رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mohi_bano

معجزه ی عشقمون | Mohi_bano

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : معجزه ی عشقمون

نویسنده : Mohi_bano کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : اجتماعی - همخونه ای - غمگین - عاشقانه

خلاصه : 

دختری که 21سال خوب،خوش و بدون تشنج زندگی کرده. ولی خب، زندگی همیشه بر وفق مرادمون نیست. یه بیماری سخت که شاید، فقط برای ویران کردن زندگی گیسو اومده بود.بهتره قضاوت نکنیم!

یه بیماری که زندگیش رو بهم می زنه یا شایدم باعث می شه کبوتر کنج شونه ی گیسو راه خودش رو پیدا کنه و سرجای خودش بنشینه!...بیماری ای که باعث میشه دختر اروم و مغرور ما طعم غربت رو بچشه. باعث میشه گیسو مرگ رو بپذیره و...

دختری زیبا، جذاب، مغرور، آروم، بی شیله پیله و سنگین... چی به سر گیسو میاد؟ سر دلش چی؟ دلی که به اجبار روی احساسش سرپوش گذاشته شده...

پسری جذاب، مغرور، خوشتیپ، و البته بی اعتنا به گیسو... خب چی به سر این پسر میاد؟ می تونه جلو بره یا پشت میکنه و...؟

مُهَنَدی که هیچ اعتنایی به گیسو نداره. ولی شاید فقط به نظر اینطوره!

ممکنه عشق اینبار مثلثی بشه!؟؟بین سه نفر؟ عشق؟تنفر؟هوس؟انتقام؟

جایی که فکر می کنن می تونن یکی بشن!....

پسری کثیف، هوسباز و چشم چرون که با ظاهری خوب و نیت باطنی بد نزدیک می شه.اومده که انتقامش رو از گیسو بگیره ولی...

گیسوی بی خبر از نیت بد و کثیف پسر، اعتماد می کنه، و به خاطر اعتماد بی جایش بدترین حس ترس رو تجربه می کنه ...

همیشه بدترین لحظات زندگی، که همه امیدها قطع شده و از ناراحتی و افسردگی داغونی! باید با توکل به خدا و اعتقاد به معجزه راهت رو ادامه بدی.

معجزه ی عشق... حقیقت محضه، فقط بستگی داره باورش داشته باشیم یا نه!

مقدمه : 

همیشه دنبال اتفاق های بزرگیم. اتفاقاتی که زندگیمون رو تغییر بده! و قطعا همیشه میخواهیم زندگیمون رو بهتر کنه یعنی هیچوقت منتظر نیستیم زندگیمون دستخوش تقدیر بشه! حتی یک درصد احتمال نمیدیم که در یک لحظه ویروون بشیم. اشتباهمون هم همینه دوست گل!اشتباه هممون.

 سفید بدون سیاه جذابیت نداره روز هم بدون شب خسته کننده هست...پس اتفاقات هم خوب هستن و هم بد! این دفعه اینجوریه..! معجزه ای که هم خوبه و هم بد. عشق!!! اره. یک معجزه ایه که...بیایید سعی کنیم اعتماد کنیم به زندگی! توکل کنیم به خدا!

جایی که از همه چی خسته ایم و بریدیم، اتفاقات خوب شروع میشن...بیایید اینو هیچوقت فراموش نکنیم؛ و باورش کنیم...

این بار به معجزه اعتماد میکنم و منتظر رخ دادنش؛ و زیرو رو کردن زندگیم میشم..!

ویرایش شده در توسط Mohi_bano
  • تشکر 4
  • خوب 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«بنام حضرت عشق»

با نامِ او که نامَش ؛ تعبیرِ نابِ عشق است آن حضرتی که تنها ؛ عالیجنابِ عشق است

در جانِ عاشقانش ؛ جاریست مثلِ یک رود  او جلوه ای نهان است، چون درحجابِ عشق است

از سرنوشت و تقدیر ؛ هرگز نباش ، دلگیر چون هر چه او بخواهد ؛ فصل الخطابِ عشق است

از قاضیان نپرسید ؛ احوالِ مجرمان را جُرمِ من از نخستین ؛ روز اِرتکابِ عشق است

ظاهر پرست بودیم ؛ در انتخابِ معشوق غافل از اینکه شاید ؛ ظاهر، « سَرابِ » عشق است

با عقل در جدال است ؛ دل در مَصافِ تصمیم مغلوب میشود عقل ، دل در رکابِ عشق است

با عشق، هر که باشد ؛ در اوجِ شادمانیست دِلمُرده است هر کس ؛ در اجتنابِ عشق است

آرام میشود دل ؛ با یادِ « حضرتِ دوست »این حال، بی سبب نیست ؛ این انقلابِ عشق است

در این ضیافت ؛ مدهوشی ات مبارک

صَد شُکر، چون که جانت ؛ مست از شراب عشق است.

« مهران اسدپور »

 

فصل اول...

 

صبح با صدای پر هیجان درسا از خواب پریدم.

درسا: گیسو!گیسو! یه خبر خیلی خیلی عالی ای دارم برات؛ زود باش پاشو آبجی

با حرص چشمانم رو باز کردم و با حرص گفتم: چته خواهرم؟چیشده که کله سحر اینجوری مردمو سکته می دی؟خیر باشه!؟

درسا با ذوق و لبخند برلب گفت: اره اره خیره، خیر تر از این نمیشه اول پاشو تا بگم بهت

بلند شدم نشستم و همان طور که چشمانم را با پشت دستانم می مالیدم گفتم: هووف خب ؟؟پاشدم، حالا بگو ببینم چه خبره؟

درسا: مژدگونی بده که کنکور قبول شدی، جراحی مغز و اعصاب اونم رتبه85  تو دانشگاه تهــــران!!

جاانم؟؟چی گفت الان؟؟ خیلی شُک زده، مانندکسانی که جن دیده باشن از تخت پایین پریدم؛ به داخل سرویس بهداشتی رفتم تا صورتم رو آب بزنم و ببینم خوابم یا بیدار؟؟؟

بعداز اینکه مطمئن می شم بیدارم خیلی خوشحال می شم؛ جیغی از سرشوق می کشم حتی بلندتر از فرابنفش! 

من گیسو رسولی هستم. 21سالمه و ساکن مشهد هستیم. الان هم که در جریان هستید، دانشگاه تهران جراحی مغز و اعصاب با رتبه ی 85 قبول شدم.

خیلی هم خوشحالم؛ حتی این خوشحالی نیست. خیلی بیشتر از اون هست! 

پدر و مادر خیلیـــی خوبی دارم. پیمان و دریا، واقعا عاشقشونم، همیشه دلیل خوشحالیم هستن. یه برادر بزرگتر از خودم دارم؛ که همیشه و همه جا و درهر شرایطی حامی منه. اسمش آرشاست 26سالشه. و یه خواهر کوچکتر از خودم هم دارم که به شیطونک معروفه تو فامیل، اسمش درساست 17سالشه.

با درسا از اتاق خارج شدیم؛ بعداز سلام و صبح بخیر اول گونه بابا رو بوسیدم و بعدهم گونه گوشتی مامان جون تپلم رو، که مشغول ریختن چای برایم بود. بعدهم رفتم وسط درسا و آرشا نشستم.

بابا: مبارکه خوشگلم؛ خیلی خوشحالم که رشته ی مورد علاقه ات قبول شدی. واقعا لیاقت این رو داری که در آینده، دکتر و جراح مغز و اعصاب بشی. میدونم که موفق می شی عزیز بابا

با لب هایی که لبخندی به پهنای صورتم روش بود

من: مرسی باباجونم. ازتون ممنونم که تو هر راهِ زندگیم، کمکم کردین و خواهید کرد.

بابا: در اصل تشکر لازم نیست باباجون؛ وظیفمونه دخترم.

مامان: اره دخترعزیزم، خودت انقدر بزرگ و خانم شدی که همه چی رو تشخیص میدی؛  مبارکت باشه خانم دکتر آینده.

لیوان چای خوش عطر و بو رو همراه کیک با طعم تلفیقی از شکلات و قهوه، یعنی طعم مورد علاقه ام جلوی من، روی میز گذاشت.

  • تشکر 2
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من: مرسی مامان جونم، خوشحالم که برای اولین بار، یک درصد باعث شدم خوشحال بشید.

بابام با اخم نگاهم کرد که زدم زیر خنده؛ خنده ام که تموم شد چشمم به آرشا افتاد که لب و لوچه اش رو مثل دخترا آویزون کرده بود؛ عه اینم اینجا بود مگه!؟ چرا ندیدمش پس. با لودگی و حالت قهر، روش رو ازم برگردوند که سریع خودم رو مثل گربه ای لوس، ول کردم تو بغلش.

سرم روی شونش بود، امن ترین جا برای من شونه های بابا و آرشا بود؛

آرشا: واقعا خل و چل ما هم دکتر شد؟؟ باورم نمیشه.

براش چشم غره ترسناکی رفتم که ریز خندید

آرشا: باشه بابا، اَه بی جنبه؛ مبارکه ابجی جونم.

