رفتن به مطلب
Added by Amir

Aliena

داستان پری دریایی کوچک | Aliena

پست های پیشنهاد شده

نام داستان: پری دریایی کوچک

نویسنده: هانس کریستین آندرسن

موضوع: درام

مترجم: Aliena (مهسا.ا) کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان: پری دریایی کوچک ( The Little Mermaid) یکی از داستان‌های هانس کریستین آندرسن است. ماجرای جوان‌ترین دختر پادشاه دریا که دوست دارد انسان باشد و با شاهزاده‌ی موردعلاقه‌اش میان آدمیان زندگی کند و به همین دلیل در معامله‌ای با جادوگر دریا، صدایش را در ازای داشتن پا می‌دهد.

اندکی درباره‌ی نویسنده: هانس کریستین آندرسن (۱۸۰۵-۱۸۷۵) به عنوان یکی از بزرگ‌ترین قصه‌گوهای دنیا یاد می‌شود. با اینکه بیشتر رمان‌ها، شعرها و درام‌های او فراموش شده اما داستان‌های او که از سال ۱۷۳۵ تا ۱۸۷۲ گردآوری شده، برایش شهرتی ماندگار به ارمغان آورده است.

 

نکته: از این داستان و خیلی از داستان‌های آقای آندرسن انیمیشن ساخته شده و با این که خلاصه داستان‌ها شبیه همه اما تفاوت‌های زیادی وجود داره. توصیه می‌کنم این داستان رو برای بچه‌ها نخونین.

- لطفا تو این تاپیک پیام ندین.

- چون داستان یکم طولانی هست، تصمیم گرفتم یک روز در میان دو صفحه ترجمه و پست کنم.

امیدوارم از این داستان زیبا لذت ببرید.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب بعد یه قرن اومدم اولین پست رو بذارم. یکم کمه. پست بعدی طولانی‌تر میشه

 

در درون دریا، جایی که آب همچون زیباترین گل‌های گندم، آبی و همچون کریستال، شفاف است، عمق دریا خیلی خیلی زیاد است. آنقدر عمیق که هیچ کابلی نمی‌تواند آن را بپیماید. آنجا که حتی اگر برج‌های کلیسای زیادی هر یک روی دیگری قرار بگیرند، نمی‌توانند از عمق دریا به سطح آب آن برسند، پادشاه دریا و نوکرانش زندگی می‌کنند. تصور نکنید که در عمق دریا چیزی به جز شن‌های زرد نیست. نه! در حقیقت منحصربه‌فردترین گل‌ها و گیاهان در آنجا رشد می‌کنند. برگ‌ها و ساقه‌های آنها آنقدر نرم است که آرام‌ترین جریان آب، آنها را به حرکت وامی‌دارد. مانند آنکه زنده‌اند و زندگی دارند. ماهی‌ها -هم کوچک و هم بزرگ- بین شاخه‌ها می‌گردند. همانند پرندگانی که اینجا در خشکی، بین درختان پرواز می‌کنند. در عمیق‌ترین نقطه، قلعه‌ی پادشاه دریا قرار دارد. دیوارهایش از مرجان و پنجره‌های بلند و گاتیک مانند آنها از کهربای خالص است. سقف به شکل صدف درست شده که با جریان آبی که از بینشان می‌گذرد، باز و بسته می‌شود. سقف ظاهر بسیار زیبایی دارد؛ زیرا در هر کدام از آن صدف‌ها، یک مروارید درخشان نشسته است و برای تاج ملکه مناسب به نظر می‌رسد.

پادشاه دریا چندین سال بود که همسرش را از دست داده و مادر مسن‌اش خانه را برای او اداره می‌کرد. او زن بسیار عاقلی بود و به سن زیاد خود بسیار می‌بالید و به همین دلیل، روی دم خود، دوازده مروارید می‌گذاشت. با این وجود، او مستحق تشویق بسیار بود. به خصوص به دلیل مراقبت از شاهدخت‌های کوچک دریا؛ یعنی نوه‌هایش. آنها شش فرزند زیبا بودند؛ اما جوان‌ترین آنها، زیباترینشان بود. پوست او مانند گلبرگ‌های گل رز، زیبا و لطیف بود و چشم‌هایش مانند دریایی عمیق، آبی. ولی مانند بقیه او هم پا نداشت و بدن او به دمی شبیه به دم ماهی ختم می‌شد.

