رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

دیگه داشتم میرسیدم خونه دلی اینا
پیاده اومدم چون راه خونشون تاخونه ما زیاد نیس…
کلا پیاده راه رفتنو دوس دارم اونم تو این هوا…
هوای خیلی خوبی بود
نه آفتاب بود نه خیلی سرد نه خیلی گرم…
آیفون زدم…
که خیلی زودم درو باز کرد
وقتی رفتم داخل خودش اومد تو حیاط
پشت سرشم سوگند
_بدو بیا دیگه چقد دور اومدی؟
_وا من که زود اومدم…مگه اینکه ده دقیقه تأخیر داشته باشم ایششش
خندیدن
رفتیم داخل
سلامی به مامانش دادم
منو با خودش میکشید سمت اتاقش
تو همون حال به سوگند نگا کردم:
_این دیوونه که نمیزاره ما سلام کنیم به هم
خندید
_آره خل شده انگار…!!!
دلی:
_ساکت شید…بشینید ببینم…سریع کداتونو بگید من بعد میزنم
اول سوگند گفت
بادیدن جوابش سه تایی هی بهم نگاه کردیم و سوگند جیغ کوتاهی کشید و پاشد رو تخت میپرید:
_وآآایییییی خیلی خوبههههه…وای رشته خودمون…وایییییی دانشگاه شیراز!!!!جیگرتوووون درآآآاد
خندیدم دستشو گرفتم نشوندمش کنارم:
_بشین ببینم روانی بزار ماهم نگا کنیم
کد منو دلی زد
ایندفه من از جام پاشدم
_هووووو…کیلیلیلیییییی…هووهووو
سوگند دستمو گرفت
نوبت کد دلی بود
بادیدنش اتاق دلی رو میخاستیم بیاریم روسرمون دیگه
هر سه تایی میپریدیم رو تخت…
داد میزدیم و دستمونو هی میزدیم رو دهنمون
خخخخخ…صداهامون باهم خیلی باحال شده بود
سوگند:
_دلی بدو یه آهنگ شاد بزار…میخام برقصم
_چشــــــــــم خواهر
رفت یه آهنگ شاد گذاشت
کلی مسخره بازی دراوردیم و رقصیدیم
دلی:
_بچه ها باورم نمیشهههه…هر سه تا باهم یجا قبول شدیم…!!!
من:
_آره…فک کنم چون هماهنگ باهم میخوندیم و انتخاب رشته و اینارو مثه هم زدیم با هم دراومدیم…واییی چه خوبهههه
سوگند فقط قر میداد
چه رقاصی هم هست کثافت…
سوگند:
_نگاه نکنید…بیاید همکاری کنید باهام عوضیا
منو دلی هم رفتیم و خلاصه دوساعت همینجوری گذشت
تا من گفتم دیگه بریم بیرون
وگرنه تا آخر شب مسخره بازی درمیوردن
جمع و جور کردیم و زدیم بیرون
سوگند ماشین اورده بود و سوار شدیم
سوگند:
_خب؟؟کجا بریم؟؟
من:
_برو اون پارکه که نزدیک بازاره…کافه هم هست اونجا…هم میریم تو پارک هم کافه هم تاب میخوریم تو بازار
_اوکی…
راه افتاد
دم پارک یجا پیدا کرد و پیاده شدیم
یجای دنج پارک نشستیم
دلی:
_بچه ها میگما…شیراز تا تهران فاصله داره خب…
من:
_خب؟
_خب اینکه باس بریم رو مخ خونواده ها تا راضی شن
_آرههههه
_خب بعدش چی؟؟باید بگردیم دنبال خابگاه؟؟
سوگند:
_خابگآهو بیخیال من نمیام…تازه خونه عزیزم هست اونجا…خونه عزیز بزرگه…خیلیم خونه خشگلیه چون عزیز هنوزم خوش سلیقس و کلی به خونش میرسه…اگه منم بش بگم حتما قبول میکنه اونجوری نیس که نه بگه…
دلی:
_سوگند شاید راحت نباشه پیشه ما زشته اینجوری
سوگند:
_نه عزیز با آدمایی که بدونه آدمای خوبیم زود میجوشه…از این پیر زن غرغروهام نیس‌…من که خیلی میخامش…شمام کم کم میشناسینش…
من:
_خب پس رو عزیز خانم شما حساب میکنیم جا واسه موندنمون حله…وای بچه ها کاش مامان باباها موم راضی شن
سوگند:
_من که راضیشون میکنم…الان بیشتر خودم تصمیم میگیرم ولی واسه رفتن راه دور بازم شک دارم و باید بگم
البته اگه بتونم درست حسابی باشون حرف بزنم!!!!
دلی:
_هنوز نرفتی باهاشون حرف بزنی؟
_نه…من اصلا خونه نمیبینمشون که حرف بزنم مگه شبا که دیگه حتما خستن…یا سر شام برم بگم…سعی میکنم فرصت پیدا کنم…ولی دوست داشتم اونا بیان ازم سوال کنن که واسه آیندم چیکار کردم!!!
یکم مکث کردو بعد آروم نفس کشید و گفت:
_هعیییی…
من:
_ایشالا درست میشه همه چی آبجی جونم…نبینم غصه بخوریا
دلی:
_آره عشقم ما مثه کوه پشتتیم…توغمت نباشه
لبخندی نشست رو لباش
_عآآشقــــــــــتونم که…
منو دلی:
_ما بیشتر خواهری خخخخخ
سوگند:
_خیلی خب… پاشد بریم بتابیم…بعد یچی میخورم من الان گشنم نیس
من:
_منم همینجور…بریم بازار؟؟؟
دلی:
_بریم
راه افتادیم سمت بازار…همه چی اونجا بود…
من:
_بچه ها من لباس میخام…از الان میخام لباسایی که میخایم بریمو بخرم
دلی و سوگندم همین نظرو داشتن و چند دست لباس قشنگ پیدا کردیمو خریدیم
چند دست لباسم سه تایی مثله هم خریدیم
یه مغازه ی دیگه گیره و تل سرای خشگلی داشت
مثله بچه ها ذوق میکردیم
واسه اون لباسای ستمون گیره و تل مو انتخاب کردیم
کم کم پولامون ته کشید و باقی خریدارو گذاشتیم واسه بعد از رفتنمون که از همونجا بخریم
بعدم دیگه رفتیم خونه
وقتم نشد بریم کافه
البته گشنمون نشد
کلا وقتی آدم با دوستاش باشه نه خسته میشه نه گشنه
مگه اینکه حرفشو بزنن
داشتم میوه پوست میکندم که با حرف مامانم دست از پوست کندن کشیدم:
_ینی چی؟خب میخاستید جواب ردو بدین دیگه مامان توکه میدونی من از این پسره خوشم نمیاد
_ترانه پسر خوبیه ولی…خواستم از خودتم بپرسم گفتم فکراتو بکنی…من خودم ازش راضیم…هم برو روداره هم خوش اخلاقه…چشه که تو میگی نه؟
_ای بابا مادر من…حتما باید بیستا دلیل بیارم برات…من از وحید کلاخوشم نمیاد…بعدشم کی گفته پسر خوبیه؟تو نمیدونی که من میدونم با کی دوست بود و چجوری دل و قلوه می دادن ساده ایا
_عه؟؟تو از کجا میدونی آخه دختر…
_میدونم که میگم…در کل واسه ازدواج فرد مورد نظر من نیس…
_خودت میدونی…منکه نمیتونم زورکی شوهرت بدم
_آره دیگه…معلومه که نمیشه…خب حالا اونو بیخی…بابا کجاس؟؟
_رفته پیتزا بخره…گفتم چند وقته نخوردیم…منم کارای خودم انجام دادم وقت نشد خودم درست کنم
_ایول…دیگه خودش میدونه من چی دوس دارم…نمیدونی که چقد گشنمه مامانی
دستمو گذاشتم رو دلم و مظلوم نگاش کردم که با حرفش گشنگی یادم رفت:
_نگفتی…کنکورچی شد؟؟؟
_مامــــــــــان؟؟الان به تو میگم تو با بابا حرف بزن راضی شه
_چی شده مگه که خودت نمیگی؟؟
یه لبخنده شیطون زدم:
_خب راستش دانشگاه دراومدم ولی…اینجا نه شیراز
یه تای ابرو داد بالا:
_چرا شیراز؟؟مگه انتخاب خودتو تهران نزدی؟
_چرا شیرازم زدم خب
_خب؟؟؟
_خب اینکه به بابا بگے دیگه
_حالا کی گفته من راضی شدم که بری سراغ بابا
_مــــــــــامــــــــــان؟؟؟توروخدا!!!توکه نمیخای نرم؟ینی بشینم توخونه؟ها؟
_ترآنه راهش دوره!…تو تنهایی بری کجا؟
صدای دراومد که بابا اومده بود:
_چی شده؟چی میگید دوتایی
_سلام بابا
_سلام…
جعبه های پیتزارو گذاشت رو میز که با اشاره ی من مامان بحثو باز کرد:
_بیا اول بشین باید درمورد ترآنه صحبت کنیم
بابا اومد نشست رو مبل:
_باشه بشینید…چی شده
من کلا اولش حرف نزدم گذاشتم مامانم بگه
_خب…اینکه ترانه کنکور قبول شده
بابا یه نگاه به من کردو لبخند زد:
_آفریــــــــــن…خوبه که…خب؟؟
_فقط اینکه اینجا قبول نشده…شیراز قبول شده
_چرا شیراز
_خب همه که یه دانشگاه نمیرن
_راهش دوره…تنهایی کجا بفرستیمش ؟
ایندفه منم وارد صحبت شدم:
_بابا تنها نیستم…دلارام هست سوگندم هست…
_خب باشه حالا اینم که تنهایی هیچی…تو یه شهر دیگه تو غریبی میتونی بری؟
_آره بابا من با دوستام که باشم واسم مشکل نیست
_خب؟؟؟؟خابگاها چی؟؟تو میتونی تو خوابگاه بمونی؟؟با هر دختری که معلوم نیست از کجا اومدن و چیکارن؟
_بابا خابگاه نمیگیریم…مامان بزرگ سوگند خونشون اونجاس…اینجوری تنهاهم نیستیم…
یکم نگام کرد…
_نمیتونی باز بمونی بخونی که…اینم نمیشه که کلا نخونی…
_خب…آخرش…
_اول بگو ببینم چند وقت به چند وقت سر میزنی اینجا!؟
_زود به زود...تو اولین فرصتا که گیرم بیاد...
_ترآنه بزارم بری حداقل روزی یه بار دوبارو بایدزنگ میزنی...
بلند شدم رفتم لپشو بوس کردم
_چشــــــــــم…هرچی شما بگے!!!
خندیدم:
_ینی حله دیگه
یه نگا به مامانم کردم:
_مامانممم که راضیه چون منکه نمیمونم توخونه دیگه…مگه نه؟
یه تا ابروشو دادبالا
_لوس نشو دیگه…حیف که باید بری و از اینکه مامان بزرگ سوگند هست و میشناسمش مطمئنم ازشون…وگرنه نمیذاشتم
_عــــــــــاشقتم که…
_باشه باشه…حالا بدو برو همه چیو بزار رو میز تا چند وقتم ظرف میشوری که ساده گرفته نشه برات…
یکم چپ نگاش کردم
_واقعا که…اینم باشه…پس من برم تا نظرتون عوض نشده
_آره بدو
بعد از شام بازم اون توصیه هایی که خواستنو کردن…
اخــــــــــے اینم از این پس اوکیه دیگه…!
«دلآرام»
از بچها جدا شدم و به سمت خونه حرکت کردم ‌…
آیفونوزدم کسی برنداشت
تعجب کردم این موقع ظهر کجا میتونستن رفته باشن...کلیدو از داخل کیفم در اوردم و درو باز کردم…
به طرف درب ورودی رفتم
داد زدم:
_مااااامااااان؟؟؟آرمااان؟؟
ولی کسی جواب نداد...
رفتم سمت اتاقم و لباساما در اوردم و زنگ زدم به مامان ولی جواب نداد
نگرانی تموم وجودمو پرکرد
زنگ زدم به ارمان بعد از شنیدن چنتا بوق جواب داد
_الووو …ارمان چرا جواب نمیدید پس کجا غیبتون زده
_هیچی دلی اتفاقه خاصی نیوفتاده فقط رضا بودا…!
اون تصادف کرده بود منم با ماشین پشت سرش بودم…الان پیش اونم…
مامانم احتمالا رفته پیش مامانش…میدونی که صمیمین باهم…
دلی من فعلا باید برم نگران نباش تا یه ساعت دیگه برمیگردیم…فعلا خدافظ…!
صدای ممتدد بوق توی گوشم …
خیره به رو به روم شدم…
یعنی چی؟؟؟؟وای دلارام تو چرا اینجوری شدی؟؟
به توچه خب؟؟چرا ناراحت شدی دیوونه؟
