رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

باصدای تق وتوق از خواب بیدار شدم؛ چشمام رو باز کردم اما با چیزی که دیدم سریع دوباره بستمشون؛ میتونستم هجوم خون رو به گونه هام حس کنم؛ مطمئن بودم گونه هام قرمز شدن؛ این اولین باری بود که بدون لباس میدیدمش ولی خودمونیم ها هیکل رو فرم وعضله ای داشت؛ولی از رولباس عضله های بدنش معلوم نمیشد، وای این حرفا چیه من میزنم بی حیا شدم رفت، چند دقیقه گذشت؛ یکم لای چشمامو باز کردم وبا دیدن لباس تو تنش یک نفس راحت کشیدم وکامل چشمامو باز کردم؛ یک سلام به ارمان دادم اونم همینطور که روش طرف اینه بود وداشت موهاشوشونه میکرد گفت

_اِ سلام خانوم خوش خواب چه عجب بلاخره بیدار شدی 

با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم

+مگه ساعت چنده؟! 

ارمان بعداین حرفم نگاهی به ساعت بند چرمی دور مچش کرد وگفت

_ساعت۱۱:۳۰

چشمام از تعجب گرد شدباورم نمیشد تا این ساعت خوابیده باشم!این اولین بار بود، ارمان بعداز درست کردن موهاش برگشت سمتم که چیزی بگه که یهو نمیدونم چی تو قیافم دید و زد زیر خنده؛ با چشمای از تعجب گرد شده نگاهش کردم وگفتم

_برای چی عین دیونه ها میخندی خدا شفات بده!

ارمان کمی از خنده اش کم کرد ودر حالی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه؛ با صدایی که توش رگه های خنده داشت گفت

+اگه بری توی آئینه خودتو ببینی میفهمی برای چی دارم میخندم؛ یادم باشه از این به بعد موقع بیدار شدنت یک عکس ازت بگیرم به درد فیلم ترسناک میخوری

اخم کردم وبا نگاه چپ چپی گفتم

_هرهرهر رواب بخند، اولا قیافه خودت بیشتر به درد فیلم ترسناک میخوره، دوماقیافه من خیلی هم خوبه، سوما بجای اینکه به من بخندی از اتاق برو بیرون من میخوام لباسمو عوض کنم.

ارمان ابرهاشو انداخت بالا وبا همون لحن من گفت

+اولا که خودت خوب میدونی که من چقدر خوشتیپ و جذابم وهمه دخترا دنبالمن، دوما باشه من میرم پایین توهم سریع بیا اما قبلش بهتره یک دستی به سرو روت بکشی چون قول نمیدم الیکا با دیدنت سکته نکنه 

چشماموگرد کردم وبالشتی که کنارم بود به سمتش پرتاب کردم؛که تو هوا گرفت و یک لبخند دندون نما زد وگفت

_از این به بعد بیشتر دقت کن نشونت گیریت افتضاحِ

بعدم بالشت و به سمتم پرتاب کرد که صاف خورد تو صورتم؛ صدای خندش بلند شد وقبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم از اتاق رفت بیرون؛ منم از جام بلند شدم وبه سمت ایینه رفتم از کارای ارمان هم تعجب میکردم وهم خندم میگرفت؛ اولین بار که دیدمش فکر میکردم از اون ادمای خشک وبی احساسِ اما الان میفهمم که چقدر اشتباه میکردم، جلوی اینه ایستادم ووقتی نگام به ایینه افتاد خودمم از دیدن قیافه ام خندم گرفته بود؛ واقعا ترسناک شده بودم موهام باز دورم ریخته شده بود وچشمام بخاطر خواب زیاد پف کرده بود وقرمز شده بود، ریملم چون دیشب یادم رفت پاکش کنم؛ دور چشمم پخش شده بود؛ سمت دستشویی توی اتاق رفتم وبعداز شستن دست وصورتم، از دستشویی اومدم بیرون ورفتم سمت ساکم؛ از توش یک تونیک که ترکیب رنگ بادمجونی وسفید بود با شلوار مشکی وشال بادمجونی برداشتم وپوشیدم؛ کمی هم ارایش کردم وبا رضایت از سر ووضعم از اتاق اومدم بیرون...

