رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

پارت نودو نه

+ داخل نریم

- آقایِ قهرقهرو همه خوابن نترس کسی نمیبینه برگشتی

بی توجه بهم راه افتادو رفت تو باغ که کلافه دنبالش راه افتادم، اصلا این بشر حرفایِ منو گوش میداد؟بعد از کلی راه رفتن رسیدیم تهِ باغ که دیدم یه خونه ی کوچیک چوبی خیلی قشنگ اونجاست، با ذوق بهش خیره شدمو گفتم :

- چه قشنگه، ولی چرا زودتر تو یا آرزو بهم نشونش ندادی؟ 

+ چون به جز من کسی حق نداره بیاد اینجا 

درِخونرو باز کردو رفت داخل که منم دنبالش رفتم، داخلش از بیرونش صد درجه قشنگ تر بود همه یِ وسایل چوبی بود، درسته که خیلی کوچیک بودو حکمِ یه اتاقو داشت ولی الحق با صفا بود.یه مبلِ کوچیکِ دو نفره گوشه یِ اتاق دیدم که نشستم روشو آرمانم اومد کنارم نشست که یکم ازش فاصله گرفتمو گفتم :

- دیگه این سکوتو بشکن تا همین جا خوابم نگرفته

بدونِ این که بهم نگاه کنه گفت :

+ تعریف کن ببینم امروز چیا شد

- اول تو بگو این شر چی بود به پا کردی؟ آیدا جون این قدر گریه کرد که دلم کباب شد

پوزخندی زدو گفت :

+ خب میخواست واسم ازاین نقشه ها نکشه، زبونم مو دراورد بس بگم زن نمیخوام ولی کو گوش شنوا؟تازه اگرم بخوام زن بگیرم بهت گفتم که شرایطم چیه

- بله گفتی و با توجه به شرایطِ مسخرت همون بهتر که زن نگیریو کسیو بدبخت نکنی

+ حالا نوبتِ تو میشنوم

پوفی کشیدمو شروع کردم واسش تمام اتفاقایِ امروزو تعریف کردن اولش عادی برخورد کرد ولی وقتی به قسمت هایِ مربوط به امیر رسیدم اخم کردو یجوری نگام کرد که خودمو از ترس خیس کردمو بیشترِ بخشارو سانسور کردم.همین که تموم شد ساکت بهم خیره شد که گفتم :

- الو؟ حواست کجاست؟تموم شد

نگاهشو ازم گرفتو دهن باز کردو گفت :

+ با امیر موافقم تو وظیفتو انجام دادی دیگه بزار خود پریناز به خاکِ سیاه بشینه که عبرت بگیره

- وا خدانکنه 

+ اتفاقا خدابکنه، خب میخواست نزاره مهدیار خرش کنه واقعا نمیفهمم تو کله یِ پوکِ بعضی دخترا چی میگذره، تا یه از ما بهترون بهش رو داد پا گذاشت رو مهرو عاطفه خواهری و هرچی دلش خواست بارت کرد

پریدم تو حرفشو کلافه گفتم :

- ولی من از عاقبتش میترسم اگه اتفاقی واسش بیوفته خودمو مقصر میدونم

از کنارم بلند شدو گفت :

+ راستی پیشاپیش تبریک میگم

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- تبریک واسه ی چی؟

+ دیگه کار از کار گذشته و مهدیار زهرشو ریخته دیگه دلیلی نداره قرارِ ازدواجت با امیرو بهم بزنی 

- منظورتو نمیفهمم

خندیدو گفت :

+ خوبم میفهمی منظورم چیه، اصلا واسم جایِ سوال چرا هم امیرو جذب میکنی هم پسش میزنی انگاری واقعا همه یِ این کارات برایِ این بوده که مهدیارو بکشونی سمتِ خودت

از جام بلند شدمو با اخم نگاش کردمو گفتم :

- میفهمی چی داری میگی؟ تو که از اول تو ماجراهایِ ما بودی یعنی نمیدونی من اگه میخواستم روزِ اول میرفتم زنِ مهدیار میشدم برایِ چی کاری کنم بیاد سمتم وقتی خودش سمتم بود 

+ ببخشید ترانه ولی نمیدونم چرا حنات پیشم رنگ نداره، از کجا معلوم برا خودِ منم نقشه نداشته باشی؟بازی دادنِ دیگران واست سرگرمی شده دیگه

عصبی خندیدمو گفتم :

- برایِ تو؟ مگه کی هستی که واست نقشه بکشم؟ یه آدم مغرور، خودخواه، سنگ دل، بی اعصاب، تو حتی دخترتم واست مهم نیست، یه بار نشستی به دردو دلاش گوش کنی؟ نه چون فقط خودتو میبینی، تقصیری هم نداریا لوست کردن، ار بس لی به لالات گذاشتنو نازتو کشیدن این جوری شدی، مثلِ من نبودی که یک عمر به جز بدیو خیانتو تحقیر شدن از اطرافیانم چیزی ندیدم

به سرعت رفتم سمتِ درو بازش کردمو با دو راه افتادم سمتِ خونه که یهو آرمان بازومو کشیدو نگهم داشت که با اخم گفتم :

- ولم کن عوضی واسه چی به من دست میزنی؟

بزور بغلم کرد که با مشت افتادم به جونش

+ چرا این جوری میکنی؟من یه حرفی زدم چرا از کوره در میری؟

- ولم کن من شوهر دارم نباید بهم دست بزنی

منو از خودش جدا کردو با خشم نگام کردو گفت :

+ شوهرت دیگه کدوم خریه؟

- امیر، بزودی کارتِ عروسیم میرسه دستت آقا آرمان که نگی من فقط همرو واسه سرگرمی بازی میدم

محکم هولش دادم عقبو با دو رفتم داخلِ خونه و رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم، فوری زدم زیرِ گریه، خیلی خودمو نگه داشته بودم که جلویِ آرمان گریه نکنم.با چشمایِ اشکی رفتم سراغِ چمدونمو شروع کردم به جمع کردن وسایلمو ریختنشون تو چمدون، یهو چشمم افتاد به بالشت قلبی، با دیدنش میون گریه خندم گرفت یاده حرفایِ آرمان راجبش افتادم، اونم گذاشتم تو چمدونو درشو بستم.فوری حاضر شدمو رو یه برگه واسه ی بابام یه نامه نوشتم.

- سلام باباجونم، من میخوام یه مدت برم خونه ی خودمون، بعد از گذشت هفت سال میخوام پا بزارم به خونه ای که توش مادرمو از دست دادم، ازم نپرس چرا دارم میرم، اگه خواستین شما و تمنا هم میتونید بیاید اون جا پیشم تا همه باهم زندگی کنیم، ببخشید که الان این طوری دارم ترکتون میکنم، منتظرتون میمونم  دوست داره شما ترانه.

نامرو ورداشتمو رفتم سمت ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد

در اتاقمو آروم بازش کردم، اول یه سرک کشیدم دیدم خداروشکر اثری از آرمان نیست درِ اتاقشم بستس، آروم رفتم سمتِ پله ها و رفتم بالا همین که رسیدم به اتاقِ بابام نامرو گذاشتم سرِ جاش سویچ ماشینم گذاشتم کنارشو از اتاق رفتم بیرون. بعد از این که رفتم تو اتاقم، چمدونمو ورداشتمو بردمش تو حیاطو همون جا زنگ زدم به آژانس تا یه ماشین بفرسته.یکم بعد اومدو سوارش شدم، با غم به خونه چشم دوختمو باز اشکام سرازیر شد، احتمال میدادم آخرین باری باشه که میبینمش، با صدایِ راننده به خودم اومدم

+ نمیگید کجا باید برم؟

آدرسِ عمارتو بهش دادمو بی حرف راه افتاد، تا خوده اونجا یه بند اشک ریختم که دستمال کاغذی هایِ آقایِ راننده هم تموم شد، هنوز هیچی نشده دلم واسه یِ آرمان تنگ شد، آخه چرا من تازگیا این قدر زود آدمارو میبخشم؟ ولی عمرا دیگه محلش بزارم پسره یِ بیشعور.همین که رسیدیم کرایشو دادمو پیاده شدمو چمدون به دست رفتم سمتِ درو بازش کردم که دیدم نگهبانِ گرامی خواب تشریف داره، ببین خونرو دادن دست کی. پوفی کشیدمو رفتم سمتِ چپِ باغ که خونه یِ پدریم اون جا بود، جایی که توش بزرگ شدمو بعد از اون اتفاق پامو توش نزاشته بودم، کلید انداختمو رفتم داخل که درو بستمو همون جا کف زمین نشستمو با صدایِ بلند زار زدم، همه یِ خاطرات بچگیم با مادرم از جلویِ چشمام رد شد، اون قدر گریه کردم که دیگه آبی تو بدنم باقی نموند، به سختی بلند شدمو همه یِ چراغارو روشن کردمو رفتم سمتِ اتاقِ مامانمو بابام.رو تخت دراز کشیدمو به قابِ عکسِ مامانم خیره شدم، اون قدر خسته بودمو حالم بد بود که بیهوش شدم.

+ خانوم، خانوم بیدار شید

چشمامو باز کردمو دیدم سوسن با چهره یِ نگرانش بالا سرم وایساده، نشستم رو تختو رو بهش گفتم :

- ساعت چنده؟

+ هفتِ صبح، ببخشید بیدارتون کردم، والا دیدم چراغا همه روشنِ ترسیدم فکر کردم دزد اومده که دیدم شما اینجاییدو رنگ به روتون نیست

- نه کارِخوبی کردی ساعتِ هشت امتحان دارم باید برم دانشگاه، تو کلیدِ اینجارو داشتی؟

+ آره خانوم همیشه برایِ نظافتش میومدم 

- به جز تو که کسی دیگه ندارتش؟

+ نه فقط دستِ من

- باشه، من که رفتم بیرون میری همه یِ وسایلمو به کمکِ خدمه از اتاقم میاری این جا بعدشم کلید این جارو به هیچ کس نمیدی وگرنه اخراجی، فهمیدی؟

+ چشم خانوم خیالتون راحت، کلید اتاقتونم بهم بدید چون قفلِ نمیتونم وسایلو بیارم

- باشه 

رفتم پایین سرِ کیفمو کلید اتاقو بهش دادم، فوری آماده شدمو با شکمِ خالی رفتم سراغِ ماشینم که یادم اومد سویچشو دادم به امیر. کلافه با چشم گشتمو دیدم بهنام داره تو حیاط رژه میره با دو رفتم سمتشو گفتم :

- سلام تو کله یِ سحر این جا چیکار میکنی؟

+ سلام اومدم باغچرو بیل بزنم، خب اومدم به وظیفم برسم دیگه مگه مثلِ اون اشکان تنبلم

- قربون دستت پس منو برسون دانشگاه امتحان دارم دیرم شده

+ بزن بریم

سوار ماشینش شدمو خیلی زود راه افتاد سمتِ دانشگاه، تو مسیر این قدر راجب رومینا ازم سوال پرسید که کلافه شدمو دوست داشتم سرشو بزنم تو فرمونِ ماشین.همین که رسیدیم به سرعتِ برق پیاده شدمو رفتم سر جلسه که خداروشکر امتحان با تأخیر شروع می شد.امتحان اول مالِ درسِ آرمان بود، حقوق جزا که خوراکم بودو هر ترم بیست میگرفتمش، همین که برگه هارو توزیع کردن مشغولِ نوشتن شدم که یکم بعد سرو کله یِ آرمان پیدا شد، تا دیدمش سرمو انداختم پایینو دیگه نگاش نکردم، اون قدر هول شدم که همه یِ جوابا یادم رفتو تو دلم فحشش دادم. کلافه به برگه چشم دوخته بودم که صداشو نزدیک گوشم شنیدم :

+ چرا دیشب بی خبر گذاشتی رفتی؟

جوابشو ندادم که ادامه داد :

+ بعد از امتحان زنگ بزن بیام پیشت باهم حرف بزنیم، امیدوارم لج نکنی و بیای وگرنه امتحانتو بعیده بتونی پاس کنی

از کنارم رفتو مشغولِ چرخ زدن تو سالن شد، دخترا داشتن با چشماشون میخوردنش که اخم کردمو همرو به فحش بستم.هرچی به ذهنم رسید نوشتمو برگرو تحویل دادمو رفتم بیرون تو محوطه یِ دانشگاه که یهو شادی و کیمیا خودشونو انداختن سرم، شادی با اخم گفت :

+ مرده شور دوستیتو ببرن، سرِ جلسه خودمو کشتم یه کلمه بهم نرسوندی

با تعجب گفتم :

- کجا بودی که من ندیدمت؟

+ دختر پاک خل شدی؟من دقیقا بغلِ دستت بودم کیمیا هم پشتِ سرت

کلمو خاروندم که کیمیا خندیدو گفت :

+ عشقِ امیر واسش حواس نزاشته، آخی آبجی درکت میکنم، منم از وقتی عاشقِ تیرداد شدمو نامزد کردیم کلا گیجو حواس پرت شدم

شادی محکم زد تو سرِ کیمیا و گفت :

+ تو قبل از اونم گیج و خل بودی سرِ تیرداد بدبخت ننداز، بعدشم منم هفته یِ دیگه نامزدیمه پس چرا مثلِ شما حواس پرتی نگرفتتم؟

با چشمایِ از حدقه در اومده نگاش کردمو گفتم :

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو یک

- هفته دیگه نامزدیته؟ با کی؟

سری به نشونه یِ تاسف تکون دادو گفت :

+ همه یِ عالم فهمیدنو دارن فکر میکنن چی بپوشن بعد خانوم تازه دو هزاریش افتاده، با پسر خالم کیارش میخوام نومزد کنم

یکم فکر کردمو یهو یادم اومد کیو میگه

- همون که از بچگی چشمش بهت بود؟ که محرم تو کاسه یِ شله زردت شماره انداخت؟

خودشو کیمیا زدن زیر خنده که گفت :

+ وای آره خوب یادته ها کلک، چقدرم بهش فحش دادیم آخه جا قحطی بود؟خاک تو سرئ بی فرهنگش

- خب حالا چی شده که قبول کردی زنِ این بی فرهنگ بشی خواهر؟پس استاد گرام چی میشه؟

دستشو زد به کمرشو گفت :

+ والا نشستم فکر کردم دیدم پسر بدی نیست، وضعِ مالیشم که توپه، پس چرا لگد به بختم بزنم؟بعدشم استادگرام که فعلا داره ترشی دوبلشو میندازه، والا مردم بس منتشو بکشم دیگه منم غروری دارم بسمه بره گم شه، جورابِ کیارشم می ارزه به هیکلش