و پیشونیم رو بوسید، درسا هم خودش رو ول کرد تو بغل من، که باعث شد از بغل آرشا بیام بیرون

درسا: مبارکه ابجی بزرگه؛ خیلی دوستت دارم آبجی

گونه اش رو بوسیدم و با شیطنت مخصوص خودم، گفتم: منم دوستت دارم آبجی کوچولــو

کوچولو رو از روی عمد کشیدم؛ متنفر بود از اینکه اون رو کوچولو خطاب کنیم، منم که کِرم! بله دیگه...سرش رو به سرعت از رو شونم برداشت؛ میدونستم الان دنبالم میکنه و اگه دستش بهم برسه جون سالم به در بردنم برابره با معجزه، بخاطر همین سریع از جام بلند شدم و دوییدم سمت اتاقم؛ درسا هم دنبالم می دویید.

تند وارد اتاق شدم و در رو قفل کردم، و قهقهه ای سر دادم. صدای قهقهه ام تو صدای جیغ درسا گم شد؛ جدا از همه ی خل بازی هاشون بهترین خواهر و برادر دنیا بودن، من مثل درسا و آرشا شر و شیطون نیستم. البته شیطنت هایی دارم من هم، ولی ظاهر مغرور و محکمم اجازه نمیده کسی این رو بفهمه؛ جز افرادی که بهم نزدیکن. می دونستم حداقل تا 30دقیقه، درسا دستش بهم برسه تیکه تیکه می شم؛ و بهتره همین جا پناه بگیرم تا وحشی خانم آروم شه

پس لپتاپم رو روشن کردم، لیست آهنگ های مورد علاقه ام رو پلی کردم و  اول آهنگ (چشم چشم_پازل بند) پلی شد.

چشم چشم یه لبخند
عشق اومده که با قلبم بازیشو شروع کنه عشق اومده که دوباره منو زیرو رو کنه
چشماشو دیدم اینقد بده حالو روزم هوشو حواس ندارم دیوونم هنوزم
وای حوصله داره دله من دوباره حالش خرابه راهیم نداره
این گوشه کنارا یه جا تویه دنیا
جا موند دوباره دله ساده ی ما
چشم چشم یه لبخند که قشنگه هر چند با من غریبست ولی قلبمو کند
چشم چشم یه دریا دو تا چشم زیبا یعنی چی میشه نمیدونم خدایا
چشم چشم یه لبخند که قشنگه هر چند
با من غریبست ولی قلبمو کند
چشم چشم یه دریا دو تا چشم زیبا
یعنی چی میشه نمیدونم خدایا
حسش زیاده دله تنگ ساده دنباله عشقه با پای پیاده
باور ندارم که دوباره دارم راحت این عشقو تو دلم میارم
چشم چشم یه لبخند که قشنگه هر چند
با من غریبست ولی قلبمو کند
چشم چشم یه دریا دو تا چشم زیبا
یعنی چی میشه نمیدونم خدایا
چشم چشم یه لبخند که قشنگه هر چند با من غریبست ولی قلبمو کند
چشم چشم یه دریا دو تا چشم زیبا یعنی چی میشه نمیدونم خدایا
دوست داره قلبه بیچاره درگیره عشقه چاره داره
چشم چشم یه لبخند که قشنگه هر چند
با من غریبست ولی قلبمو کند
چشم چشم یه دریا دو تا چشم زیبا
یعنی چی میشه نمیدونم خدایا

این آهنگ احساسی، نه تنها احساسات منو تحت تاثیر قرار نداد، بلکه منو به خنده انداخت. همیشه همه منو یه دختر؛ بی احساس و مغرور خطاب می کنن، شایدم حق دارن خب، دختری بودم که واقعا به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم و همیشه حرف ها،رفتار ها،متن ها، اهنگ ها و... هرچیزی که عاشقانه بود منو به خنده وا می داشت. هر دختری مخصوصا در رده سنی من، پر بود از عشق و احساس؛ ولی من تا حالا هیچ عشقی رو درک نکردم.

نه خودم عاشق شدم و نه اعتقادی دارم، به نظر من عشق یه احساسیه که فقط، بر اثر رشد هورمون ها و یا تخیلات فانتزی رخ می ده. وگرنه عشق اونی نیست؛ که همه می گن.

پوزخندی روی لبم نشوندم، و بی تفاوت شونه ای بالا انداختم. آهنگ های بعدی؛ غمگین-احساسی-عاشقانه بودن و بازم پوزخندم تمدید می شد؛ دست خودم نبود ولی از این رفتارهام ناراضی نبودم.

20 دقیقه ای به آهنگ گوش کردن سپری شد؛ از اتاقم خارج شدم، درسا کنار اتاق آرشا ایستاده بود نگاه تقریبا خصمانه ای تحویلم داد که واقعا خودمو خیس کردم. قیافه ام رو مظلوم کردم؛ که هووفی کشید

درسا: فقط بخاطر قبول شدنت چیزی نمیگم ها! وگرنه...

نذاشتم ادامه بده و با لحنی که بیچارگی از سر و روش می بارید گفتم: اوهوم در جریانم

مشغول خندیدن بودیم که آرشا از اتاقش بیرون اومد،با لحن لات های چال میدون مختص خودش

آرشا: اووه خانوم خوشگلا چرا می خندن؟

با لحن آرشا خندمون تمدید و عمیق تر شد، از خنده ی منگلانه ی ما آرشا هم به خنده افتاد. همیشه همینطور بودیم با دلایل الکی و ساده می خندیدیم؛ خنده که کمه. خونه رو روی سرمون می گزاشتیم، نمی گم خانواده ی همه چی تمومی بودیم ولی همیشه پشت هم بودیم، و سعی می کردیم تحت هر شرایط مقاومت کنیم و بخندیم. انشالله خدا هیچوقت، این خوشی و خوشبختی، و خنده ی روی لبهامون رو اَزمون نگیره. هر سه روی کاناپه ی اتاق آرشا لم دادیم، آرشا رو به من کرد 

آرشا: میدونم رضایت نمیدی جشن همه گانی بگیریم برای قبول شدنت؛ ولی خودمون هم خوش نگذرونیم؟ 

من اصلا از مهمونی و سر و صدا، و بریز و بپاش خوشم نمی اومد و قطعا هم راضی نبودم که جشنی برایم تدارک ببینند؛ هم خرج اضافی بود و انگار چشم هم چشمی ایجاد می شد. آدم هرکار که می کنه باید برای خودش و خانوادش مایه سربلندی باشه، حتی لزومی نداره دیگران بفهمند چه برسه به اینکه، طرف با اون درجه چشم دیگران رو در بیاره.

درسا: اخ داداشی زدی به هدف، واقعاً می چسبه یه جشن کوچک و خودمونی. هرچند مهمونی بیشتر کیف می ده ولی خب... و با چشم به من اشاره کرد. بدون ذوق و با لحن معمولی گفتم

من: حق با توعه آرشا، بریم به مامان اینا هم بگیم شب باهم بریم بیرون، به شرطی که خرج زیادی نداشته باشه ها؛ من راضی نیستم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آرشا سری از روی تاسف تکون داد و گفت: واقعا که چه ابجی بی احساسی دارم؛ همین چند ساعت پیش خبر به اون مهمی گرفتی، الان باید خوشحال باشی مثلاً

من: آرشا هرکی ندونه شما که خوب می دونید، منو می شناسید. لطفا منو با همین اخلاق هام بخواهید و این اخلاق هایی که واقعا دوستشون دارم رو نکوبید تو سرم!

ناخواسته لحنم تلخ و تند شده بود، دست خودم نبود هروقت کسی به؛ اخلاق ها و ارمان ها و اعتقادات من توهین می کرد می زدم به سیم آخر. نه این که انتقادپذیر نباشم ها، نه فقط دوست نداشتم حرف کسی روم تاثیر بگزاره.