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ازپلها پایین اومدم ووارد اشپزخونه شدم؛ همه بیدار شده بودن وسرمیز نشسته بودن به همه سلام دادم وروی تنها صندلی خالی که کنار الیکا بود نشستم؛ بقیه هم جوابم رو دادن الیکا یک لیوان چای برام گذاشت تشکر کردم وشروع کردم به صبحانه خوردن بعد ازتموم شدن غذا مرد ها رفتن بیرون وما هم بعداز جمع کردن میزوارد حال شدیم وروی کاناپه نشستیم الیکا همون طور که داشت تلوزیون رو روشن میکرد گفت

_راستی ندا دیشب خوب تونستید بخوابید

+اره گلم جامون خیلی راحت بود

_چیز میشه بپرسم رابطه ات با ارمان چه جوریه؟

خیلی از سوالش تعجب کردم نمی دونستم برای چی این سوال رو از من پرسید 

+اره خوب برای چی این سوال رو می پرسی؟

_هیچی همین طوری؛ اخه می دونی رفتار تون باهم دیگه خیلی مثل بقیه زن وشوهر ها نیست

با گفتن این حرفش به فکر فرو رفتم؛ یعنی اینقدر تابلو بودیم 

باصدای الیکا که می گفت ولش کن اصلا از فکر اومدم بیرون وهر دو به سریالی که داشت نشون میداد خیره شدیم.

بعداز ناهار هم قرارشد بریم حرم؛ پس همگی به اتاق هامون رفتیم تا آماده بشیم من یک مانتو اجری که قدش تا بالای زانوم بود، با شلوار مشکی وشال اجری پوشیدم کمی هم مثل همیشه ارایش کردم چادری روهم که مادرم بعداز اومدم از کانادا بهم داده بود برداشتم وتوی کیفم گذاشتم تا بپوشم ارمان هم یک لباس مردانه سفید با شلوار جین مشکی پوشیده بود بقیه هم اماده شده بودن؛ همگی از خونه اومدم بیرون وقرارشد که همه با ماشین ارمان بریم منو الیکا عقب نشستیم ومردا هم جلو نشستن؛ همه به سمت حرم حرکت کردیم از خونه تاحرم زیاد فاصله ای نبود؛ ارمان ماشین رو توی پارکینگ حرم پارک کرد همگی از ماشین پیاده شدیم وبه سمت حرم رفتیم؛ من والیکا هم چادر هامون رو پوشیدیم، داخل حرم من والیکا از ارمان وسیاوش جدا شدیم وقرار شد وقتی کارمون تموم شد دوباره بیایم همین جا، وارد حرم که شدیم یک حال خاصی بهم دست داده بود دلم می خواست سریع تر با امام رضا درد ودل کنم! 

حرم حسابی شلوغ بود وخیلی نذاشتن زیارت کنیم؛ وقتی نزدیک ضریح رسیدم تا تونستم برای همه دعا کردم،برای نیما،بابا،مامان،واخر از همه هم خودم ازش خواستم تا این ماجرا به خوبی تموم بشه؛ بعداز اینکه زیارت کردیم ونماز خوندیم از حرم اومدیم بیرون وبه سمت جایی که قرار گذاشته بودیم رفتیم؛ اونا زودتر ازما رسیده بودن ومنتظر بودن سیاوش با دیدن ما گفت

_چه عجب خانوما بلاخره تشریف اوردید؛ زیر پامون علف سبز شده بود دیگه  

با لبخند گفتم

+من که علفی اینجا نمی بینم 

ارمان یکدونه پس گردنی به سیاوش زد وگفت

_با خانوم من درست صحبت کن ها!

سیاوش همون طور که پس گردنش رو میمالید گفت

+باشه بابا مگه من چی گفتم

نمی دونم چرا وقتی ارمان گفت خانوم من یک حالی شدم؛ هم خجالت میکشیدم و هم یک حس دیگه داشتم که نمی دونم چی بود!

