رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Outis

همه چیز راجب آریایی ها !

پست های پیشنهاد شده

اقوام آریایی هنگام مهاجرت به فلات ایران متشكل از تیره هایی بودند كه پس از چندی قبیله را شكل دادند. این روند، سلسله مراتبی هرمیشكل بوجود آورد كه هسته اولیه آن را خانواده تشكیل میداد. در خانواده ابتدایی پدر نقش بسیار مهمی داشت. او سرپرست یعنی خانه سالار خوانده میشد و از اقتدار بی حد وحصری برخوردار بود. وظایف او شامل اجرای مراسم مذهبی، حفظ امنیت خانواده، حفظ اصالت خون وقضاوت بود. از پیوستن چند خانواده متشكل از پدران، مادران، فرزندان، خواهران، برادران، عروسان، دامادان، عموزادگان، عمه زادگان، خاله زادگان، دایی زادگان وخویشاوندان، خانوادههای گسترده و هم خون به وجود میآمد كه در ملكی موروثی و غیر قابل تقسیم تحت نظر رئیس واحد، پیرامون اجاقی واحد و با برگزاری آئینی واحد زندگی را سپری میكردند. دراین روند آنها سعی داشتند مشخصات تیره راحفظ نمایند. هر چند منابع، تصویر واضحی از سیمای اولیه خانواده به پژوهشگران ارائه نمیدهند، اما با یاری اندك نوشته ها میتوان روند كلی خانواده را ترسیم نمود.
خانواده از تیره كه در اوستا زنتو ( zantav) خوانده میشد سرچشمه میگرفت و در دمانه damana خانه / تحت سرپرستی پدر زندگی میكرد. در اعصار بعد نقش پدر به فرمانروا انتقال داده شد كه درسرای شاهی - شاید از سلطنت دیااکو در دوره مادها - میزیست. بااین تفاوت كه سرای شاهی به لحاظ اندازه از خانه خانواده گسترده تر بود. خانه (vis) خوانده میشد و صاحب آن ویس پتیش (vispatis) نام داشت. اوستا اشاراتی به این گونه خانواده دارد كه از چراگاه مشترك استفاده میكردند. خانواده گسترده تا عصر هخامنشی تداوم داشت و تا زمانی كه ثروت آنان عبارت اززمین وگله بود، میراث خانواده تقسیم پذیر نبود. اما به محض پیدایش پول و مال منقول، ثروت فردی برثروت جمعی غلبه یافت و هرچند كل میراث تقسیم نشد، اما تقسیم بخش نقدی آن از طرف گروه هم خون پذیرفته شد. باتقسیم بخشی ازمیراث، خانواده بزرگ به چند خانواده كوچك تقسیم شد و این سیر حركت برای جامعه ایرانی اجتناب ناپذیر بود.
اوستا زنتو را قسمتی ازگروه بزرگ تر دهیو (d ahyav) میداند كه تمام ویژگی های تیره را دارا بود. كتیبه های هخامنشی نیز دهیو را ولایت دانسته اند كه دهیوپتها آن را اداره میكردند. در روند تدریجی شكل گیری نهادهای مورد نظر قدرت از رؤسای ساده تیره به رؤسای دهیو انتقال یافت تاآنكه نظام پادشاهی شكل گرفت. خانواده گسترده اعضای بسیاری داشت كه رئیس آن بر همه اعضاء مسلط بود. حق قضاوت و سرپرستی نظامی ومذهبی براقتدار بی حد و حصر رئیس میافزود و شكل هرمی خانواده بافوت پدر به تناسب تعداد بچه ها به قسمت های همانند تقسیم گردیده و ادامه داشت. اعضاء برای حفظ ثروت واصالت خون از ازدواج های درون گروهی پیروی میكردند.
خانواده آریایی تا دوران ساسانی با تحولاتی روبرو شد، زیرا درعصر ساسانی خانواده متشكل از پدر، مادر و فرزندان بود و پدر دیگر اقتدار گذشته را نداشت. با كاهش قدرت مرد در خانواده، زن بیش از پیش، هم پای مرد یا شوهر خود گردید و كذگ بانو گ یعنی بانوی خانه خوانده شد. با گسترش آئین زردشت، خانه سالار (پدر) دیگر مجری اعمال مذهبی نبود. زیرا بخشی از وظایف او به رهبران مذهبی انتقال یافت و انحصار اجرای اعمال مذهبی از دست او خارج گردید. این تحول با توسعه جامعه و پیدایش تقسیم كار در دوران كهن، عوام را از روحانیون – دستوران - جدا ساخت ونقش مذهبی پدر روزبه روز به سود دستگاه مذهبی رنگ باخت. بدین ترتیب قدرت پدر با ازدست دادن یكایك وظایف كاهش یافت. شاید این روند عملكرد هرمزد دوم درعصر ساسانی بود كه همسر خود را شریك تاج و تخت پادشاهی اعلام نمود. این عمل درزمان شاپور دوم /310م. به هنگام تاجگذاری شاهنشاه ساسانی نیز تكرار شد و حتی تصویر همسر بهرام دوم دركنار پادشاه با تاجی بر سر برروی سكه ها نیز تأییدی بر این اقدام بود. پیروزی ایرانیان درجنگ های عصر ساسانی به خصوص دوران خسرو اول درروند اقتصادی تغییراتی ایجاد نمود و با رشد شهرسازی برای خانواده های ایرانی امكان مهاجرت فراهم شد. مهاجرین در شهرها گرد هم جمع شدند و سازمان هایی را به وجود آوردند كه به تدریج موجب كاهش نقش اقتصادی خانواده های گسترده گردید. خانواده هایی كه وابسته به زمین و روستا بودند تغییر شكل دادند. خانواده های جدید شهرنشین روند دیگری رادر سیر تكاملی خود پیش گرفتند. دراین جریان قدرت زن دركنار همسر خود به كمال رسید.
تشكیل خانواده درایران كهن اهمیتی مذهبی داشت. زیرا ایرانیان ازدواج را مشاركت نیك، توسعه آفرینش، مساعدت با كار خدا و به بار آوردن موجودات اهورایی میدانستند و ترویج آن را تبلیغ مینمودند. هر شهروندی لازم بود تشكیل خانواده دهد لذا ازدواج یك طریقه وسنت اهورایی بود. هرچند كه این باور در دوران مزدك دستخوش تغییر گردید. اما به لحاظ اهمیت اجتماعی گردانندگان جامعه ازاعضای خود میخواستند كه تشكیل خانواده دهند و تخلف از این رسم در عصر ساسانی جرم محسوب میشد. ازدواج اصول اخلاقی و دوری گزیدن از مفاسد به حساب میآمد. افراد متاهل یگانه كسانی بودند كه از حقوق شهروندی برخوردار میشدند و مرد زمانی قادر بود شغل و مقامی را تصاحب نماید كه خانه سالار خوانده شود.
برای آنكه بتوان شهروند شد، باید زن گرفت و اجاق خانواده را پی نهاد. برای دستیابی به زندگی عمومی نیز باید تشكیل خانواده داد. ایرانیان با این روش به بزرگداشت نیاكان خود میپرداختند. سن ازدواج در مكان های مختلف متفاوت بود، اما به طور عموم در فاصله 15 تا 20 سالگی ازدواج عملی میشد. سن ازدواج برای پسران پس از سدره پوشی و كمربند مقدس به كمر بستن آغاز میشد، درجامعه بسته ساسانی ازدواج های درون گروهی به شدت توسط حكومت تبلیغ میگردید.

تنسر در نامه خود به گشنسب شاه از وصایای اردشیر مینویسد كه“ من باز داشتم از آنكه هیچ مردم زاده زن عامه خواهد، تا نسب محصور ماند"
از این رو در زمان ساسانیان جوان باید همسر خود را درمیان خانواده های هم پیشه و هم حرفه خود میجست. گه گاه در سیر حوادث و رویدادهای تاریخی عصر ساسانی به شاهزادگانی برمیخوریم كه با دختری جدا از طبقه خود ازدواج كرده اند. شاهزاده با این كار تنها از حق خود برمیراث پدری محروم میشد. توصیه های بسیاری توسط موبدان به جوانان شده است كه همیشه زن پرهیز كار و شرمگین را دوست بدارید و جز با چنین زنانی ازدواج نكنید. این گونه اندرزها در سیر تاریخ ایران به كرات اززبان بزرگان بیان شده است. در عصر ساسانی آذرباد سپندان از صفاتی برای زن در آئین زردشت سخن میگوید كه برحسب طبقه شوهر متفاوت بود. یعنی در حالی كه در طبقه روحانیون زنان باید روش ریسیدن و بافتن و دوختن كمربند و سدره مقدس را میدانستند، زنان طبقه دیگر باید مهارت های دیگری را میآموختند. زنان حق داشتند درانتخاب همسر خود اظهار نظر نمایند. انتخاب بیژن از سوی منیژه در شاهنامه و یا رودابه شاهدخت هاماوران شاهدی براین مدعا است. هرچند وقایع دنیای حماسی به نظر دور از واقع میآید، اما از باورها وكمال مطلوب رسوم جامعه ایرانی حكایت دارد كه به وفور در شاهنامه به چشم میخورد. اگر چه باید توجه داشت كه آزادی انتخاب در میان تمامی طبقات اجتماعی متداول نبود و اكثر جوانان به حسن انتخاب والدین خود اعتماد میكردند. مراسم ازدواج سلسله رسوم پایداری داشت كه هزاران سال است دراین مرز وبوم سابقه و قدمت دارد. در خانواده كهن، زن اگر با به كار انداختن مهر خود به صورت سرمایه درآمدی به دست میآورد، حق اداره سرمایه ویا املاك خود را داشت و شوهر هیچگونه حقی نسبت به مال همسرش نداشت، مگر زمانی كه زن به این كار رضایت میداد. دراین صورت آنها با یكدیگر همویندش (hamvindish) میشدند.
در منابع از اراضی واگذاری یا مشروط – اقطاعات - زنان یاد میشود، چنانكه انوشیروان یزد را به اقطاع دخترش مهرنگار واگذار كرد. مهرنگار مهرجرد را با دو نماد عصر ساسانی یعنی قلعه و آتشخانه ساخت. سپس باغستان و بساتین در آنجا و میبد به وجود آورد كه نشانگر واگذاری اراضی به زنان بود و یا از سرمایه زنان به صورت اراضی وقفی برای شادی روان وقف كننده سخن به میان آمده است.
آذرمیدخت دختر خسرو پرویز در دیه گرومان(قرطمان) نزدیك اصفهان آتشكده ای را وقف نمود. هرگاه زنی مایملك خودرا دربنای آتشكده ای صرف میكرد، تولیت آن به فرزندش و نه به شوهرش میرسید. زنان میتوانستند سرپرست مال وقف شوند. تنسر در قرن سوم میلادی مینویسد كه پس از سقوط داریوش سوم و از میان رفتن قوانین، زنان میخواستند كه به شوهرانشان فرمان دهند و در خانه ها، سرچشمه های راستین اقتدار شوند (زنان بر شوهران فرمانروا شوند).

