رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

پارت چهلو نه

- چیزه قبرستون بودم، توام شدی لنگه یِ مهدیس؟ پنج شنبه ها نپرسیده خودت بدون کجا میرم که غیبم میزنه

+ باشه، حالا چرا عصبانی میشی‌؟

- من کجا عصبی ام؟خیلی هم ‌آرومم

درو پشتِ سرش بستو اومد نزدیکو بازوهامو گرفت تو دستشو گفت :

+ نمیدونی همین چند ساعت که نبودی چقدر دلم واست تنگ شد، تو با من چیکار کردی ترانه؟ از چیزی که میترسیدم داره سرم میاد

با دهن باز نگاش کردم که سرشو اورد جلو، تازه مغزم فعال شدو بازوهامو از دستش کشیدم بیرونو گفتم :

- خب منم دلم واست تنگ شد، ولی یکم رعایت کن یک وقت کسی می بینه

اخم کردو گفت :

+ حالت خوبه؟ ما که تو اتاق تنهاییم

تو دلم گفتم: آره خیلی تنهاییم اشکانم برگِ چغندرِ لابد

 - چیزه خب شاید یهو یکی درو باز کردو اومد داخل بعد هزارتا فکرِ ناجور کرد

خندیدو یک تایِ ابروشو داد بالا و گفت :

+ اینکه مسئله ای نیست

رفت سمتِ درو قفلش کرد، همینو کم داشتم، این اشکانم که انگار رفته بود تو دستشویی دنبال گنج بگرده، امیر چشمش افتاد به میز تحریرم که روش یه جعبه پر از شکلاتایِ رنگی بود، رفت سمتشونو یکیو ورداشت خورد که گفتم :

- یه اجازه ای چیزی اونا صاحب داره ها

با اخم گفت : 

+ خب بابا یه شکلات ناقابل بود دیگه، ببین راضی نبودی دستم همش کثیف شد منم که وسواسی

یهو راه افتاد سمتِ دستشویی که با دو رفتم سمتشو خودمو انداختم جلویِ درو داد زدم :

- نـــــه

ترسیدو یک قدم رفت عقبو دستشو گذاشت رو قلبشو گفت :

+ زهرِمار، قلبم وایساد چرا جیغ میکشی؟ دیوونه شدی؟

تودلم جدو آبادِ اشکانو امیرو یک جا فحش دادمو موندم چه غلطی بکنم که یهو خودمو به حالتِ غش انداختم رو دستِ امیرو گفتم :

- وای امیر دارم میمیرم

 با نگرانی بازوهامو گرفتو گفت :

+ چی شده ؟تو چرا اینجوری رفتار میکنی؟داری می ترسونیما

- هیچی نشده نترس، فقط قربون دستت یک لیوان آب برسون دستم دارم میمیرم

کمکم کرد بشینم رو تختو گفت :

+ حتما از دیدنِ من حسابی هیجان زده شدی که این جوری شدی خب رکو پوست کندِ بگو دوستم داریو خلاص

اینو گفتو منتظر جواب نشدو از اتاق رفت بیرون که پریدم سمتِ درِ دستشوییو بازش کردم که یهو اشکان پرید بیرونو شروع کرد به نفس عمیق کشیدنو گفت :

+ داشتم خفه میشدما این از کجا پیداش شد؟ چی داشت زر زر میکرد هان؟

محکم با پام زدم تو ساقِ پاش که از درد خم شد. رو بهش با اخمِ غلیظی گفتم  :

- الهی جزِ جیگر بزنی که داری همه نقشه هامو خراب میکنی بدو گمشو بیرون تا ندیدتت

راست وایسادو گفت :

+ کجا برم؟زیرِ تخت؟ تویِ کمد؟

دستشو گرفتمو بردمش انداختمش تو اتاقِ مهدیارو درو بستم.خداروشکر مهدیار پایین پیشِ مهمونا بود.برگشتم تو اتاقو نشستم رو تخت که همون موقع امیر با یه لیوان آب اومد داخلِ اتاقو گرفتش سمتم، فوری از دستش گرفتمشو یک نفس همشو خوردم.نشست کنارمو گفت :

+ بهتر شدی؟

- آره ممنون 

با لبخند نگاهم کردو گفت :

+ اصلا یادم رفت واسه چی اومده بودم، پایین داشتن شام میخوردن گفتم بیام سراغت تورم بگم بیای بخوری

تا اومدم جواب بدم صدایِ زنگ اس مس گوشیم بلند شد، دیدم از طرف اشکان،یجوری نگاش کردم که امیر نتونه بخونه

+ من الان پایینم خیالت راحت باشه، ولی بدون خیالِ من راحت نیست، هرچه زودتر اون مرتیکرو از اتاقت بیرون میکنی وگرنه میام همه چیو میزارم کفِ دستش

امیر با کنجکاوی بهم خیره شده بود، از ترسِ این که اشکان خراب کاری نکنه، رو به امیر گفتم :

- تو برو منم یکم حالم بیاد سره جاش میام

+ باشه، کی بود پیام داد؟

- پریناز بود

از جاش بلند شدو گفت :

+  پایین منتطرتما، تا نیای شام نمیخورم

- باشه عزیزم میام

از اتاق رفت بیرون که فوری به اشکان پیام دادم :

- آقایی که آلو تو دهنت خیس نمیخوره، محضِ اطلاعت امیرو از اتاقم بیرون کردم، شب خوش

به فاصله یِ چند ثانیه جوابش واسم رسید :

+ ممنونم ترانه جان، شب خوش

ترانه جانو درد نزاشت حالا که فرصت فراهمِ مخِ  این امیرو کاملا بزنم که زودتر این بازیِ مسخره تموم شه.از رو تخت بلند شدمو لباسامو با یک دست لباسِ شیکِ مجلسی عوض کردمو بعد از انجام مقداری آرایش رفتم پایین پیشِ مهمونا.تنها کسایی که شام نخوردِ بودن منو امیر بودیم که باهم شام خوردیمو تا دیر وقت وسطِ یک مشتِ مهمون تقریبا جون دادیم از بس که پر حرفو فضول بودن.همین که همه یِ مهمونا رفتن هرکی رفت تو اتاق خودش و فقط منو امیر موندیم.واسم جالب بود که مهدیار دیگه طرفم نمیومد ولی عوضش مدام با اخمو نفرت نگاهم میکرد.تو همین فکرا بودم که امیر بازومو تکون دادو گفت :

+ میگم میشه بیام تو اتاقت یکم حرف بزنیم

- در چه موردی حرف بزنیم؟

+ درموردِ خودمون،نقشمون که قرارِ آخرش چی بشه

باشه آرومی گفتمو همراهِ هم رفتیم سمتِ اتاقمو همین که رفتیم داخل درو قفل کردم که یک وقت مهدیار نیاد داخلو جفتمونو بکشه.امیر نشست رو تختم منم نشستم رو صندلیِ کناره میز تحریمو منتظر نگاش کردم که با خنده گفت:

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاه

+ کی فکرشو میکرد کارِ منو تو به این جا بکشه؟ اون شبی که واسه یِ اولین بار جلویِ درِ عمارت دیدمت تو دلم فاتحه یِ خودمو خوندم، میدونستم که حتما توسطِ تو کشته میشم ولی حالا ...

پریدم تو حرفشو گفتم :

- حالا چی؟ جدی جدی انگار هوا ورت داشتِ

با اخم گفت :

+ تا کی میخوای تو دلت نگهش داری؟ از رفتارات تابلوعه که دوستم داری ولی میترسی بیانش کنی، این نقش بازی کردنایِ جلویِ مهدیارم بهانه بود، فقط میخواستی هرجوری شده به من نزدیک بشی

تو دلم داشتن قند آب میکردن، یعنی آقا به این سرعت خر شد؟ با نیشِ باز زل زدم بهش که اومد سمتمو دستامو گرفتو از رویِ صندلی بلندم کردو گفت :

+ نمیخوای چیزی بگم؟

با عشوه و ناز گفتم :

- چی بگم که نگفته خودت همه چیو میدونی

دستشو اورد بالا و کشید رو گونم که خندم محو شدو سعی کردم اخم نکنم، با حالتِ خاصی تو چشمام نگاه کردو گفت :

+ ترانه یِ امیر میشی؟

تو دلم گفتم : معلومه که میشم، اونم چه ترانه ای، انتقام.با خجالت ساختگی گفتم :

- با اجازه یِ بزرگترا بله

با خنده سرشو اورد جلو که بی هوا هولش دادم عقب که با تعجب بهم نگاه کرد، واسه یِ اینکه لو نرم گفتم :

- عه امیر یکم رعایت کن خب ما نامحرمیم اینجا که کانادا نیست این کارا عیب نباشه

با پوزخند گفت :

+ یعنی الان مشکلِ تو همین محرم نامحرمیه؟ باشه تا فردا حلش میکنم

به معنی واقعی کلمه میخواست منو به غلط کردن بندازه، بمیرمم محرم تویِ عوضی نمیشم، کلمو خاروندمو گفتم :

- حالا چه عجله ایِ بزار یه مدت بگذره 

پرید تو حرفمو گفت :

+ نه دیگه من طاقت این دوریو ندارم، نمیتونم کنارت باشمو بهت دست نزنم، میفهمی؟

دستت قلم بشه الهی، با حالت متعجبی گفتم :

- حالا چیشده یهو علاقه یِ تو نسبت به من قلمبِ شده زدِ بیرون، سرت خورده جایی؟

بهم نزدیک شد که از ترس رفتم عقب اونقدر رفتم که پشتم خورد به دیوار.فاصلمون اندازه یک وجبم نبود که گفت :

+ آره فکر کن سرم خورده جایی که الان دارم این حرفارو میزنم، اصلا میخوام هرجوری شده مالِ من بشی مشکلی که نداری؟

با کفِ دستم هولش دادم عقبو با اخم گفتم :

- توام شدی لنگه یِ مهدیار هی مالِ منی انگاری من مسواکتونم

یهو دستشو گذاشت رو قلبشو نشست رو زمین که ترسیدمو زانو زدم کنارشو با ناراحتیِ نمایشی گفتم :

- وای خدا منو بکشه الهی، خوبی عشقم؟چت شد یهو؟

با دهن باز زل زد بهم که تازه فهمیدم چه سوتی دادم، عشقم!با خنده گفت :

+ مگه اینجوری بتونم از زیرِ زبونت حرف بکشم

محکم زدم تویِ بازوشو گفتم :

- بمیری واسه من فیلم میای؟ ترسیدم دیوونه

از جاش بلند شدو دستِ منم گرفتو بلندم کردو گفت :

+ خودتو واسه یِ مراسمِ عقدمون دقیقا بعد از عقدِ مهدیسو پوریا آماده کن چون ازین بیشتر نمیتونم منتظر بمونم

اینو گفتو منتظر جواب من نشدو رفت سمتِ درو بازش کردو برگشت سمتمو گفت :

+ شبت بخیر ترانه یِ امیر

درو بست که یکم بعد که به خودم اومدم لیوانو از رویِ میز ورداشتمو محکم کوبوندم به در که خورد و خاک شیر شد.خودم کردم که لعنت بر خودم باد، اگه اسمش بره تو شناسنامم دیگه هیچ رقمِ نمیتونم از دستش خلاص شم، باید تا قبل از عقد پوریا و مهدیس این بازیو تموم کنم...