باصدای ارمان که میگفت بهتره بریم، همه رفتیم سمت پارکینگ و سوار ماشین شدیم سرم رو به شیشه تکیه دادم، الان خیلی حس بهتری داشتم، بعداز اینکه رسیدیم خونه همه یک شام سبک خوردیم وهر کس رفت به اتاقش تا بخوابه من ارمان هم مجبورشدیم دوباره توی یک اتاق بخوابیم

 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سنگینی چیزی رو قفسه سینه ام چشمام رو باز کردم اروم نگاهی به قفسه سینه ام انداخته ام که دیدم دست ارمان افتاده روی قفسه سینم، هم خندم گرفته بود وهم حرصم گرفته بود؛ اروم دستش رو گذاشتم رو تخت ودستم و گذاشتم رو بازوش وچند بار تکونش دادم وصداش کردم؛ اما بیدار نشد چند بار دیگه هم صداش کردم تا اینکه بلاخره کمی چشماش رو باز کرد؛ وبا صدای خابالودی گفت

_هوم چی شده

+هیچی بلند شو دیگه صبح شده؛ توهم خوابت سنگین بود رو نمیکردی

بعدم خودم بلند شدم وکمی سرو وضعم رو مرتب کردم؛ یک شال مشکی انداختم سرم واز اتاق اومدم بیرون؛ طبق معمول الیکا سر میز صبحانه نشسته بود؛ با دیدنم لبخندی زد وگفت

_بلاخره بیدارشدی؛ خوب از وقتی اومدی اینجا از زیر کار در میری

منم سرمیز نشستم وگفتم

+بلاخره دیگه ما مهمونیم وشما صاحب خونه؛ راستی اقا سیاوش کجاست

_هیچی صبح زود رفت بیرون کار داشت

سرم رو معنی فهمیدن تکون دادم؛ همون موقع هم ارمان درحالی که لباس مشکی تنش بود اومد پایین؛ متعجب نگاهی بهش انداختم وگفتم

_چرا لباس مشکی پوشیدی!؟

ارمان اومد سرمیز نشست وسلامی به الیکا کرد وروبه من گفت

+توهم بپوش قراره بریم بیرون 

بعدم شروع کرد به خوردن منم با گیجی شروع کردم به خوردن؛ بعدم رفتم توی اتاق تا اماده بشم، منم مثل ارمان لباس مشکی پوشیدم وکیف به دست رفتم پایین؛ ارمان توی ماشینش رفته بود ومنتظرم بود، از الیکا خداحافظی کردم ورفتم بیرون و سوار ماشین شدم؛ ارمان بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کردوحرکت کرد.

تقریبا یک چند دقیقه ای بود که درحال حرکت بودیم؛ ارمان همچنان ساکت بود وحرفی نمیزدم ومنم خیلی کنجکاو بودم بدونم داریم کجا میریم؛ برای اینکه به جواب سوالم برسم برگشتم سمتش وگفتم

_میگم ارمان نمیخوای بگی کجا داریم میریم؟

+بعدا خودت میفهمی

اینطور که معلوم بود نمی خواست حرف بزنه؛ پس منم دیگه سوالی نپرسیدم چند دقیقه بعد بلاخره ارمان ماشین رو جلوی قبرستون نگه داشت وپیاده شد؛ منم با تعجب پیاده شدم نمی دونستم چرا اومدیم اینجا...

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی دونستم چرا اومدیم اینجا، با اینکه از کنجکاوی داشتم میمردم اما نمیخواستم چیزی ازش بپرسم؛ ترجیح میدادم خودش حرف بزنه ارمان یکمی جلو رفت وبالای یک قبر ایستاد؛ باتعجب به اسم روی سنگ قبر خیره شدم؛ سارا سلطانی!

ارمان نشست وشروع کرد به فاتحه خوندن منم نشستم ویک فاتحه زیره لب خوندم؛ بعداز خوندن فاتحه، ارمان بلندشد وروی نیمکت نزدیک قبر نشست منم رفتم پیشش وگفتم

_نمیخوای بگی برای چی اومدیم اینجا؟ اون زنِ کیه؟

ارمان نگاهی بهم انداخت؛ غمی که توی چشماش بود روبه راحتی حس میکردم 

+ببین ندا میخوام چیزی روبهت بگم که به هیچ کس نگفتمحتی یگانه

بااین حرفش کنجکاویم بیشتر شد؛ مشتاق بهش خیره شدم وسکوت کردم تا بقیه‌ی حرفش رو بزنه

+راستش مامان باران مادر واقعی من نیست!

با این حرفش چشمام از تعجب گرده شده بود!

