رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

_دیدم سهیل تو ماشین از خنده داره میمیره _درد مرض اه ببین چی کارا کردن بابا رادوین جان اینا از تو بد ترن بیا بیخیالشون شو اگه اینو فهمیدی _ببند امیر بخدا تلافیشو سرشون در میارم خیلی پرو شدن لعنتیا برو پایین سهیل میخوام بریم زود خونه بدو خیلی رو دادم بهشون

ماشینو پارک کردمو رفتیم بالا سهیل رفت با نیش باز تو اتاقش منو امیر هم رفتیم تو اتاق به امیر گفتم اول اون بره حموم اون رفتو منم رفتم تو اتاق  _الو سلام امیر جان خوبی  چه خبر     ممنون منم خوبم      اره میگم هنوز شمالی    میخواستم بری

چند نفرو ادب کنی البته ادب ارومو لطیف چون دخترن هههههه     اره یه کارایی کردن   ببین اروما درد سر نشه برامون     اره سه تا دخترن     نه بابا من که از سه تا دختر نمی ترسم که امیر نمی زاره خودم انجام بدم    اره    ادرسو مشخصاتشونو  برات میفرستم فقط یه جا ادب کن که ماهم میخوایم بیایم ببینیم   اره بابا نمیخوام اونقدر شدت داشته باشه   اره ممنون     یه کوچولو اذیتشون کن همین نهایتش ماشینشونو پنچر کن ههههه اگه اب بریزب روشون خیلی خوبه

_رادویننننننننن  بیا برو من اومدم  _امدم امیر      _خب فعلا امیر جان ممنونم من باید برم  باشه خدافظ   خندیدمو رفتم حموم

 

حانیه :_

_اوففف چه قدر خوابم میاد _میگم بچه ها بریم دریاااااا _خلی رحی ما برا تفریح نیومدیم که _چه ربطی داره خوب بعد این که کارامونو کردیم میرم خوبه؟؟ _اوففف باشه فقط اگه بخوایم فردا  تا عصر کارمون تموم شه باید زود از خواب بلند شیم _اره رحی  حانی راست میگه _باشه من مشکلی ندارم پس صبح زود بلند شیم تا عصرم کارامونو میکنیم _خب باشه عصر کی بریم _6 خوبه _اره خوبه  _خب من برم بخوابم شب بخیر _شبت بخیر رحی برو ماهم میایم      رحی رفت

_میگم ایدا چه خبر از پسر عموت  _هیچی بابا جوابشو نمیدم _ههه خوب کاری میکنی بریم حالا رحی فکر میکنه غریبست _ اره بدو بریم

 

صبح شدو بعد صبحونه نشستیم پایه طرحمون اندازه ی 20 صفحشو انجان دادیم تا ظهر _خب بیاین ناهار _اومدیم خب ایدا دستش نزن بیا بریم ناهار تا بعد _باش بریم    ناهارمونو خوردیم خورشت قیمه داشتیم خوشمزه بود دوباره رفتیم سرکارمون

 

رادوین :_

_خب دوستان خوبم امروز عصر میریم یه جایی میخوام یه چیزی نشونتون بدم _کجا رادوین ماکه برا تفریح نیومدیم که _میدونم امیر ولی میخوام یه چیزی نشونتون بدم _چی میخوای نشون بدی تازه مگه کجاست حتما باید بریم بیرون کلی کار پرژه مونده _اره بیرونه حالا جاشو بعد بهتون میگم      یه دفعه دیدم گوشیم صدا داد نگاش کردم دیدیم امیره جاشو بهم گفته بود رو به امیرو سهیل گفتم _خب بیا جاشم معلوم شد میریم دریا  _اوفففف حالا ساعت چند 5 خوبه 6برگردیم _نه بابا چی میگی میخوام از اول کار برسیم  میخویم وسطاش برسیم 7شب میریم دیگه نمی دونم تاکی     سهیل گفت _اوووو حالا کوتا 7 بیا کارامونو انجام بدیم حداقل تا 7   10تا صفحه پرژه بنویسیم بیا رادوین بیا تا7 کار کن بدو برون اون خط کشو از رو میز اتاقم بیار_باشه اومدم  پس حله

 

حانیه :_

_حانیییییییی من امادم بیا دیگه _امدم میگم رحی من دل شوره دارم میشه امشبو بیخیال شیم هان     ایدا گفت :_عه چرا حانی بیا دلشورت مال پروژس بیا بریم _اه از دست شماها بریم         سوار ماشین  شدیمو اهنگ مورد علاقمونو گذاشتیم باهاش خوندیم  _بیاین پایین باید ماشینو اینجا بزاریم بریم تو ماسه ها بعدم دریا  _نه حانی بریم دم دریا بزاریم _ باشه پس باید اینجارو دوربزنم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_بیا اینم لب دریا بیاین پایین  _وایییییییی خدا چه قدر قشنگه دریا از دیدنش سیر نمیشم  بچه ها نفس عمیق بکشید  _ باشه       رفتیمم سمت بازارشو چند تا تنقلات گرفتیمو اومدیم درم دریا نشستیمو شروع کردیم به خوردن و صحبت کردن  _خب بچه ها سات نزدیک   7:10    5 دقیقه دیگه میشینیم میریم باشه _باشه حانی ولی خیلی خوش گذشتا _اره      دیدم گوشیم زنگ زد دیدم مامانه   _سلام به مامانم خوبی عزیزمممممم     ممنونم مامانی همه خوبن بابا چه طور  ثمین چی    خب خدارو شکر     اره بیرونیم لب ابیم      نه مامان تا عصر داشتیم رو پروژه کار میکردیم گفتم بیریم یه ذره لب اب       عه  یه لحظه مامان گوشی   _عه بچه ها کوشیاتون کو نیاوردین _عه چرا حانی توماشینه چی شده _مامانم میگه ماماناتون زنگ زدن دیدن جواب ندادین ترسیدن        _الو مامان چرا همراهشونه فقط تو ماشین بود نیاوردن کنارشون اگه میشه به ماماناشون زنگ بزنید خبر بدید     چشم میریم زود خونه     چشم      خدافظ

_اوفففف اخه چرا نیاوردین با خودتون اگه دیگه ماماناتون بزارن باهم بریم مسافرت  با این کاراتون _خوب حالا من بعد به مامانم توضیح میدم     _عه بچه ها نازی اس ام اس داده  _عه چی داده حانی _داده کوجایینو از این چرتو پرتا الان جوابشو میدم  درسو بهونه کرده با ما نیومده باید دلشو اب کنم  .....

رادوین :_

_خب رسیدیم _ اوف ماشینو قفل کن بریم پایین _نههههههه نرین پایین _چرااااااااا_صبر کنید باید چیزیو که میخوام نشونتون بدمو از توماشین ببینید   سهیل گفت _خلی رادوین برا چی میخوام برم تو اب _عه جوجه یه چند لحظه صبر کن الان میاندشون _کی کی میاد رادوین دارم میترسما   _عه صبر داشته باش

نمی دونم چرا دستام یخ کرده بود من تونسته بودم خانم بهرامیو با دوستاشو پیدا کنم ولی هنوز به امیر و رایا ن نشونشون ندادم

_بیا اومدنننن _کی رادوین کی    دیدم یه سمند مشکی کنار ماشین ما وایساد راوین شیشرو داد پایین _عه سلام داداش امیر خوبی چه خبر ممنون اره اینا دوستامن  هههههههه اره برو کارو تموم کن میخوایم بریم کارو زندگی داریما       امیر اینا رفتن  _رادوین این کی بود؟؟ _خب ببینید بچه ها  فقط الان تنها کاریو که باید بکنید به ماشین امیر نگاه کنیدو بخندید _چی میگی رادوین مرز داری برو میخوام برم خونه _عه نگاه کنید شما و بفهمید من هیچ وقت کوتاه نمیام نگاه کنید  سهیل گفت _وا این که ماشین 206 خانم بهرامی  که _عه سهیل راس میگی  میگم رادوین چرا امیر داره میره طرف اونا؟؟  _خب خودت ببین چرا

امیر :_

_وا   دیدم رادوین داره نگاه میکنه منم نگاه انداختم به اونا  نکنه نکنه ......

 

حانیه :_

_ایشششششششش حانی اینارو جا قحط بود اومدن  صاف بغل ما گذاشتن _ولشون کن فقط حرفی زدن محل ندید   رحی گفت _: میگم بچه ها  ماشینشو یه جوری گذاشته پیش ما  من میترسم      رو حرف رحی نگاه به ماشین کردمو دیدم راس میگه اونجا یی که ما نشسته بودیم هیچی از دورو بر معلوم نبود  دیدم یه پسره وچهار نفر دان میان طرفمون بلند شدمو به رحیو ایدا اشاره کردم که پاشن بریم

_خانم کوچولو شماره بدم ؟؟   هیچی نگفتم _باتوام خانم خانما     محلش ندادم امدم دستو به دستگیره ماشین ببرم یه نره قول وایساد جلوم _کوجا بااین عجله  _برو انور حوصلتوندارم  _هههه  جواب منو ندادی شماره بدم خانم کوچولو زنم شی    ایدا داد زد _خفه شو مرتیکه ی بی ناموس  برو انور مزاحم نشومیخوایم بریم _عه عه عه  بیاین بچه ها این ور این خانم انگار زبونش به دهنش زیادی کرده هاننننن _هوی کاری به اون نداریا نفله برو دنبال کارت  من خیلیایو مثل تو ادب کردم برو اونور    اومد طرفم _اگه نرم چی خوشگله هههههههه   دیدم بازومو گرفت _اه دست به من نزن عوضی برو اونور  _خفه بمیر بابا بگو ببینم کوچولو تو تا حالا کیو نفله کردی نکنه رادوینو میگی     چی رادوین  نه خدایا اصلا ازش انتظار این کارو نداشتم ینی اون اینارو فرستاده بود    _اره اونو ادب کردم تورو هم ادب میکنم برو اونور    _ هههه نوچچچچچچچچ       دیدم ایدا رو گرفته و داره اذیت میکنتش _هوی عوضی چه غلتی میکنی  ولش کن

میخواستم برم طرفش دیدم یک منو گرفتو انداخت رو زمین از درد داشتم میمردم   وای اینا دیگه کین رحیم وعض خوبی نداشت یکی گرفته بودشو ولش نمی کرد فقط جیغ میزد دیدم یه هواز دستش  فرار کرد   افرین رحی برو کمک بیار بدو  _ول کن عوضییییییییی

 

 

رحی :_

داشتم از ترس میمردم  از اونا دور شدمو با گریه دنبال یکی میگشتم هیشکی نبود اونجا  ای خداااااااااااا کمکم کنننننننن  دیدم یه پرادوی مشکی اونجاس رفتم طرفش

امیر:_

_رادوین رادوین اینا چی کار میکنن احمق  تو یه کثافتی رادوین  تو چه غلتی کردی مگه مرز داری مگه اونا چی کارت کر دن    دیدم رادوین بااعصبانیت گردن کج کرد سمت من

_نمی دونم امیر بخدا نمی دونم من به امیر نگفنم این کارو بکنه  فکر کردم یه شوخیه کوچیک میکنه  _خفه شو رادوین تو مریضی مرز داری بخدا نمیشناختمت تا الان  سهیل بیا بریم جدا شون کنیم میای     دیدم یکی میزنه تو شیشه  شیشه رو اوردم پایین

_تور خدا بیاین کمک خواهش میکنم دوستامو کشتم ترو خدا بیا ین کمک

دیدم سهیل سریع از ماشین پیاده شده رفت سمت ریحانه منم با رادوین پیاده شدم  دویدم سمتشون

حانیه :_

دیدم صدا دادو فرداد میاد صداشون خیلی اشنا بود  دیدم دیگه مارو  ول کردن رفتن سمت اونا که برا نجات ما اومده بود  دیدم عه اینا که سهیلو امیر و رادوین  محل ندادمو دیدم رحی اومد طرفم  با گریه گفت _خوبی حانی خوبی جواب بده _ خو بم  _چت شد نمی تونی بلند شی  سرت گیج

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رادوین :_

_هیچی برا مهم نبود رفتم داخل دعوا شدم مو یقه ی امیرو گرفتم _کثافت چرا اینجوری کردی  من ازت اینو خواستم عوضی  خیلی عوضی لطیف بودنت این بود  _چت شده رادوین مگه خودت نگفتی     گرفتم امیرو به زدنو کتک اونم شروع کرد به زدن یه هو امیر داد زد _بریم بچه هاااااااااااا روانین همشون  رادوین بعد حساب این کتکاتو میرسم    _برو گمشو امیر   دیدم سوار ماشین شدنو رفتن     منم دماغم خون داشت میومد _وای رادوین چی کار کردی با خودت دماغت _ولم کن امیر  شما ها خوبید؟؟؟ _اره  ما خوبیم  ولی رادوین دماغت _مهم نیست  خانم بهرامی کو خوبه  _بیا رادوین بیا با ماشین رفت

_امیر بخدا نمی خواستم اینجوری میشه _رادوین فقط ساکت شو حال هیچ کدومشون خوب نبود خانم باقری از حال رفته بود  خانم بهرامی هم خون از دماغش داشت میرفت _باشه تقصیره منه حالا بریم دنبالشون بدویین

امیر:_

_دیدم رادوین حالت تعادل ندارو قرمز شده اصلا ندیده بودم رادوین عصبانی بشه برا دختر _هوی اروم برو رادوین خوبی _نهههههههه  هیچی نگفتم چون واقعا حال خودشم خوب نبود

حانیه :_

_رحی رحی  _جانم حانی خوبی _اره فقط رسیدیم برو به برانکارد بیار _باباباشه

از ماشین پیاده شدم داشتم می افتادم همه شالم  خونی بود رفتم طرف در ایدا درو باز کردمو دیدم رحی با برانکاردو چند تا پرستار اومدن  ایدا رو گذاشتم رو برانکارد _برو رحی دنبال  ایدا من خوبم _ولی حانی _نه برو پیش اون منم کم کم اروم میام _باشه

