رفتن به مطلب
Added by Amir

asma.ri

نام:حواس! داستانک/اجتماعی، درام

پست های پیشنهاد شده

حواس!

   حواست را می‌گیری و میان گِل و لای گم می‌کنی. میان تکه پارچه‌های خاکی یا شاید هم میان بخاریِ له شده‌ات زیر آجرهای بی‌جان!
   دوباره دست حواست را می‌گیری و این بار قدم‌هایت را با او یکی می‌کنی. گم می‌شود میان جهیزیه‌ی دخترت که هر کدامش طرفی پخش شده. می‌گذرد و قفل می‌شود میان اسباب‌بازی نوه‌ات! خودت برایش خریده بودی؛ دقیقاً همان دیشب. می‌دانی؛ آخر تولدش بود! تازه داشت تاتی تاتی کردن را یاد می‌گرفت.
    وقتی تو مشغول پایکوبی بودی، زمین جشن دیگری داشت و پایکوبی‌اش را آرام‌آرام شروع می‌کرد. خودش کجاست؟ او را می‌بینی؟ معلوم است جسم کوچکش زیر کدام آجر خوابیده؟ یا که شاید هم بیدار؟
    باز می‌گذری اما این‌بار حواست نمی‌گذرد! با تو هم‌قدم نمی‌شود. مثل آتش می‌سوزد و بعد سوزشی می‌شود که تبدیل به اشکی شده و از صورت پهن و چروک و خاکی‌ات پایین می‌ریزد‌.
    به زور دستت را قفل حواست می‌کنی تا مثل بچه‌های لج‌باز با خودت همراهی‌اش کنی. گریه می‌کند و باز هم با تو هم‌قدم می‌شود. وسط راه می‌ایستد و تو مجبور می‌شوی جانِ پاهایت را بگیری تا بایستد. می‌دانی؛ حواست میان جسمِ بی‌جان شوهرت گیر کرده! جانی در بدنت نیست که به سویش پرواز کنی. همان جا زانو می‌زنی و خاک‌های بی‌رحم را به سر و صورتت می‌مالی!     خیلی درد داشت نه؟ دخترت، نوه‌ات، حالا هم شوهرت!
    آن‌قدر بی‌قراری می‌کنی که حواس‌شان پیش تو گیر می‌کند. یکی جنازه را بیرون می‌کشد و یکی به طرفت می‌آید.
- با شماست؟!
     آن‌قدر دلت خون است که دل دل می‌کنی جوابش را بدهی. از موهایش یعنی خودش است‌. از پیراهنش یعنی خودش است. از شلوارش یعنی خودش است اما همه‌اش را خاک پوشانده. حتی چهره‌اش! گریه می‌کنی و می‌نالی: «نمی‌دونم، نمی‌دونم!»
    بی‌قراری‌ات بیشتر می‌شود که حواست مثل بچه‌ها نِق می‌زند و می‌گوید: «بلند شو تا از بقیه خبر بگیری.»
      اما تو بی‌جان‌تر از آنی که بتوانی بلند شوی. حواست بی‌اعتنا از تو می‌رود!
    می‌رود و مثل روح میان آجر و خاک‌ رد می‌شود تا به سرنخی برسد. پیدا می‌کند. یکی‌یکی همه را پیدا می‌کند و تو بی‌خبری! حواست زودتر از خودت گریه می‌کند. خبر دارد که تک‌تک اعضای خانواده‌ات رفته‌اند و تو تنها مانده‌ای!
    از همان راه دور بر سرت فریاد می‌زند و تو نمی‌شنوی‌. مشغول عزاداریِ شوهرت هستی. غافل از اینکه چهل عزا در پیش داری...
    حواست زودتر از تو نفرین می‌کند بر زمینی که همه را با خاک یک‌سان کرد. چه تویی که زنده‌ای و چه بچه‌ها و نوه‌هایت که مُرده‌اند.
     از آخرین جنازه هم خبر می‌گیرد. جنازه‌ی تک پسرت که تازه دیشب از سربازی برگشته بود. خون گریه می‌کند به حالت. می‌دانی؛ حواست دلی ندارد اما به حالت دل می‌سوزاند!
     باز پیشت برمی‌گردد که مجبورت کند از تک‌تک‌ نزدیکانت خبر بگیری. به زور بلندت می‌کند و با دیدن هر جنازه انگار صدبار جانت را می‌گیرند و دوباره زنده‌ات می‌کنند. دیگر دلی نمی‌ماند که عزاداری کنی. همه‌اش خون می‌شود و...
    این‌بار حواست که هیچ، تمام اعزای بدنت عزاداری می‌کنند برای تو! چه دلی بشود دلت!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×