رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : نیشخند

نویسنده : Negin621 کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه و اجتماعی

خلاصه رمان :
دختری که به خاطر یسری مسانل خانوادگی و گذشتش تا حدی به افسردگی دچار میشه ولی بعد به کمک دوستایی که داره به روال اول برمیگرده سعی میکنه دنیای جدید تری واسع خودش بسازه اما...

 

گفتار نویسنده : 

با ســــــــــلام...
رمانی که قراره بنویسم یه رمان عاشقانه و اجتماعیه
رمانی که تقریبا نیمی ازش بر اساس واقعیته قسمتای کوتاهی ازش از زبون رفیقای خودمه ک تا جایی همکار کردن بامن...

 

مقدمه:

ﺯﻳﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ؛
ﺯﻳﺎﺩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻛﻦ !...
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﻨﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﻛﻠﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻓﯽ ﻛﻨﻨﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﻴﺪﺕ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ
ﻧﺎ ﺍﻣﻴﺪﺕ ﻛﻨﻨﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻳﺎﺭﺕ ﺧﺪﺍﺳﺖ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻨﺪ
ﻧﺎﺭﻓﻴﻖ ﺷﻮﻧﺪ ...
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﻤﺎﻥ .
ﭼﺘﺮِ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﭼﺘﺮِ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ ...
یه وختایی
یه دختـــــر با همه لطافتش انقد خسته میشه که فقط دوس داره زانوهاشوبغل بگیره یکم خیره شه به روبه روتو سکوت و تاریکی خفیفی باشه
کم کم بشکنه بغض لعنتیشو
خالی کنه خودشو از همه ی دردایی که داره ولی دم نزده
لازم داره سبک شه...

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه سری صدای مبهم میشنیدم…صداهای درهم برهم اجازه نمیداد بفهمم چی ب چیه...چشام بسته بود…انگار هرچی ثانیه میگذشت یه نوری هم با چشمام بازی میکرد…یه لحظه همه چی سیاه میشد…یه لحظه سفید…دوباره سیاه…سفید...سیاه...سفید...و...

باصدای مبهم که میشنیدم زیر پلکای بستم چشمامو تاب دادم خیلی دوس دارم چشامو باز کنم ولی بدنم تواناییشو نمیده بهم وای خــــــــــدا...

پرستار:میتونید بیاید داخل

دریا(مامانم):چی شد؟؟به هوش اومده؟

_تا چند دقیقه دیگه کاملا هوشیار میشه بفرمایید...

_فرید؟؟؟بگو خاله جون بیاداگه میخاد سوگندو ببینه طفلی خیلی نگران بود

فرید(بابام):به هوش اومد؟

_اره دیگه داره ب هوش میاد عزیزکجاس؟

_نشسته بود رو صندلیا الان میرم دنبالش تو برو پیش سوگند منم برمیگردم

_باشه برو

صدای پاهای یکی ک شنیدم سعی کردم چشامو باز کنم اول همونجوری که چشمام بسته بودزیر پلکم چشمامو به سمت چپ و راست تاب دارم کم کم نوری که ب چشمم میخورد چشمامو ب خودش عادت داد...یه نگاه به مامانم ک کنارم بود انداختم...نگاهه نگرانش…یکم به زمین خیره شد بعد اسممو صدا زد...دستشو که گذاشت رو دستم دستشو آروم پس زدم سرمو برگردوندم طرف مخالف اومدم یه نفس عمیق بکشم بغضی که حسش کردم انگار تازه میخاست خودشو ازاد کنه یکم چونم لرزید با باریدن یه قطره اشکم دستمو اوردم اشکمو پاک کردم

مامانم دوباده صدام زد

_سوگنـــــد ببینین منو مامانی...اینجوری نکن نزار حالت بدتر شه

نگاه سردمو بهش دوختم دوباره رومو برگردوندم هنوز حس میکنم بی حسم ولی کم کم بهتر میشدم

_منو ببرین از اینجا...خستم میخام برم خونه

_میریم بزار سرمت تموم شه الان هنوز فشارت پایینه

_دسته گلیه ک خودتون ب آب دادین...کم حالمو بدکردین؟؟؟کم دلمو شکستین؟خستم کاش به هوش نمیومدم فقط منو ببرین...حالم داره بهم میخوره از همه چی…

نگابه اشکاش کردم،نیشخند زدم بلند شد رفت سمت در صدای عزیز میومد و یه صدای مردونه بابا بود…پچ پچای مامان و حرف آخرشو ک فهمیدم متوجه شدم که گفته بابا فعلا نیاد خودش رفت و عزیز اومد داخل...

ابروهاشو باناراحتی پایین کشیدو مهربون نگام کرد اومد دستمو گرفت

_سوگلیه من…نبینم غمتو…بهتری مادری

_عزیز نیبینی حالمو؟؟عزیــــــــــز خسته شدم حق انتخاب ندارم ینی؟؟؟اومدن جشن گرفتن؟؟واسه چییی؟؟بدبخت کردن دخترشون به خاطــــــــــر یه آدم کثاآآفت چــــــــرا؟؟؟چون واسه خوده بابا منفعت داره؟؟چون مامانم میخاد پزشو بده به اینو اون که با خونواده ی بزرگ زند وصلت کردن؟؟؟عزیز میخان به زور منو بدبخت کنن اصلا میدونن پسره حرمسرا راه میندازه میدونن میخاست از من سواستفاده کنه میدونن؟؟؟؟عــــــــــزیز چرا دارن ایکارو میکنن من دخترم اونقد تحمل ندارم…عزیز بابا چشاش کور شده زندگیش شده پول و تفریح و عظمتش…اینم شد خونواده؟؟؟فک کرده خیانتاشو ندیدم؟نمیدونم چجوری با همین دوسته به ظاهر محترمش چیکارا میکنه؟؟پول چشاشو کور کرده…این بابام...مامانم چی…هر روز یه مهمونی با این دوستش مسافرت...اون دوستش اینور اونور...هق هق زدم:

من این وسط چیم براشون؟کاش حداقل منو به حال خودم میزاشتن همینجوری که هیچوقت مهم نبودم الانم مهم نبود بخام باکی ازدواج کنم بگو برن…راحتم بزارن عزیز

عزیز سرمو به بغل گرفت موهامو نوازش کرد

_بمیرم من نبینم اینجوری هق هق بزنی!!!من اگه پیشتون بودم نمیزاشتم کار به اینجاها کشیده شه مادری…بابات بیخود میکنه بخاد تورو مجبود کنه کاری کنی نمیزارم دخترم…امروز تا از راه رسیدم یه راست اومدم بیمارستان قراربود واسه جشن تو برسم میگفتن پسره خوبیه تعریف پشت تعریف پروازم تاخیر داشت مادری اگ میرسیدم نمیزاشتم حالت اینجوری شه

_عزیز به خاطـــــر احترامم به بابا چیزی نگفتم...پیش خودم گفتم جدی جدی که نمیاد منو بدون اختیارم بده به اینا ولی دیدم نه پدری ک الان دارم دیگه اون پدرگذشته نیس

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیز:باشه باشه اینکه پدرت کارش درست نبوده رو من قبول دارم ولی دختره گله من…ببین مادری،اینکه بخای به خاطر اینجورموضوعا دست به تیغ بشی و بخای خودکشی کنی درسته؟؟؟این ینی چی مادر؟خودت میخای زندگی خودتو بگیری به فکر آخرتت نیستی؟که چی بشه تهش با چه امیدی حتی فکرشم به سرت خورد که اینکارو کنی خدا راضی نیس اینطوری اینجور آدما که تا تقی به توقی میخوره میرن سمت خودکشی آدمای ضعیفین که هیــــــــــچوقت تو زندگی موفق نمیشن اگه خدایی نکرده زبونم لال بابات دور میرسیدوتو تو اتاق فقط خون ازت میرفت چه میکردی؟تو دختری سوگند…دختر میتونه هزارتا آرزو داشته باشه و باید واسه آرزوهاش تلاش کنه دختری به خشگلی تو…کسی که از نظر مالی همممه چی بهش میرسه نباید تحت تأثیردیگران و آدمای اطراف که هر کدوم به فکر خودشونن قرار بگیره

_عزیز تو خودت میدونی علاقه ای که من به بابا داشتم خیلی بیشتراز این حرفا بوده که بخام رو حرفش حرف بزنم بابا تغییرکرده…نمیتونم با تصمیاش بسازم…عزیز از نظر مالی بهم برسن از نظر روحی داغونم کنن چه فایده ای داره؟سختمه به خدا نمیکشم اینجوری

_نا امیدی دردی رو دوا نمیکنه فقط خوده طرفو زندگیشو از هم میپاشه…ببین سوگند رفتار باباتو خودمم قبول ندارم از بچگی غد و یه دنده بوده ولی رو حرف من حرف نمیزنه باش حرف میزنم تو این قضیه رو تموم شده بدون ولی...هیچــــــــــوقت دیگه همچین کاری نمیکنی فهمیدی دخترم؟

دستشوگرفتم و بوس کردم یه لبخند زدم:

_چشم...مرسی عزیز اگه تو نبودی سخت تر میشد برام

بغلم کرد و پیشونیمو بوسید:

_تو یکی یدونه ی منی اینو بدون هواتو دارم همیشه مادری تو با بقیه ی نوه هایی که دارم فرق داری از همه بیشتر تورو قبول دارم فقط از حالا به بعد سعی کن اگه مشکلی پیش اومد برات فکر کنی و درست حلش کنی تو دختر عاقلی هستی سوگند بیشتر مواظب خودت باش نزار زندگی بسوزونتت زندگیتو بساز

یڪم لبمو گاز گرفتم و گفتم:

_عزیز فقط خدا کنه بابا بامون راه بیاد دیگه تموم کنه حرف ازدواج منو نزنه…تو این چند ماه که شروع کردن به صحبت حالم هر روز خراب بود حتی به غذانگاه میکردم حالم بد میشد عزیز افســـــرده شدم داغونه داغون…اگه تو کمکم کنی حل بشه قضیه سعی میکنم حال و هوای روحیمم عوض کنم

_امیدت ب خداباشه فریدم درسته تاحدی خودخاهه ولجباز ولی توروخیلی دوس داره...حالا بعد درست حسابی برنامه میریزیم واسه توهم کم کم باید بریم دیگه برم پرستاروخبر کنم بیاد سرمو دربیاره و آماده شو بریم تو خونه هم سعی نکن لجبازی زیادی کنی خودم حلش میکنم