+وقتی۶سالم بود مامانم مرد؛ با اینکه اون موقع بچه بودم اما همه چیز رو می فهمیدم بعداز مرگش بخاطر وابستگی که بهش داشتم افسردگی گرفتم؛ پدرم هم داغون شد؛ به وصیت مادرم اونو پیش فامیل هاش توی مشهد دفن کردن؛ اما این تنها وصیت مادرم نبود؛ اون خواسته بود پدرم بعداز مرگ مادرم با صمیمی ترین دوستش یعنی مامان باران ازدواج ‌کنه؛ پدرم اول قبول نمیکرد اما وقتی یکسال از مرگ مادرم گذشت پدر دید نمیتونه از پس من بربیاد و ازتنهایی هم خسته شده بود؛ واین ها باعث شد تابلاخره تسلیم وصیت مادرم بشه وازدواج کنه؛ وقتی این رو فهمیدم خیلی داغون شدم دیگه ازپدرم بدم میومد ودوستش نداشتم؛ از مامان باران هم خوش نمیومد؛ فکر میکردم اون اومده تا جای مادرم رو بگیره بخاطر همین شروع کردم به بدخلقی کردن اما اون باهام مهربون بود؛ سعی میکرد ازهر راهی بامن دوست بشه اما من توجه نمیکردم؛ حتی یک روزاینقدر اذیتش کردم که به گریه افتاد؛ اون موقع پدرم اومد ویک سیلی به من زد وتنبیهم کرد اما من بازم به کارم ادامه دادم؛ این وضعیت اینقدر ادامه داشت تا اینکه اریانا به دنیا اومد، اول نمیخواستم برای دیدنش برم بیمارستان اما پدرم مجبورم ‌کرد برم؛ بادیدن اریانا انگار دیگه همه چی درست شد؛ من خیلی اریانا رو دوست داشتم وهمش باهاش بازی میکردم؛ انگار قدم اون برای همه مون خوب بود دیگه افسرده نبودم و با مامان هم رابطه ام بهتر شده بود

 

خیلی برام جالب بود؛ هیچ وقت فکر نمی‌کردم مادر ارمان مادرواقعی اش نباشه ارمان سرش رو انداخته بود پایین وحرفی نمیزد؛ اما هنوز هم نمیدونستم برای چی این ها رو به من گفته بود، ارمان با چشماش که انگار براثر گریه قرمز شده بود بهم خیره شد؛ منم سوالی رو که توذهنم بود ازش پرسیدم

_من واقعا بخاطر مادرت متاسفم، میشه بپرسم چرا اینا رو به من گفتی؟

ارمان از جاش بلندشد؛ چند قدم به سمت قبر رفت دستش رو داخل جیب شلوارش کرد وگفت

+خودمم دقیق نمیدونم؛ اما باید به یکی میگفتم وگرنه دیونه میشدم، الان هم بهتره بریم خونه

وخودش جلوتر از من حرکت کرد؛ منم پشت سرش رفتم، سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم، هردو سکوت کرده بودیم که ارمان ظبط رو روشن کرد واهنگی پخش شد وسکوت رو شکست 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اروم توی قلبم نشستی

ای مهربون مرسی که هستی

ای جان که چشمات رو به جزمن

روهرکی خاطرخواهت بستی

مرسی که هستی من مطمئنم

اونی که دل میگه هستی 

با مهربونیت مرزی که بین

قلبمون بودو شکستی 

مرسی که هستی مرسی که هستی

دنیای منی تو نفس خودمی دنیای منی

همه کس خودمی 

تودلیل زنده بودنم تو این دنیایی

تو بهم بخشیدی یک زندگی رویایی(۲)

یک فرشته رو زمینِ 

ای خدا اونی که میخواستم همینه

این فرشته مهربونه کل قلبم

کل عشقم مال اونِ

بی بهونه عاشقونه 

پای خوبی وبد دلم میمونه

توی غم ها پیشم نشستی

ای فرشته مرسی که هستی 

 