اردشیر اقتدار شوهر را در خانواده ایرانی از نو زنده كرد. دراین روند مرد درخانواده زن را گرامی میداشت و دربسیاری از منابع به تربیت دختر قبل از ازدواج پرداخته شده است. زیرا مادر وظیفه داشت به دختر همه گونه هنر خانه داری بیاموزد به طور مثال اگر دختر روستایی بود به كارهای مزرعه میرسید و اگر در خانه دستوران (d astvaran) و افراد روحانی پرورش مییافت، روش دوختن كمربند مقدس را فرا میگرفت. با این همه با هنر و ادب بیگانه نبودند.
در داستانی از کتاب مادیكان آمده است: كه دادوری كه دربرابر مساله ای پیچیده به فكر فرو رفته بود و در جواب مانده بود ناگهان جواب را از زبان بانویی كه در میان مردم نشسته بود شنید و فروتنانه از این بانوی دانشمند در قبال مرجع و ماخذ دانشمندانه اش سپاسگزاری كرد.
در عصرساسانی زنان سعی داشتند بیشتر از علم و دانش بهره برند. تصاویر طاق بستان اثری ساسانی است كه حكایت از شركت زنان در هنر وموسیقی ویا در فن شكار دارد و سیر تدریجی قدرت ومنزلت زنان را نشان میدهد، به خصوص كه زنان در روند چرخ های اقتصادی نیز مؤثر بودهاند. نخ ریسی، پارچه بافی و پوست كنی قوزه های پنبه به كار گرانی بردبار و صبور نیازمند بود كه اغلب از طبقه زنان بودند. ریسیدن الیاف با چرخ به دست زنان عملی میشد. پشم ریسی و قالی بافی نیز توسط زنان صورت میگرفت. با این روند، زن در خانواده های روستایی و شهری نقش اساسی در اقتصاد ملی ایفاء میكرد. منابع از نقش گروه خانواده نیز در زمان ساسانیان به عنوان مركز اصلی تولید خبر میدهند.
تحول خانواده ایرانی بسیار بطئی بود، زیرا عوامل مختلفی چون موقعیت جغرافیایی ایران زمین از جمله وجود منابع آبی پراكنده و قلیل، رونق و رشد شهر نشینی را در فلات ایران دشوار مینمود. شرایط جغرافیایی و كمبود آب موجب شد كه ایرانیان بیشتر روستا نشین شوند. عامل جغرافیایی و پراكندگی موجب انزوای خانواده و در نهایت طول عمر طولانی گروه خانواده گسترده گردید. تهاجمات مكرر نیز موجب تاخیر تحول درسیر تدریجی خانواده به سوی دوره های بعدی شد. مذهب زردشت نیز كه بر حفظ تیره و دودمان پای میفشرد با خانواده ایرانی نتوانست همانند جهان بیرون و همسایگان خود تا اواخر قرن پنجم دستخوش تحول شود. اما از عصر خسرو اول با پیروزی های ایرانیان در جنگ با همسایگان و كسب ثروت واصلاحات شاهنشاه ساسانی، نهاد خانواده در زمینه های مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تغییر یافت، زیرا اقتصاد پولی موجب سرعت جریان ثروت شد، درنتیجه رشد تجارت با مبادله افكار سرعتی دیگر یافت. سیاست شهرسازی پادشاهان ساسانی نیز نوعی زندگی عمومی را به وجود آورد و مفاهیم كهن جامعه رادستخوش تغییر كرد. احتمالاً بزرگ ترین تغییر و تحول در بنیان خانواده گسترده، هم خون و پدر سالار رخ داد و خانواده به شكل امروزین خود نزدیك تر شد.

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آیا منظور تاریخ اقوام و مردمانی است که از سرآغاز تاریخ تا کنون در مرزهای سیاسی ایران امروزی زیستهاند یا تاریخ اقوام و مردمانی است که خود را به نحوی از انحا ایرانی میخواندهاند و در جغرافیایی که دربرگیرندهٔ ایران امروز و سرزمینهایی که از لحاظ تاریخی بخشی از ایران بزرگ (ایرانشهر) بودهاست زیستهاند؟

 هنگام سخن از تاریخ ایران معمولاً شق دوم مورد نظر است. از این روست که در روایت تاریخ ایران از ورود آریاییها (که نام ایران نیز از ایشان گرفته شدهاست) به فلات ایران آغاز میکنند. ولی این مطلقا به این معنی نیست که فلات ایران تا پیش از ورود ایشان خالی از سکنه یا تمدن بوده است. پیش از ورود آرییایان به فلات ایران تمدنهای بسیار کهنی در این خطه شکفته و پژمرده بودند و تعدادی نیز هنوز شکوفا. برای نمونه تمدن شهر سوخته در سیستان، تمدن عیلام و تمدن جیرفت و تمدن ساکنان تپه سیلک (در کاشان)، تمدن اورارتو (در آذربایجان)، تپه گیان نهاوند و تمدن کاسیها (در لرستان امروز) ذکر میشود.

نکته مهم دیگر شناخت وضع مناطق داخلی ایران در زمان شکل گیری و رواج تمدنهای کهن است. یعنی فهم اینکه در زمان تمدنهای و دولتهای باستانی نظیر سومر، کلده، اور، بابل، آشور، ایلامیان، اورارتو و نظائر آن، وضع این مناطق داخلی فلات ایران، که مجزا از منطقه مستقیم تحت حاکمیت این تمدنها و دولتها بوده است، به چه نحوی جریان داشته است ؟


 نظریهای که امروز بیش از هر نظریهٔ دیگری در میان صاحبنظران مقبول است اینست که قبایلی که خود را آریایی (آریایی در زبان ایشان به معنی شریف یا نجیب بود) میخوانندند در اواخر هزارهٔ دوم پیش از میلاد (در این تاریخ اختلاف بسیار است) به فلات ایران سرازیر شدند. از بررسی اساطیر و زبان ایشان برمیآید که ایشان خویشاوندی نزدیک با هندیان داشتند و گویا پیش از آمدن آنان به ایران و مهاجرت دستهٔ دیگر به هند با هم میزیستند. به هر حال آنچه مسلم است اینست که هر دو دسته خود را آریایی میخواندند.

نکتهٔ دیگر آنکه معمولاً تاریخ ایران را به دو دورهٔ کلی تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران پس از اسلام تقسیم میکنند.

دو روایت مختلف از تاریخ ایران پیش از اسلام وجود دارد: یکی روایت سنتی که مبتنی بر تواریخ سنتی است (شامل شاهنامه) و از نخستین پادشاه کیومرث (که پادشاه جهان و نه فقط ایران است) آغاز میشود و شامل سلسلههای پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، ملوکالطوایفی (اشکانیان) و ساسانیان است. این روایت سنتی به یک معنی روایتی اسطورهای از تاریخ ایران است و شامل اطلاعات ذیقیمت مردمشناسانه و اسطورهشناسانه است.

روایت دیگر روایت مبتنی بر تواریخ خارجی (شامل تواریخ یونانی، ارمنی، رومی) و مدارک و یافتههای باستانشناسی (شامل کتیبهها و سکهها) و به طور کلی روایتی مدرن و علمیاست. در این روایت خاندانهای پادشاهی در ایران پیش از اسلام از قرار زیرند: مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان.

شاید بسیاری باور ننمایند که از سال سی ام هجری که سال مرگ یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی است تا سال 1344ه.ق(=1304ه.خ) که تاریخ برافتادن قاجاریان می باشد در درون حدود طبیعی ایران بیش از یکصد و پنجاه خاندان به استقلال یا نیمه استقلال پادشاهی کرده اند و از میان ایشان تنها چهار خاندان سلجوقیان و مغولان و صفویان و نادر شاه را می توان گفت که بر سراسر ایران حکمروا بودند. از دیــــــگران طاهریان، سامانیـان، صفاریـان، غزنویـان، بویهـیــان، خوارزمشـاهیـان، قره قویـونــلویــان، آق قویونلویان، زندیان، قاجاریان اگر چه پادشاهان بزرگ و بنام بودند هیچ کدام سراسر ایران را زیر فرمان نداشتند. آن دیگران هم جز خاندانهای کوچکی نبودند که هر کدام بر یک یا دو ولایت فرمانروا بودند. (شهریاران گمنام، احمد کسروی، ص10)

در زمینه دودمان ها باید این را به اشاره یادآوری كرد كه در یك دوره كه آل جلایر نیز بر بخش هایی از ایرانزمین فرمان می راندند، حدود بیست دودمان بر ایران فرمانروا بودند.

ماد (آغاز قرن هشتم ق. م.۵۵۰ ق. م.) بنیانگذار (دیاکو) (هووخشتره).

هخامنشیان (۵۵۹ ق. م.- ۳۳۰ ق. م.) بنیانگذار کوروش شهریار معروف داریوش.

سلوکیان(۳۳۰ ق. م.- ۱۲۹ ق. م.) بنیانگذار سلوکوس یکم.

اشکانیان (۲۵۶ ق. م.- ۲۲۴ م.) بنیانگذار اشک یکم شهریاران بزرگ مهرداد یکمارد یا اشک سیزدهم.

ساسانیان (۲۲۴ م.۶۵۲ م.) بنیانگذار (اردشیر بابکان) شهریاران بزرگ شاپور ۱شاپور دوم و انوشیروان دادگر.

  • تشکر 4
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی خلاصه و در عین حال مفید بود. برای منی که تاریخ دوست دارم جالب بود. ممنون

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گستره حکومت پارس


پارسیان مردمانی آریایی هستند که هم به دلایل نژادی و هم به مناسبت های اجتماعی - اقتصادی با مادها در دیرین ترین زمان خود از یک ریشه و منشا هستند. مادها و پارس ها در برابر قدرت های بزرگ هزاره دوم قبل از میلاد مانند دولت آشور از سرنوشت همسانی برخوردار بوده اند. تیگلات پیلسر اول (Tiglat Pilesser I) پادشاه عهد قدیم آشور که در 1500 پیش از میلاد می زیسته در فهرست پیروزی های خود از 42 ملت نام می برد که مطیع و باجگذار او بوده اند که پارسها و مادها نیز جزو آنها بوده اند. همین امپراطور آشور پیشروی های نظامی خود تا جنوب دریاچه اورمیه را در فتح نامه خود متذکر می شود.

 پارسها در واقع با مادها در آغاز، افزون بر خویشاوندی نژادی تا حدودی و فرهنگی در کنار هم از نظر جغرافیایی در دامنه کوه زاگرس زندگی می کردند و از نظر سیاسی نیز از سرنوشت مشابهی برخوردار بودند. چنین استنباط می شود که در آغاز هزاره اول پیش از میلاد تفاوتی میان نظام اجتماعی مادها و پارسها نبوده است.

 بطوریکه رویهم رفته در بسیاری از چیزها مادها و پارسها به یکدیگر شباهت داشته اند و تفاوت چشمگیری میان آنها نبوده، چنانکه مورخان یونانی انقراض دولت ماد و گسترش یافتن قلمرو پارس را امری داخلی می دانستند و جنگ های ایران و یونان را جنگهای مدیک (Medik) یا مادی تلقی می کردند و واژه ماد را به جای پارس تا یک قرن پس از انقراض مادها باز بکار می بردند.

 ... اکثر شاهان آشور در عهد قدیم و عهد میانه آشور از سلطه خود بر ماد و پارس سخن گفته اند. سلمانسر سوم (Salmanssar III) امپراطور عهد میانه آشور در یاد نامه یا فتح نامه خود که در سال 873 پیش از میلاد دستور نوشتن آنرا داده است از ماد و پارس در27 سرزمینی که باجگذار او بوده اند نام می برد. او سرزمین ماد را آمادای (Amaday) و سرزمین پارس را پارسوماش (Parsumas) می نامد. از اظهارات این پادشاه آشور چنین بر می آید که در آن مقطع زمانی مادها و پارسها در کنار هم زندگی می کردند.

 ... به استناد روایات هردوت (Herodotus) مورخ یونانی، پارسی ها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادر نشین تقسیم شده اند و از میان آنها خانواده هخامنشی از نجیب ترین طایفه پارسی یعنی طایفه پاسارگادی است ... هخامنشیان به یکی از قبایل متعدد آریایی تعلق دارند که در مهاجرت بزرگ اقوام آریایی به طرف فلات - یا بهتر بگوییم نجد ایران - روی آورده اند و برخی از آنان در ایران متمرکز شدند و تعدادی دیگر به سوی مناطق دیگر رهسپار گردیدند.

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایر/ er (پارسی میانهی کتیبهای: er، با املای: 'yly؛ جمع: eran، با املای: 'yl'n) یک عنوان قومی، برابر -ariya پارسی باستان و -airya اوستایی، به معنای "آریایی" یا "ایرانی" است. هیچ دلیل بسندهای برای تمایز و تفاوت معنایی حالت مفرد er و حالت جمع eran وجود ندارد و ارجاع قومی آن مسلّم است.
بنابراین، ترجمهی واژه ی پارسی میانهی کتیبهای er به "نجیبزاده" منطقی نمیباشد. Er پارسی میانه ممکن است از شکل مندرج در زبانهای ایرانی باستان، مانند -airya اوستایی، گرفته شده باشد؛ در واژگان مرتبط با تبلیغات سیاسی و دینی ساسانیان، احتمالاً در نتیجهی تأثیرات سنت اوستایی، حالتهای دیگری نیز از این واژه یافته میشود.
در سنگنبشتهی شاپور در کعبهی زرتشت واژهی er به چشم میآید. در متن پارتی این کتیبهی سه زبانه، ary و aryan اشکال مترادف با ایر و ایران پارسی میانهاند. در متن یونانی همین سنگنبشته، علاوه بر حالت جمع Arianon (آریاییها)، شکل مفرد Arian نیز وجود دارد که به نظر میرسد، بدون ترجمه شدن، یک اصطلاح ایرانی را نشان میدهد، چنان که در مورد نامهای قومی و القاب نیز این گونه است. در سنگنبشتههای ساسانی، عبارت یونانی Arianon ethnos با عبارت پارسی میانهی Eran-shahr و پارتی Aryan-xshahr "= سرزمین ایران" مطابقت میکند.