_باشه

دستمو نوازش کوتاهی کردو رفت

***

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه هفته از مرخص شدنم میگذره عزیز حرفاشو زده بود و همونجور که میگفت وضعیت بهتر شد…
بابا کم پیش میومد صحبت کنه تا حدی پشیمونی رو میتونستم از رفتاراش و نگاهش بفهمم…
مامانم گرم تر شده وتو این یه هفته نگران حالم بوده مدام مواظبم بود…یادم میفتاد به زمان بچگیام…چه زندگی خوبی داشتیم تا زمانی که وضع مالی بابا تا این حد فول نشده بودیه خانواده ی پر محبتی داشتیم تا رسیدیم به کارجدیدو پر درامد بابام و شراکتش با دوستش مهران زند
اون خونواده ی گرم و کوچیک ما تبدیل شد به یه خانواده ای که مرد خانواده همیشه مشغول به کار خودش زن خانواده هم مشغول به علایق خودش واما من...تک دختر خانواده ی رادفر شدم یه دختری که وقتش بیشتر با غریبه ها و دوستای مدرسش و بیشتر با تنهایی پرمیشد…احتیاجات من ازنظر مالی کامل تامین میشد تاجایی که میخاستم هرچیزی که بایدو برام میخریدن با این حال دختر لوسی بار نیومدم همیشه رو پای خودم بودم…شروع میکردم به یادگرفتن حرفه های مخطلف علاقه ی زیادی به ورزش و نقاشی کردن داشتم از همون موقع شروع میکردم به نقاشی با ارامش شروع میکردم کشیدن همیشه نقاشیای بچه ها رو واسه نمره گرفتنشون تو مدرسه من میکشیدم…گاهی واقعا نیاز به محبت مادرم داشتم محبت پدرم دوس داشتم دور هم باشیم مشورت کنیم بتونم باخانوادم خوشحال باشم ولی نه همه ی چیزایی که میخاستم اتاق نیفتاد که هیچ کم کم بدترم شد…
سه ساله این روال ادامه داره و من به این مساعل کم کم عادت کرده بودم به طوری که واقعا دیگه این عادتم باعث شده بود احتیاجی به اون محبت خانوادگی نداشته باشم…مشکلی واسم پیش میومد مثله بعضی دختراکه با مامانشون دردو دل میکردن درد ودل نمیکردم…مامانم شده بود زنی که فقط تا وقتی وقتش خالی بود یادش به من میفتاد و بابامم که کلا یا خونه نبود یا اگه بود فقط موقع شام و نهار یا تلوزیون دیدنش میدیدمش شده بود مردی که دیگه کم کم از خونش سرد میشد مردی که کم کم سرگرم عیش و نوش با دوستاش میشد خسته بودماآا ولی عادت کرده بودم…با همه ی اینا ساختم جز قضیه ی زند و خاستگاری پسرخوشگذرون وهوسبازش از من…اول اینکه توی این سن که تازه دارم پامیزارم تو اجتماع و اقتصادش وقت ازدواج من نبود و اونا اینو درک نمیکردن به خاطر شراکتاشون و البته صمیمیت به ظاهرگرم خانواده ها اصرار بر راضی کردن من داشتند

 

اما وقتی از طرف من نتیجه ی مثبتی بهشون نرسید بابا بدون توجه به من اجازه دادپاشون واسه خاستگاری باز شه برخلاف جواب من جواب مثبت دادن و به خاطر اینکه نمیتونستم روی حرف بابام حرف بزنم سکوت کردم سپردم دست زمان تا شاید درست شه اگه نشد خودم یکاری کنم ولی…باخبر ناگهانی که از طرف دخترخالم بهم رسید توی یه ای ام اس ساده پیام تبریک نوشته بودب صبح نامزدی که ترتیب داده بودن به من خبر دادن و شروع کردن به اماده کردن و راه اندازی جشنشون هنگ کرده بودم فکرشم نمیکردم بابا انقد نسبت به دختریکی یدونش که طاقت نداشت دوریشو الانمیخاد زورکی منو به کسی که راضی نبودم بده
حالت تهوع گرفته بودم بغضم جلوی نفس کشیدنمو گرفته بود تا یک ساعت به افرادی که رد میشدن تا کارای تزیین رو انجام بدن نگاه میکردم با قدمای اروم سمت اتاقم رفتم…رو تخت نشستم بعد از یه مکث کوتاه بغضمو شکستم تا تونستم گریه کردم هق هق میزدم تحملم تموم شده بود توی این سن و سال خانوادم دارن با دستای خودشون نابودم میکنن…
حالمو نمیفهمیدم فقط گریه میکردم مغزم به بدنم دستور نمیداد جنون زده بود به سرم زمان کند میگذشت تا رسید به رفتن من سمت وات حموم و تیغ و سیاه شدن چشمام آخرشم جیغ زنونه و ناله گریه...بعدم که بیمارستان
ولی اگه عزیز نبود اگه بابامو تا همین حدم راضی نمیکرد معلوم نبود بعد از مرخص شدن من چه برنامه ی دیگه ای واسم ریخته میشد اونم با دوست قالتاق و پست فطرت بابام که همه ی کاراش با سیاست طی میشه

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موقع مرخص شدنم از بیمارستان دوست دوران راهنماییمو دیدم اون موقع به خاطر رفتنشون به شهر دیگه همو ندیدیم از من شماره داشت ولی من نه چون شماره خونشونم باید عوض میشد منتظر بودم اون زنگ بزنه که نزد اما دم در بیمارستان که دیدمش همون موقع منو شناخت...ترانه:

وسطای مسافرت چند روزمون صدای گوشی بابا بلند شد و خبر اومد که مهرداد تصادف کرده…کلی ناراحتی پیش اومد و همه پکر شدیم از اهواز راه افتادیم که دیگه برگردیم خونه و ملاقاتی مهرداد…

مهرداد پسر عمه ی منه یه پسرعمه ی یه دنده و لجباز و امامهربون که باهم خیلی جوریم…کلی باخطر این خبر ناراحت شدم راه دیگه داشت برام خسته کننده میشد دلم میخاس هرچه زود تر برسیم نزدیکای غروب بود که رسیدیم…

بابا یه راست رفته بود بیمارستان… من اون وسطای چرت زدنم تقریبا خابم برده بود با صدای باباکه داشت صدام میزد چشامو باز کردم یکم دست کشیدم رو چشمام و پیاده شدم همه پیاده شده بودن

بابا:

_ریحانه(مامانم) مریم(عمم) نگف کدوم بخشه؟؟

_نه ولی باید بپرسیم

_یکم زودتر راه بیاید منم برم از این مغازه کناریه رانیی چیزی بخرم حتما حاشون خوش نیس

_باشه فقط زودتر بیاحامد

_باشه

چون من زود تر رسیده بودم سمت پرستار رفتم

_سلام خانم خسته نباشید

_سلام مچکرم

_خانم اتاق مهردادکیان رو میخاستم بپرسم

_یه لحظه....

بله برین اتاق ۱۱۴

_خیلی ممنون

روبه مامان کردم

_بیا مامان اتاقش۱۱۴هِ

_بریم

تا رسیدیم به اتاق ومثل اینکه به هوش بود و میشد همه باهم بریم واسه ملاقات

عمه رو دیدم باحال پریشونش

مامان رف بغلش کرد رفتم جلو و سلام دادم

_عمه خدا بد نده

_قربونت برم عزیزم

_چطوره؟

_بد نیس عمه جون تازه به هوش اومد دستش شکسته و گردنشم اسیب دیده

روکرد طرف مامانم

_میبینی ریحانه چند دفه تاحالا بهش گفتم اینجوری رانندگی نکن گوش نکرد که نکرد اینم عاقبتش

_مریم جان خودتو اذیت نکن بازم خدا رو شکر به خیر گذشت

_اره خدا رو شکر اسیب چندانی ندیده

بابا رسید اومد طرفمون:

_مریم جان چطوره حالش؟

سلام داداش بهتره اون موقع تو بد وضعیتی دیدمش

_بازم خداروشکر

اب میوه رو اورد جلومون

_بخورین فشاراتون نیفتاده باشه

من:

_عمه الان میشه ببینیمش؟

_الان نه فعلا چون فک کنم دارن جای شکستگیرو جا میندازن بعدشم که گچ بگیرن

شما رو هم از سفرتون کشوندن اینجا خودمم اولش بزرگش کرده بودم

_نه عمه جون این چع حرفیه ما دیگه باید برمیگشتیم به اندازه کافی مونده بودیم

مامانم:

_ترانه تو میخای با بابا برو خونه با این لباسا اومدی یه دوشم بگیر بعد دوباره میان دونبالت خاستی بیای بیا ببینش من کنار عمت میمونم

_عمه میخایمتم بمونم

_نه عمه جون تو برو خسته هم هستی

رو کرد طرف مامانم

_ریحانه من خودم هستم توهم میخای بری برو همتون هسته اید همین که الان اومدیت ارزش داره ممنونم هستم

_نه مریم جان میمونم بعد که دیدمش میرم

_باشه عزیزم

بابا اومد طرفم

_خب تو برو فعلا تا ببرمت خونه ترانه

_باشه …من رفتم فعلا

_برو دخترم خداحافظت

بعداز خداحاظی من از بیمارستان خارج شدم یکم نفس کشیدم محیط بیمارستان یه هوایی داره هیچی هوای ازاد نمیشه یکم به اطراف نگا کردم ویه لحظه دوباره سرمو به همون طرف برگردوندم:

عه این دختره چه آشناس

یکم دقیق ترشدم:

سوگند خودمونه که

بدو بدو رفتم طرفش که داشت سوار میشد اروم زدم به بازوش

با تعجب برگشت طرفم

_سلــــــــــام بی معرفت

یکم مکس کرد چشاشو ریز کرد و گف

_ترانــــــــــه؟خودتی؟وای دختر خیلی خوشحالم دیدمت از این ورا؟؟چه عجب

_اره خودمم یکی یکی سوال کن بابا……بیمارستان اومدی چرا حالتم که انگار خوب نیس زیاد

_بعد میگم بت…

_باشه بیا یه شماره بده به من بت زنگ بزنم حتتتما حتما بیای پیشما کلی حرف دارم برات

لبخندی زد:

_چشم میام

شمارشو گرفتم و خدا فظی کردیم چون باباهم صدام میزد

برگشتیم خونه…

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم تو اتاقم و از همون راه رفتم حمام دوش گرفتم و اومدم بیرون وای بعد یه مسافرت دوش گرفتن تو خونه خودمون خیلی میچسبه

یه لباس سبز تیره با شلوارک همون رنگ پوشیدم…

حولمو که رو موهام بودو تکون دادم موهامو خشک کردم تو اینه به خودم نگاه کردم

هنوز چنتا قطره کوچیک اب که از رو موهام ریخته بود رو صورتم برق میزد پاکشون کردم

یه دختر با چشمای سبز گیرا و دماغو لب متناسب با ابروهایی حالت دار

در کل خشگل بودم

حوله رو از روسرم برداشتم و رفتم رو تخت دراز کشیدم اونقد خسته بودم که نفهمیدم چجوری خابم برد…

******

با صدای در از خاب پا شدم

بابام در میزد

_پاشو ترانه خوابی؟؟

_نه بابا بیدار شدم الان آماده میشم

دیگه صدایی نیومد

آماده شدم ورفتم پایین

چون بابا توماشین بود کفشامم پوشیدمو راه افتادیم

دیگه رسیده بودیم بیمارستان و رفتین سمت اتاق مهرداد

رفتم داخل

عمه و مامان حرف میزدن باهم مهردادم چشاش بسته بود

_سلام من اومدم

_سلام ترانه جان

_مهرداد خابه

_نه بیدار بود

عمه صداش زد

چشاشو باز کرد

_به پسر عمه درچه حالی

_علیکوم سلام

_علیک سلام

_خیلی پرویی

_عه میدونم خب تو چطوری

_با اجارتون بد نیستم

_خوبه رفدی مردمو ناقص کردی اومدی حالاخودت به درک

اینجاشو آروم گفتم عمه نفهمه زشت میشد

مهرداد یه تای ابروشو داد بالا

_مرسی واقعا

_خواهش میکنم وظیفس

بعدم خندیدم

_خوب میشی پسر عمه آرزوی سلامتس و تن درستی دارم برات

_بعله خوبه

_معلومه که خوبه چی بهتر از دعای دختر دایی گلت باشه

_کمتر حرف بزن بیا این اب میوه رو بده من ببینم

_پرو چون مریضی میارم براتا

اب میوه رو بردم براش

یکم دیگه حرف زدیم قرار شده بود پس فرداش مرخص بشه

دیگه رفتیم خونه و دوباره خواب‌…

.

.

