رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

سلام، سلام... سلام! 
:gn:
راستش من برای زدن این تاپیک خیلی فکر کردم. از زمانی که به یاد دارم، دارم شعر میگم تا همین امروز... انقدر هم دفتر شعر مربوط به سالهای مختلف دارم که خودم نمیدونم چندتاست! :NewNegah (1):


اما خب هیچوقت دلم نخواست شعرها رو (بجز چندتاشو که قبلا شِیر کردم) منتشر کنم.:aiwan_light_pardon:


ولی خب امروز تصمیمم رو گرفتم تا این تاپیک رو بزنم و چندتا از شعرهای پرخاطره رو برای شما هم بذارم. 


بیشترین هدفم از اینکار شنیدن نظرات و انتقاداتتون هست. امیدوارم انقدر به من لطف داشته باشید که شعرها رو بخونید و برام از نقاط ضعف و قوتش بگید. :aiwan_lggight_blum:


اگر هم نظری نبود، امیدوارم حداقل از خوندنشون لذت ببرید. :aiwan_light_bfffflum:

 

***دوستان فقط ازتون خواهش میکنم که اشعار رو بدون اجازه ی من کپی نکنید.***
 
 
 
New_Microsoft_PowerPoint_Presentation.pn

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیله:

پیله ام سوخت به جرمِ

دل پروانه پرستم

نفسم رفت به سویی

که دهد کار به دستم

من و این جامِ می آلود

من و مستانگی و شب

من و این رقـــصِ جنون وار 

من و صد ناله در این تب

ناامیــدم و نـــدارم،

چشم امیــد به یاری

تن صدپاره ی خود را...

نکنــم نـــذر نگاری

من و این مستی و این درد

تو و این خرقه پرستی

من شکستم خودم اما

تو دلِ خلق شکستی

سَر و سِرّی و نیازی

تَن و این رعشه ی پر درد

تو و چشمانِ خمارت

من و این زمزمه ی سرد

تو که با ناز و نیازت،

شعله بر شهر کشیدی

در تب آتش جسمت

بغضِ این عشق ندیدی؟

شدی آشوبِ شب من

شدم آن سوخته خرمن

نگشوده پر پرواز

پیله اش سوخت به دامن

 

ص.ز

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلکم، کودک ده ساله ی من... 
دست بردار از این رسوایی.

من و تو قاصد بد یوم شبیم، 
حقمان نیست ولی، تنهایی!

دلکم، زخم نبین از رفتن،
درد را، حنجره را عریان کن...

پشت هر پل قدمی دل دل کن، 
پیش هر جاده کمی مأوا کن...

دلکم دست نکش از بودن 
قصه ی بودن ما، خود کم نیست

عشق را، پنجره را رویا کن 
راه تا آخر رویا کم نیست

دلکم با من و شعر تلخم 
قدری از لحظه بیا همپا شو

مثل شب، شعر، خدا، عشق، زمین 
خالص و خالی و بی وزن، .بیا پایا شو!

دلکم سخت نگیر، آسان باش! 
گله از سردی این فصل نکن....

دلکم تلخ نشو، خندان باش! 
ناله از مردم این شهر نکن.....

دلکم راه همین بوده و هست.... 
طاقت و صبر بیاموز کمی....

گاه از درد کمی در خود باش، 
گاه همراه دلی باش دمی....

ص.ز

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق مرا در تبِ دیدار کشت

خم شده در گوشه ی دیوار کشت

با دلکم قافیه بازی گرفت

سخت غرورم رو به بازی گرفت

عشق مرا در دل نامردی اش

سوخت، همان لحظه که آوردی اش

ساخت ز من آنچه که میدانی اش

زد بشکست آنچه تو من، خوانی اش

عشق نشد آگَه از این ابتلا

از منِ ناچار به بند تو را

عشق ندانست دمی درد ما

ساخت ز ما بار دگر قصه ها

جانِ دلم داغ نشاندی به دل

از غمِ دل شد دل لیلا خِجِل

کَشتی جانم بنشسته به گل

رفتی و زان پس به تعب مرده دل

عشقِ من و تو خود افسانه بود

نَقل جدایی نکند گرچه سود

باز نویسم، بسپارم به رود

آنچه که من بودم و یادت نبود

ص.ز

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه لَختی ها:


دل گُل، تو بنیانش شدی
گلدان و گل را کوفتی
گل مُرد، بنیانم شکست


****


یک نظر بر من و این موج نکوبد به دَرَم
صد دریغا که دریغ ست نگاهت ز سرم
و خروشد دلِ خود باخته بر موج عدم


****

لاف نمیزنم بدان، سوخته دل به سوز غم
واژه ز بغض قاصر است،رعش نشسته بر بدن
رقـــص سماء میکند، روح به ضربِ این ستم


****

ترانه شد، سکوت شد، نشست بر جبین ماه
هلالِ اشک دیده ای
که چشمه را نشانه رفت

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرار میکنم از این خروش بی امان غم

از 
انفجار خاطره و شرح تو بدون من


درون هم گره خورَد، نگاه تو و جان من

چو تار و پود آخرین ندای بی جواب من


سقوط من نهایتیست در انضمام این غزل

چه جای شک که 
عشق خود، فسانه بوده از ازل


در انتظار و یاد تو، تمام شد تمام من

به یاد من نبودی و ز یاد رفت نام من


نه حق پرسشی بماند، نه باوری برای من

چه بد به حال این دلِ... عجیب، بی قرار من



خیال میکنم شبی گذشته ای ز خواب من

و یا سترده ای نمی، ز خیسی نگاه من


خیال میکنم دمی نشسته ای کنار من

و یا شکفته خنده ات به خلوتی ز یاد من



گمان کنم که لحظه ای دلت تپیده بی خبر

برای این منی که خود برفته از خیال من


دلم گواه میدهد گذشته ای از این دیار

برای استجابتِ فَزَع و ابتهالِ من


دلیل دارد
 انتظار، دلیل دارد این نیاز

نمیشود که بی دلیل نشسته ای به فال من


خیال را شکسته، از گمان و خواب خسته ام

بیا و مرحمت کن و 
حلول کن به سالِ من


فرار میکنم ز خود، ز این خودِ خراب من

ز این خودی که مست شد، اسیر شد به مهر غم


فرار میکنم، بیا نجات آخرم تو باش

فرار میکنم بیا خَتَم کن ابتذالِ من


بلد نبوده ام دمی، نشستن و رها شدن

فرار میکنم ولی... ببخش، انعزالِ من


به 
خنجری به نام عشق، چه بی خبر ز حال من

شکستی و شکافتی، تو قلب نیمه جان من


فرار میکنم، بیا و مبتلاترم تو کن

بیا و باش 
آخرین، دلیلِ ابتلالِ من

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×