رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نگاهی به دوروبرم انداختم واول تصمیم گرفتم لباسامو جابه جا کنم بخاطرهمین رفتم سمت ساکم وبازش کردم وشروع کردم به چیدن لباسام توکمد، وقتی کارم تمام شداز بینشون یک بلوز استین کوتاه زردکه روش توپ های مشکی داشت وازقسمت عقب بزرگتراز قسمت جلو بود، با یک ساق مشکی برداشتم وپوشیدم موهامو دم اسبی بستم؛ چون توی ماشین خوابیده بودم الان خوابم نمیومدبخاطرهمین تصمیم گرفتم برم جاهای دیگه ویلا روهم ببینم؛ رفتم سمت دروبازش کردم، خونه توی سکوت مطلق بود نمیدونستم ارمان خوابه یانه؛ چون توی ماشین هم نخوابیداحتمال میدادم که خواب باشه ولی برای اطمینان رفتم سمت اتاقشودستموبردمو اروم درزدم ومنتظرموندم؛ اگه بیداربود حتما میشنید اما هیچ خبری نشد بخاطرهمین اروم دستمو بردم سمت دستگیره واروم به سمت پایین کشیدمش؛ درباصدای تق کوچکی بازشد اروم کمی دروبازکردم وبه داخل سرک کشیدم اما برخلاف انتظارم اصلا ارمان توی اتاق نبود، درو کامل بازکردم ورفتم تو، نگاهی به سرتاسراتاق کردم

اتاق ارمان هم، هم اندازه اتاق من بود؛ دکوراسیون اتاق شامل یک کمد قهوه ای دراور قهوه ای ومیزکامپیوتر کرمی ویک تخت دونفره قهوه ای وکرمی بود؛ پنجره ها هم پرده قهوه ای وکرمی داشت، رفتم سمت تخت وروبروی عکسی که بالای تخت بود ایستادم؛ یک عکس بزرگ اتلیه ای ازارمان، توی عکس ارمان به صورتی که فقط نیم رخش معلوم بود ایستاده بود؛ یک کت وشلوار مشکی به تن داشت ودستش روبه کمرش زده بود وبه افق خیره شده بود، عکس به رنگ سفید مشکی بود، عکس زیبایی بود وبرخلاف بقیه عکسای رنگی که داشت این عکس ابهت وجذابیتش روبیشترکرده بود، بعدازچنددقیقه بلاخره چشم ازعکس گرفتم وبعداز یک نگاه انداختن دیگه به اتاق، ازاتاق خارج شدم ودرو بستم، رفتم سمت پله ها وازش رفتم پایین و نگاه دقیق تری به اشپزخونه انداختم وبعدهم رفتم سمت یخچال ودرشو بازکردم اما خالیه خالی بود؛ دریخچالوبستم ورفتم توی حال وروی کاناپه کرمی که روبه روی  تلویزیون بود نشستم؛ کنترلشو برداشتم وروشن کردم بعدم چندتا کانال عوض کردم تا برنامه بدردبخور پیداکنم اما هیچیپیدا نکردم، کانال دیگه ای هم عوض کردم و اگه این یکی هم هیچی نداشت خاموشش میکردم اما شانسم اون کانال یک فیلم سینمایی خوب داشت، منم شروع کردم به نگاه کردن؛ فیلمه تقریبا دوساعتی طول کشیده بودوهوا تاریک شده بودبعد ازتمام شدن فیلم تلوزیون رو خاموش کردم که همون موقع صدای ماشین اومد، احتمالا ارمان بود بلندشدم ورفتم سمت دروبازش کردم که ارمان درچارچوب در ظاهر شد؛ سلام کردم وازجلوی دررفتم کنارتا وارد بشه؛ ارمان هم جوابمو دادووارد شد ورفت سمت اشپزخونه منم پشت سرش راه افتادم وگفتم

_کجا رفته بودی

ارمان خریدای توی دستشو گذاشت رومیز چهار نفره قهوه ای وگفت

+هیچی چندجا کارداشتم بعدم رفتم برای خونه وسیله بگیرم

بعدم جعبه پیتزا روگذاشت رومیز وروبه من گفت

+بیا پیتزا گرفتم بخوریم

بعدم صندلیو کشیدعقب ونشست منم رفتم وروبه روش نشستم وشروع کردم به خوردن، غذامونو توی سکوت خوردیم کلا منو ارمان خیلی باهم حرف نمیزنیم تقریبا مثل دوتاهمخونه میمونیم، ارمان زودتر غذاشو خورد ورفت توی اتاقش منم بعداز جابه جاکردن خریدا رفتم توی اتاقم.

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ظهربود؛ منم بیکارتوی خونه نشسته بودم، ارمان هم ازصبح رفته بود بیرون وهنوزهم برنگشته بود،حوصله ام حسابی سررفته بود؛ حتی تلوزیون هم هیچی نداشت، کلافه تلوزیونو خاموش کردم وکنترلو انداختم روی مبل تصمیم گرفتم برم کناردریا ازجام بلندشدم ورفتم توی اتاقم شلوارم مشکلی نداشت؛ یک شلواره ساده وتنگ مشکی؛ پس منم فقط یک مانتو وشال مشکی برداشتم و پوشیدم بعدم ازاتاق اومدم بیرون کلید خونه روبرداشتم وازویلا خارج شدم هواصاف وافتابی بود؛ با اینکه هواکمی شرجی بود اما هوای خوبی بود، ازباغ گذشتم ودراهنی روباز کردم وبه سمت ساحل رفتم؛ من عاشق دریا بودم مخصوصا وقتی این طوری اروم بود انگاراین ارامشش به منم منتقل میشد، تا جایی که پاهام به اب برسه جلو رفتم وایستادم جریان اب پاهامو نوازش میدادو وجودمو پراز حس خوب وارامش میکرد، چشمامو بستم تا بتونم بهتر لذت ببرم اما همون موقع صدای پاهایی که نزدیکم میشد شنیدم؛ به خیال اینکه ارمان برگشتم عقب، اما بادیدن فرد روبه روم خشکم زد؛ باورم نمیشد که اونم اینجا باشه خدایا بگو دارم کابوس میبینم؛ انگارمن نباید دودقیقه ارامش داشته باشم، فرامرز باهمون پوزخند مسخره اش بهم زل زدو گفت

_سلام ببین کی اینجاست نداخانوم فکرنمیکردم اینجا ببینمت

سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم بااخم گفتم

+تو اینجا چیکارمیکنی!؟

 فرامرز پوزخندشو عمیق ترکردو گفت

_منم میخواستم این سوالو ازت بپرسم بزارحدس بزنم؛ اومدی ماه عسل بااون پسره مگه نه

این حرفوکه زد جاخوردم انگار ازقصد سرراهم قرارگرفته بود انگار میدونست من برای چی اومدم، سعی کردم نشون ندم جاخوردم وباهمون اخم گفتم

_فکرنمیکنم به توربطی داشته باشه! فرامرز بلند خندید وگفت

+اوه که اینطور بلاخره به چیزی که میخواستی رسیدی؛ ازهمون اولم که تورستوران رفتارتو با اون پسره دیدم فهمیدم خبرایی هست؛ ولی فکرنمیکردم اینقدراب زیر کاه وزرنگ باشی وبتونی ازدستم فرارکنی چقد برای نامزد دوستت عشوه اومدی که تورش کنی ها؟

حالم ازاین پسره مزخرف بهم میخورد پسره پروو فکرمیکنه همه مثل خودشن، فرامرز ادامه داد

+ولی کاره اشتباهی کردی هیچ کس تاحالا دست رد به سینم نزده بود منتظر باش، بهت نشون میدم که فراراز دست من عاقبتش چیه

میخواستم جوابشو بدم که صدایی گفت

_توهیچ غلطی نمیتونی بکنی!

بادیدن ارمان نفس راحتی کشیدم ورفتم سمتش؛ بیش از حد ازدیدنش خوشحال شدم اون برام مثل فرشته نجات بود؛ انگار اون اومده بود که منو ازدست فرامرز نجات بده، کنارارمان ایستادم، فرامرز باپوزخند گفت

+به ببین کی اینجاست شازده دوماد خوش اومدی؛ بگو ببینم چه جوری خامش کردی!؟چند تا دختره دیگه روهم مثل این گول زدی؟

وبه من اشاره کردادامه داد

+حتما ازمرگ زنت خوشحال بودی چون میتونستی بری سراغ یکی دیگه

ارمان ازعصبانیت قرمز شده بود ودستاش مشت کرده بود وبا خشم زل زده بود به فرامرز؛ مطمئن بودم اگه دو دقیقه دیگه اینجا باشیم حتما درگیری پیش میاد؛ لعنت بهت فرامرز که همه چی روخراب کردی، بازو ارمانوگرفتم وگفتم

_ولش کن ارمان حرف مفت میزنه بیا بریم

ارمان ازبین دندونای کلیدشدش غرید وگفت

+بذار حساب این مرتیکه رو برسم 

التماسمو ریختم توچشام وگفتم

_خواهش میکنم همه چی رو خراب نکن بیا بریم تا توی دردسر ننداختیمون

بعدم کشیدمش ارمان هم با چشماش برای فرامرز خط ونشون کشید وهمراهم اومد

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واردویلا شدیم جرات نداشتم حرفی بزنم؛ ارمان هنوز هم عصبانی بوداما کمترازقبل، حسابی حالم گرفته شده بود نمیدونم این فرامرزبیشعور از کجا فهمید من اینجام، همون موقع بلاخره ارمان به حرف اومدو با خشم گفت

_اون مردیکه این جا چی کار میکرد؟! 

بازوشو ول کردموچرخیدم سمتش وکلافه گفتم

+نمیدونم رفته بودم ساحل قدم بزنم که یهو سروکله اش پیدا شد وروزموبه گندکشید ولی معلوم بود کسی بهش گفته که ما اینجاییم؛ اون حتی میدونست برای چی اومدیم اینجا

ارمان که کمی اروم شده بود گفت

_خیله خوب دیگه تنها بیرون نرو

سرمو انداختم پایین وبا بغض گفتم

+باشه!

ارمان که متوجه بغضم شده بودبامهربونی گفت

_حالا غصه نخور خودم حساب اون مردیکه رومیرسم

سرمو بلندکردم نگه قدرشناسانه ای بهش انداختم وگفتم

+ممنون نمیدونم چرا هرجا میرم بدبختی ولم نمیکنه من شانس اوردم که ازدستش فرارکردم اماانگار ارامش بهم نیومده؛ بعضی وقت ها فکرمیکنم که اصلا نباید پاموتوخاک ایران میذاشتم شایداگه اونجا میموندم بهتر بود؛ ازوقتی اومدم ایران اززمین واسمان برام میباره شاید اگه من به جای یگانه مرده بودم بهتربود وزندگی هیچ کس خراب نمیشد؛ شاید همه الان خوشبختر بودن!

بلاخره بغضم سربازکرد واشکام دونه دونه روی گونه ام ریخت، ارمان نگاه دلسوزانه اشو بهم دوخت وگفت

_این حرفو نزن اولا اگه تونبودی من مجبور میشدم بامونا ازدواج کنم دوما میدونی که اگه بلایی سرت بیاد مادروپدرت چه حالی میشن این اوضاع بلاخره تموم میشه

با اینکه خوشم نمیومد کسی بهم ترحم کنه اما الان واقعا لازم داشتم تا بایکی حرف بزنم ودردودل کنم اون لحظه ازرو کردم کاش  یگانه زنده بود تا بتونم باهاش حرف بزنم؛ اما بعضی ارزوها فقط یک ارزوباقی میمونه، پشتمو کردم بهش وهمون طورکه میرفتم سمت پله ها این شعرم زمزمه میکردم:

((دیگه باور کردم اینو که بایدتنهابمونم               تادم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم))

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب شده بود ومن طبق معمول تنهاتوی حال نشسته بودم ومثل همیشه خودمو باتلوزیون مشغول کرده بودم؛ همون موقع دربازشد وارمان اومدتو باعجله اومدسمتم وگفت

_ندابلندشو آماده شو بریم بیرون باتعجب پرسیدم

+کجا!