دیگه چیزی نگفتن. به این حرف ها عادت کرده بودم ولی حداقل توقع داشتم کسایی که منو می شناسن و اخلاقام رو می دونن اینجوری نگن. باهم به سمت کاناپه رفتیم، بابا و مامان روی کاناپه نشسته بودن؛ بابا با دیدن ما لبخندی زد و روزنامه رو روی میز گذاشت
درسا: عشقا نظرتون چیه شب باهم یه جشن کوچیک بگیریم؟
آرشا: بخاطر قبولی گیسو، و البته خوش گذرونی خودمون
من: منم واقعا نیاز به یه ترن سواری دارم  که جیغ بزنم هیجاناتم تخلیه شه
آرشا با لحن مسخره ای گفت: نیست که تو خیلی هیجان داری!
واقعا سوار ترن که بشم نه به دلیل ترس، بخاطر هیجان جیغ میزنم اونم خیلی زیاد و بلند
مامان: وای نه توروخدا؛ گوشم رو هم دوست دارم و هم نیازش دارم
با این حرف مامان خندیدیم، بابا با خنده گفت: شما جوونا برید با دوستاتون خوش بگذرونید، شما خوش بگذرونید به ما بیشتر می چسبه
مامان: دقیقا برید شما، خوش بگذره بهتون
فهمیدیم که حوصلشون نمیگیره؛ به قول خودشون با ما خل و چل ها بیرون برن بخاطر همین اصرار نکردیم، من و درسا و ارشا رفتیم بالا تا برای شب تصمیم بگیریم که کجا بریم؟ساعت چند بریم و... قرار شد دوتا از دوستای آرشا هم بیان
من: اگه هرکدوم از دوستات، خواهر یا فامیل دختر داشت بگو بیارن اگه خواستن
آرشا انگار چشماش برق زد، نمیدونم چرا. شایدم اشتباه متوجه شدم
آرشا: اوکی حله، تو هم به ساره خبر بده اگه خواست بیاد، ماشالله دوست دیگه ای که نداری
من: باشه. باید ازش هم بپرسم قبول شده یا نه؟
درسا: ساعت چند بریم؟
آرشا: 5 حاضر باشید. درسا تو به دوستات نمی گی بیان؟
درسا: خیلی خوبه. نه
من: عالیه! تقریبا 5ساعت خوش میگذرونیم
آرشا: چه عجب بالاخره روی خوش نشون دادی ابجی خانوم
درسا: بهتر از این نمیشه
ارشا امروز تصمیم داشت منو سگ کنه، البته انقدر خوشحال هستم که عصبانی نشم. با درسا از اتاق آرشا خارج شدیم؛ و هرکدوم به اتاق خودمون رفتیم
ساعت 12 بود و 5ساعتی تا زمان رفتنمون مونده بود. بنابراین تاپ و شلوارک خردلی ام رو روی تخت گذاشتم و به حمام داخل اتاقم رفتم تا برای غروب آماده و تمیز باشم، تقریبا35 دقیقه بود که داخل حمام بودم، داشتم خفه می شدم دیگه. بعد از سابیدن خودم از حمام خارج شدم؛ لباس هایم رو پوشیدم مشغول نیم خشک کردن و آب گیری موهام با حوله بودم، و غصم گرفته بود، که چطور موهای بلند تا روی باسنم رو سشوار بکشم.
همین موقع درسا بدون در زدن وارد اتاق شد. به این کاراشون عادت کرده بودم؛ دقیقا مثل یابو وارد اتاق می شدن، بدون اینکه فکر کنن طرف تو چه حالیه؛
من: به موقع اومدی
و بعد سعی کردم همه التماسم رو تو چشمام بریزم، و قیافمم مظلوم کردم
درسا: باشه بابا، قیافتو کج و کوله نکن چشماتم لوچ نکن حالا؛ بیا بشین
من: قربون ابجی باهوش خودم
درسا خندید که چال لپش معلوم شد؛ چال گونه نازش رو بوسیدم و بعد روی صندلیِ میز توالتم نشستم، درسا هم مشغول شونه کردن و سشوار کشیدن موهام شد. بعد از تقریبا 20 دقیقه تموم شد، دلم داشت ضعف میرفت از گشنگی صدای مامان اومد که داشت مارو برای خوردن نهار دعوت میکرد؛ دوباره از درسا با لحن لوسی تشکر کردم
من: مرسی ابجی جونم
درسا: ایـــش
من: یعنیا گمشو، به تو خوبی نیومده
خندیدیم و از اتاق خارج شدیم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بابام با دیدن من و موهای بازم دستانش رو برای به اغوش کشیدنم باز کرد
عاشق موهام بود و یکی از دلایل بلند کردن موهام، این بود که بابا نمیگذاشت کوتاهشون کنم. نه من و نه درسا موهامون رو، کوتاه نمی کردیم؛ البته واسه درسا یکمی کوتاه تر از موهای منه.
سریع رفتم تو بغل باباجونم، و دستانم رو به دورش محکم کردم؛ اون هم منو به سینش فشرد، و روی موهام رو بوسید. از بغلش بیرون اومدم؛ روی میز غذاخوری نشستیم
غذا قیمه ی مامان پخت بود؛ دقیقا غذایی که عاشقش بودم. ناگفته نماند من هر غذایی میخورم ها، فقط قیمه رو بیشتر از غذاهای دیگه دوست دارم. بعداز اینکه غذام رو خوردم؛ تشکر کردم و به سمت اتاقم رفتم تا با ساره تماس بگیرم، هم حالش رو بپرسم و هم رشته ی قبولی و دانشگاه قبولیش رو، بعد از چند بوق جواب داد؛ مثل همیشه پر انرژی
ساره: به به سام علیک، چه خبرا؟ خوبی؟ خوشی؟ کیفت کوکه؟ مامان خوبه؟ بابا چطور؟ خواهر؟برادر؟
ولش میکردم تا شب همینطور یه بند چرت و پرت می گفت دختره ی خل و چل و دیوونه؛
من: سلام؛ بسه بابا سوال بارونم کردی؛ همه خوبن منم عالیم تو چطوری؟
ساره: منم عالیم، وای گیســو پرستاری قبول شدم همون که کلی واسه رسیدن بهش تلاش کردم، دانشگاه شیراز، تو چی قبول شدی؟
به معنای واقعی، پنچر شدم. خیلی بد شد که باهم نیستیم؛ بغضم گرفت. از بچگی ما باهم بودیم، اونوقت الان...
ساره: الو؟ چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟
من: دانشگاه تهران، رشته مغز و اعصاب همونی که دوست دارم
ساره هم انگار بغضش گرفت، چون چند دقیقه ای چیزی نگفت؛ ولی بعد مثل همیشه خواست، جو بد بینمون رو عوض کنه. با صدای پر انرژی هرچند ساختگی گفت
ساره: عیبی نداره گیسوکمند؛ ما هرجای دنیا هم بریم قلبمون باهمه، مگه نه عشقم؟
از تغییر ناگهانیش تعجب نکردم چون عادت کرده بودم. لبخندی روی لبم اومد، و خنده ای کردم
من: اوهوم عشقم. شب برنامه داریم بخاطر قبولی من؛ پایه ای؟
ساره: نه. چهارپایه ام؛ فقط با کی؟
من: میدونم، درسا و آرشا، قراره دو تا از دوستای آرشا هم بیان
ساره: اوکی، ساعت چند؟
من: 5 آماده باش میاییم دنبالت
ساره: باشه، حله
پارت پنجم
بعد از قطع کردن گوشی، وضو گرفتم و نمازم رو خواندم؛ کلی هم از خدا بابت قبولیم تشکر کردم‌، درسته که خودم واقعا خونده بودم برای کنکور، ولی پشتمم به خدا گرم بود؛ که مثل همیشه تنهام نذاشت، ساعت کمی از دو نیم گذشته بود تصمیم گرفتم یک ساعتی رو بخوابم.
قرار بود چند ساعت بیرون باشیم، و خب خسته میشدم، برای اینکه خابالو نباشم ساعت گوشیم رو برای ساعت؛ یک ربع به چهار زنگ گذاشتم و خوابیدم.
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم، بعد از شستن دست و صورتم و انجام عملیات مربوطه "..."
رفتم جلوی کمدم و دست به کمر؛ با لب هایی آویزون، به لباس های داخلش نگاه کردم. مشکل و بدبختی همیشگی من "البته همه دخترا" 
(لباس چیییی بپوووشممم؟؟؟؟؟)
چند دقیقه ای، خیره لباس هارو نگاه کردم و دونه دونه از نظر گذروندم. که یه مانتو آبی فیروزه ای نظرم رو به خودش جلب کرد، روی آستین چپش به صورت حلال، طرح سنتی داشت و بقیه قسمت هاش ساده بود، ساده و اما شیک؛ قدش هم تقریبا تا روی زانوم بود. شلوار لوله تفنگی کرمی رنگم که با مانتوم هورمون زیبایی ایجاد میکرد رو هم برداشتم، شال فیروزه ایم که گوشه های اون؛ قلب های ریز و کرمی رنگ داشت رو هم برداشتم
جلوی آیینه قدی اتاقم ایستادم و به خودم نگاه کردم

 

ویرایش شده در توسط Mohi_bano
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قدم 172 بود، نه انقدر قد بلند بودم و نه قد کوتاه، اندامی لاغر ولی تو پر دارم؛ به قول آرشا بدجوری اندامم فنچ یا همون بغلیه. وقتی این حرف رو می زنه به خنده میفتم، اخه کدوم پسری جرعت داره منو بغل کنه؛ که بعد بخواد به این فکر کنه که اندامم بغلیه یا نه!
صورتی نسبتا گرد؛ پوستی سفید نه در اون حد که رنگ پریده باشه، موهایی طلایی روشن و بلند تا گودی کمرم  تقریبا روی باسنم، ابرو هایی کوتاه و مشکی؛ که هرکسی فکر میکرد برداشتم، شاید جالب باشه اما دست نزدم حالا شاید برای دانشگاه بردارم. مژه هایی بلند و فر که معمولا حکم ریمل رو هم داشت، یعنی از ریمل استفاده نمی کردم
چشمانی تیله ای تقریبا درشت به رنگ سبز مایل به روشن، که وقتی نور بتابه روشن تر جلوه می کنه؛ بینی نسبتا گوشتی و رو به بالا،و لب هایی کوچک و جمع جور
من این بودم، گیسو این بود. نمیگم خوشگلم چون زیبا تر از من قطعا بالاسریه! البته باید با چشم دل نگریست بالایی رو. ولی باز هم هزار باره بخاطر افرینشم خداروشکر میکنم. همین که سالم هستم؛ بیمار نیستم و از درد رنج نمی برم، برای یک عمر عبادت و شکرگذاری کافیه!
فقط دور چشمام مداد چشم کشیدم، تا چشمام گیرا تر بشه کمی هم برق لب زدم، همین!
بعداز چند دقیقه، بالاخره دست از آنالیز کردن خودم برداشتم موهای بلند و حالت دارم رو؛ به سمت راست مدل تیغ ماهی بافتم، لباس هایم را هم پوشیدم، شالم رو سر کردم که نصف موهایم بیرون موند؛ نصف دیگرش را هم داخل مانتوام کردم، و خوب پوشاندم. اصلا علاقه ای نداشتم به این که موهام رو در معرض دید همه قرار بدم، نه فقط موهام بلکه کل بدنم؛ برعکس خیلی از هم سن و سال هام برای خودم ارزش قائل بودم (هرکسی طرز فکر خودش رو داره و من قصدم توهین و یا تخریب اعتقادات کسی نیست!!).

