رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب :آتُربان

نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع:معمایی، تخیلی

ofn_%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7

خلاصه:در جنوبی ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی لیتل چارت، دهکده ای وجود دارد به نام پِلاک لی. عجیب ترین عمارت های دهکده هم شامل دو عمارتی میشود که در دو سوی یک جاده قرار دارد. خانه ی آنطرف جاده یک عمارت بزرگِ ویکتوریایی است، جایی که  جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی وارد آنجا شده اند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بارون (baron) بوده که به طرز عجیبی به قتل رسید، اما این تنها اتفاق عجیب آن خانه نیست، در آن عمارت، دزدی اتفاق افتاده  بود که سرمنشاء حوادث ناگواریست.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشود که عمه ی جولی وارد عمارت شده و با یک پیشنهاد مسبب آشنایی جولی با همسایه ی عجیبشان، خانواده ی میلر(miler)میشود.

 جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه) شی عجیبی پیدا میکنند که باعث میشود  به رازی باور نکردنی پی  ببرند.

راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشود که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکد و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی دارد

گفتار نویسنده:

آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است.

امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید  و هم باعث دلگرمی بشوید.با تشکر.

  • تشکر 15
  • عالی 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

                        فصل اول

                          (دعوت)

                       056880-glossy-black-icon-food-beverage-c

_________بخش اول


  جولی وقتی احساس کرد چیز کوچک و مرطوب و درعین حال سرد، به کف پایش کشیده شد؛ از خواب پرید.با نگرانی پاهایش را جمع کرد.آن وقت  جانور توسی رنگ و پشمالویی را دیدکه با دو چشم سبز براق به او خیره شده است.جولی باکلافگی نفس عمیقی کشید و گربه ای را که از حین ورودشان به منزل جدید، برای اولین بار در کمد اتاق پیدا کرده بود را با پا از تخت به زیر انداخت.
صبح شنبه بود و جولی قصد داشت اولین روز تعطیلات تابستانی را با یک خواب طولانی جشن بگیرد؛ اما این ضیافت شروع نشده ساعت هفت و نیم صبح به پایان رسید. 
گربه با نارضایتی خرخری کرد و با دلخوری از این برخورد بی نزاکتانه روی مبل تک و کهنه ی کنار شومینه لمید و دم پشمالویش را تکان داد.جولی بلاخره چشم از گربه برداشت و از جا برخاست.دمپایی های پشمالوی خرگوشی اش را پوشید و از اتاق خارج شد.از طبقه ی پایین که آشپزخانه و اتاق نشیمن در آنجا قرار داشت صدای گفت و گویی شاد و پرهیاهویی می آمد.جولی با خودش گفت
_:"انگار نه انگار که ساعت هفت و نیم صبحه."
وقتی آخرین پله را نیز پشت سر گذاشت سگ پا کوتاه و سفید عمه ماری را دید که پرهیاهو تر از صاحبش به دور قوزک پایش میچرخید.جولی سگ را بغل کرد و با هیجانی که جای کرختی اول صبح را میگرفت وارد آشپزخانه شد.بله! این خود چمدان عمه ماری بود که کنار در ورودی قرار داشت.

  • تشکر 12
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

___________بخش دوم (دعوت)


عمه ماری به وضوح پشت میز رنگ و رورفته چاق تر از همیشه به نظر میرسید و پدر جولی با پنکیک های داغ از او پذیرایی میکرد. عمه ماری تا چشمش به جثه کوچک جولی افتاد لبخندی به پهنای صورتش زد. گونه های برجسته و براقش با آن لبخند، درخشنده تر و بزرگتر شدند.

_:"اوه، جولی عزیزم.اعتراف میکنم اصلاًبزرگ نشدی."
بعد لبخندش عریض تر شد و بازوانش را که هر کدام به اندازه ی بالشت های روتختی بود را از هم باز کرد و جولی از روی ادب، خود را به آن بازوها سپرد و احساس کرد بین دو دیوار نرم و سنگین در حال قالبگیری است. رایحه عطری عجیب ولی رؤیا گونه و ملایم مشامش را پر کرد.
عمه ماری تنها فامیل او محسوب میشد زیرا بعد از اینکه مادرش در یک تصادف وحشتناک فوت کرد؛ دایی و خاله اش با ادعای اینکه پدر جولی مقصر مرگ خواهرشان است با آنها قطع رابطه کردند. اما جولی هرگز باور نمیکرد پدر مهربان و ساده اش عامل مرگ مادرش باشد. عمه ماری به ناگاه خود را عقب کشید تا چهره گلگون شده ی او را برانداز کند و با این کار سر جولی به دوران افتاد و لبخند احمقانه ای زد. همیشه از عمه ماری کارهای ناگهانی و عجیب سر میزد که البته جولی هم چندان بدش نمی آمد. عمه ماری بینی کوچک جولی را فشار داد و گفت
_:"میدونی دختر جون، من یه دختر کوچولوی دیگه ای رو میشناسم که خیلی شبیه توست."
جولی خندید و گفت
_: "خوب اون خودمم دیگه"
 عمه ماری ابرویی بالا انداخت و گفت
 _:"هنوز اونقدری پیر نشدم که نتونم دو تا دختر بچه رو از هم تشخیص بدم. چشمای تو خیلی شبیه اونه. البته امیدوارم به اندازه اون خل و چل نباشی."
جولی باز هم خندید.او از آدمهای خیالی عمه ماری که همیشه شباهت های عجیبی به دیگران داشت؛ خوشش می آمد. امّا به نظرش این یکی خیالی نبود زیرا می دانست چشم های خاکستریش خیلی شبیه چشمهای دوران نوجوانی عمه ماری است. با گذر زمان این شباهت ها به عمه ماری کمتر شده بود. او اکنون پیرزنی با پوست سفید گل انداخته و موهای کوتاه فرفری بود. اضافه وزن زیادی داشت و خودش اصلا به آن اهمیتی نمیداد و راه رفتنش بی شباهت به راه رفتن اردک نبود. با این وجود جولی او را بسیار دوست داشت.
 

  • تشکر 13
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

___________بخش سوم (دعوت)


در این حین پدر یک بشقاب پنکیک جلویش گذاشت و گفت: 
_:"منکه خیلی به تو و برادر زادت حسودیم شد. جولی تقریبا اصلا منو نمیبینه و حتم دارم الٔان فکر میکنه این پنکیک از تو هوا اومده." 

و با دهانش صدای ویژی درآورد.جولی با اخم گفت:
_: "اوه بابا. منکه همیشه شما رو میبینم. در واقع توی این خونه کسی غیر از شما نیست که بخوام ببینمش." 
عمه ماری و پدر نگاه معناداری رد و بدل کردند و جولی خودش را با بشقابش سرگرم کرد.
عمه ماری با لحن بیخالی گفت: 
_:"خوب، فکر کنم منم برای همین اینجام."

تمام طول صبح، جولی به بازی با سگ سفید عمه ماری که سالی نام داشت گذشت. عمه  وپدرش نیز در این فاصله سروسامانی به خانه دادند. جولی کنار فواره آب قدیمی و زیبایی نشست و سالی با رضایت کنار پایش خوابید. آسمان آبی و بدون کوچکترین ابر بالای سرش می چرخید. پنجره های خانه قدیمی آنها از میان درختان پیر و فرسوده بر اثر نور آفتاب می درخشیدند. پلاک آهنی زنگ زده ای نشان میداد که صاحب قبلی آن شخصی به نام بارون بورِلی بود. جولی دقیقا نمیدانست این عمارت از چه وقت و چگونه به آنها رسیده  است اما از سرو وضع آشفته ی آن معلوم بود مدتهاست به حال خود رها شده و وجود علف های هرز و چمنهای بلند گواهی براین ادعا بودند.
گرچه خانه به سبک ویکتوریایی بود؛ امّا آنقدرها هم بزرگ  نبود . همکف تشکیل میشد و از یک آشپزخانه و یک اتاق نشیمن که درِ اتاق ناهار خوری در گوشه سمت چپ آن بود که البته احتیاجی به آن نداشتند. زیرا آشپزخانه به اندازه کافی جا داشت.درِ زیر زمین، زیر پله هایی که به سمت طبقه بالا میرفت قرار داشت و در آنجا یک سرداب که محل نگهداری مواد غذایی و رخت شور خانه بود؛ وجود داشت که گویی در قدیم محل استراحت برده ها یا خدمتکاران بوده. آنجا هوایش سرد و بوی نم میداد. جولی از آنجا خوشش نمی آمد؛ زیرا سنگ های سیاهِ دیوار، آنجا را شبیه یک غار کرده بود.
طبقه بالا با دو ردیف پله و یک پاگرد به همکف وصل میشد و روی دیوار کنار پله ها پر بود از جای خالی قاب عکسهای بزرگ و کوچک.اتاق جولی کنار پله ها قرار داشت و به نسبت بقیه اتاق ها کوچکتر بود.یک ردیف کمد دیواری، یک تخت پرنسسی کهنه و قدیمی، یک میز تحریر، یک مبل و البته یک قفسه کتاب خالی، لوازم آن اتاق را تشکیل میدادند.
جولی به محض ورود به اتاق فهمید که سابقا متعلق به  یک دختر بی سلیقه بوده که اصلًا به وسایلش اهمیتی نمیداد.اتاق پدر روبه روی اتاق جولی قرار داشت. یک اتاق کار دلبازی که بعدها یک تخت و چند کمد به آن اضافه شدند بعلاوهٔ یک ردیف پنجره ی بزرگ که بر دیوار روبه رو قرار داشت و به سمت باغچه گل  خشک شده ای باز میشد.با این حساب که تا کنون به چهار اتاق انتهای راه رو نرفته بود نمای بیرون خانه به نظرش بزرگتر از داخل میرسید.آنجا حتی اتاق زیر شیروانی هم داشت و شاید، اگر جولی خواهر یا برادری داشت تمام روزهای کسل کننده اش را به اکتشاف خانه میپرداخت.

