رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام داستان: میز کنار شومینه

نویسنده: Lunaticکاربرانجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه

"اولین حربه زنهاست نفسهای عمیق

بعدازآن مات شدن مثل وقارتندیس

بعدش آرام شدن،حرف شدن،بغض شدن

آخرین حربه زنهاست دوتا گونه خیس "

کتاب را می بندی و نفس عمیقی می کشی . کتاب را  کنار پایت می گذاری ، دسته کاغذهای کاهی را روی هم مرتب می کنی . مداد B6 را به آرامی تراش می کنی و لبخندی می زنی .

خط ها را پشت یکدیگر می کشی ، پیرزنی که مقابلت کنار ورودی بساط کرده ، سوژه امروزت است .

فرفره های صورتی  و زرد رنگی که مقابل پیرزن می چرخد ، تعدادی پسر بچه را به دورش جمع کرده است .

لبخندی عمیق کنج لبانت لانه می کند . صفحه نقاشی امروزت زیادی شلوغ است . تند تند و پشت سرهم خط های مختلف را می کشی . سر می چرخوانی و نگاهت قفل نگاه خندان پیرمردی می شود که با دوربین قدیمی اش مشغول عکس انداختن از سوژه نقاشی ات است.

 ریزمیخندی و روی زمین می نشینی ؛ به قول معروف پاهایت را هم میزنی و مداد رنگی هایت را دورت پخش می کنی . تک تک به ادم های نقاشی ات رنگ می دهی وبا ذوق میخندی .

**************

_ میشه انقدر تکون نخوری؟

+ تقریبا یک ساعته که بدون حرکت نشستم ، خسته شدم.

_  یه خورده دیگه مونده ، لطفـا !

لبخندی میزنی وبه این فکر می کنی که چقدر از نقاشی کردن بیزاری .

************

نگاهت را از کاغذ رنگی شده می گیری و به ساعت مچی ات می دوزی . 4:25 دقیقه . نزدیک به یک ساعت است که مشغول نقاشی کشیدنی .

کاغذ هایت را مرتب می کنی و همه را در پوشه یاسی رنگ جا می دهی . مداد رنگی هایت را در قوطی مخصوصش می ریزی وبه صدای برخوردش با کف قوطی فلزی می خندی . در اخر همه وسایلت را در کوله سنتی ات جای می دهی وسمت حوض اب وسط محوطه حرکت می کنی .

دست های رنگی شده ات را می شوری وبا قدم های ارام سمت پیرمرد عکاس راه می افتی .

_ آقا ؟ ببخشید !

بالحجه شیرازی اش جوابت را می دهد و به کتاب شعری که بغل گرفته ای خیره می شود.

+  بله بابا جان ؟

نقاشی را سمتش می گیری ، کاغذ کاهی را از دستت می گیرد و تو بدون حرف به آرامی از کنارش عبور می کنی .

کنار پیرزن زانو می زنی و عکس سیاه وسفید فوری  را روی پایش می گذاری و یکی از فرفره های زرد رنگ را بر می داری .

******

لب جدول منتظر سبز شدن چراغ ایستاده ای . نگاهت مشتاق بین دخترجوانی که با کلافگی به ساعتش خیره شده و مادری که با اخم چیزی را برای پسرکش توضیح می دهد می چرخد .

+ خانوم ؟ میشه یدونه آدامس بخری ؟

نگاهت را سمت دخترک شلخته ای که با التماس جعبه آدامس های موزی را مقابلت گرفته سوق می دهی .

_ چند تومنه خاله ؟

+ هفتصد تومن .

_ مگه سر گردنه است جغله ؟

سرش را کج می کند و جعبه را تکان می دهد . فرفره زرد رنگ را از جیب بارانی ات خارج می کنی و کنار جعبه آدامس هایش می گذاری .

_ دو تا بده خاله .

با ذوق نگاهش را از فرفره سمت چشمانت سوق می  دهد و در برابر هزاروچهارصد تومن کف دستت سه تا آدامس می گذارد و از بین جمعیت عبور می کند.

