رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام داستان: پری دریایی کوچک

نویسنده: هانس کریستین آندرسن

موضوع: درام

مترجم: Aliena (مهسا.ا) کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه داستان: پری دریایی کوچک ( The Little Mermaid) یکی از داستان‌های هانس کریستین آندرسن است. ماجرای جوان‌ترین دختر پادشاه دریا که دوست دارد انسان باشد و با شاهزاده‌ی موردعلاقه‌اش میان آدمیان زندگی کند و به همین دلیل در معامله‌ای با جادوگر دریا، صدایش را در ازای داشتن پا می‌دهد.

اندکی درباره‌ی نویسنده: هانس کریستین آندرسن (۱۸۰۵-۱۸۷۵) به عنوان یکی از بزرگ‌ترین قصه‌گوهای دنیا یاد می‌شود. با اینکه بیشتر رمان‌ها، شعرها و درام‌های او فراموش شده اما داستان‌های او که از سال ۱۷۳۵ تا ۱۸۷۲ گردآوری شده، برایش شهرتی ماندگار به ارمغان آورده است.

 

نکته: از این داستان و خیلی از داستان‌های آقای آندرسن انیمیشن ساخته شده و با این که خلاصه داستان‌ها شبیه همه اما تفاوت‌های زیادی وجود داره. توصیه می‌کنم این داستان رو برای بچه‌ها نخونین.

- لطفا تو این تاپیک پیام ندین.

- چون داستان یکم طولانی هست، تصمیم گرفتم یک روز در میان دو صفحه ترجمه و پست کنم.

امیدوارم از این داستان زیبا لذت ببرید.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب بعد یه قرن اومدم اولین پست رو بذارم. یکم کمه. پست بعدی طولانی‌تر میشه

 

در درون دریا، جایی که آب همچون زیباترین گل‌های گندم، آبی و همچون کریستال، شفاف است، عمق دریا خیلی خیلی زیاد است. آنقدر عمیق که هیچ کابلی نمی‌تواند آن را بپیماید. آنجا که حتی اگر برج‌های کلیسای زیادی هر یک روی دیگری قرار بگیرند، نمی‌توانند از عمق دریا به سطح آب آن برسند، پادشاه دریا و نوکرانش زندگی می‌کنند. تصور نکنید که در عمق دریا چیزی به جز شن‌های زرد نیست. نه! در حقیقت منحصربه‌فردترین گل‌ها و گیاهان در آنجا رشد می‌کنند. برگ‌ها و ساقه‌های آنها آنقدر نرم است که آرام‌ترین جریان آب، آنها را به حرکت وامی‌دارد. مانند آنکه زنده‌اند و زندگی دارند. ماهی‌ها -هم کوچک و هم بزرگ- بین شاخه‌ها می‌گردند. همانند پرندگانی که اینجا در خشکی، بین درختان پرواز می‌کنند. در عمیق‌ترین نقطه، قلعه‌ی پادشاه دریا قرار دارد. دیوارهایش از مرجان و پنجره‌های بلند و گاتیک مانند آنها از کهربای خالص است. سقف به شکل صدف درست شده که با جریان آبی که از بینشان می‌گذرد، باز و بسته می‌شود. سقف ظاهر بسیار زیبایی دارد؛ زیرا در هر کدام از آن صدف‌ها، یک مروارید درخشان نشسته است و برای تاج ملکه مناسب به نظر می‌رسد.

پادشاه دریا چندین سال بود که همسرش را از دست داده و مادر مسن‌اش خانه را برای او اداره می‌کرد. او زن بسیار عاقلی بود و به سن زیاد خود بسیار می‌بالید و به همین دلیل، روی دم خود، دوازده مروارید می‌گذاشت. با این وجود، او مستحق تشویق بسیار بود. به خصوص به دلیل مراقبت از شاهدخت‌های کوچک دریا؛ یعنی نوه‌هایش. آنها شش فرزند زیبا بودند؛ اما جوان‌ترین آنها، زیباترینشان بود. پوست او مانند گلبرگ‌های گل رز، زیبا و لطیف بود و چشم‌هایش مانند دریایی عمیق، آبی. ولی مانند بقیه او هم پا نداشت و بدن او به دمی شبیه به دم ماهی ختم می‌شد.

تمام روز شاهدخت‌ها در راهروهای بزرگ قلعه یا میان گل‌های زنده که از میان دیوارها رشد می‌کردند، بازی می‌کردند. پنجره‌های بزرگ کهربایی باز بودند و ماهی‌ها شناکنان وارد قلعه می‌شدند. درست مانند پرستوهایی که هنگام باز کردن پنجره‌ها وارد خانه‌هایمان می‌شوند، با این تفاوت که ماهی‌ها به سمت شاهدخت‌ها شنا می‌کردند، از دست آنها غذا می‌خوردند و به اجازه می‌دادند به دست آنها نوازش شوند.

خارج از قلعه، یک باغ زیبا وجود داشت که در آن گل‌های قرمز روشن و آبی تیره و شکوفه‌هایی مانند شعله‌های آتش، رشد می‌کردند. میوه‌های این درخت مانند طلا می‌درخشیدند و برگ‌ها و ساقه‌هایش پیوسته به جلو و عقب حرکت می‌کردند. زمین، پوشیده از بهترین شن‌ها بود اما مانند شعله‌های سولفور در حال آتش، آبی. سرتاسر همه‌چیز یک پرتو آبی خاص نشسته بود. مانند آنکه با هوای روی زمین احاطه شده بود. آنجا که آسمان آبی به جای تاریکی عمق دریا، می‌درخشید و در هوای معتدل، خورشید مانند گلی بنفش و نوری که از غلاف گل آن ساطع می‌شد، قابل دیدن بود.

هر يک از شاهدخت‌های جوان يک قطعه زمين در باغ داشتند که می‌توانستند طبق سليقه‌ی خودشان آن را بِکَنند و در آن گياه بکارند. يکی تختخوابی را که از گل ساخته بود، به شکل نهنگ درآورد. ديگري بهتر ديد که آن را مانند پری کوچکي درآورد؛ اما تخت جوان‌ترين آنها گرد، مانند خورشيد بود و گل‌های قرمزی همچون پرتوهای خورشيد داشت. او دختر عجيبی بود؛ ساکت و متفکر. و در حالی که خواهرانش از چيزهای اعجاب‌انگيزی که از کشتي‌های شکسته به دست میآوردند، خوشحال می‌شدند، او به هيچ چيز جز گل‌های قرمز زيبايش که مانند خورشيد بودند و يک مجسمه‌ی مرمر زيبا، اهميت نمیداد.اين مجسمه تمثال يک پسر زيبا بود که از سنگ‌های خالص سفيد تراشيده شده و از يک کشتی شکسته به اعماق دريا افتاده بود. دخترک کنار مجسمه يک بید مجنون صورتی کاشته بود. اين گل بسیار باشکوه رشد ‌کرد و خيلی زود شاخه‌های جوانش مجسمه را فراگرفتند، به طوری که به شن‌های آبی کف دريا می‌رسيدند. سايه آن رنگ بنفش داشت و مانند شاخه‌ها به عقب و جلو می‌رفت. مانند اين که تاج درخت و ريشه‌ی آن در حال بازی بودند و سعي در بوسيدن يکديگر را داشتند.
هيچ‌چيز برای دخترک به اندازه‌ی شنيدن درباره‌ی دنيای آنسوی دريا، لذت‌بخش نبود. دخترک مادربزرگ پيرش را مجبور کرده بود تا برايش هر آنچه درباره‌ی کشتی‌ها، شهرها، مردم و حيوانات می‌دانست، بگويد. شنيدن اينکه گل‌های زمين عطر دارند و گل‌های دريا نه، درخت‌های جنگل سبز هستند و ماهی‌ها ميان درختان آنقدر دلنواز آواز می‌خوانند که شنيدن آن لذت‌بخش است، همه ‌برای دخترک، زيبا و اعجاب‌انگيز می‌نمود. مادربزرگش پرنده‌های کوچک را ماهی نام گذاشته بود وگرنه دخترک حرف او را نمیفهميد؛ زيرا هرگز پرنده‌ای نديده بود