خیلی بددنمو پام مخصوصا درد میکرد

در ماشینو بستم رفتم سمت در اصلی بیمارستان  چند جا داشتم می افتام چند تا از پرستارا منو گرفتم  حس کردم کسی پشتمه محل ندادمو رفتم یه راسن پیش

 

_چی شد رحی _خوبی حانی جونم هیچی الان دکتر میاد بهمون میگه بیا بریم توهم پیش دکتر حال خوب نیستا دماغن هنوز داره خون میاد  _نه اول ایدا   دیدم دکترش اومد بیرون _چی شد اقای دکتر _ خب چی شده  که شماها ضربه دیدید _اقای دکتر اگه میشه بگید حالش چه طوره _از ترس زیاد از حال رفت  مشکلی نیس  به هوش بیاد خوب میشه  _وای ممنون دکتر_خانم دماغتون خون داره میاد هنوز _رفع میشه دکتر ممنونم

کمی  برگشتم با ریحانه  دیدم امیر هو سهیلو رادوین دارن نگامون میکنن دست ریحانه رو ول کردمو رفتم طرف اونا  دیدم دارن با نگرانیو شرمندگی نگام میکنن

_چیه چرا خفه شدین هان    دیگه حال حرف زدن نداشتم دیدم ریحانه اومد طرفم _حاحاحانی پات    محل ندادم میخواستم  بزنم تو صورت رادوین که یه هو همه جا تاریک شد  افتادم رو زمین چشمام نیمه باز بود  رحی گفت _حانی حانی چی شدی  حانی یه چیزی بگوو  دیدم یکی داره داد میزنه  رادوین بود _پرستار پرستار بیاین کمک دیگه بدو امیر برو به پرستار بگو بیاد     دیگه چیزی نفهمیدم

 

چشاموبازکردم  خیلی درد داشتم هنوز  به درو برم نگاه کردم وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده اشکم در اومد دیدم رادوین کنارم رو صندلی  نشسته بودو سرش رو لبه ی تخت بود  گریم شدت گرفت _عه حانیه  بهوش اومدی خوبی الان به ریحا نه میگم بیاد

وا این چرا بامن صمیمی شده بود  دیدم رفت بیرونو با ریحانه دوباره اومد داخل _وای حانی جونم خوبی چه طوری  سرت درد نمی کنه _نه ممنونم تو خوبی بهتری _اره عزیزم _ساعت چنده _12 شبه _چی وای نه تا الان فکر کنم خاله نگران شده هو به مامانم زنگ زده چی کار کنم  _نه حانی نگران نباش  نازنین زنگ زدو بهش موضوعو گفتم اونم گفت داره  با علی میان اینجا  گفت خاله رو یه جوری پیچوندن هو الانم خوابیده  به بهانه خوشگذرونی علی دارن میان اینجا _اهان    می خواستم بلند شم که درد بدی تو پام گرفت  جیغی زدم رحیو رادوین با نگرانی اومدن طرفن _چی شدی حانی  بلند نشو تو پات شیشه رفته بود بریده بد جور _اره خانم بهرامی بهتره بلند نشین    عه این که الان گفت حانیه  محلش ندادما  گفتم :_میخوام برم پیش ایدا چه طوره _عه خب دیونه  ازاول اینو میگفتی الان میگم بهت  ایدا حالش خوبه هوش اومده تا الان نگران تو بودیم    دیدم در باز شدو ایدا همراه امیر و  اومد داخل سهیلم بعدش اومد  ایدا گفت :_خوبی اجی بهتری _اره عزیزم تو خوبی _نه حانی من از ترس تو به هوش اومدم میخواستم باهم بمیریم    بغلش کردم  دیدم رادوینو امیر و سهیل سرشون پایینه

رادوین گفت :_بخدا شرمندم خانم بهرامی نمی خواستم اینجوری بشه  شرمندم   رحی گفت :_اقای فرازمند شما که تقصیری نداشتین تازه به ما هم کمک کردین خیلی ممنون  _  چه عجب شما معذرت خواهی کردین اصن مگه بلد بودین نمی دونستم بله خیلی کمک کردین حالا هم برین دیگه نیازی بهتون نیست    نگام به اون سه تا بود خوب میدونستن منظورم چیه حیف که نمی تونم به ریحانهو ایدا بگم همش زیر سر خود همین رادوین اقایی که دارین ازش تشکر میکنین    دیدم در با اضطراب بازشد نازنینو علی بودن

_حانی _عه سلام  نازی  جان خوبی _وای خوبی  اجی چرا اینجایی چی شده  خوبی مشکل که نداری    به رحی علامت دادم که ایدا رو ببره رحیو ایدا رفتن امیر هم با سهیل همراه ایدا رفتن

 

علی گفت :

_ببخشید شما؟؟ _عه ببخشید من دیگه میرم خانم بهرامی _نه صبر کنید اقای فرازمند

حانیه :_

_علی جان ایشون رادوین فرازمند همکلاسیه من هستن _عه پس رادوین اقا شمایین هان _خب علی بزار بره بیا من کارت دارم    نازنین جاشو به علی دادعلی اومد طرفمو  رادوینم رفت موقع رفتن بهش گفتم _اقای فراز مند لطفا در دسرس باشین برای کمک به من تا باعسبانیه این قضیه دستگیر شه   با تعجب دیدم گفت :_بله خانم بهرامی حتما       رادوین رفتو درد بست منم تمام ماجرارو برا علیو ایدا تعریف کردم  وسطای داستان علی میخواست بره بزنتش که نازنینو من نذاشتیم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_خب حانیه عزیزم چرا به من زنگ نزدی همون موقع مگه بهت اس ام اس ندادم _چرا نازی بعدش اینجوری شد _خب بیخی حالا بهتری جایت زخم شده _اره پام یه شیشه رفته  _بخدا یه بلایی یا سر تو میارم یا سر اون رادوین _عه نازی حالا بیخیال برو با دکترا صحبت کن ببین میتونیم بریم من از اینجا بدم میاد میخوام برم تو خونه اه پرژمونم کامل نیس فکر نکنم با این وضع رتبه بیاریم همون طور داشت میرفت بیرون گفت _رتبه بخوره تو سرت تو خودتو سالم برسون به اصفهان خودش یه رتبه عالیه برا من _ههههههه _کوفت میخنده میدونی چه قدر دوروغ گفتم به مامانمو مامانت _عه راستی مرسی نازی   علی که چیزی بهشون نگفت خودم یه چیزی میگم بعد علی به جای نازنین رفت بت دکتر صحبت کنه رفتو درم بست  خدارو شکر دکتر اجازه داد بریم خونه  منو ایدا اماده شدیم رفتیم با ماشین من خونه نمی دونم علیو نازنین پیاده اومده بودن یانه چون با ماشین ما اومدن

رادوین :_

 

رسیدیم خونه من که ولو شدم رو کاناپه نمی دونم اون دوتا چی کار کردن چشام سنگین شدو خوابیدم  از سر درد چشامو باز کردم  دیدم امیر باهمون لباس روی صندلی خوابیده  سهیلم رو زمین دراز کشیده بود بلند شدمو رفتم تو اشپز خونه  اب بخورم نمی دونم چی شد لیوان از دستم افتادو شکست  منم پام رفت رو شیشه هو داد زدم   سهیلو امیر پریدن بالا اومدن سمت من _وای رادوین خوبی چی شدی

_وای بچه ها عین سگ پشیمونم چی کار کنم _باشه داداشی بخدا ماهم تند رفتیم دیشب بلند شو _امیر بخدا معذرت میخوام  سهیل بخدا من ادم بدی نیستم _میدونم داداشی بلند شو میدونم قصتت این نبوده _وای سهیل بپر برو یه چسب زخم بیار _باشه  _ولم کن امیر نمی خواد _عه چی میگی رادوین  بیخیال   دیدم خودشم خیلی ناراحت و فهمیدم قصدش این نبوده بعد جریان مریم یه ادم دیگه شد یه ادم خشن حالش از همه دخترا بهم میخورد ولی نمی دونم چرا ایندفعه با دیدم خانم بهرا می  اینجوری میکنه اون از دیشب که تو ماشین موقع رانندگی اینم از حالا برا اعجیب بود خدا کنه خوب شده باشه رادوین مریمو فراموش کنه بتونه احساساتشو بروز بده

_بیا امیر اوردم _بده   رادوین پاتو بیار عه جوراباتم در نیاوردی الان زخمت عفونت میکنه_به درک

چسبو براش زدمو لباسامونو عوض کردبیم بعد یه ذره حالمون بهتر شد رفتیم پایه تلویزیون  دیدم رادوین هنوز تو خودشه _چته رادوین چرا ناراحتی _نمی دونم چرا امیر غذاب وجدان دارم چی کار کنم _می خوای بریم با هم معذرت خواهی کنیم _اخه چه طوری _ببین رادوین نمی دونم چت شده تو اصلا از هیچ دختری خوش نمیومد حتی نمی خواستی باهاش حرف بزنی بعد جریان مریم  ولی نمی دونم چرا حانیه  تونسته تو یه ماه تورو عوض کنه _چون چون خوشم اومده ازش _چیییییی _خب بعد مریم این تنها کسی بوده که ازش خوشم اومده  چیه نگاه نکنید خودتونم الان اعتراف کنین از دوستاش خوشتون اومده  تو چی سهیل تو از ریحانه خوشت نیومده بگو دیگه _خب خب شاااااید _تو چی امیر تو چی تو از ایدا خوشت نیومده _خب خب منم شاید عه حالا چه ربطی داره  ما باید ازشون معذرت خواهی کنیم اصلا باهاشون قرار میزاریم  دیدم سهیل پرید بالا _هوراااااااااا _سهیل انگار خوشت اومده ها

سهیل :_

_خب امیر چی کار کنم بزار منم اعتراف کنم اره از ریحانه خوشم اومده نمی دونی با گریه اومده بود دم شیشه چه حالی بهم دست داد انگار یکی داشت قلبمو تو دستاش میفشرد  نگو که امیر تو از ایدا خوشت نیومده _اره خوشم اومده خوب شد _اهان حالا شد امیر جان من خودم بهشون زنگ میزنم شام دعوتشون میکنم خوبه _نمی دونم قبول کنن یا نه

 

 

حانیه :_

_وای حانی چرا اومدی پایین زخم پات هنوز بازه ها پماداتو زدی _عه ایدا چیزی نیست خوبم  ریحانه کجاست ؟؟_رفته خرید _وای ایدا پروژه رو چی کار کنیم  اومدیم اینجا الافی _وای حانی چی کار کنیم بیا بابا یه پرژه رو میدیم که رتبه نیاریم خوبه امسالو بیخیال شیم دیگه _اره اگرم نخوایم میشه اخرش _حانی _بله _میگم میشه  شکایت نکنی _از کی _از رادوین اینا _عه چی میگی ایدا من بدنم درد میکنه دارم میمیریم  باید ادب شن  _حانی  بخدا دیشب که تو رفتی خوابیدی منو ریحانه داشتیم حرف میزدیم ریحانه  گفت رفتم به اونا خبر دادهو هر ستاشون داشتن از استرس میمردن بابا بفهم نگرانمون شدن گفت حتی رادوینم نمی دونی وقتی بی هوش شدی چی کار میکرد بیمارستانو گذاشت  رو سرش  اینارو ریحانه گفت  بخدا پشیمونن از کارشون  _تو مگه میدونی تقصیر اونا بوده _بله  ریحانه حرفاشونو با اون پسر که اومد شنید _ باشه فقط بهم بگو چرا جوش اونارو میزنی _مرسی حانی جونم میدونم قلبت اندازه کنجیشکه ولی دلت بزرگه   _چرا جوششونو میزنی ؟؟؟     دیدم رحی از در اومد داخل _سلام به دوستای مجروح خودم خوبید عه حانی اومدی پایین _سلام ریحانه جان خوبی _اره عزیزم توخوب باشی منم خوبم  میگم نازنین امد پیشم بهم گفت که برا شون پرونده ساخته فقط یه مدرک میخواد برا اثباتش    نگاه به ایدا کردمو گفتم _شکایت ندارم خودم به علی میگم _وای حانی خودتی ایدا بهش گفتی دستت درد نکنه وای سهیل نمی ....ر....ه زنداننن _چی میشنوم وای شما دوتا نکنه .... وای نه ایدا پس بگو چرا جوششونو میزنی  واقعا اره _خب اره _وای رحی تو چی _منم اره  ولی حانی یه سوال میکنم تو عاشق رادوین نشدی _البته که نشدم چی میگید شما اصلا به من چه خوش بخت شین ایشاالله

ولی تو دلمو که نگاه میکردم چرا دوسش داشتم ولی هنوز برا ابراز کردنش زود بود نمی خواستم مثل رحیو ایدا ببازم  اول اون رادوین اقا باید ببازه بعدا  باید ثابت کنه خودشو

_حانی گوشیتتتتتتت _کیه _نمی دونم ناشناسه بیا _الو بله بفر مایید  عه چرا ساکتین _اااااالو سلام حانیه خانم

شناختم کیه رادوین بود ولی میخواستم خودمو بزنم به اون را ه

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_بله شما _امممم منم رادوین _اهان خوب بگو چی کار داری _میخواستم برا معذرت خواهی شما و دوستاتونو دعوت کنم شاممم  _نیازی نیست  فقط تنها کاری که میتونین برام بکنین اینه که دست از سر منو دوستام بردارید _خواهش میکنم حانیه _باشه فقط دیگه تموم میشه دیگه _چی تموم میشه _مزاحمتاتون _بله بله _خب کی _ امشب  ساعت 7 خوبه اگه ادرس بدین خودمون میای دنبالتون _نه یه جا مشخص کنین تا ماهم با ماشین بیایم _باشه پس براتون اس ام اس میکنم _خیلی خب _میبینمتون بای _ایشششششششش