کفش کرمی-طلایی رنگم رو پوشیدم؛ و کیف ستش رو هم برداشتم گوشی و هندزفری رو توی کیفم انداختم، و از اتاق خارج شدم داشتم از پله ها پایین میرفتم که با صدای سوتی به عقب برگشتم
درسا: اووه لا لا؛ اخ گیسو جون چه کرده همه رو دیوونه کرده!
با خنده چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: دیووونه ای ها درسا، مامان این لحنت رو بشنوه زنده نمی مونی ابجی
درسا: کمال همنشین در من اثر کرد خواهر خلم، میارزه ولی
من: ادم با بزرگترش اینجوری حرف میزنه؟
درسا: اوه حواسم نبود مامان بزرگ
خندیدیم و با به سمت پایین رفتیم. درسا مانتو سفید-صورتی و شلوار قواصی مشکی پوشیده بود، روسری قواره ای طرح گل رز، سفید-مشکی هم سر کرده بود. کفش پاشنه 8سانتی مشکی، پاش بود و کیف ستش هم دستش بود؛ خط چشم کلفت هم دور چشماش کشیده بود که چشمان آبی تیره رنگش رو زیباتر و البته وحشی تر نشون میداد. سایه ابی کمرنگ ماتی که پشت چشمانش کشیده بود رنگ چشمانش رو زیباتر کرده بود، رژ صورتی روشن هم استفاده کرده بود
خدایی جیگر شده بود؛ ولی خب من اهل تعریف نیستم. به قول آرشا بی احساسم؛
مامان با دیدینمون لبخندی زد، و زیر لب چیزی زمزمه کرد؛ به گمونم مثل همیشه دعا می خوند
مامان: آرشا تو پارکینگ منتظرتونه، مواظب خودتون باشین دخترای گلم
من: چشم مامان جون، خداحافظ 
درسا: چشم مامانی؛ بای
مامان: خداحافظ خوشگل خانوم ها
سوار دنای نقره ای ارشا شدیم، من جلو و درسا هم پشت نشستیم، مسیر بین خونه ما با خونه ی ساره اینا فقط چند خیابان بود. جلوی در ساره اینا که رسیدیم، ساره حاضر اماده و جیگر میگر جلوی در بود
مانتوی بلند خاکستری پوشیده بود که با چشماش همخونی داشت؛ شلوار سفید رنگ و شال مشکی-خاکستری، کفش لژ دار طوسی با کیف ستش.
ارایشش هم تقریبا ملایم بود، به جز رژ قرمز رنگش قرمز جیگری نبود ولی روشن و براق بود. بعد از سوار شدنش سلام و احوال پرسی کردیم، که بعد از گذشت چند دقیقه؛ ساره رو به آرشا شروع به غر زدن کرد

ساره: هووف این چیه؟ خل و چل این چیه اخه؟ مگه عقل تو کلت نیست؟ اینا چه اهنگاییه که گوش میدی؟ بزنم فکت رو بیارم پایین آرشی؟؟؟؟

آرشا با حالت ناز و ادای دخترونه؛ پشت چشمی نازک کرد و ایشــی گفت، که با این کارش بلافاصله ماشین از خنده رفت رو هوا
ساره فلش خودش رو که ماشالله همیشه همراهش بود رو داد و منم گذاشتم تو سیستم،

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

همین که فلش رو داخل سیسم گذاشتم، اهنگ (تب چشمات_سینا شعبانخانی) پخش شد

تب چشمات تب چشمات یه باره دیگه شکستم داد
تو دلم زلزله راه افتاد
به خدا بدکاری دستم داد یه بار دیگه شکستم داد
تب چشمات تب چشمات منو سوزوندو زمینم زد
شایدم زندگی چشمم زد
چه بلایی سر من اومد
امان از چشمایه خوشحالت
منو ول نکن تو این حالتم
آخه من فقط باتو راحتم
دیگه آب از سر من رد شده
تو که مهربون بودی چرا اون چشا باهام بد شده
تو نفس نفس هوای منی
تو رو این زمین خدای منی
واسه من مهمه آرامشت
ولی تو دلت میخواد دل بیقرارمو بشکنی
تب چشمات مثه آفتاب تابستونه
داره چشمامو میسوزونه
یه چیزی تویه نگاهاته با همه فرق داره دیوونه
تب چشمات تب چشمات
یه جوری داغه که تب کردم نمیتونم دیگه برگردم
تو یه چیز دیگه ای واسم
با همه غیر خودت سردم
منو ول نکن تو این حالتم آخه من فقط باتو راحتم
دیگه آب از سر من رد شده
تو که مهربون بودی چرا اون چشا باهام بد شده
تو نفس نفس هوای منی تو رو این زمین خدای منی
واسه من مهمه آرامشت
ولی تو دلت میخواد دل بیقرارمو بشکنی

(سینا شعبانخانی...تب چشمات)

اهنگ های توپ، بیس دار، شاد که ناگفته نماند نصف بیشترشون عاشقانه بودن؛ پشت سر هم میخوندن و اون سه تا هم زیرلب میخوندن. منم که بی احساس، هر اهنگ عاشقانه ای که پلی می شد پوزخندی روی لبم می اومد؛ که از چشمای تیز بین ساره دور نمی موند. به ازای هر پوزخند روی لب من، ساره یکی می کوبید تو سرم؛ خلاصه تا رسیدن به مقصد مغزم چند سانتی جا به جا شد. آرشا ساعت 5:30/5:40 ضلع جنوبی یا همان ورودی پارک ملت قرار گذاشته بود. این طوری بهتر بود که از اول تو یه مکان ساکن بشیم و تا شب همون جا باشیم، ساعت 5:40 بود که رسیدیم.

ما سه تا از ماشین پیاده شدیم، منتظر آرشا ماندیم تا ماشین رو پارک کنه و بیاد؛ آرشا که اومد باهم به سمت محل قرارمون رفتیم. من هیچ کدوم از دوستای آرشا رو نمی شناختم به جز چند نفر، آرشا از اون دسته پسرها نبود که دوستاش رو به خونه بیاره. هم دوتا دختر تو خونه بود، و هم اینکه خود آرشا رفاقت هاش به اون سبک نبود؛ هرچقدر هم که با طرف دوست می بود باز حد و حریم خود و خانواده اش رو حفظ می کرد.

پشت سر آرشا که داشت دنبال دوستاش می گشت رفتیم؛ نمی دونستم کی هستن و کنجکاو هم نبودم که بدونم. دختر کنجکاوی بودم ولی بستگی به موضوع داشت، و منم راجع به هر موضوعی کنجکاو نمی شدم؛ الانم که موضوع پسر بود به قول ساره جنس مخالف که چه عرض کنم، ضد و دشمن خونی من. البته اون قدر ها هم نبود، فقط من برای خودم حد و حرمت قرار داده بودم؛ در طول این 21 سال زندگیم و 6-7 سال دوران نوجوانی و جوانیم هیچ کس حق وارد شدن به حریم من، و شکستن حرمت هام رو نداشت و مطمعنم بعد از این هم نخواهد داشت. و همان طور که تا الان درگیر پسری نشده بودم، بعد از این هم نخواهم شد.

آرشا به سمت دوتا پسر و یه دختر رفت، پشتشون به سمت ما بود، بخاطر همین صورتشون رو نمی دیدم؛ خواستم آنالیز نکنم دختره رو ولی زیادی هیکلش عالی و روفرم بود و نمی شد چشم برداشت؛ دختره مانتوی سبز تیره تنگ نسبتا بلندی پوشیده بود که پشت مانتو پاپیون گیپور داشت، با شلوار جذب سبز لجنی شال مشکی ساده هم سر کرده بود. خوش اندام بود، گفتم اهل تعریف و تمجید و این طور چیزها نیستم، ولی از حق هم نمی گذرم. بد تیکه ای بود، اووه چی گفتم؟ ای آرشا خدا بگم چیکارت کنه که به منم تیکه کلام هات رو واگذار کردی.

به پسرها و تیپشون دقت نکردم، کلا اینجوری بودم نه این که خجالتی باشم و خجالت بکشم، فقط علاقه ای به تحویل گرفتن پسرها نداشتم. رابطه ای هرچند دور با هیچ پسری نداشتم، پسرهای فامیل هم کم بودن ولی با هیچ کدوم رابطه ای نداشتم فقط در حد سلام و علیک بود. اما اگر هم با هرپسری رابطه داشته باشم، می دونم که آبمون توی یه جوب نمی ره.