 

  • تشکر 5
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادر بزرگ گفت: "هنگامی که پانزده سالت شد، اجازه خواهی داشت به روی دریا بروی و هنگامی که کشتی‌های بزرگ در حال شنا کردن‌اند، در مهتاب روی صخره‌ها بنشینی. آنگاه هم جنگل‌ها و هم شهرها را خواهی دید.
در سال پیش رو، یکی از خواهران پانزده سالش می‌شد؛ اما از آنجایی که هر کدام یک سال از دیگری کوچک‌تر بودند، جوان‌ترین آنها باید پنج سال منتظر می‌ماند تا نوبت او فرا رسد، از عمق دریا به سطح آن برود و دنیا را آنگونه که ما می‌بینیم، ببیند. 
با اینحال، هر کدام به دیگری قول دادند تا بگویند چه چیز‌ی در اولین سفر خود دیدند و به نظرشان  زیبا جلوه کرد؛ زیرا مادربزرگشان به قدر کافی نمی‌توانست تعریف کند؛ چیزهای زیادی وجود داشت که شاهدخت‌ها می‌خواستند از آن باخبر شوند.
هیچکدام از آنها به اندازه‌ی جوان‌ترینشان -که ساکت و متفکر بود و باید مدت طولانی‌تری را صبر می‌کرد- انتظار رسیدن به نوبتش را نمی‌کشید. 
او شب‌های بسیاری را کنار پنجره می‌ماند و به آبی تیره دریا و ماهی‌هایی که با دم و فلس‌هایشان جلوی چشمانش شنا می‌کردند، نگاه می‌کرد. او می‌توانست ماه و ستارگان را که خیره‌کننده می‌درخشیدند، ببیند؛ اما از میان آب، بزرگ‌تر از آنچه که به چشم ما می‌آیند، به نظر می‌رسیدند.
هنگامی که چیزی مانند یک ابر سیاه از میان او و ماهی‌ها می‌گذشت، می‌دانست که آن چیز یا نهنگی است که از بالای سرش می‌گذرد یا یک کشتی پر از آدم‌هایی است که هیچوقت حتی تصورش را هم نمی‌کنند که یک پری دریایی کوچک زیر کشتی آنها -در اعماق دریا- نشسته باشد و دستان سفیدش را به سوی کشتی دراز کند.
زمانی که بزرگ‌ترین شاهدخت پانزده سالش شد، اجازه داشت تا به سطح دریا برود. هنگامی که برگشت، چیزهای زیادی برای گفتن داشت؛ اما بنظر او زیباترین چیزها در نظرش خوابیدن روی شن‌های ساحل نزدیک به دریای آرام در زیر نور ماه و خیره شدن به شهری در آن حوالی که چراغ‌هایش مانند هزاران ستاره می‌درخشیدند، بود. و همینطور گوش دادن به صدای موسیقی، کالسکه‌ها، انسان‌ها و در نهایت شنیدن آوای زنگ مراسم ازدواج که از کلیسا به بیرون می‌رسید. از آنجایی که نمی‌تواست نزدیک همه‌ی آن چیزهای شگفت‌انگیز شود، بیشتر از همیشه مشتاق بود.
در این میان شاهدخت کوچک با اشتیاق به تمام این توصیفات گوش می‌داد و هنگامی که کنار پنجره ایستاد و به آبی تیره‌ی آب نگاه کرد، آن شهر بزرگ را با تمام سروصداهایش تصور و حتی احساس کرد می‌تواند صدای زنگ کلیسا را از اعماق دریا بشنود.
در سال بعد، خواهر دوم اجازه یافت تا به سطح دریا برود و هر کجا که دوست داشت، شنا کند. او هنگام غروب خورشید به سطح دریا رسید و این صحنه برایش زیباترین منظره بود. تمام آسمان مانند طلا می‌درخشید و ابرهای صورتی و بنفشی که نمی‌توانست توصیفشان کند، بالای سرش در حال حرکت کردن بودند. و حتی سریع‌تر از آن ابرها، دسته‌ای از قوهای وحشی به سمت خورشید در حال غروب پرواز می‌کردند که مانند یک نقاب سفید طولانی به نظر می‌آمدند. او حتی به سمت خورشید شنا کرد، اما خورشید در امواج دریا غرق شد و رنگ‌های صورتی، از دریا و ابرها محو شدند.

  • تشکر 4
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار بود مثلا یک روز درمیان پست بذارم اما واقعا وقت نمیشه:t(11):


سال بعد خواهر سوم به سطح آب رفت. او از همه جسورتر بود به همین دلیل به سمت رودخانه‌ی پهنی که به آب ریخته می‌شد، شنا کرد.
او سراشیبی‌های سرسبز و زیبایی را به همراه درختان تاک، قلعه و خانه‌های بزرگ دید که از میان جنگل‌های باشکوه نمایان بودند. او صدای پرندگان در حال آواز خواندن را هم شنید. و خورشید درخشان آنقدر شدید می‌تابید که اغلب مجبور می‌شد به زیر دریا برود تا صورت داغش را خنک کند.

او در خلیج کوچکی گروه زیادی کودک آدمیزاد دید که کاملا برهنه، می‌دویدند و به آب ضربه می‌زنند.
شاهدخت می‌خواست با آنها بازی کند اما آنها از ترس فرار کردند و بعد یک حیوان کوچک سیاه ظاهر شد. آن حیوان سگ بود اما شاهدخت هرگز یک سگ ندیده بود و نمی‌دانست چیست. سگ آنقدر وحشتناک برایش پارس کرد که او ترسید و به سمت دریای آزاد رفت. اما می‌گفت که هرگز نمی‌تواند آن جنگل‌های باشکوه، سراشیبی سبز و کودکانی که علارغم داشتن پا می‌توانستند شنا کنند را فراموش کند.
خواهر چهارم خیلی جسور نبود. او در آب‌های وسط دریا ماند و همین بود که در نظرش، از همه‌چیز‌ زیباتر آمد؛ زیرا می‌توانست مایل‌ها دورتر را در اطراف خود ببیند. آسمان بالای سرش در نظر او مانند یک ناقوس شیشه‌ای بزرگ بود.
او کشتی‌ها را میدید اما از دور آنها شبیه به مرغان دریایی، کوچک بودند. دلفین‌ها پشتک می‌زدند و نهنگ‌های بزرگ از حفره‌هایشان به بیرون، آب می‌پاشیدند به همین دلیل اینطور به نظر می‌رسید که انگار هزاران آبشار اطراف او را فرا گرفته‌ است.