در اتاقو باز کردم دیدم دوتاشون  دم درن _خوب شنیدین دیگه من چی بگم اماده شین برا 7امشب _برا چی حانی   بهش نزدیک شدمو فهمیدم خودشو میزنه ب اون راه گفتم :_برای دیدن معشوقت امشب ساعت 7 اماده باشه بد بخت _عه چی میگی حانی خیلی بی ادبی _هههه ولی خوب کاراتون بکنین چون اخرین دیدارمونه _چی _همینه که شنیدی

رفتم پایین دیدم در میزنن وا کیه الان رفتم دم در _کیه _عمه قزی       هههه نازی  بود درو باز کردم دیدم با خاله و علی  اومدن _سلام خاله خوبید _سلام دختر شما دیشب کجابودین _عه خاله خونه بودیم جایی نرفتیم _عه من اومدم دم در نبودین که _اره خاله اولش رفتیم دریا ولی زود برگشتیم _خوش گذشت    یه نگاه به علیو نازی  کردم گفتم _خیلیییییییییییی خاله  _عه خاله چرا لنگ میزنی میای _چیزی نیست خاله داشتم میومدم درو باز کنم پام پیچ خورد _الان خوبی میخوای بری دکتر اصن بزار من اول ببینم _نهههه خاله خوب میشه الان بریم تو      رفتیم تو از خاله پزیرایی کرمو رفتم چایی بریزم

نازی اومد تو _حانی _جانم _شنیدم نمی خوای شکایت کنی  علی میخواد پرونده رو بفرسته پیش سر هنگ     عه این از کوجا فهمید

_اره نمیخوام _عه عقلتو از دست دادی اجی  کتکت زدن میفهمی میگی نمی خوای شکایت کنی _عه ارو م نازی خاله میفهمه   _ ببین فقط میخوام بدونم چرا _اخه مدرک ندارم _ببین حانی خودت خوب میدونی من مورو از ماست میکشم بیرو حتی بدون مدرک  بس بهونه بی خودی نیار  چرا نمی کنی _ چون میخوام بدون سرو صدا حل بشه میدونی اگه مامانای ما بفمن چی میشه _نترس منو علی نمی زاریم چیزی بفمن _عه اذیت نکن نازی مجبورم نکن تازه نظر من فقط نیس بابا ایدا  و ریحانه هم اونجا بودن ولی نمی خوان شکایت کنن تو هم بیخی به  داداشتم بگو بگو زیادش نکنه بریم دارم چایی میبرم برا تو سفارشیه پر رنگ تره بیا _ از دست تو ولی من اخرش میفهمم

دیدم علیو نازی دارن با هم حرف میزنن خاله هم گیر داده بود به رحیو ایدا  ساعت نزدیک 6 بود خاله اینا بلند شدن داشتم بلند میشدم درد گرفت پام  داشتم از پشت می افتادم نازنین منو از پشت گرفت بدون این که خاله ببینه منو بلند کرد وای دستش درد نکنه  وگرنه میدید خاله پامو موقع خدا فظی  به علی لبخنده رضایتو تشکر زدم دیدم با اخم داره از کنارم رد میشه فهمیدم برا چی بود ولی چی کار کنم پسر خاله نمی تونم همه چیزه بهت بگم نمی تونم بگم _خدا فظ حانی مراقب خودت باش _چشم خاله به سلامت

 

_وای حانی بدو دیر شد _هوی چه قدر هولی اینجوری نشون ندینا ابرومون میره  حالا انگار چه تحفه ای هستن ایشششششش_حانی بخدا تو هم یه روز به درد ما دچار میشی

هه کوجایی ایدا خانم دچار شدم نمی خوام بروز بدم  اماده شدیمو به ادرسی که رادوین داده بود رفتیم

_وای حانی چه رستوران شیکیه _اره خدایشش قشنگه  _بریم

پیاده شدیمو رفتیم سمت رستوران دیدمشون داشت با دوستاش حرف میزد رفتیم طرفشون هنوز داشتم لنگ میزدم  هی فوش میدادم به رادوین

رادوین :_

_سلام خوش امدین ممنون که قبول کردین بیاین _خوب زود بگید کارتونو میخوایم بریم به پرژمون برسیم _خانم بهرامی بشینید دیگه خواهشا   به اجبار نشستیم  گارسون اومد _خب چی میخورید شما چی میخورید خانوما _اب من میخورم _ نه دیگه حانیه خانم اب نمیشه میشه از انتخاب من بخورید یه امشبو _اوففففف همه کاراتون که اجباریه باشه اینم روش  میترسم بلا دوباره بیاد سرم        وای چه قدر مهربون شده بودن هر سه تا شون هر کدومشون داشتم باهم حرف میزدن منو رادوینم تو سکوت بودیو

اروم گفت :_پات بهتره _بله انقدر خوبه که لنگ میزنم قشنگ نبود داشتم میومدم ندیدید _بازم شرمنده _چی چیو شرمنده من نمی فهمم شما اونارو فرستادین الانم معذرت خواهی میکنین  عجیب واقعا  اگه دارین مارو اذیت میکنین منم بلدم  امیر گفت _: نه اینطور نیس خانم بهرامی خود رادوینم نمی دونست اینطوری میشه اصن نمی خواست _اهان معلومه

گارسون غذا هارو اورد  کمی ازش خوردیم دیدم نه سلیفش بد نیست  خوشمزه بود همه تو سکوت غذا خودیم

_خب ممنون اقای فرازمند بابابت شام  با اجازه _عه کجا الان تازه سره شبه _خیلی ممنون  رو به ایدا هو رحی گفتم _من میرم تو ماشین شما هم بیاین زود بعد غذاتون     من رفتم بیرون دیدم رادوین دنبالمه  سرعتمو زیاد کردم       وای همون پایی که زخم داشتم پیچ خود افتادم

_اخخخخخخخ_عه خوبی حانیه چرا تند میری اخه اروم برو  _اه کاری دارین با من دنبالم میاین _میخواستم بگم بازم شرمنده اگه میشه منو ببخشین _باشه فقط دیگه منو عذاب ندین  میشه برم      پشت کردم بهش یه قدم ورداشتم دیدم وای خونریزی داره هر قدمی میرفتم خون بیشتری میومد ازش  گوشه ی نرده های کنار جدولو گرفتم یه لنگه یلنگه رفتم جلو  دیدم یکی بازومو گرفت

_اه چرا لجبازی دختر بیا پات خونریزی داره  بیا کمکت کنم    مجبور شدم نردهارو ول کنمو به کمکش برم تو ماشین بشینم  _خب ممنونم اگه میشه به دوستاتون بگید بزارن دوستام بیاین بریم_باش             وای بمیری رادوین هی جون منو بالا بیار با این حرف زدنت

خوب ممنونم بازم برا شام  خدافظ     نمی دونم تو اون مدتی که منو رادوین تنها بودیم به رحیو ایدا چی گذشت که انقدر خوشحال بودن  موقع خدافظی رادوین گفت _مواقب خودتون باشین  اگه میشه یه دکترم برین شاید بخیه ی پاتون باز شده باشه  به سلامت به اومید دیدار       این به اومید دیدار گفتنشو میزارم به حساب دانشگاه نه چیز دیگه

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب ممنونم بازم برا شام  خدافظ     نمی دونم تو اون مدتی که منو رادوین تنها بودیم به رحیو ایدا چی گذشت که انقدر خوشحال بودن  موقع خدافظی رادوین گفت _مواقب خودتون باشین  اگه میشه یه دکترم برین شاید بخیه ی پاتون باز شده باشه  به سلامت به اومید دیدار       این به اومید دیدار گفتنشو میزارم به حساب دانشگاه نه چیز دیگه

_نه  نیازی نیست  خدا فظ     تو راه بودیم که _وای حانی پات شلوارت خونیه _مهم نیست _چیو مهم نیس چی شده بریم درمونگاه _اه وای خدااا          پام  درد گرفت یهو نمی دونم حواس ایدا پرت شد  ترمز  ترمز نگرفت خورد به ماشین جلویی

_هییییییی وای زدم که  خدا کنه رانندش ادم باشه      من که از درد به خودم میپیچیدم سرم پایین بود

_ای خدا _وای حانی پات اه  وای رانندشو اه چه قرتی      دیدم یکی میزنه رو شیشه  انگار ارث باباشو خوردم با سختی اومدم پایین

_اقا شرمنده ببخشید دوستم حواسش به من بود نتونست ترمز بگیره حالا اگه میشه خسارتشو بگید چند میشه تا من بدم

_هوییییی چی میگی میدونی همین صاف کاریش  چه قدر میشه ماشین خوشکلومو داغون کردی بیا اینجا تا حالیت کنم

دیدم مانتومو گرفتو برد سمت ماشینش _عه ولم کن مگه نمیگم میدم خسارتشو بگو چند میشه _بیاین پایین بچه ها این هالیش نیست به کی زده  ایدا گفت :_وای هالا اینگار چی شده بگو خبرت چند میشه مشکل داری دوستمو ول کن _شما دخالت نکن خانم خانوما من با ایشون امشب کار دارم به شما دوتا هم بعد  میرسم   یه کاری  میکنم که دیگه پشت فرمون نشینی

_ببند دهنتو ولم کن میخوام برم

یهو دیدم یه صدا فریاد میاد:

 

_مثلا میخوای چه غلتی کنی هان

وای خدا فرشته ی نجات بود رادوین بود انگار اومده بودن دنبالمون

_عه به تو چه بچه  تو چی کارشی زدن به ماشینم میخوام این یکی رو ادبش کنم برو خودتو تو درد سر ننداز _هوی ببین به تو ربطی نداره چی کارشم مهم اینه که الان اینجام

دست پسررو کشید باعث شد مانتم ول بشه پامو گذاشتم رو زمین از درد پام داشتم از پشت می افتادم که ایدا منو گرفت

_وای حانی مراقب باش  خوبی _اره ولی پام از درد دارم میمیرم _اقا امیر بیان ببریمش درمونگاه _نه چی چی درمونگاه خوب میشم    ریحانه گفت _نه چی چیو خوب میشی  ماهم میام باهات باید بریم درمونگاه خیلی خون رفته شلوارت خونیه

 

_هوی پسر تو دخالت نکن  _ببین ساکت شو بگو چه قدر شده و برو فکر کردی نمیدونستم میخواستی باهاشون چی کار کنی برو تا بخاطر این کارت دارم میزارم زنده بری برو _هههههههه برین بابا  بده اگه داری بده   میشه 500 هزار تومن بده  ببینم نمی دونم باهاش چی کارداری  اصن چی کارشی ولی اگه اونو با دوستاشو امشب بدی بهم من بیشتر این 500 تومانو بهت میدم _برو گمشو پسرهی کثیف برو دنبال کارت من مثل تو اینقدر کثیف نیستم

 

_وای ایدا اینا چرا داد میزنن چرا اقای فرازمند اومد خودم باهاش حرف میزدم    سهیل گفت _نه بابا این چه حرفیه خوب شد اومدیم دونبالتون رادوین گفت پاتون زخمیه میخواست تا خونه اسکرتتون کنیم یه وقت اتفاقی نیوفته که افتاد    ایدا تو گوشم گفت :_حانی عاشقه ها  مبارک باشه ببین چه طوری داره به خاطرت داد میزنه _درد الان موقع این حرفاست

ریحانه اومد :_حانی خوبی بریم _اره خوبم چی شد _ هیچی اقا رادوین پسره رو رد کرد رفت _شما دوتا رفتین دوباره پیش امیرهو سهیل چه قدر حرف میزنین عه _عه حانی خانم به شما هم میرسیم  تو هنوز مارو درک نمیکنید

 

_خوبید حانیه خانم _ممنونم حالا بگید چی شد خسارت گرفت _نه بابا این چه حرفیه بله گرفت _خب بگید چه قدر من تقدیم کنم _نه نمی گیرم اگه میشه بزارید پای  اون شب میدونم که بازم کمه ولی بزارید پایی اون چون باعث این مشکل منم اگه اون اتفاق نمی افتاد پای شما هم زخمی نمی شد که این طوری بشه_نه ممنونم ولی میخوام تقدیم کنم تا زه من اون موضوعو فراموش کردم ربطی هم به شما نداشت نمی دونم چیشد  ایدا یه لحظه حواسش پرت من شد    امیر گفت :_خوب شما ایدا خانم بشینید پشت فرمون وخانم بهرامیو ببرید درمونگاه    سهیل گفت _: ریحانه خانم بشینید پیش خانم بهرامی  ما هم پشتتون میام   من گفتم :_نه نیازی نیست تا همین جاشم زحمت دادیم  با اجازه  بریم   رادوین گفت  :_ خانم بهرامی اگه میشه یه خواهش دارم _بله بفر مایید _میشه ماهم بیایم درمونگاه _اخه چرا دیدم خیلی دلش میخواد ولی نمی دونم چرا ولی چیزی نگفتم گفتم تصمیم با خودشه    _خب اقای فراز مند تصمیم با خودتونه  با اجازه بشین بریم ایدا

رادوین:_

با امیر هو سهیل سوار ماشین شدیم   _میگم رادوین چی شد پسره چی میگفت یه هو داد زدی _هیچی پسرهی هیز به جای خسارت از این دخترا میخواست ازشون امشب استفاده کنه  _عجب ادمایی میگفتی منم بیام کمکت _نه بابا در حد مانبود   سهیل گفت :_چی شد رادوین بهش پول دادی  _اره ازم پول گرفت وگرنه نمی ذاشت بریم _چه قدر ؟؟؟؟؟_500 هزار تومان _وای رادوین چرا این همه دادی سرت کلاگذاشته حتی اگه سپرشم اسپرت بوده باشه این قدر خسارت نمی بینه _حالا فدا سرم نمی دونی اگه ما نبودیم  سر این دخترا چی میومد  _هی رادوین خانم بهرامی خیلی برات مهم شده هاااا خبریه _عهههه بی مزه کمک میکنیم به دیگران فکر بد میکنن محل نذاری مگن مریضی والا نمی دونم به کدوم ساز شمابرقصم _زبون هرکی که گفته مریضی لال بشه کی گفته خدا کنه همیشه همین طوری باشی البته از لحاظ جنس مونث این نفر اولو اخر باشه به مذکر تا دلت میخواد کمک کن ههههههههه_هههههههههه اون که بعله