از زبانِ امیر

تو پله ها منتظر وایساده بودم که صدایِ کوبیدنِ یه چیزی به درِ اتاقِ ترانرو شنیدم، پوزخندی زدمو از پله ها اومدم پایین، توقع همچین حرکتیو ازش داشتم، حتما فکر میکرد این همه ناز کنه من نازشو میکشمو یه حالی بهش میدم، خبر نداره من مغرور تر از این حرفام، وقتی محرمم شد ببینم باز با چی میخواد واسم ناز کنه، اون موقس که کاری میکنم خودش بیاد دنبالمو التماس کنِ که فقط نگاش کنم.رفتم داخل خونمو درو محکم بهم کوبیدم.رفتم تو آشپزخونه سره یخچالو پارچ آبو ورداشتمو یک نفس سر کشیدم تا یکم از داغی تنم کم بشه، همونجا کفِ آشپزخونه نشستمو تکیمو دادم به یخچال، باز قلبِ لعنتیم تیر می کشید.هیچ کدوم از حرفایی که امروز به ترانه زده بودم از رویِ عشقو علاقه نبود فقط میخواستم اونو امتحان کنم، حالا دیگه مطمئن شده بودم که عاشقم شده و داره ازین بابت عذاب میکشه، اونم کی؟ ترانه ای که این همه خاطر خواه داره و همه واسش سرو دست می شکنن، به زانو دراوردن همچین دختری کاره هرکسی نیست، تازه داشت ازین بازی خوشم میومد.از رو زمین بلند شدمو یک راست رفتم سمت اتاقمو با همون لباسام رویِ تخت دراز کشیدمو نفهمیدم کی خوابم برد.

از زبانِ ترانه

ساعت دوازده ظهر بلاخره از خواب بیدار شدم. عجب خرسی شدم من! تمام شبو با فکرِ چگونگیِ قتلِ امیر نتونستم بخوابم.حتی واسه یِ ناهارم نرفتم پایین و جالبیش اینجا بود که هیچ کس نیومد ببینِ که آیا من زندم؟ کلافه تویِ اتاق رژه میرفتم که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن، خودمو انداختم روشو از رویِ تخت ورش داشتم که دیدم یک شماره یِ ناشناسِ با اکراه جواب دادم ولی هرچی الو الو کردم صدایی از اون طرفِ خط شنیده نشد.تا اومدم قطع کنم ...

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو یک

+ سلام، ترانه؟

با شنیدنِ صدایِ بابام با تعجب گفتم :

- سلام، شما شماره یِ منو از کجا گیر اوردی؟

+ از آرمان گرفتم

پوفی کشیدمو نشستم رویِ تختمو گفتم :

- بهش بگو مگه دستم بهت نرسه آقایِ ستون پنجم، حالا چیکارم داشتین؟

با اون لحنی که من حرف زدم حسابِ کار اومد دستش که هنوزم دلم باهاش صاف نشده پس بهتره که زیاد طرفم نیاد، بعد از یه مکثِ طولانی گفت :

+ زنگ زدم بگم ما میخوایم بریم باغِ یکی از آشناها که اونجا یه قسمتش مخصوصِ اسب سواریِ، گفتم شاید توام دوسته داشته باشی  بیای

با ذوق از جام پریدمو گفتم :

- آخ جون من عاشقِ اسبم ولی تاحالا سوار نشدم بابایی 

صدایی ازون طرفِ خط نیومد که فهمیدم بازم سوتی دادم، یهو خندم محو شدو با لحنِ جدی گفتم :

- فکرامو میکنم ببینم چی میشه، حالا ساعت چند حرکت می کنید؟

+ ساعتِ سه عزیزم

-  باشه خداحافظ

فوری قطع کردمو به ساعت نگاه کردم که یکو نیمو نشون میداد، خب هنوزکلی وقت داشتم، فوری گوشیمو ورداشتمو شماره یِ اشکانو گرفتم که بعد از چند تا بوق خوردن جواب داد :

+ هان؟روز جمعه ای هم ولمون نمی کنی؟ چی از جونم میخوای؟

با لبو لوچِ آویزون رفتم سمتِ کمدمو گفتم :

- برو گمشو پسره یِ زشت

قطع کردمو گوشیو گذاشتم رو میز آرایشو از تو کمد لباسایِ بیرونمو دراوردم که گوشیم زنگ خوردو دیدم اشکانِ زدمش رو بلند گو که صداش درومد :

+ الو ترانه جونم؟ قهر کردی؟ بابا شوخی کردم تو که اینقدر بی جنبه نبودی

نشستم پشتِ میز آرایشو گفتم :

-  قهر نیستم به اخلاقایِ مزخرفت عادت کردم دیگه، زنگ زدم بگم بدو بیا دنبالم بریم خونه آرمان

+ ما که دیروز اونجا بودیم، چه خبره اونجا نزری میدن؟

یکم رژ مالیدم به لبمو گفتم :

- نه دیوونه ساعت سه میخوان برن اسب سواری گفتن منم اگه خواستم برم، بدون توام که من جایی نمیرم نگهبانِ گرامی

+ تو این سرما بریم اسب سواری بگیم چی؟ بشین تا بیام

- باشه نیا با امیر جون میرم 

تا اومدم قطع کنم با صدایِ دادش دو متر پریدم هوا

+ چــــی؟ بخدا اگه بفهمم با اون امیر تا دمِ درِ عمارت رفتی میام همه چیو میزارم کفِ دستِ پدر بزرگت اصلا

پوفی کشیدمو گفتم :

- من یه غلطی کردم نقشمو به تو گفتم حالا هی تهدید کن، خواستی بیا نخواستی نیا مهم نیست 

فوری قطع کردمو آرایشمو تکمیل کردمو مشغول عوض کردن لباسام شدم.از زوره گشنگی داشتم تلف میشدم.یکم باز الکی تو اتاق رژه رفتم که گوشیم زنگ خوردو دیدم اشکانِ، جواب ندادم که فوری واسم پیام فرستاد :

+ من جلوی درِ عمارت منتظرتم

جواب ندادمو گوشیمو انداختم تو کیفمو از اتاق خارج شدم که دیدم مهدیار درِ اتاقش بازه و کلافه داره دوره خودش میچرخه که رفتم سمتشو گفتم :

- سلام چی شده؟

تا منو دید اومد جلو گفت :

+ امیر سرِ میزِ ناهار به آقا جون گفت منو ترانه قرار گذاشتیم که تا هفته دیگه یه صیغه یِ محرمیت بینمون خونده شه که بیوفتیم دنبالِ کارایِ عقدو عروسی این کارا یعنی چی ترانه؟ حداقل تا بعد از عقدِ مهدیس صبر میکردی

با دهن باز بهش زل زدم که خودش ادامه داد :

+ نگو که خبر نداشتی ؟

زود خودمو جمعو جور کردمو گفتم :

- هان چرا اتفاقا خبر داشتم خودم اصلا این پیشنهادو دادم

تا اومدم برم دستمو گرفت کشیدو گفت :

+ چند بار بگم به من نمیتونی دروغ بگی؟ چرا میخوای بزور زنِ امیر بشی؟ اگه بخاطرِ پرینازِ که داری اشتباه میکنی، با تباه کردنِ زندگیِ خودت زندگیِ دیگرانو نساز

دستمو از دستش کشیدم بیرونو با اخم گفتم :

- آره اصلا هرچی میکشم از دستِ عشقِ مسخره یِ تو نسبت به خودمِ، اگه میخوای خودمو بدبخت نکنم بیخیالم شو و به پریناز فکر کن چون اون واقعا لیاقتِ بهترین زندگیو داره

بهش فرصت حرف زدن ندادمو به سرعت از پله ها رفتم پایینو با دو خودمو رسوندم به درِ اصلیو بازش کردم که اشکانو دیدم تو ماشین منتظره. رفتم سمتشو درو باز کردمو سوار شدمو گفتم :

- سلام

با اخم ماشینو روشن کردو راه افتادو گفت :

+ گیرم که علیک، چرا اینقدر لفتش دادی؟زیرِ لاستیکایِ ماشین علف سبز شد

کمربندمو بستمو گفتم :

- این مهدیار جلوم سبز شدو شروع کرد به حرفایِ چرت زدن

+ چی میگفت؟

- ظاهرا امیر سرِ میزِ ناهار به پدر بزرگم گفته تا هفته یِ دیگه بینِ منو ترانه صیغه یِ محرمیت خونده شه ...

وسط حرفم یهو زد رو ترمز که گفتم :

- خدا بگم چیکارت کنه دیوونه یِ زنجیری

با اخم گفت :

+ خیلی غلط کرده این حرفو به پدربزرگت زده، برایِ چی صیغش بشی هان؟

- چمیدونم گفته واسه یِ انجام کارایِ عقدو عروسی

+ مجددا غلط کرده لابد اسمِ بچه هارم اعلام کرده پیشاپیش

با خنده گفتم :

- وای آره پسر بود آترین، دختر بود آترینا

محکم زد رو فرمونو گفت :

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو دو

+ من الان کاملا جدی ام ترانه، هرچه زودتر تمومش کن این بازیو مرگِ من

- چرا قسم میدی؟ باشه خودمم تو همین فکر بودم چون دیگه خسته شدم، حالام راه بیوفت دیرمون شده

با قیافه درهم ماشینو روشن کردو راه افتاد سمتِ خونه یِ آرمان.یکم که گذشت از سکوت و گرسنگی کلافه شدمو مشتِ محکمی زدم تو بازویِ اشکان که هول شدو نزدیک بود تصادف کنه و تو همون حالت گفت :

+ قرصات دیر شده مگه که وحشی بازی در میاری؟

با اخم گفتم :

- نخیرم از گشنگی دارم میمیرم

+ مگه ناهار نخوردی؟

- صبحانه هم نخوردم ناهار پیش کش، یه نفرم نیومد ببینِ چمه که نمیرم چیزی بخورم، میدونی تازگیا همش تو فکره اینم ازون عمارت فرار کنم برم یه جایی که اثری از هیچ کدومشون نباشه

سرعتشو بیشتر کردو گفت :

+ دره داشبوردِ ماشینو باز کن یه شکلات وردار بخور تا برسیم، فکرشو نکن فوقش خودم میام میدزدمت 

با خنده درِ داشبوردو باز کردم که یهو چشمم خورد به یه تفنگ و با دهن باز به اشکان خیره شدم که گفت :

+ مثلِ اینکه من بادیگاردم ها بایدم ازینا داشته باشم، تعجبش کجاشه؟

- خب چرا انداختیش اینجا مثلِ تو فیلما باید بزاریش پرِ کمرت 

یه شکلات ازون تو ورداشتمو درشو بستم که گفت :

+ هروقت لازم شد این کارم میکنم تو زیاد به مخت فشار نیارو تو این پلیس بازیا دخالت نکن

دیگه تا وقتی برسیم خونه یِ آرمان هیچ حرفی نزدیم، ولی من همش فکرم پیشِ اون اسلحه بود دوست داشتم با همون یه تیر تو مخِ امیر خالی کنم.همین که رسیدیم از زوره گرسنگی تا پامو گذاشتم داخلِ خونه بدون سلام شروع کردم تو خونه چرخیدن که آرزو با تعجب گفت :

+ چته ترانه جنی شدی؟

- گشنمه این آشپزخونه کجا بود یادم رفتِ، نگو طبقه یِ بالا که با پشت دست میزنم تو دهنت

یهو آرمان پشتِ سرم سبز شدو گفت :

+ عه آشپزخونه که طبقه یِ بالاس

تا اینو گفت با کیفم زدم تو سرش که آخش درومد.بعد ازین که رفتم تو آشپزخونه واسم یه میز پر از مخلفات چیدن، تازه اون موقع سرو کله یِ بابام پیدا شد ولی نمیدونم چرا اخم کرده بود، یهو چشمم افتاد به اشکان که پشتِ سرِ بابام وارد شد حتما این اخم زیره سرِ اونِ.بیخیال شروع کردم به خوردن که یهو از مامان بابایِ آرمان گرفته تا اشکان حمله کردنو باهام مشغولِ خوردن شدن که با دهنِ پر گفتم :