  • تشکر 13
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

__________بخش چهارم (دعوت)


 جولی آهی کشید و در آن هنگام پشت یکی از پنجره های طبقه ی بالا حجم توده مانند توسی رنگی را دید که به او نگاه میکند، گربه بود.همان مهمان ناخوانده. جولی گرچه با گربه ها میانه خوبی نداشت و دلش نمیخواست روی گربه اسم بگذارد، گاه و بی گاه او را مزاحم صدا میزد. شاید گرسنه بود اما برای جولی اهمیتی نداشت زیرا در طول یک هفته ای که از اقامتشان می گذشت با اینکه غذایی برای گربه کنار نمیگذاشت، او همیشه غذایش را پیدا میکرد.
جولی به سمت خانه رفت و سالی عوعویی از سر نارضایتی کرد.سکوتی سنگین روی خانه سایه انداخته بود و وقتی وارد شد ستونی از گرد و غباری که در میان باریکه های نوری که از بین پرده های ضخیم به داخل خزیده بود را دید.ناگهان از طبقه ی بالا صدای تالاپ و تولوپ و غلتیدن چیزی سنگین و بعد کشیده شدن جسمی روی سطح زمین را شنید.
جولی به طبقه بالا رفت. حالا صدای زمزمه هایی را نیز شنید.در یکی از اتاق های انتهای راه رو که تابحال به آنجا نرفته بود، باز بود و جولی زمانی که در آستانه ی در متوقف شد، آنها را دید که کنار کتاب های انبوهی که از داخل کمد دیواری به بیرون ریخته و یک میز تحریر که تا کنار در کشیده شده، ایستاده اند.در قیافه ی سرگردان عمه ماری رگه هایی از شیطنت دیده میشد و پدر مستأصل و درمانده به نظر میرسید.
عمه ماری نگاهی به جولی انداخت و گفت 
_:"خوب پیتر، بهتره کمی استراحت کنی، من و جولی ترتیب اینجا رو میدیم."
 پدر که عرق از پیشانی اش پاک میکرد با لحن آسوده خاطری گفت:

_:"خوبه، من یه سر میرم پایین.باید یه فکری برای نهار کنم"
بازوی جولی را لمس کرد و از اتاق خارج شد.

  • تشکر 13
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_________________بخش پنجم (دعوت)

 

عمه ماری روی تخت بزرگ و طاق دار نشست.اگر میز تحریر و کتابهای ریخته شده و پارچه های گردگیری روی میز آرایش را نادیده می گرفت؛ روی هم رفته اتاق مجلل و دنجی بود.
جولی به سمت عمه ماری رفت و گفت
_: "این اتاق خیلی بهتون میاد."
 عمه ماری پوزخندی زد و گفت: 
_:"منظورت اینه هردومون پیر و از کارافتاده ایم؟" 
جولی با حواس پرتی گفت
_: "نه، فقط اتاق قشنگیه." 
عمه ماری خندید و گفت: 
_:"ای وای جولی، بعضی وقتها چه حرفایی میزنی! کدوم پیرزنی تو س پنجاه سالگی قشنگه؟"
 جولی شانه بالا انداخت و گفت: 
"فکرشو کردید چطور این همه پله رو روزی چند بار بالا و پایین برید؟"
عمه ماری کمی خود را جابه جا کرد تا راحت تر پاهای دردمندش را دراز کند و گفت
_: "اوّل به نظرم رسید اتاق ناهار خوری رو انتخاب کنم؛ ولی بعدش دیدم اتاقِ بهم نمیاد." 
چشمک شیطنک آمیزی زد و ادامه داد:
_: "زیادی بزرگ و نور خور بود و یک عالمه پنجره داشت."
 در حالیکه از جا بلند میشد گفت
_:"میرم چند تا جعبه بیارم،باید کتابها رو جمع کنیم."
از اتاق خارج شد و جولی متوجه شد گام های سنگین عمه ماری ناله کف پوشها را در آورده.جولی نگاه دقیق تری به اطراف انداخت، پرده های ضخیم در یک طرف پنجره جمع شده بودند. اتاق به نسبت اتاق خودش بزرگتر و روی دیوارهایش پر از جای خالی قاب عکس بود.روی طاقچه ی شومینه یک ساعت شنی با ماسه های آبی و نقره ای و یک جعبه موزیکال قرار داشت که وقتی جولی آنرا باز کرد خالی بود.
از پشت پنجره به آن سوی پرچین نگاه کرد. یک دسته پرنده مثل چند دکمه سیاه در آسمان پرواز میکردند.با آنکه نسیمی نمی وزرید؛ شاخ و برگ های درختان تکان خفیفی می خوردند. گویی که جنگل آهسته نفس میکشید. از پنجره تنها به جنگل و کوه های دوری که انگار همیشه بین مه غلیظی فرو رفته بود دید داشت.
جولی دوست داشت پنجره ی اتاقش به سمت خیابان باز باشد تا در اوقات بیکاری به رفت و آمد ماشین ها  و رهگذران نگاه کند.او در خانه ی قبلیشان در شهر لندن، همیشه برای رهگذرانی که از پنجره ی طبقه ی سوم دید میزد، قصه هایی سر هم میکرد. به طور مثال برای بچه ای که در یک روز بارانی کنار مغازه لباس زنانه گم شده بود یا زنان و مردانی که با عجله در رفت و آمد بودند.گویی برای زندگی وقت اندکی در اختیار داشتند. اما در حومهٔ جنوب شرقی لندن، خبری از خیابان و رفت و آمد نبود. آنجا دور افتاده ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت  یعنی دهکده ی پلاکلی واقع در منطقه ی لیتل چارت بود و جولی به خوبی می دانست که یکی از دلایل مهم عزیمتشان، علاقه پدرش به تنهایی و سکوت بود.

  • تشکر 12
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش ششم(دعوت)


رشته افکار جولی با صدای هن هن عمه ماری که چند جعبه را کنار کتابها میگذاشت از هم پاره شد.
جولی بالای کتابهای درهم روی زمین ایستاد و با سخاوت گفت 
_:"جمعشون میکنم." 
 سپس کنار کپه ی کتابها چمباتمه زد. در حالی که سعی می کرد لحن دلخوری نداشته باشد ادامه داد: 
_:"این خونه زیادی ساکته...هیچ خوشم نمیاد.اینجا هیچ بچه ای نیست که باهاش بازی کنم."
 صدای قژ قژ تخت بلند شد و جولی فهمید عمه ماری در حال استراحت است.
عمه ماری گفت

_:"ببینم، تا حالا رفتی ببینی که این اطراف بچه ای هم باشه؟"
_: "نه، هیچ بچه ای مطمعناً از اینجا خوشش نمیاد."
+: "این خونه و اطرافش اونقدر بزرگه که گشتن تو سوراخ سنبه هاش مدتها سرگرمت میکنه. خیلی حوصله ات سر رفته؟"
این سؤال از نظر جولی نیازی به پاسخ نداشت. دختری به هم سن و سال او که در خانه ای قدیمی و نمور، آدمی به جز پدرساکت و آرامش را نمیدید؛ چطور ممکن است حوصله اش سر نرود؟جولی که دیگر سعی در پنهان کردن دلخوریش نداشت گفت
_: "تنهایی؟"
 واژه ی تنهایی مدام در ذهن جولی تکرار شد و نیرویش را به تحلیل برد و کتاب به دست کنار جعبه های کارتونی در خود فرو رفت. عمه ماری که متوجه ی تغییر حالتش شده بود از جابرخاست؛ دستش را روی شانه اش گذاشت و با مهربانی گفت
_:"یه خواهر و برادر توی عمارت رو به رویی زندگی میکنن. چرا اونها رو برای صِرف چای دعوت نمیکنی؟" 
جولی به جلدِ کتاب در دستانش نگاه کرد و گفت: 
-:"یه خواهر و برادر؟یعنی برم و زنگ خونشون رو بزنم و بگم برای صرف چای بیان؟" 
عمه ماری لبخندی زد. کتاب را از او گرفت و گفت:
_: "تا تو همین کار و بکنی خودم کتابها رو جمع میکنم." 
جولی با دودلی از جا برخاست. از نظر او مسخره بود که این طور یک آشنایی را آغاز کند و بیشتر شبیه یک دورهمی پیرزنانه بود.ولی آنقدر از روزهای کسل کننده خسته بود که تن به این کار داد و از اتاق خارج شد.جولی با خودش گفت
_:"سلام، من جولی پارکرم.میخاستم خواهر و برادری که اینجا زندگی میکنن رو برای صِرف چای دعوت کنم به خونمون..." 
کنار دوچرخه اش ایستاد:
_: "این روش احمقانه ایه." 
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت:
_: " بلاخره باید از یه جایی شروع کرد."
قبل از آنکه سوار دوچرخه اش شود چیزی به قوزک پایش کشیده شد.گربه مزاحم بود.جولی با پا او را پس زد و گفت
_: "گربه ها نحس اند، نباید امروزمو خراب کنی، برو کنار." 
گربه دمش را سیخ بالا نگه داشت و مستقیم به چشم های جولی خیره شد و با صدای ضعیفی خرخر کرد.جولی فرمان دوچرخه اش را به سمت خود کشید و گفت: 
_:"آره، ببخشید.یادم نبود که نباید گربه ها رو زد، وگرنه نحسیشون دامن گیر میشه.
 گربه از جایش تکان نخورد.جولی با نگرانی به گربه گفت: 
_:"من که نزدمت!" 
سپس خم شد و گفت:
 _:"فکر میکردم با وجود سالی دیگه جرأت نکنی توی این خونه آفتابی بشی. چرا نمیری تو بیشه ی اونطرف پرچین و گم و گور بشی؛ ها؟" 
فکری به ذهنش رسید.شاید بتواند گربه را جایی سربه نیست کند.گربه ها برخلاف سگها خبیث و مرموزند و جولی اصلًا دوست نداشت گربه ای تمام وقت در اتاقش بپلکد.گربه را با احتیاط بلند کرد.گربه واکنشی نشان نداد و اجازه داد تا داخل سبد دوچرخه قرار گیرد. در حالیکه جولی روی زین می نشست گفت
_:"اول باید از شر تو راحت بشم."

