رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : عذابم نده

نویسنده : yasamannafas کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه

خلاصه :

دختر جوانی ٬ به نام تانیا که به خاطر گذشتش می خواد از مردی انتقام بگیره ....

اما؛تانیا عاشق می شه. عاشق پسری که نباید عاشقش می شد .در ادامه .....

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت اول»

با عصبانیت رفتم سمت پنجره و با شدت بازش کردم. به دو تا دختر بچه ای که صدای قهقه اشون تموم کوچه رو پر کرده بود نگاه کردم .

- شما دو نفر درس و مشق ندارین ؟؟؟

وقتی عصبانی می شم قیافم خیلی ترسناک می شه. یکیشون رفت پشت دوستش قایم شد .دختره با تته پته گفت : ولی خاله ما که مدرسه نمی ریم!

- نمی رین که نمی رین ؛ حد اقل برین خونتون! 

سمیه خانوم با دو دوید سمت دخترش و دستش و گرفت . به حساب خودش داشت آروم صحبت می کرد ولی من صداش و می شنیدم : چند بار گفتم دور و بر این خونه نپلکین . این دختره مریض روانیه ....

 پنجررو محکم بستم . لیوانی که روی میزم بود رو محکم پرت کردم به دیوار. تو این محل من و به اسم یه دیوونه می شناسن. نمی دونم چرا ؟؟؟ مگه چیکار کردم ؟؟ چه گناهی کردم؟؟؟؟ در اتاقم باز شد. خاله بود.

خاله - تانیا! مادر چی شده باز ؟؟؟

- از همسایتون بپرسین...

ناراحت نگام کرد : بهش فک نکن عزیزکم.

- دیگه داره حرفاشون آزارم میده .با هر حرفشون آتیش می گیرم.

خاله - من الان میام شیشه خوردا رو جمع می کنم.

هیچی نگفتم . رفت جارو و خاک انداز آورد و شیشه ها رو جمع کرد : بیا بریم عصرونه بخوریم. حاجیم منتظره ؛ پاشو پاشو مادر...

بلند شدم و رفتم توی پذیرایی. نرگس داشت برنامه کودک می دید .تنها بچه ایه که ازم نمی ترسه .برگشت سمتم و لبخند دندون نمایی زد.

نرگس - آبجی جون میای بهم املا بگی ؟؟ فردا معلممون می خواد املا بگه.

- باشه عزیزم کتاب فارسیتو بیار تا بهت بگم.

بدو بدو به سمت اتاقش رفت. روبه روی حاجی نشستم.

حاجی - باز شیشه شکستی؟؟؟

چایی رو از توی سینی برداشتم و یه قلوپ ازش خوردم.

حاجی - چند بار بگم تانیا تو بزرگ شدی ؛نباید انقد بچه بازی در بیاری! اگه می بینی مردم....

- بسه دیگه حاجی ؛گوشم به اندازه ی کافی از اینجور چیزا پره.

حاجی - بالاخره که چی ؟؟؟ به خودت بیا تانیا !تا کی غم و غصه ؟؟؟ تو از پیلت بیا بیرون !مردم دیگه بهت نمی گن دیونه...

لیوان کمر باریکو محکم توی سینی کوبیدم.

- اگه یکی میومد تو زندگیت مادر و پدرت و ازت می گرفت، داداشت و ازت جدا می کردن ،هیچوقت این حرف و نمی زدی!

از جام بلند شدم. بغض داشتم. خواستم برم تو اتاقم که نرگس با شوق و ذوق کتاب دفترش و آورد. از کنارش رد شدم.

نرگس - ا آبجی بهم املا نمی گی ؟؟؟

- بیا تو اتاقم.

پشت سرم راه افتاد .در اتاق و بستم .

- کتابتو بده ببینم!

به کتابش نگاهی کردم.

نرگس - آبجی می شه از خودت بگی؟؟ بهت قول می دم می تونم بنویسم.

- یعنی کتاب و بلدی دیگه؟؟

نرگس - آره آبجی مطمئن باش!

- خیل خب بنویس....

