رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

درود
قصد دارم اگه بشه هر از گاهی یک نمایشنامه ی جدید  معرفی کنم. امروز هم اولین نمایشنامه رو میگذارم:

نام اثر :دشمن ملت
نام نویسنده:هنریک ایبسن

اشنایی با نویسنده:هنریک ایبسن در مارس 1828 متولد شد.وی را می توان از پیشتازان تحول گرایی در ادبیات دراماتیک دانست.نمایشنامه او از نظر تعداد اجراها با اثار شکسپیر برابری می کند.به بعبارت دیگر پس از شکسپیر و چخوف ایبسن بیش از سایر نمایشنامه نویسان در ایران شناخته شده واثارش بر روی صحنه رفته است.هنریک ایبسن خالق 26 نمایشنامه است از جمله استاد معمار-خانه عروسک-مرغابی وحشی-هدا گابلر-کمدی عشق-کاتی لینا-ارواح-ارکان جامعه-مدعیان...
سبک نویسندگی ایبسن در ابتدای نویسندگی رئالیسم بوده که با تبعیت ار قوانین کلاسیک نمایشنامه نویسی نیز همراه بود.
دشمن ملت نخستین بار توسط _اکبر زنجانپور_به روی صحنه برده شد.
اشنایی با اثر:دکتر استوکمان فردی متعهد و دلسوز است .او که روزی برای پیشرفت شهرش پیشنهاد تاسیس تعدادی حمام می دهد متوجه می شود که اب این حمامها الوده است پس درخواست رسیدگی میکند اما چون مقامات این را برضد مناقع خود می دانند با حمایت روزنامه مردم عوام را بر ضد دکتر می شورانند....
دکتر استوکمان نماینگر بی شبهه ایبسن است.هر چند که او با ان شخصیت درونگرا و خجالتی فاقد قدرت بیان دکتر استوکمان است اما اگر به جای قدرت دیالکتیک استوکمان نفوذ قلم ایبسن را بگذاریم می بینیم که ای دو شباهتی تام دارند.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آشنایی با نویسنده:
یونسکو در سال 1912 در « اسلاتینا» در جنوب رومانی ( صد و چند کیلومتری غرب بخارست) به دنیا آمد . یک ساله بود که با پدر و مادروخواهرش به فرانسه آمد و تا 13 سالگی همان جا ماندند . در این میان پدر ، همسرش را طلاق داد وهمسر دیگری اختیار کرد وچون دادگاه حق سرپرستی کودک رابه پدر سپرده بود، اوژن به ناچار به بخارست بازگشت . در سال 1925 دوره دبیرستان را طی کرد و بعد در سال 1929 هنگامی که 17 سال بیشتر نداشت به فراگیری زبان رومانی در دانشگاه بخارست پرداخت . اما جداشدن پدرومادرش تأثیرعمیقی بر زندگی شخصی و همچنین بعدها در آثارش بر جای نهاد.
پدرن اوژن که پسر از او نفرت داشت ، در رومانی به نهضت فاشیستی وضد یهودی « گارد آهنین » ( گارد دوفر ) که مورد حمایت آلمان نازی بود ، پیوست وبا این همه از نوادر وکلای دادگستری است که پس از شکست آلمان ، مقبول نظر کمونیست ها افتاد ! در زمانی که گارد آهنین دررومانی قدرت یافت ، اندک اندک بعضی دوستان یونسکو من جمله « میرچا الیاده » شیفته ایدئولوژی شوم آنان شدند . نفرت وبیذاری اوژن از پدر که در نظر پسر ، مظهر قانون کور و محافظه کاری وسازش رذیلانه بود ، سراسر زندگی وکار درام نویسی یونسکو را تحت تاثیر قرار داد .
یونسکو بعد از این وقایع به نقد ادبی رو می آورد و در مورد شعر کنایی ( سمبلیک ) تحقیقاتی انجام می دهد و همچنین در سن 22 سالگی مجموعه مقالاتی را با عنوان « نه » منتشر کرد که حکایت از شخصیت
مخالف خوان او داشت .
یونسکو که ناظراندوهگین ناسازگاری وجدایی والدینش بود ، در این کتاب جانب مادر را می گیرد وبا الگوی فرهنگی مادر که فرانسوی است کنار می آید وبا هرچه از جانب رومانی پدرسالار بر وی الزام می شود : از آداب و رسوم وسنن فرهنگی گرفته تا عقاید وآراء جاری وروانشناسی وخلقیات مردم وخاصه تقلید ناشیانه وسرسری شان از غرب وامتناع تفکرفلسفی درباره هویت خویش ،می ستیزد و از همه آنان خرده می گیرد .
در سال 1938 یک بورس دولتی برای نوشتن رساله ای در باره «مرگ در شعر معاصر» گرفت که البته نوشته نشد . جنگ 1939 ( جنگ جهانی دوم ) تحصیلات او را متوقف کرد و از سال 1940 برای همیشه در فرانسه اقامت کرد . یونسکو خود درباره علل این امرمی گوید :
« قبل ازجنگ [ جهانی دوم ] هنگامی که رومانی بودم ، دیدم همه رومانی ها عضو « گارد دوفر » شده اند . استادانم ، دانشجویان ، رادیو و همه و همه مبتلا به این بیماری واگیردار شدند، به طوری که من با خود گفتم : من نباید حق داشته باشم بر خلاف همه مردم عمل کنم و می بایستی در اشتباه باشم . فکر می کردم که اگر نازی نشده بودم ، برای این نبود که من حق داشته ام ، بلکه یک مقدار عدم توانایی در من وجود داشت ... من در آن زمان خیلی جوان بودم ، دانشجو بودم . از این رو رومانی را ترک کردم . کشورهای دیگری را دیدم آن گاه دیگر خودم را تنها حس نمی کردم ، زیرا در فرانسه کسان دیگری بودند که مثل من فکر می کردند ... »
یونسکو در سال 1949 اولین نمایشنامه اش « آوازه خوان تاس » را نوشت که سال بعد اجرا شد و به زحمت شش هفته ای دوام آورد . تئاتر بکر و بدیع یونسکو در ابتدا با کم استقبالی تماشاگران مواجه شد . تالارهای اجرای « آوازه خوان تاس » اغلب خالی از تماشاچی بود . در اجرای اول آوازه خوان تاس فقط سه تماشاچی تا پایان اجرا به نظاره نشستند : یک کارمند و یک کارگر و یک شاعر و روزنامه نگار به نام « آندره برتون » ( که برتون بعدها از بزرگترین نظریه پردازان و پیشگامان مکتب سورئالیسم شناخته شد ) معروف است که پس از پایان اجرای نمایش « آوازه خوان تاس » برتون برخاست و فریاد بر آورد :
« ما تا حالا نقاشی سورئالیسم داشتیم، شعر سورئالیسم داشتیم و این هم نمایش سورئالیسم »
اجرای نمایش « ژاک یا اطاعت » در سال 1951 و « صندلی ها » در سال 1952 به زحمت موفقیت بیشتری از آوازه خوان تاس در جلب تماشاگران ــ که این شیوه جدید تئاتری یونسکو برای آنان نا آشنا و نامأنوس بود ــ مواجه گردید . او در طی همین سالها در تعریف تئاتر می گوید : « تئاتر نمی تواند چیزی غیر از تئاتر باشد . تئاتر دیگر مورد استفاده تبلیغاتی ، سیاست ، مذهب و یا فلسفه قرار نمی گیرد ، بلکه با بیان منحصر به فردش وسیله ای خواهد بود برای کشف حقایق خاص »
اما در سال 1954 اجرای نمایش « آمده یا چگونه از شرش خلاص شویم » تماشاچی فراوان یافت و سر و صدایی به راه انداخت و از آن پس همه کارهایش به دقت دنبال شد و به نقد در آمد .
در سال 1959 « کرگدن » معروفترین اثر یونسکو ــ که با این نمایشنامه نام یونسکو در سراسر مراکز هنری دنیا بر سر زبان ها افتاد ــ در آلمان روی صحنه رفت . برای تماشاچی آلمانی این نمایش معانی فراوانی داشت . هر جا اشاره ای از آن در داستان نازی ها می یافتند ، سخت او را تشویق می کردند . یونسکو پس از آن نمایشنامه های زیادی را به دنیای ادبیات دراماتیک معاصر تقدیم کرد :
«شاه می میرد» ، «آدم کش» ،« ژاک یا اطلاعات» ، «آینده در تخم مرغ هاست» ، «مستأجرجدید» ، « دختردم بخت» ، «عابر هوایی» ، «صندلی ها» ، «تشنگی وگرسنگی» ، «مردی با چمدانهایش» و ...
یونسکو در سال 1971 به عضویت فرهنگستان ادب و هنر فرانسه ، یعنی بالاترین مقام فرهنگی در فرانسه درآمد . « اوژن یونسکو » درام نویس و نظریه پرداز بزرگ تئاتر در سال 1994 در خانه شخصی خود در پاریس دیده ازجهان فرو بست.
اشنایی با اثر:
نمايشنامه كرگدن توسط اوژن يونسكو Eugene Ionesco در سال 1959 و در مكتب تئاتر ابزورد نوشته شده است. در طول سه پرده نمايشنامه همه ساكنين شهر كوچكي در فرانسه به كرگدن تبديل مي شوند و تنها فردي كه تسليم اين دگرگوني جمعي نمي شود، شخصيت اصلي داستان برنژه Berenger است، شخصيتي گيج و دستپاچه كه در طول نمايشنامه به خاطر تأخيرها و نيز نوشيدن هايش مورد انتقاد قرار مي گيرد. نمايشنامه به طور كلي پاسخي به وقايع بعد از جنگ دوم جهاني و دربردارنده موضوعاتي مانند پيروي از رسوم و عقايد، فرهنگ، فلسفه و اخلاقيات است.

نمايشنامه به سه پرده تقسيم مي شود و هر پرده صحنه اي از هجوم كرگدن ها را نشان مي دهد.

كرگدن آزاد باعث تعجب شخصيت ها مي شود. ژان Jean نمي تواند آنچه زا كه مي بيند باور كند و مي گويد:«نبايد وجود داشته باشه». فروشنده فرياد مي زند و همسرش با گربه اي خون آلود بيرون مي آيد:«ما نمي تونيم بذاريم گربه هامونو يا هر چيز ديگه اي از بين بره». شروع نمايشنامه با ترس افراد همراه است.مردم به كرگدن تبديل مي شوند. اولين مخالفت آغاز مي شود، بوتارد Botard، مدير مدرسه، خاطرنشان مي سازد كه «داستان پوچي» است. او باور نمي كند كه كرگدن ها واقعي باشند. او با وجود اين مخالفت ها خود نيز به كرگدن تغيير شكل مي دهد.