این بار نوبت پنجمین خواهر بود. تولد او تصادفا در فصل زمستان بود و بنابراین او چیزی را دید که بقیه در اولین سفرشان ندیده بودند. آب تقریبا سبز بود و تکه یخ‌های بزرگ روی آب شناور بودند. شاهدخت گفت هر یک از آنها مانند یک مروارید به نظر می‌رسید اما حتی از کلیساهایی که انسان‌ها ساخته بودند نیز بسیار بزرگ‌تر بودند. تکه‌یخ‌ها در زیباترین اشکال وجود داشتند و مانند الماس می‌درخشیدند. او روی یکی از بزرگ‌ترین آنها نشسته بود. بسیاری از کشتی‌های دریایی از وحشت به او یک لنگر بزرگ دادند. او روی یکی از آنها نشست و به باد اجازه داد تا با موهای بلندش بازی کند. اما دیرتر، هنگام غروب، دریا با ابرهای تیره پوشیده شد و رعد و طوفان به وجود آمد. دریای تیره تکه یخ‌های بزرگ را به همراه موج به بالا می‌فرستاد و اجازه می‌داد در نورِ سرخ رنگ رعد بدرخشند. ملوان‌ها سطح کشتی را اشغال کرده و در ترس و وحشت بودند اما شاهدخت باآرامش روی تکه‌یخِ شناور خود نشسته بود و به رعدِ آبی رنگ که به صورت زیگزاگ در آب نورانی فرو می‌رفت، نگاه می‌کرد.

  • تشکر 4
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهارم. با تاخیر زیاد. شرمنده. درگیرم:t(11):

 

در ابتدا هنگامی که خواهرها اجازه یافتند تا به سطح دریا بروند، هر کدامشان با دیدن چیز‌های جدید و منظره‌های زیبایی که دیده بودند، خوشحال بودند؛ اما حالا - به عنوان دخترهایی که بالغ شده بودند- هر وقت که دلشان می‌خواست می‌توانستند بروند و این مسئله برایشان عادی شده بود. آنها دوباره مایل بودند به دریا بازگردند و بعد از گذشت یک ماه، گفتند که این پایین برای زندگی، بسیار زیباتر و خوشایندتر است.
با این حال در غروب، پنج خواهر دست‌هایشان را دور بازوهای یکدیگر حلقه می‌کردند و به صورت یک ردیف به روی آب ظاهر می‌شدند. آنها دارای صدایی بسیار زیباتر از هر انسانی داشتند. آنها قبل از وقوع طوفان و هنگامی که انتظار گم شدن یک کشتی را داشتند، به دنبال آن شنا کرده و با صدای گوشنواز خود از زیبایی‌هایی که در عمق دریا پیدا می‌شد، می‌خواندند. آنها با این صدا از دریانوردان می‌خواستند زمانی که در دریا غرق شدند، نترسند؛ اما دریانوردان نمی‌توانستند این آهنگ را بفهمند و فکر کردند که شاید صدای زوزه‌ی باد باشد. و این چیزها هرگز برای آنها زیبا نبود زیرا اگر کشتی غرق می‌شد، آنها هم غرق می‌شدند و تنها بدن‌های مرده‌شان به قلمروی پادشاه دریا می‌رسید.
خواهرها دست در دست هم به سطح آب آمدند. خواهر کوچک آنها تنها ایستاده بود، به آنها نگاه می‌کرد و برای گریه کردن آماده بود اما پری‌ها اشک ندارند و بنابراین بیشتر رنج می‌بینند.
شاهدخت کوچک گفت: "آه، کاش پانزده سالم بود. می‌دانم که من عاشق دنیای آن بالا و همه‌ی مردمانی که در آن زندگی می‌کنند، خواهم بود."
در نهایت او پانزده ساله شد.
وارث پیر، مادربزرگ او گفت: "خب، حالا بزرگ شده‌ای پس باید به من اجازه دهی تو را مانند خواهرانت زیبا کنم. بعد یک ردیف از گل‌های سفید لیلی در موهایش گذاشت‌. هر گلبرگ آن مانند نصف یک مروارید بود. سپس بانوی پیر به هشت صدف دستور داد تا خود را به دم شاهدخت بچسبانند تا بدین طریق رده‌ی اشرافی او را نشان دهند.
پری کوچک گفت: "اما آنها اذیتم می‌کنند."
بانوی مسن جواب داد:" غرور با آسیب همراه است."
آه او چقدر شادمانه تمام این شکوه‌ها را فراموش کرده و تاج گل سنگین را کنار گذاشته بود. گل‌های قرمز باغچه‌ی خودش بیشتر به او می‌آمدند اما دست خودش نبود پس گفت: خدانگهدار. و به سبکی یک حباب به سطح آب آمد. وقتی سرش را از میان امواج بیرون آورد، خورشید تازه غروب کرده بود. ابرها با طلا و خون رنگ‌آمیزی شده بودند در میان گرگ و میش درخشان، ستاره‌ی صبح با تمام زیبایی‌اش نور می‌افکند. دریا آرام بود و هوا معتدل و تازه. یک کشتی بزرگ با سه دکل و فقط یک بادبان، آرام، روی آب شناور بود؛ زیرا حتی نسیمی نمی‌وزید و دریانوردان روی عرشه یا طنابها و بادبان‌های کشتی بیکار نشسته بودند.
موسیقی و آهنگ روی کشتی اجرا میشد و هنگامی که تاریکی فرا رسید، هزاران فانوس رنگی روشن شده بودند. مانند آنکه پرچم همه‌ی ملت‌ها در هوا تکان می‌خورد.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پری کوچک تا نزدیکی پنجره‌های کابین شنا کرد و گاه که امواج، او را بالا می‌کشیدند، می‌توانست از پنجره‌های شیشه‌ای شفاف سرک بکشد و آدم‌های خوش‌پوش را ببیند. میان آنها یک شاهزاده‌ی جوان بود. او با چشم‌های درشت مشکی، زیباترین فرد در آن کشتی بود. شانزده سال داشت و اکنون تولد او با شادی و سرور زیاد در حال برگزاری بود. دریانوردان روی عرشه‌ی کشتی می‌رقصیدند، اما زمانی که شاهزاده از کابین بیرون آمد، صدها فشفشه به آسمان پرتاب شدند و آن را مانند روز، روشن کردند. پری کوچک آنقدر مبهوت بود که به زیر آب شنا کرد. زمانی که سر از آب بیرون آورد، چیزی که می دید همانند ریختن ستاره‌های بهشت در اطرافش بود. او قبلا هرگز چنین آتش بازی ندیده بود. خورشیدهای بزرگ، آتش می‌افروختند، کرم‌های شب‌تاب باشکوه در آسمان پرواز می‌کردند و همه‌چیز در دریای آرام و شفاف منعکس می‌شد. کشتی خود آنقدر نورباران شده بود که حتی کوچک‌ترین طناب‌ها به روشنی دیده می‌شدند.و چهره‌ی شاهزاده هنگامی که موسیقی در هوای زیبای شب طنین می‌افکند و دستان همه‌ی حاضران را می‌فشرد و به آنها لبخند میزد، چقدر زیبا بود.

دیر شده بود با این‌حال پری کوچک نمی‌توانست چشم‌هایش را از کشتی یا شاهزاده‌ی زیبارو بردارد. فانوس‌های رنگی و توپ‌خانه‌های آتش‌بازی خاموش شده بودند. دیگر هیچ فشفشه‌ای در آسمان نبود. اما ذریا ناآرام شده و صدایی ناله مانند از زیر امواج شنیده شد. پری کوچک هنوز نزدیک پنجره‌ی کابین بود و به همراه آب بالا و پایین می‌آمد. همین باعث می‌شد نتواند درون کشتی را ببیند. بعد از مدتی، دریانوردان به سرعت بادبان‌ها را گشودند و کشتی اشرافی به راه خود ادامه داد؛ اما دیری نگذشت که امواج بالا آمدند، ابرهای طوفانی، آسمان را تیره کردند و کمی آن طرف‌تر رعد و برق ظاهر شد. یک طوفان وحشتناک درحال نزدیک شدن بود.