تمام روز شاهدخت‌ها در راهروهای بزرگ قلعه یا میان گل‌های زنده که از میان دیوارها رشد می‌کردند، بازی می‌کردند. پنجره‌های بزرگ کهربایی باز بودند و ماهی‌ها شناکنان وارد قلعه می‌شدند. درست مانند پرستوهایی که هنگام باز کردن پنجره‌ها وارد خانه‌هایمان می‌شوند، با این تفاوت که ماهی‌ها به سمت شاهدخت‌ها شنا می‌کردند، از دست آنها غذا می‌خوردند و به اجازه می‌دادند به دست آنها نوازش شوند.

خارج از قلعه، یک باغ زیبا وجود داشت که در آن گل‌های قرمز روشن و آبی تیره و شکوفه‌هایی مانند شعله‌های آتش، رشد می‌کردند. میوه‌های این درخت مانند طلا می‌درخشیدند و برگ‌ها و ساقه‌هایش پیوسته به جلو و عقب حرکت می‌کردند. زمین، پوشیده از بهترین شن‌ها بود اما مانند شعله‌های سولفور در حال آتش، آبی. سرتاسر همه‌چیز یک پرتو آبی خاص نشسته بود. مانند آنکه با هوای روی زمین احاطه شده بود. آنجا که آسمان آبی به جای تاریکی عمق دریا، می‌درخشید و در هوای معتدل، خورشید مانند گلی بنفش و نوری که از غلاف گل آن ساطع می‌شد، قابل دیدن بود.

هر يک از شاهدخت‌های جوان يک قطعه زمين در باغ داشتند که می‌توانستند طبق سليقه‌ی خودشان آن را بِکَنند و در آن گياه بکارند. يکی تختخوابی را که از گل ساخته بود، به شکل نهنگ درآورد. ديگري بهتر ديد که آن را مانند پری کوچکي درآورد؛ اما تخت جوان‌ترين آنها گرد، مانند خورشيد بود و گل‌های قرمزی همچون پرتوهای خورشيد داشت. او دختر عجيبی بود؛ ساکت و متفکر. و در حالی که خواهرانش از چيزهای اعجاب‌انگيزی که از کشتي‌های شکسته به دست میآوردند، خوشحال می‌شدند، او به هيچ چيز جز گل‌های قرمز زيبايش که مانند خورشيد بودند و يک مجسمه‌ی مرمر زيبا، اهميت نمیداد.اين مجسمه تمثال يک پسر زيبا بود که از سنگ‌های خالص سفيد تراشيده شده و از يک کشتی شکسته به اعماق دريا افتاده بود. دخترک کنار مجسمه يک بید مجنون صورتی کاشته بود. اين گل بسیار باشکوه رشد ‌کرد و خيلی زود شاخه‌های جوانش مجسمه را فراگرفتند، به طوری که به شن‌های آبی کف دريا می‌رسيدند. سايه آن رنگ بنفش داشت و مانند شاخه‌ها به عقب و جلو می‌رفت. مانند اين که تاج درخت و ريشه‌ی آن در حال بازی بودند و سعي در بوسيدن يکديگر را داشتند.
هيچ‌چيز برای دخترک به اندازه‌ی شنيدن درباره‌ی دنيای آنسوی دريا، لذت‌بخش نبود. دخترک مادربزرگ پيرش را مجبور کرده بود تا برايش هر آنچه درباره‌ی کشتی‌ها، شهرها، مردم و حيوانات می‌دانست، بگويد. شنيدن اينکه گل‌های زمين عطر دارند و گل‌های دريا نه، درخت‌های جنگل سبز هستند و ماهی‌ها ميان درختان آنقدر دلنواز آواز می‌خوانند که شنيدن آن لذت‌بخش است، همه ‌برای دخترک، زيبا و اعجاب‌انگيز می‌نمود. مادربزرگش پرنده‌های کوچک را ماهی نام گذاشته بود وگرنه دخترک حرف او را نمیفهميد؛ زيرا هرگز پرنده‌ای نديده بود