  • تشکر 10
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_________بخش هفتم (دعوت)


وارد کوره راهی شد که دو ردیف از چمنها در فاصله ی دو لاستیک ماشین لگد مال شده بودند.وقتی عمارت را پشت سر میگذاشت فکرش را به کار انداخت که کجا میشود گربه را سر به نیست کرد. شاید بهتر باشد گربه را پای درختی ببندد یا در چاهی بیاندازد و چند فکر وحشتناک دیگر نیز به ذهنش خطور کرد.
گربه ی آرام، سرش را روی پنجه هایش گذاشته و از داخل سبد به جولی خیره می نگریست. گویی که با نگاهش او را بابت افکارش ملامت میکرد.جولی سعی کرد به گربه نگاه نکند. از تصور اینکه او میداند قرار است چه بلایی سرش بیاید معده اش فشرده شد.
صدایی در سر جولی پیچید: 
_:"فرصت زیادی نداری!!" 
جولی ایستاد، گوشهای گربه سیخ شدن.به اطراف نگاه کرد.عمارت رو به رویش  را میتوانست ببیند که در میان درختان انبوه نیمه پنهان بود.همین که تصمیم گرفت مسیرش را ادامه دهد؛ صدایی در سرش پیچید: 
_:"تو یه ترسویه احمقی" 
نسیم ملایم و گرمی وزید .جولی که کمی ترسیده بود با خودش تکرار کرد
_: "این صدا یه توهمه...توهمه..."
به گربه نگاه کرد که همچنان شرورانه به او زل زده بود.از دوچرخه پیاده شد و تصمیم گرفت گربه را همانجا پرت کند.پرتگاهی در همان نزدیکی بود. میتوانست ببیند که به یک رودخانه ی کم عمق منتهی میشد.لحظه ای تردید کرد؛ او تا به حال حیوانی را نکشته بود؛ فقط میخواست گربه را از خانه بیرون کند.آیا این کار باعث نمیشد به نفرین گربه ها  دچار شود؟همین تردید کافی بود که گربه وحشیانه از میان دستان جولی بجهد و به سمتش حمله کند.هر دو  جیغ می کشیدند، گربه با پنجه هایش به صورت و هرجایی که در دسترسش بود چنگ انداخت.
جولی وحشت زده به سمت جاده دوید که ناگهان پایش پیچ خورد و روی دوچرخه اش افتاد. درد وحشتناکی در قفسه سینه و مچ پایش حس کرد.صدای ترمز ماشینی را در نزدیکی اش شنید.در حالیکه از ترس گریه میکرد متوجه ی صدای گام های پرشتابی شد که به طرفش می آمد.دستی بازوی او را گرفت و عقب کشید.جولی زنی مسن با موهای بلندِفرفری و صورت رنگ پریده و نگرانی را دید. 


لحظه ای بعد جولی با قوزک دررفته و سروصورت زخمی با کمک زن مسن وارد عمارت میلر که در همان نزدیکی بود؛ شدند.

وقتی با چهره ای دردمند روی مبل نو وتمیزاتاق نشیمن نشست، یک دخترو پسر باعجله وارد شدند.دختر که کمی بزرگتر از جولی بود سعی کرد خنده اش را پشت دست پنهان کندو پسر که شباهت زیادی به خواهرش داشت با تعجب به جولی نگاه کرد.
خانم مسن با تشتِ آب و حوله وارد اتاق شد و در حالیکه با حوله ی نمناک صورت جولی را تمیز میکرد گفت: 
_:"آخه دختر جون، چرا میخواستی یه گربه رو توی پرتگاه بندازی؟خدا رو شکر که کورت نکرده."
 چشمانش از شدت سوزش زخم ها پر از اشک شد. دستانش را مشت و لبش را گزید.تمام مدتی که خانم مسن زخم ها را تمیز میکرد؛ خواهر و برادر بر مبل روبه روی جولی نشسته بودند.

 

 

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش هشتم (دعوت)

_: " اینجا چه خبره لیزا؟ کی میخواسته یه گربه رو پرت کنه؟ " 
پیرزنی نحیف روی صندلی چرخدار نشسته بود که چشم های گیرایی داشت.  خانم مسن که لیزا نام داشت وقتی مطمئن شد زخم ها را تمیز کرده، کمر راست کرد و گفت: 
_:" سیلوا، لازم نبود از اتاقت بیای بیرون.بعد اینکه اتاقت رو به همکف منتقل کنیم دیگه لازم نیست این همه پله رو بالا و پایین بری و تمام مدت میتونی راحت روی صندلی چرخدارت بشینی."
پیرزن بدون آنکه نشان دهد کلمه ای از حرف های لیزا را شنیده گفت
 _:"بهتر نیست دکتر خبر کنی؟"
_: "نه، یه دررفتگی ساده ست، خودم درستش میکنم." 
+: "اوه لیزا، ولی بهتره دکتر اینکار و بکنه."
لیزا دست به کمر ایستاد و گفت:
_: "با وجود دو تا بچه ی شیطون توی این خونه، خیلی خوب جا انداختن این نوع دررفتگی ها رو یاد گرفتم."
سیلوا لبخند ترحم انگیزی به جولی زد و گفت
_:" خیلی خوب، فکر میکنم این دختر همسایه ی جدیدمونه.باید یه تلفن به پدرش کنیم."
با این حرف از اتاق خارج شد.لیزا قوزک دردناک جولی را جا انداخت و بست.سپس یک بشقاب شیرینی خشک کنارش گذاشت و او را با خواهر و برادری که تمام مدت به او زُل زده بودند، تنها گذاشت.
دختر که موهای قهوه ای روشن و چشمان درشت و عسلی داشت، دامن کوتاهش را مرتب کرد و گفت:
_:"اسمم کلودیاست."
زیر چشمی به برادرش نگاه کرد.او که موهای فرفری قهوه ایش، چهره ی مهتاب گونه اش را شیطنت آمیزتر کرده بود گفت:
_:"تو جداً میخاستی یه گربه رو تو پرتگاه کنار خونمون بندازی؟"
جولی معذبانه شیرینی اش را به داخل بشقاب بازگرداند و مِن مِن کنان خواست توضیحی بدهد، اما به طور مذبوحانه فقط چند کلمه ی نامفهوم را اداء کرد.کلودیا بی پروا سیخونکی به برادرش زد و گفت:
_:" کریست، لازم نیست درباره ی این چیزا حرف بزنی."
کریست با تعجب گفت:
_:" چرا؟مگه چندبار همچین اتفاقی میوفته؟ببینم، همون گربه صورتتو چنگ زده؟خیلی وحشتناکه."
کلودیا با تشر گفت

_:"بس کن!"
کریست شانه هایش را بالا انداخت و ساکت شد.او چهارده ساله و هم سن جولی بود، با این وجود قد بلندتری داشت.جولی در حالیکه نگاهش را به بشقاب شیرینی معطوف کرده بود، گفت:
_:" اسمم جولیه.خوب راستش..."
پیش خودش فکر کرد بهتر است به دعوت چای عصرانه اشاره ای نکند و ادامه داد:
_:" اون گربه در واقع یه مزاحم بود."
کریست خوشحال از اینکه سر بحث دوباره باز شد، گفت
_:"مزاحم؟مزاحم چی؟
جولی گفت

_:"مزاحم چیز خاصی نبود، فقط ازش خوشم نمیاد."
کلودیا با لحن توبیخی گفت
_:"اصلًا درست نیست چون دوستش نداری بخوای بکشیش."
 جولی با لحن تدافعانه ای گفت
_:"نمیخواستم بکشمش."
کلودیا کمی به جلو خم شد و گفت:
_:" پس پیش خودت چی فکر کردی؟وقتی بندازیش توی پرتگاه چه بلایی سرش میاد؟"
 جولی نمی دانست چه جوابی بدهد، حتماً گربه میمرد.کریست پوزخندی زد و گفت:
_:" مردن یه گربه مزاحم چه اهمیتی داره؟" 
به چهره ی دمغ شده ی خواهرش اهمیتی نداد و ادامه داد
_:"تازه اومدین اینجا؟" 
جولی رشته ای از موهایش را دور انگشتش پیچاند و گفت
_:" تقریباً یه هفته ای میشه."
_ :" مادر بزرگ بعضی وقتها درباره ی خونه اونوریه چیزایی میگه."
+ :" خونه اونوریه؟منظورت خونه ی ماست؟"
کریست پُفی کرد و گفت
_: "مگه چند تا خونه اونور جاده است که با ما همسایه باشه؟" 
کلودیا با تشر گفت
_:" اینقدر بی ادب نباش."
 سپس بطور نمایشی گلویش را صاف کرد و گفت
_:" در ضمن، مادربزرگ حواسِ درست و حسابی نداره. در واقع آلزایمر داره و بعضی وقتها من و تو رو نمیشناسه و فکر میکنه وسط یه باغ وحشه."
 جولی از این تشبیه نفسش را در سینه حبس کرد و کریست به کلودیا چشم غره ای رفت.

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش نهم (دعوت)

 

در این بین صدای پدر جولی در خانه پیچید که با لیزا حرف میزد
_:" حالش خوبه؟" 
__:" البته که خوبه...فقط پاش پیچ خورده؛ همین."

 و هر دو وارد اتاق نشیمن شدند.پدر با نگرانی به سمت جولی آمد و گفت

_:" چه اتفاقی افتاد؟" 
و جولی سپاسگذار خانم لیزا شد که جواب پدرش را داد زیرا حالا مجبور نبود توضیح مفصلی بدهد.
_:" با دوچرخه خورده زمین."
_:" جداً؟ ولی فکر نکنم دوچرخه اش بتونه به صورتش چنگ بزنه!" 
لیزا که سعی میکرد مانع از پیچیده تر شدن موضوع شود با لبخند گفت
_:" آقای پارکر، قوزک پای جولی در رفته و من جاش انداختم.صورتش فقط چند خراش جزئی گرفته."
اما جولی از میزان شدت سوزش زخمهایش مطمئن بود بیش از چند خراش جزئی است.سیلوا، پیرزن ویلچری وارد اتاق شد و به محض ورودش، جولی محو چشمانش شد که مثل تکه ای جواهر به طرز عجیبی برق زد.

خانم سیلوا گفت
_:" آقای پارکر، اتفاقاتی که برای دخترتون افتاد، واقعا ناخوشایند بوده ولی در هر صورت باعث شد همسایه ی جدیدمون به خونه ی محقرمون بیاد.واقعا خوش آمدید."
سپس لبخندی زد که باعث شد چشمانش مثل دو خورشید فروزان بدرخشد.چهره ی شاد و سرحالش به هیچ عنوان شبیه به کسی که دچار اختلال حواس باشد نبود.پیرزن با آنکه بسیار ضغیف و لاغر به نظر میرسید ولی نمیشد سن مشخصی را برایش حدس زد گرچه جولی گمان کرد بین سن شصت تا هشتاد باشد.طرز لباس پوشیدن او مانند دوران ویکتوریا و کمی عجیب به نظر میرسید.خانم سیلوا میلر صاحب اصلی عمارت بود و آنجا را نسل به نسل اداره میکرد.

گونه های پدرِ جولی سرخ شدن و با دستپاچگی گفت
_:" معذرت میخوام. راستش خیلی سرم شلوغ بود. البته میخواستم به محض تموم شدن رسیدگی به اوضاع خونه خدمت برسم...ولی...خوب... "
کمی این پا و اون پا کرد و بلاخره وقتی فهمید حرف دیگری برای گفتن ندارد؛ سکوت کرد.
پیرزن سرش را کج کرد و در حالی که به جولی نگاه میکرد گفت
_:" مسلماً دخترتون توی اون خونه خیلی حوصله اش سر میره. "
و جولی احساس کرد نگاه خانم میلر همانند اشعه های نور خورشید به داخل بدنش نفوذ و او را گرم کرد.
پدر نیم نگاهی به جولی انداخت و گفت
_:" برای همین میخواست بیاد اینجا که نوه هاتون رو برای صرف چای دعوت کنه."
کلودیا و کریست به جولی نگاهی انداختن و او سعی کرد با فشردن خود به درون مبل، درون آن محو شود.
خانم لیزا پیشنهاد داد که جولی تا بهبودی در خانه ی آنها بماند تا هم حوصله اش سر نرود و هم پدرش بتواند به کارهای عقب مانده اش برسد و در حالیکه بازوی آقای پارکر را میگرفت تا به سمت در خروجی هدایت کند گفت
_: " مراقبش هستیم و شما هر وقت که بخواهید میتونید ببینیدش" 
جولی سعی کرد خود را با دکمه ی شُل لباسش سرگرم کند تا مجبور نباشد به پدرش نگاهی بیاندازد.از نظر او ماندن دراینجا بهتر از بودن در کنار پدر ساکت و عمه ی پر حرفش بود.حداقل دونفر هم سن و سال خودش بودند که بتواند اوقاتش را با آنها بگذراند.