اخم کردمو گفتم :

- راجبش درست حرف بزن ها دیگه نبینم بهش توهین کنی، الانم بریم یه چی بخوریم که دارم ضعف میرم

با تعجب از رفتارم دنبالم راه افتادنو رفتیم سلفِ دانشگاه.دو تا کیکِ بزرگ با یه چایی داغ زدم تو رگو دلی از عزا دراوردم، بماند که تا چشمم بهشون افتاد یاده اون شبی افتادم که آرمان کیکو چاییمو خوردو با لبو لوچ آویزون خوردمشون.کیمیا و شادی هم که یه بند فک میزدنو میگفتن کی عقدته؟کی عروسیته؟اسمِ بچه چی انتخاب کردین؟حسابی از دستشون کلافه شده بودم.همین که ازشون جدا شدم گوشیمو گرفتم دستمو خواستم به اشکان زنگ بزنم که یادم اومد آرمان گفت بهش زنگ بزنم، اخم کردمو تصمیم گرفتم زنگ نزنم تا حسابی ادب بشه، فوری شماره یِ اشکانو گرفتمو بهش گفتم بیاد دانشگاه دنبالم، همین که قطع کردم رفتم دمِ درِ دانشگاه منتظر وایسادم. ترمز کردنِ اشکان با ماشینش جلوم همانا خروجِ آرمان از دانشگاه همانا که تا خواست بیاد سمتم سوارِ ماشین اشکان شدمو با داد گفتم :

- راه بیوفــت تا حملــه نکــرده؟

+ علیکِ سلام کی حمله نکرده؟

- سلام جنابِ آقایِ اشکان، راه بیوفت بهت میگم

فوری گازشو گرفتو با سرعت از اون جا رفت که نفسی از سرِ آسودگی کشیدمو لم دادم رو صندلی که صدایِ اشکانو شنیدم

+ نمیخوای بنالی ببینم چی شده؟

- با آرمان دعوام شده از خونشون زدم بیرونو الانم تو خونه یِ پدریم سکونت دارم

اخم کردو گفت :

+ عجب دیگه چی شده که خبر ندارم یا طبقِ معمول آخری همه باید بفهمم؟

- با پریناز دعوام شده هرچی دلش خواست بهم گفت، با امیر صلح کردم سلام داره خدمتت

+ اوف آخ جون، برم شهرو خبر دار کنم منبع خبریم چند روزه حسابی خواب رفته

محکم زدم تو بازوشو گفتم :

- خاک تو سرِ دهن لقت

خندیدو چیزی نگفت که سرمو انداختم پایینو با گوشه یِ پالتوم ور رفتم که گفت :

+ چی تو دلت میگذره آبجی؟

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- بفرما آخرش شدم آبجی، فقط جونِ هرکی دوست داری آبجی ترانه صدام کن نه آبجی دلارام باشه؟

خندیدو گفت :

+ باشه چشم، حالا بگو چته؟

- قول میدی به کسی نگی؟

+ قول میدم دهن لقی نکنم

- بگو جونِ آبجی تری

+ عه قسم نمیخورم، قول دادم دیگه

- بزن کناره خیابون؟ میترسم وقتی گفتم یهو بزنی رو ترمز بمیریم، سابقت خرابه

+ نه نگران نباش من آمادگیِ شنیدنِ هرچیزیو دارم، از قبلی ها که گفتی بدتر نیست که

پوفی کشیدمو چشمامو بستمو سرمو انداختم پایینو گفتم :

- فکر کنم عاشقِ آرمان شدم

شروع کرد به خندیدن که چشمامو باز کردمو نگاش کردم که یهو انگار تازه گرفت منظورم چیه که فوری زد رو ترمزو با داد گفت :

+ چـــی؟تو چی گفتــی؟عاشـق کـــی؟

- وای بمیری قلبم اومد تو دهنم، باید حدس میزدم آدم بشو نیستی، گفتم عاشقِ آرمان

دستشو اورد سمتِ صورتمو چونمو گرفت تو دستشو صورتمو به چپو راست تکون داد که گفتم :

- الان داری چی کار میکنی؟

+ میخوام ببینم سرت جایی نخورده

دستشو پس زدمو با اخم گفتم :

- مسخره میکنی؟

پوفی کشیدو ماشینو روشن کردو راه افتادو گفت :

+ آخه من به تو چی بگم مگه قحطی اومده؟ این همه آدم دورته بعد زرتی رفتی عاشقِ یکی شده که زنش مرده یه بچه شیش ساله هم داره اعصابشم تعطیل

- خب چیکار کنم کارِ دلِ

+ میگفتی دو دستی بزنم تو سر دلت ازین کارا نکنه

- حالا هی دعوام نکن، خودت گفتی بگم چی تو دلمِ منم گفتم

+ دعوات نکردم که عزیزم، نفسِ اشکان من صلاحتو میخوام

- خب دیگه خرم نکن

+ خودشم میدونه دوستش داری؟

- نه، و هیچ وقتم نباید بفهمه، نبینم ببری بزاری کفِ دستش ها وگرنه دیگه نه من نه تو

+ باشه نمیزارم کفِ دستش، خودتو عاشق شدنت

کلافه سرعتشو زیاد کردو خیلی زود رسیدیم عمارت. همین که اشکان رفت کلید انداختمو درو باز کردمو رفتم داخل که یهو ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو دو

تمنارو دیدم که با دو داره میاد سمتم، پرید تو بغلم که بلندش کردمو دوره خودم چرخوندمشو گذاشتمش زمینو با خنده گفتم :

- سلام عشقم کی اومدین؟

+ سلام همین الان بابا زود از بیمارستان اومد دنبالمو اوردم اینجا الانم رفته وسایلو بیاره

تا اومدم حرفی بزنم امیر و مهدیسو دیدم که سرِ میز تحریرمو گرفتنو دارن میارنش سمتِ خونه و مهدیس با داد یه بند غر میزنه که چرا طرفِ سنگینو دادی به من. از رفتارش خندمون گرفتو با هم رفتیم سمتشون که امیر میزو ول داد رو زمینو برگشت سمتمو گفت :

+ سلام خبر میدادی یه گاوی برات بزنیم زمین

- سلام خب حالا انگار از سفر قنده هار برگشتم

مهدیس پشتِ چشمی واسه یِ امیر نازک کردو با عشوه گفت :

+ والا اگه بزارنت میگی خونه نویی واسه یِ ترانه کادو بخریم، انگار نه انگار قبلا تو خونه بغلی ساکن بوده

تا اومدم حرفی بزنم بهار با کلی کتاب تو دستش اومد سمتمونو گفت :

+ چقدر کتاب داری الان دوساعته دارم میرم میام هنوز تموم نشدن

با خنده روبهشون گفتم :

- من به سوسن گفتم به خدمه بگه وسایلمو بیارن نمیدونستم قرارِ از شماها هم بیگاری بکشه

به کمکِ هم تمام وسایلمو بردیم داخلِ خونه و تو یکی از اتاقایِ خالی چیدیمو حسابی از کتوکول افتادیم.یکم بعد بابامم با ماشین پر از وسیله اومد که ما همگی جیغمون دراومد، امیر که قلبشو بهونه کردو کشید کنار، ولی بهار بیچاره تا آخرین لحظه کنارمون بودو کمک میکرد، تازه داشتم میشناختمش، دختره خیلی خوبو مهربونی بود انگار نه انگار که من نامزد امیرم و باید الان گیسامو بکنه منم مثلِ خودش باهاش صمیمی برخورد کردم که مهدیس کلافه شدو دستمو گرفت کشیدو برد یه گوشه و با عصبانیت گفت :

+ یه بارکی به امیر بگو اینم بگیره دوتا هوو کناره هم با صلحو صفا زندگی کنید

- منظور؟

+ اگه من به جات بودم این بهارو زنده نمیزاشتم محلش نزار تا گورشو کم کنه

- چته امروز این قدر کلافه ای؟

+ دست رو دلم نزار شبو روز منتظرم ببینم کی مهدیار آبرومونو میبره و پوریا طلاقم میده، تو فکری به ذهنت نرسید؟

دستشو گرفتمو گفتم :

- غلط کرده طلاقت بده مگه الکیه؟ بعدم من دیگه تصمیم گرفتم تو این مسئله دخالت نکنم توام خودتو بکش کنار این جوری سنگین تریم

تا اومد حرفی بزنه تمنا اومد سمتمو گفت :

+ آبجی اتاقِ من کدومه نشونم بده

- عزیزم اینجا پر اتاقِ از هرکدوم خوشت اومد ورش دار برا خودت

کارمون تا شب طول کشیدو بالاخره تموم شد، فردا هم امتحان داشتم ولی نرسیده بودم حتی یک کلمه هم بخونم.شب واسه یِ شام امیر رفت از بیرون کباب گرفتو همه دورِ هم شروع به خوردن کردیم که یهو زنگِ خونه به صدا در اومدو رفتم بازش کردم که دیدم فریبا با یه قابلمه غذا پشتِ در وایساده مات بهش خیره شده بودم که گفت :

+ واستون آش درست کردم، یادته وقتی بچه بودی چقدر دست پختمو دوست داشتی؟

با چشمایِ خیس بهم نگاه کرد که بی حرف رفتم کنارو اومد داخل.درو بستمو کنار ِبابام نشستمو به تمنایی نگاه کردم که کنارِمادرش نشسته بودو با کنجکاوی بهش خیره شده بود، بابام آروم دمِ گوشم گفت :

+ فکر نمیکردم بزاری همو ببینن

- تصمیم با خودِ تمناس که مادرشو میخواد یا نه به من ربطی نداره

مهدیسو امیرو بهار یه جوری با تعجب بهم نگاه میکردن که احساس کردم آدم کشتم، خب اگه گیساتونو بکنم راضی می شید؟بعد از خوردن شام مهدیس برگشت عمارتو تمنا هم رفت خوابید. بهارم که قرار شد تا وقتی این جاست خونه یِ ما بمونه تا آقاجون کمتر بهش گیر بده،،فریبا هم راهی شد خونشون.امیرو بابا هم مشغولِ حرف زدن راحبِ عملِ امیر بودن، واسشون چایی بردمو تنهاشون گذاشتمو رفتم تو اتاقم.فوری رفتم سمتِ کمدمو درشو باز کردم، چشمم افتاد به دفتر خاطراتم، درش اوردمو از خونه رفتم بیرون.دیدم نگهبان طبقِ معمول تو یه جعبه فلزی آتیش روشن کرده و هی چوب میندازه داخلش، رفتم سمتشو گفتم :

- برو یه دوتا سیب زمینی بیار بندازیم توش تنوری بشه بزنیم تو رگ

خندیدو گفت :

+ بگو برم دنبال نخود سیا دیگه

اخم کردمو تا خواستم بهش حمله کنم فرار کردو رفت، رو زمین نشستمو دفتر خاطراتو باز کردمو خطِ اولشو خوندم :

وقتی تو یه شب سرد زمستونی،بامرگ مادرم، همه چیزمواز دست دادم،همه وجودم شد نفرت از آدمایی که مسبب این اتفاق شدن،فقط به امیدروزی که از همشون انتقام بگیرم نفس میکشم

ورق زدمو رفتم صفحه یِ بعد

ماجرا ازون روزی شروع شد که منو مامانم رفتیم خونه یِ خاله ترمه و قرار شد شبم همون جا بمونیم،ولی یهو مامانم گفت بریم خونه و به دلش بد افتاده ...

فوری دفتر خاطراتو بستمو انداختمش تو آتیش، همش جلویِ چشمام سوخت، فقط یک ابهام برام باقی موند،به دلِ مامانم بد افتاد یا به دلش بد انداختن؟ تازه یادم اومد اون شب یه تلفن به خونه  خالم شدو گفتن با مامانم کار دارن، همین که مامانم با اون فرد ناشناس حرف زد رفتارش تغییر کردو با ترس اومد گفت برگردیم عمارت، تو همین فکرا بودم که صدای امیرو شنیدم ..

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو سه

+ چرا سوزوندیش؟

نشست کنارمو منتظر نگام کرد که گفتم :

- دیگه خسته شدم، اگه نمی سوزوندمش اون منو آتیش میزد، میخوام کلا گذشته هارو بندازم دور

+ پس همه چی تموم شد؟انتقام تعطیل؟

- آره، فقط یه سوالِ بزرگ تو ذهنمه، الان فقط میخوام جوابِ اونو پیدا کنم که دیگه کلا خلاص شم

+ چه سوالی؟بگو شاید جوابش پیشِ من بود

واسش ماجرایِ اون تلفنو تعریف کردم که با اخم نگام کردو گفت :

+ بگیرم بزنمت؟الان باید اینو بهم بگی؟

- خب همین الان یهویی یادم اومد، مخِ تعطیلمو بگیر بزن 

با قیافه یِ متفکر به آتیش نگاه کردو گفت :

+ یعنی بنظرت کی میتونه باشه؟

- زکی، تازه میگه لیلی زن بود یا مرد؟ میدونستم که به تو نمیگفتم

+ حالا نمیخواد خیلی به مخایِ فندقیمون فشار بیاریم، تو فردا امتحان نداری احیانا؟

- وای آره امتحان دارم یادم رفت، یه کلمه هم نخوندم

+ چه درسی؟

+ تجارت که هیچی هم ازش حالیم نمیشه

خندیدو گفت :

- پاشو بریم خودم یه جوری تا صبح میسازمت بری چهل بگیری بیای

بلند شدو دستمو گرفتو کمکم کرد بلند شمو همراهِ هم رفتیم سمتِ خونه.امیر تمامِ شبو باهام کار کرد ولی من همش فکرم پیشِ اون تلفن و فردِ ناشناس بود ...