در ابتدا وجود كرگدن ها در شهر براي ژان مزاحمت ايجاد مي كند، اما او در برابر چشمان مستأصل دوستش برنژه تبديل به كرگدن مي شود. ژان رنگ پريده و بي حال مي شود، شاخي روي پيشاني اش درمي آيد، به صداي بلند نفس مي كشد. پوستش سخت تر و صدايش خشن مي شود. نمي گذارد دوستش با دكتر تماس بگيرد، به اتاقش مي رود و خود را محبوس مي كند. مدعي است كه هيچ چيز غيرعادي وجود ندارد: «كرگدن ها موجوداتي مثل ما هستن و مثل ما حق زندگي دارن». او به ناگهان اعتراض مي كند: «انسانيت تموم شده، همتون يه مشت احساساتي مسخره هستين».

در پايان همه به جز برنژه، دودارد Dudard و ديزي Daisy به كرگدن تبديل شده اند. دودارد تبديل را بي اهميت مي داند و به كرگدن تغيير شكل مي دهد. برنژه و ديزي توافق مي كنند كه تبديل نشوند، ازدواج كنند و نسل بشر را حفظ كنند. اما خيلي زود ديزي از «نجات دنيا» صرف نظر مي كند و كرگدن را زيبا مي بيند و تبديل به كرگدن مي شود.

برنژه تصميم مي گيرد كه تسليم نشود: «من آخرين انسانم. تا آخرش مي مونم». و شروع به گريه مي كند چراكه اگر بخواهد هم نمي تواند به كرگدن تبديل شود.

اين نمايشنامه به كارگرداني و بازيگري فرهاد آئيش و نيز نقش آفريني مهدي هاشمي ، صابر ابر، شهاب حسيني و تني چند از هنرمندان به روي صحنه رفته است.

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نام اثر:کالیگولا
نام نویسنده:البر کامو


معرفی نویسنده:
((البر کامو در 7 نوامبر 1913 در دهکده ای کوچک در الجزایر به دنیا امد.کودکی کامو در یک زندگی فقیرانه طبقه کارگری سپری شد.او به موجب پافشاری های معلم مدرسه ابتدایی اش توانست تحصیلات متوسط اش رو ادامه بده.
کامو در سال 1928-1930 دروازه بان تیم دانشگاه الجزایر بود.در سال 1934 به حزب کمونیست پیوست که در ان وظیفه عضوگیری از میان پرولتاریای عرب بر عهده داشت.
کامو در 1947 نخستین جایزه ادبی خود را برای اثر معروفش ((طاعون))
دریافت کرد.ده سال بعد در 1957 برنده ی جایزه نوبل ادبیات شد.او در چهارمین روز از سال نو در 1960 به دلیل تصادف در گذشت او پیش از این گفته بود :((مرگ در تصادف مسخره ترین مرگ است))
از دیگر فعالییت های سیاسی کامو می توان:فعالییت برای ازادی الجزایر.فعالییت علیه نازیها... نام برد.
اثار کامو عبارتند از:پشت و رو-جشنها-بیگانه-واقعیات-طاعون-افسانه ی سیزیف-طاقی-... و نمایشنامه های:کالیگولا-درستکاران-حکومت نظامی-شورش استوری ها و کالیگولا.
درباره اثر:
کالیگولا نام امپراتوری است که 38 سال پس از میلاد مسیح در روم حکومت می کرد.زندگی این امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش-دروزیلا-کاملا تغییر می کند سر گدشت کالیگولا متکی بر اسناد تاریخی است.این نمایشنامه در سال 1938 نوشته شد سپس در سال 1945 در پاریس به روی صحنه رفت که با استقبال کم نظیری مواجه شد.
کالیگولا در سال 1389 نیز در تماشاخانه ایرانشهر به کارگردانی همایون غنی زاده با بازی بسیار به یاد ماندنی صابر ابر و هنرنمایی هنگامه قاضیان بر روی صحنه رفت.
ابر کامو درباره ی کالیگولا می گوید:
کالیگو مردی است که شور زندگی او را تا جنون تخریب پیش میراند.مردی که از بس به اندیشه ی خود وفادار است وفاداری به انسان را از یاد می برد.کالیگولا همه ی ارزشها را مردود می شمارد اما اگر حقیقت او در انکار خدایان است خطای او در انکار انسان است.این را ندانسته است که چ.ن همه چیز را نابود کند ناچار در اخر خود را نابود خواهد کرد.این سرگدست انسانی ترین و فجیع ترین اشتباهات است.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درس The Lessonنمايشنامه­اي تك پرده­اي به قلم اوژن يونسكو Eugene Ionesco است. اين نمايشنامه اولين بار در سال 1957 به اجرا درآمد و از سال 1957 توليد ثابت تئاتر آشت Theatre de la Huchette پاريس بوده است. نمايشنامه درس يك اثر مهم در زمينه تئاتر ابزورد (پوچي) محسوب مي­شود.

نمايشنامه در دفتر كار و اتاق نهارخوري يك آپارتمان كوچك در فرانسه اتفاق مي­افتد. پروفسور، مردي حدود 60 – 50 سال منتظر شاگرد جديدي (حدوداً 18 سال) است. شخصيت سوم خدمتكار پروفسور است، يك زن قوي بنيه حدود 50 – 40 سال كه هميشه نگران سلامتي پروفسور است. با سير نمايشنامه و پيشروي «درس» پروفسور عصباني­تر مي­شود چراكه بي­توجهي دانش­آموز را ملاحظه مي­كند و دانش­آموز ساكت­تر و صبورتر مي­شود. در نقطه اوج نمايشنامه بعد از يك كشمكش طولاني و بي­نتيجه (كه خاص نمايشنامه­هاي يونسكو است) دانش­آموز توسط پروفسور به قتل مي­رسد. هنگامي كه خدمتكار دانش­آموز جديدي را به پروفسور معرفي مي­كند، نمايشنامه به پايان مي­رسد.

اين نمايشنامه توسط داريوش مهرجويي كارگرداني و با هنرمندي امير جعفري، طناز طباطبائي و نادر سليماني اجرا شده است.


شخصيت ها:
•پروفسور
•دانش آموز
•خدمتكار
به قول پروفسور:((« شما دلتون همش مي خواد جمع كنين. بايد بتونين كسر هم بكنين، اين خودش فلسفه زندگيه ... همش كه ادغام نيست. »))

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این نمایشنامه به نام(خانه عروسکی)باز هم اثری است از هنریک ایبسن که در پست های قبلی با وی اشنا شده ایم.
خانه عروسکی در سال 1879 نوشته شد.این اثر.نخستین اثر حسی ایبسن است و در حال حاضر در بسیاری از کالجها و دانشگاههای دنیا تدریس میشود.
این اثز در زمان خودش سر و صدای زیادی بر پا کرد چون معیارهای ازداج در قرن 19 رو هدف ثرار داده بود و در واقع می شه گفت اولین نمایشنامه فمینیستی هست.
این اثر تاثیر خیلی زیادی در سبک طبیعت گرایی داشته است.(طبیعت گرایی سبکیه که در ان حوادث واقعی در قالبی از گذشته رخ می ده)

خانه عروسك بر مبناي داستان زندگي لورا كييلر Luara Kieler
دوست نزديك هنريك ايبسن است. بيشتر آنچه بين نورا Nora و توروالد Torvald رخ مي­دهد، براي لورا Laura و همسرش ويكتور Victor اتفاق افتاده است.
این اثر با بازی پیام دهکردی و پانته ا بهرام در سالن اصلی تئاتر شهر بر روی صحنه رفته است.
· نورا Nora : شخصيت اصلي (پروتاگونيست) نمايشنامه و همسر توروالد هلمر
· توروالد هلمر Torvald Helmer : همسر نورا
· كروگستاد Krogstad : وكيلي از آشنايان دوران مدرسه توروالد
· خانم لينده Mrs. Linde : دوست دوران كودكي نورا
· دكتر رانك Dr. Rank : دوست نزديك توروالد
· باب، امي و ايوار Bob, Emmy and Ivar : سه فرزند كوچك نورا و توروالد
· آن ماري Anne Marie : خدمتكار خانواده هلمر
· پدر نورا Nora's Father : پدر نورا مرده است
 پ.ن:فیلم سارا اثر داریوش مهرجویی نیز اقتباسی از همین نمایشنامه است.
نورا: مقدس ترین وظیفه ی من به نظر تو چیست؟
 هلمر: وظیفه ای که درقبال شوهر و بچه هایت داری... من نباید این را به تو بگویم!
نورا: من وظیفه دیگری هم دارم که به همین اندازه مقدس است.
هلمر: چرند می گویی! کدام وظیفه؟
 نورا: وظیفه ای که در قبال خودم دارم.
هلمر: یادت باشد... تو قبل از هر چیز یک زن هستی و یک مادر.
نورا: من دیگر به این حرف اعتقاد ندارم. من معتقدم قبل از هر چیز من یک انسانم، درست مثل تو ....