- وا! من از دیشب گشنگی کشیدم الان مثلِ قحطی زده هام، شماها چرا گشنه اید؟

آرمان گفت :

+ خب اینجوری که تو داری می لمبونی دهنمون آب افتاد

یهو اشکان پرید تو حرفشو گفت :

+ دلِ من که به تاپ تاپ افتاد

همه بجز بابام که کنارم نشسته بود شروع کردن به خندیدن که یهو بابام با اخم گفت :

+ مگه تو اون خونه بهت نمیرسن؟از دیشب هیچی نخوردی یا چیزی ندادن بخوری؟

بدون این که بهش نگاه کنم گفتم :

- اتفاقا خیلی دوستم دارنو بهم میرسن مشکل از خودمه

دیگه هیچی نپرسیدو ساکت موند بعد از خوردنِ ناهار همه آماده رفتن شدیم که بابایِ آرمان گفت :

+ از الان بگم ترانه جان ما شبم قرارِ تو باغ بمونیم اگه تو نخواستی مشکلی نیست ولی عمرا بزارم شام نخورده بری

با خنده گفتم :

- باشه عمو فرزام شامو که حتما می مونم ولی واسه این که شبم بمونمو برنگردم عمارت قولی نمیدم چون ممکنه پدر بزرگم اجازه نده

همون موقع بابام که هنوزم اخم داشتو عصبی بود گفت : 

+ ازین به بعد اجازت دستِ منِ، به زودی با پدر بزرگت حرف میزنمو تورو میارم پیشِ خودم حقِ هیچ مخالفتی هم نداری

تا اومدم حرفی بزنم اشکان مثلِ بز پرید تو حرفمو گفت :

+ بهتره بابا و تمنا با ما بیان نیازی نیست هرکی با ماشین خودش بیاد

آرمانم به تایید از حرفِ اشکان گفت :

+ حق با اشکانِ شماها باهم بیاید منو آرزو و مامان بابا هم با ماشین من میایم

یهو نیوشا با داد گفت :

- پــس مــن اینجــا هویجــم بابایـــی

یهو همه شروع کردن به خندیدن که رفتم طرفشو بغلش کردمو گفتم :

- تو که عشقِ منی با ماشین ما میای دیگه 

همه رفتیم سمتِ ماشینا و سوار شدیم، منو دختر کوچولوها عقب نشستیم بابامم جلو کنارِاشکان نشست.تو کل مسیر این دوتا بچه سرمو بردن بس که حرف زدن.نیوشا همش غر میزد که چرا دیگه واسم پیانو نمیزنی؟ مگه قرار نبود یادم بدی؟ ازون ورم تمنا می گفت نخیرم اول باید به من یاد بدی مگه آبجیت نیستم؟یهو کلافه شدمو گفتم :

- وای اشکان نگه دار من پیاده شم اصلا باغو جوجه کبابو اسب سواری نخواستم 

اشکان با خنده گفت :

+ دیگه چیزی نمونده برسیم تحمل کن، تو چرا اینقدر صبرت کمه؟ پس فردا بچه دار بشی لابد هر دقیقه میخوای بگی غلط کردم نمیخوامش

با اخم گفتم :

- اول ببین شوهر میکنم بعد بگو بچه دار شی، من میخوام مجردی زندگی کنم واسه یِ خودم آزادو راحت باشم

+ البته اگه بتونی قرارِ هفته یِ دیگرو بپیچونی

بابام گفت :

+ مگه هفته یِ دیگه چه خبره؟

تو دلم گفتم :خدا بگم چیکارت کنِ اشکانِ دهن لقِ بیشعور که داری همه یِ نقشه هامو خراب میکنی.با لکنت زبون گفتم :

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو سه

- هیچی، این اشکان کلا حرفِ مفت زیاد میزنه، شما جدیش نگیر

از تو آیینه یِ ماشین زبونمو واسه یِ اشکان دراوردم که اخم کردو به رانندگیش ادامه داد.تا وقتی برسیم بابامو اشکان کلا روزه یِ سکوت گرفته بودن.از ماشین که پیاده شدیم یه باده سردی بهم خورد که لرز گرفتمو تو خودم جمع شدم که اشکان اومد کنارمو گفت :

+ اینجوری که تو داری میلرزی تا شب اینجا دوام نمیاری بعد خانوم واسه من میخواد سوار اسبم بشِ زرشک

محلش نزاشتمو بی توجه بهش واسه یِ خودم تو با‌غ مشغول راه رفتن شدم.اونقدر موقع راه رفتن تو فکر بودم که حواسم نبود کلی ازشون دور شدم.پوفی کشیدمو اومدم برگردم پیشِ بقیه که به یه چیز محکمی برخورد کردمو دماغم نابود شد، دستمو گرفتم به دماغمو به شخص رو بروم خیره شدم که دیدم اشکانِ.با اخم غلیظی گفتم :

- تو گربه ای؟

با تعجب گفت :

+ نه چطور مگه؟

- چون پات صدا نداره، بعدم چیه دنبالِ من راه افتادی یه دقیقه هم نمیتونم تنها باشمو به بدبختی هام فکر کنم؟یه امروزو بیخیال وظیفت شو مگه یه اسب الان بخواد بیاد اینجا منو بدزده 

یهو دستشو گذاشت رو دهنم که با تعجب بهش،زل زدم که گفت :

+ ولت کنم تا فردا میخوای حرف بزنی، یه لحظه زبون به دهن بگیر

دستشو ورداشتو ادامه داد :

+ اومدم بپرسم چرا رفتارت باهام سردِ کاری کردم ازم ناراحت شدی؟

- همینِ که هست تا تو باشی دهن لقی نکنی، دیگه هیچی بهت نمیگم فکر میکردم مثلِ یه دوستِ خوب میتونم بهت اعتماد کنم ولی دیگه به توام مثلِ آرمان اعتماد ندارم دوتاتون جاسوسید

اینو گفتمو از کنارش رد شدمو به سرعت رفتم سمتِ عمارتی که وسط باغ بود پیشِ بقیه، یکم بعد عمو فرزام به آرمان گفت منو آرزو و اشکانو ببره سمتِ محلی که اسبا هستن، ولی خبری از اشکان نبود که بیاد.رو به عمو فرزام گفتم :

- مگه شما نمیاید؟

+ نه دخترم فعلا شما جوونا برید حالشو ببرید

از حرفش خندم گرفتو همراهِ آرزو راه افتادیم دنبالِ آرمان.بعد از کلی راه رفتن رسیدیم.آرمان دو تا اسب اورد بیرونو به آرزو کمک کرد سوار شه، آرزو تا سوار شد دیدم خیلی ریلکسِ و نمیترسه که گفتم :

- مگه شیوه ی روندنشو بلدی که بجایِ این که بترسی عشوه میای؟

با خنده گفت :

+ آره بابا من هر هفته اینجا پلاسم بچه

با اخم گفتم :

- بچه خودتی نبینم از رو اسب بیوفتی من بخندم

خواستم سوار شم که بلد نبودم یهو آرمان اومد سمتمو گفت :

+ بزار کمکت کنم

تا اومد دستمو بگیره اشکان نمیدونم از کجا پیداش شدو جلوتر از آرمان دستمو گرفتوکمکم کرد رو اسب بشینم که دیدم آرمانو آرزو دارن ریز ریز میخندن که گفتم :

- درد، رو آب بخندین، کجاش خنده داره آخه؟

آرمان خندشو جمع کردو گفت :

+ هیچی فقط بسوزه بابای یه چیزی 

اونقدر ترسیده بودم که دهنم باز نمیشد بگم چه چیزی؟ آرمانم رفت سوار یه اسب شدو با آرزو از ما دور شدن که رو به اشکان گفتم :

- وای اشکی میترسم میخوام بیام پایین بدادم برس

با اخم گفت :

+ مثلِ اینکه قرار بود دیگه به من اعتماد نکنی، پس خودت بیا پایین 

ازم دور شدو واسه یِ خودش مشغولِ راه رفتن شد که تو دلم فحشش دادم، یکم طنابی که به دهن اسب بود که نمیدونم اسمش چی چیرو تکون دادم که اسبِ گرامی شاکی شدو شروع کرد به جفتک انداختن که از ترس جیغ بلندی کشیدم :

- جیــــــــــغ 

با جیغی که کشیدم اشکان دو مترپرید هوا و برگشت سمتم، یهو اسبِ بیشتر وحشی شدو هی خودتشو تکون میداد که منو  بندازه زمین، تا اومدم با مخ بیوفتم رو زمین اشکان اومد طنابِ اسبو گرفتو آرومش کرد که یهو از ترس خودمو انداختم رو اشکان، که جفتمون خوردیم زمین ولی من بجایِ اینکه از درد گریه کنم از خنده ریسه رفتم که اشکان بلند شد نشستو کمرشو مالید و با حالتِ زاری گفت :

+ به کشتنمون دادی بعد میخندی؟

همونجور که دراز کشیده بودم میون خنده هام گفتم :

- آخه قیافت خیلی خنده دار شده بود از ترس داشتی میمردی، خیلی نگرانم شدی آره؟

با اخم گفت :

+ نه نگرانت نشدم، واسه یِ این ترسیدم که اگه بلایی سرت میومد جوابِ پدر بزرگتو چی میدادم؟ وظیفه یِ من اینِ که از تو مراقبت کنم، همین

اخم کردمو به سختی از رو زمین بلند شدم که یهو از دردِ زانوم صورتم جمع شدو تو همون حالت گفتم :

- پس فقط بخاطرِ این که وظیفته اینجایی و مواظبمی آره؟امیدوارم همین طور باشه که میگی و چیزه دیگه ای نباشه

بی توجه به حرفم یهو خم شدو زانومو گرفت تو دستش که از درد مجددا جیغ زدم که با ترس گفت :

+ بمیرمو نبینم درد میکشی 

از زورِ تعجب دهنم اندازه یِ غار باز شد، اینم از وظایفش که واسم بمیره آیا؟یهو دست انداخت زیرِ کمرمو زانوهامو از رو زمین بلندم کرد، از ترس این که باز نیوفتم دستامو دوره گردنش حلقه کردمو گفتم :

- منو بزار زمین تا باز جیغ نزدم آقای وظیفه

بی توجه به حرفم راه افتاد سمت عمارتو با حالت کلافه ای گفت :

+ من شکر خوردم یه حرفی زدم وظیفه بخوره تو سرم من مشکلم یه چیزِ دیگس

با تعجب گفتم :

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو چهار

- مشکلت چیه؟

+ هرچی میکشم ازین شباهتت به دلارامِ همش فکر میکنم اونی برای همین نمیتونم بهت فکر نکنم یا نگرانت نشم

پریدم تو حرفشو با داد گفتم :

- مــن دلارام نیســتم من ترانــــم 

+ باشه بابا کر شدم ترانه خانوم

شروع کردم به زدنشو گفتم :

- منو بزار زمین کی گفت بلندم کنی هان؟

کلافه شدو سرِجاش وایسادو آروم منو گذاشت رو زمین که به زحمت مثلِ این آدمای لنگ راه افتادم سمتِ عمارت که اونم با فاصله ازم میومد. تا رسیدیم بابامو تویِ باغ دیدم که اونم تا چشمش بهم افتاد با دو اومد سمتمو گفت :

+ چی شده دخترم؟ این چه وضعیه؟ چرا میلنگی؟

تا اومدم جواب بدم اشکان گفت :

- از رو اسب افتاده

تا بابام خواست دستمو بگیره رفتم عقب که با غم بهم نگاه کردو گفت :

+ میدونم هنوزم ازم متنفری ولی بزار الان کمکت کنم لطفا

با اخم گفتم :

- نمیخوام کمکم کنید نه شما نه آقایِ وظیفه 

راه افتادم سمتِ عمارتو خودمو رو اولین مبلی که دیدم پرت کردمو زانومو ماساژ دادم تا شاید دردش کم شه.همون موقع گوشیم زنگ خورد، از جیبم درش اوردم که دیدم امیرِ، جواب ندادمو خاموشش کردم.دست از ماساژ دادن زانوم کشیدمو رویِ مبل لم دادم که از خستگی یهو خوابم برد.

از زبانِ امیر

برای بارِ دوم شماره یِ ترانرو گرفتم 

+ مشترک مورد نظر خاموش می باشد

با نفرت به دفتر خاطراتِ ترانه نگاه کردم، هردفعه که میومدم تو اتاقش با دره قفل شده یِ کمد مواجه میشدم، امروز دلو زدم به دریا تصمیم گرفتم هرجور شده بازش کنم.بعد از یک ساعت زیرو رو کردن اتاق کلیدِ کمدو از پشتِ قاپِ عکسِ مادرِ ترانه پیدا کردم، بیخود نیست وکیل شدم دیگه، همین که بازش کردم چشمم افتاد به دفتر خاطراتِ ترانه و همشو خوندم، پس خانوم دنبالِ انتقام بوده، هنوز منو نشناخته، هرکی با امیردر افتاد ور افتاد.دفتر خاطراتِ ترانرو گذاشتم سرِجاشو درِکمدو قفل کردمو کلیدشو گذاشتم پشتِ قاپو به سرعت از اتاق ترانه خارج شدمو رفتم سمت اتاق آقاجونو در نزده رفتم داخلو یهو گفتم :

- ترانه نیستش معلوم نیست کجا رفته، به گوشیش زنگ زدم بارِ اول جواب نداد بارِ دومم خاموشش کرد.شما نمیدونی کجاست؟

عینکشو از رویِ چشمش ورداشتو گفت :

+ علیکِ سلام بیا بشین آروم باش،درست بگو چی شده؟

رفتم رو مبل نشستم که اونم از پشتِ میزش بلند شدو نشست کنارم

- سلام.همین دیگه ترانه غیبش زده، دارم دیوونه میشم

پارچ آبِ رویِ میزو ورداشتو واسم تو لیوان آب ریختو گرفتش سمتمو گفت :

+ اینو بخور، این همه تشویشو نگرانی واسه یِ قلبت خوب نیست، الان میفهمم کجاست

لیوانِ آبو از دستش گرفتمو یک نفس تمام محتویاتشو سر کشیدم، از جاش بلند شدو رفت سمتِ تلفن و یه شماره گرفت

+ الو، سلام، خوبم پسرم، زنگ زدم بپرسم از ترانه خبر داری؟باغِ کی؟ حالا ترانه بچس تو نباید به من خبر بدی؟ آدرس باغو بهم بگو سریع

دفترِ رویِ میزو کشید سمتشو با خودکار روش یه چیزایی نوشت

+ خیلی مواظبش باش،من به تو اعتماد دارم، خدانگهدار

قطع کرد که فوری گفتم :

- با کی حرف می زدین؟

+ اشکان، گفت ترانه با خانواده یِ آرمان رفتِ باغ و ممکنه شبم بمونه  

با خشم از جام بلند شدمو گفتم :

- خیلی بیخود کرده، منو سیب زمینی فرض کرده که ازم اجازه هم نگرفته؟

با مهربونی اومد سمتمو گفت :

+ اگه بخوای اینجوری رفتار کنی آدرسِ جایی که هستو محالِ بهت بدم 

نفس عمیقی کشیدمو گفتم :

- ببخشید آقاجون ولی منم درک کنید، من ترانرو خیلی دوستش دارم طبیعیه که روش غیرت داشته باشم، خوشم نمیاد با هرکسی بگرده

+ خوشحالم که نسبت بهش بی تفاوت نیستی و رو ناموست تعصب داری ولی وقتی رفتی اونجا جلویِ بقیه چیزی بهش نگو که خجالت نکشه باشه؟

- چشم آقاجون خیالت راحت

دفترو گرفت سمتم که تیکه ی آدرسو پاره کردمو گفتم :

- سویچ ماشینتونم میخوام

+ با این حالت خطرناکِ رانندگی کنی

- نگران نباشید قرصام همراهمه چیزیم نمیشه

با اکراه سویچ ماشینو بهم داد، بعد ازین که ازش خداحافظی کردم به سرعت رفتم خونمو لباسامو عوض کردمو زود رفتم تو حیاطو سوار ماشین شدمو راه افتادم سمتِ باغی که ترانه رفته بود. تو دلم گفتم :

- مگه دستم بهت نرسه ترانه خانوم، فکر کردی میتونی امیرو دور بزنی، حالا که اینجوریاست عمرا بزارم کسی بجز خودم حتی بهت دست بزنه، یا مالِ من میشی یا مالِ خاک، این بازی تازه شروع شده...

از زبانِ ترانه

با تکون هایِ دستی چشمامو باز کردم که دیدم تمناس.به اطرافم نگاه کردمو دیدم که رویِ تخت تویِ اتاقم، ‌من کی خوابم برد؟ رو به تمنا گفتم :

- منو کی اورد اینجا؟

‌+ بابایی اوردت، گفت رو مبل خوابت گرفته بودِ، الانم بفهمه بیدارت کردم دعوام میکنه چون گفت بزارم بخوابی

رو تخت نشستمو گفتم :

- خب پس چرا بیدارم کردی؟

+ آخه حوصلم سررفته بود، نیوشا هم طبقِ معمول خوابه دختره یِ خرس

از حرفش خندم گرفتو  بغلش کردم که یهو درِ اتاق باز شدو ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو پنج

دیدم آرمان با چهره یِ پریشونی اومد داخلو گفت :

+ امیر اومده، تو بهش آدرسِ اینجارو دادی؟

با تعجب گفتم :

- نه من که خواب بودم، بعدم مگه دیوونم آدرس بدم خراب شه سرم

+ پس اینجارو از کجا پیدا کرده؟تو نگفتی کی گفته؟

یکم فکر کردمو یهو از رو تخت بلند شدم که تمنا ترسید، رو به آرمان گفتم :

- حتما کارِ اون اشکانِ از رویِ وظیفه به پدر بزرگم گفته اونم گذاشته کفِ دستِ امیر، برو ببین کجاست بیارش اینجا حسابشو برسم دهن لق

+ باشه، تو فعلا همین جا بمون، فقط دعا کن باباتو امیر هم دیگرو نبینن که شر میشه

اینو گفتو از اتاق رفت بیرون که تمنا پایین مانتومو کشیدو گفت :

+ امیر کیه آبجی؟

حالا بیا درستش کن، چجوری بگمش داداشته؟دستشو گرفتمو گفتم :

- هیشکی عزیزم یک عدد گودزیلایِ شاخ و دم داره که میخواد منو بخوره 

شروع کرد به خندیدن که رفتم جلویِ آیینه تا سرو وضعِ آشفتمو درست کنم که دیدم یک طرفِ صورتم به قرمزی میزنه ظاهرا اون موقع که از رویِ اسب افتادم هنوز گرم بودم و نفهمیدم یه جایِ سالم هم رو بدنم نمونده.هنوزم پام تیر می کشید، به شلوارم نگاه کردم که یکم خونی و پاره بود،علیل هم شدم بسلامتی.رفتم از لبِ پنجره به باغ نگاه کردمو دیدم امیرو اشکان و آرمان جلسه گذاشتن مثلا قرار بود آرمان خنگ اشکانو بیاره پیشِ من نه سه نفری تو باغ شورایِ حلِ اختلاف تشکیل بدن.پوفی کشیدمو برگشتم سمتِ تمنا که ساکت بهم خیره شد بود دستشو گرفتمو از اتاق رفتیم بیرون، که مامان آرمان تا منو دید زد رو صورتشو گفت :

+ خدامرگم بده چرا پات اینجوریه؟صورتت چرا قرمزه؟

- خدانکنه آیدا جون چیزیم نیست، من پوستم زیادی حساسِ مگس باهام تصادف کنه کبود میشم

از حرفم خودشو تمنا خندشون گرفت، باهم رفتیم تو پذیرایی که دیدم خبری از بابامم نیست رو به آیدا جون گفتم :

- پس بقیه کجان؟

+ آرزو و نیوشا که خوابن، بقیه هم تو باغن انگار مهمون جدید داریم

تا اومدم حرفی بزنم صدایِ امیرو شنیدم که با فریاد اسممو صدا میزد :

+ تـــرانـــه

تمنا ترسیدو مانتومو محکم گرفت که از خودم جداش کردم، آیدا جونم حسابی ترسیده بود، بی توجه بهشون با بدبختی رفتم بیرونو خودمو رسوندم سمتِ صدا که دیدم بابام یقه یِ امیرو گرفتِ تو دستشو رنگ امیرم حسابی پریده، از ترس این که بخاطر قلبش حالش بد بشه با دو رفتم سمتِ بابامو بازوشو گرفتمو گفتم :

- ولش کن کشتیش

با خشم گفت :

+ اومده میگه زنمو بهم بدین ببرمش، تو زنشی؟ به چه حقی به خودش اجازه میده این حرفو بزنه؟

یهو چشمایِ امیر بسته شد که بابام یقه یِ لباسشو ول کرد، تا خواست نقشِ زمین بشه بازوشو گرفتم که نگهش دارم ولی زورم نرسیدو جفتمون با زانو خوردیم زمین که جیغم از دردِ زانوم رفت هوا، دیگه رسما فلج شدم، بی توجه به بابامو اشکان که میگفتن بزار زانوتو ببینیم دست کردم تو جیبِ امیرو قرص زیر زبونیشو پیدا کردمو گذاشتم زیرِ زبونش، امیرم همش چشمش به زانوم بود، که پر از خون شده بود، رو به بابام گفتم :

- راست میگه زنشم، یعنی قراره بشم بزودی، شما هم اگه خواستی میتونی واسه یِ عروسیمون تشریفتو بیاری

بابام بازومو گرفت کشیدو با خشم گفت :

+ میفهمی چی میگی؟ میخوای زنِ کسی بشی که زندگیمونو جهنم کرد؟

با پوزخند بهش نگاه کردمو گفتم :

- مگه خودم کیم؟ دخترِکسی که به زنش خیانت کردو به کشتنش داد، منو امیر جفتمون دست پرورده هایِ یه مشت آدمِ خائنیم فرقی باهم نداریم

بابام خواست بزنِ تو گوشم که اشکان دستشو گرفتو نزاشت، عمو فرزامو آرمانم با فاصله از ما وایساده بودنو هیچ دخالتی نمیکردن، چشمم افتاد به امیر که حالش اومده بود سرِ جاشو داشت قلبشو ماساژ میداد.با بدبختی از رویِ زمین بلندم شدمو چند قدم رفتم جلو که یهو از دردِ پامو دیدنِ خونی که رو شلوارم بود ضعف رفتمو همه یِ دنیا جلوی چشمام سیاه شد...

از زبانِ امیر

با صدایِ فریادِ بابایِ ترانه سرمو بلند کردمو دیدم ترانه بیهوش رو زمین افتاده، بی توجه به دردِ قلبم بلند شدمو خودمو رسوندم بهش، اشکان خواست بلندش کنه که با خشم دستشو پس زدمو ترانرو از رویِ زمین بلند کردمو با قدمایِ کند سمتِ ماشینم حرکت کردم که بابایِ ترانه هم دنبالم راه افتاد، همین که رسیدم سمتئ ماشین ترانرو گذاشتم رو صندلیِ جلویِ ماشینو رو به باباش گفتم :

- نگران نباش الان می برمش بیمارستان

با نگرانی بهم نگاه کردو گفت :

+ بزار من یا اشکان رانندگی کنیم با این حالت بخوای رانندگی کنی خطرناکِ

یهو اشکانم سرو کلش پیدا شدو گفت :

+ حق با آقا محمده، سویچو بده به من

دوتاشونو زدم کنارو بی توجه به حرفاشون سوارِ ماشین شدمو قفل درارو زدمو ماشینو روشن کردمو راه افتادم. با آخرین سرعت می روندم که هرچه زودتر ترانرو برسونم بیمارستان، چشمم افتاد بهش، رنگش پریده بود، انگاری نفسم نمی کشید، آروم زیر لب گفتم :

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو شیش

- اگه ازم متنفری پس چرا قرصمو گذاشتی زیرِ زبونم، چرا نزاشتی بمیرم؟ خودِ من چرا الان به فکرِ نجات جونتم؟

پوفی کشیدمو کلافه به رانندگیم ادامه دادم.با اون سرعتی که من رانندگی می کردم خیلی زود رسیدیم.ترانرو با بدبختی بلند کردمو بردم داخلِ بیمارستان، حسابی از کتو کول افتاده بودم، آروم دمِ گوش ترانه گفتم :

- بعدا همه یِ اینارو تلافی میکنم بانو

بالاخره بعد از کلی دادو بیداد کردن وسطِ بیمارستان یه پرستاری بدادم رسیدو کمکم کرد ترانرو بزارم رو تختو پرتم کرد از اتاق بیرون. تمامِ مدت تواین فکر بودم که چرا ترانه تو همچین وضعی بود...

از زبانِ ترانه

چشمامو باز کردمو دیدم یه پرستار بالا سرمِ، چرا هردفعِ که میخوابمو بلند میشم از جایِ جدیدی سر درمیارم؟ به سختی لب باز کردمو گفتم :

- کی منو اورده اینجا؟

با اخم گفت :

+ شوهرت، تو چطوری با همچین آدمِ بداخلاقی زندگی میکنی؟ لابد این بلارم اون سرت اورده آره؟

ترانه یِ خبیث وارد میشود، با حالتِ زاری گفتم :

- دست رو دلم نزار خواهر که مثلِ پاچه یِ شلورام پرِ خونِ، زلیل مرده هی مست میکنه منو میگیره زیرِ بارِ کتک

پرستارِ بیچاره بغضش گرفتو یه دستمال ورداشتو مالید به دماغش، حالا من دوست داشتم از خنده ریسه برم، با غم نگام کردو گفت :

+ بمیرم واست، خب چرا ازش شکایت نمیکنی بدی پدرشو درارن بعدم طلاقتو بگیری؟

دستمو گذاشتم رو شکممو گفتم :

- با یه بچه بدونِ پدر تو جامعه یِ پر از گرگ که نمیتونم تنها زندگی کنم مجبورم بسوزمو بسازم

تا اومد حرفی بزنه امیر در نزده اومد داخلو گفت :

+ این خانومِ ما بهوش نیومد؟

پرستارِ یجوری به امیر چشم غره رفت که امیر از ترس خودشو خیس کرد بعدم از اتاق رفت بیرونو یجوری درو بست که بیمارستان داشت رو سرمون خراب میشد، امیر نشست رو تخت کنارمو با تعجب گفت :

+ این چرا با خودش درگیر بود؟با چشماش داشت منو می کشت

دیگه نتونستم خندمو کنترل کنمو شروع کردم به قهقهِ زدن که امیر با اخم گفت :

+ دیوونه بودی دیوونه تر شدی بسلامتی و دل خوش

خندمو جمع کردمو گفتم :

- دیوونه تویی که پاشدی اومدی باغو گند زدی به همه چی، مهمونیِ امروز کلا کوفتم شد

+ حتما چون نزاشتم با اشکان جون و آرمان جون عشقو حال کنی کوفتت شده

اخم کردمو جوابشو ندادم که ادامه داد :

+ راستی تو چرا تا این حد نابود شدی چی سرت اوردن؟

- از رو اسب افتادم 

خندیدو گفت :

+ جدی؟ من فکر کردم از طبقه یِ چهلم افتادی، چقدر سوسولی تو

با اخم گفتم :

- تا این حد صدمه ندیده بودم هیکل گوریل نمای تو افتاد روم دوباره با زانو خوردم زمین اینجوری شدم، اصلا کاش قرصتو بهت نمیدادم میزاشتم بمیری

صورتمو به جهت مخالفش چرخوندمو دیگه نگاش نکردم،یکم که گذشت دستشو کشید رو گونمو گفت :

+ ترانه یِ نازک نارنجی منی، اصلا خودم دربست نوکرتم فقط باهام قهر نکن باشه

با تعجب برگشتم سمتش نگاش کردم، این الان با من بود؟یا توهمی بیش نبود!دستشو همینجور به حالتِ نوازش رو گونم می کشید که یهو دستشو پس زدمو با اخم گفتم :

- کی گفت به من دست بزنی؟برو بیرون میخوام تنها باشم

یه تایِ ابروشو داد بالا و گفت :

+ مثلا اگه نرم میخوای چیکار کنی؟

تا اومدم جوابشو بدم پرستارِ عصبی اومد داخلو رو به امیر گفت :

+ بهتره برید بیرون مادرو بچه باید استراحت کنن

امیر کلشو خاروندو گفت :

- جان! مادر کیه؟ بچه چیه؟

پرستار با اخمِ غلیظی گفت :

+ حداقل مرد باشو مسئولیت غلطی که کردیو به عهده بگیر، بمیرم واسه یِ این دخترِ بدبخت که گیره تو افتاده

اینو گفتو باز رفت بیرون.از خنده تختو گاز گرفتم که امیر برگشت سمتمو با اخم گفت :

+ یه بچه ای نشونت بدم خانومی؟ که دلت بچه میخواد آره

میون خنده هام گفتم :

اینجوری نگام نکن آترین میترسه

+ آترین دیگه چه خریه؟

- وا آترین پسرمون دیگه، یادت رفت؟

دیگه نتونست خودشو کنترل کنه مثلِ من شروع کرد به خندیدنو گفت :

+ کی گفته پسرِ؟ شاید دختر بود؟

خندمو جمع کردمو گفتم :

- باورت شده خبریه ها؟ پاشو خودتو جمع کن 

با اخم از جاش بلند شدو رفت سمتِ درو بازش کردو بی حرف از اتاق رفت بیرونو درو بست.بیخیالِ اتفاقایِ امروز شدمو چشمامو بستمو خواستم بخوابم که گشنگی بهم فشار اوردو داد زدم

- امیــــــر

در با شدت باز شدو امیر با کله اومد داخلو گفت :

‌+ چی شد؟ بچه داره میاد؟ وقتشه؟

- خل شدیا! بچه چیه؟گشنمه دارم تلف میشم بیا برو منو مرخص کن ببرم یه جا یه کوفتی بده بخورم

باز اخم کردو گفت :

+ خدا خفت کنه ترسیدم فکر کردم چیزیت شده، مطمئنی میخوای مرخص شی؟ نبرمت بیرون باز غش کنی کی باز کولت کنه؟

از رو تخت بلند شدمو گفتم :

- نترس خوبم بعدم اگه باز غش کردم زنگ بزن اشکی جون بیاد کولم کنه وظیفشه

هیچی نگفتو با اخم از اتاق رفت بیرون، نه اینم انگار مخش تعطیل شده، خدا صبرت بده ترانه.حالم که اومد سرِ جاش راه افتادم سمتِ سالنِ بیمارستانو با چشم دنبالِ امیر گشتم که...

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو هفت

دیدم هیچ اثری ازش نیست، همین جور که تو سالنِ بیمارستان قدم میزدم یهو یه تخت از جلوم بردن که چند نفر پشتِ سرش گریه می کردن، یکیشون با فریاد می گفت مامان، عقب عقب رفتمو به دیوار تکیه دادم، روزی که مامانمو گذاشتن رو تختو بردن از جلویِ چشماش رد شد، انگار نفسم قطع شده بود، قلبم دیگه نمیزد، مات به رو به روم خیره شده بودم، که یهو یه طرف صورتم سوختو اشک از چشمام سرازیر شد ...

از زبانِ امیر

تا از اتاقِ ترانه اومدم بیرون گوشیم زنگ خوردو دیدم بابایِ ترانس، تا اومدم جواب بدم باز این پرستارِ سگ اخلاق پیداش شدو هی گفت هیس اینجا بیمارستانِ برو بیرون جواب بده، رفتم بیرونو بابای ترانرو از وضع دخترش مطلع کردم، همین که قطع کردم فوری برگشتم تو بیمارستانو دیدم دارن یه جنازرو میبرن، چشمم افتاد به ترانه که بی حرکت به رو به رو خیره شده بود، رفتم کنارشو هرچی صداش زدم جوابمو نداد، ترسیدمو سیلیِ محکمی به صورتش زدم که گریش گرفتو به هق هق افتاد، دستشو گرفتمو بردمش داخلِ همون اتاقی که توش بستری بودو تا درو بستم کشیدمش تو بغلمو دره گوشش گفتم :

- چی شده ترانم؟ چرا چشمات بارونیِ؟

با هق هق گفت :

+ دلم مامانمو میخواد، مثلِ بچگیام بغلم کنه، موهامو شونه کنه، واسش از دردام بگم امیر

قلبم از حالِ بدشو حرفایی که میزد تیر می کشید من مثلا میخواستم بیشتر عذابش بدم؟ اون خودش همین جوریش تو عذاب بود، از خودم جداش کردمو گفتم :

- میخوای ببرمت پیشش؟

دماغشو کشید بالا به ساعت نگاه کرد که نزدیکای یازده بودو گفت :

+ این وقتِ شب؟واقعا می بریم؟

- آره، ولی قبلش باید یه چیزی بخوریم، یادت رفت بخاطرِ شکمت اینجارو گذاشته بودی رو سرت؟

سرشو انداخت پایینو گفت :

+ دیگه اشتهام کور شد

دستشو گرفتمو کشیدم دنبال خودمو از اتاق رفتیم بیرونو رو بهش گفتم :

- اشتهات غلط کرد، میتونی راه بیای یا کولت کنم

به سقف نگاه کردو گفت :

+ میتونم، میترسم بگم نه باز مسخرم کنی بگی مگه با تریلی تصادف کردی؟ 

بزور خندمو کنترل کردم، نمیخواستم بهش رو بدم، باهم رفتیمو کارایِ ترخیصو انجام دادیمو از بیمارستان خارج شدیم.همین که سوار ماشین شدیم رو بهش گفتم :

- خب حالا بریم یه رستورانِ شیک دلی از عزا دربیاریم، موافقی؟

با اخم گفت :

+ آقایِ عقل کل من با این شلواره پاره که پرستارِ تا پاچه قیچیش کرده کجا پاشم بیام؟ آبرومون میره

مثلِ خودش کلمو خاروندم که خندش گرفت

- بسپرش به من 

ماشینو روشن کردمو راه افتادم، جلویِ یه ساندویچی وایسادمو گفتم :

- خب نظرت راجبِ ساندویچ چیه؟بیا یبار هم رنگِ جماعت بشیم

با ذوق دستاشو کوبید به همو گفت : 

+ آخ جون تا باشه ازین همرنگیا،من فلافل میخوام  

ازطرزِ رفتارش متعجب شدم، این دختر اصلا شبیه اون دختری نیست که دفتر خاطراتشو خوندم، دختری که همه یِ وجودش از کینه و نفرت پر شده بود، یعنی اینقدر بازیگره خوبیه؟ دستشو جلوی صورتم تکون دادو گفت :

+ کجایی؟اگه نمیری خودم برم

با سردی جواب دادم :

- نه خودم میرم

منتظرِ حرفی ازش نشدمو از ماشین پیاده شدمو درو محکم بستمو به ماشین تکیه دادم.ازین که می دونستم رفتارِ خوبش باهام فقط یه بازیِ حالم حسابی بدو گرفته شده بود، کاش اون دفترو نمیدیدم، سخته همه چیو بدونی ولی برویِ خودت نیاری.تکیمو از ماشین گرفتمو رفتم سمتِ ساندویچیو دو تا سفارش دادم.همین که آماده شدن برگشتم سمتِ ماشینو سوارش شدمو بی حرف یکی از ساندویچارو با نوشابه گرفتم سمتِ ترانه که از دستم گرفتشونو گفت :

+ از گشنگی زبونتو خوردی؟

پوزخندی زدمو جوابشو ندادمو یه گازِ محکم به ساندویچ زدم که اونم با اخم شروع کرد به خوردن، تا اومدم حرفی بزنم گوشیش زنگ خوردو از جیبش درش اوردو با اخم غلیظی نگاش کرد که طاقت نیوردمو گفتم :

- کیه؟

با دهنِ پر گفت :

+ آخیش خیالم راحت شد فکر کردم بابایِ آترین لال شده

خندم گرفت که علامتِ سبز رنگِ گوشیو لمس کردو زدش رو بلند گو و گذاشتش رو پاشو حینِ خوردن گفت :

+ سلام بر جنابِ آقایِ وظیفه

- سلام ترانه خوبی؟کجایی؟ 

از صداش فهمیدم اشکانِ، خودمو زدم به بی تفاوتیو به خوردنم ادامه دادم ولی گوشمو سپردم به مکالمشون

+ تو ماشینم دارم می لمبونم، امرتونو بفرمایید؟

- با من اینجوری حرف نزن ترانه، بخدا من به امیر آدرس ندادم فقط به پدر بزرگت دادم، فکر نمیکردم بزارتش کفِ دستِ امیر

+ بیخیال دیگه مهم نیست

- کجایی بیام پیشت؟

+ بیای پیشم که چی؟ من با آدمایِ دهن لق کاری ندارم دیگه هم بادیگارد نمیخوام

- دِ لعنتی دارم میگم من دهن لقی نکردم اذیتم نکن من الان فقط ...

+ فقط چی؟

- بهت احتیاج دارم، همین چند ساعت که ازت بی خبر بودم دلم حسابی واست تنگ شد 

جمله یِ آخرو که شنیدم ساندویچ پرید تو گلومو شروع کردم به سرفه کردن که ترانه محکم زد پشتِ کمرمو باز صدای اشکان در اومد :

- الو کی پیشته؟ کی بود سرفه کرد؟

گوشیو از رویِ پایِ ترانه ورداشتمو گفتم :

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو هشت

- شوهرش پیششِ، یبار دیگه بهش زنگ بزنی یا دورو برش پیدات بشِ روزگارتو سیاه می کنم فهمیدی ؟

منتظرِ جوابی ازش نشدمو قطعش کردم، شیشه یِ ماشینو کشیدم پایینو گوشیو پرت کردم بیرون که ترانه بلاخره زبون باز کردو گفت :

+ دیوونه چیکار کردی؟همه یِ زندگیم تو اون گوشی بود

یهو از ماشین پیاده شدو رفت سمتِ گوشیشو از رو زمین ورش داشت.با لبو لوچِ آویزون برگشت سوار ماشین شد.پوزخندی زدمو گفتم :

- همه یِ زندگیت دقیقا کدومشونِ؟

با اخم برگشت سمتمو گفت :

+ چرا شکستیش؟ اصلا کی گفت با اشکان اون جوری حرف بزنی؟ خوبِ قرار نیست واقعا شوهرم بشیو همش نقشس

بازوشو گرفتم تو دستمو فشارش دادم که از درد صورتش جمع شد

- اتفاقا قرارِ بشم و بهتره خودتو آماده کنی واسه یِ هفته یِ دیگه چون بجایِ یه صیغه یِ محرمیت کوتاه میخوام اسمت بیاد تو شناسنامم و برایِ همیشه مالِ من بشی

بازوشو از دستم کشید بیرونو با داد گفت :

+ میفهمی چی میگی؟ قرارِ ما این نبود

بدونِ این که نگاش کنم گفتم :

- خب میخواستی این بازیو شروع نکنی یا برایِ فریب دادنِ مهدیار از کسِ دیگه ای کمک بگیری بجایِ منِ فرصت طلب، حالا که همه چیز فراهمه چرا این ترانه یِ دست نیافتنیو مالِ خودم نکنم؟

پوزخندی بهم زدو گفت :

+ کاری میکنم به غلط کردن بیوفتی امیر خان، مرسی واسه یِ شام کوفتم شد

درِ ماشینو باز کردو پیاده شد، دنبالش نرفتم که جلویِ یه تاکسیو گرفتو سوارش شدو رفت، سرمو گذاشتم رو فرمونو چشمامو بستم، یکم که گذشت یه نفر زد به شیشه، سرمو بلند کردمو دیدم ترانس باتعجب شیشه یِ ماشینو کشیدم پایینو گفتم :

- مگه نرفته بودی؟

دستشو زد به کمرشو با اخم گفت :

+ یهو یادم اومد پول همرام نیست بهش گفتم نگه داره، گوشیمم که شکوندی چطوری زنگ بزنم یکی بیاد دنبالم ؟مجبورم تحملت کنم

- بیا سوار شو

بی حرف سوار شدو سرشو به طرفِ مخالف چرخوندو نگام نکرد که گفتم :

- اون کمربندِ لامصبو ببند بعد با سرو کلت عشوه بیا، باشه فهمیدم قهری

+ نمیخوام، بزار با کله برم تو شیشه بمیرم از دستت راحت شم

- نبندی خودم واست میبندمش ها؟

با خشم کمربندشو بستو با داد گفت :

+ بیـــا بســـتم خــوب شـــد؟

- بی اعصاب

ماشینو روشن کردمو راه افتادم.یکم که گذشت با تعجب از مسیری که می رفتم گفت :

+ مگه عمارت نمیریم؟

- نه میریم بهشت زهرا

کاملا برگشت سمتمو گفت :

+ جدی میخوای ببریم پیشِ مامانم؟ اونم الان؟

- آره پس فکر کردی امیر حرف الکی میزنه؟من هرچی میگمو بهش عمل میکنم

با غم گفت :

+ پس باید بدم کارتایِ عروسیو چاپ کنن 

با پوزخند گفتم :

- دقیقا

دیگه حرفی باهم نزدیمو سکوت کردیم، همین که رسیدیم برگشتم سمتش که دیدم داره ناخنشو میخوره، دستشو از دهنش دراوردمو گفتم :

+ این حرکتِ مسخره چیه الان؟

- خب میترسم تا حالا شب نیومدم اینجا

+ ترس نداره بعدم تا وقتی من کنارتم از هیچی نترس

با اخم گفت :

- اتفاقا چون تو اینجایی میترسم، گوریل

خندیدمو گفتم :

- یه گوریلی نشونت بدم، پیاده شو

باترس از ماشین پیاده شد، جلوترش راه افتادم که یهو یه صدایی اومد که ترانه ترسیدو بازومو سفت چسپیدو دمِ گوشم گفت :

+ یعنی روحِ کی بود؟

خندیدمو جوابشو ندادم، یکم که رفتیم جلوتر بازومو ول کردو رفت کنارِ یه قبر نشست که حدس زدم مالِ مادرش باشه، تا خواستم برم کنارش سرشو بلند کردو با چشمایِ اشکی گفت :

- نیا جلو، مامانم ببینتت ناراحت میشه

از حرفش دلم گرفتو، عقب عقب رفتم، ترانه سرشو گذاشته بود رو قبرو از تهِ دلش زار میزد، دیگه نتونستم تحمل کنمو ازونجا رفتم.به خودم اومدم دیدم کنارِ بابامم، نشستمو دستمو کشیدم رو قبرشو گفتم :

+ سلام ببخش که زیاد بهت سر نمیزنم، حتما توقع داشتی حالا که برگشتم ایران هرروز بیام پیشت، ولی نمیتونم چون روشو ندارم، ازت خجالت می کشم، از تو از مادرِ ترانه که یک بارم نتونستم قبرشو لمس کنمو واسش فاتحه بخونم، امشبم که دو قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم ترانه نزاشتو گفت مامانم ناراحت میشه، حقم داشت، دعا کن این قلبم زودتر از کار بیوفته بمیرمو از این همه عذاب راحت بشم

اشک رو گونم سرازیر شد که فوری با دستم پاکشون کردم ، یهو با صدایِ جیغ ترانه سراسیمه بلند شدمو رفتم سمتش که دیدم ... 

از زبانِ ترانه

بعد ازین که کلی با مامانم دردو دل کردمو گریه کردم، از کنارش بلند شدمو با چشم دنبالِ امیر گشتم که دیدم باز نیستش، کلا این بشر اخلاقشِ یهو غیب بشه، یهو یه صدایی از پشتِ سرم شنیدمو برگشتم سمتشو از ترس جیغِ بلندی کشیدم که دیدم یه دختر تقریبا همسن خودمِ، اونم مثلِ من جیغی کشیدو عقب عقب رفت که خندم گرفتو تا اومدم حرفی بزنم امیر یهو پرید کنارمو نفس نفس زنون گفت :

‌+ چی شده‌؟ روحِ کیو دیدی؟

منو اون دختره شروع کردیم به خندیدن که امیر گفت :

+ منو سکته دادین بعد میخندین؟

- حقته ‌آخیش دلم خنک شد

برگشتم سمتِ دخترِ و گفتم :

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجاهو نه

- این وقتِ شب این جا چیکار میکنی دخترم؟

خندشو جمع کردو گفت :

+ همون کاری که شما می کنید،راستش دلم گرفته بود گفتم بیام یه سری به پدرم بزنمو یکم باهاش دردو دل کنم

رفتم نزدیکشو دستمو دراز کردم که اومد جلو وباهام دست داد

- من اسمم ترانس اینم امیر و شما؟

امیر با اخم گفت :

+ این به درخت میگن من شوهرتم نه درختِت

دخترِخندیدو گفت :

+ اسم منم رومیناس از آشنایی باهاتون خوشحال شدم

کلمو خاروندم که امیرم باز ادامو دراوردو کلشو خاروند، رو به رومینا گفتم :

- چه اسمِ خوشگلی داری معنیش چیه؟

+ پاکو پاکیزه

- الحق که از من با این شلوارِ پارم پاکیزه تری

سه تامون زدیم زیرِ خنده.یکم دیگه اونجا موندیمو بعد با رومینا تا نزدیک ماشین رفتیم که فهمیدیم ماشین نداره و با تاکسی اومده، بعد از کلی اصرار از طرفِ منو امیر راضی شد که برسونیمش، از مسیرِ خونش مشخص بود که پایین شهر زندگی میکنه و اون جوریم که خودش گفت وضعیت مالیِ خوبی نداره و مادرش مریضِ.همین که رسیدیم درِ خونش شمارشو ازش گرفتمو تو گوشیِ امیر ذخیرش کردمو ازش خداحافظی کردیم.امیر دوباره راه افتاد که شروع کردم به زیرو رو کردن گوشیش که با اخم گفت :