  • تشکر 2
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دریانوردان اینبار بادبان‌ها را جمع کردند و کشتی بزرگ، پری کوچک را روی دریای خشمگین به پرواز درآورد. امواج به بلندی یک کوه بالا آمدند؛ انگار می‌توانستند تا دکل کشتی، خود را برسانند. کشتی مانند یک قو بین امواج شنا می‌کرد و دوباره روی سطح کف‌دار و بلند آن بالا می‌آمد. برای پری کوچک اینها مانند یک ورزش خوشایند بود؛ اما نه برای دریانوردان. کشتی از طول صدا داد و شکست؛ زمانی که تخته‌های کلفت آن، زیر حجم زیادی از آب رفت، عرشه شکسته شد. دکل اصلی مانند یک نی و با صدا شکسته شد. کشتی کنار پری کوچک افتاد و آب به درون آن فرو رفت. پری کوچک تازه متوجه شد که کارکنان کشتی در خطر بودند. حتی خود او مجبور بود برای دوری از برخورد به تخته‌ها و میلههای شکستگی که روی آب به صورت تکه‌تکه افتاده بودند، احتیاط کند. برای یک لحظه هوا آنقدر تاریک شد که او نمی‌توانست حتی یک شی را ببیند، اما آذرخشی تمام صحنه را روشن کرد؛ او می‌توانست هر کسی را که روی عرشه بود، ببیند؛ به جز شاهزاده. وقتی کشتی شکست او را در حالی که در امواج عمیق دریا فرو می‌رفت، دیده و خوشحال بود؛ زیرا فکر می‌کرد اینگونه با او خواهد بود. بعد به یاد آورد که انسان‌ها نمی‌توانند زیر آب زندگی کنند بنابراین هنگامی که به قلعه‌ی پدرش برسد، تقریبا جنازه‌ای بیش نخواهد بود. اما او نباید بمیرد. او درحالی که فراموش کرده بود ممکن است تکه‌های چوب او را له کنند، از میان تخته‌ها و میله‌ها که سطح دریا را پوشانده بودند، شنا کرد. سپس درحالی که به همراه امواج بالا و پایین می‌شد، به عمق آب‌های تیره شنا کرد تا اینکه موفق شد به شاهزاده‌ی جوان که به سرعت داشت قدرت شنا کردن را در آن دریای طوفانی از دست میداد، برسد. پاهایش شاهزاده او را همراهی نمی‌کردند، چشم‌های زیبایش بسته بودند و اگر پری کوچک به دادش نمی‌رسید، ممکن بود بمیرد.
پری سر او را از آب بیرون آورد و به دریا اجازه داد آن دو را جایی که می‌خواست، ببرد.

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبحگاه طوفان ایستاده بود اما حتی تکه‌ای از کشتی در آن اطراف دیده نمی‌شد. خورشید، درخشان و خونین از آب بالا آمد و انوارش، رنگ سلامتی را به گونه‌های شاهزاده برگرداند؛ اما چشم‌هایش هنوز بسته بود. پری، پیشانی بلند و صافش را بوسید و موهای خیسش را نوازش کرد. به نظرش او شبیه مجسمه‌ی مرمری باغش بود. پری، او را دوباره بوسید و آرزو کرد که زنده بماند.
آنها زود به خشکی آمدند و او کوه‌های آبی بلند را دید که روی آنها برف سفید، مانند دسته‌ای از قوها نشسته بود. نزدیک ساحل، جنگل‌های سبز زیبا وجود داشت و در آن حوالی یک برج بزرگ قرار داشت؛ حالا یا یک کلیسا یا یک صومعه، نمی‌دانست. درخت‌های لیمو و پرتقال در باغ روییده بودند و پایین دَرِ ساختمان، درخت‌های بلند آلوچه قرار داشت.
دریا در این قسمت اندکی سرخ می‌شد و آب آن تا حدودی آرام، اما عمیق بود. پری با شاهزاده‌ی زیبا به سمت ساحل که با شن‌های سفید ریز پوشیده شده بود، شنا کرد و او را زیر گرمی آفتاب دراز کرد. و مراقب بود تا سر شاهزاده از بدنش بالاتر قرار گیرد. سپس زنگ‌های برج بزرگ سفید به صدا درآمدند و تعدادی دختر جوان به باغ قدم گذاشتند. پری کوچک از ساحل فاصله گرفت و خود را بین چند صخره‌ی بزرگ که از آب بیرون آمده بودند، پنهان کرد. بعد سر و گردنش را با حباب‌های دریا پوشاند تا صورت کوچکش دیده نشود و منتظر ماند تا آنچه برای شاهزاده‌ی بیچاره پیش می‌آید را ببیند.
او خیلی منتطر نماند؛ دقایقی بعد دختر جوانی به نقطه‌ای که شاهزاده دراز کشیده بود، نزدیک شد. ابتدا به نظر ترسیده بود، اما تنها برای یک لحظه؛ بعد تعدادی مردم را آنجا آورد و پری دید که شاهزاده دوباره به زندگی برگشت و به کسانی که اطرافش ایستاده بودند، لبخند زد. اما او برای پری کوچک هیچ لبخندی نشان نداد؛ نمی‌دانست که پری، او را نجات داده است. همین او را بسیار ناراحت کرد و هنگامی که شاهزاده به برج بزرگ رفت، او با اندوه به زیر آب شیرجه زد و به قلعه‌ی پدرش بازگشت. او همیشه ساکت و متفکر بود و الان از همیشه بیشتر.

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد چند ماه تعطیلی سایت، بالاخره اومدیم:19:

 

خواهرانش از او پرسیدند که در اولین سفرش به سطح آب چه دیده اما او چیزی به آنها نمی‌گفت. صبح‌ها و شب‌های زیادی به جایی که شاهزاده را ترک کرده بود، می‌رفت. او میوه‌های باغ‌ها را تا زمان رسیدن و جمع شدنشان، و برف‌های قله‌های کوه را تا هنگام ذوب شدنشان دید؛ اما شاهزاده را هرگز ندید و به‌ همین دلیل همیشه اندوهگین‌تر از قبل به خانه بازمی‌گشت. تنها دلخوشی‌اش این بود که در باغچه‌ی کوچکش بنشیند و بازوهایش را به دور مجسمه‌ی مرمری زیبایی که شبیه شاهزاده بود حلقه کند. اما او خیلی زود مواظبت از گل‌هایش را رها کرد و آنها جاده را پوشاندند و دیوانه‌وار رشد کردند. ساقه‌ها و برگ‌های بلندشان شاخه‌های درختان را دربرگرفت و این سبب شد تمام فضای باغ، به طرز غم‌انگیزی تیره و تاریک شود.
اما بالاخره پری کوچک طاقت نیاورد و برای یکی از خواهرانش تمام ماجرا را تعریف کرد. بعد دیگران راجب آن راز شنیدند و خیلی زود این خبر به گوش دو پری که دوست مشترک‌شان می‌دانست شاهزاده چه کسی است، رسید. او هم جشن روی کشتی را دیده و به آنها گفته بود که شاهزاده اهل کجا است و قلعه‌اش کجا قرار دارد.

