رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : قهوه پاییزی

نام نویسنده : Hadiseh  کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه

خلاصه:

در گذر آرامش بخش زندگی ، دست تقدیرورق های سرنوشت را رو میکند و تلخی هایش را نشان میدهد.رها ، بعد از مرگ پدرش سعی دارد آرامش از دست رفته خودش را باز یابد اما سیل حوادث پیش رو ، حقایق تلخی را نشان او میدهد که آغازگرش، قهوه ی تلخی در عصری پاییزی ست... :heartshape2:

 

امیدوارم منو همراهی کنید دوستای عزیزم :flowersmile:

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
تو ...
به تلخی قهوه ای بودی که چشمانت مرا مهمان آن کرد... به کدامین گناه بر دل عاشق من خزان شدی؟ ای خزان سپید روی من ، به فکر یلدای چشمانم باش که در سوگواری مرگ خورشید روی تو عزادار است...
بیا با من قدم بزن در شب های تار پاییز، تا به آذر دستان تو نرسیده است برف سهمگین دی ماهی!
تو ای گردباد برگ های خشکیده ی پاییزی  ، قهوه ات سرد شد...نگاهت را از کوچه های دلتنگی بگیر ؛ تا پاییز تمام نشده ، مرا پس بگیر!

 

 به نام خدا

* رها *

: همون همیشگی لطفا !
بعد از رفتن گارسون نگاهی به صفحه ی گوشیم که روی میز روشن و خاموش میشد انداختم...رویا بود...نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم...رویا با صدای آرومی گفت:
: سلام رها ! خوبی؟
در حالی که نگاهم روی تک تک آدمایی که توی کافه نشسته بودن میچرخید جواب دادم:
: این سوال تکراری نیست ؟
رویا: خب...چرا تکراریه !
: پس جوابش هم تکراریه خواهر عزیزم!
رویا مکثی کرد و بعد از چند ثانیه جواب داد:
: من و عماد  با بچه ها داریم میایم ایران!
پوزخندی زدمو گفتم:
: واقعا؟ فکر نمیکنی یکم دیر داری میای؟ ما بابا رو دفن کردیم!
رویا چیزی نگفت...از سکوتش استفاده کردم و با طعنه ادامه دادم:
: میتونی برای مراسم چهلمش باشی ... به عنوان دختر ارشدش!
رویا با لحن عصبی ای جواب داد:
: رها ! بهتره کنایه ها و طعنه هات رو برای روهام نگه داری نه من!
پوزخندی زدمو با بیخیالی جواب دادم:
: اونم یکی مثل تو ... وقتی بابا داشت میرفت ، هیچکدومتون نبودید ؛ حالا دارید میاید برای تقسیم ارث؟
رویا با فریاد گفت:
: ساکت شو رها ! فراموش کردی داری با کی حرف میزنی؟ من خواهرتم!
با آرامش جواب دادم:
: پس توی این 14 سال  کجا بودی ؟
رویا : من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم؛ زنگ زدم خونه مامان برنداشت ، بهش بگو ما شب بلیط داریم! خدافظ!
و قبل از این که بخوام چیزی بگم قطع کرد ... تنها واکنش من پوزخند تلخی بود که تنها کسی که شاهدش بود ، گارسون بود که واسم قهوه ای که سفارش داده بودم رو آورده بود و روی میز میذاشتش...
فنجون قهوه رو بیشتر طرف خودم کشیدمو در جواب " چیز دیگه ای لازم ندارید خانوم؟ " گارسون تشکر کوتاهی کردمو بعد از رفتنش ، مشغول مزه مزه کردن قهوه ی تلخم شدم...هرگز عادت نداشتم قهوه رو شیرین بخورم ؛ حتی اون موقع هایی که با بابا میومدیم اینجا و صدای خنده هامون به جای این سکوت تلخ تر از از زهر ، از هر کجای این کافه شنیده میشد...
به موسیقی بی کلام پیانویی که پخش میشد گوش میدادم و آروم آروم قهوه م  رو میخوردم و خیره شده بودم به یه نقطه ی نامعلوم روی شیشه ی بارون زده ی کافه ... به این فکر میکردم که چقدر سریع همه چیز عوض شد...تا یک ماه پیش هرگز فکر نمیکردم که بزرگترین تکیه گاه زندگیم رو از دست بدم...بعد از رفتن بابا ، اوضاع به شدت به هم ریخته و نمیدونم باید چیکار کنم...
فکر کردن فایده نداشت... همه چیز خراب شده بود و من مونده بودمو یه مشت فرصت طلب !
ما سه تا خواهر برادر بودیم ؛ من و رویا و روهام ... اما رویا و روهام هیچ وقت علاقه ای به موندن پیش مامان و بابا نداشتن...روهام یکم که دست و بالش باز شد گذاشت و رفت یه خونه ی مستقل گرفت و سالی یک بار هم زنگ نمیزد حالی بپرسه ؛ رویا هم که ازدواج کرد و از خدا خواسته از ایران رفت ... من موندمو مامان و بابا ... من مدیریت خوندم ، عاشق این بودم با بابا کار کنم و همین کارم میکردم ...  قبل از این که از پیشمون بره ، دوتایی باهم توی شرکت بابا بودیم و خوشحال بودن رئیسم بابای عزیزمه...
ولی حالا اون نیست و همه چیز به هم خورده ... بزودی سر و کله ی روهام هم مثل رویا پیدا میشه و مشکل اینجاست که هرگز با اونا جور در نمیومدم و نمیام ! بیچاره بابا چقدر دلش میخواست قبل رفتنش اونارو ببینه...
آه پر از حسرتی کشیدمو از توی کیفم به اندازه ی بهای یه فنجون قهوه پول در آوردمو گذاشتمش روی میز ؛ از جام بلند شدمو به آرومی کافه رو ترک کردم...
هوا بارونی بود و بوی خیسی خاک همه جارو گرفته بود...چقدر عاشق این عطر خاص بودم !
چتر سیاه رنگمو باز کردمو قدم زنان در امتداد پیاده رو از کافه دور و دورتر شدم ...

  • تشکر 11
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پرهام*

" مسافرین محترم پرواز هواپیمایی 784 به مقصد تهران..."
از دور شاهد بالا پایین پریدن هانا پشت شیشه های سالن انتظار فرودگاه بودم...با لبخند بزرگی روی لبش ، داشت برام دست تکون میداد...
درحالی که چمدونمو دنبال خودم میکشیدم، از قسمت بازرسی رد شدمو رفتم طرف هانا ...
تا وارد سالن انتظار فرودگاه شدم ، هانا خودشو با سرعت بهم رسوند و پریدبغلم و با شادی گفت:
: پرهــــــــــــــــــــام! خوش اومدی عشق من!
در حالی که سعی میکردم حلقه ی دستاشو از دور گردنم باز کنم با صدای آرومی گفتم:
: هانا ، لطفا آروم تر !
ازم جدا شد و با لب و لوچه ی آویزون گفت:
: پرهام! چرا همیشه میزنی توی ذوق من؟
سرمو تکون دادمو درحالی که نگاهی به اطرافم مینداختم بی توجه به سوالش گفتم:
: خوشحالم همه جا جار نزدی دارم میام؛ واگرنه الآن باید با کلی آدم سر و کله میزدم!
هانا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
: عینک دودی زدی نشناختنت دیگه !
سرمو تکون دادمو گفتم:
: دفعه ی پیش یکی همه جا پخش کرده بود چه ساعتی و کجا میشینه هواپیمام ...
هانا لبخند دندون نمایی زد و برای چند ثانیه رفت توی فکر اما سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:
: ها؟ آره ! بهم گفته بودی!
پوزخندی زدمو به سمت در خروجی فرودگاه راه افتادم و هانا هم دنبالم اومد...
به پارکینگ فرودگاه که رسیدیم ، هانا جلوتر از من رفت سمت یه جنسیس کوپه ی مشکی رنگ و با ذوق زیادی گفت:
: خوشگله مگه نه ؟ افتخاری برای شخص شخیص پرهام زند !
ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: جالبه ! از کجا آوردیش ؟
هانا : کادوی تولد باباست !
سوییچش رو از جیبش در آورد و روی هوا تکون داد و در ادامه ی حرفش گفت :
: دوست داری توی خیابونای تهران بترکونی ؟!
مکث کوتاهی کردمو بعد از چند ثانیه جواب دادم :
: چرا که نه !
سوییچ رو انداخت رو هوا و با یه حرکت سریع چمدونمو برداشت و رفت سمت صندوق عقب و گفت :
: یالا پسر بزنش !
سوییچی رو که رو هوا قاپیده بودمش رو توی دستم چرخوندمو قفل صندوق عقب ماشین رو باز کردمو خودم رفتم سمت در راننده و سوار شدم...
هانا مثل همیشه با سر و صدا پرید توی ماشین و با صدای جیغ مانندی گفت:
: بزن بریـــــم !
با بی اعتنایی نگاهش کردمو به کند ترین شکل ممکن ماشین رو روشن کردمو از محوطه فرودگاه بیرون رفتیم...
یکم که گذشت هانا ضبط رو روشن کرد و صدای مزخرف یه خواننده ی خارجی فضای ماشین رو پر کرد...ناخودآگاه اخمام رفت توی هم ... هانا با نیش بازش گفت :
: از ایتالیا چه خبر؟ این دفعه کمتر خبر میگرفتی ؛ آب و هوای اونجا بهت ساخته بودا !
و بعد خودش به حرف بی مزه ش خندید...شونه هامو انداختم بالا و در جوابش با لحن بی تفاوتی گفتم:
: قبلا هم بهت گفته بودم هانا ؛ چند تا کنسرت پشت سرهم بود و سرم خیلی شلوغ تر از اونی بود که بخوام زنگ بزنم ...
پشت چراغ قرمز زدم روی ترمز و عینک دودیم رو روی چشمم کمی جابه جا کردم ...
با صدای جیغ هانا با وحشت بهش نگاه کردم ... با ذوق به یه جا اشاره کرده بود و تند تند میگفت:
: وایــــی پرهــام خودتــــی ؟ چرا این عکستو ندیده بودم عشقم؟؟؟
رد نگاهش رو دنبال کردمو چشمم خورد به یه بیلبورد تبلیغاتی که از شانس مزخرفم ، عکس من برای تبلیغ ساعت روش بود ...
نفس عمیقی کشیدمو در حالی که دنده رو جابه جا میکردمو چراغ سبز رو رد میکردم گفتم:
: اون فقط چندتا عکس بود به اصرار نیما !
هانا دستاشو به هم زد و گفت:
: به نیما دوستت بگو برای گرفتن عکسای عروسیمونم خودش بیاد ! کارش عالیــــــــه !
اخمامو توی هم کردمو چیزی نگفتم...تحمل کردن این وضعیت سخت بود...خیلی سخت !

