رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:مجنون خسته

نویسنده:sara6 کاربر انجمن نود هشتیا.

موضوع:عاشقانه ، معمایی

خلاصه : خانواده ای به محل جديدى نقل مکان میکنند غافل از هیاهوها...بهتان ها...عشق های کشته شده...کبک های سر به زیر!

دختر خانواده به دنبال کنجکاوی هایش میرود و سر از آشوب های این خانه در می آورد.

در این مکان جوانی زندگی میکند که نزدیک شدن به او اکیدا قدغن شده و هم کلام شدن با  او عواقب سختی خواهد داشت!

دختر داستان اما...

مقدمه:

دهان ها پلمب شده بودند...

چشم ها مرده بودند...

عشق ها به دار آویخته شده بودند...و  او میدید و فریاد میکشید و میمرد.

دیوانه بود..

دیوانه ای که میفهمید..زجر میکشید...خسته میشد ...خسته از فهمی که دیوانه اش میکرد.

ویرایش شده در توسط sara6
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالقم
دستش را زير چانه اش گذاشته بود و در افکارش شنا ميکرد! با صداى مادر هميشه نگرانش به خود آمد
-هانا اگ فکر و خيالت تموم شد پاشو بيا کمک
-مامان مگه من نشستم که ميگى پاشو
-افسانه دست به کمر ايستاد و ابروهايش را در هم پيچيد
-دلم خوشه دختر دارم الکى دلم خوشه اسب آورده بودم بسته بودم اينجا يکم يونجه ميدادم بهش تا صبح کار ميکرد.
-البته اون گاوه که يونجه ميخوره حالا تصميم با خودته
همايون در حالى که گوشى تلفنش را به کمک شانه اش به گوشش چسبانده بود و کارتن ها را روى هم ميگذاشت گفت:
-هانا خانم جاى بحث کردن پاشو برو يه زنگ به خواهرت بزن بلکه اون شوهر تن پرورشو برداره بياره کمک ما مرديم
-واى بابا من که  ننشستم اخه چى ميگيد شما دوتا هى پاشو پاشو
سپس پاهايش را به زمين کوبيد و گفت:
آه ببينيد سرپام
-هما اين آدمه باش حرف ميزنى
صداى نابهنجار خنده ى هانا باعث در هم رفتن اخم هاى همايون شد وقتى هما خطاب ميشد حس ميکرد زني است ملاقه به دست در حال چشيدن طعم قرمه سبزى اش که چيزى نمانده جا بيفتد!
زنگ اف اف مجال اعتراض را از او گرفت
-بفرما خودشون اومدن نميخواد زنگ بزنى
آوا در حال شکافتن تارهاى صوتى وارد خانه شد
-کفشاتو درنيار کودن مگ نميبينى مامان جون اينا فرشارو جمع کردن
آوا درست مانند مادرش بود همانقدر بى اعصاب همانقدر خشن!
-سلام مامان
-سلام چته نيومده سر بچه داد ميزنى
افسانه  نوه اش را بوسيد ايلياى کوچک هنوز از هشدارهاى گاه و بيگاه مادرش گنگ بود و گيج
هانا گونه ى ايليا را بوسيد و روبروى او روى زمين نشست جيغ افسانه بلند شد!
-بى عقل رو زمين نشين مگه چهار سالته هانا
-مامان ميخام لباسامو بشورم بى خيال
-آوا جان پيمان کو
-داشت با ماشينش ور ميرفت الان صداش ميکنم
همايون در دل به داماد بى فهمش فحش هاى عجيب و غريب نثار ميکرد.. مردک در هيج شرايطى حضور مفيد نداشت دخترش را حرام کرده بود!
افسانه دست هايش را بالا برد و درست رو به هانا به معناى خاک بر سرت پايين آورد.
ايليا ماشينش را روى پاهاى هانا به حرکت دراورده بود و لب هاي کوچکش را غنچه کرده بود و قام قام ميکرد!
پيمان با اخمى محو وارد شد
-سلام ...سلام... خسته نباشيد
-سلام پيمان جان کجايي بابا
همايون لبخند زورکى اش را روى لب هايش نشانده بود
-بابا ماشين بازى درآورده نميدونم چشه بايد ببرمش تعميرگاه
-که اينطور
-خب اين کارتن هارو ببرم دم در؟
- اره دستت درد نکنه هانا بلن شو بيا کمک
-بابا ى کارگر ميگرفتى بد نبودا
-عزيز من کارگر بياد وسايلمونو بپيچه تو روزنامه بذاره تو کارتن؟
-همايون گفتم بحث نکن بيا اين گلدونو از دستم بگير دستم افتاد
آفتاب کنج خانه کز کرده بود خيال رفتن داشت ...
ايليا سرش روى شانه ى  خاله اش بود و به خواب فرو رفته بود. پيمان به بهانه ى خرابى ماشين آن ها را همراهى نکرده بود و همايون با بدنى کوفته به سوى مقصد ميراند.
-خب اينم از خونه ى جديد
هانا نگاهش را از گوشى گرفت و از پشت شيشه به نماى سفيد ساختمان خيره ماند.
-اوف بابا عجب چيزيه کاش ميشد برا هميشه بيايم اينجا... وااااى خيلى خوبه
آوا نيز درحالى که محو ساختمان شده بود گفت:
-هانا نديد پديد بازى درنيارى
-برو بابا نقشه ى اين ساختمونو من کشيدم هه
افسانه نگاهى نااميدانه به دختر ته تغاريش انداخت و از ماشين پياده شد
-افسانه ديدى چه خونه اى برات گرفتم
-اره تو گرفتى جان عمت
آوا و هانا از ماشين پياده شدند و ايليا درحالى که چشمانش را ميماليد گفت:
مامان گشنمه
آوا يک بسته ويفر نارگيلى از کيفش درآورد به ايليا داد
هانا مشتاق تر از همه گفت:
بريم تو ديگ
-همايون وسايلامونو بردى تو يابيرونن؟
-بردم تو بابا بنده خدا آقاى سالارى اينا کمک کردن خرت و پرتارو هم آخرشب ازتو ماشين ميارم
-گرفتن کارگرم که گناهه
-هاناخانم جاى نظر دادن پشت مانتوتو تميز کن که همش خاک و خله
-ميخوام بشورمش
آوا نگاهش را ازايليا گرفت و گفت:
-هانا سر و وضعتو درس کن اينا باکلاسن
-نديد پديد بازى درنيار
آوا ابروهايش را بالا انداخت و هانا خنديد.
همايون کليد را در قفل چرخاند و لبخند رضايتى زد براى يک لحظه خود را صاحب آن خانه ى تحسين برانگيز تصور کرد.
وارد شدند... شايد وارد يک سرزمين جديد... هانا دهانش را به سختى بسته نگه داشته بود وضع مالى خوبى داشتند آنقدر خوب که کمبودى نداشته باشند ولى نه آنقدر که در چنين خانه اى جولان بدهند.
محوطه ى بسيار وسيع مقابلشان رخ مينمود پاييز بود وگرنه اين باغ بزرگ حرف هاى زيادى براى گفتن داشت درختان جامه ى پاييزى شان را به تن کرده بودند روى زمين فرشى از برگ هاى رنگى  پهن بود .
هانا چقدر راه رفتن روى برگ ها و شنيدن صداى قرچ قرچ آن ها را دوست داشت.
سراسر باغ درختاى بلند و طويل و سالمند خودنمايي ميکردند بهار اين باغ ديدنى بود...
ساختمان سه طبقه اى مقابلشان بود با نمايي سفيد و درخشان گوشه اى حياط سگى به درخت بسته شده بود. وسط حياط حوضى بزرگ و قديمى به چشم ميخورد ترکيب فضاى سنتى و مدرن عجيب به دل هانا نشسته بود.
در گوشه اى از حياط خانه ى کوچک چوبى با سقف شيب دار چوبى به چشم ميخورد امتداد سقفش به زمين ميرسيد با پنجره هاى کوچک و دربى بيضى شکل بيش از اندازه زيبا و شيک و بانمک بود هانا با دست به خانه ى چوبى انتهاى باغ اشاره کرد
-آوا نگاه کن چقد خوشگله
-آره خيلى بامزس
وارد ساختمان شدند ساختمان سه طبقه شامل شش واحد بود
همايون اول از همه از آسانسور خارج شد
-اينم از واحد آخر
درب واحد روبرو باز شد مردى قدبلند و ميانسال با موهاى خاکسترى و صورت اصلاح شده با رويي خوش به سمت آن ها آمد دست همايون را به گرمى فشرد
-به به سلام همسايه ى جديد
-چاکر آقاى سالارى
-سلام خانم خيلى خوش آمديد
-سلام ببخشيد ديگه اسباب زحمت شديم
-خواهش ميکنم خونه ى خودتونه
هانا و آوا به آرامى سلام گفتند
-سلام خانما خوبيد شما... بفرماييد تو خستگى در کنيد ى چايي بخوريم دور هم
-نه ديگه ما مزاحم نميشيم همايون به اندازه کافى به شما زحمت داده
- نه بابا اين چه حرفيه
خانمى خوش پوش درحالى که دوطرف مانتويش را به هم نزديک ميکرد به جمع آن ها پيوست
بعد از سلام و احوال پرسى با همسر آقاى سالارى با اصرارهاى  مکرر آقاى سالارى همگى به خانه ى او رفتند.
هانا سعى در تميز کردن پشت مانتويش داشت و آوا درحالى که زيرلب فحش هاى آبدارش را نصيب ايليا ميکرد خورده هاى ويفر را از سرورويش ميتکاند .
وارد خانه شدند جاى سوزن انداختن نبود تا چشم کار ميکرد اشياى آنتيک و فانتزى سرتاسر فضاى خانه را اشغال کرده بود به سمت مبلمان سفيدرنگ سلطنتى هدايت شدند.

همسر سالارى باسينى چاى وارد شد زنى سنگين و خشک به نظر ميرسيد برعکس همسرش اصلا بشاش نبود.

بعد از تعارف سينى چاى روى مبل تک نفره اى نشست و رو به افسانه گفت:

بنفشه هستم خوشبختم

-افسانه هستم منم همينطور

-چه دخترهاى خوبى داريد خدا براتون نگه داره

هانا دلش ميخواست بگويد چه دخترهاى خوشگلى داريد خصوصا دختر کوچکتان! هانا بود و يک خروار آرزوى کودکانه

-آوا دختر بزرگم اونم نوم ايليا هانا دختر کوچيکم

هانا و آوا سرى تکان دادند و ايليا فقط نگاه ميکرد. همايون و سالارى گرم صحبت بودند .

-شما چندتا بچه داريد؟ 

-من دوتا پسر دارم باراد و رايان سر کارن باباشون براشون يه شرکت کوچولو زده باهم کار ميکنن

-آخى به سلامتى

-سلامت باشيد

افاده از کلماتش شره ميکرد و هانا حوصله اش سررفته بود. ايليا پاهايش را تکان ميداد و محکم به ميز ميزد آوا سعى در مهارکردنش داشت! 