نگرانی تموم وجودمو گرفت ولی کاری از دستم بر نمیومد… ارمان گوشیشا خاموش کرد و مامانم جواب نمیداد
تصمیم گرفتم برم حمام بلکه اروم بشم…
زیردوش بودم تموم فکرا اومد سراغم داشتم دیوونه میشدم
همه چی باهم قاطی شده بود
اومدم از حمام بیرون و ی قرص خوردم و با همون موهای خیس خابیدم…!
ساعت10بود با خواب وحشتناکی که دیده بودم بلند شدم
آخ تموم بدنم درد میکنه…
گلومم سوز میده فکر کنم سرما خوردم…
رفتم پایین و مامان ایناروصدا زدم…
بازم کسی جواب نداد!!!
رفتم طرف اتاق ارمان اونجا نبود…
تا رسیدم پایین کلید داخل قفل چرخید
مامان بود
هراسون طرفش رفتم:
_چی شده مامان ؟؟
_سلام مامان جان..هیچی مامان پسر زری خانم تصادف کرده فک کنم حالشم خوب نباشه
_چجوری؟
_سرعت زیاد!!!!میبینی میگم سوار ماشین شدن بچه بازی نیس ؟واسه همیناس نمیزارم سوارشی حالا•••
بی تفاوت رفتم تو اشپز خونه:
_خب باشه
خیلی گشنم بود رفتم طرف یخچال…همبرگر در اوردم و سرخ کردم…
مامانم اومد با خوردیم حرفی نداشتیم بزنیم…
ظرفارا جمع کردم...میخاستیم مستخدم بگیریم ولی مامان دوست نداره کسی بیاد
رفتم طرف اتاق سمت گوشیم
سه میس کال داشتم
بازشون کردم دوتاش ناشناس بود و یکی دیگشونم رویا
زنگ زدم به رویا بعد صدای چنتا بوق جواب داد
_به به دلی خانوم بی معرفت..چی شد یادی از ما کردی؟
سلام اجی خوبی‌‌..دلم برات تنگ شده بود
_ارررررره..پس چرا زنگ نزدی
براش همه چیزا تعریف کردم
و خدافظی کردیم…
رویا تنها دوستم بود که از تموم زندگیم باخبر بود ۸سال باهاش دوست بودم
دختر مهربون و بامعرفیه
با اینکه مدرسه هامون جدا شد و هرکدوم مشغول کار خودمونم بودیم…
ولی همیشه باهم در ارتباطیم و اونومحرم رازای خودم میدونم
وسایلما جمع کردم
توحال خودم بودم که صدای آلارم گوشیم دراومد…
وقتی اسمشو دیدم قلبم داشت از قفسه ی سینم میزد بیرون و یخ کردم
رضا...
رضا اولین پسری بود که باهاش اشنا شدم‌‌..پسرهمسایمون بود ولی بعد از اون ماجرا خونشونا عوض کردن…
۱۶سالم بود که با رضا اشنا شدم
رفتاراش بود که کم کم منوکشید سمت خودش…
تا یروز پریا زنگ زد بهم گفت بیا سر کووچه میخایم بریم سینما توهم بیا...
اماده شدم و رفتم پایین هوا تاریک بود...
تو حال خودم داشتم راه میرفتم که یهو یه صدایی منو از جام پروند
-دلاارام خانوم...
هراسون به اطرافم نگاه کردم ولی چیزی جز درختای داخل کوچه ندیدم…
-سمت چپونگا کن منم رضا…
با شنیدن اسمش انگار یه سطل اب سرد روی سرم ریختن…
دیدمش…
_بله اقا رضا؟
-این شماره ی منه خوشحال میشم زنگ بزنی دخترهمسایه
تلفنم به صدا در اومد پریا بود…
-الوووو پس کجایی علف سبز شد زیرپاهامون
تلفنا قط کردم و بدون خدافظی رفتم سوار ماشین شدم چیزی از فیلم نفهمیدم همش تو فکر رضا بودم
من و رضا یکسال و نیم باهم بودیم همه جا رفتیم و واقعا عاشقش شدم
تا اون شبی که گوشیش خاموش شد و هرچی زنگ زدم فقط یک جمله میشنیدم
"شماره ی مورد نظر خاموش میباشد"
اون یک هفته ای که گوشیش خاموش بود فقط گریه میکردم …
پامواز اتاقم نمیزاشتم بیرون
تا اینکه یه روز بابام با یه کارت اومد خونه
و گفت این کارت عروسیه پسر اقای کمالیه
خشکم زده بود نمیدونسدم چیکار کنم ..فردا عروسیه عشقم بود..داشتم دیوونه میشدم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هراسون به اطرافم نگاه کردم ولی چیزی جز درختای داخل کوچه ندیدم…
-سمت چپونگا کن منم رضا…
با شنیدن اسمش انگار یه سطل اب سرد روی سرم ریختن…
دیدمش…
_بله اقا رضا؟
-این شماره ی منه خوشحال میشم زنگ بزنی دخترهمسایه
تلفنم به صدا در اومد پریا بود…
-الوووو پس کجایی علف سبز شد زیرپاهامون
تلفنا قط کردم و بدون خدافظی رفتم سوار ماشین شدم چیزی از فیلم نفهمیدم همش تو فکر رضا بودم
من و رضا یکسال و نیم باهم بودیم همه جا رفتیم و واقعا عاشقش شدم
تا اون شبی که گوشیش خاموش شد و هرچی زنگ زدم فقط یک جمله میشنیدم
"شماره ی مورد نظر خاموش میباشد"
اون یک هفته ای که گوشیش خاموش بود فقط گریه میکردم …
پامواز اتاقم نمیذاشتم بیرون
تا اینکه یه روز بابام با یه کارت اومد خونه
و گفت این کارت عروسیه پسر اقای کمالیه
خشکم زده بود نمیدونسدم چیکار کنم ..فردا عروسیه عشقم بود..داشتم دیوونه میشدم
تصمیم گرفتم خودکشی کنم…
تف بهت رضاااا …
منی که عاشقت بودم …ازت نمیگذرم!!!
یه عالمه قرص خوردم و خابیدم!!!!!!
وقتی چشامو باز کردم داخل بیمارستان بودم…
مامان اینا میگفتن دیشب تشنج کردم...
بردنم پیش روان پزشک…
با مصرف قرصا به مرور بهتر شدم…
رضا منو اینجوری کرد که همه رو بگیرم به بازی و نخوام هرگز عاشق بشم…
تو اون دختره شادو کردیش یه ادم مغرور و دل سنگ…
خاستم ازش بگذرم…
وقتی اونو تو بغل یکی دیگه تصور میکرد حالم دوباره بد میشد…
بعد از مدتها بهم پیام داده بود
پیامو باز کردم:
"سلام دلارام.شرمنده که دلتو شکستم.تو دختر پاکی بودی و من بخاطر سرگرم شدنم…ببدونه هیچ بدی که از تو ببینم تورو به بازی گرفتم…
آهت منو گرفت…
زنم بهم خیانت کرد …!
الان میخایم طلاق بگیرم
نمیدونم چی شد که یادم افتاد به تو…
احساس گناه کردم
توروخدا حلالم کن"
حرفی نزدم و فقط اشک توی چشام جمع شده بود…
گوشیمو پرت کردم گوشه ی اتاقم و سرموگرفتم…
داشتم منفجر میشدم از بغض…
تمام خاطراتمون داره میاد جلو چشمم…!
زدم زیر گریه و تا جایی که جا داشت جیغ زدم و گریه کردم
نفهمیدم چی شد که مامان و خاله پریسارو بالای سرم دیدم :
-بهتری خاله؟
نمیتونستم حرف بزنم و فقط سرمو تکون دادم
مامان از اشپزخونه با یه لیوان اب قند اومد بیرون
اب قندو داد خوردم حالم بهتر شد
که یهو باز یادم افتاد به رضا و پیامش
یعنی واقعا زنش بهش خیانت کرده باورم نمیشه
حالم که بهتر شد
مامانو خاله حرفی نزدن…احتمالا اوناهم فهمیدن…چون بین گریه هام اسمشو زمزمه کردم…
مامان بحثو کشید جای دیگه گفت :
راستی دلی…
سوگند زد زده بود ولی حالت که بد بود من همونموقع اومدم پیش تو
دستپاچه شده بودیم واسه حالت…
جواب ندادم
زنگ بزن ببین چیکارت داشت
رفتم بالا گوشیما برداشتم و خاستم شماره ی سوگندا بگیرم که تصمیم گرفتم به رضا پیام بدم:
"سلام اقای کمالی..من واقعا متاسفم ولی بدونید شما واسم اهمیتی نداشتین که بخام حلالتون نکنم...."
(اره جون خودت دلی پس واسه سگا خودکشی کردی و روانی شدی)
زدم بلاکش کردم و زنگ زدم به سوگند:
-الوووو دلی؟؟ پس کجایی چرا جواب نمیدی؟نمیگی نگران میشم؟ بوزینه
علیک سلام سوگند خانوم نفس کم اوردی بگو نفس مصنوعی میدم...
- از هیشکی نه از تو نفس مصنوعی بگیرم؟
_نه میخای به اون پسره که اونروز رفتی توبغلش بگم بیاد بهت نفس مصنوعی بده
-اون گوریل اومد زد به مناااا..دلی میگم به خونواده محترمتون گفتی؟
_چی؟؟؟
-خخخخ..دلی انگاری حالت خوب نیست...دانشگاهو میگم
تازه دوزاریم افتاد و گفتم:
_ته هنوز وقت نشد…حالا بعد همه چیو بهتون میگم
_چی شده بود؟؟؟آهان گفتی بعد میگم!اوکی…
_آره…شما چی گفتین…؟
_من نه…فردا میگم…تولد بابامه فردا…دوره هم بودیم میگم…ولی ترانه گفته …یعنی ترانه قضیش حله منم که قبول میکنن میدونم میمونه تو…بدو برو بگو دیگه…
_باشه الان میگم خبرمیدم بهت
حواسم به دانشگاه نبود…
حالا که یادم افتاد باز
ی عالمه ذوق کردم
انقد خوشحال بودم که با دوتا از رفیق جون جونیام افتادم داخل یه دانشگا که فکر رضا پرید از سرم…
با تموم خوشحالی رفتم پایین…
از قبل اینو در نظر گرفته بودم که شاید راه دور بیفتم و حرف زده بودم باهاشون ولی نه به طور جدی…
به هر حال بابا که راضی بود
چون میدونست میتونم از پس این چیزا بربیام مامان یکم از دوریم ناراضی میشه که اونم الان حل میکنم…
قلق راضی کردنش تو دستمه
ولی باس حسابی قربون صدقش برم…
رفتم تو پذیرایی که خاله و مامانم داشتن حرف میزدن
_مامااان ؟؟؟
-چی شده دلارام؟
_مامان یه خبر بدم خوشحال شی؟؟؟قبول شدم…افتادم دانشگا شیراز
از بچها تعریفشا خیلی شنیدم
آرمان اومد:
_ارره خوبه..ترشی نخوری یچیزی میشی...
_اول که علیک سلام برادر من بعدم نظر مامانو خواستم فعلا
_اهان خب باش
بعدم رف تو اتاق لباساشو عوض کنه حتما
خاله پریسا خاله کوچیکم بود
باهاشون خیلی صمیمیم
مامان قیافش یکم پکر شد
خاله نگاش کرد
_مهشید راضی نیستی مگه؟؟خوبه قبول شده که…
مامان نگاش کردو جواب داد:
_آره پریسا خوبه…ولی راهش دوره…خودشم دور میشه…نمیگه مامانم دلش تنگ میشه برام
رفتم بغلش کردم
_قربونت برم که دلت تنگ میشه…ولی واسه همیشه که نمیرم مادری…چند وقت به چند وقت میام…تازه اگه برم انقد تلفن میزنم که خودتون کلافه شید…مامانی بابا اون روز گفت راضیه…توهم نه نگو دیگه توروخدا…
نگام کردم…تونگاش یذره رضایتو فهمیدم ولی باز ناراحت بود
بوسش کردم و خندیدم
_بعلــــــــــه سکوت علامت رضایته مامی جون…من برم چمدون پر کنم مگه نه؟
_برو دیگه چیکارت کنم…بگم نه میزنم تو ذوقت و میدونم اگه به چیزی که علاقه نداری مشغول شی موفق نمیشی…چون علاقه داری و میدونم موفق میشی میگم بروهآآآ…
_ای جوووونم…چه فلسفی علمی حرف میزنه…فدات شم دیگه حله…
چشمکی زدم بهش و خبر تأیید رفتن منم که صادر شد و به رفیقام دادم