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریحانه

_وای رحی دیدی رادوین چه طور شده بود هههههههه  امیرروبگو چه جیگری شده بود   بابا اینا عاشقن ببین  داره عین این ایال بارا داره میاد دنبالمون _ههههههههه ایدا هیچی نگو الان حانی قاطی میکنه  ولی سهیلم دست ننداز هههههههه _اون که بعله _حانی ببین داره میان دنبالمون  _وای حانی چشمات چرا بستس بیداری  وای خدا ایدا این چرا اینجوریه چرا سفید شده

با بی حالی گفتم _چی میگید شما وای خدا خوابم میاد فکر کنم کلی خون ازم رفته فشارم پایینه نرسیدیم   ایدا گفت :_ وای حانی جونم نخوابیا الان میرسیم  رحی نزار بخوابه _با با شه   حانی حانی منو نگاه _وای رحی ولم کن گوشم با توعه بزار چشمامو ببندم _نه نه چشاتو باز کن  باز کن

ایدا

 

:_بیا رسیدیم بیا رش پایین رحی من برم برانکارد بیارم  _باشه    حانی پاشو رسیدیم حانی  وا حانیییی هااااااان_وای بمیری نترسوندیم  بیا رسیدیم  میتونی بیای پایین _وای رحی حالم خوب نیست

حانیه :_

درد نداشتم ولی چشمامونمیتونستم باز کنم فقط حس کردم منو یکی بلند کرد گذاشت رو برانکارد  دیگه چیزی نفهمیدم

 

ریحانه : داشتم با حانی حرف میزدم که نخوابه دیدم یکی میزنه به شیشه سهیل بود شیشرو دادم پایین _بله _ببخشید ریحانه خانم حانیه خانم خوبن _نه اقاسهیل نمی دونم چرا بیحاله   حانی حانی منو نگاه حانی     وای خدا دیگه جواب نمیده پس این ایدا کوش     گریم گرفته بود _وای ریحانه خانم گریه نکنید الان میاد _حانی حانی منو نگاه

 

 

_رادوین رادوین بیا بدو _چی شده سهیل _نمی دونم حانیه خانم بی حالن الانم دیگه جواب نمیدن _چی کو ؟؟؟  وا ریحانه خانم چرا حانیه اینقدر سفیده وای خدا خودت کمک کن   خانم باقری بدویید

ریحانه :تو ذهنم به خودم کلنجار میرفتم که چه طوری حانیه رو بلند کنمو بزارمش رو برانکارد  یهو دیدم حانی نیست تو بغل  وای خدا ینی ایدا بلندش کرده عه اینا که رفتن  از ماشین اومد پایین  رفتم طرفشون دیدم نه شلوار اقا رادوین خونیه وای اون بغلش کرده اگه  حانی بفهمه سر به تن منو ایدا نمیزاره

 

_هویی رحی کوجایی خوبی چی شد من رفتم یه هو _هان هیچی تو رفتی داشتم با حانیه حرف میزدم سهیل اومد پشت شیشه سهیل چند تا سوال کرد  که دوباره با حانی حرف زدم دیگه جواب نداد خیلی هم سفید شده بود راستی کی حانیه رو گذاشت رو برانکارد  تو ؟؟؟؟_نه بابا وقتی تو نتونی من بتونم  رادوین گذاشت امیر هم کمکش کرد خوش به حال حانی _ببند بابا میدونی اگه بلند شه سر به تن ما نمی زاره _چرااا ؟؟؟؟_چرا برا محز عرا  نمی دونی حانی بدش میاد از پسرا حالا هم طوری شده بغلش کنه  _عه راس میگی  وا خو مشکل خودشه میگیم نتونستیم بلندش کنیم خوب تازه از خداش باشه  کاشکی من جاش بودم _وای ایدا تو که اینجوری نبودی اه اه ترشیده _نکه خودت نمی خوای _نه نمیخوام _ایششششششش_فیشششششش _بیا بریم پیش دکتر بینیم حانی خوب شد _بریم

_سلام دکتر چی شد خوب میشه _ بله چیزه خاصی نبود بی هوش شدنشونم مال خونی بود که ازشون رفته  فشار پایین  بود تا زه بخیه شونم عوض کردم کمی باز شده بودسرمش تموم شد  میتونید ببریدش _ممنون دکتر   _هوففففف بریم

 

 

_سلام حانیه جونم خوبی پاشو بریم دیر شده _وای چی شدم من یه هو _ههههه نگو که یادت رفته هیچی تو راه بیهوش شدی بخیه ی پاتم دکتر عوض کرد پاشو سرمتم تموم شد بریم _بریم

بهتر بودم رفتیم خونه البته بگم که اینو که امیرهو رادوینو سهیلم باهامون اومدن نمی خواستم خونمونو بلد بشن ولی چی کار کنم دیگه  یاد گرفتن   خدافظی کردیمو رفتیم تو _میگم ایدا _جانم _چرا شلوار رادوین خونی بود _عهههههههههه  ولش من چه بودونم از رحی بپرس _وا بگو رحی _عه هیچی بابا   مهم نیست  _وایسین ببینم نکنه اون منو گذاشت رو تخت هاننننننننن_ اهوم _وای بمیرید مگه شما چلا قید ینی من این قدر سنگینم چرا شما منو بلند کردیم  اه  خدا چرا منو نکشتی  نگاه کن ابرومو بردن ایش _نه حانی جون خودش بلندت کرد ما اصلا ازش نخواستیم _منو نگاه من شاخ دارم گوشام درازه _عه بسه گوشم اینقدر جیغ جیغ نکن برو تو تختت استراحت کن _برین بابا همتون خولی اخلاق منو میدوننا ببین چی کار کردن   رفتم رو تختمو خوابیدم

بعد اون شب دیگه ندیدمشون ما هم افتاده بودیم رو پرژه  منم حالم بهتر بود   امشب کارای اخر پروژه رو انجام دادیم فردا جمعه بود باید برگشتیم تهران تو اون مدت مامانامون زنگ میزدنو احوالمونو میپرسیدم از این قضایا هم به هم قول دادیم به کسی چیزی نگیم از علی همون شب قبل حرکت ازش  قول گرفتم اونم قبول کرد

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج شنبه:

_وای اینم از پرژو  وسیله هاتون جمع کردین فردا صبح باید زود بریم

_بله حانی جونم اینم چایی _ممنون _میگم بچه ها خیلی خوش گذشت بهمونا البته به بغیر از اون قضایا _اهوم _میگم ایدا شنبه چی داریم درس _امم نمی دونم برنامه تو خونست فردا برگشتیم بهت میگم _زحمت کشیدی _نه بابا چه زحمتی

 

ساعت نزدیک 6 صبح بود

_پاشین  همه چیز امادست پاشین اماده شین _باشه حانی برو گازو ابو ببند تا ما بیایم _نابغه پاشو اینارو اخر دست میبندن  پاشین میخوام به خاله زنگ بزنما پاشین_باشه پاشدم هویییییییییی رحی با توعم هستا پاشو

.....

_خب بریم _حانی میگم گازو بستی _اره بیا خاله دم دره  بیا رحی برو ماشینو ببر دم در تا ما بیایم _باشه من رفتم زود

حانیه :_

_بیا دیگه _امدم امدم بریم     درو بستمو رفتیم باهم دم در

_سلام خاله صبح بخیر ببخشید بیدارتون کردیم _نه بابا این چه حرفیه _خب خاله این کلید _ممنون خا له حالا بیاین از زیر قران رد شی بعد برین     قرانو هر سه تا مون بوس کردیمو رفتیم سوار شدیم

_شما برید تو ماشین تا من بیام   به طرف علی و نازنین رفتم _خب پسر خاله و دختر خاله ی  گلم ما رفتیم کاری ندارین

نازی گفت _نه حانی فقط ترو خدا مراقب باش _ چشم  باجازه

میدونستم منظورش  چی بود

_خب خاله بای _خدافظ اروم بریا رسیدی زنگ بزن _چشم _میری اصفهان _نه خاله میرم تهران دانشگاه اونجاس _اهان باشه موفق باشید خدافظ

حرکت کردیمو دیدم خاله برامون اب پاشید

 

_هوی حانی اگه پات درد میکنه بگو چون اینجا دیگه رادوین نیستا _اولا هوی ینی چی مگه اسم ندارم دوما نخیر پام درد نمی کنه  اگه درد گرفت به رحی میگم نه به تو _ایششششششش بهتر منم میگریم می خوابم _تو بخواب دنیارو اب ببره تورو خواب مببره   من تا برم بنزین بزنم برا سه تایمون چا یی بریز تا بیام

وارد پمپ بنزین شدمو پیاده شدم داشتم بنزین میزدم همه نگام میکردن انگار تا حالا ادم ندیدن  ایشش

_خب این از این دیگه بریم برا یه سفر طولا نی  هر کدومتون یه سوره بخونید تا حرکت کنم _باشه

حرکت کردیمو  ساعت 1 ظهر رسیدیم تهران خدارو شکر که به سلامت رسیدیم اول کارکه رسیدیم به مامانمو نازی  زنگ زدم بعد رحیو ایدا رو بیدار کردم

_پاشین رسیدیم رحی کلید درو  بده _اه برو تو ساک عقب ماشینه _عه چرا اونجاست  پس بیاین وسایلو ببریم تو حیاط  کلیدو بعد پیدا میکنم بیای ماشینو خالی کنیم بدویید

هر سه تا مون ماشینو خالی کردیمو کیلیدو به در زدیمو رفتیم داخل منم ماشینو گذاشتم تو حیاط بعد کمی استراحت بدون این که وسایلارو جمعو جور کنیم رفتیم سه تاییمون بعد از دوش گرفتن خوابیدیممممم

چند ساعت بعد :

_هویی رحی و ایدا بیاین پایین بیاین وسیله هاتونو ببرید بالا

_عه ببند دهنتو خوابیما  دست به وسیله هام نزن _بمیر بابا  چرا سگ شدی یه هو عه _خو خوابیما هی اربده میکشی  حالا رحی هیچی بهت نمیگه ولی من بهت میگم میشه یه روز ما رو اروم صدا کنی از وقتی با هم هم خونه شدیم هی اربده میکشی فکر کردی خیلی کارت درسته _ چی میگی ایدا خوبی چرا اینجوری شدی تو

ریحانه گفت :عه ایدا چی شده حانی کار بدی نکرده که چرا اینجوری باهاش حرف میزنی  بیخی بابا میتونی اروم ازش خواهش کنی دیگه داد نزنه _چی میگی رحی اصن مشکل داره دختره _ساکت شو ایدا با من درست حرف بزن  هر چی هیچی بهت نمیگم جو گرفتتش اه _اره گرفته پس دیگه طرف من نمیای فهمیدی رحی گفت :عه بسه بچه دعوا نکنین   _نه رحی صبر کن فهمیدم این دلش از کجا پره میدونی چیه چند ساعت بیش تر از برگشتنمون نگذشته دلت برا امیر تنگ شده دخترهی ترشیدهی بد بخت میدونی اصلا بهت فکرم نمیکنه _دهنتو ببندچرا فقط به من گیر میدی یه نگاه به خوده سبکت بنداز بعد به بقیه حرف بزن _من سبکم خدا ببین کی به کی میگه  من بودم هی قربون صدقه  این نره قولا میرفتم حتما تو بودی هی میگفتی تمومش کن هاان  ریحانه تو بگو بگو بفهمه این همه مدت خودمو کنترل کردم با این سبک بازیاش هیچی بهش نگم   ببین ریحانه خودت قضاوت کن ببین به خاطر سه تا پسرکه یه سالم نشده اومدیم دانشگاه  رابطه ی دوستیمونو که از دبیرستانه ببین چه طوری زیر پاش له کرد  من دیگه کاری به کارت ندارم _ساکت شو حانیه منم دیگه بهت کاری ندارم تازه سبک خوتیو هفت جدو ابادت  دخترهی مغرور از بس مغروریو از پسرا زده شدی  هیشکی نمیاد بگیرتت ولی من مگه همه مثل توعن    ترشیده  هر دختری جای تو بود تاحالا واداده بود مسعله رو ولی نمی دونستم مغروری تا این حد  _ برات متاسفم منو اینجوری شناختی  تو اصلا لیاقت منو نداری هیشکی نداره  کل جهانم ندارن لیاقت منو اره من مغرورم با هیشکی هم نمیسازم تو با همین فکرا برو گمشو

 

همونطور که اشک میریختم  به طرف اتاق رفتمو سویچمو برداشتم با همون شلوار با یه مانتو رفتم بیرون میخواستم از این خونه برم داشتم میرفتم بیرون که دیدم رحیو ایدا رو مبل نشستم و رحی داره دلداریش میده این رفتار منو بیشتر حرص داد اینگار من ادم نیستم من احساس ندارم منم یه همدم میخوام ولی هنوز پیدا نکردم من احمقو بگو فکر کردم  رحیو ایدا همدمم  دیدم سرشون گرمه از در به سرعت رفتم بیرون

ایدا:_

_کی بود ؟؟؟_نمیدونم _حانی رفت بیرون؟؟ _به من چه بهتر بره _عه نگو اینجوری ایدا اگه با حال خراب رفته باشه  چی  گناه داشت نباید اینطوری میکردی _چه طوری  تو چی میگی اه؟؟_بیا بیا با منم دعوا بگیر _ببخشید اجی به خدا دستم نبود نمی دونم چی شد  مردشور امیررو ببرم که فکرمو مشغول کرده بخدا دس خودم نبود  _من فهمید همون اول که داشتیم میخوابیدیم ولی حانی  گناه داشت الانم کجارفته گوشیشم که نبرده  بیا نازنینم 10تا پیام بهش داده  اگه جواب نده زنگ میزنه حالا نیست ما چی جوابشو بدیم _نمی دونم رحی چی کار کنم  نمی دونی تا داد زد بیاین وسایلاتونو وردارید چم شد حالم دست خودم نبود حالا چی فکر میکنه راجب من  وای خدا طوریش نشه ولی رحی اونم مقصر بود _اره ولی میتونستی اروم تر بگی   یابه منم بگی با هم اروم بریم بهش بگیم  بیا بیا برو صورتتو بشو میادش حانی برو  ......