ارمان باهمون لحن گفت

_جای بدی نمیریم، حالاهم سریع اماده شو که خیلی وقت نداریم

بااینکه هنوزهم نمیدونستم قضیه چیه امابلندشدم ورفتم تااماده بشم؛ هرچی باشه ازخونه موندن بهتره، رفتم سمت کمد ودنبال لباس مناسب گشتم اخرهم یک مانتو سفید که سنگ کاری شده بو، باشلوار جین مشکی وشال سفید مشکی برداشتم وپوشیدم؛ کمی هم ارایش کردم تا صورتم ازاین بی روحی دربیاد؛ اخرسرهم بابرداشتن کیفه ورنی مشکیم ازاتاق اومدم بیرون وازپله ها اومدم پایین؛ ارمان هم که متوجه اومدنم شده بود یک نگاه گذرا بهم انداخت وازخونه رفت بیرون، ارمان هم امروز لباس رنگ روشن پوشیده بود؛ یک کت تک کرمی وشلوار قهوه ای روشن

منم پشت سرش رفتم بیرون؛ خیلی کنجکاو بودنم بدونم میخواییم کجا بریم هردوتوی ماشین نشستیم وارمان هم ماشینو به حرکت دراورد، تمام راه به سکوت گذشت  وقتی هم ازش میپرسیدم کجامیریم جواب درست حسابی نمیدادوفقط میگفت خودت میفهمی؛ رسیدیم به یک ویلا ظاهرویلا تقریبا مثل ویلای ارمان بود؛ البته شیک تربنظرمیرسید، آرمان ماشینو بردتوی حیاط وپارک کرد؛ حتی حیاطش هم مثل مال ارمان بود، هردوازماشین پیاده شدیم وبه سمت ویلا رفتیم پشت درایستادیم که ارمان درزد؛ چنددقیقه بعد درباز شد وزنی میانسال که لباس خدمتکاری داشت دروباز کرد، ازجلوی در کنارفت وگفت

_خوش امدید بفرمایید تو

 منو ارمان هم رفتیم تو، زن ماروراهنمایی کرد وارد سالن بزرگ خونه شدیم وروی یکی ازمبل های دونفره نشستیم؛ کنجکاو به خونه نگاه کردم ومشغول انالیزکردنش شدم؛ کف سالن سرامیک های سفیدی داشت، پله هاهم مرمر سفیدبود که به صورت مارپیچ تا طبقه بالا میرفت، توی سالن دودست مبل وجود داشت یکی سلطنتی که قرمز بود ویک مبل راحتی که قهوه ای بود، وما هم روی راحتی ها نشسته بودیم، یک میز بزرگ هشت نفره هم گوشه سالن بود که همرنگ مبل های سلطنتی بود با صدای پا های دونفرکه ازپله ها پایین میومدن نگاهم به سمت پله هاکشید شد...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زن ومردشیک پوشی از پله هااومدن پایینو اومدن سمت ما، مرده یک بلوز استین بلند سفید با شلوار جین مشکی پوشیده بود، زنه هم یک تونیک سفید وابی با شلوار دامنی ابی پوشیده بود ارمان ومرده بالبخندهمدیگرو بغل کردن وباهم سلام واحوال پرسی گرمی کردن؛ انگار خیلی وقت بود که همدیگرو میشناختن وباهم صمیمی بودن، زنه هم اومدجلو وبا ارمان احوالپرسی گرمی کرد وبعد انگار که تازه حواسش بهم شده بود روبه ارمان گفت

_ارمان ایشونو معرفی نمیکنی؟

وبه من اشاره کرد ارمان هم گفت

+چرا البته

بعدم بهم اشاره کرد وگفت

+همسرم ندا

وبعد به مرده اشاره کرد وگفت

+اینم دوست خوبم سیاوش وهمسرش الیکا.

وبعدهم به زنه اشاره کرد، الیکا دستشو به سمتم درازکرد وگفت

_سلام عزیزم ازاشنایی باهات خوشبختم

منم بهش دست دادموگفتم

+سلام منم همینطور مرده هم گفت

_سلام من هم ازدیدنتو خوشحالم منم لبخند زدم وگفتم

+ممنون منم همینطور

بعدم همگی روی مبل نشستیم سیاوش وارمان پیش هم نشستن ومنو الیکا هم پیش هم نشستیم، الیکا زن زیبا ومهربونی بود ومن خیلی باهاش احساس راحتی میکردم، الیکا با لبخند گفت

_خوب عزیزم خوش اومدی منم بالبخندگفتم

+ممنون       

_شنیدم که تو ویگانه باهم دوستای صمیمی بودید

بااومدن اسم یگانه لبخندم محوشد وهمون بغض همیشگی اومد سراغم، سعی کردم بغضم توصدام معلوم نباشه

+بله من ویگانه ازبچگی باهم بزرگ شدیم اون برام فراترازیه دوست بود!

الیکاکه انگار متوجه حال بدم شده بود بانگرانی وناراحتی گفت

_ای وای ببخشید مثل اینکه ناراحتت کردم

لبخند تلخی زدم وگفتم

+نه تقصیرشما نیست؛ هنوز وقتی اسم یگانه میاد بی دلیل حالم بد میشه!راستی شما یگانه رومیشناختید؟

الیکا هم لبخند زد وگفت

_اره چندباری دیدمش، دخترخوب وساده ای بنظر میومد، راستش من نسبتی فامیلی با آرمان دارم وازفامیلای دورشون میشم؛ منو سیاوش یکسالی میشه که ازدواج کردیم، قبل ازازدواجمون منو سیاوش توی یک دانشگاه درس میخوندیم؛ وقتی ازدواج کردیم دوسالی میشد که ارمان ویگانه باهم نامزدبودن اما مادر ارمان مخالف بود اون میخواست ارمان روبده به خواهرزاده اش مونا اما ارمان ازاون خوشش نمیومدو عاشق یگانه بود، یگانه واقعا دختر زیبا ومعصومی بود حیف شدکه به این زودی ازپیش مون رفت

وبعد چندلحظه ای هردوسکوت کردیم دلم میخواست گریه کنم اما نمیتونستم بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد.

همون موقع اون زن خدمتکاربرامون قهوه اورد، الیکا سعی میکرد منو ازاون حالو هوا دربیاره خودمم سعی میکردم دیگه بهش فکرنکنم، بعداز یکم دیگه موقع شام رسید؛ همراه الیکا وسیاوش دورمیزنشستیم منوارمان کنارهم والیکاو سیاوش هم کنارهم، سه مدل غذا روی میز بود، قورمه سبزی، فسنجون و لوبیا پلو من وارمان هردو قورمه سبزی خوردیم، الیکا فسنجون وسیاوش هم لوبیا پلو خورد توی طول غذا ارمان وسیاوش باهم شوخی میکردن ومنو الیکا هم میخندیدیم واقعا شب خوبی بود وخیلی بهم خوش گذشت، بعداز اتمام شام از الیکا وسیاوش تشکرکردیم وخدمتکارهم میزو جمع کرد ماهم بلندشدیم تا بریم خونه موقع خداحافظی ما الیکا وسیاوش روفرداشب برای شام دعوت کردیم؛ اونا هم بعداز کمی تعارف قبول کردن الیکاهم شمارشو بهم داد ازخونه اومدیم بیرون اونا هم ماروتادم درهمراهی کردن؛ سوارماشین شدیم وبعداززدن یک تک بوق به سمت خونه حرکت کردیم، توی راه ارمان ازم پرسید

_خب چه طوربود خوش گذشت لبخندی زدم وگفتم

+اره بعدازمدت ها خیلی بهم خوش گذشت اونا واقعا ادمای خوب وخون گرمی بودن

ارمان هم برای تایید سری تکون داد دیگه تا رسیدن به خونه حرفی نزدیم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح زود باصدای آلارم گوشیم که برای ساعت نه تنظیم کرده بودم بیدارشدم.

بعدازقطع کردن آلارم کش وقوسی به بدنم دادم وازتخت پایین اومدمو به سمت سرویس توی اتاق رفتم وبعداز شستن دست وصورتم ومسواک زدن دندونام از دستشویی اومدم بیرون‌. رفتم سمت میزآرایش و جلوش ایستادم وبعدازشونه کردن موهامو دم اسبی  بستنشون ازاتاق اومدم بیرون.

ازپله ها رفتم پایین ووارد سالن شدم همه جا ساکت بود احتمالا مثل همیشه ارمان بیرون رفته بود.

وارد اشپزخونه شدم کتری روپراب کردم وبعدازروشن کردن گاز کتری روگذاشتم روش تا جوش بیاد، بعدم رفتم سمت یخچال وشروع کردم به چیدن میز صبحانه؛ چون احتمال میدادم ارمان هم صبحانه نخورده باشه اندازه دونفر صبحانه درست کردم وبعداز دم کردن چایی یک لیوان برای خودم ریختم وسرمیزنشستم.

اول کمی پنیر وگردو برای خودم گذاشتم لقمه ی اولو درست کردم و بردم سمت دهنم که همون موقع زنگ درویلا  خورد.

لقمه روتوی بشقابم رها کردم وبلندشدم از آشپزخونه خارج شدم ورفتم توی اتاقم یک شال روسرم انداختم وبعدم رفتم  ودروبازکردم ارمان پشت دربود سلام کردم ورفتم سمت اشپزخونه.

ارمان هم پشت سرم اومدجوابمو داد وگفت:                                           _ کی بیدارشدی؟

                           +همین الان اگه میخوای صبحانه بخوری بشین سرمیز.                        ‌‌‌‌‌                              ارمان سرمیزنشست منم رفتم ویک لیوان چای ریختم وگذاشتم جلوش ونشستم وشروع کردم به خوردن.

ارمان هم شروع کرد چند دقیقه بعددر حالی که داشت یک لقمه پنیر ومربامیگرفت گفت:                       

_راستی برای مهمونی امشب به زهراخانوم گفتم بیاد کمکت، همیشه وقتی مهمون داشتم میومد وخونه روتمیز میکرد

همون طورکه چایی رو میبردم سمت دهنم گفتم:

+کارخوبی کردی تنهایی نمیتونستم همه ی کارها روانجام بدم.                     

  _درضمن یک لیستم ازچیز هایی که لازم داری بنویس بده بگیرم.

به معنی باشه سرموتکون دادم‌. دیگه تاتموم شدن صبحانه هیچکی حرفی نزد. میزصبحانه روجمع کردم وبعداز شستن ظرفا رفتم توی اتاقم. کاغذوخودکار برداشتم وتمام چیزایی که لازم داشتم برای مهمونی روتوش نوشتم، برای شام میخواستم دومدل غذا درست کنم من اصلا اهل بریزو پاش نیستم این دفعه هم چون اونا خیلی مفصل ازما پذیرایی کردن میخواستم دومدل غذا درست کنم.   لیستو دادم به ارمان.

آرمان نگاهی به لیست انداختوگفت                                                         _همین هاست فقط 

+ اره فقط هرچه سریع ترسعی کن اینا روبهم برسونی.                                 

ارمان سری به معنای فهمیدن تکون داد و رفت سمت در درو بازکردم ارمان قبل ازاینکه بره بیرون گفت: 

_راستی زهراخانوم ساعت یازده به بعد میاد کمکت بعدم رفت، درو بستم ونگاهی به خونه انداختم.

تصمیم گرفتم تا قبل ازاینکه زهراخانوم میاد دستی به ظاهر خونه بکشم. دلم نمی خواست بگه زن ارمان چقدرشلخته است. بااینکه همه چی سوریه اما من به آرمان بخاطراینکه منو ازشر فرامرز نجات داد مدیونم دلم میخواد تا وقتی که به عنوان همسرش اینجا هستم تا حدتوانم کمکش کنم، مثل یک دوست.

سریع دست به کارشدم وشروع کردم تا ساعت یازده ظاهرا همه جا تمیز شده بود البته قبلش  خیلی هم بهم ریخته نبود.

باصدای زنگ در رفتم سمت درویلا وبازش کردم که یک زن ۴۵ ساله تودرگاه در نمایان شد. بادیدنش لبخند زدم وسلام کردم اونم لبخند زد وگفت:                                                _زهرا باقری هستم اقا ارمان امروز اومد پیشم وگفت امشب مهمون دارید وبه کمک احتیاج دارید

ازجلوی دررفتم کنار

+بفرمایید تو.

زهراخانوم زهراخانوم اومد تو. درو بستم وروبه زهرا خانوم گفتم:                                                              _تعداد مهمونام زیاد نیست؛ دونفرن میخوام دومدل غذا درست کنم؛ زرشک پلو و خورشت قیمه بادمجون

زهرا خانوم روبه من گفت: 

+خیله خوب بهتره که اول گردگیری وجارو کشیدنو شروع کنیم، برای شام وقت داریم، شما گردگیری کنید ومن جارو میکشم چون ظاهرخونه تمیزه خیلی کاری نداریم راستی قبلش بگید من این کیف ومانتومو کجا بذارم.

با دستم به طبقه بالا اشاره کردم وگفتم:

_ توی یکی ازاتاقای بالا.

زهرا خانوم سری تکون داد ورفت بالا

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در ۱۳۹۶/۹/۱ در 16:04، jfghhffdgj گفته است :

نام رمان : عطرعاشقی

نویسنده : jfghhdgj کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه

خلاصه :درمورد دختری به اسم نداست که برای تحصیل به کانادا رفته بوده بعدازتمومشدن درسش وبرای عروسی بهترین دوستش به ایران برمیگرده وبا برگشتنش اتفاق هایی براش میفته که مسیر زندگیشو عوض میکنه

5ml3_negar_24012018_175829.png

 

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم

چند دقیقه بعد زهرا خانوم اومد پایین وگفت خوب بهتره همون طورکه گفتم شروع کنیم بعدم خودش شروع کرد منم دست به کار شدم وشروع کردم به تمیز کردن.

