تموم شده ؛خوب نیست بیشتراز این عزادار باشی یک امشب بذار بیان بعدردکن

_شما که همیشه حرف خودتون رو میزنید من به هر حال جوابم همونه دیگه هم حرفش رونزنین

وبعدم رفتم توی اتاقم، فرامرزسپهری پسردوست پدرم بود؛ قبل ازاینکه برم کانادا یک بار برای خواستگاری اومد؛ اما من ردش کردم امااون انگار ول کن نیست؛ پسره پروو معلوم نیست با چند تا دختر رابطه داره، اون موقع نیما روفرستادم تحقیق اونم فهمید این پسره از اون هوسبازای اب زیرکاهِ؛ اما هرچی به پدر گفتم باورنکرد نمیدونستم چی کار کنم، باصدای دربه خودم اومدم؛ نیما اومد تو وکنارم روی تخت نشست وگفت

_چی شده ندا؟چرا ناراحتی، کشتیات غرق شده، با ناراحتی گفتم

+ای کاش غرق میشد!

_ خیلی سخت نگیر؛ فقط یک امشبه

+تودیگه این حرف رونزن؛ توکه میدونی اون چه ادم کثیفیه!

_اره میدونم اما فقط بخاطر من یک امشب رو تحمل کن بعد ردشون کن برن

+اگه نرفتن چی؟!

_گفتم بخاطرمن دیگه!

بعدم با التماس زل زد بهم پوفی کردم وگفتم:

_باشه اما فقط بخاطرتو!

نیما با لبخندگفت

+افرین ابجی گلم!

بعداز اتاق بیرون رفت اینم داستان  شده برام

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 9 آذر 1396 در 15:08، jfghhffdgj گفته است :

 

شب شده بودوممکن بود هرلحظه مهمونا برسن؛ به اصرارمامان یک کت ودامن سفیدمشکی پوشیدم کمی هم رژلب زدم اصلا حوصله ارایش کردن نداشتم؛ شال مشکی روهم سرم کردم، صدای زنگ خبراز امدن مهمونامیداد؛ رفتم پایین وکناربقیه ایستادم؛ مهمان هایکی یکی واردمیشدن اول اقا و خانوم سپهری اومدن وبعدم فرامرزواردشد؛ زل به من ویک پوزخندهم گوشه لبش بود؛ با اخم گلها و شیرینی ها روگرفتم و وارداشپزخونه شدم گلها رو روی میز پرت کردم وچای رو اماده کردم که مادر صدام زدومن باسینی چای وارد حال شدم به همه تعارف کردم واخرهم به فرامرز، مثل دفعه قبل زل زده بودبه منویک پوزخندهم گوشه لبش بوداخم کردم؛ میخواستم بگم ادم ندیدی اما خودم روکنترل کردم ورفتم کنارنیما روی مبل نشستم؛ سرم پایین انداختم وگلهای قالی رومیشمردم؛ همه چیز کسل کننده بود داشتم زیر سنگینی نگاه فرامرز له میشدم؛ زیرچشمی نگاهی به فرامرز ونیماانداختم؛ فرامرز که مثل همیشه زل زده بودبه من نیما هم با اخم به فرامرز نگاه میکرد امافرامرز پروترازاین حرفا بودکه ازنیما بترسه، با صدای بزرگترها به خودم اومدم، مادرفرامرزگفت:

_بهتره این دوتا جوون برن توی اتاق وحرفاشون رو بزنن

مادر:+مشکلی نیست؛ نداجان اقافرامرز روبه اتاقت راهنمایی کن.

بااینکه دلم نمیخواست اما بلندشدم وبااجازه ای گفتم ورفتم سمت اتاقم فرامرزهم پشت سرم اومد، وارد اتاق شدم وروی تخت نشستم؛ اونم صندلی میز کامپیوترمو اورد وروبه روم نشست چنددقیقه ای همه جا سکوت بودتااینکه فرامرز شروع کردبه حرف زدن

_منو  توهمدیگرو خوب میشناسیم من قبلا هم اینجا اومدم اما به بهانه دَرسِت جواب منفی به من دادی

+اره؛ ایندفعه هم همینطوره

فرامرزبا پرویی گفت:

_خب من اینقدرمیام تاجواب بگیرم پوزخندی زدم وگفتم

+شماکه بادخترای زیادی هستید پس چرا میخواییدازدواج کنید؟!

اونم بدون اینکه انکارکنه گفت:

_درسته امااونا همش برام دردسردرست میکنن؛ بعدم من فقط تورودوست دارم وتوهم بدون ازدواج حاضر نیستی با من باشی

حسابی داغ کردم حقش بود یکی بزنم توی گوشش! اما خودم روکنترل کردم وگفتم

+بهتره که برید پیش همون دوست دختراتون؛ من برای انتخاب همسرم معیارهایی دارم که شما هیچ کدوم رو نداریدپس بهتره الکی خودتونو خسته نکنیدحتی اگه صدسال دیگه هم بیاین جواب من همونه که گفتم

فرامرزبا پرویی گفت:

_مهم نیست جو اب تو چیه چون اخرش مال منی پس زیادتلاش نکن بعدم خودت چند سالی کانادا بودی از کجا معلوم که اونجا چی کارمیکردی پس منو سرزنش نکن

بعدم رفت پایین، داغ کرده بودم شدید! دلم میخواست به کل وجودنحسش رواز رو زمین بردارم پسره پروو مزخرف فکرکردهمه مثل خودشن! بلندشدم ورفتم پایین

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 15 آذر 1396 در 18:55، jfghhffdgj گفته است :

 

بااومدنم همه برگشتن سمتم باچشمام یک خط ونشون برای اون فرامرزعوضی کشیدم وسرجای قبلیم نشستم، دلم میخواست همشون روبندازم بیرون اما جلوی خودمو گرفتم؛ فرامرزبیشعورهم بایک پوزخند داشت به من نگاه میکرد، زیباخانوم مادرفرامرزبه طرفم برگشت وگفت