+ یادم باشه رمزشو عوض کنم که تویِ فضول هی توش سرک نکشی

گوشیشو انداختم رو داشبوردو رو بهش گفتم :

- خیلی خوشم میاد ازت گوشیتم چک کنم؟میخواستم شماره یِ رومینارو حفظ کنم یادم نره، بی گوشیم کردی طلب کارم هستی؟

+ خب بابا فردا واست یه گوشی میخرم 

با اخم گفتم :

- بهتره نخری چون میندازمش تو سطلِ آشغال الانم ساکت شو صدات رو مخمِ

اخم کردو ساکت شد، به پشتیِ صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم ولی نخوابیدمو خودمو زدم به خواب که باز باهام حرف نزنه.یکم بعد وایساد که حدس زدم رسیده باشیم یهو گوشیش زنگ خوردو زود جوابشو داد

+ چی میخوای؟ به درک که داری میای ایران، اصلا واسم مهم نیست، اگه سایت نزدیکِ خونم بیوفتِ زندت نمیزارم کثافت

قطع کردو گفت :

+ پاشو مکالمم تموم شد خانوم 

آروم لایِ چشممو باز کردمو یه خمیازه یِ الکی کشیدمو گفتم :

- وای من کی خوابم برد؟

یه تایِ ابروشو داد بابا و گفت :

+ یعنی باور کنم خواب بودی و حرفامو نشنیدی؟

- به مرگِ خودت که خیلی واسم عزیزی خواب بودم

پوزخندی زدو گفت :

+ دیگه مطمئن شدم بیدار بودی، فردا همین که از خواب بیدار شدی بیا خونم کارت دارم

- چیکارم داری؟

+ فردا میفهمی

بی حرف از ماشین پیاده شدمو رفتم داخلِ عمارت.دیر وقت بودو همه از دم خواب تشریف داشتن، یک راست رفتم تو اتاقمو درو بستمو قفل کردم.چه روزِ پر دردسری داشتم از دستِ امیر، من چه جوری اینو زیرِ یه سقف تحمل کنم؟ کاش تا هفته یِ دیگه بمیره راحت شم.پوفی کشیدمو رفتم تو حمومو بی توجه به زخم پام با بدبختی یه دوش گرفتم. همین که اومدم بیرون یه تاب شلوارک پوشیدمو خزیدم زیرِ پتو، اینقدر خسته بودم که سرم به بالشت نرسیده خوابم گرفت.
صبح با صدایِ در زدنایِ محکمِ یه دیوونه از خواب پریدم، با فکرِ این که مهدیسِ هجوم بردم سمتِ درو بی هوا بازش کردمو چشم بسته گفتم :

- چه خبرته مهدیس اول صبحی درو از جا کندی بیشعوره احمق 

دیدم صدایی ازش نمیاد که چشمامو باز کردمو دیدم شخصِ روبروم کسی نیست جز امیر که با چشماش داره منو میخوره، تازه چشمم افتاد به خودم که با یه تاب شلوارک اونم چه رنگی؟قرمز جلوش وایسادم، درو محکم بستمو باز قفلش کردم که باز زد تو درو گفت :

+ درو چرا بستی؟بازش کن میخوام بیام تو

- نه بابا رو دل نکنی؟بشین تا درو باز کنم پسره یِ هیز

بی توجه به بالا پایین پریدناش رفتم دستشویی و خیلی ریلکس کارمو انجام دادمو اومدم بیرون، رفتم سرِ کمدمو یه شلوار تنگ پوشیدم که جونم درومد تا کشیدمش بالا تازه یادم اومد پام داغونِ حالا بعدا کی اینو درش بیاره؟از بس با امیر گشتم خنگ شدم، یه بلوزِ بافتنیِ آبی به رنگِ چشمام پوشیدم که قشنگ امیرو دمِ حجله بکشم، یه آرایش مختصر انجام دادمو موهامو یک طرفم جمع کردمو بافت زدم، به بوس برا خودم تو آیینه فرستادمو یه فحش به امیر دادمو رفتم سمتِ درو بازش کردم که دیدم امیرو نیست، پس من واسه یِ دیوار خودمو ترگل ورگل کردم؟یهو حس کردم یکی پایینِ بلوزمو گرفته داره میکشه نگاه کردم دیدم امیرِ که کفِ زمین نشسته، با خنده گفتم :

- خب دیگه لازم نیست به پام بیوفتی عزیزم

از جاش بلند شدو بعد از کلی هیر بازی اخم کردو گفت :

+ یک ساعت منو اینجا کاشتی خجالت نمیکشی؟

کلمو خاروندم که محکم زد تو پیشونیش، روانی شد بچم! برگشت سمتمو گفت :

+ اصلا ببینم مگه تو درسو دانشگاه نداری که یا خوابی یا میری خوش گذرونی؟

تازه یادم افتاد دوروزِ دانشگاه نرفتم محکم زدم تو صورتمو گفتم :

- خدا مرگت بده مگه واسه یِ آدم حواس میزاری؟حالا بیخیالش فردا هم نمیرم عوضش از شنبه یِ آینده میرم

با حالت مظلومی گفت :

+ دلت میاد خدا منو مرگ بده؟ اگه بمیرم کی تویِ ترشیدرو بگیره آخه 

شروع کرد به ...

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصت

بو کشیدنو گفت :

+ پیف بیا تحویل بگیر بویِ ترشیِ بیست سالِ عمارتو ورداشته

با حالتِ کلافه ای گفتم :

- باشه اصلا من بویِ سرکه میدم برو کنار میخوام برم پایین صبحانه بخورم 

تا اومدم از کنارش رد شم بازومو گرفتو گفت :

+ مگه از رو جنازم رد شی بزارم بری پایین سرِ میز

با چشمایِ درومده بهش زل زدمو گفتم :

- وا زده به سرت؟اذیت نکن امیر خیلی گشنمه شام دیشبم که کوفتمون کردی

+ الان نریم باشه؟

- چرا مشکل چیست؟

با حالتِ کلافه ای گفت :

+ مهدیار سرِ میز نشسته داره کوفت میکنه یکم وایسا تا بره بعد میریم پایین اصلا خودم لقمه میگیرم میزارم دهنت

بازومو از دستش کشیدم بیرونو گفتم :

- خب باشه، به من چه؟من چیکار به اون دارم؟

+ نمیخوام با این سرو ریخت ببینتت بفهم

- اون منو بدتره اینم دیده بابا

اخم کردو گفت :

+ اون مال وقتی بود که تو شوهر نداشتی

دستمو کشیدم رو صورتمو پوفی کشیدم، اصلا حوصله یِ بحث کردن باهاشو نداشتم

- خب الان چیکار کنیم 

رفت پشتِ سرم وایسادو آروم هولم دادو گفت :

+ بریم واسم پیانو بزن 

بهم فرصت مخالفت کردن ندادو بردم سمتِ اتاقِ پیانو همین که رفتیم داخل درو پشتِ سرش قفل کرد که گفتم :

- فکر کنم توام گشنته و به مخت فشار اومده، این دیوونه بازیا چیه کله یِ سحر؟

اومد سمتمو مجبورم کرد پشت پیانو بشینم، خودشم نشست کنارمو با غم گفت :

+ تو اینجا واسه یِ خیلیا پیانو زدی همیشه مچتو می گرفتم، دوست دارم یبارم واسه یِ من بزنی

پوزخندی زدمو گفتم :

- واسه توهم زدما، یادته بی هوا اومدی تو اتاقو گوش دادی بعدم دست زدی واسم گفتی اسم این اثرِ هنری چیه منم گفتم ... 

یهو انگشتشو گذاشت رو لبمو گفت :

+ هیس نمیخوام باز بگی ترانه یِ انتقام، نمیخوام دوباره اونو بزنی، یه ترانه یِ دیگه بزن 

دستشو ورداشتو با حالتِ خاصی نگام کرد، انگار جامون عوض شده بود اون داشت منو خر میکرد، بی توجه بهش مشغولِ پیانو زدن شدم، تمام مدت بهم خیره شده بود، کاش می فهمیدم تو مغزش چی میگذره همین که پیانو زدنم تموم شد برگشتم سمتش که دیدم چشماش خیسِ، با تعجب گفتم :

- تو حالت خوبه؟

دستمو گرفت تو دستشو گفت :

+ ترانه من ...

تا اومد حرفشو بزنه یهو یه نفر کوبید تو در که از ترس پریدم هوا و کسی نبود جز ...

از زبانِ امیر

تمام مدتی که پیانو میزد تو فکر بودم، مثلِ شب که تا صبح به ترانه فکر کردمو نخوابیدم، به چیزایی که تو دفتر خاطراتش نوشته بود، به اتفاقایی که واسمون افتاد، قبل ازین که برم باغو ببینمش تصمیم گرفته بودم روزگارشو سیاه کنم سرِ این که تمام رفتاراش بازی بود، ولی بعد ازون اتفاقا مخصوصا وقتی بردمش پیش مادرشو حالشو دیدم تصمیم گرفتم گذشترو جبران کنم، کاری کنم ترانه دیگه از من متنفر نباشه، دست آخرم با هرکس که خودش دوست داره ازدواج کنه، ولی برای مورد آخر شک داشتم، اگه اون آدم اشکان باشه عمرا بزارم زنش بشه، همین که پیانو زدنش تموم شد بر گشت سمتمو با تعجب بهم نگاه کرد که فهمیدم چشمام ناخودآگاه خیس شده

+ تو حالت خوبه؟

خواستم بهش بگم دفترشو خوندمو خودمو خلاص کنم، دستشو گرفتمو دهن باز کردمو گفتم :

- ترانه من ...

یهو یه نفر کوبید تو در که از صداش فهمیدم مهدیسِ

+ هوی ترانه؟ میدونم اون تویی باز کن این درو که میخوام خونتو بریزم دختره یِ ایکبیری

ترانه شروع کرد به خندیدنو آروم گفت :

+ امیر تو برو درو باز کن ببینیم چیکار میکنه

مثلِ خودش خندیدمو رفتم سمتِ درو بازش کردم که مهدیس تا منو دید رنگش پریدو گفت :

+ خاک به سرم تو کی پیانو زدن یاد گرفتی؟ دیگه بدبخت شدم، صبح تو، عصرترانه، شب مهدیار

ترانه اومد کنارمو با خنده گفت :

+ خب زودتر برو خونه یِ شوهرت یکمم جا واسه یِ ما باز شه

مهدیس اخم کردو گفت :

+ از بس حرف بیخود میزنی یادم رفت واسه یِ چی اومدم بالا سراغت، این اشکان خودشو کشت از صبح هی زنگ میزنه بهم میگه چرا گوشی ترانه خاموشِ الانم تو حیاطه 

تا اسمِ اشکان اومد اخم کردم ولی ترانه برعکس من نیشش تا بناگوش باز شده بود، کورخوندی ترانه خانوم، یهو منو مهدیسو زد کنارو از اتاق رفت بیرون، رو به مهدیس گفتم :

- حالا نمیشد نگی اشکان اومده؟

پوفی کشیدو گفت :

+ من آخر نفهمیدم تو این عمارت کوفتی کی به کیه و کی کیو میخواد

با کلافگی رفت سمتِ پله ها که منم زدم به سیم آخرو با سرعت از عمارت خارج شدمو رفتم تو حیاط که دیدم ترانه و اشکان دارن میگنو میخندن، با اخم رفتمو بازویِ ترانرو کشیدمو بی توجه به حضورِ اشکان گفتم :

- تو عادت کردی جلویِ همه این ریختی ظاهر بشی؟حداقل یه تیکه پارچه بنداز رو سرت بعد، بعد به من میگی اینجا ایرانِ محرم نامحرمی سرت بشه یکی نیست اینارو به خودت بگه

اخم کردو تا اومد جواب بده اشکان گفت :

+ آقا امیر من اونقدراهم چشمم هیزو ناپاک نیست ترانه میدونه من اونو به چشمِ خواهرم می بینم 

پوزخندی زدمو گفتم :

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتو یک

- بله اولش از همین آبجی داداش شروع میشه بعد میشید عاشقو معشوق

ترانه با کلافگی گفت :

+ یه لحظه بیا کارت دارم

دستمو گرفتو کشیدو کمی دور تر از اشکان  نگهم داشتو گفت :

+ رابطه یِ من با اشکان اونجوری که تو فکر میکنی نیست تا وقتی از چیزی خبر نداری اظهار نظر نکن

خندیدمو گفتم :

- تابلو بینتون خبراییه خر نیستم که، بهتره تکلیفتو با خودت روشن کنی مهدیس حق داره که میگه هنوز نفهمیدم تو این عمارت کی کیو میخواد والا منم نفهمیدم تو آخر کیو میخوای

پوفی کشیدو گفت :

+ اشکان میگه من شبیهِ خواهرشم که خودکشی کرده عکسشم بهم نشون داد دیدم راست میگه، بخاطرِ همینِ که همش نگرانمه وگرنه خبره دیگه ای بینمون نیست منم هنوز کسیو نمیخوام امیرخان

تا خواست بره بازوشو گرفتمو گفتم :

- باهاش خداحافظی کن بیا خونم کارت دارم دفعه یِ آخرتم باشه با این سرو وضع میای تو حیاط، اشکان جون میگه مثلِ خواهرمی بقیه نگهبانا و خدمه چی؟اونام نکنه دایی و عمو هاتن!

ریز خندیدو گفت :

+ باشه بابا انگار نه انگار خارج بوده افکارش ایرانی مونده

بازوشو از دستم کشید بیرونو رفت پیشِ اشکان و باز شروع کرد باهاش خندیدن، نخیر این دختر درست بشو نیست.بیخیال رفتم داخلِ خونمو خیلی سریع یه میز صبحانه آماده کردم که صدای درو شنیدم، رفتم بازش کردمو دیدم ترانس و رنگش یکم پریده، اومد داخل درو بستو با حالتِ زاری گفت :

+ وای امیر نمیشه بعدا حرف بزنیم من ضعف رفتم، خیلی گشنمه بفهم 

دستشو گرفتمو بردمش تو آشپزخونه که تا چشمش به میز صبحانه افتاد دستمو ول کردو خودشو پرت کرد رو صندلیو زود مشغول خوردن شد، روبروش نشستمو با تعجب گفتم :

- من موندم تو اینقدر شکمویی پس چرا لاغر مردنی موندی؟

یه لقمه نون پنیر گذاشت دهنشو یکم چایی روش خوردو با دهن پر گفت :

+ تا چشمت دراد، حرفاتو بگو گوش میدم

یکم از چاییم خوردمو بهش خیره شدمو گفتم :

- بهار داره میاد ایران

یه لقمه گرفت سمتم که از دستش گرفتمش

+ میدونم

با تعجب گفتم :

- مگه می شناسیش؟

+ آره دیگه ولی هنوز دو سه ماهی مونده تا بیاد ایران

- کیو میگی تو؟

+ وا بهار دیگه، خب الان دی ماهِ هنوز کلی مونده تا عید بیاد نکنه از حالا عیدی میخوای؟

تا اینو گفت اونقدر خندیدم که لقمه پرید تو گلومو داشتم خفه می شدم، چایی خودشو اورد جلو بزور مجبورم کرد بخورمش، همین که حالم اومد سرِ جاش گفتم :

- تو بزودی منو دیوونه میکنی

+ دیوونه بودی، این همه منو کشوندی اینجا راجبِ بهارو زمستون حرف بزنی؟

خندمو جمع کردمو جدی شدمو گفتم :

- خب دیگه شوخی بسه، بهار تا چند وقتِ پیش نامزدِ من بود ولی بهم خیانت کردو جدا شدیم یه چند ماهی ازش بی خبر بودم تا اینکه اومدم ایرانو مزاحمتاش شروع شد، تا این که دیشب بهم گفت که داره میاد ایران 

با اخم بهم نگاه کردو گفت :

+ یه چیزایی شنیده بودم ولی فکر نمی کردم نامزدت باشه

پریدم تو حرفشو گفتم :

- هرچیو که ازمن شنیدی از ذهنت بنداز بیرون، منو بهار قرار بود ازدواج کنیم من قبل و بعد از اونم با هیچ دختری نبودم، تمام مدتی که بهار نامزدم بود بهش دست درازی نکردم، اونم نتونست تحمل کنه و با دوستم بهم خیانت کرد،  مسخرس مگه نه؟حالا هم توقع داره ببخشمش

دست از خوردن کشیدو گفت :

+ پس اون موقع که تازه برگشته بودی عمارت اون دختری که تو خونت بود کی بود؟

با پوزخند گفتم :

- اونو یکی از دوستام بهم معرفی کرده بود، یه مشکلِ حقوقی داشت میخواست از من مشاوره بگیره ولی خب زیادی صمیمی رفتار میکرد هرکی دیگه بود مثلِ تو فکر میکرد که قصدمون چیزه دیگه بوده

+ اهوم، خب حالا میخوای با بهار چیکار کنی؟

از جام بلند شدمو رفتم صندلیه کناریش نشستمو تو چشماش خیره شدمو گفتم :

- میخوام جلو اونم مثلِ مهدیار فیلم بازی کنیم، اگه کاری کنی شرش از سرم کنده شه هر کاری بخوای واست میکنم، حالا نظرت چیه؟

‌یکم فکر کردو گفت :

+ هرکاری بخوام انجام میدی؟ بعدا نزنی زیرش ها؟

- خیالت راحت باشه فقط بگو کمکم میکنی؟

+ آره، ولی از الان بگم چی میخوام که بعدا حرف توش در نیاد

- بگو میشنوم

ریز خندیدو تو همون حالت گفت :

+ فکرِ این که اسممون بیاد تو شماسنامه های ِ هم دیگرو از مخت پاک کن

اخم کردمو گفتم :

- محالِ، بعدم من به آقاجون گفتم تا هفته یِ دیگه بینمون صیغه یِ محرمیت خونده بشه نمیتونم بزنم زیرش شک میکنه

+ خب اونو مشکلی ندارم همین که بهار جون دست از سرت ورداشتو خیالِ منم از بابتِ مهدیار راحت شد باطلش می کنیم، اینم بگم تو اون مدتم اصلا طرفِ هم دیگه نمیام فهمیدی؟ 

ظاهرا چاره یِ دیگه ای ندارم جز این که قبول کنم، تو دلم گفتم : بشین تا باطلش کنم، بعد لابد بری با اون اشکان، هروقت اشکان زن گرفت رفت پیِ کارشو خیالم راحت شد بعد از دستم خلاص میشی.لبخندِ زورکی زدمو گفتم :

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شصتو دو

- باشه قبول

+ حالا نگفت کی قرارِ بیاد که آماده ی ِجنگ باشیم؟

- نه نگفت حالا فعلا بیخیالِ بهار، یه کار دیگه هم داشتم 

پوفی کشیدو گفت :

+ دیگه چیه؟ کلا من هر وقت با تو غذا می خورم یه جوری باید کوفتم کنی آره؟

از رو صندلی بلند شدمو با اخم گفتم :

- خب بخور مگه جلوتو گرفتم؟

با یه حالتِ مظلومی نگام کردو گفت :

+ چاییمو که دادم تو بخوری نمیری، قربون دستت یه دونه دیگه واسم بریز بعد کار بعدیتو بگو

رفتم یه چایی دیگه واسش ریختمو گذاشتم جلوشو باز نشستم کنارشو گفتم :

- میخوام دکوراسیونِ اینجارو کلا تغییر بدم

+ مگه چشه؟

- چش نیست؟ همه یِ وسایل قرمزو نارنجیِ آدم میاد تو خونه استرس میگیره

خندیدو با عشوه گفت :

+ خب سلیقه یِ مزخرفِ مامان جونته دیگه، بهتر ازین ازش توقع نمیره، از اول آدمِ عجیب غریبی بود

دستم رو میز مشت شد، حالا اسمِ مادرمو نمی اوردی چی می شد؟ بی حرف بلند شدمو از آشپزخونه خارج شدم، یک راست رفتم تو اتاقمو درو محکم بستم ...

از زبانِ ترانه

تا اسمِ مادرشو اوردم رفت تو اتاقشو درو محکم بست که کلِ خونه لرزید، باز خوبه فحشش ندادمو یه جمله یِ ساده گفتم اینجوری از کوره در رفت، بیخیال بقیه ی صبحانمو خوردمو همین که تموم شد ظرفارو جمع کردمو همرو شستم.بعد ازین که کارم تموم شد رفتم سمتِ اتاقِ امیر، هرچی در زدم جوابی نشنیدم

- امیر قهری باهام، شوخی کردم بابا تو که اینقدر لوس نبودی چه زودم بهش برخورده

بازم صدایی نشنیدم که تصمیم گرفتم برم داخل، آروم درو باز کردم که بویِ گندِ سیگار خورد زیر دماغمو سرفم گرفت، بی توجه بهش رفتم داخلو دیدم امیر رو تخت دراز کشیده و دستشو گذاشته رو پیشونیشو چشماشو بسته ولی سیگاری تو دستش نیست با تعجب گفتم :

- وا په سیگارت کوش؟ چی تو چایی ریخته بودی توهم منو گرفت؟

خندیدو آروم زیر لب گفت دیوونه، بلند شدو نشست رو تختو با دستش به میز کنارِ تختش اشاره کردو گفت :

+ ایناهاش، قبلن می تونستم بکشم الان قلبم کفاف نمیده دیگه مجبورم به این شیوه عمل کنم

اخم کردمو رفتم لیوانِ آبی که کناره تختش بودو خالی کردم رو زیر سیگاریش که باز شروع کرد به خندیدن که با عصبانیت گفتم :

- درد، رو آب بخندی، دیگه نبینم ازین آشغالو بکشی یا ازون زهرِماریا بخوری، همین کارارو کردی تو این سنِ کم قلبت مریضِ

خندشو جمع کردو گفت :

+ تو که باید خوشحال باشی که قلبِ من مریضِ

- چرا خوشحال باشم؟

از رو تخت بلند شدو اومد روبروم وایسادو دماغمو گرفت تو دستش کشیدو گفت :

+ خودتی ترانه خانوم

دماغمو ول کرد که با دستم مالیدمشو گفتم :

- من که نمی فهمم تو چی میگی، اومدم بگم من ظرفارو جمع کردم شستم اگه کاری نداری برم عمارت یکم درس بخونم با اجازه

تا اومدم برم گفت :

+ ناهار میخوام

برگشتم سمتشو گفتم :

- چی؟ الان چه وقتِ ناهارِ تازه صبحانه خوردیم

+ میخوام تو واسم ناهار درست کنی

دستمو زدم به کمرمو گفتم :

- وایسا بهار خانوم میاد واست درست میکنه عزیزم، سنگِ پا

منتظر حرفی ازش نشومو از اتاق رفتم بیرونو درو بستم، لابد پس فردا باید لباساشم واسش بشورم قرار بود من اونو دق بدم حالا برعکس اونِ که داره منو دق مید