******

در چوبی کافه را با هول کوچکی باز می کنی و سرکی به داخل می کشی . با دیدن مجتبی که از مشتری میز پنج سفارش می گیرد لبخندی می زنی وبه داخل می خزی .

سرکی به داخل آشپزخانه کوچک کافه می زنی و پیشبند سفید رنگت را به کمر می بندی . فنجان سفید رنگ را زیر دستگاه می گیری و شروع به طرح زدن می کنی .

+ غلیظ بریز .

سگرمه هایت را در هم می پیچی و فنجان آماده شده را لبه پنجره کوچک قرار می دهی و کاغذ کوچک را از بند جدا می کنی .

لیوان بعدی را آماده می کنی و طرح خوشه گندم همیشگی را رویش می زنی . مجتبی با اخم فنجان ها را بر می دارد و سمت میز ها می رود .

میز کنار شومینه طبق هر پنج شنبه در اختیار دختر جوانی است که با لبخند کتاب فلسفه اسپینوزا را می خواند. مجتبی با مهربانی ذاتی اش فنجان گل گندم را مقابل دخترجوان قرار می دهد و به لبخندی مهمانش می کند . با سگرمه های درهمش که همیشه سهم تو است وارد آشپزخانه می شود و صندلی کنارت را بیرون می کشد و می نشیند .

+ این هفته می خوام برم شهرستان . توهستی؟

_  آره هستم . مشکلی پیش اومده ؟

+ میخوام دارو های مامانمو ببرم .

صدای زنگوله بالای در که در محیط پژواک می زند به سرعت لبخندت را محو می کند و مجتبی با لبخند دست سردت را در دست می گیرد . حمایت های این پسرشهرستانی به دلت می نشیند.

میز شماره شش در اختیار مردجوانی که پلیور بلند مشکی به تن دارد در می آید و تو به موهای بلندش که به پشت بسته شده است می نگری .

دخترک کتابش را کنار می گذارد وبا آرامش مشغول خوردن به اصطلاح قهوه اش می شود . تکه ای کیک شکلاتی همراه فنجانی قهوه مقابل مجتبی می گذاری و اشاره می زنی سفارش همیشگی مردجوان را برایش ببرد .

فنجان و بشقاب که مقابلش قرار می گیرد کاغذ طراحی و قلم اش را به دست می گیرد و با لبخند شروع به اتود زدن می کند.

************

+ الان سروکله مهدی پیدا میشه و ببینه سر کارم نیستم صداش بلند میشه .

_ بقیه اشو خودم میزنم میتونی بری . فردا کنار مقبره منتظرتم .

لبخندی می زنی و بلافاصله از پشت میز بر می خیزی و مشغول کار با قهوه جوش می شوی. دخترک کنار شومینه دوباره مشغول مطالعه کتاب فلسفه اش شده است و فنجانی با گل گندم طلب کرده است .

+ غلیظ بریز تورو خدا دختر . آبروی ما رو بردین با این خساست به خرج دادناتون .

_ چه فرقی بین این دخترو بقیه مشتری های کافه است ؟ خیلی مشکل داره با قهوه ها می تونه بره یه جای دیگه .

مجتبی به بدقلقی هایت لبخندی می زند وفنجان قهوه را برای دخترک می برد .

************

فریادی سر حواست که امروز زیادی بازیگوش شده است می زنی و او در خود مچاله می شود .  دسته کاغذ هایت را از کوله ات بیرون می کشی و مشغول اتود زدن چهره مقابلت می شوی . زنجیره جالبی ایست تو او را و او ؛ او را . لبخندی میزنی وبه این فکر می کنی که چقدر از نقاشی کردن خوشت می آید به خصوص که سوژه نقاشی ات او باشد .

بیرنگت که کامل می شود مداد وکاغذ هایت را جمع می کنی و نگاهت را به ساعت بالای شومینه می دهی . بقیه جزییات را آخر شب کامل می کنی .

میز کنار شومینه چند دقیقه ایست که خالی شده است و مردجوان گذشته هایت طراحی کامل شده اش را لبه میز می گذارد و از کافه خارج می شود .