 

_وای رحی بیا مامانشه چی بگیم بهش _کو   وایی چی بگم بگم حمومه؟؟ _چی میگی کی ساعت11شب میره حموم یه چیز دیگه بگو _عه پس چی بگم بگم رفته بیرون ساعت 11 شب این که بد تره _خب باشه حالا جواب بده همونو بگو _باشه تو هیچی نگیا

الو سلام خاله خوبید   بله  ممنون همه خوبن بله بله هست بله کار مهمی دارین      نه هستش ولی خاله رفته حموم الان    بله    نمی دونم تازه رفته  اگه کار مهمی دارید به من بگید فکر کنم طول بکشه حمومش  چشم میگم زنگ بزنه  شما تا کی بیداری    اهان بگم صبح زنگ بزنه   اهان  باشه  چشم    سلام برسونین خدافظ  _چی شد هیچی اینو که دکش کردیم ولی من میترسم ریحانه این کجاست الان چرا نیومد  اگه اگه تا صبح نیاد _عه نفوذ بد نزن میاد .....

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حانیه :_

تموم این مدت تو ماشین اهنگ گوش دادمو گریه کردم تو اتوبان دیدم خلوته چنان گازی دادم خودم ترسیدم که این منم منم که هر کیو میدیدم تند میرفت فوش بهش میدادم که چرا تند میره اصلا حالم خوب نبود  یکی از اهنگا شرح حال من بود اونو نزدیک 60 بار گوش دادم گریه میکردم منه مغرور داشتم تو تنهاییم گریه میکردم  من که همه رو دلداری میدادم تو غم همیشه حرفام برا همدردی برا بقیه اثر داشت ولی الان به خودم رسید از پس خودم بر نمیام  چرا چرا خدا چرا دوستم باید همچین طرز فکری از من داشته باشه وقتی دوستم اینو بگه انتظاری از بقیه نباید داشته باشمممم

کنار خیابون ایستادمو دوباره به اهنگ گوش دادم به ساعتم نگاه کردم ساعت 1:30 بود  تصمیم گرفتم برم خونه برا خودم بهتر بود خونه بهتر از اینجاست عین دختر خرابا دارم پرسه میزنم  به خودم امدم دیدم هیچی همرام نیست  حتی مبایلمم نیاوردم نگران رحیو ایدا نشدم چون مطمعن اونا گرفتن خوابیدن نگران مبایلمم که تا حالا کی زنگ زده و ریحانه چی جواب داده خدا کنه چیزی بهشون نگفته باشن اصن خدا کنه کسی زنگ نزده باشه .....

ایدا:_

_وای رحی ساعت 2 شد چرا نیومد  به خدا دارم از استرس میمیرم میخوای زنگ بزنیم به اون پسرا _وای تو تو این موقع هم ول کن نیستی مثلا سر همین با حانی دعوات شدا _خوب میگی چی کار نیم الان دستمون جایی بند نیست  ماشینم که نداریم بریم به پلیس اطلاع بدیم  تو که عاقلی بگو چی کار کنیم میدونی تا حالا چند بار نازنین زنگ زد پیچوندمش اگه خرم بود تا حالا فهمیده یه طوری شده خدا کنه نازنین به کسی نگه _نه نمیگه _عه صدا در میاد اومدش وای خدا شکرت  خدا شکرت _کوکوکو؟؟؟؟_اینا ببین _اوففف سکتمون داد

حانیه :_

از ماشین پیاده شدم خونه تاریک بود انگار اواژر پزیرایی روشن بود  محل ندادم رفتم سمت خونه درو باز کردم  بعععله خوابن حدسم درست بود

 

_کجابودی تو دختر مارو کشتی روانی نگرانت شدیم مگه مرز داری مارو اذیت میکنی  چرا الان میای الان موقع اومدنه  تو خجالت نمیکشی تا الان بیرونی مگه تو خرابی  کشتی مارو اه اه اه

داشت اینارو بهم میگفت داشتم زل میزدم بهش دیدم رحی هم داره نق میزنه _حانی چرا بی خبر رفتی فکر کردیم زود میای میدونی تا حالا چند تا زنگ داشتی دختر لااقل گوشیتو میبردی

اعصابم از دوتایشون خورد بود منو تحویل نگرفتم حالا هم دارم  اینطوری میگنن  انگار حس اقا بلا سری شون اوت کرده  گفتم :_ ههههه تعجب نمیدونید کجا بودم شما که منو میشناسین  مخصوصا ایدا خانم پس نگرانیتو برا چی بود  _ دختر ما چ بدونیم کوجا بودی  تو تا حالا بیرون نبودی تا حالا  بگو بگو کوجا بودی     داد زدم _ تو ساکت شو ایدا خانم شما که منو خوب شناختی باید بدونی من الان کوجا بودم  نمی دونی الان بهت میگم من رفته بودم پارتی انقدر خوش گذشت هم میدادمو هم می گرفتم     دیدم گوشه ی لپم بد میسوزه ایدا منو زده بود    _خفه شو حانیه  من  تورو این جوری فرض نکردم تو فکر کردی ....  خجالت بکش حانیه _نه نه چرا بکشم  خوب کردم برو برو تو منو همینجوری شناختی  ببین بیا الانم باور کردی زود دیدی دیدی ریحانه دیدی       بعد با گریه رفتم سمت اتاق درو محکم بستم    _حانی حانی جونم درو باز کن بیخی ایدا اشتباه کرد ما فکر کردیم زود میای خونه ایدا میخواست ازت عذر خواهی کنه  بابا خوب نگران شدیم حالا درو باز کن  _تنهام برا ریحانه برووووووووووووو

ریحانه رفته بود پایین با صدای بلند زدم زیر گریه تا خوابم برد

ریحانه :_

_اخه دختر نفهم چرا زدیش عه ینی تو باور کردی حانی تا الان  لا الا له الا الله .....    _چی میگی رحی معلومه که باور نکردم  حقش بود نباید این حرفو میزد  من هیچ وقت همچین فکری راجب به دوستم نمیکنم  ولی اون کرد اون فکر کرد من اونو یه دختر خراب شناختم بخاطر اشتباهش زدمش خیلی برا گرون تموم شد ریحانه _ ایدا باشه تو درست میگی نمی تونی اروم بری باهاش حرف بزنی اخه _نه نه نه نه  _برو بابا بیا برو وسیله هاتو جمعو جور کن فردا کلاس داریم  حالا بخیر گذشت فقط فردا دیگه تحمل کن هم تو اشتباه کردی هم اون  فردا باید این موضوع تموم شه

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرداش ما ساعت 10 صبح  و 12 و 3 بعد از ظهر کلاس داشتیم صبح ساعت 8:30 با سر درد بدی بلند شدم خیلی سرم درد میکرد  خدارو شکر بلند شدم چون دیشبش حتی وقت نکردم  ساعت زنگ بزارم  درو باز کردم رفتم پایین  دیدم ایدا با ریحانه رو مبل خوابیدن و من دیشب کل تختو تسخیر کرده بودم  رفتم تو اشپز خونه یه مسکن خوردمو رفتم بالا وسیله هامو جمعو جور کردم پروژه هم دست ریحانه بود باید مرتبش میکرد تا امروز به استاد بدیمش  می خواستم مثل همیشه بیدارشون کنم ولی گفتم نه بزار خودشون بلند شن چایی برا خودم ریختمو رفتم تلویزیونو روشن کردم  دیدم تکونخوردن  پس بیدار شدم منم محل ندادمو داشتم برنامه هارو نگاه میکردم دیدم گوشیم زنگ خورد  دیدیم نازنین زود جواب دادم

_الو _سلامو درد دختر دیشب کوجا بودی _ سلام نازنینم خوبی چه خبر_خبر که دست شماست دیشب 20 بار زنگ زدم هی دوستت ور میداشت  اول گفت حمومی بعدا گفت خوابی میخواستم تو اولین فرصت بکشمت

تازه فهمیدم دیشب اینا چی گفتن

_ببخشید نازی جون دیشب بعد حموم خیلی خسته بودم تا اومدم بیرون رفتم خوابیدم به رحیو ایدا هم زمان ندادن بگن کی زنگ زده بود  شرمنده _ای درد از این به بعد جواب ندادی پیاز داغشو زیاد میکنمو تحویل خاله  میدم _هه باشه ببخشید _ چه خبر الان  امروز دانشگاه داری؟؟ _ اره عزیزم _خوب ایشاالله پرژتون بره بالا تر _من که چشمی ندارم ولی خدا کنه با اون اتفاقایی که افتاد مطمعنم استاد ازمون ناامید میشه _نه بابا خدا نکنه امید داشته باش _ الان دارم _چی _امید دیگه _مسخره میکنی _نه چه مسخره ای  _بزار بیام اونجا یا تهران یا اصفهان تلافیشو در میارم  _باشه منتظرم عزیزم _پرو _هههههههه _خب دیگه من برم کاری نداری _نه نازی جون ممنون زنگ زدی بای _نه بابا زحمت چیه بای

_عه صب بخیر حانی جونم خوبی چرا بیدارمون نکردی _اره خوبم من برم اماده شم اگه زود حاضر میشید بریم اگه نه من میرم شماهم لطف کنین با اژانس بیاین   _عه حانی

محلش ندادمو اومدم بالا  اماده شدمو رفتم پایین رو مبل نشستم دیدم دوتایشون با سرای پایین رفتم تو اتاق ....

_بریم _بریم حانی جون _ریحانه بهش بگو اینقد ر به من نگه جون  بگه حانیه خراب حانیه *****....      اینو گفتمو رفتم سمت ماشین

ایدا:_

_وای رحی یه چیز به این بگو  اعصابموداره خورد میکنه ها _عه باشه تو هیچی نگو بهش  انتظار نداشته باش دیگه الان بزار چند ساعت بگذره _اخه اونم بی تقصیر نیستا _میدونم _اه _تحمل کن خوب  میشه

_بیاین دیگه دیر شد  _اومدیم حانی بریم

سوار شدیمو رفتیم سمت دانشگاه  تو سکوت بودیم  اومد پایین بدون محل دادن اونا درو باز کردمو  اومدم پایین شروع کردم به قفل کردم  برگشتم دوتایششون -منتظرمن و هیچی نمیگن  ....

 

_سلام استاد خوبید _عه سلام به شاگردام خوبید رسیدن بخیر چه خبر کی رسیدید _ممنونم استاد دیشب رسیدیم _خوب ایشاالله جایی که رفتین هم تفریح باشه هم درس _بله همینطور

شنیدم ایدا اروم گفت _ههه بیمارستانشم خوب بود   _ استاد پرژمونم امادست باید تحول شما بدیم _نه الان نه بریم سر کلاس باهم میگیرم    با استاد به طرف کلاس  همه بلند شدن تو کلاس  ما هم پشت استاد رفتیم داخل  بدون نگاه به بقیه من رفتیم سر جامون  همون جایی قبلیمون

 

استاد :_

_خب بچه ها خوبید امروز  دوتا گرو هامون امدن با پرژه های قوی            خب امروز چی کار داریم؟؟ _ بخشید استاد ینی پرژه هامون انقدر بده که شما این گروهارو انتخاب کردین  ینی ما نمیتونیم؟؟ _اقای احدیان من قبلا برا همتون توضیح دادم که کاری به کسی ندارم من باید دوتا گروه انتخاب میکردم که کردم این به این معنی نیست که پرژه شما مهم نیست ویا نمی تونید پرژه بیارید چون تک تکتون باید اخر به من پرژه بدید  پس فرقی نداره این فقط یه مسابقس که هر دوسال یه بار انجام میشه   _استاد این اجهافه ولی من پیش خودم فکر کردم ینی من نمی تونم که استار اینارو  انتخاب کرده _اقای احدیان بسه این موضوعو دیگه کش ندید شما باید کمک کنیم پرژمون تو دانشگاه وکشور قبول شه نه این که حسادت کنید _استاد من حسادت نمی کنم اگه شما اینو حسادت میدونید  ببینید چند نفر با من هم عقیدن اگه این جوریه همه بس حسودن   خب بچه ها کی با من موافقا _اقای احدیان لطفا کلاسو بهم نریزید

حانیه :_

دیدم کل کلاس دست گرفتن غیر از گروه ما هو گروه اقای فراز مند  و یه چند نفر دیگه که اونا ادم بودن پسره ی حسود اه اه  من نمی دونم این چی داره همه ازش حساب میبرن  حتما به خاطر این که مایه داره خوب باشه پرو

استاد:_

_اقای احدیان بسه  اگه ناراحتیت برید اعتراز کنید  _بله اونو که میکنم  ولی واقعا زشته یه پرژه به اون خوبیو دادین به چند تا دختر حالا گروه اقای فراز مند یه چیزی قابل تحملن ولی خانم بهرامی فکر نکنم