با صدای بلند و پر انرژی ارشا، از فکر بیرون اومدم. آرشا: سلاااااام

هر سه به سمت ما برگشتن، دقتی به تیپ پسرها نکردم ولی یکیشون تیشرت دکمه دار آبی روشن-سفید تنگ پوشیده بود، میگم تنگ یعنی تنگـــا جوری که همه عضله های بادی اش که به نظرم الکی بودن زده بودن بیرون؛ با شلوار جذب سرمه ای. موهای خرمایی تیره رنگش رو هم یور زده بود بالا؛ یقه ی تا سینه بازش و گردنبند صلیبی که دور گردنش خودنمایی می کرد به چشم می خورد. چشمانی به رنگ آبی روشن داشت که یخی بودنشون از چند فرسخی قابل تشخیص بود. ابروهایی نسبتا نازک داشت که ماشاللّه فکرکنم برداشته بود، بینی قلمی که نوکش رو به بالا بود. ته ریشی هم روی صورتش خودنمایی می کرد. خودشیفتگی و مغرور بودن هم از سر و روش می بارید؛ از مدل ایستادنش و دو گوی یخیش هم معلوم بود مغروره.
اون یکی پسر هم، تیشرت سفید نسبتاً تنگ پوشیده بود با شلوار مشکی جذب؛ و کفش اسپرت مشکی. موهای مشکی رنگش رو به پشت هدایت کرده بود، چشم و ابرو مشکی بود چشمانی ریز اما کشیده داشت؛ ابروهاش هم کلفت و پرپشت بود. از قیافه ی این معلوم بود شوخ طبعه، برعکس اون یکی که ظهرماریِ اخلاقش از صورتش معلومه. دختره هم چشمانی به رنگ آبی تیره و درشت داشت، ابروانی بلند و هشتی، بینی گوشتی معمولی و لب های شبیه به پروتز؛ و یا شایدم پروتز بود که مهمان رژ نارنجی براق بود. چهره ی مهربون و دل نشینی داشت. همه ی این آنالیز کردن ها شاید در عرض کمتر از 40ثانیه اتفاق افتاد. "خوبه حالا گفتم به پسرها دقت نمی کنم، آنالیزشونم نمی کنم! /: "

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پسری که مغرور نبود با لبخند گفت: به به سلام ارشا خان، سلام خانم ها
هر سه تامون سلام کردیم، منتها ساره و درسا یه جورایی با روی باز و من خشک و معمولی. با آرشا روبوسی کرد و بعد اون رو بغل کرد، دستش رو اورد جلو که با ما هم دست بده، ساره و درسا دست دادن دستش رو جلوی من گرفت، که من بی حرکت ایستادم. پسر که فهمیده بود علاقه ای به دست دادن ندارم ببخشیدی گفت و دستش رو پایین انداخت.
پسر مغرور هم با ارشا گرم سلام و علیک کرد، و بغلش کرد به ما هم سلام سردی گفت، که سرد تر از اون جوابش رو دادم. چند لحظه ای مکث کرد؛ احتمالا توقع نداشت دختری اینجوری بهش بی اهمیت باشه، عادت کرده بود مورد توجه قرار بگیره. بعد پوزخندی زد و روش رو برگردوند که ساره دود از سرش بلند شد. یک سره غر می زد که چرا این پسره اینجوریه و ...
از چشم غره رفتن ها و حرکات و خط نشون کشیدن های قایمکی ساره برای اون پسر مغروره، من و درسا جلوی خودمون رو گرفته بودیم که نزنیم زیر خنده و آبرومون به فنا بره. دختره انگار احساس غریبی می کرد چون به جز سلام چیز دیگه ای نگفت، هرچند که از صورت و چشماش می شد تشخیص داد دختر شرّ و شیطونیه؛ شبیه درسا و ساره
خواستم رو به دختره چیزی بگم،که آرشا گفت
آرشا: عه عه آشناتون نکردم که.  به پسر شوخ طبعه اشاره کرد و ادامه داد: امیرعلی  و بعد به پسر مغرور از دماغ فیل افتاده "0_0" اشاره کرد: مُهَنَد  و با لحن شیطنت باری ادامه داد: خوشتیپا و جیگرا در خدمت شمان؛ چه شانس بزرگی دارین که لطف کردیم باهاتون اومدیم بیرون
هر چهارتا دختر باهم زدیم زیر خنده، خنده ای که دراصل مسخره می کردیم و جوری میخندیدیم که از صدتا مسخره کردن حرفی بدتر بود
مهند: هه هه هه خندیدیم
ساره: ها ها ها نخند گرون میشه
مهند: هان؟
ساره: هیچی، فشار نیار داغ میکنه. ولش کن
پسر مغروره که آرشا، مهند معرفیش کرد که همون "پسر مغرور" براش مناسب تره؛ گنگ ساره رو نگاه کرد که ساره ریز خندید، پسر مغروره وحشتناک نگاهش کرد و اون دیگه به معنای واقعی خفه شد. الان ارشا دختره رو معرفی نکرد، بعدشم مارو هم معرفی نکرد معیوب و نصفست این برادر ما.
با پوزخند رو لبم به ارشا گفتم: جناب اقای خوشتیپ و هلو بپر تو گلو
ارشا: جانم؟ خودم هستم؟
من: همیشه عادت داری کارت رو نیمه تموم بزاری، از بچگی همینطوری بودی.
ارشا: عشقم منظور؟
من: عوووووق عشقم؟ جمعش کن این مسخره بازیارو هنوز بزرگ نشدی؟ وقت زن گرفتنته. برو واسه خودت عشق پیدا کن من مگه تو کوچه موندم عشق تو باشم؟ توبه، بلا به دور
با این حرفم دختره چندتا سرفه کرد، معلوم بود الکیه نفهمیدم دلیلشو
ارشا: اووف وراجِ جیغ جیغوی خل و چل منظورت؟
من: خودتی. معرفی
ارشا: اوه اوه راست میگی، من از بچگی معرفیم خوب نبود /:
با لحن لودگی مخصوص خودش گفت؛ که همه زدن زیر خنده، من و اون پسر مغروره به خنده کوتاه بسنده کردیم. ارشا به ما اشاره کرد و من و ساره و درسا رو معرفی کرد 
آرشا: درسای شیطونک آبجی کوچیکم، و گیسو اون یکی آبجیم
بعد به دختره اشاره کرد و با لبخند معنی داری گفت : و راحیل....خانم
وا این داداش منم یه چیزیش میشه ها، پاک خل شد یعنی چی لبخند دخترکش و... این حرکات چه معنی می ده؟ باید به مامان بگم گوشش رو بپیچونه.بعد از تموم شدن مراسم معارفه و "خوشوقتم" گفتن ها راحیل رو به ما گفت: دخترا بیایید بریم یه چیزی نشونتون بدم  و بعد سوییچ ماشین رو از پسر مغروره گرفت. وا؟ این پسره با راحیل چه نسبتی داره؟ اوع حتما دوست دخترشه دیگه. اخه حیف این دختر نیست؟ هعیــی روزگار.

با تعجب دنبالش رفتیم، سمت ماشین شاسی بلند "اکورا max" مشکی رفت که ما فکمون چسبید به زمین؛ خب ماشین گرونی بود. ولی سعی کردیم عادی رفتار کنیم، نه مثل ندید بدید ها. دکمه لمسی پشت ماشین رو فشار داد که صندوقش باز شد، صندوق که نه؛ میشه گفت یه آدم به راحتی توش جا می شد، با امکانات و تجهیزاتش!

با باز شدن صندوق و دیدن سبد پر از آلوچه، آلبالو، لواشک و انواع تنقلات جلوی خودم رو گرفتم تا جیغ نزنم، و مثل خانوم با شخصیت و موَقر؛ آروم ذوق کنم. ذوق کردنمون که تموم شد با خنده، به سمت پسرها و با همراهی اون ها آلاچیقی که رو به وسایل پارک بود رفتیم، هنوز خلوت بود و می تونستیم توی اولین آلاچیق نزدیک به وسایل جا کنیم خودمون رو. 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آلاچیق های این جا، بزرگ بودن و دارای جای زیادی بودن؛ به طوری که ما دخترها با پسرها فاصله داشتیم. بدون تعارف زدن به پسرها؛ مشغول خوردن تنقلاتی که بهمون چشمک می زدن شدیم. مشغول ترشک خوردن بودم که یهو... به سرفه افتادم، نه این که چیزی پریده باشه گلوم. ولی حس می کردم هرلحظه نفسم قطع میشه، سرفه هام جوری بود که منتظر بودم ریه هام هم؛ با سرفه های جان سوزم بیان بیرون. همه به سمت هجوم آوردن، راحیل و ساره و درسا می زدن پشتم و نگران نگاهم می کردن آرشا هم همینطور؛ صورت اون یکی پسرها رو هم نمی دیدم مهم هم نبود.