تمیز کردن خونه خیلی سخت بود حسابی خسته شده بودم تا موقعی که ارمان اومد یکسره کار کردیم وقتی ارمان اومد رفتیم وناهارماکارونی درست کردیم بعداز خوردن ناهاروجمع کردن میز دوباره برگشتیم سرکارمون ایندفعه ارمان هم کمک میکرد   همینجوری معلوم نمیشد اما خیلی کارازیاد بودزهرا خانوم هم توی اشپزخونه بود وداشت غذا درست میکرد تا غروب بدون وقفه کار کردیم تا اینکه بلاخره تمام شد بعدم هرکدوم روی مبلا ولو شدیم هم من وهم ارمان حسابی عرق کرده بودیم ونفس نفس میزدیم بعداز کمی استراحت هم هرکدوم رفتیم تا اماده بشیم من اول رفتم حموم چون عرق کرده بودم بعداز گرفتن یک دوش ده دقیقه ای که کمی خستگیم روهم برطرف کرده بود حوله ابیمو پوشیدم ورفتم سمت کمد تا لباس بپوشم به لباسام نگاه کردم ویکی رو انتخاب کردم یک تونیک مشکی سادهکه کمربند طلایی داشت وتا وسطای رونم بود با شلوار طلایی وشال مشکی که دودوزی طلایی داشت همه روپوشیدم وکمی رژصورتی زدم وخط چشم کمرنگی هم کشیدم کمی هم کرم زدم تا پوستم از این بی حالی دربیاد بعدم از اتاق رفتم پایین هوا تاریک شده بود وتا اومدن مهمونا یک ساعتی وقت داشتم سری به اشپزخونه زدم تا ببینم زهرا خانوم چیکار کرده رفتم سر غذا ها ونگاهی بهشون انداختم غذا خیلی خوب و خوشمزه بود اززهرا خانوم هم بخاطر زحمتاش تشکرکردم تقریبا یک ساعت بعد زنگ دربه صدا در اومد ازاشپزخونه اومدم بیرون همون موقع هم ارمان ازپله ها اومد پایین ارمان هم یک جین مشکی و بلوز استین کوتاه مشکی با نوشته های طلایی پوشیده بود وموهاشم همون حالت همیشگی شونه کرده بودتقریبا به هم ست شده بودیم ارمان اومد کنارم ایستاد ویواش گفت

_ببین ندا اگه یک موقع الیکا خواست اتاقمونو ببینه ببرش توی اتاق کنار اتاق خودت

با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:

+منظورتو نمیفهمم

_کاری که گفتم بکنو میفهمی

خواستم جواب بدم که همون موقع الیکا وسیاوش اومدن طرف ما الیکا با لبخند اومد سمتم باهم دست دادیم وشروع کردیم به احوالپرسی کردن با سیاوش هم احوال پرسی کردم وبعد منو ارمان اونا روراهنمایی کردیم که بشینن

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل دفعه قبل نشستیم وشروع کردیم به صحبت کردن و زهراخانوم هم ازمون پذیرایی میکردکه یهوباسوالی که الیکا ازم پرسید حسابی جا خوردم

_ببخشید نداجون خیلی دوست دارم بدونم چه طور با ارمان اشناشدی یا اصلا چی شد که باهم ازدواج کردید

نمیدونستم چی بگم اما باید یک چیزی تعریف میکردم که خیلی هم از واقعیت به دور نباشه بخاطرهمین بعداز چند ثانیه فکرکردن گفتم

+خوب راستش من اولین بارارمانو توی مجلس ختم یگانه دیدم اون روز خیلی حال هردومون بد بود بخاطر همین زیاد به هم توجهی نکردیم من تا چهلم هرروز میرفتم خونه یگانه وبه مادرش کمک میکردم من حال ارمان روخیلی خوب میفهمیدم وباهاش احساس همدردی میکردم چون هردومون یک عزیزو از دست داده بودیم اما بعداز چهلم خیلی کمتر میتونستم ارمان رو ببینم اون روزا حس عجیبی داشتموفکرمیکردم یک چیزی گم کردم تا اینکه یک روز با پسر یکی ازدوستای بابام که خواستگارم هم بود رفتیم رستوران اونجا بود که ارمان و بامونا دیدم اون روز وقتی فهمیدم که قراره اونا باهم ازدواج کنن خیلی بهم ریختم وقتی رسیدم خونه حالم خیلی بد بود یک راست رفتم توی اتاقم وتا فرداش بیرون نیومدم اونجا بود که فهمیدم ارمان برام با بقیه فرق داره وحس من بهش فقط یک همدردی ساده نیست فردای همون روز ارمانو خونه ی یگانه دیدم اونم بهم گفت میخواد باهام حرف بزنه بخاطر همین رفتیم به یک پارک واونجا بود که ارمان ازم درخواست ازدواج کرد اولش باورم نمیشد اما بعدخیلی خوشحال شدم اما گفتم که باید فکر کنم بعدم که خواستگاریو باقی ماجرا 

الیکا لبخندی زد وگفت 

_چه جالب راستی شنیدم فقط یک عقد ساده گرفتید

سرمو انداختم پایین وگفتم

+اره چون هم مادرارمان وهم پدرمن راضی به ازدواج ما نبودن ،مادر ارمان نه توخواستگاری ونه توی عقدما نیومد 

الیکا با ناراحتی گفت 

_اره اریانا بهم گفت من خودم هم از مونا خوشم نمیاد دختر اویزون و لوسی هست ولی خیلی خوشحالم که تو وارمان باهم ازدواج کردید تو واقعا زن خوب و مهربونی هستی

لبخند زدم وگفتم

+ممنون تولطف داری مهربونی ازخودته

بعدم سعی کردم بحثو جای دیگه ای ببرم.تا موقع شام کلی حرف زدیم بعدم الیکا وسیاوش روبه میز شام دعوت کردیم باز هم مثل دیشب نشستیم وکلی گفتیم وخندیدیم بعد ازشام هم به زهراخانوم کمک کردم میزو جمع کنه اون بیچاره هم ازصبح تا حالا سرپا بوده بعداز جمع کردن میز هم دوباره همه برگشتیم وروی مبلها نشستیم همون موقع الیکا رو کرد به من وگفت

_ببخشید نداجون اگه فضولی نباشه میخواستم اتاقتونو ببینم 

با گفتن این حرفش حسابی تعجب کردم اگه اتاقو نشونش میدادم میفهمید که اتاق منو ارمان جداست وبعدشک میکردمیخواستم یک بهونه ای جورکنم که یکهو یاد حرف ارمان افتادم وتصمیم گرفتم کاریو که گفت انجام بدم بخاطرهمین بلند شدم وبا لبخند گفتم 

+نه عزیزم بفرمایید 

بعدم خودم جلوتر رفتم بالا

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمی استرس داشتم ونگران بودم اما سعی کردم به ارمان اعتماد کنم سمت همون اتاقی که گفته بود رفتم وایستادم نفس عمیقی کشیدم ودراتاقو بازکردم وبدون اینکه داخلشو نگاه کنم کنار رفتم تا الیکا وارد بشه الیکا واردشد منم پشت سرش وارد اتاق شدم نگام به اتاق افتاد واز تعجب چشمام گرد شد ودهنم وارفت باورم نمیشد الیکا دورتادوراتاقو نگاه انداخت وبعدروبه من بالبخند گفت

_چه اتاق قشنگی داریدنداجون

+لطف داری چشمات قشنگ میبینه

خودمم نگاهی به اتاق انداختم تقریبا هم اندازه اتاق خودم بودوپنجره اش روبه دریابودو سمت چپ روبه روی دربودیک تخت دونفره طلایی هم سمت راست قرارداشت روبه روی پنجره هم یک کمد طلایی بامیزارایش طلایی که کنار کمد بودقرارداشت روی میزارایش یک قاب عکس خانوادگی مال موقع عقدمون بود بالای تخت هم یک قاب عکس متوسط دونفره منو ارمان سرسفره عقدبود پنجره هم باپرده طلایی وسفید پوشونده بود مطمئن بودم اینا کار ارمان بود فقط موندم کی وقت کرد اینجارو اینجوری درست کنه. الیکا سمت میزرفت قاب عکس روی میزوبرداشت نگاهی بهش انداخت وروبه من گفت

_این عکس عقدتونه

بایاد اوری اون روزدوباره بغض اومدسراغم دلم برای خانوادم تنگ شده بودباصدایی که سعی میکردم بغضم توش معلوم نباشه گفتم

+اره اونم چه عکسی بیشترشبیه مجلس عزابود تا عروسی

الیکا قاب عکسو گذاشت سرجاش اومد نزدیکم وبا لبخند گفت

+ببخشید عزیزم من همیشه تورو ناراحت میکنم حالا بهتره بریم پایین

بعدم دستمو گرفت وباهم ازاتاق اومدیم بیرون ازپله ها اومدیم پایین و رفتیم سمت مردا سیاوش  وارمان بادیدن ما بلندشدن سیاوش روکرد به ارمان وگفت

_خوب داداش مادیگه کم کم باید بریم خونه بعدم دستشو سمت ارمان درازکرد ارمان هم با سیاوش دست دادوگفت

+کجا داداش بودی حالا

_نه دیگه دیروقت توو‌نداخانوم هم خسته اید 

منم روکردم به سیاوش وگفتم

+اگه بمونید خوشحال مشیم اقا سیاوش

سیاوش روکردم طرفم وگفت 

_ازاین به بعد زیاد هم دیگه روخواهیم دید  تهران اومدید بیاید خونه ماخوشحال میشیم

+لطف دارید حتما مزاحم میشیم شما هم سری به مابزنید

الیکا گفت

_راستی ندا شما کی میرید تهران 

+فردا اما ساعت دقیقشو نمیدونم 

الیکا سری تکون داد وگفت

_ ولی ما دوروز دیگه هستیم رفتی تهران حتما بهم زنگ بزن نری مارو فراموش کنی

+مگه میشه دوست خوبمو فراموش کنم

_ممنون گلم پس فعلا خداحافظ

منم باالیکا خداحافظی کردم باسیاوش هم همینطور اونا هم رفتن وما تادم درهمراهیشون کردیم بعدم برگشتیم خونه وهرکدوم رو مبلا نشستیم بعداز چنددقیقه روبه ارمان کردم وگفتم

_راستی تو ازکجا فهمیدی الیکا ممکنه بخواد اتاق مارو ببینه

ارمان نیشخندی زد وگفت

+ازاونجایی که میدونم الیکا ادم فضولیه اخلاقش دستمه

_خوب کی این کارو کردی که من نفهمیدم

+وقتی لباستو عوض کردی ورفتی پایین رفتم تواتاق ودرستش کردم 

_اوه خب اون عکسا رو ازکجا اوردی

+ازخونه اوردم 

لبخند شیطونی زدم وگفتم

_توهم ادم زرنگی هستی فکرهمه جا روکرده بودی 

ارمان هم خندید وگفت

+ اره دیگه تازه کجاشو دیدی 

_راستی میتونم یک سوال ازت بپرسم

+اره بپرس

_چرا منو انتخاب کردی وباهمون مونا ازدواج نکردی

ارمان اخمی کردوگفت

+چون ازش خوشم نمیومد دختر اویزون وهرزه ای هست وهرروز بایکیه ازبچگی مابه اسم هم بودیم اما من ازهمون اول ازش خوشم نمیومد وقتی یگانه اومدعلی رغم مخالفت خانوادم ماباهم نامزد کردیم من یگانه رودوست دارم ونمیخوام ادمی مثل مونا جای اونو بگیره تورو انتخاب کردم چون خیلی شبیه یگانه بودی واونو مثل خواهردوست داشتی من تو تقریبا باهم همدردیم ودردای همیدیگه روبهتر درک میکنیم 

بعدم بلند شد وگفت 

_من میرم بخوابم امشب ساکتو جمع کن چون فردا ظهرحرکت میکنیم

بعدم شب بخیری گفت ورفت تواتاقش منم ازتو اتاقم کیف پولمو برداشتم ورفتم توی اشپزخونه زهرا خانوم داشت ظرفارو جابهجا میکرد صداش کردم برگشت طرفم رفتم نزدیک وگفتم

_خوب زهراخانوم خسته نباشی زحمت کشید چقدر باید تقدیم کنم

+نه خانوم نیازی نیست اقا ارمان قبلا باهام حساب کردن

_خیله خوب پس بهتره شماهم برید دیروقت اگه میخوای به ارمان بگم برسونتت

+نه خانوم زحمت نکشیدپسرم میاد دنبالم 

لبخندی زدم وگفتم

_خوب پس به سلامت

بعدم با زهراخانوم خداحافظی کردم که همون موقع پسرش اومد دنبالش بعدم خودمم رفتم وبعداز بستن ساکم وعوض کردن لباسم خوابیدم

 

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اخرین نگاهو به خودم توی اینه انداختم وبعدم رفتم سمت تخت وبعداز برداشتن کیف وساکم که ازقبل اماده کرده بودم  از اتاق اومدم بیرون دراتاقو بستم که ارمان هم همون موقع از اتاقش اومد بیرون ارمان یک کت قهوه ای تیره مخملی با شلوار قهوه ای کمرنگ پوشیده بود مدل موهاشم مثل همیشه بود منم یک مانتو زرد تیره  ومشکی باشلوار مشکی وشال زمینه زرد با طرحای موجی مشکی پوشیده بودم ارمان اومد سمتم ساکو ازم گرفت وجلوتر راه افتاد منم پشت سرش رفتم ازخونه خارج شدیم، ارمان درو قفل کرد وسمت ماشین رفت منم رفتم وسوار شدم ارمان هم بعداز گذاشتن ساکا توی صندوق اومد سوار شد وحرکت کرد سرمو به صندلی تکیه دادم ونگاهمو به دریای اروم وابی بی انتهاش دوختم بااینکه اینجا هم زیاد بهم خوش نگذشته بود اما همین دریا هم بهم ارامش میداد تا وقتی که دریا ازنظرم ناپدید بشه بهش چشم دوختم وسعی کردم تا ارامش وبزرگیشو به خاطرم بسپارم. بعدم  چشممو بستم وسعی کردم بخوابم.