مجتبی طبق قراردادی نانوشته کاغذ کاهی را همراه فنجان ها لبه میز می گذارد وهردو خیره چهره دخترکی می شوید که با ارامش مشغول مطالعه است .

حواست این بار سمت مقبره ای که محل قرار همیشگیتان بود حرکت می کند و تصویر کاغذ این روزها را با تصویر کاغذ روزهای گذشته مقایسه می کند .

مردجوان ساعت ها مقابل تو می نشست و تصویر دخترک پشت سر تو را اتود می زد . لبخندی می زنی ، طراحی تکراری را همراه طراحی های قبلی داخل پوشه ات می گذاری و تصویر اتود زده مردجوانی که هیچ شبی کامل نشد را جایگزین تصویر دخترک می کنی و گوشه میز کنار شومینه می گذاری .

  • تشکر 2
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قشنگ بود. قلمتون عالیه:gol: ولی به نظرم داستان کوتاه بود تا داستانک.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان کوتاه در اصل وطبق قوانین فراخوان های مسابقات شهری باید بیشتر از 7صفحه باشه.

درصورتی که نوشته من 5صفحه است. پس میشه داستانک

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 10 دقیقه قبل، Lunatic گفته است :

داستان کوتاه در اصل وطبق قوانین فراخوان های مسابقات شهری باید بیشتر از 7صفحه باشه.

درصورتی که نوشته من 5صفحه است. پس میشه داستانک

داستان فلَش، داستانک یا داستان کوتاه کوتاه (به انگلیسی: Flash Fiction) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته می‌شود و در پی یک کشف ضربه‌زننده است.

ویکی پدیا

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عالــــــــــــــــــــــــــی بود؛ باریکلا اسما جونم :19:عاشق قلمت شدم ؛ معرکه ای خانوم همکار :loveshower:

داستان کوتاه یا داستانک فرقی نداره مهم اینه خوشمان آمد :dancegirl2:

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 6 دقیقه قبل، Outis گفته است :

داستان فلَش، داستانک یا داستان کوتاه کوتاه (به انگلیسی: Flash Fiction) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته می‌شود و در پی یک کشف ضربه‌زننده است.

ویکی پدیا

این نوشته رو قبول دارم.

ولی من چندساله طبق فراخوان های شهری نوشتم این میشه داستانک .

مرسی از توجه ات:gol4:

در 6 دقیقه قبل، Hadiseh گفته است :

عالــــــــــــــــــــــــــی بود؛ باریکلا اسما جونم :19:عاشق قلمت شدم ؛ معرکه ای خانوم همکار :loveshower:

داستان کوتاه یا داستانک فرقی نداره مهم اینه خوشمان آمد :dancegirl2:

:shy:مرسی حدیثه عزیزم.

خوش حالم که در نظرمنتقد فوق العاده ای مثل تو عالی بوده:greenstars:ذوق کردم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل همیشه قلمت حرف نداشت عزیز دلم. عالی بود! تبریک. :JC_cupidgirl::gn:

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 1 دقیقه قبل، SabaZz گفته است :

مثل همیشه قلمت حرف نداشت عزیز دلم. عالی بود! تبریک. :JC_cupidgirl::gn:

مرسی صبا جونم:smileybunny1:

به نظر منتقد ریز بینی مثل تو عالی اومده باعث خوش حالیه:hapy:ذوق مرگ شدم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 5 دقیقه قبل، Lunatic گفته است :

مرسی صبا جونم:smileybunny1:

به نظر منتقد ریز بینی مثل تو عالی اومده باعث خوش حالیه:hapy:ذوق مرگ شدم

:blush: لطف داری به من عزیزم :t(23):.
امیدوارم زودتر جلد بخوره بره صفحه اصلی. :loveshower:
منتظر داستانهای جدید و متفاوتت هستم. :19:

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 5 دقیقه قبل، SabaZz گفته است :

:blush: لطف داری به من عزیزم :t(23):.
امیدوارم زودتر جلد بخوره بره صفحه اصلی. :loveshower:
منتظر داستانهای جدید و متفاوتت هستم. :19:

:shy:امیدوارم داستان بعدی هم خوب در بیاد

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×