_خوب نداجان چی شدبلاخره تونستیدبه توافق برسید

اخم کردم وگفت

+ ببخشیدفریبا خانوم اماجواب من همونیه که قبلا بهتون گفتم؛ من وپسرشما به درد هم نمیخوریم وخیلی باهم تفاوت داریم

_اشکالی نداره عزیزم، بعدم روبه بقیه کردو گفت

_بنظرمن بهتره این دوتا جون چندروزی باهم بیرون برن تابیشترباهم اشنا بشن

میخواستم جوابش روبدم که پدرگفت

+به نظرمن اشکال نداره این طوری برای هردوشون بهتره

مادرهم موافقت کرد؛ دلم میخواست بلندشم داد بکشم، یک نگاه به نیما کردم که چشماش روبه معنی نگران نباش بازوبسته کرد، خانواده سپهری یکم بعدتررفتن منم بااخم رفتم پیش مادروگفتم

_میشه بپرسم چراپیشنهاداونا روقبول کردید منکه گفتم ازاین پسره مزخرف خوشم نمیاد؛ پسره پروو نبودی ببینی چیاتواتاق به من گفت

مامان دست ازکارکشیدوگفت

+چیاگفت؟

برای اینکه راضی بشه جمله اخرشو گفتم، مادربه فکرفرو رفت وگفت

_ببین نداجان الان که پدرت قبول کرده نمیشه کاریش کرد؛ توروخدا یک چندروز تحمل کن تا باباتو راضی کنم میدونی که چقدره به خانواده سپهری اعتماد داره

حرف زدن با مادر فایده نداشت، باناراحتی رفتم توی اتاقم ولباسام روعوض کردم روی تخت دراز کشیدم؛ به اتفاقات این چندوقت فکرکردم از وقتی اومدم اینجا بدشانسی پشت بدشانسی اوردم، دیگه سعی کردم به هیچی فکرنکنم چون فقط اعصابم خوردمیشه.

ازخواب بلندشدم وبعد از شستن دست وصورتم ومرتب کردن سرووعضم ازپله هااومدم پایین و رفتم توی حال مادرصبحانه درست کرده بود ونیما هم لباس پوشیده داشت صبحانه میخورد نشستم سرمیز وبه اونا سلام کردم واوناهم جواب دادن وبعدشروع کردم به خوردن نیما هم چنددقیقه بعدخداحافظی کردورفت شرکت؛ مادر زیرچشمی داشت نگام میکرد؛ کمی مشکوک بود همیشه وقتی چیزی میخواست بگه که باب میلم نبود این جوری میشد؛ دیگه داشتم کلافه میشدم سرم وبلند کردم وگفتم

_چیزی شده که رفتارم وزیر نظرمیگیری؟

مادرکمی من من کرد وگفت

+خوب راستش فرامرز زنگ زدوگفت برای ناهارمیاد دنبالت

حسابی عصبانی شدم وگفتم

_من با اون هیجا نمیرم!

+خواهش میکنم نداما قبول کردیم دیگه نمیشه کاریش کرد!

ازجام بلندشدم وگفتم

_امان ازدست توچرا اینقدراذیتم میکنی! 

+به خداچاره ای نداشتم به پدرت زنگ زدن واونم قبول کرد

همین طورکه ازپله ها میرفتم بالا گفتم شماکه دیگه هرکاری دوست دارید میکنید چرا به من میگید.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 17 آذر 1396 در 20:34، jfghhffdgj گفته است :

 

شالم رو مرتب کردم، مادرصدام زد

_ندا کجایی فرامرزدوساعته منتظره، سریع بیادیگه

به حرف مادرتوجه نکردم وبا ارامش به کارم ادامه دادم؛ این فرامرزم اینقدروایسه تازیرپاش علف سبز بشه، کیفم روبرداشتم وبا ارامش ازپله هااومدم پایین؛ مادرکه منودیدکلافه گفت

_زودبرو دیرشد!

ازش خداحافظی کردم ورفتم بیرون، فرامرز به ماشین گرون قیمتش تکیه داده بود منو که دیدایستادویک لبخندمسخره زد وسلام کردودرماشینش روبرام بازکرد؛ منم بی حوصله جوابشو دادم ونشستم فرامرزهم نشست و حرکت کرد؛ توی راه همش سعی میکردسرصحبت روبازکنه؛ اما من اصلا بهش توجه نمیکردم دلم میخواست سریعترازدستش خلاص بشم فرامرز جلوی یک رستوران شیک نگه داشت ازماشین پیاده شد؛ من هم پیاده شدم وبا هم وارد رستوران شدیم که دوطبقه بود رستوران شیک وتمیزی بود،  دور یکی ازمیزها نشستیم؛ جایی که نشستیم نزدیک دربود ومن روم به دربود وفرامرزهم روبه روی من، همون موقع دونفردیگه هم واردشدن خوب که بهشون نگاه کردم دیدم ارمان نامزدیگانه با یک دختر دیگه که ارایش غلیظی هم کرده بود اومده بود؛ اون هم منودید هردوباتعجب بهم نگاه میکردیم یعنی دختره کی بود؟ پوزخندی زدم؛ یعنی به این زودی میخوادجای یگانه رو پرکنه ارمان واون دختره اومدن سمت میز ما وارمان سلام کرد من هم بلند شدم وجوابش رودادم؛ فرامرزبا تعجب گفت

_شما اینا رومیشناسید!

قبل ازاینکه من چیزی بگم ارمان گفت

+بله اسمم ارمانه وهمسر دوست نداخانوم بودم وبه دخترکناریش اشاره کردوگفت

+ایشون هم دختر خاله من مونا خانوم

مونا دستش رودرازکردوبافرامرزدست دادوگفت

_خوشبختم منو ارمان قراره باهم ازدواج کنیم؛ فرامرزهم گفت

+منم خوشحال شدم منونداهم قراره باهم ازدواج کنیم

منوارمان چشامون چهارتا شده بود اخه خیلی راحت بودن ازحرف فرامرزاخم کردم وگفتم

_ایشون فقط پسردوست پدرم هستن ومافقط توی مرحله شناخت هستیم!