شاهدخت‌های دیگر گفتند: بیا خواهر کوچک! سپس دست‌هایشان را در یکدیگر قفل کردند و در ردیفی طویل، به روی سطح آب، در نقطه‌ای که می‌دانستند قلعه‌ی شاهزاده قرار دارد، آمدند.
قلعه از سنگ طلایی درخشان و پله‌های مرمری طویل که تقریبا به نردیکی دریا می‌رسیدند ساخته شده بود. گنبد خیره‌کننده‌ای روی سقف سربرافراشته و بین ستون‌هایی که تمام ساختمان را فراگرفته بودند، مجسمه‌های مرمری انسان نما قرار داشت. از میان پنجره‌های بلند کریستالی شفاف، اتاق‌های اشرافی به همراه پرده‌های نقش‌دار ابریشمی گران‌قیمت و آویزهای آنها دیده میشد. دیوارها با نقاشی‌های زیبایی که دیدنشان توام با لذت بود، تزیین شده بودند. در وسط بزرگ‌ترین سالن، یک آب‌نما باریکه‌‌های آب را به سمت بالا و در گنبد شیشه‌ای سقف پرتاب می‌کرد و از میان آن گنبد شیشه‌ای خورشید به پایین، روی آب و گیاهان زیبایی که اطراف آب‌نما رشد کرده بودند، می‌تابید
حال که او می‌دانست شاهزاده کجا زندگی می‌کند، روزها و شب‌های زیادی را روی آب، نزدیک قلعه سپری می‌کرد. او خیلی نزدیک‌تر از آنچه دیگر خواهرانش جرئت داشتند به حوالی ساحل شنا می‌کرد. درواقع او یکبار به کانال باریکی که زیر بالکن مرمری قرار داشت و روی آب سایه‌ای بزرگ می‌انداخت، رفت. در آنجا می‌نشست و شاهزاده‌ی جوان را که فکر می‌کرد در روشنایی مهتاب تنها است نگاه میکرد. روزها چندین بار او را هنگام دریانوردی در قایق که با موسیقی و پرچم‌های در حال پرواز همراه بود میدید. او برای دیدن شاهزاده از میان بوته‌های سبز سربرمی‌آورد. اگر هم باد بوته‌ها را کنار زده و دم نقره‌ای-سفیدش را در گیر می‌انداخت، کسانی که آن را می‌دیدند فکر می‌کردند یک قو است که بال گشاده.
همینطور شب‌های بسیاری هنگامی که ماهیگیران با فانوس‌هایشان در دریا بودند، او آنقدر از چیز‌های خوبی که به شاهزاده نسبت می‌دادند شنید که از نجات دادن بدن نیمه‌جان شاهزاده که روی امواج دریا شناور شده بود، خوشحال شد. و به یاد آورد که سر او روی سینه‌اش آرام گرفته بود و اینکه چقدر از اعماق قلبش او را بوسیده بود؛ اما او هیچ‌یک از اینها را نمی‌دانست و حتی نمی‌توانست رویای او را ببیند.
او رفته رفته بیشتر به انسان‌ها علاقه‌مند می‌شد و بیشتر دلش می‌خواست به همراه کسانی که دنیایشان بسیار بزرگ‌تر از دنیای او می‌نمود، قدم بزند.
آنها می‌توانستند به کمک کشتی‌ها روی دریا پرواز کنند و قله‌های مرتفع را که بالاتر از ابرها بودند فتح کنند. و سرزمین‌هایی که آنها تصرف می‌کردند، جنگل‌ها و دشت‌هایشان از وسعت دید او خیلی فاصله داشت. چیزهای زیادی وجود داشت که دلش می‌خواست بداند و خواهرهایش از جوان دادن به تمام آن سوال‌ها ناتوان بودند. او به مادربزرگ مسن خود که همه‌چیز را درباره‌ی دنیای بالا می‌دانست، رو آورد. دنیای بالا نام مناسبی بود که او بر سرزمین بالای دریا نامیده بود.