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمایشنامه آدم آدم است:

نام نمایشنامه ای اثر برتولت برشت، نویسنده آلمانی است که مضمون آن جنگ و هویت بشری است. نگارش این نمایشنامه در حدود سال ۱۹۲۶ به پایان رسیده است.
برشت در این نمایشنامه به وضعیت موجود زندگی بشر و بلاهایی که بر سر او میآید می پردازد. او در این نمایشنامه زندگی فردی را به تصویر میکشد که در برابر نیروهای بیرونی قطعه قطعه میشود و حتی تا جایی پیش میرود که خودش نیز بر خود رحم نمیکند و خود او نیز بر خویشتن خویش ضربه میزند. او شاید هزاران بار میمیرد اما هیچ اتعراضی نمیکند. در پایان برتولت برشت پیشنهاد میکند که مردمان باید این وضعیت را تحمل یا به گونهای دیگر بینش خود را نسبت به زندگی متحول کنند تا در برابر سیل حوادث در هم نشکنند.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمایشنامه آواز خوان طاس – اوژن یونسکو


در سال ۱۹۴۹ « اوژن یونسکو » نخستین اثر خود به نامآوازه خوان طاس را نوشت و آن را « ضد نمایش » نامید تا بر ضد درام سنتی و قراردادی شوریده باشد . این اثر به عقیده بسیاری از منتقدان ادبی شروع کننده دوران جدیدی در تاریخ تئاتر است. در واقع با این اثر نوعی از تئاتر اعلام موجودیت کرد که بعدها توسط مارتین اسلین تئاتر آبزورد (Absurd) نامیده شد. در شروع نمایش ساعت دیواری هفده ضربه میزند و خانم اسمیت که در صحنه است می گوید: " اِ ساعت نهِ " و نمایش با گفتگوی ملال آور و بی معنی خانم و آقای اسمیت شروع می شود. و این گفتگو ها در صحنه های ده گانه نمایش، بین اسمیت ها و شخصیت های دیگر نمایش ادامه پیدا میکند تا صحنه آخر که مکالمه جاری میان شخصیت ها به کلمات و مصوت های و صامت هایی کاملآ بی معنی بدل می شود. تماشاچیان این نوع نمایش را ناسزایی برای خود می پنداشتند. اما یونسکو در این باره می گوید: " این برای من ناشی از نوعی زوال واقعیت بود ... فکر کردم دارم چیزی می نویسم به عنوان تراژدی زبان." در کتاب مکتب های ادبی در مورد این نمایش نامه آمده است : " یگانه قهرمان نمایشنامه زبان است که آشفتن آن تا آنجا ادامه می یابد که به حالت احتضار می کشد. مرگ زبان بر اثر شئ واره شدن آن و مرگ هر گونه ارتباطی بر اثر این زبان." همچنین یونسکو در مورد این نمایشنامه گفته است : « اگر آوازه خوان طاس انتقاد از چیزی است ، آن چیز باید مربوط به همه جوامع ، مربوط به زبان و مربوط به تمامی ابتذالها باشد . اگر انسان غم انگیز نیست ، پس مضحک است ، دردناک و درواقع خنده آور است . با آشکار ساختن پوچی انسان است که میشود به گونه ای تراژدی دست یافت » .
یونسکو به روابط اجتماعی انسان به ویژه طبقه متوسط و وضعیت خانواده ها در این طبقه توجه دارد . در بیشتر آثار او دو مایه اصلی را میتوان یافت : یکی سرشت رو به زوال ماده گرایی و جامعه سرمایه داری و دیگری تنهایی و انزوای فرد . یونسکو تقریبا" در تمامی آثارش کلیشه ها ، ایدئولوژیها و ماده گرایی را تحقیر میکند و شخصیت هایش عمدتا" عناصری خود مختار و فاقد اندیشه هستند .
يونسكو از شنيدن صداي خنده تماشاچيان در اجراي «آوازه خوان طاس» شگفت زدهبود؛ زيرا به قول خودش اثر مذكور يك «تراژدي زبان» است. او هرگز تصور نميكرد كه «آوازه خوان طاس» يك اثر كميك از آب درآيد. در واقع می توان گفتيونسكو و ساير ابزورديستها تراژديهايي نوشتند كه تماشاچيان را به خندهمياندازند، تراژدي ـ كمديهاي حقيقي. اومهنيدس اثر ايسخولوس و فيلوكتتس اثر سوفوكل، اشكال ابتدايي تراژدي ـ كمديهستند. در اين دو نمايشنامه، مؤلفههاي تراژيك و سازههاي كميك هم جهت حركت ميكنند.
آنچه در تراژدي ـ كمدي، حقيقي ناميده ميشود خطر و دفع خطر است كه مؤلفهاي واحدمحسوب ميشوند. در نمايشنامه «پايان بازي» اثر بكت، «هام» همواره با اين خطر زندگيميكند كه «كلاو» او را ترك كند. خطر مذكور از خود «كلاو» جدايي ناپذير است. رفتن «كلاو» براي «هام» يك فاجعه است، همان طور كه ماندن «كلاو»، خطر ترك كردن را در خوددارد. در نمايشنامه «پايان بازي»، كمدي و تراژدي يكي است.
«كارل گاسك» معتقد است كه «تنها وقتي هر دو جهت (وجه) در اوج تأثيرگذاري قراردارند، وجه تلفيقي ظاهر ميشود.» او همچنين اضافه ميكند كه: «تراژيك و كميك يكسانو در عين حال متقابلاند.»وي در نهايت ايدة ارزشمندي را ارايه ميدهد: «تنهاچيزي كه ميتوان گفت، اين است كه كمدي يونسكويي به عنوان يك استنباط شهودي ازنامعقول و غير قابل پذيرش بودن در واقع همان «تراژدي» يونسكويي است.»
دیگر آثار یونسکو عبارتند از : درس ، آمه ده ، چگونه از شرش خلاص شیم؟ ، مستاجر جدید ، قاتل بی مزد ، کرگدن ، پرسه ای در هوا ، گرسنگی و تشنگی ، مکبت و مردی با چمدانها .و.......

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمایشنامه "آنکه گفت آری، آنکه گفت نه" – برتولت برشت

«آنكه گفت آري، آنكه گفت نه» نه به اندازۀ «زندگي گاليله»، يا «اپراي سه پولي»، ولي از نمايشنامه هاي معروف و با ارزش -هرچند كوتاه- برتولت برشت است. ترجمۀ پيش رو از آقاي «مصطفي رحيمي» است و از كتابي با نام خودِ نمايشنامه براي هنرجويان و علاقمندان به ادبيات و نمايش، كه هر دسته حتما" يا به خواندن اين نمايشنامه نياز پيدا مي كنند، يا كنجكاو خواندنش مي شوند تهيه كردم. در تايپ و غلط گيري متن تلاش شد تا جايي كه مشكلات نگارشي پديد نيايد، عينا" متن كتاب نقل شود. عبارات داخل (پرانتز) از خود برشت و عبارات داخل [قلاب] از مترجم هستند. شخصيتها نيز به اين شرح اند : آموزگار، كودك، مادر، سه نوآموز، گوينده.
قبل از مطالعه يا برداشت مطالب، لازم مي دانم نظرتان را به توضيحات مترجم جلب كنم؛

دربارۀ اين نمايشنامه
برشت ابتدا با الهام از نمايشنامه اي ژاپني به نام «تانيكو ، Taniko» كه نخست به زبان انگليسي و سپس به زبان آلماني درآمده بود، نمايشنامه اي آموزشي به نام «آنكه گفت آري» نوشت. اين نمايش كه بصورت اپرا براي آموزشگاهها نگاشته شده بود، به سال 1930 در «موسسۀ آموزشي برلن» و پس از آن در ساير آموزشگاههاي اين شهر و ساير شهرهاي آلمان به روي صحنه آمد.
اين نمايشنامه با اصل ژاپني آن چندان تفاوتي نداشت و سراسر رمز و عرفان بود، بدين خلاصه كه: نوجواني ژاپني عازم «زيارت» مي شود تا براي سلامت مادر خود دعا كند. اما اين زيارت به سفري براي مطالعه و تحقيق تبديل مي شود كه هدف آن، هم جستجوي داروست و هم تحصيل حكمت و معرفت. عشق به مادر كه قلب قهرمان نوسال ژاپني را سرشار كرده است مرگ او را ايجاب مي كند.
اين اپرا با انتقاد و گفتگوهاي شديد مردم مواجه شد؛ حتي كساني كه نمايش براي آنان تنظيم شده بود نيز ناخشنود بودند. به دنبال اين گفتگوها، برشت در همان سال دو اثر ديگر در همين زمينه نگاشت كه ترجمۀ آنها را در اينجا مي آوريم. اين هر دو با اپراي نخستين تفاوتي اساسي دارد. توجيه گفتن «آري»، در همان حالي كه امكان گفتن «نه» نشان داده مي شود، از صورت تجريد بيرون مي آيد و نكته اي عيني و محسوس مي گردد.

يك نكته
 نمايشنامۀ «آنكه گفت آري و آنكه گفت نه» در ايران بيش از انتظار مترجم مورد توجه قرار گرفت، و بارها (بيشتر بي اجازۀ مترجم) به روي صحنه آمد يا در مقابل دوربين تلويزيون قرار گرفت. اما تقريبا" همۀ كارگردانها اين نكته را فراموش كردند كه هر نمايشنامه اي داراي «زبان» خاصي است كه بايد يافت و به كار بردنش را به بازيگر توصيه كرد. «زبان» نمايشنامۀ حاضر زبان محاوره و گفتگوست. و در زبان فارسي زبان كتابت با زبان گفتگو تفاوت دارد. مثلا" نوشته مي شود: «همه شان آمدند»، اما آنچه به زبان مي آيد اين است: «همه شون اومدن». نوشته مي شود: «چه مي خواهي بگوئي؟»، اما بايد گفته شود: «چي مي خواي بگي؟»
اميد است كه در اجراهاي آينده اين نكته مورد توجه قرار گيرد تا كلام رنگ تصنع نپذيرد، و گفتگو سد راه معني نشود.

 

آنكه گفت آري

صحنۀ اول


 گوينده: نخست بايد آداب همرهي دانست
-طريق ياري و راه موافقت آموخت–
بسا كس اند از اين مردمان آري گوي،
 كه دل به وسوسۀ راه ديگري دارند.
بسا كس اند ز مردم كه در شمار نيند.
بسا كس اند كه جائي موافقان رهند،
 كه خود نه جاي هماهنگي است و همراهي.
بدين سبب،
 نخست بايد آداب همرهي دانست.

آموزگار در اتاق اول و مادر و كودك در اتاق دوم هستند.

آموزگار: من آموزگارم. دبستانم در شهر است. شاگردي دارم كه پدرش مرده و غير از مادر در اين دنيا پشت و پناهي ندارد.
براي ديدن اين دو نفر آمده ام. آمده ام تا از آنها خداحافظي كنم. براي اينكه بايد به زودي به طرف كوهها راه بيفتم.
شهر ما گرفتار بيماري واگيري است. و در شهري كه آن طرف كوههاست چند طبيب بزرگ و عالي مقام هستند.
 (در مي زند) اجازه هست؟

 كودك: كيه؟ آها! آقاي آموزگار براي ديدن ما آمده.

آموزگار: تو چرا اين همه وقت به مدرسه نيامدي؟

 كودك: نمي توانستم بيايم. مادرم بيمار بود.