در این سنگنبشتهی شاپور و بر چند سکهی بهرام دوم، مطابق با یک کاربرد قاعدهمند مرتبط با تبلیغات ساسانی، عنوان پارسی میانهی er بر عنوان mazdesn (= مزداپرست، مزدایی) مقدم است، و عنوانهای "ایرانی" و "مزدایی" چنان ارتباط داده شده که گویی آنها کمابیش القابی سلطنتیاند (شاهزاده نرسه در کتیبهی شاپور و شاه بهرام دوم بر سکهاش). با وجود این، بر سکههای ساسانی عنوان er به ندرت یافته میشود؛ در واقع، متداولترین فرمول، حذف er از مقابل mazdesn است، چرا که اشارهی معمولی متن نبشته به شاهانِ Eran (و Aneran) ذکر آن را غیر ضروری میسازد.
همانندی خوانشی er پهلوی (با املای 'yl) با er پهلوی (با املای 'dl) "= پایین، زیر، فرو"، که به جهت پیوند و ادغام واژگانی برآمده از خط پهلوی ممکن شده است، ریشه شناسی نادرستی را القا کرده و معنای اخلاقی "فروتنی" را به این عنوان قومی بخشیده، و چنان که در نامهی تنسر میخوانیم، با طبع آنانی که فرمانبردار پادشاهان قانونی ایران بودند، سازگار شده است.*


 * This article is based on: G. Gnoli, "Er, Er Mazdesn", Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام یزدان پاک

خط سير مهاجرت اقوام آريايي در سرودهاي ودايي و يشتها

 عبدالله مرادعلي بيگي

 صرفنظر از معدود پژوهندگاني كه در ادواري خاص، بنابر ملاحظات سياسي و يا تمايلات نژادگرايانهي رايج در اروپا و به طور كلي غرب، خاستگاه اقوام آريايي را به مركز اروپا و يا به شمال آن كشانيدهاند، اكثريت قريب به اتفاق محققان صاحبنظر در تـاريخ، نژاد، دين، زبان و ديگر ويژگيهاي اقوام آريايي، قاطعانه اراضي جلگهاي ميان رودهاي سير دريا و آمودريا و مسير شعبات آنها تـا پيرامون درياچه خوارزم را نخستين سرزمين اقوام آريايي دانستهاند.

در اين باره براي نمونه ميتوان از راي و نظر دانشمندان بنامي چون، آلتهايم (Altheim)، لومل (Lommel)، ماكس مولر (M.Mueller)، شدر(Schaeder) ، آرتور كريستين سن (A.Christensen) ، نيبرگ (Nuberg) ، ميلز (Mills) ، ژوبن ويل (Jubainville) و بسياري ديگر كه تنها آوردن نام معتبرترين آنان خود فهرستي بس طولاني خواهد شد، ياد كرد كه همگي سرزمينهاي ياد شده را خاستگاه و نخستين منزلگاههاي اقوام آريايي اعلام كردهاند.

يافتههاي باستانشناسان روس (از دوران سلطهي تزاران تـا عصر حاكميت بلشويكان) از كاوشهاي باستانشناسي در مناطق باستاني خوارزم و فرارود (= ورارود = ماوراءالنهر) و دشت خاوران (=سرزمين پارت = گرگان باستاني در شرق درياي مازندران) نيز تماما دلالت بر حضور اقوام آريايي از باستانيترين زمان در اين سرزمينها دارد. براساس چنين يافتههاي مستند و غير قابل انكاري از دوران باستان و ادوار پس از آن بوده است كه محققان روس، در عصر سلطهي كمونيستي، بـا وجود محدوديتهاي بسياري كه در بيان واقعيتهاي خارج از چهارچوب تفكرات جزمي حاكميت حزبي داشتند، ناچار شدند ضمن تاييد اين حضور باستاني، استمرار پيوندهاي فرهنگي، ديني و تاريخي اقوام اين سرزمينها را بـا جامعه بزرگ اقوام ايراني به نوعي در تمام ادوار تـاريخ نيز مورد تاكيد قرار دهند.

اما معتبرترين اسنادي كه به روشنترين صورت، محيط جغرافيايي خاستگاه اقوام آريايي و نيز موضع نخستين منزلگاههاي آنان را ترسيم ميكند،نوشتههاي كهن ديني خود آنان است.

ريگ ودا (Rigveda = يكي از چند كتاب ودا) كتاب مقدس هندوان و اوستا كتاب ديني زردشتيان، هر دو از باستانيترين آثار مكتوب اقوام آريايي هستند. از نوشتههاي اين هردو كتاب ديني، به ويژه اوستا اين معني به روشني خود را مينماياند كه خاستگاه نخستين خانمانهاي آريايي در پهنهي خوارزم، سند، بلخ، هرات، مرو، و ... ميان بلنديهاي پامير و سواحل شرق درياي مازندران (= درياي كاسپين) گسترده بوده است. از همين جايگاه بود كه اقوام آريايي در دوراني بسيار بعيد، مهاجرت بزرگ خود را كه در چند نوبت و مرحله به مرحله انجام پذيرفت، آغاز كردند. چنان كه هر بار دودمانهايي از ايشان به سببي چند كه انبوهشدن مردمان و دگرگشتن روابط ميانشان از جملهي آن بود، به جستوجوي خانماني تازه، رو به جانبي نهاده و سرزميني را بوم و وطن خود ساختند. در اين ميان دودمانهايي به سوي غرب رفتند و در پهنهي اروپا مسكن گزيدند و دودمانهايي به سمت جنوب سرازير شدند، از سند گذشتند و در هند نشتسند. اما دودمانهايي نيز دل از نخستين نياخاك باستاني نكندند، بلكه به تدريج رو به جنوب و غرب خاستگاه خود،در گسترهاي كه بعد به نامشان «ايـران زمين» خوانده شد گسترش يافتند؛ از سير دريا تـا حاشيهي جنوب خليجفارس و از سند تـا فرات.

اين يقين دربارهي دودمانهاي هندي و ايراني اقوم آريايي حاصل است كه آنان تـا پيش از جدايي از هم،طي قرون متمادي در مناطقي از شمال شرق و مشرق ايـران در كنار هم ميزيستند.

در قطعاتي از سرودهاي ودايي كه قبل از ورود اقوام آريايي هند به شبه قاره سروده شده و فضاي زماني چندين قرني دوران مهاجرت از نغمههاي آن به خوبي پيداست، نمادهايي وجود دارند كه شاخصههاي جغرافيايي هستند. اين شاخصهها به خوبي بر پستي و بلنديهاي شمال و شمال غرب و مغرب سرچشمهها و سرشاخههاي رود سند قابل انطباق توانند بود. البته هر چه زمان سرايش قطعات اين سرودها به دوران مقدمتري مربوط ميشود،به همان اندازه نيز نمادهاي جغرافيايي نغمهها به محيط پيرامون سرچشمهها و سپس بستر رودهاي سيردريا و آمودريا نزديكتر ميشوند. علاوه بر آن، در بخشي از فضاي داستاني ـ اساطيري نخستين سرودهاي ودايي، ميتوان محيط جغرافيايي خوارزم و فرارود را به عنوان ميدان حماسيترين نبردهاي پهلواني قهرمانان مشترك ايراني و هندي شناسايي كرد. همانگونه كه اين نخستين سرزمين ورجاوند آريايي، در اصيلترين و آرمانيترين حماسههاي ملي تاريخ داستاني ايـران نيز كه اساس آنها هم بر روايات ديني و ملي آريايي ماقبل زردشتي استوار است،جايگاهي بس بلند دارد و ميدان اصلي رزم و نامآوري پهلوانان پيكار جوي ايراني است.

در پارهاي از قطعات متاخرتر سرودهاي ودايي دوران مهاجرت كه صورت تاريخيتري دارند، اقوام آريايي هند پس از ترك نخستين سرزمين نياكاني كه دشتهايي در دامنههاي آن سوي كوهها (در سمت شمال) ياد شدهاند، در حالي كه پيوسته بـا جنگ جويان سرزمينهاي پيشرو در نبرد هستند، از گذرگاههاي كوهستاني به سوي دره رود سند ره ميسپارند. امروز در اين كه «گذرگاه خيبر» يكي از اصليترين معابر در مسير مهاجرت اقوام آريايي هند به سوي جنوب و سرزمين هند بوده است، جاي ترديد وجود ندارد.


خاستگاه اقوام آريايي در اوستا

 در اين ميان، سخن اوستا دربارهي خاستگاه اقوام آريايي، نام و موضع جغرافيايي آن بسيار روشنتر از اشارات غير صريح ودايي است. خاستگاه اقوام آريايي در اوستا «آرياويج»(= ائيرينه ويجه) خوانده شده است كه به معني سرزمين آريايي است. آرياويج را به دليل آن كه نخستين سرزمين آريايي و زادگاه اين اقوام بود، بايد نياخاك مشترك همه آريايينژادان دانست.

از توصيفهاي روشني كه در بخشهاي مختلف اوستا، به ويژه در كهنترين روايتهاي ديني ـ تاريخي آن از محيط جغرافيايي آرياويج شده است، به راحتي ميتوان بر نقشهي جغرافيايي، محل و موضع آن را پيرامون درياچه خوارزم شناسايي كرد.

در «ونديداد»، فرگرديكم، نام شانزده سرزمين آريايي آمده است. ائيريه ويجه، سوغده (=سغد)، مورو (=مرو)، باخذي (=بلخ)، نيسايه(=نسا)، هرايوه (=هرات)، ويه كرته (=كابل)، اورو(=ولايت امروز غزني)، وهركان (=هيركانيا = گرگان باستاني در شرق درياي مازندران)، هرهواتي (=رخج = ولايت امروز قندهار) و به طور كلي تمام سرزمينهاي حوزه رود هيلمند (=هلمند = هيرمند) و ... اين سرزمينها، نخستين منزلگاههاي اقوام آريايي هستند. آرياويج به عنوان خاستگاه اين اقوام در راس اين منزلگاهها قرار دارد. ترتيب نام اين سرزمينها در «ونديداد» بـا توجه به گسترش محيط جغرافيايي آنها در پهنهي ايـران شرقي، كه يكي پس از ديگري از شمال به حنوب دنبالهي طبيعي سرزمين خوارزم ميباشند. علاوه بر آن كه موضع جغرافيايي آرياويج را بر سرزمين خوارزم قابل انطباق ميسازد، چگونگي آهنگ گسترش نخستين منزلگاههاي اقوام آريايي (به طور مشخص شاخهي دودمانهاي هندي و ايراني ) را نيز تـا پيش از جدا شدن آنان از هم نشان ميدهد.

شك نيست كه دودمانهاي آريايي هند، پس از ترك نخستين سرزمين نياكاني در خوارزم، در قسمتي از مسير طولاني مهاجرت خود به سوي جنوب و درهي رود سند، كه به تدريج و منزل به منزل انجام ميشد، زماني دراز همچنان در كنار آن دسته از دودمانهاي آريايي (=ايراني) كه ايـران شرقي تـا حوزه رود هيرمند را منزلگاههاي خود ساخته بودند، طي طريق ميكردند. بنابراين ميتوان گفت كه دودمانهاي هندي در نخستين مرحله مهاجرت از خوارزم، پيش از آن كه متوجه سرزمين هند شوند، تـا قرنها در منزلگاههاي آريايي مشرق ايـران بـا دودمانهاي ايراني در يك جا «بود و باش» داشتند. حتي دور نيست اگر گفته شود كه دودمانهاي آريايي هند در آغاز پيكرهي شرقيتر دودمانهاي ايراني را در مشرق ايـران زمين تشكيل ميدادند. اما اين هم خانماني، سرانجام پس از زماني طولاني بر اثر بعضي پيشآمدهاي تاريخي، به ويژه بـا تحول بنياديني كه بـا ظهور زردشت در باور ديني دودمانهاي آريايي ايـران شرقي رخ نمود و سبب طرد خدايان كهن آريايي از سوي بخشي از آنان شد، به پايان آمد. در نتيجه، باورمندان آيين كهن به ناچار همخانمانان آريايي خود را در مشرق ايـران ترك كردند و در دومين مرحله مهاجرت خود، به سرزمينهاي آن سوي رود سند رفتند. به يقين، ظهور زردشت، اقوام آريايي را در مناطق اوليهي گسترش آيين مزدايي، از خوارزم تـا سيستان، به دو گروه بزرگ دودماني، هندي و ايراني، نخست در دو سوي مرز باورهاي ديني و سپس مرزهاي جغرافيايي تقسيم كرد. آنان كه خانمان آريايي خود را پاس داشتند و به ترك آن راضي نشدند، ايراني و آنان كه ترك خانمان كردند و از آب سند گذشتند، هندي (= سندي) خوانده شدند.