 


نزدیکه یک ماه دیگه وقت رفتنمونه…

 

منو ترانه منتظر بودیم از اومدن سوگندم کامل مطمئن شیم ڪه…
یک هفته ای بود سوگند جواب تلفتشو نمیداد

 

کلا خبری ازش نبود…
تا جایی که فهمیده بودم تولد باباش بوده ولی چه اتفاقی افتاده بودو نمیدونم…
حتی به تلفن خونشونم جواب نمیدادن
واقعا نگران بودم
هم من
هم ترانه…
سوگند اینجوری نبود که اتفاقی بیفته و خبر نده
حتی شده میگفت چیزی شده اما نگران نباشید
ولی ایندفه هیچی که هیچی…
منو ترانه تصمیم گرفتیم بریم پیشش…
دم خونشون بودیم
زنگ آیفونوزدیم که مهین خانم همون مستخدمشون که سوگند ازش تعریف کرده بود و میگفت زنه خیلی خوبیه جواب داد
وقتی فهمید ماییم اول رفت
مثه اینکه خبر داده بود بهشون که بعدش اومد درو باز کرد:
_بفرمایید خانوما
رفتیم داخل که سوگند اومد طرفمون
ظاهرش که میگفت…حالش خوب نبود
اما سلام گرمی کرد:
_سلــــــــــام چطورید؟
ترانه:
_سلام سوگند معلوم هست کجایی؟
من:
_میدونی چقد نگرانت شدم دیوونه…
_بچه ها بیاید بریم داخل همه چیو براتون میگم
رفتیم داخل
برخلاف همیشه که مامانش نبود ایندفعه ماملنشو دیدیم
سلام دادیم و گرم جواب داد
بعدم با سوگند رفتیم تو اتاقش…
منو ترانه رو مبله سفید بنفشی که گوشه ی اتاق بود نشستیم و سوگندم صندلی روبروی کامپوترو کشید روبع روی ما:
_خب بچه ها…چیکارا کردین؟؟؟راستی ببخشید که نشد خبر بدم بهتون…خیلی نگران شدین؟
ترانه:
_پ ن پ…احمق ما گفتیم چه بلایی سرت اومده…
سرشو پایین گرفت…ناراحتی توصورتش موج میزد
ولی خوب بلده بعضی وقتا ناراحتیشو رو نکنه…
این کارو وقتایی که حالش بد بود ولی به خاطر ما سعی میکرد خوب باشه میکرد
یه دفه شد که من فهمیدم خوب نیست
که خودش گفت نمیخام شماهم ناراحت شید به خاطرم چون چند باری شد که اگه یکیمون ناراحت بودیم و اون دوتا میفهمیدن هم پای هم گریه میکردیم…
دستمو گزاشتم زیر چونش و سرشو بلند کرد
من:
_سوگند توضیح بده…مطمئن باش تموم سعیمونو میکنیم کمکت کنیم آبجی جونم
شروع کرد توضیح دادن…
هر ثانیه که میگذشت با حرفاش بیشتر تعجب میکردم…
هم من
هم ترانه…
* * * * * * * * * *
▩سوگند:
دوروز از بازداشت شدن بابام میگذره
همون روز ڪه پلیسا اومده بودن دنبالش با حکم اومده بودن…
اول هرچی میپرسیدیم جواب درست حسابی نمیدادن که چی شده …همش میگفتن تو اداره کامل مشخص میشه
که آخرش با پافشاری های بابا یه کلمه واسه جواب داد ڪه تمام بدنم یخ کرد
شک بدی بهم وارد شد:
"قتل"
یعنی چی؟؟؟مگه میشه؟؟؟بابا با کسی دشمنم باشه نمیکتش!
این حرفا چیه؟
باورم نمیشه…
مامان با شنیدن این کلمه تو شک بود اول
نشست رو زمین وبعد شروع کرد به گریه کردن…
همونجوری بدونه روسری تا دم حیاط باهاشون میرفتم…
سوالای زیادی پرسیدم و دریغ از یه جوابدرست حسابی
میخاستم گریه کنم دیگه
جلوی خودمو گرفتم تا بتونم یه چیزی بفهمم اول…
بابا نگام کرد
نگاه پراز سوالمو که دید فقط یه جمله به زبون اورد:
_من همچین کاری نکردم…بخدا من بیگناهم…!!!
دلم آتیش گرفت
خودمم اینو باور دارم
ولی حتما مدارک گیر اوردن که میگن…
مدارک؟؟؟خب از کجا؟یعنی چی؟اگه بابا میگه اینکارو نکرده مدرکش از کجا اومده؟؟؟
زود آماده شدم و بامامان رفتیم همون اداره پلیسی که بابارو بردن
اما باز تنها چیزی که به دستمون رسید این بود که شاهد قتل وجود داره
اثرانگشت هم هست…
خیلی بیشتر پیگیر شدم فهمیدم که این قتلی که ازش حرف زدن توی یکی از اتاقای اداره ی خوده بابا بوده
و کسی که مقتوله هم از کارکنان بابامه…
گیج شده بودم…
تو این دوروز حالمون هیچ تعریفی نداشت…
حال مامان از من بدتر و
من فقط دنبال جواب بودم
دنبال یه چیزی که کامله کامل قانع بشم که این حرفشون واقعیته…
روز دوم بود
رفتم اداره ی بابام
منو میشناختن چون یه بار رفتم اداره اون یه بارم واسشون به یادموندنی شد… یادمه…یه دفعه واسه گرفتن سویچ از بابا رفتم اونم خودش گفته بود برم اداره
و منشیشم سیریش میشد که چیکار دارین؟اول نگفتم دخترشم بعد که فهمید لال شد… عصبانی بودم
یادمه با تشرو خشونت با منشی حرف زدم به خاطر اینکه میگفت نمیشه فعلا ببینم بابارو چون جلسه داره و چیکار دارین ویه مشت چرت و پرتای دیگه
حوصله توضیح دادنم نداشتم
این شد که دعوامون شد و تقریبا همه اومده بودن ببینن چی شده که انقد سروصدا هست…
ایندفه هم میدونستم منو یادش هست…
رسیدم دم در اداره…
حسابی جدی بودم
تند تند قدم بر میداشتم
منشی بابا رو دیدم…
رفتم سمتش…
دیگه اون جایی که دم در اتاق بابا مینشست نبود
اونم انگار سردرگم شده بود
صداش زدم…
همونجوری که انتظار داشتم شناخت
سریع ایستاد
سلام کوتاهی و آرومی داد جوابشو آروم دادم…
اولین حرفی که زدم سعی کردم باهاش صمیمی شم:
_فامیلتون رستگار بود درسته؟
یکم مقنعشو درست کرد
_بله درسته…شما دخترآقای سماعی هستین؟
_آره عزیزم…
یکم رفتم نزدیک تر و آرومتر گفتم:
_میشه بشینیم جایی صحبت کنیم
_اینجا که نمیشه
_میدونم…یه کافه کوچیک این نزدیک هست…بریم اونجا
یکم نگام کرد و بهد قبول کرد
رفتیم تو کافه
سر صحبتو کم کم باز کردم:
_خب…تا جایی که من میدونم شما سه ساله منشی پدر من هستید…و میدونم که شاید از کارایی که میکردم تاجایی مطلع میشدی…میخوام کمکم کنی…واقعا به کمکت نیاز دارم…میتونی؟
یکم ابروهاشو کشید توهم:
_من چه کمکی میتونم بکنم بهتون خانم سماعی
نسکافه ای که سفارش داده بودمو اوردن…
انگشت اشارمو گذاشتم روز لیوان:
_ببینید… اگه یادتون باشه منو شما یه بار باهم دعوا کردیم و این مال گذشته بود…بابت اون معذرت خاهی میکنم(چون واقعا مقصر من بودم و اون مأمور بودومعذور معذرت خواهی کردما)
ادامه دادم:
_امیدوارم دراون مورد از من دلخوری نداشته باشین
دستشو گذاشت روی میز:
_نخیر اصلا دلخوری چیزی وجود نداره…توی کار من همچین چیزی زیاد اتفاق میفته…
لبخند زدم:
_خب بزار مقدمه رو بزارم کنار…ففط بهم بگو کمکم میکنی؟؟
_بله بله حتما…من به پدرتون خیلی مدیونم کمک زیادی بهم کردن…شما هم دخترشون هستید…واحترام قائلم واستون…چطوری میخواید کمک کنم!
_خیلی از این بابت ممنونم ازت…فقط جواب سوالایی که الان ازت میپرسمو میخوام موبه مو بدونه کم کاستی جواب بدی
_بله بفرمایید
_میشه اسمتو بدونم
_سحر هستم
_خب سحرجون…میدونی که پدرم الان تو اداره ی پلیسه!!
دیدم چشاش یهو گرد شد و کامل تعجبشو میفهمیدم
_چی؟؟؟؟اداره ی پلیس واسه چی؟پس دلیل نبودشون تو این چند وقت این بوده؟
خودمم متعجب بودم…فکر میکردم دیگه همه میدونن…
_یعنی نمیدونی؟؟یه قتلو انداختن گردن بابام که من بعید میدونم همچین کاری بابام کرده باشه…خودشم میگه
_قتل؟؟؟کی؟
_سه چهار روز پیش
یک شب قبل از مرخصی پدرم توی همین اداره یکی کشته شده و اثر انگشت بابامو روی اصلحه پیدا کردن
_آهان…یادم اومد…اون شب کارا تموم شده بودن و خبر دادن که من زودتر میتونم برم خونه…
البته روز بعدش از طرف اداره پلیس اومده بودن دم خونمون وقتی هم من گفتم اون شب زود برگشتم سوال دیگه نپرسیدن
یکم فکر کردم
پس یعنی اینو دک کردن:
_خب کامل توضیح میدین؟
_بله…من با درخواست آقای زند رفتم…تا جایی که خودتونم باید بذنید ایشون و پدر شما تو یه کار خیلی مهم شریک شده بودن و داشتن توی این شراکتشون به جاهای موفقی میرسیدن…پدرتون اعتماد زیادی به آقای زند داشت…اگه حرفی از جانب آقای زند به من گفته میشد یعنی پدرتون اینو گفته و باید انجام بدم…منم با حرفشون رفتم خونه
فرداش خوده پدرتون خبر داده بودن مرخصی گرفتن و من لازم نیست برم کارا به کسای دیگه واگذار شده و یه جورایی وقت استراحت دادن به من…چون حال مادرم خوب نبود چند باری درخواست کرده بودم مرخصی بگیرم
خبری به من واسه اومدن سرکار نرسید
تا امروز که اومدم اینجا و وقتی سر زدم دیدم کلا اتاق پدرتون قفله و یکی از طبقه هاهم کلا بسته بودن…
پرسیدم دراین مورد که گفتن آقای سماعی نیست و کلا نیومدن…دیگه به منم احتیاجی ندارن…
سرگردون بودم که شمارو دیدم…
داشتم نا امید میشدم کم کم
تکیه دادم به صندلی:
_من میدونم کاره بابام نیست…ولی…
یکم فکر کردم:
_گفتی زند؟؟؟؟زند گفته بود تو بری؟خب خودش بعدش موند اونجا یا رفت؟
_موندن…تقریبا همه رفته بودن به جز پدرتون و آقای زند با چنتا از نزدیکان وهمراهای آقای زند
ابروهامو کشیدم پایین و اخمی چند لحظه ای کردم
یعنی چی؟؟اینا آخرش به کجا میرسه؟؟یه دفعه یادم افتاد به دوربین هایی که شاید کار گذاشته شده باشه سریع ازش پرسیدم:
_خب…دوربینا چی؟؟کجاها دوربین کارگذاشته بودن؟؟
_دوربین؟پدرتون یک ماهی میشه کلا همه جای اداره دوربین کار گذاشتن
یکم فکرکرد:
_اره آره یادمه…گفتن همه جا دوربین گذاشتن…کل محل رفتو آمدا و اتاقا
امید از دست رفتم کم کم برگشت:
_سحر جون…بیشتر فکر کن…ببین به چیزی یا کسی شک نداری؟پدرم با آقای زند مشکلی پیدا نکرده بود…دعوا؟؟بحثی چیزی؟
_نه…
یکم مکث کرد:
_چرا چرا یه دفعه فقط توی اتاقشون صدای جرو بحث اومد که آقای زندم بودن…ولی بعد مثله اینکه خودشون قضیه رو حل کردن چون فرداش دوباره خوب بودن با هم.
_خب مسئول دوربینا کیه؟؟
_آقای شاهرخی…برین تو اداره بپرسین میگن کجا میتونید ببینیدش…
شمارمو دادم بهش تک زد رو گوشیم که شمارش بیفته… تا اگه سوال داشتم باز یا کارش داشتم زنگ بزنم
خداحافظی کردم باهاش و رفتم اداره…
اون شاهرخی که گفت روپیدا کردم
با کلی درخواست و تمنای من قبول کرد نشونم بده
توی راه بهم گفت پلیس هم اینا رو چک کرده…
انگار پلیس دراین مورد با این یکی حرف زده و موضوعو میدونست چون ازم حال بابا رو پرسید میخواست بیشتر سوال کنه ولی با اون عجله ای که من واسه دیدن فیلما داشتم و حال خرابم چیزی نگفت…اما ناراحت بود
فیلم هارو چک کردم
تنها فیلمی که هرچی گشتم پیداش نکردم فیلمی بود که باید همون شب گرفته میشد و یک روز بعدش…
شاهرخی که دید دنبال اون میگردم پرسید
_خانم شما دنبال فیلم چند روز پیش هستین؟
برگشتم طرفش:
_بله بله…پس کجاس؟؟؟چرا هرچی میگردم نیست؟؟
_خانم قبل از شما پلیس همه اینارو چک کرده…متأسفانه از اون شب دوربینا دست کاری شده بودن انگار
فایل اون شب هم حذف شده
به احتمال نود درصد با این اتفاقا کسی دوربینو دست کاری کرده یا شاید فایل هارو کشیده باشه

 


عصبی بلند شدم:
_یعنی چی آقا؟یعنی چی؟مگه شما مسئول نیستید؟؟مگه نباید مراقب میبودین؟؟کجا بودین که ندیدین اینارو
_خانم این دادو هوارا واسه چیه؟؟اون شب به دستور پدرتون آقای زند اداره رو تعطیل کرد
من وقتی رییسم بگه برو نمیتونم بمونم که…
زمزمه کردم:
_زند؟زند!!!!!اه…بازم این کثافت…بیخود کرد همه رو فرستاده رفتن…
هلش دادم عقب
اعصابم خورد شده بود…
دوست داشتم یه چیزی دم دستم بود میزدم میشکستمش…
داشتم به گریه می افتادم
موهایی که جلو چشممو گرفته بودنو بروم پشت گوشم…
ماشین با خودم نیورده بودم
تصمیم گرفتم پیاده تا جایی راه برم یکم فکر کنم…
بعد ماشین میگیرم چون فاصله زیاده تا خونه نمیشه پیاده رفت…
راه میرفتم و فکر میکردم:
_یعنی چی که فیلما نیست…چرا باید فیلما گم بشن؟اگه قتل کاره بابا باشه…پس چجوری فیلما رو حذف کرده؟یعنی زنگ زده به یکی که این کارو کنه…من ندیدم بابا تلفن دستش باشه…خب شاید از قبل گفته…!
سرمو تکون دادم تا این فکرا دور شن
سوگند…احمق کاره بابا نیست…
من میدونم…
حس میکنم
تو وجودم میگه بابا این کارو نکرده…
واسه همین خودم دارم دنبال مدرک اثبات بی گناهیش میگردم…
آره…بابا اگه کارای دیگه هم بتونه بکنه هیچ کسو نمیکشه…
بعدم عمرا اگه به اصلحه یا چیزی دست بزنه…
رسیده بودم تو یه خیابون خلوت…تقریبا شب شده بود
اونطرفا تاکسی زیاد میومد اومده بودم چند بار، گوشه خیابون منتظر تاکسی ایستادم
بغض داشتم…وای بابام
خدایا چرا اینجوری شد؟؟؟
خــــــــــدایا…؟؟؟میبینی؟حالا که همه چی داشت درست میشد این بلا سرمون اومد
خــــــــــدا چــــــــــرا؟
یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید
اشک بعدی هم اومد و بعدی و بعدی و بعدی…
خواستم دستمو بیارم بالا اشکمو پاک کنم که حس کردم یکی پشت سرمه و دستی که اومد طرف دهنم…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باصدای در که کوبیده شد به هم چشمامو باز کردم

گیج بودم…

که صدایی که شنیدم باعث شد دنبال صاحبش بگردم…

یه مرد جَوون با کت و شلوار رو دیدم بلند کسیو صدا میزد:

_کیان…به آقا بگو به هوش اومده…خبرش کن تا بیاد

صدای دیگه ای که میگفت:چشم

چنتا نفس کشیدم

به خودم اومدم…

اینجا کجابود؟؟؟؟!!!

اینا کین دیگه¿؟؟؟

من…من…اداره بابا…تو خیابون…بعد…

ترس تموم وجودمو گرفت

اینامنو دزدیدن

آره یادم اومد تو خیابون جلو دهنمو گرفتن دیگه چیزی نفهمیدم

اومدم بلند شم از رو صندلی که دیدم دستامو بستن به صندلی

عصبی شدم:

_چرا دستمامو بستین لعنتیا…شما با من چیکار دارین…؟؟

اصلا شما کی هستید؟؟؟

جییغ کشیدم:

_منو واسع چی اوردیــــــــــن اینــــــــــجاا؟؟؟؟

باصدای باز شدن در حرفم تو دهنم ماسید:

نفس نفس میزدم

دستم دردگرفته بود از بس کشیده بودمش…

اخمامو کشیدم توهم…

نگام افتاد طرف در

مرد قد بلندی اومد داخل و پشت سرش نفردیگه

چون اون مرده جلو ایستاده بود نفهمیدم پشت سرش کیه که صداشو شنیدم:

_همتون برید بیرون

اومد جلوم ایستاد:

_من با این خانم خشگله کار دارم میخوام تنهاباهاش صحبت کنم

با بهت بهش نگاه کردم:

_تــــــــــو…تو…چه غلطی داری میکنی روانی؟؟منو کشوندی اینجا که چی بشه؟با چه حقــــــــــ…

دستشو گذاشت زیرچونم که باعث شد دیگه نتونم حرف بزنم:

_هیــــــــــس…چقد دادو بیداد میکنی عزیزم…منکه هنوز کاری ندارم باهات…

چونم زیر فشار دستش داشت له میشد

از درد صورتموجمع کردم

اون یکی دستشو اورد نزدیک موهام

شالم از سرم افتاده بود

یکم از موهام توصورتم ریخته بود

از جلو چشام کنارشون زد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گونمو نوازش میکرد

جلوخودمو نتونستم بگیرم…

خواستم صورتمو بکشم عقب که نزاشت

دید نمیتونه جلو مقاومتمو بگیره دستشاشو کشید عقب:

_خیلی زود هار میشی عزیزم…

فکر نکنم بتونم تحمل کنم این رفتارتو…

نزار دستم روت بلند شه چون خوشم نمیاد بزنمت عزیزم…

دلم میخواست با تمام وجود بتونم بزنمش تو صورتش

حیف دستام بسته بود…

هرچند شاید زورم به این هیکلش نمیرسید ولی یجوری حداقل عصبانیتمو خالی میکردم…

داد زدم:

_تو با من چه دشمنی داری؟؟واسه چی اینکارو کردی؟ها؟؟؟

صورتمو یکم سمت چپ بردم و یه نیشخند زدم:

_هه…نکنه هنوز عقدت واسه قبول نکردنت از جانب من رو دلت مونده؟؟هان…آقای زنـــــد؟میخوای عقده ای نباشی؟؟؟واسه این منو دزدیدی مرتیکه؟

لبخند مسخره ای زد:

_نه عزیزم…میتونستی زرنگ باشی…ولی الان میفهمم که نه…!!اونقدرام حالیت نمیشه…میدونی؟توبا این ظرافت دخترونت …چرا فکر کردی میتونی تو کاری که از پسش بر نمیای دخالت کنی…اولین روز تحقیقتو بهم زدم…ولی فکر میکردم تو همون لحظه ها بفهمی…نه جوجه جونم…حالا حالاها کارت پیش من گیره

این چی داره میگه؟

کلافه بودم!

_منظورت چیه عوضی؟؟کثــــــــــافت منظورٺــــــــــ چیه؟؟؟

یه قدم عقب رفت و درو باز کرد:

_میفرستم بیان ببرنت تویه اتاق دیگه…

لبخند زد:

دلم نمیاد اینجوری اذیت میشی میدونی؟!!بعد دوباره میام دیدنت خشگلم…!فعلا تا همینجا بسِه واست

رفت بیرون…

دلم میخواست صندلی خرد بشه…اعصابم خردخرد بود…باید از دست این صندلی راحت شم…حالم داشت بد میشد…

دوباره تقلا کردم و فایده نداشت…

ناامید میشدم…

دیگه کاری نکردم

به یه گوشه ی اتاق خیره شدم…

در اتاق باز شد

مردی که اومد داخل بدون هیچ حرفی اومد طرفم…

رفت پشت صندلی و دستامو باز کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حرفی نزدم
با باز شدن دستام انگار یه آزادی بهم داده بودن ولی…
گیر کردم تو این خراب شده…
حالا با اینا چیکار کنم؟؟
وای خــــــــــدا…خودت کمکم کــــــــــن!!!!
میخودست بازومو بگیره…خودمو کشیدم عقب:
_به من دست نزن
به حرفم توجهی نکرد محکم مچمو گرفت:
_من اینجا دستوری از تو نمیگیرم…راه بیفت
دلم میخواست میتونستم لهش کنم نکبتو!!
از اتاق بیرون رفتیم
منو برد یه طبقه بالا تر
انگار تویه ویلابودیم
جای زشتو بدیم نبود
باز خوبه مثه تو بعضی فیلما تو انباری نیوردنم!
یکم فکر کردم…
خاک به سرت سوگند…
تو انباری میشد فرار کنی
حالا تو این جای به این بزرگی چجوری میخوای امید داشته باشی واسه فرار؟؟
در یکی از اتاقارو باز کرد هلم داد داخل اتاق…
برو داخل…رییس خیلی خاطرتو خواسته گذاشته دستاتو باز کنیم و بیاریمت اینجا…
نیشخند زدم پیش خودم گفتم:
اره…اون شغالی که تو بهش میگی رییس کثافتیه که لنگه نداره…تا ببینیم چه نقشه ای ریخته برام
اون مرده رفت بیرون و صدای قفل شدن در و شنیدم
یه نگاه به مچم کردم…
سرخ شده بود
یه قسنتی از دستمم پوستش ساییده شده بود به طناب میسوزید…
برگشتم طرف اتاق…
یه اتاق سه در چهار با یه تخت گوشه ی اتاق با روتختی سورمه ای مشکی…
و میز کوچیکیم کنار تخت بود
دورتادور اتاقو نگاه کردم
یجورایی پنچر شدم
وای
پس پنجره کجاس؟؟
ینی پنجره هم نداره؟؟؟؟
یعنی درصده موفقیت فرارم از این اتاق صفره!!!
تکیه به دیوار دادم…
یکم به روبه رو نگاه کردم
کم کم همونجوری که کمرم کشیده میشد به دیوار نشستم…
دیگه کم کم حالم داشت به هم میخورد
لعنتی…
نمیدونم چقد گذشته بود که بلند شدم رفتم طرف تخت…
مغزم دیگه کار نمیکرد…
از بس فکر کرده بودم…ذهنم پر سوال بود…رو حرفای آخر کامران قفل بودم…
نشستم رو تخت
دستمو کشیدم تو موهام که باز شده بودن…
خبری نشده بود
حتی صداییم نیومد…
دیگه خسته بودم
خوابم گرفته بود…
ولی نتونستم بخوابم
تو حالت خواب و بیداری بودم که صدای قفل در اومد و در اتاق باز شد…
خودش بود که اومده بود داخل
با نگاه کثیفش کل بدنمو نگاه کرد
لبخنده مزخرفش دوباره نشست رو لباش…
تو دستاشم سینی غذا بود…
سینی رو گذاشت روی میز کنار تخت…
اومد طرفم:
نکنه خسته شدی عشقم؟؟؟
خودمو کشیدم عقب
یه حسه بدی داشتم:
_این بازیارو تموم کن…چی میخوای؟؟؟این کارا واسه چیه؟
_جوش نخور انقد…حرص میخوری بامزه تر میشی!گفتم که فکر نکنی جز جذب کردن من تأثیر دیگه داشته باشه یا با اخمت بترسم…
یکم سرشو کج کرد و نگام کرد:
_آهان…پرسیدی چی میخوام؟؟؟
اومد نشست رو تخت
دستمو گرفت
با کشیدن دستم واسه اینکه دسمو ول نکنه محکم دستمو فشار داد…با دست دیگش کشید روی دستم اومد دستمو بکشه طرف لبش که محکم تر خودمو کشیدم عقب و دستمم رها شد…
_کثــــــــــافت داری چه غلطی میکنی؟اونایی که هر روز باهاشون سرمیکنی واست کمن؟؟؟
جیغ زدم:
چی میخوای از جونم؟؟
بلند شد…ابروهاشو بالابرد:
_بهت گفتم حرص میخوری جذاب تر میشی…نه…انگار دوس داری بیام طرفت
اومد نزدیک ترخودموکشیدم عقب…خوردم به دیوار…
از اومدنش طرف من دست کشید:
_نترس خانومی…فعلا اومدم فقط شامتو بیارم برات…یکمم ببینمت…میدونی؟آدم دلش زود به زود واست تنگ میشه!!!
نیشخند زدم:
_هه…خودتم میگی… آدمـــــــ…نکنه خودتو جزو آدما میبینی؟
زبون کشید به لبش و لب پایینشوکشید داخل دهنش…
عصبانیتشو میفهمیدم ولی سعی کرد آروم باشه:
_تا فردا کاری باهات ندارم…میخوام با لطافت باهات رفتار کنم…کارم که تموم شد…میدونم چیکار کنم باهات…سعی کن بهتر حرف بزنی خانوم کوچولو…صبر و حوصله ی من اندازه داره
دوباره لباشو تر کرد ونگاهشو باحرص به طرف در کشید
با قدمای بلند از اتاق بیرون رفت•••
نگامو به روبه رو دوختم
لعنتی…
یک روز دیگه گذشت و من هنوز سرگردونم
وای مامانم…
از دیروز تو فکرشم…
حتما الان کلی دنبالم گشتن
واقعا خسته شدم
هنوز نمیفهمم اینا دارن چه غلطی میکنن…
تکیه به دیوار نشسته بودم زانوهامم تو بغلم…
یکی از همون مرد قلدراشون اومد ظهر سینی غداهارو اورد…
لب نزدم
نمیتونم غذابخورم
همش تو فکر بودم
هرچی میخوام نقشه بکشم
دیگه مغزم واقعا نمیکشه…
هیچ جوره موقعیتشو درست نمیکنن…
احتمالا دیگه الان شب شده…
اینا از اوناشن که معلومه تجربه دارن تو آدم دزدی!!!
کلافه ی کلافه شده بودم
همون لباسا تنم بود و شالمم کلا افتاده بودتوی اون یکی اتاق…
عصبی بودم…نمیخواستم هرکسی میرسه چشمش بهم بیفته…دستامو گذاشتم رو سرم
با صدای دستگیره در قلبم ریخت…سرمو بلند کردم و
از جا بلند شدم…
رفتارای کامران رو مخمه
نمیتونم تحمل کنم…دلم میخواد یه بلایی سرش بیارم و
از طرفی هم یه ترسی توی وجودم میاد…ولی به رو نمیارم
چشمم افتاد بهش…
دوباره همون خنده ی مزخرفش که رو لباشه…
اخم کردم
اومد نزدیک تر:
_آخ آخ آخ اخماتم دوس دارم…!!!سلام نمیکنی خانم کوچولو؟؟
فڪمواز حالت تهوع اور حرف زدنش جلو بردم و اخمم غلیظ تر شد:
_حالم ازت بهم میخوره بی همه چیز…چــــــــــرا نمیگے داری چه غلطی میکنی؟؟؟؟
_آخییی…خیلےکنجکاو شدی؟؟؟؟میدونی چیو بیشتر دوست دارم الان…؟؟ترسی نمیبینم ازت…میدونی گلم؟؟؟کلا از دخترای ترسو بدم میاد…فکر کن…!!!!! بیام طرفن وسط بغل کردنت تو بلرزے!!!!خوشم نمیاد…!!!
دستامو مشت کردم:
_منــــــــــو دزدیدی که چی؟؟؟کثافت فکر کردی من مثله اون دخترای احمقیم که رامت میشن خودشونو دراختیارت قرار میدن…؟؟؟
نیشخند زدم:
_اونا واست کمن که به خاطر این مسأله منو دزدی؟؟
نگاه چندش اورشو انداخت بهم•••
دستشو به نشونه فکر کردن گذاشت رو چونَش:
_نوچ…میخواسم بیشتر بپیچونمت تا کارا درست انجام شه بعد بیام طرفت کارمو تموم کنم…ولی…
اومد نزدیکم…صورتشو اورد جلو ترتو چشام نگاه کرد:
_کم میارم جلوت…چی تو چشات داری که تو هرحالتی که باشی…حتی عصبانیت آدمو جذب میکنه؟؟؟
دلم میخواست بکشمش دیگه…مرتیکه هیز!!!!
نفساش خورد تو صورتم
اومدم سیلی بزنم تو صورتش که دستمو گرفت…
تا اومدم دستمو بکشم سرشو برد توگردنم…
تقلا کردم خودمو جدا کنم زورم نرسیدم
لعنتی…
خــــــــــدایا تحمل نمیکنم دیگه…وای خدااا کمکم کن…
اشکم دراومد
تا تونستم فحشش دادم…
دستام دیگه جون نداشت
یه صداهایی از بیرون اومد…
صدای داد ولی زود قطع شد…
یکم از زورش کم شد
کثــــــــــافت حالم داشت بهم میخورد…
تا دیدم موقعیتش جور شده
پامو اوردم بالا وبا تمام قدرت زدم بین پاهاش…نشست روزمین
تا ولم کرد از فرصت استفاده کردم و دراتاقو باز کردم و تا تونستم دوییدم…
خدارو شکر کسی کیشیک نمیداد…
تعجب کردم…چی شده یعنی!!!!!؟
سریع سمت در خروجی رفتم…سرو صداها واضح تر شد…رفتم درو باز کردم…
قلبم ریخت
ای وایییییی اینا چرا همه اینجا جمع شدن
آروم درو بستم
به اطراف نگاه کردم
نمیدونستم کجا برم…
فکر کن سوگند …فکر کن
یه اتاق رو به روم دیدم:
وای خداکنه یه راه فراری باشه…
دوییدم سمت همون اتاق…
دور تا دورش دیوار بودو یه طرف اتاق کامل کمد بود
دستمو کشیدم رو پیشونیم…
یعنی چییییی؟؟؟
یعنی این کثافتا راه فرار دیگه ای ندارن تو این خراب شده؟؟؟!!!!
حداقل واسه خودشون!!!
هول شده بودم…
زمان هی میگذشت و من سرگردون تر…
یکم بیشتر به دیوار توجه کردم
این چیه؟؟؟
یه درکه شکل های روش هماهنگ کاغذ دیواریه اتاق بود…رفتم جلو تر…
چشام برق زد…
کلیدی که به قفلش بود رو تاب دارم و درشو باز کردم…
خدارو شکر درش قفل نیس!
چشام برق زد
واییی خدایا نوکرتــــــــــم
رفتم بیردن و درشو زدم بهم با همون کلید از پشت قفلش کردم…
کلیدو پرت کردم رو زمین
برگشتم که فرار کنم…
لعنتــــــــــے…
چرا اینجوری میشه هی!؟
یه حالت باغ مانند
پراز درخت
توی اون تاریکیه شب…
از کجا برم حالا؟؟؟؟؟
وای خدا کمکم کن
ندونسته از راهی که به کجا ختم میشه دوییدم…
صدای شلیک گلوله میومد
یه لحظه برگشتم به ویلا نگاه انداختم
نور چنتا ماشین دیده میشد
تو حالی نبودم که به اتفاقایی که اونجا میفته فکر کنم
برگشتم و باز دوییدم…
به یه جاده رسیدم
نفس نفس میزدم…
از نفس تنگی به سرفه افتادم…
سینم سوز گرفت
دست گذاشتم رو قفسه سینم و نفس کشیدم…
کاش کسی دنبالم نباشه…
یکم که نفسم جا اومد راه افتادم…
ننیدونستم کجا میرم فقط میدونستم نباید اونجا بمونم
باید دورتر بشم…
پاهام دیگه جون نداشت…
صدای ماشین میومد
چشمام از زور کم اوردن نفس و خستگی داشت بسته میشد…
برگشتم
نور ماشین به چشمام خورد…
با یه دم و بازدم طولانی دیگه جلو چشام سیاه شد…!
افتادم رو زمین و دیگه چیزی نفهمیدم…•••
_کــــــــــامیــــــــــار…بدو آب یخ بیار ببینم دختــــــــــره به هوش نیومده هنو
_اومدم اومدم
چشمام بسته بود ولی صداهایی که به گوشم میرسیدو میشنیدم…
خواستم چشمامو باز کنم که موهای تنم سیخ شد
جیغ خفیفی کشیدم:
_واایییییییییییی یخ کردممممممممم…
چشامو باز کردم
وقتی روبه روم یه پیرو دیدم دوباره چشامو بستمو جیغ کشیدم…اومدم دستمو بزارم رو قلبم که به پارچ توی دستش خورد و آب یخی که داخل بود پاشیده شد تو یقه ی لباسش:
_وای…آتیش به جونت کامیار…اینو از کجا اوردی تو فریزر؟؟؟؟یــــــــــخ کردم وآآوییییییی
صدای خنده ی کوتاه اون یکی پسر بلند شد:
_از کجا فهمیدی؟؟؟خخخخخ
با نگاه جدی اون یکی لباش بسته شد و نیششوبست:
_شوخی کردم بابا…عاخه پارچو میزارن تو فریزر برادر من؟؟؟؟؟تو یخچال بود
با جمله آخرش بالش کوبیده شد تو صورتش
دستشو گذاشت رو دماغش:
_روانی…دماغم و داغون کردی ماهان
_به جهنم
برگشت طرف من
منم که مثله اسکلا نگاشون میکردم وقتی نگام کرد اخمام رفت توهم
کلا موقعیتم یادم رفته بود…
چند ثانیه بعد یادم افتاد که چی به چیه چشامو گرد کردم:
_اینجا کجــــــــــاس؟؟؟شماها کی هستین؟؟؟؟
یه لحظه فکر کامران بدنمو لرزوند…اسمشم یادم میاد آتیش میگیرم از نفرت…ولی آدم نیست…هر کاری میکنه…یجورایی میترسم ازش…وای نه…نکنه…
دستشو اوردسمتم محکم با مشت زدم تو دهنش:
_آخ…
یه نگاه خشن بهم کرد:
_وحشــــــــــے …چته روانی
_خفه شووووو…دستتو بیاری طرف من مثله رییس نکبتت ایندفه دستتونو میشکنم… فکر نکن میزارم کاره رییستو تکرار کنی…
یه تای ابروشو دادبالا:
_چی میگی واسه خودت؟؟؟نگاهشو کشوند سمت دیگه:
_لباستو درست کن…خودمم نخوام نگام میفته بهش…خواستم پتورو بندازم روت گفتم هنوز تو حالت فلجی به سر میبری خودت نمیتونی ولی…
یه نگاه به تنم انداختم
هیییییین!!!!!!!!
وایییییی
این چرا همچین شدهههه؟
دکمه های بالایی مانتوم کامل باز بود و لباس زیرش هم پاره شده بود…
احتمالا وقتی اون کثافت منو گرفته بود و دستو پا میزدم اینجوری شده…یکی ازشونه هام کامل بیرون بود و تانزدیک سینمو معلوم بود…
لبمو گاز گرفتم و سریع درستش کردم…
نگهش داشته بودم که نیفته…
_کامیار برو یه آب قند بیار…فکر کنم دختره فشارشم افتاده…رنگش پریده
_باشه
سرمو بلند کردم همون پسره که پیشم بودرو رو یه صندلی که روبه روی میز کامپیوتر دیدم…
اون یکی هم داشت میرفت از اتاق بیرون
راست میگفت…
حالم خوب نبود زیاد…
یعنی الان منو کجا اوردن؟؟اصلا اینا کین؟؟؟
حرفم که نمیزنن!
از آدمای زند نباشن!!!!
یکم به اون پسره که فهمیده بودم اسمش ماهانه نگاه کردم…
با کامپیوتر کار میکرد…
خیلیم جدی بود…
ذوم کردم رو صورتش…
دماغ متناسبی داشت و از نیمرخ سربالا بود…فرم خشگلی داشت…
ابروهای حالت دار
چشاش نه ریزه نه درشت…
با رنگ خاکستری…
پسر جذابیه…!
ولی الان تو این موقعیت به ظاهرش اعتماد نمیکنم…
شاید ظاهرا اینجوری باشه
ولی باطن درستی نداشته باشه!!!
بهش نمیومد آدم دزد باشه…
یا حتی قاتل!!
نمیدونم…خداداند!!!!
ولی کامران…
کلا از همون اولین باری که دیدمش حس خیلی بدی نسبت بهش دارشتم و حالا حس بدم تبدیل به یه نفرت شده…
کاش هرچی زود تر تکلیف منو معلوم کنن…
میخوام هرچه زودتر برم خونه…
با حالت ناراحتی به یه نقطه خیره شدم…
_بفرما…اینم آب قند
نگاه منو اون ماهانه افتاد به اون یکی پسره که اسمش کامیار بود
ماهان:
_چقد لفتش دادی کامیار…
_دیگه داداش مستخدم خونت نیستما تجربه ندارم تو این چیزا که فرفره شم برات
ماهان یه تای ابرو داد بالا:
_یه آب قند درست کردن تجربه میخواد اسکل؟؟؟
برگشت سمت من:
_زیادی خیره شدی به یجا و فکر کردی…رنگم به رو نداری…این آب قندو بخور…چون بعدش باید تکلیفت مشخص شه
همچین میگه تکلیفت مشخص شه انگار بچه سر راهی اوردن خونشون ازش نگهداری کنن…ایشش نکبت!!!!
کامیار آب قندو گرفت جلوم:
_میگما…ماهان؟؟میخوای ببریمش بیمارستان؟انگار اون اولش که جیغ زد بعدش از زبون افتاد!!!!رنگشم که پریده!یچیش نشه بندازن گردن ما
توپیدم بهش:
_آقای به اصطلاح محترم…شما منو اوردین اینجا…من با شما دوتا الان تو یه خونم…مگه من بهتون گفتم بیاریدم اینجا؟؟؟بعدم… از زبون نیفتادم شما نگرانیتو بزار برا خودت!!
برگشتم طرف ماهان:
_میشه به من بگید اینجا چه خبره و منو اوردین اینجا واسه چی؟؟؟
ماهان:
_حالا دیگه مابدهکارم شدیم به شما؟؟؟تو اون حالت ولت میکردیم که الان کارت گیره أسفل سافلین بود!!!!هه
سرشو مخلف من برد و ادامه داد:
_عجبا…
کامیار:
_داداچ…حرص نخور من خودم درستش میکنم
روبه من کرد:
_ببینید…بزارید من کامل توضیح میدم واستون:
به دلایلی ما با یه شخصی کار داشتیم و اون اطراف قرار داشتیم…موقع برگشت یه دختری که شما باشینو کنار خیابون دیدیم که جلوی ماشین کلا افتادید رو زمین…ماهم از روی دل نازک بودنمون تنهاتون نذاشتیم و الان به خاطر همین اینجایید بهتر که شدین میتونید برید…الان کامل متوجه شدین؟؟
یکم فکر کردم…
اره…یادمه اینو…خب یعنی اعتماد کنم بهشون؟؟؟چون سرگیجه و سردرد دارم نمیتونم راه برم…بعدم نمیدونم کجام…مجبورم بمونم…ولی هرچی زودتر میرم:
_اینجا کجاس دقیقا…اینجا وسط تهرانه…جایی که شما رو پیدا کردیم طرف راه شمال بود…
نکنه شمالی هستین؟؟؟
_نه شمالی نیستم…خب خوبه پس
_اهل تهرانید؟؟
ماهان:
_کامیار تو چیکار داری؟؟؟انقد سوال نپرس پاشو بیا اون اتاق ببینم
_ای بابا…مگه چیه خب…باشه اومدم
بلند شد و رفت
رفتم تو فکر
پاهام خواب رفته بود
پاهامواز رو تخت گذاشتم رو زمین یکم تکونشون دادم تا بهتر شه…نوچ فایده نداره
با بدبختی ایستادم
یکم از آب قنده رو خوردم…
پاهام کم کم بهتر شد
یکم راه رفتم
صداهای آرومشونو شنیدم
رفتم پشت در اتاق
یکم دقیق ترشدم تا صداشون واضح اومد:
_ماهان اگه بریم اونجا فکر نکنم امن باشه…به نظرم زودتر میدامون میکنن اونجا رو کلا خط بزنیم بهتره!!
_اینو خودم میدونم…ولی تو مهرابو بفرست بره اونجااون جعبه هارو بیاره…مهرابو که نمیشناسن…میشناسن؟؟؟
_نه فکر نکنم…آره همین کارو بکن…
_کامیار ببین…اینجافعلا تنها جاییه که به نظرم هنوز لو نرفته…چند روزی اینجا میمونیم…باید کاره نیمه تموم اینا رو کامل کنم هنوز چکشون نکردم!اینا خیلی واسم مهم ترن
_باشه میمونیم…فقط باس بفرستیم کارای مدمو انجام بدن چون احتیاج میشه…
_کامیار از بچه ها از زند خبر نیوردن؟؟
چشام گرد شد!!!
زنــــــــــد؟؟؟؟
موهای تنم سیخ شد…
وای از اون جهنم افتادم یه جهنم دیگه…
صدای پاهاشوم میومد
سریع رفتم تو تخت نشستم
هول شده بودم…
لیوان آب قندم گرفتم تو دستم و الکی گرفتم طرف دهنم
با اومدنش عکس العملی نشون ندادم
انگار ندیدمش!!!
بعدم دراز کشیدم و خوابیدم که مثلا حالم بده باید استراحت کنم…
وای خــــــــــدا…
به چه خـواری ای افتادم!!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلیدو به قفل در زد و خودشم رفت بیرون
کلا چیزی نگفتم…
واقعا نمیدونم چجوری قضاوت کنم…
الان…این وقت شب…گوشیمم دست ارازله زَنده… که حداقل میتونستم یه فکری بحال خودم بکنم و زنگ بزنم…ولی الان…!!!زدم به پیشونیم:
سوگند خب میگفتی گوشیشو بده زنگ بزنی بیان دنبالت!
یکم فکر کردم:نوچ نمیشه…اگه اینا بفهمن هرچی زودتر میخوام خلاص شم وبرم شاید جلومو بگیرن…
مگه ندیدی درمورد کامران میگفتن؟؟؟اگه تحویلت بدن به اون چی؟؟؟
یادم افتاد به لحظه ای که به زور منو گرفته بود…وای
یاده جیغ زدنام که میفتم اعصابم خرد میشه…
خــــــــــدایا نزار دوباره اون موقعیت برام پیش بیاد…
خب الان موقع نقشس سوگند
چیکار کنم؟؟؟
هوووم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تابلوی ال ایدیه یه سوپرمارکتی رو از دور دیدم
خب خوبه…
باس برم زنگ بزنم به مامانم
نشد میزنم آژانس…
همونجوری که راه میرفتم صدای ماشین اومد:
بسم الله الرحمن الرحیم
اونا نباشن
وای منو پیدا نکنن خـــــدا…
کلا ترسیده بودم…
سرعتمو تند تر کردم
باصدای وحشتناک ترمز ماشینی زهلم ترکید
نفسم حبس شد
صدایی اومد:
_ڪجا این وقت شب عشــــــــــقم…
صدای یکی دیگه اومد:
_جوووووون…نگا چه تیکه ایم هست…
و باز صدای متفاوت!!
_خشگلـــــه بیا ما هواتو داریم…تنهایے بد میگذره بهت…بیا به هممون خوش میگذره
برگشتم نگاه کردم
یا خدا
این ارازل اوباش از کدوم قبرستونی پیداشد؟؟؟
چه گیرے کردماآا
داغ کردم:
_برو بمیر نکبــــــــــت گورتو گم کن
بعدم دوییدم
صدای پا رو پشت سرم میشنیدم
برگشتم نگاه کردم
وای دنبالم کردن
سعی کردم تند تر بدووم
ولی یکیشون از پشت لباسمو چنگ زد…
لعنتــــــــــے
نتونستم خودمو بکشم بیرون و فرار کنم محکم دستاشو حلقه کرد دور کمرم…
نفس خورد تو گوشم:
_دیدی؟حالا توچنگمی…
وقتی میگم بیا باپای خودت بیا عشقم
زورم بهش نرسید…
یکی دیگشون دستمو گرفته بود…
واسه اینکه از اون حالت خلاص شم نشستم رو زمین•••

 


_عه…چرا اینجامیشینی؟؟پاشو ببرمت خانمی
دستشو اورد زیر مانتوم
سرمو کشیدم کنارو با آرنج زدم تو صورتش…
صدای آخش دراومد
یکی دیگشون داشت میومد طرفمون که دونفر دیگه رسیدن و نمیدونم چی شد که درگیر شدن باهم
اون دوتاییم که منوگرفته بودن رفتن کمک بقیه…
پاشدم که فرار کنم
یکم که توجه کردم جام کردم!!!!!
هنگ بودم
ایناهمون دوتان…!!!
همونجوری نگاشون میکردم…
دونفره سه تاشونوحریف بودن…
خدایی دسته بزنشون عالیه…
فقط به یکیشون کامل توجه کردم
اون ماهانه با یه مشت تو شکم پسره ویه لگد طرفو به زمین نشوند…
سه تاشون رو زمین ناله میکردن…
حالا من موندم و اون دوتا…
به خودم اومدم
هنوز نگام نکرده بودن
سریع فرار کردم
نزدیک سوپر مارکت رسیدم
سمت صاحب مغازه که یه آقای نسبتا جوون بودکردم:
_آقا چند نفر مزاحمم شدن
تورو خدا بیا درمغازتو ببند…آقا خواهش میکنم…
با گفتن این جمله رفت درو بست:
_چی شده خانم محترم؟؟
_شرمنده میشه از تلفنتون استفاده کنم زنگ بزنم؟؟؟
_بله بفرمایید تلفن روبه روتونه
گوشیو گرفتمو زنگ زدم به مامانم
جواب داد
تا صدامو شنید نمیدونست چی بگه
هول شده بود فقط سوال میکرد…پریدم وسط حرفش:
_مامان…مـــــامـــــان…صبر کن توروخدا…فقط گوش کن…سریع بیا این آدرسی که میگم
ادرسو از صاحب مغازه پرسیدم دیدم چندان از خونمون دور نیست

 


نگام افتاد به سمت درشیشه ایه مغازه…
نفسم توسینه حبس شد…
دوتا پسرا همون ناهان و کامیارپشت در مغازه از کم اوردن نفس…قفسه ی سینشون بالاپایین میشد…
نگام افتاد تو چشم ماهان…
عصبی بود…این بشر انگار کلا با من دشمنی داره…
یه اخم غلیظی کرده بود که نگو…
به من که تلفن تو دستم بود نگاه میکرد…
به کامیار نگاه کردم
نفس نفس میزد ولی اثری از عصبانیت یا ناراحتی تو صورتش نبود…

 

هییییینی کردم و سمت صاحب مغازه بلند گفتم:
_آقا درو باز نکنید…توروخدا
صاحب مغازه نگاه دلسوزانه ای بهم کرد:
_نترس آبجی…میخوای برم ببینم حرف حسابشون چیه؟؟؟
_نه مچکر…مادر من راه افتاده زودتر میرسه اگه دیدیم تاچند دقیقه دیگه نرفتن زنگ میزنیم پلیس…
_اینم حرفیه…با همچین آدمایی باید جدی وبی رحم رفتارکرد
کنجکاو به درشیشه ای نگاه کردم…
عه…!!!!
کجا رفتن؟
•••

 


سه_چهاردقیقه گذشت
ولی هرچی چشمم به دربود ندیدم دوباره بیان…
یعنی رفتن؟؟؟؟
آروم آروم رفتم طرف در…

 

تو خیابونو یه دید زدم…
عجــــــــــب…
نبود!!!!
هوووووف
فکر کردم سیریش بشن نرن
خدارو شڪـــــر…
از صاحب مغازه معذرت خواهی کردم…و تشکر بابت اینکه کمکم کرد…
مرد خوبی بود…
گوشه ی مغازه روی زیر اندازی جانماز بزرگی پهن کرده بود…
حتما میخواسته نماز بخونه…
چون سوپرمارکت شبانه روزی بود حتما هر روز نماز صبحشو اینجا میخونه…
به صندلی کنار مغازه اشاره کرد:
_بشین آبجی…تا مادرتون برسه حتما طول میکشه…
تشکر کردم و نشستم…
ربع ساعتی گذشت…مشتری اومده بود…
سرمو پایین گرفتم
حوصله نگاهای مردمو نداشتم…
بعد از رفتن مشتری که یه مردمسن و یه دختر بچه بود…
یه نفر دیگه اومد داخل
سرمو بلند کردم
مامانم بود…
اومد بغلم کرد:
_کجا بودی دخترم؟؟؟
دست کشید به صورتم:
_خوبی سوگند؟؟؟
_خوبم مامان خوبم…بیا بریم همه چیو بهت میگم
نگام کرد با یه لبخند:
_خیلی نگرانت شدم…خــــــــــداروشکر که خوبی!!!پاشو بریم
از صاحب مغازه تشکر کردم…
مامانم تشکر کردو راه افتادیم سمت خونه…
خیلی خسته بودم
خیــــــــــلے•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامانم متوجه شد
واسه همین تا رسیدیم خونه چیزی نپرسید…
بعدم یه راست رفتم تو اتاقو فق مانتومو دراوردم و رو تخت خوابم برد…
* * * * * * * * * * * *
_چی میگی سوگند؟؟؟؟دزدیده بودنت؟؟؟چرا خب؟
_نمیدونم مامان…
_حالت خوبه الان؟؟؟کاری که بهت نداشتن؟
_خوبم مامان جان…خوبم
_نمیدونی همون شبی که نیومدی کجاها که سرنزدم…خونه دوستات…عمت…خیابونارو متر میکردم انگار…ناامید که شدم به پلیس خبر دادم…فرداش خبر اومد که تو شرکت دیده بودنت…بعدم دیگه خبری ازت نشده بود…
_آره رفتم شرکت…تا خودم پیگیر نمیشدم آروم و قرار نداشتم… سوالایی داشتم که رفتم بپرسم کامل واست توضیح میدم…
کل قضیه رو تعریف کردم
باکنجکاوی گوش میداد:
_راست میگی…تواین موقعیتادوربینا به فکرم نرسیده بود…یعنی چی شدن؟!!!اینم نقشس؟؟؟
_اره دیگه مادر من…نرفتی بابا روببینی؟
_چرا رفتم…فقط میگفت من کسیو نکشتم…
ساکت شدو به زمین نگاه کرد:
_آهان…گفت زند اونجا بود…
درست نشد حدف بزنیم
_زند؟؟؟؟
هیییینی کردم:
_مامــــــــــان…کاره زنده!!!پسرشم گفت…
لبمو گاز گرفتم :
_گفت خواستم سرتو گرم کنم تا کارا درست پیش بره…میدونست واسه پرسوجورفته بودم شرکت…بخــــــــــدا کاره اون آشغاله…وگرنه چرا باید همون موقع منو بدزدن؟؟شاید فیلما دست یکی بوده که احتمال میدادن من برم پیشش یا احتمال دادن بتونم گوشه ای از نقششونو بفهمم…ولی چرا باید اینکارو بکنه؟؟؟
به مامان که فکرمیکرد نگاه کردم
سرشوتکون داد:
_نمیدونم…واقعا چرا؟؟؟
_ببینم…!!!!بحثش نشده با بابا؟؟؟
_نه من ندیدم تاحالا
_تو شرکت چی؟؟مشکلی نداشتن تو کار؟
یکم فکر کرد:
_مثله اینکه کارمشترکشون موفق شده بود ولی یه دفه فرید ازش شاکی بود…میگفت داره این وسط زرنگی میکنه…میگفت این آخریا حس میکنم داره رقیبم میشه
_چه کاری بوده؟
_نمیدونم دقیقا فقط میدونم سود خیلی زیادی توش بوده…
سرمو برگردوندم به روبه رو خیره شدم:
_میدونستم آخرش ضربه میزنه…معلوم بود پول واسش مهمتره•••
_ینی به خاطر پوله؟؟؟
_نمیدونم دقیقا…فقط میدونم حتماپای پولو سودشم وسطه…چون رفتن بابا به زندانم میشه سکه ی برد زند…تاجایی که میدونم اعتماد بابا به زند زیاد بود…حتما کارای شراکتشونم درست پیگیر نشده و میتونه خیلی ساده کل سودوبکشه بالا…
دست کشیدم به پیشونیم:
_مطمئنم کاره زنده مامان…
_آره…فریدم یجورایی گفت
پوووفی کردم:
_مدارکشو از کجا پیداکنیم…میگن اثرانگشت بابا اونجا بوده آره؟
_آره…خودمم نمیدونم چطوری شده
_خــــــــــدا خودش کمک کنه
_سوگند واسه دزدیده شدن تو یه شکایت از پسر زند میکنیم…چون اون روزم گزارش شده که تو نیومده بودی راحت ترمیشه برامون
_آره یه شکایت باید بکنیم…یکم فکر کردم وبشکنی زدم:
_گوشیم باید همونجا باشه…میتونیم رد یابی کنیم دیگه…؟
_آرررررهههه…میشه…خداکنه زرنگی نکرده باشن گوشیوجای دیگه انداخته باشن…فعلا اینا رو میگم…اگه کافی نبود یا نشد یه فکر دیگه میکنیم…آدرس جایی که بردنتو میدونی؟
_نه
_هوووف…باشه امروز میرم سراغ کاراش…توهم که حالت کامل خوب نشده نمیخوادبیای فعلا امروزو استراحت کن
_باشه…
* * * * * * * * * *
عصر همون روز مامان رفته بود و تنها مونده بودم خونه…
یکم آب میوه خوردم…
بعدم رفتم حموم…
آخییییییشششش
واقعا نیاز داشتم برم حموم
مخصوصا بعد وقتی که کامران اومد طرفم
اعصابم خورد شد
کثااافــــــــــت
به موقع جواب این کارشم میدم…
لباسای تمیزی که پوشیدم
و بوی خوش شامپوکه زده بودم باخشک کردن موهام به دماغم خورد
حسه خوبی داشتم بعد چند وقت…
همونجوری که حوله روی سرم بود وموهامو خشک میکردم چشمم افتادبه کیفی که اورده بودم…
پشت کیف یه زیپ بود
که احتمالا اونجاهم جای گذاشتن چیزی بود…
حس کردم یچیزی که نور داشت و نورش خاموش روشن میشد پشت کیف بود…
چون یه دفه دیدم فکر کردم اشتباه کردم ولی الانم دوباره نور زد…
رفتم طرف کیف…
برداشتمش و نشستم رو تختم
زیپ پشتشو کشیدم…
بلهههههه
اشتباه ندیده بودم
یه چیزی مثله ضبط صدا بود
فکر کنم شارژی بوده و شارژ نداره که چشمک میزنه…
عجــــــــــب…
این واسه چیه؟
به جز اون و همون جعبه عینکه که فقط یه عینک داخلش بود با یه سیم که نمیدونم مال چی بود…و البته همون پولی که قراربود ازش استفاده کنم واسه تاکسی داخلش بود…
ضبط صدا رو برداشتم
کنارش جای مموری بود…
مموریو دراوردم
به گوشیم میخورد
گذاشتمش توگوشیم…
همونجوری که فکرمیکردم صدا ضبط شده بود…
یدونه فایل بود
هندزفری هامو زدم…
فایلوبازش کردم…
اولش صداهای درهم برهم بود
مثله صدای باد و صدای پای یه نفر
بعدم صدای چند نفرکه داشتن حرف میزدن تو آخرحرفاشون اینو شنیدم:
_اتاق کامران همینه؟؟؟
_بله ولی داخل نیستن…باید صبر کنین تا بیان
_باشه صبر میکنم
این صدا خیلی آشناس!
ابروهامو بهم نزدیک کردم و چشامو ریز کردم:
آره…آره میگم آشناسا…صدای همون پسره ماهانه
بعدم صدای بازشدن دراومد…
نزدیک یک دقیقه صدایی نیومد•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای ماهان اومد انگار داشت با تلفن حرف میزد:
_کامیار شروع کنید…زند باید طبقه ی بالا باشه…حالا که خودش نمیاد و منم تو اتاقشم…بهتر میشه کارارو انجام داد…فکر کنم تا چند وقیقه دیگه میاد اینجا…سعی کن اولش بدونه سرو صدا شروع کنی که نفهمن‌…منم اومدم سمت گاوصندوق…
آره کلیدش دستمه رمزشم خودم حل میکنم
تا یک دقیقه دیگه شروع کنید
منم زودتر ازدری که اینجاس میزنم بیرون میرم طرف ماشین…
باشه فقط اگه فهمیدن و سرو صدا کردن خودت زودتر بیا جایی که منم…به بچه ها سپردم اونوهم حل کنن
برو فعلا
دیگه صداهای مبهم میومد و بعدم صدای دویدن و خش خش برگ
ربع ساعتی بعد فقط صدای کامیار اومد:
_برو …بروماهان…دارو دسته زند ریختن بیرون یه دعواییم درست شدفکر کنم مچ یکی از بچه هارو گرفته باشن…
_اوکی
بعدم صدای استارت ماشین اومد…
یه دیقه بعدش کامیار حرف میزد:
_ردی چیزی که نزاشتی ازخودت؟؟دستگاه ضبطم که کاربردچندانی نداشت
_نه دیگه…چون اصلا نیومد تو اتاق که واسه اونابپرسم و صداش به دردبخوره
_آهان…ولی خوب شد…مدارکارو اوردی؟
_آره…هرچی بودو اوردم
_ایول
اینجاش که رسید
دیگه صدای بوق اومد که فک کنم دستگاهوخاموش کردن
فایلم همش همین بود…•••
یه نفس عمیق کشیدم:
_وای مخم هنگید
اینا چی میگن؟؟؟
به تاریخ فایل نگاه کردم
دقیقا وقتی بوده که من اونجا بودم
ماله دیشب بود
یعنی…
اونشب اونا کاری کردن اون اتفاقا بیفته؟؟؟
پس نقشه ی اینا بود
ولی…
چـــــرا باید بی سرو صدا کاری کنن؟؟؟
اصلااز کجا زندو میشناسن؟
پوووووووف
وای
مدرک چی بود؟؟؟
چه مدرکیو داشتن میگفتن؟؟؟
تو فکر بودم که صدای زنگ خونه دراومد
مامان که الان نباید بیاد!!!
زوده فعلا
یعنی چیزی شده که زود برگشته؟؟
رفتم پایین سمت آیفون:
_بله؟؟؟
_خانم سماعی؟
_بله بفرمایید
_ ازپست یه پاکت اوردم اگه میشه بیاید دم درامضاکنید و تحویل بگیرید
_باشه
لباسام پوشیده بودیه شال انداختم رو سرم و رفتم دم در…
درو باز کردم•••
یکی درو هل داد و اومدداخل…
جیغی که خواستم بزنم تو گلوم موند
محکم با دست جلو دهنمو گرفته بود
گاز محکمی از دستش گرفتم…
سریع دستشو کشید کنار
صدای آخش اومد
برگشتم ببینم کیه…!
ماهان!!!!
یه نگاه به سرتاپاش انداختم:
_تو؟؟؟؟اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟اینجارو از کجا پیداکردی عوضی گمشــــــــــ…
جلو دهنمو گرفت:
_هیسسسسس…چرا داد میزنی؟؟؟یه لحظه خفه شو تا بهت بگم
دستشو برداشت
_درست حرف بزنا…توروز روشن هول زدی اومدی تو خونه مردم حرف مفتم میزنی؟؟؟؟
_ببین خانم سماعی…من یه امانتی دست شما دارم که از خونه ی من برداشتین بدونه گفتن حرفی…چون میدونستم اگه خودم بیام درو که باز نمیکنید هیچ…شاید به پلیسم خبر بدین به خاطر هیچی…
من کاری به شما ندارم
لطف کنین کیفی که همراهتون بوده با هرچی توشه تحویل بدین
یه تای ابرومو دادم بالا…یه دستی زدم:
_مگه چی توی اون کیفه که با ارزشش کرده؟؟؟
_شما کاری به این چیزا نداشته باشین…مــــــــــ…
پریدم وسط حرفش:
_باشه کیفو تحویل میدم ولی نه اینجا…
_یعنی چی؟؟؟؟
_مجهزواردساختمون طرف حسابتون میرین…میدونم چی توکیفه…!ولی چون تاجایی شاید قضایای ما به هم مربوط بشه باید خیلی جدی باهاتون صحبت کنم
تعجب کرد…
اخم کوتاهی کرد و یه تای ابروشو بالابرد:
_عجــــــــــب…
یکم مکث کرد:
_نمیدونم چـــــرا حس میکنم اگه قبول کنم بهتره…
_خب…؟؟
_ساعت4 بیاید این آدرسی که میگم…
_باشه
ادرسو داد
_من همیشه اینجوری ساده از مساعل نمیگذرم ولی این موردو جدا از بقیه حساب میکنم…سعی نکنید منتظرم بزارید یا زرنگ بازی درارید…میبینمتون…
بعدم رفت
ایکبیری!!!!
پیش خودش فکر کرده کیه ؟
چه قیافه ایه میگیره…
ولی اخم که کردقلبم ریخت…
نه انگار از اوناشه که باید بترسیم ازش
هوووووف
کاش به یه جایی برسم واسه بابام•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم توخونه…
کیفو برداشتم گذاشتم تو کمدم…
نیم ساعتی گذشت تا مامان اومد
_سلام مامان…
_سلام…
_چی شد؟؟؟
_وای که چقد راه رفتم…سرشون شلوغ بود…کلی هم منتظرموندم…
_خب؟؟؟
_کاراشو تاجایی انجام دادم…ولی یه دفعه دیگه باید برم که کامل بشه…تا اونجایی که من پرسیدم و احتمالش زیاده که گیربیفته و حقو زودتربدن به ما…
_خوبه!!!
_من برم لباسامو عوض کنم خسته شدم
_باشه…
ساعت سه و ربع بود
قبلش به مامان گفته بودم قضیه چی شده بود…
آماده شدم
یه مانتوی جلوبازونسبتابلندخاکستری ولباس بلند زیرشم مشکی بود
با شلوارو شال مشکی پوشیدم…
آرایش ساده و همیشگی کردم که صورتم از این حالت رنگ و رو پریده دربیاد…
کیف اسپرت کولموهم بردتشتم و کیفی که باید میبرمم گذاشتم داخلش…
از اتاق بیرون رفتم…
نخواستم رانندگی کنم
مخصوصا اینکه گواهی نامه هم ندارم…
زحمت رسوندنمو مامانم کشید…•••
قراربود بره پیش خالم…
چون شوهرخالمم یجورایی کارش نظامیه شاید بتونه اطلاعاتی دراین مورد این قضایا بگیره ازشون…
از ماشین پیاده شدم…
خداحافظی کردم
با صدای مامان که اسممو صدامیزدبرگشتم سمتش
_سوگند مواظب باش…میدونم بچه نیستی و تصمیمای درستی میگیری…ولی احتمال هرچیزیو باید بدی…
_چشم حواسم هست…
_خوبه پس…میخوای بمونم منتظرت تا بیای
_نه مامان جان خاله رو منتظر نزار…نگران منم نباش درست میکنم همه چیو
_باشه عزیزم
لبخندی زدم:
_خدافظ
_خداحافظ
برگشتم یه نگاه به پارک روبه روم کردم…
یه قسمتش کافه بود که بیرونش آلاچیقای خشگل داشت
قراربود توی همون آلاچیقا منتظر باشم
رفتم نشستم…
یکم گذشت که نیومد
یه نگاه به ساعتم کردم
صداش به گوشم رسید:
_خوبه…به موقع اومده بودین…وقت شناسین انگار!!
سرموبلند کردم نگاش کردم:
_بله…ولی شما انگار وقت شناس نیستین…فکر میکردم اول شمااومده باشین
همونجوری که صندلیشو میکشید عقب که بشینه نگام کرد:
_یادم نمیاد گفته باشم اول من میام…بگذریم…
گارسون کافه اومد طرفمون:
_خوش اومدین…چی میل دارین؟؟؟
ماهان آرنجشد گذاشت رو میز:
_من یه فنجون اسپرسو
برگشت طرف من:
_شما چی؟
یه نگاه به گارسون کردم:
_واسه منم یه قهوه بیارین
_بله…الان میارم
بعد از رفتنش سرصحبتو اون باز کرد:
_خب…کیفو اوردین؟؟؟
_آره
_دوست ندارین تحویلش بدین؟
_چرا…فقط…
دستمو گذاشتم رو میز وادامه دادم:
_ببینید…به گفته ی خودتون من کنار جاده حالم بد میشه و شما کمک میکنید به بنده…
_خب؟؟؟
_اینو میدونید که من همونجایی بودم که شماهم بعدش از اونجا اومدین؟؟؟•••
چشاشو ریز کرد:
_چی؟
_اون شبی که شما با کامران زند قرار داشتین به خاطر وجود من اومدنش تأخیر داشت…اونموقع اومده بود سراغ منو…
یکم مکث کردم
_یجورایی اومدن شما راه نجات من بود و…وجودمن هم…قراردادن یه فرصت مناسب واسه عملی کردن نقشه ی شما…درسته؟؟؟
_کامل تکیه داد به صندلی…و دست به سینه نگام کرد:
_پس اون مموریه توی دستگاهو چک کردی؟!!
_آره خب…منکه گفتم میدونم چی تو کیفه…
_عجب…
یکم به اطراف نگاه کرد:
_تو پیشه زند چیکار میکردی؟؟
نگاه متعجمو که دید ادامه داد:
_واسه این میپرسم چون تا جایی که میدونم خواهر یا فامیل زند نیستین!…بعدم…
یکم بهم نگاه کرد:
_بهت نمیاد معشوقه ی زند باشی…
اخمام رفت توهم:
_چی داری میگی؟؟؟
_چرا عصبانی میشی…من که نگفتم معشوقشی…!گفتم بهت نمیاد معشوقش باشی…چون رابطه ی زند با بیشتر دخترا فقط در حده چند وقته…
و خب…منظورم دراین رابطه بود که بهتون نمیخوره از اون دخترا باشین!•••
چشامو با بی تفاوتی تاب دادم سمت دیگه…
به مرد فرم پوشیده ای که میومد نگاه کردم قهوه هارو اورد و بعدم رفت…
زبون کشیدم به لبم:
_بینید…تا جایی که من متوجه شدم فکرمیکنم شماهم رابطه ی چندان خوبی با زند ندارین…
یه نفس کشیدم:
_به خاطر اینکه فکرمیکنم شاید بتونید تاجایی کمکم کنید باید این قضیه رو بهتون بگم…پدر من باپدر کامران زندتوی کار اداری شریک بودن…و حالا یه قتلو انداختن گردن پدر من…که تاجایی که پدرم میگه و خودمم فهمیدم کاره پدرم نیست…و اینکه میدونم پای زند صد درصد وسطه…توی صدای ضبط شده در مورد مدارکی حرف زده بودین!!!تاجایی که فهمیده بودم کله مدارک مهم توی همون گاوصندوق مخفی داخل اتاق بوده…اینکه چجوری پیداش کردینو نمیدونم فقط میدونم شاید یسری مدارکی ک من دنبالشم هم اونجا بوده باشه…
به حرفام گوش میداد
اینجاش که رسید سوال کرد:
_منظورتون فایل های دوربین شرکته؟؟؟
چشمام گرد شد
تعجب تو صورتم کامل مشخص بود
چی داره میگه؟؟؟•••
_مسلمه که تعجب میکنید…
_از کجا میدونی؟
_من به عنوان مهندس کامپیوتر وارد گروه زند شدم…خیلیا به دام های این خونواده افتادن…چه از نظر مالی…چه جسمی…!کامران از خیلی از دخترای شرکای باباش استفاده میکرد ولی شما…انگار کمی با بقیه واسش فرق داشتین…بگذریم…رابطه ی من بااین آدما به نوعی نقشه بود…
یکم خیره شد بهم…
نمیدونم چرا ولی یهو دلم ریخت…
نگاهش عادی نبود…
نمیدونم…شاید حس میکردم میخواد عکس العملمو ببینه…
ادامه داد:
_متاسفانه برادر من توی این گروه پامیذاره و وسط نقشه نامردی میکنن وبرادر من کشته میشه…به جز امید خیلی های دیگه به خاطر خودخواهی های زند زندگیشون به نابودی کشیده میشه…
نمیتونستم بزارم خون داداشم روزمین بمونه…تصمیم دارم نابودشون کنم…حالا هم که شما همین قصد دارین وفکر میکنم همکاری کنیم بهتر باشه اعتماد کردم بهتون…
با دقت ب حرفاش گوش میدادم
_تسلیت میگم واسه برادرتون…
_ممنونم
_فقط…اون مدارکا…
_مدارکی که دنبالشم دست منه تاجایی به درد میخوره ولی کامل نیست…
_فایلای دوربین چی؟
_اون فایلا دست خودمه…
_پس…اگه پیش خودتونه…یعنی پدر من دیگه آزاد میشه؟؟•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از چند ثانیه جواب داد:

_بله…یعنی پدرشما آزاد میشه…ولی…

_ولی چی؟

_شرط داره

کنجکاو نگاش کردم:

_چه شرطی؟؟

یه قلپ از قهوشو خورد:

_باید هرکار گفتم انجام بدی!

اخمامو کشیدم توهم:

_مثلا؟

_مثلا بتونی خودتو یجوری به وکیله کامران نزدیک کنی…همه ی اطلاعات پیش اونه…تا جایی که فهمیدم دانشگاهت افتاده شیراز…یعنی دقیقا جایی که تایک هفته ی دیگه میرن

_تواز کجا میدونی…

_قبل ازاینکه پیشنهاد بدم اول موقعیت طرفو چک میکنم…بعد فهمیدم دانشگاهت شیرازه

لبمو یه گوشه جمع کردم:

_یعنی چجوری نزدیک بشم؟

_کاری میکنی هیراد یجورایی ازت خوشش بیاد…میدونی؟؟خب…

مکث کوتاهی کرد:

_یجورایی معشوقش میشی

جاخوردم…دلم میخواست بلند شم فکشو داغون کنم:

_چی؟؟؟عمــــــــــرا!!!!

_خوددانی…

_ولی بین این راه ممکنه خیلی اتفاقا واسه من بیفته…اگه…

_من همینجوری که بهت میگم این کارو انجام بده حواسمم تاحدامکان به اتفاقاتم هست…همونجوری که زند آدمای زیادی داره…کاری که مامیکنیمم گروهیه…بچه ها کار بلدن نگران نباش…من تا آخرش مواظب هستم

_من چجوری به کسی که یکی دودفعه دیدمش اعتماد کنم؟؟

_همونجوری که من دارم به تو اعتماد میکنم…

_ولی…

_ولی و اما نداره…میگم نگران نباش وقتی میگم حواسم هست بدون حرفم حرفه…حتی به قیمت مرگم…

یه نفس کشیدم…لبموگازگرفتم:

_اول باید از فایلا مطمئن شم…میخوام ببینمشون

_باشه…تو اولین فرصت نشونت میدم•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_باشه

_پس یعنی قبول؟

لبمو کج کردم بعد نفسمو فوت کردم:

_باشه قبول…

_وقتی قبول کردی راه برگشتی نداری…یعنی من نمیزارم عقب بکشی…

_اگه دیدم حرفاتون عملی نشد…اگه بلایی سرم اومد…

_نمیاد

_تا جایی که اعتماد داشته باشم هستم

_اوکی…قبل از رفتنت به شیراز و انجام کارای دانشگاهت خبرم کن…

_بابام چی؟؟

_مدرک اصلی فایل دوربیناس…ولی یسری مدارک دیگه هست که اونارو تا چند وقت دیگه تحویل میدم که بشه بیگناهی پدرتو تاجایی اثبات کنی…چون حتما زند کلی چاه کنده واسه به دام انداختن پدرت…با این مدارک میشه وضعیتو بهتر کرد…ولی فایل دوربینا بعد از اتمام کارداده میشه

_دوره تا اون موقع

_میتونی زودتر انجامش بدی…

چشماشو آروم بازو بسته کرد:

_شما دخترا که دلبری بلدین…هیراد اونقدر سرسخت نیست…تو با این ظاهر احتمالا میتونی زودبه دستش بیاری…

بلند شد:

_میشه کیفو تحویل بگیرم دیگه؟؟

_موقع دیدن فایلا بهتون میدمش…

هه طرف خیلی خودشو زرنگ حساب کرده!!!