  • تشکر 10
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* رها *

کلید رو توی قفل در چرخوندمو رفتم داخل...صدای تق تق کفشای من تنها صدایی بود که از سالن نسبتا تاریک خونه شنیده میشد...
کلید چراغ رو زدم و با صدای بلندی صدا زدم:
: مامــــــــــان؟
چند دقیقه بعد صدای قدای مامان رو از پشت سرم شنیدمو برگشتم سمتش...
مامان درحالی که به طور کامل سیاه پوشیده بود از پله ها پایین میومد...
با دیدن من لبخند کمرنگی زد و گفت:
: سلام عزیزم! دیر کردی...
سرمو تکون دادمو رفتم سمتش و گفتم:
: رفته بودم سر خاک بابا و بعدشم یه سری به شرکت زدم تا وسایلاشو بیارم...
محکم بغلم کرد و گونه م رو بوسید و گفت:
: نمیدونم اگه تو رو نداشتم باید چیکار میکردم!
از بغلش بیرون اومدمو با لبخند کمرنگی گفتم:
: من که کاری نمیکنم مامان جونم! بیخیال!
چپ چپ نگام کرد و بعد از مکث کوتاهی در حالی که به سمت آشپزخونه میرفت گفت:
: پروانه خانوم ناهارت رو گذاشته توی یخچال...تا تو بری لباساتو عوض کنی داغش میکنم...
سرمو تکون دادمو بدون حرف از پله ها بالا رفتمو راهی اتاقم شدم...
اتاق من زیاد بزرگ نبود اما پر بود از وسایل و اثاث ... بابا همیشه میگفت  جرئت نداره پاشو بذاره توی اتاق من  چون میترسه به یه چیزی بخوره و بیفته و بشکنه!
با این حال به نظرم بازم جا داره که دیوارام رو از پوستر انواع ساز و علائم موسیقی پر کنم! من عاشق موسیقی بودم...درسته هیچ وقت دنبالش نرفتم اما خیلی دوسش داشتم...
از توی کمد یه دست لباس مشکی برداشتم و راهی حموم شدم...درسته تقریبا چهل روز از رفتن بابا میگذره اما من تا آخر عمر عزادارم چون کسی رو از دست دادم که همیشه پشتم بود...
فکر کردن به این چیزا فقط باعث عذاب کشیدن بیشتر میشد ... تصمیم گرفتم به جای الکی نشستن و غصه خوردن، خودم کارای شرکت رو به عهده بگیرم؛ سرگرمی خوبی میشد برای فراموش کردن موقت جای خالی  بابا ...
...
ساعت حدود 5 عصر بود و با مامان نشسته بودیم توی سالن پذیرایی ... به مامان درمورد اومدن رویا نگفته بودم...اصلا دلم نمیخواست مامان بازم ناراحت شه ؛ برای ناراحتی دلایل مختلفی داشت؛ رویا 14 ساله که حتی یه تلفن به ما نزده! اونوقت حالا موقع تقسیم ارث و میراث اومده که چی بشه؟ هه!
صدامو صاف کردمو با لحن ملایمی گفتم:
: مامان؟
مامان سرشو برگردوند طرف من و در جوابم گفت:
: بله عزیزم؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
: رویا بهم زنگ زد!
تک ابرویی بالا انداخت و بدون هیچ مکثی جواب داد:
: واقعا؟ چه خوب ! چی میگفت؟
شونه هامو انداختم بالا و با بی تفاوتی جواب دادم:
: گفتش که امشب بلیط داره میاد تهران!
مامان چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین...چند ثانیه توی سکوت سپری شد ... از جام بلند شدمو رفتم کنارش نشستمو دستمو گذاشتم روی شونه ش و صدا زدم:
: مامان!
سریع از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید و گفت:
: خیلی خوبه که داره برمیگرده! باید به پروانه خانوم بگم که تدارک شام رو ببینه...کلی کار دارم...
و بدون این که بذاره چیزی بگم رفت و از دیدرس من خارج شد...
نفسمو به بیرون فوت کردمو سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم...نمیدونستم دقیقا باید به رویا چی بگم و چجور توصیفش کنم...فقط این رو میدونم که از خواهر و برادر بیخیالم ، هیچ خوشم نمیاد...همین!

  • تشکر 10
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


*پرهام *

" پنجشنبه ساعت 7 ، استدیو بهار"
کاغذی رو که روش تایم رفتنم به استدیو رو یادداشت کرده بودم به دیوار زدم و با نارضایتی به برگه های مختلفی که دور و برش بودن خیره شدم...
همه ی تاریخ هایی که یه کار مهمی رو باید انجام میدادم مینوشتم و روی تابلویی که به دیوار زده بودم سنجاق میکردم ؛ آدم فراموش کاری نبودم اما این شکلی حداقل مامان با اومدنش توی اتاق میفهمید کلی کار دارم و الکی واسه خودش برنامه ای برام نمیذاشت و منم مجبور نبودم مدام به چیزایی زورکی زندگیم روبه رو بشم...
آهی کشیدمو بعد از برداشتم کوله م از اتاق اومدم بیرون...درحالی که از پله ها میومدم پایین رو به مامان و بابا که نشسته بودن روی کاناپه و چایی میخوردن گفتم:
: مامان ؟ بابا ؟ من دیر برمیگردم ، برای شام منتظر من نباشید!
و به سرعت رفتم به سمت در خروجی خونه که مامان از پشت سرم گفت:
: پرهام؟!
توی جام وایسادمو بعد از چند ثانیه مکث در حالی که تو دلم داشتم کلی غر میزدم برگشتم سمت مامان و با حرص گفتم:
: بله مامان؟
مامان تک ابرویی بالا انداخت و در حالی که فنجون چاییش رو روی میز میذاشت گفت:
: یادت رفت بگی دلیل دیر اومدنت چیه!
با نارضایتی گفتم:
: مامان! من 28 سالمه! بچه نیستم که ازم سوال و جواب کنید!
مامان با آرامش خاصی گفت:
: ولی من حق دارم بدونم تو کجا میری و چرا برای نامزدت وقتی نمیذاری!
پوزخندی زدمو دستامو به سینه زدمو گفتم:
: چیه ؟ باز هانا بهتون زنگ زده گفته پرهام فلان پرهام بهمان؟
بابا از جاش بلند شد و بدون این که چیزی بگه رفت توی اتاق کارش... اونم دقیقا مثل من از سر و کله زدن با مامان خوشش نمیومد ؛ مخصوصا اگه بحث سر دختر خاله ی مزخرفم، هانا باشه!
مامان که تاحالا رفتن بابا رو تماشا میکرد ، برگشت طرف من و گفت:
: تو  نباید خودتو بیشتر از این غرق کار کنی ... اون دختر...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
: اون دختر رو مخ ترین موجود روی زمینه !
مامان با تحکم گفت:
: پرهام !
طلبکارانه جواب دادم:
: چیه مامان؟ حق اظهار نظر ندارم؟ این من نبودم که هانا رو میخواست؛ شما بودید که مجبورم کردید پس باید فکر اینجاهاش رو هم میکردید!
مامان: تا کی میخواستی علاف بگردی و خودتو با چهارتا دونه ساز و میکروفون و یه تعداد آدم بیکار که اسمشونو گذاشتید هوادار سرگرم کنی؟
پوزخندی زدمو گفتم:
: شما تا کی میخواید توی کارای من دخالت کنید؟!
مامان : تو همین امروز میری به دیدن نامزدت واگرنه خودت میدونی چی میشه!
پوزخندی زدمو گفتم:
: چی میخواد بشه؟ راهم نمیدید خونه؟ از ارث محرومم میکنید؟ باهام حرف نمیزنید یا دیگه منو پسر خودتون نمیدونید؟ کدومش؟
مامان از جاش بلند شد و گفت:
: از کی تاحالا اینقدر وقیح شدی که این چیزا رو به زبونت بیاری؟
بلافاصله جواب دادم:
: از همون وقتی که شما ساز مخالف با من زدید و اون دختره رو مثل یه بلای آسمونی نازل کردید روی سرم و من از روی حماقت گفتم باشه !
کوله م رو روی شونه م جابه جا کردمو ادامه دادم:
: دیگه منتظرم نباشید! فکر کنم بهتره یه مدت هم من جلوی چشمتون نباشم هم شما به من گیر ندید!
و بدون این که توجهی به صدا زدناش بکنم از خونه اومدم بیرون و وارد محوطه ی بزرگ حیاط شدم...
با عصبانیت، درحالی که قدمای تند  و بلندی برمیداشتم رفتم به سمت یکی از ماشین ها و بی توجه به مش رحیم ، سرایدار خونه که میگفت : " آقا صبر کنید !" سوار ماشین شدمو 2 یا 3 دقیقه بیشتر طول نکشید که به سرعت از خونه رفتم بیرون ...
اونقدر عصبانی و کلافه بودم که دلم میخواست یکی رو بگیرم زیر مشت و لگد... چی فکر کردن؟ یعنی من نمیتونم روی پای خودم وایسم؟ نشون میدم به همشون اه !
دنده رو جابه جا کردمو با سرعت زیادی در حالی که از بین ماشینا لایی میکشیدم از خونه دور و دورتر شدم...
هنوز کامل از خیابون اصلی خودمون خارج نشده بودم که دیدم ماشین داره کم کم از حرکت وایمیسته...
با دیدن چراغ بنزینش که روشن شد بود تازه فهمیدم چرا مش رحیم اونقدر صدا میزد...
فرمون رو چرخوندم و کنار پیاده رو ماشین رو پارک کردم تا حداقل وسط خیابون خاموش نشه...همینو کم داشتم اه!
با عصبانیت کوبوندم روی فرمون و تقریبا داد زدم:
: لعنتی !
سرمو گذاشتم روی فرمون و داشتم به شانس مزخرفم لعنت میفرستادم که با تقه ای که شیشه خورد مجبور شدم سرمو بلند کنم...
شیشه ی دودی پنجره رو دادم پایین و با دیدن افسر پلیسی که وایساده بود کنار پنجره نفسمو با حرص به بیرون فوت کردمو گفتم:
: در خدمتم جناب ؛ چیزی شده؟
افسر پلیس سرشو تکون داد و گفت:
: اینجا توقف ممنوعه ؛ فکر کنم یه تابلو هم اینجا زده شده که گویای همین مسئله ت!
و به تابلویی که جلوی ماشین قد علم کرده بود اشاره کرد...
سرمو تکون دادمو گفتم:
: بله میدونم ولی ماشینم بنزین تموم کرده ؛ مجبور شدم بزنم کنار تا وسط خیابون نمونه و مزاحمت ایجاد کنه ...
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
: پس که اینطور...
نگاهی به ماشین انداخت و بعد از چند ثانیه مکث گفتم:
: میتونم کارت ماشین و گواهینامه تون رو ببینم؟
دستمو بردم سمت جیبم اما با جای خالی کیف مدارکم مواجه شدم...همین یدونه رو کم داشتم تا کلکسیون بدشانسایم تکمیل بشه!
کمی توی جام جابه جا شدم که افسره گفت:
: مشکلی پیش اومده آقا ؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
: نه نه فقط ... ظاهرا فراموش کردم کیف مدارکم رو بیارم...
افسره پوزخندی زد و گفت:
: میشه لطفا پیاده بشید؟
نفس عمیقی کشیدمو از ماشین پیاده شدمو روبه روی افسره وایسادم...در حالی که سعی داشتم آرامش خودمو حفظ کنم گفتم:
: خونه ی من آخر همین خیابونه ؛ اگه بخواید میتونم بریم و مدارکم رو بردارمو نشونتون بدم...
و به انتهای خیابون اشاره کردم ... افسر تک ابرویی بالا انداخت و با مسخرگی گفت:
: بهتر نبود قبل از بیرون اومدن از خونه باک ماشین رو چک میکردید تا دچار مشکل نشید؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
: بله حق با شماست باید دقت میکردم...
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
: به هرحال ماشین شما توقیف میشه !
 با صدای نسبتا بلندی گفتم :
: چــــــــــــــــی؟
افسر اخماشو توی هم کرد و گفت :
: آروم تر آقا !
عینک دودیم رو از روی چشمم برداشتمو با عصبانیت گفتم:
: میشه دقیقا به من بگید چرا باید توقیف بشه ؟
افسر در حالی که با آرامش داشت شماره پلاک ماشینم رو یادداشت میرد گفت:
: شما گواهینامه و کارت ماشین رو ندارید و گذشته از اون زیر تابلوی توقف ممنوع نگه داشتید به بهانه ی تموم شدن بنزین درحالی که خونتون همین نزدیکی هاست... با این حساب از کجا معلوم ماشین دزدی نباشه؟
با چشای گرد شده و ناباوری به برگه  ی جریمه و توقیف ماشینی که میداد دستم نگاه کردمو گفتم:
: ولی این درست نیـــــــــست!
افسره در حالی که به جرثقیلی که نمیدونم از کدوم قبرستونی پیداش شده بود اشاره میکرد که بیاد سراغ ماشینم گفت:
: برای گرفتن ماشین میتونید به پارکینگ راهنمایی و رانندگی مراجعه کنید!
خواستم چیزی بگم که چند تا دختر از نا کجا آباد پیداشون شد و با دیدن من هیــــن بلندی کشیدنو یکیشون گفت:
: بچه ها پرهام زند ! همون خواننده معروفه که ساناز میگفت...
در کسری از ثانیه دورم جمع شدن و علاوه بر اون یه چند نفر دیگه هم از پیاده رو به جمعشون پیوستن...
" امضا میدید ؟"
" کی برگشتید ایران ؟"
" من عاشق آهنگای شمام "
" ماشین شمارو دارن میبرن؟"
و...
با کلافگی تند تند کنارشون زدمو رفتم سمت افسره و گفتم:
: خواهش میکنم جناب سروان واس من خوب نمیشه بین مردم ماشینمو پلیس توقیف کنه!
افسره سرشو تکون داد و گفت :
: شما که هنرمند هستید و مردم میشناسنتون بهتره الگو باشید نه که خودتون تخلف کنید...
و بدون این که بذاره چیزی بگم سوار موتورش شد و به همراه جرثقیلی که ماشینمو میبرد ، ازم دور شد و من موندمو یه عالمه آدم و بدبختی و بی حوصلگی...
" میشه یه امضا بدید ؟"