آموزگار: نمي دانستم كه مادرت بيمار است. برو به او بگو كه من آمده ام.

كودك: (به صداي بلند، رو به اتاق دوم) مادر، آقاي آموزگار آمده اند.

مادر: (كه در اتاق دوم نشسته است) بگو بفرمايند تو.

كودك: خواهش مي كنم بفرمائيد تو.

هردو وارد اتاق دوم مي شوند.

آموزگار: مدتهاست كه نتوانستم بيايم شما را ببينم. پسرتان گفت كه شما هم دچار اين بيماري شده ايد. هيچ بهتر هستيد؟

 مادر: متأسفانه حالم خوش نيست. حالا كه كسي درماني براي اين بيماري سراغ ندارد.

آموزگار: بايد درماني برايش پيدا كرد. راستي براي اين آمده ام از شما خداحافظي كنم كه فردا صبح به دنبال دوا و درمان مي روم-
به طرف كوهها. مي دانيد كه در شهر آن طرف كوهها طبيب هاي بزرگي هستند.

مادر: يك قافله، به دنبال درمان، ميان كوهها! درست. من هم شنيده ام كه در آن شهر طبيب هاي بزرگي هستند؛
 اما اين را هم شنيده ام كه اين سفر، سفر خطرناكي است.
راستي، موافقيد، پسر من را هم با خودتان ببريد؟

 آموزگار: در اين قبيل سفرها كسي بچه ها را همراه نمي برد.

مادر: بسيار خوب. اميدوارم كه همۀ كارها رو به راه بشود.

آموزگار: حالا ديگر من بايد بروم. خداحافظ.

به اتاق اول مي رود.

كودك: (كه به دنبال آموزگار به اتاق اول آمده است) مي خواستم چيزي به شما بگويم.

مادر از پشت در گوش مي دهد.

آموزگار: چه مي خواهي بگوئي؟

 كودك: مي خواهم با شما به كوه بيايم.

آموزگار: همين حالا به مادرت گفتم كه اين سفر مشكل و خطرناك است. تو آن قدرت را نداري كه پا به پاي ما بيائي.
از اين گذشته، تو چطور مي خواهي مادر بيمارت را تنها بگذاري؟ نه! همين جا بمان. آمدن تو با ما محال است.

كودك: چون مادرم بيمار است مي خواهم با شما بيايم. به خاطر او. مي خواهم بيايم و طبيب هاي بزرگ را، در شهر آن طرف كوهها، ببينم.
شايد دوا و دستوري پيدا شود.

آموزگار: بايد دو كلمۀ ديگر با مادرت صحبت كنم.

به اتاق دوم برمي گردد. كودك پشت در گوش مي دهد.

آموزگار: من برگشتم. پسر شما مي گويد كه مايل است با ما بيايد. به او گفتم كه نبايد شما را در اين حال بيماري تنها بگذارد.
مخصوصا" كه اين سفر مشكل است و خطرناك. به او گفتم: «آمدن تو با ما محال است»،
 ولي جواب داد: «بايد بيايم». به خاطر شما مي خواهد بيايد، تا در شهر آن طرف كوهها دوا و دستوري پيدا كند.

مادر: حرفهايش را شنيدم. وقتي كه مي گويد مي خواهد در اين سفر خطرناك با شما بيايد، واقعا" راست مي گويد.

كودك وارد اتاق دوم مي شود.

مادر: از روزي كه پدرت از اين دنيا رفت
 من هيچكس را جز تو ندارم
 هيچگاه انديشه ام از تو دور نشد
 هيچگاه نگاهم از تو دور نشد
 حتي هنگامي كه ممكن نبود:
هنگامي كه مي بايست ناني براي تو به چنگ آورم،
 لباسهايت را مرتب كنم؛
 و زندگيت را راه ببرم.

كودك: راست است. اما با وجود همۀ اينها، هيچ چيز نمي تواند مانع نقشۀ من بشود.

كودك و مادر و آموزگار مي خوانند:

مي روم (مي رود) راهي خطربار و شگفت
 بهر تو (بهر من – بهر او) [كودك مي گويد: «بهر تو». مادر مي گويد: «بهر من». آموزگار مي گويد: «بهر او».]
سوي شهري، آن سوي كوه بلند
 در پي درمان و دستوري كه هست.

گوينده: هر دو ديدند كه با هر چه دليل
 كودك آن بود كه بود.
يك دم از گفتۀ خود بازنگشت.
چون چنين بود، معلم، مادر،
 همصدا گفتند:

آموزگار و مادر مي خوانند:

اي بسا كس كه نسنجيده و نادانسته
 بي سبب همراهند.
ليك اين كودك خرد
 در بر درد به ماتم ننشست
 همره درد نشد
 با دواجوي كسان همره شد.

گوينده: و هنوز،
 مادر اين گونه سخن مي گويد:

مادر: (مي خواند) رمقي نيست دگر در تن من
 ليك اگر،
 راستي را سر رفتن داري
 پاي در راه نه! انديشه مكن.
برو، اما باز آي
 زود باز آي، كه با رفتن تو
 مادرت ديده به در دوخته است.


صحنۀ دوم


 گوينده: همۀ مردان به عزمي جزم آهنگ سفر كردند
 به راهي بر فراز كوه.
ميان اين كسان آموزگار و كودك ما نيز.
ولي كودك نه با رنج توانفرساي تاب آورد
 فسرده ديده اش مي گفت:
كه بايد بازگشتي زود.
سحرگاهان، به دامان كُهستانها،
 دو پاي خستۀ كودك ز رفتن ماند.

آموزگار و سه نوآموز و پشت سر آنها كودك، كه ظرفي در دست دارد، وارد صحنه مي شوند.

آموزگار: سربالائي تند و سختي بود. اولين پناهگاه را آن بالا مي بينيد؟ آنجا كمي توقف مي كنيم.

سه نوآموز: اگر لازم بود.

سه نفري از سربالائي كه در قسمت دوم صحنه به صورت سكوئي درست شده بالا مي روند.
كودك آموزگار را متوقف مي كند.

كودك: مي خواهم چيزي به شما بگويم.

آموزگار: چي شده؟

 كودك: حالم خوب نيست.

آموزگار: ساكت! كسي كه به اين جور سفرها مي آيد، نبايد از اين صحبت ها بكند.
چون به سربالائي عادت نداري شايد دچار نفس تنگي شده باشي.
يك دقيقه همين جا بنشين تا نفست جا بيايد.

آموزگار از سربالائي صحنه بالا مي رود.

سه نوآموز: مثل اين كه سربالائي نفس بچه را گرفته. از آموزگار بپرسيم چي شده.

گوينده: بپرسيد، آري بپرسيد.

سه نوآموز: (به آموزگار) گويا سربالائي بچه را از نفس انداخته؟
 چي شده؟ نگرانش نيستي؟

 آموزگار: حالش خوب نيست. همين. سربالائي خسته اش كرده است.

سه نوآموز: پس از اين قرار برايش نگران نيستي؟

 سكوت ممتد

 سه نوآموز: (با همديگر صحبت مي كنند) شنيديد؟ آموزگار گفت كه بچه فقط از سربالائي خسته شده.
اما حس نمي كنيد كه حالش غيرعادي شده باشد؟
 آن طرف پناهگاه گدار تنگي است كه كسي نمي تواند از آن عبور كند مگر اين كه دو دستي به تخته سنگ بچسبد.
خدا كند كه بچه بيمار نباشد. والا اگر نتواند پيش بيايد بايد بگذاريمش و برويم. برويم از آموزگار بپرسيم.
 (به آموزگار) وقتي همين الان از تو پرسيديم كه به سر بچه چه آمده، گفتي: «خيلي ساده، سربالائي نفسش را گرفته».
اما مي بيني كه حالش عادي نيست. نگاه كن، نشسته.

آموزگار: مي بينم. بيمار است. كاري كنيد كه او را از گدار بگذرانيم.

سه نوآموز مي كوشند كه كودك را از «گدار تنگ» عبور بدهند. گدار بايد با كرسي و طناب و امثال آن،
 طوري در صحنه ساخته شده باشد كه فقط سه نوآموز بتوانند از آن بگذرند، و بردن كودك ممكن نباشد.

سه نوآموز: عبور دادن بچه از اين جا محال است. از طرفي، اين هم محال است كه اينجا پيش او بمانيم.
هرطور شده بايد پيش رفت. براي اين كه تمام مردم شهر چشم به راه دوائي هستند كه ما به دنبالش راه افتاده ايم.
عجب عاقبتي! اما، خوب، اگر بچه نتواند با ما بيايد، همين جا ولش مي كنيم، توي همين كوه.

آموزگار: راست است. سايد همين كار را بايد كرد. من نمي توانم مخالفت كنم.
اما به نظر من قاعده اش اين است كه از بيمار بپرسيم آيا به خاطر او بايد بايد عقب گرد كرد يا نه؟
 دلم از فكر اين بچه خون است. من پيش او مي روم و با مراقبت كامل براي آنچه بايد بشود آماده اش مي كنم.

سه نوآموز: بله. لطفا" همين كار را بكن.

نوآموزان رو به روي هم قرار مي گيرند.

نوآموزان و گوينده: كنون بايد از او پرسيد (كنون از وي همي پرسند)
كه آيا بهر وي بايد ز راه آمده برگشت؟
 ولي حتي،
 اگر او هم بخواهد، بازگشتي نيست.
هر آن كس را كه از ره ماند،
 و تاب رفتن از كف داد،
 رهايش كرد بايد.
پيش بايد رفت.
پيش بايد رفت.

آموزگار: (كه در قسمت اول صحنه نزديك كودك آمده است) خوب به من گوش بده!
چون تو بيماري و و نمي تواني پيش بيائي، بايد ما ترا همين جا بگذاريم.
اما قاعده اش اين است كه بايد از بيمار پرسيد كه آيا به خاطر او بايد عقب گرد كرد يا نه.
و رسم اين است كه بيمار جواب بدهد: «نه، عقب گرد نبايد كرد».

كودك: مي فهمم.

آموزگار: مايلي كه، ما به خاطر تو عقب گرد كنيم؟

 كودك: نه، عقب گرد نبايد كرد.

آموزگار: و به اين ترتيب موافقي كه ترا همين جا بگذاريم؟

 كودك: بايد فكر كنم. (كمي مكث، به فكر فرو مي رود) آري، موافقم.