بیست روز بعد

- اه شادی برو اونور بزار ببینم چی کار دارم میکنم

+ دو ساعته میخوای یه نمره ببینی ها

- خب از اینترنتِ حلزونی چه توقعی داری؟وای فایلم باز شد بزار ببینم چند بهم داده

با دیدنِ نمره یِ هشت از درسِ حقوق جزایِ استاد آرمانِ فتحی وا رفتمو به حالتِ غش افتادم رو شادی که کیمیا زد تو صورتشو گفت :

+ بعد از بیست روز نمرتو زده هشت بهت داده، خب همینم نمیداد سنگین تر بود

شادی کمرمو مالیدو گفت :

+ نمره یِ هممونو یه هفته بعد امتحان زد هیچ کسم ننداخت، مالِ تورو با این همه تاخیر زدبعد انداختت، جا داره بری بهش بگی ماذا فازا؟

رو بهشون با لبو لوچِ آویزون گفتم :

- فقط میتونم بگم کوفتتون بشه الهی که پاسش کردین، با چه رویی دوباره برم سرِ این درس که مالِ ترم پنجیاس بشینم، آبروم میره، اونم منی که معدل الفِ دانشگام

با قیافه یِ زاری رفتم نشستم رو اولین نیمکتی که به چشمم خورد، اوناهم کنارم نشستن که کیمیا گفت :

+ فدایِ سرت عزیزم غصه نخور، خدا به زمین گرم بزنتش که حقتو خورد

با اخم نگاش کردمو گفتم :

- عه مرض، خدانکنه

شادی محکم زد تو سرم که از درد جیغم در اومدو گفت :

+ آقا انداختتش بعد هنوزم ازش طرف داری میکنه، خاک تو سرت کنن

- هوف بسه دیگه بیخیالِ نمره یِ هشتِ من بشید، بحثو عوض کنید لطفا

یهو پریناز با دوستاش از جلومون رد شدو بهم محلِ سگ هم نداد که شادی با اخم گفت :

+ اه حال بهم زن، از وقتی خواستگارِ دکتر واسش رفته یکی نیست دکو پزشو جمع کنه، توام با این فامیلات

کیمیا گفت :

+ آره والا اصلا کسیو تحویل نمیگیره، حالا جشنِ عقدش کی هست؟

آهی کشیدمو گفتم :

- سه روز دیگه

شادی فوری از رو نیمکت بلند شدو گفت :

+ چی؟ سه روز دیگه؟ خیرِسرش دوستاشیم نکرد دعوتمون کنه

- دلت خوشه ها، خوده منم دعوت نکرده همین جوری دارم میرم

به ساعت نگاه کردمو از رو نیمکت بلند شدمو رو بهشون گفتم :

- خب دیگه من رفع زحمت کنم باید برم بیمارستان پیشِ امیر

کیمیا گفت :

+ راستی حالش چطوره؟

- خداروشکر خوبه همین روزا مرخص میشه

شادی با ذوق گفت :

+ پس به زودی شامِ عروسیو میوفتیم

پوزخندی زدمو گفتم :

- تا قسمت چی باشه، فعلا که محرمیت هم تموم شده و ما هنوز لنگ در هواییم

ازشون خداحافظی کردمو سوارِ ماشینم شدمو راه افتادم سمتِ بیمارستان.تو راه وایسادمو کلی کمپوت خریدمو دوباره سوارِ شدمو راه افتادم.تو این بیست روزی که گذشت یک بارم آرمانو ندیدم حتی تویِ دانشگاه، دو سه باری هم زنگ زد که جوابشو ندادم، دستِ آخرم که این نمره یِ شاه کارو تقدیمم کرد.دلم حسابی واسش تنگ شده بود و هردفعه که جلویِ اشکان از دلتنگیم می گفتم  کلافه میشدو می گفت خیلی احمقی و حق هم داشت که اینو بگه.امیرم عمل کردو خوشبختانه عملش موفقیت آمیز بودو الان یه قلبِ سالم تو بدنشه.مهدیار تو این بیست روز تا تونست منو تهدید کردو یک روزِخوش برام نزاشت، فقط خدامیدونه تو این چند روز که نامزد بودن چه بلاهایی سرِ پریناز اورده.به خودم اومدمو دیدم جلویِ بیمارستانم کمپوت به دست از ماشین پیاده شدمو رفتم داخلو یک راست رفتم به سمتِ اتاقِ امیرو آروم در زدم که صداشو شنیدم

+ بیا داخل

‌‌درو باز کردمو از لایِ در نگاش کردم که خندیدو گفت :

+ بیا دیگه ناز نکن، از تنهایی حوصلم سررفت

رفتم داخلو کمپوتارو گذاشتم رو میزِ کنار تختشو کنارش نشستمو گفتم :

- علیکِ سلام، حالت خوبه؟ درد نداری؟

‌+ سلام، عالیم‌، خیلی وقته منتظرتم چرا این قدر دیر کردی؟

- والا با شادیو کیمیا سرم تو فایلم بودو در به درِ نمره یِ جزا بودم

+ پس بلاخره نمرتو زد، خب چند شدی؟

با حالتِ زاری نگاش کردمو گفتم : 

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو چهار

- هشت

چشماش از حدقه زد بیرونو با داد گفت :

+ چـــی، چنـــد؟

- آروم باش تو هنوزم این همه هیجان واست خوب نیست

+ آخه چرا آرمان باید به تو این نمررو بده؟

- چی بگم والا خیرِ سرم تو دانشگاه پارتی دارم

+ گوشیتو بده یه زنگ بهش بزنم آدمش کنم

- بیخیال امیر ولش کن نمیخوام سرِیه نمره باهم بحثتون بشه، فدایِ سرت 

یه کمپوت از رو میز ورداشتمو درشو باز کردمو شروع کردم به خوردنش که امیر خندیدو گفت :

+ اونو احیانا واسه یِ من نگرفته بودی؟

با دهنِ پر نگاش کردمو گفتم :

- عه آره، حواسم نبود بیا بخور جون بگیری

بعد از این که کلی کمپوت به خوردش دادم مجبورش کردم بخوابه و استراحت کنه.همین که خوابید از اتاق رفتم بیرونو با چشم دنبالِ بابا گشتم که دیدم داره با یه پرستار حرف میزنه، رفتم کنارشو جلویِ پرستارو کشیدمش سمتِ خودمو محکم گونشو ماچ کردم که پرستارِ بدبخت سرِ چشماشو گرفتو فرار کرد، بابام با خنده گفت :

+ ببینم میتونی کاری کنی واسم حرف دربیارن؟

- غلط کردن خو دلم واست تنگ شده از دیروز خونه نیومدی، من به درک به فکرِ تمنا باش حداقل

وسطِ سالن جلویِ همه بغلم کردو گفت :

+ امشب میام خونه دوتاتونو واسه شام میبرم بیرونو از دلتون در میارم

ازش جداشدمو گفتم :

- شهره بازیم ببر، عجیب کودکِ درونم فعال شده

+ چشم، دیگه چی؟

- دیگه هیچی، خبر مبر جدید چی داری؟

تا اومد جوابمو بده عمو فرزام اومد سمتمون که خواستم فرار کنم برم پیشِ امیر ولی فوری منو مخاطب قرار دادو گفت :

+ سلام دخترم، میدونی چند وقته ندیدمت؟چرا یه سر بهمون نمیزنی؟

- سلام، شرمنده خیلی گرفتارم

+ هروقت سرت خلوت شد یه سر بیا پیشمون، همه دلشون واست خیلی تنگ شده مخصوصا نیوشا که از وقتی رفتی حالش خیلی بده

با نگرانی نگاش کردمو گفتم :

- بمیرم چرا حالش بده؟چشه؟

بابام به جاش جواب داد

+ همینو میخواستم بهت بگم، در اولین فرصت برو پیشش، یه مدته حتی مهد هم نمیره همش تو اتاقشه با هیچ کسم حرف نمیزنه

عمو فرزام ادامه داد :

+ هنوزم نمیدونم چی شد که اون جوری از خونمون رفتی، اگه از ما دل خوری باشه سراغمون نیا ولی با اون بچه یِ بی مادر این کارو نکن

بهم مهلت حرف زدن ندادو با غم از کنارمون رفت که رو به بابام گفتم :

- بابا امیر خوابه، میشه حواستون بهش باشه تا من یه سر برم پیشِ نیوشا؟

با لبخند بهم گفت :

+ آره دخترم تازه بهارم هرجا باشه الان پیداش میشه نگرانِ امیر نباشو با خیالِ راحت برو

بعد از این که دوباره یه سر به امیر زدمو دیدم هنوز خوابه رفتم سمتِ ماشینمو سوارش شدمو شماره یِ آرزو رو گرفتم که خیلی زود جوابمو داد :

+ سلام چه عجب به آرزویِ بدبخت زنگ زدی

- سلام، خواهشا تو دیگه به جونم غر نزن

+ باشه غر نمیزنم ولی اگه دیدمت زندت نمیزارم دختره یِ بی وفایِ بی احساس

- نِق نِقات تموم شد؟آرمان خونس؟

+ تازه شروع شدن، نه دفتره کوفتیشه

- باشه من دارم میام اون جا به نیوشا چیزی نگو میخوام سورپرایزش کنم

+ جیــــغ عاشقتم اگه دیدمت کلی ماچت میکنم

- چه خبرته کر شدم، قرار بود دیدیم زندم نزاری ها

+ خب اول خوب ماچت میکنم بعد میکشمت

- دیوونه فعلا بای 

فوری قطع کردمو ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمتِ خونه یِ آرمان. تو کلِ مسیر همش دعا میکردم تا وقتی اون جام سرو کله یِ آرمان پیدا نشه که اگه ببینمش قطعا پس میوفتم.یکم بعد رسیدمو ماشینو بردم داخلو همین که پیاده شدم آرزو با دو اومد سمتمو بغلم کردو اینقدر فشارم داد که له شدم

- ولم کن خفم کردی من ترانم نه اشکان

ازم جداشدو با اخم گفت :

+ اسمِ اون اشکانو نیار که مثلِ خودت بی وفاس، دلم واسش یه ذره شده 

- آخی بمیرم برا اون دلِ عاشقت، آیدا جون خونس؟

+ خدانکنه، نه رفته خونه یِ خالم

باهم رفتیم داخلو راه افتادیم سمتِ اتاق نیوشا، آروم درشو باز کردمو دیدم هیچ اثری از نیوشا نیست که رو به آرزو گفتم :

- چرا جا ترِ ولی بچرو نیست؟

کلافه رفت تو اتاقو با نگرانی گفت :

+ عجیبه همین جا بود، یعنی کجا گذاشته رفته؟

- لابد رفته تو باغ یا چمیدونم دست شویی بیخودی نگران نشو

باهم رفتیمو همه یِ خونه و باغو گشتیمو دیدیم هیچ اثری از نیوشا نیست، یهو ترس همه یِ وجودمو گرفت، با صدایِ بلند نیوشارو صدا میکردم.نیم ساعت گذشته بودو هنوز پیداش نکرده بودیم، آرزو اون قدر ترسیده بود که نایِ حرف زدن نداشت.فوری شماره یِ آرمانو گرفتم که با تاخیر جواب داد

+ انگار تازه چشمت به نمرت افتاده، مگه به خاطرِ اون بعدِ بیست روز بهم زنگ بزنی

فوری زدم زیرِ گریه و با هق هق گفتم :

- آرمان

+ چرا گریه میکنی؟ بابا اعتراض بزن بیست واست رد میکنم یه نمره گریه کردن داره آخه

- نمره سرمو بخوره بدبخت شدیم

+ چی شده؟جون به لبم کردی حرف بزن

- من الان خونه یِ شمام نیوشا نیستش غیبش زده، توروخدا زود خودتو برسون

بی هیچ حرفی قطع کرد که گوشیو از دمِ گوشم اوردم پایینو نشستم کنارِ آرزو و سعی کردم آرومش کنم ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو پنج

به ده دقیقه نکشید که صدایِ جیغِ لاستیکایِ ماشینِ آرمان از حیاط به گوشم رسید که بلند شدمو هجوم بردم سمتِ درِ سالنو بازش کردم که آرمان پرید داخلو زل زد بهم، چشمم افتاد به چشماش، بازم این چشمارو دیدم، بعد از بیست روز، چقدر دلم واسشون تنگ شده بود، هیچ کدوم تو حالِ خودمون نبودیمو بی حرف به هم نگاه میکردیم، با صدایِ آرزو آرمان چشم ازم برداشتو رفت سمتشو گفت :

+ مگه نگفتم حواست بهش باشه؟این جوری مواظبش بودی؟آره

با دادی که زد آرزو از ترس پس افتادو با گریه گفت :

+ به خدا حواسم بهش بود یه لحظه رفتم تو حیاط دنبالِ ترانه بعد باهم برگشتیم بالا دیدیم نیست که نیست

کلافه دستشو کرد تو موهاشو کشیدشون، منو آرزو یه بند گریه میکردیم که کلافه شدو گفت :

+ بسه کمتر زیرِگوشم ونگ بزنید، آرزو برو یه عکس از نیوشا بیار زود باش

همین که آرزو رفت دنبالِ عکس از آرمان فاصله گرفتمو سرمو انداختم پایین که صداشو شنیدم

+ چرا این کارو با من کردی؟

تو همون حالت گفتم :

- چی کار؟

+ وقتی باهام حرف میزنی بهم نگاه کن

- نمیخوام، راحتم بزار، ازت بدم میاد

اومد نزدیکمو گفت :

+ هر وقت تو چشمام نگاه کردیو این حرفو زدی باور میکنم، من به جهنم چرا نیوشارو تنها گذاشتی؟اگه بلایی سرش بیاد من از چشمِ تو میبینم

با چشمایِ اشکی بهش زل زدمو گفتم :

- خودم دارم از نگرانی دق میکنم توام بیشتر نمک به زخمم بپاش، این چه اخلاقیه که تو داری؟

کلافه بهم نگاه کردو تا اومد حرفی بزنه آرزو اومدو عکسِ نیوشارو گرفت سمتِ آرمان که بی حرف از دستش کشیدش بیرونو رفت بیرون که دنبالش رفتمو با داد گفتم :

- کجـا میــری؟

+ یه چرخ با ماشین این اطراف میزنم اگه پیداش نکردم میرم کلانتری

تا خواست بره بازوشو گرفتمو گفتم :

- بیا با ماشین من بریم تو نمیخواد با این حالت رانندگی کنی

نگام کردو آروم زیرِ لب گفت :

+ نه این که حالِ تو از من بهتره

با خجالت بازوشو ول کردمو از آرزو خداحافظی کردم که گفت هرخبری شد حتما بهش بگیم. سوار ماشین شدیمو راه افتادیمو کلِ اون منطقرو گشتیم ولی هیچ خبری از نیوشا نبود، تمامِ مدت ساکت بودیمو حرفی نمیزدیم، نا امید راهیِ کلانتری شدیم که آرمان رفت داخلو من موندم تو ماشین.همین که رفت باز شروع کردم به گریه کردن، سرمو گذاشتم رو فرمونو با دستام فشارش دادم.یکم بعد آرمان اومد سوار شد که سرمو بلند کردمو با هق هق گفتم :