وجود تعداد بيشمار واژگان و مفاهيم مشترك در زبان سرودهاي ودايي و گاثايي، در واقع حاصل چنين عصري از دوران زيست مشترك دو دودمان هندي و ايراني در پهنهي نخستين منزلگاههاي آريايي ايـران شرقي، از خوارزم تـا سيستان است. زيرا وجود يك چنين سابقهاي از ارتباط نزديك و مستمر و تداوم آن براي زماني طولاني و نياز دو دودمان به درك مفاهيم زبان يكديگر، يكي از دلايل اصلي به كارگيري اين تعداد وسيع از الفاظ و مفاهيم مشترك، ميان دو زبان آريايي فوق بود. اگر چه طبيعي است كه بـا ظهور زردشت و گسترش دين مزديسنا، كيفيت معاني تعداد زيادي از الفاظ مشترك، به ويژه آنجا كه واژهها به نگرش هر يك از دو دودمان به جهان هستي و منزلت و يا خفت خدايان باستاني آريايي (= خدايان آيين ديويسنا) مربوط ميشد،دگرگونيهاي عميق پذيرفته باشد.

محققان تاكيد دارند كه قدمت كهنترين بخش اوستا، يعني گاثاها كه به تحقيق، سروده شخص زردشت است. به مانند سرودهاي اوليهي ودايي به زماني باز ميگردند كه دودمانهاي هندي و ايراني هنوز در شمال شرق و مشرق ايـران بـا هم ميزيستند. مضافا بر اين كه محققان، زباني را كه گاثاها بـا آن سروده شده است يكي از زبانهاي ايـران شرقي ميدانند. آرتور كريستين سن مينويسد: «زردشت گاثاها را به لهجهاي كه دعوتشدگان او سخن ميگفتند (يعني زبان مشرق ايـران) نوشت.» (كيانيان ـ ص 5)

بـا توجه به اتفاق راي محققان كه محل تنظيم سرودهاي اوليهي ودايي را خارج از هند، در محيط جغرافيايي نخستين منزلگاههاي آريايي مشرق ايـران ميشمارند، شك نيست كه زبان اين سروده نيز بايد يكي از لهجههاي ايـران شرقي باشد. بر اين اساس است كه زبانشناسان، جداي از مانندگيهاي الفاظ و مفاهيم، وحدت ريشهاي بيشتري ميان زبان سرودهاي ودايي و زباني كه گاثاها بـا آن سروده شده است قائلند.

اوستاشناسان، گذشته از زبان گاثاها، زبان هاتهاي هفتگانه (= هپتنگ هائيتي = Haptenghiti = هاتهاي 35 تـا 41 يسنا) و يشتهاي اوليه (شامل يشتهاي بلند) را كه به ترتيب بعد از گاثاها، قديميترين بخشهاي اوستا هستند و در فاصله زماني زيادي پس از زردشت تدوين شدهاند، نيز مربوط به ايـران شرقي ميدانند. بايد توجه داشت كه فاصلهي زماني سروده شدن گاثاها و تنظيم و تدوين يشتها، به واسطهي متحول شدن زبانهاي ايـران شرقي، زبان يشتها نسبت به زبان گاثايي براي پذيرش و بيان مفاهيم گستردهتر ديني،ظرفيت بيشتري از خود نشان داده است.

به عقيدهي محققان، گذشته از زبان، محيط جغرافيايي روايتها نيز در يشتها به مانند گاثاها، سرزمينهاي ايـران شرقي است. همانگونه كه كريستين سن مينويسد: «اين محيط جغرافيايي علاوه بر حوزهي شطهلمند (=هيرمند) يعني زرنگ (=سيستان) عبارت بوده است از نواحي آريا، مرو، سند، خوارزم و به طور خلاصه تمام ايـران شرقي.»(كيانيان ـ ص6)

يشتها اگر چه در دوران پس از زردشت تنظيم شدهاند ولي چون محصول عصر پذيرش دوبارهي خدايان كهن آريايي طرد شده از سوي زردشت توسط دودمانهاي ايراني است، روايتهاي آن نيز منعكس كنندهي روح باورهاي مشترك ديني اقوام آريايي در باستانيترين زمان آن است. حتي گروهي از صاحبنظران بر اين باورند كه برخي از مواد مطالب اين روايتها، از جمله آن چه مربوط به محيط جغرافيايي خاستگاه اقوام آريايي و نخستين منزلگاههاي آنان ميشود. بيهيچ تغييري، همان گونه كه از قبل براساس مجموع واقعيتهاي تاريخي و روايتهاي ديني و باورهاي اساطيري، در منظومههاي كهنتر دين باستاني آريايي پيش از زردشت وجود داشته، دوباره در يشتها آمده است. به علاوه به نظر ميرسد دين زردشتي هنوز در عصرتدوين يشتهاي اوليه، بـا وجود گذشت زماني طولاني از دورهي زردشت، همچنان در همان محيط جغرافياي اوليهي ظهور و گسترش خود در ايـران شرقي، در پهنهاي از خوارزم تـا سيستان كه ميان صحراي مركزي ايـران و رود سند گسترده شده است، باقي مانده بود.

بر اين اساس و بر پايهي شواهد متعدد ديگر، فضاي زماني روايتها در يشتها به ادوار بسيار كهنتري از عصر گاثاها تعلق ميگيرد و تـا به باستانيترين دوران زيست مشترك اقوام آريايي در نخستين سرزمين نياكاني، يعني زادگاه آنان باز ميگردد. از اين رو به يقين بايد توصيف و سخن يشتها از محيط جغرافيايي آرياويج و نخستين منزلگاههاي اقوام آريايي در خوارزم و فرارود را به عنوان كهنترين سند تـاريخ درباره خاستگاه اين اقوام تلقي كرد.

در بندهاي 13 و 14 مهريشت كه خود درميان يشتهاي اوليه از كهنترين يشتها شمرده ميشود. از محيط جغرافيايي آرياويج (= خوارزم) و سرزمينهاي پيرامون آن كه نخستين منزلگاههاي آريايي هستند تصويري اين چنين روشن ترسيم گرديده است.

«{اوست} نخست ايزد مينوي كه پيش از {سربرآوردن} خورشيد جاودانهي تيزاسب بر فراز كوه «هرا» برآيد؛ نخستين كسي كه بازيورهاي زرين آراسته از فرازكوه{زيبا}ي «هرا» سربرآورد و همه خانمانهاي آريايي را از آن جا بنگرد. آنجا كه شهر ياران دلير {رزمآوران} بسيار بسيج كنند.

آن جا كه كوههاي بلند و چراگاههاي بسيار براي ستوران هست. آن جا كه درياهاي فراخ و ژرف هست. آنجا كه رودهاي پهناور در خور كشتيراني بـا انبوه خيزابهاي خروشان به سنگ خاره و كوه خورد و به سوي «مرو» (در «هرات») و «سند» و «خوارزم» شتابد.» (اوستا ـ نگارش جليل دوستخواه، گزارش پورداود)

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آریاییان و پیشینه آنها

ایران و نام آریا

«زبانهای ایرانی» گروهی از زبانهای هم خانواده هستند که از یک زبان دیرین زاده شده که اکنون آنرا « ایرانی کهن» نامند. زبان ایرانی کهن خود زاده زبانی بود که آنرا اکنون «هندوآریایی» گویند. نام زبانی که در روزگار کهن به آن سخن گفته شده و آنرا اکنون ایرانی کهن می نامیم پیدا نیست و حتی یک واژه از آن برجای نمانده است. اما برای این ایرانی کهن و زبانهای ایرانی گویند که این خانواده از زبانها در پهنه گسترده ای سخن گفته شده که هم اکنون دارای فرهنگ ایرانی و زبانهای هم خانواده ایرانی بوده و دربرگیرنده سرزمین های ایران، افغانستان، تاجیکستان، بخشهایی دیگر از آسیای میانه، بخشی از هندوستان و پاکستان، بخشهای کردنشین عراق، ترکیه و سوریه، سرزمینهای آنسوی ارس و قفقاز است.

واژه ایران (Iran) که از سوی جهانیان و از نخستین دهه های سده های بیستم میلادی بجای «پرشیا» (Persia) بکار رفت در زبان پارسی میانه ērān خوانده شده و با واژه پارسی باستان ariya و اوستایی airya هم خانواده است. در سنگنبشته های پارسی میانه در زمان ساسانیان، شاهان آن روزگار خود را چنین می خواندند:

šāhān šāh ērān ud anērān
در اینجا می بینیم که نام ērān دربرابر anērān آورده شده است. اما ērān و anērān کجا بودند و ساسانیان درباره آنها چگونه می پنداشتند؟ اگر به سنگنبشته شاپور یکم در کعبه زرتشت (ŠZK) بنگریم درمی یابیم که درفهرست شهرها و کشورهای در فرمان، نامی از ērān یا anērān نیست:

«... فرمانروایم و دارم شهر پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، نودشرگان، ارابیه، آذربایجان، ارمنستان، ورجان، سیگان، اران، بلاسگان تا کوه کاپ و الانان...»

اما اگر سخنان شاپور را در آن سنگنبشته پیگیری کنیم، چنین می خوانیم:

«...سزار گردیانوس از همه روم، گوت و شهر ژرمن ها، نیرو گردکرد و به آسورستان برای ایرانشهر ahr"š"ērān و ما آمد و در مرز اسورستان در مشیگ پادرزم و رزمی بزرگ بود...»

پس اسورستان جز ایرانشهر بود و دراینجا درمی یابیم که فهرست سرزمین های در فرمان شاپور یکم که در بالا آورده شد (پارس، پارت، خوزستان و...) همگی جز سرزمینی بودند که در زبان پارسی میانه ērān نامیده شده و سرزمینهای بیرون آن anērān خوانده می شد.

«...شهرستان کوبستریه با همه پیرامون آن، شهرستان سباستیه با همه پیرامون آن، شهرستان بیرت با همه پیرامون آن... همگی سی و شش "شهرستان" و مردم شهر روم و نیز انیران "anērān" دستگیر و آواره و کوچانده شدند، اندر ایرانشهر ahr"š"ērān اندر پارس، پارت، خوزستان...»

پسان تر «کرتیر» موبد بزرگ ساسانیان نیز در همان کعبه زرتشت چنین نوشت:

«... و نیز من آتشکده ها و مغمردانان اندر شهر ایران "andar šahr Ī ērān" را که در انیران شهر "anērān šahr" بودند، تاجاییکه اسب و مرد شاهنشاه می رسید شهرستان انتاکیه و شهر سوریه و آنچه پیرامون سوریه است، ترسوس و شهر لیکیلیه...»

از سخنان ساسانیان در می یابیم که شهر و کشورهایی که مردمان آن به زبان ایرانی سخن گفته و همچنین دارای فرهنگن ایرانی بوده و نیز کشورهایی که فرمان شاه ایران را پذیرفته بودند ērān و شهرها و کشورهایی که با ایرانیان جنگیده یا در فرمان آنان نبودند anērān خوانده می شدند.