بعداوناازما جداشدن وسرمیزی که کنارمابودنشستن، فکرنمیکردم ارمان به این زودی اونم با همچین دختری بخوادازدواج کنه؛ درمقایسه بامن اون دختره انگاراومده بود عروسی؛ ولی ارمان تیپ ساده ای زده بودانگاراصلاهیچ علاقه ای برای اومدن بیرون با این دخترنداشت کمی ناراحت بودم بخاطریگانه، سعی کردم دیگه بهش فکرنکنم این فرامرزم که همش داشت حرف میزد اما من نمیدونستم چی داره میگه، غذا سفارش دادیم من فقط دلم میخواست سریع برم خونه موقع غذا خوردن همش حواسم به میزارمانشون بود؛ ارمان خیلی سرد بنظر میرسه مثل همیشه.

بلاخره غذامون تمام شدازارمانشون خداحافظی کردیم و سریع توی ماشین نشستم؛ فرامرزحرکت کرد همونطور که حواسش به جلو بود گفت

_امروزاصلا حواست به من نبودبه میزروبه رویی بود بگو ببینم خبریه؟!

تندنگاش کردم وگفتم

+میشه دهنتو ببندی حوصله ات روندارم

_چرانکنه اونا رو باهم دیدی ناراحت شدی نکنه خبرایی هست؛ حتما از مرده خوشت میاد بخاطرهمین منو پس میزنی

دلم میخواست بکوبم تودهنش، برای اینکه دست ازسرم برداره گفتم

+اره اصلا به توهیچ ربطی نداره خیالت راحت شد پس بهتره بری وگورت رو از زندگیم گم کنی

فرامرز چیزی نگفت وفقط پوزخند زد پسره پروواعصابم رو خوردکرده بود خداروشکردیگه تارسیدن به مقصد حرفی نزد جلوی خونه نگه داشت منم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم وباکلید واردحیاط شدم، صدای ماشین خبرازرفتن فرامرز میداد سریع واردخونه شدم یک سلام کلی به همه دادم ورفتم توی اتاق ولباسم روعوض کردم 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 18 آذر 1396 در 15:36، jfghhffdgj گفته است :

 

حوصله هیچ کسو نداشتم، پسره ی پروو هنوز هیچی نشده این طوری میکنه، صدای دراومد بیا تویی گفتم وپای کامپیوترنشستم، مادراومدتوو گفت

_خوب تعریف کن ببینم خوش گذشت؟

با کنایه گفتم

+اره اونم چه جورم گفته باشم من دیگه بااین پسره احمق بیرون نمیرم حالا میبینی پسره پروو میگه من بخاطر کسه دیگه ای ردش میکنم اخه یکی نیست بگه به توچه!

صدای گوشیم دراومد برش داشتم یک پیام ازکارل بود؛ وقتی توی کانادا بودم باهم همکلاسی بودیم مادرگفت

_به روی خودت نیاربابات خیلی به این پسره اعتمادداره، پیام روبازکردم وگفتم

+بره به درک پسره بیشعور به باباهم بگید من حتی اگه موهام رنگ دندونام  بشه بازم این پسره روقبول نیمکنم!

+چه میدونم ماهم هر چی به بابات میگیم فایده ای نداره

 مادرازاتاق رفت بیرون من هم پیام کارل رو خوندم نوشته بود

_ندا خانوم از وقتی رفتی اونجا دیگه دوستات روفراموش کردی! من هم براش نوشتم

+نه بابا اگه بدونی از وقتی اومدم چه اتفاقای افتاد حتی وقت سرخاروندم ندارم

کارل هم بعد ازچنددقیقه نوشت

_چه بدحالابگو این گرفتاریا چی هست؟

+گیریک ادم کله پوک افتادم عین کنه افتاده به جون من؛ یکی از پسر دوستای پدرم هست من اصلاازش خوشم نمیاد اما پدرم اصرارداره

_ادرس ایمیلت روبرام بفرست ازاونجا میشه راحت ترحرف زد.

ایمیلم رو فرستادم ورفتم توش بعدازچنددقیقه نوشت

_خب پس قضیه اینه حالامیخوای چی کار کنی؟

+چه میدونم پدرم خیلی بهش اعتمادداره! اما یک چیزو میدونم که من به هیچ قیمتی حاظر نیستم یک دقیقه هم تحملش کنم حالا اونو ول کن چه خبر از اونورا

_ببخشیدندا میشه یک کاری برام انجام بدی؟

+چی بگو هرکاری بتونم میکنم

_میخوام با ایدا حرف بزنی من چند وقت پیش ازش خواستگاری کردم اما اون بهم جوابی نمیده میخوام بپرسی نظرش چیه اون رو حرفت حرف نمیزنه و خیلی تورو قبول داره من که هرچی میپرسم طفره میره؟!

+باشه نگران نباش ببینم چی کارمیتونم بکنم من باهاش حرف میزنم

_ممنونم جبران میکنم!

+لازم به جبران نیست شما دوستای منید هرکمکی که بخوایید برای خوشبختیتون میکنم

ازش خداحافظی کردم خوشبحال این دوتا باهرکی که بخوان میتونن ازدواج کنن اما من مجبورم به حرف پدرم گوش کنم!

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 19 آذر 1396 در 23:29، jfghhffdgj گفته است :

 

ازخواب بلندشدم ورفتم جلوی اینه سرو وضعم رو درست کردم ورفتم پایین، فقط مادرخونه بود وپدر‌و نیما هم طبق معمول رفته بودن شرکت، به مادرسلام کردم وسرمیزنشستم، کمی پنیرومرباخوردم مادر همونطورکه چایی میخوردگفت

_امروز جایی که نمیری؟

یک لقمه درست کردم وگفتم

+چرااتفاقا میخوام خونه یگانه برم وبه مرضیه خانوم سربزنم

_نمیشه نری قرارفرامرزبیاد اخم کردم وگفتم

+به من چه هرغلطی دلش میخوادبکنه اما من میرم خونه یگانه!