- چی شد؟

+ عکسشو گرفتنو گفتن پیداش کردن بهم خبر میدن، اگه مثلِ بچه ها قهر نمیکردی بزاری بری الان این جوری نمیشد

- توام که همش همه چیو بنداز سرِ من، خسته نشدی بس که بهم سرکوفت زدی؟

جوابمو ندادو سرشو به سمتِ مخالف چرخوند که کلافه ماشینو روشن کردمو با سرعت راه افتادم سمتِ خونه یِ آرمان.همین که رسیدیم ماشینو بردم داخل پارک کردم که یهو آرمان پیاده شدو رفت سمتِ باغ، فوری پیاده شدمو رفتم دنبالش که یهو تکیه داد به درختو شروع کرد به گریه کردن، اولین باری بود که گریه کردنشو میدیدم، سر خوردو نشست رو زمینو از تهِ دل زار زد، کنارش زانو زدمو باهاش شروع کردم به گریه کردن، دلم نمیخواست عشقم این قدر اذیت باشه، دستمو بردم سمتشو بی هوا بغلش کردم که اونم دستاشو گذاشت پشت کمرمو تو بغلم شروع کرد به گریه کردنو با صدایِ گرفته ای گفت :

+ اگه یه مو از نیوشا کم بشه میمیرم، الان یعنی دخترم کجاست؟ چی به سرش اومده؟

با هق هق گفتم :

- نگران نباش خدا بزرگه پیداش میکنیم

+ خدا از من بدش میاد

- این حرفو نزن

+ نوشینو ازم گرفت یکی دیگرم ازم گرفت الانم میخواد نیوشارو ازم بگیره

دماغمو کشیدم بالا و گفتم :

- یکی دیگه کی بود؟

آروم ازم جدا شدو با دستش اشکامو پاک کردو تا خواست حرفی بزنه، آرزو با جیغو داد اومد سمتمونو گفت :

+ مشتلق بدین پیداش کردم

آرمان بلند شدو هجوم برد سمتِ آرزو بازوشوهاشو گرفتو گفت :

+ کجاست هان؟

- خونه یِ ترانه، همین الان مهدیس از اون جا زنگ زدو گفت اومده این جا بعدم شماره یِ مارو داده که بهمون خبر بدن

بلند شدمو با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- چجوری رفته اون جا؟مگه آدرسارو بلده؟

+ اونشو دیگه باید از خودش بپرسید، حالا مشتلق منو بدید زود

یهو آرمان بغلش کردو محکم گونشو بوسیدو گفت :

+ ای به چشم مشتلقم میدم، فقط شرمنده الان عجله داریم

یهو دستمو گرفتو کشید دنبالِ خودشو دوید سمتِ ماشینمو دستمو ول کردو نشست پشتِ فرمون که منم سوار شدمو فوری از خونه خارج شدیمو راه افتادیم سمتِ خونم. آرمان داشت از خوشحالی پس میوفتاد منم که دوست داشتم جیغ بزنم.با آخرین سرعت روندو خیلی زود رسیدیمو رفتیم داخلِ عمارت، آرمان از ماشین پیاده شدو با صدایِ بلند نیوشارو صدا کرد که یهو نیوشا از خونه اومد بیرونو با دو اومد سمتمون ولی به جایِ این که بره بغل آرمان اومد سمتِ منو خودشو انداخت تو بغلم که بلندش کردمو به خودم فشارش دادم، آرمانم که دیگه نتونست طاقت بیاره اومدو جفتمونو بغل کرد که یهو ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو شیش

نیوشا گفت :

+ منو بزارید زمین له شدم

آرمان ازمون جدا شد که گذاشتمش زمینو بهش گفتم :

- این چه کاری بود کردی؟نمیدونی بابات چه قدر ترسیدو نگرانت شد

سرشو انداخت پایین که یهو تمنا با دو اومد سمتونو گفت :

+ سلام ببخشید تقصیر من بود

آرمان با تعجب نگاش کردو گفت :

+ سلام، چرا تو؟

+ نیوشا خیلی حالش بد بود، دیشب که باهام تلفنی حرف زد این نقشرو کشیدم

نیوشا پرید تو حرفشو گفت :

+ میخواستیم کاری کنیم شماها آشتی کنید

منو آرمان با تعجب به هم نگاه کردیم که یهو نشستم رو زمین که سه تاشون با نگرانی بهم نگاه کردن که دهن باز کردمو گفتم :

- توروخدا دیگه از این نقشه ها نکشید از بس گریه کردمو استرس کشیدم دارم میمیرم

سه تاشون زدن زیر خنده که آرمان دستشو به سمتم دراز کردو گفت :

+ پاشو دیگه خودتو لوس نکن

تا اومدم دستشو بگیرم گوشیم زنگ خوردو دیدم امیرِکه فوری جواب دادم

- سلام جونم امیر؟

یهو آرمان اخم کردو دستشو برد عقبو دستِ تمنا و نیوشا رو گرفتو رفت سمتِ خونه که با تعجب مشغولِ حرف زدن با امیر شدم، بهم گفت که بهار پیششِ و شبم میمونه دیگه من نرم اون جا شب زنده داری کنم، منم که از خدا خواسته.همین که ازش خداحافظی کردم رفتم سمتِ خونه.آرمان با قیافه یِ اخمو رو مبل نشسته بودو نیوشا و تمنا بی توجه بهش داشتن باهم بازی میکردنو عینِ خیالشون نبود چه آتیشی به پا کردن.رفتم تو اتاقمو تا خواستم درو ببندم آرمان اومد داخلو درو بست

+ امیر جون چش بود زنگ زد؟

دکمه هایِ پالتومو باز کردم که به سمتِ مخالف نگاه کردو رو بهش گفتم :

- وا چته؟ زیرش لباس پوشیدم

ازش فاصله گرفتمو پالتومو دراوردمو انداختم رو تخت که باز صداشو شنیدم :

+ جوابِ سوالمو ندادی؟

- هیچی گفت نمیخواد شب بیای پیشم بمونی بهار هستش

پوزخندی زدو گفت :

+ پس هرشب هرشب میرفتی پیشش، آخی غصه نخور امشب بهار فردا شب باز تو

اخم کردموگفتم :

- باز حرفی نزن که پشیمونی به بار بیاره، این دفعه قهر کنم محالِ دیگه آشتی کنم

اومد نزدیکم که عقب عقب رفتمو به دیوارتکیه دادم

+ پس الان آشتی

- نه قهرم بشین تا آشتی کنم، تا تو باشی به من هشت ندی

رفت سمتِ درو قفلش کردو گفت :

+ پس تا آشتی نکنی نمیزارم پاتو از این در بزاری بیرون

پوفی کشیدمو نشستم رو تخت که اونم اومد کنارم نشست، باز بویِ عطرش کلافم کرد، یکی نیست بهش بگه من جنبه یِ این همه نزدیک بودنشو به خودمو ندارم، کار دستش ندم صلوات، یهو دهن باز کردمو گفتم :

- برو بیرون بو عطرت خفم کرد؟

با تعجب شروع کرد به بو کشیدنو گفت :

+ بو به این خوبی دلتم بخواد، هرچی باشه از اون امیر خوش بوترم

- توام گیر دادی به امیر بدبخت ها، بحثو عوض کن

+ سه روزِ دیگه عقد پرینازو مهدیاره درسته؟

- آره تو از کجا میدونی؟

+ چون عموت خونواده یِ منم دعوت کرده، توام میای؟

- منو دعوت نکردن که بیام ولی میام ببینم مهدیار تا کجا میخواد پیش بره

+ چی میپوشی واسه جشن؟

با اخم نگاش کردمو گفتم :

- مایو میپوشم یه تنی به آب بزنم، خب لباس مخصوصِ جشن دیگه

+ کو؟ببینمش 

دستمو گذاشتم زیر چونمو به روبرو خیره شدم ولی سنگینیِ نگاهش داشت دیوونم میکرد، با بدبختی دهن باز کردم

- هنوز نخریدم، فردا میرم یه چی میگیرم

+ باهم میریم

- هوف امری دیگه نداری؟

+ چرا دارم، آشتی کن

برگشتم سمتشو با صدایِ بلند گفتم :

- آشتی ام، حالا پاشو برو بیرون پیشِ بچه ها میخوام لباس عوض کنم

+ این جوری قبول نیست

گونشو گرفت سمتمو ادامه داد

+ یه ماچِ آشتین کنون بده، بیخودی هم شوهرو بهونه نکن خبرشو دارم محرمیت تموم شده

مثلِ این پسر ندیده ها گونشو محکم بوسیدمو ازش جدا شدم که اونم بی هوا صورتمو گرفت تو دستاشو گونمو آروم بوسیدو ازم جدا شدو بی حرف از رو تخت بلند شدو رفت سمتِ درو بازش کردو رفت بیرون و منو با یک عالمه قندِ آب شده تو دلم تنها گذاشت، قلبم داشت از تو حلقم خارج می شد ولی مطمئن بودم که این یه عشق یه طرفس و آرمان همه یِ حرکاتش دوستانستو منظوری نداره، چی میشد اونم عاشقِ من بشه؟از رو تخت بلند شدمو لباسامو عوض کردمو اون قدر خسته بودم که خزیدم زیرِ پتو و بشمور سه خوابم برد.شب بابام اومد بیدارم کردو هممونو واسه یِ شام برد بیرون، رفتارِ آرمان باز باهام سرد شدو اصلا محلم نمیداد، انگارفقط میخواست آشتی کنم باهاش تا بره تو مراحلِ جدیدِ اذیت کردنم. بعد از این که شاممونو خوردیم رفتیم شهرِبازی.بابا دخترارو میبردو سوارِ همه یِ وسیله ها میکرد منو آرمانم با اخم به افق خیره شده بودیم کلافه رفتم رو یکی از نیمکت ها نشستم.یکم که گذشت یهو یه پسرِ خوش تیپ ولی هیز نشست کنارمو یه بستنی گرفت سمتمو گفت :

+ بزن روشن شی

با چشم گشتم دنبال آرمانو دیدم اصلا حواسش بهم نیستو داره به ملت نگاه میکنه، با اخم رو به پسره گفتم :

- نه ممنون، تو این سرما بستنی بخورم خاموش میشم نه روشن

بلند زد زیرخنده که هرکی اون جا بود با تعجب بهمون خیره شد ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو هفت

میونِ خنده هاش گفت :

+ هنوزم مثلِ قدیما شوخو بامزه ای

با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم :

- کدوم قدیما؟مگه منو میشناسی؟

+ آره اصلا عوض نشدی نه قیافت نه اخلاقت خانوم کوچولو

خانوم کوچولو چقدر این کلمه واسم آشنا بود، ولی هرچی زور زدم یادم نیومد، چشمم افتاد به شیوه یِ بستنی خوردنش که اول نوک پایین قیفیو گاز زد بعد از بالاش شروع کرد به خوردن که از رو نیمکت بلند شدمو با ذوق گفتم :

- عماد تویی؟

+ چه عجب یادت اومد

دوباره کنارش نشستمو گفتم :

- آخه به جز تویِ دیوونه کی این جوری بستنی میخوره؟الان باز همه جارو کثیف میکنی

+ توام با آستینت تمیزش میکنی

- آخی یادش بخیر، باورم نمیشه بعد از این همه سال دیدمت

+ منم باورم نمیشه شوهر کردیو دو تا دختر به این بزرگی داری اونم تو سن 21سالگی

بلند زدم زیر خنده و گفتم :

- دیوونه من هنوز مجردم، البته یه نامزدی ناموفق داشتم، این دخترا هم یکیشون خواهرمه یکیشونم دخترِ اون آقاهاس

با دستم آرمانو نشون دادم که با اخم اومد سمتمون، با صدایِ عماد برگشتم سمتش

+ آها خب از وقتی از اون محل رفتیم ازتو و خانوادت بی خبر بودم نمیدونستم خواهر دار شدی

- ماجراش طولانیه حالا بعدا بهت میگم

+ آقا کی باشن؟

با شنیدنِ صدایِ عصبیِ آرمان سکته کردمو رو بهش گفتم :

- چیزِ ایشون آقا عماد همسایه قدیمی ما دوستِ دوران بچگیم، ایشونم آرمان از دوستایِ خانوادگی

عماد بلند شدو دستشو سمتِ آرمان دراز کرد، که آرمان بهش دست ندادو با پوزخند گفت :

+ چه صحنه یِ زیبایی دو دوست بعد از سال ها بهم رسیدن، تبریک میگم ترانه خانوم

دستشو مشت کردو ازمون فاصله گرفتو رفت پیشِ بابام اینا که عماد گفت :

+ این همون نامزدته که گفتی؟چه سگ اخلاقِ

از لفظی که واسش گفت خندم گرفتو تو دلم بهش گفتم دمت گرم

- نه بابا، یه مدت با امیر نامزد بودم که بهم خورد

کلافه نشست رو نیمکتو گفت :

+ امیر خیلی وقته ازش بیخبرم شنیده بودم رفته کانادا نمیدونستم برگشته

نشستم کنارشو با اخم گفتم :

- اگه ببینتت زندت نمیزاره، آقایِ رفیقِ نیمه راه

+ هر چی بهم بگید حقمه، حالا بعدا بهت میگم چرا نیمه راه شدم

فوری یه فکری زد به سرم

- میگم سه روز دیگه مراسمِ عقدِ پرینازو مهدیاره تو عمارت، توام بیا مطمئنم همه از دیدنت ذوق مرگ میشن

خندیدو گفت :

+ نظرت چیه کادو پیچم کنی به عنوانِ هدیه ازدواج تقدیمشون کنی

- فکره خوبیه یه ربانِ صورتی میبندم به موهات

هجوم اورد سمتم که بلند شدمو با دو رفتم پیشِ بابامو پشتِ سرش قایم شدم، بابام تا عمادو دید محکم بغلش کرد عمادم که داشت ذوق مرگ میشد، تو دلم گفتم آخیش عماد یادش رفت سرِ ربانِ صورتی کلمو بکنه، چشمم افتاد به آرمان که داشت از کلش دود در میومد، عمادو نکشه خیلیه. بعد از این که شماره یِ عمادو ازش گرفتم تا باز گمش نکنم سوار ماشینش شدو رفت.ماهم خسته و کوفته راهی شدیم.اول آرمانو نیوشارو رسوندیم خونه بعد راه افتادیم سمتِ خونمون، آرمان حتی ازم خداحافظی هم نکرد، دیگه داشتم از دستش کلافه میشم، هر لحظه یه رفتار باهام داشت.سرمو به پشتیِ صندلی تکیه دادمو به بیرون خیره شدمو به آینده یِ نامعلومم فکر کردم ...