.

.

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای زنگ ایفون از رو تخت بلند شدم رفتم سمت پذیرایی

_خودم باز میکنم مامان

دکمه ایفونوزدم و با اومدنش تو خونه رفتم طرفش محکم بغلش کردم

_سلــــــــــام عزیـــــزم خوبی خوشی سالمی؟سوگند نمیدونی چقد بهونتو میگرفتم تو این چند وقت هیشکدوم از اونایی که بعداز تو باشون دوست بودم برام مثه تو نمیشد

با صدای خنده ی سوگند ازش جداشدم

_وا چته؟

_هیچی دارم از مدل ابراز علاقت میخندم هنو مثه همون موقعی لهم کردی دختر

_عه جدی؟

_اره

_فداسرم بیا بریم تو اتاق فعلا

_بریم

بعد از سلام احوال پرسی های مامانم و سوگند رفتیم بالا تو اتاق من

_خب بیا بشین اینجا چی میخوری بیارم برات

_هیچی عزیزم…ممنون،بیا تو تعریف کن بدون من چیکارا کردی خوش گذشت؟

_نه بابا چیچی خوش گذشت افتصاح بود اولاش حس غریبی زیاد داشتم تو یه شهر دیگه..کم کم عادت کردم ولی بازم هیچی شهر خوده ادم نمیشه مخصوصا دوستای خوب قبلش

_اوهوووم میدونم

_تو چی چیکارا کردی؟یچی بگم؟

_بگو

_خیلی شکسته شدی سوگند اصلن اون دختر شیطون همیشگی نیستی چرا؟

_اره شکسته شدم...بزار از اولش برات تعریف کنم.......

.

.

با هر کلمه که میگفت شاخام بیشتر میزد بیرون قیافم کاملا شکل علامت تعجب شده بود با گرد ناراحتی روی صورتم اخمام رف توهم ولی با این حرفش...

_نتونستم تحمل کنم ترانه دست بردم سمت خود کشی حس میکردم برم راحت میشم

اخمام بیشتر رفت توهم

_تو بیخود کردی احمق روانی چرا همچین فکری کردی فک میکردم سخت و بساز تراز این حرفا باشی

_بودم …تحملم تموم شد …اون لحظه زیر فشار بودم واقعا اینو بفهم ترانه

_اره خب میفهمم ولی اینجاشو که خودکشی کنی درک نمیکنم از هرکسی بر میومد الا تو...تو دختر محکمی بودی

_میدونی از کی شروع شد که اون دختر سر سخت تبدیل به یه دختر ضعیف شد؟؟؟

_نه…میخام کامل واسم توضیح بدی

_باشه…

بعد از قضیه ی بابا و تغییر رفتاراشون تا یه جایی حالم بد شد دیگه تو حاله خودم بودم با بعضی بچه های کلاسا مدرسه،یه سری دوست پیدا کردم بعضیا به خاطر پولم باهام موندن بعضیا نه…دونفرشون کسایی بودن که تا جایی بهشون اطمینان داشتم…مسایل خونوادگی رو نه ولی اتفاقایی که واسم بیرون از خونه میفتاد بهشون میگفتم…

چند ماهی گذشت…

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رسیده بودیم به دورانی که دیگه بزرگ شده بودیم و نیاز به اهمیت بیشتر…یه زمانی که بعضی دخترا حس میکنن باید یه همدم داشته باشن

حتی اگه به جایی نرسن…

هر چند نباید

ولیپارسال بود پسری اومد توزندگیم که خیلی وابسته بودم بهش عاشقش نبودم ولی وابسته ی بودنش شدم وابسته به اینکه تو اون تنهایی من،اون حالمو بهتر میکرد

گاهی اوقات الان فکر میکنم بهش حالم بد میشه…اعصابم خورد میشه به خاطر اینکه چه آسون اجازه دادم خوردم کنن اونم یه پسر…

تو اون سن و سال چه اشتباهاتی که نکردم

چه چیزایی که ندیدم

چه چیزایی که نشنیدم…

ولی دس خوش

جرقه ای بود که باعث شد عوض بشم

کاملا از یه آدم تبدیل به ادم دیگه ای شدم

تبدیل شدم به آدمی که حتی اگه از ته دلمم داغون باشم

نمیزارم کسی اشکامو ببینه

نمیزارم غرورم بشکنه

دیگه حتی به پدر و مادر خودمم التماس و خواهش نمیکنم…

تبدیل شدم به آدمی که به یه گــــــــــرگ تبدیل شده

کسی که به هیچکس اعتماد نمیکنه

یه ارتش تک نفری

دیگه روی پای خودم بودم

احساسم مرد

واسه بی احساسیم ناراحت میشم…

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رسیده بودیم به دورانی که دیگه بزرگ شده بودیم و نیاز به اهمیت بیشتر…یه زمانی که بعضی دخترا حس میکنن باید یه همدم داشته باشن

حتی اگه به جایی نرسن…

هر چند نباید

ولیپارسال بود پسری اومد توزندگیم که خیلی وابسته بودم بهش عاشقش نبودم ولی وابسته ی بودنش شدم وابسته به اینکه تو اون تنهایی من،اون حالمو بهتر میکرد

گاهی اوقات الان فکر میکنم بهش حالم بد میشه…اعصابم خورد میشه به خاطر اینکه چه آسون اجازه دادم خوردم کنن اونم یه پسر…

تو اون سن و سال چه اشتباهاتی که نکردم

چه چیزایی که ندیدم

چه چیزایی که نشنیدم…

ولی دس خوش

جرقه ای بود که باعث شد عوض بشم

کاملا از یه آدم تبدیل به ادم دیگه ای شدم

تبدیل شدم به آدمی که حتی اگه از ته دلمم داغون باشم

نمیزارم کسی اشکامو ببینه

نمیزارم غرورم بشکنه

دیگه حتی به پدر و مادر خودمم التماس و خواهش نمیکنم…

تبدیل شدم به آدمی که به یه گــــــــــرگ تبدیل شده

کسی که به هیچکس اعتماد نمیکنه

یه ارتش تک نفری

دیگه روی پای خودم بودم

احساسم مرد

واسه بی احساسیم ناراحت میشم…

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادمی شدم که دوس داره بعضی رفتاراش مثله قبل بشه…احساسات پاکم…روحیم…یه جوری که میخام همونجوری باشم اما تجربه هام نمیزارن

تجربه بهم ثابت کرد گاهی…مهربون بودن فقط تهش به ضرر خودمه

گاهی خنده ی زیادی بهتر از گریه کردن زیادی جلوی ادماس…

یادگرفتم هرچی خودمو ضعیف تر نشون بدم هر چی ضعفمو نشون بدم آخرش سلاح میشه واسه روز مباداشون بر علیه خودم…

یادم میاد چجوری تو بغل دوستم گریه میکردم…

یادم میادیکم که گذشت به خودم که اومدم چقد از خراب گردن زندگیم پشیمون شدم

به خاطر چی؟؟؟یه الف بچه؟!!!

صدای گریه های خودمو دوستم که باهم گریه میکردیم هنوز توگوشمه

وقتی بهترین دوستم این کارو باهام کرد زمانی که داغون میشدم و به روی خودم نمی اوردم

رابطه ی من و پسری که دوسش داشتم اسمش آرسام بود تا جایی رسید که این دوست داشتن دوطرفه شد اول از طرف اون بعد منم رام حرفاش شدم و این دوستی شروع شد امــــــــــا…

یه روزه بارونی بود…

رفته بودم پیش یکی از دوستام

شادبودیم میخندیدیم یکم که گذشت

یکم که خسته شدیم و اروم نشستیم سر صحبت و باز کرد

_سوگند قرار بود یه دفه منو ساغرو ببری مهمون کنی تو رستوراناآ شانس اوردی بارون گرفته الان وگر نه جیبت خالی بود

…ووو باشه بابا فرار نمیکنم که میبرمتون

…ببین سوگند

بیا لوتی شو بعدشم بریم شهربازی بازی کنیم

_هرچمد پرو میشی ولی چون الان خوشحالم خرم کردی اینم باشه

_به به حالا برا چی خوشحالی

_نمیدونی مگه؟؟آرسام بعد سه ماه که رفته بود بیرون از شهر واسه کاره باباش داره میاد دلم واسش تنگ شده بود خب

یهو دیدم رد نگاش افتاد پایین و یکم فکر کرد

_چند وقتی بود درموردش حرف نمیزدی فکر کردم دیگه باهاش نیستی

_اره یکم سرگرم کارایی موسیقیم شدم چطور؟

یکم به چشمام نگاه کرد

حس کردم از روی دلسوزی اشک حاله ی چشاش شد

_منو نگا ملیکا ،،چی شده؟؟

_هیچی

_هیچی و مرگ درست بگو بهم دارم عصبی میشم

_قسمم داده گفته نگو

_کی؟چرا؟؟؟تو روخدآآ بگووو دیگه بگوووو

_باشه میگم قول بده ناراحت نشی

_ناراحت نمیشم خب؟؟

_ببین ابجی من حرفامو بدون دلیل نمیزنم حرفامم بی پایه نیس من به فکرتم

_خب؟؟مقدمه نمیخاد رک بگو

_آرسامو فراموش کن فقط همین

چشام گرد شد انگار یه سطل اب یخ ریختن رو بدنم

_یعنی چی؟چی میگی تو

_این چند وقته میخام یچیزیو بگم بهت ولی به خاطر قسم ساغر نگفتم ولی انگار اشتباه کردم که نگفتم

_چیووو

_آرسام و ساغر از وقتی ارسام رفته بود باهمن فکر میکردم فهمیدی که حرفشو نمیزنی

وسط حرفش جوری که خودم نفهمیدم پاشدم اختیارم دست خودم نبود داد کشیدم:

_بس کن دیگه ملیکا

_بشین سوگند هنوز حرفام تموم نشده

اشکام سرازیر شد

_بس کن تورو خدا تمومش کن ساغر دوسته منه کسیه که اتفاقای زندگیمو بهش میگم

چند روز پیش دیدمش

خودم دیدمش…گرم حرف میزد…میخندید باهام مگه میشه؟؟؟نیشخــــــــــند و خندم باهم قاطی شد بلند همراه نیشخند خندیدم:

نه جدی جدی خندم میگیره…امکان نداره!!!!آرسامه من؟؟؟؟با ساغر!!!!نوچ نمیشه

ایندفه اثری از خنده نبود

اشک بود و اشک و اشک و اشک…:

_توکه میدونی رو آرسام حساسم این شوخیا رو میکنی حاملو بد کنی

اومد بغلن کرد خاستم پسش بزنم صدای گریشو شنیدم…

.