حانیه :_

اعصابم خورد شده بود بلند شدم _اقای حدیان همینه که هست  نکنه شما میخواستید بریدبا پول پرژه کپی کنید بیارید  _هر چی باشه خانم بهرامی اگرم میخواستم پرژم قبول نشه ابرو مندانه قبول نمی شد دیدم همه دارن میخندن     _براتو متاسفم    _باشه  نیازی به حرف تو نیست چون کسی گوش نمیده   یهو رادوین بلند شد :_اقای احدیان میشه بحثو تموم کنید استاد مارو انتخاب کرده میخوای حرص بخور میخوای نخور  _وای بچه هاااا نگاه اقای فراز مند داره از چند تا دختر دفاع میکنه

کل کلاس رفت تو هوا

منم داد زدم _ساکت شو مثلا میخوای چی کار کنی

استاد داد زد :_ ساکت شین همتون  خانم بهرامی از کلاس اخراج لطفا    با بغض از کلاس رفتم بیرون صدای رادوین میومد :_عه استاد تقصیر خانم بهرامی چیه اخه  چرا اونو بیرون میکنید  همش تقصیر اقای احدیانه _بشینید اقای فراز مند بسه دخالت نکنید وگرنه مجبود میشم شما رو هم بیرون کنم

دیگه چیزی نشنید رفتم به سمت ماشین داخل شدم  میدونستم ساعت چند کلاس تموم میشه تصمیم گرفتم  برم بیرون دور بزنم با ماشین رفتم بیرون  دوباره گریم گرفت  بیا اینم از صبحمون دیشب اونجوری الانم این جوری خدا من چه گناهی کردم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایدا :_

:_کلاس  تموم شد منو ریحانه تو شوک بودیم هنوز که الان نمیدونیم حانی کجاست بازم کلاس خلوت بود داشتیم میرفتیم بیرون که استاد گفت :خانم باقری پرژه دست شماست _نه استاد درست ریحانست  _ رحی پرژه  _عه استاد ببخشید پرژه تو ماشینه سویچم دست خانم بهرامیه _خب برا ساعت بعدی کلاس دارید دیگه _بله _بیارید پروژه رو _چشم استاد    منو رحی اومدیم بیرون _عه ایدا ماشین نیست _وای دوباره این کوجارفت _بزار بزنگم

رادوین :_

_اه مردشور احدیانو ببریم پسره ی حسود  _ خیلی پروعه امیر اعصابمو خورد کرده  پول داره زیر پاش ماشین مدل بالا داره گیر داده به چند تا دختر  حسود    سهیل گفت :_رادوین جان خودتم گیر دادی بهشونا حواست هست _اره سهیل اون اوایل اره ولی الان نه  دفعه ی دیگه میدونم احدیانو  ..._وای بسه رادوین ول کن این یکیو دیگه _  اخه  اخه ...._اخه نداره  میدونم سختته ولی هنوز زوده ول کن     امیر فهمید قضیه رو انگار نه اگار خودش بهم گفت خانم باقریو دوست داره همش صبوره  اه  _عه امیر خیلی صبوری نکنه میخوای بعد تلافی کنی _هه بمیری رادوین بی ادب هههههه   سهیل گفت :_بریم کافه _بریم

 

 

_عه بیا رحی اومد _کو ؟؟_اینا رفت تو پارکینگ _بریم

حانیه :_

ماشینو پارک کردم اومدم پایین   _اوف حانی کوجا بودی خوش گذشت؟؟ _ سلام _سلام حانی _سلام _ببخشید حانی معذرت

ایدا هو من همیگه رو بغل کردیم بعد ریحانه رو بغل کردیم    _نه بابا این چه حرفیه منم اشتباه کردم  _همه اشتباه کردیم _بله بله  هههههه

 

با هم اشتی کردیم رفتیم سمت دانشگاه  تو راه دربارهی استادو احدیانو رادوین اقا که چه طوری از من دفاع کرد حرف زدیم رفتیم تو کلاس نگاه رادوینو رو خودن حس کردم نگاه نکردم  انگار استاد پرژه رو میخواست  منم بدون کلامی پروژه رو گذاشتم رو میز استاد ورفتیم نشستیم استادم یه لبخند بهم زد  منم جواب رو با یه  لبخند دادم

ریحانه :_

_وای بیاین کمک عه این همه وسیله رو دادن به من بیاین ایدا حانی _وای رحی چیه _هیچی میگم دستور دیگه ندارید تعارف نکنینا _نه بابا تعارف چیه ما که با هم تعارف نداری _وای بپکی چه به خودش گرفت بابا خستم بیا این خریدارو کمک کن میخوام بیا تو _خب بیا تو فقط چهار تا پلاستیکم بیار نمی تونی؟؟ _نه من که مثل تو انرژی ندارم تا الان تو دانش گاه بودیم بعد رفتیم خرید خانم کاری نکرده میگه مگه خسته شدی _وای بده من بی عرضه _خودتی _ایششششششش _فیشششششششش  _وای حانی کوجایی این رحی خیلی غرمیزنه  _وای بس کنید تازه خوب شدیم باهمااااا حالا ناهار چی داریم

ایدا هو رحی به سمت اتاق رفتن برا عوض کردن لباسشون  _وای حانی یه چیزی میخوریم  کوفتم باشه باشه من خیلی خوابم میاد _ اصن یه کاری یه چیز ساده میخوریم شب میریم بیرون خوبه _عالیه حالا بیا بریم بخوابیم _باش بابا

حانیه :_

_هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واییییییی     من به سمتشون رفتم با ترس _وای چی شدی ایدا خوبی _اره بابا مگه باید بد باشم _پس چرا اینطوری کردی _هیچی بابا اخه اگه بگم دعوام میکنی _واااا نه بگو دعوا نمی کنم _هیچی دیشب نبودی مامانت زنگ زد گفتم حمومی گفت بهش بگو به من فردا صبح زنگ بزنه  یادم رفت بهت بگم _ای وای با این حواست اوفففففففففف کو گوشیم الان مامانم میکشتم _اونا رو اوپنه

به مامانم زنگ زدم کار خاصی نداشت  خبر گرفت از دانشگاه همین  بعد تلفن با هم سه تایی رفتیم خوابیدیم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_وای حانی پاشو دیگه ما اماده ایم بدو _وایی مگه ساعت چنده _7_عه بابا زوده بیاین بخوابین _پاشو ببینم  ما داریم اماده میشیم نیومدی مارفتیم تو نونو ماست بخور _اه برو  اومدم  _افرین دودقیقه دیگه پایین باشششششششششش

رحی رفت منم پاشدم اول موهای  شونه کردم دوباره تیپ مشیکی زدم وای تو اینه قدی خودمو دیدم ذوق کردم میخواستم مقنعه بذارم ولی منصرف شدم شال مشکی گذاشتم رفتم پایین

_وای حانی مگه میخوای بری عزا همش مشکی میپوشه     نگاشون کردم هر دوتاشون روشن پوشیدنو طرح داد

_نه مثل شما بپوشم مگه داریم میریم عروسی  _حالا عروسی یه چیزی _اوووو ول کن بابا خوب از مشکی خوشم میاد  ایشااالله شما ها مشکی نپوشین فقط برا عزا بپوشین ههههه_خدا نکنه اصن عزا نداشته باشیم _ههههه خوب پس نظر نده بریم

 

رفتیم به یه رستوران خوب  کلی خندیدیم وای خیلی خوش گذشت حداقل برا قبل امتحانا ی ترم  این تفریح خوبی بود این قدر پسرا رو مسخره کردیم رحی هم ادا در می اور منم  فقط میخندیدم بعد شام رفتیم سینما  فیلمش عاشقونه بود اسمش نهنگ عنبر بود فیلم قشنگی بود اخرش اشک من که درومد ولی رحیو ایدا خودشونم میزنن به کوچه علی چپ که مثلا باحال نبود ههههههه

ایدا:_

_بچه ها بریم بستنی بخوریم _وای ایدا هنوز جا داری بپکی _عه چی میگی رحی خوب میخواستی تنقلات  زیاد نمیخوردی  حانی تو چی میخوری _من برام فرقی نمیکنه اگه میخواین زود بگین که تا نرسیدیم به اتوبان _ خب بریم میخوریم همه

بعد بستنی ساعت 12 رسیدیم خونه خوش گذشت فردا دانشگاه داشتیم  ساعت 2 ینی ناهار خونه بودیم

 

دانشگاه :

امروز چون صبح کلاس نداشتیم با حوصله و بدون استرس رفتیم دانشگاه حتی نیم ساعت زود تر  رسیدیم  روی نیمکتا نشسته بودیم

حانیه :_

_وای فکر میکردم زود اومدن خوبه ولی نه بابا از فردا دیر میایم _چی میگی حانی _خوب راس میگم اه حوصلم سر رفت

نزدیکای شروع کلاس بود شیما یکی از همکلاسیامون بلند شد واز همه خواست به حرفش گوش بدن  ماهم رومونو کردیم طرفش دختر خوبی بود بد نبود باباش بازرگان بود

_خب دوستای عزیزم خوبید یه لحظه به من توجه کنین   من میخوام تولد بگیرم از همتون خواهش میکنم به تولدم بیاین  یه دوره همیه کوچیکه تو ی باغ همه باید بیاین مگر این که دلیل موجهی داشته باشن   احدیان گفت :وای خانم واعظی مگه میشه کسی به این تولد نیاد  همه باید بیاین  خیلی خوش میگذره _بله ممنون از اقای احدیان چون تعدادمون زیاد نیست دارم این پیشنهادو میدم وگرنه نمیگفتم اگه 50 نفر بودید تعدادو به من بگید  همین الان      من داشتم به حرفاشش گوش میکردم  که استاد اومدم به شیما علامت دادم اونم فهمیدو رفت نشست

استاد :_

_خب بچه ها یادتون نره تمرینا رو من جلسه ی دیگه میخوام اگه نیارید منفی میگیرید  جزوه هاتونم باید کامل باشه   خسته نباشید

شیما :

_وای حانی دستت درد نکنه اگه نمیگفتی استاد پشتم هیچی دیگه ممنون _ههههههه خواهش شیما جان _بیاین تولدما نیاین ناراحت میشم _راستش شیما جون خیلی دوست داشتم بیام ولی باور کن وقت نداریم  شرمنده ولی کادو تو برات میارم

دیدم هی یکی از پشتم نیشکون میگیره نمی دونم کار کدومشون بود

_عه ینی چی حانی باید بیای نمیشه اگه نیای خودت میدونی مگه اخه چی کار داری که وقت نداری سرکار که نمیری فقط هم برا درس اومدی این جا   از امروزم که دیگه  با استاد اکبری داریم با مشیری که نداریم بخوای تمریناشو حل کنی  اکبریم کاری نداد بهمون میخوام تو این هفته بگیرم نگران نباش به درست لتمه نمیخوره

_اوفففف باشه ولی بهت قول نمی دم بزار ببینم ایدا هو ریحانه چی میگن چون اگه اونا نیان منم نمیام   _ حانی اونا که از خداشونه نگاه کن قیا فه هاشونو از دستت ناراحتن _غلط کردن   باشه  حالا فعلا بیخی بریم خونه حالا باید فکر کنیم _اوووو میگم حانی تو خواستگار داشتی  بد بختو زجر کش میکنی تا میخوای یه جواب بدی    میایا _

شیما رفت

حانیه :_

_ای بمیرید  چرا منو نیشگون میگیرید اول بگید کدومتون بودید _دوتایمون حانی بیا بریم دیگه  _نه من نمیام رحی مهمونیش قاطیه  میخوام یه بهونه بیارم  _عه خوب باشه لولو که نیستن یه دور همیه _ای بابا حالا بیا این دوتارو راضی کن  بابا تولد ندیده این اگه برگشتم اصفهان باور کن براتون یه تولد میگیرم که عقده ای نشین    _عه بیمزه نشو حانی باید بیای _ای خدا بابا قاطیه من میترسم مثلا دختریم تازه من شناخت کاملی از شیما ندارم _عه حانی دختر خوبیه نمیگیره تولدشو اونجوری که فکر میکنی باباشمثه ادم قدیمیاس  سنتیه از ترس باباشم شده اونجوری نمیگیره بیا بریم دیگه قبووووووووووووووووووووول _باید فکر کنم بیریم حالا خونه    دیدم ایدا میره طرف شیما   _نه حانی خانم تو میای الان میگم ماهم میایم برا اینکه تعدادارو الان داره مینویسه      تا خواستم چیزی بگم رفت

fqht_majoon.png

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ای توروحت ایدا   تو لالی رحی اصن تو راستی میخوای بری _خب خب اره چرا نریم اخه _ای خدااااااااا

توماشین بودیم نمیدونم چرا سکوت بود

_من گفته باشم من نمیاماااا _میای _نچ _میای _نچ _عه اذیت نکن _رحی من تا حالا جای قاطی نرفتم به غیر از فامیلا که اونم طوری نیست _حالا بیا بریم  بابا حانی این قضیه با قضیه ی دبیرستان فرق میکنه اون تولدیکه تو دبیرستان دعوت شدیم هم من هم رحی مخالفت کردیم ولی این یکی این جوری نیسش اون وعضش خراب بود _من با ضمانت  شما هامیاما اگه پلیس یا یکی حالش بد شد به من ربطی نداره هاااااا _باشه باشه _وای خدا ینی انقدر به شیما اعتماد دارین _اره _اوفففففف

 