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                           فصل دوم
                         (راز کریست)

xif-600x600.jpg.pagespeed.ic.QY6L8fqUFw.

_______بخش اول

وقتی پدر به همراه خانم لیزا از اتاق خارج شد و دیگر صدایشان را نشنید؛ کریست به چیزی شبیه انباری و عصا اشاره کرد و از اتاق بیرون دوید.
کلودیا بی مقدمه گفت

_: "میدونی چیه، گربه ها خیلی باهوشند.حتما فهمیده بود که میخوای چه بلایی سرش بیاری.اونها کینه ایند.ممکنه بیاد و بلایی سرت بیاره." 
جولی بشقاب شیرینی را کنار گذاشت و گفت
_: "فکر کنم با بلایی که به سرم اورده؛ کینه شو خالی کرده باشه." 
کریست با گونه های سرخ شده همراه دو عصای زیر بغل وارد شدو گفت
_ : "فکر کنم اندازه ات باشن.قبلا برای خودم بودن. یک بار از بالای درخت افتادم و پامو گچ گرفتند.
جولی عصا را گرفت و وزنش را روی آن انداخت و گفت
_: "زیادم راحت نیستن." 
کلودیا گفت

_: " بهشون عادت میکنی." 
_: " فکر نکنم.پای من که تو گچ نیست و تا فردا میتونم روی پای خودم راه برم."
کریست با هیجان گفت

_: "بیا بریم به حیاط پشتی، میخوام یه چیزی نشونت بدم." 
کلودیا پوزخندی زد و گفت
_:" اون اسباب بازیها رو میگی؟"
کریست با حرص جواب داد
_: "هیچم اسباب بازی نیستن.واقعی اند". 
حیاط پشتی آنها خیلی زیباتر و مرتب تر از حیاط پشتی خانه جولی بود؛ آلاچیق و سایبان های چتری، صندلی های راحتی، یک استخر، پرچین های کوتاه شده و باغچه های پر از گل و کوره راهی که از کنار پرچین شروع میشد و تا دل جنگل ادامه داشت. عمارت آنها به نسبت عمارت بارون به جنگل نزدیک تر بود و در یک ظهر ساکت میشد صدای وزش باد را در لابه لای شاخه هایش را نیز شنید. عطر گلها با بوی چمن تازه کوتاه شده در هم آمیخته بود، کریست در حالیکه به سمت کوره راه میدوید گفت
 _: " عجله کنید ." 
آن قسمت از بازوهای جولیا که روی عصا قرا داشت؛ درد گرفته بودند. کلودیا که کوچکترین تلاش ی برای عجله کردن؛ نمیکرد گفت
_ :" تو با پدرت تنها زندگی میکنی؟" 

_:" نه، عمه ماری امروز صبح اومد پیشمون که باهامون زندگی کنه." 

_:" بچه ای هم داره؟" 

_ :" تا اونجا که یادمه نداشته. حتی یادم نمیاد شوهری داشته باشه." 
مکثی کرد و پرسید
_:" خانم لیزا مادرته؟"
کلودیا شانه ای بالا انداخت و گفت
_:" پرستارمونه!" 
منتظر شد که جولی سؤال دیگری بپرسد، مثلًا اینکه پدر و مادرش کجاهستند؟مطمئن بود حتی نمیداند با پرستار زندگی کردن یعنی چه. وقتی سکوت جولی را دید برای آنکه حوصله اش سر نرود؛ ادامه داد
_:" سیلوا هم مادربزرگمه. مادرِ مادرم.پدر و مادرم خیلی وقته که مردن و خانم الیزا مواظب ماست. راستش هیچ خاطره ای ازشون ندارم."
 سپس با سر به عقب اشاره کرد و ادامه داد
_:" یک سال میشه که اومدیم پیش مادربزرگ سیلوا." 
جولی با خودش فکر کرد داشتن یک پدر ساکت بهتر از نداشتنش و بودن یک عمه ی شاد که روی پای خودش راه میرود هم بهتر از داشتن یک مادربزرگ علیل است.

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_________بخش دوم(راز کریست)

به محض آنکه پرچینها تمام شدند، کریست را دید که کنار تپه ی کوچکی شبیه لانه ی عظیم مورچه، ایستاده. 
کلودیا با لحن سرزنش آمیزی گفت 
_:" وای! میبینی لونه ی یک موش کور چقدر هیجان انگیزه! اوّلین چیزی که جولی قراره ببینه باید یه تپه پُر از خَز و خیل و جک و جونور باشه؟" 
کریست گفت

-:" اصلًا ازت نخواسته بودم که بیای."
کلودیا در حالی که دست به سینه وزنش را روی یک پایش انداخته بود گفت
_:" توقع نداشته باش جولی رو تنها بذارم تا تو لونه ی تموم حیوونای این اطراف رو نشونش بدی." 
جولی که سعی میکرد بحث بی پایان آن دو را تمام کند پرسید
_:" حالا اینها چی هستن؟"
 و به چند استوانه ی بسیار کوچک و رنگی اطراف تپه ی خاکی اشاره کرد.کریست با لحن پیروزمندانه ای رو به خواهرش گفت
_:" دیدی، اونم متوجه ی عجیب بودن اینجا شده." 
سپس مانند راهنمای یک موزه ی باستانی توضیح داد
_:" اینها خونه ی کوتوله هاست."
کلودیا با تمسخر خندید و کریست بدون توجه به او ادامه داد
_:" جالبه مگه نه؟"
 جولی که کمی گیج شده بود و از طرفی دلش نمیخواست که او را ناراحت کند، گفت
_:" و چطوری ازش استفاده میکنن؟" 
کریست که گویی چیز خیلی واضحی را به یک کودن توضیح میدهد گفت
_:" خوب معلومه،میرن داخلش.مثلًا خونشونه ها!!"
 جولی برای آنکه جلوی خنده اش را بگیرد لب پایینش را گاز گرفت و به کلودیا نگاه کرد، او هم سرش را با تأسف تکان داد و گفت
_:" تمام سعیتو کردی که مثل احمقها رفتار کنی، بهت تبریک میگم چون موفق شدی، فقط باید صبر کنی تا مدالتو بهت بدیم.'"
کریست یک پایش را  از شدت حرص به زمین کوباند و با خشم گفت
_:" خودت یه احمقی.یه احمق فضول."
کلودیا که به جولی کمک میکرد تا بازگردند، به او پشت کرد و دستش را در هوا تکان داد و گفت
_:" و تو هم یه مالیخولیایی هستی، آقای دُن کیشوت.چطوره با سربازای پلاستیکیت بری به جنگ کوتوله ها و یکیشونو اسیر کنی، شاید اینطوری بتونیم حرفاتو باور کنیم."
وقتی جولی روی صندلی راحتی در زیر سایبان چتری نشست، ظهر شده بود و اشعه های نور خورشید روی سطح آب استخر منعکس میشد.
کلودیا گفت

_:"به دل نگیر. اون از این خیال پردازیها خوشش میاد، براش سرگرمیه."
جولی به یک جواب کوتاه اوهوم اکتفا کرد و بعد از آن، مکالمه ی زیادی بین آن دو صورت نگرفت.او به این نتیجه رسیدکه صحبت کردن با کریست دستکم سرگرم کننده تر از نشستن  در کنار کلودیاست؛ زیرا او مثل یک طاووس سنگی، زیبا و سرد بود.شاید آنقدر درگیر امور روزمره است که تبدیل به یک چیز کسل کننده شده.
مدتی بعد برای صرف ناهار به داخل رفتد. کریست بازنگشت  و هیچکس هم بدان توجهی نشان نداد.

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش سوم(راز کریست)


با توجه به پای دردناک جولی، اتاقی در همکف برایش درنظر گرفتند و او درحالیکه روی تخت نرم و مخملی اش دراز کشیده بود و به این فکر میکرد که به زودی حوصله اش در آنجا سرخواهد آمد، در اتاق قژ قژ کنان باز شد و کریست با احتیاط داخل شد.
جولی نیم خیز شدو گفت
_:" تو کجا بودی؟"
_:" هیس، یواش تر.نمیخوام سرو کله ی کلودیا یا خانم لیزا پیدا بشه."
کنار تخت جولی نشست و ادامه داد
_:" راستش به نظرم از اون خونه ی کوتوله ها خوشت نیومد."
مکثی کرد و چهره ی جولی را با کنجکاوی برانداز کرد و دوباره گفت
_:" امّا میخوام یه چیزای دیگه هم نشونت بدم،ولی کلودیا...خوب، اون اصلا اخلاق خوبی نداره."
جولی که سعی میکرد مشتاق باشد پرسید
_:" خوب اون چیز، چیه؟" 
کریست محتوای یک جعبه ی حلبی کوچک را روی تخت جولی خالی کرد، چندین تیروکمان، چکمه، زین اسب و خنجر که همه در سایزهای بسیار کوچک ولی با جزییات خیلی دقیق بودند.
_:" قشنگن. ولی من با این چیزا بازی نمیکنم... " 
کریست به میان حرف او پرید و برای دومین بار در طی آن روز گفت
_:" اینا که اسباب بازی نیستن.واقعی اند.
 

_:" جداً؟میخوای بگی قابل استفاده اند؟"

_:" معلومه، ولی نه برای ما، اینا برای کوتوله هاست."
جولی چشمانش را چرخاند و گفت
_:" حق داری، به هر حال یک ساله که تو همچین جایی داری زندگی میکنی، نمیدونم من تا یک سال دیگه چطوری میشم"
کریست با اصرار خنجر کوچکی را به دستش داد و گفت
_:" من دیوونه نیستم.این رو نگاه کن."
خنجر تیز بود و نوک انگشت جولی را برید، به دقت به آن نگاه کرد و گفت
_:" شبیه سوزن ته گرد که نیست!! ".
 کریست آهی کشید و گفت
_:" آره نیست.چون این یه خنجره."
 جولی لبخندی زد و خنجر را روی توده ی کوچکی از وسایل ریز و ظریفی که روی تخت ریخته بود گذاشت و گفت
_:" فکر کنم آخرش مجبور بشی مثل گالیورد، یه گوسفند کوتوله برای اثبات حرفت نشون بدی." 
کریست با چهره ای دمغ و ناامید محتوای بیرون ریخته را به داخل جعبه اش بازگرداند و گفت
_:" حالا که اینطور شد، بگذار یه حقیقتی درباره ی خونه اونوریه بهت بگم." 
 