 

 

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از ديد زدن خانه ى جديدشان و ذوق مرگ شدن کاذب هر يک گوشه اى از خانه ولو شدند هانا خودش را روى مبل رها کرد
-هانا بلند شو لباسات کثيفه
-بابا بى خيال من تاالان رو مبل اونا نشسته بودم هرچى خاک پاک بوده رفع شده تا الان
-همايون از دست اين دختر منو نجات بده
همايون خميازه اى کشيد و در همان حين پرسيد:
آوا امشب اينجا ميمونى ؟
-نه بابا اس دادم به پيمان داره مياد دنبالم
-ماشينش درست شد؟
-اره
-فقط موقع کمک به ما خراب بود
آوا سرش را پايين انداخت و افسانه بااشاره ى چشم و ابرو هانا را ساکت نمود هانا شانه هايش را بالا انداخت و بى تفاوت به چشمان خواب آلود ايليا زل زد
-مامان کى ميريم خونه؟
-بايد بابات بياد دنبالمون
-چه عجب يه کلمه حرف زدى باباجان
-بس که آوا دعواش ميکنه بچم زبونش قفل شده يه کلمه حرف نميزنه
-اره مامان جون آوا درست مثل خودته
-پاشو برو حموم اون لباساتم درآر
هانا با بيحالى به استقبال حمام جديد رفت اينکه اتاقش حمام داشت بسيار ذوق زده اش ميکرد اتاقش را دوست داشت اتاقى بزرگ با سرويس سفيد.. مجهز به هرچيزى که دلش ميخواست و از همه مهم تر پنجره اى که درست روبروى آن خانه ى چوبى باز ميشد.
ازاينکه قرار بود ميان يک خانواده ى بزرگ زندگى کنند کمى معذب بود با آقاى سالارى و همسر افاده اي و خشکش که آشنا شده بودند دلش ميخواست سرشمارى دقيقى از بقيه اعضاى ساختمان به عمل بياورد! تنها چيزى که ميدانست اين بود که آقاى سالارى به همراه دو برادر و دو خواهرش در واحدهاى مختلف اين ساختمان زندگى ميکردند .
بعد از يک حمام درست و حسابى احتياج به خواب داشت همايون تختش  را به ديوار چسبانده بود ميز کامپيوتر و ميز آرايشش هم درست در وسط اتاق بود جابجا کردن آن ها را به فردا موکول کرد.
لباسى گرم پوشيد طبق معمول سوييشرت صورتى عروسکى اش را را به تن کرد و از اتاق خارج شد وارد سالن داشت اسباب و اثاثيه ى شان براى پر کردن سالن کم بود سالن که نبود دريا بود!
-عافيت باشه باباجان
-سلامت بزايي
-چى؟
-هيچى آوا اينا رفتن؟
-اره. حموم چطور بود آب گرم بود؟
-اره عالى بود اه با ايليا خدافظى نکردم مامان کو؟
-خوابيد خيلى خسته بود گفتم بره بخوابه
-گشنمه
-پيتزا گرفتم برو بخور
-آخ جون
هانا درست يک دختر چهار ساله بود همانقدر بازيگوش همانقدر ساده و مهربان اولين تکه ى پيتزا را به سمت دهانش برد زنگ در به صدا درآمد زنگ ناآشنايي که بايد به آن عادت ميکرد.
-کيه بابا
-برو تواتاقت وسايل تو ماشينو آورده
-کى؟
-پاشو برو بعدا ميگم
-ميخوام باشم ببينم
-هانا بيا برو تو اتاقت
هانا جعبه ى پيتزايش را برداشت و به اتاقش رفت. لحظاتى بعد تنها صدايي که ميشنيد صداى تشکرهاى بى رمق پدرش و خواهش ميکنم هاى بم و خسته ى ناشناسى بود که به گوشش ميرسيد و حس کنجکاوی اش را بر مى انگيخت درب پيزايش را بست گوشى اش را به شارژ زد و به کنار پنجره ى دوست داشتنى اش رفت پنجره را کمى گشوده بود نسيم ملايمى صورتش را نوازش ميکرد اگر افسانه بود حتما با داد و فرياد از او ميخواست پنجره را ببندد تا سرمانخورد .
همانطور که به سياهى شب و چراغ هاى حياط زل زده بود از صداى خش خش برگ ها متوجه آمدن کسى شد و چند لحظه بعد پسرى که قد و قامتش را از درختان باغ به ارث برده برد در باغ نمايان شد درست به طرف خانه ى چوبى ميرفت تيشرت مشکى اى به تن داشت و بازوهاي برهنه اش تيرى بودند در چشمان هانا تا زمانى که وارد خانه ى چوبى شود چشماى هانا پسر جوان را يارى نمود و در بحبوبه اى از احساسات مختلف او را رها کرد.
هانا در فکر بود که چطور ميتواند با وجود باراد و رايان و اين پسر جوان مجهول الفيس و با شلوار سوراخ و تيشرت رنگ و رو رفته در حياط قدم بزند!
اما يک چيز ذهنش را بيشتر از همه مشغول کرده بود اين جوان فرزند کدام يک از اهالى ساختمان بود و چرا تنها زندگى ميکرد...



 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمانش باز بودند اما هنوز از تخت پايين نيامده بود نور خورشيد پاييزى که از پنجره ساطع شده بود اولين مهمان ناخوانده ى اتاقش شده بود به ياد پنجره  از جا برخواست به طرف پنجره رفت خانه ى چوبى در انتهاى باغ بود و فاصله ى نسبتا زيادى با خانه ى آن ها داشت ساکت وآرام بود. به اطراف نگاهى ديگر انداخت پارکينگ نسبتا بزرگى در گوشه اى از حياط جا خوش کرده بود از آن فاصله هم ميتوانست بفهمد اتومبيل نه چندان مدل بالايشان در بين آن همه اتومبيل لوکس دهن کجى ميکرد.
دو پسر جوان در کنار يکى از اتومبيل ها ايستاده بودند و درحال گفتگو بودند حدس ميزد باراد و رايان باشند فاصله آنقدرى نبود که بتواند صورت هايشان را به وضوح ببيند.
از پنجره دل کند و به سالن رفت همايون و افسانه سخت مشغول چيدمان بودند.
-چه عجب از خواب بيدار شدى برو بخواب مامان جون خسته اى ديروز خيلى کار کردى
-مادر من بذار خورشيد طلوع کنه بعد شروع کن به غر زدن
هانا به آشپزخانه رفت همانطور که ليوانش را پر از شير ميکرد به سالن نگاهى انداخت
-شيرو سرد نخور اين هزاربار دل درد ميگيرى
-خانم ولش کن ديگ بيا کارو تموم کنيم بايد برم بالا سر کارگرا
-سر کار نميرى؟
-چند روز مرخصى گرفتم ازاين به بعد عصرا ميرم بالا سر کارگرا
-چه کاريه آخه خسته ميشى
هانا دهانش را پر شير کرده بود و از پنجره ى سالن بيرون را ديد ميزد
-بالا سر کارگرا باشم بهتره کارو بهتر انجام ميدن
هانا به سمت آن ها برگشت و گفت :
البته من هنوزم بااين قضيه ک خونه ى نازنينمونو بکوبيم دو طبقه بسازيم و بالاسرمون اون مردک تخس و نچسب جا خوش کنه مخالفم مرتيکه ى مفت خور بدبخت ديديد ديروز چجورى از زير کار دررفت
-هانا زشته چه طرز حرف زدنه
-پدر من اصلانم زشت نيست شما فقط زورتون به من ميرسه
-بريم بکشيمش بريم بزنيمش ميگم عقل ندارى واسه همينه ما هر حرفى بزنيم زندگى خواهرت خراب ميشه
-ول کن مادر من بااين عقايد عهد قجرت
هانا طبق عادت دوباره دهانش را پر از شير کرد و شير را در دهانش نگه داشت و با لپ هاى باد کرده به حياط خيره ماند
افسانه به آشپزخانه رفت و بطرى شير را با حرص در يخچال گذاشت و با نگاهش هانا را سرزنش ميکرد
-ميگم همايون خدا خيرش بده اين آقاى سالارى خيلى زحمت کشيد برا ما اگه نميگفت بيايم تو ساختمون خودشون هنوز که هنوزه دنبال خونه ميگشتيم تازه با اين وضع مسکن کلى از پولمون پاى اجاره ميرفت
-اره درسته از خونه ى خودمون دوره ولى به محل کارم نزديک شدم البته افسانه درستش اينه که مفتى نشينيم اينجا من ميخوام  هر ماه يه مبلغى به آقاى سالارى بدم البته بعيد ميدونم قبول کنه
-حالا اومده يه لطفى در حق کارمند خوب شرکتش بکنه راه دورى نميره ساخت و ساز خونمون خيلى طول بکشه يه سال. تو هم کم براى شرکتش زحمت نکشيدى که
-خب حقوقمو گرفتم مجانى که کار نکردم
باصداى داد هانا هردو وحشت زده به سمت او برگشتند
-واى منو ديد اينجورى واى چيکار کنم
افسانه اخم غليظى بر ابروان بلندش نشاند و گفت:
چته هانا کى ديد چى ميگى؟
-بابا دهنمو پر از شير کرده بودم لپام باد کرده بود داشتم بيرونو نگاه ميکردم يه پسره منو ديد واى واى چيکار کنم خدا
-همايون اينو ببرم مهدکودک ثبت نام کنم هممون راحت شيم
-خب باباجان چيزى نشده که فوقش فکر ميکنه يه دختر عقب مونده اينجا زندگى ميکنه
سپس خنديد به طرف توالت رفت
-حقته انقدر منگل بازى درميارى سگم نميگيردت
هانا بى توجه به مادرش به طرف پدرش دويد دستگيره ى در توالت را سفت چسبيد و مانع بستن آن شد
-چيکار ميکنى دختر
-بابا ترو خدا ببين خيلى زشت و ابله به نظر ميرسم؟
هانا لپ هايش را باد کرد و منتظر جواب به همايون خيره شد .افسانه سرش را به نشانه ى تاسف تکان داد و همايون به لپ هاى باد کرده و پره هاى بينى هانا که گشاد شده بودند و چشمانش در حال بيرون زدن از حدقه بودند نگاه کرد و در حالى که سعى ميکرد نخندد گفت:
نه باباجان خيلى هم خوبى
درب توالت را بست و هانا را مستاصل تنها گذاشت .
هانا به اتاقش رفت و درب را بست صداى غرهاى افسانه را ميشنيد که چماغ کمک نکردنش را بر سرش ميکوبيد .به طرف جعبه ى پيتزا رفت دوتکه باقى مانده بود روى زمين مقابل آفتاب نشست و مشغول خوردن شد. تمام رفتارهايش  ...طرز پوشش... عادات و رسومش درست شبيه يک گداى کارتن خواب بيچاره بود.
به ياد چشمان متعجب پسر جوانى که او را ديده بود افتاد به خود و اعمال کودکانه  اش لعنت ميفرستاد و از همه مهم تر مگر چند پسر جوان در اين ساختمان زندگى ميکردند؟!


 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم
دوروز از اقامتشان ميگذشت هنوز با همه غريبه بود فقط روز قبل خواهر آقاى سالارى... پرى دخت که ساکن واحد يک بود با يک کاسه آش به خانه ى آن ها آمده بود و با ديدن هانا به او گفته بود که يک دختر همسن و سال او دارد و اين ميتوانست براى هانا بعد از ديدن چهار پسر دلگرمى خوبى باشد.
آوا و خانواده اش براى ناهار دعوت شده بودند هانا که چشم ديدن پيمان را نداشت بعد از صرف ناهار به بهانه ى نشان دادن باغ و حياط به ايليا همراه او به حياط رفت.
شلوار جين مشکى و سوييشرت صورتى اش را نيز به تن کرده بود دستى روى موهاى طلايي ايليا که زير نور آفتاب ميدرخشيد کشيد موهاى ايليا همرنگ موهاى خودش بود البته موهايش در زمان کودکى بااين تفاوت که موهاي او فر بود و موهاى ايليا لخت با خودش مي انديشيد چقدر خوب ميشد اگر رنگ موهايش طلايي باقى ميماند .
-آلانا
-قربون اون خاله آنا گفتنت برم جانم؟
-اينجا چخد بزگه
کوچولوى بامزه حرف "ر" را نميتوانست ادا کند
-اينجارو دوس دارى؟
- از خونه قلبى قشنگتعه
-حالا وقتى باباجون خونه ى قبليمونو درست کرد از اينجا هم قشنگتر ميشه
-ما هم ميايم پيش شما؟
-اره قشنگم کلى هم بهمون خوش ميگذره
و زير لب گفت:
 اگر باباى مشنگت بذاره
-تى؟(چى)
هيچى خاله
با هم کنار حوض قديمى رفتند پر شده بود از برگ هاى رنگارنگ ايليا با چشمان گرد بانمکش به دنبال ماهى ميگشت
-خاله بيا عقب تر ميفتى تو حوض
-آلانا ماهى نداعه؟
-نه فکر نکنم بذار ببينم
صدايى از پشت سر غافلگيرشان کرد
-سلام
هانا متوجه ى دختر قد بلندى که بافت خاکسترى به تن داشت شد لبخندى زد و گفت:
-سلام
دستش را به طرف هانا دراز کرد با اينکه کفش هايش تخت بودند بسيار بلندتر از هانا به نظر ميرسيد
-خوشبختم من تارا هستم
تارا لپ هاى ايليا را کشيد و گفت:
واى چه کوچولوى بانمکى
-خواهرزادمه
-اسم شما چيه؟
ايليا به هانا چسبيده بود مقابل غريبه ها لال ميشد
-اسمش ايلياس يکم طول ميکشه تا با ديگران جوش بخوره
-الهى... شما اسمتو نگفتى
-هانا هستم
-چه اسم قشنگ و دلنشينى هانا يعنى چى؟
-اميد... پناه... نفس... فرياد
-چه معانى قشنگو جالبى هم داره اسم دخترمو ميذارم هانا
بعد از گفتن اين حرف بلند خنديد هانا به تبعيت از او خنديد و گفت:
ازدواج کردين؟
-نه بابا با اين قد و قامتم شوهر پيدا نميشه واسه من. دوتا دونه خواستگار داشتم که ازدواج باهاشون معادل حسرت پوشيدن کفش پاشنه بلند بود
هردو خنديدند .تارا دختر شاد و شوخى به نظر ميرسيد
-خيلى خوبه ورزشکارى؟
-نه بابا ارثيه... بريم تو آلاچيق بشينيم گپ بزنيم من برم چاى و شيرينى بيارم تو اين هوا ميچسبه
-زحمت نکش
 -زحمتى نيست آلاچيق پشت ساختمونه تا شما بريد منم ميام
هانا دست ايليا را گرفت و به طرف آلاچيق رفتند از کنار خانه ى چوبى رد شدند البته فاصله ى نسبتا زيادى با آن ها داشت باز هم ساکت و آرام بود پشت ساختمان فضاى جالبى داشت تا چشم کار ميکرد باغ بود و درخت هانا در فکر بود نصفه شبى براى شکار جن به پشت ساختمان سر بزند! در آلاچيق نشستند  - آلانا خانمه ترا درازه؟
-دراز نه خاله جون قدش بلنده خوش قدوقامته
-پس تو ترا توتاهى؟
-من کوتاه نيستم فقط قدم بلند نيست
-مامانمم قدش بلنت نيت
-مامانت متوسطه
-تو از مامانم توتاه ترى
-اره خاله
-پس تو توتاهى
-اى بابا بى خيال عزيزم ببين اون خونه چوبيه چقد قشنگه
-سلام مجدد
تارا با سينى اى در دست به جمعشان پيوست
-ازاينجا خوشتون مياد
-آره خيلى قشنگه
-برات چاى بريزم کوچولو؟
ايليا سرش را به نشانه ى بله تکان داد يخ هايش در حال آب شدن بودند
-کم بريز براش نميخوره... راستى شما دختر پرى دخت خانم هستين؟
تارا فنجان هاى چاى را همراه شيرينى هاى تر که هوش از سر آدم ميپراند مقابلشان گذاشت و گفت:
-نه پرى دخت خالمه من دختر ستوده هستم دختر بزرگ اين خانواده اصلا بذار برات توضيح بدم که قشنگ اعضاى اين ساختمونو بشناسى ببين طبقه ى سوم که شما توش ساکنيد فکر کنم دايي سيروسمو بشناسى
-اره پدر من مسئول ادارى شرکت دايى سيروس شما هستن که ما با عنوان آقاى سالارى ميشناسيمشون
-آهان که اينطور
-درواقع لطف ايشون باعث شد که ما بيايم اينجا
-من شنيدم داريد خونه ميسازيد درسته؟
- خب خونه ى ما ويلايي بود و قديمى تصميم گرفتيم بکوبيم يه دوطبقه بسازيم که خواهرم آوااينا هم بيان با ما زندگى کنن تو اين مدت که خونمون آماده شه دنبال يه جا براى رهن و اجاره ميگشتيم که آقاى سالارى لطف کردن و اينجارو در اختيار ما گذاشتن و مزاحم شما شديم
-نه بابا اين چه حرفيه من عاشق دوست جديد پيدا کردنم
-منم دلم يه دوست خوب ميخواد کلا دوستاى زيادى ندارم دوتا از دوستاى صميميم پارسال ازدواج کردن حسابى تنهام
-آخى عزيزم خب ازدواج کردن خدايي نکرده نمردن ک
-بعضيا ازدواج که ميکنن ميميرن از ذوق و ديگ پشت سرشونم نگاه نميکنن
-خب بلاخره زندگى متاهلى هم هزارتا دردسر و گرفتارى داره سرشون شلوغه ديگ
-بگذريم ميگفتى

-آلانا
-بعله؟
ايليا سرش و به گوش هانا چسباند و پچ پچى کرد هانا لبخندى زد و گفت:
ببخشيد ايليا احتياج به سرويس داره من الان برميگردم
-باشه عزيزم
هانا داشت از کنجکاوى جان به جان آفرين تسليم ميکرد ايليا را داخل فرستاد و خودش بى هيچ حرفى به حياط بازگشت تارا مشغول خوردن شيرينى بود.
-ببخشيدا
تارا با دهن پر گفت:
-امم خواهش ميکنم ايليا کو؟
-ديگ نياوردمش گفتم خودمون دوتايي گپ بزنيم
-داشتم ميگفتم دايي سيروسم  واحد روبروييتون دوتا پسر داره برديا و رايان طبقه ى دوم دايي طاهر  که سه تا دختر دارن حورا و حليا و دريا واحد روبروشون دايي عمادم  دوتا بچه داره سايه و ساسان طبقه اولم که ماييم و خاله پرى دختم ک اونم يه دختر داره اسمش ستاره س منم يه برادر دارم تيران تو فقط همين يه خواهرو دارى؟
-آره ...ماشالله چقد پر جمعيتين
-آره ديگ پدربزرگم به مادربزرگ خدابيامرزم رحم نکرد
هردو خنديدند
-خدا رحمتش کنه من نه پدربزرگ دارم نه مادربزرگ فقط حسرتشونو دارم
-آخى عزيزم... شيرينى بخور
هانا گازى به شيرينى اش که روکشى حجيم از خامه و شکلات رويش را پوشانده بود زد و گفت:
-پس پدربزرگت کجا زندگى ميکنه
-چند سال پيش بخاطر شنيدن يه خبر بد سکته کرد و دکترا گفتن بايد از شلوغى و استرس دور باشه اين شد که برديمش شمال و براش يه خونه گرفتيم و براش پرستار گرفتيم خودمونم هرزگاهى بهش سرميزنيم اونم عيد به عيد مياد پيشمون
-سخت نيس براش دور از بچه هاشه؟
تارا نفس عميقى کشيد و گفت :
چرا سخته خودش خيلى دوست داره برگرده همينجا ولى هم آب و هواى اينجا براش سمه هم آدم عصبى ايه دور باشه ازمون براى خودش بهتره
هانا ابروهايش را بالا انداخت و چيزى نگفت پر از سوال بود پر از ابهام تارا پر سيد:
چندسالته هاناجون؟
22
-من 25 سالمه دانشجويي؟
-نه تموم کردم براى کنکور ارشد ميخونم
-باريکلا پشتکار. شاغل که نيستى؟
- نه ولى بدم نمياد برم سرکار تو چى شاغلى؟
-من نه بابا ميخورم ميخوابم
هردو خنديدند
-راستى تارا جون اون خونه چوبيه که ته باغه خيلى قشنگه کسى اونجا زندگى ميکنه؟
اخم هاى تارا در هم رفت و گفت:
سعى کن نرى طرف اون خونه
-چرا؟
-يه پسره اونجا زندگى ميکنه مشکل داره مشکل عصبى اصلا بذار رک بگم ديوونس روانيه به هيچ وجه نزديکش نشو خطرناکه
هانا متعجب به تارا چشم دوخت و گفت:
يه آدم روانى چرابايد...
حرفش تمام نشده بود که تلفنش زنگ خورد
-ببخشيد... بله مامان.... باشه... باشه ديگ الان ميام
-ببخشيد تاراجون بايد برم
-خواهش ميکنم شمارتو ميدى
-اره حتما
بعد از خداحافظى با تارا به طرف ساختمان رفت پر از شک و استرش شده بود اين جوان که بود که تارا اينگونه با ترس از او ياد ميکرد چرا بايد  فردى که تعادل روانى ندارد در نزديکى آن ها زندگى کند پر بود از سوال از پله ها بالا ميرفت به طبقه ى سوم که رسيد نگاهى به خانه ى چوبى انداخت خانه ى آرام پناهگاه يک ديوانه بود...
 

ویرایش شده در توسط sara6
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


هانا کلافه منابع ارشدش را روى هم تلمبار کرده بود هوا ابرى بود اتاقش مرتب شده بود تقريبا در منزل جديد ثبات پيدا کرده بودند يک هفته اى از ورودشان ميگذشت با همه ى اهالى ساختمان آشنا شده بود حس درس خواندن نداشت سوئيشرت صورتى اش را برداشت کمى چرک به نظر ميرسيد اگر در خانه ى خودشان بود حتما آن را ميپوشيد هنوز جا داشت براى کثيف شدن اما بايد بى خيالش ميشد سوئيشرت فسفرى اش را جايگزين آن کرد و از اتاق بيرون آمد. 
-مامان من ميرم پايين
افسانه قاشق به دست از آشپزخانه خارج شد
-براى چى انقدر ميرى بيرون؟ 
-براى اينکه اين ساختمون پر از پسره و منم بايد مخ يکيشونو بزنم... اه آخه اين چه سواليه درس خوندم خستم ميخوام برم بيرون به سرم هوا بخوره
اين جمله را با حرص گفت و خارج شد.
هاناتوى آلاچيق نشست لحظاتى بعد سايه درحالى که دست هايش را در جيب هاى کاپشنش فرو کرده بود به او ملحق شد
-به سلام خانم سرمايي
-تا اس دادى سريع اومدم مامانم هى گفت کجا ميرى گفتم بابا ميخوام برم پيش هانا گير داده يا تو برو خونشون يا اون بياد
-مامان منم همينطور البته مامان من کلا رو حالت غره
سايه خنديد و گفت:
نيست اين قسمت از باغ پشت خونست و از ديد خارجه طبيعيه بترسن
-حتما بخاطر اين ديوونه هه
-آره ديگه
-سايه چرا نميندازينش بيرون
-نميشه که
-بابا چرا نميشه يه هفتس اومديم هيشکى ( هيچکس )جواب درست حسابى نميده به من دارم ميميرم از فضولى
-بابا ول کن اين روانيو چه علاقه اى دارى راجع بهش بدونى
-کنجکاوم ديگ
-بابا اين ...
سايه اطرافش رانگاه کرد و زمزمه وار گفت:
-اين نوه ى نامشروع آقاجونمه
هانا چشمانش گرد شدند با تعجب گفت:
-چى...
سايه شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- آقاجونم  يعنى همون پدربزرگم عاشق يه دخترى ميشه تو دوران جوونيش بعد  شيطونى ميکنن و ثمره ى اين شيطونى ميشه آقايوسف
-يعنى دايي تو؟
-هيچوقت علف هرز رو قاطى سبزى ها نکن
-الان شما سبزى هستين؟
-اره ديگ حالا يه چيزى گفتم خلاصه يوسف  ازدواج ميکنه اين گل پسر مجنون و ملنگ پسر يوسف و زنشه
- سايه اين فحشارو از کجات درميارى؟
سايه خنديد و گفت بذار به بچه ها بگم بيان دور هم باشيم
-سايه الان يوسف و زنش کجان؟
-مردن هشت سال پيش تو يه تصادف رفتن به درک... حالا بين خودمون بمونه ميگن اصلا يوسف پسر آقاجونم نبوده
-اوه اوه تا اين حد؟
-اره بابا... بچه ها الان ميان تو گروه بهشون گفتم همشون ديدن
هانا در فکر فرو رفته بود
-هانا شنيدى چى گفتم؟
-اره بابا
-درس ميخونى؟
-نه بابا حسش نى
-واى منم اين ترمو تموم کنم به مدت صدسال مثل يه خرس تير خورده ميخوابم
-خرس تير خورده نميخوابه ميميره
-ببين من الان اغراق کردم
-اصلا هيچ ربطى به اغراق نداره
-اى بابا استاد ادبيات از شما پوزش ميخواهم
-خواهش ميکنم
-ارشدم که ميخواى ادبيات بخونى ديگ دهنمون آسفالته
هانا خنديد و گفت:
-ديگ تا اونموقع اينجا نيستم
-ايشالله به حق پنج تن کفگير بابات بخوره به ته ديگ نتونه خونتونو بسازه همينجا بمونيد
-الان نفرين ميکنى يا دعاى خير؟
-آخه تو که خودت نميدونى چه دختر دوست داشتنى خرى هستى هممون بهت علاقه مندشديم
-مطمئنى همه؟
-حالا يه سريا ممکنه وزوز کنن که پنجررو ميبنديم!
-عاشق ادبياتتم ميدونى؟
تارا فرصت جواب را از سايه گرفت و گفت:
-سلام بر دختران...
سايه با بى تفاوتى گفت:
دختران چى؟
تارا لبخند ژکوندى زد و گفت:
سلام دخترم
همگى آمده بودند به جز دريا
هانا پرسيد:
پس دريا کو؟
حليا گفت:
سرماخورده خفن نميتونست از جاش بلند شه

هانا آهانى گفت وسايه بااخم نگاهى به بوت هاى پاشنه پنج سانتى تارا انداخت و گفت:
ديگر نگران منقرض شدن گونه هاى عنتر هاى بى مغز نباشيد ما يدونه درست و حسابيشو داريم
سپس با دست به سرتا پاى تارا اشاره کرد
تارا در حالى که  يکى از پاهايش را روى آن يکى مى انداخت گفت:
چته حسود؟
سايه نوچ نوچ کرد و گفت :
آخه برف داره مياد ؟بورانه؟ کمبود قد دارى؟ مرض دارى؟
-سردمه مثل تو خوبه با دمپايي انگشتى بيام
همه با صداى بلندخنديدند ستاره که روى ميز نشسته بود گفت:
بچه ها سروکلش پيدا شد
همه رد نگاه ستاره را گرفتند
هانا اولين بار بود که صورت او را ميديد البته فاصله آنقدر زياد بود که به راحتى قابل تشخيص نبود  کجا رفته بود خدا ميدانست وارد خانه اش شد واز ديده ها محوشد
ستاره با صداى نازک و لطيفش گفت:
خداروشکر از در پشتى رفت و آمد ميکنه اگ ازاينور ميومد من سکته ميکردم
حورا با شيطنت گفت:
ستاره فکر  کن يه روز که خوابى بياد تو تختت چاقوشو بذاره رو گردنت شاهرگتو بزنه خونت بپاشه رو...
همه با اه و اوه گفتن به او مجال تمام کردن جمله اش را ندادند ستاره که دختر ترسو و بسيار ظريفى بود دستانش را روى بينى و دهانش گذاشته بود به حورا نگاه ميکرد. هانا گفت:
چرا انقدر ازش ميترسين اون که که کارى به کارتون نداره
تارا پوزخندى زد و گفت :
هاناجان تو اين جونورو نميشناسى ما باهاش زندگى کرديم ميدونيم

حليا گفت:

پارسال داشت باباى تارارو خفه ميکرد

سايه گفت:

که اى کاش خود تارارو خفه ميکرد

تارا آرام بر پشت او کوبيد و گفت:

آره اگه تيران با گلدون نزده بود تو پشتش بابامو ميکشت

ستاره که هنوز دستش روى صورتش بود گفت:
واى هنوزم يادش ميفتم دست و پام ميلرزه
هانا پرسيد:
مگه توام اونجا بودى؟
-اره از شانس بدم اونشب رفته بودم خونه تارااينا تيران باهام رياضى کار کنه
حورا در ادامه ى صحبت هاي ستاره گفت:
اونشب وقتى فهميديم هممون داشتيم سکته ميکرديم
حليا گفت:
ولى آقاجون جاى اينکه طرف مارو بگيره بازم از اون عوضى دفاع کرد
سايه گفت:اصلا بخاطر آقاجونمه که ما نميتونيم اينو بندازيم بيرون نفسش به نفسستاره که هنوز دستش روى صورتش بود گفت:
واى هنوزم يادش ميفتم دست و پام ميلرزه
هانا پرسيد:
مگه توام اونجا بودى؟
-اره از شانس بدم اونشب رفته بودم خونه تارااينا تيران باهام رياضى کار کنه
حورا در ادامه ى صحبت هاي ستاره گفت:
اونشب وقتى فهميديم ههمون داشتيم سکمته ميکرديم
حليا گفت:
ولى آقاجون جاى اينکه طرف مارو بگيره بازم از اون عوضى دفاع کرد
سايه گفت:

اصلا بخاطر آقاجونمه که ما نميتونيم اينو بندازيم بيرون نفسش به نفس اين بنده
تارا گفت:
حالا خوبه مسبب تمام مشکلات ما و خود آقاجون اين و ننه باباى گور به گور شدشن اونوقت آقاجون نميخواد اينو باور کنه
تيران سرزده وارد جمع آن ها شد
-بيايد بريد تو باز اومديد اينجا معرکه گرفتيد
سايه گفت:
چيه اينجا لولو داره؟
حليا گفت:
يه چيزى بدتر از هلو
حورا خنديد و گفت:

الان ازش تعريف کردى؟
-تعريف چيه ميگم يه چيزى بدتر از لولو
تارا گفت:
-گفتى هلو
-گفتم لولو
-گفتى هلو اينهمه آدم شاهد
تيران با اشاره ى دست گفت:
بيايد بريد تو هروقت خواستين بياين اينجا با يکى از پسرا بيايد
سايه گفت:
تا اون بياد بهمون حمله کنه ما فرار کرديم
همه خنديدند هانا اين همه سکوت را در خود سراغ نداشت. 
گاهى اوقات از بودن در جمع آن ها معذب ميشد اما جمع صميمى آنان خيلى زود غريبه بودنش را به باد فراموشى ميسپرد .در اين مدت کوتاه دريافته بود که تيران پسر آرام و مودبى  است شايد تنها کسى که حواسش به آن ها بود!
در اين جمع بيشتر از همه با سايه انس گرفته بود. و بيشتر وقتش را با او ميگذراند.سايه قيافه اى معمولى اما دلچسب داشت تمام خصوصيات فيزيکى و رفتارى اش باعث شده بود که خيلى راحت به دل همه بشيند خصوصا وقتى از چشم هاى عسلى هانا تعريف ميکرد هانا بيش از پيش از او خوشش مى آمد! 
 

ویرایش شده در توسط sara6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شير سرد و هواى سرد کنار پنجره. بساط عيشش به راه بود تنها چيزى که مانع خوش گذرانيش ميشد کتاب لعنتى اش بود که توان خواندن يک خط از آن را هم نداشت از اينکه در آزمون ارشد ثبت نام کرده بود سخت پشيمان بود. به طرف ميز آرايشش رفت رنگ موى جديدش را بى نهايت دوست داشت او را به ياد کودکى اش مى انداخت
افسانه که به تازگى موهايش را بلوند کرده بود دستش را در موهايش فرو مي برد و مشت مشت موهاى نازنينش را کف دستش جمع ميکرد وارد اتاق هانا شد
-هانا
هانا در حالى ک دستى به ابروهايش ميکشيد گفت
بله
-ببين چقد موهام ميريزه اين مارک به موهاى من نميسازه
-پس چطور به موهاى من ساخته
-خب جنس موهاى تو با من فرق ميکنه نگاه کن چقد موهام ريخته
-شامپوتو عوض کن
-چه موييه اخه من دارم مو فقط موهاى ستاره
-به پاى موهاى من نميرسه
-حسودى نکن
-اصلانم حسودى نميکنم
-خيلى دختر خوشگليه مخصوصا موهاش... پرپشت ...لخت ...رنگ موهاشم قشنگه خرماييه ...نه... يه رنگ خاصى داره انگار
-مامان چه رنگ خاصى موهاش قهوه ايه تيرس الکى از خودت حرف درنيار
-انقدر حسود نباش
-سال تا سال از من تعريف نميکنى ببين چجورى از هفت پشت غريبه تعريف ميکنى
-تو هم قشنگى چشماى عسلى دارى ....ديگ بهت بگم... عه...
-دارى فکر ميکنى؟ يعنى من به غير از اين چشماى عسلى هيچ چيز قشنگ ديگ اى ندارم؟
-چشماى ستاره هم روشن بود انگار يه چيزى بين قهوه اى و سبز
-اره سبز لجنيه چشاش قهوه ايه ع.... !!
-بى ادب از وقتى با اين دختره سايه گشتى اين حرفارو ميزنيا از دختراى بددهن خوشم نمياد
-مامان جان بيا برو بيرون بذار با خيال راحت حاضرشم
-حسادت پدر آدمو درمياره يه خانمه بود که.... 
-مامان ميگم برو انگار من دوسالمه داره قصه ميگه برام برو
-بى تربيت شدى هانا خيليم بى تربيت شدى
-باشه مرسى برو
نزديک دوساعت طول کشيد تا آرايشش تمام شود لباسى که روز قبل با سايه خريده بود را به تن کرد  يک  پيراهن حلقه اى جذب بادمجانى که تا کمى بالاتر از زانو هايش بود. ساده و شيک. کفش هاى  مشکى اش را پوشيد پاشنه هايش زيادى برايش بلند بود مقابل آينه ايستاد پوست گندم گونش را دوست داشت نه به اندازه ى ستاره سفيد بود نه مانند تارا پوست تيره اى داشت. از آينه فاصله گرفت و به ديوار مقابل آينه چسبيد سپس به صورت catwalk  به سمت آينه آمد موهاى فرش را يا به قول سايه بيگودى هاى خدادادى اش را پشت گوش انداخت گوشواره هاى آويزش تا شانه هايش ميرسيدند براى خودش بوس فرستاد و در نهايت با چشم غره اى از آينه جان دل کند. حتما اگر افسانه او را در اين حالت ميديد شفايش را از خداميخواست.
يک ربع بود که روى مبل نشسته بود سايه هنوز نيامده بود تارا در حال درست کردن موهاى ستاره بود بايد اعتراف ميکرد که ستاره واقعا ميدرخشيد تارا موهاي پرکلاغى اش را دم اسبى بسته بود کفش هايش او را به سقف نزديکتر ميکرد! آرايش خيلى ملايمى بر چشم و ابروى مشکى اش نشسته بود ابروهاى کمان و چشم هاى کشيده اش نياز چندانى به زيباسازى نداشتند!
هانا محو صورت ستاره شده بود چه چيزى در ساختار ستاره بود که او نداشت و حسرت ميخورد؟!
حورا و حليا ودريا همان لحظه  وارد شدند هانا به استقبالشان رفت
دريا دستمال کاغذى به دست روى مبل نشست دريا دختر سردى بود شايد بخاطر همين هميشه سرما ميخورد! هانا از او خوشش نمى آمد با حورا و حليا هم چندان چفت نبود!
حورا در صورت هانا دقيق شد و گفت:
ببين اين مدلى خط چشم نکش بهت نمياد يه روز بيا خونمون آرايشت کنم ببين چه جيگرى ميشى
هانا لبخندى زد و نشست دخترک نادان روى اعصابش سورتمه سوارى ميکرد و او زبانش را براى پاسخ از دست داده بود!
گوشى اش را برداشت تا به سايه پيام بدهد که خودش از راه رسيد
-سلام سلام ببخشيد دير کردم واى جيگر منو ببين
سايه به سمت هانا رفت صورتش را بوسيد
هانا با نااميدى پرسيد:
خوب شدم؟
-عالى شدى عالى
-اخه حورا گفت  آرايشم به صورتم نمياد
-اى بابا وسط اين سرما مگس کجا بود؟
تارا به طرفشان آمد و گفت:
باز تو نيومده چى ميگى سايه
سايه طبق معمول نگاهى به کفش هاى تارا انداخت و گفت:
يکى به اين بگه کفش پاشنه بلند نپوشه
تارا براى سايه زبان درازى کرد و با خنده از آن ها فاصله گرفت و مشغول تدارکات شد.
هانا گونه ى سايه را بوسيد و گفت:
تو اين سه تا خواهرو نگاه نکن منو نگاه کن چشاتو کثيف نکن
هانا خنديد و چيزى نگفت
حورا و حليا و دريا قيافه هاى معمولى و بسيار شبيه به هم داشتند اگر کسى آن ها را نميشناخت به دوقلو بودن حليا و دريا شک ميکرد حورا از هردوى آن ها زيباتر بود و شايد قابل تحمل تر! بينى هر سه ى آن ها هنر تيغ جراح بود و از هيچ رقم آرايشى فروگذار نکرده بودند.
تولد23سالگى ستاره به خوبى برگذار ميشد پسران فاميل نيز به جمع آن ها پيوسته بودند هانا در سايه ى سايه پناه گرفته بود برديا به طرفشان آمد و آن ها رادعوت به رقص نمود هانا اصلا دلش نميخواست برقصد با آن پاشنه ها اگر نقش برزمين ميشد خودش را سر به نيست ميکرد. سايه هم علاقه ى چندانى به رقصيدن نداشت برديا هم پسرى نبود که اهل اصرار و خواهش باشد. به چهره ى زمخت و مردانه اش هم اصرار نمى آمد!
تعدادى از فاميل هاى مادرى  و چند تن از دوستان ستاره که هانا آن ها را نميشناخت نيز حضور داشتند .در آن ازدحام پر سر و صدا هانا متوجه نگاه هاى گاه و بيگاه تيران شده بود تيران مانند خواهرش چشم ابرو مشکى و جذاب بود.
هانا در گوشه اى از سالن ايستاده بود که تيران به او نزديک شد در اين فاصله که سايه به تخليه ى کليه هايش ميرسيد فرصت مناسبى بود تا با هانا بيشتر آشنا شود
-مزاحم که نيسم
-نه خواهش ميکنم
تيران لبخندى زد و گفت:
-اين سر و صداها اذيتتون ميکنه؟
-نه
-پس چرا اين گوشه ايستاديد؟
-همينجورى
-شنيدم براى ارشد ميخونيد
-درسته
-اگر کمک درسى خواستيد رو من حساب کنيد
-چه درسى؟
-رياضى.. فيزيک..  حسابدارى
-رشته ى من ادبياته
-آهان به هرحال کمکى خواستيد رو من حساب کنيد من مدرس دانشگاه هستم
-خيلى هم خوب
رايان سينى به دست مقابلشان حضور يافت
-بفرماييد
هانا دلش ميخواست بردارد اما مکان را مناسب نميديد!
-نه ممنون
-اهلش نيستيد؟ نابه ها سفارشيه
-خير مرسى
-تيران تو چى؟
-حالا برو از بقيه پذيرايي کن
در صورت رايان سيروسى جوان زندگى ميکرد مانند پدرش چهره ى مهربان و دلچسبى داشت.
سايه که تازه فارغ شده بود نزد آن ها رفت و گفت:
تيران به دختر من چى ميگى
-هيچى گفتم اگه تو درساش به کمک احتياج داشت به من بگه
-اصلا رو کمکش حساب نکن درس دادن بلد نيست
تيران ابروهايش را بالا انداخت و گفت:
عه شوخى نکن باور ميکنه
هانا با بى تفاوتى هميشگى اش گفت:
کاملا جدى گفتم دوماه با ستاره ى بيچاره رياضى کار کرد نمرش شد ده
هانا خنديد و تيران گفت:
از صفر رسيد به ده اينجورى نگاه کن به قضيه
-باشه حالا برو خلوت کن اين گوشه رو ميخوام حرف خصوصى بزنم
تيران با اجازه اى گفت و با بى ميلى از جمع آن ها خارج شد
سايه در گوش هانا گفت:
گول چرت و پرتاشو نخورا اين تو روابط عاطفيش با ستاره شکست خورده الان پيله کرده به تو
-جدا؟
-آره بابا به ستاره پيشنهاد داد ستاره هم ردش کرد
-عجب
هانا دلش را خوش کرده بود که تيران در يک نگاه يک دل  نه صد دل عاشق او شده است اين دومين شکست و ناکامى او در اين مهمانى بود
به اين فکر ميکرد که هنگامى که ستاره هديه ى او را باز نمود چقدر در چشم همه حقير شده بود در مهمانى اى که کادوهاى گران قيمت و بى نظير باز ميشدند هديه ى او چقدر ناچيز و بى ارزش بود شايد بهتر بود ديگر به دعوت هاى آنان جواب مثبت ندهد.
بعد از تمام شدن جشن تولد به خانه برگشت حوصله ى هيچ چيزى را نداشت باز هم کنار پنجره آرام گرفت چراغ هاى خانه ى چوبى روشن بود ينى بيدار بود پسرى که هنوز نامش را نميدانست دوست داشت درباره اش بيشتر بداند دوس داشت آنقدر او را بشناسد تا مثل بقيه از او بترسد ...



 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آوا عينکش را روى ميز گذاشت. دستى به صورتش کشيد و گفت:
بايد ببرمش دکتر فکر کنم بيش فعاله
افسانه با ناراحتى گفت:
 -تو زياد بهش سخت ميگيرى بچه رو کلافه ميکنى
-مامان يه لحظه يه جا آروم نميشينه غذا هم که درست و حسابى نميخوره فقط تنقلات ميخوره اين همه انرژيو از کجا مياره نميدونم
-خب براش اين آشغالارو نخرين
-لج ميکنه داد و بيداد راه ميندازه پيمانم ميگه هرچى ميخواد براش بخر فقط دهنش بسته شه
-بچه همينه بايد حوصله داشته باشيد که هيچکدومتون نداريد
هانا حوله به دست وارد سالن شد آوا پرسيد
-ايليا کو؟
-وا من دسشويي بود چه بدونم ايليا کجاست؟
آوا هراسان گفت:
-واى کجا رفت اين من فکر کردم پيش توعه
افسانه گفت

بيرون نرفته باشه

صداى فرياد هاى مردانه اى توجه آن ها را جلب کرد هر سه ى آن ها از پنجره به بيرون نگاه کردند ايليا خيس و بيحال در آغوش ساسان بود و ساسان با پسرى غريبه بحث ميکرد.
آوا سراسيمه به طرف پله ها رفت بدون عينک درست نميديد افسانه به دنبال او رفت و هانا خودش را درون آسانسور انداخت.
صداى آخ آوا به هوا برخاست
پايش روى پله ى آخر پيچ خورده بود! 
افسانه نميدانست ايليا را دريابد يا دخترش را. هانا از راه رسيد آوا ناله ميکرد و افسانه جلوى پايش نشسته بود با صورتى نگران گفت:
هانا برو ببين چه بلايي سرمون اومده
هانا بغض بدى در گلويش نشسته بود آنقدر که نفس کشيدنش مشکل شده بود چشمان ايليا را درست نميديد نميدانست چشمان  مشکى براق خواهر زاده اش باز است يا بسته فقط در دل با خود تکرار ميکرد:خدايا کمک کن ...خدايا رحم کن... خدايا چيزى نشده باشه... خدايا خواهش ميکنم
ساسان با ديدن او به سمتش برگشت هانا صدايش ميلرزيد گفت:
چى شده
ساسان با خونسردى گفت:
نگران نباشيد حالش خوبه
هانا جسم خيس ايليا را در آغوش گرفت بسيار سنگين تر از هميشه بود به سمت خواهر و مادرش برگشت و داد زد
حالش خوبه
آوا سعى ميکرد از جايش بلند شود اما از نميتوانست پايش را تکان دهد
پسر جوان به طرف خانه اش ميرفت خانه ى چوبى هميشه آرامش. ساسان پشت سر او گام هاى تندى برداشت و يقه ى تيشرتش را کشيد بدن او کمى به عقب کشيده شد و با عصبانيت به طرف ساسان برگشت. ساسان يقه اش را گرفت و تن خيس او را به درخت چسباند. آب از سر و رويش ميريخت! 
افسانه ايلياى وحشت زده را از آغوش هانا گرفت و به طرف آوا رفت هانا دستى به صورت يخ زده ى ايليا کشيد و به طرف ساسان رفت .ساسان با تمام قدرتى که داشت فرياد ميکشيد
-به چه حقى پاتو اينور گذاشتى
پسر جوان هيچ حرفى نميزد با اخم به او زده بود اولين بار بود که صورتش را ميديد. هانا درست پشت ساسان ايستاده بود گفت:
آقا ساسان چى شده؟
شما اينجا وانستيد بريد تو بعدا بهتون توضيح ميدم
پسر جوان با اخم غليظى به هانا زل زده بود هانا با سماجت گفت:
تا نگيد چى شده نميرم خواهر زاده ى من داشت ميميرد تروخدا بگين چى شده
ساسان يقه ى او را رها کرد و تقريبا داد زد و گفت:
بهت ميگم برو تو
هانا با جثه ى کوچکش در کنار دو مرد تنومند احساس ترس کرد و آرام آن ها را ترک کرد.
هانا تا لحظه اى که به در برسد پشت سرش را نگاه ميکرد لحظه ى آخر ديد که آن پسر دستش را روى سينه ى ساسان گذاشت و او را به عقب هول داد و به طرف خانه اش رفت ساسان که براى لحظه ى تعادلش را از دست آمده با صورتى که از عصبانيت به کبودى ميزد به او نزديک شد ترديدهايي در دلش جوانه زده بود از سر انگشتان ساسان آب ميچکيد .موهاى خيسش را که روى صورتش ريخته بودند به بالاى سرش فرستاد و درحالى که نفس نفس ميزد گفت:
-شما که هنوز اينجا ايستاديد بريد تو
-ميشه بگيد چى شده؟
-اين بچه رو براى چى تنها فرستاديد تو حياط؟
-ما نفرستاديمش خودش اومده
-لطفا بيشتر مراقب باشيد
هانا با عسلى هاى نگرانش به ساسان زل زده بود قدش به زور تا شانه ى ساسان ميرسيد. 
-داشت بچه رو خفه ميکرد
-اون پسره؟ 
ساسان سرش را به نشانه ى تاييد تکان داد
-خداى من آخه براى چى بچه طفل معصوم چه گناهى کرده
از طبقه ى سوم صداى همهمه مي آمد
-چون مريض و روانيه
ساسان زير لب ادامه ى فحش هايش را نثار او کرد
تيران که با قدم هاى تند از پله ها پايين مي آمد پرسيد
-چى شده ساسان؟
با ديدن هانا سلام کرد و هانا به تکان دادن سرش اکتفا کرد
-به خدا يه روز يا خودمو به کشتن ميدم يا اين عوضيو ميکشم
هانا از با تشکر از ساسان از آن ها فاصله گرفت و به طبقه ى سوم رفت در خانه باز بود افسانه با تلفن حرف ميزد آوا روى مبل نشسته بود و ايليا را در آغوش گرفته بود.
پرى دخت به زور ميخواست به آوا آب قند بدهد ستوده و تارا گوشه اى از خانه  ايستاده بودند تارا با ديدن هانا به سمتش آمد
-هانا به خير گذشت واى ديدى بهت گفتم چقدر خطرناکه
افسانه حوله اى را دور ايليا پيچيد. به جز پريدخت هيچکس کارى نميکرد و چيزى نميگفت همه وحشت زده به آوا و ايليا چشم دوخته بودند
تارا هانا را در آغوش گرفت و درحالى که دستش را روى پشتش ميکشيد
 گفت :
الهى بميرم خيلى ترسيدى؟
هانا نميدانست چه بگويد نميتوانست اتفاقاتى که در عرض چند دقيقه رخ داده بود را هضم کند .
سايه با موهايي افشان پله ها را دوتا يکى کرد و وارد خانه شد  هانا باديدن سايه خودش را در آغوش او رها کرد.
سايه او را مادرانه در حصار دستانش پناه داد.
چند ساعتى از آن اتفاق ناگوار ميگذشت آوا و ايليا را از بيمارستان آورده بودند. آوا با پاى گچ گرفته اش روى مبل لم داده بود و ايليا روى تخت هانا آرام خوابيده بود .
پيمان به شدت عصبى و خشمگين بود گفت:
-آقا همايون اين بود اون خونه اى که انقدر  ازش تعريف ميکرديد اينجا که تيمارستانه
همايون دستى به موهاى کم پشت خاکسترى اش که در شرف ريختن بود کشيد و گفت:
امشب با آقاى سالارى صحبت ميکنم
پيمان کتش را برداشت و گفت:
آوا بريم
افسانه گفت:
-کجا ميخواي ببريش با اين پا؟
-مادر من نميتونم جايي که يه روانى زندگى ميکنه بمونم
هانا گفت:
-تو ميتونى هم برى سر کار هم به ايليا برسى هم به کار خونه؟ بذار آوا پاش خوب شه بعد بريد
پيمان گفت:
اينجا بمونم که خبر مرگ بچمو برام بيارن؟ 
افسانه  پشت دستش زد و گفت:
زبونتو گاز بگير پيمان خدا نکنه
آوا با بيحالى گفت:
بذار ايليا بيدار شه ميريم
افسانه کنار آوا نشست و گفت:
بااين پات کجا ميخواى برى
-مامان نشکسته که ميتونم کارامو انجام بدم
همايون گفت:
هانا پس تو چند هفته  برو خونه آوا اينا کمک حالش باش
هانا متنفر بود ازاينکه برايش تعيين تکليف کنند... باشه اى زير لب گفت آوا بلافاصله گفت:
نه بابا هانا درس داره بياد اونجا ايليا نميذاره درس بخونه من خودم از پس کارام برميام
افسانه گفت:
 من خودم ميام پيشتون
اصرارهاى آوا براى تغيير نظر مادرش بى فايده بود .
افسانه به اندازه ى بيست جلد کتاب حرف زد و توصيه هايش را در گوش هانا فرو کرد در توصيه هايش رفتن هانا به باغ و حياط را اکيدا ممنوع کرده بود .
هانا بود و روزهايي که قرار بود تنهايي به سر شود همايون از سرکار مستقيم به سرکشى منزل در حال ساختش ميرفت و دير وقت به خانه برميگشت و افسانه با زنگ ها و پيام هايش هانا را به مرز ديوانگى کشانده بود.
سيروس همايون را مجاب کرده بود که ديگر هرگز خطرى آن ها را تهديد نخواهد کرد. درثانى مدت زيادى از اقامتشان نميگذشت و  دنبال خانه گشتن  آن هم در آن هواى سرد و با آن همه گرفتارى اى که سرش ريخته بود محال بزرگى بود.



-

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کسى چشمش  با من هست يا براى ديوار مينويسم؟ 

روى مبل نشست و پاهايش را روى ميز گذاشت در نبود افسانه بايد نهايت سوء استفاده اش را ميکرد!
موبايلش زنگ ميخورد افسانه بود
-سلام مامان
-سلام بابات نيومد؟
-مامان امروز سومين باره اينو ازم ميپرسى نه نيومد رفته سر ساختمون
-واى اين مرد منو پير کرد
صداى جيغ هاى مکرر ايليا مانع درست شنيدن صداى مادرش ميشد
-ايليا چشه؟
-هيچى چيپس ميخواد... هانا زنگ بزن بگو بياد خونه به خدا من همش دل نگرون توام که يه وقت اون زنجيريه نياد تو ساختمون يه بلايي سرت بياره
-اره اون مياد تو ساختمون دقيقا هم مياد طبقه سه و دقيقا واحد شيش و دقيقا منو ميکشه
-زبونت لال بشه هانا... از دست تو و بابات پير شدم پير
-مامان اينجا سايه مياد پيشم تارا مياد تنها نيستم که نگران نباش اينهمه مرد تو اين ساختمونه
-خدا اين سالاريو لعنت کنه
-بدبخت به ما خوبى کرده تو نفرينش ميکنى
-تو سرش بخوره خوبيش گرفتارمون کرد
-خب چيکار کنيم الان از اينجا بريم؟
-فردا پس فردا زمستونه تو اين هواى سرد بيفيتم دنبال خونه اون همه وسايلو دوباره بار بزنيم ببريم سر قبر من؟
-مامان اعصاب نداريا.... واى چقدر داد ميزنه ايليا
-برم من... مواظب خودت باش بيرون نريا هانا برو خونه ى تارا يا ستاره اينا
-به سايه ميگم بياد پيشم
-فقط سايه سايه سايه با دخترى که از همه گندتره تو صميمى ترى
-مامان ميخوام درس بخونم
-نرى تو باغا دوباره به بابات زنگ ميزنم بلکه يکم رگ بى خياليش بخوابه دست از سرکشى برداره بياد خونه
-نگران نباش سلام برسون خدافظ. (خداحافظ)
هانا کتابش را بست به سمت يخچال رفت دلش يک عالمه خوراکى خوشمزه ميخواست و يخچالشان از پس نيازهاى او برنمى آمد....
شال و کلاه کرد و خارج شد!
طبق عادت وقتى وارد محوطه شد نگاهى به خانه ى چوبى انداخت باز هم در دل تحسينش کرد خانه اى مدرن و و زيبا بود ياد صاحب خانه افتاد تمام طول مسير چهره ى او را ريکاورى ميکرد...
درست يادش نبود اما اگر قرار بود او را ارزيابى کند به جرات ميتوانست بگويد که جاذبه ى او را در هيچ يک از پسران ساختمان سراغ نداشت!
کيسه ى خريدش حسابى سنگين بود از خريدن هيچ چيز امتناع نکره بود.
قبل از اينکه کليدش را بچرخاند درب باز شد لحظه اى ترسيد.... ساسان بود.. ترسش فرونشست.... او از اين درب رفت و آمد نميکرد! ...
ساسان مثل هميشه شيک و خيره کننده مقابلش ايستاد و سلام کرد
-سلام
ساسان با احترام از جلوى هانا کنار رفت و گفت:
بفرماييد
هانا ببخشيدى زير لب گفت و داخل شد. ساسان قبل از رفتن گفت که سايه  به خانه ى آن ها رفته قدم هايش را تند کرد و وارد آسانسور شد.
اکنون که در ساسان دقيق ميشد متوجه ميشد که تيران حتى قابل مقايسه با ساسان نيز نيست .
در کل خانواده ى خوش قد و قامتى بودند کوتاه ترين فرد حضور يافته در ساختمان بعد از ايليا هانا بود!
ريز اندام نبود اما درشت هم نبود ...کوچک بود و بغلى!
دم در که رسيد ديد سايه گوشى به دست منتظر اوست هاناگفت:
-سلام خيلى وقته اينجايي
-نه تازه اومدم داشتم بهت زنگ ميزدم ببينم کجايي
-بريم تو
-چقدر خريد کردى
-ويار دارم
هانا خريد را روى ميز آشپزخانه گذاشت و گفت:
چاى ميخورى يا قهوه
-دلم چايي ميخواد اما نه اينجا
-پس کجا آلاچيق؟
-آره خيلى وقته نرفتيم
- مامانم بفهمه پوستم کندس
-بچه اى مگه پاشو بيابريم از کجا ميخواد بفهمه
-نميترسى تو؟اگه يهو بياد سر وقتمون چى اون به ايليا که يه بچه ى چهار سالست رحم نکرد داشت تو حوض خفش ميکرد اونوقت به ما رحم ميکنه؟
-اوو چه خبرته تخت گاز ميرى خيله خب نميريم
-من اصلا فکر نميکردم اين حوضه انقدر عمق داشته باشه
-عمقش همچين زيادم نيست!براى ايليا زياد بود
-آخه ساسان و اين پسره از سرتا پا خيس خيس بودن
-اونا تو آب کشتى گرفتن
هانا چند بسته چيپس و پفک را درون ظرفى خالى کرد به همراه ظرفى پر از پاستيل روى ميز گذاشت
-ميگم چرا اين پسره نميره پيش پدربزرگت مگه نميگى پدربزرگت خيلى هواشو داره خب پيش هم زندگى کنن ديگه
-مگه ديوونه ايم اين تسلسل اعصابيو ببريم پيش آقاجونم... آقاجونم سکته ى دومشو هم ميزنه  و تمام .بعدشم صلاح نيست باهم زندگى کنن
- چرا صلاح نيست شايد اينحورى بهتر باشه
-اين زلزله اعتبارى بهش نيست  آقاجونم بخاطر ننه باباى اين آشغال سکته کرد
-چرا؟
-گفتم که بهت
-نه نگفتى
هانا  سرانگشتان  پفکى اش رامکيد و گفت:
-ده يازده سال پيش وقتى خبر مرگ يوسف و زنشو شنيد سکته کرد اينارو بهت قبلا گفتم مغز سوسکى
-نگفتى بابا
- اين وقتى هيفده  (هفده)هيژده (هجده) سالش بود ننه باباش تو يه تصادف مردن
-چه غمگين
-اين خرم تو ماشين بود ولى نمرد اونموقع من دوازده سالم بود زياد يادم نيست ...هنوز اينجارو نساخته بوديم اينجا يه خونه ى ويلايي بود که آقاجون و يوسف اينا اينجا زندگى ميکردن ما هم هرکدوممون يه گوشه از شهر بوديم تا اينکه اين اتفاق افتاد و تصميم گرفتيم اين خونه رو بسازيم هممون بيايم اينجا تا آقاجون هم تنها نباشه اما آقاجون مگه رضايت ميداد آخرشم فکر کنم بخاطر اين پسرک روانى راضى شد اون خونه رو خراب کنيم
-چرا؟
سايه لب و دهانش راکج کرد و گفت:
-چون خاطرات اون خونه حال اين آقارو بدميکرد ياد پدرمادر جفنگش ميفتاد
-شايد اون حادثه باعث شده اينجورى شه
-آره ديگ بعد اون اتفاق کلا زده بود به سرش....تو همين واحد شما زندگى ميکردن
-واى اون روانى اينجا بوده؟
-آره يهو ساعت سه نصفه شب بلند ميشد عربده ميکشيد خواب نداشتيم که ما
-سه صبح منظورته؟
-تو فقط از ادبيات من ايراد بگيد... پاشو برو چاييو بيار گلوم خشک شد
هانا همانطور که به سمت آشپزخانه ميرفت گفت:
-تو ادامه بده
- هيچى ديگ پدرمونو درآورد پدر آقاجونو از همه بيشتر... ما که زياد نميديمش يعنى خانواده هامون اجازه نميدادن خودشم از خونه بيرون نميومد چندماهى که باهم زندگى ميکرديم فقط داد و فريادهاى نصفه شبش يادمه
هانا سينى چاى را روى ميز گذاشت و گفت:
اوه اوه چطورى تحمل کردين
-چه صبحايى که تو مدرسه چرت نميزدم ...خدا چوب تو...
هانا خنديد و گفت:
چرا نبردينش بستريش کنيد آدم مريضو که تو خونه نگه نميدارن
-آقاجونم نميذاشت بابا ...ولى بعد اينکه آقاجون رفت چند ماهى بستريش کرديم جيگرمون حال اومد آسايش داشتيم
-خوب نشد؟
-نه بابا ولى تا يه مدت گيج و منگ بود البته من نديدما برديا اينا ميگفتن
-چرا مرخصش کردن؟ 
-مرخصش نکردن آقاجونم فهميد پاشد اومد اينجا الم شنگه به پا کرد ميخواست اينو باخودش ببره عمو سيروس نذاشت به آقاجون گفتن دکتر گفته اگه پيش هم باشين هم براى اون بده هم خودش چون اون وقتى آقاجونو ميبينه ياد خاطرات خانوادگيش ميفته و حالش بد ميشه گفتن بهتره تنها زندگى کنه و از دور مراقبش باشيم مکافات داشتيم تا تونستيم اقاجونو راضى کنيم من جزيياتو نميدونم برديا قشنگ ميدونه خيلى کنجکاوى برو از اون بپرس
سايه فنجان چايش را در دست گرفت و هانا گفت:
از اون عصا قورت داده خوشم نمياد
سايه خنديد و گفت:
حق دارى خوشت نياد
-خب بقيه شو بگو
-اى بابا بقيه ى چيو بگم تموم شد ديگه الانم اونطور که من شنيدم و ميدونم آقاجون هرروز با اين نفله درتماسه که مبادا ما دوباره بندازيمش ديوونه خونه
هانا پاستيلش را در چاى فرو کرد و گفت:
-اون خونه رو هم خودش ساخته؟
سايه نگاهى به پاستيل دوش گرفته ى هانا در فنجان چاى انداخت و گفت:
- خيلى نکبتى هانا... باباش نقشه کش پخشه کش بود مثلن مهندس بود
هانا خنديد و گفت:
دوس دارم... پس باباش مهندس ساختمون بود
-نه بابا مهندس کجا بود
-بود ديگه
- نه بابا
-باباش ساخته اينجارو؟ 
-نه بابا اينو ما براش ساختيم بلکه هم ازمون دور باشه هم آقاجون راضى باشه البته منهدس ناظرش عمو سيروس بود
سايه اين جمله اش را گفت و خنديد هانا گفت:
کلا خانوادگى تو کار ساختمون سازيو و ايناييد
-آره البته عمو سيروس به غير از اون شرکتش که مربوط به پروژه هاى ساختمونيشه دوتا کارخونه ى سازه هاى ساختمونى هم داره و از همه ى ما وضعش بهتره
-بقيه تونم فکر کنم نفرى دو سه تا کارخونه و شرکت و کلى زمين و خونه داشته باشيد
سايه خنديد و گفت :
-نه بابا از اين خبرا نيست عمو سيروس بيچاره هم تلاش خودش بوده که به اينجا رسيده وگرنه همه ى اين مال و اموال مال آقاجونه
-بعد از صد و بيست سال ميرسه به شما ديگه
سايه ابرويي بالا انداخت و غليظ گفت:
ان شاءالله
هانا از لحن او خنده اش گرفت و گفت:
-تو به کى رفتى اينقدر شيطونى؟ برادرت که خيلى آرومه
-به تو
هردو خنديدند هانا گفت:
-فکر نکنم آقاجونت بدونه شما سايه ى عزيز دردونشو با تير ميزنيد.
-ولش کن از بحثش بيايم بيرون مرتيکه نکبت