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پری کوچک پرسید: اگر انسان‌ها غرق نشوند، می‌توانند برای همیشه زندگی کنند؟ برخلاف ما که در دریا زندگی می‌کنیم و می‌میریم، هیچوقت نمی‌میرند؟
بانوی پیر جوان داد: خیر. آن‌ها هم می‌میرند و عمرشان حتی از ما کوتاه‌تر است. ما گاه تا صدها سال زندگی می‌کنیم اما وقتی عمرمان تمام شد، روی سطح دریا تبدیل به حباب میشویم و این پایین حتی برای کسانی که دوستشان داریم، قبر نداریم. ما روح جاودان نداریم و هیچوقت دوباره زندگی نخواهیم کرد.
مانند جلبک دریایی زمانی که کنده بشویم دیگر هیچگاه نمی‌توانیم رشد کنیم. اما بر خلاف ما، انسان‌ها روحی دارند که برای همیشه جاودان است؛ حتی بعد از اینکه به گرد و غبار تبدیل شد، به حیات خود ادامه می‌دهد. به آسمان پاک و صاف فراتر از ستاره‌ها اوج می‌گیرد. همانطور که ما بعد از مرگ از زیر آب به سطحش اوج می‌گیریم، انسان‌ها هم به دنیای ناشناس و شگفت‌انگیزی می‌روند که ما هیچوقت نخواهیم دید
پری کوچک غمگین پرسید: چرا ما روح جاودان نداریم؟ من با خشنودی حاضرم تمام چند صد سال زندگی‌ام را بدهم اما فقط برای یک روز انسان باشم و امیدِ لمسِ شادی در آن دنیای خیره‌کننده‌ی فراتر از ستاره‌ها را داشته باشم
زن مسن گفت: نباید چنین فکری کنی. ما از انسان‌ها خیلی شادتر و خوشحال‌تر هستیم.
پری گفت: پس من خواهم مرد و مثل حباب دریایی خواهم شد، دیگر هیچوقت موسیقی امواج را نخواهم شنید و هیچوقت نه سرخی آتشین خورشید و نه گل‌های زیبا را نخواهم دید. آیا می‌توانم کاری کنم تا روحی جاودان بدست بیاورم؟
- نه. مگر آنکه مردی آنقدر عاشقت شود که برایش از پدر یا مادرش عزیزتر باشی و اگر تمام فکر و عشقش متعلق تو باشد و عاقد دست راست او را در دستت بگذارد و قول بدهد همه‌جا به تو وفادار باشد، آنگاه روح او در بدن تو جاری خواهد شد و تو سهمی در شادی انسان‌ها خواهی داشت. او به تو روحی خواهد داد و در عین حال روح خودش هم جاودان باقی می‌ماند اما این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. دم تو که در بین ما زیبا تلقی می‌شود، روی زمین زشت به حساب می‌آید. آنها نمی‌دانند و فکر می‌کنند برای زیبا بودن تنها داشتن دو پایه‌ی تنومند که پا نامش می‌دهند، لازم است.
پری کوچک آهی کشید و با اندوه به دمش نگاه کرد.
پیرزن گفت: خوشحال باش و در این سال‌های زندگی‌ات که به اندازه‌ی کافی بلند است جست و خیز کن و شاد باش. بعد از آن می‌توانیم استراحتی ابدی و خوب داشته باشیم. غروب امروز در دربار، رقص خواهیم داشت.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این تالار یکی از آن منظره‌های زیبایی بود که روی زمین نمی‌توان دید.
دیوارها و سقف‌های تالار بزرگ از کریستال‌های درشت اما شفاف بود. هزاران صدف عظیم الجثه- بعضی سرخ رنگ و بقیه سبز چمنی- در هر سو در ردیفی به روی یکدیگر قرار داشتند و درون آنها آتشی آبی رنگ که تمام سالن را نورانی می‌کرد. آنقدر نورانی که پرتوهای آن از دیوارها عبور کرده و دریا را نیز رنگین می‌کرد.
ماهی‌های بزرگ و کوچک بی‌شماری از کنار دیوار‌های کریستالی شنا می‌کردند. پولک بعضی از آن ماهی ها با برقی بنفش و دیگرها مانند نقره و طلا می‌درخشیدند. میان هال‌ها جریانی وسیع می‌گذشت و در آن پری‌های زن و مرد با آهنگ آواز خودشان می‌رقصیدند.
هیچکس روی زمین صدایی به خوش‌آهنگی آنها ندارد. پری کوچک از همه‌ی آنها زیباتر می‌خواند. تمام پریان تالار با دست و دم‌هاشان برای او کف زدند. و برای یک لحظه قلب پری کوچک سرشار از شادی شد زیرا که می‌دانست دارای خوش‌آهنگ‌ترین صدا در دریا و زمین است. اما خیلی زود دوباره به دنیای بالایش فکر کرد زیرا نه نمی‌توانست شاهزاده‌ی زیبا را فراموش کند، نه اندوه ناشی از نداشتن روحی جاودان مانند او را.
بنابراین در سکوت قلعه‌ی پدرش را ترک کرد و هنگامی که همه‌چیز شادی‌بخش و آهنگین بود، او در باغ کوچک خود، اندوهگین و تنها نشست.
سپس صدای شیپوری را از میان آب شنید و با خود فکر کرد:" او حتما در حال دریانوردی است. اویی که آرزوهایم به او بسته و در دست‌های اوست که دوست دارم شادی زندگی‌ام را قرار دهم. من بخاطر او همه‌چیز را به مخاطره می‌کنم و برای بدست آوردن روحی جاودان، هنگامی که خواهرانم در حال رقصیدن در قلعه هستند، من پیش جادوگر دریا می‌روم. من همیشه از او می‌ترسیدم اما او می‌تواند به من کمک کند و راهی نشانم دهد.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و سپس پری کوچک از باغ‌اش بیرون رفت و راه گرداب را در پیش گرفت جایی که پشت آن، جادوگر زندگی می‌کرد.
او تا به حال اینگونه نبود. نه گلی و نه چمنی آنجا رشد نمی‌کرد. هیچ‌چیز به جز زمین خالی، خاکستری و شنی به گرداب کشیده نمی‌شد؛ آنجا آب مانند چرخی آبی، اطراف هر چیزی که تسخیر می‌کرد، می‌پیچید و آن را به درون عمق بی‌انتها می‌انداخت.
پری کوچک مجبور بود از میان این گرداب خشمگین بگذرد تا به سرزمین جادوگر دریا برسد. و تازه تا مسافت زیادی، تنها جاده‌ای که وجود داشت از بین تعدادی کرم که جادوگر آنها را جانوران خاکی می‌خواند، می‌گذشت.‌ آن‌سو خانه‌ی او قرار داشت؛ در میان جنگلی عجیب که تمام درخت‌ها و گل‌ها، نصف حیوان و نصف گیاه بودند‌. آنها مانند مارهایی بودند که از زیر زمین، هزار سر به بیرون درآورده‌اند. شاخه‌ها، بازوهایی باریک و بلند بودند با انگشت‌هایی انعطاف‌پذیر همچون کرم‌ها که یکی پس از دیگری از ریشه تا نوک حرکت می‌کردند. آنها هرچیزی را که در دریا می‌شد گرفت را به سرعت چنگ می‌انداختند تا اینگونه هرگز از دستشان فرار نکند.
پری کوچک آنقدر از آنچه دیده بود ترسیده بود که اندکی ایستاد و قلبش با ترس زد و نزدیک بود برگردد؛ اما به شاهزاده و به روح انسانی که دوست داشت، فکر کرد و اینگونه شهامتش بازگشت. او موهای بلند افشانش را به دور سرش گرداند تا پلیپ‌ها نتوانند آن را بگیرند.
او دست‌هایش را روی سینه‌اش گذاشت و سپس از میان بازوها و انگشت‌های پلیپ‌های زشت که به سوی او دراز شده بودند، سریع خود را به جلو پرتاب کرد؛ مانند ماهی که در دریا به سرعت شنا می‌کند. پری کوچک دید که آنها چیزی در بازوهای فراوان و کوچکشان حبس کرده‌اند؛ طوری که انگار آن چیز زنجیری آهنی بود. اسکلت سفید انسان‌هایی که در دریا جان سپرده‌ بودند و در آب‌های عمیق غرق شده بودند، اسکلت حیوانات خشکی، پاروها، سکان‌ها و بدنه‌ی کشتی‌ها خوابیده و توسط بازوهای آنها محکم حبس شده بودند؛ آنها حتی یک پری کوچک را هم گرفته و خفه کرده بودند. و این برای شاهدخت کوچک از همه بیشتر حیرت‌آور بود.
سپس او به فضایی در جنگل رسید که زمینی باتلاقی داشت؛ جایی که مارماهی‌های چاق و بزرگ در آن بحبوحه می‌لولیدند و بدن‌های زشت و خاکی‌رنگشان را نشان می‌دادند. وسط این نقطه خانه‌ای قرار داشت که با استخوان‌های انسان‌هایی که در کشتی خرد شده بودند، ساخته شده بود. آنجا جادوگر دریا نشسته بود و به وزغی اجازه می‌داد از دهانش غذا بخورد، درست مانند مردم که گاهی با حبه‌ای قند به قناری‌شان غذا می‌دهند. او مارماهی‌های زشت را جوجه‌های کوچک خودش صدا می‌زد و بهشان اجازه می‌داد از اطراف بالاتنه‌اش شنا کنند.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و بعد چند ماه سایت باز شد! هووف...

 