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_______بخش چهارم(راز کریست)

  جولی که میدانست منظورش از خانه ی آنطرف، همان خانه خودشان است.با نگرانی پرسید:
_" چه حقیقتی؟" 
  کریست جعبه را به زحمت داخل جیب شلوارش که به مرز انفجار میرسید جا داد و گفت
_:" مادربزرگم میگفت توی اون خونه اتفاقای بدی افتاده، برای همین مدتها خالی بوده.میگه اون خونه منتظر دزد کوچولوست تا برگرده و حسابش رو برسه."

_:" دزد کچولو؟اون دیگه کیه؟"
_:" خوب یه دزده دیگه.وقتی بره اونجا دیگه برنمیگرده."
  جولی که همیشه از شنیدن شایعات لذت میبرد پرسید
_:" و چرا مدتها خالی بوده؟"
_:" صاحب اصلی اون عمارت یه اشراف زاده عجیب و غریب به اسم بارون برِولی بوده که توی اون خونه کشته.حلق آویز شده بود.خیلیا میگن خودکشی کرده ولی اصلاً معلوم نیست چرا اینکارو کرده.میگن روحش توی اون خونه میگرده.اونجا جن زده ست."
جولی در ابتدا سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد.اما وقتی گوشه های لبش کمی به سمت بالا کشیده شد، کریست اخم کرد و بعد جولی طوری خندید که صدایش در اتاق طنین انداخت و باعث شد که او با دلخوری از جا برخیزد.
او به شدت احساس حماقت میکرد زیرا به نظر جولی، مادربزرگ این قضیه را سر هم کرده تا جرأت نکند به آن خانه برود.با ناراحتی به اتاق نمور و نیمه تاریک زیر شیروانی با آن سقف شیب دارش پناه برد.کریست آنجا را دوست داشت، شاید به این دلیل که تنها جایی بود که کلودیا مزاحمش نمیشد و یا شاید به خاطر بوی نم و کهنگیش بود.اما چیزی که مطمئن بود باعث میشد به آن اتاق شلوغِ پر از اثاثیه کشیده شود مجموعه ای از کتابهای قدیمی بود که جلدشان بر اثر گذر زمان پاره و یا آسیب دیده بودند.او میتوانست مدتها پشت میز تحریرش کتاب بخواند یا روی قالیچهٔ کهنه، غنایمش را که از گشت و گذارهایش در حوالی خانه و جنگل بدست آورده، پخش کند که شامل محتوای همان جعبهٔ حلبی و چند چیز دیگر میشد.
از گرمای ظهر گذشته بود که کریست بلاخره تصمیم گرفت از خانه خارج شود، زیرا چند روز قبل به کشف جدیدی از ردپاهایی کوچک رسیده بود و دلش میخواست از آن سر درآورد امّا به خودش قول داد که دیگر در این باره به کلودیا و جولی چیزی نگوید.به پرتگاه رسید.همانجایی که جولی قصد کشتن یک گربه را داشت.ردپاها به عمق پرتگاه میرفت. دوباره آنها را بررسی کرد، بدون شک متعلق به یک بچه دو ساله بود و از طرفی مطمئن بود هیچ کودک دو سالهٔ تنها آن هم پابرهنه، نمیتواند به عمق پرتگاه برود.مگر آنکه نتیجه بگیرد که رد پا برای بچه ای غیر از یک انسان و یا برای یک کوتوله است. مطمئن بود این کوتوله ای که در تلاش یافتنش است با آن کوتوله هایی که خانه های کوچک چوبیشان را در نزدیکی حاشیه جنگل پیدا کرده بود متفاوت است.با آن که از پی بردن به این راز، هیجان زده بود اما چیزی در ته دلش به او هشدار میداد که باید از صاحب این ردپاها دوری کند و همان احساس باعث شد دل آشوبه بگیرد.اما اگر اکنون پا پس میکشید دو اتفاق مهم در زندگیش می افتاد، اول اینکه به خودش ثابت میشد ترسو است و دوم آنکه دیگر جرأت نمیکرد پرده از این راز هیجان انگیز بردارد.ولی اگر بتواند چیزی پیدا کند که با آن به کلودیا و جولی حرفش را اثبات کند، ارزشش را داشت.شاید میتوانست موجود زنده ی کوچکی مثل گوسفند گالیورد پیدا کند.همین فکر و تجسم چهره ی متعجب خواهرش به او انگیزه ی کافی را داد که از پرتگاه پایین برود.

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش پنجم(راز کریست)

پایین رفتن آنقدرها هم آسان نبود زیرا از پهلو خود را به پایین سُر داده بود و وقت زیادی میبرد که جای پای مناسبی پیدا کند و از آن بدتر اینکه مدام مجبور بود زیر پایش و متعاقب آن ارتفاعی که در آن نیمه معلق بود را ببیند.گرچه در تمام مدت به دلیل نداشتن ترس از ارتفاع احساس برتری نسبت به خواهرش داشت، اما آن احساس مربوط به زمان کلاس کوهنوردی و یک میلیون وسایل و تجهیزات میشد نه به آن وضعیت ناجور.در آن حین که بیشتر به عمق پرتگاه میرفت بیشتر به این موضوع ایمان می آورد که آن ردپا متعلق به موجودی غیر از انسان است که به احتمال زیاد قدرتی دست کم بیشتر از خودش داشت.بلاخره زمانی که کف پایش سطح سنگلاخی کف پرتگاه را احساس کرد خیالش راحت تر شد.
کریست بعد از طی مسافتی در کنار رودخانه که رد پای کوچکی در بین گل و لایش بود، سرانجام با ناامیدی به یک سد طبیعی از سنگ های ریز و درشت رسید که رد پا در آنجا ناپدید میشد.به اطرافش نگاهی کرد، شاید آن موجود از دیواره های پرتگاه بالا رفته بود، اما این کارش چه فایده ای داشت؟ آنهم زمانی که به سختی توانسته  پایین بیاید.غیر ممکن بود کسی بتواند از آن دیوارهای سنگی بلندِ بدون شیب بالا برود، حتی اگر در نظر میگرفت ردپای موجودی غیر انسانی باشد.بالا رفتن از سد و گذر از آن هم به همان اندازه غیر ممکن به نظر میرسید.پس این رد پا کجا غیب شده بود؟ دو احتمال داشت یا پرواز کرده بود و یا زمین را حفر کرده باشد.فرضیه اول را سریع رد کرد زیرا چه موجود احمقی بعد از طی این همه مسافت با پای برهنه و پیاده تازه یادش آمده که دو بال دارد که کارایی اش پرواز است؟فرضیه دوم به واقعیت نزدیک تر بود و به همین دلیل شروع به گشتن اطرافش کرد.بعد از مدتی که از نظر کریست یک قرن طول کشید، کم کم ناامید شد که آن را پیدا کند و درست لحظه ای که تصمیم گرفت تمام راه را باز گردد،آنرا دید. گرچه تونل زیر زمینی نبود ولی بی شباهت به آن هم نبود. یک تونل در دل سد قرار داشت که چنان ماهرانه در لابه لای سنگ های بزرگتر پنهان شده بود که تعجبی نکرد که چطور آن را بعد ازشش بار جست و جو در همان نقطه ندیده است.اگر سینه خیز آن مسیر را میرفت احتمالا میتوانست بفهمد سر از کجا در خواهد آورد.

روی شکم دراز کشید و مثل سربازهای در حال دوره، سینه خیز وارد تونل شد و باعث شد لباسش خیس و گلی شود.تونل را خیلی ناشیانه و بی دقت کنده بودند. بعضی قسمتها به قدری فراخ بود که میتوانست دستهایش را از پهلو دراز کند و بعضی از قسمتها نیز به قدری تنگ شده بود که لحظه ای وحشت میکرد که نکند در آنجا گیر کند و در آن صورت چه مرگ وحشتناکی در انتظارش می بود.سعی کرد آن افکار را با تکان دادن سرش از ذهن بیرون کند ولی باعث شد گردو خاک بلند شود.
وقتی به دقت به دیوارها، سقف و کف تونلی که در پیش رو داشت نگاه کرد متوجه شد آنجا را با اجسام تیزی مثل کلنگ حفر کرده اند.کم کم به جایی رسید که نَم کمتری داشت و فهمید که از سطح رودخانه بالاتر آمده است.امّا اگر سطح آب رودخانه بالا بیاید و او نتواند به موقع از آنجا خارج شود، چه اتفاقی می افتاد؟دیگر زمان از دستش خارج شده بود و شکم، آرنج و زانوهایش خراشیده و میسوختند.حالا تونل چنان تاریک شده بود که ترس از محیط بسته و تاریک در دلش بیدار شده بود.

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش ششم(راز کریست)

آن مسیر طولانی و پر فراز و نشیب او را خسته و تشنه کرده بود، امّا مشکل اصلی این بود که شش هایش به علت کمبود اکسیژن سفت و دردناک شده بودند و علاوه بر آن ماهیچه های بازویش به علت تحمل سنگینی نیم تنه ی بدنش در حال انفجار بود.به این فکر میکرد که مسیر را برگردد که سرانجام تونل روشن تر شد، و  با کمک نور کم سویی که به داخل میتابید توانست پنجره های کوچکی را بر روی دیوار ببیند.کنار یکی از پنجره ها توقف کرد و اکسیژن تازه را که بوی چوب سوخته و آهن گداخته میداد را در شش هایش بلعید و آرامشی دلپذیر جای وحشت چند لحظه ی قبلش را گرفت.چشمانش را بست تا بیشتر بتواند از این آرامشی که باعث التیام درد شش های چروکیده و بازوی دردمندش میشد، لذت ببرد.گویی اکسیژن تازه علاوه بر رضایت خاطر، هوشیاریش را بازگردانده بود زیرا سریع چشمانش را باز کرد تا آن سوی پنجره را ببیند.منبع این رایحه ی چوب سوخته چه بود؟ طولی نکشید که جواب سوالش را به همراه وحشتی که به دنبال داشت را یافت.
آنچه آن سوی دریچه دید، مو را به تنش سیخ کرد. سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود و ده ها کوتولهٔ زره پوش را دید که چهره هایشان از پس آتش سرخی که به دور آن حلقه زده بودند چندان مشخص نبود ولی به طور یقین با آنچه در ذهنش درباره آنها مجسم کرده بود تفاوت زیادی داشتند.آنها قد بسیار کوتاه ولی استخوان های بسیار درشت و هیکلی تنومند و قوی داشتند.ریش و سیبیل پر پشت و در هم تنیده و صدایشان بسی خشن و بم بود.
کریست نفسش را حبس کرد؛ زیرا آنقدر به کوتوله ها نزدیک بود که اگر دستش را از پنجره دراز میکرد به راحتی میتوانست زره ی آنان را لمس کند.تبرها و شمشیرهایشان در برابر نور شعله های آتش برق سرخگونِ شومی داشتند.آنها بی رحمانه و کینه توزانه برای قتل یک نفر نقشه میکشیدند.یک دزد!!