با صدای ارمان چشمامو باز کردم با صدای خواب آلودی گفتم

_رسیدیم؟

+نه یک رستوران نگه داشتم تا یک چیزی بخوریم 

ارمان رفت کنار منم از ماشین پیاده شدم ونگاهی به دورو اطرافم نگاهی انداختم یک رستوران بین راهی بود که محوطه سرسبزی داشت دوطرف درش هم باغچه ای با گلهای سرخ وبنفشه بود حیف که بیرون تخت نداشت وگرنه همونجا می نشستم ارمان جلوتر حرکت کرد منم پشت سرش رفتم وباهم وارد رستوران شدیم که یک قسمتش تخت بود ویک قسمت هم صندلی بود رستوران تقریبا شلوغ بود با ارمان سمت تختا رفتیم وروی یکی شون که خالی بود نشستیم ارمان گفت

_چی میخوری 

+فرقی نمیکنه 

ارمان سری تکون داد ورفت سمت قسمت سفارشات به دورورم نگاهی انداختم که بادیدن اکیپ سه نفره پسرای جون که زل زده بودن به من اه ازنهادم بلندشد سعی کردم توجه نکنم وبه سمت دیگه ای نگاه کردم اما سنگین نگاهشون ازارم میداد ارمان هم تازه رفته بود ومعلوم نبود کی بیاد توی افکارم بودم که باصدای یک نفر ازفکر اومدم بیرون

_هی خوشگله

رومو برگردوندم که دیدم یکی ازهمون پسرا که خیلی هم جلف ومسخره بود با خنده چندشناکی بهم نگاه میکرد اخم کردمو حرفی نزدم که صدای همون پسره اومد

_چرا اخم کردی خانومی 

با جدیت واخم غلیظ گفتم

+لطفا مزاحم نشید اقا 

_مزاحمت چیه خانومی فقط میخواستم دودقیقه اختلاط کنیم 

+نمیفهمید چی میگم من شوهر دارم شر درست نکنید 

_شر چیه شوهرتم خودم درستش میکنم اون با من

میخواستم جوابشو بدم که باصدای ارمان میخکوب شدم وترس وجودمو گرفت

_جوجه سوسول نشنیدی چی گفت حالاهم تا لهت نکردم بهتره خفه شی

پسره که معلوم بود ترسیده اما نمیخواست کم بیاره گفت 

_تودیگه کدوم خری هستی 

هرلحظه که بیشتره میگذشت ترسم بیشترمیشد اگه دعوا میشد مطمئنا ارمان پسره رو میکشت پسره نصف ارمان بود ارمان هم حسابی قرمز شده بود برای اینکه اوضاع بدتر نشه بلند شدم رفتم سمت ارمان دستشو گرفتم وبا التماس گفتم 

_ارمان جان خواهش میکنم اروم باش به حرفای اون پسره هم توجه نکن 

ارمان دستاشو مشت کرده بودزل زدبه من منم تمام التماسمو ریختم تو چشام ارمان که انگار التماسمو دید اومد وروی تخت نشست منم نشستم وسکوت کردم جرات نمیکردم حرفی بزنم ارمان همچنان هم خشم داشت و داشت با خشم به اون پسره نگاه میکرد چند دقیقه بعد غذا که چلو جوجه بود اوردن منو ارمان هم شروع کردیم به خوردن بعداز اتمام ناهار ارمان سویچشو بهم داد وگفت

_برو توماشین تا من غذاهارو حساب کنم وبیام 

بعدم درحالیکه میرفت نگاه بدی به همون پسره کرد منم سریع رفتم وسوار ماشین شدم چند دقیقه بعد ارمان هم سوارشد وبااخم حرکت کرد خدارو شکر که اتفاقی نیفتاد بعدم سرمو به صندلی تکیه دادم وخوابیدم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روپوشمو سفیدمو بامانتوی مشکیم عوض کردم وبعداز برداشتن کیفم ازاتاق اومدم بیرون پرستار بادیدنم ازجاش بلند شد وگفت

_خانوم دکتردارید میرید

+اره دیگه خسته نباشی وتا فردا خداحافظ

+ممنون شما هم خسته نباشید خداحافظ

ازبخش اومدم بیرون وازبیمارستان خارج شدم واز حیاط بزرگ وپراز درختش گذشتم ودم درمنتظرارمان موندم ازوقتی ازشمال اومدیم تقریبا یک ماهی میگذره بعداز برگشتن هم توی بیمارستان مشغول به کار شدم ، نزدیک عید هست وازهمین الان بوی بهارهمه جاپیچیده تاحالا پدرمادرمو ندیدم ودلم خیلی براشون تنگ شده این عید برام با بقیه عیدا فرق میکنه دیگه مثل گذشته برای عید شوق وذوق ندارم وحتی تا الان هیچی برای عیدم نگرفتم این اولین عید بدون یگانه وخانوادم هست چند بار با الیکا تماس داشتم وتقریبا باهم صمیمی شدیم باصدای بوق ماشین ارمان ازفکراومدم بیرون وسوار ماشین شدم وسلام کردم ارمان هم حرکت کرد وجوابمو داد وگفت

_ازبیمارستان چه خبر همه چی خوبه

+هی بدنیست دیگه کم کم دارم بهش عادت میکنم همکارام هم دارن به وجودم عادت میکنن

_خوبه 

بعدم ساکت شد چنددقیقه ای گذشته بود که گفتم

_راستی میدونی امروز تولدمه

ارمان ابروشو انداخت بالا وگفت

+واقعا 

_اهوم

+پس چرازودتر نگفتی

_خوب الان دارم میگم بعدم هنوز وقت زیاده 

+باشه پس تورو میذارم خونه ومیرم برای انجام کارا تولدت

_چی کار میخوای بکنی

+هیچی فقط میخوام جشن بگیرم ویک مهمونی بزرگ ترتیب بدم

_میگم بهترنیست یک مهمونی خودمونی وجمع وجور بگیریم

+نه تونگران نباش توی خانواده ما هیچ وقت جشن کوچیک نمیگیرن مخصوصا برای تولد برای تولد اریانا هم ما کلی مهمون دعوت کردیم همه چی رو بسپربه من

سکوت کردم وچیزی نگفتم اما ته دلم اصلا راضی نبودم کلا از ریخت وپاش های الکی خوشم نمیاد مخصوصا اینکه میدونم خانواده ارمان دلخوشی ازم ندارن باصدای ترمز ماشین ازفکردراومدم ارمان روبهم گفت

_خوب توبرو خونه تامنم به کارا برسم 

به سختی ازماشین پیاده شدم ووارد خونه شدم درو بستم ورفتم توی اتاقم لباسامو عوض کردم واومدم پایین اما فکرم درگیر بود میدونستم ارمان چه نقشه ای داره اون میخواد به خانوادش نشون بده که ما هیچ مشکلی نداریم واونم انتخابش درست بوده اما من دلم نمیخواست جشن تولدم بازیچه ای بشه برای ارمان تصمیم خودمو گرفتم باید جلوی ارمانو بگیرم 

نیم ساعت بعدارمان اومد تو وروبه من گفت 

_ندا بلندشو اماده شو باید بریم بیرون 

+کجا میخوای بری

_خودت بیای میفهمی حالا هم سریع برو خیلی وقت نداریم

جدی بهشنگاه کردم وگفتم 

_ارمان یک دقیقه بشین باهات کاردارم

+بذار برای بعد الان برو اماده شو

_اول بشین حرفمو بزنم بعد

ارمان که دید کوتاه نمیام اومد وروی مبل نشست وبهم زل زدوگفت

_خوب بگو گوش میکنم

سکوت کردم وسعی کردم حرفای مناسبو پیدا کنم نفس عمیقی کشیدم وگفتم

+خوب من میدونم چرا میخوای این جشن تولد بزرگو بگیری اما من نمیخوام جشن به این بزرگی بگیرم تو میدونی که خانوادت ازمن خوششون نمیاد و مطمئنا این جشن زهرم میشه من دلم میخواد جشن تولدمو اون جوری بگیرم که خودم دوست دارم میخوام برای یک بارم که شده به خواسته خودم عمل کنم دلم میخواد برای یک بار خودم باشم دلم نمیخواد بقیه فکرکنن که من دنبال پولم وفقط ولخرجی میکنم...

ارمان وسط حرفم پریدو گفت

+من نمیخوام تورو جلوی اونا خراب کنم فقط میخوام اونا بدونن که من اصلا از اینکه با مونا ازدواج نکردم وتو رو انتخاب کردم پشیمون نیستم

دستمو به معنای صبرکن بالا اوردم وگفتم

_میدونم اما من نمی خوام از جشن تولدم عنوان یک وسیله استفاده بشه پس خواهش میکنم برای یک بارم شده به حرفم گوش کن

چند لحظه ای بینمون سکوت شد ارمان ازجاش بلند شد وگفت 

_باشه تو توراست میگی من اشتباه میکردم این جشن تولده خودت حق داری اونو جوری بگیری که دوست داری همه چیز تقصیرمنه ومعذرت میخوام من خودخواه بودم ومیخواستم بخاطرخودم توروهم به دردسر بندازم

وقبل ازاینکه من چیزی بگم ازخونه رفتم یکم عذاب جدان گرفتم اما واقعا دیگه تحمل دردسر جدید نداشتم

گوشی روبرداشتم ویک زنگ به اریانا زدم واونا روبرای تولدم دعوت کردم هرچند میدونستم مامانش نمیاد بعدم به الیکا زنگ زدم ودعوتش کردم وبعدم به یکی ازهمکارام زنگ زدم که خیلی باهم صمیمی بودیم اخر سرهم نوبت پدرو مادر شد کمی مردد بودم نمیدونستم پدر قبول میکنه بیاد یانه بخاطر همین تصمیم گرفتم به نیما زنگ بزنم وازش بخوام پدرو راضی کنه بیاد

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشی رو برداشتم وشماره نیما رو گرفتم بعداز چند بوق بلاخره برداشت

_الو بفرمایید

به نظر میومد منو نشناخته بخاطر همین تصمیم گرفتم سربه سرش بذارم صدامو تغییر دادم وبا صدایی پراز عشوه گفتم

_الو سلام نیما جون

+ببخشیدشما؟

_واعشقم میخوای بگی منو نمیشناسی

+ببخشید خانوم فکرکنم اشتباه گرفتید

_وا مگه تو نیما نیستی

+بله اما...

_خب دیگه اما نداره عشقم زنگ زدم خبر خوبی بهت بدم

نیما که انگار کلافه شد بودگفت

+ببینید خانوم شما منو بایک نیما دیگه اشتباه گرفتید

خیلی سعی میکردم نخندم سعی کردم صدا مو ناراحت نشون بدم

_نیمایی دلت میاد بگی منو نمیشناسی تو نبودی که میگفتی من فقط عشقتم تو میگفتی همیشه به یادتم حالا میگی عشقتو نمیشناسی حتما میخوای بگی تو بابای بچه توشکم من نیستی

تا چند دقیقه سکوت کامل شد فکرکنم سکته کرد دلم نمیومد بیشتراز این اذیتش کنم با صدای خودم وبا خنده گفتم

_به سلام داداش گلم چشمم روشن راستی بابا شدنت مبارک

بعدم باهمون صدای پرعشوه گفتم

_عشقم

بعدم زدم زیر خنده نیما که انگار تازه ازشک دراومده بود با حرص وعصبانیت گفت

+وای ندا مگه دستم بهت نرسه حالا منو سر کار میزاری داشتم سکته میکردم 

با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم

_فعلا که دستت نمیرسه داداش گلم وای خیلی دلم میخواست اونجا بودم وقیافه تو میدیدم

+باشه ندا خانوم منکه بلاخره تورو میبینمت 

کمی خندیدم بعدم سعی کردم بحثو ببرم به موضوعی که بخاطرش زنگ زدم بخاطرهمین گفتم

_حالا ولش کن، نیما جونم ،داداش گلم ،داداش خوشگلم

نیما پرید وسط حرفمو گفت

+حالا نمیخواد اینقدر ازمن تعریف کنی بگو چی میخوای که داری اینطوری زبون میریزی

_اولا بابزرگترت درست صحبت کن دوما دقیقا زدی تو خال ببین امروز تولدمه میخوام هرجوری میتونی بابا ومامانو راضی کنی که امشب بیان خونهمون 

+اولا من ازت بزرگترم دوما نمیتونم قولی بهت بدم سوما چی به من میرسه

_وانیما دلت میاد خواهش میکنم بعدم همینکه افتخار کمک کردن به من نصیبت شده خودش خیلیه

+یعنی خوشم میاد روت زیاده رو که نیست سنگ پای قزوینه حالا چون التماس میکنی شاید بتونم یک کارایی بکنم

_ببین نیما جدای از شوخی هر جور میتونی راضیشون کن دلم براتون تنگ شده 

+باشه نگران نباش بسپارش به من

_ممنون  داداشی راستی از فرامرز خبری داری

نیما کمی مکث کرد وگفت

+خبر خاصی که ندارم فقط از وقتی فهمیده ازدواج کردی یک دفعه اومدشرکت باباباهم بد حرف زد بابا هم خیلی بهم ریخت فکرنمیکرد فرامرز همچین ادم کثیفی باشه

_اهوم ببخشید بخاطرمن شما هم افتادید تو دردسر

+نه خواهر گلم این چه حرفیه توخودتو ناراحت نکن این بهترین تصمیمی بود که گرفتی نگران باباهم نباش اون با من

_باشه داداشی ممنونم که بهم دلداری میدی پس من امشب منتظرتونم

بعدهم ازهم خداحافظی کردیم گوشی رو قطع کردم فقط امیدوار بودم بابا بیاد خیلی دلم براش تنگ شده سعی کردم دیگه بهش فکرنکنم وشروع کردم به تمیز کردن خونه.