رادوین :_

_خب داداش رادوین چی کار کنیم بریم _نمی دونم امیر من مشکلی ندارم  تو میخوای بریم _نمی دونم سهیل تو میای _اره من هستم _خب میریم  میگم بچه ها خانم بهرامی هم میان  _نمی دونم رادوین ولی شاید بیان  ولی خانم بهرامی نیاد _چرا ؟؟؟_چون دیدم خانم باقریو جوانمرد داشتن اصرار میکردن_اه _حالا حرص نخور دعا کن بیان هر سه تاشون   _امیر اقا شما هم دلتو صابون نزن چون اگه حانیه نیاد خانم باقریو جوانمرد نمیان _وای زبونتو گاز بگیر میخوای زنگ بزنیم تحتوشو دربیاریم  اصن یه کاری به بهونه ی این که ما بلد نیستیم برا خانوما کادوبخریم ازشون کمک میگیریم اگه می خواستن بیان میگیم یه کادو باهم میگیریم برا شیما چه میدونم یه سکه ای یه سرویس طلایی نمیدونم اگه نخواستن بیان  فقط مارو کمک میکنن  خوبه _ اره خوبه باشه _پس بریم خونه عصر زنگ بزنیم  _بریم

حانیه :_

_وای حانی ساعت 6 عصر شد دوساعته دارم التماس میکنم بیای هی میگه میام هی میگه نمیام _نچ الان که فکر میکنم ....._ای درد ای کوفت بمیری اه ..... _باشه باشه باشه  حرص نخور میام   چرا قرمز میشی زود _همشششششششششششششش  تقصیرتوعهههههههه _ باشه  _اوففففففف بیا رحی قبول کرد _فقط .... _فقط چی بگو _لباس _اهان نگران نباش فردا میریم خرید _وا همچین میگه انگار خودشون لباس  دارن _اره داریم _واااا ایدا ینی تو برا دانشگاه لباس مجلسی اوردی؟؟؟؟؟؟ _وا خو یه درصد احتمال دادم از این برنامه ها باشه  _رحی هم اورده  _اره فقط یه ساپورت میخواد چون پایینش لخته _وااااااا    مال تو چی چه جوریه؟؟ _دیدی تو  همون لباسه که ابیه که برا تولدت پوشیدم  دامن داره یه تورم روشه  روسینشم کار شده _اهاننننننننن  عه اون که حالت تاپی داره  بازوهات لخت میشه که _نه یه شال دارم میزارم مثل شنل روش  _اوهوممممممم خو چرا نگفتی منم بیارم  _اخه خنگول اگه میگفتم بهم میخندیدی تازه نمی اوردی _اوففففف رحی کو؟؟ _اونا امد _چی شد ایدا قبول کرد _بعععله اولیا حضرت قبول کردن  _ههههههههههه خوب پس خرید میریم  دیگه ؟؟؟_اره   _حا حاحاحاحاحاحاحاحا نییییی _وا چته _بیا گوشیت _کیه _نزده ...

الو بله      سلام      ممنون     شما      اهان سلام اقای فراز مند       بله شناختم     خواهش میکنم      اهان خب       بله ماهم میایم      اهان باهم پول بزاریم     باشه کی      نه مشکلی نیست خودمون میایم       خدافظ

_وای حانی فراز مند بود چی گفت؟؟ _هیچی  بابا گفت ما میخوایم بریم تولد بلد نیستیم برا خانم واعظی چیز بخرن از ما کمک خواستن بعد پرسید ماهم میایم منم گفتم اره گفت پس یه پولی روهم بزاریم  یه چیز خوب براش بخریم  برا پس فردا قرار گذاشتیم بریم بیرون برا خرید _وای ینی واقعا بلد نیستن چیزی بخرن _ههه وای ایدا چه ساده ای نه بابا از منو توهم بهتر بلدن میخواستم ببینن ماهم میایم یا نه _عه راس میگیا اصن چرا میخوان بدونن _ههههههه نمی دونم باید از توو ایدا پرسید _ببند بابا  _پس فردا برا من لباس میخریم پس فرداشم میریم با اقای فراز مند خرید خوبه؟ _نه همون پس فردا هم لباس میخریم  هم هدیه _وای برو بابا من نمیام درک نداری من نمی خوام جلو اونا لباس مجلسی بخرم_اخه حانی من که براخودم نمیگم فردا ساعت 4تا6 کلاس داریم _خب بعدش میریم _حانی خانم شما از فولادی بعد کلاس انرژی داری منو رحی نداریم ما باید بعد کلاس استراحت کنیم _اه من تاحالا حریف  همه شدم  الاتو _الهی قربونت برم میسی _اوففففففف حالا براش چی بخریم _مگه نمی خوایم باهم بگیریم _عه راس میگی ولی اخه ایدا مسخرس شیش نفر یه کادو تازه ما حدود قیمت اونارو که نمی دونیم  من خودمم بکشم میتونم 100000 تومان  براش بزارم شماهارو نمی دونم  تازه اقای فراز مند شاید میخواد یه چیز گرون بخره  بعد به پول ما نمی خنده  پسره ی مغرور _خب ممممممممم _خب نداره زنگ میزنم کنسل میکنم زشته خب

رحی گفت :_نه نه نه  پس فردا بهشون میگیم ما فقط نظر میدیم خوبه اونا برا خودشون ماهم براخودمون _ههههه رحی دم دراوردی شیطون توهم اره _اره حانی منم اره به توچه همچین میگه انگار خودش نیست _ببند رحی_حالا بگید چی براش بخریم حانی _اممممم من میگم  اگه قرار بگیم جدا بخریم کادوهامونو من نظرم یه پلاک خوشکله  چه طوره ؟؟؟ راستی شما چه قدر میزارین _نترس حانی ماهم 100000تومان میزاریم _خب پس میشه خرید خوبه _اره قشنگه ولی میخوای به اقای فرازمند اینا چی بگی اونا چی بخرن _اوووو حالا تا اون موقع من فردا بعد کلاس شما هارو میرسونم خونه میرم دنبال کارای پلاک ببینم چه قدر درمیاد   مال پسراهم بعد یه فکری میکنیم  اصن میخوایم نفهمن چی گرفتیم میگیم ما کادوهامونو گرفتیم اگه نظر مارو قبول دارن پس حرفمونو گوش کنن _مممممم اره خوبه باشه موافقم _خب پاشین کاراتونو بکنین  یه شامم بهمون بدین  راستی فردا یادم بندازین از استاد بپرسم جواب پرژه ها کی میاد ؟؟؟_اممممم باشه ....

اون شبم گذشت منم داشتم به پس فردا فکر میکردم  نمی دونستم باید با رادوین بعد اتفاقای شمال سرد باشم یا گرم تو این مدت دستگیرم شد برا رحیو ایدا که فرقی نداره  ولی من نمیدونم نمیتونم ازش متنفر باشم  یه حسی بهم میگفت اتفاقایی که توشمال برامون افتاد بدبخت روح خود رادوین  خبر نداشت  نمی دونم خدا کنه این طوری باشه  فرداش تو خونه بودیم پای تلویزیونو درسامون ساعت 4 رفتیم دانشگاه  طبق برنامه ی قبلی بعد اتمام ساعت درسی رحیو ایدا رو رسوندم خونه خودم رفتم پی پلاک  ساعت هشت رسیدم خونه خداروشکر شام داشتیم یه دل سیر خوردم  قرار بود تولد شیما پنج شنبه باشه فردا میریم برا خرید کادوی اقایون بعدم فرداش تولد بود نمی دونم چرا نگران بودم نه از رادوین نمی دونم دلم برا رفتن به این تولد نبود ولی با اصرار ایدا و رحی  و خوش حال شدن رادوینو امیرو سهیل دلم نیومد یهو موقع رفتن نرم چون خودم از ادمایی که دقیقه ی نود یه کاریو کنسل میکنن بدم میاد

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ایدا بیا پارچو ببر ظرفا امشب با من _عه خانم کار کن شدن؟؟ _بودم _عه _پ نه پ

دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره رو نگاه کردم ناشناس بود ولی فهمیدم رادوینه جواب دادم

الو بله بفرمایید       _ وای سلام ببخشید خانم بهرامی هستن یا اشتباه گرفتم      _عه سلام اقای فراز مند بله درست تماس گرفتید      وای خانم بهرامی چرا پشت تلفن اینجوری حرف میزنین  ترسیدم فکر کردم به یه شرکتی یه اپراطوری  زنگ زدم  صداتون خیلی قشنگو باحاله (این چی گفت صدام قشنگه وای خدا ذوق کردم ولی خودمو کنترل کردم )     اهان ممنونم شما لطف دارید کاری داشتید       اهان اصن یادم رفت برا چی زنگ زدم  میخواستم ساعتو با مکان فردا رو برا تو بگم که کجا بیاین

ایدا :_

_حاااااااااااااااااااااااااااااااانیییییییییییییییییییییییی کوجاییییییییییی در رفتی (یهو یه کلمه ی ناموسی گفت  روم نمیشه بگم از بس خجالت کشیدم قرمز شدم کلتو میترکونم ایدا دهن گشاد ) حانیییییییییییییییییییییییییییی  رحیو برو این حانیو بیار من که عمرا بشورم اینارو _اومددددددددددددددددددددددددددددددددمممممممممممممممممممممممممممم     _ببخشید اقای فراز مند        _ بله میدنم دستتون بنده ناراحت نباشین براتو اس میکنم       خیلی  ممنون  فعلا      بله خداحافظ

ریحانه :_

_حانیییییییییییی در رفتی ورپریده بیا ایدا قاطی کرده _ای به درک زبون نفهما این چه کلمه ای بود که ایدا گفت ابرومون پیش اقای فراز مند رفت من یه روزی این ایدا رو میکشممممممممممممممممم_وای حانی داشتی صحبت میکردی هییییییییییییییی حواسش نبود    با رحی رفتیم پایین پیش ایدا       _ چیچی هواسش نبود بابا جلو دهن ولوشو بگیره مگه ندید گوشیم زنگ خورد  اقای فراز مند فهمید اومد گفت برید به کار تون برسید  برا تو اس میکنم _هههههههههههه_درد حالا تنبیه میشه ظرفارو هم میشوری _نه حانی غلط کردم دیگه میبندم ببخشید _نه ایدا باید ادب شی وای خداحالا راجب به من  چه فکری میکنن وااااااااااااااااااااایییییییییییی بیا اس داد فردا اماده باشید ساعت ....7 ....  لباس خوب میپوشید قشنگ شیک میکنیدا فقط یادتون باشه از هم جدا نمیشیمااااا سبک بازی هم در نمیارین فهمیدید

ایدا:_

_چششممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم_میگم حانی برا مو و ارایش بریم ارایشگاه _امممممم دلم میخداد ولی گرون میشه اخه به خاطر یه تولد _حانی خانم نه اون ارایشاهو مدموها مگه داریم میریم عروسی یه مدل های ساده برا تولد ساده میگیم که گرون نشه خوبه _اوفففف باشه حالا کی هست _نگران نباش خاله ی مهشیده ارایشگره میریم پیش اون خوبه _باشه پس الان برو بهش بزنگ ببین اصلا تهرانه یا نه _اهوم باشه _میگم بچه ها اگه اونجا شربتی عرقی مشروبی دادن نخوریناااااااااااااا خواهشا نخورین _نترس حانیه _من به شما مطمعنما _اون که 100در100 اخه بی مزه شیما خودش لب نزده تا حالا به عرق چه طوری باباش میزاره برا تولدش که اونم قاطیه بگیره _حالا گفته باشم _نه نمی خوام بگی خوب اول به حرفت فکر کن _برو دیگه _ایشششششششش _فیشششششششششش

حانیه :_

اون شبم با فکرو خیالات همیشه گیم  دراز کشیدم ومنتظر این بودم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد  اسمسی رادوین بهم داده بودرو 3 بار خونم عین این دختر ترشیده هاااا ههههههههههههههه شمارشو به اسم (اقای مغرور) سیو کردم کمی بازیو اهنگو رمان خوندم تا خوابم برد

 

ساعت نزدیک 6:30 عصرد داشتیم کارامونو میکردیم کارت بانکیو همه چیزو ورداشتیمو کفشلمونو واکس زدیمو حرکت کردیم میخواستم دیر بریم اونارو اذیت کنیم که رحیو ایدا خانم نذاشتن بخدا انگار باورشون شده اینا اونارو دوست دارن هههه

_به چی میخندی بگو ماهم بخندیم  _مال سن شما نیست ههه_اهان بعد ببخشید مامان بزرگ شما چند سال از من بزرگ تری _از لحاظ عقلی گفتم     نه سالو هیکل اون که مثل همیم _برو بابا بی مزهه_هههه  حالا ترش نکن  بگوبه مهشید زنگ زدی؟؟ _اره _اوووو سوال به این بلندی جواب به این تندیو کمی   خب _خب چی _خب چی گفت تهرانه یا نه_بله تهرانه قرار گذاشتیم بریم خونه مهشید اینا تا خالشم بیاد _اهومممم میگم گرون نشه یه وقت_نه عزیزم تو مرفه بی دردی _چی میگی ایدا حتما تو گدایی عالمی هنوز این طرز تفکرو داری چه قدر من از دبیرستان بهت پندو اندرز بدم اخه

ریحانه :_

_بسهههه خیر سرمون داریم میریم خرید شروع نکنین شماها دیگه_اخه ریحانه توهم دبیرستان بودی خودتم شاهدی _اره ولی مال الان نیست این حرفا  _اوف بریم بابا  ببخشید کامتونو تلخ کردم

حانیه :_

دیدم ایدا دیگه حرفی نزد روشو کرد به طرف بیرون من  یه نگاه به رحی کردمو خودمو اروم کردم  همیشه از دوران دبیرستان که با هم اشناشدیم همش از زندگی ش مینالید نه این که مشکلی داشته باشه نه ولی خیلی زود ناراحتو بعضی وقتا سخت گیر میشه  رحی با اشاره بهم گفت ولش چیزی نگم بعد دوباره خوب میشه  تو راه فقط سکوت بود  حتی اهنگم نذاشتم  ادرسی که رادوین داده بود زیاد دور نبود  زود رسیدیم اونا هنوز نیومده بودن  ما هم با توافق رفتیم تو پاساژ تا لباسارو ببینیم  تا اونا بیان

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حانیه :_

_حانی بیا اینو ببین  _وای ایدا نکش اومدم     به ایدا نگاه کردم این تا دودقیقه پیش با من دعوا داشت هههههه با هم به طرف دم مغازه رفتیم  یه ماکسیه(لباس های بلند مجلسی) مشکی بود با طرح های قرمز که انگار برجسته بود خیلی قشنگ بود  ولی من گفتم :_وای ایدا خیلی قشنگه ولی من از ماکسی خوشم نمیاد حیف که بلنده _اوووو حالا بیا بریم حداقل بپرسیم داره کوتاهشو یا نه _اوففف شما ها صبر کنید من میرم بپرسم _رحی اگه کوتاه داشت بگو _ههه باشه ولی سلیقه ایدا هم قشنگه هاا _رحی ببین مثل همین نیمه استینو داشته باشه لخت مخت نباشه هااا _هههه باش  ....