یکی از آنها گفت
–:" مدتهاست منتظر چنین روزی بودیم.به نظرم باید زودتر از اینها دست به کار میشدیم."

دیگری جواب داد
_:" قبل از هر کاری باید نیروهامونو جمع کنیم، ممکنه نگهبانها جلومونو بگیرند."

نفر سوم که به کریست نزدیک تر بود گفت
_:" دلم میخواد زجر کشیدن اون دزد خپل و احمق و به چشمم ببینم.دوست دارم با دندونام استخونای کوچیک اون دزد کوچولو رو بشکونم، به نظرتون گوشت یه دزد چه مزه ای  داره؟" 

کوتوله ی دورتری جواب داد
_:" هی انگاری یادت رفته، اون دزد کوچولو، همچین  دیگه کوچولو نمونده، یه پیرزن خیکی و خپل شده"
چند نفر با صدای نخراشیده ای خندیدند، گرچه بیشتر شبیه نعره کشیدن دردناک گاو و زوزه کشیدن سگ بودند.در این لحظه کریست صدای یکی از کوتوله ها را شنید که چنان مهیب و خشن بود که حتم داشت هرگز آن را فراموش نخواهد کرد و یا شاید هر شب در میان کابوس هایش آن را بشنود.

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش هفتم(راز کریست)

صدا چنان قاطعانه بود که بی درنگ هم قطارانش سکوت کردند و صدای خنده هایشان را از ترس فرو خوردند.
_:" باید دقت کنیم که مأموریتمون به مشکلی بر نخوره. ما مدت خیلی زیادی رو صبر کردیم اجازه نمیدم کسی نقشه های منو خراب کنه."
سپس خرناسی کشید و همهٔ کوتوله ها با وحشت و نگرانی کمی در جایشان جا به جا شدند.صاحب صدا از دیدرس کریست به کلی خارج بود ولی ترسی وحشتناک تر از ترسی که او در دل هم رزمانش انداخته بود، به جان کریست تزریق کرده بود.خشونتی حیوانی در پس آن صدا وجود داشت.
صدا ادامه داد:

_:" اوّل باید گنج دزدیده شده رو ازش پس بگیریم و بعد طوری حسابش رو میرسیم که دیگه کسی جرأت نکنه پاشو اونجا بذاره.عمارت بارون تبدیل به قربستون نحس اون دزد میشه."
کوتوله طوری نام عمارت بارون را به زبان آورد که گویی چیز بدمزه ای را به خوردش داده باشند.باد سردی از دریچه وزید و عرق پیشانی کریست را خشکاند.قلبش از وحشت به شدت میتپید. آنقدر ترسیده بود که جرأت تکان خوردن هم نداشت. میدانست که باید عجله کند. عمارت بارون، همان خانهٔ آن سمت جاده بود و کسی جز عمه ماری، نمیتوانست مورد خطاب کوتوله ای باشد که او را پیرزن خیکی نامید و البته همهٔ آنها به همراه آن صدای دلهره آور برای زجرکش کردنش کلی طرح و برنامه ریخته بودند.
ترشح آدرنالین نیروی تازه ای به دست و پایش داد و زودتر از آنچه تصور میکرد به ورودی تونل رسید، همین که مطمئن شد به طور کامل خارج شده است، جستی زد و به سمت عمارت میلر دوید.
در تمام مسیر سعی کرد ذهن آشفته اش را مرتب کند.آنچه او دیده و شنیده بود به طور قطع برای کلودیا و جولی و حتی خانم لیزا قابل باور نبود. شاید بهتر بود یک راست به عمارت بایرون میرفت و آقا و خانم پارکر را در جریان اتفاقی که ممکن بود بیافتد قرار دهد. امّا چطور ممکن بود آنها حرفش را درباره یک مشت کوتوله ای که پشت یک سد کمین کرده اند باور کنند؟خانم لیزا حتما از این رفتارش به شدت عصبانی میشد و احتمال داشت  او را چند روزی در اتاقش زندانی کند.
صدای هراس انگیز کوتوله ها قلبش را از ترس در هم فشرد و باعث ایجاد حالت تهوع شد.با خود فکر کرد آیا ممکن است جان عمه ماری در خطر باشد؟ او در واقع اسمی از او نشنیده بود. کم کم شک و شبه در ذهنش رخنه کرد.ولی آنها برای حمله به عمارت بایرون نقشه میکشیدن و این چیزی بود که به طور حتم ساکنین آنجا و از جمله عمه ماری را به خطر می انداخت و بعد چیزی در ذهنش روشن شد، مثل شعلهٔ شمع که در ابتدا کم نور و ضعیف است و بعد با جلز ولزی جان بیشتری میگیرد و فضا و گوشه کنار تاریک را روشن میکند، همان گونه زوایای آن حادثه به همراه راه حل برایش آشکار شد.از اینکه چرا زودتر به این نتیجه ی بدیهی نرسیده بود خود را سرزنش کرد.البته که مادر بزرگ سیلوا چیزهایی میدانست.او چندین بار دربارهٔ دزد کوچولویی که قرار بود وارد عمارت بارون شود و خطرهایی که آنجا در کمینش بود، برایش گفته بود.او حتما حرفایش را باور میکرد، شاید به اتفاق هم به عمارت بارون میرفتند و خانم و آقای پارکر را به عمارت خودشان می آوردند.امّا اگر اقدام نجاتشان باعث حملهٔ کوتوله های خشمگین به خانه خودشان شود چه؟دوباره یادآوری آن صدای وحشتناک پشت کریست را لرزاند.

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش هشتم(راز کریست)

بلاخره زمانی که وارد خانه شد، آقای دکتر جانسون را دید که از طبقهٔ بالا به همراه خانم لیزا پچ پچ کنان پایین می آمدند.کریست با نگرانی گفت:
_:" سلام.چیزی شده؟"
دکتر جانسون خداحافظی مختصری کرد و از عمارت خارج شد.خانم لیزا در ابتدا با تعجب و بعد با ناراحتی به کریست نگاه کرد و گفت:
_:" این چه سرو وضعیه؟سرتاپات پُر از گِل و کثافته!"
امّا کریست اهمیتی به سر و وضعش نمیداد.ذهن او با چیزهای مهم تر و البته ترسناک تر درگیر بود.آیا اتفاقی افتاده که پای دکتر جانسون را به آنجا باز کرده ؟یعنی کوتوله ها به این سرعت دست به کار شده اند؟آخرین باری که دکتر جانسون به خانه آنها آمده بود خبر مرگ یکی از اقوام مادربزرگ سیلوا را داد و حتما اکنون هم خبر مرگ دیگری به همراه داشت.شاید مرگِ عمه ماری!
این افکار چنان سیل آسا و وحشیانه به ذهن کریست هجوم آوردند که صدایش لرزید:
_:" کسی مُرده؟"
خانم لیزا بار دیگر با تعجب به او نگاه کرد.به این فکر میکرد علاوه بر پاره کردن زانوی شلوار و آرنج آستینش، عقلش هم آسیب دیده.
_:" اوه، نه! پناه بر خدا! کی گفته کسی مُرده؟ مادربزرگت ذات الریه گرفته.همین!"
کریست با بدگمانی گفت:
_:" یعنی سرما خورده؟ تو تابستون؟"
خانم لیزا، او را به سمت حمامی که در همکف قرار داشت هدایت کرد و با بی حوصلگی گفت:
_:" اره، منظورم همونه.در ضمن مادربزرگ، پیر و ضعیفه و سریع تر از ما مریض میشه.حالا برو حموم و خودتو بشور، مثل کوتوله های جنگلی شدی.بعدش میتونی مادربزرگ رو ببینی."
کریست به ناگاه در چهار چوب در ایستاد و با هیجان گفت:
_:" کوتوله ها واقعین!!"
خانم لیزا که بی شک از آسیب مغذی او  مطمئن میشد گفت:
_:" برو خودتو تمیز کن."
کریست که بحث کردن با او را بی فایده تر از بحث با کلودیا میدانست شانه ای بالا انداخت و گفت
_:" باید جولی رو ببینم."
خانم لیزا که به وضوح حوصله اش سر رفته بود و از معطل شدن جلوی در حمام کلافه بود کریست را قدری به جلو هُل داد و گفت:
_:" اون رو هم میبینی، البته بعد از حموم.تو که نمیخوای اون دختر تو رو با این سر و وضع ببینه، شرط میبندم تارزان در کنارت خیلی خوش تیپ تر به نظر برسه"
بعد از حمام به دیدن مادربزرگ رفت. او خواب بود و چهرهٔ گلگونش نشان میداد که هنوز زنده است و از این بابت خیالش آسوده شد.اما هنوز ذهنش آشفته ی چیزی بود که در آن سوی سد شاهدش بود.لحظه ای تصمیم گرفت که او را بیدار کند تا هر آنچه در افکار مشوشش میگذشت در دایره بریزد.اما اگر براستی مادربزرگ مریض شده باشد، دکتر جانسون با تجویز مسکن سعی کرده درد پیرزن نحیف را کمتر کند و بیدار کردنش دور از انصاف بود.پس به اتاق جولی رفت.
او و کلودیا روی زمین نشسته بودند و خواهرش مجموعهٔ محبوب جواهراتش را نشانش میداد و مغرور از تعریف های جولی، تا بناگوش سرخ شده بود.گرچه از نظر کریست ارزش آنها حتی به اندازهٔ محتوای جعبهٔ حلبی اش هم نمیرسید.با ورودش هر دو دختر سرشان را بلند کردند و نگاهشان از صورت به آرنج های خراشیده و زانوهای زخمی اش کشیده شد و کریست از اینکه چرا لباس و شلوار بلندی نپوشیده زیر لب به خودش لعنتی داد.امّا بعد متوجه شد این موضوع در برابر آنچه که باید بگوید اهمیتی ندارد.
کلودیا در حالی که گردنش را با غرور کشیده نگه داشته بود گفت:
_:" از جنگ با کوتوله ها برگشتی؟امیدوارم سربازای پلاستیکیت کمکت کرده باشند."
سپس پوزخندی زد که کریست به شدت از آن متنفر بود.در دل آرزو کرد که کوتوله ها او را به جای عمه ماری ببرند.دیدن چهرهٔ وحشت زده اش در حالی که کوتوله های ریشو او را به طرف پرتگاه میبردندحتما دیدنی بود و خودش را تصور کرد که پیروزمندانه یکی از همان پوزخندهای کلودیایی نصیبش میکرد.امّا در عوضِ تمام خیالاتش، بی مقدمه تنها یک جمله را به زبان آورد
_:" جولی، چرا به عمّت سری نمیزنی؟"