.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدنش از گریه های پی در پیش میلرزید از این موقعیت هق هقم شدت گرفت دوس داشتم محــــــــــکم منم بغلش کنم و زار بزنم اما از دستش عصبانی بودم نمیدونم چرا ولی باورم نمیشد حرفاش
دستای اون دور گردن من و گریه هاش که حالمو بدتر میکرد یه طرف
بدن بی حس و دستام که مشت کرده بودم یه طرف
یه لحظه به خودم اومدم
اروم پسش زدم
کیفمو برداشتمو از خونه زدم بیرون
صداهای دوستمو میشنیدم ولی توجه نمیکردم
صدام میزد
توبارون شدید قدمای تندمو برمیداشتم کم کم دویدم وقتیم رسیدم خونه جوری که کسی این قیافمو نبینه رفتم تو اتاقم
نای گریه کردن نداشتم
فقط سوالای توی ذهنمو مرور کردم
حس حقارت داشتم
حس کوچیک بودن
حس اینکه یه آدم احمق بیشتر نیستم
مونده بودم تو دوراهی
رسما دارشتن بازی میکردن باهام
هنوز کامل باورم نشده بود
ولی تحت تأثیر حرفاش مونده بودم
حالم خراب تر شد
وقتی آرسام برگشت و یه پیام ازش دریافت کردم که میخاد منو ببینه
بهونه اوردم نرفتم
رابطمو با ملیکا دوباره گرم کردم تا کمکم کنه باور کنم
نقشه این شد که اون حرفای ساغرو بشنوه وقت قرار گذاشتناشونو به من بگه...
یه روز که تو اتاقم بودم
یادمه قشنگ…داشتم گیتار میزدم
نُـــــت های گیتارو تمرین کرده بودم
که صدای پیامک گوشیمو شنیدم
ملیکا بود
بازش کردم:
ادرس دقیق جایی که قراره ساغر و آرسام برن با نصیحت های جدیدش که خودتو اذیت نکنیا…ارزش ندارن و اینا
ولی من خودم میدونستم باید چیکار کنم
آماده شدم
یه جعبه ی متوسط قهوه ای که یادگاریای اونو توش داشتم
اونم برداشتم و زدم بیرون از خونه
دیگه رسیده بودم یکم اطرافو دید زدم تا دیدمش…
خیره شدم به صورت آرسام
به لبخندش
همیشه خنده هاشو دوس داشتم
کنار یه پارڪ بزرگ تو ماشین
گوشیش دسش بود و انگار داشت با کسی حرف میزد
یکم گذشت و قطع کرده بود دیگه
خدا خدا کردم حقیقت نباشه
سرموانداختم پایین و محکم چشمامو بستم
اماوقتی بازشون کردم…
هه
بازم نیشخند:
باختی سوگند
تا کی میخای ببازی؟؟؟
خسته نشدی؟؟؟
_بمیرم…چه اتفاقایی افتاده برات!!!!
_خدانکنه دیوونه…سخت بود ولی گذشت…اینا شدن تجربه واسه زندگی من…تازه نمیدونی که…تصمیمات مهمی گرفتم
_عه جدی؟چی؟؟
_دیگه خودنو اذیت نمیکنم
بعدش یه لبخند زد و ادامه داد:
_اصن بقیه رو اذیت میکنمツخخخخ نظرت؟؟؟
خندیدم
_روانی…تصمیماتم مثه خودت کج و ماوجن
_عه!!!نگو دیه تصیمه خو چیکار کنم
_باشه فقط تورو خدا منو اذیت نکن اینجوری که تو تعریف کردی با اتفاقایی که واست افتاده حسابی آماده شدی واسه خالی کردن شیطونتیات…تولوخدا منا نخول
با صدای بلند باهم خندیدیم
_نترس گله من طعمه زیاد هست میرم طرف اونا توهم میشی همکار درجه یک بنده چطوره؟
_حالا خوبه موافقم دلم برا شیطونیامون تنگ شده خفـــــن… بزن قدش
دستامونو زدیم بهم و باز خنده...
یهو سوگند ساکت شد هینی کشید و گف
_ راســــــــــتی خرره…چه رشته ای رفدی؟؟هنوز عشقه هنری یا رفدی نظری
_رفتم نظری بابام راضی نشد برم هنر
_عه وا چه تفاهمی منم همینجور رفتم تجربی ولی میخام کنکور هنربدم اونم گرافیک
چشام برق زد
_الڪییییی؟؟؟
_بخدا چطور؟
_عه خو منم دارم میرم واسه هنرو گرافیک کنکور بدم
جیغ خیفی از خوشحالی کشید
_وآآییی دیووونه چه خوب میشه با هم باشیم خیلی خوشحال شدم
_منم
همو بغل کردیم
یکم دیگه حرف زدیم و مسخره بازی و آهنگ گذاشتیم
یه اهنگیو که قبلا هم با هم میخوندیمشو گذاشتم
میخوند صدامونو صاف کردیم و هماهنگ خوندیم صداهامون باهم میکس میشه خیلی خشگل میخونیم:
_بــــــــــارون باریــــــــــد…
تو بارون اشکای چشامو ندید
گرمیه شونه هاشو ازم گرفت
مــــن موندم و یه تب شدیــد
مــــــــــن تنــــــــــهــــــــــام
توڪــــــــــه قهری باهـــــام
نمونده توسیـــنت عشقی برام
حالا من اسیره فـــــــاصله هام
به هــــــــــم زدی
عشقـــــتو بامــــــــــن
تصمیمتوگرفتـــــی نامرد
حالا من هنوز چشم براآآم
* * * *یه هفته مونده به کنکورم…
وآآیی خداکنه اون رشته اے ڪه میخام قبول شم
دوره دبیرستانمو تجربے خوندم…
ولے همیشہ رشته های هنریو دوست داشتم
هرچند به تجربی هم علاقه داشتم ولے حالا هنرو انتخاب میکنم
شاید بعد کنکور تجربی هم بدم ولی اول هنرمو میرم
یه علاقه ی خاصے به نقاشی دارم
به عبارت دیگه دیووونه ی نقاشی کردن و آرامشیم که تو نقاشی کردن بهم منتقل میشه…
مامان و بابام قبلا عشقه این بودن که منو با موفقیت تو رشته تجربی ببینن اما الان که موقعیت فرق کرده
بیشتر انتخاب با خودمه
از کل تغییر رفتاراشون و تغییرات زندگیمون
همین یه دونه نکته به نفع من بوده
اینکه دیگه حق انتخاب با خودمه
البته اگه این حالت به مرور زمان تغییر نکنه!!!!
یه نگاه به کتابم انداختم…
اییی وآییییی
کاش زودتردرست حسابی بخونمش
خسته شدم دیگه حوصله درس خوندن ندارم
خسته شدم
ولی تا یه هفته دیگه تموم میشه اگه خدا بخاد
یکم به روبه رو خیره شدم:
وای سوگند چقدر فکرمیکنی
خویه خودت میگی فقط یه هفته مونده
بخون باووو
فکر و خیالو بزار واسه بعد
سرمو یکم تکون دادم و چشامو پی در می باز و بسته کردم که دیگه فکر نکنم و شرو کردم به خوندن…
نفهمیدم چقد میگذشت که نگام به کتاب بوده
اما یکم که چشامو بازو بسته کردم حس کردم دیگه چشام داره میسوزه
یه نگاه به ساعت کردم
اوووووف
نزدیکه چهار ساعته دارم میخونم…
به اندازه کافی خونده بودم و حسابی خسته شدم
کتاب روبرداشتم وگذاشتم کنارتخت
خخخخخ…یکی میومد منو تواین وضع میدید از خنده روده برمیشد که…
لباس راحتیای گشاد و رنگی رنگیم و حالت خابیدنم روتخت یه طرف…
موهای به هم ریخته که دورو برشونه هام ریخته شده بود یه طرف…
عادت دارم درس که میخونم حالت های مخطلف نشستن رو صد دفعه امتحان میکنم…
ولی هیچکدوم به اندازه اینکه
رو شکم میخابم و دوتاپاهامو تکون میدم کیف نمیده
خدایی خیلی باحاله واسه من…
دقیقا مثله دیوونه ها شده بودم روبه روی آیینه که ایستادم خودمو دیدم
پقی زدم زیر خنده از خنده یکم خم میشدم میزدم به پاهام
دستمو گذاشتم که صدام نره بیرون
بعضی وقتا مامانم
بعضی وقتاهم مهین خانم(خدمت کاره خونه،که زن خیلی خوبی هم بود)
سرهمین مسخره بازیا چند دفعه مچمو گرفتن…
وووی خداآآ…
یادم گه میوفته دلم میخاد زمینو گاز بگیرم از خنده…
طرز مچ گرفتنشون اینجوریه که…

 