پس آنچه که در روزگار ساسانیان برای ایرانی خواندن سرزمینی مهم بود، داشتن فرهنگ و زبان ایرانی و همچنین پذیرفتن فرمانبرداری از ایرانیان بود، چنانچه در فهرست شهرهای در فرمان شاپور یکم در کعبه زرتشت، ارمنستان arman جز ērān شمرده شده اما در سنگنبشته نرسی در پایکولی چنین می خوانیم:

«... سپس از شاهزادگان و خراج بد، بزرگان و آزادان فرستاده ای سوی ما آمد که شاهنشاه به کرفگی از ارمنستان به سوی ایرانشهر رهسپار شود...»

و در آن روزگار کشمکش بر سر برتخت نشینی میان نرسی که در ارمنستان بود و بهرام سوم شاه ایرانشهر پابرجا بود. از سویی دیگر سنگنبشته های بسیاری از ساسانیان، همچون سنگنبشته های هخامنشیان چند زبانه بوده و سخنان پارسی میانه ساسانیان به زبان های پارتی و یونانی برگردانده شده اند. « شاهنشاه ایران و انیران» به زبانهای پارتی ویونانی چنین نوشته شده اند:

šāhān šah aryān ud anaryān
 BAΣΙΛEΩΣ BAΣΙΛEΩN AΡΙANΩN
هم در نسخه پارتی و هم در یونانی پیوند aryān و arianon با arya آشکارتر می شود. هرچه که به گذشته می رویم نام آریا را بر ایرانی زبانان آشکارتر می بینیم. همچنین با این برگشت به گذشته ویژگی بار نژادی و زبانی آریا را بهتر در می یابیم. چنانچه استرابون که همزمان با روزگار اشکانیان می زیست سخن از سرزمینی به میان می آورد که «آریانا» (ariana) نام داشت و می گوید:

« ariana به پارس، ماد و سرزمینهای شمالی بلخ و سغد گفته می شود، زیرا همه این مردم نزدیک به یک زبان دارند» (استرابون X.11.8 )

در جایی دیگر نیز استرابون می گوید که مادها و پارسها به آسانی زبان یکدیگر را می دانند. پس در روزگار گذشته تر ایران یا آریا بر مردمانی گفته می شد که به زبانهای ایرانی سخن می گفتند و این زبانهای هم خانواده بود که زمینه را برای یکپارچگی و سازمان دادن کشوری بنام ایران را فراهم ساخت.

شوربختانه نوشته های روزگار اشکانیان بسیار اندکند. اما برخی یافته های پراکنده در نامهای بدست آمده مانند سندهای یافت شده در نسا کاربرد نام arya را در زبان پارتی نمایش می دهد. نامهایی aryabām، aryabarzan، aryabunak، aryabōžan و... در میان این نوشته ها دیده می شوند که نشان از کاربرد نام arya در زمان پارتها است. نیز روی یکی از سکه های گودرز اشکانی نیز به یونانی « شاهنشاه آریانا» نوشته شده است.

دنباله واژه آریا را تا روزگار هخامنشیان و پیش از آن پی می گیریم. کهن ترین سندهایی که در آنها واژه آریا دیده می شوند، در سه زبان ودایی، اوستایی و پارسی باستان می توان یافت. در ریگ ودا این واژه ā'rya ، سرودهای اوستایی airya و در زبان پارسی باستان در سه سنگنبشته روزگار هخامنشیان ariya است. در هر سه زبان این واژه ها نامی است که سرایندگان یا نویسندگان به آن زبانها خود، مردمان و نژاد خود را به آن نامیده اند.

از آنجا که زبانهای اوستایی و پارسی باستان در گروه زبانهای ایرانی بوده و از زبان ایرانی کهن زاده شده بودند، می توان دریافت که دو واژه airya و ariya زاده واژه ای در زبان ایرانی کهن بودندکه بازسازی آن با کاربرد دانش زبانشناسی *arya بود که این واژه دیرین خود برادر واژه هندوآریایی ā'rya بوده است.
در روزگار ساسانیان واژه های ērān و ērānšahr را دیدیم. پس می توانیم دریابیم که پیشینه «ایرانشهر» سرانجام به واژه ایرانی کهن *aryānām xšaθra رسیده که معنی آن «پادشاهی آریاها» بوده و شاید در پارسی باستان *ariyānām xšaθra خوانده می شد.
آیا «پادشاهی آریاها» نام یک کشور با مرزهای جغرافیایی و سیاسی بود یا نامی بود که تنها نمایانگر نژاد و تبار گروهی مردمان با زبانهای هم خانواده و فرهنگی و باورهای یکسان بود؟
 در سنگنبشته ها یا سندهای روزگار هخامنشیان نمی بینیم که شاهان هخامنشی خود را چون شاهان ساسانی و به زبان پارسی باستان «شاه آریاها» یا نامی مانند آن نامیده باشند. نیز اگر به فهرست سرزمینهای درفرمان سنگنبشته های هخامنشیان در جایی مانند بیستون بنگریم در آنها جایی بنام سرزمین «آریایی» نمی بینیم. در فهرست نامهای کشورهایی که در فرمان هخامنشیان بودند نامهایی مانند پارس، خوزستان، آشور، ماد، پارت، زرنک و... را می بینیم که بخشی از آنها مانند ماد و پارس یا کشورهای شرقی در فرمان، مردمانی را دربرمی گرفت که مردمان آن به زبانهای ایرانی سخن می گفتند.

اما در سه سند هخامنشی DNa (بند2)،DSe (بند2) و XPh (بند2) داریوش و خشایارشا خود را چنین خوانده اند:

«...هخامنشی، پارسی، پسر پارسی، آریایی "ariyā"، از تبار آریایی "ariyačiça"»

شاه هخامنشی خود را نخست هخامنشی، دوم پارسی و سپس از تبار آریایی می خواند. نام پارس در میان فهرست سیاسی کشورهای درفرمان در کنار کشورهای دیگر به چشم می خورد. اما تبار آریایی آشکارا بار نژادی، فرهنگی و گروه زبانهای ایرانی را نمایان ساخته و دربرگیرنده گستره ای بزرگتر مرزهای پارس بود.

بار فرهنگی و نژادی آریا نیز در سنگنبشته های هخامنشی آشکار است. در نسخه ایلامی سنگنبشته بیستون در 2 جا (DB 62) آریاها کسانی هستند که خدایشان اهورامزدا است. اهورامزدا « خدای آریاها» خوانده شده است. در بخشی دیگر از همان سنگنبشته آشکارا از زبانی سخن گفته شده که «آریایی» نام داشته است. در بند 70 سنگنبشته بیستون سخن از زبانی بنام «آریایی» است:

«داریوش پادشاه می گوید: بخواست اهورامزدا این است نوشته ای که من برساختم علاوه بر این به آریایی بود و در روی لوح های گلین و روی چرم تصنیف شده بود. علاوه بر این پیکره ام را نیز برساختم. علاوه براین نسب نامه ام را نیز برساختم...

θātiy dārayavauš xšāyaθiya vašnā auramazdāha i(ya)m dipimaiy ty(ām) adam akunavam patišam ariyā āha utā pavast āyā utā carmā graθitā āha patišamaiy patikaram akunavam patišam uvadām…

آیا داریوش بزرگ سخن از زبانهای ایرانی دارد که در پهنه گسترده ای از مردمان آریایی آن زمان سخن گفته شده به احتمال بسیار همگی آریاها زبانهای یکدیگر را به آسانی می فهمیدند و او همه آنها را یکجا «آریایی» نامیده یا اینکه در پشت ابرهای تیره ای که ما آنسوی آنرا نمی بینیم، زبانی بنام «آریایی» نماینده همه زبانهای ایرانی بوده و در میان آریاها پراکنده بود و ما از آن آگاه نیستیم؟

 شگفت انگیز است هنگامیکه گروهی از درباریان مادها به سرکردگی «هارپاگ» برای سرنگونی «آستیاگس» پادشاه ماد دسیسه چیدند، نامه هایی میان آنها و کوروش بزرگ که در آن روزگار فرمانروای استان پارس بود، نوشته و فرستاده شد که هرودوت نیز بگونه ای از آنها یاد نموده است. آیا در آن روزگار مادها و پارسها به همین زبان آریایی به هم نامه نوشتند یا اینکه نامه ها به زبانهای یکدیگر بود که به آسانی هردو مردم ماد و پارس آنرا می فهمیدند؟

 هرودوت خود می گوید که درگذشته مادها را arioi می نامیدند (کتاب یکم، بند1). به نوشته او یکی از قبیله های مادها arizantoi نام داشت که آشکار است از واژه ای مادی یا *aryazantu (دارنده دودمان آریایی) برگرفته شده است.

در نوشته های کلاسیک یونانیان درباره ایرانیان باستان، نامهای بسیاری را می بینیم که در پیوند با واژه آریا است. نام ariabazos از فرمانداران آنتیوخوس سوم (سده سوم و دوم پ.م) آشکارا است که همان *ariysbāzu (دارنده نیروی بازوی آریاها) است. نام ariaspes که همان *ariyāspa (دارنده اسب آریایی) است در میان فرماندهان کوروش بزرگ و نیز در میان فرزندان اردشیر دوم هخامنشی می بینیم. در گلنوشته های یافت شده در تخت جمشید نیز، به زبان ایلامی نامهای در پیوند با آریا فراوانند: harriwukka (ایلامی) یا *ariyava(h)u پارسی به معنی « آریایی نیک» و...

در سرودهای اوستا نیز ایرانیان «مردمان آریایی» خوانده شده اند. در یشت 13، 87 « خانواده مردمان آریایی، نژاد مردم آریایی» را می بینیم که آشکارا از دیگر مردمان باز شناخته می شوند. در سرودی دیگر (وندیداد 1و3)airyanəm vaējah سرزمینی است که اهورامزدا آفرید و در نوشته های پارسی میانه ērān vēž نامیده شده است. در یشت 14 airyōšayana « آشیانه آریاها» سرزمینی است با کوههای بلند و چراگاهها و مرغزارهای فراوان که آب رودخانه های بسیاری آنرا آبیاری می ساختند. این سرزمین در شرق فلات ایران و دربردارنده مرگیانه (مرو)، هرات، سغد و خوارزم بود. airyava (یاری دهنده آریاها) نام خاندان منوچهر در فروردین یشت است. چنین نامی ما را به یاد نام ariyāramna (رامش دهنده آریاها) که نیای داریوش بزرگ بود می اندازد.
در اوستا سخنی درباره ایرانیان غربی مانند مادها یا پارسها نیست. پس یشتها هنگامی سروده شده بودند که هنوز آریاها یا ایرانیان کهن در آن روزگار به غرب فلات ایران نیامده بودند.

ا.پریان

برداشت ها:

1- کتیبه های هخامنشی: پیرلوکوک، ترجمه نازیلا خلخالی، زیر نظر دکتر ژاله آموزگار، نشر و پژوهش فروزان روز
2- پارسی باستان دستور زبان، متون، واژه نامه ها: رونالد کنت، ترجمه سعید عریان، انتشارات سازمان میراث فرهنگی
3- راهنمایی کتیبه های ایرانی میانه (پهلوی- پارتی): سعید عریان، سازمان میراث فرهنگی کشور
4- آناهیتا: شادروان ابراهیم پورداود، دنیای کتاب
5- تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانیان- قسمت اول: احسان یارشاطر، انتشارات امیرکبیر
6- ایران باستان: حسن پیرنیا، دنیای کتاب
7- هزاره های پرشکوه: داریوش احمدی، موسسه فرهنگی انتشاراتی گرگان

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اقوام آریایی - گوتی ها

اقوام ساکن در زاگرس

 

 آنچه که پیرامون تاریخ ایران در کتاب های تاریخی نوشته شده است ، معمولاً آغاز تاریخ ایران را از ابتدای دوران مادها و یا هخامنشی معرفی نموده و دربارهء اقوامی که پیش از مادها در این سرزمین می زیسته اند بندرت و یا کمتر اشاره ای می شود . ولی بر اثر تحقیقات و پژوهش های بعمل آمده و با توجه به یافته های باستانی ، در نقاط مختلف ایران خصوصاً در منطقه زاگرس ، چنین معلوم می شود که پیش از آمدن ماد ها و پارس ها به فلات ایران اقوام دیگری که خود با آریایی ها نزدیکی داشته اند از مدت ها پیش ، در این نواحی مستقر بوده اند .

این اقوام ، دولتی تشکیل داده و در مقابل تهاجمات دولت مقتدر آشور پیوسته مقاومت کرده اند . اقوام فوق در عین حال صاحب تمدن ، فرهنگ و هنر عالی و با شکوهی بوده که آثار و بازمانده های آنها را امروزه به ویژه از منطقه زاگرس می شناسیم .