جادوگر دریا گفت: "من می‌دانم تو چه می‌خواهی. این حماقت تو را نشان می‌دهد اما تو باید به راهت بروی و این برایت اندوه به ارمغان می‌آورد، شاهدخت زیبای من! تو می‌خواهی از دست دم ماهی مانند خودت خلاص شوی و بجای آن دو پایه داشته باشی؛ مثل آدم‌های روی زمین تا اینگونه شاید شاهزاده‌ی جوان عاشقت شود و تو روحی جاودان بیابی. و سپس جادوگر آنقدر بلند و منزجرکننده خندید که وزغ و ماهی‌ها روی زمین افتادند و همانجا
جادوگر ادامه داد:" اما به موقع آمدی چرا که پس از طلوع خورشید فردا، من نمی‌توانستم تا پایان سال جاری به تو کمک کنم. من برایت یک معجون می‌سازم. تو باید فردا قبل از طلوع خورشیو به سمت خشکی شنا کنی و روی ساحل بنشینی و آن را بنوشی. آنوقت دم‌ات ناپدید می‌شود و تبدیل به چیزی می‌شود که آدم‌ها به آن پا می‌گویند. تو درد بسیاری خواهی داشت مانند آنکه شمشیری از درون تو بگذرد. اما همه‌ی افرادی که تو را ببینند، خواهند گفت که تو زیباترین انسانی هستی که آنها تابه‌حال در عمرشان دیده‌اند. تو هنوز هم همان وقار ملایم را در حرکاتت خواهی داشت و هیچ رقصنده‌ای نخواهد توانست به سبک تو راه برود اما هر قدمی که برداری، مانند آن است که روی چاقوهای تیز پا می‌گذاری و خون از آن خواهد ریخت. اگر تمام اینها را تحمل می‌کنی، من به تو کمک خواهم کرد.
"بله، تحمل می‌کنم" پری کوچک همانطور که به شاهزاده و روح جاودان فکر می‌کرد، با صدایی لرزان این حرف‌ها را زد.
جادوگر گفت: اما بار دیگر فکر کن چرا که وقتی بدنت مانند یک انسان شد، دیگر یک پری نخواهی شد. هیچوقت به آب، پیش خواهران و قلعه‌ی پدرت بازنخواهی گشت. و اگر عشق شاهزاده را بدست نیاوری، که مایل باشد پدر و مادر خود را بخاطر تو فراموش کند، تو را با تمام وجود و روحش دوست داشته باشد و به کشیش اجازه دهد دست‌هایتان را در دست‌های یکدیگر بگذارید و زن و شوهر شوید، آنوقت هیچ‌گاه روحی جاودان نخواهی داشت. اولین صبح بعد از روزی که او با فرد دیگری ازدواج کرد، قلب تو می‌شکند و تو حبابی در سطح امواج خواهی شد.
پری کوچک گفت: بدست خواهم آورد. و سپس رنگش مانند دیوار سفید شد.
جادوگر گفت: اما من هم باید دستمزد بگیرم و این چیزی که می‌خواهم حتی یک چیز ناچیز هم نیست. تو خوش‌آهنگ‌ترین صدا را در میان کسانی که در دریا زندگی می‌کنند داری و فکر می‌کنی که بتوانی با آن شاهزاده را مسحور کنی، اما این صدا را باید به من بدهی. بهترین چیزی که به تو تعلق دارد به عنوان قیمت معجون من، برای من خواهد شد. خون من باید با آن ترکیب شود تا مانند شمشیری بُرنده شود.
پری کوچک جواب داد: اما اگر تو صدای من را بگیری، چه برای من باقی می‌ماند؟
- فرم زیبایت، راه رفتن باوقارت و چشمان گیرایت. مطمئنا با اینها تو می‌توانی قلب یک مرد را به زنجیر بکشی‌. خب، آیا شهامتت را از دست داده‌ای؟ زبانت را بیرون بیاور تا به عنوان مزدم آن را ببرم. آنوقت تو معجون قدرتمند را خواهی داشت.
پری کوچک گفت: الان درمیارم.
سپس جادوگر دیگ‌اش را روی آتش گذاشت تا معجون جادویی را آماده کند‌.
"پاکیزگی چیز خوبی‌ست."
او در حالی که دیگ را با مارهایی که با گره‌ای بزرگ بهم پیچانده بود می‌شست این حرف را زد. سپس سینه‌اش را سوراخ کرد و از خون آن در ظرف ریخت. بخاری که از آن بلند شد به چنان شکل‌های وحشتناکی درآمد که هیچکس بدون ترس نمی‌توانست به آنها نگاه کند. هر لحظه که جادوگر چیز دیگری درون ظرف می‌انداخت و وقتی که به جوش می‌آمد، صدایی مانند گریه‌ی تمساح شنیده میشد. در آخر که معجون حاضر شد از زلال‌ترین آب‌ها هم شفاف‌تر به نظر می‌آمد.
"این هم برای تو!"
جادوگر این را گفت و سپس زبان پری کوچک را برید بنابراین او لال شد و دیگر قادر به حرف زدن یا آواز خواندن نبود.
"اگر پلیپ‌ها سعی کردند هنگامی که در جنگلی تو را بگیرند، چند قطره از آن معجون را روی آنها بریز. انگشتان‌شان به هزاران تکه تبدیل خواهد شد."
اما پری کوچک نیازی به این کار نداشت زیرا آنها وقتی که چشمشان به معجون درخشانی که در دستانش مانند ستاره‌ای چشمک‌زن بود، افتاد، با وحشت به عقب پریدند.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینم از قسمت جدید!

 