شب بود وهمه چیز اماده بود ارمان هم رفته بود لباس بپوشه منم یک کت ودامن شکلاتی پوشیده بودم با یک شال همرنگ کت و دامنم  دیگه کم کم مهمونا هم باید پیدا شون میشد همون موقع ارمان از پله ها اومد پایین اونم یک بلوز سفید باشلوار جین شکلاتی پوشده بودچند دقیقه ای گذشت تا اینکه زنگ دراومد کمی هول شدم وطپش قلبم شروع شد نمیدونستم چه جوری با پدر روبه رو بشم با قدمای لرزون رفتم سمت دریک نفس عمیق کشیدم وبعداز اینکه کمی به خودم مسلط شدم درو باز کردم

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیبت نیماتوی چارچوب درنمایان شد بادیدنش لبخندی زدم بغلش کردم وگفتم

_سلام نیما جونم خیلی دلم برات تنگ شده

نیما دستشو دورکمرم حلقه کرد وگفت

+سلام خواهرگلم منم دلم برات حسابی تنگ شده بود

_ممنونم ازاینکه مامانو بابارو راضی کردی بیان

+من که بهت گفتم بسپارش به من تا منو داری غم نداری 

ازبغل نیما اومدم بیرون وبا لبخند گفتم

_خوب خوش اومدی 

نیما هم لبخند زد وبعدرفت طرف ارمان وباهم احوال پرسی کردن برگشتم سمت درکه مامانو دیدم با دیدنش بغض اومد سراغم مادر بالبخند بهم نگاه میکرد بدون معطلی رفتم توی اغوشش ودستمو دورکمرش حلقه کردم وبا صدایی که  از بغض میلرزید گفتم

_سلام مامان عزیزم نمیدونی چقدردلتنگتون بودم این روزا بدون شما برام سخت بود

مادر هم با مهربونی شروع کردبه نوازش کردن موهام وگفت

+منم دلم برات تنگ شده بود عزیز دلم خونه بدون تو خیلی سوت وکور وساکته نمیدونی از وقتی رفتی چقدر تنها شدم 

ازبغل مادر اومدم بیرون ونگاهش کردم دلم میخواست تا میتونم نگاهش کنم وصورت مهربونشو بخاطر بسپارم مادر هم به سمت  ارمان رفت وشروع کرد به احوالپرسی کردن حالا دیگه نوبت پدر بود نگاهمو به قامت پدر که دم درایستاده بود دوختم وبا دیدن هیبت مردونش بغضم ترکید واشکام شروع کرد به ریختن کرددلم میخواست زمان همونجا بایسته ومن تا میتونم پدرو نگاه کنم دیگه نتونستم دوام بیارم وبه سمت اغوش ارومش پرواز کردم برام مهم نبود اگه پسم میزد من الان واقعا به این اغوش مردونه احتیاج داشتم توی اغوشش فرو رفتم وتا میتونستم گریه کردم وریه هامو با عطر تنش پر کردم اما پدر هیچ حرکتی نکردحتی نوازشم هم نکرد اما من اروم شده بود بعداز اینکه کمی اروم شدم به سختی ازبغلش بیرون اومدم ورفتم سمت دستشویی شیرو باز کردم و کمی اب به صورتم زدم تا کمی اثار گریم ازبین بره بعدم رفتم توی حال که همون موقع زنگ دربه صدا دراومد راهموبه سمت درکج کردم ودرو باز کردم که دیدم اریاناست اریانا روبغل کردم وگفتم

_سلام عزیزم خوش اومدی

+سلام ندا جون ممنونم

ازبغل هم بیرون اومدیم اریانا بسته کادو پیچ شده رو بهم داد ‌وگفت

_ببخشید ندا جون ناقابله

+وای عزیزم چرا زحمت کشیدی همین که اومدی برام بسه

_بازم معذرت میخوام چیز قابل داری نیست

بعدم اریانا رفت سمت ارمان وبغلش کرد وشروع کرد به احوالپرسی بعداز اریانا هم پدر ارمان اقای رادمنش اومد اقای رادمنش بنظر میومد با ازدواج ما مخالف نیست یعنی فکر کنم براش فرقی نداره کی عروسش باشه با اونم احوالپرسی کردم اونم جوابمو داد بعداز اونا یک نفر دیگه هم  اومد توکه قیافه اش برام اشنا میومد اما نمیدونستم کیه یکم به مغزم فشار اوردم که یادم اومد این دختره موناست حسابی تعجب کرده بودم معلوم نبود این چرا اومده با اینکه زیاد ازش خوشم نمیومد اما چون اومده بود سعی کردم باهاش مهربون باشم با لبخند مصنوعی دستمو دراز کردم وگفتم

_سلام مونا خانوم خوش اومدی 

مونا نگاه بدی بهم انداخت وفقط یک سلام خشک وخالی کرد وبعدم رفت حسابی حرصم گرفت دستم مشت شد دلم میخواست موهاشو دونه دونه بکنم دختره بیشعور رو مونا با کمال پرویی رفت سمت ارمان وبا نیش باز دستشو به سمت ارمان دراز کرد وبا عشوه گفت

_سلام عزیزم خوبی

ارمان هم نگاه سردی بهش انداخت وگفت

+سلام

بعدم اومد سمت من اخیش دلم خنک شدارمان این دختره مزخرفو ضایع کرد ارمان اومد سمتم وگفت 

_بیا بریم بشینیم 

منم همراه ارمان به سمت مبلها رفتم پوزخند حرص دربیاری به مونا زدم وروی مبل کنار ارمان نشستم بعد ازچند دقیقه هم بقیه مهمان ها اومدن وقتی جمعمون کامل شد ارمان رفت سمت اشپزخونه وبعداز چند دقیقه با کیکی که شبیه قلب بود وشمع عدد۲۴روش بود اومد تو حال کیکو گذاشت رومیز وبعدم رفت بالا وبا یک دوربین اومد توی حال رفت سمت سیاوش وچیزی تو گوشش گفت ودوربینو سپرد بهش بعدم اومد کنارم نشست شمع هارو روشن کرد سیاوش هم دوربینو روشن کرد وشروع کرد به فیلم گرفتن و ارمان شروع کرد به شعر تولد خوندن وبقیه هم همراهیش میکردن حسابی خندم گرفته بود مثل این بچه های شیش ساله بعدم ارمان گفت 

_خب حالا بیا شمعا رو فوت کن 

چشمامو بستم وباشمارش بقیه شمع هارو فوت کردم که همه برام دست زدن ارمان چاقو روبرداشت داددستم ومنم کیکو برش زدم بعدم ارمان همه رو ساکت کردگفت 

_خب وحالا میرسیم به قسمت خوب ماجرا یعنی کادو ها امیدوارم با کادو های گرانبهاتون مارو شرمنده کنید 

اولین کادو روبرداشت وگفت 

_خب اولین کادو مال بابای خودمه

بعدم درشو باز کرد یک ست طلای کامل با دوتا سکه تمام بود رو کردم طرف اقای رادمنش وگفتم

_اقای رادمنش راضی به زحمتتون نبودم ازتون ممنونم 

+خواهش میکنم ببخشید مادر ارمان نتونست بیاد این سکه ها ازطرف اونه بازم ببخشید ما حتی روز عقد نتونستیم کادویی به شما بدیم

_بازم ممنونم

بعد نوبت کادوی بعدی بود که مال اریانا بود یک نیم ست طلا سفید بود از اریاناهم تشکر کردم بعد ازاون کادوی مونا بود که یک ظرف دکوری بود اصلا فکرنمیکردم اونم کادوبیاره یک تشکرخشک وخالی هم ازاون کردم کادوی بعدی مال الیکا وسیاوش بود که یک دستبند طلای ظریف بود روکردم به الیکا وگفتم

_وای الیکا جون اقا سیاوش راضی به زحمتتون نبودم

+خواهش گلم قابلتو نداره 

کادوی بعدی مال همکارم بهاره وهمسرش بود که یک سکه تمام بود ازاونا هم تشکر کردم کادوی بعدی مال نیما بود که یک عطر بود از نیماهم تشکرکردم وصورتشو بوسیدم کادوی اخر مال پدرو مادر بود که یک لبتاب بود ومعلوم بود ازاون گروناست رومو کردم طرفشون وبا لبخند گفتم

_وای مامان جون بابا جون دستتون درد نکنه

+ببخش دخترم که نتونستیم چیز بهتری بگیریم 

_این چه حرفیه همین که اومدید برام بهترین کادو بود 

حالا فقط مونده بود کادوی ارمان ارمان روبه جمع کرد وگفت

_خب ازهمه بخاطر کادو هاشون ممنونم حالا فقط کادوی من مونده ولی کادوی من اینجا نیست 

بعدم بلندشد وگفت

+ازتون میخوام چند لحظه همراهم بیاید

بعدم رفت سمت در ماهم دنبالش راه افتادیم ازخونه رفت بیرون ورفت سمت پارکینگ ماهم باتعجب دنبالش رفتیم خیلی دلم میخواست  بدونم کادوی اون چیه ارمان سویچی ازجیبش دراورد وبه طرفم گرفت وگفت 

_قابلتو نداره امیدوارم خوشت بیاد

بعدم به ماشین جنسیس قرمزی که گوشه پارکینگ بود اشاره وماهم ازتعجب دهنامون وارفت شکه شده بودم فکرشم نمیکردم همچین کادویی بهم بده برگشتم سمتش وباهیجان گفتم

+وای ارمان این خیلی عالیه ازت ممنونم ولی لازم نبود چیز به این گرونی بگیری

_دیدم لازم داری گفتم برات ماشین بگیرم

+بازم ممنونم حالا بهتره بریم همه رفتن

ارمان لبخند شیطنت امیزی زد وگفت

_فقط همین یک تشکرساده 

+پس چی

ارمان لبخندشو عمیقتر کرد گونه شو ارود نزدیک صورتم وبا دست بهش اشاره کردوقتی منظورشو گرفتم حسابی ازخجالت گرگرفتم مشتی توی بازوش زدم وگفتم

_یک موقع رودل نکنی، بدجنس

ارمان هم خندید ورفت سمت در منم دنبالش رفتم 

کیکو تقسیم کردیم وبعداز خوردنش هم موقع شام شد بعدازشام هم ظرفارو جمع کردیم وشستیم بعدم همه خداحافظی کردن ورفتن خونه هاشون منم رفتم توی اتاقم ولباسامو با یک بلوز استین کوتاه مشکی باشلوار سفید عوض کردم امشب برام واقعا شب خوبی بود خیلی بهم خوش گذشت فقط جای یگانه خالی بود سعی کردم ذهنمو منحرف کنم بعدم بلندشدم رفتم پایین ارمان بادیدنم لبخند زد وگفت

_خوب امشب فکرکنم حسابی بهت خوش گذشته

+اهوم بعدازچند وقت واقعا شب خوبی بود دیدی میشه بایک جشن کوچیک هم شاد بود ونیازی به ریخت وپاش الکی نیست 

_اره خب دیگه من میرم بخوابم شب بخیر 

منم شب بخیرگفتم ارمان رفت توی اتاقش منم بعداز کمی جمع کردن خونه رفتم وخوابیدم

 

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به صندلی تکیه دادم تاکمی خستگی درکنم امروز حسابی شلوغ بود ومنم حسابی خسته شده بودم بعداز کمی استراحت بلندشدم ویک سری هم به بخش زدم بخش کمتر شلوغ بود به خاطرهمین کارم زیاد طول نکشید بعدم رفتم توی اتاقم وبعداز عوض کردن روپوشم بامانتوی سورمه ایم وبرداشتن کیفم ودرست کردن شال سورمه ایم ازاتاق زدم بیرون ازمنشی خداحافظی کردم وبه سمت اسانسوررفتم دکمه روزدم وکمی صبرکردم بیاد چون یک طبقه بالاتر بود زیاد معطل نشدم با بازشدن در اسانسورواردش شدم وپارکینگ روزدم وچند دقیقه ای صبرکردم بعداز رسیدن آسانسور به پارکینگ وبازشدن درش ازش اومدم بیرون وسمت جایی که ماشینم پارک بود رفتم هنوز چند قدمی ماشین بودم که یکهو یک نفراومد وجلوم ایستاد بخاطراینکه انتظارشو نداشتم جیغ خفه ای زدم وچند قدم عقب تر رفتم سرمو بالا کردم تابه فردروبه روم بدوبیراه بگم که بادیدنش حرف تودهنم ماسیدحسابی شکه شده بودم وزبونم بند اومده بود اصلا نمیدونستم چه طور اینجا رو پیدا کرده بود مثل همیشه کت وشلوار شیری رنگی پوشیده بود ودستشو توی جیبش کرده بود وبا پوزخند بهم زل زده بود بلاخره به حرف اومده وباهمون پوزخند گفت

_چیه فکرشو نمیکردی منو اینجا ببینی

جوابی نداشتم بدم یعنی کلا مغزم هنگ بود وقتی دید چیزی نمیگم دوباره گفت

_هه زبونتو موش خورده یا لال شدی 

+....