《مرسی که هستی》علی عبد المالکی

بالاخره به خونه‌ رسیدیم هردوازماشین پیاده شدیم وبا کلیدی که الیکا بهمون داده بود در رو باز کردیم ووارد خونه شدیم؛ خونه ساکت بود، چند بارالیکا رو صدا زدم اما جواب نداد احتمال میدادم رفته باشه بیرون، طبقه بالا رفتم ووارد اتاقم شدم ولباسم رو با یک تونیک قهوه ای کمرنگ وشلوار کرمی عوض کردم؛ همون موقع صدای دراومد بفرمائیدی گفتم که ارمان وارد شد؛ ازتوی اینه نگاهی بهش انداختم وبا دیدن چشمای قرمزش دلم یک جوری شد؛ ازاتاق رفتم بیرون تا ارمان لباسش رو عوض کنه؛ وارد آشپزخونه شدم تا برای ظهر ناهار درست کنم؛ با توجه به وسایل توی یخچال تصمیم گرفتم قرمه سبزی درست کنم؛ به شروع کردم به درست کردن، همون موقع هم ارمان اومد توی اشپزخونه وروی صندلی میز ناهار خوری نشست وزل زد به من 

_میگم ندا تو میدونی الیکا وسیاوش کجا رفتن؟

+نه به من چیزی نگفت راستی پاشو زنگ بزن ببین کجان

ارمان باشه‌ای گفت ومنم مشغول کار شدم چند دقیقه دیگه هم گذشت اما ارمان همچنان زل زده بود به من؛ دیگه داشتم کلافه میشدم ونمیتونستم روی کارم تمرکز کنم؛ برگشتم سمتش وگفتم

_میشه اینقدر به من زل نزنی؛ حواسم رو پرت میکنی، اصلا چرا نشستی مگه نگفتم به الیکا شون زنگ بزن؟!

ارمان ابروهاش رو بالا انداخت وگفت

+منکه به تو کاری ندارم، تو کارت رو بکن

_وای! ارمان همین که به من زل زدی باعث میشه حواسم پرت بشه، حالا اگه غذا می خوای پاشو برو به الیکا شون زنگ بزن

ارمان بلندشد 

+باشه بابا تسلیم 

بعدم ازاشپزخونه رفت بیرون منم با خیال راحت ناهار رودرست کردم.

زیر گاز رو کم کردم و روی صندلی اشپزخونه نشستم؛ حسابی خسته شد بودم، ارمان اومد توی اشپزخونه گفت

_خسته نباشی 

رومو کردم طرفش ولبخند بی جونی زدم وگفتم

+ممنون، راستی زنگ زدی؟

_اره گفت مثل اینکه رفتن بازار

سرم رو به معنی فهمیدن تکون دادم وگذاشتم رو میز وچشمام رو بستم همون موقع زنگ در به صدا دراومد حتما الیکاشون بودند بلندشدم ورفتم توی اتاق وشال قهوه‌ای انداختم رو سرم...

 

 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از پله هااومدم پایین ووارد حال شدم سیاوش با دست پر اومده بود توی خونه وداشت غرغرمیکرد

_وای خدا مردم از خستگی! من موندم این خرید چی داره که شما خانوما اینقدر بهش علاقه دارید،کیفش مال شماست حمالیش مال مامردهای بدبخت!

الیکا چشم غره‌ای بهش رفت با حرص گفت

+اوه همچین میگه انگار کوه جا به جا کرده، حالا خوبه دوتا پلاستیک بود

بعدم رو کرد به من وگفت

+می بینی ندا جون از وقتی رفتیم تا حالا داره دم گوشم غر میزنه؛ مغزم ترکید دیگه!

منم  لبخندی زدم وگفتم

_حالا نمی خواد حرص بخوری؛ حتما گرسنه تون شده برید لباس عوض کنید من وارمان هم میز رو میچینیم

+نه منم میام باهات کمک میکنم

_نه گلم تو خسته‌ای؛ بعدم این مدت همش توزحمت کشیدی وجالانوبت منه

الیکا که دید اصرار میکنم بره لبخندی زد وتشکر کرد ورفت؛ بالا منم رفتم توی اشپزخونه ارمان هم اومد وبه کمک هم میز رو چیدیم، بعداز چیدن میز الیکا شون رو صدا کردیم اونا هم اومدن، همگی سر میز نشستیم الیکا نگاهی به میز انداخت وگفت

_به به چه میز رنگینی ببین چه کرده ندا خانوم؛ حسابی زحمت کشیدی دستت درد نکنه

لبخندی زدم وگفتم

+خواهش میکنم کاری نکردم؛ دیگه زیادی داری شلوغش میکنی

بعدم تعارف کردم بخورن وهمگی شروع کردیم به خوردن.