هانا لبريز از ابهام بود از حرف هاى جسته گريخته ى سايه خيلى چيزها دستگيرش نشده بود. 
-اين همه راجع بهش حرف زديم اسمشو نگفتى
-قول ميدى آخرين سوالت باشه؟
- من هنوز خيلى سوال دارم
-بابا دهنم کف کرد بقيه سوالاتو از ساسان بپرس
-از اون چرا؟
-اون بزرگتره بهتر ميدونه
-تو خب خواهرشى بپرس بهم بگو
-برو بابا
-خيله خب ديگه نميپرسم فقط بگو اسمش چيه؟
-کياراد....



 

ویرایش شده در توسط sara6
  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لب پنجره ايستاده بود هوا ابرى بود و آماده ى اشک ريختن. با صداى زنگ به خودش آمد .پرى دخت با ظرفى در سينى و لبخندى بر لب پشت در بود.
-سلام پرى خانم
-سلام به روى ماهت گفتم درس دارى مادرت هم که نيست هرازگاهى بهت سر بزنم که يه وقت نترسى
هانا سينى غذا را از او گرفت. زرشک پلو با مرغ بود غذاى مورد علاقه اش.
- واى دستتون درد نکنه چرا زحمت کشيديد..
-بابات هنوز نيومده؟
-نه ميره سر ساختمون
-چه حوصله اى داره هر روز؟
-آره ميگه تا بالا سر کارگر نباشم کارو دست انجام نميدن
-خواهرت چطوره؟
-خوبه تا چند وقت ديگه گچ پاشو باز ميکنن پرى خانم بفرماييد تو
-مزاحمت نميشم عزيزم
-نه بابا چه مزاحمتى بفرماييد
پرى دخت زنى ميانسال و سفيدرو بود در چهره اش ستاره اى کمرنگ چمشک ميزد به نظر ميرسيد که ستاره زيباييش را از مادرش به ارث برده بود
پرى دخت روى مبل نشست و گفت:
هوا چقدر سرد شده
هانا درحالى که با پايش جوراب هاى همايون را زير مبل ميفرستادتا از نگاه هاى تيز بين پرى دخت دور بماند گفت:
-آره خيلى
هانا لبخند زد و سينى غذا را روي ميز گذاشت
-مادر من برم .تو ناهارتو بخور
-نه پرى خانم الان گرسنم نيست بعد گرم ميکنم ميخورم
-هرجور راحتى دخترم
-بذاريد براتون يه چايي بيارم
-نه هاناجان تازه ناهار خوردم بلافاصله بعدش چاى نميخورم
-خب پس براتون ميوه ميارم
-نه قربونت برم بشين  من الان چيزى نميخورم
-آخه اينجورى که خيلى بده
-اصلانم بد نيست
هانا لبخند زد و بيش ازاين اصرار نکرد پرى دخت تمام نگاهش را در چشمان هانا ريخته بود گفت:
نميترسى که؟
-نه نه چرا بايد بترسم
-مادرت ديروز بهم زنگ زده بود خيلى نگران بود بعد از اون اتفاق حسابى ترسيده منم گفتم خيالش جمع باشه من حواسم بهت هست
-شما لطف داريد ولى من نميترسم
-به هر حال مادره ديگه حق داره
پرى دخت نفس عميقى کشيد هانا از فرصت استفاده کرد و گفت:
پرى خانم اگه راجع به اين پسرديوونه هه چند تا سوال بپرسم ناراحت نميشيد؟
-نه عزيزم چرا ناراحت بشم
-ميگم چرا نميبرينش دکتر درمان بشه؟
-کار از اين حرفا گذشته تاراجان دوا درمون ديگه روش نتيجه نميده
-آخه خيلى خطرناکه که همچين آدمى نزديک شما زندگى ميکنه
-چه ميشه کرد هاناجان بايد سر کنيم
هانا دلش ميخواست تمام اطلاعات مغز پرى دخت را بيرون بکشد اما جسارت اين کار را نداشت .حس ميکرد پرى دخت از همه بيشتر ميداند...!
پرى دخت لحظاتى بعد به خانه اش برگشت و هانا را از دانستن بيشتر بى نصيب گذاشت
عصرشده بود  همايون زود به خانه برگشته بود و از خستگى روى مبل خوابش برده بود. هانا براى ديدن فيلم ترسناک به منزل سايه دعوت شده بود هانا به همايون نگاهى انداخت دهانش نيمه باز بود و صداى خرو پفش بلند شده بود خستگى از پشت پلک هايش هم پيدا بود.
سايه برق ها را خاموش کرد روى مبل نشست و خودش را به هانا چسباند هر دو به زير پتو رفته بودند و چشم به صفحه ى تلويزيون دوخته بودند هانا گفت:
مامانت اينا کى ميان؟
-دير بابا دير. مامانم بره خونه خالم حالا حالاها بلند نميشه
کاش به تارا اينا هم ميگفتيم
-ولمون کن بابا الان ستاره مياد تيتراژ فيلمو ميينه غش ميکنه
هانا خنديد و گفت:
خب فقط به تارا
-ولش تارا درازه پتو بهمون نميرسه
هانا با صداى بلند خنديد و گفت:
-ديوونه مشکلت پتوعه الان؟ اين همه پتو
-هيس شروع شد .بى خيال دوتايي بيشتر حال ميده
در تمام مدتى که به تماشاى فيلم مشغول بودند سکوت اختيار کرده بودند و با چشمانى گرد شده مشغول تماشا بودند با صداي مردانه اى از پشت سرشان هردو مانند فنر از جا پريدند و جيغ کشيدند  ساسان بهت زده مقابلشان ايستاده بود...سايه گفت:
-ساسان الهى از کار بيفتى الهى فلج اطفال بگيرى
هانا که دستش را از ترس روى سينه اش گذاشته بود به خنده افتاد و گفت:
چرا چرت و پرت ميگى
ساسان برق ها را روشن کرد و گفت:
الان وقت اين کاراست؟نشستى با خيال راحت فيلم ميبينى؟
ساسان تلويزيون را خاموش کرد از قيافه اش اضطراب و دلهره ميباريد.
هانا از اينکه ساسان او را مورد خطاب قرار نداده بود دلخور شده بودسايه گفت:
-مگه چيه؟
-اين پسره فرار کرده
ساسان بطرى آب را يک نفس سرکشيد.سايه پرسيد
-کياراد؟
ساسان به تکان دادن سرش اکتفا کرد سايه گفت:
واى نکنه مثل اون شب که فکر کرديم فرار کرده يهو سر از خونه ى يکى در بياره
هانا با ترس گفت:
-واى بابام
و از خانه خارج شد طاهر توى راهرو سيگار به دست قدم ميزد هانا سلام کوتاهى کرد و با عجله به طبقه ى سوم رفت در باز بود داخل شد پدرش نبود... درب واحد روبرو باز شد
 سيروس کت به دست به همرا برديا بيرون آمدند برديا با ديدن چهره ى نگران هانا گفت:
باباتون پايينه
هانا با خود مى انديشيد که يک جوان چقدر ميتواند خطرناک و نفرت انگیز و دلهره آور باشد. ؟ 

وارد حياط شد زمين خيس بود و باد سردى ميوزيد باران بى وقفه ميباريد. 
پدرش با چهره ى نگران به طرفش آمد و گفت:
هانا صدبار بهت زنگ زدم کجايي تو دختر
رفته بودم خونه ى سايه اينا بابا چى شده
-هانا تو اينجورى اومدى پايين؟

هانا کلاه سوئيشرتش را روى سرش انداخت و گفت:

بابا پسره کجا رفته؟ -

نميدونم هانا منم همين الان اومدم پايين

-واى حالا چيکار کنيم؟ 
-نميدونم
ايرج شوهر ستوده جلو آمد و گفت:
-نگران نباشيد پيداش ميکنيم
همايون گفت:
ايرج خان همون بهتر که پيدا نشه بذاريد بره گم شه بلکه اسايش به خونه برگرده
ايرج سرى تکان داد و گفت:
اونوقت کى ميخواد جواب  آقاجونو بده
-عجب گرفتارى شديما زنگ بزنيد پليس
قبل از آنکه ايرج چيزى بگويد صداى فرياد دريا نفس ها را حبس کرد.... 