کمی فک کردم و با صدای لرزونی گفتم : تانیا و تیرداد خواهر و برادر هستند.

سریع نوشتش. نگاهی به دفترش کردم. درست نوشته بود : تانیا خیلی برادرش را دوست دارد.

منتظر نگاهم کرد : تانیا از برادرش دور است . او ....

با صدای پر بغضی ادامه دادم : دلش برای تیرداد تنگ شده است.

نرگس - تموم شد؟؟

- آره!

نرگس - چقد کم؟؟

- ببخشید نرگس جون !برو بقیشو به خاله بده بهت بگه.

نرگس - حالت خوب نیس؟؟؟

- آره!

مثه یه دختر خوب و حرف گوش کن وسایلشو جمع کرد و رفت .خودم و روی تخت پرت کردم .حاجی یه مرد خوب و درستکاره .خاله هم یه زنه مهربون و فوق العاده. خیلی همو دوس دارن .منو یاد مامان و بابام می ندازن .خاله و حاجی زندگی خوبی داشتن ولی وقتی که می فهمن نمی تونن بچه دار بشن .تصمیم گرفتن یه بچه از پرورشگاه بیارن. اون یه نفرم من بودم . اونا من و از پرورشگاه گرفتن و بردن .از داداش تیردادم جدام کردن !... داداش مهربونم ... تنها کسی که توی دنیای تاریکمه ولی اونم توی تاریکی گم شده .حاجی نمی ذاره برم پیداش کنم. می گه شاید با دیدنش یاد گذشتم بیفتم... اما ... من پیداش می کنم .می رم پیشش. دلم برای شبایی که برام لالایی می گفت تنگ شده. صداش خیلی قشنگ بود .لالایی و که همیشه برام می خوندو زیر لب زمزمه کردم. در اتاقم زده شد .

- بله ؟

خاله بود اومد داخل : مهمون داری.

- کی ؟؟؟

با دیدن قیافه ی خندون علی ،آه عمیقی کشیدم : تو اینجا چیکار می کنی ؟؟؟

علی - بازم داری بد خلقی می کنی که!

- گفتم اینجا چیکار می کنی؟؟ مگه خودت کار و زندگی نداری؟؟

علی - از حاجی شنیدم .باز چی شده ...

پوزخندی زدم : خوبه خبرا سریع بهت رسیده!

علی - انقد برات مهمه؟؟

- چی؟؟؟

نفس عمیقی کشید : انتقام!

- ولم کنین! چرا دست از سرم برنمی دارین ؟؟من هر غلطی ،دلم بخواد ،می کنم.

علی - چرا آخه تانیا ؟؟؟ به فکر گذشته نباش به آیندت فک کن.

بغضم تر کید ،داد زدم : شما درد منو نداشتین ،داشتین ؟؟؟ تا حالا مادرت تو بغلت جون داده تا ببینی چقد درد داره ؟؟ معلومه نه باباتو پشت میله های زندان دیدی ؟ نه، تا حالا بردنت بهزیستی ؟؟؟ بازم نه از تنها شخص زندگیت جدا کردنت؟؟....

بازوهامو محکم گرفت : بسه تانیا فهمیدم فهمیدم .... من اشتباه کردم، باشه ؟؟فقط آروم باش!

بازو هامو از دستش کشیدم بیرون. صدام خش دار شده بود : برو علی حالم خوب نیس .

رفت بیرون به عروسک رو میزم خیره شدم، تنها یادگار مامان و بابا بود.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت دوم »

- می بینی همه می گن از خیرش بگذرم ولی نمی تونم.

پنجررو باز کردم همه جا پر بود از برف ..... برف ... هه من از زمستون و برف متنفرم از بارونم همین طور . علی و دیدم که از در خونه خارج شد . بالا رو نگاه کرد. چشم تو چشم شدیم .

علی - خدافظ

- خداحافظ

رفت به سمت خونشون. من وقتی هشت سالم بود و وارد این محله شدم. همه به چشم یه بچه یتیم نگام می کردن . بعضیا هم می گفتن من دیوونم . بچه ها همیشه اذیتم می کردن. یه روز یه گوشه نشستم و شروع کردم با عروسکم بازی کردن. سه تا پسر قلدر بالا سرم واستادن.