آموزگار: (با صداي بلند، روي به قسمت دوم صحنه) در برابر ضرورت تسليم شد. گفت آري.

گوينده: (در حالي كه سه نوآموز به طرف قسمت اول صحنه پائين مي آيند) گفت: «آري، پيش برويد».

سه نوآموز متوقف مي شوند.

آموزگار: اكنون، پيش برويد، نايستيد
 زيرا تصميم گرفته ايد كه پيش برويد

 نوآموزان تكان نمي خورند.

كودك: مي خواهم چيزي به شما بگويم. از شما خواهش مي كنم مرا اينجا تنها نگذاريد. به دره پرتابم كنيد.
براي اينكه از تنها مردن مي ترسم.

سه نوآموز: اين كار محال است.

كودك: بسيار خوب، ولي من از شما خواهش مي كنم.

آموزگار: شما تصميم گرفته ايد كه پيش برويد و او را در همين جا رها كنيد.
تصميم گرفتن دربارۀ سرنوشت او آسان است، اما تحميلش بر او مشكل.
آيا حاضريد به دره پرتابش كنيد؟
 آري.

نوآموزان كودك را به قسمت دوم صحنه، روي بلندي مي برند.

سه نوآموز: سرت را به بازوي ما تكيه بده
 چرا بدنت را محكم گرفته اي؟
 با احتياط مي بريمت.

كودك را روي لبۀ عقبي قسمت بلند صحنه قرار مي دهند. و خودشان جلو او مي ايستند، بطوري كه كودك ديده نشود.

كودك: (كه ديده نمي شود) مي دانستم كه اين سفر ممكن است به قيمت جانم تمام شود.
اما غم مادر،
 به سفر روانه ام كرد.
اكنون، ظرف مرا از دستم بگيريد
 برويد داروئي بيابيد
 و هنگامي كه بازگشتيد
 براي مادرم ببريد.

گوينده: پس آنگه دوستان وي
 فشرده ظرف او در چنگ
 ز دور اين جهان دلتنگ
 به قانون خشونت بار و بيدادش اسف خوردند
 و كودك را ز روي صخره غلتاندند
 همه همگام، دوشادوش، هم آهنگ.
كنار پرتگاه ژرف
 به اندُه ديدگان بستند و آنگه از فراز سنگ
 كودك را رها كردند.
نه جرم اين از آن افزون،
 نه زان كمتر. همه همسنگ.
سپس،
 دنبال كودك چند سنگي نيز غلتاندند.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نماشینامه: ابرها – آریستوفان