سه روز بعد

+ اول موهایِ منو باید درست کنی

- نخیرم ترانه اول موهایِ آبجی تمناشو درست میکنه، مگه نه؟

کلافه موهامو گرفتم تو دستم کشیدمو گفتم :

- وای دیوونم کردین، یکی نیست موهایِ خودمو درست کنه، پس این آرزو کدوم گوری گیر کرده

درِ اتاق با شدت باز شدو آرزو با لباسِ طلاییش پرید داخلو گفت :

+ جونم منو صدا کردین؟

یه سوت براش کشیدمو گفتم :

- چه جیگری شدی لامصب، دیگه مطمئنم اشکان همین فردا با ننش میاد خواستگاری

اومد داخلو درو بستو گفت :

+ نه بابا این اشکانِ شما زن بگیز نیست، مگه خودم برم خواستگاریش

با اخم مشغولِ درست کردن موهایِ نیوشا و تمنا شد، منم جلویِ آیینه مشغولِ ور رفتن به خودم بودم.فردایِ اون شبی که با آرمان اینا رفته بودیم شهرِ بازی هرچی منتظر شدم نیومد دنبالم که بریم لباس بگیریم، منم با مهدیس رفتمو یه لباسِ خیلی شیک گرفتم که از قسمتِ سینه تا کمرش همش طرح هایِ فیروزه ای رنگ بودو از کمر به پایین یه پارچه یِ لخت به رنگِ سورمه ای تیره داشت.مراسمِ عقد تو عمارت و باغ همین جا برگذار میشدو همه در تکاپو بودنو بالا پایین میپریدن.امیرم دیروز مرخص شدو خوشبختانه حالش خیلی خوبه و امشب با بهار تشریف فرما میشه تو جشن.دیگه از این ازدواج ناراحت نبودم خدارو چه دیدین شاید خوشبخت شدن.چشمم افتاد به نیوشا و تمنا که باهم ست کرده بودنو دوتاشون لباسشون قرمز رنگ بود، تو همین فکرا بودم که زنگِ خونه به صدا در اومدو با فکرِ این که آرمانِ و بعد از سه روز میبینمش فوری از اتاق خارج شدمو با دو رفتم سمتِ درو بازش کردم...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو هشت

یه نفرو پشتِ در دیدم که یه دسته گلِ بزرگ دستش بودو جلویِ صورتش گرفته بودش، همین که اوردش پایین با دیدنِ اشکان وا رفتمو گفتم :

- اه تویی

+ اونی که منتظرشی هنوز نیومده مثلِ من رفته گل بچینه

- مسخره، حالا این گلا مالِ کیه؟

اومد داخلو تا خواست حرفی بزنه آرزو و دخترا اومدن کنارمو یا تعجب بهش نگاه کردن که اشکان دسته گلو گرفت سمتِ آرزو و با نیش باز گفت :

+ میخوام بگیرمت

تا اینو گفت آرزو ذوق مرگ شدو منو دخترا زدیم زیر خنده که دستمو گرفتم به دلمو گفتم :

- خواستگاری کردنتم به آدمی زاد نرفته، چه وضعشه نمیگی دخترِ مردم سکته میکنه؟بعدم یکم احساسی تر بیانش میکردی

+ من دیگه از این احساسی تر بلد نیستم

آرزو زود دسته گلو از دستِ اشکان قاپیدو با ذوق گفت :

+ وای ولش کن ترانه چیکارِ عشقم داری، فداش بشم الهی که همه چیزش خاص 

منو دخترا و حتی اشکان دستمونو به حالتِ عق زدن گرفتیم جلو دهنامون، یعنی این آرزو یه مثقال غرور نداره، نکرد یکم واسه یِ این اشکان ناز کنه زرتی قبول کرد.اینقدر جلوم قربون صدقه یِ اشکان رفت که کلافه از دستش فرار کردمو رفتم تو حیاط، غروب بودو دیگه چیزی به شروعِ جشن نمونده بود به ریسه هایِ بسته شده تو باغ نگاه کردم، یعنی میرسه روزی که واسه یِ منو آرمانم ازینا بزارن؟یا باید ترشی دوبلمو بندازم، آهی کشیدم که صدای یه نفرو پشتِ سرم شنیدمو برگشتم سمتشو دیدم عماده

- عه سلام تو کی اومدی؟

اومد نزدیکمو گفت :

+ سلام خیلی وقته اومدم اول یه سر رفتم پیشِ امیر بعدم که مهدیسو پوریا جلومو گرفتنو دوساعت حرف زدن بلاخره فرار کردم اومدم پیشِ تو

- واسم عجیبه هنوز زنده ای و نکشتنت، هنوزم نگفتی این همه سال کجا بودیو چیکار کردی؟

+ تو اول بگو چت بود آه می کشیدی؟

- هیچی دلم واسه یِ یه نفر تنگ شده

+ اون یه نفر همون آقایِ سگ اخلاق نیست؟

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- تو از کجا میدونی؟

+ اون شب از نگاهات بهش فهمیدم دوستش داری

- چه فایده وقتی اون دوستم نداره

+ اتفاقا اونم دوستت داره اون شب از حسادت داشت جون میداد، همش منتظر بودم گردنمو بشکنه

پوزخندی زدمو گفتم :

- احیانا چیزی زدی عماد جان؟توهمت شدیدا زده بالا

تا اومد جوابمو بده مهدیس با دو اومد سمتمو نفس نفس زنون گفت :

+ وای ترانه دارم دیوونه میشم

- چی شده مگه؟

+ پریناز یه بند زنگ میزنه میگه دوساعتِ جلویِ آرایشگاه منتظرم ولی هنوز مهدیار نیومده دنبالم

- خب زنگ بزن بهش ببین کجاست

+ هزار بارزنگ زدم جوابمو نداد معلوم نیست کدوم گوریه

عماد رو به مهدیس گفت :

+ آدرسِ آرایشگاهو بهم بده میرم میارمش شماها هم بگردین مهدیارو پیدا کنید

دهن باز کردمو گفتم :

- فکره خوبیه تو برو دنبالِ اون تا از سرما یخ نزده ببینم چه خاکی میتونم بریزم سرم

همین که عماد رفت برگشتم تو خونه و رفتم سراغِ گوشیمو شماره یِ مهدیارو گرفتم که فوری جوابمو داد

+ سلام بر ترانه یِ عزیزم، آفتاب از کدوم طرف غروب کرد شما به من زنگ زدی؟

- سلامو درد کدوم گوری هستی؟چرا جوابِ تلفن هایِ مهدیسو پرینازو نمیدی؟ 

+ یه جایِ خیلی خوبم، امیدوارم مهمونی بهتون خوش بگذره

- چرتو پرت نگو برو دنبالِ پریناز

+ برایِ چی باید این کارو بکنم؟به من چه؟

- زده به سرت؟امشب مراسم عقدتون میفهمی

+ نکنه جدی جدی فکر کردی من اونو میگیرم؟به اندازه یِ کافی تو این مدت ازش استفاده هامو کردم دیگه نیازی بهش ندارم

اشک از چشمام سرازیر شدو به سختی دهن باز کردم

- مهدیار خواهش میکنم این کارو با پریناز نکن تو با منو امیر مشکل داری نه اون، فکره آبروتون باش

+ تنها راهِ عذابت همینه، تا ابد همچین شبیو یادت نمیره که چه جوری خواهرت جلویِ چشمات سیاه بخت شد، من عاشقت بودم ترانه نباید غرورمو میشکستیو زیرِ پات لهم میکردی، اینم تقاصِ بی لیاقتیت

گوشیو اوردم پایینو از ته دل داد زدم

- کثافـــت، خـــدا لعـــنتت کنـــه

درِ اتاق با شدت باز شدو اشکانو آرزو با ترس اومدن داخل که اشکان با صدایِ لرزون گفت :

+ چی شده آبجی؟ چرا گریه میکنی؟

بی توجه بهش اشکامو با دستم پاک کردمو زدمشون کنارو گوشی به دست از خونه رفتم بیرون که دیدم کلی آدم دارن میرن سمتِ عمارت، با چشم گشتم دنبالِ مهدیسو همین که دیدمش با دو رفتم سمتش که فوری گفت :

+ عاقد اومده، مهموناهم اومدن، تونستی مهدیارو پیدا کنی؟
 
با حالتِ زاری نگاش کردمو گفتم :

- مهدیس بدبخت شدیم، مهدیار گفت نمیاد 

با دهنِ باز زل زد بهم که اشکانو آرزو اومدن کنارمون، اشکان بازومو گرفتو گفت :

+ میگی چی شده یا نه؟

با داد گفتم :

- مهدیـــار گفــت امشــب نمیـــاد اینجـــا

مهدیس زد زیرِ گریه و بغلم کردو گفت :

+ یعنی چی نمیاد؟وای آبرومون رفت، جواب پوریارو چی بدم؟

آرزو اومدو مهدیسو ازم جدا کردو برد داخل خونه، اشکان کلافه جلوم رژه میرفت که یهو ...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو نه

عماد با ماشینش اومد داخلو پریناز فوری از ماشین پیاده شد، تا چشمم بهش افتاد باز زدم زیرِ گریه که اشکان اومد بغلم کردو دمِ گوشم گفت :

+ هیس فعلا صداشو درنیار، نزار بفهمه تا یه جوری ماست مالیش کنیم

- آخه چه جوری گندِ به این بزرگیو ماست مالی کنیم؟

‌+ بسپارش به من فقط دیگه گریه نکن

ازش جداشدم که پریناز اومد سمتمونو گفت :

+ چی شده چرا گریه میکنی؟

اشکان به جام جواب داد :

- اشکِ شوقِ بلاخره عقدِ خواهرشِ دیگه

رفتم سمتشو بی هوا بغلش کردمو به خودم فشارش دادمو با صدایِ بلند گریه کردم، اشکان هی علامت میداد که تابلو نکنم ولی مگه حالیم میشد، عمادم با اخم وایساده بودو نگامون میکرد، از خودم جداش کردم که دیدم اونم داره گریه میکنه، دستمو گرفتو گفت :

+ به خاطرِ حرفایِ اون روزم ازت معذرت میخوام، به خدا خیلی پشیمونم، اصلا روم نمیشد این مدت بیام سراغت

اشکاشو با دستم پاک کردمو گفتم :

- فدایِ سرت من باید از تو معذرت بخوام

لبخندی زدو گفت :

+ نمیدونم این مهدیار کجا مونده، خدا خیر بده این آقا عمادو که اومد دنبالم 

عماد با لکنت زبون گفت :

+ خواهش میکنم، کاری نکردم

- تو برو داخل مهدیارم هرجا باشه پیداش میشه

باشه یِ آرومی گفتو رفت سمتِ عمارت، که برگشتم سمتِ پسرا گفتم :

- یه خاکی بیارین بریزم سرم 

اشکان گوشیشو دراوردو گرفت سمتمو گفت :

+ شماره یِ اون خرو تایپ کن زنگ بزنم بهش

دستشو پس زدمو گفتم :

- خودتو فکرات، جوابِ خواهرش و زنشو نمیده جوابِ تورو بده

با گوشیِ خودم شمارشو گرفتمو دادمش دستِ اشکان که ازم فاصله گرفتو باهاش مشغولِ حرف زدن شد که نتونستم بفهمم چی میگن، رو به عماد گفتم :

+ شرمندت شدم بعده عمری اومدی پیشمون نشد درستو حسابی ازت پذیرایی کنیم

- دشمنت شرمنده، ما که باهم این حرفارو نداریم

یکم بعد اشکان کلافه اومد کنارمونو گوشیمو گرفت سمتمو گفت :

+ آشغالِ عوضی، مرغش یه پا داره میگه نمیام مگه این که

- مگه این که چی؟

+ ترانه بیاد پیشم، اگه به توافق رسیدیم پرینازو عقد میکنم

ازشون فاصله گرفتمو به سرعت رفتم داخلِ خونه و بی توجه به مهدیسو آرزو رفتم تو اتاقمو پالتومو پوشیدمو شالمو انداختم سرم.همین که از خونه خارج شدم اشکان پرید جلومو گفت :

+ مگه از رو جنازه یِ من رد بشی، عمرا بزارم بری پیشِ اون مرتیکه

- اگه نری کنار جنازه یِ خودمو میبینی

یهو عماد هجوم اورد سمتمو بازومو گرفتو گفت :

+ از کجا معلوم اینا همش یه نقشه نباشه، بخواد تورو بکشونه اون جا که بلایی سرت بیاره و ازاین بیشتر آبروریزی کنه

اشکان به تایید از حرفای عماد گفت :

+ حق با عماده، یکم تحمل کن شاید بیخیال شدو دید تو نمیری پیشش اومدو آبروریزی نشد

کلافی پوفی کشیدمو نشستم رو پله هایِ جلویِ خونه و گفتم :

- باشه صبر میکنم

دو ساعت گذشتو هیچ خبری از مهدیار نشد، عاقدم هر کاری کردیم دیگه منتظر نموندو رفت، پچ پچ کردنایِ مهمونا هم شروع شد، چشمم افتاد به پریناز که به یه گوشه خیره شدو بود، یهو از جاش بلند شدو رفت تو اتاقو درو بست.رفتم تو باغو دیدم پوریا یه بند داره به مهدیار فحش میده و امیر سعی میکنه آرومش کنه با صدایِ بابابزرگ برگشتم سمتشو نگاش کردم

+ فکرشو میکردم این جوری بشه، گذشته دوباره داره تکرار میشه

- اگه میدونستید چرا اجازه دادین این جشن برگزار بشه؟ شما که میدونستید مهدیار علاقه ای به پریناز نداره، چرا جلوش کوتاه اومدین؟

+ ‌آره همه چی تقصیرِ منِ، نمیخواد بیشتر از این به روم بیاری خودم میدونم اشتباه کردم که بارها خامِ اون شدم

- ما همه یک عمر چوب اشتباهات بزرگترامونو خوردیم، کی یه آب خوش قراره از گلومون بره پایین‌؟