در اتاق من بسته اس
با این صداها احتمالا هول میشن و برمیگردن یذره به اتاق من خیره میشنo_O
بعد پامیشه میاد در اتاقو باز میکنه مثلا…
ولی چه باز کردنی
انگار کانتر بازی میکنه
وسط خنده هام سه متر میپرم بالا…
بعدشم برمیگردم لحظاتی به اونی که وارد شده زل میزنم
اونم با چشاباز نگا میکنه
بعدبعد به خودش میاد صداشو بالا میبره:
_ســــــــــوگنــــــــــد؟؟؟؟؟دیوونه شدی دختر…؟
بعد من تامیام یه لبخند بزنم بش خودش تا قضیه رو میخونه چون دیگه عادت کردن به حرکاتممیره بیرون از اتاق وغر میزنه:
از دست تو
نمیخای بزرگ شی؟
منم اکثرا این لحظه ها دستمو میزارن رو دهنم و ریز ریز میخندم
به خودم اومدم…یه نگا تو آینه کردم یه دست کشیدم تو موهام که از این حالت دربیاد
چشامو ریز کردم و یه لبخند ملیح زدم و راه افتادم سمت دسشویی…
یه آب به دست و صورتم زدم
آخــــــــــِے چه خنکهツ
دستای پراز آبو پاشیدم به آینه ی بالا دست شو…حولمو برداشتم و دستوصورتمو خشک کردم
همینطور که حوله رو صورتم گذاشته بودم میومدم سمت اتاق صدای زنگ گوشیم بلند شد…یه نگا به صفحه گوشیم انداختم
اوخیییی ترانس…جواب دادم:
_به به سلام
_سلاااام‌…خوبی سوگند؟؟چه خبرا؟؟چیکارا میکنی؟؟ کجایی؟؟؟
_آروم بابا آروم…یکی یکی بپرس خخخ
_خب خوبی؟
_اِی بد نیستم…یو چی؟ خوش میگذره؟
_اره خوبه خدارو شکر میگذره کجاهایی؟
_خونه…تازه پاشدم ار درس خوندن دست کشیدم وای که من چقد درس خونم… ماشـــــالا ماشـالا…پیش پای شما هم دسشویی بودم جات خالی
_کثافت…جام تو دسشویی خالی باشه اره؟گمشو
خندیدم
_حالام میرم یچی بخورم انجاهم جاتو خالی میکنم خوبه؟؟بعدش دوباره میام تو اتاق تو اتاقم جات خالی…بعد احتمالا دوباره برم دسشویی دوباره جات خالیییی خلاصه…
ببین هرجورم که حساب کنم تهش میرسه به همین دسشویی چیکار کنم خب
خیلی هم خوبツ
_از احساسات عمیقت دسشوییم گرفت…بیا حالا منم میرم جاتو خالی میکنم
_برو عزیزم برو… من راضین حرفی ندارم خوش بگذره بت
بعدشم منم نباشم اشکال نداره جامم خالی نباشه دوستان به جای ما :) فتات…ستاره بچینی…بوس بوس
_سوگند
_جونم
_بزار فَڪت یکم استراحت کنه
_باوچه
_کوفت
_باعچه
_ای بابا
_باعچه
_خب بسه دیگه
_باعچهههه
_میام میـــــزنــــــــــ……
پریدم وسط حرفش
_خخخخ عزیزم به اعصابت مسلط باش خب دیگه هیچی نمیگم راستیا………
_چی؟
_هیچی خخخخ دیگه چه خبر؟
_هیچی دیه زنگ زدم بگم حوصلم پوکید بیا بریم یجا عوضیییی…از اون موقع که تو بیمارستان دیدمت تاحآلا دودفه بیشتر نرفتیم بیرون دیگه وقت نشده برو هرچی میخای کوفت کنی کوفت کن بعد آماده شو بریم بیرون…
_آی گفتی…آی گفتی…منم پوسیدم توخونه!!بزا برم یچی گوفت کنم…آماده شدم خبر میدم بیا سرخیابون تا منم بیام اوکی؟؟
_اوکی
_خب دیه کال ندالی؟
_ندالم
_اودافظ
_بای
هعیییی…این درسو کنکور مارو از زندگی انداخته نه تفریحی…نه جایی…نه کوفتی…!خوب شد ترانه زنگ زد…وگرنه افسرده میشدم دوباره
رفتم بیرون از اتاقم که یچی بخورم گرسنه ی گرسنه بودم
یخچالو باز کردم ماست موسیر بود وچیپسم که تو اتاقم دارم
ولی نه با اینا سیر نمیشم
در یخچالو بستم از تو کمد کابینتا یه نودل برداشتم و درست کردم و خوردم
واییی خیلی خوشمزس دووووس دارم خیلی
پره فلفله دهنم داشت میسوخت از این خارجیاش سخت پیدا میشه ولی خیلی خوشمزن
تموم که شد رفتم تو اتاقم
شروع کردم به آماده شدن…یه مانتوی مشکی با طرحای سنتی نقره ای و سفید با شلوار کتون مشکی و شال مشکی نقره ایم ستشون کردم
نشستم پشت میز آرایشم
یه نگا تو اینه به خودم انداختم…یه لبخند کج زدم …
یه دختر…
با موهای قهوه ای تیره
چشم ابرو مشکی
دماغ متناسب
لبای متوسط و نسبتا قلوه ای
چشام به خاطر مژه های پرو بلدی که داشتم و حالتش با رنگ مشکی که داشت جذاب میشدن
قلقش دسم بود چه حالتی کنم چشمامو که به عبارت دیگه سگ چشام پاچه طرفو بگیره و جذبش بشه
بعضی وختا بی اختیار این حالتی میشن و ترانه یکم نگا میکنه بعد میگه
چشــــــــــاشووو نخوریمون
خخخخخ ای وای گفتم ترانه
الان حتما آماده ی آماده تو راهه داره میره
زودی یه خط چشم ساده و کوچیک پشت چشمم کشیدم و یکم کرم پودر ورژ تیرم که رنگش زرشکی و قهوه ای میزد و انتخاب کردم و از خونه زدم بیرون
بخام برم بیرون اکثرا به مهین خانم میگم که اگه مامان اینا سراغمو گرفتن بشون خبر بده بیرونم
تو پذیرایی داشت شیشه هارو پاک میکرد
_مهین خانم من میرم بیرون با دوستم قرار دارم اگه احتمالا مامانم یا بابام پرسیدن بهشون خبر بده
_باشه مادر فقطهمین الان یه دختری زنگ زد خونه گفت من ترانم شاکی هم بود حسابی تو رو میخاست گفت گوشیشو جواب نمیده وقتی گفتم تو اتاقی تااومد حرف بزنه قطع شد فک کنم شارژگوشیش تموم شد حتما منتظرته زودتربرو منتظر نمونه دیگه
_باشه زودتر خودمو میرسونم…فعلا خدافظ
_به سلامت مادر
زود دویدم کفشامو پوشیدم گکشیمو دراوردم که زنگ بزنم به ترانه
یا خوده خدا
راس میگه چقد میسکال ازش دارم زنگ زدم بهش
بعد از بوق چهارم بود که جواب داد
_الوووو
_سلاوووم دختر خوب و مهربون، دوست خوبم خوبی عشقم؟
_سلام و کوفت…عوضی…کثافت…چاخانم نکن میدونی چقد زنگ زدم کجایی پس عنترخانم…نکبت منتظرت موندم نیومدی راه افتادم خودم سمت کافه تقریبا دارم میرسم…سوگند ینی اونجا معطلم بزاری فاتحت خوندس زود بیا فقط
_ای وا جدی داری میرسی؟
_نه پس الکی
_باووو خو دارم از در میزنم بیرون اصلا حالا سویچو برمیدارم با ماشین میام گواهی نامه هم ندارم پلیسم جلومو گرف فدا سرت ن؟
_نه پس میخای پیاده بیا بدو بزن بیرون زود یکم ترافیکم هست تازه
_چی؟تازه داری از در میزنی بیرون؟؟من تا سر خیابون اومدم منتظر شدم بعد که نیومدی چون شارژم تموم شد نشد بات حرف بزنم بابامو دیدم اومد رسوندم تا دم خیابون کافه تو تازه میگی زدم بیرون از خونه
_حرص نخور دوستی جونم اروم باش…یه نفس عمیق اول بکش
_میکشــــــــــمت
_باشه خو ببشید…اصن خو حالا مگه چی شده پنج دیقه منتطر میمونی خو گوسفند میمیری؟؟
_نوچ نمیمیرم ولی برات دارم
_باوچه دوستم…اگه تونستی داشته باشتو برو طرف کافه منم الان باماشین میام
_باشه زودتر
_خووو ترانه پدرمو دراوردی برو بشین تو کافه تابیام دیگه بدو ای بابا
تا اومد دوباره فحش بده گوشیو قطع کردم و یه لبخند خبیثانه زدم
برگشتم طرف پارکینگ و سویچو از تو کیفم دراوردم و روشن کردم
زمانی که 14سالم بود بابا یادم داده بود رانندگی رو
اون موقع همیشه با اسرار من وقتی حوصلم سر میرفت میبرد تو خیابدنا خلوت تر نشونم میداد تا یاد گرفتم
چه خوب بود اون زمانا که خونواده خوبی داشتم
آهی کشیدم و راه افتادم
دوس داشتم پیاده برم خیلی وقت بود پیاده نرفته بودم بیرون
اما چون دیر میشد مجبوری با ماشین اومدم هوا گرفته بود یکم انگار میخاست بارون بزنه
نمیدونم چه حکمتیه که من هروخت میام بیرون بارون میاد عاششششق بارون و نم نم صداشم
اون موقع که حالم خراب بود یهو بارون میگرفت
اکثـــــرزمانایی که بخام بیام بیرون و وقتی دلم میگیره تو تابستونم باشه بارون میاد
تو ترافیک مونده بودم…

 

یه نگاه به پیاده رو ها انداختم
پنجره ماشین پایین بود و باد میزد
چه کیفی میکردم وقتی باد ملایم میخورد به صورتم…
به ادما تو خیابون نگاه کردم که راه میرفتن…بعضیا با قیافه های شاد…بعضیا پکر و ناراحت…بغضیا جدی و با عجله…تماشاکردنش یکم ارامش میده به ادم…دیگه کم کم نزدیک کافه شده بودم…پیاده شدم و دکمه ی قفلو زدم
یکم شالمو درست کردم و از پله هاش بالا رفتم…در کافه رو که باز کردم………
"دلارام کسایی" :با صدای بلند شروع به قهقههه زدن کردم
داداشم خراسون خراسون وارد اتاق شد
_دلی
_هوووم
_پس چته مثه گاو میخندی
_هیچی آرمان توهم جای من بودی میخندیدی
_عه چیه ببینم؟
_نه دیگه داداشی نمیشه…جیزه
_إ دلی ؟؟؟ببینم چیه
_نه برادر من ببین روش نوشته زیر 3سال دست نزنن
بایه اخم شیطونی داشت نگام میکرد
دیدم اوضاع خطری شده و باید فرار کنم …
خونه ی بزرگی داشتیم حیاطش پراز درخت بود
پابه فرارگذاشتم و ارمانم دنبالم میدویید
_آرمآآاآآآآآن…
ارمان یهو جلو روم سبز شد پریدم بالا و یه جیغ خفیف کشیدم
_عه دلی جوووون کجا با این عجله
_داداشی بزار برم
خندم گرفته بود ولی قیافموجوری که مظلوم جلوه بده نشون دادم
یهو سرو کله ی مامان پیدا شد
_آرمان…باز شما دوتا مثه خروس جنگی به جون هم افتادین؟؟دلی بیا کمکم امشب مهمون داریم
_چشم مامان
و زبونی واسه داداش بزرگم در اوردم که اونم نامردی نکرد
وقتی داشتم میرفتم پا داد دم پام با مغز اومدم رو زمین
اوخ…
یکم درد داشت ولی در کل هیچیم نشد
هوا ابری بود
احتمال اینکه بارون بگیره زیاد بود
رفتم کمک مامانم و سالاد درست کردم…نزدیک ساعت5بود
صدای گوشیم توجه هارو جلب کرد
رفتم طرفش و برش داشتم(نیما بود)…
جواب دادم:
_الو
_سلام دلارام خانم
_سلام
_امروز وقت دارین ببینمتون بالاخره میخام قیافته ی این خانم خانومارو ببینم هرچه زود تر
_نمیدونم آقانیما…اگه شد میام
_باشه پس منتظرم…بای
_بای
(نیما همون پسریه که تو مجازی بود،امروز سر همین بحث شده بود بین من و ارمان سرکارش گذاشتم خفن ولی خب دیگه بیشتراز این نشه بهتره میخام خودش بره…!زیادی سره کاره بیچاره مجبورم نقشه بکشم که فرار کنه خودش :)
یه نگاه به مامان که تو آشپزخونه تو حال و هوای کدبانویی خودش بود انداختم
خب…سالاداروهم که درست کردم یکمی آشپزخونه هم جمع و جورکردم و
رفتم سمت مامانم…
یه بوس رو لپش کاشتم که خندش گرفت
یکمم غرغر میکرد باخنده…
یه لیوان شربت خوردم و رفتم تو اتاق…
یه نگاه به خودم تو آینه انداختم…خشگل شده بودما
قدم تقریبا172
چشمای مشکی درشت بایه دماغ قلمی و لبای قلوه ای با صورت سبزه ی نزدیک به سفید
یادم افتاد به نیما
دختری نبودم که اهل دوس پسر باشم اما خیلی شیطونم
اکثرا واسه سرگرمی یکیو که خودش میاد جلورو تور میکنم و یکم سرکارش میزارم
بعضی وقتا واسم جالب میشه مخصوصا عکس العملشون
خدایی خیلی کیف میده
تصمیم گرفتم یه زنگ به نیما بزنم تا باهاش قرار بزارم
بهش زنگ زدم:
_سلام آقا نیما
_سلام دلارام جوون
_آقانیما ساعت6کافه جیرانمنتظرتونم و ادرسو دادم و قطع کردم
لباسامو پوشیدم
یه شلوار جین یخی با مانتوی ابی فیروزه ای با یه شال همرنگ مانتوم
اهل آرایش نبودم ولی واسه اینکه از این بی روحی دربیاد صورتم یه رژصورتی و ریمل زدم
داشتم از پله ها پایین میدمدم که آرمانو دیدم
_به به دلی خانم کجا به سلامتی؟؟بی خبر
_إ چیزه…هیچی یادم افتاده به کتاب رومینا
میخام برم ازش بگیرم
_آها خب باشه میختی باهات بیام
_نه داداشی خودم میرم
و از پله ها پایین رفتم
امشب یکی از دوستای صمیمی بابا قراربود بیاد خونمون
یجورایی از فامیلای دورمونم بود ولی به دوست نزدیک تره
به مامان نگاه کردم که هنوز سرگرم کاراش بود…
_مامانی؟
_جانم دلی
_مامان من برم تا خونه رومینا اینا کتاب بگیرم و بیام
که یه دفه صدای رعد و برق سرجام میخکوبم کرد
_نه دلی مامان تو این بارون میاده کجا میخای بری
_مامانی خب ماشین که هست
_نه دلی مگه گواهی نامه داری ؟مگه بابا نگفت تا گواهی نامه نگرفتی پشت ماشین نشین
_مامآآان همین یه بار توروخدا
_دلاراآآم
_مامان نه نگو دیگه
_باشه برو ولی حسابی مواظب باش بارون گرفته زمین لیزه
_چشششم
یه بوسم واسش فرستادم و رفتم سمت اتاق دوباره که یه بارونی بپوشم خیس نشم
پالتوی سفید و کیف دستی سفیدمو برداشتم و راه افتادم
ساعت5:20بود
بابام رئیسه یه شرکت تجاریه و بیشتراوقات شرکته
مامانم که خونه داره و داداشم دانشجوی معماری
خوده منم عاشق زیستم و هنرم خیلی دوس دارم
به دلیل موقعیت بهتر کاری رشته تجربی رفتم....
ولی چون خیلی شیطون بودم وبعضی مواقع به درس اهمیت نمیدادم تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و برم همون رشته ی مورد علاقم گرافیک
الان رشتم گرافیکه…
بابا واسه تولدم یه206سفید خریده بود و ازم قول گرفت فعلا سوارش نشم تا18سالم کامل شه
ولی کو گوش شنوا؟؟؟
چند باری دزدکی سوار میشدم
به علاوه ی الان که دوباره میخام سوار شم
سوار ماشین شدم و ریموت درو زدم تاباز شه و به طرف بیرون حرکت کردم
تو راه آهنگ های مورد علاقمو گوش دادم بعداز چند دقیقه به کافه رسیدم
این کافه فقط یه بار اومدم
اونم تولد دخترخالم بود که اینجا گرفته بود
ماشینو روبه روی کافه پارک کردم منتظر شدم ساعت5:45 بود
هنوز ربع ساعت به 6مونده
حالا وقت کشیدن نقشس واسه آقا نیما بود
از ماشین پیاده شدم
و به طرف کافه رفتم
دم در وایسادم و یه سرک داخل کافه کشیدم…
یه دختر هم سن و سال خودم دیدم که رو یکی از صندلی های میزا نشسته بود
به احتمال زیاد منتظر یکیه…!