فرامرزوقتی دید جوابی نمیدم چندقدم جلو اومد وفاصله بینمونو پرکرد وتو چشمای ترسیده ی من زل زدانگار ترسو توی چشمام دید و پوزخندشو عمیقتر کرد وگفت

_چیه ترسیدی اره بایدم بترسی بهت گفتم نمیتونی ازدستم فرار کنی حتی اگه اون سر دنیا هم بری پیدات میکنم 

بلاخره زبون بازکردم و با صدایی که سعی میکردم ترسم توش معلوم نباشه گفتم

+تواینجا چی کار میکنی اصلا چه جوری منو پیداکردی

_هه فکرکردی برام سخته پیدات کنم مطمئن باش به این راحتی ها ولت نمیکنم

+توهیچ غلطی نمیتونی بکنی حالاهم بهتره بری تابه پلیس زنگ نزدم

فرامرز میخواست جوابمو بده که باصدای یکنفر ساکت  شد

_سلام ندا خانوم مشکلی پیش اومده

با دیدن پرهام که به سمتم میومد نفس راحتی کشیدم با اینکه ازش خوشم نمیومداما الان برام حکم فرشته روداشت فرامرز کمی ازم فاصله گرفت وبا چشاش برام خط ونشون کشیدتا چیزی به پرهام  نگم منم چون قصددردسر        نداشتم بااخم رو به پرهام که یکی ازهمکارام بود گفتم

+سلام نه چیزی نیست شما بهتره برید 

پرهام اومد نزدیک مشکوک به مانگاه کرد وگفت

_مطمئنید

جدی وبااخم غلیظ گفتم 

_بله من الان داشتم میرفتم

بعدم به سمت ماشین رفتم  وقتی ازکنار فرامرز رد شدم یواش طوری که فقط من بشنوم گفت

_فکرنکن همه چی تموم شده کاری میکنم مرغای اسمون به حالت گریه کنن

با اینکه ترسیده بودم اهمیت ندادم سوارماشینم شدم وازپارکینگ خارج شدم وبه سمت خونه حرکت کردم واقعا شانس اوردم ولی نمیدونم هردفعه چه طوری پیدام میکنه اون ازشمال اینم ازالان میترسم نکنه برای مامان بابا مشکل درست کنه اینقدرتوی فکرفرامرز بودم که نفهمیدم کی خونه رسیدم درحیاطو با ریموت باز کردم ماشین روتوی پارکینگ پارک کردم وازش پیاده شدم که چشمم افتاد به ماشین ارمان کمی تعجب کردم اخه ارمان هیچ وقت اینقدر زود خونه نمیومد حتما کارش زودتموم شده از ماشین پیاده شدم و به سمت دررفتم درخونه روباز کردم ووارد شدم دمپاییامو پوشیدم ورفتم داخل که بادیدن اون صحنه خشکم زدباورم نمیشد این اینجا چیکار میکرد یعنی بدبختیام کی تموم میشه

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باورم نمیشد نگاهم بین مونا وارمان میچرخید ارمان هم باتعجب وترس به من نگاه میکرد پوزخند عمیق مونا حسابی رواعصابم بودارمان زودترازمن به خودش اومد چند قدمی جلو اومد وگفت

_ببین ندا قضیه اون چیزی نیست که توفکر میکنی بزار برات توضیح بدم

پوزخندی زدم وگفتم

+اوه ببخشید مثل اینکه بد موقع اومدم 

مونا رفت سمت ارمان وباعشوه دستشو روی بازوی ارمان گذاشت وباناز گفت

_خب دیگه عشقم من باید برم بهم خیلی خوش گذشت بای

بعدم سمت من اومد یک پوزخند حرص درار بهم زد وبعدم سمت دررفت وازخونه رفت بیرون نگاه عصبیمو به صورت ارمان انداختم وگفتم

_خب ارمان خان مثل اینکه مزاحم خوشیتون بامونا خانوم شدم

بعدم چرخیدم سمت درو هنوز چند قدم برنداشته بودم که ارمان مچمو گرفت وبه زور نگهم داشت برگشتم سمتش دستمو به زور از لای انگشتای مردونه اش بیرون کشیدم وبا خشم ونفرت گفتم

_دستتو به من نزن هه بگو ببینم مونا برای چی اینجا بود بدون مزاحم بهتون خوش گذشت؟واقعا چی با خودت فکر کردی فکرکردی یک دختر احمق گیر اوردی وراحت میتونی سرش شیره بمالی اره من احمق بودم که بهت اعتماد کردم من احمق قبول کردم اینهمه دردسر به جون بخرم چون فکرمیکردم تو یکی ادمی فکر میکردم یگانه رودوست داری اما الان میبینم حسابی اشتباه کردم فکر میکردم مونا رونمی خوای چون ازش خوشت نمیاد از ادمایی مثل تومتنفرم که بخاطر خودشون بقیه رو قربانی میکنن...

باسوزشی که یک طرف صورتم احساس کردم حرفم نصفه موند وصورتم به سمت چپ کج شد وچندتارازموهام توصورتم ریخت با بهت وبعد نفرت به ارمان زل زدم ارمان هم عصبی دستی توی موهاش کشید بعدم دستشو نزدیک صورتم ارود که با شدت پسش زدم وباسرعت کفشامو پوشیدم ورفتم ازخونه بیرون از حیاط گذشتم واز خونه خارج شدم وبه سمت خیابون رفتمو برای اولین ماشین دست تکون دادم ماشین جلو پام نگه داشت منم بدون توجه به تاکسی یا شخصی بودنش سوار شدم وادرس خونه مون رو دادم سرم وبه صندلی تکیه دادم وبه اشکام اجازه ریختن دادم احساس خیلی بدی داشتم احساس کسیو داشتم که بازی خورده اونم از کسی که بهش اعتماد داشته راننده که انگار متوجه گریم شده بود هراز چند گاهی ازاینه بهم نگاه میکرد اما من اهمیت ندادم حالم خرابتر ازاونی بود که به این چیزا توجه کنم

بلاخره با بدبختی رسیدم کرایه رو حساب کردم وسمت خونه رفتم جلوی درایستادم دستمو بردم سمت زنگ وبدون معطلی فشارش دادم چند دقیقه بعد دربا صدای تیکی باز شد درو هل دادم ورفتم تواشکامو پاک کردم وبه سمت خونه رفتم که مادر درو باز کرد وبه استقبالم اومد منم سرمو انداختم پایین تا متوجه گریه کردنم نشه مادر اومد نزدیک وبا خوشحالی گفت

_به سلام نداجون خوش اومدی مادر اینجا چیکاری میکنی این وقت روز

کمی نزدیک تراومدسرمو بالاکردم که با دیدن صورتم لبخندش محوشدوبا ناراحتی گفت

_وا خاک برسرم چی شد ندا چرا گریه کردی با ارمان حرفت شده

لبخندی زدم وگفتم

+سلام مامان جونم چیزی نیست بریم تو برات تعریف میکنم

_اره بیا نداجان ببینم چی شده

همراه مادر وارد خونه شدیم مادر منو روی یکی از مبلها نشوند وخودش رفت توی اشپزخونه بعداز چند دقیقه با لیوان شربت گیلاس اومد سمتم لیوانو داد بهمو گفت

_بخور مادر حالت جا بیادبعد تعریف کن ببینم چی شده

+راستی بابا نیست خونه

_نه با نیما شرکته الانا دیگه میاد 

چند قلوپ از شربت خوردم بعدم رو به مادر همه چیزو گفتم البته به جز حرفایی که زدم البته گفتم‌که‌منم‌حرفای خوبی نزدم مادر گفت

_ببین ندا جان من نمیخوام نصیحتت کنم اما بنظرم هردوی شما مقصر بودید هم توکه نذاشتی ارمان حرف بزنه وزود قضاوت کردی هم ارمان که دست روت بلنده کرده ومونا رو اورده تو، این دعوا ها‌برای‌همه‌زنو‌شوهراپیش‌میاد  تو‌ باید‌ صبور‌ باشی‌ وزندگیتو درست کنی میفهمی که چی میگم الان پاشو به ارمان زنگ بزن بگو بیاداینجا حرف بزنید

سکوت کردم وبعد با التماس به مادر نگاه کردم وگفتم 

+میشه شما زنگ بزنید من نمیتونم

مادر که التماسمو دید بلند شد وگفت 

_باشه امان ازشما جونا

بعدم میخواست بره زنگ بزنه که صدایی ایفون اومد مادر رفت سمت ایفون نگاهش کرد وگفت

_چه حلال زاده است ارمانه

دستپاچه ازجام بلند شدم وگفتم

_مادر من میرم تواتاقم

بعدم رفتم بالا مادر دروبازکرد سمت جایی رفتم که ارمان نتونه منو ببینه منم به حرفاشون گوش بدم چند ثانیه بعد ارمان ومادر اومدن توخونه مادر ارمانو دعوت کرد رو مبلها بشینه خودشم روبه روش نشست ارمان همون موقع گفت

_ببخشید مادر مزاحمتون شدم ندا اینجاست؟

+اره پسرم اینجاست وهمه چیزو به من گفته اون الان ناراحته ونمیخواد برگرده 

_ببینید درسته بین ما دعوا شد اما تقصیر نداهم بود اون حتی نذاشت من چیزی بگم وهرچی ازدهنش دراومد بهم گفت درسته منم اشتباه کردم اما اشتباه نداهم کمتر ازمن نبود

+بله منم بهش  گفتم اما دیگه کاریه که شده ندا بخاطرتوپدرش تردش کرد اون الان به تودل گرمه پس باید بیشتر حواست بهش باشه الانم خودش قبول داره که حرفای بدی زده اما مغروره ونمیخواد به زبون بگه میخواد تو نازشو بکشی

+چشم تمام حرفای شما درست منم بخاطر ندابه مادرم پشت کردم حالا کجا هست؟

_بالا توی اتاقشه

ارمان بلند شد وگفت 

+پس بااجاره من میرم باهاش حرف بزنم

_راحت باش پسرم

ارمان اومد سمت پله ها منم سریع رفتم تواتاقم واروم درو بستم روی صندلی میز کامپیوتر نشستم چنددقیقه بعد صدا دراومد وبعدم درباز شد وارمان اومدتو سرمو با کامپیوترگرم کردم وارمان روی تخت کنارم نشست وبعداز چنددقیقه سکوت گفت

_ببین ندا تواشتباه متوجه شدی مونا اون موقع که تواومدی تازه اومده بود اومده بود باهام حرف بزنه که همون موقع تو رسیدی همش همین بود تو حرفای خوبی بهم نزدی البته منم اشتباه کردم که زدمت اما اون موقع عصبانی بودم حالاهم بهتره که همه چی رو فراموش کنی 

+به همین راحتی! حتی پدرم هیچ وقت دست روم بلند نکرد ولی تو کردی منم نمیگم اشتباه نکردم اما حقم اون سیلی نبود

_ببین ندا منکه گفتم اشتباه کردم معذرت میخوام حالاهم پاشو بریم

کمی که فکرکردم دیدم ارمان راست میگه وبهتره بیشتر ازاین کشش ندم بخاطر همین پشت چشمی نازک کردم وبه شوخی گفتم

+حالا چون اصرار میکنی میبخشمت ولی دیگه تکرار نشه

ارمان هم خندید وگفت

_چشم هر چی شما بگی 

منم خندیدم وازاتاق اومدم بیرون وهمراه ارمان ازپله ها اومدم پایین مادر که لبخندمونو دیدگفت

_مثل اینکه خدارو شکرهمه چی خوبه برای ناهار که میمونید

+نه مادر جون بهتره بریم ایشالله توی یک وقت مناسبتر مزاحم میشیم 

مادر لبخندزدوگفت

_هرجورراحتی

منو ارمان هم از مادر خداحافظی کردیم وازخونه اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم وسمت خونه حرکت کردیم

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی خونه نشسته بودم وداشتم بالبتابی که مامان وبابا برام کادو اوردن کار میکردم امروز وفردا بیکارم ومجبورم خونه بمونم یک هفته از اون روز میگذره وتقریبا همه چی عادی شده باصدای درکه نشون از اومدن ارمان میداد از فکراومدم بیرون لبتابمو خاموش کردم واز جام بلند شدم نگاهی به سرووضعم انداختم یک تیشرت بنفش که روش یک قلب صورتی بزرگ داشت با شلوار مشکی که مثل تیشرت روش قلب صورتی داشت پوشیده بودم وموهامم تیغ ماهی بافته بودم خوب سرووضعم خوب بود ازاتاق اومدم بیرون ازپلها اومدم پایین وبه سمت آشپزخونه رفتم وشروع کردم به چیدن میز ناهار چند دقیقه بعدارمان ازپلها اومد پایین ارمان هم یک تیشرت خاکستری باشلوار تو خونه مشکی پوشیده بود اومد توی اشپزخونه وسلام کرد منم جوابشو دادم سرمیز نشست منم نشستم وباهم شروع کردیم به خوردن قورمه سبزی که درست کرده بودم هردو سکوت کرده بودیم تااینکه ارمان همونطور که غذا میخورد گفت

_راستی مادرم فردا شب جشن گرفته وماروهم دعوت کرده

همون طورکه قاشقو میبردم سمت دهنم گفتم

+مطمئنن مادرت فقط تورو دعوت کرده پس خودت برو

_نه باورکن هردوی مارو دعوت کرده

+ببین من بچه نیستم میدونم که مادرت ازمن خوشش نمیاد پس الکی منو دنبال خودت به اون مهمونی نبر