 

  • تشکر 10
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* رها *

" عشق یعنی نگاه تو ...
چی میشه یه ذره عاشقم باشی تو ...
من ، دوستت دارم...
چرا نمیشه دوسم داشته باشی تو ...
عشق یعنی چشای تو ...
خنده های تو ...
کاشکی بازم دستامو بگیری تو ...
من ، دوستت دارم ...
چی میشه دوسم داشته باشی تو ..."

صدای آهنگ رو کم کردمو رو به هستی گفتم :
: چقدر مونده برسیم؟
بدون این که دستاشو از روی فرمون برداره به ساعت مچیش نگاهی کرد و جواب داد:
: با این ترافیکی که توش گیر کردیم ، فکر کنم نیم ساعت یه ساعت دیگه میرسیم...تو که عجله ای نداری؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
: خب...نه زیاد ؛ اما ترافیک کلافه م میکنه ...
دستشو برد سمت ضبط و زیادش کرد و گفت:
: یکم آهنگ گوش کن حالت جا بیاد !
در حالی که به بیرون از پنجره نگاه میکردم گفتم:
: آهنگای تو به درد نمیخورن !
هین بلندی کشید و گفت :
: بروبابا حالیت نیست تو ! اینا جدید ترین آهنگای بازارن ! داغه داغ !
نیم نگاهی بهش انداختمو گفتم:
: خیلی خب خانوم داغ حواست به رانندگیت باشه ...
چیزی نگفت و درست مثل چند دقیقه ی پیش شروع کرد به زمزمه کردن آهنگ و ضرب گرفتن روی فرمون...
میخواستم یه سری به دانشگاه بزنم برای دیدن استاد قدیمیم تا ازش یه سری سوالات درمورد سهم ورثه بپرسم ...
رویا و شوهرش برگشته بودن و حالا توی خونه لنگر انداخته بودن ! بی شرمی کامله که اونا همه چیز رو برای خودشون میدونستن... کنار اومدن با اونا سخت بود بخاطر همین ترجیح میدادم به جای خونه موندن بیرون از خونه باشم تا یه وقت حرفی پیش نیاد و مامان ناراحت بشه...
هستی ، دوست دوران بچگیم بود و از خیلی وقت پیش ها همدیگرو میشناختیم ؛ اونم درک میکنه که چه حسی یه رویا یا روهام دارم بخاطر همین سعی میکنه هر طوری شده فکرمو از کارای مسخره ی اونا منحرف کنه تا کمتر حرص بخورم...
ترافیک سنگینی بود و ما درست بعد از 45 دقیقه رسیدیم به دانشگاه...
هستی کلاس داشت ولی من خیلی زودتر درس و دانشگاه رو کنار گذاشته بودمو کار میکردم...تقریبا دو سالی میشد که بیخیال دانشگاه شده بودم...
قرار بر این شد راس ساعت 4 بعدازظهر توی کافی شاپ دانشگاه همدیگرو ببینیم ... تا اون موقع هم اون از کلاسش استفاده میکرد و هم من با آقای مفاخری حرف میزدم و کلی هم وقت اضافه میاوردم ...
درست همون طور که پیش بینی کرده بودم ، کار من خیلی زودتر تموم شد و حدودای ساعت 3 توی کافی شاپ نشسته بودم...
امشب قرار بود وصیت نامه ی بابا رو بخونیم ... هیچ حسی نسبت به امشب نداشتم؛ کلا هیچ حسی به این مسخره بازیا نداشتم...
تا اومدن هستی خیلی مونده بود ؛ تصمیم گرفتم تا برگشتنش یکم موسیقی گوش کنمو قهوه و کیک شکلاتی جلوی روم رو بخورم...
هندزفری رو از توی کیفم در آوردمو گذاشتم توی گوشم و یه آهنگی رو به طور تصادفی پلی کردم...

" برای تو مهم نیست دارم چه حالی من ...
برای تو مهم نیست جای خالی من ...
کنار تو خوشبختی بود و خود من ...
بعد تو موند یه کابوس تلخ برای من ..."