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش نهم(راز کریست)

جولی رنگش پرید و کلودیا با عصبانیت غرید
_:" کریست!واقعاً که خیلی بی ادبی."
کریست با تعجب گفت:
_:" من که حرف بدی نزدم. عمَّت پیره و ممکنه بهت احتیاج داشته باشه."
کلودیا مثل هر وقت دیگری که عصبانی میشد مُشت هایش را گره کرد و گفت
_:" بزرگترا بلدن چطوری مواظب خودشون باشن."
   جولی با شرمندگی گفت
_:" میدونم بابت حرفهایی که بهت زدم ازم دلخوری."
نگاه کلودیا، سردرگم میان برادرش و جولی رد و بدل شد، از اینکه در جریان نبود و مثل یک احمق جلوه کند ناراحت شد و با لحن دلخوری گفت
_:" چه حرفایی؟"
کریست که اصلًا دلش نمیخواست بحث خانهٔ کوتوله ها باز شود تا کلودیا بتواند حرف های نیشدار همیشگی اش را تکرار کند با عجله گفت
_:" نه، اون اصلًا مهم نیست"
جولی با چهره ای که گویی زحمت میکشید منظور کارهای کریست را دریابد گفت
_:" خوب، پس قضیه چیه؟"
یا باید همین حالا میگفت و تمام سعیش را بر متقاعد کردنش میکرد و یا هیچ.تلاش کرد صدایش نلرزد
_:" راستش، عمَّت در خطره...."
کلودیا حرف او را قطع کرد
-:" اوه خدای من! حتماً توسط کوتوله ها؟چون سردار بزرگمون شکست سختی بهشون داده و اونها هم میخوان تلافی کنند.مگه نه؟"
کریست نباید اجازه میداد که کلودیا حرف هایش و از آن مهم تر اتفاقی که در حال وقوع بود را با خوشمزگی هایش بی اهمیت نشان دهد.ولی عصبانی تر از آن بود که بتواند با سیاست رفتار کند و اقرار میکرد که در برابر خواهرش بی سیاست ترین پسر دنیا بود.با عصبانیت گفت
_:" أه خفه شو کلودیا...این اصلًا شوخی نیست.کوتوله ها واقعین.اونها پایین پرتگاه و پشت یه سد بزرگ زندگی میکنن.اونها دزد کوچولو رو پیدا کردند و میخوان بکشنش.اون دزد....اون دزد...عمهٔ جولیه!"
کلودیا از وحشت نفسش را فرو داد، امّا نه از وحشت یک قتل احتمالی، بلکه از حرفی که برادرش دربارهٔ عمهٔ جولی زده بود.لحظه ای سکوت سنگینی بین آن سه برقرار شد.کریست احساس میکرد حرفهایش در فضای ساکت اتاق در حال انعکاس است.حالا که حرفش را با عجله زده بود پشیمان شده بود که چرا در انتخاب جملاتش دقت بیشتری نکرده.اما کاری بود که شده و حرفی بود که زده است.پس منتظر ایستاد تا جولی حرفایش را هضم کند. گرچه انتظار برخورد خوبی نداشت.
جولی با عصبانیت مثل فنر از جا پرید و باعث شد قوزک تازه جا افتاده اش از درد تیر بکشد.کریست را هُل داد و گفت
_:" ساکت شو پسرهٔ خُل، چطور به خودت اجازه دادی به عمه ی من بگی دزد؟ برو بیرون"
کریست سعی کرد بیشتر توضیح دهد، اما فقط جولی را بیشتر عصبانی کرد، در نهایت با دخالت خشن کلودیا ناامیدانه به همان اتاق دنج زیر شیروانی پناه برد.

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                      فصل سوم

                (عمارت جن زده)

_________بخش اول


کریست با خشم خود را روی تشک سفری انداخت و باعث شد گردو غباری همچون مه در اطرافش بلند شود.چشم هایش را بست و به آنچه قرار بود در عمارت بارون رخ دهد فکر کرد.با اینکه از برخورد کلودیا و جولی دلخور بود اما نمی توانست تنها به این دلیل که کسی حرف هایش را باور نکرده دست روی دست بگذارد.اما چه کاری از دستش بر می آمد؟کوتوله ها را با آن هیبت و صدای وحشتناکشان مجسم کرد. او هرگز نمی توانست با آنها درگیر شود.چیز زیادی هم از آنها نمی دانست.اما نه! او مطلبی در این باره در میان کتابهای قدیمی مادربزرگ دیده بود.
گرچه نقشه ای در ذهن نداشت، باید میفهمید با چه جانوری رو در رو است.آیا کوتوله ها جزو انسانها محسوب میشدند یا حیوانات؟خرمنی از کتابهای قدیمی درون جعبه های کارتُنی در انتهای اتاق زیر شیروانی روی هم تلنبار شده بودند که لایه ی ضخیمی از گردوغبار روی همه ی آنها را پوشانده بود. به جز کارتُنی که به تازگی آن را باز کرده بود؛ زیرا تصمیم گرفته بود در طول تابستان تمامی آن را بخواند.طولی نکشید که پیدا یش کرد. کتابی دست نویس و قطور با جلد چرمی و، وصله پینه شده که کاغذ های زرد و شکننده ای داشت.عنوان «نژاد کوتوله ها» روی جلد آن حک شده بود.حالا که با دید جدیدی به کتاب نگاه میکرد، احساس کرد با چیز منحوس و خطرناکی رو در رو است.تا قبل از آنکه از ماجرای پشت سد باخبر شود تمام آن مطالب برایش سرگرم کننده و هیجان انگیز بود، ولی حالا نمیدانست دقیقاً با مرور دوبارهٔ مطالب آن قرار است چه چیزی عایدش شود. دفعه ی قبل آن را روزنامه وار خوانده بود و جست و گریخته چیزهایی به یاد می آورد.انگشتش را روی فهرست بلند بالای انواع کوتوله ها کشید: کوتوله های جنگلی، کوتوله های زیر تپه، کوتوله های غارنشین، کوتوله های جادوگر، کوتوله های جنگجو...بدون شک آن کوتوله ها با آن زره های آهنین و سلاح های سنگین و خطرناک چیزی غیر از کوتوله های جنگجو نبودن.امّا برای اطمینان بیشتر باید صفحه ی مربوط به آن را باز میکرد.
              

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش دوم(عمارت جن زده)

کوتوله ها ی جنگجو حدود پنجاه سانت قد، با استخوان های درشت،پر قدرت.آنها به کوتوله های شبح نیز معروف هستند؛ زیرا میتوانند بدون کوچکترین صدا رفت و آمد کنند.

حدود چهارصد و چهل و پنج هزار سال قبل از میلاد آنها توسط أنکیِ اجنّه و از طریق شبیه سازی به منظور استخراج طلا ساخته شدند. آنها بیشتر در معادن و لابه لای صخره های بزرگ زندگی می کنند و علاقه ی زیادی به جمع آوری طلا دارند.

بعد از فروپاشی حکومت نِفیلیم از خاندان أنکی در زمان طوفان بزرگ، نسل آنها رو به انقراض گذاشت تا اینکه توسط یکی از بازماندگان خاندان أنکی ابتدا  در بین تمدن باختریان و سپس در سراسر جهان گسترش پیدا کردند.امّا سرانجام به دلیل خیانت به خاندان أنکی، مطرود شده و به خدمت پادشاهان انسان در عصر آهن درآمدند و به عنوان نگهبانان خزانه های طلا و یا نگهبانان شخصی به کار گمارده شدند.

آنها در تولید فلز و سلاح مهارت زیادی دارند.این نوع کوتوله ها در مقابل همنوعان دیگرشان (کوتوله های جادوگر) از علم جادوی پیشرفته، بهره ی چندانی ندارند.با این حال همه ی نژاد آنها جادوی مخصوص به خود را دارند. به طور مثال؛ می توانند بعضی از موجودات ضعیف تر از جمله انسان ها را به خوابی عمیق ببرند. به طوری که فاقد علایم  حیات شوند و دیگران تصور به مرگ طلسم شدگان می کنند.تحقیقات زیادی انجام شد تا کشف شد که تنها راه شناسایی این طلسم، استفاده از یک آینه ی شکسته است. برای این کار کافیست که داخل  آینه به شخص طلسم شده نگاه کنید.

یکی از دشمنان سرسخت کوتوله ها، موجودات بند انگشتی به نام إلف ها هستند که معمولاً نگهبان حاصلخیزی و آبها هستند.

یکی از مقدماتی ترین اقدامات امنیتی برای مقابله با کوتوله ها ی جنگجو دود کردن عود در اطرافتان است.این کار باعث گیجی و خواب آلودگی آنها میشود.سعی کنید هرگز به کوتوله های جنگ جو آسیبی نرسانید؛ زیرا آنها به شدت کینه ای هستند.      

 مطلب در همین جا تمام می شد.کریست با خود فکر کرد از آنجایی که کوتوله ها را به چشم دیده، پس إلف ها هم حتماً وجود دارند.اما مشکل دیگری وجود داشت. آنها را در کجا می توانست پیدا کند؟ و مهم تر اینکه چطور از آنها کمک بگیرد در حالی که حتی نمیدانست آنها دقیقاً چه موجودی هستند و حتی ممکن بود به خطرناکی کوتوله ها باشند.پس به این نتیجه رسید که بهترین راه حل همان عود است.کمی مسخره به نظر می رسید که با چند عود به جنگ کوتوله ها برود.صدای وحشتناکی که در تونل شنیده بود در ورای ذهنش طنین انداخت و لرزشی در ستون فقراتش احساس کرد.ولی با این وجود یقین داشت که باید کاری کند.