همون طور که قاشق رو سمت دهنم میبردم گفتم

_راستی الیکا اگه میشه عصر بریم بازار منم میخوام خرید کنم.

+باشه گلم 

سیاوش قیافه بامزه ای به خودش گرفت وگفت

_وای خدا یعنی  عصر هم میخوایید از ما کار بکشید، من دیگه جون ندارم!

با دیدن قیافه اش خندیم وگفتم

+پس تا میتونید بخورید که جون داشته باشید خرید ها رو حمل کنید

بعداز خوردن ناهار و اه وناله مردها کمی استراحت کردیم وبعد هم اماده شدیم بریم بیرون؛ همه ایندفعه باماشین سیاوش رفتیم نزدیک بازار پارک کردیم وپیاده شدیم؛ الیکا وسیاوش جلوترحرکت کردن، با اینکه الیکا قبل از ماهم اومده بود اما بازهم کلی خرید کرده بود

تصمیم داشتم برای مامان شون هم چیزی بگیرم؛ خیلی دلم براشون تنگ شده بود!

یک لباس قهوه‌ای مجلسی که استین توری داشت وروی لباس هم سنگ دوزی شده بود برای مامان گرفتم، برای باباهم یک انگشتر عقیق گرفتم، برای نیما هم چون بیشتر تیپ رسمی میزد یک کت تک سورمه ای مخمل گرفتم، کت قشنگ واندامی بود ومطمئن بودم بهش میاد، ارمان هم برای خانواده خودش خرید کرد، وبعضی وقت هاهم ازم نظر میخواست، بعدم برای خودمون خرید کردیم، من یک مانتو جلوباز قرمز با شلوار راسته مشکی و کمی هم لوازم ارایشی گرفتم، ارمان هم یک کت کرمی اسپرت وشلوار مشکی و یک تیشرت سورمه‌‌ای برای خودش گرفت

بعداز تموم شدن خریدمون هم سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه حرکت کردیم همه حسابی خسته شده بودیم، منکه داشتم از خستگی بیهوش میشدم، همیشه از خرید کردن بدم میومد وتا قبل از اینکه برم کانادا هیچ وقت بازار نرفتم، اما توی کانادا چون مجبور بودم میرفتم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همگی وارد خونه شدیم وهرکدوم روی یک مبل ولو شدیم سیاوش وارمان هم رفتن بالا تا خرید ها رو توی اتاق ها بذارن، الیکا با اینکه از صبح تا حالا توی بازار بود اما نسبت به همه‌ی ما کمتر خسته شده بود؛ الان یک چای دبش میچسبید، با این فکر بلندشدم که الیکا نگاهی بهم انداخت وپرسید

_کجا میری؟

+هیچی میرم چایی درست کنم

بعدم خواستم برم سمت اشپزخونه اما قدم اول رو که برداشتم یهوچشمام سیاهی رفت ونزدیک بود بخورم زمین اما چون  الیکا نزدیکم بود منو گرفت و با نگرانی گفت

_چیشده نداجون حالت خوبه؟!

لبخند بی جونی زدم وگفتم 

+اره چیزی نیست؛ فکر کنم یکم خسته شدم بخاطر همین چشمام سیاهی رفت استراحت کنم خوب میشم

همون موقع ارمان اومد توی حال وبا دیدن ما توی اون وضعیت با نگرانی اومد سمتم وگفت

_چیزی شده؟

الیکا رو به ارمان کرد وگفت

+نمی دونم، داشت میرفت چایی درست کنه که یهو چشماش سیاهی رفت

منم همون حرفایی که به الیکا گفته بودم به ارمان هم گفتم؛ اونم زیر بغلم رو گرفت وبه سمت پلها رفتیم اما وسط راه دوباره نزدیک بود بیفتم، ارمان که دید نمیتونم راه برم بدون هیچ حرفی دستش رو انداخت زیر پام وبغلم کرد، از خجالت لبم رو به دندون گرفتم ودمای بدنم وضربان قلبم رفت بالا اما درعین حال یک حس ارامش خاصی داشتم، سرم رو به سینه اش تکیه دادم، براحتی میتونستم ضربان بالای قلبش رو بشنوم برام عجیب بود که اون هم مثل من ضربان قلبش بالاست، ارمان وارد اتاق شد ومن رو گذاشت رو تخت وگفت