_باشه پس منم نمیرم اگه بریم هردومون میریم وگرنه منم نمیرم

وقتی دیدم زیادی اصرار میکنه گفتم

+خیله خب منم میام 

ارمان لبخندی زد وگفت

_پس برو اماده شو لباس بگیریم

سرمو به معنای باشه تکون دادم وادامه غذامو خوردم بعدازتموم شدن ناهار سفره رو جمع کردم وظرفا رو شستم وبعد رفتم توی اتاق تا لباسمو عوض کنم یک زیر مانتویی مشکی که تاوسطای رونم بود پوشیدم روشم یک مانتو جلوباز مشکی سفید که تا زیر زانوم بود پوشیدم شلوار مشکی تنگی هم پوشیدم ویک روسری ساتن مشکی هم سرم کردم وپشت گردنم گره زدم کمی هم رژلب وکرم پودر زدم وبعداز برداشتن کیف مشکی ساده ورنیم ازاتاق اومدم بیرون ارمان هم اومد بیرون اونم یک کت تک خاکستری باشلوار جین مشکی پوشیده بود هردو ازپلها رفتیم پایین ازخونه خارج شدیم وسوار ماشین شدیم وارمان حرکت کرد 

ارمان دم یک پاساژ بزرگ نگه داشت وماشینو خاموش کرد هردواز ماشین پیاده شدیم ووارد پاساژ شدیم وشروع کردیم به گشتن مغازه ها طبقه اول که چیز بدرد بخوری پیدا نکردیم توی طبقه دوم هم تقریبا همه مغازه هاروگشته بودیم وارد اخرین مغازه شدیم که فروشنده یک پسر جون بود ارمان رفت طرف فروشنده وگفت

_سلام اقا یک لباس شب شیک برای همسرم میخواستم 

مرده یک نگاهی به من انداخت وبعد چندتا لباس اورد منم رفتم ولباسو رونگاه کردم دوتا اولی که خیلی باز ولختی بود لباس سومی هم پوشیده بود اما قشنگ نبود اما چهارمیه خوب بنظر میومد یک لباس بلند شیری بود که روی دامنش گلهای ریز ابی داشت قسمت بالاش هم معمولی بود وروی استیناش هم ازهمون گلهای ریز ابی داشت همون لباسو برداشتم ورفتم سمت اتاق پرو تا امتحانش کنم لباسو به سختی تنم کردم ونگاهی توی اینه به خودم انداختم لباس کاملا اندازم بود وبهم میومد ارمان درزد وگفت

_ندا جان اگه لباستو عوض کردی درو باز کن تا ببینم

منم درو باز کردم ارمان با دیدنم نگاه تحسین امیزی بهم انداخت وگفت

_خوبه وکاملاهم اندازت هست مطمئنی همینو میخوای 

سرمو به معنی اره تکون دادم ارمان هم گفت

_باشه

درو بستم ومانتومو پوشیدم واومدم بیرون ارمان داشت پولشو حساب میکرد فروشنده پاکت لباسو داد دستم و من وارمان ازمغازه بیرون اومدیم بعداز خریدن کیف وکفش ستش از پاساژ اومدیم بیرون وسوارماشین شدیم ورفتیم خونه

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلاخره شب مهمونی فرارسید حسابی برای امشب استرس داشتم مطمئن بودم امشب شب گندی برام میشه مخصوصا با وجود مونا هروقت که مونا به ارمان میچسبه دلم میخواد کلشو بکنم دختره ی نچسبو.لباسی که دیروزباارمان گرفتیم تنم بود موهامم شنیون باز کرده بودم یک آرایش ملایم که شامل رژلب صورتی ورژگونه صورتی وخط چشم وکرم پودربود کرده بودم مانتوی شیری رنگی تنم کرده بودم باشال همرنگش بعداز برداشتن کیفم ازاتاق اومدم بیرون واز پلها رفتم پایین ارمان هم پشت به من ایستاده بود اونم یک کت شیری با شلوارابی که همرنگ گلهای دامن لباسم بود پوشیده بود یک جورایی باهم ست بودیم ازاین کارش خوشم اومد وناخوداگاه لبخندی روی لبم اومد همون لحظه ارمان هم برگشت وباتحسین نگام کردو لبخند زد و گفت 

_بلاخره اومدی بهتره بریم دیر شده

+اره بریم

ارمان جلوتر رفت منم پشت سرش رفتم ازخونه خارج شدیم وسوار ماشین شدیم وسمت خونه ارمان اینا حرکت کردیم خونه ها زیاد باهم فاصله نداشتن بخاطر همین زود رسیدیم صدای خنده واهنگ ازاینجا هم شنیده میشدارمان ماشینو یک جا پارک کرد وهردوپیاده شدیم ازدر فرفوژه خونه گذشتیم ووارد حیاط که چه عرض کنم باغ شدیم خونه وسط باغ بود ومن فقط قسمت جلویی باغو میدیدم توی قسمت جلویی تعداد کمی درخت بود وزیر هرکدوم هم یک میز وچندتا صندلی بود ازدم درتا خونه هم یک راه باریک سنگ فرش بود ومثل خونه ارمان چندتا پله بودکه به درمیخورد تعداد کمی توی باغ بودن ازحیاط گذشتیم ووارد خونه شدیم داخل حداقل دوبرابر خونه ارمان بود بااینهمه جمعیت خونه هنوز خالی به نظرمیومدداخل حال چهاردست مبلمان سلطنتی وجود داشت یک میز ناهار خوری بیست نفره هم یک گوشه بود واطراف حال پراز دکوری بود سمت راست هم پلهای سفید بود که نیم دایره تا بالا میرفت بادیدن مادرارمان که به سمت ما میومد دست از انالیز کردن برداشتم اومد پیش ارمان وشروع کرد به احوالپرسی وقربون صدقه رفتن منم که اصلا تحویل نمیگرفت انگار اصلا نبودم با اینکه ازقبل خودمو اماده کرده بودم اماخیلی بهم برخورد اما برای اینکه بی ادبی نشه سلام کردم اونم با اکراه نگاهم کرد ویک سلام زوری دادارمان هم زیر چشمی نگام میکرد بادیدن الی واریانا که با لبخند به سمتم میومدن منم لبخندی زدم وغمامو فراموش کردم هردو اومدن جلو والی بغلم کرد وبا ذوق گفت

_وای ندا جون خوشحالم که میبینمت حسابی دلم برات تنگ شده بود

+ممنون عزیزم منم همینطور 

اریانابه شوخی گفت 

_حساب نیست پس من چی

+ببخشید عزیزم دلم برای توهم حسابی تنگ شده بود 

_منم همین طور زن داداش گلم 

الیکا پرید وسط وگفت

_خب ندا جون بیا بریم لباستو عوض کن بعدم روبه ارمان گفت

_ارمان من ندا رو میبرم لباس عوض کنه 

ارمان هم به معنی فهمیدن سرتکون دادو بعد الیکا واریانا منو بردن طبقه بالا

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

طبقه بالاهم یک حال کوچکتر داشت که توش دو دست مبل سلطنتی بود سمت چپ حال یک راهروبود که به اتاقها میخورد وارد راهرو شدیم وجلوی اولین در ایستادم اریانا در اتاق رو باز کرد وگفت

_ندا جون الیکا جون شما برید داخل من باید برم پایین مراقب خدمتکارا باشم کارارو درست انجام بدن

الیکا زودتر ازمن گفت

+باشه گلم توبرو من حواسم به ندا خانوم هست

اریانا رفت پایین وماهم داخل اتاق رفتیم منم مانتو وشالمو دراوردم سه نفره دیگه هم توی اتاق بودن یکی از اونا به طرف ما برگشت وبا دیدن الیکا شروع کرد باهاش سلام واحوال پرسی کردن بعدم الیکا به من اشاره کردوگفت

_راستی ایشونم ندا جون همسر ارمان هستن

دختره با این حرف الیکا با لبخند دستشو به سمتم دراز کرد وگفت

_سلام ندا جون از اشنایی باهات خوشحالم من رزیتا دختر عمه ی ارمان هستم

وبه دختر کناریش هم اشاره کرد وگفت

_اینم خواهرم رزاست

منم باهاش دست دادم وبا لبخند گفتم 

+ممنون  منم از اشنایی باهاتون خوشحالم

رزیتا یک دختر ۲۸ ساله با موهای قهوهای کوتاه وچشمای به رنگ موهاش بود وبینی ولب متناسبی هم داشت رزاهم بنظر کوچکتر از رزیتا میومد تقریبا شبیه هم بودن فقط تفاوتشون توی موهاشون بود چون موهای رزا مشکی بود قد رزیتا هم از رزا بلندتر بود همون لحظه دختره دیگه توی اتاق هم به سمت ما برگشت که بادیدنه اینکه موناست همون اول اخمام رفت توهم اونم بدون اینکه چیزی بگه از اتاق خارج شد مونا مثل همیشه ارایش زیادی کرده بود یک لباس شب دکلته قرمز که ازبالای رون تا پایین چاک داشت موهاشم شنیون بسته کرده بود

 

 

ببخشید امروز نتونستم پست طولانی بزارم 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الیکا نگاهی بهم انداخت وگفت:

_اه دختره ی نچسب خدارو شکر زن ارمان نشد؛ حالا ولش کن بهتره بریم پایین

بعدم خودش جلوتر رفت منم پشت سرش از اتاق خارج شدم واز پلها رفتیم پایین الیکا نگاهشو بین جمعیت برای پیدا کردن ارمان گردوند وبعد دستم وگرفت وبه جایی که ارمان نشسته بود برد ارمان هم با دیدن ما لبخندی زد؛ الیکا هم با لبخند روبه ارمان گفت:

_بفرمایید ارمان خان اینم از زنت صحیح وسالم!

کنارارمان نشستم؛ الیکا هم کنارما نشست وباهم شروع کردیم به صحبت کردن؛ همون موقع مونا با یک زن میانسال اومدن طرف ما؛ بادیدنش حسابی حرصم گرفت یعنی من دودقیقه هم نباید ازدستش اسایش داشته باشم؛ ارمان هم با دیدن اونا اخم کرد واز جاش بلند شد؛ کنجکاو بودم بدونم اون زنه کیه واز اونجایی که شباهتی به مونا داشت احتمالا مادرش بود؛ منم ازجام بلند شدم؛ زنه نزدیک اومد ارمان هم بهش سلام داد؛ زنه هم سرد جوابشو داد و منم سلام کردم؛ مادر مونا هم یک نگاه بد بهم انداخت جوری که انگار من ارث باباشو خوردم وبه زور جوابمو داد بعدم هردورفتن وروی مبلهای روبه روی ما نشستن؛ ماهم نشستیم ودوباره گرم صحبت شدیم اما تمام مدت زیرچشمی حواسم به مونا ومادرش بود که داشتن خیلی بد مارونگاه میکردن وباهم حرف میزدن مطمئن بودم که الان دارن به من بد وبیراه میگن سعی کردم توجه نکنم اماهمون موقع مادر مونا روبه ارمان گفت:

_خب ارمان شنیده بودم با دوست یگانه ازدواج کردی ودلم میخواست ببینم این دختر زرنگ کیه که تونسته تو رو اسیر کنه؛دوستای یگانه هم مثل خودش زرنگن

بعدم پوزخند زد؛ عصبی شده بودم ودستامو مشت کرده بودم دلم میخواست جوابشو بدم اما قبل ازاینکه چیزی بگم ارمان گفت:

+بله شما درست میگین من ندارو انتخاب کردم چون شباهت زیادی به یگانه داشت والان هم ازتصمیمم خیلی هم راضیم 

بعدم روبه من گفت:

_ندا جان بلندشو بریم توباغ قدم بزنیم 

حسابی دلم خنک شده بود ارمان خیلی خوب جواب شون روداد با غرور بلند شدم ودست ارمان رو گرفتم وهمراهم از خونه خارج شدیم وبه باغ رفتیم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو کردم به ارمان وگفتم

_دیدی هنوز هیچی نشده بهم طعنه زدن!