جوابمو ندادو رفت، کلافه راه افتادم سمتِ اتاقی که پریناز داخلش بودو خواستم بازش کنم که دیدم قفلِ، یهو صدایِ شکستن یه چیزی ازاون جا شنیدمو شروع کردم به در زدنو اسمشو صدا کردن ولی بی فایده بود، ترس ورم داشتو با سرعت رفتم سمتِ باغ که دیدم پوریا داره با همه بحث میکنه و مهدیس بیچاررم بسته به کلی فحشو حرف اونم یه بند گریه میکنه، با جیغو داد اسمشو صدا زدم که اومد سمتمو گفت :

+ جونم چی شده؟اون نامرد اومده؟

- نه، پریناز رفته تو اتاق درم قفل کرده هرچیم صداش میزنم جواب نمیده از اون تو صدایِ شکستن چیزی هم اومد

عماد که کنارِ پوریا بود تا شنید چی گفتم با دو رفت داخل که ماهم رفتیم دنبالشو با دستِ اتاقِ پرینازو نشون دادم، بعد از این که کلی با کتفش به در ضربه زد یهو در با شدت باز شدو عماد پرت شد داخل، همین که رفتم داخل اتاق با دیدنِ صحنه یِ روبروم از تهِ دلم جیغ کشیدم، پریناز غرق در خون بود رفتم نزدیکشو شروع کردم به جیغ زدن، ‌همه یِ مهمونا جمع شده بودن اون جا ببینن چی شده، عماد فوری دست انداخت زیر کمرو پای پرینازو از رو تخت بلندش کردو از اتاق بردش بیرون، خالم تا دخترشو تو اون حال دید غش کردو مهدیس با گریه رفت سراغش، پوریا هم نایِ ایستادن نداشتونشست رو زمین

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو ده

عماد پرینازو گذاشت تو ماشینو به سرعت از خونه خارج شد، عمو رضا و بقیه هم دنبالش رفتن، وسطِ حیاط رو زمین نشسته بودم، دیگه نایِ گریه کردن نداشتم، به لباسمو دستام نگاه کردم که پر از خون بود، تمناو نیوشا یه بند گریه میکردن که فریبا اومدو دوتاشونو برد خونه یِ خودش، همه یِ مهمونا رفتنو ما موندیمو یک دنیا غمو اندوه.امیر اومد کنارم نشستو گفت :

+ پاشو بریم داخل، سرده سرما میخوری

یه قطره اشک از چشمم سرازیر شدو بدونِ این که نگاش کنم گفتم :

- امیر 

+ جونِ امیر؟

- تو سرنوشتِ من نوشته شد که تا ابد ترانه یِ انتقام باشم

+ منظورت چیه؟نگو که میخوای ...

پریدم تو حرفشو گفتم :

- انتقامِ پرینازو ازاون پست فطرت میگیرم

با ناباوری بهم نگاه کرد که به سختی از زمین بلند شدمو رفتم سمتِ اشکانو گفتم :

- سویچ ماشینتو بده

+ کجا میری؟خودم میرسونمت

- منو ببر بیمارستان پیش آبجیم

امیر با شک بهم نگاه میکرد انگار بعید میدونست واقعا بخوام برم بیمارستان همین که خواستم سوارِ ماشین شم، آرمانو دیدم که داره میاد داخل، تا منو با این سرو وضع دید با دو اومد سمتمو گفت :

+ این جا چه خبر شده؟ تو چرا دستاتو لباست خونیه؟

با پوزخند نگاش کردمو گفتم :

- دیگه الانم نمیومدی

بی توجه بهش رفتم سمتِ ماشین که دیدم سویچ روشِ، رو به اشکان گفتم :

+ برو اینو دکش کن بره اعصابشو ندارم

همین که اشکان رفت سمتِ آرمان و امیر فوری سوارِ ماشین شدمو روشنش کردمو قفلِ درارو زدمو با آخرین سرعت از خونه خارج شدم که تازه متوجه من شدنو با دو اومدن دنبالم، خیلی زود ازاون جا دور شدمو دست کردم تو جیمو گوشیمو دراوردمو شماره یِ مهدیارو گرفتم :

+ جانم؟

دستم رو فرمون مشت شد، سعی کردم صدام نلرزه

- کجایی عزیزه دلم میخوام بیام پیشت؟

+ دارم خواب میبینم، از کی تا حالا باهام مهربون شدی؟

- نشستم فکرامو کردم دیدم حق با تو، راستش منم دوستت داشتم ولی حماقت کردمو بیانش نکردم منو ببخش

+ همین که سرِعقل اومدی واسم کافیه، بیا ویلایِ لواسان

بی حرف قطع کردم که فوری زنگش به صدا دراومدو دیدم آرمانِ، گوشیو پرت کردم کفِ ماشینو با آخرین سرعت روندم.همین که رسیدم جلویِ ویلا دستمو بردم سمتِ داشبوردو تفنگِ اشکانو از توش دراوردمو نگاش کردم، خداروشکر کردم که هنوزم اون جا بود، گذاشتمش تو جیبِ پالتومو از ماشین پیاده شدمو رفتم سمتِ ویلا و زنگشو زدم، در خیلی زود باز شدو رفتم داخلو بستمش.نفسِ عمیقی کشیدمو رفتم جلو تر که یهو مهدیار از ویلا اومد بیرون، تا چشمم بهش افتاد سرِ جام وایسادم، اومد نزدیکمو گفت :

+ زودتر از اینا منتظرت بودم

راه افتاد سمتِ باغ که پشت سرش با فاصله حرکت کردمو یکم که رفتیم جلو وایسادو برگشت سمتمو گفت :

+ دقیقا این جا بود یادته؟

- چی؟

+ تو لایِ درختای باغ می دویدیو امیرم دنبالت یهو امیر هولت دادو خوردی زمینو زخمی شدی، ولی وقتی ازت پرسیدن کی هولت داده گفتی آرمان، چقدر به خاطرِ دروغت اون روز کتک خوردم از آقاجون

عصبی خندیدو نگام کرد که گفتم :

- الان وقتِ تعریف کردنِ خاطراتِ مسخره نیست

+ چیه دیگه عزیزه دلت نیستم؟

پوزخندی زدمو گفتم :

- فقط خواستم خرت کنم آدرسِ جایی که هستیو گیر بیارم

+ کلا نقشه کشی و بازی دادنت ملسِ، حالا که به این جا رسیدیم بهتره حقایقیو بفهمی، میخوام خورد شدنتو با چشمام ببینم، کارم با امیر هشت سالِ پیش تموم شد حالا نوبت تو

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- نمیفهمم چی میگی واضح تر حرف بزن

دستاشو کرد تو جیبشو گفت :

+ همیشه به تو و امیر حسادت میکردم، عزیز دردونه هایِ عمارت شماها بودید، موفقیت هایِ من به چشمِ هیچ کس نمیومد، هیچ وقت نفهمیدم دلیلش چیه، همیشه به خاطرِ خراب کاری هایِ امیر من کتک میخوردمو تحقیر میشدم، وضع با مرگِ عمو وحید بدتر شد، دیگه همه یِ توجه ها رفته بود به سمتِ امیر، خوده تو هم به من محل سگم نمیزاشتیو همیشه پیشِ امیر بودی، هرکاری تونستن کردن تا امیر از سربازی معاف بشه ولی برایِ من همچین کاری نکردنو دو سال از عمرمو تلف کردن...

کلافه پریدم تو حرفشو گفتم :

- اینا به من چه ربطی داره؟عقده ای بودنتو داری نشون میدی که چی؟

بی توجه به حرفم خندیدو ادامه داد :

+ گذشت تا یه نقطه ضعف از مادرِ امیر پیدا کردم، رابطش با پدرت، این بهترین راهی بود تا یک عمر باهاش امیرو انگشت نمایِ خاصو عام کنم، یادته گفتم اون موقع که مادرت خودکشی کرد ماه هایِ آخرِ سربازیم بودو اون جا نبودم؟

لبمو تر کردمو به سختی دهن باز کردم 

- آره

+ اون قدر همه تو کفِ امیرجون بودن که نفهمیدن یک ماه بود که سربازیم تموم شده بودو تو همین ویلا بودم، یکی از نگهبانا تو عمارت واسم جاسوسی میکرد، اون شب که باباتو فریبا باهم بودن اون جاسوس بهم خبر داد منم زنگ زدم به خونه یِ خالتو گفتم گوشیو بدن به مادرتو بهش گفتم ...

دستمو گذاشتم رو گوشمو از ته دل داد زدم ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو یازده

- خفـــه شـــو، دیگه نمیخوام بشنوم

هجوم اورد سمتمو بزور دستمو از رو گوشام ورداشتو گفت :

+ نمیخواستم مادرت بمیره، فکر نمیکردم خودشو بکشه

- ولم کن کثافتِ عقده ای، سرحسادتت به امیر من چرا باید تقاص پس میدادم؟اون پریناز چه گناهی کرده بود؟

بازومو گرفتو محکم تکونم دادو گفت :

+ من واقعا عاشقت بودم، همون شبی که واست پیانو زدم عاشقت شدم، تو تمومِ این سال ها احساسم بهت صادقانه بود بدونِ هیچ کلکی ولی تو بازم امیرو بهم ترجیح دادی، لعنتــی تو منو له کردی میفهمــی؟هر بلایی سرت بیارم حقته

- تو یه قاتلی به خاطرِ تویِ کثافت مادرم خودکشی کرد، آبجیمم همون کارو کرد، تو مریضی دیوونه ای

با تعجب بهم نگاه کرد انگار تازه متوجه خونِ رو لباسم شده بود 

+ پریناز چی شده؟

محکم به عقب هولش دادمو تفنگو از جیبم در اوردمو گرفتم سمتش، مثلِ دیوونه ها شده بودم

- تو به من پیانو زدن یاد دادی تو ترانه یِ انتقامو یادم دادی حالا میخوام واست بزنمش، ببین درسمو خوب یاد گرفتم یا نه

بلند شدو با ترس اومد نزدیکمو گفت :

+ آروم باش اون تفنگو بده به من کارِ احمقانه ای نکن

- کارِ احمقانه ای نکنم؟من یه احمقِ به تمامِ معنام که تو این همه سال نفهمیدم چه حیوونِ کثیفی کنارم، برو بمیر لعنتی

تا خواستم شلیک کنم هجوم اورد سمتمو تفنگ از دستم قاپیدو پرتم کرد رو زمینو گرفتش سمتمو گفت :

+ میدونی چیه هنوزم دوستت دارمو نمیخوام مالِ کسی به جز من بشی، سلاممو به مادرت برسون

چشمامو بستم که یهو یه نفر خودشو انداخت رومو صدایِ شلیک گلوله اومد، با ترس چشممو باز کردمو دیدم اون آدم کسی نبود جز آرمان از خودم جداش کردم که با سر افتاد تو بغلم، شروع کردم به پشتِ هم جیغ زدنو اسمشو صدا کردن، قلبم داشت از جاش کنده میشد، سرشو گذاشتم رو پاهام که دیدم چشماش بستس، شروع کردم با گریه باهاش حرف زدن

- آرمان، عزیزم چشماتو باز کن، مرگِ ترانه نخواب بیدارشو، تو چیزیت بشه من میمیرم

هیچ عکس العملی نشون نداد که چشمامو بستمو اسمشو فریاد زدم

- آرمــــــان

یهو صدایِ اشکانو از پشتِ سرم شنید 

+ بسه بابا اشکمون در اومد، خوبه گلوله نخورده و اینجوری سرِ پات کپیده، آرمان پاشو خودتو جمع کن خجالت بکش

چشمامو باز کردمو تازه چشمم افتاد به مهدیار که یه تیر تو بازوش خورده بودو زمینو گاز میگرفت، با خودم گفتم فقط یه بار صدایِ شلیک شنیدم پس چرا دو تا تلفات داشتیم؟اصلا چرا لباسِ آرمان خونی نیست؟به آرمان نگاه کردم که دیدم با چشمِ بسته داره میخنده محکم با مشت زدم تو شکمش که سرشو از رو پام ورداشتو شروع کرد به خندیدنو گفت :

+ مگه نگفتم قلقکیم دست به سیکس پکام نزن

- تو نمردی؟پس من گلومو واسه یِ کی پاره کردم؟

+ اگه میخوای بمیرم

- لازم نکرده

اشکان زنگ زد به آمبولانسو یکم بعد اومدنو مهدیارو بردن که رو به اشکان گفتم :

- چه جوری پیدام کردین؟

+ تو ماشینم رد یاب داشتم، منو دستِ کم گرفتیا، شانس اوردی یه اسلحه یِ دیگه پسِ کمرم داشتم، همین که دیدم میخواد بهت شلیک کنه دستشو نشونه گرفتم تا اومدم بزنم این آرمانِ قهرمان بازیش گل کردو پرید روت، الحق چه فیلمی هم بازی کرد باورم شد تیر خورده

با اخم نگاشون کردمو رو به اشکان گفتم :

- یه بارکی یه تیر میزدی تو قلبش بمیره خلاص شیم، بعدم چه خبره این همه تفنگ داری؟ بیچاره آرزو بعدا چی میکشه باتو

+ حالا بده مگه؟ اگه یکی دیگه نداشتم که بی آرمان میشدی

سرمو انداختم پایینو گفتم :

- خدانکنه

اشکان خندیدو رفت که آرمان کنارم نشستو گفت :

+ احیانا قصد نداری بلند شی؟

- خیلی خستم نایِ تکون خوردن ندارم، دوست دارم صدسال بخوابم

بی هوا دست انداخت زیرِ پامو کمرمو از زمین بلندم کردم، سرمو گذاشتم رو سینشو چشمامو بستم، هنوزم نمیدونستم چه حسی بهم داره ولی من واقعا عاشقش بودم، اگه امشب بلایی سرش میومد حتما خودمو میکشتم، زندگی بدونِ اون واسم معنی نداشت، تو همین فکرا بودم که بیهوش شدم.چشمامو باز کردمو دیدم رو تختِ بیمارستانمو یه سروم بهم وصل شده، به سختی بلند شدمو سرومو از دستم کشیدم بیرونو رفتم سمتِ درو بازش کردم که بابام اومد سمتمو بغلم کردو گفت :

‌+ چرا بلند شدی؟تو حالت خوب نیست باید استراحت کنی

ازش جداشدمو گفتم ‌:

- خوبم، پرینازم تو همین بیمارستانه؟

+ آره، حالش خوبه نگران نباش فقط خون لازم داشت که خداروشکر گروه خونیش با عماد یکی بودو بهش خون داد، الانم خوابه

- منو ببر پیشش خواهش میکنم

دستمو گرفتو برد سمتِ اتاقش که چشمم خورد به پوریا که با چشمایِ قرمز به درِ اتاقِ پریناز خیره شده بود، تا چشمش بهم افتاد اومد سمتمو بغلم کردو کلی تو بغلم گریه کرد، این روزا برایِ اولین بار گریه یِ عزیز ترین آدمایِ زندگیمو میدیدم، قلبم به درد اومده بود، همین که آروم شد ازش جداشدمو رفتم سمتِ اتاقِ پرینازو آروم درو باز کردمو رفتم داخل ...