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* پرهام *

: برای تو مهم نیست دارم چه حالی من...برای تو مهم نیست جای خالی من ... کنار ...
: پرهــــــــام! د کجایی پس ؟!
برگشتم سمت صدا و علی رو دیدم که با چند تا برگه داشت بهم نزدیک میشد...هدفون رو از روی گوشام برداشتم انداختم دور گردنمو گیتار رو گذاشتم کنار...
در حالی که به برگه ها اشاره میکردم پرسیدم:
: اینا چیه دیگه ؟
برگه هارو گرفت طرفمو گفت:
: اینا آکورد آهنگن...بهنام ساخته ؛ ترانه سراشم خودشه ... گفت بدیم به تو با بچه ها یه بار تمرینی بزنید و بخونید ببینیم چی میشه...
با گیجی پرسیدم:
: خودش کجاست پس؟
علی: بیرون توی هال نشسته دارن با بچه ها چایی میخورن !
تک ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: صحیح !
و بدون حرف دیگه ای از جام بلند شدمو برگه هارو گرفتم و در حالی که نگاه کوتاهی به هرکدومشون مینداختم ، از اتاق ضبط بیرون رفتم...
علی : الآن داری دقیقا چی رو نگاه میکنی؟
شونه هامو انداختم بالا و برگه هارو انداختم تو بغلش و گفتم:
: خودش میمرد بیاد بده؟؟؟
زمانی این حرف رو زدم که وارد هال خونه ی علی شده بودیم...با این حرفم بهنام و بقیه بچه ها برگشتن طرفم...
با چند قدم کوتاه خودمو رسوندم بهشون و در حالی که رو کاناپه لم میدادمو پامو روی پام مینداختم گفتم:
: یه وقت نگین من بدبختم هستما ؛ خودتون دور هم جمع بشید هر هر کر کر کنید !
ارسلان ، ویالونیست گروه که یکی از بهترین دوستام بود با خنده گفت :
: نه که تو خیلی از هر هر و کر کر عقب میمونــــی !
بهنام مثل دخترا پشت چشمی نازک کرد و با صدای زنونه ای گفت :
: همینو بگو والا ایــــــش!
چپ چپ نگاهش کردمو بدون هیچ حرفی سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم...
علی در حالی که کنارم روی کاناپه مینشست پرسید :
: پس عری (عرشیا) و آری ( آرمین ) کجان؟ همین الآن اینجا بودنا ... خوردینشون ؟؟؟
بهنام : چی؟
رو کرد به ارسلان و گفت :
: به ما میاد آشغال خور باشیم ؟
حرفش هنوز تموم نشده بود که یه پس گردنی جانانه از پشت نصیبش شد...
عرشیا و آرمین درحالی که توی دستاشون چندتا ظرف غذا بود همزمان باهم گفتن:
: بیــــشعور !
عرشیا ادامه داد :
: وقتی بهت ناهار ندادیم حالیت میشه خرس گنده !
از جام بلند شدمو در حالی که به سمت اون دوتا میرفتم با خنده گفتم:
: با روح و روان این بچه بازی نکنید این قلبش ضعیفه پس میفته ها !
خواستم غذاهارو از دست آرمین بگیرم که خودشو عقب کشید و گفت :
: بخوای فردین بازی در بیاریـــــا به توام هیچی نمیدیم !
چشمامو گرد کردمو گفتم:
: کی؟ من؟ نه بابا کی خواست فردین بازی دربیاره من فقط گفتم بزرگان والا مقام نیم نگاهی به غلام خودشون بندازن و از سر تقصیراتش بگذرن !
و به بهنام که برگشته بود و دقیقا مثل گربه ی شرک به عرشیا و آرمین نگاه میکرد اشاره کردم...
آرمین نگاه مشکوکانه ای به من و بهنام انداخت و گفت :
: عری به نظرت ببخشیمش؟ این پری خانوم مشکوک میزنه ها !
کوسن کاناپه رو برداشتمو محکم کوبوندم تو سرش و با حرص گفتم:
: پری خانوم عمتــــــه !
در حالی که سرشو میمالید گفت :
: نه بابا فک و فامیلای ما از سکینه و صغری و کبری فراتر نرفتن !
چپ چو نگاش کردمو غذاهارو از دستش گرفتمو بردم گذاشتم رو میز وسط کاناپه ها و گفتم:
: همون یکی از این صغری کبری ها میتونه جمعت کنه !
عرشیا هیـــنی کشید و گفت :
: زورگیری اونم تو روز روشن؟؟؟چشمم روشن آق پری ! وایسا یه فیلم بگیرم ازت پخش کنم آبروت بره !
و گوشیش رو از جیبش در آورد و شروع کرد به ور ور کردن :
: شاهد زورگیری پری ... نه ببخشید پرهام زند خواننده ی مطرح عرصه موسیقی و چرت و پرت خوانی هستیم ! همون طور که ...
رفتم سمتشو گفتم:
: د این ور ورا چیه میزنی نکبت ؟! بده به من اون گوشی رو ...
تا دید دارم نزدیکش میشم مثل میمون شروع کرد به بالا پایین پریدن و حرف زدن ...
بقیه به حرص خوردنای من و جنگولک بازی های اون میخندیدن و از خنده غش کرده بودن...
کار به اونجایی کشید که عرشیا پرید بالای اپن آشپزخونه و مثل میمون شروع کرد به بپر بپر کردن و فیلم گرفتن...
ورجه وورجه کنان پرید پایین و رفت سمت بچه ها و همون طور که میخندید سر بهنامو گرفت و در طی یه حرکت کله شو کرد توی ظرف غذای روبه روش !
از صورت بهنام زرشک و برنج خورشتی میچکید !
با این کارش بهنامم به من ملحق و جنگ شروع شد !
عرشیا فیلم میگرفت و علی که پشت کاناپه سنگر گرفته بود مثل دخترا جیغ میزد و رو به من و بهنام که به آرمین و ارسلان غذا پرت میکردیمو اونام بدتر از ما هرچی دم دستشون بود پرت میکرد طرف ما ، میگفت:
: توروخـدا بچــــه ها !
اما فایده نداشت...صدای خندیدنامون بین صدای گزارش گونه ی عرشیا گم شده بود ... هممون خورشتی و کثیف شده بودیم...
این بازی اونقدر ادامه داشت که هممون بلااستثنا از خستگی پخش زمین شدیم...
ازبس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم و تنها کسی که غر میزد علی بود ؛ خب بیچاره حق داشت خونه ش داغون شده بود!
بهنام در حالی که نفس نفس میزد دستشو بلند کرد و گفت :
: دیگه...دیگه...بسه...آتش بس !
ارسلان درست مثل بهنام گفت:
: آ...آره...وای مردم !
هممون با قیافه های داغون بلند شدیمو ولو شدیم روی کاناپه ها...
عرشیا با ذوق از بالای کاناپه پرید پایین و اومد وسط جمع وایساد و دوربین سلفیش رو روشن کرد و گفت :
: بچه ها یکم جمع و جور بشید ؛ نیش های زشتتون رو باز کنید ! آ باریکلا زودباشید !
همگی دور هم جمع شدیم و یکی از یکی کثیف تر در حالی که از موها و صورتامون خورشت میچکید روی یه کاناپه نشستیم ...
عرشیا دوربین رو تنظیم کرد و گفت :
: خیلی خب همه بگید خربزه !
همگی باهم درحالی که خنده روی لبای هممون بود یا به قول عرشیا نیشامون باز بود ، گفتیم : خربزه !
"چیک ! یه عکس یادگاری !"

 

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* رها *

آقای صدر وکیل بابا بود که حالا همه منتظر بودیم تا وصیت نامه ی بابا رو برای همه بخونه...
بعد از سال ها همه ی خانواده دور هم بودیم ؛ البته به جز بابا ...
آه پر سوزی کشیدمو به آقای صدر چشم دوختم...
عینکش رو به چشمش زد و از توی کیفش برگه ی سفید رنگ نسبتا بزرگی رو بیرون آورد...وصیت نامه ی بابا بود !
بازش کرد و گرفتش سمت مامان و گفت :
: امضای خود مرحومه؟
مامان نگاهی به برگه انداخت و در حالی که گریه میکرد سرشو به نشونه ی آره تکون داد...
آقای صدر برگه رو به روهام هم نشون داد و بعد از اون به من و رویا ... وقتی همه تایید کردیم که امضای پای وصیت نامه برای باباست ، آقای صدر بسم اللهی گفت و شروع کرد به خوندنش...
" بسم الله الرحمن الرحیم ... این جانب علی عسگری فرزند حسین بدین ترتیب با صحت عقل و سلامت کامل وصیت نامه ای را تنظیم کردم و به آقای حسین صدر وکیل شخصی خودم واگذار کردم.
بنا به رضای خداوند تبارک و تعالی ، بنده بعد از مرگ وصیت میکنم ، یک سوم از دارایی های بنده وقف ساختن مدرسه ای برای کودکان در منطقه ای محروم بشود.
باقی مانده ی اموال و دارایی ها به ترتیب زیر بین همسر عزیزم و فرزندانم تقسیم بشود ؛ امید است ایشان بعد از من زندگی مرفه ای داشته باشند و بدانند تا آخرین لحظات دوستار آنان بوده ام...سند و بخشی از سهامی شرکت را به نام پسر بزرگم روهام واگذار و برایش آرزوی موفقیت میکنم.
برای دختر بزرگم رویا چند قطعه زمین در غرب شهر به ارزش 2 میلیارد تومان سند زدم که از این پس اختیار تمامی آن ها با دخترم است و حق فروش یا ساخت و سازش را دارد.
شش دانگ خانه به طور کامل و مطلق در اختیار همسر عزیزم که سال ها در کنار او خوشی ها و ناخوشی های روزگار را کشیده ام میگذارم و مبالغ حساب های بانکی ام را به او واگذار میکنم و برای دختر عزیزم ، رها بخش دیگر از سهامی  شرکت و یک آپارتمان در شمال شهر باقی میماند که همگی در سندی تنظیم و ثبت شده است.
در پایان از خداوند تقاضای عفو و از شما طلب حلالیت میکنم ؛ باشد که قرین رحمت پروردگار شوم ! "
با قطع شدن صدای آقای صدر ، همگی سرمون رو بلند کردیمو به همدیگه نگاه کردیم...
چشمای رویا و روهام برق میزد ؛ واقعا از خیسی اشک بود یا خوشحالی بیش از حد؟
نیم نگاهی به مامان انداختم...به نقطه ی کوری روی زمین خیره شده بود...
سکوت مزخرفی کل سالن رو در بر گرفته بود ؛ شاید باید زودتر میفهمیدم از اون سکوت به بعد ، زندگی روی دیگه ای بهم نشون میداد...
...

 

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پرهام*

کلید رو توی قفل در آپارتمانم چرخوندم و درو باز کردم...
خونه غرق در تاریکی و سکوتی بود که از نظرم خیلیم دلنشین بود...هیچ وقت از آدمای مزاحم خوشم نمیومد ! اینجا خیلی راحت بدون جواب دادن به هیچکسی میتونم زندگیمو بکنم ...
کاپشنمو در اوردمو پرتش کردم روی کاناپه ی وسط هال و چراغ رو روشن کردم...
مستقیم رفتم سمت آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم...خیلی وقت بود به این اپارتمان سری نزده بودمو در نهایت تاسف هیچی برای خوردن نبود و این بدترین خبر دنیا بود !
با نارضایتی در یخچال رو بستم و رفتم توی هال و خودمو پرت کرم روی کاناپه ...هنوز چند ثانیه نگذشته بود که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن... پــــوف! کی میتونه باشه این وقت شب به جز ... هانا !
گوشی رو از توی جیبم برداشتمو به صفحه ش خیره شدم...محال ممکن بود من حرفم غلط در بیاد! خودش بود...
صدای گوشی رو خفه کردمو گذاشتمش روی میز...باید یجوری از شر این دختره راحت بشم؛ بسه دیگه این همه مسخره بازی!
از جام بلند شدمو رفتم توی اتاق...برای فرار از گرسنگی و جواب ندادن به هانا، چه راهی مناسب تر از رفتن به حموم؟ عالی بود!
...
وقتی چشمامو باز کردم، ساعت 6 صبح بود و آفتاب هنوز اونقدر بالا نیومده بود که خونه رو روشن کنه...
توی جام نشستمو خمیازه ی بلندی کشیدم... امروز شنبه بود ! طبق برنامه ای که چیده شده بود من امروز باید به دیدن آقای صدر میرفتم ؛ وکیل خانوادگی پدرم!
از جام بلند شدمو بعد از پوشیدن یه گرمکن مشکی رنگ از خونه زدم بیرون...
قبل از ساعت 8 باید برمیگشتم چون که به طور قطع یکی از بچه ها باید برام صبحونه میاورد!
همیشه همین طور بوده ؛ من هرگز کاری در مورد مرتب کردن خون ، خرید وسایل خونه و ... رو انجام نداده بودم ! همیشه یا علی این کارارو به عهده داشت یا از بیرون یه نفر میومد و انجامشون میداد...
بچه ها همیشه بهم میگن که چقدر تنبلم ولی نه! من که تنبل نیستم، من فقط وقت کافی برای انجام این کارای پیش پا افتاده ندارم...
طبق برنامه ساعت 8 برگشتم خونه ... هنوز یک دقیقه از بسته شدن در خونه نمیگذشت که زنگ آپارتمان به صدا دراومد... علی بود ! با یه عالمه خوراکی خوشمزه و نون داغ برای صبحانه...
تا درو باز کردم با غر غر وارد خونه شد و گفت:
: واقعا که ! تنبل بی خاصیت ! بیچاره زنت! خاک بر سرت!
با نیش باز خوراکی هارو از دستش گرفتمو رفتم توی آشپرخونه و گفتم:
: بیخیال رفیق ! ثواب دنیا و آخرتت رو میکنی غر هم میزنی؟ تو دیگه کی هستی بابا !
علی پشت سر من وارد آشپرخونه شد و با اخم گفت:
: این ظرفات کجاست زودباش یه چیزی دست و پا کن کوفت کنیم بریم سر کارمون!
در حالی که یه لقمه ی بزرگ از نون رو میذاشتم توی دهنم پرسیدم:
: مگه تو صبحونه نخوردی؟
دستاشو روی سینه ش به هم قفل کرد و با لحن طلبکارانه ای گفت:
: نخیر ! نیم ساعت تو صف نونوایی برای گرفتن نون حضرت آقا بودم!
سرمو تکون دادمو نشستم پشت میز ناهار خوری و در حالی که به یکی از کابینت ها اشاره میکردم گفتم:
: اونجا بشقاب و چاقوهست...میخوای برداری بردار!
چشم غره ای بهم رفت و در حالی که زیر لب غر غر میکرد رفت و یه بشقاب و کارد برداشت و اومد نشست پشت میز...
صبحونه رو در حالی که علی مدام غر میزد خوردیمو بعد ار عوض کردن لباسام ، از خونه بیرون رفتیم...اولین کار ، دیدن آقای صدر برای گرفتن وکالت نامه بود...یه خیالاتی داشتم که اگر عملی میشد ، عالی میشد...عالی!

 

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* رها *

برای امضا کردن یه سری اسناد به دفتر آقای صدر رفته بودم...همه چیز تموم شده بود و روهام برخلاف انتظارم سهامی شرکت رو به ور کامل به من واگذار کرد و در عوضش ازم خواسته بود تا آپارتمانی که بابا بهم داده بود رو بهش بدم...
سر از کاراش در نمیاوردم؛ من که پیش مامان بودم پس نیازی به یه آپارتمان اون شکلی نداشتم پس قبول کردمو حالا برای ثبت سند اومده بودیم پیش آقای صدر...
روهام برگه ی روی میز رو تند تند امضا میکرد و من فقط به این فکر میکردم که لبخند روی لبش برای چیه ؟!
بعد از این که همه ی برگه ها تموم شد ، سرشو بلند کرد و رو به من گفت:
: مبارکت باشه رها خانوم!
و چشمکی زد و از جاش بلند شد...به ساعت مچیش نگاهی انداخت و گفت:
: من دیگه باید برم؛ بقیه ی کارا با خود شما آقای صدر !
آقای صدر سرشو تکون داد و خدافظی کوتاهی کرد و این طور بود که روهام از دفتر بیرون رفت ...
چشم از دری که چند دقیقه ی پیش روهام ازش بیرون رفته بود برداشتم و  رو به آقای صدر گفتم:
: چقدر طول میکشه که سند هارو آماده کنید؟
آقای صدر برگه هارو توی گاو صندوق کنار میزش گذاشت و جواب داد:
: حدود سه یا چهار روز دیگه میتونید بیاید و اسناد رو بگیرید؛ من از امروز دنبال کارش رو میگیرم تا هرچه سریع تر به دستتون برسه...
سرمو تکون دادمو خواستم چیزی بگم که در اتاق زده شد و چند ثانیه بعد منشی آقای صدر وارد شد  و گفت:
: آقای صدر ، آقای زند و برادر زاده تون تشریف آوردند ...
آقای صدر سرشو تکون داد و گفت :
: بگین بیان داخل لطفا ...
منشی سرشو تکون داد و بعد از گفتن " چشم " کوتاهی از اتاق رفت بیرون...
آقای صدر پشت میزش نشست و دستی به موهاش کشید ... انگار که مهموناش براش خیلی مهم بودن!
از جام بلند شدمو کیفم رو انداختم روی دوشم و گفتم:
: من برم دیگه ... برای ...
با باز شدن در و صدای بلندی که میگفت " سلــــــام عمو " حرفم رو خوردمو برگشتم به سمت در...
یه پسر جوون با دستای باز وارد اتاق شد و با لبخند بزرگی صاحب همون صدای بلند بود...
پشت سرش ، یه پسر دیگه وارد اتاق شد ولی بلعکس اولی خیلی اخمو و به نظر عصبی میومد ...
پسر اولیه با دیدن من خودشو جمع و جور کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
: فکر نمیکردم مهمون داشته باشید عموجان؛ ببخشید!
و سرشو پایین انداخت...تک ابرویی بالا انداختم و نگاهم رو ازش گرفتمو رو به آقای صدر در ادامه حرفم که نصفه موند گفتم:
: پس من چند روز دیگه میام برای گرفتن اسناد...خدانگهدار!
آقای صدر از جاش بلند شد با لبخند بزرگی گفت:
: خوشحال شدم از دیدنتون ... خدانگهدار!
سرمو تکون دادمو رفتم به سمت در  و از دفتر خارج شدم ...
...

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پرهام *


از دفتر آقای صدر برمیگشتیم و من احساس میکردم که یکی از بهترین روزای زندگیم رو شروع کردم ؛ کی فکرشو میکرد همه چی جور دربیاد و حالا بتونم به اون چیزی که چند سالیه ذهنمو مشغول کرده برسم؟
با وکالتی که بابا به من و علی داده بود میتونستیم چند قطعه زمینی که دست نخورده توی شمال تهران مونده رو بفروشیم و با سرمایه ش یه جایی مثل دانشکده ی موسیقی افتتاح کنیم ...  یکی از آرزوهای من اینه ببینم بچه هایی که علاقه ی زیادی دارن به موسیقی اما نمیتونن توش فعالیتی بکنن اونجا درس بخونن و بتونن کارای بی نظیری خلق کنن !
برای منی که تمام عمرمو صرف نت های موسیقی کردم ، همچین کاری خیلی رویایی و قشنگه! شاید برای خیلیا مزخرف باشه اما فکر میکنم اصلا هم مسخره نیست که یه همچین کاری توی دنیای موسیقی صورت بگیره ... فکرشو کن یه دانشگاه بزرگ با این تفاوت که توش از ریاضی و هندسه و جبر خبری نیست و تنها چیزی که میمونه نت و صدا و آهنگه ؛ با چندتا سالن بزرگ کنسرت برای خواننده های افتخاری ! وای خدای من بی نظیره !
در افکار خودم غرق بودم که علی زد روی ترمز و متوجه شدم که رسیدیم به استدیو...امروز روز ضبط یه سری آهنگا بود ؛ البته تمرینی ! فکر میکردم محال ممکنه اون روز رو کسی خراب بکنه و با همین فکر از ماشین پیاده شدمو همراه علی با خنده وارد استدیو شدم...
سالن شماره پنج ؛ اختصاصی برای پرهام زند ! وارد سالن که شدیم ، ارسلان و عرشیا از ناکجا آباد پیداشون شد ... عرشیا تا باد دیدن من تک ابرویی بالا انداخت و با آرنج زد به پهلوی ارسلان که کنارش وایساده بود و گفت:
: اینجارو باش داداش! پری نیشش بازه! خبریه؟
ارسلان دستاشو به هم زد و با ذوق خاصی گفت:
: آخ جون فکر کنم یه عروسی افتادیم! شام چی میدن؟!
یه پس گردنی نثار جفتشون کردمو گفتم:
: دیوونه های خل و چل ! شماها فقط دنبال مفت خوری باشید...
دستاشونو انداختن دور شونه های من و سه تایی در حالی که میرفتیم وسط سالن با صدای بلند میخندیدیم! موضوع خنده مون مشخص نبود اما فکر میکردم که امروز اصلا روز خوبی برای اخم کردن نیست...
علی با نگاه متاسفی رفت سمت میکروفون و چندتا زد روش و گفت:
: الو ؟ یک دو سه ؟سه دو یک؟ الو؟
آرمین که سرشو از زیر میزی که گوشه ی سالن بود آورده بود بیرون گفت:
: بگو داداش میشنویم !
با تعجب در حالی که به آرمین خیره شده بودم پرسیدم:
: تو اونجا چیکار میکنی بزمچه ؟
آرمین مثل این خاله خان باجی ها قسمت بین شصت و انگشت اشاره ی دستش رو به دندون گرفت و گفت:
: وا ننه این حرفا چیه؟ بزمچه که لقب خودت بود فدات شم چرا به بقیه نسبت میدی؟
میخواستم چیزی بگم که شاهد پرت شدن لنگه کفشی به سمت آرمین بودم...لنگه کفش رفت و رفت و رفت تا خورد وسط فرق آرمین ... با چشمای گرد شده به صاحب کفش که بهنام بود نگاه کردم... با صورت قرمز اومد وسط جمع و رو به آرمین در حالی که یه لنگه کفش پاش نبود گفت:
: پیداش کردی اونو با نه؟
آرمین با قیافه ی ناراحتی گفت:
: نیست جون داداش انگار زمین قورتش داده رفته !
علی : چی رو؟
ارسلان: رم گوشی بهنام ! آرمین در آورد بعدش گمش کرد!
: وا با رم گوشی اون چیکار داشتی؟!
آرمین از زیر میز اومد بیرون و با لحن آزرده ای گفت:
: عکسای سیزده به در پارسالو نمیداد بهم خب!
ناخودآگاه پوزخندی زدمو گفتم:
: واقعا که ! این همه برو بیا واسه سیزده به در پارساله؟
ارسلان آهی کشید و گفت:
: سیزده به در پارسال خیلی باحال بود چون پری افتاد توی آب !
چپ چپ نگاش کردمو غریدم :
: خفه !
ارسلان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
: مطمئنم زیر سر توئه! رم بهنامو تو نیست و نابود کردی عکسای در حال غرق شدنت لو نره!
خم شدمو لنگه کفش بهنام رو که دست آرمین بود گرفتمو پرتش کردم سمت ارسلان ولی اون جا خالی داد و شروع کرد به خندیدن...با حرص زیر لبی یه " احمق " نثارش کردمو رفتم سمت میکروفون ... به علی تنه ای زدمو گفتم:
: برو اونور ببینم!
عرشیا : میخوای چیکار کنی؟
شونه هامو انداختم بالا و جواب دادم:
: مگه قرار نبود آهنگ ضبط کنیم؟ خب زودباشید دیگه حداقل یه کار مفید بکنیم!
آرمین بشکنی زد و گفت:
: اوه یس بریم!
و گیتارشو که پخش زمین شده بود برداشت و پنجه ای بهش زد...سرمو با تاسف تکون دادمو گفتم:
: حیف من که وسط شما گیر کردم...
و بدون توجه به واکنششون هدفونم رو گذاشتم توی گوشمو به علی که رفته بود پشت دستگاهای تنظیم صدا اشاره کردم که آهنگ رو  پلی کنه...
...
 

 

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


*رها*

" انسان ها وقتی یاد گذشته شون میفتن که چیزی رو از دست داده باشن و بخوان خاطراتش رو به یاد بیارن...باید فهمید هرکس اونقدر عمر نمیکنه که بخواد تمامی این خاطرات از دست رفته رو بنویسه ؛ بعضی ها حتی یادشون نمیاد گذشته چجوری و چه شکلی بوده...تفاوت آدما به اینه که بعضیاشون اونقدر سرگرم خودشون و زمان حالشون هستن که خاطرات رو فراموش میکنن و بعضی هم اونقدر توی گذشته میمونن که زمان حال هم تموم بشه و بره..."
با تقه ای که به در خورد دست از نوشتن برداشتمو به طرف در برگشتم...در باز شد و آبدارچی شرکت داخل اتاق اومد...سلام آرومی کرد و فنجون قهوه م رو روی میزم گذاشت و بعد از گفتن " امر دیگه ای نیست خانوم ؟" با نگاه پر از آرامش و بدون هیچ استرسی به چشام خیره شد... سرمو تکون دادمو گفتم:
: ممنون احمد آقا ! میتونید برید...
لبخند ملایمی زد و بدون حرفی از اتاق بیرون رفت...
خودکارمو انداختم روی میز و به صندلی تکیه زدم...جدود دوسه هفته ای میشد که هرروز میومدم شرکت و به عنوان رئیس شرکت پشت این میز مینشستم...
همه چیز تقریبا داره روال عادی خودش رو پیدا میکنه...
رویا و شوهرش برگشتن و مامان رو برای مدتی فرستادم شمال که پیش خاله آب و هواش عوض بشه و کمتر بشینه توی خونه و غصه بخوره... خودمم که بیشتر وقتم رو توی شرکت بودمو گاهیم با هستی بیرون میرفتم...خوشحال بودم همه چیز داره بازم نرمال میشه...
فنجون قهوه م رو برداشتم و با لبخندی از سر رضایت  مزه مزه ش کردم...
ساعت حوالی 6 عصر بود که از شرکت بیرون اومدم...قرارم با هستی توی همون کافه ی همیشگی بود...
20 دقیقه ی بعد رسیدم و تا وارد کافه شدم، هستی رو دیدم که روی میزی که کنار پنجره بود نشسته بود و برام دست تکون میداد...
لبخندی زدمو با قدمای آهسته رفتم طرفش...
: سلام ؛ دیر که نکردم ؟
هستی سرشو تکون داد و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
: نه تقریبا !
نفس عمیقی کشیدمو نشستم روی صندلی  و گفتم:
: خیلی خب خوبه !
هستی دستاشو روی میز به هم قفل کرد و کمی به جلو خم شد و گفت:
: خب چی میخوری؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
: هرچی خودت میخوری؛ فرقی نداره!
سرشو تکون داد و گارسون رو صدا زد...بعد از اومدن گارسون نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
: آممم...یه آیس پک موزی برای من و یه قهوه و کیک شکلاتی هم برای دوستم!
چشمکی زد و رو به من گفت:
: خوبه دیگه هوم؟
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم...گارسون بعد از یادداشت چیزایی که هستی گفت پرسید:
: چیز دیگه ای لازم ندارید؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
: نه ممنون !
بعد از رفتن گارسون ، هستی با شوق و ذوق زیادی از توی کیفش یه بسته در آورد ... به نظر نمیومد که یه هدیه باشه... نمیدونم! شاید یه چیز شکستنی بود که اون طوری پیچیده بودش لای روزنامه!
بسته رو گذاشت روی میز و با نیش باز هلش داد به طرف من و گفت:
: اولین کتابیه که چاپ کردیم!
ابروهامو انداختم بالا و با حیرت پرسیدم:
: واقعا ؟ نوشتیش؟
دستاشو زد زیر چونه ش و با اشتیاق زیادی جواب داد:
: اوهـــوم! بازش کن ببین...
روزنامه های پیچیده شده به کتاب رو آروم باز کردمو کتاب رو درآوردم...
" باران شرقی  _"
لبخندی زدمو گفتم:
: باید جالب باشه...
هستی : این اولین چاپش بود ؛ میخوام بدمش به تو !
با حیرت پرسیدم:
: جدی میگــــــی؟
خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد:
: خوشحال شدی؟
سرمو تکون دادمو با ذوق خاصی گفتم:
:معلومه دیوونه !
همین موقع بود که گارسون سفارشامون رو آورد ... درحالی که کتاب رو ورق میزدمو آروم قهوه م رو میخوردم رو به هستی گفتم:
: فکر میکنی چقدر طول بکشه کلشو تموم کنم؟
شونه هاشو انداخت بالا و جواب داد:
: بستگی داره چجوری بخوای بخونی...اگه...
با صدای هرهر و کرکر چندتا پسر که وارد کافه شدن حرفشو قطع کرد و برگشت به سمت اونا...
پنج شیش تا پسر جوون بودن که همشون بلااستثنا تیپ های آنچنانی زده بودن و با عینک دودی هاشون،  درست مثل مدلای مجله های مد شده بودن ... اونقدر سرخوش بودن که نیش همشون باز بود و همین اول بسم الله کافه رو گذاشته بودن روی سرشون!
ناخودآگاه اخمامو کردم توی هم و رو به هستی گفتم:
: داشتی میگفتی...
بدون این که برگرده طرفم جواب داد:
: آ...آره...بستگی به خودت داره دیگه...
نفس عمیقی کشیدمو دوباره نیم نگاهی به اون چندتا ارازل انداختم...دور هم نشسته بود و یه گارسون هم بالا سرشون وایساده بود...
به نظر میومد باهم دوستای صمیمی هستن ... اونقدر صمیمی که مدام دستشونو مینداختن دور گردن هم و میزدن به پشت همدیگه ...
همشون عینکاشونو درآورده بودن و بدون هیچ گوشه گیری ای به هم حرف میزدن به جز یکی !
اونی که از همه تیره تر پوشیده بود و  جوری  نشسته بود انگار که میخواست قایم بشه...
شونه هامو انداختم بالا و خواستم چشم ازشون بردارم که حرکت سریع یکی از اون پسرا باعث شد همون طوری بهشون خیره بمونم...
یکیشون عینک همون پسره رو برداشت و شروع کردن به دست به دست چرخوندن عینک... و من شاهد قیافه ی عصبانی اون پسره بودم که با حرص سعی داشت عینکشو پس بگیره...
از جاش تکونی نمیخورد ، فقط با حرص به بقیه دوستاش که میخندیدن نگاه میکرد...
هستی برگشت سمت من و با تعجب گفت:
: رها !
بهش نگاه کردمو گفتم:
: ها چیه ؟
هستی: اون پرهام زنده !
با سردرگمی پرسیدم:
: کی؟
با ذوق در حالی که سعی میکرد صداش بالا نره گفت:
: اه همون پسره دیگه ... وایــی!
به اطرافم نگاهی انداختم...دیدم همه دارن پچ پچ میکنن...یهو یکی بلند شد و رفت سر میز اون پسرا و گفت:
: آقای پرهام زند ! چه سعادتی! من یکی از طرفدارای پرو پا قرصتونم!
همه ی اون پسرا برگشتن به سمت اون مردی که خودشو طرفدار معرفی کرده بود...
ناخودآگاه به صورت همون پسره که حرص میخورد نگاه کردم...دیدم که لبخندی کاملا مصنوعی زده و داره به طرفداره نگه میکنه...
تا به خودم اومدم دیدم همه از گوشه و کنار کافه ریختن رو سر اون بدبخت و هستی هم جزو اولین هجوم برنده ها بود...
فکر میکنم فقط من و دوتا پیرزنی که میز بغلی ما بودن نشسته بودیم؛ بقیه همه با سر و صدا دور میز جمع شده بودن...
صداهای " یه امضا لطفا " ، " یه عکس " ، " امضا " کل کافه رو پر کرده بود...آره درست بود ؛ اون همون خواننده ی معروفی بود که هستی مدام آهنگاشو گوش میده ... بیچاره حق داشت عینک بزنه نشناسنش... با این اوصاف ، تا شب مجبوره امضا بده چون حتی از بیرون کافه دسته دسته آدم میومد داخل ...
اونقدر شلوغ شده بود که ترجیح دادم سر جام بشینمو تکون نخورم واگرنه مثل هستی بین جمعیت محو و نابود میشدم!...
...
 

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پرهام*

: وای دارم دیوونه میشم!
علی: تا تو باشی تیریپ برنداری واسه ما...
: خفه !
بهنام: بی ادب !
: تو یکی که کلا ساکت!
عرشیا: ا ساکت باشید دیگه بابا بچه اعصاب نداره !
: توام دهنتو ببند عرشیا هرچی میکشم از توئه ...
عرشیا : خیلی خب بی اعصاب ! بیا و خوبی کن و طرف آقارو بگیر...ایــــش! آرمین گاز بده بریم این تحفه رو پرتش کنم تو خونش بریم به زندگیمون برسیم!
: نکبت !
این تنها مکالمه ای بود که قبل از رسیدن به خونه داشتیم...
نزدیکیای آپارتمانم ، آرمین نگه داشت و میخواستم پیاده بشم که بهنام سوتی زد و گفت:
: به به آبجی هانام که اینجاست!
به جلوی در آپارتمان نگاهی انداختمو دیدم بهنام درست میگه...هانا جلوی در وایساده بود ولی...اون اینجارو از کجا پیدا کرده بود؟
با صدای علی چشم از هانا برداشتمو نگاهش کردم...
علی: چرا معطلی ؟ پیاده شو دیگه ...
با حرص در ماشینو باز کردمو زیر لبی خدافظی کردمو پیاده شدم...با صدای بسته شدن در ماشین ، هانا برگشت به سمت من و تا منو دید نیشش تا بناگوشش باز شد و بدو بدو اومد پیشم...تا بهم رسید گفت:
: چرا گوشیتو برنمیداری عشقم؟
نیم نگاهی به ماشین آرمین انداختم که داشت از کوچه خارج میشد و بعد از مکث کوتاهی راه افتادم سمت در ورودی آپارتمان...
هانا هم افتاد دنبالمو دوباره سوالشو تکرار کرد...از پله ها بالا رفتمو کلید انداختم توی در واحد خودمو بازش کردم...
قبل از این که برم داخل برگشتم به طرف هانا و با اخم غلیظی گفتم:
: اینجارو از کجا پیدا کردی؟
هانا : خب...یه روز که رفته بودی استدیو اتفاقی دیدمت و تا اینجا اومدم دنبالت...خاله بهم گفته بود که دیگه خونه نمیری...
پوزخندی زدمو گفتم:
: کار خیلی اشتباهی کردی که تا اینجا اومدی...حالا میتونی بری!
هانا : منظورت چیه پرهام؟
تک ابرویی بالا انداختمو گفتم:
: واضح نبود؟
با گیجی سرشو تکون داد و گفت:
: نمیفهمم چرا اینجوری میکنی...چـــ...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
: از همون اولم میدونستی که هیچ علاقه ای به این ازدواج نداشتمو فقط بخاطر احترام مامان بهش تن دادم؛ نمیخوام 24 ساعته مزاحمم بشی اینو متوجه میشی؟
هانا چیزی نگفت و فقط به چشمام خیره موند...کم کم حلقه ی اشک توی چشماش بسته شد و چونه ش شروع کرد به لرزیدن...
با کلافگی گفتم:
: گریه نکن!
هانا سرشو تکون داد و گفت:
: باید برم...
: این کارو خیلی وقت پیش باید میکردی...
پوزخندی زد و بدون هیچ حرف دیگه ای از پله ها پایین رفت و کمی بعد صدای کوبیده شدن در آپارتمان به گوش رسید...
نفس عمیقی کشیدمو رفتم توی خونه و درو پشت سرم بستم...کاپشنمو پرت کردم یه گوشه و نشستم روی کاناپه و سرمو توی دستام گرفتم...
نگاهم افتاد به حلقه ای که روی میز بود و من هیچ وقت دستم نکرده بودمش...میدونم که زیادی تند رفتم ولی چاره ای نداشتم...تحملش سخت بود...من نمیتونستم دیگه ادامه بدم و اینو بارها به خود هانا گفته بودم؛ اما اون هربار به شوخی گرفتش و منم مجبور شدم کاری کنم که اشکش در بیاد...هرچند از نظر خودم بازم کار خیلی بدی نکردم در حقش فقط نظرمو گفتم...
توی افکار خودم غرق بودم که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن...از توی جیبم بیرون آوردمشو با دیدن اسم بهنام اخمامو کشیدم توی هم و جواب دادم:
: مگه همین الان با هم نبودیم؟دیگه چه خبره؟
مکثی کرد و گفت:
: پرهام، همین الآن شنیدم که عموی علی تصادف کرده !
با گیجی پرسیدم:
: چی؟کدوم عموش؟
بهنام با ناراحتی خیلی زیادی گفت:
: وکیلت!
با لحن تندی پرسیدم:
: آقای صدر؟ الآن کجایید؟
بهنام : داریم میریم بیمارستان؛ فکر کردم بخوای بیای...علی واقعا حالش خوب نیست...
از جام بلند شدمو کاپشنمو برداشتمو در حالی که از خونه خارج میشدم گفتم:
: کدوم بیمارستانه؟