 


جرقه ای تو ذهنم خورد…
و...
شادو شنگول به طرف ماشین رفتم گوشیو برداشتم و شماره ی نیمارو گرفتم
_الو نیما
_سلام جونم؟
_جونت سلامت…من داخل کافه نشستم منتظرتم
_باشه…دیگه دارم میرسم
_نیما من مانتو مشکی بلند وشاله زرشکی پوشیدم اومدی میتونی زود پیدام کنی منتظرتم بای
_باشه عزیزم بای
ههههههツ
مشخصات اون دختره داخل کافه رو دادم بش
چه شود امروز
تا ببینیم چیکار کنه دختره
تو حال و هوای خودم بودم که یه ماشین آلبالویی رنگ جلوی ماشین من پارک کرد
_عه این چقد شبیه ماشین این پسره نیماس
از ماشین پیاده شد صورت جذابی داشت چشاما درشتی داشت دماغ کوچیک ولبای قلوه ای ته ریش و هیکل متناسب
اخمی که رو پیشونیش بود جذاب ترش میکرد
ای واعی
تو دلم گفتم
_عاخه پسر به این خشگلی چرا انقد زود باس گول بخوره خب؟؟
ماشینشو تو عکساش دیده بودم ولی خودش درست حسابی واضح نبود
آدم تو عکس با بیرون تو واقعیت یه فرقایی داره بیشتر وقتا
قیافش تو عکسا یا از نیمرخ بود یا از فاصله دور تر
اون سمت کافه رفت و
پشت سرش دوتا پسر دیگه پیاده شدن
چون نزدیک ماشین من بود صداهاشون واضح تر میومد
منم که شیشه های ماشینم دودی بودو خودمم مشخص نبودم…
یه نگا به اون دوتا انداختم
یکیشون اومد سمت ماشین من
دلم داشت میریخت
ترسیدم یه موقع شناخته باشن و برن بش بگن
ولی نه
اول یکم تو کافه رو نگاه کرد
بعد اومد به ماشین من تکیه داد
آروم حرف میزدن ولی میتونستم بفهمم چی میگن
اونی که تکیه به ماشین من بود مکالمه رو شروع کرد:
_داوود این پسره انگار جدی جدی داره مخ دختره رو میزنه
_آره منم گفتم از پسش برنمیاد تالا ندیده بودم بره جلو مخ بزنه
_این دفه هم به خاطر اینکه مجبوره انجانش داد ولی انگار جدی جدی داره موفق میشه که
_مانی میگما اگه شرطو برد چی؟؟؟؟مانی من طاقت ندارم…مانی نیما بد نقشه میچینه ها…چه غلطی کردم
صدای خنده های اون یکیشون بلند شد
منم که تو شوک بودم مثه منگلا با صدا خندش پریدم بالا
اخ اخ
زهلم ترکید رو آب بخندی کثافت
به خودم اومدم تو دلم با خودم کلنجار رفتم:
_شرط؟؟؟کدوم شرط؟عجب خر تو خری شد یعنی چی؟اوه اوه خوبه خودم نرفتم فک کنم اینا نقشه دارن دختره رو بکشن
هینی کشیدم
تو دلم ناله کردم
_وای به خاطر من یه نفر داره فدا میشه وای خدایا غلط کردم خدایا چیز خوردم ببخش خدایا رحم کن من نمیخاستم اینجوری شه
با صدای اون دوتا پسرا به خودم اومدم
_دیوونه شدی؟نیما که نمیگذره نمیدونی چقد غد و یه دندس؟کارشو میکنه داوود ول کنمون نمیشه
_اصن تقصیر توعه خب…اینم شد شرط؟؟نه عاخه اینم شد کار که تو میازی واسه شرطت؟صد دفه گفتم شرط نزاریم باوو تو گفتی نه باس بیینم میتونه انجام بده یا نه
_من؟توخودتم که راضی بودی به این کار!!!!ولی میگما اگه دختره قبول کنه باش بمونه خوده نیما نمیتونه با یکی بمونه چون گفت حوصله این چیزارو ندارم میخاد بعدش چیکار کنه دختره بره؟؟
_تو دختره رو ول کن خودمونو بگو که چه نقشه ای بچینه واسمون…به جا اینکه شرط بزاریم بگیم برو مخ سه تا دخترو بزن ماهم هر کار گفتی میکنیم…وقتی دیدیم اون دوتا قبول کردن نباید شک میکردیم به سومی باس میکشیدیم کنار همون موقع که وقت بود
_اره دیگه اتاقیه که شده خریتی بوده که شده خخخخ بیخیال داداش میگذره فوقش یه بلا میاد سرمون تموم میشه میره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_خاک تو خلت که انتقد بی تفاوتی

_نه تو زیادی میترسی

_خفه شو دو دیقه حالم خراب شد ای وای استرس گرفتم

بازم خنده اون بلند بلند

ای مرگ روانی چند دفه به خاطر خنده ها مزخرفت من بپرم بالا گمشو دیگه

همینجوری که حرص میخوردم شنیدم که یکیشون گف:

_بیا دادا نیما اومد اوه اوه قیافشو چی شده ینی

صدای یکی دیگه اومد

_مانی بپر پشت فرمون اعصابم خورد شد…دختره ی بیشوعور!!!عجب آدمایی پیدا میشنا پیداش میکنم براش میگم روانیو

اون دوتا هم یکم به هم نگا کردن یکیشون گف چی شد مگه

یه نگا به نفر سوم که تازه اومده بودکردم عه عه

نیما بود که

اوه اوه چه اخمیم کرده

آروم جوای اونا رو داد که من متوجه نشدم

بعد اون دوتا باهم زدن زیر خنده

وای وای

خودمم خندم گرفته بود از خنده هاشون

ینی دختره چیکار کرده باهاش؟؟

یکم نیما غر زد و نشست تو ماشین

اون پسره که اسمش ملنی بود نشست پشت فرمون وحرکت کردن رفتن

یه نفس عمیق کشیدم و تکیه دادم به صندلی ماشین

اووووووف یهو یادم به دختره افتاد

مثه جت اومدم پایین و رفتم سمت کافه…

از پله هاش بالا رفتم و پشت شیشه دید زدم تا پیداش کنم ببین چجوریه رفتاراش!!!!

هر چی نگا کردم نبود

رفتم داخل

چش چش کردم ببینمش ولی ندیدمش

عه وا

پس کجا غیبش زد

خسته شدم

نشستم رو یکی از صندلی ها

به ساعام نگا کردم

ای وای نیم ساعت رفت که

مامان نگران نشه

یه زنگ زدم به مامانمو گفتم به اسرار دوستم(الکی مثلا)موندم خونشون دورترمیام اونم بعد یکم دعوا کردن گف

:زودتر بیا فقط دلارام

منم گفتم چشششششم یکم چاخانش کردم که راضی شد دیگه

منتظر موندم گارسون بیاد حداقل یه قهوه بخورن بعد برم دیدم نیومد

بلند شدم رفتم که خودم سفارش بدم

یه قهوه با کیک سفارش دادم و برگشتم

تا اومدم طرف میز و

کیفمو از رو صندلی برداشتم تا بشیم که یهویی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودمو بین آسمون وزمین حس کردم
وقتی به خودم اومدم دیدم کف سالن کافه پهن شدم و همه دارن نگا میکنن
با عصبانیت به پشت سرم نگاه کردم
عه
اینکه همون دخترس
نخاستم متوجه تعجبم بشه
ریلکس شروع کردم به بدو بیراه گفتن:
_مگه مریضی چته
دستشوگذاشت جلو دهنش…
_إ سوگند!!!!؟مگه…وای من فکر کردم دوستمه عاخه اندامش شبیه اندام توعه و البته دقیقا همین تیپ لباسو توتنش دیده بودم
همونجوری که بلند میشدم گفتم:
_برو بابا سوگند کدوم خریه؟؟مگه کوری؟منو با اون سوگند جونت تشخیص نمیدی؟؟مگه هرکی این تیپی لباس بپوشه دوست توعه؟؟!
_وای ببخشید اشتباه گرفتم خب
به گارسون نگاه کردم که با تعجب اومد قهوه منو گذاست رو میز و رفت
_خیلی عصبانی بودم یکی نبود بهم بگه د عاخه دختره ی پرررو…پسر فرستادی سراغ این دختره اونوخت به خاطر یه زمین افتادن جلوش اینکارارو میکنی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم طرفشون سلام کوتاهی به هرکدوم میکردم

با یه خوش آمدید

کارکنایی که اومده بودن به اندازه ی کافی پذیرایی میکردن

یه شربت از توسینی که جلوم گرفته بود برداشتم و کم کم خوردم

به جمعیت نگاه کردم

تینارو ندیدم و به خاطر شلوغی بود

مامانمم که مشغوله تعارف و این چیزا بود

باباهم پیشه دوستاش با جام های نوشیدنیشون که تو دستاش بود دوره میزشون بودن و صحبت میکردن…

حوصلم یکم سر رفت

داشتم میرفتم توی راه رو که شاید تینا رو ببینم

که یهویی دستی جلومو گرفت و کشیده شدم توی اتاق ته راهرو…!!!!

خدایی خیلی ترسیده بودم

به دلیل اینکه توی راهرو چراغای تزئینی فقط روشن بودن و داخل اتاقم لامپی چیزی روشن نبود دیده واضحی نداشتم…!