 آرسيتوفان (448 تا 380 پيش از ميلاد؛ به روايتي) - سركرده كمدي كهن- نمايشنامه ابرها را به منظور رسواسازي سوفسطائيان و سركرده آنها- سقراط- نوشت. استرپسيادس (به معناي كسي كه اغراق كرده و با قدرت كلام تحريف ميكند)، مونولوگاش آغازگر كمدي است. استرپسيادس به خاطر ولخرجيهاي پسر اسبسوارش- فيديپيدس- به شدت مقروض است و براي يافتن راهحل، خواب را بر خود حرام كرده. او تصميم ميگيرد از علم و شيوه سوفيستها بر دستبهسركردن طلبكاران و نيل به خوشبختي، سود بجويد. از فيديپيدس ميخواهد تا اين هنر مفيد- زبانبازي- را بياموزد اما او نميپذيرد.
استرپسيادس: آنجا، تفكرخانه سقراط است. نامش «تفكرخانه» است و خانه ارواح خردمند است. آنجا ثابت ميكنند كه ما زغالهايي هستيم كه زير انفيهداني عظيم به نام آسمان گير افتادهايم. اگر جيبشان را پر كنيم، روش پيروزي در مرافعات را به ما هم ياد ميدهند. عادلانه يا غيرعادلانه بودنش، اهميتي ندارد.
فيديپيدس: نامشان چيست؟
 استرپسيادس: درست نميدانم. اما آدمهاي فكور و محترمي هستند.
فيديپيدس: نه! بينواها ميشناسمشان. شارلاتانهاي رنگپريده و پابرهنه مثل سقراط و «كايرفون» را ميگويي؟
 استرپسيادس: ساكت! چرا چرند ميگويي؟ ميخواهي پدرت از گرسنگي بميرد؟ اسبسواري را رها كن و به تفكرخانه برو!
فيديپيدس: به باكوس سوگند كه نه! حتي اگر قرقاولهاي دستپرورده «لئوگوراس» را به من بدهي، تن به چنين كاري نميدهم.
استرپسيادس: آه، پسر عزيزم! خواهش ميكنم برو و درسهاي آنها را ياد بگير!
فيديپيدس: مگر آنجا چه ياد ميدهند؟
 استرپسيادس: به گمانم 2 روش را ياد ميدهند؛ حق و ناحق! كه با روش ناحق ميتوان در سختترين مباحثات، پيروز شد. اگر اين علم دروغين را ياد بگيري، مجبور نيستم حتي يك اوبولوس از قرضهايي را كه به خاطر تو بالا آوردهام، پس بدهم.
پس خود استرپسيادس تصميم به مطالعه ميگيرد و به تفكرخانه سقراط ميرود. شاگردان سقراط را ميبيند كه به صورت مضحكي درباره روش تحقيق علمي بحث ميكنند.
شاگرد: مردهشورت ببرد! كيستي؟
 استرپسيادس: استرپسيادس، پسر «فيدو»، اهل «سيسينا».
شاگرد: (بيرون ميآيد) احمق و بيسواد هستي كه با جفتكپراني در ميزني! به گمانم اشتباه آمدهاي!
استرپسيادس: لطفا مرا ببخشيد! براي آن است كه در روستايي دور از اينجا زندگي ميكنم. راستي چه خبر؟ از تفكرخانه چه خبر؟
 شاگرد: ما اخبار تفكرخانه را به غريبهها نميگوييم.
استرپسيادس: نترس، من براي يادگيري به اينجا آمدهام.
استرپسيادس، سقراط را ميبيند كه در سبدي نشسته است و تاب ميخورد. او از سقراط ميخواهد تا او را به شاگردي بگيرد و سوگند ميخورد كه قادر به پرداخت شهريه هم هست.
استرپسيادس: سقراط! سقراط كوچك من!
سقراط: (مغرورانه) مردني، از من چه ميخواهي؟
 استرپسيادس: اول اينكه آن بالا چه ميكني؟ لطفا توضيح بده.
سقراط: (با آب و تاب) در آسمان سير ميكنم و به خورشيد ميانديشم!
استرپسيادس: بالاي آن سبد رفتهاي تا خدايان را از نزديك نگاه كني؟
 سقراط: ذهنم را آرامش ميدهم و انديشه تيزبينام را با جريان هوا درميآميزم. آن وقت در اجرام آسماني نفوذ ميكنم. اگر روي زمين ميماندم و از اين جايگاه پست به آنها كه در اوجاند، نگاه ميكردم، انبان كشف و شهودم خالي ميشد! چون زمين با نيرويي سترگ، عصاره ذهن را جذب ميكند. آه! رازيانه آبي، خوب درد مرا ميفهمد!
استرپسيادس: چه گفتي؟ ذهن، عصاره رازيانه آبي را جذب ميكند؟ آقا سقراط كوچك من! پياده شو تا با هم برويم! ميخواهم شاگردت باشم. ميخواهم فن بيان كار كنم. كلي قرض دارم و طلبكارها نميگذارند آب از گلويم پايين برود. همه داراييام را گرو گذاشتهام.
خدايان به سقراط عنايت ميكنند و او پي به حقيقت اجسام و اجرام آسماني ميبرد. گروه ابرها در واقع، مكتب فكري سقراط است كه با اين مكاشفه، تحسين ميشود. اينجاست كه آرسيتوفان زمينه را براي ورود گروه همسرايان (ابرها) فراهم ميسازد. آنها با رعد و برق آسمان و باد معده استرپسيادس ميآيند تو و پارادوس- معرفينامه گروه همسرايان- را اجرا مينمايند. گروه ابرها در واقع مكتب فكري سقراط است كه با اين مكاشفه تحسين ميشود.
همسرايان: (؟؟؟) اي ابرهاي ابدي، ما را نمايان كنيد تا از اعماق خروشان اقيانوس، برآييد تا بر فراز كوههاي مرتفع، اوج گيريم و بالهاي مرطوبمان را بر قلههاي پوشيده از جنگل بگستريم تا از همان جا بر درههاي سرد محصولات سر برآورده از زمين مقدس زمزمه آسماني جويها و نهرها و امواج خروشنده دريا كه از انوار پر تلالؤ خورشيد نشاطانگيز روشني مييابند، چيره شويم. مه خيس را كه پرده بر زيبايي ما كشيده به تلاطم افكنيم و از دور به زمين خيره شويم و آن را درنورديم.
 (صحنه بعدي، آرسيتوفان علم جديد را هدف كناياتاش قرار ميدهد. سقراط بهرغم حماقت و لودگي استرپسيادس، او را ميپذيرد و هر دو وارد تفكرخانه سقراط ميشوند و صحنه را براي اجراي پاراباسيس به گروه همسرايان ميسپارند. اين قطعه حاوي سرزنش آتنيها به خاطر برخورد بد با كمدي ابرها، ستايش زئوس، پوزئيدون و آپولو، خدمات ابرها به آتن، دعا به درگاه آپولو، آرتميس، آتن و ديونيزوس، آرزوهاي خداي ماه براي آتن و دلخوري او از ابهام در تقويم و سالنامه آتني است.
سرآهنگ: خدا به همراه! اي مرد دلاور! پيروزي از آن تو باد با اينكه در سالهاي گذشته، رشد كردهاي، ميخواهي با مطالعات نوين، انديشهات را هدايت كني و به عمل درآوري! (گروه همسرايان ميچرخد و روبهروي تماشاگران قرار ميگيرد) اي تماشاگران محترم! به زئوس سوگند كه حقيقت را ميگويم؛ زئوسي كه خدمتگزارش هستم. اميد كه چون شما پيروزي و افتخار را حفظ كنم. اي منتقدان زيرك! ميخواهم از اثري صحبت كنم كه براي نگارشاش، زحمات فراواني كشيدهام. اما رقباي خام، به ناحق از من پيشي گرفتهاند. به همين علت از شما مردم آگاه كه اين كمدي را برايتان نوشتهام، گله دارم. البته هيچوقت از حمايت اشخاص آگاه، نااميد نميشوم. آن روزها را فراموش نميكنم كه در آثارم شخصيتهاي جوان پاك يا لواطگر مرا ميديديد و از شادي در پوست نميگنجيديد. موز باكره من كه هنوز به سن مادري نرسيده بود، فرزند ارشدش را سر راه گذاشت تا كسي او را به فرزندي گيرد. تحت حمايت شماست كه او رشد كرد. يادم است كه سوگند خورديد تا به ابد، يار و ياور من باشيد. امروز كمدي من هم مثل الكترا، خواهر «اورستس» به استقبالتان آمده و اميد حمايت تماشاگران روشنفكر را دارد. الكترا به راحتي نميتواند برادرش، اورستس را سرزنش كند يا او را از موهاي مجعدش، باز شناسد. با آن حركات متين، اين كمدينويس كي لباسي با تكه ضخيمي از چرم سرخ پوشيد و كودكان را خنداند؟ نه به كچلها فحش ميدهد و نه «كورداكس» ميرقصد. پيرمردي نيست كه حرف بزند و با عصنا بر سر بازيگرهاي ديگر بكوبد و بذلهگويي كند. من نيازي به تعريف و تمجيد ندارم. با موضوعهاي تكراري، فريبتان نميدهم. كمديهاي من مستقل از يكديگرند. همه آنها هوشمندانه طراحي شدهاند. وقتي «كلئون» در صدر قدرت بود، به او حمله كرد. حال كه به خاك مذلت نشسته و من در پي مردهكشي نيستم اما رقباي من، برخلاف من عمل ميكنند و حالا كه اين «هايپربولوس، بينوا دندانهايش ريخته، هرگز از حمله به او و برادرش دست نميكشند.»
در انتهاي پاراباسيس، سقراط از حماقت استرپسيادس به ستوه آمده و از تفكرخانهاش بيرون ميآيد. سقراط خيلي مؤدبانه از تدريس طفره ميرود. او براي اين به فضاي آزاد آمده تا تماشاگران پي به حماقت استرپسيادس ببرند. اين بار سقراط عصباني ميشود و با انزجار خارج ميشود. گروه همسرايان به استرپسيادس توصيه ميكند كه به جاي خودش، پسرش را به تحصيل علم وادار كند.
سقراط: تو به محض يادگيري فراموش ميكني. اولين درسمان چه بود؟
 استرپسيادس: آه! بگذار ببينم! درس اول چه بود؟ آه! همان كه در آن، خمير ورز ميداديم. آه. خداي من! نامش چه بود؟
 سقراط: لعنت به تو احمق خرفت!
استرپسيادس: افسوس! چه مصيبتي! چه بلايي سرم آمده! اگر زبانبازي را ياد نگيرم، كارم تمام است. آه اي ابرها نظر شما چيست؟
 سرآهنگ: پيرمرد! اگر پسري داري، توصيه ميكنيم او را به جاي خودت به مدرسه بفرست.
فيديپيدس تسيلم رأي پدر ميشود. سقراط تصميم ميگيرد تا حق و ناحق، معلمان فيديپيدس باشند. پس هر دو به صحنه ميآيند و مباحثهاي طولاني درميگيرد. طي اين مباحثه، حق، پاكي، عصر باستان را اثبات ميكند و ناحق، ميخواهد مطلوبيت علم جديد را به اثبات برساند. حق شكست ميخورد و ناحق عهدهدار آموزش فيديپيدس ميشود و او را با خود به تفكرخانه ميبرد.
ناحق: من استدلالام!
حق: بله، استدلال بياساس!
ناحق: و قلدرهايي مثل تو را مغلوب ميكنم.
حق: با كدام حقه؟
 ناحق: با ضربالمثلهاي جعلي!
حق: ... كه به دل اين احمقها بنشيند (تماشاگران را نشان ميدهد).
ناحق: بهتر است بگويي، خردمندها!
حق: گور به گورت ميكنم!
ناحق: چگونه؟ ببينيم و تعريف كنيم.
حق: با گفتن حقيقت!
ناحق: با جوابي محكمتر تلافي ميكنم. اول اينكه ادعا ميكنم عدالت وجود ندارد.
حق: وجود ندارد؟
 ناحق: وجود ندارد! وگرنه ميديدماش.
حق: پيش خدايان است!
ناحق: اگر عدالتي در كار بود، زئوس به جرم زنجير كردن پدرش، محكوم به مرگ نميشد.
گروه همسرايان به استرپسيادس هشدار ميدهند كه به زودي پشيمان ميشود و طي چكامهاي كوتاه قدرت ابرها را ميستايند. در پايان اين قطعه، سقراط به همراه فيديپيدس وارد ميشوند. فيديپيدس، رنگپريده است. سقراط، پسر روشنفكر استرپسيادس را تحويل ميدهد. پيرمرد شاد و خرم، پسرش را به خانه ميبرد، چون ديگر ميتواند بدون كمك گرفتن از علم پسرش، طلبكارها را دست بهسر كند و از شرشان خلاص شود.
فيديپيدس: از چه ميترسي؟
 استرپسيادس: روز تسويه حساب در ماه قديم و جديد!
فيديپيدس: يعني چه؟
 استرپسيادس: همان روزي كه طلبكارانم، عليه من سپرده ميپردازند.
فيديپيدس: به ضررشان تمام ميشود! چطور ممكن است در يك روز، 2 ماه وجود داشته باشد؟
 استرپسيادس: چه گفتي؟
 فيديپيدس: بله. البته! مگر اينكه زني در آن واحد، هم پير باشد و هم جوان!
استرپسيادس: اما قانون، سر جاي خودش است!
فيديپيدس: به نظر من، قانون را كاملا بد تفسير كردهاند!
استرپسيادس: يعني چه؟
 فيديپيدس: «سولون» پير، مردم را دوست داشت.
استرپسيادس: چه ربطي به روز گذشته و روز جديد دارد؟
 فيديپيدس: قانون براي احضار، 2 روز را مقرر كرده. آخرين روز ماه گذشته و اولين روز ماه آينده! اما طلبكارها فقط در اولين روز ماه آينده، ميتوانند اقامه دعوا كنند.
استرپسيادس: خب، چرا از آخرين روز ماه قبل نام برده؟
 فيديپيدس: بدهكارها يك روز قبل، آنجا هستند تا شايد از طريق توافق دوطرفه، خلاص شوند. وگرنه قضيه را به صبح روز بعد موكول ميكنند.
گروه همسرايان، چكامهاي را درباره تقدم مصيبت و گريه در تراژدي ميخواند. استرپسيادس با عجله از خانهاش خارج ميشود. فيديپيدس خشمگين او را تعقيب ميكند. فيديپيدس، پدرش را به باد كتك ميگيرد و بعد كار خود را توجيه ميكند. استرپسيادس متوجه ميشود كه علت اصلي اين مشكلات، علم سقراط است. استرپسيادس و غلامش، تفكرخانه سقراط را به آتش ميكشند.
استرپسيادس: اي مشعل، تفكرخانه دروغگوها را در ميان شعلههايت بگير!
شاگرد: ميخواهي چه كار كني؟
 استرپسيادس: ميخواهم چه كار كنم؟ با ستونهاي خانه، وارد بحثي زيركانه شدهام.
شاگرد دوم: (از داخل) آهاي! آهاي! كيست كه خانهمان را به آتش ميكشد؟
 استرپسيادس: او كه عبايش را تصاحب كرديد!
شاگرد دوم: ما را ميكشي؟
 استرپسيادس: اين همان است كه آرزويش را دارم. مگر آنكه تبرم، سفسطه كند يا بيفتم و كمرم بشكند!
سقراط: (از ميان پنجره) آهاي! روي سقف چه كار ميكني؟
 استرپسيادس: (به تقليد از سقراط) در آسمان سير ميكنم و به خورشيد ميانديشم!
سقراط: آه! آه! واي بر من! خفه شدم!
شاگرد سوم: آتش تا مغز استخوانم را ميسوزاند!
استرپسيادس: آه! به خدايان ناسزا گفتيد! منظر ماه را مطالعه كرديد! بگيريدشان بزنيدشان و زير پا لگدمالشان كنيد! به پيش! عاقبت كفرگويي، همين است!

منبع: http://www.itanz.net

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به نمایشنامه”رقص كاغذ پارهها” نوشته محمد یعقوبی

حسین ذوقی:
«چی میشه گفت راجع به نمایشنامهای كه نویسنده ش به زور میخواد بگه كه نمایشنامهش یه جوریه، چی میشه گفت راجع به نمایشنامهنویسی كه توضیح صحنه نمایشنامهش به خواننده میگه كه خیلی جدی نگیره همه چیزو» 1 (ح.ذ)”
رقص كاغذ پارهها” نمایشنامهای متشكل از شش قطعه به ظاهر مجزا و جملاتی است كه در میان قطعهها آمده است. نمایشنامه بر خلاف ظاهر اپیزودیكش، كه شاید هیچ ارتباطی به لحاظ مفهومی با هم ندارد و نشود برایش داستانی روایی متصور شد، دارای یك داستان خطی بسیار ساده است:«زن و مردی در سوئیت شماره 27 یك هتل در بندر انزلی ساكن شدهاند، مرد در حال نوشتن چند قطعه نمایشی است. مرد نوشتهها را به زن هدیه میدهد و زن دو قطعه از شش هدیه گرفته را پاره میكند و از پنجره سوئیت به بیرون میریزد.»
اكنون این پرسش مطرح میشود كه خرده روایتهای موجود(منظور شش قطعه موجود در نمایشنامه است) چه جایگاهی در خط داستان نمایشنامه دارند.
به پرسش به دو گونه میتوان پاسخ داد:
پاسخ اول 1- هیچ جایگاهی ندارند و صرفاً برای طولانیتر شدن متن نمایشنامه نگاشته شدهاند و حتی میتوان از توصیه مولف كه در ابتدای نمایشنامه نوشته شده فراتر رفت و آنها را حذف كرد چون تنها ابزاری است برای تزئین نمایشنامه.
پاسخ دوم 2- این خرده روایتها برای تكمیل روایت اصلی است كه پیش از این گفته شد. یعنی انتخاب یك مكان ثابت برای روایت كه تمام روایات اعم از اصلی و فرعی در آن میگذرد، خرده روایتها كاركرد مكملی دارد و میتواند با ارائه كدهای داستانی، داستان كوتاه و خطی نمایشنامه را پررنگ كند. 2
توضیح پاسخ اول: رقص كاغذ پارهها دارای یك روایت سالم و خطی است كه برای فرار از این ماهیت خود از قطعاتی نامربوط استفاده برده است. مولف تنها برای این كه ارتباطی بین این قطعات ایجاد كند مكانی ثابت را در نظر گرفته است. با این توصیف كه اگر این قطعات در كنار هم قرار بگیرد و داستان اصلی كه حضور زن و مرد نمایشنامهنویس در سوئیت هتل است و تنها صدای آن به گوش میرسد، حذف شود، شاهد یك نمایشنامه كامل خواهیم بود. یك نمایشنامه روایی كه داستانی جذاب و خواندنی است. یك نمایشنامه اپیزودیك است كه تقریباً میتوان آن را مشابه فیلم”شب روی زمین” به كارگردانی”جیم جارموش” دانست. (در این فیلم نیز 5 اتفاق متفاوت در یك مكان مشخص كه یك تاكسی است، میافتد.)
نتیجه این كه با توجه به نگاه مطرح شده در پاسخ اول نه تنها حذف، تعدیل و یا جا به جا كردن قطعات هیچ تاثیری در روند نمایشنامه ندارد بلكه این اتفاق باعث به وجود آمدن متنی بهتر میشود.
توضیح پاسخ دوم: قطعات نمایشنامه و تك قطعه اصلی مشابهتهای فراوانی با هم دارند. (فضای مشترك تمام قطعات، شخصیتهای مشابه در بعضی قطعات و ...)
و این كه تمام قطعات فرعی متنهایی است كه توسط شخصیت مرد قطعه اصلی در حال نوشته شدن است و تنها مخاطب تمام قطعات فرعی شخصیت زن قطعه اصلی است. نمایشنامه در اصل از هفت قطعه تشكیل میشود به نامهای”رقص كاغذ پارهها”، ”ماه عسل”، ”مرسی به خاطر ساندویچها(1) ”، ”استرالیا”، ”مرسی به خاطر ساندویچها(2)” و”خداحافظ” از این قطعات 4 قطعه وجود دارد كه دارای شخصیت زن و مرد است. هر 4 قطعه در یك مكان ثابت ولی در زمانهای متفاوت میگذرد. نكته قابل توجه این كه در تمام این قطعات زن فاعلیت را در اختیار دارد. در”روز دروغ”، ”ماه عسل”، ”خداحافظ” و”رقص كاغذ پارهها” مردی عملی انجام میدهد و طبق آن قدرت عمل را از دست داده و به عهده زن میافتد.
در”روز دروغ” در ابتدای نمایشنامه مرد با دروغ گفتن ایجاد بحران میكند، در روند نمایشنامه مرد اعتراف به شوخی میكند و این بار خود قربانی شوخی میشود و قدرت عمل در انتها به دست زن است. زن بحران را گسترش میدهد و به آن خاتمه میدهد.
در”ماه عسل” با این كه زن، مرده است، اما در طول حضورش به عنوان شخصیت در نمایشنامه در جایگاه دادستان متهم ـ مرد را بازجویی میكند كه به فعلی اعتراف كند. زن در دریاچه غرق شده و یكی از علتهای آن به زعم خود مرد ترس اوست. زن با این كه در ذهن مرد حضور دارد باز هم افسار روند نمایشنامه در اختیار اوست.
قطعه”خداحافظ” كه آخرین قطعه كل نمایشنامه است نیز از همین فرمول بهره میگیرد، مرد در ابتدا با ایجاد بحران وضعیتی را ایجاد میكند كه زن در آن وضعیت حركت میكند و مسیر به سمتی پیش میرود كه قدرت در دست زن است.
این مسیر مشترك در قطعه اصلی كه ما با نام”رقص كاغذ پارهها” از آن نام میبریم نیز تكرار میشود. این بار بحران همان نوشتن نمایشنامه است. كه زن با خواندن و در انتها پاره كردن دو قطعه(و در اصل سه قطعه) به بحران خاتمه میدهد.
سه قطعه دیگر نمایشنامه وضعیتی مشابه اما دگرگون دارند. در این سه قطعه ما شاهد حضور مردان هستیم در قطعه”استرالیا”(كه متفاوتترین قطعه كل نمایشنامه است) سه مرد فضایی كاملاً ذهنی را بازگو میكنند و شخصیتهای توهمی كمیك هستند. وجود”استرالیا” را دو به دلیل میتوان پذیرفت. دلیل اول مشابهتی است كه اشاره شد(شخصیت مرد) و دلیل دوم نیز ارتباطی است كه میتوان بین این قطعه و قطعه ماه عسل كشف كرد. این دو قطعه دارای فضایی كاملاً غیر واقعیاند. در”ماه عسل” متافیزیكی به نام روح وجود دارد و در استرالیا متافیزیك توهم، روح در ماه عسل باعث رومانس میشود و در استرالیا توهم منجر به رویا میشود. رویا و رومانس به گونهای كاركردی یكسان دارند.
دو قطعه”مرسی به خاطر ساندویچها(1) و(2) ” كه در اصل دو روایت متفاوت است از یك اتفاق، نیز وضعیت استرالیا را تقریباً دارد. این دو قطعه نیز در همان اتاق میگذرد، دو شخصیت مرد دارد اما ارتباطش با كل یك پل بسیار كوچك است كه در چهار اپیزودی كه در كنار هم گذاشته شد بدان اشاره شد. یعنی فاعلیت زن. ”مرسی به خاطر ساندویچها(2) ” به درخواست زن در”رقص كاغذ پارهها” نوشته میشود.
نكته مشترك تمام شش قطعه با قطعه اصلی این است كه مرد ،آنها را برای زن مینویسد. در خود نمایشنامه نیز در رد و بدل شدن دیالوگ در”رقص كاغذ پارهها” بین مرد و زن به این نكته اشاره میشود. دیگر این كه هر شش قطعه روایتگر نوعی ارتباط است كه زن و مرد”رقص كاغذ پارهها” در حال تجربه كردن آن هستند. ”روز دروغ”، ”خداحافظ” و”ماه عسل” مستقیماً از طرف مرد نوشته میشود كه روایتهای پنهان زن و مرد”رقص كاغذ پارهها” نمایان شود. در”مرسی به خاطر ساندویچ” نیز رد پای زن و مرد داستان اصلی كاملاً مشاهده میشود
(اشاره زن به حسادت مرد نسبت به آل پاچینو در(Carlitos way)
توضیح واضحات:
1- ”رقص كاغذ پارهها” خود یك مجموعه نمایشنامه است كه در تمام قطعات خود به وضوح از طنز به عنوان یك حربه استفاده میكند.
2- مكان نمایشنامه در یك هتل در بندر انزلی است.
3- تمام نمایشنامهها از تعداد كمی شخصیت تشكیل میشود و تنها مبتنی بر دیالوگ است و دیالوگها روایتگر یك اتفاق و یك موقعیت هستند.
4- نویسنده در كل اثر هر جا كه توانسته خود را نقد و هجو كرده است.
5- نمایشنامه به هیچ زمان مشخصی قائل نیست.
6- تمام قعطات نمایشنامه درباره موقعیتهای اجتماعی ـ خانوادگی است.
7- كل اثر در فضاهای ذهنی مرد نویسنده میگذرد. 3
نكته پایانی:
در بروشور اجرای این نمایش در سال 78 یك قطعه از نمایشنامه توسط دیگر اعضای گروه نوشته شده بود، اما از آن جا كه در حال حاضر به بروشور نمایش دسترسی نداشتم از ذكر این موضوع منصرف میشوم.
پینوشتها:
1- این قطعه توسط ح.ذ نوشته شده و برگرفته از جمله آغازین فیلم”داستان عشق”(love story) است كه ح.ذ با توجه به نوع آن جملات قطعه آورده شده در ابتدای مقاله را نوشته است. جالب است بدانید این جملات ارجاع به جملات اول نمایشنامه”رقص كاغذ پارهها” دارد كه محمد یعقوبی در مقام نویسنده در ابتدای نمایشنامه توضیحاتی را ارائه میدهد كه برای رفع اتهام توهین از ح.ذ عین جملات را برایت نقل میكنیم:
«این نمایشنامه به گونهای نوشته شده است كه بدون صدای زن و مرد هم قابل اجراست. در این صورت نامش خداحافظ خواهد بود. در ضمن شاید گفتن نداشته باشد كه میتوان در اجرا جای اپیزودها را با هم عوض كرد. چیدمان اپیزودها را با هم عوض كرد. چیدمان اپیزودها فقط نشانگر سلیقه من است و گرنه هیچ ضرورت روایی ندارد. نمایشنامه”روز دروغ” اولین اپیزود باشد و ...»
2- این دو پاسخ به پرسش مطرح شده به این دلیل ارائه شده به این دلیل ارائه شده كه تنها به ذهن نویسنده مقاله رسیده است. هر مخاطب میتواند یك، دو یا چند پاسخ برای خودش متصور شده و به جواب ایدهآل خود نزدیك شود. دلیل دیگر این كه این دو پاسخ مشخص هر كدام پاسخ به توجیه احتمالی نویسنده نمایشنامه برای آن پاسخ دیگر است. كه البته اینها هم باز ارجاع به توضیح 1 نویسنده در ابتدای نمایشنامه دارد.
3- هفت نكته اشاره شده همان گونه كه گفته شد تنها توضیح واضحات است و ضرورت خوانده شدن ندارد. تنها بیان مسائلی است كه هر مخاطبی با خواندن نمایشنامه متوجه آنها خواهد شد. دلیل این كه توضیحات تنها هفت مورد است، این است كه تعداد قطعات نمایشنامه نیز هفت است.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نام اثر :باغ وحش شيشه اي
نويسنده : تنسي ويليامز