بعدم بلندشدم ورفتم توی اتاقم حسابی اعصابم خوردشد ببین اول صبحی چه جوری عصبانیم کرد، رفتم سمت کمدولباس مشکیم رو پوشیدم وکمی ارایش کردم وازپله ها رفتم پایین ازمادر خداحافظی کردم ورفتم بیرون ماشین گرفتم واول رفتم سرخاک یگانه ویکم باهاش دردودل کردم وبعدم رفتم خونه یگانه.

از تاکسی پیاده شدم وزنگ خونه یگانه روزدم، اریانا دروبرام بازکرد باهم روبوسی کردیم، رفتم تووگفتم

_تواینجاچی کارمیکنی؟!

+هیچی بابا با ارمان اومدم یک سربه مرضیه خانوم بزنم

باهم رفتیم تو مرضیه خانوم اومدبه استقبالم سلام کردم اونم جوابم روداد وبهم خوش امد گفت، رفتم توی حال ارمان روی یکی ازمبل ها نشسته بود بادیدنم بلندشدوسلام کرد من هم سلام کردم وروی یکی ازمبل هانشستم، اریانا کنارم نشست وگفت

_میدونی مرضیه خانوم داره وسایلای یگانه روازتواتاقش جمع میکنه با تعجب گفتم

+واقعا؟چرا؟!

_معلومه دیگه البته پیشنهادپدریگانه بود مرضیه خانوم باهرباردیدن اتاق یگانه داغش تازه میشه، بعدکامل به سمتم برگشت وگفت

_راستی شنیدم خبرایی هست!

ابروهام روانداختم بالاوگفتم

+چه خبرایی؟

_خودتوبه اون راه نزن بگوببینم چقدر جدیه؟

روم وطرف آرمان کردم سرش توی گوشیش بودبعدم روموطرف اریانا کردم وگفتم تواز کجافهمیدی؟!

_ازارمان شنیدم، میگفت وقتی بامونارفته بوده توی رستوران بایک پسره دیدتت به اسم فرامرز

باصدای ارومی گفتم

+خب چی بگم منکه اصلاازش خوشم نمیاداماخانوادم اصرار دارن؛ قبل ازاینکه برم کانادایک باراومده بود خواستگاری اما ردش کردم اما ول کن نیست فعلا توی مرحله شناختم.

_خب حالا میخوای چیکارکنی؟

+نمیدونم اما اینو میدونم که به هیچ وجه نمیتونم باهاش ازدواج کنم

بعدم بلندشدم ورفتم سمت اتاق یگانه با دیدن اتاقش همه خطراتمون برام زنده شد واشک توی چشمام جمع شد!چه روزهایی که باهم توی این اتاق حرف میزدیم! رفتمتوی اتاق، تقریباهمه وسایل جمع شده بود، جای یکی ازکارتون ها رفتم که آلبوم یگانه خورد به چشمم؛ برش داشتم وبازش کردم، تمام عکسای یگانه ازبچگی تا حالا توش بودعکسایی که باهم گرفتیم وعکسایی که روز قبل اینکه برم کانادا باهم گرفتیم، یکی ازعکسا رو جدا کردم دیگه نتونستم اشکام رومهارکنم وقطرات اشکم شروع کردن به جاری شدن خیلی دلم براش تنگ شده بود دلم بیشتراز این میسوخت که روزای اخرنتونستم کنارش باشم احساس خیلی بدی داشتم، سرموبالاکردم که ازپشت پرده اشک ارمان رودیدم که به چارچوب درتکیه زده بوداشکام روپاک کردم اصلا نفهمیدم کی اومد؟گفتم

_برای چی اونجا ایستادید؟

+بنظرمیادخیلی با یگانه صمیمی بودید؟ازسوالش تعجب کردم وگفتم

_بله مثل دوتا خواهر بودیم اگه میدونستم دیگه قرارنیست ببینمش اصلاکانادا نمیرفتم!

+میدونم منم خیلی یگانه رو دوست داشتم! 

ازکنارارمان ردشدم وازاتاق اومدم بیرون اما باصدای ارمان ایستادم

_ببخشید میشه باهم صحبت کنیم

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم

+بفرمایید گوش میکنم!

_اینجا نمیشه اگه میشه بریم یک جای خلوتتر...

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 25 آذر 1396 در 15:48، jfghhffdgj گفته است :

 

نمیدونستم چی میخواد بگه؛گفتم:

_اگه میشه همینجا بگید من کار دارم باید سریع برم

+زیادطول نمیکشه فقط نمیخوام کسی حرفام روبشنوه

خیلی کنجکاو بودم؛ بخاطرهمین گفتم:

_باشه اشکالی نداره

ارمان جلوترحرکت کردومنم پشت سرش به راه افتادم؛ اریانابادیدن ما گفت

_کجامیرید

ارمان گفت:

+همین دوروبرا؛ الان میایم

ازخانه خارج شدیم وسوارماشین شاسی بلندارمان شدیم؛ ارمان حرکت کرد؛ خیلی توفکربودم قضیه برام کمی عجیب بود؛ اخه باهم زیاد برخورد نداشتیم، نمیدونم چی میخواد بگه ولی حتمامهمه که توخونه نتونست بگه؛ با صدای ترمز ماشین ازفکراومدم بیرون ماشین جلوی یک پارک ایستاده بود؛ ارمان ازماشین پیاده شدودروبرام بازکردتشکر کردم وازماشین پیاده شدم؛ ارمان جلوترواردپارک شدمنم پشت سرش رفتم؛ کمی جلوترروی یکی ازنیمکتهانشست منم کنارش نشستم و منتظرشدم، پارک خلوتی بود،  ارمان کمی کلافه بودانگارمردد بودچی بگه گفتم:

_میشه بگیدبامن چیکارداشتید؛ من زیادوقت ندارم، دستی به موهاش کشید وگفت:

+اول میخوام قبل ازهرچیز ازتون یک سوال بپرسم؛ البته قصدفوضولی ندارم اما حرفام به جواب شما بستگی داره، باتعجب گفتم:

_بپرسید

ارمان کمی سکوت کردو گفت

+راستش میخوام بدونم قضیه شماوفرامرز چقدر جدیه

حسابی ازسوالش جاخوردم اصلاانتظارنداشتم همچین چیزی بپرسه باگیجی گفتم:

_برای چی این سوالو میپرسید؛ ارمان کلافه گفت

+لطفا به سوالم  جواب بدید؛ بعدا میفهمید سرم روانداختم پایین وگفتم:

_خوب زیادجدی نیست؛ البته پدرم بیشتراصرارداره؛ اما من زیاد تمایلی ندارم ولی خوب؛ باتوجه به اخلاق  پدرم میدونم منو مجبور میکنه، ارمان کمی سکوت کردوگفت:

+بعدازمرگ یگانه خیلی افسرده شده بودم واز همه فاصله میگرفتم؛ تا اینکه یک روزمادرم اصرارکردکه دیگه بایدیگانه روفراموش کنم وبه اینده خودم فکرکنم؛ اول مخالفت کردم اما مادرم اینقدر اصرارکردکه مجبورشدم برم خواستگاری،مونا با اینکه اصلاازش خوشم نمیومد؛ قرارشد چند روزی باهم اینوراونوربریم تا زمانی که تاریخ مراسم نامزدی مشخص بشه؛ اون روزهم اومدیم رستوران که شما رو دیدم؛ بعدازاینکه برگشتم کلی بامادرم بحث کردم؛ تادست ازلجبازی برداره؛ اما اون در اخر گفتکه حتما من کسه دیگه ای رو میخوام که موناروردمیکنم؛ اما من گفتم بخاطر یگانه است اما مادرم قبول نکرد؛ من هم برای اینکه ازدستش خلاص بشم گفتماره مادرم گفت کی ومن نمیدونم؛ یهوازدهنم بیرون پرید واسم شماروگفتم

با گفتن این حرف حسابی تعجب کردم! وچشمام قدهندوانه گردشد؛ با ناباوری گفتم:

_شما چیکارکردید،چه طورتونستید همچین چیزی بگید!

ارمان سرشوانداخت پایین وگفت

+من خودمم نمیدونم همه چیز سریع بود،اما دیگه نمشه کاریش کرد

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 26 آذر 1396 در 17:56، jfghhffdgj گفته است :

 

فصل دوم

باعصبانیت ازجام بلندشدم وگفتم

_همین الان هم میرید وحرفتون روپس میگیرید!

آرمان هم بلند شد وگفت

+امادیگه خیلی دیرشده حتما همه فهمیدن.

_همین که گفتم شما میدونید چی کارکردید؛ داریدابروی منو میبرید یعنی اینقدربی ارزشم؟!

وبعدهم به  سمت خارج پارک رفتم؛ دیگه نمیتونستم اونجا بمونم؛ تمام بدنم ازخشم میلرزید، ارمان دنبالم راه افتاد

+خواهش میکنم صبرکنید؛ پدرومادرامون که به حرف ماگوش نمیکنن ومارو مجبورمیکنندباکسایی که بهشون علاقه نداریم ازدواج کنیم!

ایستادم؛ ارمان هم ایستاد

_اما شما نمیتونید این کارو بکنیدمن به خاطریگانه میگم برید وحرفتون روپس بگیریدمگه شما یگانه رو دوست نداشتید!

+ازتون خواهش میکنم فقط چندروزی نقش بازی کنید ابهاکه ازاسیاب افتادهمه چیروبه همه میگیم فقط تاوقتی که همه چیز فراموش بشه!

باکلافگی گفتم

_امامن نمیتونم میدونیداگه بفهمن چی میشه یک راه دیگه پیدا کنید!

ارمان نگاه ملتمسش روبهم دوخت وگفت

خواهش میکنم فقط چندوقت نقش بازی کنید که به هم علاقه داریم؛ من قول میدم خودم بعدا همه چیزو بگم

 نمیدونستم چی کارکنم به ساعتم نگاه کردم حسابی  دیرشده بودحتما تا حالا همه نگران شده بودن، به آرمان گفتم

_میشه منوتاخونه مرضیه خانوم برسونید دیرم شده

۰ارمان باشه ای گفت وهردوسوار ماشین شدیم، ارمان همونطور که ماشینو روشن میکرد گفت

+تافردا وقت دارید فکرکنید؛ چون خیلی وقت نداریم

سرم به شیشه ماشین تکیه دادم وارمان به سمت خونه یگانه حرکت کرد ومنم به فکرفرو رفتم

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 29 آذر 1396 در 03:59، jfghhffdgj گفته است :

 

رسیدیم خونه یگانه، دم درخونه ماشین نیما پارک بود؛ باتعجب ازماشین پیاده شدم رفتم دم خونه در زدم، چنددقیقه بعدمرضیه خانوم دروبازکرد، سلام کردم وباتعجب گفتم

_مرضیه خانوم نیما اینجاست!

+اره کجا بودی؟!

رفتم داخل، نیما توی حیاط بود سلام کردم وگفتم

تواینجاچی کارمیکنی؟!

نیما جوابم رو داد وگفت

+هیچی رفتم خونه مادر گفت اینجایی منم اومدم دنبالت، راستی کجا بودی

_هیچی فعلا بریم بعدابهت میگم.

 بعدم ازهمه خداحافظی کردیم و رفتیمو سوارماشین شدیم ورفتیم خونه، تاخونه هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد، خیلی توفکربودم وبه حرفای ارمان فکر میکردم. نیماماشین روتوی پارکینگ پارک کرد ازماشین پیاده شدم وداخل خونه رفتم، یک سلام کلی به همه کردم ورفتم توی اتاقم لباسم روعوض کردم ونشستم پای کامپیوترروشنش کردمو رفتم قسمت ایمیلام، همش حرفای ارمان توی سرم تکرارمیشدسعی کردم بهش فکر نکنم.