+حالا تو خودتو ناراحت نکن دیدی که خودم جوابشونو دادم؛ راستی بهتره بریم تا بقیه رو بهت معرفی کنم 

میخواستیم بریم که یهو یک نفراومد پیشمون؛ سرمو بلند کردم؛ که با دیدنش اخمام رفت تو هم ؛یعنی واقعا خیلی بدشانسم! حالا اینو کجای دلم بزارم پرهام دستشو به سمت ارمان دراز کرد وباهم دیگه احوال پرسی کردن معلوم بود که باهم مشکل دارن چون خیلی سرد بهم سلام میکردن؛ نگاه پرهام که بهم افتاد لبخند چندشی روی لبش نشست برگشت سمتم وگفت

_به سلام خانوم دکتر شما کجا اینجاکجا فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون

منم اخم کردم وبا جدیت گفتم

+سلام منم اصلا فکر نمیکردم شما رواینجا ببینم 

رو کرد به ارمان وگفت 

_ارمان خان میشه بگی باخانوم دکتر چه نسبتی داری

ارمان به من اشاره کرد وگفت

+ایشون همسرم ندا خانوم هستن

پرهام ابروهاشو انداخت بالا وگفت

_اوه پس که اینطورببخشید من فعلا باید برم اما بازم میرسم خدمتتون فعلا خداحافظ 

بعدم از ما دورشد رومو کردم طرف ارمان وگفتم

_ارمان این پسره کی بود اینجا چی کار میکرد 

ارمان اخمی کرد وگفت 

+هیچی پسرخاله مامانمه 

سرمو به معنی فهمیدن تکون دادم که ارمان ادامه داد

+درضمن سعی کن زیاد بهش نزدیک نشی ادم درستی نیست حالاهم بهتره بریم پیش بقیه

بعدم خودش جلوتر رفت منم پشت سرش حرکت کردم ارمان به سمت چند دختر پسر جون رفت اونا هم مارو دیدن ارمان وارد جمعشون شد و روبه همه گفت

_خب بچه ها میخوام با ندا همسرم اشنا بشید 

نگاه همه به سمتم برگشت که باعث شد باخجالت سرمو پایین بندازم ارمان یکی یکی شروع کرد به معرفی کردن همه اول به دختر جونی که کنارم بوداشاره کرد وگفت

_این دختر خاله پردیس ویدا هست 

به دختر کناریِ ویدا اشاره کردو گفت

_اینم دخترِ عمو شهاب یلدا خانوم هست 

نفری بعدی اسمش آدرین بود پسر دایی پارساِ ارمان نفری بعدی اسمش وحید بود وبرادر ویدا بود نفری بعدی هم رزیتا ورزا بودن که قبلا باهاشون اشنا شده بودم همه شون ادمای خوبی بودن وبه گرمی باهام رفتار میکردن چند ساعتی پیشِ اونا بودیم تا اینکه موقع شام شد شام به صورت سلف سرویس بود من وارمان کمی برای خودمون فسنجون ریختیم وبا سالاد رفتیم توی حیاط دور یکی از میز هانشستیم همون موقعِ از شانس گندم پرهام ومونا هم سر وکله شون پیدا شد واومدن سر میز مانشستن منو ارمان نگاهِ کلافه ای بهم انداختیم وبه ناچار شروع کردیم به خوردن ولی چه خوردنی از بس حرص خوردم از مزه غذا هیچی نفهمیدم مونا تمام مدت زل زده بود به ارمان وسعی میکرد با عشوه با ارمان حرف بزنه اما ارمان اصلا بهش محل نمیداد ومن دلم خنک میشد اما نگاه پرهام برام بدتر از عشوه های مونا بود ارمان هم مثل من بااخم غذاشو میخورد بعد از تموم شدن غذایی که برام مثل زهرمار بود ازجام بلندشدم ارمان هم ازجاش بلند شد وگفت

_بهتره بریم وگرنه من ازدست اینا دیونه میشم

بعدم خودش جلوتر رفت سمت خونه منم پشت سرش رفتم وبعداز خداحافظی ازمادرش سوار ماشین ارمان شدیم وبه سمت خونه حرکت کردیم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیر پتو بودم وبه حالت جنینی خوابیده بودم دندونام بخاطر لرزم بهم میخورد وتیک تیک صدا میداد؛ چندمین عطسه روهم کردم وبینیمو با دستمال گرفتم، بدجوری سرما خورده بودم و تمام بدنم درد میکرد؛ بخاطر ضعیف بودن بدنم همیشه بدجور سرما میخوردم، با صدای ارمان که صداممیکرد از زیر پتو اومدم بیرون ونگاهم رو به ارمان که بالا سرم با یک سینی ظرف سوپ ولیوان اب پرتقال ایستاده بود،دوختم ارمان سینی روگذاشت روپا تختی وگفت:

_پاشو این سوپ رو بخور؛برات یک قرصم گذاشتم اونم بعد سوپت بخور 

میخواستم جوابشو بدم که یک عطسه دیگه اومد سراغم؛ پتو رو دورخودم پیچیدم وسر جام نشستم؛ نگاهی به ظرف سوپ انداختم ظاهرش که خوب بنظر میومد؛ ابروهامو انداختم بالا و روبه ارمان گفتم:

_خودت این سوپو درست کردی؟

ارمان با غرور بهم نگاه کرد سینشو جلوداد وگفت:

+اره بخور وکیف کن

لبخند شیطنت امیزی زدم وگفتم:

_نه من هنوز جونم وکلی ارزو دارم؛ دلم نمیخواد به این زودی بمیرم

ارمان اخم مصنوعی کرد وگفت:

+پرو نشو دیگه؛زود بخور مطمئنم انگشتاتم باهاش میخوری 

_ببینیمو تعریف کنیم!

بعدم ظرف سوپ رو برداشتم؛ اولین قاشقو زدم تو سوپ وبه سمت دهنم بردم اما وسط راه نگه داشتم ورو ارمان با شیطنت گفتم:

_نه من نمیتونم بیا اول خودت بخور اگه اتفاقی برات نیفتاد بعد من میخورم

ارمان کلافه گفت:

+دیگه شوخی بسه ندا؛ سریع بخور دیرم شده!

_خب تو برو من به تو چی کار دارم

ارمان سری تکون داد وگفت:

+پس همه اش رو بخور؛ راستی الیکا گفت شاید بیاد امروز عیادتت، خب دیگه من میرم خداحافظ

منم باهاش خداحافظی کردم و ارمان هم رفت نگاهی به ظرف سوپ انداختم واولین قاشق سوپو خوردم، اوم انصافا خب بود؛ نمیدونستم ارمانم از این هنرا بلده، سوپ رو تا اخر خوردم بعدم قرص روخوردم وازجام بلند شدم؛سینی رو بردم توی اشپزخونه وبعداز شستن ظرفایک دستی به سروگوش خونه کشیدم، قهوه جوش رو گذاشتم رو گاز وبعداز روشن کردنش رفتم تواتاق تا یکمم به خودم برسم؛عین میّتا شده بودم یک تیشرت سبز پسته ای که پشتش تور بود با شلوار همرنگش پوشیدم وکمی کرم پودر زدم ویک رژلب صورتی کمرنگ هم زدم خط چشمم کشیدم؛ ماهامو هم جلوشو بافت ریز زدم وبقیه روهم بستم؛ خب دیگه همه چی تکمیل بود، با صدای زنگ در از اتاق رفتم بیرون

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در خونه رو باز کردم الیکا بود؛ بغلم کرد وگفت

_سلام نداجون حالت خوبه

+ممنون گلم تو خوبی اقا سیاوش خوبه 

الیکا از بغلم اومد بیرون وگفت:

_اره اونم خوبه؛ سلام میرسونه

+خب دیگه بهتره بریم تو

بعدم رفتم ازجلوی درکنار؛ الیکا هم اومدتو وبه سمت مبلا رفت ونشست؛ منم رفتم توی اشپزخونه ودوتافنجون سفید برداشتم وقهوه ریختم واومدم توی حال وسینی رو گذاشتم روی میز؛ الیکا بهم نگاه کرد وگفت

_اِ ندا جون چرا زحمت کشیدی؛ توخودتم مریضی 

+نه بابا حالم زیاد بد نیست؛ الان بهترم بعدم دوتا فنجون قهوه که این حرفارو نداره

کنار الیکا نشستم الیکا نگاهی بهم انداخت وگفت

_میبینم که خوشگل کردی!

+چاره ای نداشتم؛ قیافه ام عین میتا شده بود، خب تعریف کن چه خبرا؟

_هیچی سلامتی؛ خبر خاصی نیست؛ توچی؟

+منم هیچی حتی خبر سلامتی هم ندارم 

الیکا خندید وبعدم شروع کردن به خوردن قهوه اش؛ منم قهوه مو برداشتم وخوردم؛ الیکا یکم دیگه هم نشست و بعدم رفت خونشون وهرچقدر هم اصرار کردم برای ناهار بمونه؛ نموند منم بلند رفتم توی اشپزخونه وشروع کردم به ناهار  درست کردن؛ تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم، پس یک بسته ماکارونی برداشتم وشروع کردم به درست کردن ماکارونی؛ همینطور سرگرم کار بودم که باپیچیدن دستی دورکمرم دومتر پریدم هوا؛ دستمو گذاشتم روقلبم وبرگشتم پشت سرم که با چهره آرمان مواجه شدم 

_وای ارمان زهره ترک شدم؛ این چه وضع تو اومدنِ!

ارمان دستی توی موهاش کشیدو گفت

+ببخشید نمیخواستم بترسونمت، حالا چی درست کردی با این حالت؛ چرا استراحت نکردی؟ 

_اولا که حالم خوبه؛دوما چیزه سختی درست نکردم وماکرونی درست کردم؛ تا تو بری لباست رو عوض کنی میزو میچینم.

ارمان سری به معنی فهمیدن تکون داد ورفت طبقه بالا؛ منم شروع کردم به چیدن میز؛ چند دقیقه بعد ارمان اومد پایین و گفت

_دستت درد نکنه؛ اما هنوزم میگم باید استراحت میکردی

منم سر میز نشستم وگفتم 

+حالا که دیگه درست کردم؛ تو هم بهتره غذاتو بخوری

بعدم خودم مشغول شدم؛ ارمان هم شروع کردن به خوردن؛ موقع غذا هیچ حرفی نزدیم، بعداز تموم شدن غذا بلند شدم که سفره رو جمع کنم ولی ارمان نذاشت وگفت کهخودش جمع میکنه ومنم بهتره برم استراحت کنم؛ منم به حرفش گوش کردم ورفتم زیر پتو وکمی استراحت کردم.

 

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرمیز نشسته بودم وداشتم صبحانه میخوردم از دیروز حالم بهتر شده بود؛ اما هنوزم کمی تب داشتم، ارمان هم داشت صبحانه میخورد؛ هونطور که فنجون چای رو  داشت میبرد طرف دهنش روبه من گفت:

_راستی امشب وسایلتو جمع کن فردا قراره بریم مشهد

با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم

+چی!چرا اینقدریهویی؛ من فردا باید برم سر کار

_اینکه مشکلی نیست خودم برات مرخصی میگیرم؛ درضمن الیکا وسیاوش هم قراره باهامون بیان؛ توی مشهد خونه دارن؛ دیشب که حالت بد بود سیاوش زنگ زد وگفت؛ منم قبول کردم

شونه هامو انداختم بالا وگفتم

+چی بگم هرجور خودت میدونی؛ اتفاقا خیلی حوصله ام سر میرفت توی خونه

بعدم به صبحانه خوردنم ادامه دادم، بعداز تموم شدن صبحانه بلند شدم ومیزو جمع کردم؛ ارمان هم خداحافظی کرد و رفت شرکت؛ منم رفتم توی اتاقم تا ساکمو جمع کنم؛ یک جورایی خوشحال شده بودم مطمئنا با وجود الیکا وسیاوش خیلی بهمون خوش میگذشت.

 

صبح زود ازخواب بیدار شدم ورفتم یک دوش گرفتم؛ بعدم یک مانتو لیمویی که روی یقه اش سنگ دوزی شده بود وقدش تا وسطای رونم بود با یک شلوار مشکی وشال لیمویی پوشیدم ومثل همیشه ارایش ملایمی کردم؛ وبعداز برداشتن کیف مشکیم وساکم از اتاق اومدم بیرون وازپلها رفتم پایین؛ ازخونه خارج شدم ورفتم سمت ماشین، ارمان توی حیاط ایستاده بود؛ بادیدنم اومد طرفم وساکموازدستم گرفت وبردتوی صندوق عقب گذاشت؛ منم رفتم وتوی ماشین نشستم؛ ارمان هم نشست وحرکت کرد؛ قرار بود خروجی تهران همدیگه رو ببینیم، به سمت خروجی حرکت کردیم؛ وقتی به خروجی رسیدیم ماشین سیاوش که کنار جاده پارک شده بود دیدیم؛ ارمان برای اونا چراغ داد واونا هم پشت سرِما شروع کردن به حرکت کردن؛ ارمان دستشو برد سمت ضبط  واهنگ ملایمی گذاشت منم به صندلی تکیه دادم وبه بیرون خیره شدم.

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نصف شب بود که مشهد رسیدیم؛ با این که توی راه چند جایی ایستادیم اما همگی حسابی خسته بودیم، منکه بدنم خشک شده بودو درد میکرد، از ماشین هامون پیاده شدیم ووارد خونه شدیم؛ برخلاف تصورم، خونه جمع وجوری بود؛ یک حیاط کوچیک داشت که باغچه کوچکی توش بود و وسط حیاط هم یک حوض گرد ‌کوچک بود نمای ساختمون کرمی رنگ بود، از درشیشه ای خونه گذشتیم ووارد خونه شدیم داخل خونه هم مثل بیرونش ساده وکوچک بود؛ روبه رومون یک راه پله بود که به صورت صاف تا بالا میرفت کنار پلها هم اشپزخونه اپن بود؛ روبه روی اشپزخونه هم حال بود که توش یک دست مبل راحتی کرمی روشن بود؛ یکی از دیواراشم کاغذ دیواری کرمی باگلهای ریز کرمی که کمی پررنگتر از رنگ زمینه بود، بود روبه روی مبلها تلوزیون قرار داشت وپشتشم پنجره یک سره بود که با پرده قهوه ای وسفید پوشونده شده بود؛ جلوی مبل هم یک فرش ۱۲متری پهن شده بود، هیچ وقت فکر نمیکردم خونشون اینقدر ساده وجمع وجور باشه، الیکا رو کرد بهم وگفت:

_خب نداجون به خونه حقیر ما خوش اومدی 

+ممنون گلم؛ خونه قشنگی داری!

_ممنون عزیزم؛ چشمات قشنگ میبینه!

الیکا دستمو گرفت وگفت

_خب حالا بیا بریم بالا اتاقتونو بهت نشون بدم

+پس چمدونا چی میشه؟!

_نترس اونا رو مردا میارن

بعدم باهم دیگه از پلهای کرمی رنگ بالا رفتیم؛ 

روبه روی پلها دوتا اتاق کنارهم بودبادرهای قهوه ایکه یکم باهم فاصله داشتن، الیکا روبه من گفت

_خب حالا هرکدوم رو دوست داری ب