با صدای تقه ی در که بسته شد پریدم بالا

لعنتی…

ایندفه دیگه اصلا جایی رو نمیدیدم

یکم جلو تر رفتم صدای نفسای یه نفرو میشندم که کم کم دور شد

و اتاق کاملا روشن شد

نور اتاق چشمامو میزد

بعد از عادت کردن چشمام به نور و باز کردنشون…

واقعا شکه شدم

این اینجا چیکار میکنه؟؟

وا پس چرا منو اورده اینجا؟؟

صداش منو به خودم اورد

_سوگند خانم؟؟؟به یاد میاری؟؟

اخم غلیظی کردم و صدامو بالا بردم:

_احمق اینکارا واسه چیه؟؟چرا منو اوردی اینجا؟؟

اومدم رد شم و برم بیرون که جلومو گرفت

_کجا با این عجله؟؟منو تو یه تصفیه حسابی باهم داریم…فکر میکردم پخمه تراز این حرفا باشی…ازت انتظاره مقابله نداشتم…! ولی تو اشتباه کردی خانمه سماعی…طرفی که به خیال خودت میتونی ردش کنی و قضیش ختم بخیر شه کامرانه زنده…نه اسباب بازیه خاله بازیات…!!!!!!!•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کم کم میومد نزدیک تر

با خشونت رفتم جلو هلش دادم عقب:

_برو بمیر آشغال…تو دیگه اومدی چی میگی؟؟من کاری با تو تاحالا نداشتم و ندارم……!سعی نکن بهم نزدیک شی ڪه حالتو میگیرم…به قول خودت من از اون دخترای احمق و ساکت نیستم که بزارم چرت و پرت بگی…بکش کنار دیگه هم مزاحمم نشو آقای زند!!

آقای زندو بلند تر و با تمسخر گفتم

اومد جلوی راهمو گرفت

با یه حالت نگاه میکرد که حالم بد شد…از بالا به پایین با یه لبخند کج و مسخره نگام کرد:

_هی هی هی…آروم تر دختر…

بعد یه مکث دوباره ادامه داد:

_آره خب…کاری با من نداشتی…اما من با تو کار دارم…میدونستی شخصیت منو خورد کردی جلوی فامیل و آشنا وقتی تو نامزدی حاضر نشدی؟؟؟میدونی چقد زیر سوال رفتم به خاطرت؟هرچند اون موقع به خاطر صحبتای خانوادم و رضایتشون نسبت به توبود که تورو به عنوان همسرم خاستم انتخاب کنم…اما الان…

دستی به چونش کشید:

_نه انگار خوشم اومده ازت عزیزم

حسابی داغ کرده بودم

به نگاه تهوع آورش که نگاه میکردم بدتر و بدتر میشدم سیلےمحکمے نثار صورتش کردم…!!!بعدم با تمام نفرتم نگاش کردم و خیلی جدی حرف زدم

_اول اینکه:به من نگو عزیزم احمق خوش ندارم آدمی مثله تو با حرفاش حالمو بهم بزنه…دو:من خودم به هیچ وجه راضی به قبول کردن نبودم و از روی اجبار و خودسری های خانوادم جواب مثبت شنیدین…سه:فکر نکنم بدهکار باشم بهت حق نداشتی منو بکشونی اینجا و حتی دستت ب دستم بخوره…چهار:فکر نکنم شخصیت و این چیزاهم حالیت بشه که درموردش حرفم بزنی…پنج:خرد شدن شما به من ربطی نداره،شما اگه میخای دفعه ی دیگه خُرد نشید اول کاملا رضایت دختر مورد نظرتونو متوجه بشین بعد اقدام به جشن گرفتن کنید نه اینجوری اجباری و رو هوا

انگشت اشارمو گرفتم طرفش به نشونه ی تهدید وچشمامو ریز کردم:

_و آخر:

فقط یڪ دفعه ی دیگه…یک دفعه ی دیگه دوروبرم ببینمتو مزاحمم بشی شک نکن سخــــــــــت ازت شکایت میکنم.!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اومدم برم که با صداش یکم ایستادم:

_زیادی خودتو عصبی کردی خانم سماعی…این همشم الان احتیاج نبود…

خندی کوتاهی کردو ادامه داد:

_نترس…کاری باهات ندارم…حالا که توجه میکنم میبینم دلم نمیاد اذیتت کنم…راحت باش

بیشتر از این نموندم

رفتم بیرون و در اتاقو محکم زدم بهم…!

خدایی ترسیده بودم ولی به رو نمی اوردم…

اصلا خوشم نمیاد ازش…یه حسه خیلی بدی نسبت بهش دارم… از این ملاقات واقعا شکه و متعجب شدم این چه نوعشه آخه؟؟تو جشن ما…تو خونه ی خودمون…خیلی ریلکس منو کشیده تو اتاق نکبته روانی…از یه طرف یه ترسی دارم و از طرف دیگه اعصابم واقعا خورد شده

نمدونم چجوری باقیه مهمونیو سرکنم

تصمیم گرفتم قبل از رفتن خونواده ی زند با بابام بکشمون یه کنارو حرفامو کامل بزنم تا این مسئله حل شه

اصلا تمایل به ادامش ندارم

میخام هرچه زودتر از شرشون خلاص شم…

اومده بودم تو سالن

اکثرا داشتن مرقصیدن

جو حسابی سنگین بود و همه مشغول کار خودشون بودن

رفتم که یه شربتی چیزی بخورم

که یهو با صدای میکرفن که خاننده اسم بابامو صدا میزد و تولدو از اینجا شروع کرد

صدای دست زدنا بلند شد

بابا اومد ویکم حرف زد

به خاطر حضورهای باقی مهمونا تشکر کرد

مامانمو دیدم که رفت کنارش و اونم حرفای مختصر و تو همین موضوع زد و تشکر کرد

چون روی بلندی و جای خاننده ها وایساده بودن کامل قیافه هاشون مشخص بود

از همون بالا بابارو بغل کردو صورتشو بوسید

بعدم صداش تو میکرفن پیچید که تولد بابامو بهش تبریک میگفت…کادوی توی دستش که به آرومی سمت بابا گرفت

بعدم یه لبخند از جانب هر دو و دوباره صدای دست و سوت که بلند شد

و باز کردن کادوش که کت شلوار مارکی بود… با ادکلنه خیلی گرونی تکمیلش کرد

دیگه نوبت منم بود که برم جلو

رفتم کادوی خودمو اوردم و نزدیک شدم

همه کنار رفتن و خاننده بعدازحرفی که مامانم که بهش میگفت… حضور منو تو میکروفن اعلام کرد

رفتم طرف بابا

یه لبخند بهش زدم

کادورو گرفتم طرفش وآروم گفتم:

_تولدت مبارک باشه بابا

یه لبخند پر رنگی نشست رو لباش…به طوری که انتظارشو نداشتم محکم بغلم کرد

مات موندم

بعد از بی توجهی های طولانی عادی بود تعجبم بکنم

ولی بازم یه حس خوبی داشتم

لبخند کجم تبدیل به لبخنده طبیعی شد

بعداز لحظاتی صداشو شنیدم که

تو گوشم آروم گفت:

_دخترم…میدونم برات کم گذاشتم… میدونم!!!نفهمیدم اون موقع…نفهمیدم چی شد ولی به اینجا کشید…منو ببخش

بوسه ای به پیشونیم زد

اشک اومده بود تو چشمام جمع شده بود

همونجوری نگاش کردم

پس میدونه سختم بود

میدونه اذیت شدم بخاطرشون…!

چی باید بگم الان؟؟؟

نمیدونم!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها کاری که تونستم بکنم یه لبخند بود که تحویلش دادمو دیگه هیچی نگفتم

اومدم پایین

یاد تنهاییام افتاده بودم

باید با این حرفا خوشحال میشدم ولی…

نمیدونم این حس چیه

هم خوشحالم

هم دلم گرفته

هم دوست دارم توجه بابامو عشقشو نسبتب دخترش باور کنم

هم کارای گذشتش یادم اومده

کاری که کرد و به خودکشی من کشیده شد

گیج بودم

کلافه شده بودم

به سکوت نیاز داشتم

موقع شامم نتونستم چیزی بخورم…… زود از سرمیز بلند شدم

…یکم نشستم رو یکی از صندلی های سالن…

نفهمیدم چقد گذشته بود که همونجوری نشسته بودم که به خودم اومدم

اطرافو نگاه کردم

یادم افتاده بود به دوست بابا همون زند…

بلند شدم دنبالشون گشتم

اما پیداشون نکردم

تینا رو دیدم که اومد طرفم

لپمو بوس کرد که فهمیدم که جای رژش موند رو لپم;،چون خوده تینا به لپم نگا کرد خندید…با دست کشیدم رو لپم پاکش کردم:

_رُژیم کردی تینا…کجابودی تو؟؟

_من که اینجا بودم تو معلوم نیس کجایی…میدونی چقد از اول دنبالت گشتم…دیگه نا امید شدم که الان دیدمت…وای دختر دایی من که مهمونم کلی خسته شدم…تو رو دیگه میفهمم چقد خسته شدی از چشات مشخصه…دیدی؟؟آخر نشد ما دوکلوم حرف بزنیم!!!ولی اشکال نداره به همین زودیا دعوتت میکنم بیا خونمون

_آره نشد…چشـــــم حتما میام عزیزه دلم

با تعارفی که شد و سینی شیرینی و شربت که رسید فقط شربت برداشتم و یکم خوردم…

عمه تینا رو صدا میزد

دیگه کم کم همه رفته بودن

عمه هم آماده شده بود واسه رفتن

آرتام(پسر عمم)با شوهر عمم کنارش بودن که اومدن طرف ما…فک کنم چند ساعت بعد اومده بودن چون وقتی عمه و تینارو دیدم دیگه کسی همراهشون ندیدم

سلام گرمی کردم به هردوشون و خیلی گرم تر جواب دادن

انگار اونا هم فهمیده بودن خستم

چونبر خلاف همیشه شوخی و چیزی از جانب آرتام ندیدم یا مثه همیشه که سربه سرم میذاشت ایندفه ساکت بود•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خداحافظی کردن و رفتن…

تا ربع ساعت بعدش همه رفته بودن…

میخاستم برم بخابم…

شب بخیری گفتم و جواب خیلی گرمی هم شنیدم

حتی لبخندایی که مامانم و بابام میزدن حس خوبی بهم میداد

البته تو نگام تعجب موج میزد

چند وقتیه رفتار بابا خیلی نرم تر شده

نگاه های گرمی از جانب هردو بهم میرسه اینو خیلی جاها متوجه شدم

اگه دعوای منو مامانمو حذف کنیم

که البته شاید من مقصربودم

دلم پربود ازش

نمیدونم شاید واقعا اشتباه کردم مخصوصا وقتی حرف اتفاق چند ماه پیشو وسط کشیدم حس میکردم حق با مامانم بوده و من تهمت بی جایی بهش زدم

ولی چرا توضیح نمیده؟؟؟

دلیل رفتاراشونو متوجه نشدم

نمیدونم چرا اینجوری شدن یهو…

حس میکنم فرق کردن

حس میکنم که نگاه سنگین

فعلا از خستگی دیگه نمیتونستم بیشتراز این فکر کنم و بمونم

سمت اتاقم رفتم

خیلی سریع خابم برد

* * * * * * * * * * * *

صب مثله همیشه که کاری نداشته باشم صبحش دور بیدار شدم

تا کاریا برنامه ای واسه صبح نداشته باشم میخابم ولی اگه مجبور باشم واسم فرق نمیکنه و زودتر بیدار میشم

الان دلم میخاد باز بخابم ولی نه دیگه…

زیادم بخابم سرم گیج میره

کلا سیستم بدنم اینجوریه…

کششی به بدنم دادم و رو تخت غلت خوردم

چون تخت یه نفره بود به گوشش رسیدم و پاهامو گذاشتم رو زمین

اینجوری که صبحا بلند میشم سختیش کمتر تا وقتی بخام بشینم رو تختو بعد برم پایین خخخخخ خیلی این حرکتو خیلی دوس دارم نمیدونم چرا…ツ