درباره نويسنده :
 تنسی ویلیامز(تامس لینر ویلیامز)مضمون اکثر نمایشنامه‏ هایش را از زندگی جنوب امریکا و بویژه از کلمبو می‏سی‏سی‏پی انتخاب می‏کرد،یعنی همان‏ جایی که سال 1911 به دنیا آمد.وی که از اوان‏ کودکی ضعیف البنیه بود و مرتب بیمار می‏شد، نویسندگی را چاره و مرهم درد خود یافت.
ویلیامز تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه‏ واشنگتن سنت لوئیز آغاز کرد،سپس در دانشگاه‏ میسوری به تحصیل ادامه داد و سرانجام در سال‏ 1938 از دانشگاه آیوا فارغ التحصیل شد.وی دنبال‏ مشاغل متفاوت و عجیبی می‏رفت،از جمله در رستورانی واقع در دهکدهء گرین ویچ به عنوان شاعر و پیشخدمت به کار پرداخت ونیز در یک سینما کنترلچی شد.استعداد ادبی وی نخستین بار به‏ سال 1940 یعنی هنگامیکه بورس تحقیقاتی را کفلر را به خاطر اولین نمایشنامه‏اش با نام نبرد فرشتگان‏ دریافت کرد بر همگان ثابت شد.در سال 1943 با کمپانی متروگلدوین مایر قرارداد شش ماهه‏ای امضا کرد.این قرارداد به هنگام ارائهء دستنوشته‏ای که‏ سرانجام به باغ وحش شیشه‏ای مبدل شد،فسخ‏ گردید:نوشته‏ای که در سال 1945 جایزهء جامعهء منتقدان نمایشنامهء نیویورک را برای وی به ارمغان‏ آورد و ویلیامز را به منزلهء نمایشنامه‏نویس مهم‏ امریکایی به عموم شناساند.تنسی در سال 1948 به‏ خاطر نمایشنامهء اتوبوسی به نام هوس و مجددا در سال 1955 به خاطر گربه روی شیروانی داغ موفق به‏ دریافت جایزهء پولیستر شد.در سال 1969 نیز از طرف آکادمی هنر و ادبیات امریکا ونیز از سوی‏ انجمن ملی هنر و ادب نشان طلایی ادبیات را دریافت‏ کرد.
ویلیامز علاوه بر نمایشنامه‏هایش که دست کم به‏ هفت جلد کتاب می‏رسد،مجموعه اشعارش با نامهای‏ رؤیاهای تابستانی(1944)،زمستان شهرها(1956)، مجموعه داستانهای کوتاهی با عنوان آب‏نبات‏ (1954)،هشت‏زن جن‏زده(1974)،روزی که آفتاب‏ طلوع کرد،اتفاق افتاد(1982)را منتشر کرد.به‏ علاوه یادداشتهایی نیز با نام جایی که من زندگی‏ می‏کنم‏[مجموعه مقالات‏](1978)از وی به چاپ‏ رسیده است.
تنسی ویلیامز سالهای آخر عمرش را عمدتا در کی‏وست به سر می‏برد و گهگاه به نیویورک سفر می‏کرد.و سرانجام در تنهایی در همان شهر کی‏وست در 25 فوریهء 1983 از دنیا رفت.


درباره اثر :


باغ وحش شیشه‏ای، به باور تئاترشناسان، با ارزش‏ترین، نمایشنامه«تنسی ویلیامز، است، که شهرت او را، به عنوان نمایشنامه‏نویسی توانا، در جهان تئاتر، تثبیت کرد.
این نمایشنامه، از داستانی کوتاه، به نام:تصویری دختری در آینه، هم‏چنین، از، فیلم نامه مهمان محترم-هر دو نوشته تنسی ویلیامز-و سرانجام، از ماجراهای خانوادگی نویسنده، در سنت لوئیز، در سال‏های بحران اقتصادی امریکا(سال‏های 1930)، تأثیر پذیرفته است.
باغ وحش شیشه‏ای، کشمکشی است، میان سنت‏های زوال یافته اشرافی، و آدم‏هایی، جدی، فعّال، اما، تباه شده، در جامعه سوداگر امریکا.در جامعه‏ای، تهی از روح و احساس، که انسان را، وامی‏دارد، تا برای یافتن آرامش و تسکین رنج‏هایش، به خلوت خاطره و تخیل بگریزد.
باغ وحش شیشه‏ای، تصویری است گویا، تکان دهنده، تراژیک، خشن، از آدم‏های، جدا مانده و رها شده، در فضایی سرد و بی‏رحم، در جنگل آسفالت و آسمان خراش، در تارهای عنکبوتی، کارتل‏ها و تراست‏ها.و در عین حال نمایشی پر از طنز تلخ و مضحکه است، از شخصیت‏های گریزان از واقعیت و گرفتار در واقعیت.(چهره آماندا، مادر خانواده، در لحظه‏های بحرانی زندگیش، یادآور، کاریکاتورهای دومیه، هنرمند نابغه فرانسوی است.)
باغ وحش شیشه‏ای، نمایش یک خاطره است:رویایی و خیال‏انگیز.نمایش شخصیت‏هایی گریزان از واقعیت‏های هول‏انگیز زندگی و سرگردان در بیغوله کابوس‏هایی که خود برای خود، ساخته‏اند.یا به گفته بهتر:برایشان ساخته و بر آنان تحمیل کرده‏اند.
لورا، دختر خانواده، شکننده و ظریف، با روح و جسمی علیل، هراسیده از وحشت زندگی و پناه برده، به جهان رویایی صفحه‏های کهنه گرامافون(که در اجرای اخیر نشانی از آن نبود)و حیوانات ظریف شیشه‏ای.ناامید، محجوب، به لطافت عروسک‏های شیشه‏ای باغ وحش شیشه‏ای، خود.
آماندا، مادر خرده‏گیر و احساساتی.زنی از خانواده اشراف جنوب امریکا، با گم کردن زندگی پر تجمل گذشته، اکنون دست به گریبان فقر است و در اندیشه خوشبخت‏ کردن لورا و پسرش، تام.
تام، سرگردان، در برزخی از بیهودگی، اندوه و دلهره، در تلاش گریز، از دنیای سردرگم و پرفریب پیرامونش.گریز به هر جا که شد:خشکی، دریا، و شاید هم دورتر از کره ما!
جیم، جوانی که تام، به اصرار مادرش به خانه می‏آورد.تا شاید، با لورا ازدواج کند و خانواده را از تنگدستی نجات دهد، با برخورد گرم و مهربانش، تنها می‏تواند، لحظه‏های شاعرانه کوتاه و زودگذری، برای لورا بسازد، و هنگامی که پیش از وداع، آشکار می‏شود، که در آینده‏ای نزدیک با دختری به نام بتی، ازدواج می‏کند، تمامی قصر بلورین آرزوهای لورا درهم می‏ریزد و دوباره به دنیای کوچک و شکننده عروسک‏های شیشه‏ای، پناه می‏جوید.درست است که جیم، شهامت زندگی کردن را، در لورا، بر می‏انگیزد و او را امیدوارتر می‏کند، ولی در باور تنسی ویلیامز برای چنین آدم‏هایی، در دنیای سوداگران، جایی نیست.
مجسمه‏های کوچک حیوانات، که لورا در باغ وحش شیشه‏ای، گردآورده، تجسمی است، از دنیای ترد و شکننده و جستجوی او، برای زیبایی و سعادت.
باغ وحش شیشه‏ای لورا، که دگرگونی‏های حساس پیرامون را می‏تواند، در نور درون خود ثبت کند، در تضادی کامل با جهان پر از خشونت بیرونی قرار گرفته است، جهانی که می‏تواند تردی و شفافیت عروسک‏هایش را خرد و نابود کند و همین کار را نیز می‏کند. اسب شاخدار شیشه‏ای(نماد خوشبختی در اسطوره‏های ایرلند.)، تنها هنگامی می‏تواند، در پایان نمایش، برای جیم-جیم ایرلندی است-که حضورش، به درونمایه نمایشنامه شکل می‏بخشد، هدیه‏ای باشد، که غرائب اساطیری(شاخش)را از دست بدهد.یعنی هنگامی که رویا، رویای سعادت، نجات، زندگی آسوده برای لورا، لحظه به لحظه، امکان وقوع می‏یابد، و در پایان، محو و نابود می‏شود.

منبع : مجله چيستا ش.74و75

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی جالب بود مطالبش:rose:

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمایشنامه : کله پوک ها

نویسنده : نیل سایمون

خلاصه نمایشنامه : راجع به روستایی که دچار یک نفرین خاص شده ، وحال یک معلم به آن روستا میرود  و هم به خاطر وظیفه و هم به خاطر عشقش سعی میکند نفرین را باطل کند

سبک : کمدی

خیلی جالب و جذابه حتما بخونین !

این نوینسده که ساکن نیویورک است در جریان طلاق از همسرش این متن رو نوشته و به او اهدا کرده است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمایشنامه: شبات

نویسنده: اسماعیل خلج

کتاب شبات که به دست اسماعیل خلج نوشته شده است.هر اندازه که افراد و شخصیت های خلج در ظاهر داخل محیطی آکنده از تهی دستی و احتیاج زندگی می کنند ولی مشکلات و سختی هایشان از احتیاجات ظاهریِ‌شان جلوتر می‌رود. مش رحیم داخل نمایشنامه ی حالت چطوره مش رحیم به اندازه ای که با معنی و درک مرگ درگیر گشته است با تهی دستی که در تمام روزها و زندگیش موجود است درگیر نیست و یا اینکه اکبر آقا در نمایشنامه مستانه که اندوه از مفهوم و معنی تهی شدگی را دارد.چند صبایی می باشد که نمونه جمع آوری شده از نمایشنامه‌های اسماعیل خلج در یک مجموعه دو جلدی به انتشار رسیده است. این نوشته ها دید و نظری به جلد نخست این اثر و تجارب اسماعیل خلج در دهه اول نمایشنامه‌نگاریش دارد. در این زمانه به نمایشنامه‌هایی همانند گلدونه خانوم و جمعه کشی و شبات و مستانه و قمر در عقرب و حالت چطوره مش رحیم و غیره برخورد می کنیم لج گرفتاری گفتن جملات سنگین یا مفخم را ندارد. حتی شاهد این می باشیم که کلمات و جملات به اندازه ای ساده‌ می باشند که حس خواهند شد.آیا خضور آنها در اثر ضروری می باشد و یا شاید بعد از مطالعه ی نمایشنامه‌های او اینگونه برداشتی به وجود آید که خلج به مساله هایی پرداخته که زیاد هم مهم نمی باشند .واژگانی و جملاتی را به کار برده که موجب انجام و رخ دادن حادثه نمی‌شوند.برای خرید کتاب شبات با ما تماس بگیرید.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×