* عروسکتو بده!

- نمی دمش.

* با زبون خوش بدش ،وگرنه یه جور دیگه ازت می گیرمش.

- گفتم که ن.م.ی.د.م

* خیل خب

عروسکمو از دستم می کشیدن. اونقد کشیدیمش تا اینکه کلش کنده شد .گریه می کردم و عرسکم تو بغلم بود .انگار صدای دعوا میومد ولی هیچ توجهی نکردم. فقط اشک می ریختم. ازشون متنفرم از همشون . یه پسر دیگه جلوم نشست.

- تو هم می خوای اذیتم کنی؟؟

سرشو به طرفین تکون داد .عروسکمو از دستم گرفت.

* می خوای واست درستش کنم؟؟

- مگه بلدی ؟؟

لبخندی زد و گفت: آره 

خوشحال شدم .

* اسمت چیه ؟؟؟

- تانیا

* چه اسم قشنگی! منم علیم.

بهم نگاه محبت آمیزی انداخت. زانوهامو بغل کردم . به ساعت نگاه کردم هشت بود .الان دیگه سر و کله ی خاله پیدا می شه . در اتاقم زده شد و با یه لبخند مصنوعی بهم گفت : بیا شام بخور...

- میل ندارم.

آه عمیقی کشید و رفت بیرون. یه لحظه احساس کردم خیلی آدم بیشعوری هستم .از خودم خیلی بدم اومد .خیلی دوسم داره و بهم محبت می کنه ولی من جواب محبتشو با ... ولش کن. سرمو روی بالشت گذاشتم ، میخواستم بخوابم .آرامش میخوام..... ولی .... کدوم آرامش بیشتر کابوس دیدم .با صدای زنگ مسخره ی گوشیم از جام بلند شدم و رفتم دستشویی . لباسام و با یه دست مانتو شلوار مشکی عوض کردم همیشه مشکی می پوشم . مثه دخترای دیگه نیستم که از همه رنگ مانتو و شلوار داشته باشم . کولمو روی شونم انداختم. گوشیم روی میز تحریرم بود ولی برش نداشتم.

- من می رم خدافظ.

خاله - اما تو که صبحانه نخوردی؟؟

- نمی خوام!

خاله - دیشب شامم نخوردی. همینجوری پیش...

- خدافظ

و سریع رفتم بیرون .پیاده به سمت دانشگاه رفتم. وارد کلاس که شدم مثه همیشه جلو نشستم . من دوست صمیمی ندارم چون هر کی بهم نزدیک می شه .بعد خودش ازم دوری می کنه ولی تنها کسی که از رو نمی ره و خیلی پرروا صباست .تا منو دید نشست کنارم.

صبا - سلام عشششششششخ من

- زهر مار

صبا - ای بابا تو باز که انگریی!

دندون قروچه ای رفتم.

صبا - می میری بری عقب بشینی تا من زرمو بزنم.

- کلاس که جای حرف زدن نیس.

صبا - پوووووف کی می خوای بچه مثبت بازی دربیاری ؟؟ یکم از آداب دخترونه هم یاد بگیر دیگه.

- برو گمشو بابا حوصلتو ندارم.

پر رو پرو تمرگید کنارم .دیگه داشت دود از کلم بلند می شد. یهو یه پسر جوون وارد کلاسمون شد ،نمی شناختمش.

* سلام بچه ها من کرامتی هستم .استاد جدیدتون.

با شنیدن فامیلش سیخ شدم. قیافشم عین خودشه .....

کرامتی - خب از همتون می خوام که خودتون و معرفی کنین.

یکی از پسرای کلاسمون گفت : ببخشید مگه استاد نائینی نمیان ؟؟

کرامتی - به خاطر اتفاقاتی دیگه قادر نیستن بیان سر کلاس.