 

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادر بزرگ گفت: "هنگامی که پانزده سالت شد، اجازه خواهی داشت به روی دریا بروی و هنگامی که کشتی‌های بزرگ در حال شنا کردن‌اند، در مهتاب روی صخره‌ها بنشینی. آنگاه هم جنگل‌ها و هم شهرها را خواهی دید.
در سال پیش رو، یکی از خواهران پانزده سالش می‌شد؛ اما از آنجایی که هر کدام یک سال از دیگری کوچک‌تر بودند، جوان‌ترین آنها باید پنج سال منتظر می‌ماند تا نوبت او فرا رسد، از عمق دریا به سطح آن برود و دنیا را آنگونه که ما می‌بینیم، ببیند. 
با اینحال، هر کدام به دیگری قول دادند تا بگویند چه چیز‌ی در اولین سفر خود دیدند و به نظرشان  زیبا جلوه کرد؛ زیرا مادربزرگشان به قدر کافی نمی‌توانست تعریف کند؛ چیزهای زیادی وجود داشت که شاهدخت‌ها می‌خواستند از آن باخبر شوند.
هیچکدام از آنها به اندازه‌ی جوان‌ترینشان -که ساکت و متفکر بود و باید مدت طولانی‌تری را صبر می‌کرد- انتظار رسیدن به نوبتش را نمی‌کشید. 
او شب‌های بسیاری را کنار پنجره می‌ماند و به آبی تیره دریا و ماهی‌هایی که با دم و فلس‌هایشان جلوی چشمانش شنا می‌کردند، نگاه می‌کرد. او می‌توانست ماه و ستارگان را که خیره‌کننده می‌درخشیدند، ببیند؛ اما از میان آب، بزرگ‌تر از آنچه که به چشم ما می‌آیند، به نظر می‌رسیدند.
هنگامی که چیزی مانند یک ابر سیاه از میان او و ماهی‌ها می‌گذشت، می‌دانست که آن چیز یا نهنگی است که از بالای سرش می‌گذرد یا یک کشتی پر از آدم‌هایی است که هیچوقت حتی تصورش را هم نمی‌کنند که یک پری دریایی کوچک زیر کشتی آنها -در اعماق دریا- نشسته باشد و دستان سفیدش را به سوی کشتی دراز کند.
زمانی که بزرگ‌ترین شاهدخت پانزده سالش شد، اجازه داشت تا به سطح دریا برود. هنگامی که برگشت، چیزهای زیادی برای گفتن داشت؛ اما بنظر او زیباترین چیزها در نظرش خوابیدن روی شن‌های ساحل نزدیک به دریای آرام در زیر نور ماه و خیره شدن به شهری در آن حوالی که چراغ‌هایش مانند هزاران ستاره می‌درخشیدند، بود. و همینطور گوش دادن به صدای موسیقی، کالسکه‌ها، انسان‌ها و در نهایت شنیدن آوای زنگ مراسم ازدواج که از کلیسا به بیرون می‌رسید. از آنجایی که نمی‌تواست نزدیک همه‌ی آن چیزهای شگفت‌انگیز شود، بیشتر از همیشه مشتاق بود.
در این میان شاهدخت کوچک با اشتیاق به تمام این توصیفات گوش می‌داد و هنگامی که کنار پنجره ایستاد و به آبی تیره‌ی آب نگاه کرد، آن شهر بزرگ را با تمام سروصداهایش تصور و حتی احساس کرد می‌تواند صدای زنگ کلیسا را از اعماق دریا بشنود.
در سال بعد، خواهر دوم اجازه یافت تا به سطح دریا برود و هر کجا که دوست داشت، شنا کند. او هنگام غروب خورشید به سطح دریا رسید و این صحنه برایش زیباترین منظره بود. تمام آسمان مانند طلا می‌درخشید و ابرهای صورتی و بنفشی که نمی‌توانست توصیفشان کند، بالای سرش در حال حرکت کردن بودند. و حتی سریع‌تر از آن ابرها، دسته‌ای از قوهای وحشی به سمت خورشید در حال غروب پرواز می‌کردند که مانند یک نقاب سفید طولانی به نظر می‌آمدند. او حتی به سمت خورشید شنا کرد، اما خورشید در امواج دریا غرق شد و رنگ‌های صورتی، از دریا و ابرها محو شدند.

  • تشکر 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار بود مثلا یک روز درمیان پست بذارم اما واقعا وقت نمیشه:t(11):


سال بعد خواهر سوم به سطح آب رفت. او از همه جسورتر بود به همین دلیل به سمت رودخانه‌ی پهنی که به آب ریخته می‌شد، شنا کرد.
او سراشیبی‌های سرسبز و زیبایی را به همراه درختان تاک، قلعه و خانه‌های بزرگ دید که از میان جنگل‌های باشکوه نمایان بودند. او صدای پرندگان در حال آواز خواندن را هم شنید. و خورشید درخشان آنقدر شدید می‌تابید که اغلب مجبور می‌شد به زیر دریا برود تا صورت داغش را خنک کند.

او در خلیج کوچکی گروه زیادی کودک آدمیزاد دید که کاملا برهنه، می‌دویدند و به آب ضربه می‌زنند.
شاهدخت می‌خواست با آنها بازی کند اما آنها از ترس فرار کردند و بعد یک حیوان کوچک سیاه ظاهر شد. آن حیوان سگ بود اما شاهدخت هرگز یک سگ ندیده بود و نمی‌دانست چیست. سگ آنقدر وحشتناک برایش پارس کرد که او ترسید و به سمت دریای آزاد رفت. اما می‌گفت که هرگز نمی‌تواند آن جنگل‌های باشکوه، سراشیبی سبز و کودکانی که علارغم داشتن پا می‌توانستند شنا کنند را فراموش کند.
خواهر چهارم خیلی جسور نبود. او در آب‌های وسط دریا ماند و همین بود که در نظرش، از همه‌چیز‌ زیباتر آمد؛ زیرا می‌توانست مایل‌ها دورتر را در اطراف خود ببیند. آسمان بالای سرش در نظر او مانند یک ناقوس شیشه‌ای بزرگ بود.
او کشتی‌ها را میدید اما از دور آنها شبیه به مرغان دریایی، کوچک بودند. دلفین‌ها پشتک می‌زدند و نهنگ‌های بزرگ از حفره‌هایشان به بیرون، آب می‌پاشیدند به همین دلیل اینطور به نظر می‌رسید که انگار هزاران آبشار اطراف او را فرا گرفته‌ است.


این بار نوبت پنجمین خواهر بود. تولد او تصادفا در فصل زمستان بود و بنابراین او چیزی را دید که بقیه در اولین سفرشان ندیده بودند. آب تقریبا سبز بود و تکه یخ‌های بزرگ روی آب شناور بودند. شاهدخت گفت هر یک از آنها مانند یک مروارید به نظر می‌رسید اما حتی از کلیساهایی که انسان‌ها ساخته بودند نیز بسیار بزرگ‌تر بودند. تکه‌یخ‌ها در زیباترین اشکال وجود داشتند و مانند الماس می‌درخشیدند. او روی یکی از بزرگ‌ترین آنها نشسته بود. بسیاری از کشتی‌های دریایی از وحشت به او یک لنگر بزرگ دادند. او روی یکی از آنها نشست و به باد اجازه داد تا با موهای بلندش بازی کند. اما دیرتر، هنگام غروب، دریا با ابرهای تیره پوشیده شد و رعد و طوفان به وجود آمد. دریای تیره تکه یخ‌های بزرگ را به همراه موج به بالا می‌فرستاد و اجازه می‌داد در نورِ سرخ رنگ رعد بدرخشند. ملوان‌ها سطح کشتی را اشغال کرده و در ترس و وحشت بودند اما شاهدخت باآرامش روی تکه‌یخِ شناور خود نشسته بود و به رعدِ آبی رنگ که به صورت زیگزاگ در آب نورانی فرو می‌رفت، نگاه می‌کرد.

  • تشکر 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهارم. با تاخیر زیاد. شرمنده. درگیرم:t(11):

 

در ابتدا هنگامی که خواهرها اجازه یافتند تا به سطح دریا بروند، هر کدامشان با دیدن چیز‌های جدید و منظره‌های زیبایی که دیده بودند، خوشحال بودند؛ اما حالا - به عنوان دخترهایی که بالغ شده بودند- هر وقت که دلشان می‌خواست می‌توانستند بروند و این مسئله برایشان عادی شده بود. آنها دوباره مایل بودند به دریا بازگردند و بعد از گذشت یک ماه، گفتند که این پایین برای زندگی، بسیار زیباتر و خوشایندتر است.
با این حال در غروب، پنج خواهر دست‌هایشان را دور بازوهای یکدیگر حلقه می‌کردند و به صورت یک ردیف به روی آب ظاهر می‌شدند. آنها دارای صدایی بسیار زیباتر از هر انسانی داشتند. آنها قبل از وقوع طوفان و هنگامی که انتظار گم شدن یک کشتی را داشتند، به دنبال آن شنا کرده و با صدای گوشنواز خود از زیبایی‌هایی که در عمق دریا پیدا می‌شد، می‌خواندند. آنها با این صدا از دریانوردان می‌خواستند زمانی که در دریا غرق شدند، نترسند؛ اما دریانوردان نمی‌توانستند این آهنگ را بفهمند و فکر کردند که شاید صدای زوزه‌ی باد باشد. و این چیزها هرگز برای آنها زیبا نبود زیرا اگر کشتی غرق می‌شد، آنها هم غرق می‌شدند و تنها بدن‌های مرده‌شان به قلمروی پادشاه دریا می‌رسید.
خواهرها دست در دست هم به سطح آب آمدند. خواهر کوچک آنها تنها ایستاده بود، به آنها نگاه می‌کرد و برای گریه کردن آماده بود اما پری‌ها اشک ندارند و بنابراین بیشتر رنج می‌بینند.
شاهدخت کوچک گفت: "آه، کاش پانزده سالم بود. می‌دانم که من عاشق دنیای آن بالا و همه‌ی مردمانی که در آن زندگی می‌کنند، خواهم بود."
در نهایت او پانزده ساله شد.
وارث پیر، مادربزرگ او گفت: "خب، حالا بزرگ شده‌ای پس باید به من اجازه دهی تو را مانند خواهرانت زیبا کنم. بعد یک ردیف از گل‌های سفید لیلی در موهایش گذاشت‌. هر گلبرگ آن مانند نصف یک مروارید بود. سپس بانوی پیر به هشت صدف دستور داد تا خود را به دم شاهدخت بچسبانند تا بدین طریق رده‌ی اشرافی او را نشان دهند.
پری کوچک گفت: "اما آنها اذیتم می‌کنند."
بانوی مسن جواب داد:" غرور با آسیب همراه است."
آه او چقدر شادمانه تمام این شکوه‌ها را فراموش کرده و تاج گل سنگین را کنار گذاشته بود. گل‌های قرمز باغچه‌ی خودش بیشتر به او می‌آمدند اما دست خودش نبود پس گفت: خدانگهدار. و به سبکی یک حباب به سطح آب آمد. وقتی سرش را از میان امواج بیرون آورد، خورشید تازه غروب کرده بود. ابرها با طلا و خون رنگ‌آمیزی شده بودند در میان گرگ و میش درخشان، ستاره‌ی صبح با تمام زیبایی‌اش نور می‌افکند. دریا آرام بود و هوا معتدل و تازه. یک کشتی بزرگ با سه دکل و فقط یک بادبان، آرام، روی آب شناور بود؛ زیرا حتی نسیمی نمی‌وزید و دریانوردان روی عرشه یا طنابها و بادبان‌های کشتی بیکار نشسته بودند.
موسیقی و آهنگ روی کشتی اجرا میشد و هنگامی که تاریکی فرا رسید، هزاران فانوس رنگی روشن شده بودند. مانند آنکه پرچم همه‌ی ملت‌ها در هوا تکان می‌خورد.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پری کوچک تا نزدیکی پنجره‌های کابین شنا کرد و گاه که امواج، او را بالا می‌کشیدند، می‌توانست از پنجره‌های شیشه‌ای شفاف سرک بکشد و آدم‌های خوش‌پوش را ببیند. میان آنها یک شاهزاده‌ی جوان بود. او با چشم‌های درشت مشکی، زیباترین فرد در آن کشتی بود. شانزده سال داشت و اکنون تولد او با شادی و سرور زیاد در حال برگزاری بود. دریانوردان روی عرشه‌ی کشتی می‌رقصیدند، اما زمانی که شاهزاده از کابین بیرون آمد، صدها فشفشه به آسمان پرتاب شدند و آن را مانند روز، روشن کردند. پری کوچک آنقدر مبهوت بود که به زیر آب شنا کرد. زمانی که سر از آب بیرون آورد، چیزی که می دید همانند ریختن ستاره‌های بهشت در اطرافش بود. او قبلا هرگز چنین آتش بازی ندیده بود. خورشیدهای بزرگ، آتش می‌افروختند، کرم‌های شب‌تاب باشکوه در آسمان پرواز می‌کردند و همه‌چیز در دریای آرام و شفاف منعکس می‌شد. کشتی خود آنقدر نورباران شده بود که حتی کوچک‌ترین طناب‌ها به روشنی دیده می‌شدند.و چهره‌ی شاهزاده هنگامی که موسیقی در هوای زیبای شب طنین می‌افکند و دستان همه‌ی حاضران را می‌فشرد و به آنها لبخند میزد، چقدر زیبا بود.

دیر شده بود با این‌حال پری کوچک نمی‌توانست چشم‌هایش را از کشتی یا شاهزاده‌ی زیبارو بردارد. فانوس‌های رنگی و توپ‌خانه‌های آتش‌بازی خاموش شده بودند. دیگر هیچ فشفشه‌ای در آسمان نبود. اما ذریا ناآرام شده و صدایی ناله مانند از زیر امواج شنیده شد. پری کوچک هنوز نزدیک پنجره‌ی کابین بود و به همراه آب بالا و پایین می‌آمد. همین باعث می‌شد نتواند درون کشتی را ببیند. بعد از مدتی، دریانوردان به سرعت بادبان‌ها را گشودند و کشتی اشرافی به راه خود ادامه داد؛ اما دیری نگذشت که امواج بالا آمدند، ابرهای طوفانی، آسمان را تیره کردند و کمی آن طرف‌تر رعد و برق ظاهر شد. یک طوفان وحشتناک درحال نزدیک شدن بود.

  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دریانوردان اینبار بادبان‌ها را جمع کردند و کشتی بزرگ، پری کوچک را روی دریای خشمگین به پرواز درآورد. امواج به بلندی یک کوه بالا آمدند؛ انگار می‌توانستند تا دکل کشتی، خود را برسانند. کشتی مانند یک قو بین امواج شنا می‌کرد و دوباره روی سطح کف‌دار و بلند آن بالا می‌آمد. برای پری کوچک اینها مانند یک ورزش خوشایند بود؛ اما نه برای دریانوردان. کشتی از طول صدا داد و شکست؛ زمانی که تخته‌های کلفت آن، زیر حجم زیادی از آب رفت، عرشه شکسته شد. دکل اصلی مانند یک نی و با صدا شکسته شد. کشتی کنار پری کوچک افتاد و آب به درون آن فرو رفت. پری کوچک تازه متوجه شد که کارکنان کشتی در خطر بودند. حتی خود او مجبور بود برای دوری از برخورد به تخته‌ها و میلههای شکستگی که روی آب به صورت تکه‌تکه افتاده بودند، احتیاط کند. برای یک لحظه هوا آنقدر تاریک شد که او نمی‌توانست حتی یک شی را ببیند، اما آذرخشی تمام صحنه را روشن کرد؛ او می‌توانست هر کسی را که روی عرشه بود، ببیند؛ به جز شاهزاده. وقتی کشتی شکست او را در حالی که در امواج عمیق دریا فرو می‌رفت، دیده و خوشحال بود؛ زیرا فکر می‌کرد اینگونه با او خواهد بود. بعد به یاد آورد که انسان‌ها نمی‌توانند زیر آب زندگی کنند بنابراین هنگامی که به قلعه‌ی پدرش برسد، تقریبا جنازه‌ای بیش نخواهد بود. اما او نباید بمیرد. او درحالی که فراموش کرده بود ممکن است تکه‌های چوب او را له کنند، از میان تخته‌ها و میله‌ها که سطح دریا را پوشانده بودند، شنا کرد. سپس درحالی که به همراه امواج بالا و پایین می‌شد، به عمق آب‌های تیره شنا کرد تا اینکه موفق شد به شاهزاده‌ی جوان که به سرعت داشت قدرت شنا کردن را در آن دریای طوفانی از دست میداد، برسد. پاهایش شاهزاده او را همراهی نمی‌کردند، چشم‌های زیبایش بسته بودند و اگر پری کوچک به دادش نمی‌رسید، ممکن بود بمیرد.
پری سر او را از آب بیرون آورد و به دریا اجازه داد آن دو را جایی که می‌خواست، ببرد.