خیلی پیش تر از استقرار مادها در منطقه غرب ایران اقوامی به نام های گوتی ها و لولوبی ها و کاسی ها به ترتیب از شمال به جنوب در نواحی غربی ایران می زیسته اند . اقوام فوق با هورّیان و اکدی ها و سومری ها که در بین النهرین و سوریه ساکن بودند ارتباط داشته اند . مناطق تحت اشغال و نفوذ لولوبی ها از کوهپایه های شمال دیاله گرفته تا دریاچه ارومیه گسترش می یافت .این اقوام از نظر نژادی از هوری ها جدا شده و احتمالاً با ایلامی ها قرابت داشته اند .

در ادبیات و زبان هِورّی ها ، از لولوبی ها بعنوان بیگانه و دشمن یاد شده و نخستین بار نارامسین نوه سارگن از شاهانِ اکد ( قرن 23 ق.م) در کتیبه مشهورش ، ضمن شرح پیروزی خود از لولوبی ها بحث می کند .

گوتی ها --- هزاره چهارم ق م

 واژه گوتی در هزاره سوم و دوّم پیش از میلاد به یک گروه نژادی معین اطلاق می شده است که در شرق و شمال غربی لولوبی ها و احتمالا ًدر آذربایجان کنونی ایران و کردستان زندگی می کرده اند . اسناد تاریخی نشانگر این است که در هزاره اول پیش از میلاد ، همه اورارتوها و ماناها و مادها را گوتی می گفتند و تنها در کتیبه های سارگن دوّم ، مادهای ایرانی زبان ، از گوتی ها ، مشخص و ممتاز گشته اند . احتمالاً گوتی ها به زبان مستقلی سخن می گفتند که تا اندازه ای با زبان گروه ایلامی ها و لولوبی ها و کاسی ها که در نواحی زاگرس زندگی می کردند قرابت و نزدیکی داشته اند . با تحقیقاتی که ازطرف دانشمندان صورت گرفته این امر روشن شده است که ظاهر بعضی از مردمانی که در عصر حاضر بویژه در آذربایجان زندگی می کنند با تصاویر و مجسمه هایی که از لولوبی ها و گوتی ها به جای مانده است کم و بیش مطابقت می نماید . اقوام مذکور در حدود هزاره چهارم پیش از میلاد نخستین موج از مهاجرینی بودند که به سرزمین غربی ایران روی آورده اند که بیشتر دانشمندان آنها را آزیاتیک ( آسیایی ) نام نهاده اند ، تا از سایر امواج قومی ممتاز باشند . منشأ این اقوام احتمالاً جنوب دشت های روسیه و سیبری بوده است .

در دوره های بعد آنوبانی نی را از پادشاهان گوتی ها دانسته ، او را شهریار شهر کوشه و یا کوتا شمرده اند و در افسانه های بابلی که حاکی از وحشت و ترس مردم بابل از جمله اقوام گوتی است ، آنوبانی نی را بصورت جانوری عجیب رسم کرده اند (در الواح هفتگانه آفرینش).

حمله اقوام گوتی به بین النهرین نخستین هجومی است که تاریخ آسیای غربی کهن از آن یاد کرده است . پیروزی گوتیان بر دشمنان به قدری بر آنها گران آمده است که اوتوهگال پادشاه شهر اوروک در کتیبه خود این اقوام را « مار گزنده کوهستان و متجاوز به حریم خدایان » نامیده است که سلطنت سومریان را به کوه های دوردست بردند وسراسر سومر را کینه و دشمنی افکندند ، علی رغم این نوشته می توان چنین استنباط نمود که عملاً نقش گوتی ها برای مردم اکد در عین حال آزادی بخش و پر ثمر بوده است .زیرا در آن زمان قشر خاصی از حاکمان محلی بین النهرین با در نظر گرفتن منافع خودشان ، با زور و اجحاف به فکر کسب ثروت و قدرت و استثمار مردم بودند .

بنابر این اختلاف شدیدی بین توده های مردم با قشر حاکم بوجود آمده واین اختلافات درون جامعه ، در مردم تنفرو انزجاری شدید نسبت به حاکمان محلی خود ایجاد نموده و عملاً مردم بین النهرین بدون هیچ گونه مقاومت گرایش بیشتری نسبت به گوتی ها پیدا کردند . به خاطر این مهّم بود که در زمان حمله نهایی گوتی ها به به آن سرزمین اکثریت مردم بین النهرین هیچ گونه دفاعی از رهبران خود نکرده وحاضر نشدند به خاطر حفظ منافعِ قشر حاکم ، با گوتی ها بجنگند و به این ترتیب احتمالاً با جان ودل به حاکمیت ایرانی ها تن در دادند . به هر حال گوتی ها در حملات مکرر خود به بین النهرین موفق شدند دوسلسله بزرگ بابل را منترض کنند اوّل سلسله ای که سارگن تأسیس نموده بود دوّم سلسله ای که بنام سومین سلسله اور مشهور بود.

چنین احتمال می رود که گوتی ها نیز همچون لولوبیها از اقوام آزیاتیک (آسیایی) بوده اند ، یعنی نخستین موج از مهاجرین مرکز آسیا ، که آثار بدست آمده از آنها چگونگی وضع ظاهری و نژادی این قوم را روشن می کند . بنابراین جدولی که در شهر نیپور (1) کشف شده ، معتقد ترین و بزرگترین پادشاه گوتی ها آنری داپی زیر(2) نام داشته و قلمرو حکومت خود را وسعتی فوق العاده داده است.

آخرین پادشاه گوتی ها تیریگان ، چهل روز بیشتر سلطنت نکرده و بدست او توهگال پادشاه شهر ارخ(سومر) از پای درآمده است.

از یادداشت های تاریخی چنین برمی آید که بعد از 125 سال دست گوتی ها از بابل کوتاه شده و پس از بازگشت این اقوام به مسکن اولیه خود یعنی منطقه زاگرس قدرت اولیه خود را احتمالاً از دست داده و با اقوام دیگر هند و ایرانی که در آغاز هراره دوّم پیش از میلاد به منطقه فوق آمده بودند ترکیب شده و ساکنین آن ناحیه را بوجود آورده اند.

پیرامون مذهب گوتی ها اسناد زیادی در بین نیست ، یکی از سلاطین گوتی ها به نام لاسیراب کتیبه ای به خط و زبان بابلی از خود به جای گذاشته و در این کتیبه از خدای گوتیوم و ایشتاروسین ، خدایان بابل در خواست کرده است که آن کتیبه را از فساد نگهدارد .

از آثار باقیمانده چنین پیداست که یکی از پادشاهان این قوم یعنی «لاسیراب» مقداری اسلحه نذر خدای خود کرده است و این تقلیدی از رسم کهن بین النهرین می باشد .