بچه ها یکی یکی بلند شدن . نوبت که به من رسید بلند شدم و خیلی سرد گفتم : تانیا محمدی

نشستم، صبای بیشعور یه نیشگون ریز ازم گرفت. ترسناک نگاش کردم دم گوشم گفت : این یکی و نپرون .تو رو خدا بذار خدا بزنه پس کلش بیاد بگیرتت ... با این اخلاق سگیت هیچ پسری بهت نزدیک نمی شه.

- به درک

کرامتی - خانوما مشکلی پیش اومده؟؟

- نه خیر استاد

کرامتی نفس عمیقی کشید و شروع کرد به درس دادن. کلاس که تموم شد کتاب دفترمو گذاشتم تو کیفم و از کلاس خارج شدم. شاید خودش باشه ..... شاید ولی این پسره خیلی جوون بود امکان نداره خودش باشه شاید .... شاید پسرش باشه. فکری تو ذهنم جرقه زد.

صبا - وایییی چقد تو تند راه می ری تانیا ......

نفس نفس می زد. معلومه پشت سرم دویده .

- صبا....

لبخندی زد : جون صبا

- می خوام برام یه کاری کنی.

صبا - چیکار؟؟

- بیا یه چیزی بخوریم تا بهت بگم.

رفتیم سلف و دو تا نسکافه گرفتم . یه قلوپ از نسکافم و خوردم .

صبا - خب بگو چیکارم داری؟؟؟

- کاری که میخوام انجام بدی نباید کسی بفهمه.

صبا - خب ؟؟؟

- می خوام درباره ی کرامتی برام اطلاعات جمع کنی .می تونی ؟؟؟

صبا - واسم مثه آب خوردنه .فقط می تونم یه سوال بپرسم؟؟

- بپرس!

صبا - اطلاعاتشو میخوای چیکار؟؟؟

- تو واسم پیدا کن .کاری به این مسئله نداشته باش.

صبا - باشه فردا اطلاعات و میارم.

***************

به خونه که نزدیک شدم. دیدم نرگس داره با یکی از دوستاش دعوا می کنه. به سمتشون دویدم و از هم دیگه جداشون کردم .دوستش اخمی به من کرد و رفت سمت خونشون.

- چی شده ؟؟؟

بغض نرگس ترکید: به تو گفت دیوونه منم عصبانی شدم و گفتم تو دیوونه نیستی .خیلیم مهربونی بعد دعوامون شد.

بغلش کردم .دوباره بغضم به گلوم چنگ انداخت.

- دیگه هیچ وقت به خاطر من دعوا نکن!

نرگس - من دوس ندارم. کسی تو رو مسخره کنه.

- منم دوس ندارم به خاطر من دعوا کنی. دفه ی آخرت بودا فهمیدی؟؟

علی - به به !می بینم این دو تا خواهرا خوب دارن هندی بازی در میارن.

- می تونم یه سؤال بپرسم؟؟

علی - بپرس!

- تو کار و زندگی نداری؟؟

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت سوم»

«علی»

- چرا دارم.

تانیا - پس چرا همش تو کوچه پلاسی ؟؟؟

می خواستم بگم زندگیم تویی، کارمم مراقبت از تو ولی لال شدم .دست نرگس و گرفت. رفت سمت خونشون.

- تانیا

تانیا - وای علی دیوونم کردی . چیه باز نکنه می خوای نصیحتم کنی؟؟

- نه به خدا! فقط خواستم بگم .... مراقب خودت باش.

پشتمو بهش کردم. وقتی تانیا وارد این محله شد. هشت سالش بود .اون موقع یه پسر چهارده ساله بودم. یه روز که داشتم از خونه میومدم بیرون .دیدم سعید و داوود و معین بالا سر یه دختر کوچولوی ناز وایساده بودن. می خواستن عروسکش و ازش بگیرن. وقتی سر عروسکش و کندن اشکاش ریختن. یه جوری شدم به سمتشون رفتم.

- هوی شما سه نفر! به این بچه چیکار دارین؟؟

معین - برو بابا واسه ما معلم اخلاق شده.

- برین گمشین مردم آزارا.