...
 

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*رها*

امروز میخواستم برم و اسناد رو از آقای صدر بگیرم...
از آسانسور بیرون اومدمو پیچیدم توی راهرویی که دفتر آقای صدر اونجا بود ...
چشمم خورد به اعلامیه ی روی در ...باورم نمیشد...یعنی...یعنی...آقای صدر هم مرد ؟ خدای من!
به امید این که کسی توی دفتر باشه محکم به در کوبیدم اما کسی درو باز نکرد...
با عجله از ساختمون اومدم بیرون و سوار ماشین شدمو راهی خونه ی آقای صدر شدم... چند باری به اتفاق بابا اونجا رفته بودم...
باورم نمیشد که آقای صدر فوت شده باشه ولی با دیدن اعلامیه های جلوی در خونه شون و جمعیتی که مدام در حال رفت و آمد بودن ، تازه فهمیدم که این موضوع واقعیت داره ...
انگار داشتن برای مراسم خاک سپاری آماده میشدن ؛ اینو راحت میشد از حرف های چند نفری که جلوی در وایساده بودن فهمید...
جلوتر رفتمو از یکی از مردایی که اونجا وایساده بود پرسیدم :
: ببخشید ، ختم آقای صدر هستش؟
مرده که انگاری از گریه ی زیاد چشماش سرخ شده بود نگاهی به سرتاپای من انداخت و گفت:
: بله
با لحن محزونی گفتم:
: امیدوارم غم آخرتون باشه ؛ مراسم کجا برگزار میشه؟
سرشو تکون داد و در جوابم گفت:
: ممنونم خانوم ؛ شما تشریف ببرید بهشت زهرا ؛ اونجا از شما پذیرایی میکنیم ...
سرمو تکون دادمو بعد از خدافظی کوتاهی رفتم سمت ماشینمو به همراه چندتا ماشین دیگه راهی بهشت زهرا شدم...
قطعه 654 امروز به خاطر فوت آقای صدر خیلی شلوغ شده بود...
بعد از تسلیت به خانواده ی صدر ، منتظر مراسم خاکسپاری بودم ...
زیر سایه ی درخت وایساده بودمو به جمعیت نگاه میکردم...این صحنه رو همین تازگی ها دیده بودمو با تموم وجود حسش کرده بودم...
چقدر برام تلخ و غم انگیز بود ... حالا با فوت وکیل بابا ، کارای سندهای ما عقب میفته و دردسرامون بازم شروع میشه...
گذشته از اون من واقعا برای مرگ آقای صدر که ظاهرا بر اثر تصادف ماشین بوده خیلی متاسف بودم ... مرگ هیچ آدمی نمیتونه به دور از ناراحتی باشه...
وقتی جنازه رو آوردن و بعد از خوندن نماز میخواستن دفن کنن ، فقط صدای گریه های همسر و دختر و همین طور دو تا مرد دیگه شنیده میشد و بقیه همه در سکوت بودن... جمعیت زیادی جمع شده بودن ... نگاهم از پشت عینک دودی روی تمام آدم های اونجا میچرخید ...
چشمم خورد به همون پسری که هستی هنوزم که هنوزه امضایی که ازش گرفته رو با ذوق به همه نشون میده ؛ همون پسر خوانندهه که اون سری با دوستاش توی کافه بود و اولین بار توی دفتر آقای صدر مثل برج زهرمار دیدمش...
حدس میزنم که از آشناهای آقای صدر باشه که حالا اینجا حضور داره ؛ واگرنه چه دلیلی داره که با اون همه ناز و ادا پاشه بیاد همچین جاهایی تا مردم بشناسنش و  بازم رو سرش خراب بشن؟
این بار سرشو انداخته بود پایین و نگاهش روی پسری بود که کنار قبر آقای صدر نشسته بود و با بغض به عکس آقای صدر نگاه میکرد...
این پسره رو هم مثل همین آقای معروف توی دفتر و توی کافه دیده بودم...اون روز توی دفتر با شادی خیلی زیادی به آقای صدر گفت عمو...
با این حساب باید برادر زاده ی آقای صدر باشه و اون پسره هم یا دوستشه یا یکی دیگه از فامیلاش...
دست از این فکرای مسخره برداشتمو ترجیح دادم به جای فکر کردن درباره ی این که فلانی کیه و چیکاره ست، به این فکر کنم که بعد آقای صدر ، با اسناد چیکار کنم ؟
...

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پرهام *

این یکی از بدترین اتفاقاتی بود که میتونست بیفته ... به وضوح میدیدم که علی چقدر داغون شده ... خوب میدونستم چقدر عموش رو دوست داره و حالا با مرگ آقای صدر ضربه ی بزرگی خورده بود...
حالا دیگه مراسم تموم شده بود و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که پیش علی باشمو نذارم تنها بمونه ...
به جز من ، عرشیا و آرمین هم  اومده بودن و با فاصله ی کمی از ما پیش بابای علی وایساده بودن...
مهمون ها یکی یکی میومدن و تسلیت میگفتن و میرفتن و علی مجبور بود همش تشکر و قدردانی کنه ...
...: تسلیت میگم آقای زند و آقای صدر !
این صدای دختری بود که روبه رویی من و علی وایساده بود و با خم ابروی خفیفی بهمون نگاه میکرد...
برام جالب بود اسم منو میدونست و منو میشناخت اما انگار اصلا براش مهم نبود و فقط اومده بود تسلیت بگه...
علی : ممنونم ... شما از فامیل های دور هستید ؟
دختر : نه ، پدرمن از دوستان آقای صدر بود ؛ خدا رحمتشون کنه ، وکیل پدرم بودن ...
علی سرشو تکون داد و چیزی نگفت ...
اون دختر خدافظی کوتاه و مختصری کرد و از ما فاصله گرفت و رفت طرف یه سراتوی مشکی رنگ و سوارش شد و خیلی سریع از قطعه خارج شد و رفت... اونقدر تند و سریع رفت که فقط گرد و خاکش دیده میشد و بس...
از این که اصلا به حساب نیومدم متعجب بودم...خب شاید حواسش نبوده ! آره حتما همینه...
برگشتم سمت علی و گفتم:
: علی؟ فکر میکنم بهتر باشه کم کم راه بیفتیم و بریم خونه ی عموت ...
سرشو تکون داد و بدون این که چیزی بگه راه افتاد و منم بعد از اشاره کردن به عرشیا و آرمین رفتم دنبالش ...

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* رها *

بعد از این که یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم ، زنگ زدم به مامان و چند دقیقه ای باهاش حرف زدم...
خوشحال بودم ‌که پیش خاله مهسام حالش خیلی خوب بود...درواقع هدف منم از ترتیب دادن این سفر همین بود...
حالا نشسته بودم روی کاناپه ی جلوی تلویزیون و بی هدف کانال هارو بالا پایین میکردم...
این کار تا اونجایی ادامه داشت که صدای زنگ موبایلم بلند شد...
با دیدن اسم روهام روی صفحه گوشی اخمام رفت توی هم و رومو برگردوندم به سمت تلویزیون...
مطمئن بودم که به گوشش خورده که آقای صدر فوت شده و حالا زنگ زده تا پیگیر آپارتمانش باشه...
خیلی وقیح بود ... هم اون و هم رویا که بعد از گرفتن سهم الارثش گذاشت و رفت پی زندگیش...
اعصابم خورد میشد هروقت بهشون فکر میکردم...با کلافگی تلویزیون رو خاموش کردمو کنترلش رو پرت کردم روی کاناپه و به هدف رفتن به آشپزخونه از جام بلند شدم..‌‌.
خداروشکر پروانه جون بود و کمبود غذا نداشتیم...واگرنه با این اوضاع کی حس و حال پخت و پز داشت؟
دل و دماغ هیچی رو نداشتم ولی بعد از خوردن یه لیوان آب به ناچار به اتاق کار بابا رفتم تا چندتا از پرونده های پروژه های کلان شرکت رو پیدا کنم...
...
...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


* پرهام *

سخت ترین کاری که امروز میتونستم بکنم خداحافظی از علی بود...داغون شده بود...یه چیزی فراتر از داغون...
تمام سعیم رو کردم که همه جا هواشو داشته باشم...
ساعت حدود ۱۱ شب بود که برگشتم به آپارتمانم...از ته دلم ناراحت بودم...هم بخاطر علی و هم...از دست رفتن وکیلی به خوبی آقای صدر...با این حساب کارای وکالت نامه به طور کل متوقف شد ...
به احترام علی چند روزی رو کار رو متوقف کردیم تا یکم بگذره و علی بتونه روحیه شو به دست بیاره...
و خب در این مدت پیش رو من باید خونه نشین میشدم چون هیچ کاری نداشتم...ترجیح میدادم با علی باشم...مطمئن بودن از پسش برمیاد...خیلی زود...

 ۶ هفته بعد ...