_خیله خب بهتره استراحت کنی اگه چیزی هم خواستی بگو

سرم رو به معنی باشه تکون دادم، ارمان از اتاق خارج شد ودر رو بست، رفتم توی فکر امروز واقعا برام روز عجیبی بود؛ حتما برای ارمان هم همینطور بوده، یاد پدرو مادرم افتادم، وقتی برگشتم اولین کاری که میکنم اینه که بهشون سر میزنم، دلم میخواست الان پیشم بودن، اینقدر به این چیزها فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد. 

 

احساس میکردم یک چیزی داره روی بینیم راه میره؛ چند بار با دستم زدمش کنار اما پروتر از این حرفا بود، با حرص وترس از اینکه سوسکی چیزی نباشه چشمام رو باز کردم که با صورت خندون الیکا که بالا سرم ایستاده بود مواجه شدم، پس حتما کار همین خانوم بود؛ چشم غره‌ای به الیکا رفتم وگفتم

_چته اول صبحی این چه طرز از خواب بیدار کردنه

الیکا نیشش رو باز کرد وگفت

+هرچی صدات میکردم بیدار نمی شدی گفتم شاید این راه جواب بده ومثل اینکه موثر بوده 

بالشت زیر سرم رو به طرفش پرت کردم اونم بالشت رو گرفت وبرام زبون دراورد

ودر رفت منم بلند شدم ودنبالش دویدم، تقریبا یک چند دقیقه‌ای دویدیم، تا اینکه من بلاخره خسته شدم وایستادم وهمون طور که نفس نفس میزدم گفتم

_چقدر تند میدویی نفسم بند اومد؟!

الیکا نیشش رو باز کرد وباغرور گفت

+پس چی فکر کردی توی مدرسه بهم میگفتن میگ میگ ازبس تند میدویدم، هیچ کس به گرد پامم نمیرسید

از حرفش خندم گرفته بود...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از حرفش خندم گرفته بود یهو الیکا جدی شد وگفت

_راستی ارمان گفت اماده باشی مثل اینکه قراره امروز برگردید تهران 

ابرو هام رو از تعجب دادم بالا وگفتم

+واقعا برای چی به این زودی ارمان که چیزی به من نگفت؟!

_دیشب که خواب بودی یکی بهش زنگ زد انگار کاری براش پیش اومده. 

به معنی فهمیدن حرفاش سرم رو تکون دادم بعدم الیکا دستم رو گرفت وبرد توی اشپزخونه، من رو روی صندلی نشوند وخودش برام چای ریخت وگفت

_اول صبحانه بخور بعدکارا تو انجام بده 

به معنی باشه سرم رو تکون دادم بعداز خوردن صبحانه، به الیکا کمک کردم ومیز رو جمع کردم ورفتم توی اتاقم تا ساکم رو اماده کنم، بعداز جمع کردن ساکم ساک ارمان رو هم جمع کردم اما از جیب یکی از لباس هاش یک عکس پیدا کردم، عکس یک زن که خیلی هم شبیه ارمان بود وزیبا بود، ابروهام رو دادم بالا؛ حتما عکس مادرش بود چشماش مخصوصا کپی چشمای ارمان بود، دلم میخواست میتونستم مادر واقعیش رو ببینم، یعنی اگه اونم زنده بود با ازدواج ما مخالفت میکرد؟ 

شونه ای بالا انداختم وعکس رو گذاشتم توی جیبش بعداز اماده کردن ساک ارمان خودم هم اماده شدم وهمون مانتویی که موقع‌ای اومدن به مشهد پوشیده بودم، پوشیدم کمی هم ارایش کردم وازپلها اومدم پایین وسط پلها بودم که زنگ در به صدا دراومد الیکا رفت در رو باز کرد وچنددقیقه بعد ارمان وسیاوش اومدن توی خونه، از پلها اومدم پایین ونزدیک ارمان ایستادم، ارمان با دیدنم سمتم اومد ونگران گفت

_سلام ندا حالت خوبه؟!