ویرایش شده در توسط sara6
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صداى فرياد دريا همگى مضطرب به طرف صدا برگشتند طاهر با وحشت وارد محوطه شد. منوچهر همسر پرى دخت فرياد زد :
-يکى اون برقاى بى صاحابو روشن کنه
ايرج لامپ هاى جلوى در ورودى را روشن نمود
سيروس عصبى با گام هاى تند به طرف در رفت صداى فرياد دريا لحظه اى قطع نميشد هانا درآغوش پدرش پناه گرفته بود و با وحشت به درب ورودى چشم دوخته بود درختان مانع ديد درست ميشدند .
مردها پشت سر سيروس به طرف در رفتند هانا نيز با کمى فاصله به دنبال آنان رفت و اصرارهاى تارا مانع رفتن او نشد. ثريا همسر طاهر از حال رفته بود. تنها دخترى که در بينشان نبود دريا بود و ثريا حال خود را نميفهميد ستوده شانه هايش را ماساژ ميداد بااين که خودش حال بهترى نداشت ...با ياد دستان گره خورده ى کياراد دور گردن شوهرش رعشه اى بر تنش افتاد.
هانا تنها دخترى بود که با سماجت و شجاعت به طرف در رفته بود....
کياراد درست مقابل دريا ايستاده بود دريا جلوى پاهاى کياراد به زمين افتاده بود و با ترس به او خيره شده بود و داد مي کشيد....گوشه ى لبش خونى بود و سرزانويش سوراخ شده بود از سر تا پايش گل آلود بود و از سرما و ترس به خود مي لرزيد ..
طاهر جلو رفت و غضب آلود کياراد را به عقب هول داد دريا پدرش را بى وقفه صدا مي زد طاهر او را  از روى زمين بلند کرد و به کنارى برد. با ديدن  صورت خراشيده ى دخترش خونش به قل قل افتاد و گفت:
چيکار کردى با دخترم پسره ى بى شرف
ساسان برديا را کنار زد و با شتاب به سمت کياراد رفت يقه ى پيراهنش را گرفت و او را به دروازه کوبيد باران شدت گرفته بود. ساسان گفت:
چرا دست از سرمون برنميدارى کصافط
سپس مشت مردانه اش را نثار صورت خيس و آشفته ى کياراد کرد
آب از سر و روى کياراد مي باريد مشخص بود که ساعت ها زير باران بوده اين دومين بار بود که هانا او را مي ديد و باز هم او را خيس ميديد!
دريا با گريه فقط فحش هايش را نثار کياراد مي کرد در آغوش پدر جرات پيدا کرده بود!
عماد مشت دوم را بر صورت او فرود آورد و گفت:
-ح.ر.و.م.ز.ا.د.ه .ى آشغال
چشمان کياراد پر از خشم شد خونى که از بينى اش جارى شده بود را با پشت دست پاک کرد و ساسان را هول داد و  با سرش بر صورت عماد کوبيد عماد آخى بلند گفت و دستش را روى بينى اش گذاشت دستانش پر از خون شده بود
همايون دست هانا را مي کشيد تا او را دور کند اماهانا انگار به تماشاى تئاتر آمده بود !
ساسان با ديدن پدرش بار ديگر به طرف کياراد حمله ور شد اين بار  همه با هم به جان کياراد افتادند هانا دستانش را روى دهانش گذاشته بود...
همايون او را در آغوش گرفته بودو سعى در دور کردنش داشت
هانا همانطور که از آن ها فاصله ميگرفت ديد که چطور کياراد  از پا افتاد و نقش بر زمين شد. مشت ها و لگدها بى مکث بر صورت  و بدن خيسش مينشستند...
هانا در شوکى عميق به سر ميبرد عماد با بينى کبود و خونين به سمت آن ها مي آمد ساسان زير بغلش را گرفته بود رويا با ديدن همسرش جيغ خفه اى کشيد  و گفت:
خاک بر سرم ساسان چى شده؟!
ساسان در حالى که نفس نفس مي زدگفت:
اين سگ روانيو بايد يه جا ببنديم
 سايه که از پنجره نظاره گر ماجرا بودگفت:
واى بابا چى شدي؟
ساسان گفت:
سايه سوئيچو بنداز پايين
رويا کنار شوهرش ايستاده بود و بانگرانى به او نگاه ميکردو زير لب لعن و نفرين مي فرستاد.
حورا و حليا در دوطرف خواهرشان نشسته بودند و او را آرام ميکردند ثريا رنگ به چهره نداشت... دريا  که امنيتش را به دست آورده بود لحظه اى از فحاشى باز نمى ايستاد.
ستاره بى حال در کنار مادرش نشسته بود در صورتش ترس موج ميزد تارا گفت:
هانا تو چرا رفتى اونطرف ديوونه
هانا لال شده بود
رويا گفت:
 درياچقدر گفتم امروز نرو کلاس
دريا هيچ نگفت...
همايون دست هانا را گرفت و جمع آنان را بى هيچ حرفى ترک کرد و وارد ساختمان شد
-هانا خوبى باباجان؟
هانا سرش را تکان داد و وارد اتاقش شد همايون به دنبال او وارد شد و گفت:
-هاناجان ميخواى برات آب بيارم
هانا با صدايي که از ته چاه در مى آمد گفت:
-نه
-آخه تو چرا اومدى اون طرف دختر؟
هانا به اخمى بسنده کرد همايون شب بخيرى گفت و بدون جمله ى اميدوار کننده اى.. خسته و عاجز در رابست و به سالن رفت هانا به طرف پنجره رفت باران قطع نمي شد سوئيشرت خيسش را هنوز درنياوره بود.
لحظاتى بعد ديد که کياراد را کشان کشان به طرف خانه اش مي برند قامت بلندش خميده شده بود ترس هاى هانا به او بازگشتند او را گرگى زخمى مي ديد.
از روزى ميترسيد که گرد خشم و ديوانگى کياراد بر روى او نيز بنشيند.....


 

ویرایش شده در توسط sara6
  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم

افسانه فرصت نفس کشيدن را از خود دريغ کرده بود پيوسته حرف هايش را به هم مي چسباند و فرياد مي کشيد. به پرى دخت گفته بود او را در جريان همه ى مسائل خانه بگذارد پرى دخت هم مانند سربازى مطيع بى آن که به نتيجه ى کار فکر کند اطاعت امر کرده بود. افسانه خودش را با سرعت نور به خانه رسانده بود. 
-هما من ديگه يه لحظه هم نميتونم اينجارو تحمل کنم ما دختر جوون داريم چرا نميخواى بفهمى! 
همايون نفسش را فوت کرد و گفت:
-افسانه چيکار کنم اين همه اسباب و اثاثيه رو جمع کنم کجا ببرم پدر وسايلمون درمياد
-به درک که درمياد من دارم از حرص سکته ميکنم تو به فکر اسباب اثاثيه اى... شهر به اين بزرگى يه خونه واسه ما پيدا نميشه؟ 
-ميشه اما الان زمان مناسبى نيست .الان پيدا کردن خونه سخته تو اين فصل
-من نميدونم همايون بايد مارو از اينجا ببرى
-خيله خب من که امشب دارم ميرم حرف بزنم ديگ غر نزن
هانا اتفاقات شب گذشته را با خود مرور ميکرد... تختش را به پنجره چسبانده بود از زمان بازگشايي چشمانش تا پايين کشيدن کرکره هاى آن ها نظاره گر خانه ى چوبى بود...
همايون در به در به دنبال جوراب هايش ميگشت مطمئن بود که آن ها را کنار مبل گذاشته ...بى خبر ازعمل مستتر سازى هانا! 

هانا چند تن از مردان ساختمان را ديد که به طرف خانه ى چوبى مي رفتند.... لحظاتى بعد با جسم بى جان کياراد بيرون آمدند از آن فاصله هم ميتوانست بفهمد که صورتش با قلم دستان سالارى ها رنگ آميزى شده...
همايون يک جفت جوراب نو به پا کرد و در فکر اينکه هنوز جوراب هاى گمشده اش جا داشت براى کثيف شدن به واحد روبرو رفت. بى شک هانا اين مورد استثنايي  در رفتارش را از پدر به ارث برده بود...
همايون با پاهايش روى زمين ضرب گرفته بود. اينکه مقابل مدير و رئيسش گارد بگيرد و دهن به شکايت باز کند سخت بود ...

 افسانه بى محابا در اتاق هانا را باز کرد
-هانا من دارم ميرم خونه سالارى
-تو ديگه چرا؟! 
-اين بابات نميتونه درست حسابى حرفشو بزنه خودم بايد برم حق سالاريو بذارم کف دستش
بى هيچ حرفى در را بست و رفت هانا با عجله از تخت پايين آمد و سوئيشرت صورتى عزيزش را پوشيد و مادرش را همراهى کرد
بنفشه از ديدن آن ها چندان خوش حال نشد لبخند سردى زد مثل هميشه! 
افسانه و هانا با سلامى کوتاه روبروى سالارى نشستند بنفشه و برديا هم در اين گردهمايي حضور داشتند!!! 
سيروس اما مثل هميشه خونسرد و خوش رو با آن ها صحبت ميکرد
افسانه گفت:
آقاى سالارى ما خيلى از لطف شما ممنونيم اما اين که نگفتيد همچين ديوونه اى  کنارتون زندگى ميکنه فکر میکنم کار درستى نبود
همايون سرخ و سفيد ميشد تابه حال حتى به سالارى تو نگفته بود آن وقت همسرش او را بازخواست ميکرد... 
سيروس خنديد و گفت:
باور کنيد موضوع مهمى نيست خانم شکيبا ما خيلى ساله بااين آدم زندگى مي کنيم اونقدرا هم که فکر مي کنيد ترسناک و رعب انگيز نيست. 
برديا در ادامه ى صحبت هاى پدرش گفت:
نگران نباشيد قابل کنترله هيچ غلطى نميتونه بکنه
افسانه گفت:
آخه چرا بايد همچين آدمى رو تو خونه نگه داريد جسارتا من شنيدم برادرزاده ى شما هستن درسته؟
بنفشه رنگ عوض کرد ابروهايش با هم گلاويز شدند سيروس بدون لبخند هميشگى اش گفت:
ما چند وقتيه با هم زندگى مي کنيم شما هم ديگه مثل اعضاى اين خانواده ايد لازم ميدونم يه چيزايى رو بهتون بگم يه سرى حقايق هست که شما ازش بى خبريد حالا که کار به اينجا کشيد بذاريد مفصلا بهتون توضيح بدم
افسانه که زبان همايون نيز شده بود گفت:
-بفرماييد
در همين حين رايان وارد شد کمى خيس بود سلام کوتاهى کرد بنفشه گفت:
-رايان جان چرا چتر نبردى؟ 
رايان سوال مادرش را بى پاسخ گذاشت و گفت:
-تموم شد
سپس با عذر خواهى کوتاهى به اتاقش رفت. برديا هم برادرش را همراهى کرد .سيروس ادامه داد
-گفتن اين چيزا برام آسون نيست اما اين آقا همايون مثل برادرمه شما هم مثل خواهرم افسانه خانم ...دوست دارم اين حرفا بين خودمون بمونه
همايون حتمنى گفت و سيروس ادامه داد
-خيلى سال پيش اين خبر همه جاپيچيد که سالارى بزرگ عاشق و مجنون يه دختر روس شده اين خبرا مادرمو خيلى اذيت ميکرد مابهش ميگفتيم خاتون .خدابيامرزتش ...مي ديديم چطور هروز خاتون رنجور تر و ضعيف تر میشه يه زن از بى توجهى مردش دق ميکنه ... آقاجونم متوجه نبود ...ازدواجش با خاتون يه ازدواج رسمى اجبارى بود بنا به صلاح بزرگان! ....خاتونم اون همه سال از آقاجون بى مهرى ديد و دم نزد..پدرم از همه لحاظ بهمون مي رسيد اما محبت و توجهش هم کم بود هم گاهى اوقات مصنوعى... خاتون بعد از يک سال و نيم بچه دار شد خب اونموقع يک سال خيلى بود بنده خدا فکر ميکرد بچه دار نشدنش  اونو از چشم آقاجون انداخته تااين که من به دنيا اومدم و خاتون به خيال اينکه بچه مهر و محبتو ميندازه تو دل شوهرش هر سال يه بچه ميذاشت توبغلش
سيروس اين را گفت و خنديد افسانه اخمى کرد و سرش را پايين انداخت!
سيروس ادامه داد

زمان گذشت  هممون ازدواج کرده بوديم و سروسامون گرفته بوديم و يه گوشه ازاين شهر به کار و بارمون مشغول بوديم تا اينک خاتونم به رحمت خدا رفت هنوز چند ماه از مرگ خاتون نگذشته بود که سر و کله ى معشوق آقاجون پيدا شد که البته يه مرد جوون همسن و سال خودمون همراش بود. 
آقاجون آدم بسيار يه دنده و بى اعصابيه عيدا مياد بهمون سر ميزنه حالا مياد باهاش آشنا ميشيد اون زمان به قول امروزيا ما هنگ کرده بوديم بهش گفتيم آقاجون پاى آبروت وسطه... آبروى ما...آخه مردم چى ميگن... زير بار نميرفت مي گفت اين زن؛ زن منه و اينم پسر بزرگ من حق نداريد از گل نازک تر بهشون بگيد ....خيلى سخت بود نميتونستيم اون وضعو تحمل کنيم هنوز يه سال نشده جاى مادرمو يه زن ناحسابى اجنبى و بچه ى بى ريشش گرفته بودن هرکارى کرديم فايده نداشت آخرشم ا¡