بهنام _ پرهاااام پس تو کجا موندییی؟!
در حالی که در آپارتمان رو میبستم و کفشامو میپوشیدم با صدای بلندی گفتم :
+ دارم میام دیگه اه !
و به سرعت از پله ها پایین رفتمو بدون معطلی سوار ماشین بهنام شدم...همین که درو بستم غرغرای بهنام شروع شد :
_ مثل دخترا میمونی ! نیم ساعته علاف شدم واسه آقا ..‌. اون بالا دقیقا تو چیکار میکردی؟ 
نیم نگاهی بهم کرد و ادامه داد :
_ آرایشم نکردی همون ریخت نحستو آوردی ببینیم حالمون بد شه اه اه اه !
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردمو گفتم :
+ والا از نظر ریخت من از همه ی شما بزمچه ها بهترم !
دنده رو جابه جا کرد و گفت :
_ تو خودت بزمچه اعظمی !
یه پس گردنی نثارش کردمو گفتم :
+ راهتو برو تا نزدم تابلو راهنمایی رانندگی بشی !
بهنام شونه هاشو انداخت بالا و این بار خیلی جدی گفت :
_ به نظرت علی حاضر میشه لباس مشکیشو در بیاره ؟
سرمو تکون دادم و در جوابش گفتم :
+ مگه دست خودشه ؟ ۶ هفته ست خونه نشین شدیم الکی الکی!
بهنام نفس عمیقی کشید و جواب داد :
_ چی بگم والا ؛ تو خودت گفتی تا علی نباشه کار نمیکنی بعد حالا غر میزنی؟
چیزی نگفتمو رومو برگردوندم سمت پنجره...یک ربع بعد جلوی در خونه علی بودیم و قرار بود منتظر بقیه بچه ها بشیم و همگی باهم بریم پیشش...
...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*رها*

اسناد رو از دفتر آقای صدر گرفته بودم و حالا همراه روهام اومده بودیم دفترخونه برای ثبت معامله ای که قرار بود باهم انجام بدیم...

با وجود اینکه از خوشحالی روهام برای گرفتن یه آپارتمان سردرنمیاوردم ولی برامم اصلا مهم نبود و فقط میخواستم از دستش خلاص بشم! انگار اونم همینو میخواست...

ساعت ۱ ظهر بود که جلوی در دفترخونه وایساده بودیم و حالا شرکت کاملا برای من و آپارتمان برای روهام شده بود...

با صدای مردونه و پر از شادی روهام سرمو بلند کردمو نگاهمو بهش دوختم...

روهام_ بریم یه چیزی بخوریم ؟ خیلی گرسنمه !

بدون هیچ تردید و شکی جواب دادم :

+ فکر نمیکنم وقتشو داشته باشم باید خودمو به جلسه ساعت ۲ برسونم روهام...

پوزخندی زد و درحالی که به سمت ماشینش میرفت گفت :

_ هرجور خودت دوست داری خانوم رئیس! خدافظ.

و بی معطلی سوار ماشینش شد و بعد از چند دقیقه کوتاه از جلوی در دفترخونه دور شد...بعد از رفتن روهام ، رفتم سمت تاکسی هایی که کمی جلوتر منتظر مسافر بودم و رو به یکی از راننده ها گفتم :

+ میدون آرژانتین ، دربست آقا !

راننده تاکسی اشاره کرد به ماشینش و درحالی که خودش سوار میشد گفت " بفرمایید خانوم "

سوار تاکسی شدمو به این فکر میکردم روهام اونقدر بی ملاحظه هست که حتی یه تعارف نکرد منو برسونه و رفت...خب خودمم بیشتر از هرکسی میدونستم که تعارف ناهارشم فقط برای این بوده که وقتی پیدا کنه تا با طعنه هاش آزارم بده واگرنه اون عمرا قید کاراشو بزنه و بخواد بیاد با من ناهار بخوره !

حوالی ساعت ۲ بودش که جلوی شرکت پیاده شدمو بعد از پرداخت کرایه تاکسی به داخل شرکت رفتم...به محض پیاده شدنم از آسانسور ، خانوم لطفی منشی شرکت از جاش بلند شد و گفت :

+ خانوم عسگری مهموناتون توی اتاق جلسه منتظر شما هستن...

سرمو تکون دادمو پرسیدم :

_ آقای مرادی هم اومدن؟

+ بله خانم گفتن گزارشایی که خواسته بودید رو آماده کردن...

به گفتن باشه ی کوتاهی بسنده کردم و بعد از رفتن به اتاق خودم و برداشتن چندتا پرونده راهی سالن جلسه شدم...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پرهام *

همگی توی سالن پذیرایی خونه علی نشسته بودیم و منتظرش بودیم...بعد از حدود دو سه دقیقه علی با قیافه ی گرفته و ناراحتی که بعد ازمرگ عموش تنها چیزی بود که ازش دیده بودیم از پله ها اومد پایین...

اولین نفر عرشیا بود که با دیدنش از جا بلند شد و با لحن شاد و پرانرژی همیشگیش درحالی که به سمت علی میرفت و بغلشو باز کرده بود گفت :

+ به به به ! ببین کی اینجاست ؟ فندق گوگولی عمو عرشیااا ! 

و سریع علی رو گرفت توی بغلش و یدونه زد پس سرش و اینبار با لحن جدی ای گفت :

+ خوب مارو از یاد بردیا نامرد ؛ رفیقم رفیقای قدیم!

بهنام از جاش بلند شد و با حالت گریه ی الکی رفت سمت اون دوتا و گفت :

_ د آخه لامروت ! به فکر ما نیستی به فکر این پری بیچاره بااااش! نمیگی از غصه نبودن تو دق میکنه یه وقت کوچولوی عمو قربونش برم میفته؟!

با چشمای گرد شده و حیرت گفتم :

+ چی داری میگی تو نسناس؟

علی که از مسخره بازیای بهنام و دیدن زبون درازیای که به من میکرد لبخند روی لبش نشسته بود اومد و کنارمون نشست و گفت :

_ خیلی خوشحالم که میبینمتون دارودسته خل و چلا!

ارسلان + بفرما حالا شدیم دار و دسته خل و چلا ! 

آرمین درحالی که لم داده بود با لحن بیخیالی گفت:

_حالا اونقدراهم بد نیست داداش به هرحال ما اومدیم دنبال رئیس خل و چلا دیگه!

بهنام که کنار علی نشسته بود مشتی به بازوش زد و گفت :

+ هی پسر ببین پری جون و آری اسکله برات چی خریدن کف میکنی!!!

بعد رو کرد به من گفت :

+ بریز بیرون بند و بساطو پرهام!

سرمو تکون دادمو از توی پاکت بزرگی که کنار دستم بود پیراهنی که برای علی خریده بودیم تا به جای پیرهن مشکیش بپوشه و از عزا دربیاد رو دراوردم...

علی با دیدن پیراهن توی دستام اخمی کرد و گفت :

_ نه بچه ها...میدونم که قصدتون خوشحال کردن منه ولی من نمیتونم...آ...

پریدم وسط حرفشو گفتم :

+ نه نیار دیگه داداش ؛ فکر میکنی با خونه نشستن و غصه خوردن عموت برمیگرده؟ هممون میدونیم چقدر دوسش داشتی ولی وقتشه که از این حالت دربیای ...

عرشیا_ حق با پرهامه ؛ با این کارات روح اون مرحومم اذیت میشه علی...

بهنام پیراهنو از دست من گرفت و داد به علی و در همون حال گفت :

_ زودباش خودتو جمع و جور کن ؛ ما اومدیم دنبال رفیقمون ؛ نمیخوایم دست خالی برگردیم...

علی سرشو تکون داد و گفت :

+ امکانش نیست بچه ها...من نمیتونم واقعا...

نفسمو با حرص بیرون فرستادمو با وجود اینکه از شوخیای بهنام و عرشیا خوشم نمیومد اما بازم با مسخره بازی گفتم :

_ چی چی رو امکانش نیست؟؟؟ خودتو راحت کردیااا انگار نه انگار یه زنی هست یه بچه ای ! الهی جز جیگر بگیری منو با یه بچه تو شیکمم آواره خونه همسایه ها کردییی د آخه به توام میگن مرررد ؟!

اونقدر رولمو با احساس و غیرقابل تصور بازی کرده بودم که دهن علی و بقیه بچه ها باز مونده بود...خب حقم داشتن از من خیلی بعید بود !

به حالت گریه با عشوه دستی به چشمام کشیدمو ادامه دادم:

_ پس چیشد قول و قرارات علی؟ مگه قرار نبود هرروز صبح با گل رز بیدارم کنی و لباسامو بذاری جلو در حموم و صبحونه رو آماده کنی؟!

با این حرفم علی برخلاف تصورم پقی زد زیر خنده و پشت بند اون بقیه هم شروع کردن به خندیدن..‌.هرچند دوست نداشتم اداهای مسخره دربیارم اما همینکه باعث شد بهترین دوستم بخنده کلی ارزشش رو داشت...

از جام بلند شدمو در همون حال با لحن جدی گفتم:

_ خیلی خب پاشو بپوشش تا بیشتر از این عفتمو لکه دار نکردی!

عرشیا با خنده گفت:

+ جون من یه بار دیگه پرهام واااای عجب چیزی بودی!

چشم غره ای بهش رفتم که از چشم ارسلان که بغل دستم نشسته بود دور نموند و باعث شد که دستشو به گوشه لباسم بگیره و با خنده و مسخره بازی بگه :

_ حالا تو بشین پرپری جون یه وقت بچت نیفته علی پدرمارو دربیاره هااا!

+ کوفت ! هیچی دیگه شدیم دلقک بخاطر شما آقا علی میبینی؟!

علی درحالی که شونه هاش از خنده تکون میخورد گفت :

_ اون جز جیگر بگیری گفتنت منو کشته آخه !

رفتم به سمتش و پیرهنو از دستش کشیدمو زدم توسرش و گفتم :

+ پاشو اینو بپوش بابا نشستی اینجا هرهر به ریش من میخندی...پاشو!

علی پیراهنو گرفت با خنده بلند شد و درحالی که میرفت سمت پله ها گفت :

_ خیلی خب حرص نخور واسه پوستت بده پرپرکم!

بعد از رفتن علی ، نفس عمیقی کشیدمو نشستم سرجای قبلی علی...بهنام با لحن قدردانی درحالی که دستشو روی شونم گذاشته بود گفت :

+ دمت گرم داداش! خندوندیش حسابی

چشمکی زدمو با شیطنت گفتم :

_ ازاولم نقشه همین بود دیگه 

عرشیا_ خوب راه افتادیا آقای زند ! چشمکووو، ادا اطوار زنونه و عشوه های خرکییی!

و بعد زد زیر خنده...پشت بند اون آرمین گفت :

_ باید میرفتی بازیگر میشدی تو داداش!

ارسلان + آره مخصوصا در نقش این زنای عجوزه !

و دوباره زدن زیر خنده...لبخندی روی لبم نشست و از اینکه میدیدم بازم اکیپمون شاده لذت میبردم...حالا دیگه وقتش بود دوباره برگردیم به کار و زندگیمون...

...

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×