هرکاری می کردم که سرفه ام بند بیاد نمیشد، به قدری پشت سر هم سرفه می کردم که حتی نمی تونستم اب بخورم. دستم روی گلویم بود و سرفه می کردم که پسر مغروره گفت
مهند: خانم چند تا نفس عمیق بکشید
وا. اینم یه تختش کمه به خدا، من نمی تونم نفس عادیمو بکشم تو این شرایط چه برسه به نفس عمیق. ولی بازم سعی خودم رو کردم، با زور و هزار بدبختی دوتا نفس عمیق کشیدم که زیادهم عمیق نبودن. با همین دوتا نفس عمیق، نفس کشیدنم عادی شد، و سرفه هایم هم کم و کم تر شد. لیوانی آب خوردم، تو فکر بودم که ازش تشکر کنم یا نه؛ منطقی این بود که تشکر کنم. پس خیلی رسمی و خشک و البته مغرور مثل خودش گفتم:

من: ممنونم بابت راهنماییتون
با همون لحن مغرور که تو این چند دقیقه فهمیدم لحن همیشگیشه گفت: نیاز نیست، وظیفم بود. فقط...
من: فقط؟
پسر مغروره با لحن مشکوک و متفکری پرسید: از کیه اینطوری سرفه می کنید؟ منظورم اینه قبلا هم این اتفاق افتاده بود؟
تا حالا این اتفاق نیفتاده بود اما خب سرفه هست دیگه، چیزی نیست که ادم رو به تفکر وادار کنه.
من: نه اولین بار بود، حتما ترش بودن لواشک پرید گلوم چیز خاصی نیست
پسره دیگه جواب نداد، سری تکان داد و پیش امیرعلی و آرشا نشست و باز دوباره شروع کردن به صحبت کردن. اوف اسم زن ها و دخترها بد در رفته که زیاد حرف میزنن و... هیچکس خبر نداره از مرد ها و پسرها که از ماهم بدترن. بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و روم رو ازشون برگردوندم. ترجیح دادم دیگه چیزی نخورم، هم بخاطر به سرفه نیفتادنم و هم بخاطر اینکه زیاد خورده بودم.

حوصله ام سر رفته بود، که ساره به دادم رسید. رو به راحیل گفت: الان ما چی صداتون کنیم؟
راحیل لبخندی زد: اولا "شما" نه! و "تو". دوما راحیل راحت ترم، منم به اسم کوچک صداتون می زنم.
درسا: کار خوبی می کنی، بهت می خوره شر و شیطون باشی مثل من و ساره. اره؟
راحیل با شیطنت گفت: بلی بلی
من: به به یکی دیگه هم اضافه شد
ساره: راحیل جون به اینجوری عنق بودنش نگاه نکن، اینم واسه ی خودش خل و چلیه که لنگه نداره.
چشم غره ای به ساره رفتم که خندید.
راحیل: نظرتون چیه هم دیگه رو بشناسیم؟ البته اگه می خواین.
درسا: چرا که نه. خب اول کی شروع کنه؟
راحیل: من شروع می کنم
لبخند زدیم و راحیل شروع کرد: خب من راحیل محمدی هستم، 20سالمه. وقتی که من 4سالم بود و مهند 10سالش، ما توی یه تصادف پدرو مادرمون رو از دست دادیم. اون موقع ایران زندگی می کردیم. یک سال بعداز اون اتفاق با خاله ام که در آلمان زندگی می کرد به آلمان رفتیم. خاله ام مجرد بود و از ما مثل بچه های نداشته ی خودش، مراقبت کرد تا ما بزرگ شدیم. در طول این 13-14 سال من اصلا به ایران نیومده بودم اما مهند هرسال یک یا دوماه در ایران بود، در طی این همه سال خاله ام همه تلاشش رو کرد تا نذاره ما کمبودی رو حس کنیم تا این که 2 سال پیش قلبش دوام نیاورد و به رحمت خدا رفت.

اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد: 10-11 ماهه که ما به ایران اومدیم و در تهران ساکنیم، چیز زیادی از ایران یادم نمی اومد، چون خیلی کوچک بودم که به آلمان رفتیم. اما درطول این چندماه که ایرانیم به اندازه تمام این چندسال؛ ایران رو گشتم جای جای وطنم رو. مشهد و زیارت امام رضا (ع) هم جزو ارزوهام بود که به واقعیت تبدیل شد، 5روزه که مشهد هستیم و چندروز دیگه هم به تهران برمی گردیم. توی این چندماهی که ایرانم خیلی چیزها عوض شد، نگاه معنی داری به آرشا انداخت و با لبخند گفت: اتفاقی که چند سال به خودم می گفتم امکان نداره وجود داشته باشه؛ ولی وقتی تجربه کردم...

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به یه چیزهایی بو برده بودم، ولی چیزی نمی گفتم تا خود آرشا رو کنه. ای خداروشکر که داداش جون منم سروسامون می گیره. از مرگ پدر و مادرشون و در غربت زندگی کردنشون ناراحت شدم، واقعا پدر و مادر نعمت هایی هستن که اگه نباشن زندگی هیچ و پوچه. و زندگی کردن توی غربت هم سختی رو چند برابر می کنه.

پس اون پسر مغروره، برادر راحیله. اخه تضاد شخصیت خواهر و برادر تا چه حد؟ 
درسا: خدا رحمت کنه هم پدرومادرت رو و هم خاله ات رو.
ساره: خدابیامرزه، ناراحت شدم واقعا.
من: خدابیامرزدشون
راحیل: خدا رفتگان شماروهم بیامرزه.
ساره: خب؟ تو ایران موندگارین؟
راحیل لبخندی زد و گفت: اره مخصوصا الان که دانشگاه تهران رشته نقشه کشی قبول شدم
درسا: اوکی خوبه، مبارکه
راحیل: عالیه، اما متاسفانه مهند نمی تونه بمونه؛ چون همه زندگیش تو آلمانه. کارش و...

ماهم از زندگیمون گفتیم و به این ترتیب باهم اشنا شدیم.
مشغول حرف زدن بودیم و متوجه گذر زمان نبودیم، ساعت 6:30 گذشته بود؛ با اقایون تصمیم گرفتیم اول بریم بچرخیم و وسایل سوار بشیم. چرخی زدیم و انواع وسایل از جمله "اژدر-چرخ و فلک-سفینه و..." سوار شدیم. ساعت 9شده بود
اخر از همه من جلوی ترن توقف کردم و گفتم: حالا ترن سوار شیم؛ موافقید؟
کسی مخالفت نکرد و ارشا رو فرستادیم که 7تا بلیط بگیره. بعد از تقریبا 15مین ارشا با بلیط ها برگشت، همه به سمت جایگاه مخصوص ترن رفتیم و بلیط هارو تحویل دادیم. داخل سومین قسمت ترن نشستم؛ چند دقیقه گذشت که همه جا پر شد و فقط کنار دست من، خالی بود.

نمی دونم پسر مغروره تا اون موقع کجا بود، که الان دقیقا اومد و کنار من نشست. همینم مونده ازم اتو بگیره که تو می ترسی و بخاطر همون جیغ می کشی؛ مهم نیست ولی حرصم در می اد. سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و فکر کنم موفق شدم. خیلی عادی کمربند ایمنی رو بستم و دستم رو به میله اهنی رو به رویم گرفتم، ترن حرکت کرد اول اروم بود و بعد، کم کم سرعتش بالا رفت. من فکرم رو از همه چیز ازاد کردم و فقط به قبول شدنم و دانشگاه و جراخ مغز و اعصاب شدن فکر کردم. صدایم را هم ازاد کردم و پشت سر هم جیغ کشیدم.

همیشه همین بود، جیغ های من و هیجانات من اینجوری خالی و تخلیه می شدن؛ وقتی که حس سبکی بهم دست داد بیخیال جیغ کشیدن شدم، نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم. هنوز لبخندم کامل رنگ نگرفته بود که حس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه، اما این حالم سرگیجه نبود چون من خیلی دچار سرگیجه می شدم. نا خودآگاه دستانم از میله آهنی جدا شد و چسبیدن به سرم؛ لحظه آخر برای جلوگیری از سقوطم به پایین، کت پسره رو چنگ زدم.

نور چراغی که روبروی ترن به  چشمم می خورد؛ می چرخید و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. خواستم موقعیت رو بسنجم اما نتوانستم. سرم بی حس شد و بعد محکم و با ضرب به جایی برخورد کرد، فکر نمی کنم به صندلی یا پشتی ترن برخورد کرده باشه، چون نرم تر بود. چیزی جلوی چشمانم مانند چرخ و فلک چرخید و چرخید تا اینکه سیاهی شد و سیاهی...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

...دانای کل...

گیسو خوشحال از این که رشته ی مورد علاقه اش قبول شده، با ارامش و خوشحالی جیغ می کشید و هیجانات خودش رو تخلیه می کرد. جیغ کشید و کشید تا احساس سبکی بهش دست داد؛ نفس عمیقی کشید و لبخندی زد. مهند در افکارات خود غرق بود و با خود می گفت: هه باز هم از همون دخترها، حالا خوبه که این دختره حداقل به ظاهر مغروره و نمی چسبونه خودش رو. هرچند که حالا اولشه! 

تو افکارات خودش پوزخندی زد و به گذشته و حال الان اش فکر کرد؛ دلش می خواست چندسالی را از زندگی اش، حذف کند و همین طور نمی خواست. نمی دانست چه می خواهد و سردرگم بود، با خود که فکر می کرد می گفت: کاش من اینی نمی شدم که الان هستم، اصلا چرا به این حال و روز افتادم؟ مقصر این حال و روزم کیه؟ می تونه ملیسا باشه؟
و بعد به خودش با قاطعیت جواب می داد: نه، اون بی لیاقت نمی تونه ارزش بد شدن حال و روزم باشه؛ اما در اصل می توانست او باشد! 

عصبی چنگی به موهایش زد، باز می خواست توی فکر برود که ناگهان؛ کتش کشیده شد و بعد چیزی روی بازویش فرود امد. سریع به سمت راستش چرخید، سر گیسو را دید که روی بازویش افتاده. پوزخندی زد و با خود گفت: مغرور بودنش اینه؟ این که به بهانه ی ترس سرش رو گذاشت رو بازوم؟ 
مهند: شما که نمی ترسیدی و با اعتماد به نفسِ بالا سوار شدی، چی شد خانوم کوچولوی مغرور؟

وقتی جوابی از گیسو نشنید، پوزخندش به پوزخندی عصبی تبدیل شد؛ همیشه متنفر بود از این که جوابش را ندهند. بازویش را کشید که صورت گیسو نمایان شد. زمانی که چشمان بسته و صورت رنگ پریده ی گیسو را دید چشمانش کمی گرد شد، نه از نگرانی! نه از ترس! چون بی احساس تر از اونی بود که برای کسی احساس خرج کند؛ فقط تعجب کرد. چندین بار صدایش زد اما جوابی دریافت نکرد.

سریع از مسئول ترن خواست تا نگه دارد، کمی بعد ترن ایستاد راحیل و ارشا و امیرعلی و درسا و ساره هجوم اوردند به سمت مهند؛ قیافه ی گیسو را که دیدند چند ثانیه چیزی نگفتند و بعد صدای جیغ درسا و ساره، و بعد صدای گریه انها در فضا پیچید. ارشا با ترس و نگرانی به گیسو نگاه کرد، و سریع ان را در بغل گرفت و به سمت ماشین دوید. مهند جلوی ارشا را گرفت: صبر کن بزار خودم معاینه اش کنم، فکر نمی کنم چیز خیلی مهمی باشه که بیمارستان ببریش؛ از ترسه حتما

ساره سریع با گریه جواب داد: گیسو و ترس؟ نه گیسو نمی ترسه! این حالش نمی تونه از ترس باشه
مهند خواست بگوید: از جیغ های پی در پیش مشخص بود که نمی ترسد، اما الان وقت جروبحث نبود بنابراین سکوت کرد.

پس اگر از ترس نبود پس دلیل از حال رفتن یهویی اش چی بود؟ با داد ارشا به خودش امد به ارشا گفت گیسو را روی صندلی ماشین بخوابونه، و خودش شروع کرد به معاینه کردن گیسو، صورتش رنگ پریده بود و همچنین مثل یخ، سرد بود. نبضش را گرفت خیلی کند می زد، انقدری کند نفس می کشید که هرکس می دید حس می کرد نفس نمی کشد و مرده است؛ قفسه ی سینه اش را به ارامی ماساژ داد بعداز چند دقیقه، نفس کشیدنِ گیسو تا حدی به روال عادی برگشت. چند قطره ای اب وارد گلویش کرد که کم کم گیسو چشمانش را باز کرد، نفس حبس شده ی همه ازاد شد.

...گیسو...
سنگینیِ بالا و پایین شدن چیزی را روی قفسه سینه ام حس کردم، دلم می خواست عکس العملی نشان دهم اما نمی توانستم. گلویم به شدت می سوخت و نمی توانستم نفس بکشم، کم کم حس کردم نفس کشیدن برایم ممکن شد. خنکی قطره های اب در گلویم باعث شد تند تند نفس بکشم؛ در اصل نفس نمی کشیدم، بلکه برای ذره ای هوا و اکسیژن دست و پا می زدم. چشمانم را باز کردم چشمانم می سوخت و جلویم را تار می دیدم؛ صدا ها برایم گنگ بودند و توان درک و تحلیل ان هارو نداشتم.

چندبار که چشمانم را باز و بسته کردم، تونستم خوب ببینم. صداهارو هم درک می کردم. درسا با چشمانی اشکی جلو اومد و بغلم کرد: ابجی جون چت شد تو یهو؟ تو که حالت خوب بود!  صدایم انگار از ته چاه در می اومد: من...منم...نم...نمی دو...نم
و بعد به سرفه افتادم، باز هم همان سرفه های چندساعت پیش که تمام روده هایم با هر سرفه ام تا دهنم هجوم می اوردند! نفس کم اورده بودم و بازهم تقلا می کردم برای کشیدن ذره ای اکسیژن به حلقم؛ بی اختیار در جایم بلند شدم و نشستم. دستم را روی گلویم گذاشتم و فشار دادم، چشمانم داشت سیاهی می رفت. با مشت نه چندان ارامی که به سینه ام زده شد نفسم برگشت.

با تمام قدرتم نفس عمیقی کشیدم، چشمانم از حد معمول خیلی باز تر شده بود. مثل کسایی که از مرگ برگشتند همه چی در ذهنم رژه می رفت؛ تصاویر مبهمی از کودکیم را هم می دیدم حتی! جشن تکلیفم در سوم ابتدایی؛ انتخاب رشته ام در سوم راهنمایی؛ ارزوهایی که برای دکتر شدنم داشتم؛ مرگ مامان بزرگم و بازموندنم از کنکور اون سال؛ قبول شدنم در دانشگاه و رشته ی مورد علاقه ام امروز صبح؛ سرفه های خفه کننده ام؛ نفس کم اوردنم؛ تخلیه ی هیجاناتم؛ خوشحالیم؛ چرخیدن چرخ و فلک جلوی چشمانم؛ تار شدن چشمانم و بعد سیاهی مطلق! همه چیز از ذهنم گذشت. من چم شده بود؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمی فهمیدم احوالات مبهمم رو؛ سعی کردم لبخند بزنم و عادی باشم تا کسی رو نگران نکنم تا حدی هم موفق شدم. باهمه خداحافظی کردیم و تا حالم دوباره بد نشه راهی خانه شدیم. تو ماشین به صندلی تکیه دادم و نفهمیدم کی چشمام گرم شد و به خواب رفتم...

...مهند...

اصرار های مکرر راحیل مبنی براینکه زودتر تحقیق کنم تا بفهمم اون دختره مشکلش چیه کلافم کرده بود. از طرفی برام فرقی نمی کرد و از طرفی راحیل گیر سه پیچ داده بود، نمی فهمم تو این دختره چی دید؟ نکنه مهره ی مار داره؟ هوووف. بالاخره تسلیم شدم و به سراغ کتاب های پزشکی توی کتابخونه ی اتاقم رفتم. توی ذهنم به چیزهایی فکر کرده بودم ولی نمی خواستم حقیقت داشته باشه؛ نه اینکه برام اهمیت داشته باشه، فقط خیلی زود بود برای دچار شدن به این بیماری...

علائمی که تو دختره بود فقط با یه مبحث همخونی داشت، مشکلات ریوی... یا سرطان ریه؛ البته این در صورتی بود که در طول یک هفته بیش از 3بار این علائم و عکس العمل ها تکرار شود. به راحیل چیزی نگفتم و پیچوندمش، چون امکان ناراحت شدنش زیاد بود و چون هنوز صد درصد قطعی نشده بود؛ بهتر بود کسی نفهمه. سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم، اما مگه می شد؟ نیم ساعتی این پهلو و آن پهلو شدم و آخر هم عصبی از روی تخت بلند شدم. 

به تراس اتاق رفتم، ماه درست وسط اسمون خودنمایی می کرد اعصابم خرد بود؛ حس و حال هیچ کاری رو نداشتم. ساعت از یک گذشته بود و همه جا سکوت بود از سکوت خوشم می اومد ولی اون لحظه حتی سکوت هم رو اعصابم پنجه می کشید. ذهنم بازهم داشت پرواز می کرد به جایی که نباید و این اعصاب همیشه داغونم رو داغون تر کرد. بی حوصله به اتاق برگشتم که چشمم به گیتار کنج دیوار افتاد، گیتار زدن معمولا ارومم نمی کرد اما اون لحظه کاری جز با گیتار مشغول شدن به ذهنم نمی رسید.

دوباره به تراس رفتم و روی صندلی نشستم، شروع کردم به نواختن موسیقی ارامش بخش و بی کلام. اعصاب داغونم کمی فقط کمی اروم تر شده بود انگار؛ که خیلی دووم نیاورد چون ذهنم داشت به عقب سفر می کرد. چیزی که بیشتر از همه اعصابم رو بهم می ریزه سوق داده شدن بی هوای ذهنم به گذشته ی نه چندان جالبمه. و البته حال الانم، من اون پسری نشدم که ارزوی پدرومادرم بود؛ من شدم یکی که حتی خودشم از خودش خوشش نمی اد.

قصد تغییر کردن نداشتم، و البته نمی تونستم هم تغییر کنم. زندگی من این بود، خوشگذرونی و گذشتن؛ و در کنارش کار و تخصص مغز و اعصاب و دکتری. شک ندارم اگه علاقه ام به تخصص مغزو اعصاب نبود، الان به جای زندگی لوکس و راحت گشنه مونده بودیم. من هیچ علاقه ای به کار کردن ندارم و به فکر اینده هم نیستم، کلا اهل عشق و حالم من اینم، هرکی نمی خواد مشکلی نیست. بعد از نواختن گیتار به تخت خواب برگشتم و با هزار زور و زحمت خوابیدم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

...گیسو...

صبح با نوازش های دستی از خواب بیدار شدم؛ چشمانم رو که باز کردم با صورت مهربان و نگران مامان جونم مواجه شدم. لبخندی زدم و صبح بخیر گفتم، فهمیدم که حتما درسا و ارشا راجع به دیشب برای مامان و بابا گفتن و مامانم هم نگران شده. سعی کردم نگرانی رو از صورتش پاک کنم اما نشد؛ بعد از شستن دست و صورتم باهم برای خوردن صبحانه به اشپزخانه رفتیم. گونه ی اعضای خانواده ی شیرینم رو بوسیدم و روی صندلیم نشستم.