داوود یقم و سفت چسبید : به کی گفتی مردم آزار ؟؟

-به شما سه نفر

دعوامون شد. دختره هنوزم هیچ اهمیتی نمیداد .بابا تا ما رو دید سریع ما رو از هم جدا کرد. از قیافه ی عصبیش فهمیدم. شب قراره یه تنبیه حسابیم کنه. داوود و معین و سعید به سمت خونه هاشون رفتن به دختر کوچولو نگاه کردم .رفتم سمتش و کنارش نشستم .هنوزم مثه ابر بهار گریه می کرد .بهم نگاه کوتاهی کرد و گفت : تو هم می خوای اذیتم کنی؟؟

سرمو به طرفین تکون دادم .عروسکشو از دستش گرفتم.

- می خوای واست درستش کنم؟؟

* مگه بلدی؟؟

لبخندی بهش زدم و گفتم : آره

لبخند شیرینی زد .مدت ها گذشت . هر چقدر تانیا بزرگ تر می شد . یه حسی درون من قوی تر ... بهش نزدیک می شدم یه طوری می شدم. اولاش فکر می کردم مریض شدم .هر وقتم ازش دور بودم بی قرار ...تا اینکه فهمیدم بد جوری عاشقش شدم .در خونه رو باز کردم و رفتم تو.

- سلام

مامان - سلام پسرم

روی مبل نشستم .مامان واسم یه لیوان چایی آورد و گذاشت جلوم.

مامان - کجا بودی ؟؟

- جای معین بودم.

مامان - دروغ نگو! دوباره رفته بودی جای اون دختره؟؟

هیچی نگفتم و به گل های قالی خیره شدم.

مامان - فردا شب قراره بریم خواستگاری دختر آقای فهمیده ، همسایه بغلیمون.

نگاه کوتاهی بهش کردم : کنسلش کن.

مامان - چرا اونوقت؟؟

- من یه بار بهتون گفتم. یه بار دیگه هم می گم .یا تانیا یا هیچکس.

مامان - معلوم نیس این دختره بی پدر مادر چه وردی واسه تو خونده که اینجوری ....

- مامان تو حق نداری بهش بگی بی پدر مادر ! اون مادر و پدر داره خوبشم داره ... حاجی و خاله مریم پس اونجا چی می گن ؟؟؟

مامان - سیصد بار گفتم. من یه دختر یتیم و برای تو نمی گیرم.

بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.

- زنگ بزنین خواستگاری و کنسل کنین.

مامان - مردم مضحکه ی دست ما نیستن .صدفم دختر خوبیه .از همه مهم تر از تو هم خوشش میاد.

- ولی من خوشم نمیاد.

بلند شدم .دیگه تحمل این حرفا رو نداشتم .من فقط تانیا رو میخوام .روی تختم نشستم و در افکارم غوطه ور بودم . در اتاقم زده شد و بابا اومد تو : سلام علی

- سلام

بابا - چی شده باز چرا با مادرت جر و بحث می کردی ؟؟

- بحث همیشگی.

بابا - خب چرا از خر شیطون ...

- بابا مرغ من یه پا داره.

بابا سری به نشانه ی تأسف تکون داد و رفت بیرون.

************

«تانیا»

خودم و سریع به دانشگاه رسوندم. صبا روی یک نیمکت نشسته بود .واسم دست تکون داد .رفتم کنارش نشستم.

- سلام

صبا - سلام تانیا خانوم خوبی؟؟

- تونستی یه چیزایی واسم پیدا کنی؟؟

صبا - اسمش آرانه. باباش یعنی سیاوش کرامتی تو آمریکا زندگی می کنه. یه داداش داره. کپی برابر اصل خودش .اسمشم آریانه که آران ازش کوچیکتره. مادرشون به رحمت خدا رفته .این آقا آرانم تا چند سال پیش ،پیش پدر گرامیشون تشریف داشتن و بعد میاد تو شرکت داداشیش کار می کنه. حالا هم که اومده استاد ما شده.

شاید خودش نباشه . اما خدا رو چه دیدی؟؟

- می تونی آدرس شرکت داداششو برام پیدا کنی ؟؟

صبا - آره بابا چیزی که زیاده فضول . یکی هست، کارش خیلی درسته .آمار همه رو داره .حتی می دونه دوست دختر یارو کیه و چیکارس؟؟

- خب بریم کلاس ،الان شروع می شه.