یک ایمیل ازایدا داشتم، بازش کردم نوشته بودبی معرفت دیگه رفتی ماروفراموش کردی، گوشیمو برداشتم وبهش زنگ زدم که یهو یادحرفای کارل افتادم، الان بهترین موقع بودکه با ایدا صحبت کنم 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 30 آذر 1396 در 02:14، jfghhffdgj گفته است :

 

بعداز چند بوق بلاخره جواب داد

_الوسلام ایدا

+سلام نداخانوم خیلی بدشدی هارفتی پشت سرتمنگاه نکردی!

_ ای باباچی بگم اینقدرسرم شلوغه راستی کارل بهم پیام داد

+خوب چی گفت

_هیچی ازم خواست باهات حرف بزنم میگفت ازت خواستگاری کرده اماتوبهش جواب نمیدی،  میشه بپرسم چرا؟

ایدا کمی سکوت کردوگفت

+ببین منم مشکل دارم؛ نمیتونم که همین الان بهش جواب بدم؛ بایدصبرکنه تا مشکلم حل بشه؛ پباید یکم بهم فرصت بده

_توی چندسالی که اونجا بودم فهمیدم کارل پسره خوبیه وتوروخیلی دوست داره تومیتونی فکرکنی؛ اما یکمم به فکراون باش؛ من هردوی شما رودوست دارم ودلم میخوادخوشبختی تونو ببینم!

+چشم هواسم هست؛ فقط کمی فرصت میخوام

ازایدا خداحافظی کردم وگوشی روقطع کردم، خوش به حال ایدا ای کاش منم مثل اون آزاد بودم، روی تخت درازکشیدم نمیدونستم چی کارکنم هنوزم توی شوک بودم؛ اگه قبول نمیکردم بابامجبورم میکرد بافرامرزازدواج کنم امااگه قبول میکردم ابروم میرفت وحتما پدرومادرناراحت میشدن.

 صدای دراومدبفرماییدی گفتم نیما واردشدوگفت

_چرا اینقدرتوی فکری؟ باارمان کجارفته بودی؟

+هیجا همون دروبرا بودیم باهام کارداشت توی جام نشستم وگفتم

_اگه پدرتورومجبورمیکردباکسی که دوست نداری ازدواج کنی چی کارمیکردی؟

نیماخندیدوگفت

+نمی دونم شایدفرارمیکردم

_توی این موقعیت هم دست از شوخی برنمیداری!

+جدی میگم اگه پدرحرفمو نمیفهمیدفرارمیکردم؛ چون نمیتونم باکسی که دوست ندارم زیریک سقف زندگی کنم

_چه میدونم پدراصلاحرفم گوش نمیکنه فکرکنم من اصلا براش اهمیتی ندارم!

+نه اینطورنیست توتنهادخترشیواون دوست داره باکسی که اون میگه ازدواج کنی!

سری تکون دادم، گفتم

_چه میدونم

نیما از جاش بلند شد وگفت

+من دیگه میرم

بعدم از اتاق رفت بیرون ومن ماندمو تنهایو فکر.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 2 دی 1396 در 18:59، jfghhffdgj گفته است :

 

بلاخره تصمیمموگرفتم، گوشیمو برداشتم وبه ارمان که جلوی خونه یگانه شمارشوبهم داده بود زنگ زدم، بعداز چند بوق جواب داد بعدازسلام ومعرفی خودم گفتم که پیشنهادشوقبول میکنم؛ اول سکوت کردوبعدکلی ازم تشکرکرد.                       

همه چیزخیلی زودانجام شدزودترازاونچه که فکرشو میکردمیا شایدهم به نظرمن همه چیززود انجام شد، بااینکه پدرمن ومادر ارمان مخالف بودن اما مراسم خواستگاری برگزارشد، من کنارنیما نشسته بودم وارمان هم روبه روم، مادرارمان توی مراسم نبود اما ارمان باپدرش واریانا اومده بودن، توی افکارم غرق بودم؛ هنوزهم کمی مرددبودم اما دیگه کارازکارگذشته بود.

 بااجازه بزرگترها قرارشدبریم توی اتاق وباهم حرف بزنیم، به سمت اتاقم رفتم وارمان هم پشت سرم اومد کناردراتاق ایستادم واشاره کردم آرمان اول بره تو، ارمان بااجازه ای گفت ووارداتاق شد؛ من هم رفتم وروی تختم نشستم ارمان هم اومدو بافاصله ازم نشست، سرم پایین بود وباانگشتام بازی میکردم ارمان سکوتوشکست وگفت

_میدونم خیلی براتون سخته اما چاره ای نیست یک چندوقتی تحمل کنید

بهش نگاه کردم و گفتم

+راستش من هنوز کمی مرددم ومیترسم میترسم همه چیزاون طورکه ما میخوایم پیش نره؛ ازاینکه یگانه منو نبخشه میترسم ای کاش هیچ وقت برنمیگشتم!

ارمان ناراحت نگام کردوگفت

_درک میکنم اما من ازکاری که میخوام بکنم راضیم؛ مطمئن باشیدیگانه هم راضیه

+چه جوری میخواید بعدش همه چی روبهم بزنید؟             

_هیچی میگم که باهم تفاهم نداشتیم؛ یک دعوای سوری وبعد طلاق

ازجام بلندشدم وگفتم

+بهتره بریم. 

وبعدهم ازاتاق خارج شدم ازپله هارفتم پایین، سعی کردم لبخندبزنم؛ اما فقط خدامیدونه توی دلم چه غمیه!

رفتم وکنارنیما نشستم، اریانا بالبخندگفت

_خوب چی شد ایا مبارکه؟

سرمو انداختم پایین وگفتم

+هرچی پدرومادرم بگن!

اریانا لبخندش عمیق ترشدو گفت

_خوب پس مبارکه!