پری کوچک از میان جنگل، مرداب و گرداب تند به سرعت گذشت.
او دید که در قلعه‌ی پدرش فانوس‌ها خاموش شده و قلعه در خواب است؛ اما جرئت نداشت به داخل برود چرا که دیگر او لال بود و قصد داشت آنها را برای همیشه ترک کند. شکسته شدن قلبش را احساس می‌کرد. او پنهانی به باغ رفت و از هر یک از تختخواب‌های از جنس گل خواهرانش یک گل چید، دست‌هایش را بوسید و برای قلعه هزاران بار بوسه فرستاد و سپس به از میان آب آبی تیره به بالا شنا کرد. وقتی که او به قلعه‌ی شاهزاده و پله‌های مرمرین آن رسید، خورشید هنوز طلوع نکرده بود؛ اما ماه درخشان می‌تابید.
پری کوچک معجون جادویی را نوشید. در این هنگام احساس کرد که شمشیری تیز و دولبه از میان جسم ظریفش عبور کرد. او به بیهوشی رفت و مانند یک مرده دراز کشید. هنگامی که خورشید درآمد و به روی دریا تابید، او به هوش آمد. احساس میکرد دردی بران او را می‌کشد. اما درست پشت او شاهزاده‌ی جوان خوش‌چهره ایستاده بود. چشم‌های زغالی و سیاه او چنان با اشتیاق به چهره‌ی او زل می‌زد که پری کوچک مضطرب شد. اما به یاد آورد که دیگر دارای آن دم ماهی مانند نیست و بجای آن یک جفت پای سفید و کوچک زیبا دارد که هر پری کوچکی لایق داشتنش بود. اما او هیچ لباسی به تن نداشت پس خودش را با موهای پرپشت و بلندش پوشاند.
شاهزاده از او پرسید که کیست و از کجا می‌آید. اما او فقط ساکت و به همراه اندوه با چشم‌های اقیانوسی‌اش نگاهش کرد و حرفی نزد.
هر قدمی که برمی‌داشت همانطور که جادوگر گفته بود، درد داشت؛ انگار روی نوک تیز چندین سوزن یا چاقو قدم می‌گذارد. اما او با رضایت تحملش می‌کرد و به سبکی یک حباب صابون در کنار شاهزاده قدم برمی‌داشت طوری که شاهزاده و تمام کسانی که او را می‌دیدند از دیدن حرکات موزون و ظریف قدم‌هایش تعجب می‌کردند. او خیلی زود با لباسی از جنس ابریشم و چیت آراسته شده و تبدیل به زیباترین موجود قصر شده بود؛ اما او لال بود و نه می‌توانست صحبت کند و نه آواز بخواند. برده‌‌های دختر زیبا لباس‌های ابریشم و طلایی می‌پوشیدند، جلو می‌آمدند و برای شاهزاده و والدین او آواز می‌خواندند. اگر کسی از بقیه آنها بهتر می‌خواند، شاهزاده برایش دست می‌زد و به او لبخند تقدیم می‌کرد. این برای پری کوچک غمی بزرگ بود. او می‌دانست که خودش زمانی چقدر دلنوازتر می‌توانست آواز بخواند و با خود فکر کرد: آه اگر فقط او می‌دانست که من صدای خودم را برای بودن در کنار او، داده‌ام...
برده‌ها سپس با موسیقی زیبایی رقص پری‌وار زیبایی اجرا کردند.
پری کوچک ناگهان دست‌های سفید ظریفش را بلند کرد، روی نوک پاهایش ایستاد و به نرمی روی زمین گذاشت و آنچنان رقصی کرد که هیچ کس تا به حال نظیر آن را ندیده بود. هر لحظه زیبایی او بیشتر هویدا می‌شد و چشم‌های گویای او بود که بیشتر از آوازهای برده‌ها به دل می‌نشست. همه بخصوص شاهزاده که او را "کشف کوچکش" می‌نامید، محسور شده بودند.
و او دوباره رقصید تا شاهزاده را خوشحال کند؛ با اینکه با هر باری که پاهایش زمین را لمس می‌کرد، حس می‌کرد که روی چاقوهایی تیز قدم بر‌میدارد.
شاهزاده به او گفت که می‌تواند برای همیشه پیش او بماند و اجازه یافت کنار درِاتاقش روی تخت ابریشمی بخوابد. به او لباسی مخصوص اسب‌سواری داد تا بتواند در سواری‌هایش او را همراهی کند. آنها با هم در جنگل‌هایی پر از عطرهای دلنشین، سواری می‌کردند. جنگل‌هایی که در آن تنه‌ی سبز درختان شانه‌هایشان را لمس می‌کرد و پرندگان کوچک از میان شاخه‌ها جست‌و‌خیزکنان آواز می‌خواندند.
او با شاهزاده تا نوک قله‌های سرفراز، کوه‌نوردی می‌کرد. و با اینکه از پاهای ظریفش آنقدر خون می‌آمد که رد پا به جا می‌گذاشت، اما او تنها می‌خندید و شاهزاده را تا جایی که ابرها زیر پایشان مانند دسته‌های پرندگانی که به سرزمین‌های دور مهاجرت می‌کردند، دنبال می‌کرد.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پری کوچک هنگامی که در قلعه‌ی شاهزاده بود و همگی آنها خواب بودند، بیرون می‌رفت و روی پله‌های مرمرین می‌نشست؛ زیرا فرو بردن پاهای سوزانش در آب سرد دریا، آنها را خنک می‌کرد.
آنگاه به یاد کسانی که در اعماق دریا بودند، می‌افتاد کرد. یکبار، شب‌هنگام، خواهرانش دست در دست به سطح آب آمدند و همانطور که روی آن شناور بودند، غمگینانه آواز خواندند. پری کوچک نزدیک آنها رفت و آنگاه خواهرانش او را شناختند. او به آنها از غمی که در فراق آنها کشیده بود، گفت. بعد از آن شب، آنها هر شب به همان جا می‌آمدند. یکبار پری کوچک از فاصله‌ی دور مادربزرگ پیرش را که سال‌ها بود به سطح دریا نیامده بود، و پادشاه پیر دریا را که تاج به سر داشت، دید؛ یعنی پدرش. آنها دستانشان را به طرف او دراز کردند اما جرئت نزدیک شدن بیشتر به ساحل را برخلاف خواهرانش نداشتند.
همانطور که روزها می‌گذشت، او بیشتر عاشق و شیفته‌ی شاهزاده می‌شد و او هم پری کوچک را مانند بچه‌ای کوچک دوست داشت؛ اما نه به عنوان همسرش. با این‌حال، فعلا تا شاهزاده با او ازدواج نمی‌کرد، قادر به دریافت روحی جاودان نبود و صبح بعد از روز ازدواج شاهزاده با دختری دیگر، به حباب دریا تبدیل می‌شد.
وقتی که شاهزاده او را در بازوانش به آغوش گرفت و پیشانی بلندش را بوسید، چشمان او فریاد می‌زد: "آیا تو مرا بیشت‌تر از همه دوست نداری؟"
شاهزاده گفت: بله تو برای من عزیزی؛ چون تو دارای مهربان‌ترین قلب هستی و از همه بیشتر به من تعلق خاطر داری. تو شبیه دختری هستی که من یکبار دیدم اما دیگر هرگز نخواهم دید. من در کشتی شکسته‌ای بودم و امواج مرا به نزدیک ساحل معبدی آوردند که در آن دختران جوان زیادی خدمت می‌کردند. جوان‌ترینشان مرا در ساحل پیدا کرد و جانم را نجات داد. دوبار او را دیدم و او تنها کسی در دنیاست که می‌توان عاشقش باشم؛ اما تو شبیه او هستی و تقریبا تصویر او را در ذهن من تداعی کرده‌ای. او به معبد مقدس تعلق دارد و تقدیر خوب من تو را بجای او برایم فرستاده و ما هیچگاه از هم جدا نمی‌شویم.
پری کوچک فکر کرد: آه او نمی‌داند که این من بودم که زندگی او را نجات دادم، من او را از دریا تا به جنگل حمل کردم و جایی که قلعه قرار داشت، بردم. من زیر حباب‌های دریا قایم شدم و آنقدر او را تماشا کردم تا اینکه انسان‌ها آمدند تا به او کمک کنند. من دختر زیبایی را که او از من بیشتر دوست دارد، دیدم.
سپس او آهی عمیق کشید اما نمی‌توانست اشک بریزد.
" او می‌گوید آن دختر به معبد مقدس تعلق دارد بنابراین هیچوقت برنمی‌گردد. آنها دیگر همیدیگر را نمی‌بینند درحالی که من کنار او هستم و هر روز او را می‌بینم. من مراقب و عاشقش خواهم بود و زندگیم را برایش می‌دهم."
خیلی زود خبر پیچید که شاهزاده باید ازدواج کند و دختر زیبای شاه همسایه، همسر او می‌شود؛ زیرا کشتی مجللی برای سفر شاهزاده در حال آماده شدن بود.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوستان دعا کنید مترجمی رشت قبول شم T_T

 

با این وجود که شاهزاده گفته بود که تنها قصدش از رفتن، دیدن شاه است، اما او مجبور بود به دیدن دختر شاه برود. همراهان زیادی با او رفتند.
پری کوچک لبخند زد و سرش را تکان داد. او از افکار شاهزاده بهتر از هر کس دیگری خبر داشت.
شاهزاده خطاب به پری گفت: من باید سفر کنم. باید این شاهدخت زیبا را ببینم؛ پدر و مادرم از من چنین می‌خواهند اما نمی‌توانند مرا مجبور کنند او را به عنوان عروسم به این قصر بیاورم. من نمی‌توانم او را دوست داشته باشم؛ او شبیه دختری که در معبد دیدم نیست؛ دختری که تو شبیه‌اش هستی‌. اگر مجبور بودم عروسی انتخاب کنم، تویی را که چشم‌های گیرایی داری انتخاب می‌کردم، کشف بی‌زبان من!
او این را گفت و سپس لب‌های رز مانند پری را بوسید، با موهای بلند و مواجش بازی کرد و سرش را روی قلب او گذاشت؛ در این حال پری کوچک در رویای روحی جاودان و شادی بود.
- تو از دریا نمی‌ترسی، کوچولوی بی‌زبون من!
او در حالی که روی کشتی که آنها را سوی کشور پادشاه همسایه می‌برد ایستاده بود، این را گفت. و بعد به او از طوفان، آرامش دریا، ماهی‌های عجیب زیر پایشان و چیزهایی که غواص‌ها آنها را دیده بودند، گفت.
پری کوچک به توصیف‌هایش گوش داد و لبخند زد؛ چرا که او بهتر از هر کس دیگری می‌دانست که چه شگفتی‌هایی در عمق دریا وجود دارد.
هنگامی که مهتاب پدیدار شد و همه به جز مرد سکان‌داری که کشتی را هدایت میکرد خواب بودند، او روی عرشه‌ کشتی نشست و به آب زلال و تمیز خیره شد.
انگار می‌توانست قلعه‌ی پدرش را به همراه مادربزرگ پیرش که تاجی نقره‌ای روی سرش گذاشته، از میان جریان پرخروش کشتی ببیند. بعد خواهرهایش از موج‌ها بالا آمدند و به او با غصه نگاه کردند. او به آنها دست تکان داد و لبخند زد و می‌خواست به آنها بگوید که چقدر شاد و خوشحال است؛ اما پسرکابینی نزدیک شد و وقتی خواهرانش به زیر آب شیرجه زدند، آن پسر خیال کرد که فقط حباب‌های دریا را دیده است.

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×