صبا - باشه

کلاس که تموم شد. اومدم بیرون. صبا داشت با یکی از دخترای ترم بالایی صحبت می کرد. اهمیت ندادم . خواستم برم که صبا صدام زد و دوید سمتم.

صبا - پیدا کردم.

- چی رو؟؟

صبا - شرکت رو دیگه.

- به همین زودی؟؟؟

صبا - من و دست کم نگیر عزیزم. به من می گن صبا بی بی سی.

- خیل خب برام توضیح بده ببینم.

صبا - شرکته فقط سه چهار ساله تأسیس شده. آریان حتی پاش به آمریکا هم نرسیده .رابطش با آرانم زیادی خوب نیست. باباشونم همه کاره ی شرکته. این دو تارو از دور کنترل می کنه.

- که اینطور

صبا - راستی دنبال استخدام یه منشیم هستن .

- آدرسشو هم پیدا کردی؟؟

صبا - آره

فردا صبح چون کلاسی نداشتم. رفتم به شرکتشون .وارد ساختمون شیکی شدم.با آسانسور رفتم طبقه سوم و در سمت راست. در زدم . پیرمردی درو باز کرد.نگاهی به من کرد.

پیرمرد - برای استخدام اومدین؟؟

- بله

پیرمرد - بفرمایید داخل!

منو به سمت اتاقی راهنمایی کرد در زد.

* بله؟؟

پیرمرد در و باز کرد. جلوی یه آقایی که داشت یه چیزی می نوشت ایستاد و دم گوشش چیزی گفت. مرد نگاهی به من کرد.

- سلام

* سلام شما لطفا بشینین و این فرم رو پر کنید .

شروع کردم به پر کردن فرم. صدای باز و بسته شدن در اومد : سلام کیوان جان ببخشید که....

با دیدن من حرفشو نصفه نیمه ول کرد .بهم خیره موند از طرز نگاه کردنش، خوشم نیومد. اخم کردم .کاغذ و روی میز گذاشتم. پسره نگاه کوتاهی بهش کرد.

* خب خانوم شما می تونید تشریف ببرید .بهتون زنگ میزنیم.

بلند شدم کولمو رو شونم .جا به جا کردم: خدافظ

******************

«آریان»

با نگاهم بدرقش کردم .برام آشنا بود .نمی دونم کجا دیدمش؟؟

کیوان - دختر مردم و قورتش دادی که .بنده خدا از طرز نگاه کردنت خوشش نیومد و رفت.

- فرمش و بده ببینم.

با دقت به صفحه ی کاغذ خیره شدم .خط قشنگ و ظریفی داشت.

کیوان - می گم همین و بکنیم منشیمون. خیلی خوشگل بود.

 یهو گفتم : به نظر منم کیس خوبیه.

کیوان - ایییییول پس الان بگم مال خودمه.

- ولی باید بیشتر حواسمون و جمع کنیم. دوس ندارم مثه منشی قبلیه تو زرد از آب در بیاد.

کیوان - ولی مطمئنم به هیچ کدوممون محل نده.

- چرا ؟؟؟؟

کیوان - به نظر دختر خشکی میاد. مثه دخترای دیگه با ناز حرف نمیزد، عشوه نمیومد و...

- اینا همشون اولش خودشون و به موش مردگی می زنن.

کیوان - ولی مال خودمه ها دلشو یه وقت نبری

- حالا هنوز به عنوان منشی انتخابش نکردم.

رفتم تو اتاقم کیفمو گذاشتم روی میزم. خودمو پرت کردم روی صندلی. گوشیم زنگ خورد .بابا بود.

- سلام

بابا - منشی و پیدا کردی؟؟؟

- هنوز نه

بابا - تا کی می خوای دس دس کنی ؟؟ اگه عرضه نداری به آران می گم بیاد.

با عصبانیت گفتم : تا فردا بهتون خبرشو می دم.

بابا - منتظرم!