دسشویی و بعدم

یه اب به دستو صورتم زدم

تو اینه که نگاه کردم دور چشام کمی از آرایش دیروز سیاه شده بود… با همون آرایش و لباسای دیروز خوابیده بودم

یه دفه دیگه صورتمو با صابون شستم و رفتم واسه صبحونه•••

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت42

فکر میکردم مثله همیشه تنها

صبحونه بخورم

اما مامان و بابامو سر میز دیدم…

سلام کردم و موهامو که تو صورتم بود بردم پشت گوشم…

بابا نگام کرد:

_سلام دختره گلم صبحت به خیر باشه عزیزم بشین چند دقیقه ایه که منتظرت بودیم بابا جون

_منتظر من؟؟؟بابا مگه نباید الان سرکار باشی

_چرا باید میرفتم ولی امروزو نرفتم سپردم به بچه ها اونا یه امروزو هستن

نشستم که مامانو نگا کردم و ایندفه مامانم حرف زد:

_صبحت بخیر دخترم…مثله همیشه دور بیدار شدیا …هر روزم دقیقا سر ساعت ۱۰و نیم بیدار میشی…این عادتو کی عوض میکنی دیگه دختر؟

یجورایی مثه منگلا شده بودم هی نگاشون میکردم این دفعه یه تای اَبروم رف بالا:

_توکه خونه نبودی از کجا ساعت خاب منو میدونی مامان؟؟؟

نگاشو زیر انداخت

_سوگند…من اونقدرم از تو دریغ نکرده بودم که ندونم چیکا میکنی…من فقط پیشت نبودم ولی حواسم بهت بود…همیشه مهین خانم بهم خبر میداد

حواسمو پرت صبحونه کردم و آروم گفتم:

_عجب…

یکم مربا زدم به نون توی دستم

حس میکردم میخان یه چیزیو بگن بهم

ن امروز و دیروز

کلا چند وقتیه حس میکنم میخوان حرفی بزنن و لی هر دفعه میکشن کنار

نمیدونم واقعا

کم کم صبحونمو خوردم خواستم برم که صدای بابا رو شنیدم:

_سوگند منو مامانت چند وقتیه میخاییم باهات صحبت کنیم برو

از جاش بلند شد و اومد طرفم دیتشو گذاشت پشت کمرم لبخندے به صورتم زد:

_بریم تو پذیرایی؟؟؟

کنجکاو جواب دادم:

_بریم

با رفتن منو بابا مامانم پشت سرمون میومد

رو یکی از مبلا نشستم

اوناهم کنار هم نشستن……

بابا سرحرفو باز کرد:

_خب…میدونم تعجب کردی

اینکه بعد از چندین وقت دوباره کنار هم نشستیم

اینکه متعجب شدی رو درک میکنم

یکم مکث کرد…

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_چشمامو روت بسته بودم …تک دخترمو گذاشتم به حال خودش

کور شده بودم

نفهمیدم چجوری شد که کارم به جاهای موفقی کشیده شد

با خیلیا شریک شدم

هر روز پولی که بهم میرسید بیشترو بیشتر شد

طمع زده بود به سرم

و البته گشت گذار ها و خرج کردنا واسه تفریحامم بجای خود اهمیتی واسم پیدا کرد…

ولی تفریحات من از دوسال بعد شروع شد

اون موقع فقط مشغول به کارم بودم…

یجورایی کارمم دوست داشتم و با علاقه انجام میدادم…

اما بعد از آشناییم با آدمای دیگه که وارد زندگیم شدن عیش و نوش به زندگیم اضافه شد…

هر روز مشغله هام بیشتر شد و وقتای خالیمم با همون آدما و تا جایی تفریحا سر میشد از خانوادم دور تر شدم…

تا جایی که تصمیمی که خودم میگرفتم واسم مهمتر بود تا تصمیم و خاست تو.

هیچی نگفتم.

بدون هیچ حرکتی به حرفاش گوش دادم…

خیلی وقته منتظر بودم دلیل دور بودنشوازم بدونم

گاهی فکر میکردم کاری کردم که بابام بدش اومده

کلی فکرای دیگه که البته همین خوشی های خودشم میدونستم که بخاطر اینا دورشده ازمون

ولی اون پدری که چند سال پیش بود رفتارش جوری نبود که از خونوادش زده بشه

بابای من اون موقع ها جونشم واسه راحتی من میداد تغییرات یهوییش واسم یه شک بود تو زندگیم

یهویی تنها شدنم اونم هم از سمت پدر هم مادر خیلی سختم بود…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابا به حرفش ادامه داد اما ایندفعه با غم بیشتر که توی نگاهش دیده میشد:

_اوایل توجهی به دختر یکی یه دونم نداشتم

سرشو بلند کرد نمه ی اشکی تو چشماش برق زد:

_اما از زمانی که دست به خودکشی زده بودی…از وقتی تو رو تو بیمارستان دیدم…

وقتی دستای خونیتو دیدم…

اون لحظه میخواستم بمیرم…

حالم اصلا خوش نبود

وقتی هم میخاستم ببینمت و تو قبول نکرده بودی تنها کاری که کردم سرزنش کردن خودم بود…

وقتی عزیز باهام حرف زد

اون موقع خوده عزیزم متوجه حالم شده بود…

کمکم کرد…

توی محل کارمم به تقلید همکارایی که فکر میکردم با کمکشون موفق تر میشم

از راه درستی که میرفتم تا جایی منحرف شدم

یه وقتایی حتی شده بود حق کسیو به ناحق زیر پا میذاشتم…

اما بعد از اون اتفاق…بعد از حرف زدنم با عزیز

همون موقع به خودم اومدم…

اون چند نفری که به خاطر اشتباه اون زمان من و ناحقی کردنم به مشکل های مالی برخورد کرده بودنو… حقشونو دادم…

و…

واسه برگردوندن خوانوادم به روال گرم گذشته دنبال یه فرصت بودم

از رو مبل بلند شد…اومد نزدیکم

دستمو گرفت

منم ایستادم…

_سوگند…بابایی…به خاطر من و کوتاهی های من و مادرت شاید یه وقتایی گریه کردی…

شاید یه وقتایی حسرت خوردی

خیلی وقتا از دستمون عصبانی شدی…

سرموبلند کردم تو چشماش نگاه کردم

اون صورت مردونه

اون ابهت و جذبه ی وجودش تبدیل به غم شده بود

یه اشکای توی چشماش میلرزیدن…

بغضم گرفت

چونم میلرزید

میخاستم بغضم بشکنه

منتظر یه فرصت بودم که…

با حرف بابا که آروم و با خجالتی که درکش کرده بودم گف:

_منو ببخش دخترم…منو میبخشی سوگند؟؟

همین حرفش باعث شد بغضم ترکیده شه تو گلوم …شروع کردم به گریه کردن:

_دلم شکست …با زندگیم بازی شد…یه مدت کاملا افسرده بودم و کسی به دادم نمیرسید

همونجوری که گریه میکردم اشکامو با پشت دستم پاک کردم

دست مامانم نشست روی شونم…

اشک جمع شده تو چشماش جاری شد رو صورتش

آروم زمزمه کرد:

_مادری نکردم برات…یادته دیروز چی بهم گفتی؟؟؟همه ی حرفاتو مو به مو حفظم سوگند…

سرشو زیر انداخت:

_سوگند…؟اشتباه کردم…زندگی عوضم کرد…کوتاهی کردم…سرگرم زندگی شدم…خودخواه شدم…و الان…

شرمندم

ولی عوض میشم…

دوباره میشم همون مادری که کنارت بود

میخام زندگیمونو از این حالت نکبت بار خلاص کنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالم جوری بود که دلم میخاست فقط بشینم

دلم میخاست سرمو تو دستام نگه دارم

تنها کاری که کردم این بود که ازشون جدا شدم و رفتم تو اتاقم

باید یکم تنها میشدم

چته سوگند؟؟؟

مگه خودتم نمیخاستی دوباره همونجوری شه که قبلا تو خونواده بود؟

خوشحال نیستی؟؟

خوشحال…¿؟

چرا خوشحالم که خودشونم اینو فهمیدن

ولی پس من چی؟؟؟

منی که تا سرحد مرگ تنها میشدم

مریض میشدم

به جای خانوادم یا محبتشون…پرستار واسم میفرستادن!!!

منی که به سمت خودکشی کشیده شدم

منی که مدت زیادی از زندگیم با افسردگی گذشت…

چیکار باید میکردم…؟!!!!!

میدونستم الان پدرو مادرمم حالشون تعریفی نداره…

هرکارم کنن بازم خوانواده منن…

دلخورم ازشون

ولی کینه ندارم…

اذیت شدم

ولی الان ارزش نداره خودخواه بشم و جلوی بهترشدن خوانوادمو بگیرم…

آره

درست همینه

باید برم پیششون

میرم میگم بخشیدمشون

آره میرم•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از اَشکایی که ریخته بودم یه نمه هایی مونده بود

پاکشون کردم

موهامو انداختم پشت گوشم و از اتاق بیرون رفتم…

همونجوری که انتظار داشتم

روی مبل نشسته بودن

ناراحت بودن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترآنه:

بلاخره کنکورم با تموم استرسی کہ داشتم تموم شد..حالا از اونموقع تاحالا استرس داشتیم واسه سرجلسه..از الان استرس واسه رتبه!!!اصن یه وضی!

چن روزی بود ک از کنکوردادنم میگذشت..یادمه روزجمعه بود..تو اتاقم نشسته بودم…داشتم آهنگ گوش میدادم…!

خیره بودم به صفه گوشیم که یهو باصدای الارمش عین چی پریدم هوا..

خب حالا ینی کی میتونه باشه؟حتما سوگنده..اخ جون

یاشایدم دلارام..

بلــــــــــہ

دلارامه:

_سلام زلزله…خوبی؟

لبخند زدم و جواب دادم:

_سلام شیطونی…خوبم…تو چطوری؟؟چه خبر؟

_سلامتی…ترآنه بدو بیا خونه ما چون امروزم جواب کنکورا میاد باهم نگا کنیم و بریم یکم بتابیم نظرت؟؟

_آررررهههه…خیلی خوبه…من آماده میشم میام …تو به سوگند میگی یا من بگم؟؟؟

_به سوگندم گفتم…اونم میاد

_اوکی …پس آماده میشم میام…فعلا…

_باشه…فعلا.

با خوشحالی از جام پاشدم

یه خبر به مامانم دادم

رفتم طرفش

داشت تلوزیون نگاه میکرد

_مامان؟؟میگما

_جانم بگو

_هیچی فقط خاستم بگم امروز جواب کنکورا میاد

_آها…چقدم تو استرس داری

_خخخخ خو آره دارم…متنهی الان باس برم خونه دلی اینا باهم ببینیم چه کردیم واسه دیدن اونا خوشحالم…ینی استرسمو معلوم نی دیگه

_نه

_خب خوبه که استرس آدمو پیر میکنه میدونی؟

_برو برو استرست به دردت نمیخوره برو آماده شو…به منم خبر بده

_باوشه…پس من رفتم آماده شم

رفتم تو اتاق آماده شدم

مانتوی سبزمو پوشیدم…خیلی خوش رنگه…مخصوصا که به رنگ چشمامم میاد…رنگ جیغی نداره دوسش داشتم

با یه شلوار یخی و شال همرنگ شلوارم

یه دست به صورتم کشیدم و آرایش ملایمی کردم وکیفو برداشتم و رفتم…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×