رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : عبور از غبار

نویسنده: Farnaz کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع: درام

خلاصه :

صبورا در محله ای کویری و مرد سالار متولد شده بود. تمام سال های کودکی و نو جوانی خود را در میان تفکرات مردسالارانه گذرانده هر چند نپذیرفته بود. هرچند مشکل و پیچیده روزی تصمیم به رهایی از دنیای تیره و بسته ی خود میگیرد و به امید زندگی بهتر از خانه و خانواده میگریزد. ولی آیا آینده ای بهتر در انتظار او خواهد بود؟ 

ویرایش شده در توسط elina.b
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوای داغ کویر با پوست آفتاب سوخته ی صبورا بیگانه نبود. لگد مال کردن ماسه ها و سوزش دلنشین چشمانش از غبار کویر عادت هر روزه ی او بود.  چندی پیش از عمو محمود که در شهری همین حوالی زندگی میکرد خواسته بود برایش کفش های نو دست و پا کند ولی هربار که عمو می آمد فراموشی را بهانه میکرد. کفش های ژنده اش را به پا کرد، چوب دستی هم قد خودش را به دست گرفت و به دل کویر زد. پستی و بلندی تپه ها را طی میکرد و به زندگی و آینده اش می اندیشید، به اینکه چه قدر دوست داشت باسواد شود و بتواند کتابی که حسن پسر عمو محمود دزدکی از شهر برایش آورده بود را بخواند. دوست داشت یک بار هم که شده شهر را از نزدیک ببیند. دوست داشت آواز بخواند، برقصد و با صدای بلند بخندد ولی آقا با همه ی این ها مخالف بود. آقا میگفت دختر باید توی خانه بنشیند، کارهای خانه را راست و ریست کند و تا کسی از او پرسشی نکرده صدایش بلند نشود.

آقا همه ی دخترانش را مجبور کرده بود تا قبل از چهارده سالگی ازدواج کنند ولی صبورا سرکش بود. چند روزی به هفده سالگیش مانده بود و هربار با داد و قهر و بهانه گیری خواستگارانش را پرانده و البته کتکش را هم خورده بود. صبورا نمی خواست با مردی از جنس پدرش ازدواج کند، نمی خواست روزگارش مثل مادر و دو خواهرش تیره و تاریک شود. صبورا بلند پرواز بود. شب ها به آسمان پرستاره خیره می شد و مردی قوی هیکل ولی مهربان چهره را تصور می کرد که روزی بیاید و او را نجات دهد. حسن دوستش داشت، صبورا هم از حسن بدش نمی آمد. کم کمش اینکه حسن پسر شهر بود، دست صبورا را می گرفت، او را به شهر می برد و دنیا را نشانش می داد. ولی حسن بی عرضه بود، خواستگاری نمی آمد، همش امروز و فردا می کرد و فقط در گوش صبورا آوازهای عاشقانه می خواند. تپه ی دوم را که رد کرد یاد خواهرش افتاد و دلش گرفت، اینکه شب پیش چطور شوهرش به خاطر هیچ و پوچ به باد کتکش گرفت و اگر صبورا خودش را وسط نیانداخته بود حتما" خواهر بیچاره اش را کشته بود. ماهی خواهرش همش دوازده ساله بود وقتی عقدش کردند. آقا شب عقد عروسک را از دستش کشید و گفت که بازی بس است، تو دیگر زن شدی و بعد فرستادش نزد مادرش تا برای شب زفاف آماده اش کند. خواهر دیگرش صحرا سال پیش سر زایمان مرده بود، شوهرش جنازه را تحویل آقا داد و دو روز نکشیده زن دیگری اختیار کرد. گاهی با خود میگفت که شاید صحرا خوش اقبال بود که رفت و این دنیای لجن زده را رها کرد. اما بعد فورا"زبانش را گاز میگرفت و با خود میگفت هیچ وقت به مرگ راضی نشو، هرچه دنیا سخت گرفت تو سخت تر بجنگ. 

صبورا در افکارش غرق بود که ناگهان صدای غرشی از نزدیکی شنید. سر چرخاند و گرگی دید متوسط اندام با چشمانی گرسنه که به او زل زده و میخکوب شد. تا به حال به این اندازه از خانه دور نشده بود و اولین بار بود که گرگی به این فاصله از خود می دید. صبورا لحظه ای مکث کرد و سپس با گرگ چشم در چشم شد، چوب دستی را هوا کرد و با بلندترین صدایی که از خود سراغ داشت رو به گرگ گرسنه فریاد کشید. آن لحظه فهمید که شجاعتی بی اندازه درونش نهفته است که حتی ترس تکه پاره شدن به دندان گرگ هم در آن رخنه نمی کند. گرگ خشم چشمان صبورا را دید، چرخید و رفت تا شاید طعمه ای آسان تر پیدا کند.

خطر که گذشت و دور شد، صبورا هم عزم خانه کرد. تپه ها را گاهی آهسته و گاهی دوان دوان پشت سر گذاشت تا چشمش از دور به خانه ی کاهگلی و هاله ی غمی که دورش را فرا گرفته بود افتاد. برادر کوچکش صابر را از دور دید که لی لی کنان دور خودش می چرخید و بازی می کرد. با دیدن صابر لبخندی به لبان صبورا نشست، برادر شش ساله ی عزیز دردانه اش تنها امید زندگی اش بود. برایش فکرها داشت، می خواست وقتی با مرد رویاهایش ازدواج کرد و به شهر رفت، صابر را با خودش ببرد. او را راهی مدرسه کند و لباس های قشنگ شهری به تنش کند. با ذوق قدم هایش را بلند تر کرد و به سمت صابر دوید تا او را در آغوش بگیرد و همراهش بازی کند. از پشت به صابر رسید و برادر کوچکش را در آغوش کشید. صابر سراسیمه برگشت و نگاهی نگران کننده به صبورا انداخت. چشمانش پر از اشک بود و لبهایش می لرزید. 

صابر:" صبورا، میخوای از پیشم بری؟ میخوای تنهام بذاری؟

  صبورا گیج و مضطرب در آغوشش کشید و گفت: " نه برادر جان، کجا برم؟ چرا برم؟ 

صابر: "آخه اون آقاها ... "

جمله اش را کامل نکرده بود که آقا به چهار چوب در آمد و فریاد زنان گفت:" تا الآن کجا بودی ضعیفه؟ بیا داخل مهمان داریم.

صبورا لب هایش را گزید و اخم هایش در هم رفت، خوب می دانست مهمانی که به او مربوط باشد چه معنی دارد. بوسه ای به پیشانی صابر زد و زمزمه کرد: " من هیچ کجا نمی روم خیالت تخت. الآن این مزاحم ها را رد می کنم و زودی بر می گردم." با داد دوم آقا صبورا بلند شد و به سمت خانه رفت. پایش را که به چهارچوب در گذاشت ناگهان آقا گردنش را گرفت و به زور او را کنار مردی کوچک اندام و کریه منظر نشاند. تا آمد به خودش بیاید صدایی از گوشه اتاق بلند شد: " الحمدُ ِلله الذی أحَلَّ النِکاحَ و حَرَّمَ السّفاحَ و الزِّنا..." 

ویرایش شده در توسط elina.b

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×