بعدم خودش وبقیه، به جزپدرم دست زدن قرارشد توی جلسه ی بعدتاریخ عقدمشخص بشه.

بعدکلی حرف زدن ارمان وخانوادش رفتن پدرهم بدون گفتن حتی یک کلمه بااخم بلندشد ورفت توی اتاقش، منم رفتم توی اتاقم 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعدازشب خواستگاری همه چی زودانجام شد؛ اینقدرسریع که نفهمیدم چی شد؛ هیچ کدوم از کارام به اراده من نبود، پدرم خیلی ناراحت بود وقراربودفقط یک عقدساده باشه وبس ارمان وبقیه خیلی اصرارکردن که عروسی هم بگیرن؛ اما پدربخاطرمخالف بودنش باازدواج منو آرمان پاشو کرده بود توی یک کفش وقرارشدفقط یک عقدساده انجام بشه خیلی برام سخت بود شب قبلازعقدخیلی گریه کردم ومادرسعی میکرد ارومم کنهاما من دلم بدجور شکسته بود دلم از اینهمه بیرحمی پدرگرفته بود! دیگه همه چی تموم شدبود وقتی به خودم اومد که بله گفته بودم ودرحال امضا کردن دفتر بودم؛ تعدادکمی توی محظربودن مثل موقع خواستگاری مادرارمان نبود، پدرم بااخم نشسته بود وحتی با مامان ونیما هم سردبود، مرضیه خانوم هم اومده بود وبااشک واه به ما نگاه میکرد، محضر تبدیل شده بود به ماتم کده؛ مهریه هم اول میخواستم ۱۴ سکه بگم اما ارمان گفت بیشتربگم وزیر ۵۰۰ تا نباشه و مجبوری شد ۵۰۰ تا، دفترو امضا کردیم وبعدهم چندتاعکس دست جمعی گرفتیم که نمیگرفتم بهتربود؛ بعدهم موقع خداحافظی شد پدرهمچنان اخم کرده بود ومستقیم بمن نگاه میکرد، دلم خیلی گرفته بود از این همه تنهایی!موقع خداحافظی کردن با مرضیه خانوم حسابی گریه کردم حرفاش قلبمو اتیش میزد چیزبدی نمیگفت اما حرف ها واشک سوزناکش منو دیوونه میکرد میگفت

_امیدوارم خوشبخت بشی من خیلی خوشحالم؛ مطمئنم یگانه هم خوشحاله، امیدوارم هرچی دخترم نداشتو تو داشته باشی!

 خیلی حالم بد بود من خیلی بدبخت بودم؛ شب عروسی هرکس براش بهترین شب زندگیشه اما من برام تبدیل شده بود به بدترین شب.

بعدازخداحافظی بابقیه رفتم سمت پدرکه دستشو ببوسم اما اون دستشو عقب کشید،اشکام ازچشمام جاری شد وروی گونم ریخت، با صدایی که ازگریه میلرزید گفتم

_میدونم ازم دلخوری میدونم دخترخوب وحرف گوش کنی برات نبودم اما میخوام منو ببخشی میخوام ازم بگذری؛ نمیخوام زندگیمو با نفرینتون شروع کنم

وبعد هم دستشو بوسیدم وهمراه ارمان ازمحضربیرون اومدیم بیرون، ارمان درجلو روبرام بازکردمنم سوارشدم ارمان هم دروبست وسوارشد وحرکت کرد، سرمو به شیشه تکیه دادم دلگیربودم دلتنگ بودم خسته بودم از اینهمه درد! ازاین بازی سرنوشت ای کاش زندگی مثل دفتربود ومیشد عقبش زد واشتباهاتو پاک کرد!

ماشین توی سکوت بود نه من حوصله حرف زدن داشتم نه ارمان چشماموبستم وسعی کردم ذهنمو اروم کنم همون موقع صدای اهنگ غمگین سکوتو شکست 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سعی کردم کمی بخوابم وبعدازچنددقیقه بلاخره موفق شدم.                                                   باصدای ارمان که میگفت ندابیدارشورسیدیم چشماموبازم کردم وازماشین پیاده شدم، کش وقوسی به بدنم دادم وبعد پشت سرارمان که داشت جلومیرفت راه افتادم؛ خونه ی ارمان خیلی ازخونه ما بزرگتربود؛ حیاط بزرگی داشت وتوش پرازدرخت بود یک استخربزرگ هم وسط حیاط بود کمی جلوتر چندتا پله بود که به درخونه میرسید، توی ایون هم چند تاصندلی ویک میز بود، درخونه قهوه ای سوخته بود، ارمان ازپلها بالا رفت ووارد خونه شد منم پشت سرش وارد شدم ودمپایی های روفرشیمو پام کردم ارمان هم دمپایی هاشو پاش کرد وازپلهای مرمر کرمی که حال روبه بالا وصل میکردبالا رفت، حال هم خیلی بزرگ بود وسه دست مبل داخل حال چیده شده بود، دوتا سلطنتی ویک مبل راحتی، مبل سلطنتی یکی قرمز ویکی هم مشکی بود ومبل راحتی کرمی رنگ بود وجلوی هرکدوم فرش شبیه رنگ مبلها قرارداشت، یک گوشه هم میزدوازده نفره قرمزرنگ بود، بالا هم یک حال کوچیکترازپایین داشت که توش چهارتا دربود ارمان دریکی ازاتاق هاروبازکردوگفت

_بیا اینم اتاقت

وبعدکناردرایستاد تا من واردبشم، من هم وارداتاق شدم ونگاهی بهش انداختم؛ سرویس اتاق یاسی بود ویک کمد میز ارایش وتخت داشت ویک پرده یاسی رنگ هم به پنجره زده شده بودگوشه اتاق یک دربود که احتمالا سرویس وحمام بود، با صدای ارمان دست ازانالیز اتاق برداشتم وبه سمتش برگشتم                            