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو دوازده

کنارش رو تخت دراز کشیدم، چشمم افتاد به دستِ باند پیچی شدش، کاش میمردمو خواهرمو تو این حالو روز نمیدیدم، بغض داشت خفم میکرد ولی اشکی باقی نمونده بود که از چشمام سرازیر بشه.خم شدمو آروم رویِ باندِ دستش یه بوسه زدم 

+ ترانه

صداشو شنیدمو سرمو بلند کردم

- جونم

+ بچه که بودیم هروقت زخمی میشدیم به هم نشون میدادیمو جاشو ماچ میکردم که زود خوب بشه

- منم برا همین دستتو ماچ کردم که زود خوب بشه

اشک رو گونش سرا زیر شد که فوری با دستم پاکش کردم که با دستِ سالمش دستمو گرفتو گفت :

+ پس زخمایِ تو قلبم چی؟اونا با چی خوب میشه؟

بغضم ترکیدو خودمو انداختم تو بغلشو باهم شروع کردیم به گریه کردن، میونِ گریه با هق هق گفتم :

- اونارو گذرِ زمان خوب میکنه عزیزم، اگه قابلِ خوب شدن نبودن که من تاحالا هفت تا کفن پوسونده بودن

+ قول میدی همیشه مواظبم باشی؟هیچ وقت ترکم نکنی؟

- قول میدم، توام قول بده دیگه هیچ وقت به خودت آسیب نزنی، اگه تو نباشی منم نیستم

‌+ قول میدم

ازش جداشدمو دماغشو کشیدم که میونِ گریه زد زیر خنده همون موقع پوریا هم اومد تو اتاقو رفت اون سمتِ تخت نشست کناره پرینازو کشیدش تو بغلشو گفت :

+ میدونستی اسمِ تورو من انتخاب کردم 

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- دروغ میگی، آخه سلیقت در این حد نیست اسمِ به این شیکی انتخاب کنی

+ به جونِ تو راست میگم، وقتی پریناز دنیا اومد من هفت سالم بود تا دادنش دستم مامان ترمه گفت شبیهِ پری هاس، خاله ترنم هم گفت خیلی نازه، خندیدمو گفتم اسمشو بزارید پریناز

یه تایِ ابرومو دادم بالا و گفتم :

- لابد منم تا دنیا اومدم دادنم دستِ تو بعد خاله ترمه گفت باز خودشو خیس کرد شلوارش تر شد توام گفتی اسمشو بزاریم ترانه

با قیافه یِ متفکری نگام کردو گفت :

+ نمیدونم اون موقع تر بودنت دقیقا ناشی از چی بود که شدی تر به اضافه ی انه

با مشت محکم زدم تو بازوش که پریناز زد زیر خنده و میونِ خنده هاش گفت :

+ اسم بچتو ندی این بزاره که بدبختی

- نه عزیزم خیالت راحت من دزد دستِ این نمیدم چه برسه به بچه که واسش اسمم بزاره

+ این به درخت میگن ها

- خب آقایِ درخت خاله اینا کجان؟

+ بابات همرو بزور فرستاد خونه ولی از پسئ من برنیومد

بعد از این که منو پوریا کلی چرتو پرت گفتیم تا پریناز بخنده و سره حال بشه از اتاق رفتم بیرونو یک راست رفتم تو حیاطِ بیمارستان، نزدیکایِ صبح بودو خورشید داشت طلوع میکرد، رو پله ها نشستمو به افق خیره شدم، به جرات میتونم بگم یکی از بدترین روزایِ عمرمو داشتم، ولی دیگه هیچ ابهامی تو گذشته واسم باقی نمونده بودو حسابی احساسِ سبکی میکردم

+ به چی فکر میکنی؟

با شنیدنِ صدایِ اشکان برگشتم سمتش

- هیچی

اومد کنارم نشستو گوشیمو گرفت سمتمو گفت :

+ کفِ ماشین افتاده بود

از دستش گرفتمشو گذاشتمش تو جیبمو گفتم :

- ممنون به خاطر همه چی، جونِ خودمو آرمانو به تو مدیونم

+ هرکاری کردم وظیفم بود این حرفارو نزن

- چه عجب یه بار وظیفتو درست انجام دادی، میگم آرمان کجاست؟
 
یه چشمک برام زدو گفت :

+ رفت خونشون

اخم کردمو گفتم :

- خاک تو سرش حداقل میموند کنارم تا بیدارشم، حیفِ اون همه دادی که واسش زدمو اشکایی که واسش ریختم

+ گوش کن ببین چی میگم ترانه آرمان پسرِ فوق العاده مغروریه، حتی اگرم عاشقت باشه هیچ وقت بیانش نمیکنه پس بهتره خودت پیش قدم بشیو بگی چه حسی بهش داری

- میگم نظرت چیه خودمم برم خواستگاریش؟من از اون مغرورترم تا اون نگه من نمیگم حتی اگه صدسال بگذره 

پوفی کشیدو کلافه گفت :

+ نخیر من از پسِ شماها برنمیام، فقط امیدوارم بعدا پشیمون نشی که چرا از حست بهش حرفی نزدی

- نترس پشیمون نمیشم، حالا بگو چی به سره اون پست فطرت اومد، مرد؟

+ نه بابا صد تا جون داره لامصب، فعلا که خوابِ رو تختِ بیمارستان بعدشم یه مدت باید بره آب خنک بخوره چون میخواست تورو با تیر بزنه مگه این که شکایت نکنی

- باز خوبه من اول خواستم بهش شلیک کنم، منو نندازی زندون یه وقت

خندیدو دستشو انداخت رو شونمو گفت :

+ من غلط بکنم همچین کاری کنم

- اشکان

+ جونم

- بازم ممنون، دیوونتم داداشی مرسی کنارم هستی

+ چه شعری ساختیا، منم مرسی که هستی ترانه یِ دلارام نمایِ من

دو ماه بعد 

- این چه لباسیه آخه برا من گرفتین یه بار فرستادمتون واسم خرید کنید، الان همه فکر میکنن عروس منم

پریناز که به سختی خندشو کنترل میکرد گفت :

+ مگه چشه؟خیلی هم دلت بخواد سلیقه یِ منو زن داداشم حرف نداره

خودشو مهدیس بلند زدن زیر خنده که کفشمو دراوردمو شروع کردم به زدنشونو گفتم :

- ای الهی حلواتونو بخورم که منو تو این شرایط قرار دادین، همش دو ساعت مونده به مراسم من چه خاکی بریزم سرم؟

مهدیس خندشو جمع کردو گفت :

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو سیزده

+ خب دیگه بسه کمتر حرص بخور فعلا که همه یِ مجردایِ اطرافِ ما قصدِ ازدواج پیدا کردنو هرروز یه عروسی افتادیم، عروسی بعدی زنده بودی واست یه لباسِ ساده تر میگیریم

 کفشمو کردم پامو گفتم :

- حالا یکیتون بیاد موهامو درست کنه اعصاب ندارم

تا خواستم بشینم جلویِ آیینه مهدیس دستمو گرفت کشیدو گفت :

+ نه نشد، بزار درستت کنیم بعد که تموم شد خودتو نگاه کن

- میترسم مثلِ لباسم زیاده روی کنید

پریناز گفت :

+ نه خواهر خیالت راحت به ما اعتماد کن

با اکراه پشت به آیینه نشستم که دوتاشون افتادن به جونم، کلا انگار ما اعتقادی به آرایشگاه رفتن نداشتیم که خودمون دست به کار میشدیم.امروز هفدهم فروردین بودو ساعتِ ده تو محضر امیر و بهار عقد میکردن، طبقِ خواسته یِ خودشون قرار شد بعدش بیایم عمارتو یه جشنِ ساده یِ خونوادگی بگیریمو مهمونِ اضافه دعوت نکنیم.تو این دو ماه رفتارِ منو آرمان با هم روز به روز سردترمیشد، حتی برایِ تبریک عید هم نکرد بهم زنگ بزنه یا بیاد بهم عیدی بده. از زبونِ آرزو شنیده بودم که قراره بازم واسه یِ آرمان برن خواستگاریو اونم دیگه مخالفتی نداره منم از وقتی فهمیدم سرِ کلاسش نمیرفتم، احتمالا این ترمم جزارو میوفتم دلم حسابی واسش تنگ شده بود.مهدیار چند روز بعد از بیمارستان مرخص شد، تصمیم گرفتم ازش شکایت نکنم که باز یه کینه شتریِ جدید تو دلِ آقا به وجود نیاد دیگه کلا حساب بی حساب شده بودیم، مهدیارم یه خونه یِ جدا گرفتو از عمارت رفت که قراره آقاجون به زودی سهم الارثشو بده چون تصمیم گرفته واسه همیشه بره خارجو کاری کنه ما نفسِ راحتو بکشیم.پریناز به کمکِ دکترِ روان شناس که کسی نبود جز عماد حالش خیلی بهتر شده و دیگه اصلا به مهدیار فکر نمیکنه، فقط من موندم کی به این عمادِ خلو چلِ ما مدرکِ دکتری داده؟یکی نیست روانِ خودشو درمان کنه.با یاد آوریِ حرفِ مهدیس که هرماه یه عروسی افتادیم پوفی کشیدمو یادم افتاد دقیقا ماهی دیگه عروسیه آرزو و اشکانِ که فعلا نامزد تشریف دارن، و ماهِ بعدشم عروسیه رومینا و بهنام، این وسط فقط منو پریناز ترشی شدیم.چشمم افتاد به لباسمو اخم کردم، از بس گرفتار بودم نشد لباس بگیرمو به پرینازو مهدیس سپردم که واسم لباس بخرن، همین که دیدمش چشمام از حدقه زد بیرون، یه لباسِ صورتیه پف دار که شیش نفرو میخواست که دنبالشو واسم بگیره، آخه با چه رویی با این برم تو محضر، میترسم اشتباهی منو به عقدِ امیر درارنو باز ماجرایِ منو ایشون شروع بشه، من دیگه ماکارانی سوخته نمیخورم.تو همین فکرا بودم که مهدیس با یه حرکت منو چرخوند سمتِ آیینه و گفت :

+ جـــون ببین چی ساختم

با دهنِ باز به خودم خیره شدمو از دیدنِ چیزی که روبروم بود پس افتادمو گفتم :

- منِ خر چرا باز به شما دوتا دیوونه اعتماد کردم؟دیگه با این آرایشِ غلیظ مطمئنم منو با عروس اشتباه میگیرن و بدبخت میشم

تا خواستم بلند شم دوتاشونو بکشم با خنده از اتاق فرار کردن، حالا همه به کنار این تل که بیشتر شبیهِ تاجرو کجایِ دلم بزارم؟ای خدا منو بکش.یکم بعد همه به اتفاق راه افتادیم سمتِ محضر، اون قدر تعداد زیاد بود که اتوبوس می گرفتیم سنگین تر بودیم، همین که رسیدیم با دیدنِ آرمانو خانوادش وا رفتم، قلبم شروع کرد به تند تند زدن که دستمو گذاشتم روش،اینا این جا چیکار میکردن؟تمنا پایینِ لباسمو گرفت کشیدو گفت :

+ آبجی من برم پیشِ نیوشا؟

با لکنت زبون گفتم :

- برو عزیزم

آرمان تا تمنارو دید به اطراف نگاه کرد که چشمش بهم افتادو دهنش باز موند، زلیل بشید مهدیسو پریناز که این جوری درستم کردین، یه نخود آبرو واسم مونده بود که اونم رفت.نفسِ عمیقی کشیدمو با بدبختی رفتم داخل که هرکی چشمش بهم افتاد زد زیر خنده، مگه من دلقکم؟ کلمو خاروندم که امیر اومد سمتمو گفت :

+ خیلی خوشگل شدی، نظرت چیه باز بریم تو نقشِ زنو شوهر

خودشو بهار شروع کردن به خندیدن که سری به نشونه یِ تاسف تکون دادمو گفتم :

- من موندم این بهار چرا یک مثقال حسادتِ زنونه نداره الان خونِ منو تو رو بریزه؟

بهار اومد جلو بغلم کردو گفت :

+ اگه تو نبودی امیر صد سال سیاه حاضر نمیشد باهام ازدواج کنه واقعا ازت ممنونم

از خودم جداش کردمو گفتم :

- کاری نکردم عزیزم والا تنها راهی که از دستِ امیر خلاص بشم این بود که تو رو بندازم بهش

امیر از خنده قرمز شد که بهار محکم زد تو کمرش، یهو اشکان پرید داخلو یه چشمک به امیر زد که دیدم آرمانم پشت سرش اومد داخل یهو امیرو بهار دستمو گرفتنو کشیدنو نشوندنم سرِ سفره یِ عقد، از تعجب داشتم شاخ در میوردم، نه که جدی جدی امیر باز جو گیر شده میخواد زنش بشم؟با حالتِ زاری نگاش کردم که گفت :

+ نترس دوماد من نیستم 

یهو عاقد سرفه کردو رو بهم گفت :

+ عروس شمایی؟پس دوماد کو؟

تا اومدم حرفی بزنم عماد اومد کنارم نشستو رو به عاقد گفت :

- دوماد منم

با چشمایِ از حدقه دراومده نگاش کردمو رو بهش گفتم :

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو چهارده

- تو زده به سرت؟الان وقتِ این شوخیاس؟

تو چشمام نگاه کردو گفت :

+ من کاملا جدی ام ترانه، میخوام زنم بشی، خانومِ خونم بشی، مادرِ بچه هام

چشمم افتاد به آرمان که رنگِ لبو شده بودو با دست مشت شدش آماده یِ حمله بود، الحق که این عماد روانی شده بود، یهو عاقد گفت :

+ شناسنامه هارو بیارین

عماد بلند شد شناسنامشو دادو برگشت نشست کنارم که عاقد و بقیه منتظر بهم نگاه کردن که با نیشِ باز گفتم :