لبخند گرمی بروش زدم با انرژی گفتم

+اره میبینی که خوبه خوبم 

ارمان نفس اسوده‌ای کشید وبعدنگاهی به سر وضعم انداخت وگفت 

_اماده شدی؟ساک هارو جمع کردی؟

+اره بالاست برو بیار

ارمان بعداز این حرفم رفت طبقه بالا، منم از فرصت استفاده کردم ومشغول صحبت با الیکا شدم، چند دقیقه بعدارمان ساک به دست اومد پایین وروبه من گفت

_خب اینم از ساک ها بهتره دیگه بریم.

سرم رو به معنی فهمیدن تکون دادم، بعدم هر دو شروع کردیم به خداحافظی کردن با الیکا وسیاوش، الیکا رو بغل کردموگفتم

_خب دیگه الیکا جون وقت رفتنِ این مدت خیلی زحمت کشیدی ازت ممنونم!

الیکا از بغلم اومد بیرون وگفت

+خواهش میکنم عزیزم کاری برات نکردم ای کاش میشد بیشتر بمونید!

_منم دوست داشتم اماچه میشه کرد

+هروقت رسیدی بهم خبر بده

_باشه حتما

با صدای ارمان به بحثمون خاتمه دادیم

_اوه حالا همچین خداحافظی باهم میکنید انگار تا صد سال دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینید

الیکا چشم غره‌ای به ارمان رفت وبا صدای حرصی گفت

+اولا من از تو نظر نخواستم دوما من چون ندا رو دوست دارم؛ دلم براش تنگ میشه، البته شما مردای بی احساس این چیز هارو نمیفهمید که

ارمان دستش رو به معنای تسلیم بودن بالا برد وگفت

_باشه بابا من که چیزی نگفتم؛ چرا حالا میزنی

از کل کل هاشون خندم گرفته بود، خلاصه بعداز انجام خداحافظی سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم...

 

 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم رو به صندلی تکیه دادم، چون دیشب خوب خوابیدم الان خوابم نمی برد بخاطر همین تصمیم گرفتم کمی با ارمان حرف بزنم بخاطرهمین به سمتش برگشتم وگفتم

_میگم ارمان من خوابم نمیبره میشه باهم کمی صحبت کنیم؟

ارمان همونطور که به جاده خیره بود گفت

+اره فکر خوبیه؛ اینجوری حوصله مون سر نمیره خوب حالا چی میخوای بگی؟

درحالی که داشتم با انگشتان دستم بازی میکردم گفتم

_راستش من عکس مادرت رو وقتی داشتم ساکت رو میبستم دیدم...

ارمان نیم نگاهی بهم انداخت ومنتظر ادامه حرفم شدمنم زیاد منتظرش نذاشتم

_خب میخواستم بدونم مادرت چه جوری زنی بود، اگه اونم زنده بود مثل مادرناتنیت با ازدواج تو ویگانه مخالفت میکرد؟

ارمان دستی لای موهاش کشید وگفت 

+مادرم زن خیلی مهربونی بود؛ البته وقتی اون مرد من بچه بودم وچیز زیادی یادم نمیاد اما از پدرم شنیدم که اون خیلی قلب رئوفی داشت، نمی دونم اگه زنده بود شاید اونم مثل مامان باران رفتار میکرد

سری به معنی فهمیدن تکون دادم به فکر فرو رفتم شاید واقعا همین طوری که ارمان میگه بود، بهر حال فکر کردن در مورد این موضوع کمکی به من نمیکنه.

 

اخرای شب بود که رسیده بودیم تهران حسابی خسته شده بودم چون یک سره اومده بودیم وتوقف نداشتیم.

ازماشین پیاده شدم وکش وقوسی به بدنم دادم، ارمان ساک ها رو از صندوق عقب برداشت وبه طرف ساختمون رفت حسابی دلم برای اینجا تنگ شده بود، وارد ساختمون شدم واز پله ها بالا رفتم که تو راهرو ارمان رو  درحالی که داشت به سمت اتاقش میرفت دیدم، ارمان با دیدنم گفت

_ساکت رو بردم توی اتاقت

+ممنون شب بخیر

_شب بخیر

هر کدوم به سمت اتاق ها مون رفتیم، وارد اتاق شدم وبعداز جا به جا کردن وعوض کردن لباسام خوابیدم

 

 

 

 

 

 

 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×