دستشو کشید عقب

یه تای ابروشو داد بالا و نگاه طولانی بهم کرد

یه کارت گذاشت رو میز:

_زودتر گوشی برسون دست خودت بهم زنگ بزن…تا چندروز دیگه فایلارو نشونت میدم…میبینمت خانم سوگند…!

بعدم رفت…

نگام به کارتش بود

احمقه ایکبیری…نکـــــبت…

وایی خدا این میخواد چه بلایی سرم بیاره؟؟

به رفتنش نگاه کردم

الاغ شعور نداره خداحافظی کنه حداقل…!ایششش…•••

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قراربود تا یکی دوماه دیگه دادگاه بابا باشه…

کاش هرچی زودتر میشد همه مدارکاش دستم بیاد

یه دفعه با مامان رفتم بابا رو دیدم

حالش تعریفی نداشت…

وقت زیادی نداشتیم که حرف بزنیم…

بابا خیلی مختصر واسمون تعریف کرد…

همونجوری که فهمیده بودم همش کاره زنده…

ولی حرفای بابارو که شنیدم جاخوردم

زند از اون چیزی که فکر میکردم آشغال تره

بابا تعریف میکرد:

_اون شب کیان(زند)اومد پیشم…چند باری شده بود که کارای خلاف کرده بود و من به خاطر رفاقتی که باهاش داشتم لوش نمیدادم

این بار اومد پیشم و خبر داد که یه مشکلی میش اومده باید همه رو راهی کنیم برن…

منم قبول کردم

بعداز رفتن همه خوده کیان تا اومد باهام حرف بزنه گوشیش زنگ خورد که بعد فهمیدم همون زنگ جزو نقششون بوده…بعد از اینکه قطع کرد بهم گفت تو پارکینگ یکی منتطرشه میره و زودتر برمیگرده

پنج دقیقه بعد دیدم زنگ زد بهم گفت که کارش یکم طول میکشه نمیشه بیاد بالا چون طرفی که پیششه میتونه مشکل ساز شه گفت من چنتا از بچه هارو میفرستم توی اتاقی که نزدیک اتاق خودمه یه نفر زخمی شده…گفت انگار یه درگیری کوتاهی داشتن…گفت نمیخوام کسی متوجه شه تو فقط برو پیش بچه ها خودم که نیستم تو باشی پیششون…

منم فکر میکردم واقعا طرف زخمی شده رفتم همونجایی که گفت…

دیدم یه نفر به پشت خوابیده وخونم روی زمینه…

چنتا از آدمای زند اومدن…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مشکوک بودم که آخه این زخم نیست بد تره…رفتم نزدیکش…از آدماش سوال کردم که مرده یا زندس؟میگفتن نه نبضش میزنه رفتم نشستم کنارش دستمو گذاشتم رو گردنش نبضشو چک کنم…دیدم نمیزنه…!!سریع بلند شدم یه اصلحه کنارش بود هول شده بودم…فهمیدم کشته شده و کارخوده کیانه…چون هول شده بودم اصلحه رو برداشتم که کلا ردی ازش نمونه…خودم دوییدم بیرون اتاق کیانو دیدم فقط کشیدمش کنار وبا عصبانیت سرش داد زدم که قرارنبودتوی شرکت من ازاین اتفاقا بیفته…اینا واسه من درد سر میشه…با سیاستی که داشت یجوری رفتار کرد انگار نمیدونه طرف مرده میگفت فقط زخمی شده میخواست قانعم کنه آخرشم از سرنقشه معذرت خواهی کرد…گفت خودم همه چیو درست میکنم…اصلحه رو ازم گرفت…میگفت فرید تو برو نگران هیچی نباش بسپر به من همه چیو…

اینجاش که رسیدم دستشو گذاشت رو پیشونیشو چشماش معلوم بود کلافه و پشیمونه ادامه داد:

_با خریتم بهش اعتماد کردم…دفعه های قبل هرچند خلافش تا این حدسنگین نبود ولی بی نقص همه چیو درست میکرد…

فکر میکردم مثله قبل بسپرم به خودش بهتره…با اینکه عصبانی بودم کم کم آروم شدم و از شرکت زدم بیرون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فرداش دیدم اومدن دم خونه دنبال خودم و

بعدشم که خودتون بودین…مقصر من شدم!!!!

رودست خوردم…اونم از رفیق چندسالم…

حالش خیلی بد بود…نگاش که کردم اعصابم خورد شد

این همون مردیه که به من میگفت هیچ وقت نزارم شکست بخورم…همونی که همه ازش حساب میبردن…بابای من اینجوری شکست خورده نمیشد…داغونش کردن…

اینجوری پیش میرفت حتما خیلی کارا از رند برمیومد…

بعدازاین قضیه تازه سواستفاده هاش از شرکت و جایگاه بابام میکنه بعدم…

کامران…

فکر نکنم منوبه حال خودم بزاره

اونم تو نبود بابا!!!!

بعداز رفتنمون از پیش بابا

توی راه بامامان رفتیم یه موبایل خریدم…

خط خودمو وقتی دیدم ردیابی کردن و توهمون خیابونی که منو دزدیده بودن ردیابی شده گفته بودم بسوزوننش…

مامان این چند وقت کم حرف شده…

تو صورتش ناراحتیو میشه راحت دید‌…

یه شب دیدمش که داشت گریه میکرد…رفتم پیشش…

میگفت یه قسمتی از زندگیمون به خاطر سهل انگاری های ما بیهوده رفت…میگفت نمیتونه اینجوری تحمل کنه…

میترسید…خیلی…

سعی میکنم کم کم این حالو هوارو عوض کنم…

نمیخوام حالمون بدتر شه

رفتیم خونه…

مامان میخواست شام درست کنه و منم رفتم تو اتاقم

لباسامو عوض کردم

نفس عمیقی کشیدم و دراز کشیدم روتخت…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم آرامش میخواست…

نفس که میکشیدم تو سکوت صدای نفسای خودمو میشنیدم…

میخوام هرچی زودتر بابا بیاد…

یادم افتاد به حرفایی که اون پسره ماهان میزد…

نمیتونم تا وقتی نقشه ی خودش تموم شه صبر کنم

باید چیکار کنم پس؟؟؟

چشامو بستم و نفهمیدم چجوری خوابم رفت

صدای مامان اومد

داشت صدام میکرد

چشامو باز کردم

بلندشدم رفتم بیرون اتاق

_بله مامان؟

_سوگند عزیز زنگ زد

_خب؟

_حالمونو پرسید…خیلی سراغ باباتو گرفت…میگفت خوابای بدی میبینم چند وقته

_واقعا؟؟؟

_آره…نمیدونستم چجوری بهش بگم…اول یکم مِن و مِن کردم شک کرد…گفت نگران شدم چی شده؟؟بهش گفتم

_آهان…خب؟

_گفت تواولین فرصت میاد اینجا…میگفت دلم آروم و قرار نداره تا فردا خودشو میرسونه اینجا میگفت شما چجوری به من نگفتید؟ناراحت شده بود منم گفتم چند روزه فقط تواین چند روزم گیر بودیم نشد معذرت خواهی کردم‌…

_خوبه…مامان به نظرم عزیز بیاد بهترم هست…توهم حالت روز به روز بدتر میشه …دیگه جایی هم نمیری…حداقل عزیز میادکنارمونم هست…

_آره…عزیز کمک حالمون میشه

رفت سمت آشپزخونه

_بیا شام بخوریم سوگند

_باشه…

رفتم تو آشپزخونمون

یه میز غذاخوری کرم قهوه ای خشگل و بزرگ بیرون آشپزخونمون بود نزدیک پذیرایی

اول رفتم که به مامانم کمک کنم…

رفتم بشقابارو برداشتم همونجوری که میبردم سمت میز یادم افتاد به مهین خانم:

_راستی مامان مهین خانم کی میاد؟

_دو سه روزی مرخصی بود چون حال دخترش خوب نبود انگاردیگه تا فردا میاد

_آهان…باشه

تو سکوت شام خوردیم وتو فکر بودم که تا فردا حتما به شماره ای که روی کارت ماهان بود زنگ بزنم…باید یه فکری بکنم…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم آرامش میخواست…

نفس که میکشیدم تو سکوت صدای نفسای خودمو میشنیدم…

میخوام هرچی زودتر بابا بیاد…

یادم افتاد به حرفایی که اون پسره ماهان میزد…

نمیتونم تا وقتی نقشه ی خودش تموم شه صبر کنم

باید چیکار کنم پس؟؟؟

چشامو بستم و نفهمیدم چجوری خوابم رفت

صدای مامان اومد

داشت صدام میکرد

چشامو باز کردم

بلندشدم رفتم بیرون اتاق

_بله مامان؟

_سوگند عزیز زنگ زد

_خب؟

_حالمونو پرسید…خیلی سراغ باباتو گرفت…میگفت خوابای بدی میبینم چند وقته

_واقعا؟؟؟

_آره…نمیدونستم چجوری بهش بگم…اول یکم مِن و مِن کردم شک کرد…گفت نگران شدم چی شده؟؟بهش گفتم

_آهان…خب؟

_گفت تواولین فرصت میاد اینجا…میگفت دلم آروم و قرار نداره تا فردا خودشو میرسونه اینجا میگفت شما چجوری به من نگفتید؟ناراحت شده بود منم گفتم چند روزه فقط تواین چند روزم گیر بودیم نشد معذرت خواهی کردم‌…

_خوبه…مامان به نظرم عزیز بیاد بهترم هست…توهم حالت روز به روز بدتر میشه …دیگه جایی هم نمیری…حداقل عزیز میادکنارمونم هست…

_آره…عزیز کمک حالمون میشه

رفت سمت آشپزخونه

_بیا شام بخوریم سوگند

_باشه…

رفتم تو آشپزخونمون

یه میز غذاخوری کرم قهوه ای خشگل و بزرگ بیرون آشپزخونمون بود نزدیک پذیرایی

اول رفتم که به مامانم کمک کنم…

رفتم بشقابارو برداشتم همونجوری که میبردم سمت میز یادم افتاد به مهین خانم:

_راستی مامان مهین خانم کی میاد؟

_دو سه روزی مرخصی بود چون حال دخترش خوب نبود انگاردیگه تا فردا میاد

_آهان…باشه

تو سکوت شام خوردیم وتو فکر بودم که تا فردا حتما به شماره ای که روی کارت ماهان بود زنگ بزنم…باید یه فکری بکنم…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* * * * * * * * * * * *

_الو

_سلام…سماعی هستم

_بله…منتظر زنگت بودم…

_من…زنگ زدم که بگم میتونم امروز ببینمتون

قبول کرد

قرار شد بعداز ظهر ببینمش

میخواستم بهش بگم

زودتر همه مدارکارو بهم بده

واقعا تا موقعی که من بخام کمکش کنم و بی نقص تموم شه دور میشه

بابا روز به روز داغون تر میشه

مامانمم حالش بهتراز بابام نیست…

کم کم سراغ بابارو میگیرن

نمیخوام همه موضوعو بفهمن!!!!

خدا کنه قبول کنه…

تا ساعت ۵ بشه کلی استرس داشتم

نزدیک ساعت۵ که شد آماده شدم

تیپ ساده ومشکی زدم

قبلش به مامان گفته بودم

کیف مشکی خودشونو برداشتم و

از خونه زدم بیرون

برعکس دفعه ی قبل زودتر رسیده بود

روی یکی از صندلی های همون کافه ی قبلی نشسته بود

عینک روی چشمش بود و دستش رو میز

با انگشت اشارش میزد رو میز…

تیپ مشکی زده بود

رفتم نزدیک تر

با یه سلام حضورمو اعلام کردم

عینکشو برداشت و جوابمو داد

صندلیو کشیدم عقب و نشستم…

دوتا دستامو گره کردم و گذاشتم رو میز

اومدم حرف بزنم که خودش اول حرفشو زد:

_شنیدم رفته بودی ملاقات بابات…حالش چطوره؟

سرمو بلندکردم نگاش کردم:

_جاسوس گذاشتین واسه من؟

_نه…میشه گفت یه محافظ…نه جاسوس

نیشخند زدم:

_محافظ؟؟؟حالا شما نگران چی هستین؟؟!من؟خونوادم؟؟؟یا…یدونه کیفی که دست من دارین؟

آروم خندید:

_هم تو…هم کیف

_تو؟

_آره…راحت نیستم رسمی صحبت کنم اونم با کسی که قراره تو گوشه ای از نقشم باشه و قراره بیشتر باهاش سروکله بزنم…تو هم میتونی رسمی صحبت کردنو کنار بزاری…مجبور نیستی

_عجب!!!!

یه بسته گذاشت رو میز بعدم به من نگاه کرد:

_این همون مدارکیه که گفته بودم تا جایی کمک میکنه…امیدوارم کیفو اورده باشی!!!

لبموتر کردم:

_آره اوردم…فقط…

یکم مکث کردم…قیافم مظلوم شده بود قشنگ حسش میکردم

ابروهاشو به نشونه ی کنجکاوی از ادامه ی حرفم نزدیک هم کرد و سرشو تکون دادو پلک زد:

_فقط؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آب دهنمو قورت دادم

دلم نمیخواست خواهشم جوری باشه که مثله التماس بشه…ولی تا جایی که تونستم تلاش کردم حرفام تأثیر گذار باشه:

_میخواستم یه خواهشی کنم ازتون…!خب…

_خب؟

انگار خوشش میومد التماسش کنم…کلا تو رفتاراش یه چیزی هست که فکر میکنم خوشش میاد جلوش کم بیارم

ادامه دادم:

_من فایل دوربینارو واقعا لازم دارم…بابام خیلی شکسته شده…مامانم هر روز بدتر میشه…خودم از ترس اینکه نتونم کاری کنم حالم خوب نیست…

به حرفام گوش میداد

کیفو گذاشتم رو میز:

_اینم کیفی که پیش من مونده بود…بدون هیچ کم و کاست…

به کیف نگاه کرد بعدم به من:

_خوبه

بعدم کیفو برداشت چکش کرد

تعجب کردم که اول داخل جعبه ی عینکو نگاه کرد…مگه دنبال صدای ضبط شده نبود؟؟

یکم خم شد از روی صندلی کناری لپتاپی برداشت و گذاشت رو میز

روشنش کرد

یکم گذشت…لپتاپو تاب داد طرف من:

_ببین…

رفتم جلوتر با دقت نگاه کردم

دونفر که داشتن ب&