       

  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

______بخش سوم(عمارت جن زده)

وقتی از پنجره به آسمان نگاه کرد، آخرین بارقه های سرخ رنگ خورشید نیز در حال محو شدن بود.به یاد آسمان آن سوی سد انتهای پرتگاه افتاد که به سیاهی قیر می ماند.
فکری به ذهنش رسید و از شدت هیجان آمیخته به ترس چند بار لبش را با زبان خیس و دستش را مشت کرد.دلش نمیخواست به امّا و اگرهای فکری که به مخیّله اش خطور کرده بود بپردازد؛ زیرا می ترسید جرأت عملی کردن آن را از دست بدهد.سراسیمه در میان اثاث های کهنه و در هم ریخته به دنبال عود گشت و سرانجام دسته ای از آن را داخل کشوی یک کمد آینه دار قدیمی و رنگ و رو رفته پیدا کرد.یکی از آنها را روشن کرد، زیرا ممکن بود رطوبت باعث خراب شدن آنها شده باشد.باید سریع دست به کار میشد.زمان زیادی را تلف کرده بود.

به سرعت از عمارت خارج شد و دوچرخه ی جولی را از کنار پله برداشت و در مسیر ماشین رو به سمت خانه ای که همیشه آن را به عنوان عمارت جن زده می دانست حرکت کرد.
نسیم خنک عصرگاهی، صورت کریست را نوازش میکرد.می توانست صدای صفیر آن را نیز در لابه لای موهایش بشنود.در همین حال، کم کم نیمه ی تاریک آنچه ممکن بود با آن رو به رو شود در ذهنش روشن شد.در هر صورت آقا و خانم پارکر حرف هایش را باور نمی کردند.در آن صورت چه بهانه ای داشت و اگر همان لحظه کوتوله ها به عمارت حمله میکردند چه؟! احتمال اینکه از کنارش بگذرند و تنها عمه ماری را با خود ببرند، به صفر میرسید.بدون شک آنها بدون کوچکترین رحمی او و آقای پارکر را نیز میکشتند.
کریست نمی دانست أنکی چه کسی بوده ولی در دل به او ناسزایی داد که چرا به دلیل حرص جمع آوری طلا، آنها را شبیه سازی کرده و اصلًا چه لزومی به وجود این همه خشونت در شخصیت یک عده معدن چی  می دید؟
لحظه ای که عمارت بارون ازلابه لای درختها دیده شد، با خود فکر کرد اگر دیر رسیده باشد چه؟! سرانجام تصمیم گرفت آقا و خانم پارکر را با سرهم کردن یک دروغ مصلحتی به عمارت خودشان بکشاند و بعد از آن که همه چیز را برای مادر بزرگ سیلوا تعریف کند، می تواند سنگینی این قضیه را به عهده ی بزرگترها بگذارد وسپس  خودش مانند یک قهرمان به تشکرها و تعریف و تمجیدهایشان گوش بسپرد، حتی در آن وضعیت از تجسم چهره ی متعجب کلودیا لبخندی زد.
قبل از آن که به نرده های سیاه حفاظ عمارت بارون برسد ترمز کرد. کمی روی چمن های کوبیده شده لیز خورد و ایستاد.یک چیزی تغییر کرده بود.اما نمی دانست دقیقاً چه چیزی.در ورودی نیمه باز بود و با نسیم ملایم قژقژ صدا میداد. کریست دوچرخه را زیر پلاک زنگ زده ای با عبارتِ عمارت بارون، گذاشت.یکی از عود ها را روشن کرد.لحظه ای صبر کرد تا عود کاملًا دود کند و بوی گرم و مطبوعش غلیظ تر شود. سپس از در نیمه باز وارد شد.

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش چهارم(عمارت جن زده)

سکوت چنان عمیق بود که گویی خانه را در خود بلعیده بود.صدای قدم هایش بر روی کف پوش های جرم گرفته، آن سکوت را شکست.گرچه به نظرش تنها عمق آن سکوت را نشان میداد.نمی دانست از چه رو اصلًا مایل به شکستن چنین سکوتی نبود.گویی خانه با چشم های غضبناکی تمام حرکت هایش را می پایید.
_:" آقای پارکر...خانم پارکر...؟"
پژواک صدایش کوتاه تر از حد معمول بود.به نظر دستی نامرئی صدا ها را در فضا خفه میکرد.وقتی از پله ها بالا میرفت کف پوش چوبی زیر وزنش ناله ای کرد.سرمایی در قفسه سینه و میان کتفش احساس کرد که وقتی به معده اش رسید، داغ و سوزنده شد. دلش میخواست تمام پله ها را برمیگشت، از خانه خارج میشد و با تمام توان به سمت خانه رکاب میزد و در نهایت خود را در اتاقش پنهان میکرد.اما درست وقتی پشت در اتاقِ رو به روی پله ها رسید جرأت بیشتری پیدا کرد. از این رو گفت:
_:" راستش اومده بودم درباره ی جولی باهاتون صحبت کنم، آقای پارکر..."
در اتاق را باز کرد.همه چیز مرتب ولی خالی بود.مثل اینکه سالهای سال خالی بوده.بعد از آن با سرعت بیشتری به اتاق های دیگر سرکشی کرد.اما خبری نبود.تمام پله ها را به سرعت پایین رفت.دیگر برایش مهم نبود که سکوت مرموز آنجا را بشکند یا نه، حتی اگر کوتوله ای در کمینش نشسته باشد هم برایش مهم نبود.چیزی در دلش به او اطمینان میداد که دیر شده است، خیلی دیر!
سرانجام وقتی در آستانه ی اتاق نشیمن ایستاد و با صدای بلند آقای پارکر را صدا زد متوجه ی در نیمه باز گوشه ی اتاق شد.از میان مبل ها ی قدیمی و کهنه و پیش بخاری آینه کاری شده گذشت.آنجا اتاق ناهار خوری بود.با این تفاوت که صندلی ها واژگون و چندتایی از آنها هم شکسته بودند.یک ویترین از ظرف های چینی هم افتاده و تمام کف زمین را از خورده های ظروف شکسته، پوشانده بود.نزدیک ترین پرده به میز غذا خوری، از چوب پرده ی شکسته ای آویزان شده بود و جسم تیره ی بزرگی که در میان پارچه پیچیده شده بود، آن زیر دیده میشد.
وقتی کریست به چند قدمی آن رسید متوجه شد که آن جسم تیره متعلق به آقای پارکر است که دمَر افتاده بود.زمانی که سعی کرد او را برگرداند متوجه سرمای غیر عادی بدنش شد.به سرعت خود را عقب کشید.گویی که ناگهان زیر پایش خالی شده و از ارتفاع زیادی سقوط کرده باشد، دلش فرو ریخت.آقای پارکر مُرده بود!
پس کوتوله ها به طور حتم، عمه ماری را با خود برده بودند.کف دستش عرق کرده بود و عود نیم سوز خاموش میشد.احساس کرد از پس دود غلیظ عود، به سختی در حال نفس کشیدن است؛ زیرا با هر تنفسی شُشهایش به شدت می سوختند.
صدای برخورد چیزی به دیوار یا در را از طبقه ی بالا شنید.کریست به حالت چهار دست و پا درآمد و گوش هایش را تیز کرد.مطمئن بود که در طبقه ی بالا کسی را ندیده است.باید هر چه زودتر از آنجا می رفت.اتفاق شومی مثل هوای مسموم، فضای خانه را فراگرفت بود.جستی زد و دوان دوان از خانه خارج شد. اکنون هوا کاملًا تاریک شده بود و عمارت بیش از پیش به آنچه آن را جن زده می گفتند شبیه شده بود.

چنان با سرعت رکاب میزد که پیراهن خیس از عرقش به بدنش چسبیده بود.

  • تشکر 8
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

________بخش پنجم(عمارت جن زده)


وقتی رسید به سرعت دوچرخه را کنار پله های ورودی رها کرد و فریادزنان، جولی، کلودیا و خانم لیزا را صدا زد.منتظر دریافت پاسخی نماند و خود را با عجله به اتاق مادربزرگ سیلوا رساند.خانم لیزا روی صندلی کنار مادربزرگ نشسته بود.امّا نه! حتماً خوابیده بود؛ زیرا خم شده و صورتش در میان لحاف سفید فرو رفته بود.جلو رفت و بازوی خانم لیزا را تکان داد.
_ :" خانم لیزا...بلند بشید.آخه چه وقت خوابیدنه؟ یه اتفاق خیلی بدی..."
صدایش رو به خاموشی رفت.دهانش از ترس خشک شده بود و دستش می لرزید. سرمای پوست خانم لیزا را می توانست از روی پارچه ی کتان لباسش نیز تشخیص دهد.گویی که برق ولتاژ بالایی او را پرتاب کند به عقب پرید و باعث شد با نشیمن گاه به زمین بیافتد.حالا که بیشتر دقت میکرد متوجه ی رنگ پریدگی چهره ی مادر بزرگش نیز شد.موهای پشت گردن کریست راست شدندو پوستش از ترس مثل پوست مرغ پر کنده شد.کوتوله ها هم به اینجا آمده بودند.این نشان میداد که تنها عمه ماری هدف آنها نبود؛ او نیز درمعرض خطر قرار داشت.امّا جولی و کلودیا کجا بودند؟ ممکن بود همین اتفاق برای آنها هم افتاده باشد؟ به سرعت از اتاق خارج شد.از رو شدن حقیقتِ وحشتناک سرش گیج رفت.احساس کرد در هوا معلق است و نهایت سرعت او به کندی حرکت یک بچه لاکپشت است.این اتفاق شوم خیلی سریع تر از او در حال پیش روی بود.
احساس ضعف و تنهایی باعث شد گلویش دردناک شود.اما به هیچ وجه نمی خواست اقرار کندکه از شدت ترس در آستانه ی گریه قرار گرفته است.زمانی که جولی وکلودیا را در اتاق هایشان ندید، دیگر نتوانست جلوی هجوم دردناک بغضش رابگیرد.چشم هایش نمناک شد وسرانجام داغی اشک هایش را بر روی گونه های یخ زده اش و سپس شوری آن را بر روی لب های لرزانش احساس کرد.در یک لحظه، خانواده اش را از دست داده بود، احتمال میداد جولی و کلودیا را با خودشان بُرده باشند. اما بر سر خودش قرار بود چه بلایی بیاید؟ به سمت اتاق زیر شیروانی دوید.دلش می خواست برای همیشه در آنجا مخفی شود، بلند بلند گریه کند و در صورت امکان کمی هم فکر کند.با ضرب لگدی که از روی یأس و ترس بود، در اتاق را باز کرد و بعد با صدای جیغ گوش خراشی خون در رگهایش منجمد شد.تا جایی که میشد خود را به در چسباند.چشم هایش را که از شوک وارد شده داشت از حدقه بیرون میزد، چند بار باز و بسته کرد و سپس آنها را دید. چندین احساس متضاد ناگهان در وجودش زبانه کشید و باعث شد دل پیچه بگیرد.ترس، تعجب، خوشحالی و عصبانیت چنان در هم آمیخت که لحظه ای مثل افراد آلزایمری، گیج و منگ شد.

  • تشکر 9
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×