 _من توی اتاق بقلی هستم اگه کاری داشتی میتونی بگی                          

+ باشه ممنون

ارمان ازاتاق خارج شدودروبست، منم رفتم سمت کمدو درشو بازکردم؛ ازبین لباسام یک بلوز استین سه ربع مشکی با یک شلوار قرمز برداشتم روی تخت انداختم واونا روبا مانتو سفیدم که گلهای ریز کرمی وصورتی داشت وشلوار سفیدم عوض کردم، بعدم رفتم وروی تخت درازکشیدم و عکس یگانه روکه با خودم ازخونه اورده بودم جلوی صورتم گرفتم وبهش نگاه کردم خیلی دلم براش تنگ شده بود وکمی ازش خجالت میکشیدم؛ هنوز هم فکرمیکردم بااین کاریگانه روناراحت کردم! کی فکرشو میکرد من بیام ایرانو بجای یگانه با نامزدش ازدواج کنم خودم هنوزباورم نشده بود، سرنوشت گاهی وقتاکاری باهات میکنه که هیچ وقت فکرشو نمیکردی!

 بعدازچند دقیقه خیره شدن به عکس یگانه ودردودل باهاش خوابم برد.

روز بعد رسید قراربود بعدازعقد بریم ماه عسل شمال، اریانا ونیما هم برای بدرقه ما اومده بود، منو ارمان مجبور بودیم نقش ادمای عاشقو بازی کنیم وارمان اونقد تونقشش فرو رفته بود وطبیعی رفتارمیکرد که خندم میگرفت، بعدازجمع کردن وسایل وگذاشتنش تو ماشین شروع کردیم به خداحافظی ارمان بانیما دست داد ونیما به شوخی به ارمان گفت  

_مواظب خواهرگلم باشی ها اگه یک موازسرش کم بشه دیگه با من طرفی ارمان هم خندیدو گفت

+چشم خیالت راحت نمیذارم اب تودل ابجیت تکون بخور ما مخلص شما وخواهر گرامیتون هستیم

نیما هم لبخندی زد وگفت

_افرین داماد عزیز برو

منم رفتم سمت نیما وبغلش کردم وازش خداحافظی کردم؛ با اریانا هم روبوسی وخداحافظی کردم ومنو ارمان سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قراربودبعدازبرگشتن ازشمال همراه ارمان برای استخدام به بیمارستانی که یکی ازفامیلاش اونجا رئیس بودبریم.

ازتهران خارج شدیم وازراه جاده چالوس به سمت شمال حرکت کردیم صورتمو طرف پنجره برگردوندم وبه مناظرزیبای بیرون خیره شدم، قبل ازاینکه برم کانادامنو یگانه هم باهم رفتیم شمال؛ چندروزی خونه یکی ازفامیلاشون موندیم؛ اون سال خیلی بهمون خوش گذشت شب تاصبح باهم دیگه بیرون بودیم وتفریح میکردیم، بایاد آوری اون دوران بغض همیشگی اومد سراغم وراه گلوموبست! برای اینکه ازشراین بغض لعنتی که داشت خفه ام میکرد خلاص بشم رومواز مناظربیرون گرفتم وبه سمت سبدی که زیر پام بود خم شدم ویک پرتغال ازتوش برداشتم وشروع کردم به پوست کندنش، بعدم نصفش کردم ونصفشو دادم به ارمان اونم لبخند مهربونی زدوازم تشکرکرد خودمم نصف دیگشو خوردم، بعدم سرموتکیه دادم به صندلی وسعی کردم بخوابم وبلاخره بعدازچندقیقه تلاش خوابم برد.

باتکونا وصدای ارمان که میگفت ندابلندشو رسیدیم چشماموبازکردم کشو قوسی به بدنم دادم وازماشین پیاده شدم وشردع کردم به نگاه کردن به اطراف؛ جایی که اومدیم ویلایی بود که مال خود ارمان بود؛ حیاطش ازباغ بزرگ وسر سبزی تشکیل شده بود وساختمون وسط باغ بود ویک خوبی که داشت این بود که نزدیک ساحل بود وصدای دریاواضح شنیده میشد

ارمان رفت سمت صندوق عقب ماشین وساکارو برداشت، رفتم سمت ارمان وگفتم

_بذارکمکت کنم

ارمان همونطورکه سمت ویلا میرفت گفت

+لازم نیست خودم میتونم بیارم

منم دیگه حرفی نزدم وهمراه ارمان واردویلا که دوبلکس بود شدم؛ کف خونه پارکت قهوه ای بود؛ اشپزخونه هم کابینتاش ام دی اف طرح چوب بود، توی حال دوتا مبل راحتی به رنگ های کرمی وقهوه ای بود ویک فرش دوزاده متری کرمی کفش پهن بود روی دیواراهم چندتا تابلو نقاشی بود یک شومینه چوبی هم گوشه خونه بود، ویلا نسبت به خونه تهران کوچیکتر بود، پلهای چوبی که به صورت نیم دایره بود حالو به اتاقا وصل میکرد، ارمان ازپله ها بالا رفتو منم پشت سرش حرکت کردم، بالا هم یک راهرو تقریبا بلند بود و چهارتا اتاق توش بود دوتا سمت چپ ودوتا سمت راست، ارمان برگشت طرفم وگفت

_ اتاقای سمت چپ طرف دریاست وپنجره هاش روبه دریاست ودوتای سمت راستی هم طرف باغه هرکدومو دوست داری بردار

نگاهی به اتاقا  کردم وچون ازدریا خوشم میومد رفتم طرف اتاقای سمت چپی ودراولین اتاق روبازکردم وبهداخلش نگاهی انداختم، سرویس اتاق به رنگ سفیدمشکی بود وشامل یک تخت یک نفره، یک کمد ومیز ارایش میشد، پنجره هم بایک پرده به رنگ وسایل پوشیده شده بود، رومو کردم طرف ارمان وگفتم

+همین اتاق خوبه

ارمان هم لبخند زدوگفت

_باشه وبعدم ساکمو گذاشت توی اتاق بعدم رفت سمت اتاق روبه رویی وواردشد منم رفتم تواتاق و درو بستم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×