و قطع کرد. مکالممون همیشه همین طور بود .بابا هیچ وقت سلام یا خدافظی نمی کرد. همیشه جدی صحبت می کرد. هیچ وقت به من اهمیت نمی داد ... هیچوقت ... وقتی آران یه دست گل به آب داد . فکر می کردم. بابا نمی بخشتش اما بیشتر اونو زیر بال و پر خودش گرفت

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت چهارم »

«تانیا»

پسره ی بیشعور داشت با چشاش قورتم میداد . با یه تاکسی رفتم خونه. سر کوچه پیاده شدم .دیدم همسایه های فضولمون طبق معمول تو کوچه نشستن و غیبت می کنن. سرمو انداختم پایین و به سمت خونه رفتم.

مرضیه خانوم - واه واه واه تو رو خدا نگاش کن چه خودشم مظلوم می گیره.

معصومه خانوم - دختر خوشگلیه اگه دیوونه نبود حتما واسه امیرم می گرفتمش.ف .زم گفتن دیوونه .... خدایا خودت که انقد خوبی چرا باید انقد آدمات بد باشن؟؟ در و باز کردم و محکم پشت سرم بستمش.

- سلام

خاله - سلام دخترم چقد دیر اومدی؟؟؟

- یه جا کار داشتم.

خاله - چیکار؟؟؟

- رفتم واسه استخدام.

خاله - استخدام ؟؟

- آره اشکالی داره؟؟

خاله - ن....نه

رفتار خاله یه جوری بود . می خواست یه چیزی بگه ولی دست دست می کرد. منم هیچی نگفتم تا خودش بگه.

نرگس - سلام آبجی

- سلام نرگسی خوبی عزیزم؟؟

نرگس - اوهوم

- چی شده چقد خوشحالی؟؟

لباش و غنچه کرد : نچ نمی گم.

- چرا؟؟

نرگس - آخه به مامان قول دادم.

یه لنگ ابروم و انداختم بالا و به خاله نگاه کردم .

خاله - خ ... خب قراره ..... قراره برات خواستگار .... بیاد.

نفس عمیقی کشیدم.

- حالا کی هس؟؟؟

خاله - پ...سر دوست حا...حاجی.

پوزخندی زدم : اون من و کجا دیده حالا ؟؟؟

خاله - مادرش دیدتت و ازت خوشش اومده.

- بهشون بگو نیان بگو این دختره روانیه ،دیوونس. حرف مردم و بهشون بزن.

خاله - تانیا

- خاله دیگه بسه.

نرگس - ا آبجی پس کی می خوای عروس بشی؟؟ من یه نی نی کوچولوی خوشگل می خوام.

برگشتم سمتشو گونش و نوازش کردم.

- نرگس جونم من فعلا نمیخوام عروس بشم.

دستم و پس زد و به طرف اتاقش دوید. یعنی انقد دوس داره من ازدواج کنم؟؟ 

خاله - تانیا مشکل اینه که حاجی برگشته گفته بیان .میخوان به زور شما دو تا رو عقد کنن.

- آخه چرا ؟؟؟

خاله - حاجی خسته شده. می گه باید با تو با زور رفتار کنیم .میخواد بدتت به پسره. چه بخوای چه نخوای.

- این زندگیه منه هیچکس حق نداره توش دخالت کنه.

به سمت اتاقم دویدم و در و محکم بستم . فقط من موندم و این بغض لعنتی .... دلم می خواست داد بزنم .می خواستم شکایت کنم از آدمای این دنیا .اما فقط خفه شدم.

در اتاقم باز شد .اهمیت ندادم.

حاجی - چیه تانیا ؟؟؟؟ چرا اینجوری می کنی ؟؟؟ تیرداد پسر خوبیه خوشبختت می کنه.

- تیرداد ؟؟؟ اسم شازده تیرداده هه حالا کی قراره تشریف بیارن؟؟

حاجی - پنجشنبه میان تا یه نظر هم و ببینین.

- فک کنم من آدم نیستم. دلم ندارم ... حاجی من شاید بدخلق باشم ،دلم پاک نباشه ولی ...