رحی رفتو سرشو از در اورد بیرون منم داشتم به بقیه یه لباسا نگاه میکردم _هوی بچه ها بیان تو بدو _چیه داره؟؟ _اره بیا _وای دیدی حانی داره بیا بریم _چیه خوب بریم

رفتیم تو چه عجب فرو شنده خانم بود هههههه لباسم تو دست رحی بود من سلام کردم که ایدا منو هول داد تو اتاق پرو رحیو لباسو بهم داد _اوی چهتونه حالا انگار اندازم میشه _میشههههه نشه من میکنم_ههههههههه

لباسو پوشیدم وای خدا خیلی قشنگه فقط پاهام لخت بود که با ساپورت حله فقط پشتم به اندازهی یه کف دست باز بود درو باز کردم _هوی کوشین شما _اینا اینجایم پوشیدی  وای حانی چه بهت میای  وای ایدا بیا ببینش  _کو هییییییییی حانی گفتم قشنگه    صورتمو پایینو غمگین نشون دادم    _حانی دیدی خودتو سرتو بیار بالا چته  بیا همینو ور دار _نمی خوام _چرااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟ _اخه پشتش بازه   دوتایشون میخواستن منو اون لحظه خفه کنن _حانی همینو ور میداری تا همین جا نزدمت لباس لباستو عوض کن بیا بیرون _اخه زشته پاشو به ساپورت حله ولی پشتشو چی کار کنم _حانی بابا لباس مجلسی همینه ای بابا  بپوش بیا بیرون شال بزار روش بیا زود باش  تازه نیمه استینم داره از این پوشیده تر پیدا نمی کنی _گوشیم زنگ نخورد پس اینا کوشن _نه   بیا بیرون تو یه زنگ بزن _باششش

پول لباسو حساب کردیم رفتیم بیرون _خب بچه ها خیلی قشنگه فقط یه ساپورت مونده _میخوای اونم ول کن شی _ببندید شما دوتا بخاطر شما این لباسو خریدم وگرنه چون پشتش بازه من نمیگرفتم عه اینو دیگه میگیرم وگرنه نمیام کم مونه ...لااله الا الله   اینا چرا نیومدن گفتم یه ذره دیر بیایم شما دوتا نذاشتیم اینقدر بدم میاد منتظر یه ادم بد قول باشم _خوب حانی بزنگ _من تا حالا نزدم و نمی زنم میریم تو ماشین تا بیان _گوشیتو بده من بزنگم _نابغه هر کاری کنی شماره من می افته چه تو زنگ بزنی چه من _خوب تو بگو چی کار کنیم عه  _باشه بابا ولی این اولین بارو اخرین باره هاااا

گوشیو ور داشتم به سختی شما رشو گرفتم  این دومین باره دارم بهش زنگ میزدم بار اول که اشنایی خوبی نبود سر ماشین تو اصفهان اعصابم خورد بود هم الان که مارو معطل کردن

_ سلام اقای فرازمند کجایید شما       _ بیرون

_(عجب ادمیه ها) می دونم بیرونید ولی یه ساعت مارو غال گذاشتید تو پاساژمگه ما قرار نداشتیم چرا دیر کردین        _ اهان اومدیم شما کجای پاساژین؟    (وای خدا زورش میاد یه ببخشید بگه اه اه )    _  طبقه ی دوم      بدون جواب قطع کرد  وای خدا چه بیشعوره اه اه

_چی شد _هیچی دارن میان بیاین بشینید تا بیان  بیا حالا باید من حانیه بهرامی منتظر چندتا پسر بشینم وقتمو تلف کنم _اووووو اینو یکی بگیره   سرو بین دستام گرفتم   دیدم صدا سلام کردم ایدا هو ریحانه میاد چشمامو باز کردمو بلند شدم  سلام کردم

امیر گفت _وای ببخشید خانما میدونم معطل شدید یه کار یپیش امد مجبور بودیم دیر بیایم میخواستم زنگ بزنم رادوین نذاشت شرمنده   سهیلم داشت حرفشو تایید میکرد وای خدا چه اینا با شعور بودم خوش به حال رحیو ایدا  رادوینم داشت قدم میزد حتی نیومد سلام کنه ایششش مغرور از خود رازی _طوری نیست اقا امیر شما که تقصیری نداشتید مقصرش باید معذرت خواهی کنه

رادوین :_وای بیاین بریم دیگه دیر شد _ببخشید اقای فراز مند شا خیلی وقته مارو اینجا قال گذاشتید دیرمون شده انگار ما کار نداریم بعد بجا معذرت خوای میگید دیرم شد _خانم بهرامی امیر که گفت چرا یه کاری پیش اومد _اهان پس زود بگید چی میخوای برا شیما بگیرید تا ماهم زود بریم کلی کار داریم _باشه بریم

داشتیم بی هدف قدم میزدیم که رادوین گفت _خب چی بگیریم شما چه قدر میزارید   دیدم ایدا هو رحی خفه شدم ینی این قدر این پسر ترسناکه  _اقای فراز مند ما میخوای یه پلاک از اسمش براش کادو ببریم  شما هم یه چیزی انتخاب کنید وفقط ما نظر بدیمو بریم ما کارای پلاکو انجام دادیم  _اهان پس به خاطر ما امدید    ( نمی خواستم بفهمه کم نیاوردم)

_نه اقای فراز مند من خودم یه کار کوچیک داشتم تو اون زمان که شما مارو معطل کردیم انجام شد بعدش گفتم منتظر باشم تا شما بیاین _اهان خوب حالا بگید ما چی برا خانم واعظی بخریم  ایدا گفت _ساعت چه طوره؟

رحی گفت :_یا یه دست بند طلا خوبه ؟

منم گفتم _یا یه عطر انتخاب با خودتون

امیر هو سهیل میخواستن نظرشونو بدن که یه دفعه رادوین گفت :_عطر خوبه بریم عطر  دهن امیر هم سهیل باز موند     وا این که تا الان با من دعوا داشت الان به نظر من یه چیزی میخره   راه افتادیما پسرا جلو بودن  ما هم پشتشون

امیر:

_میگم اقا رادوین   بد نبود نظر مارو هم میپرسیدیا _درمورد ؟؟_وااا کادوی خانم واعظی دیگه _وا مگه نمی خواستین عطر بخرین _نه _خب به من چه _خیلی پرویی رادوین _اوووو امیر گفتم حالا چی شده _سهیل این چشه؟ _ولش داداش تو که اخلاق اینو میدونی لجبازه _ اوف دغم میده خدا کی میاد اینو بگیره _هههههه امیر چی میگی  رادوین باید یکیو انتخاب کنه نه یکی بیاد

حانیه :_

_اه پسرهی پرو با ادم دعوا داره بعد به جای معذرت خواهی نظر منو قبول میکنه نمی خواد قبول کنی _حانی خیلی مغروره  نذاشت امیر حرف بزنه _سهیلو یادت رفت _اره رحی راست میگه دهن دوتاشون باز بود _حالا میخوام تلافی کنم شما هاهم هیچی نمیگید _عه نه حانی _ببند ایدا هر سه تا شون باید تنبیه شن ببین بیا ما قایمکی میریم تو این عطر فروشی بزار اونا برن هههههه

کارو انجام دادم نزدیک دوبار ایدا هم رحی میخواستن لومون بدن من نذاشتم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_بیا رادوین عطر فروشی _کو ؟؟؟_اینا  خب خانمااا رسی ... وا اینا کوشن ؟؟؟_مگه پشت ما نبودن _چرا  بزن زنگ بزن به خانم بهرامی _ای بابا قایم موشکشون گرفته

حانیه :_

_ایدا و رحی  هیچی نمیگیا حرفی زدن عین خیالتون نباشه تا بیان _بببین حانی چی کار میکنی ماحالاباید به خاطر توهو اقای فرازمند  ازهم دورباشیم _اوووووو رحی بیا اینو بگیر  بیا حلال زاده هم هست

بله _کجایین شما چرا اینجوری میکنید نمی تونستین یه خبر بدین کجایین _ ما به شما خبر دادیم حواستون نبود از همون راهی که اومدین برگردین دم  فروشگاه مریمه      بدون خدافظی قطع کرد

_ وا چه پرو _چی شد _دارن میان ههههه حالم جا اومد

 

 

_خب زحمت کشیدید که اومدید کمک بزرگی بهمون کردیم _خواهش میکنم _لطفا به کسی نگید برا خانم واعظی چی خردیم وگرنه ماهم لومیدیم

همه خندیدن من ناراحت بودم خب منم دخترم خر که نیستم میفهمم تو عطر فروشی سهیلو امیر برا رحیو ایدا یه عطر خریدن همونیو که دوست داشتم به عنوان هدیه اما اصلا رادوین پیشم نبود ببینه من از چی خوشم میاد که مثل دوستاش برام بگیر از یه عطر خوشم اومد ولی خیلی گرون بود مجبور شدم یه عطر ارزون بگیرم  هه حانیه خانم چه فکرای داری  معلومه بهت حسی نداره خدارو شکر از هرکی خوشم میومد زود میفهمیدم بهم علاقه ای نداره زود خودمو کنار میکشیدم که بیشتر ضربه نخورم از همه زود ترم خودم میفهمیدم  خدا شکرت اگه قضیه ی رحیو ایدا راستی باشه خدا کنه خوشبخت شن خوش بحالشون شانس اوردن     سوار ماشین شدیم  لبخندی زدم که زیاد ضایع نشه خودمو زدم به اون راه

_ خیلی خوش گذشت _اره خیلی  _میگم ایدا به خاله ی مهشید زنگ زدی چی گفت _اهان راستی اره گفتم گفت تهرانه فردا ساعت 5 بریم پیشش _خب میگم بچه ها اینم از این   من یه پیشنهاد دارم اگه بخواین قبول کنین _بگو حانی جون _خب من میگم نزدیک عید مثلا 28 اسفند برگردیم اصفهان پیش خانوادهامون سوپرایز شن _وای حانی عالیه من که دلم واسه مامانو بابام تنگ شده  تو چی رحی _من که از خدامه بریم حانی _وای فکر میکردم قبول نکنین  پس میریم رسیدیم خونه افتادیم رو تخت

رادوین :_

_وای رادوین چه سلیقشون خوبه هر دفعه خواستم عطر بگیریم میگیم بیان خوبه _ههههه اره سلیقشون که عالیه بیا اینم اروم بزار پیش بقیه _این چیه _ چی کار   داری عطره _ کلک  این که زنونس _عههه  پرو نشو بزار بیا بشین بریم _وای سهیل رادوین ...._ببند امیر _ههههههه چشم بعد بهت میگم سهیل  فقط بهت بگم رادوین ماهم پرپر داره میزنه مثل ما _امیراااااااااااا _هههههههههه باشه باشه

حانیه:_

_وای حانی 5 شد لباساتو ورداشتی _اره بابا بریم _پلاکو چی _اره بریم    سوار ماشین شدیمو رفتیم خونهی خاله ی مهشید  خاله ی مهشید یه زنه تپل مهربون بود چون اخلاقشو دوست داشتیم نظر دادیم هر کدوممونو جدا ارایش کنه بعد همدیگرو ببینم یه هویی قبول کرد کار سختی بود تا 7:30 طول کشید با موها

_خب حانیه خانم تموم شد وای چه خوشکل شدی _ممنونم نظر لطفتونه _خب بیا وایسا اینجا تا بگم دوستاتم بیان اونا هم خوشکل شدن  ببند چشماتو خب شماهااااااااااااااااا که تو اتاقین ببندین چشماتونووووووووووو  خب بیاین

اروم اروم اروم خب  سه دو یک گفتم بازکنید  1.2.3. باز کنید

_هییییییییی وای اینارو چه خوشکل شدین _وای حانی چه ناز شدی ههههههههه_هههههههههههههه  وای ممنونم مهشید جون خیلی توپ شدیم

_وا من که کاری نکردم تازه گفتین زیاد کاری نکنم والا اون موقع چی میشدین باور کنید تا حالا بعضیایی رو ارایش میکنم که انقدر زشتن که با یه من ارایشو مواد شیمیایی بازم زشتن اما شما ها با یه ذره ارایش خیلی ناز شدین امشب مراقب خودتون باشین  _هههه بازم ممنونم  خاله جون _خب برید حاضر شیدو برید فکر کنم دیرتون شد خیلی دیرشد میدونم ببهشید _عه نه خاله اتفاقا الان خوبه ماکه صاحاب مجلس نیستیم هر چی دیرتر بهتر زود تر تموم میشه

با مهشید خداحافظی کردیم سوار شدیم من یه پالتوی بلند پوشیدم رحیو ایدا هم یه ماتوی بلند پوشیدن _وای بچه ها تا حالا اینجوری نیومدم بیرون زود ادرسو بگو بریم بیرونم نگاه نکنیدا محلم ندین _نترس حانی یه ایه الکرسی  میخونم  تو برو فقط عجله نکن _باشه     اروم رفتیم ادرس کمی دور بود به یه در اهنیه بزرک مشکی رسیدیم  صدای اهنگ تا اینجا میومد _حانی بزنگ به شیما _باشه

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر