رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

jfghhffdgj

گردنبند اسرار آمیز | jfghhffdgj

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : گردنبند اسرار آمیز

نویسنده : jfghhffdgj کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : ترسناک - طنز - تخیلی

خلاصه :

داستان درمورددختری هست به اسم نازنین که بادوستاش لیلا ونرگس زندگی میکنه یک روزاین سه دختر تصمیم میگیرن به روستایی درشمال که یکی ازفامیلای لیلا زندگی میکنه برن اما....

سخن نویسنده : دراین رمان برخلاف بقیه رمان ها ژانرعاشقانه نداره اگریک رمان ترسناک بدون عشق میخواید بسم الله درضمن کمی طول میکشه تا بجای اصلی داستان برسیم پس لطفا صبورباشید

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت اول 

صدای گوش خراش گوشی باعث شدبیداربشم؛ دلم میخواست گوشیو داغون کنم تا دیگه منو از خواب ناز بیدارنکنه، وقتی خوب جدواباد کسیو که گوشیو اختراع کرده بود موردلطف قراردادم باچشم های بسته گوشی روبرداشتم و قطعش کردم، کشوقوسی به بدنم دادم  وباچشمای نیمه بازنگاهی به ساعت کردم که با دیدن ساعت که ده رو نشون میداد سیخ سرجام نشستم؛ برای چندلحظه هنگ بود اما به خودم اومدم وسریع رفتم سمت نرگس وصداش زدم اما دریغ ازیک تکون؛ این دفعه با پام به پهلوش زدم؛ نرگس باغربلندشد وگفت

_چه مرگته پهلومو سوراخ کردی!

+بدونرگس که بدبخت شدیم لیلی روهم صداکن

بعدم عین فشنگ رفتم دستشویی وکارای لازمو انجام دادم واومدم بیرون ورفتم توی اتاق که دیدم اون دوتاخرس خوابن؛این طوری نمیشدباید فکریو که توذهنم بود عملی کنم، یک لبخندشیطانی زدم ورفتم اشپزخونه ازتوی یخچال پارچ اب یخوبرداشتم ورفتم توی اتاق؛ شروع کردم به شمردن یک،دو، سه پارچ ابوخالی کردم روشون؛ هردوسیخ نشستن وباترس به دوروبرشون نگاه کردن که نگاهشون افتاد به من که بانیش گشادداشتم نگاهشون میکردم، نرگس چشم غره ای رفت وگفت

_سکته کردیم بیشعور نیشتم ببندتا خودم نبستمش!

لبخندم وجمع کردم وگفتم

+زود باشید دیرشده

اونا هم نگاهی به ساعت انداختن وبعدم عین فشنگ رفتن سمت دستشویی وطبق معمول سر اینکه کی اول بره داشتن دعوا میکردن؛ کلا سرهمه چی باهم دعوا میکردن؛ اخه نرگس قلدره وشیطونه لیلا هم سعی میکنه کم نیاره؛ اما زورش به نرگس نمیرسه، بدون توجه به اونا رفتم سمت کمدم ویک مانتو،مقنعه وشلوارجین مشکی برداشتم وپوشیدم؛ یکم هم ارایش کردم، نرگس ولیلی هم مثل من تیپ مشکی زدن، دیگه وقتی برای صبحانه نبود بخاطرهمین همگی ازخونه خارج شدیم  خونه ماطبقه دوم یک اپارتمان ده طبقه بود؛ خونه ۵۰ متری شامل یک حال، اتاق واشپزخونه بودتوی حال یک دست مبل پنج نفره کرمی چرک وفرش  کرمی بود، اتاق هم یک کمد، تخت ومیز کامپیوتر ودراور  مشکی قرمزداره، توی اشپزخونه هم یک میزناهارخوری چهارنفره هست همگی به سمت اسانسور هجوم بردیم که دیدم طبقه هفته؛ تا بیاد کلی علاف میشدیم بخاطرهمین از پله ها رفتیم پارکینگ، من جلوترسمت سانتافه ام رفتم ونشستم اما اون دوتا طبق معمول سرجلو نشستن دعوامیکردن؛ مثل بچه ها بودن دیگه داشتن رواعصابم یورتمه میرفتن باحرص بوق بلندی زدم که دومترپریدن هوا؛ چشم غره ی توپی بهشون رفتم که مثل بچه های خوب اومدن، نرگس جلو نشست ولیلا هم عقب پامو روی گازفشاردادم وبه سمت دانشگاه پروازکردم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

باوجودترافیک یک نیم ساعت طول کشیدتا رسیدیم به بدبختی ماشین روپارک کردم فقط دعا میکردم که استاد محمدی ازدنده چپ بلند نشده باشه ازماشین پیاده شدیم وبه سمت کلاس دویدیم سعی کردم که خونسردیمو حفظ کنم درکلاسوبازکردم استاد به مانگاه کردوبا تمسخر گفت

_به خانوما چه عجب بلاخره تشریف اوردین

تو جلدخونسردم فرورفتم وگفتم

+توی ترافیک گیرکردیم

استاد ازپروییم ابروشو دادبالا وبا همون لحن گفت

_اوه نمیدونستم فقط شما توی ترافیک گیر میکنید

+ببخشید دیگه تکرارنمیشه

استادخوشبختانه امروزخوش اخلاق بودبخاطرهمین گذاشت وارد کلاس بشیم منم رفتم سمت صندلیم وبرای استادکه پشتش به مابود زبون دراوردم ونشستم بچه های کلاسم شروع کردن ریزریز خندیدن استاددرسو شروع کرد منکه طبق معمول اصلا نمیفهمیدم چی میگه نرگس هم سرش توی گوشیش بود ولیلا هم سرشو گذاشته بود رومیز وخوابیده بود کلا این استاده کلاسش خیلی کسل کننده ست به هیچ وجه نمیزاره حرف بزنیم وخیلی سخت گیره کلا ازاین رشته خیلی سردرنمیارم فقط بخاطرفرار ازبابا این رشته روانتخاب کردم اخه پدرم سرهنگ بازنشسته هست واسه همین خیلی خشک ومغروربود وخونه روبا پادگان اشتباه میگرفت وماروهم باسربازاش همیشه امرو نحی میکرد ماهم بایدبدون هیچ حرفی اوامرشو انجام میدادیم اما من شیطون بودم وابم با بابا توی یک جوب نمیرفت بخاطرهمین با لیلا ونرگس همخونه شدم ما سه تا از دبیرستان دوست بودیم البته منو نرگس فامیل هم بودیم

بلاخره کلاس خسته کننده تموم شد کتابامو گذاشتم توکوله ام ورفتم سمت لیلا باید یکم کرم ریزی میکردم  دهنمو بردم دم گوشش ویک جیغ بلندکشیدم فکرکنم بدبخت سکته روزده بود دومترپرید هوا ودستشو گرفت رو قلبش نیشمو شل کردم وزل زدم به لیلی، نرگس هم اونطرف ازخنده قرمز شده بود لیلی با اخم بهم گفت

_چته دیوونه سکته کردم

خندمو جمع کردم وگفتم

+خون الوده خودتوکثیف نکن زشتی بعد گودزیلا میشی رودستم باد میکنی

_زشت عمته

_اونکه بله حالا پاشو بریم

لیلا هم بلند شد وبعداز جمع کردن وسایلش با نرگس رفتیم سمت در که پارسا پسر هیز کلاس با لبخند چندشش جلوم سبز شد دلم میخواست یکی بزنم تودهنش اما جلوی خودمو گرفتم پارسا اومد نزدیک وگفت

_به نازی خانوم خوشحالم که میبینمت

با لحن سردی گفتم

+امامن نه حالا هم برو کنار توراه منو دوستامو سدکردی

معلوم بود حسابی ضایع شده اما به روش نیاورد خنده شو خورد ونیشخند زد ازکنارش ردشدم وازکلاس خارج شدم 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم

توی سالن تمام جد واباد پارسارو مورد عنایت قراردادم هرسه از دانشگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم چند دقیقه ای توی ماشین سکوت بود تااینکه سکوتو شکستم

_بچه ها منکه حوصله اشپزیو ندارم موافقید بریم رستوران

نرگس:+ایول منکه پایه ام بریم

لیلا:_توکه همیشه تو چیزایی که مربوط به شکمته پایه ای

نرگس با اخم به لیلا گفت

_هروقت ازتو نظر خواستم بپروسط گلابی

_گلابی عمته

ای خدا بازشروع کردن اگه ولشون میکردم تا صبح ادامه میدادن بخاطر همین با اخم گفتم

_میشه دهناتونو ببندید دارید رومخم راه میرید

نرگس:_مگه تو مخم داری

+بله چیزی که تواصلا نداری

نرگس میخواست جواب بده که رسیدیم ماشینو پارک کردم وبعداز خاموش کردنش هرسه ازماشین پیاده شدیم این رستوران یک جورایی پاتوقمون بود  وارد شدیم طبقه اول مجردی بود وطبقه دوم خانوادگی هر سه به جایی که همیشه مینشستیم رفتیم ونشستیم چندقیقه بعد گارسون اومد من جوجه سفارش دادم واون دوتا کوبیده چند لحظه ساکت بودیم که یهو لیلا گفت

_بچه هامیگم امسال عید چیکاره اید

من:+هیچی طبق معمول باید اون فامیلای مزخرف روتحمل کنم

نرگس هم گفت

_منم همینطور

همونطورکه گفتم منو نرگس فامیل بودیم اون میشه دختر دخترخاله مامانم لیلا  بعداز تصادف پدر ومادرش باخاله اش زندگی میکرد اما وقتی خاله اش ازدواج کرد اومد پیش ما حالا میخوام ازچهره هامون بگم ازبین ما سه نفر من قیافه جدی دارم ونرگس هم قیافه شیطونی داره درحالی که نرگس حتی نصف منم شیطونی نمیکنه نرگس مو های خرمایی داره و تا پایین شونه هاش میرسه چشماشم درشت وسبزه تیره هست بینی متوسط ولبهای معمولی پوستشم ازهمه ما تیره تره من موهای مشکی دارم با رگه های طلایی که تا وسط کمرم میرسه چشمان طوسی لبهای قلوه ای وبینی معمولی من پوستم از نرگس روشن تره اما  لیلی پوستش خیلی روشنه بنظرم لیلا ازهمه مون زیبا تره چشمای ابی روشن موهای مشکی که تاباسنش میرسه بینی کوچک ولبهای برجسته توی فکرم بودم که با صدای نرگس از هپروت اومدم بیرون وگیج گفتم

_ها چی گفتی

نرگس بدنگاهم کرد وگفت

+کجایی دوساعته دارم صدات میکنم اما جواب نمیدی نکنه عاشق شدی داری به یارت فکر میکنی

_میشه ساکت شی

بعدم گفتم

_خوب چیشده چی میخواستی بگی لیلا گفت

+من گفتم که عیدامسال بریم روستایی توی شمال که خاله مادرم توش زندگی میکنه

من که حسابی ذوق زده شده بودم گفتم

_اینکه عالیه اما اول باید ازبابا اجازه بگیرم وگرنه اعدامم میکنه

اونا هم به نشونه تایید سرشونو تکون دادن همون موقع ناهاراوردن ماهم بعداز خوردن ناهار برگشتیم خونه وازخستگی هرکدوم یکجا ولو شدیم اگه بابا اجازه بده خیلی خوب میشه منکه اصلا حوصله هیچ کدوم ازاون فامیلای مسخره رو ندارم

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم

این کلاسم بلاخره تموم شد حسابی خسته بودم ازاین کلاسم خیلی چیزی نفهمیدم کتابامو ریختم توکولم وهمراه لیلی ونرگس ازکلاس خارج شدیم ووارد سالن شدیم وبه سمت درسالن رفتیم که صدایی ازپشت سرمون باعث شد بایستیم علی بودکه داشت نرگسو صدا میکرد علی خاطرخواه نرگس بود البته قبل از این مثل سگ وگربه بودن اما نمیدونم این نرگس چی کارکرد که علی عاشقش شد علی پسر جذاب وجدی بود همه ی دخترای دانشگاه ارزوشون بود علی یک نگاه بهشون بکنه اما این علی انگار فقط چشمش نرگسو گرفته بودقیافش هم که بیست، هلویی واسه خودش قدبلند،هیکلی چشمای درشت مشکی وموهای کوتاه مشکی که همیشه به سمت بالا شونه میکنه بینی متناسب ولبای برجسته کلا همه چی تموم اما این نرگس همش میزنه توپرش با صدای علی ازفکر اومدم بیرون

_ببخشید نرگس خانوم میشه یک لحظه وقتتونو بگیرم

نرگس پشت چشمی نازک کرد وچیزی زیرلب گفت بعدهم گفت

+بفرمایید

نیشمو باز کردم وبه لیلی گفتم

_منکه میرم قهوه بخورم تو چی

لیلی که انگارتوهپروت بود باگیجی گفت

+چی زیر لب گفتم

_لئوناردو داوینچی دختره گیج

بعد همونجور بانیش باز دست لیلی رو گرفتم وکشیدم توحیاط وروی یکی ازنیمکت های تو حیاط نشستیم بانیش بازروکردم به لیلی وگفتم

_بنظرت علی بانرگس چی کارداره

+به توچه

زدم پس کله اش وگفتم

+مرض به توچه مثل ادم حرف بزن

_منکه ادمی نمیبینم

+ خوب به من چه که توکوری

بعدم رفتم تونخ علی و نرگس وباهیجان گفتم

+فکرکنم میخواد ازش خواستگاری کنه

لیلی نیشخندی زد وگفت:

_من نمیدونم علی از چی نرگس خوشش اومده نه اخلاقی نه قیافه ای

دوباره زدم پس کلش وگفتم

+راجب فامیل من درست صحبت کن

لیلی قیافه گرفت وگفت

_توام با اون فامیل زشتت

میخواستم جواب بدم که نرگس اومد وبااخم پیش ما نشست وزیر لب شروع کرد به غرغرکردن دوباره نیشمو باز کردم وگفتم

_خوب عروس خانوم چه خبر

نرگس اخمی کرد و جواب نداد زدم به شونه اشو گفتم جواب بده دیگه نرگس نگاه خشنی بهم انداخت وگفت

+به توچه

نیشمو بستم وگفتم

_یعنی چی! من موندم بااین اخلاقت علی ازچی توخوشش اومده

+عزیزم میشه ببندی دهنتو میام لهت میکنم ها

دیگه چیزی نگفتم چون واقعا لهم میکرد رفتیم سمت ماشینم وهرسه سوارشدیم ورفتیم خونه ،لیلی ونرگسو خونه پیاده کردم وگفتم

_من میرم خونه خودمون تاهم قضیه روستا روبه بابا بگم وهم چندتا وسیله نیاز دارم

بعد هم رفتم سمت خونه خودمون امیدوار بودم بابا لج نکنه وبزاره برم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجم

اینقدرتوی فکربودم که نفهمیدم کی رسیدم ماشین رو پارک کردم وپیاده شدم رفتم دم درو در زدم چند دقیقه بعددر باز شد رفتم تو مش رمضون بادیدنم لبخندی زد وگفت:

_سلام خانوم خوش اومدین

+ممنونم مش رمضون شما خوبی 

_ممنون خانوم خوبم 

+کی خونه است مش رمضون

_همه هستن خانوم

مش رمضون سرایدارمون بود پیرمرد مهربونی بوداز حیاط بزرگمون که گوشه کناراش تک وتوک درخت داشت گذشتم ووارد ساختون کرمی رنگ با درقهوه ای شدم  خونه ما دوبلکس بود طبقه پایین یک حال متوسط داشت واشپزخونه که کنار پله هایی که به بالا میرفت بود وتو دید نبود توی حال دودست مبل سلطنتی قرمز ومشکی بود ویک گوشه هم یک میز ناهار خوری ۱۲نفره قرمز بود جلوی هرکدوم از مبل ها هم فرش هم رنگ خودش پهن بود پله ها سفید سمت راست بود وحال رو به چهار اتاق بالا وصل میکردازاون اتاقا یکیش مال من یکی مال نیما ویکی هم مال مامان وبابا ویکی هم کتابخونه بود اتاق منو نیما سمت راست کنارهم واون دوتای دیگه هم سمت چپ قرار داشت.      در‌و بستم و با صدای بلند گفتم:

_سلام من اومدم مادر یک لحظه از تو اشپزخونه اومد بیرون وگفت

+سلام

بعدم دوباره رفت توی اشپزخونه واقعا چه خانواده با محبتی دارم اصلا محبت توی خونه ما موج مکزیکی میزنه باصدای پا نگاهم رفت سمت پله ها که نیما داشت میومد پایین لبخندی زدم وگفتم

_به سلام داداش گلم نیماازپله ها اومد پایین وبا لبخند گفت

+سلام بر بادمجون خونه 

با حرص گفتم

_صد بار بهت گفتم به من نگو بادمجون حالا بیام لهت کنم

نیما دستشو به حالت تسلیم برد بالا وگفت:

_باشه من تسلیمم.از کنارش گذشتم ورفتم بالا نیما برادرمه ویکسال ازم بزرگتر اما ماشالله با اون هیکلش ده برابر منه قیافه اش هم بد نیست نیما مهندسی میخونه وسال اخره اخه یکسال زودتر از من رفت دانشگاه رفتم توی اتاقم ویک ساک کوچیک از زیر تختم برداشتم اتاقم همونجور دست نخورده بود یک اتاق سه درچهار با دکور ابی اسمانی و سفید رنگ مورد علاقه ام وسایل اتاقم شامل یک تخت که سمت چپ پنجره هست یک میز ارایش روبه روی تختم با یک کمد کنار میز ارایشم پرده هاهم زیریش سفید ورویش ابی اسمانی هست رفتم سمت کمدم و چندتا کفش شال ومانتو برداشتم وجا دادم توی ساکم واوردم بیرون ورفتم پایین وساکو کنار در گذاشتم

ویرایش شده در توسط jfghhffdgj
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم

ساکو گذاشتم دم در ورفتم سمت بابا که داشت تلوزیون نگاه میکرد گلومو صاف کردم وباصدای اهسته گفتم

_سلام

بابا بدون اینکه توجه کنه جوابمو داد بالحنی که سعی میکردم کمی نرم باشه گفتم

_باباجون قرار عید با دوستم بریم شمال اومدم ازتون اجازه بگیرم

مطمئن بودم مخالفت میکنه اما برخلاف انتظارم گفت 

+بنظرم اشکالی نداره برو 

باورم نمیشد فکرکنم گوشم مشکل داره نیشم تا پس کلم بازشد دلم میخواست وسط حال بندری برقصم باهمون نیش بازم گفتم

_واقعا راست میگی

+مگه من باتوشوخی دارم

سریع گونه اشو بوسیدم وگفتم 

_عاشقتم بابا

بابا چپ چپ نگاه بهم کرد اخه ازاین کارا خوشش نمیاد یک چشمکی زدم وشنگول رفتم توی اشپزخونه مامان داشت غذا میپخت بدون اینکه متوجه بشه محکم بغلش کردم که دومتر پرید هوا چشم غره ای بهم رفت اما من به روم نیاوردم وگفتم

_مامان خوشگل من چه طوره 

مادرمنو ازخودش جدا کردم وگفت

+توباز بااین لوس بازیات اومدی

به مامان مارو باش اخه این رفتار با بچه درسته روی صندلی میز ناهار خوری نشستم وگفتم

_عیدقراره با دوستام برم شمال باباهم اجازه داد

+الان میمونی یا میری

_نه دیگه باید برم 

مادر قابلمه ای روی میز گذاشت وگفت

+پس اینم ببر با خودت

قابلمه روبرداشتم وگونه مادربوسیدم وازش خداحافظی کردم اونم جوابمو داد ساکم رو برداشتم وبعداز خداحافظی با نیما وبابا از خونه اومدم بیرون وسوارماشین شدم وسمت خونه حرکت کردم بعداز کلی معطلی توترافیک رسیدم خونهماشینو توی پارکینگ پارک کردم وپیاده شدم ساکم وقابلمه روبرداشتم ورفتم سمت آسانسورکه صدایی باعث شد بایستم مردجوانی اومد جلوم وگفت

_ببخشید شما میدونید منزل اقای کرمی کجاست

پسره بهش میخورد ۲۷ ساله باشه قیافه اش هم خوب بودموهای خرمایی چشمای عسلی تیره درشت بینی معمولی ولبای برجسته موهاشم مدل جوان های امروزی بود اما جلف نبود هیکلشم خوب وروفرم بود گفتم

+بله فکرمیکنم طبقه سوم باشه ‌واحد نه

اونم تشکرکرد وباهم رفتیم سمت اسانسور دکمه اشو زدم وچند دقیقه صبر کردم تااونم بیاداول من سوار آسانسورشدم بعدم اون پسره من طبقه دوروزدم واونم طبقه سه وهردو ساکت ایستادیم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هفتم

آسانسورطبقه دوم ایستادمن پیاده شدم ورفتم سمت دردرزدم نرگس دروبازکرد رفتم تونرگس بادیدن قابلمه نیشش بازشد سریع قابلمه روازم گرفت وگفت

_اینوخاله داده

+اره

نرگس قابلمه روبرد سری ازروی تاسف تکون دادم ورفتم تواشپزخونه نرگس میزو اماده کرد ونشست منم نشستم وروبهشگفتم

_لیلا کجاست

+رفته تخلیه

همون موقع لیلا هم اومد ودور میز نشست سلام کردم اونم جوابمو دادهمگی شروع کردیم به خوردن قورمه سبزی چندقیقه بعد لیلا گفت 

_راستی به بابات قضیه روستارو گفتی

+اره قبول کرد 

هردوشون خوشحال شدن یهو یاد صبح افتادم خیلی کنجکاو بودم بدونم علی به نرگس چی گفته بخاطر همین گفتم

_راستی نرگس نگفتی علی صبح باهات چیکارداشت 

نرگس غذا پرید توگلوش وگفت

+چرا میپرسی

_هیچی فقط کنجکاو بودم 

نرگس که دید اصرار میکنم گفت

_راستش گفت براش کاری انجام بدم

توی چشمام زل زد وگفت

_به من گفت باتو صحبت کنم میخواست بدونه نظرت راجع به اون چیه

ابروهامو ازتعجب دادم بالا وگفتم

_نظرمن!؟درمورد اون میفهمی چی میگی

+اره میخواست من درمورداون باهات حرف بزنم

بازباتعجب گفتم

_درمورداون بامن

شاکی نگام کرد وگفت

+مرض داری هی اون من میکنی عین بچه ادم جواب بده

کمی فکرکردم وبا حالت متفکرانه ای گفتم

_این یعنی چی

نرگس چشم غره ای رفت وگفت

+مونگول یعنی ازت خوشش اومده

ایندفعه من اخم کردم نرگس کنجکاو گفت

_چی شد نگفتی

+نرگس مطمئنی سرت به جایی نخورده

نرگس کلافه گفت

_توروخدا جدی باش نازی اصلا نظرتو بگو 

حالت متفکرانه به خودم گرفتم وگفتم

_پسرخوبیه خوشتیپ وخوشگل اما تاحال از زاویه ازدواج بهش نگاه نکردم 

بعدم با لبخند شیطنت امیزی گفتم

_بدک نیست فکرکنم بهم بیایم 

وپقی زدم زیر خنده حالا نخند کی بخندنرگس زد پس کلم وگفت

+چه مرگته عین جن زده ها شدی

همون طور که میخندیدم بریده بریده گفتم

_ اخه خیلی بامزه است فکرکن مونوعلی

وبعدم دوباره زدم زیرخنده لیلا هم اونور ازخنده سرخ شده بود نرگس که حسابی حرصی شده بود گفت

_چه مرگتونه عین دیونه ها میخندید عین ادم جواب بده

سعی کردم بیشترازاین نرگسو حرصی نکنم درحالی که سعی میکردم خودمو کنترل کنم گفتم

_خوب معلومه جواب من چیه،نه

+چرااونوقت 

_به چند دلیل اول اینکه اخلاق ما زمین تا اسمون فرق میکنه دوما من اصلا به ازدواج فکر نمیکنم سوما من هیچ علاقه ای به علی ندارم علی ادم جدی ومغروریه اون کپی بابامه من ازدست بابام فرار نکردم که بعددوباره گیر یکی مثل اون بیفتم من دلم شیطنت میخواد اما ازدواج باعلی منو محدود میکنه

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×