نگرانی تو صورت همه بود ولی سعی می کردن بروز ندن، تنها مامان جونم بود که نتوانست پنهان کند. خنده ای کردم و با لحن عادی و شیطون خونگیم گفتم: بخدا من خوبم و هیچ مشکلی ندارم، همچین رفتار می کنین انگار سرطان کشنده گرفتم.

با این حرفم مامانم زد روی گونش و گفت: دخترم این چه حرفیه که می زنی؛ خدانکنه

سعی کردیم دیگه بحث رو ادامه ندیم، بعد از صبحونه من و درسا میز رو جمع کردیم که ارشا گفت: راستی بابا، یادت میاد همسایه و دوست قدیمی اقای محمدی اینا رو؟

بابا: علی رو میگی؟ همونی که 15-16 سال پیش فوت شدن توی تصادف؟

ارشا: اره همون رو میگم

بابا: مگه میشه مرد و دوست به اون خوبی رو ادم فراموش کنه. چطور؟

ارشا: دختر و پسرش یه مدته که اومدن ایران، و به احتمال زیاد ایران می مونن. البته مهند نمی تونه کاملا این جا باشه، سه ماه اینجا و نه ماه اونجاست احتمالا.

بابا: عه چه خوب، تهرانن؟

ارشا: نه اومدن مشهد زیارت امام رضا، اینجان

مامان: خب پس دعوتشون کن؛ همین الان زنگ بزن اگه مساعد بودن بیان. قطعا خیلی قیافشون عوض شده، خب چهارده سال میگذره تقریبا

درسا: راحیل دختر خوبیه خیلی دوست دارم بیشتر بشناسمش

ارشا لبخند نه چندان محوی زد و گفت: باشه زنگ می زنم

من: راحیل چطوری میخواد تنها زندگی کنه؟ میگی داداشش بیشتر خارجه

ارشا: نمیدونم. حالا من برم زنگ بزنم

خیلی محسوس بحثو پیچوند جناب برادر؛ موبایلش زنگ خورد و چون کنار من نشسته بود و موبایل روی میز بود دیدم. "راحیل خانومی" به انگلیسی روی صفحه نمایان شد که من به زور تونستم خندمو کنترل کنم. اخه به ارشا عاشق شدن نمی اومد و هیچوقت فکر نمی کردم عاشق شه یه روزی؛ بعضی ها چون مغرورن عاشقیشون غیر باوره و بعضی ها هم چون زیادی شوخ هستن. ارشا جز هر دودسته بود، مغرور هم بود ولی روحیه ی شاد و شوخ مختص خودش رو هم داشت.

ارشا لبخندی زد و از اشپزخونه خارج شد و چند دقیقه بعد صدای بسته شدن در سالن نشون میداد که از خونه خارج شد؛ بابا چشمکی زد و به راهی که ارشا رفته بود نگاه کرد. مامان مشکوک و یجورایی خوشحال به من نگاه می کرد.

من: جونم مامان؟ چرا اونجوری نگاه می کنی؟

مامان: من که می دونم ارشا همه چی رو به تو گفته و توام می دونی این دختره کیه!

من: نه والا مامان، این دفعه واقعا به من حرفی نزده بخاطر همین محلش نمیزارم دیگه.

بابا: باد عشق شروع به وزیدن کرده، یه مدته رو پاش بند نیست این پسر

درسا: واقعا چند ماهه یه تغییری کرده ارشا

من کمی گنگ نگاهشون می کردم، خب من مشغول کنکور بودم و بعد از اون درگیر گرفتن مدرک تافل زبان؛ بعدش هم استرس برای جواب کنکور. خب حق دارم متوجه تغییر ارشا نشده باشم، شاید ارشا هم حق داشته که بهم نگفته اما به هرحال ازش ناراحتم؛ می تونست بهم بگه. از سر میز بلند شدم و داشتم به سمت در می رفتم تا به حیاط برم، که حس کردم دارم بالا می ارم. مسیرم رو به سمت سرویس کج کردم و قدم هامو تندتر برداشتم.

هجوم مایه گرم و لجزی رو داخل دهانم حس کردم و بعد با فشار ان را از دهانم خارج کردم، سینک روشویی رو که دیدم از ترس قالب تهی کردم. سینک قرمز بود؛ خلط و مخاط حلقم بود که با خون اغشته شده بود. صورتم رو شستم و سعی کردم عادی باشم تا خانواده نفهمن و نگران نشن، چون چیز جدی ای نبود به نظرم؛ به حیاط رفتم که ارشا رو اون طرف تر از تاب دیدم. هنوز گوشی دستش بود و مشغول حرف زدن بود.

جلوتر رفتم اما اون غرق صحبت بود و متوجه من نشد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادر واژه ایست سرشار از امید و عشق.واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید. روزت مبارک مادر

زن هستی ساز. نظم ده و مهر گستر است سرچشمه ی محبت و الطاف داور است بهر صفا ولطف خدا

به یاد می اورم لحظه های فراز را که با صدای او اعتبارم می بخشید و لحظه های نشیب را که اعتمادم
به یاد می آورم افرادی افراشته ای را به یاد می اورم مادرم را . . .

مادرم پیشاپیش روزت مبــــارک

خیلــی دوستت دارم امیــد زندگـــیم

:))Seny cok seviyorom gozall Annem

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

وقتی کسی که دوسش داری هرجا رفت تو هم بی دلیل دنبالش رفتی
تازه اونجاس که درک میکنی #پاها واقعا قلب دوم آدمن...❤️

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشا: باشه عزیزم، قول می دم هم به خانواده خودم بگم و هم با داداشت صحبت کنم

- ...

ارشا: منم همینطور عزیزدلم، پس به داداشت هم تو بگو شب بیایید

-...

ارشا: خداحافظ عزیزم می بینمت

لبخندی زدم پس بالاخره داداش منم سروسامون می گیره. خوشحالم بابت انتخاب عالیش، دختری که تو چندساعت به دل هممون نشست؛ هوش از سر ارشا هم برده مثل اینکه!

ارشا هنوز پشتش به من بود که سرفه ی مصلحتی کردم و قیافه ام رو عادی کردم.

ارشا سریع برگشت و با تته پته گفت

ارشا: گیسو؟ از ک..کی اینج...اینجایی؟هوم؟

قیافش خیلی باحال شده بود اما سعی کردم قیافم جدی باقی بمونه! بنابراین با لحن عصبانی ساختگی گفتم

من: به اندازه ای اینجا بودم که همه چیز رو بشنوم، واقعا که! تا امروز فکر می کردم بهم نزدیکیم اما...

از شوخی گزشته، ناراحت شده بودم اما پیاز داغش رو زیاد کردم.

ارشا: ابجی معلومه که بهم نزدیکیم، ولی به خدا تو خودت درگیر بودی نخواستم درگیر ار بشی وگرنه منو که میشناسی! واسه تو نفسم در میره.

ابراز احساسات خالصانه و برادرانه اش منو بیشتر از ابراز عشق پسرها به بقیه دخترها احساساتی می کرد.

دوستش داشتم بیشتر از هرکس توی دنیا!

من: داداشی بیخیال، مبارکت باشه انتخابت خیلی خیلی عالیه

ارشا: راحیل دختر خیلی خوب و خانمی عه.

روی تاب گوشه حیاط نشستیم، کمی راجع به راحیل و رابطشون و شروع عشقشون صحبت کرد

ناخواسته بغض کردم، انقدری ارشا رو دوست داشتم و بهش وابسته بودم که نمی تونستم قبول کنم قراره با یکی تقسیمش کنم. شاید خیلی بچگونه و یا مسخره به نظر برسه اما من حسودیم شد!

ارشا همه چیز من بود.

بدون حرف و با بغض خزیدم تو بغلش، مثل همیشه که همه رفتارهام رو می فهمید متوجه شد که یه چیزیم هست.

سرم رو با دست هاش روبروی صورت خودش گرفت و پیشونیم رو بوسید.

حس خیلی خوبی زیر پوستم جون گرفت، حامی من، اولین عشق من، همه زندگی من ارشا بود! انگار دلیل حالم رو هم فهمید داداش با درک خودم.

ارشا: دیوونه عاشقتم! واقعا فکر می کنی بعد از ازدواج تو کمرنگ میشی واسه من؟؟

مثل بچه گربه های لوس سرم رو به نشونه "آره" تکون دادم که منو محکم تو بغلش فشار داد. 

ارشا: دیوونه دیگه این فکرو نکن، تو عشق همیشگی منی! 

یکم مکث کرد و با لحن لوده مختص خودش ادامه داد: پاشو، پاشو خودتو جمع کن دختره چش سفید من خودم زن دارم خودتو نچسبون بهم. اَه اَه

سرم رو از بغلش بیرون اوردم و خندیدم، دیوونه همیشه بلد بود چطوری ارومم کنه. هم خشمم رو هم ناراحتیم رو و همه حالت هام رو!

من: قول بده منو یادت نره و من رو همچنان دوست داشته باشی!

ارشا: قول می دم خواهر شوهر حسود

خنده ی حرص دراری کردم و گفتم: اووف راحیل خانومت چیا که نکشه از دست من...؛)

ارشا: اوهوع شما بیخود می کنی به خانوم من چیزی بگی

من: هنوز زنت نشده اینجوری زن زلیلی و خانومم خانومم می کنی! خدا برسه به داد روزی که زنت شه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×