  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبحگاه طوفان ایستاده بود اما حتی تکه‌ای از کشتی در آن اطراف دیده نمی‌شد. خورشید، درخشان و خونین از آب بالا آمد و انوارش، رنگ سلامتی را به گونه‌های شاهزاده برگرداند؛ اما چشم‌هایش هنوز بسته بود. پری، پیشانی بلند و صافش را بوسید و موهای خیسش را نوازش کرد. به نظرش او شبیه مجسمه‌ی مرمری باغش بود. پری، او را دوباره بوسید و آرزو کرد که زنده بماند.
آنها زود به خشکی آمدند و او کوه‌های آبی بلند را دید که روی آنها برف سفید، مانند دسته‌ای از قوها نشسته بود. نزدیک ساحل، جنگل‌های سبز زیبا وجود داشت و در آن حوالی یک برج بزرگ قرار داشت؛ حالا یا یک کلیسا یا یک صومعه، نمی‌دانست. درخت‌های لیمو و پرتقال در باغ روییده بودند و پایین دَرِ ساختمان، درخت‌های بلند آلوچه قرار داشت.
دریا در این قسمت اندکی سرخ می‌شد و آب آن تا حدودی آرام، اما عمیق بود. پری با شاهزاده‌ی زیبا به سمت ساحل که با شن‌های سفید ریز پوشیده شده بود، شنا کرد و او را زیر گرمی آفتاب دراز کرد. و مراقب بود تا سر شاهزاده از بدنش بالاتر قرار گیرد. سپس زنگ‌های برج بزرگ سفید به صدا درآمدند و تعدادی دختر جوان به باغ قدم گذاشتند. پری کوچک از ساحل فاصله گرفت و خود را بین چند صخره‌ی بزرگ که از آب بیرون آمده بودند، پنهان کرد. بعد سر و گردنش را با حباب‌های دریا پوشاند تا صورت کوچکش دیده نشود و منتظر ماند تا آنچه برای شاهزاده‌ی بیچاره پیش می‌آید را ببیند.
او خیلی منتطر نماند؛ دقایقی بعد دختر جوانی به نقطه‌ای که شاهزاده دراز کشیده بود، نزدیک شد. ابتدا به نظر ترسیده بود، اما تنها برای یک لحظه؛ بعد تعدادی مردم را آنجا آورد و پری دید که شاهزاده دوباره به زندگی برگشت و به کسانی که اطرافش ایستاده بودند، لبخند زد. اما او برای پری کوچک هیچ لبخندی نشان نداد؛ نمی‌دانست که پری، او را نجات داده است. همین او را بسیار ناراحت کرد و هنگامی که شاهزاده به برج بزرگ رفت، او با اندوه به زیر آب شیرجه زد و به قلعه‌ی پدرش بازگشت. او همیشه ساکت و متفکر بود و الان از همیشه بیشتر.

  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×