رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

رمانم قشنگه ؟  

14 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمانم خوبه عایا ؟



پست های پیشنهاد شده

من _ مدرسه هاتون همیشه اینجوری بی صاحابن ؟

الیزا _ چطور ؟

من _ هرکی دلش می خواد میره و میاد

سارا _ مگه مدرسه های شما اینجوری نیست ؟

خندیدم ... بدبخت 4روز بیاد مدرسه های ایران لاتی میشه برای خودش J

من _ نه بابا ... اونجا قانون داره

ابروشون و از تعجب انداختن بالا ... دور میز نشسته بودیم و بچه ها کاردستی

درست می کردن ... وای خندم می گیره فکر می کنم الان بچه مدرسه ایم خخخخ

والا به خدا بیایید بچه مدرسه ای اینا رو ببینید یاد استاد دانشگاه های خودمون

می افتید ... عین شــــــــتر قد و هیکل دارنا ! خخخخخخخ

نیکول چسب و روی کاغذ کشید وگفت :

نیکول _ می دونید ؟ فکر کالج خیلی توسرمه

من _ مبارکه ... فقط فعلا بشینیم فکرکنیم ببینیم این بدبختی رو چجوری می تونیم حل کنیم

ریکی یکی از صندلیا رو کشید و نشست ...

ریکی _ چه خبره ؟

سیدنی باذوق کاغذی که تزئینش کرده بود و آورد بالا و گفت :

سیدنی _ جشن دنس (رقص ) نظرت چیه ؟

به فارسی گفتم :

من _ پیچ پیچیه ... نخودچیه ... آرپیچیه

ریکی خندش و خورد وگفت :

ریکی _ عالیه سید

قیافم و کج کردم و روم و برگردوندم ... جاستین با رفیقاش دور یه میز

نشسته بودن و زل زده بود به من ... لبخند زد و لبخند زدم ... البته خیلی ضایع !

اصولا حوصله نداشتم کاردستی درست کنم و همیشه هم گردن رها بود

وای رهایی ! الان توقفسی یا رهایی ؟ هرهرهرهر بخندید K ( دوباره زد

تو فاز خُلیَت ... فازش چیه ناموسا ؟ )

یکی از دخترای کلاسمون اومد سمتمون و گفت :

سوزی _ میشا ؟

من _ بله ؟

سوزی _ اومم ... یه نفر ازم خواست حتما امشب تو مسابقه دنس شرکت

کنی ... گفت از دیدنت خوشحال می شه

من _ کی ؟

سوزی _ آهمانــــــــــت

چسب از دست سیدنی افتاد و من مات زل زدم به سوزی

ریکی _ خدای من ... به ذهنش نفوذ شده

لبخند تصنعی زدم و گفتم :

من _ حتما عزیزم

بعد رفتنش . الیزا تند گفت :

الیزا _ اون اینجاست

تنم لرزید ... آب دهنم و قورت دادم و چسبیدم به صندلی

من _ مطمئنید ؟ یعنی احتمالش هست تو این مدرسه باشه ؟

ریکی _ آهمانتی که من می شناسم بیشتر برای ترس این کار و کرده

ولی مطمئنم اینجا بوده ...

نیکول _ بهتره برگردیم خونه

همه بلند شدیم و سیدنی مشغول پخش کردن کاغذاش شد ... اسکل انگار

الان وقت این کاراست ... اه اه !

تا پاهامون و توخونه گذاشتیم ، باهیرا برخورد کردم ...

من _ سلام

بدون اینکه نگاهم کنه خشک گفت :

هیرا _ سلام

حالم بازم گرفته شد

با بدنی آویزون رفتم تو آشپزخونه ... در یخچال و باز کردم و الکی توش و نگاه

کردم ... حتی نمی دونستم چی می خوام !

در یخچال و بستم و از آشپزخونه زدم بیرون ... رفتم تواتاقم و ول شدم روتختم

چشام و بستم و به آهمانــــــت فکر کردم ! دختر عجیب و موسفید

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

چشام و باز کردم و باسرعت نشستم ... ... پنجره اتاقم شکسته بود ...

رفتم سمت پنجره و به پایین نگاه کردم ... مطمئنم کار خودشه ... ابروم و

انداختم بالا ... انگار نمی خواست دست از این مسخره بازیاش ورداره ...

رفتم سمت در اتاقم و قفلش کردم ... کلید و گذاشتم روش و از پنجره پریدم

پایین ... با سرعت شروع کردم دوییدن ... بوش و حس می کردم ... حتی

صدای قدمهاش و ... سرعتم و زیاد تر کردم ... صدای قدم هاش کم شد

و دیگه به گوش نرسید ... وایسادم ... به دور و بر نگاه کردم ... بارد شدن

یه چیزی از جلو چشمم کار دستم اومد ... الان وقتش بود از حقه گول زدنم

استفاده کنم ... شروع کردم به راه رفتن و این ور و اون ور و نگاه کردن ... چند

بار از پشت سرم رد شد ... چوب کوچیکی پام و خراش داد ...

من _ آخ

نشستم رو زمین و چوب و از پام کشیدم بیرون ...

بلند شدم و همــــــزمان خفتـــــــــــش و گرفتم !

بالبخند خیره شدم بهش ... به دخترک مو کوتاه روبرو

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

من _ ابــــله

گلوش و بیشتر فشار دادم ... کبود شد ... نمی دونم این همه نیرو

رو از کجا آورده بودم ... چسبوندمش به درخت و دستم و کردم توقلبش

و نگهش داشتم ... جیــــــــــــغ زد ... قلبش و فشــــــار دادم

من _ خوب بگو از طرف کی هستی ؟

دخترک _ خفه شو

خندیدم

من _ اینکه سوال نداره ... از طرف آهمانتی ...

قلبش و بیشتر فشار دادم و گفتم :

من _ اون کجاست ؟

جیـــــــــــــغ کشید ولی چیزی نگفت

من _ خیلی خوب دوراه بیشتر نداریم ... یاحرف می زنی و نمی میری

یا حرف نمی زنی و می میری ... هوم چطوره ؟

قلبش تودستم داشت مچاله می شد ... جیغاش کل جنگل و برداشته بود

دخترک _ با ... باشــــــه ... اون ای ... اینجاست ... تو ... تو رگدکوو

لبخندم پررنگ شدو گفتم :

من _ ببخشید زیاد سرقولم نمی مونم

وقلبــــــشو کشیدم بیرون ... قلبش و پرت کردم اون ور و به این

فکرکردم که وقتشه خودمون اقدام کنیم ...

باسرعت برگشتم خونه ... هنوز هیچ کسی تو اتاقم نیومده بود ...

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قفل و باز کردم  رفتم بیرون  ... از پله ها رفتم پایین و رو به رونالد

که داشت با یه میله ور می رفت گفتم :

من  _  امشب جلسه تشکیل می دیم  ... باید یه سری حرف بزنم

رونالد ابروهاش انداخت بالا و گفت :

رونالد  _  اوپـس ...  اوکی  !

 با صدای پای هیرا برگشتم سمتش ...  قلبم ضربان گرفت  ...

هیرا  _  سخنرانیت چی هست  ؟

 آب دهنم و قورت دادم و روم و ازش گرفتم

من  _   می خواستم آمادگیم و اعلام کنم

کم کم بچه ها از اتاقشون اومدن بیرون  ... دست به سینه وایساده

بودم و ادامه و دادم :

من  _  می خوام آهمانت و بکشم سمت خودمون   ... چرا زودتر شروع نکنیم  ؟

پوزخند رونالد رو اعصابم بود

رونالد  _  باخودت چی فکر کردی  ؟  یه جوری حرف می زنی انگار آهمانت

و می شناسی  !  !  ؟  ؟  !  !  

بلند شد و اومد سمتم

رونالد  _  تو می دونی اون چیه  ؟  تو می دونی دارای چه قدرتیه  ؟  می دونی

اون عمرش حتی از من و هیرا  و آدام هم بیشتره  !

باتعجب گفتم :

 من  _  چــــــــــــی  ؟

رونالد  _  تو اصلا هیچی در مورد اون نمی دونی

با صدای آدام باتعجب برگشتم سمتش و گفتم :

من  _  تو مگه کلید داری  ؟

خندش و خورد وگفت :

آدام  _  میشا  ... هیچ وقت نسنجیده حرفی رو نزن که بعدا ازش پشیمون

بشی

من  _  چه خبره  ؟  بلاخره که باید بهم توضیح بدید

هیرا  _  اون یه دورگست

من  _  هــِـــــن  ؟

هیرا  _  ببینید ...  من اصلا نمی تونم بااین حرف بزنم خودتون از پسش برمیاید

آدام  _  تو خیلی حساس شدی هیرا

هیرا  _  من الان با تو بودم  ؟

آدام  _  تو نمی تونی با بقیه مثل زیر دستات رفتار کنی

هیرا بلند شد و روبه روش قرار گرفت

هیرا  _  اصلا من دلم می خواد با زیر دستام اینجوری رفتار کنم تو چه کاره ای ؟

من  _  بچه ها تمومش کنید

بچه ها باترس به این دونفر خیره شده بودن

دست آدام و گرفتم و با بغض به هیرا خیره شدم  ... نگاهش چرخید

سمت من  ... سرم و به عنوان تاسف تکون دادم و با آدام از خونه زدیم بیرون

نشستیم تو حیاط ویلایی  ... البته رو تاب ( K )

من  _  من به این رفتاراش عادت کردم

کلافه دست کشید لای موهاش ...  چشماش برق می زد

آدام  _  توهیچی نمی دونی ...  گذشته داره تکرار می شه

اهمیتی به حرفش ندادم و گفتم :

من  _  آدام  ؟  دورگه یعنی چی  ؟

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :

آدام  _  حدود 3هزار سال پیش یا بیشتر بگم ...  دختری انگلیسی به نام

آهمانت که مادرش اهل مصر بود به دنیا اومد ...  از زیبایی هیچی کم نداشت

تنها ایرادی که داشت زیبایی بیش از اندازش بود ...  موهاش سفید و نقره ای

باچشای همرنگش  ... اما اون دختر عجیب بود  ... علاقه زیادی به خون

و گوشت انسان ها داشت ...  کم توروز بیرون میومد  ... جادوگرا به این

دختر شک کردن  ... طی عملیاتی از مادر و پدرش خون کشیدن و به این

پی بردن که ...  ( مکث کوتاهی کرد و ادامه داد :  ) مادرش یه خوناشام و

پدرش یه گرگینه  ...

من  _  واووو  ... ولی از کجا این موجودات اومدن  ؟

آدام  _  موضوع مهم اینه ...  مادر آهمانت قبل از اینکه به خوناشام تبدیل

بشه انسان بوده و از بیماری وخیم قلبی رنج می برده ...  پدر  آهمانت

نگران بود برای همین بهترین دوستش که یه جادوگر بوده رو وادار

کرد یه وردی بخونه که خودش و همسرش و فرزندانش جاودانه بمونن

واز اون جا بود که اون ها جاودانه شدن و دخترشون آهمانت یه دورگه

نمونه کامل خوناشام و گرگینه ...  موضوع جالب اینجا بوده که مادرش

هم خوناشام بوده هم ساحره  ... آهمانت دختر زیبا و مرموز قدرت طلب بود

اون می خواست ساحره بشه ولی مادرش هیچ وقت بهش اجازه نداد برای همین

باتمام بی رحمی مادرش و به قتل رسوند ...  

من  _  یاخــــــــــدا

سرش و تکون داد و گفت :

آدام  _  پدرش که این ماجرا رو می فهمه برادر کوچکش و تبدیل به

گرگینه می کنه و برای همیشه گم میشه  ... هنوزم که هنوزه خبری ازش

نیست  ... برادر کوچکش به آهمانت شک می کنه و به جنگ اون میره

ولی آهمانت ناپدید میشه ...  آهمانت علاقه زیادی به عموش داشته

2هزار سال بعد عموی آهمانت خاطر خواه یه دختر گرگینه میشه و

تشکیل خانواده میدن و دارای یه پسر میشن  ... همون موقع ها

آهمانت پیداش میشه  ... پسرک بزرگ و بزرگ و قوی تر شد

حس می کرد علاقه ای به دخترک داره  ... آهمانت با عموش صلح کرد

و به پسرک نزدیک ولی هدفش دوست صمیمی پسرک بود ...  که اون

یه خوناشام بود ...  اون موقع ها خوناشام ها و گرگینه ها مشکلی نداشتن

آهمانت علاقه شدیدی نسبت به دوستِ پسرک داشت ...  اون ...  اون  ...

بهش خیره شدم ...  سخت بود حرف زدن براش انگار

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیرا _ اون من بودم

باتعجب برگشتم ... دست به جیب و اخم کرده به من خیره شده بود

آدام _ اون پسرک گرگینه هم من

دستم و گذاشتم رو دهنم و بلند شدم ...

من _ واااااااااااااااای چهــــــ ...

نمی دونستم چی بگم ... تعجب کرده بودم

من _ اون موقع تو بیرون از ایران چیکار می کردی هیرا ؟

هیرا _ من یه خوناشام تازه متولد بودم ... با اسب و وسایل راهی انگلیس شدم ... سخت تر از همه دوری از خانوادم بود

باشک پرسیدم :

من _ شما دوتا دوست صمیمی بودید ؟

نگاهی به هم انداختن و سرشون و تکون دادن ...

من _ چرا ؟ به خاطر آهمانت دوستیتون به هم خورد

آدام _ من به آهمانت علاقه داشتم ... ولی اون خاطرخواه هیرا بود و هست

به سختی گفتم :

من _ هست ؟

سرشون و تکون دادن

آدام _ بین من و هیرا به هم خورد ... هیرا سعی داشت این دوستی

رو برگردونه ... ولی من کور شده بودم ... عاشق دختر عموم شده بودم ...

دخترعموی بی رحمم ... ولی یه خصلت خوب گرگینه ای این بود که

عشق تبدیل به نفرت میشه ... نفرتی که دیگه نمیشه باهاش عاشق

همون عشق قبلی شد ( رگام پیچ خورد K )

من _ تو چی هیرا ؟ به آهمانت علاقه داشتی و داری ؟

عمیق بهم زل زد :

هیرا _ بهت گفته بودم هیچ وقت عشق و تجربه نکردم ... من هیچ

علاقه ای به اون دختر نداشتم ...

آدام _ مشکل ما اینه که آهمانت با تو چیکار داره ... جای تعجبه

رفتم تو فکر ...

اختلاف بین آدام و هیرا ... که الانم بحث شد سرش

سرم و سریع بلند کردم و خیره شدم بهشون ... به من خیره شده بودن

آب دهنم و قورت دادم ... اصلا امکان نداشت ... آره

هیرا _ اون به تو حسودی می کنه ...

آدام _ اون دنبالته از بین ببردت

**********

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم و بین دستام گرفتم و خندیدم ... وای یعنی امکان داره ؟

نه خودش گفت عشق و تجربه نکرده

پوست لبم و با دندونم می کندم ... بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون

سرحال گفتم :

من _ سلام ...

هیرا نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اخم گفت :

هیرا _ سلام

به دور و بر نگاه کردم ... کسی نبود

من _ پس بچه ها کوشن ؟

نفس عمیق کشید وگفت :

هیرا _ تمرین

ابروم و از تعجب انداختم بالا و گفتم :

من _ پس چرا به من نگفتید ؟

نگاهی بهم کرد و گفت :

هیرا _ تو با من تمرین می کنی

یه لبخند ضایع زدم و آب دهنم و قورت دادم ... به خونه نگاه کردم خالیه

من و یه پسر و شیطون بی صاحاب !

هیرا _ لازم نیست بترسی ... من مثل غربی ها بی غیرت نیستم

نگاه کرد تو چشمم و گفت :

هیرا _ بشین

نشستم و در خونه باز شد ... امیر وارد شد و گفت :

امیر _ سلام ... ببخشید دیر شد

من _ اینجا چخبره ؟

هیرا _ بهتره حرف نزنی و رو اعصابم نباشی

امیر نشست رو زمین و به من مستقیم زل زد

من _ امیر ؟ حالت خوبه ؟

هیچی نگفت ... نفس عمیقی کشید و دستاش و گذاشت رو پاهاش

چشاش و بست و چراغای خونه خاموش شد ... هیرا ریلکس زل زده بود

به امیر ... پرده ها کشیده شدن ... خونه تاریک شده بود ... 

دردبــــــــدی تو سرم پیچــــــــــــــید ... دستم و گذاشتم روسرم

و فریاد زدم :

من _ آآآآآآآآآآآآآآآی

همزمان با درد بدی که توسرم بود صدای پیانو به گوشم می خورد

نشستم روزمین ... به امیر نگاه کردم ... چشاش بسته بود و لباش تکون

می خورد ... داد زدم :

من _ تمـــــــــــــــــومش کــــــن

جیـــــــــــــــغ ... بلند شدم و باسرعت نور به سمت در رفتم ... ولی خوردم

به یه مانع ... مثل دیوونه ها دستم روسرم بود و با سرعت به این ور و اون

ور می رفتم ... درد سرم داشت آروم می شد ... نشستم روزمین ... دستم

هنوز روی سرم بود ... صدای پیانو بلند و بلند تر می شد ... وحالا صدای

امیر هم قطع شده بود ... سرم و بلند کردم و بهشون نگاه کردم ...

امیر ریلکس یه خنجر چوبی برداشت و داد دست هیرا ... هیرا لبخند

بدجنسی زد و تو یه به هم زدن خنجر و پرت کرد سمتم ...

ومن ... تو حاله زمان قرار گرفتم ... بلند شدم وایسادم ... دستم و بردم

بالا و باتمام زورم جلوی خنجر و گرفتم ... خنجر رو هوا وایساد ...

متعجب خیره شدم به خنجر ... دستم و حرکت دادم ... باحرکت دستم

خنجر اومد پایین ... دستم و انداختم پایین ولی بانگاهم تکون خورد

باصدای ( ایــــــــــــــــول ) امیر تمرکزم بهم خورد و خنجر افتاد

هیرا _ کارت درسته امیر

امیر خوشحال گفت :

امیر _ تو الان آماده ی آماده ای

من K وبازم من K

من _ این بود تمرین ؟

هیرا و امیر سرشون و تکون دادن

لبخند بدجنسی زدم و خنجر رو زمین لرزید ... هیرا تا به خودش بیاد

خنجر رفت توشکمش ...

من _ اینم از تمرین من !

درحالی که بااخم چوب و از شکمش می کشید بیرون گفت :

هیرا _ می دونستم کارت درسته ولی تا این حد ازت انتظار نداشتم

ابروم و چند بار انداختم بالا J

امیر _ خوب نوبت منه

من و هیرا بهش نگاه کردیم ... 

امیر _ وا چیه ؟ منم یه چیز جدید براتون آماده کردم

من _ چه چیزی ؟

امیر _ پشت سرتون و نگاه کنید

سریع برگشتیم و به آتیش روبه رو خیره شدیم

من _ یا حضرت پشم

امیر اومد نزدیک و بایه نگاه آتیشی که رو صندلی ایجاد شده بود

وخاموش کرد

امیر _ بدون اینکه صندلی آسیبی ببینه

ابروم و انداختم بالا و گفتم :

من _ ایول داری ناموسا

هیرا _ خوب ؟ این الان یعنی چی ؟ بدون اینکه صندلی آسیب ببینه

تو تونستی آتیش و خاموش کنی و اما اگه بخوای با افراد آهمانت همچین

کاری رو بکنی که هیچ فایده ای نداره

امیر _ دِ نه دِ ... این برای خودمونه ولی این برای اوناست !

بعد دوباره همون صندلی رو آتیش زد ... و بعد خاموشش کرد ... صندلی

سوخته بود

من _ هوی اوشگول مگه عمت پول صندلی رو داده بود ؟

امیر _ توهم ندادی که اینجوری حرص می زنی

من _ کف گرگی میاما امیر

امیر _ بینیم بابا ... مال این حرفا نیستی

هیرا دستش و گذاشت رو پیشونیش و گفت :

هیرا _ خدایا ... صبر فقط

( جون شوما نمی تونم ترسناکش کنم ... خنده دارش باحال تره که J )

من و امیر یه نگاه به هم انداختیم و خندیدیم و دستامون و کوبیدیم به هم

وای که چه قدر حال میده عصبی کردن هیرا !

سرش و بلند کرد و یه جوری با اخم نگاهمون کرد که شلوارم و عنایت

فرمودم ... خندم و خوردم و گفتم :

من _ اگه کاری نداری من برم

بلند شد و گفت :

هیرا _ هیچ گورستونی نمیری ... امیر ؟

امیر _ بله ؟

هیرا _ روی اون چیزی که بهت گفتم تمرین کن ... منم با میشا کار

دارم

امیراخم کرد و گفت :

امیر _ لازمه حتما ببریش بیرون ؟

هیرا _ بهت یاد ندادن توکار بزرگ تر دخالت نکنی ؟

امیر نفسش و عمیق فرستاد بیرون و رفت تو اتاقش ... یه نگاه به من کرد

که یه قدم عقب رفتم ... ابروهاش و انداخت بالا و راه افتاد به سمت بیرون

هــــــــوف ... رفت سمت راست حیاط ... درختا رو کنار زد و منم مثل

الاغ دنبالش ... وااااااااااااو اینجا کجاست ؟

یه مکان باحال که پر از وسیله های شکنجه بود ...

بطری هایی که حاوی شاهپسند بود ... تیرهای چوبی ... خنجر های چوبی

هیرا _ من اینجا تمام بچه ها رو آموزش دادم ... اونا از اینجا جون گرفتن

لبم و تر کردم گفتم :

من _ می خوای با من چیکار کنی ؟

یه تیر برداشت و دست کشید بهش و گفت :

هیرا _ یه کار خیلی بزرگ

تا به خودم اومدم از درد اخمــــــــــــام رفت توهم

هیرا _ هی نــــه ... بیشتر حواست و جمع کن ...

یه تیر دیگه خورد تو پاهام ...

نشستم رو زمین و با درد از پاهام درش آوردم

من _ چیکار می کنی ؟

هیرا _ مگه تو نیروی محافظت کننده نداری ؟ از خودت دفاع کن

تابه خودم اومدم سرم و آوردم پایین ... تیر برخورد کرد به درخت پشت

سرم ...

هیرا _ خوب بود

زود وایسادم ... نباید جلوی هیرا کم بیارم ...

رفت سمت خنجرهای چوبی ... دریه آن بهم حمله کرد و کتفم وسوراخ

کرد

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من _ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

دستم و گذاشتم رودستش و خنجر و کشیدم بیرون ... خنجر حالا تودستای

من بود ... عصبی خنجر و پرت کردم سمتش که بادستش گرفت

هیرا _ نشون بده خودت و

رفتم سمت میز و تیرهای چوبی رو برداشتم ... دونه دونه سریع و درچشم

به هم زدن پرت می کردم سمتش و اون جا خالی می داد

وایسادم ... در بطری شاهپسند رو باز کردم ... بااین کارم خندش گرفت

و خندید

هیرا _ خوب داری پیشرفت می کنی

تیر و فرو کردم توبطری و دریه آن به سمتش پرتاب کردم ... ولی پیشیمون

شدم ... من داشتم جرزنی می کردم ... با نگاهم تیر و نگه داشتم ...

نگاه هیرا از روی تیر به من کشیده شد ... نگاهش عمیق شد ...

تیر افتاد روی زمین ... باصدای آرومی گفت :

هیرا _ اون چیزی رو که می خواستم و به دست آوردم ... تو به عنوان

یک جنگ جو کاملا آماده ای !

خواست بره که با صدای من وایساد

من _ متاسفم برای اون شب

برگشت سمتم و لبخند مهربونی زد

هیرا _ منم متاسفم ... الان که فکر می کنم آهمانت حق داره بهت حسودی

کنه !

تا بخوام جملش و درک کنم از جلوی دیدم محو شد !

دستم و گذاشتم روی میز و نشستم روصندلی ... لبخند ناخودآگاه

رولبم نشست ... جدا از اینکه ازش می ترسیدم ولی خیلی بهش اهمیت

می دادم !

باصدای در به سمت داخل رفتم ... در وباز کردم ... رونالد دستش روی

بازوش بود ... بچه ها هم دور وبرش ... برای اولین بار برای رونالد نگران شدم

من _ رونــــــــــــالد ؟ خوبی ؟

متعجب نگاهم کرد ... بازوش پر از خون بود ...

رونالد _ خوب بعد ازاون اتفاق ناگوار و شوک آور این دومین شوکی بود

که بهم وارد شد ... می بینی که عالیم

رو کردم سمت جوردن که تو فکر بود و گفتم :

من _ چه اتفاقی افتاده ؟

جوردن _ متاسفانه بهش حمله کردن ... اونم باخنجر مخصوص

من _ وای نگید که اینم دوباره یه معمای تازست

جیم _ دقیقا یه معمای قدیمیه ... خنجری که از درخت قدیمی که برای

4 هزار ساله پیشه ساخته شد و برای کشتن یه اصیله !

ابروم و انداختم بالا و نشستم بغل رونالد ... بازوش و گرفتم و گفتم :

من _ خوب میشی

لبخند بانمکی زد و گفت :

رونالد _ چیزی نیست که ... به قلبم نزده

من _ هــــوف ... می تونم حدس بزنم از طرف آهمانت بودن

سرش و تکون داد و گفت :

رونالد _ و اینکه آهمانت و امشب خیلی عصبی کردم

آدام مشکوک گفت :

آدام _ چطور ؟

رونالد لبخند پیروزی رولبش نشست و دستش و کرد توکتش و یه خنجر

چوبی مشکی رنگ که طرحای جالبی روش بود و در آورد و گفت :

رونالد _ امشب علاوه براینکه دوستش و کشتم ... این خنجرم ازشون

گرفتم

هیرا خوشحال گفت :

هیرا _ توفوق العاده ای رونالد

من _ این خنجر به چه دردی می خوره

میسن خنجر و از دست رونالد گرفت و گفت :

میسن _ خوب با این خنجر و البته کمک دوست ساحره شما میشه

آهمانت و کُشت !

ناباور نگاهش کردم ...

من _ اینکه عالیه

سارا _ آره عالیه ... ولی هرکسی نمی تونه بااون درگیر بشه

پوکر شدم و گفتم : 

من _ آره راست می گی

در اتاق امیر باز شد و امیر گفت :

امیر _ همیشه یه راهی هست ... چه کمکی می تونم بکنم ؟

آریزونا خنجر و از دست میسن گرفت و بردش سمت امیر و گفت :

آریزونا _ سم دورگه رو روش فعال کن

امیر ابروش و انداخت بالا و گفت :

امیر _ باید جالب باشه

من _ می دونم که تومی تونی امیر

بالبخند چشمکی بهم زد و چند تا از بچه ها همراهش به اتاق رفتن

حالا من و آدام و هیرا و رونالد و میسن و الیزا نشسته بودیم دور هم

برای اینکه این جو خشک از بین بره گفتم :

من _ من برم قهوه بیارم نظرتون چیه ؟

الیزا _ کاش یکم ویسکی بخوریم

بااخم گفتم :

من _ حالتون به هم نمی خوره ؟ اه

رفتم تو آشپزخونه و چندتا فنجون برداشتم ... همزمان گوشم هم فعال شد

نمی دونم چرا ... صداشون خیلی آروم شده بود

میسن _ بهتره بهش بگیم ... بلاخره که ماقراره فردا صبح راهی شیم

رونالد _ اون دختر خوبیه ... بهتره فردا بهش بگیم

هیرا _ نه ... خودم الان بهش می گم

الیزا _ امیدوارم همه چیز خوب پیش بره

مشکوک فنجونا رو گذاشتم توسینی و اومدم بیرون ... خودم و بیخیال نشون

دادم ... قهوه رو گردوندم و نشستم سرجام ... تلویزیون روشن بود ... بهش

نگاه کردم ... اخبار پخش می کرد ... کاش خفه شه الان !

سعی کردم بهش بی اهمیت باشم ... سرم و برگردوندم که دیدم بهم

زل زدن ...

من _ چیه ؟

رونالد _ می خوام یه خبر بد بهت بدم

من _ زودتر وگرنه می خوره تو ذوقم ... ... نه اینکه همش درحال شنیدن

خبرای خوبم !

همگی خندیدیم ... یه خنده بیخود ... شاید دلمون می خواست یکمی بخندیم

میسن _ آهمانت جنگ و شروع کرده ... فردا راهی میشیم

دستم و گذاشتم رو سرم وگفتم :

من _ کجا باید بریم ؟

آدام _ تو نباید با ما بیای ... تو با جوردن می مونی و دوساعت بعد ازما حرکت

می کنی

من _ خیلی خوب ... حوصله مخالفت ندارم ... فقط کجا ؟

الیزا _ به سمت جنگل بیرون از شهر

سرم و تکون دادم ... استرس نداشتم ... برای چی خدا می دونه !

هیرا _ خیلی آرومی

لبخند تلخی زدم و گفتم :

من _ کاش می شد رها و شایان و بابام و می دیدم

آدام و هیرا نگاهم کردن و بالبخند بهم دلداری دادن ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام شب و زل زده بودم به سقف ... بی خوابی خوناشامی !

تصمیم گرفتم یکم تمرین کنم ... یه سر هم بزنم به کلیسا ... اینجا که

مسجد نداشتن ... درسته مسلمونم ولی حضرت مسیح هم پیامبر ما مسلمونا

بودن ... موهام و جمع کردم و چپوندم تو کلاه سوییشرتم ... از پنجره پریدم

پایین و از خونه زدم بیرون ... سگم پر نمی زد ... صدای زوزه گرگ ها میومد

چشم هام و بستم و با سرعت نور به سمت کلیسا رفتم

درش و باز کردم و وارد شدم ... شمع ها روشن بودن ... ولی هیچکسی نبود

آروم آروم قدم برداشتم ... نشستم یه گوشه و شمعی برداشتم ...

اشک آروم از گونم سرخورد و ریخت پایین ... اه که چقدر حالم از خودم

به هم می خورد برای فراموش کردن اصلیتم ... من یه ایرانی بودم ولی رفتارای

غربی روم اثر گذاشته بود !

به خدا فکر کردم ... می دونستم هوام و داره ... مثل این همه سال ها ...

درسته گاهی زرای بیخود زدم ولی اگه هوام و نداشت من همون شب تو اون پارتی لعنتی می مردم ... اگه هوام و نداشت که کاری می کرد سیما رو بُکشمش

از بی صبری ... خیلی هوام و داشتی خدا جونم ... من بی لیاقتم ... من خیلی

بی لیاقتم !

اشکام و پاک کردم و شمع و فوت کردم ... یه جوری بود دلم ... پیچ

می خورد ... نگران فردا نبودم ... شاید می خوام بمیرم ... لبخند زدم

هرچی قسمته ! این قسمته که زندگی ما رو می سازه !

بلند شدم و شمع و گذاشتم سرجاش و بااون یکی شمع روشنش کردم

من _ شرمنده حضرت مسیح جونم ... بلاخره منم یکی از بنده های خدام

حتما نباید که مسیحی ها بیان اینجا هوم ؟

لبخندی به این دیوونگیم زدم و خواستم از کلیسا بزنم بیرون که دوتا

مرد هیکلی جلوم سبز شدن ... 

من _ اتفاقی افتاده ؟

به دلیل سقف بلند داخل کلیسا تاریکی افتاده بود روصورتشون ...

صدای خور خور به گوشم خورد ... این صدا خیلی برام آشنا بود

کم کم اومدن جلو و دندونای تیز و چشای زردشون نمایان شد

وای خــــــــدا گرگینه های آهمانت ! ! ! ! ! ! !

من _ خوب اون جور که معلومه آهمانت خیلی بیشعوره ... برای اینکه

توهمچین جای مقدسی می خواد خون ریزی کنه

بعد خندیدم ... اونا کاملا جدی و برزخی نگاهم می کردن ... لبخندم عمق

گرفت و گفتم :

من _ خوب من آمادم

بعد ژست بروسلی گرفتم ... یکیشون حمله کرد سمتم و افتاد روم

که پخش زمین شدم ... به سرعت برگشتم و اون و کوبوندم زمین

ناخنام و فرو کردم توگردنش و از جا کندمش ...

اون یکی سمتم حمله ور شد ... جا خالی دادم و با نیروی محافظت کنندم

از قلبم حفاظت کردم ... چون بیشور یه تیکه چوبم دستش بود

یکی می زد دوتا می خورد ... زر زدم یکی زدم دوتا خوردم ...

خون دورلبم و پاک کردم و گفتم :

من _ تو دیگه خیلی چِقِری ( همون چِقِر و بد بدن K )

سمتش حمله کردم و دستم و دور گردنش حلقه کردم ...

درد پیچید تو بدنم ولی با دست چپم قلبش و از جا کندم !

به نفس نفس افتادم ... خوب خداروشکر زندم هنوز ولی فعلا

زیر لب یه عذرخواهی کردم و از کلیسا زدم بیرون ...

وقتی رسیدم خونه آب گلوم و قورت دادم و ولو شدم رو تخت ... من خوبم !

************

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جوردن _ میشا خوبی ؟ 

لبخند زدم و درحالی که سعی می کردم خوب باشم گفتم :

من _ عالیم ... وقتشه حرکت کنیم ؟

سرش و تکون داد و گفت :

جوردن _ آره ... خیلی راهه

یه نگاه به خونه انداختم ... دلم خیلی برات تنگ میشه ... بالبخند تلخ بستمش

و راه افتادیم ...

یه ساعتی راه رفتیم ... چشام تار می دید ... عرق از سر و صورتم می چکید

تو این سرما من گرمم بود ... جوردن که وضعم و دید گفت :

جوردن _ همین جا استراحت می کنیم

ولو شدم روزمین ... آب گلوم خشک شده بود ... چشام و بستم و

باز کردم ... هیـــــــرا اینجا چیکار می کرد ؟ لبخند زدم و گفتم :

من _ هیرا ؟ تو مگه نرفته بودی ؟

هیرا _ حالت خوبه ؟ ؟ میــــــــشا ؟ مــــــــــــیشا

بادیدن جوردن که جلوم نشسته بود گفتم :

من _ پس هیرا کوش ؟

جوردن _ حالت خوبه ؟ دارم نگرانت میشم اونا 4 ساعته که رفتن

سرم و تکون دادم و خوابیدم روزمین

جوردن _ بهتره راه بیفتیم ... هنوز راه هست

من _ نمی تونم ...

جوردن _ بلند شو تنبلی نکن

رفتارام دست خودم نبود ... حمله کردم سمتش و کوبوندمش به دیوار

و غریدم تو صورتش ... متعجب به من نگاه کرد ... چهره آهمانت برام نمایان

شد ... داد زدم :

من _ کثافــــــــــت ... تو باعث تمام این اتفاقاتی

_ میشـــــــــــا منم ... هی دختر منم جوردن

بهش نگاه کردم ... جوردن بود ... دستم و برداشتم و رفتم عقب

من _ متاسفم جوردن ... متاسفم از قصد نبود

بعد افتادم به سرفــــــه ... ســــــــرفه ... ســــرفه پشت سرهم

نشستم روزمین و هرچی خون خورده بودم و بالا آوردم ...

جوردن دویید سمتم و گفت :

جوردن _ هی ؟ چه بلایی سرت اومده ؟

دلم نمی خواست بهش بگم ولی انگار متوجه شد ... به دستم که

خیلی پوشونده بودمش نگاهی کرد و با یه حرکت آستینم و زد بالا

جوردن _ خــــــــــدای من ، میـــــشا !

من _ چیزی نیست ... بلند شو باید خودمون و برسونیم

به سختی بلند شدم و شروع کردم راه رفتن ...

جوردن _ چرا نگفتی یه گرگینه گازت گرفته ؟

من _ مهم نیست ... خوب میشم

جوردن _ چرا میشا ؟ می دونی چه قدر بده ؟

لبخند تلخی زدم و گفتم :

من _ من خوبم جوردن ... ... باور کن

کلافه دست کشید توموهاش و گفت :

جوردن _ اینجوری نمی تونی ادامه بدی ... باید پادزهر و گیر بیارم

خواستم حرفی بزنم که چشام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم !

چشام و باز کردم ... من روی تخت چیکار می کردم ؟

یاخـــــدا تخت خونه خودمون تو ایران ؟ در باز شد و هیرا وارد

شد ... لبخند زد وگفت :

هیرا _ هی دختر خوب ؟ داری شونه خالی می کنی

حیرت زده گفتم :

من _ هیرا ؟ اینجا خونمونه ... تو ... تو اینجا چیکار می کنی ؟

هیرا _ خوب ... زیاد سخت نبود وارد شدن به خونتون ...

دستم و نگاه کردم ... گاز گرگینه نبود

من _ چیشده ؟

هیرا _ بهت قول میدم خوب میشی

باتعجب نگاهش کردم که هیــــــــــــــــــــــــــــن

پریدم و نشستم ... شروع کردم به ســــــــــرفه کردن ... سرفه های خونی

به دور وبرم نگاه کردم ... من توی چادر بودم ...

هیرا _ میشا ؟

سریع به هیرا خیره شدم ... لبخند زد و اومد داخل ... نشست کنارم و

دستش و گذاشت روسرم و گفت :

هیرا _ دراز بکش دختر ...

انقدر خسته بودم که بی هیچ حرفی دراز کشیدم ... هیرا مشغول نوازش

کردن موهام شد

هیرا _ چرا نگفتی بهمون ؟

درد بدی توگلوم بود ... سرم درد می کرد ... تمام بدنم درد می کرد

من _ مهم نبود ... نمی خواستم با یه مشکل دیگه روحیتون و از دست بدید

لبخند زد ... زیبا و دلبرانه ... آقاوارانه

هیرا _ چرا انقدر تو خوبی ؟

لبخند زدم ... خوشحال شدم که هیرا انقدر مهربون شده باهام

آدام هم وارد شد ... چشای غمگینش و بهم دوخت و بالبخند تلخ گفت :

آدام _ حال قهرمان کوچولو چطوره ؟

آب دهنم و قورت دادم و بابی حالی گفتم :

من _ عالی

بعد خندیدم که سرفه کردم ... عرق از سرو روم می ریخت ...

دستم و آوردم بالا و نگاهش کردم ... زخم خیلی بزرگـــــــی بود

آدام _ خوب میشی ... قول میدم عزیزم

دست دوتاشون و گرفتم و لبخند زدم ... یه سرفه کردم وگفتم :

من _ شما دوتا قهرمان ترین فردای توی زندگیم هستید ... دوتا اسطوره

( آب دهنم و که خشک شده بود قورت دادم و ادامه داد : ) قول بدید

دوست باشید ... مثل قدیم ... هیچی دیگه از هم جداتون نکنه ...

آدام _ تمومش کن ... داری خداحافظی می کنی ؟

من _ شاید

آدام _ نه ... ما بدون تو هیچیم ...

خندیدم ... هیرا دستم و فشار داد و گفت :

هیرا _ ما دنبال پادزهریم ... توخوب میشی میشا ... ما واقعا به تو

احتیاج داریم ... به روحیت و انرژیت احتیاج داریم

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند زدم ... چشام کم کم بسته شد ... بهشت و می دیدم ...

خودش که نبود ... یه جای سرسبز بود ... بدون هیچ غصه ای

می دوئیدم و می خندیدم ... صدای خنده های مردونه ای ازپشت

سرم بلند شد ... برگشتم که هیرا و آدام و دیدم پشت سرم می دوئن

لبخندم عمق گرفت وبیشتر دوییدم ... پهن شدم رو زمین و دراز کشیدم

خندیدم ... اون دوتام کنارم دراز کشیدن ... به آسمون نگاه کردم

من _ مرسی که هستید

دستام دستاشون و گرفت ... روم و کردم طرف هیرا ... بالبخند

نگاهم می کرد ... حالا می فهمیدم که من این مرد و باتمام وجود

دوست دارم ... به آدام نگاه کردم ... دوستانه هاش و خرجم کرده بود

بهترین دوست دنیا بود ... البته رها و شایان و امیر جدا ... این بهترین دوست

دشمنم بود ... لبخند زدم و به آسمون خیره شدم و چشمم و بستم ... ولی چشام باز شد

بادیدن بچه ها بالا سرم لبخند زدم و سرفه کردم

من _ چه خوابای قشنگی می بینم ... کاش واقعیت داشت

هیرا _ داشتیم برات بهترین لحظه ها رو می ساختیم ...

من _ یعنی ( سرفه ) به خوابم نفوذ کردید کلکا ؟

بعد خندیدم ... امیر گریون نشسته بود بالا سرم ... دستم و کشیدم

رو صورتش ... چشام تار شد ... سعی کردم آروم باشم ... درد بدی

توقلبم پیچــــــید ... اخمام درهم شد ... ولی زود جمعش کردم

من _ چی شده داداشی قشنگم ؟ چرا توچشمات نشسته شبنم ؟

دستم و گرفت وبوسید ... با چشای اشکیش خیره شد بهم و گفت :

امیر _ بهم اعتمادی داری میشا ؟

لبخند زدم و گفتم :

من _ خیلی ... بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنی

امیر _ پس تحمل کن ... به من اعتماد کن ... دارم پادزهر و آماده می کنم

لبخند زدم ... چیزی نگفتم ... اول به خدا بعد به امیر توکل کردم !

همه رفتن بیرون به جز هیرا ... بازم مشغول نوازش موهام شد

من _ خوب شد دارم می میرم و چهره مهربون تو رو دیدم

لبخند زد

هیرا _ همیشه باخودم درگیر بودم ... آهمانت چرا باید خاطرخواه من

بشه ؟ عشق چجوریه ؟ چرا آدام بهترین و شفیق ترین رفیقم باید باهام

لج بشه ؟ درصورتی که تو این همه سال و این همه قرن بازم من نتونستم باهاش

بد باشم و تظاهر به بدبودن کردم ... اما حالا می فهمم ... عشق و می فهمم

دارم احساس و می فهمم

لبخند تلخ زدم ... شاید اگه حالم خوب بود این بهترین لحظه عمرم بود

بااینکه خیلی خوشحال بودم ولی دیگه فایده نداشت

من _ فکر نمی کنی یکمی دیر شده ؟

عمیق نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ نه ... البته می خواستم زودتر بهت بگم ولی غرورم نمی ذاشت

از احساسم مطمئن نبودم ... می ترسیدم ... می ترسیدم از عشق ...

میشا ... از اون روز که تو اومدی ... بااون کارهای شگفت انگیزت واقعا

بهترین لحظه ها رو برام ساختی ... بعد این همه قرن عشق و با تو شناختم

دختری از وطن خودم ... دختری از خاک خودم ... من بهت افتخار می کنم

می خوام خوب شی ... می خوام مثل سابق شی ... تا عاشقانه هام و خرجت

کنم

خندیدم ...

من _ هیرا ... بهترین مردی بودی که دیدم ... مغرور و با جذبه ... زیبایی

بیش از اندازه ... ولی ... ولی نمی خوام با آدام بحث داشته باشی

هیرا _ اینا مهم نیست ... اگه توهم دلت بامن باشه ... آدام تموم می کنه

من دلم با آهمانت نبود و آهمانت دلش بامن بود ... آدام از این ناراحت بود

ولی می شناسمش ... من هنوزم رفیقشم ... هرچند بد بودیم ولی بازم

بهم اهمیت میده ... می دونم که می دونی آدام ... آدام بهت علاقه داره .

چیزی نگفتم ... شوک وارد شده بود بهم ... از یه طرف هیرا و از یه طرف

آدام ... بلند شدم و ســــــــــــــرفه کردم ... خون ریخت رولباسم ...

دستم و گذاشتم رو شونه هیرا و گفتم :

من _ من کارم تمومه

رونالد _ اینطور نیست ...

برگشتم سمتش که بالبخند اومد کنارم ... دریه بطری رو باز کرد و گفت :

رونالد _ خوب ببینم اینجا چی داریم ؟ اووووم ... یه دختر خوناشام مریض که

یه گرگینه گازش گرفته و یه خوناشام اصیل که دردای دلش و گفته و یه

خوناشام اصیل دیگه که بااستفاده از خونش و ساحره کوچک تونست پادزهر

و بسازه

آدام وارد شد ... یکمی ناراحت می زد ... ولی لبخند زد وچشاش و روهم

گذاشت

رونالد _ هی دختر بهتره بخوری چون وقت نداریم

بطری رو از دستش گرفتم ... شک داشتم ... ولی بازم مهم نبود ... مهم این

بود که از زبون هیرا اون چیزی رو که می خواستم شنیدم ...

بطری رو بردم سمت لبم و شروع کردم به خوردن ... بطری رو فشار دادم

و خون و تا تهش خوردم ...

از لبم جداش کردم و دراز کشیدم ... نفس نفس می زدم و چشام بسته شد !

*******

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشام و آروم آروم مثل این فیلما باز کردم ... دستام و بردم بالا و

کش و قوسی به بدنم دادم ... به دستم نگاه کردم ... جای هیچ گاز

گرگینه ای نبود ... پس جواب داده ... بلند شدم نشستم ... کسی تو

چادر نبود ... یاد حرفای هیرا افتادم و لبخند زدم ... ولی زود لبخندم و

خوردم ... آهمانت ! سریع بلند شدم ... هوای سرد جنگل برای من گرم

بود ... خب من انسان نیستم ... سوییشرتم و تنم کردم و از چادر زدم بیرون

بچه ها همشون درحال یه کاری بودن ... امیرم فقط یه گوشه نشسته بود

وتمرکز می کرد ...

من _ ســـــــــــــــلام

همشون ثابت شدن و کم کم روشون به سمت من شد ...

یهــــــــــو منفجر شدن ... ... جیغ و دست می زدن ...

من _ خدا شفاتون بده ...

هیرا لبخند دندون نما زد ... نگاهم روش ثابت موند ... دستم کشیده

شد و فرو رفتم توبغل یکی ... گرم بود ... لبخند زدم ... ازش جدا شدم

آدام _ خوشحالم که برگشتی ...

من _ منم خوشحالم که برگشتم تو جمعتون

لبخند زد و ازم دور شد ... به امیر نگاه کردم ... باسرعت رفتم توبغلش

من _ ممنونم ... ممنون امیری ... جونم و مدیونتم

امیر _ وظیفه ی هربرادریه

بیشتر به خودم فشردمش که گفت :

امیر _ آخ آخ گردنم ... ولم کن میشا گردنم ترکید

خندیدم و ازش جدا شدم ... سرحال بودم ... انگار روحیم برگشته بود

دوباره نگاهم تو قسمت جستجوش هیرا رو سرچ کرده بود J

مشغول خوردن کردن چوب ها بود ... سنگینی نگاهم و فهمید و بهم

نگاه کرد ... لبخند محوی زد و آروم به سمتش قدم برداشتم ...

دستام و پشتم بردم و به هم گره زدم و گردنم و کج کردم و گفتم :

من _ اوووم سلام

وای چه ضایع ... خندید و گفت :

هیرا _ علیک سلام

تک سرفه ای کردم و گفتم :

من _ چیزه ... هنوزم ... اوووم ... هنـــو ...

حرفم و قطع کرد و گفت :

هیرا _ آره هنوزم پای حرفمم ... هنوزم دوستت دارم

قلبم که از وضعیتش هیچی نگید ... حتی صدای گرومپ گرومپش و هیرا

هم می شنوید ... منم صدای قلب اون و ...

من _ خب واقعیتش ... فکر کردم سر دلسوزی اون حرفا رو زدی !

اخم کرد و گفت :

هیرا _ من واسه هیچ کس دلسوزی نمی کنم ... من دوستت دارم ...

برای اولین بار و آخرین بار توی زندگیم عاشق شدم ... اونم عاشق تو Y

سرخ شدم ... خجالت دخترونه ... مثل این اسکلا از جلو چشمش دور شدم

رفتم توی چادرم و دستم و گذاشتم روی قلبم ... اوووف چه صدایی راه انداخته

حتی خودمم می شنوم ...

باصدای زوزه گرگ ها سریع از چادرم زدم بیرون ... تیر خورد تو بازوم

اخم کردم و از بازوم کشیدمش بیرون ... درست حدس زده بودم بهمون حمله کرده بودن ... دستام و کشیدم دور خودم و محافظت کننده درست کردم

به امیر نگاه کردم ... سریع رفتم سمتش ... همه به هیاهو افتاده بودن ...

جوردن نشست رو زمین و تیرکمون و گرفت دستش ...

امیر مشغول بود ... داشت لب می زد ... دستام و کشیدم دورش و محافظتش کردم خدا کنه جواب بده ... موهام و بالاسرم با یه تیکه فلز بستم ونگه داشتم

گرگ ها به سمتمون حمله کردن ... باسرعت دوییدم سمتش و بالگد

زدم بهش ... پرت شد اون ور ... هجوم خوناشاما و گرگ ها رو با چشم

خودم می دیدم ... نباید بترسم ... من قوی ام ... من قوی ام ...

گرگه به سمتم حمله کرد ... جاخالی دادم ... خوردم زمین ... از برخورد

پشمالوش به صورتم فهمیدم یه گرگ دیگست ... قلبم تند تند می زد

دندون نیشام و نشونش دادم و تابه خودش بیاد روی پوستش قرار گرفت

تا آخرین خونش و خوردم ... پرتش کردم اون ور ... زوزه یواشی از دهنش

بیرون میومد ... یهو به انسان تبدیل شد ... یه دختر بود ... ابروم و انداختم

بالا و چهار پتج تا پشتک زدم ... ( در این حین یه آهنگ خفن بزارید

و حال کنید خخخخ ) به سمت تیرهای چوبی رفتم ... بلد نبودم با تیرکمون

کار کنم ... برای همین گرفتم دستم و به سمت خوناشامایی که درحال جنگ

بودن و نشونه گرفتم و پرت کردم ... میسن برگشت و نگاهم کرد ولب

زد :

میسن _ ممنون

لبخند زدم و سرم و تکون دادم ... به گرگ تبدیل شد و خور خور کنان

به گرگینه ها حمله کرد ... کم کم آدام و یاراش هم به گرگ تبدیل شدن ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آدام خاکستری و نقره ای رنگ بود ... صدای پرتاب تیر و شنیدم ...

نگاهم چرخید ... به سمت هیرا بود ... بانگاهم ثابت نگهش داشتم

پسرک خوناشام باتعجب بهش نگاه کرد و نگاهش کشیده شد سمت

من ... لبخند زدم و تیرش خورد به قلبش !

امیر هم کم نمیاورد ... دان 4 کاراته داشت بچم ! ولی خطر داشت براش

دوییدم سمتش و جلوش قرار گرفتم ... یه دختر درحال مبارزه باهاش بود

دندونای نیشش و به نمایش گذاشت و منم شروع کردم باهاش به جنگیدن

یه مشت زدم به صورتش که خورد زمین ... سریع نشستم روش و گردنش و

پیچوندم ... وایسادم و بانفس نفس گفتم :

من _ از من دور نباش امیر

سرش و تکون داد ... تمام مدتی که می جنگیدم مواظب امیر هم بودم

باصدای داد رونالد به هیرا نگاه کردم :

رونالد _ هیرا مراقب باش ...

یه خنجر مثل خنجر رونالد به سمت هیرا پرت می شد ... زود و سریع

جلوی هیرا قرار گرفتم و تیر و بادستم گرفتم ...

هیرا در گوشم زمزمه کرد :

هیرا _ الکس ... اون یه اصیله ...

سرم و تکون دادم و هدف گرفتم ... اسم خدا رو گفتم و خنجر

و پرت کردم سمتش ... خورد توقلبش ... خندیدم ... ایــــــول

کم کم یارای آهمانت روزمین افتادن ... چه گرگینه چه خوناشام

رونالد _ موفق شدیم ...

همه هــــــــورا کشیدیم ...

من _ ولی آهمانت نبود

آدام _ درسته ... اون یه ترسوئه ...

آریزونا _ اون سردرصد یه نقشه ای داره

دیوید تیر چوبی که تودستش بود و کشید بیرون وگفت :

دیوید _ باید به جای دیگه ای بریم

ریکی _ نه بهتره اینجا بمونیم ... بلاخره هرجابریم اونم میاد

امیر _ من اینجا رو حفظ می کنم

و رفت و یه گوشه ایستاد ... دستاش و گرفت بالا و مشغول حرف زدن

شد ... 

حباب های سفیدی که دورمون و می گرفت می دیدم ... ولی کم کم رنگش از

بین رفت ... 

رفتم توی چادر ... خورده چوبایی که روزمین بود و به گردنم فرو رفته بود

و از گردنم درآوردم ... حالا خوبه جاشون از بین میره ...

دستم رفت سمت سینم ... یه چوب کلفت اندازه 7 سانت فرو رفته بود

بالای سینم ...

من _ آخ اوووف

کندمش که آدام وارد چادر شد ... سریع پیرهنم و درست کردم

بازوهاش زخمی شده بود ... 

من _ حالت خوبه ؟

بالبخند سرش و تکون داد ... نشست و تکیه داد به چادر

گفتم الان چادره خراب میشه ولی نه ایول داشت !

من _ آدام ؟

آدام _ میشه بزاری من حرف بزنم ؟ یه چیزایی هست که باید بدونی .

واقعیتش ترس داشتم ... از حرفایی که می خواست بزنه

ولی فقط سرم و تکون دادم

آدام _ رفاقتم با هیرا به هم خورد به خاطر عشق ... اما وقتی تو صلح

ایجاد کردی تسلیم شدم ... دروغ چرا دلم برای رفیقم تنگ شده بود

نفرت دارم از آهمانت ... واقعا دیگه حتی یه سر سوزن هم بهش احساس ندارم

ولی به تو ... آره راحت بگم بهت علاقه دارم ... ولی می دونم هیرا هم بهت

علاقه داره ... برای اولین بار رفیقم به کسی علاقه مند شد و براش خوشحالم

نمی دونم ... شاید جا زدن باشه ... ولی می خوام جابزنم ... می خوام بکشم

بیرون تا رفیقم بیاد جلو و برنده بشه ... من بهت علاقه دارم و خواهم

داشت میشا ... عشق تو خیلی زیباست ... تو قلبم همیشه نگهش می دارم

ولی میدون و می دم دست رفیقم ... می خوام یه سوال ازت بپرسم

بغض کرده بودم ... رفیق بود این ... دوتاشون نمونه بودن

من _ بپرس

آدام _ بهش علاقه داری ؟ 

زل زدم تو چشماش ... نمی خواستم دلش بشکنه ولی الکی هم دلخوشش

نباید می کردم

لب باز کردم و گفتم :

من _ آره

لبخند زد ... تلخ بود ... ولی بااین حال گفت :

آدام _ بهترین انتخاب و کردی ... براش بمون ... مراقب عشقش باش

تو این زمینه تازه کاره

بلند شدم و رفتم ستمش نشستم جلوش ...

من _ آدام تو خیلی خوبی ... من و ببخش

تابه خودش بیاد بغلش کردم ... دستاش کمرم وحصار گرفت ...

آدام _ معذرت می خوام میشا ولی این کار برای آروم کردن خودمه

منظورشو نگرفتم ازش جدا شدم که لباش رو لبام قرار گرفت

شوک بهم وارد شد ... شاید خداحافظی عشقش از منه ... نکشیدم

کنار ... ولی احساس گناه تو وجودم بود ... یکم همراهیش کردم و

سریع ازم جدا شدو گفت :

آدام _ متاسفم ... ولی لازم بود

و بلند شد و از چادر زد بیرون ... دستم وکشیدم رولبم و گفتم :

من _ خدایا من و ببخش

بعد از اون هیرا وارد شد ... هــــــوف ... بهم زل زد و گفت :

هیرا _ تمام حرفاش و شنیدم ... کار بدیه نه ؟

خندیدم ... مثل بچه ها شده بود

من _ نه اصلا

هیرا _ دلم برای روزای رفاقتمون تنگ شده ... می خوام برم دنبالش

ولی قبلش باید یه چیزی بهت بدم

منتظر و متعجب نگاهش کردم ... اومد جلوم و نشست ...

جعبه کوچیکی دستش بود ... بازش کرد و چشمم چهارتا شد

هیرا _ بامن ازدواج می کنی ؟

گرومپ گرومپ ... صدای قلب دوتامون بود K

من _ نمی دونم چی بگم ... هــــــــوف

خندید و گفت :

هیرا _ بگو بله

بالبخند نگاهش کردم و گفتم :

من _ بله Y

بالبخند دندون نما گفت :

هیرا _ خب الانه که قلبم کنده بشه

بعد خندید ... آقاوارانه ... منم خندیدم ... دخترونه K

هیرا _ بعد ازاینکه جنگ تموم بشه و پیروز بشیم به امید خدا برنامه داریم

همگی بریم ایران ... چون دیگه خطری نداریم برای ایران ... همگی باهم !

می خوام بیام خاستگاریت ... از بابات خاستگاریت می کنم !

خندیدم و قطره اشکی از رو صورتم سرخورد و ریخت پایین

هیرا _ ویه چیز دیگه ... دیگه لازم نیست اون گردنبندو بندازی ... 

این انگشتر کافیه ... امیر تونست روش وِرد و بخونه ...

من _ امیرم خبر داشت ؟

هیرا _ آره ( خندید ) جاتو گرفتم از حرف زدن

زدم به بازوش و خندش بلند تر شد ... انگشتر و ازش گرفتم ... شیک

وساده ... ... دستم کردم ... گردنبند و باز کردم ... یادگاری ریکی بود

من _ این و هم نگه می دارم ... یادگاریه بهترین دوستمه

لبخند زد و اومد جلو و پیشونیم و بوسید و سریع بلند شد و رفت دنبال آدام ... !

انگار تو رویا بودم ... بالبخند دراز کشیدم ... بعد از اون جنگ سخت این بهترین اتفاقیه که برام افتاد !

ولی باید ببینم آینده چی برام نوشته ! ! !

********

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از خواب بیدار شدم ... به ساعت تو دستم نگاه کردم ... 12 شب بود

یعنی من انقدر خوابیدم ؟ سریع بلند شدم ... نگاهم به انگشتر توی دستم

افتاد و لبخند زدم ... وای هیرا و آدام برگشتن ؟ بلند شدم و رفتم بیرون

آتیش درست کرده بودن و نشسته بودن دور هم

رفتم سمتشون و نشستم روزمین ... هیرا بلند شد و گفت :

هیرا _ بیا بشین جای من

بچه ها باتعجب نگاهم کردن ... ولی امیر بلند شد و گفت :

امیر _ بیا جای من ... نیاز به نشستن روزمین دارم

هیرا نشست و منم رفتم نشستم کنارش ... لبخند رو لب هردوتامون بود

سرم و بلند کردم و به روبه رو نگاه کردم ... آدام بالبخند نگاهمون می کرد

خیلی مرد بود ...

زک کم حرف بلاخره به حرف دراومد K

زک _ تعدادشون خیلی زیاد بود ... این تازه اولش بود ... من مطمئنم

آهمانت بیشتر از این یار میاره باخودش

من _ ولی ما از پسشون براومدیم

دیوید _ مشکل همینه ... آهمانت ضعیف ترین یاراش و فرستاده ... !

من _ وای نگید که دوباره می خواید ناامیدی حرف بزنید ؟

رونالد _ دقیقا

چپ چپ نگاهش کردم ... 

من _ بچه ها واقعا نمی خوام توهین کنم ولی از این کاراتون متنفرم ...

وقتی شما تونستید جون من و نجات بدین مطمئن باشید می تونید آهمانت

و نابود کنید ... چرا یه ذره فقط یه ذره اعتماد به نفس ندارید ؟

مایکل _ مااعتماد به نفس داریم ولی آهمانت اعتماد به نفسش از ما بیشتره

ثابت نگاهش کردم ... K لبخند زد و دندوناش ریخت بیرون

امیر _ بزنم ساقطش کنم ؟

من _ ببند تویکی

امیر _ ممنانم J

روکردم طرف بچه ها و گفتم :

من _ ما می تونیم ... قانون جذب و یادتونه ؟

همه سرشون و تکون دادن ... لبخند زدم و ادامه دادم :

من _ ما می تونیم ... و اینکه ... خدا رو هیچوقت فراموش نکنید

لبخند نشست رو صورت تک تکشون ... باصدای رونالد بهش نگاه کردم

رونالد _ راستی شنیدم صدات خیلی قشنگه ... یه دهن برامون بخون

ریکی _ راست میگه میشا ... دلم برای صدات تنگ شده

نگاهش کردم ... ریکی کم حرف و گوشه گیر شده بود ...

من _ همینطور دل من برای تو

زل زد بهم ... اشک از چشماش ریخت و گفت :

ریکی _ آره ... یادم نبود هه

روش و کرد اون ور ... از رفتارش تعجب کردم ... ... هیرا دستم و گرفت

و فشرد ... دستش و رها کردم و نشستم روزمین کنار ریکی ... بچه ها با

تعجب نگاهمون می کردن ... 

من _ ریکی ؟ هی ؟ من و نگاه کن

نگاهم کرد ... چشماش سرخ شده بود ... چشای عسلی قشنگش !

من _ چیشده دوستم ؟ چرا ازدستم ناراحتی ؟

ریکی _ ناراحت میشا ؟ تو اصلا از اون موقع که با اون جاستین لعنتی

قرار گذاشتی من و یادت میاد ؟ چیشد ؟ منکه دوستت بودم ؟ ! ؟

لبم و گاز گرفتم و نگاهی به هیرا انداختم ... لبخند زد و چشماش و

روهم گذاشت ... ریکی رو بغل کردم

ریکی _ دلم برات تنگ شده بود بی معرفت

این و به فارسی گفت ... قلبم به درد اومد ... من چه قدر ابله بودم

ریکی ، کسی که از اول این ماجرا پشتم بود و فراموش کرده بودم

سیدنی عصبی بلند شد و از جمع رفت بیرون ... اخمام در هم شد !

از هم جدا شدیم ... عسلی هاش برق زد ...

ریکی _ امشب برامون می خونی ؟ ! ؟

خندیدم ... ...

من _ شما که فارسی بلد نیستید

جیم _ فارسی قشنگ تره

لبخند زدم و گفتم :

من _ اوکی ... ولی گیتارم و نیاوردم

آریزونا _ من آوردم

متعجب نگاهش کردم ... شیطون شده بود ... 

آریزونا _ البته امیر بهم گفته بود بیارم

به امیر که شیطون ابروهاش و بالا می انداخت نگاه کردم J

آریزونا سریع رفت و گیتار و برام آورد ...

گرفتم دستم و هیرا هم نشست کنارم ... لبخند زدم و باعشق نگاهش کردم

من _ این آهنگ و می خونم برای نابودی آهمانت ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد باتمام بی رحمی گفتم :

من _ اگه می شنوی بدون ازت "متنفرم" !

روکردم طرفشون و گفتم :

من _ می خوام شاد بزنم ... امیر ؟ ریتم و بگیر دستت و تنبک بزن

خندید و سرش و تکون داد ... چند تاسرفه کردم و تارم و به صدا

درآوردم

آهنگ احمد سعیدی به نام ( تو بخند ) (قبلش بگم فوق العادست حتما

گوش کنید ) :

آرومم وقتی اینجایی ، باتو شیرینه تنهایی

اسمم و صدا بزن عشقم ، بااون چشمای دریاییت (هیرا رو میگه خخخ )

تو بخند بانگات به دلم جادو شده ، چی بگم وقتی دستم پیش تو رو شده

توبمون تا ابد ، واسه ی این دیوونه

چی بهم می گذره ، کی غیر از تو می دونه ؟

( می خندیدم و شاد می خوندم امیرم همراهیم می کرد و میزد به میز چوبی )

تو این دنیای وارونه ، باتو عاشقی آسونه

نفسم این هواتو دارم ، عطرتو جنس بارونه

تو بخند بانگات به دلم جادو شده ، چی بگم وقتی دستم پیش تو رو شده

توبمون تا ابد ، واسه ی این دیوونه

چی بهم می گذره ، کی غیر از تو می دونه ؟

( دستم و از رو گیتار برداشتم و جیغ زدم ... همه خندیدن و چند تاشون

بلند شدن رقصیدن J مثلا جنگ بود )

داد زدم :

آرومم وقتی اینجایی ، باتو شیرینه تنهایی

اسمم و صدا بزن عشقم ، بااون چشمای دریاییت

تو بخند بانگات به دلم جادو شده ، چی بگم وقتی دستم پیش تو رو شده

توبمون تا ابد ، واسه ی این دیوونه

چی بهم می گذره ، کی غیر از تو می دونه ؟

دستم و کشیدم رو گیتار و داد زدم :

من _ نابــــــودی دشمنامون

امیر _ هیــــپ هیــــــپ

همه باهم _ هــــــــــــــــــــورا

خندیدیم ... هرکی این وضع ما رو می دید فکر می کرد خل شدیم

هیرا خندید ... ذوق کردم و خواستم بپرم بغلش ولی پشیمون شدم

آدام خنده کنان گفت :

آدام _ دیوونه ای دختــــــر دیوونه

گیتار و گذاشتم کنار و گفتم :

من _ شک نکن K

خندید ... میسن که درحال خندیدن بود خندش و خورد وگفت :

میسن _ اوپـــــــس ...

وبعد به پشت سرمون نگاه کرد ... همه برگشتیم ...

قشــــــنگ هفت هشتا سکته رو زدم

من _ اوه خدای من ،

آب دهنم و قورت دادم و زمزمه کردم :

من _ سپهر

**********

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متعجب و مات زده به جنی و سپهر خیره شده بودم

من _ اینجا چیکار می کنید ؟

جنی نگاهی به سپهر انداخت و خطاب به من گفت :

جنی _ می دونم که همه چی و می دونی ... مطمئن باش سپهرم می دونه ... اون الان 1 ماهی هست تبدیل به گرگینه شده

داد زدم :

من _ چـــــــــــــــــــــــــــــی ؟

سپهر نگاهش و انداخت زمین ... هیرا دستم و گرفت و درگوشم گفت :

هیرا _ آروم عزیزم

من _ سپهر ... این ... این ... امکان نداره

سپهر _ من عاشق جنی هستم ... خودم این انتخاب و کردم

هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم ... نفسم و فوت کردم بیرون

من _ جنی ؟ تو اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟

جنی _ به کمک دوستم ... اون یه ساحرست ... از خون سپهر استفاده کردیم ... چون اون پسرعموته

من _ سپهر تو می دونی من چی هستم ؟

نگاهم کرد و سرش و تکون داد ... کلافه گفتم :

من _ خدای من ... چرا این اتفاق باید برای توهم میفتاد ؟

جنی _ ببین میشا ما نیومدیم دعوا و بحث ... می دونم به کمک احتیاج

دارید ... درباره گروهتون شنیدم که غوغا کردید ... گروه خوناشاما و گرگینه ها

من هم به خاطر سپهر که عاشقشم و هم به خاطر اینکه بد از آهمانت ضربه

خوردم ... اون می خواست به سپهر آسیب برسونه ... من جلوش وایسادم

برای همین من و از اون گروه کذایی پرت کرد بیرون ... الان فکر انتقامم

می خوام کمکتون کنم ... قســــم می خورم ... من و همسرم فقط برای کمک

اومدیم !

آدام بالبخند گفت :

آدام _ این لطف تو رو می رسونه جنی امــــ ...

سپهر حرفش و قطع کرد و گفت :

سپهر _ این نه تنها یه کمک دوستانست بلکه نجات جون دوست بچگیامه

لبخند زدم بهش و زیر لب ازش تشکر کردم ! می ترسیدم از اینکه سپهر وارد این ماجرا بشه ...

من _ می ترسم ... تویه تازه کاری ... وفکر کنم یه بار هم بیشتر تبدیل نشدی ...

سرش و تکون داد ... من خودم هم تازه کار بودم ... شاید 4 یا 5 ماه می گذشت

جنی _ بهتره بخوابی میشا ... تو نیاز به استراحت داری ... فردا روزسختی رو درپیش داریم ...

سرم وتکون دادم و گفتم :

من _ نیازی نیست ... امشب من بیدار می مونم ...

آدام _ نه من و هیرا بیداریم ... تواستراحت کن ... بدنت هنوز ضعیفه ...

من _ نه من از خون یه گرگینه دشمن تغذیه کــــــ ...

هیرا _ میــــــــــشا !

تسلیم شدم و گفتم :

من _ خیلی خوب ... چشم ... ولی شماهم خسته اید ...

سپهر _ منم بیدار می مونم

پسرا همگی بلند شدن

مایکل _ بهتره خانوما استراحت کنن و ما مردا شیفتامون و تا صبح دونه به

دونه عوض می کنیم ... نیکول عزیزم برو استراحت کن

نیکول بوسش کرد و بلند شد ... ... اه اه !

ریکی _ فکر خوبیه ... منم می رم استراحت

هیرا _ کجا تشریف می برید ؟

لبخندی زد و گفت :

ریکی _ خوب اوووم خواب J

هیرا _ غلطای شور شور

من _ عشخم گه خوری های شورشور نه غلطای شورشور

هیرا _ همون که تو گفتی ... مهم اینه که منظورم و رسوندم

ریکی _ وایسا ببینم ... توگفتی عشخم ؟

هول گفتم :

من _ من ؟ کی ؟ تو ؟ اون ؟ شما ؟ خدا شفات بده من رفتم لالا شب بخیر

وبعد زود رفتم تو چادر ... امیر و هیرا و آدام خندیدن ...

هـــــــوف نزدیک بودا ...

آریزونا _ چی نزدیک بود ؟

سوییشرتم و درآوردم و پرت کردم توصورتش ... دخترا خندیدن

من _ تو به ذهن من نفوذ کردی ؟

آریزونا _ خل می زنیا میشا ... من که نمی تونم وارد ذهنت بشم

دستم و گذاشتم روسرم و گفتم :

من _ گرفتم ... بلند فکر کردم خخخخ

همشون دراز کشیدن و پتو رو کشیدن رو خودشون ... شروع کردم شمردن ... جنی هم اومده بود ... نمی دونم چرا بهش اعتماد کردم دلم روشن بود ! خب 7 نفر بودن ... دستام و کشیدم بالا و گفتم :

من _ نفــــــــس کش

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پریدم روشون که جیغشون رفــــــــــــــت هوا ... شروع کردن به زدن

من ... کلا من همین بودم ... حتی با فامیل هم می رفتیم بیرون چادر می زدیم

آخرشبا این کار و می کردم ... یادش بخیر !

جوردن هول وارد چادر شد و گفت :

جوردن _ چه اتفاقی افتاده ؟

الیزا باخنده گفت :

الیزا _ هیچی این میشای دیوونه هممون و نابود کرد

دستم و تکون دادم که جوردن کفشم و پرت کرد طرفم و رفت بیرون

چه قدر خوب بود که بهشون روحیه می دادم ... چون روحیه و انرژی بالا

همیشه باعث پیروزی میشه !

خودم و زوری جا کردم بین آریزونا و جولیا و بعد از اینکه کلی اذیتشون کردم

خور و پوفم رفت به هــــــوا !

*******

احساس خفگی می کردم ... دستم و گذاشتم روگلوم که بالمس یه دست

دیگه رو گلوم سریع چشام و باز کردم ... بادیدن آهمانت بالا سرم چشام

تا حد ممکن باز شد ... دست و پا زدم ... داشتم خفه می شدم ... چشام بسته

شد که هیـــــــــــــــــــــن ... نشستم ... خواب نبود ... نه خواب نبود ...

عرق و از روی صورتم پاک کردم ... بهم نفوذ ذهنی شده بود ... بچه ها

خواب بودن ... دوباره دراز کشیدم و سعی کردم بدون اینکه به چیزی

فکر کنم بخوابم ... فکرم مشغول بود ... اگه بلایی سرمن یا امیر بیاد

چی جواب خانواده هامون و بدن ؟ یا جواب رها و شایان ...

بغض کردم ... خدا می دونه دیوونه وار دلتنگشونم ...

باصدای خش خش دوباره چشمام باز شد ... ای بابا ... سریع از چادر رفتم

بیرون ... بادیدن هیرا تعجب کردم ...

من _ هیرا ؟

بادیدنم لبخند زد و گفت :

هیرا _ موفق شدم ... بیدارت کردم

من _ نه بیدار بودم ... چیزی شده ؟

اومد نزدیکم و گفت :

هیرا _ شیفت من تمومه ... اومدم بهت شب بخیر بگم

خندیدم و گفتم :

من _ دیوونه

دستشو گذاشت روموهام و گفت :

هیرا _ دیوونگی هم عالمی داره

بعد جدی شد و گفت :

هیرا _ توایران هم بدحجاب می گشتی ؟

لوچام و جمع و جور کردم و گفتم :

من _ اومم خوب ... من با همه راحتم

هیرا _ درسته از خیر موهات گذشتم ولی از خیر آستین کوتاه و تاب

و دامن نمی گذرم

لبخندزدم و خواستم برم توبغلش ... که زودتر بغلم کرد ... چنان آرامشی

وارد وجودم شد که هیچ وقت دلم نمی خواست از دستش بدم ... حالا می ترسیدم

از وجود آهمانت ... ازوجود رقیب !

به سختی از بغلش بیرون اومدم و از خجالت سرم و انداختم پایین

هیرا _ چی میشه زودتر تموم بشه این جنگ ؟

خندیدم ... لبای داغش پیشونیم و لمس کرد و آروم زیر لب گفت :

هیرا _ شب بخیر عزیزم

من _ شب تو هم بخیر عزیزم

بالبخند از هم جدا شدیم و رفت توچادرش ... به جوردن و ریکی

که شیفت وایساده بودن خیره شدم ...

من _ شبتون به خیر دوستای گلم وهمینطور فضولا

برگشتن سمتم و خندیدن !

سرم و تکون دادم و رفتم توچادر ... دراز کشیدم سرجام و پتو رو کشیدم

روخودم ... دستای آریزونا دورم حلقه شد ... لبخند زدم ... درگوشم گفت :

آریزونا _ ممنونم که هستی ... ممنونم که عاشقش کردی ... بهت احتیاج

داشت !

دستش و فشردم ... حیثیتم رفت K

چشمام و بستم و بهترین رویایی رو که تونستم از هیرا تصور کردم !

**

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از چادر اومدم بیرون و کش و قوسی به بدنم دادم که یهو یکی قلقلکم

داد ... زدم زیر خنده و دولا شدم ... ای کثافت ، کی بود ؟

به آدام که می خندید نگاه کردم و دنبالش کردم ...

من _ جرات داری وایسا

خندید و زبونش و انداخت بیرون ... بچه ها می گفتن و می خندیدن

انگار که نمی خواستیم لحظات شاید به اصطلاح آخرمون رو غمگین

باشیم ...

رونالد _ ما پسرا تمام شب و شیف بودیم ... هممون ... الان نوبت

دختراست ...

وبعد رفت توچادر و به خواب رفت ... ریکی و جوردن و کم کم

جیم و زک و مایکل و میسن و سپهر و آدام به چادرارفتن ... دیوید لقمه رو

چپوند تو دهنش و رفت توچادر ... ما دخترا موندیم

الیزا _ هی بیچاره رومان

من _ راستی کوش ؟

سیدنی _ دقیقا پشت سرت

برگشتم که دیدم چشاش قرمز شده و مشغول درست کردن آتیشه

به ساعت تودستم خیره شدم ... چشمام بادکنک شد ... برای اولین بار

توعمرم زود بیدارشدم ساعت 5 صبح ... !

رومان هم بلند شد و گفت :

رومان _ خیلی خوب دخترا اینم از آتیش ... من رفتم استراحت

با دستم بوس فرستادم براش و گفتم :

من _ صبحت بخیر

خندید و اونم بوس فرستاد ... کلا خودم خلم اینا رو هم خل کردم

سارا خندید و سرش و تکون داد

جولیا _ یه نظریه خاص دارم بچه ها

نیکول _ بفرمایید

جولیا _ امیر شیفت نبوده ... نظرتون چیه ؟

خندیدم ... عوضی گریم هم بهشون اضافه شده

من _ موافقــــــــــــــم

بعد داد زدم :

من _ امـــــــــــــــــــــــــــیر ؟

وهم اکنون صدای عربده رونالـــــــد :

رونالد _ می زاری کپه مرگمون و بــــــــــزاریم

من _ باشه بـــــــزار

دخترا خندیدن و امیر برزخی از چادر اومد بیرون و گفت :

امیر _ خر نفهم من دیشب کلا تمرکز داشتم ... الانم می خوام بخوابم

خفه شید

خندمون بلند تر شد که از تو چادر یه کفش خورد تو شکمم ...

آریزونا دلش و گرفت و گفت :

آریزونا _ وای خدای من ... تا حالا تو عمرم انقدر نخندیده بودم

من _ دروغ گو ... دیشب عمه ی من بود داشت زمین و گاز می زد ؟

دخترا به ضایع شدنش خندیدن ...

جنی _ اوه اوه ... یواش سپهر خستست ... !

یه جوری نگاش کردیم که بالبخند دهنش و بست ... شوهر ذلیل خاک بر

سر ... !

دور آتیش نشستیم و شروع کردیم حرف زدن ... مثلا داشتیم نگهبانی

می دادیم

آریزونا یهو رفت تو خودش ... متوجهش شدم ولی لبخند زد ...

یه یک ربعی گذشت و آریزونا با هول گفت :

آریزونا _ اوه خدای من ... اونا اینجا هستن ... " اون اینجاست "

نیکول و الیزا به سمت چادر پسرا رفتن و اعلام آمادگی کردن

نه وای بدترین لحظه ... اونا الان خسته هستن ... باید باتمام نیروم ازشون

محافظت کنم ... همشون ریختن بیرون و سلاح به دست شدن ...

بانگاهم یواشکی همشون و حفاظت کردم ... بگذریم که کلی بهم فشار اومد

و خون دماغ شدم ... ولی واقعا نمی تونستم مرگ بهترین دوستام و ببینم !

حالا همگی آماده تو میدون جنگ بودیم و منتظر ... کم کم صدای پاهاشون

به گوشمون می خورد ... استرس داشتم از دیدن رقیبم ... هیرا پشت سرم

قرار گرفت و دستم و گرفت ... دستش و فشردم ... ولی یه چیزی رو لمس

کردم ... صدای رونالد از دور به گوشم رسید :

رونالد _ این کار به عهده توئه میشا ... تو می تونی آهمانت رو نابود

کنی ... !

سرم و تکون دادم ! من می تونستم آره

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید برای من که بدترین موجود دنیام مسخره باشه ولی باشنیدن صدای

پاهاشون و سلاح هاشون و خور خور گرگاشون زیر لب گفتم :

من _ بسم الله الرحمن الرحیم

لشکرشون و از دور دیدیم ... سرم درد گرفت ... دختری سفید پوش

از اون دور پیدا بود که گروه و رهبری می کرد ... نزدیک و نزدیک تر

شدن ... تا اینکه بلاخره تو فاصله 20 متری از ما ایستادن ... دخترک شنل

و از سرش درآورد و صورتش پیدا شد ...

آهمـــــــــــــانت ... ... زل زده بود به من ... منم به اون ... خنجر رو فرستادم

تو آستینم و ازش محافظت کردم ... صدای رساش به گوشم خورد :

آهمانت _ میشای جوان !

لبخند زیبایی زد ... این دختر زیبا و حیله گر بود !

آهمانت _ همینطور جانشین ولی رقیب من

تصمیم گرفتم تخس باشم ... اگه اون با آروم حرف زدن می سوزونه منم