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهاجرت اقوام آريايى


 مهاجرت طوايف آريايى هند و ايرانى بنا به نوشته محققين دست كم از حدود دو هزار سال ق .م . انجام گرفته است ، اين طوايف از ديگر طوايف آريايى جدا شده و از ميهن مشترك و اصلى خود كه به نظر بيش تر صاحب نظران در منطقه وسيعى از شمال ناحيه اى ميان درياچه ى آرال و درياى سياه واقع شده بود كوچ كردند و به سوى فلات پهناور ايران و سرزمين هند روى آوردند ماكس مولر، موطن آرياها را آسياى مركزى مى داند و هاكسلى انگليسى آن را منطقه اى وسيع بين درياچه آرال و درياى شمال معرفى مى نمايد.
اين كه چرا و چگونه و تحت چه چه عواملى مهاجرت انجام گرفته است ، سعيد نفيسى در كتاب خود به نقل از اوستا مى نويسد: در حدود هزاره پنجم ق .م . هنگامى كه ديگر آب و هواى پامير براى اقوام آرياها سازگار نبوده است ، بناى مهاجرت به سوى جنوب گذاشتند و در دامنه جنوبى پامير، به دو دسته تقسيم گشتند.دسته اى به طرف شرق رهسپار شدند و از دره سند و پنجاب به هندوستان و دسته ديگر رو به مغرب و از راه آسياى مركزى و صحراى قراقوم امروز، يا دشت خاوران سابق ، وارد ايران شدند. (4)
اوستا نيز درباره مهاجرت آرياها اشاره مى نمايد كه خشكسالى يا توفان شديد، به خصوص كمبود غذا و رشد جمعيت ، آنان را وادار به مهاجرت نموده است .
دكتر تاراچند، مورخ و فيلسوف بزرگ هند، در كتاب گزيده ريگ ودا، نظر ديگرى را در مورد مهاجرت آرياها ارائه مى نمايد. وى علت جدايى طوايف آريايى هند و ايرانى از ديگر طوايف آريايى را اختلاف عقيده دينى و مذهبى مى داند! و براى اثبات نظريه خويش مى نويسد، بيش از چهارده قرن ، ق .م . طوايف آريايى هند و ايرانى ، ميترا، ورونا، اندرا و ناستيه ، را پرستش مى كردند و نام اين چهار خدا در ريگ ودا و اوستا آمده است . (5)
بنابراين ، ريگ ودا و اوستا قديمى ترين اثر دو قوم آريايى ايران و هند، هر دو از يك زبان مادر شاهى مشتق و از نظر فكرى و اجتماعى نيز به هم نزديك اند و طوايف ديگر آريايى درباره چنين خدايانى در اختلاف به سر مى برند.
البته برخى از دانشمندان ، هجوم اقوام ديگر به سرزمين آريايى ها را علت مهاجرت آنان دانسته اند.
در كتاب ايران ويچ آمده است از ميان قبيله هايى كه در حدود 700/1 ق .م . در شمال درياى مازندران و بين درياى سياه و درياى مازندران چادرنشينى مى كردند، دو قبيله ى ايرانى ؛ مادى و پارسى كه با يكديگر تفاوت اندكى در گويش داشتند به سوى سرزمين هاى جنوبى تر كوچ كردند و به نواحى غرب درياى مازندران آمدند و در آن جا ساكن شدند و نام نژادى خود را به آن نواحى دادند.
نام هاى ، آران ، آلان و آلبانى همه از ريشه ى ايران eran برخاسته اند و نمودار آنند كه روزگارى ايرانى نژادان در آن جا ساكن بوده اند. اين دو قوم (مادى و پارسى ) به تدريج از دربندهاى قفقاز گذشته و در پيرامون درياچه رضائيه (اروميه ) كه پهنه اى بيش از امروز داشت و داراى دشت هاى سرسبز و خرم بود ساكن شدند و به كار دامدارى و كشاورزى و تربيت اسب پرداختند.
مورخان يونانى نام قبايل پارسى را چنين نوشته اند: (6)
پاسارگاديان - مارافيوئى - ماسپيوذئى ، كه مهم ترين آنان ، پاسارگاديان هستند و قبيله ى هخامنشى و پادشاهان ناحيه پارس از اين قبيله هستند. پارسيان ديگر چنين اند:
پانثيلايوئى - دروئوسى يوئى - گرالنيوئى .
قبايل كوچ نشين پارسى چنين اند:
دائوتى - مردوئى - دروكيلوئى - ساگارتيوئى
 تيره هاى مادى عبارتند از شش تيره زير:
بوئوسائى - پارتاكنوئى - ستروئوخاكش - اريزانتوئى - بوئوديوئى - مگوئى .
اين دو طايفه بزرگ با همه ى تيره هاى خود كه نام برده شده به سوى نواحى حاصلخيز پيرامون درياچه اروميه (شهرآب ) فرود آمدند.تيره مادى ، در نواحى جنوب شرقى درياچه - بين همدان و تبريز - جاى گرفت و بعدها تا اصفهان پيش رفت ؛ و قبيله هاى پارسى در مغرب و قسمت هاى جنوب غربى درياچه ، در ناحيه اردلان (ايران مقدس ) جاى گرفت . اين قبايل با يكديگر و همين طور با قبايل بومى اين مناطق برخورد نمودند كه به مرور زمان در يكديگر ادغام شده و در كنار يكديگر به دامدارى و تربيت اسب كه يكى از مهم ترين پيشه هاى آنان بود پرداختند.
دياكونوف ، در تاريخ ماد مى نويسد: از آثارى كه به زبان سومرى و اكدى و هوريانى ، در دست است چنين مستفاد مى گردد كه در كوهپايه هاى غربى زاگرس ، آن جايى كه بعدها ماد غربى را تشكيل مى داد، قبايل هوريان ، لولوئيان و گوتيان و ظاهرا قبايل ديگرى كه با عيلاميان قرابت داشتند زندگى مى كردند. علاوه بر اين ، در ساير نقاط شمالى و شمال شرقى نيز قبل از ورود آرياييان ، اقوام ديگرى همچون تيپورها، آماردها، كاسيان ، مانناها، طالشيان و گيل ها پراكنده بوده اند. (7)
لولوييان
 اين قوم بخش وسيعى از قسمت علياى رود دياله تا درياچه اروميه و حتى فراتر، تا شمال غربى آن را اشغال كرده بود. اين اسم ، در زبان اورارتوئى ، لولو، به معنى بيگانه و دشمن و در اكدى ، لولوبوم يا لولويوم آمده است . قوم لولوئى از اقوام آسيايى نژاد بودند و با عيلاميان قرابت داشتند. از پادشاهان معروف اين قوم ، آنوبانى نى بود - 2200 ق .م . - كه سنگ نبشته اى از او بر صخره اى بر سرپل ذهاب هنوز برجاست .
ناحيه ى تسلط اين قوم در آذربايجان در كتيبه هاى آشورى با نام زاموآ ياد شده است كه در هزاره ى دوم ق .م . كشور مقتدرى را تشكيل دادند لولوئيان به طور مداوم با اقوام مجاور از آن جمله با آشوريان در حال جنگ بودند. از قرن نهم ق .م . ديگر از آنان نامى به ميان نيامد. (8)
گوتيان (قوطيان )
اصطلاح گوتى (كوتى ) در هزاره ى سوم و دوم ق .م . به يك گروه نژادى اطلاق مى شده كه در مشرق و شمال غربى لولوئيان و احتمالا در آذربايجان كنونى ايران و كردستان زندگى مى كردند. بعدها ممكن است اين نام به اقوام گوناگونى كه در شمال و مشرق بابل زندگى مى كردند اطلاق گرديده و واحد ارضى معين و مشخصى را شامل نمى شده است . در هزاره ى اول ق .م . همه ، اوراتوئيان ، و مردم ماننا، و ماد را گوتى مى ناميدند. فقط در كتيبه هاى سارگن دوم ، مادهاى ايرانى زبان ، از گوتيان مشخص و ممتاز گرديده اند.
گوتيان در 000/3 ق .م . و زمان سلطنت تارام سين - پادشاه اكد - در صحنه تاريخ پديد مى آيند. آنان زبان مستقلى داشتند كه تا اندازه اى با خانواده زبان هاى عيلامى قرابت داشتند و ممكن است از انواع زبان هاى قفقازى قديم و آلبانى (در سرزمين قفقاز) باشد.
تيپورى ها
 ناحيه اى كه امروز طبرستان و مازندران ناميده مى شود در قديم مسكن تيپورها بوده است در اسناد بابلى از اين قوم كه همراه كاسيان به شهر بابل هجوم آورده اند ذكرى رفته است .
در بدو ورود آرياها به فلات ايران تيپورها، جلو پيشروى آنان را به آن نواحى گرفته بودند. در اوستا، چندين بار از اين قوم به نام ديو و آفريده شده ى اهريمن نام برده شده است . (9)
كاسيان
 استرابون ، جغرافى دان يونانى از كاسيان به نام كاسايوئى ياد مى كند و محل اوليه آنان را در بنادر خزر مى نويسد، برخى تصور مى كنند كه نام قزوين و نيز درياى كاسپين ممكن است حاكى از خاطره اين قوم باشد. كاسيان در هزاره دوم ق .م . در دامنه هاى زاگرس مى زيستند. اين قوم همواره در فكر تصرف ميان رودان (بين النهرين ) بودند، تا سرانجام توانستند امپراتورى بابل را منقرض كرده و مدت 600 سال بر آنان حكومت نمايند.
دياكونوف مى نويسد: كاسيان از زمان هاى قديم تا فتح ايران به دست اسكندر مقدونى ، در محلى كه اكنون لرستان ناميده مى شود ساكن بودند و بيش تر به دامدارى اشتغال داشتند.
اشيايى كه از حفريات باستانشناسى به دست آمد، مشخص مى نمايد كه قبايل كنونى كه در لرستان زندگى مى كنند از اخلاف ايشان مى باشند. (10)
مانناها
 بعد از لولوئيان و گوتيان قوم ديگرى به نام ماننا در ناحيه ى زاموآ، در جنوب درياچه اروميه ، مسكن گزيدند و دولت بزرگى در مغرب ايران امروز تشكيل دادند. اينان با لولوئى ها و هوريان قرابت داشتند و اصلا در كوه هاى زاگرس * مى زيستند.
از قرن نهم تا هشتم ق .م . نام هاى ايرانى در بين اسامى مانناها ديده مى شود.
نخستين بار در قرن نهم ق .م . از ايشان در سالنامه هاى آشورى نام برده شده و پايتخت ايشان شهر ايزيرتو، در پنجاه كيلومترى شهر سقز كنونى بوده است . در قرن هشتم ق .م . پس از كشور اورارتو، مانناها مقتدرترين حكومت اين نواحى را تشكيل مى دادند.
آنان در قرن هفتم ق .م . با سكاها متحد شده و با آشور بانيپال جنگ كرده ولى مغلوب و ضميمه دولت آشور شدند و بعد از چندى جزء ايالات ماد درآمدند. (11)
حكومت ماننا از ايالات نيرومند غرب ايران بود كه در قرن هشتم ق .م . در شمال عيلام ، پادشاهانى داشت . اين كشور گاهى مستقل و زمانى تحت حكومت اورارتو يا آشور قرار داشت و نقطه كشمكش هاى دايمى بين آنان بود. (12)
در زمانى كه مادها به پيشوايى دياكو و پسرش فرورتيش دولت نيمه مستقلى را تشكيل داده بودند، مادها قصد داشتند در شمال غربى ايران حكومت عظيم و مستقلى بوجود آورند، ولى با مقاومت آشوريان و هجوم سكاها روبرو شدند.
در سال 719 ق .م . پادشاهى به نام ايرارتو بر مانناها فرمان مى راند كه طرفدار اتحاد با آشور بود ولى اين سياست ، مخالف مصلحت ايالات شرقى مانناها بود و فرمانروايان آن ايالات از جمله مى تانى ، حاكم زيكرتو و بگداتى ، حاكم شديشن سر به شورش برداشتند اما سرانجام به دست سارگن ، پادشاه آشور از ميان رفتند.
مردم ماننا به لحاظ معيشتى ، بيش تر به دامدارى و پرورش گوسفند، گاو، اسب ، خر و شترهاى دو كوهان مى پرداختند.
قوم ماننا داراى اراضى پر نعمت بودند چنان كه هنگام لشكركشى سارگن دوم ، به اورارتو در سال 714 ق .م . اهالى ماننا، آرد و مايحتاج سربازان آشور را تامين مى نمودند.
پادشاهان ماننا داراى شوراى شيوخ بودند و سرزمين تحت قلمرو خود را با نظر ايشان اداره مى كردند بزرگانى كه در اين شوراها عضويت داشتند عبارت بودند از پيشوايان و سران محلى و خويشاوندان شاه و ساير فرمانروايان . (13)
سرزمين ماننا به چند ناحيه تقسيم مى شد كه به زبان آشورى به آن ناژه مى گفتند.
سوريكاش (ناحيه سقز كنونى )، مشى (بخش علياى رود جغتو)، اوايشريش * (كرانه شرقى درياچه اروميه ) و آرسپانشى .
فرهنگ و تمدن ماننا چنان كه از اشياى گنجينه سقز برمى آيد، در همان سطح تمدن او را بر تو قرار داشت . بردگى در آن جامعه تكامل و رونق چندانى نيافته بود، به ظن قوى از حدود پدرشاهى تجاوز نمى كرد.
كادوسيان و گيل ها
 پاره اى از محققين گيل ها را با قوم كادوسيان از يك تيره مى شناسند. بارتولد در اين باره مى نويسد: در عهد قديم سكنه گيلان را كادوسيان تشكيل مى دادند كه در قيد اطاعت دولت هخامنشى نبودند. در ادامه مى نويسد همين قوم و يا قسمتى از آن را گيل هم مى ناميدند.
كادوسيان ، در ارتفاعات كوهستانى بخش غربى و در قسمت هاى جلگه اى گيلان مى زيستند كادوسيان مانند گيل ها، از نفوذ قبايل آريايى در ميان خود جلوگيرى كرده و آن را دچار كندى ساختند. بعدها مانع نفوذ اعراب نيز شدند و سال ها با استقلال مى زيستند.
ماردها يا آمارت ها
 آنان جنگجوترين طايفه غير آريايى حوزه شمالى درياى خزر بودند كه در حاشيه سپيدرود زندگى مى كردند و سپيدرود به نام آنان رود آمارد خوانده مى شد. (14)


منابع:
1- تاريخ سياسى ايران ، ص 43.
 4- ريگ ودا، ص 3
 6- ايران ويچ ، ص 16
 maspiens -phiens mara -pasargades
 germanies -derousieens -panthialeens
 sagartiens -dropique -mardes -daens
 strouchates -pareraceniens -bouses
 .mages -boudiens -arizantes
 7- تاريخ ماد، ص 134 - 137.
 8- تاريخ ايران باستان ، ص 62
 9- همان ماخذ، ص 64
 10- راز بقاياى تمدن ايران ، ص 3
 11-- 118.5l.p.iii.vol .history ancient cambridge the .2
 12- تاريخ ماد، ص 319 - 323
 13-- pcid.o.history ancient cambridge the.1
 14- گيلان از آغاز تا انقلاب مشروطيت ، ص 22 - 23، همچنين نگاه كنيد به كتاب تاريخ گيلان ، ص 18 - 23

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آریائیان (در نقشه به صورت منطقهٔ ایرانیان و هندوآریائیان نشان داده شده) در محدودهٔ پراکنش اصلی هندواروپائیان. در این نقشه تمایز زبانی سَتِم (قرمز) و کنتوم (آبی) در میان زبانهای هندواروپایی نشان داده شدهاست.

آریا (سانسکریت: آ-ریا āˊrya، ایرانی باستانی: اَریا arya، پارسی باستانی: اَرییا ariya، اوستایی: اَئیرییا airiia)[۱]، نامی است که نیاکان مشترک اقوام ایرانی و هندی (مردمان شمال هند) (آنان که به زبانهای هند و ایرانی سخن میگفتند) خود را بدان معرفی میکردند و آن را به معنی شریف، اصیل و آزاده دانستهاند. کسی که وابسته و از تبار قوم آریا باشد آریایی، آرین یا آریان مینامند.

تنها مورد کاربرد مجاز اصطلاح آریایی درباره اقوامی است که در ازمنه باستانی خود، خویشتن را آریا مینامیدند. هندیان و ایرانیان و مادها و سکایان و آلانها و اقوام ایرانی زبان آسیای میانه خود را آریا می خواندند. [۲]

نام ایران نیز از این ریشه مشتق شدهاست. نمونهٔ این اشارهها را میتوان در اوستا، سنگنبشتههای هخامنشی و متنهای کهن هندو (مانند ریگودا) دید. مورخان قدیم از آن نام برده و هرودوت و بطلمیوس چند قوم را به نام آریایی یاد کردهاند. پژوهش گسترده در پیرامون این واژه انجام شده و اختلافات بسیاری به میان آمدهاست.

در اواخر سدهٔ ۱۸ شناسای دو شاخهٔ زبان آسیایی یعنی سانسکریت و اوستایی آغاز شد، دانشمندان به شباهت تام زبان سانسکریت با زبانهای یونانی و لاتینی و کلتی و آلمانی پی بردند و این شباهت آشکار کرد که تمام این زبانها دارای یک نیای مشترک هستند.

در سدهٔ نوزدهم، پس از آنکه زبانشناسان زبانهای هندوایرانی و اروپایی را همریشه یافتند، برخی از اروپاییان واژهٔ آریایی را به معنای کسی که به زبانی هندواروپایی سخن میگوید به کار بردند. در سالهای پایانی سدهٔ نوزدهم و آغاز سدهٔ بیستم، در آلمان و انگلیس، برخی این واژه را برای توصیف مردم شمال اروپا و اقوام ژرمن به کار میبردند. این کاربرد نو از این واژه، پس از جنگ جهانی اول، دستمایهٔ گروههای نژادپرست آلمانی و بهویژه حزب ناز

 

 دربارهٔ خاستگاه آریاییان - که در نوشتههای کهن اوستا از آن با نام ایرانویج یاد شده - چند دیدگاه طرح شدهاست:

یکی از این دیدگاهها میگوید که آریاییان نزدیک به هشتهزار سال پیش در جنوب سیبری و در اطراف دریاچهٔ آرال میزیستند که با مهاجرتی که به سوی جنوب داشتند بخشی به هند و افغانستان و بخشی نیز به طرف کوههای قفقاز حرکت کردهاند که قومهای ماد و پارس از کوهها گذشتند و در اطراف دریاچهٔ ارومیه ماندگار شدند و بخش دیگری به سمت اروپا حرکت کردند. دیگر دیدگاهها آناتولی؛آذرآبادگان؛قفقاز و... را خاستگاه نخست این قوم میداند. تازهترین دیدگاه را در این باره جهانشاه درخشانی طرح کردهاست. وی خاستگاه این قوم را بستر کنونی خلیج فارس میداند که در دوران یخبندان بی آب بوده و پس از بالا آمدن آبهای دریای آزاد آریاییان، به تدریج به فلات ایران و پهنههای میانرودان تا فلسطین کوچ کردهاند و تمدنهای آغازین آن سرزمینها را بنیاد گذاردهاند. بر پایهٔ همین دیدگاه پهنههای شمالی نمیتوانستهاند خاستگاه آریاییان بوده باشند زیرا هوای سرد دوران یخبندان امکان زیست در آن مناطق را نمیدادهاست.


اصطلاح «-Arya» در زبان هندوایرانی از زبان هندواروپاییهای اولیه (PIE) به عاریت گرفته شده که در آن صفت «یو» به ریشه «آر» اضافه شده و این ریشه به معنای «جمع آوری ماهرانه» است و در کلمات یونانی «هارماً»، «چاریوت» و «اریستوت» یونانی ( همانند «اریستوکراسی» و اصطلاحات لاتین «آرس»، «آرت» و غیره دیده میشود.

به نظر میرسد «آریو-» از حدود زبان هندو-اروپاییهای اولیه بالاتر باشد و نمیتوان آن را به متکلمین زبان هندی اروپایی اولیه نسبت داد. همچنین گفته میشود که کلماتی مانند “Eire” ، نام ایرلندی کشور ایرلند و “ehre”، معادل آلمانی کلمه honor به معنی آبرو) به این پیشوند مرتبط هستند. در دهه ۱۸۵۰ ماکس مولر ادعا کرد که این کلمه به طور مشخص به جمعیتی از مردم کشاورز اشاره دارد و برای استدلال گفته خود به «آره» اشاره کرد که به معنای «شخم زدن» است. دیگر نویسندگان قرن ۱۹ مانند چارلز موریس از این تفکر دفاع کردند و گسترش متکلمین PIE را به گسترش کشاورزی مربوط دانستند. در زبان اوستایی، در فرگرد یکم وندیداد اوستا به صورت اَئیرییانم وَئِجو (Airiianəm vaēǰō) "گستره آریاییها" آمده و در یشت سیزدهم از مِهریشت (دهمین یشت از یشتهای اوستا) به صورت اَئیریو شایانا (Airyō šayana) "خانمانهای آریایی" آمده است. در فارسی میانه به صورت اِرانشَهر (Ērānshahr) و در فارسی نو به صورت ایران است. در سانسکریت، آریاورته (Āryāvarta) "مسکن آریاییها"، سرزمینی باستانی در شمال هند بودهاست.[۳]


به احتمال زیاد هند و ایرانیهای اولیه در حدود ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد با هم متحد شدند. کلمه «آریایی» به یک معنا فرهنگی قدیمی است که قبل از فرهنگهای اوستایی ودیک وجود داشتهاست. مجموعههای باستان شناسی آندرونوو و/یا اسروبنایا در تلاش هستند تا این فرهنگ هند و ایرانی باستانی را شناسایی کنند. کلمه «آریایی » در زبان شناسی به خانواده زبانهای هندوایرانی اشاره میکند. برای جلوگیری از سردرگمی مخاطب در بین معانی مختلف کلمه معمولاً امروزه از این اصطلاح زبان شناسی استفاده نمیشود. به جای آن از اصطلاحات مشخص وبدون ابهام «هند و اروپایی اولیه»، «هندوایرانی اولیه» ،«هند وایرانی» ،«ایرانی» و «هندوآریایی» استفاده میشود. زبان هندوایرانی اولیه به خانواده زبانهای هندوایرانی تکامل یافت. از اعضای قدیمی این خانواده میتوان به سانسکریت ودیک، اوستایی و زبان هندوآریایی دیگری اشاره کرد که براساس کلمات عاریتی از زبانی به نام میتانی معروف شدهاست .


باتوجه به اینکه لهجه محلی میتانی مربوط به قبیله هوری میتواند مدارکی دال بر وجود متکلمان هندوآریایی در سال ۱۵۰۰ قبل از میلاد در منطقه میانرودان را یافت؛ به نظر میرسد متکلمان این لهجه از قوانین زبان هندوآریایی در زبان خود استفاده کردهاند . هندوآریاییهایی را که با تمدن ودیک گره خوردهاند، گاهی آریاییهای ودیک مینامند. متکلمین فعلی زبانهای هندوآریایی در بخش وسیعی از مناطق شمالی شبه قاره هند زندگی میکنند. تنها شاخهای از زبانهای هندوآریایی که درخارج از شبه قاره هند و هیمالیا قرار دارند زبان رومایی است که زبان کولیان اروپا است . همچنین از کلمه "آریاً به عنوان اسم دختر و اسم پسر در بسیاری از زبانهای ایرانی و هندی استفاده میشود. همچنین نام خانوادگی آریا به صورت آرورا هم به کار میرود.


در زبان شناسی تیرهای ارتباط میان این ارزشهای فرهنگی و مردم به تصویر کشیده میشود و در آن «آریاییها » از سمیتیکها تفکیک شدهاند. در پایان قرن نوزدهم این کاربرد آنقدر وسعت یافت که کلمه «آریایی » به عنوان کلمه مترادف با کلمه «Gentile» (غیرکلیمی) به کار رفت وحتی این کاربرد با وجود مقاومت اندیشمندان با استفاده از این کلمه در معنایی به جزمعنای «هندوایرانی» ادامه یافت. در بین سوپرماسیستهای سفید این کلمه به عنوان مترادف با کلمه سفید پوست غیر یهودی شهرت دارد. «تیره آریایی» کلمهای است که در اوایل قرن ۲۰ توسط نظریه پردازان اروپایی، که معتقد به تفاوت فاحش میان انسانها براساس تیره و قبیله شان بودند، به کار رفت. این افراد عقیده داشتند که هندواروپاییهای بدوی تیرهای خاص بودند که در اروپا، ایران و آسیا پراکنده شدند. این مفهوم هنوز هم در نظریههای برتری نژادی که توسط نازیها در آلمان بنا نهاده شدند رواج دارد. دراین کاربرد دو مفهوم اوستایی – سانسکریتی «نجیب » و «مقرب» با نظریات مبتنی بر رفتار نژادی براساس پراکندگی زبان ترکیب شدهاند. دراین دیدگاه تیره آریایی برترین تیره انسانها و خالص ترین نوادگان هندواروپاییهای بدوی محسوب میشوند.

در اواخر قرن ۱۹ تعدادی از نویسندگان استدلال کردند که هندواروپاییهای بدوی منشا اروپایی دارند. این دیدگاه در ابتدا با مخالفتهایی روبرو شد اما در اواخر قرن ۱۹ به صورت گسترده مورد پذیرش قرار گرفت در سال ۱۹۰۵ هرمان هیرت در مقاله «Die Indogermanen» (که در آن برای اشاره به هندو- اروپاییها به جای کلمه “Arier” از کلمه “Indogermanen” استفاده شده بود )، ادعا کرد که عده زیادی این عنوان را میپذیرند و نواحی شمال آلمان «Urheimat» را محل شکل گیری تیره هندواروپایی دانست و نژاد موطلایی (blond) را نژاد هندواروپایی «خالص » نامید. در سال ۱۹۰۲ گوستا وکوسینا، هندواروپاییها را ساکنان شمال آلمان دانست و این نظر وی تا دو دهه مقبولیت خاصی داشت، تا زمان گوردون چایلد ( Vere Gordon Childe تحت تاثیر نظرات مارکسیستی بود ) که در سال ۱۹۲۶ در مقاله « آریاییها: مطالعه منشا هندواروپایی ادعا کرد که » برتری نوردیکها در فیزیک باعث شده که آنها از زبان برتری طلبی با بقیه سخن بگویند " (وی بعدها از ابراز این کلمات اعلام تاسف کرد).


از این نظریه در محفلهای علمی کشور آلمان به عنوان یک افتخار ملی یاد میشد و به عنوان حربهای در دست نازیها به کار گرفته شد . طبق نظر آنود روزنبرگ نژاد نوردیک – آریایی(arisch-nordisch ) یا «نوردیک آتلانتایی» (nordisch-atlantisch) نژاد برتر بود و در راس هرم نژادها قرار میگرفت و بر سرنژاد یهودی – سمیتیک (jüdisch-semitisch) سایه میافکند این نژاد برای تمدن آریایی همگن آلمان خطر بزرگی بود که در نهایت باعث به وجود آمدن نازیسم آنتی سمیتیک شد. نازیها «نژاد آریایی »را تنها نژاد صاحب فرهنگ و تمدن وشایسته آن میدانستند و در دیدگاه آنها بقیه نژادها تنها میتوانند فرهنگ را دچار اضمحلال و نابودی کنند. این استدلالها برپایه هرمهای نژادی اواخر قرن نوزدهم شکل گرفت. همچنین برخی از نازیها تحت تاثیر هلناپتروفنا بلاواتسکی و نظریه سری وی که در سال ۱۸۸۸ ارائه شده بودند و طبق نظروی «آریایی هاً را رده پنجم از نژاد آتلانتیس میدانستند که در یک میلیون سال قبل زندگی میکردهاند. این افراد همچنین بر نظریات روزنبرگ تحت عنوان شمالی ترین جامعه تاکید داشتند. نازیها از این نظریهها برای توجیه قوانین نورمبرگ یا همان قوانین آریایی استفاده میکردند و افراد »غیر آریایی « را فاقد حقوق شهروندی دانسته و ازدواج بین آریایی و غیر آریایی را ممنوع کرده بودند. اگر چه مکتب فاشیسم موسیلینی در ابتدا بر اساس نظریات ضد سمیتیسم شکل نگرفته بود، اما وی قوانینی را بنا نهاد که تحت تاثیر نظریات هیتلر شکل گرفته بود و ازدواج بین »آریاییها « و »یهودیان " را ممنوع میکرد.

معنای واقعی کلمه «آریایی» در فرهنگ نازیها دگرگون شد. کولیها که از نژاد هندی بودند غیرآریایی شناخته شدند اما ژاپنیها در طی جنگ جهانی دوم عنوان افتخاری «آریایی » را از آلمانیها دریافت کردند. در واقع معنای «آریایی » چیزی نبود جز «ملی گرایی ناقص ». استفاده نژاد پرستانه از کلمه «آریایی» و به خصوص استفاده از «نژاد آریایی » در تبلیغات نازیها باعث شد که این کلمه در غرب دچار دگرگونی معنایی شود به همان شکلی که نماد سواستیکا معنای واقعی اش را از دست داد. در زبان انگلیسی کلمه « آریایی » در معنای یک تیره یا نژاد دیگر کلمهای تخصصی و فنی نیست و استفاده از آن به عنوان فرد « سفید پوست » در دهه ۱۹۳۰ منسوخ شد چرا که انگلیسیها و آمریکاییها آلمانیها را به علت سرگرم شدن با این واژه به تمسخر گرفتند. در ایالات متحده اصلاح نژاد قفقازی که در مورد آن اتفاق نظر بیشتری بود و چالش برانگیز نبود در مراودات رسمی مورد استفاده قرار گرفت .

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×