- چیزِ من شناسناممو گم کردم اینو همه عالم میدونن

یهو اشکان یه لبخندِ دندون نما زد به همراه یه چشمک و شناسناممو از جیبش دراوردو گذاشت جلویِ عاقدو گفت :

+ این از تویِ یه بالشتِ قلبی به دستِ من رسیده و نزدم امانت بوده برایِ روز مبادا

اخم کردمو ظرفِ عسلو از رویِ میز ورداشتمو پرت کردم سمتش که جاخالی دادو با دیوار یکی شد.همه از خنده داشتن جون میدادن ولی منو آرمان از کله هامون دود میزدبیرون، یهو عاقد شروع کرد به حرف زدن که لحظه به لحظه بیشتر گر میگرفتم تا گفت :

+ شمارا به عقدِ دائم آقایِ عماد ملکی در بیاورم، وکیلم؟

منو آرمان هم زمان با داد گفتیم :

- نــــــــــه

یهو آرمان هجوم اورد سمتمتو دستمو گرفتو بلندم کرد که لباسِ بلندم رفت لا پامو تا خواستم بیوفتم آرمان گرفتم که افتادم تو بغلشو باز همه از خنده ریسه رفتن، آرمان عصبی ازم جدا شدو بردم تو یکی از اتاقایِ اونجا و درو محکم بست

+ که میخوای زنِ عماد بشی؟آره؟

- نه بخدا من خودم هنگم از اولش که این لباسو واسم گرفتنو این جوری درستم کردن باید حدس میزدم خبری باشه

کلافه دستشو کرد تو موهاشو آروم زیر لب گفت :

+ چرا هروقت میخوام قدم جلو بزارم یه نفر تو زندگیته

رفتم نزدیکشو گفتم :

- یعنی چی؟

+ دیگه نمیزارم کسی ازم بگیرتت

بی هوا بغلم کردو محکم به خودش فشارم داد منم که انگار دزد گرفته بودم دستمو دوره گردنش یجوری حلقه کردم که داشت خفه میشد، یهو از زمین کندمو دوره خودش چرخوندمو گذاشتم زمینو ازم جداشدو با دستش صورتمو قاپ گرفتو گفت :

+ ترانه من نمیزارم زنِ هیچ کس بشی تو فقط مالِ منی فهمیدی؟

با چشمایِ خیس زل زدم تو چشماشو گفتم :

- آرمان

اونم با چشمایِ خیسو صدای گرفتش گفت :

+ جونم ترانم

- دوستت دارم، دیوونتم، میمیرم برات، مغروره لعنتی کشتی منو 

پیشونیمو محکم بوسیدو گفت :

+ بعدا باید بشینم مفصل برات بگم این مدت چی کشیدم که بفهمی چقدر عاشقتم

هیچی نگفتمو زل زدم توچشماش یهو تو دوتامون چشمامونو بستیمو سرامونو به هم نزدیک کردیم، قلبم داشت از جاش کنده میشد که یهو اشکان شروع کرد به کوبیدن تو در، که چشمامو باز کردمو تا خواستم برم آرمان بی هوا بوسیدم، یکم که گذشت دیگه داشتم از کمبود هوا پس می افتادمو ایست قبلی هم کرده بودم که ازم جدا شدو چشمامو باز کردمو با دستم آثارِ جرمو از رو لبش پاک کردم که دستمو بوسیدو باهم از اتاق رفتیم بیرون که همه تا دیدنمون به افق خیره شدن که یهو اشکان با حالتِ زاری گفت :

+ من بی تقصیرم آرزو گولم زد گفت این کارو بکنم

آرزو محکم زد تو سرِ اشکانو گفت :

+ دروغ میگه اون اومد گفت ترانه آرمانو دوست داره بیا یه نقشه بکشیم تو عملِ انجام شده قرار بگیره اعتراف کنه

با داد گفتم :

- خـــاک تــو ســرِ دهن لقت همرو خبر کردی؟دیگه بمیرمم پیشِ تو حرفی نمیزنم

+ بابا من فقط به آرزو گفته بودم

آرزو به سقف نگاه کردو گفت :

- منم فقط به مهدیس گفتم

مهدس از تهِ اتاق داد زد :

+ من فقط به پوریا و پریناز گفتم

پوفی کشیدمو گفتم :

- پرینارم به عماد گفته، پوریا به امیر و این چرخه ادامه داشت تا رسید به این جا الان فقط حافظ خبر نداره

آرمان زد زیر خنده و گفت :

+ کمالِ هم نشینیِ افرادِ این جمع با اشکان است دیگر همرو از دم دهن لق کرده

یهو تمنا و نیوشا اومدن جلو که تمنا گفت :

+ ما که خودمون از اول خبر داشتیم ولی به کسی نگفتیم

- خب معلومه دخترایِ من دهن لق نیستن و به عمو اشکانشون نرفتن

بعد از کلی دعوا با اشکان بیچاره و در نهایت با کفش زده شدنش توسط من بلاخره امیرو بهار عقد کردنو بعدشم منو آرمان عقد کردیم، اولش ترسیدم بابام مخالفت کنه ولی برعکس داشت از خوشحالی پس میوفتاد، آیدا جونم که هردقیقه میگرفت منو ماچ میکرد که کبود شدم زیر دستش.بعد از این که کارمون اونجا تموم شد همه راه افتادیم سمتِ عمارت که یهو آرمان سرِ ماشینو کج کردو از بقیه جدا شد که با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- کجا میری؟

+ میخوام عروسو بدزدمش حالا وقت واسه رفتن به جشنو قر دادن زیاده

- آخه نیوشا تنها میمونه

+ نگرانِ نیوشا نباش والا تازگیا اینقدر که با خونواده یِ تو انس گرفته با من نگرفته

خندیدمو بی هوا دستمو گذاشتم رو بوقِ ماشینو ...

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو پونزده

شروع کردم به پشتِ هم بوق زدن که زد زیر خنده، یعنی من رسما داشتم ذوق مرگ میشدم باورم نمیشد به آرزوم رسیدم، برگشتم سمتِ آرمانو گفتم :

- یکی بزن تو صورتم ببینم خوابم یا بیدار

دستمو گرفتو بوسیدو گفت :

+ بیداری عزیزم، دیگه دوریو عذاب تموم شد

یکم بعد جلویِ یه طلافروشی وایسادو بهم گفت منتظر بمونم، رفتو یکم بعد برگشتو بی هوا دو تا جعبه گرفت جلومو گفت :

+ اینم حلقه هامون

خندیومو گفتم :

- من بعید میدونم اشکان به تو چیزی نگفته باشه، به این سرعت حلقه سفارش دادی؟

خندیدو گفت :

+ نمیگم چون نمیخوام سیاه پوشِ اشکان بشم

دستمو گرفتو حلقرو انداخت دستمو بوسیدش که منم مال اونو گذاشتم دستشو تا خواست حرکت کنه گفتم :

- آرمان

+ جونم

- میشه الان بگی چی کشیدی این مدت؟

+ این جا تو ماشین؟

- آره من دیگه نمیتونم جلویِ فضولیمو بگیرم، زود باش اعتراف کن، بعدم الان بریم عمارت تا فردا دورمون شلوغه نمیشه بگی

به پشتیِ صندلی تکیه دادو گفت :

+ تو از کی عاشقِ من شدی؟

یکم فکر کردمو گفتم :

- از اون شبِ بارونی که اومدم دنبالت تو حیاط، وقتی کمکت کردم بری تو اتاقت تا چشمم افتاد به چشمات دلم رفت

خندیدو گفت :

+ ولی من چندین سالِ عاشقتم

با تعجب نگاش کردم که ادامه داد :

+ وقتی با بابات آشنا شدمو باهام شروع کرد راجبِ تو درد دل کردن ندیده عاشقِ ترانش شدم، درست دو سال بعد از مرگِ نوشین، فکرِ تو بود که از افسردگی نجاتم داد، بارها خواب نوشینو دیدم که اسمِ تورو می اورد یجورایی خیالمو راحت میکرد که کارم خیانت نیست تا این که تو دانشگاه واسه یِ اولین بار دیدمت، یه دختر با چشمایِ رنگِ دریا، موهایِ خرماییو پوستِ سفید، از چیزی که بابات تعریف کرده بودم قشنگ تر بودی، همین که خواستم باهات صمیمی تر بشم متوجه شدم آدمایِ زیادی اطرافن که من درمقابلشون هیچ شانسی ندارم، حتی تو دانشگاهم بیشترِ پسرا خواهانت بود، آخه کی اون همه خواستگارِ ریزو درشتو ول میکنه میاد زنِ یکی بشه که زنش فوت کرده و یه دختر داره

پریدم تو حرفشو گفتم :

- باید بهم میگفتی چه احساسی داری نه این که خودت بجام تصمیم بگیری

+ مطمئنم اگه از روز اول بهت میگم دوستت دارم واسه همیشه از دستت میدادم تو واقعا به قولِ امیر هیچ بویی از عشق نبرده بودی، یادته اون روز که گفتمت بیا دفتر کارت دارم ترسیدی همین که گفتم مسئله عشقو عاشقی نیست نفسِ راحتی کشیدی، پس بهم حق بده

دستشو گرفتمو گفتم :

- بمیرم واست چی کشیدی از دستِ منِ بی احساس

+ خدانکنه، اول که فکر میکردم امیرو دوست داری بعدم اشکان، اون روز که اومدی باغ اسب سواریو اشکان اون جوری باهات صمیمی رفتار میکرد دوست داشتم با اسب برم روش، بعدم که امیر اومد سراغتو بردت، میدونم الان میگی مثلِ آدمایِ ضعیف بودمو عرضه یِ هیچ کاری نداشتم

اخم کردمو گفتم :

- نخیرم خیلی هم قوی و بهت افتخار میکنم، فقط الان واسم یه سوال پیش اومد

+ جونم بپرس

- اون شال گردن که تو تختت بود...

پرید تو حرفمو گفت :

+ اونو چند بار گردنت تو دانشگاه دیده بودم من حتی رنگ جوراباتم از بر بودم تا این که یروز دیدمش خونه یِ اشکانو گفت مالِ تو منم تا حواسش نبود ورش داشتم تا هروقت دلم تنگ شد بوش کنم

- وای آرمان الان دارن گالن گالن قند تو دلم آب میکنن خدا نکشتت بسه دیگه فهمیدم چقدر عاشقمی منم عاشقتم شدید

خندیدو ماشینو روشن کردو گفت :

+ حالا مونده تا بفهمی چه قدر میخوامت، یه جوری به پات بمونم که همه کف کنن

فوری راه افتاد سمتِ عمارتو دستشو برد سمتِ پخش ماشینو یه آهنگ انتخاب کردو تا ته بلندش کرد.تو دلم گفتم منو این همه خوشبختی واقعا محاله...

نه نمیشه از تو دست کشید و بدونِ
تو نفس کشید و نمیشه بی تو زندگی کرد
مگه کسی هست با عشقشم بتونه بد شه 
از این همه علاقه رد شه نمیشه آخه بچگی کرد
مگه دسته توئه دیوونه دیگه اخماتو واکن 
منو عشقم صدا کن تویِ چشمام نگاه کن
دیوونه دیگه دارم هواتو دلم آرومه با تو 
نبینم گریه هاتو دیوونه دیگه اخماتو واکن 
منو عشقم صدا کن توییِ چشمام نگاه کن
دیوونه دیگه دارم هواتو دلم آرومه با تو 
نبینم گریه هاتو فقط یادت نره 
شدی عشقه کسی که از همه عاشقتره
اینو یادت نره عشقم فقط با من بخند 
دیگه چشماتو رو دور و بری هاتم ببند 
آره با من بخند فقط جایی نرو 
میدونی دل ندارم دیگه تنهایی نرو
دیگه جایی نرو عشقم فقط با من بمون 
نذار هیچ چیزی بندازه جدایی بینمون 
آره با من بمون دیوونه دیگه اخماتو واکن 
منو عشقم صدا کن تویِ چشمام نگاه کن
دیوونه دیگه دارم هواتو دلم آرومه با تو 
نبینم گریه هاتو 

بهنام بانی_دیگه اخماتو وا کن

یک سال بعد

+ این چیه شماها پوشیدین

- عه آرمان گیر نده خب مادرو دختر ست کردیم عیبش چیست؟

نیوشا با لبو لوچ آویزون گفت :

+ عمرا بزارم لباستو عوض کنی مامانی باید ست باشیم مثلِ تمنا و مامانش

آرمان کلافه نشست رو مبلو بهمون خیره شدو گفت :

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو شونزده

+ حالا نمیشد یه لباسِ پوشیده تر بخریدو ست کنید؟همش یه کفِ دست پارچه توش بکار رفته لنگاتون افتاده بیرون منم که غیرتی، همه اینا به کنار با این شکمِ ور اومدت دیگه واست حکم بلوزو داره

- عه به شکمم توهین نکن ها بچه خودت توشه

+ خب منم فکر بچمم سرما میخوره

- بابا سوختیم از گرما چی چیو سرما میخوره؟ یکم دیگه غر بزنی میارم بالا روت

نیوشا شروع کرد به خندیدن که آرمان دستشو به حالتِ تسلیم اورد بالا.یکم بعد سوارِ ماشین شدیمو راه افتادیم سمتِ تالار.امشب عروسی پرینازو عماد بود، بلاخره آقا عماد اعتراف کرد که از بچگی پرینازو دوست داشته ویه روز که پرینازو تو راهِ دبیرستان دیده بهش گفته دوستش داره که پریناز بهش گفته عاشقِ مهدیاره که اونم بیخیال شده و چندین سال از ما فاصله گرفته الانم فرصتو غنیمت دید و زرتی از پریناز خواستگاری کرد، بماند که آبجی ما اینقدر ناز کرد که ما فقط پاشو نبوسیده بودیم که کوتاه اومدو بلرو داد.مهدیار گورشو کم کرد رفت لندن و دیگه هم هیچ وقت برنمیگرده و ما همه تا فهمیدیم از خوشحالی پس افتادیم، الهی یه زنِ خارجی هم گیرش بیادو روزگارشو سیاه کنه بخندیم.امیرو بهار همین جا ایران موندنو برنگشتن کانادا و تو خونه یِ پدری امیر ساکن شدن، امیر یه دفتر وکالت زده و کارش حسابی سکه است.فریبا هم کنارِ اونا زندگی میکنه و تمنایِ بیچاره یه لنگش خونه یِ امیره ی