بغضم دیگه نذاشت ادامه بدم.

حاجی - تانیا تو باید درست تصمیم بگیری. عجول نباش. شاید ازش خوشت بیاد.

- من .... من از هیچ مردی خوشم نمیاد حاجی.

حاجی - خب چرا تانیا ؟ به من بگو شاید بتونم کمکت کنم تا نفرتت از مردا رو از بین ببری.

به پنجره خیره شدم : هیچکس نمی تونه کمکم کنه هیچکس .... از نظر من همشون کثافت و هوس بازن.

حاجی - بعضی مردا خوبن مثه علی.

عصبی شدم. حاجی هیچی نمی دونست داد کشیدم : زندگی من به خاطر هوس یه مرد به آتیش کشیده شد .

حاجی با تعجب نگام کرد. هیچوقت به کسی نگفتم چه اتفاقی برامون افتاد؟؟ چون قول داده بودم به تیرداد، به داداشم. بازم یاد داداشم افتادم .دستم و مشت کردم. هنوزم صدای قهقهش تو گوشم می پیچید.

حاجی - من نمی دونستم.

هیچی نگفتم.

حاجی - میتونی بهم بگی چی شد؟

- نه حاجی قول دادم به کسی نگم.

حاجی - خیل خب

بلند شد.

حاجی - ولی دیگه خیلی دیره که زنگ بزنم خواستگاری و کنسل کنم .بذار بیان ببینیم چی میشه ؟؟

هیچی نگفتم . حاجی رفت بیرون. خودمو رو تختم انداختم. سرم و رو بالشت گذاشتم و زار زدم.

نرگس - آبجی

برگشتم نرگس کنار تختم وایساده بود .

نرگس - گریه نکن تو رو خدا! من دیگه نی نی کوچولو نمی خوام. فقط تو بخند.

لبخند محوی رو لبم نشست و بغلش کردم.

- چشم خواهر خوشگلم

نرگس - تو که از من خوشگل تری.

گونشو بوسیدم .خندید و از بغلم اومد بیرون .... اگه نرگس و نداشتم ،باید چیکار می کردم؟؟

نرگس - بریم شام بخوریم؟؟

- باشه بریم.

بلند شدم دستشو گرفتم و رفتیم تو هال . نشستیم کنار سفره خاله قیمه درست کرده بود .غذای مورد علاقه ی نرگس بود .داشت با اشتها می خورد.

حاجی - مریم می گه می خوای بری سرکار.

- آره

حاجی - چرا؟؟؟

- می خوام مستقل باشم.

حاجی - اما ....

خاله - ای بابا شما دو نفر چرا بس نمی کنین؟؟ همش در حال بحث کردنین .حداقل حرمت سفره رو نگه دارین.

دیگه هیچی نگفتیم و بقیه ی غذامو خوردم.

- دستت درد نکنه خاله.

خاله - نوش جونت.

بلند شدم و رفتم تو اتاقم .با فکر اینکه ممکنه فردا چه اتفاقایی بیفته خوابم برد. صبح با صدای مزخرف پیت بول بلند شدم گوشیمو محکم کوبیدم رو میز. دیگه داره رو اعصابم میره .دست و صورتم و شستم و لباسام و پوشیدم .کولمو رو شونم انداختم و رفتم بیرون.

- سلام

خاله - سلام عزیزم

امروز بر عکس روزای دیگه نشستم سر سفره و چند لقمه نون و پنیر خوردم. تا خواستم بلند شم نرگس سریع دستمو کشید.

نرگس - وایسا منم بیام. منم ببر مدرسه.

چاییشو سریع سر کشید. بلند شدیم.

- ما دیگه بریم خدافظ.

خاله - خدافظ

حاجی - بچه ها یه لحظه صبر کنین!

منتظر ایستادیم .حاجی دستشو کرد تو جیبش و بهم پول داد.

حاجی - بیا بگیر شاید لازمت بشه.

گرفتمش و گذاشتم تو کیفم.

- مرسی

حاجی - مراقب خودتون باشین.

از خونه رفتیم بیرون .دستای نرگس تو دستم بود هوا سرد تر شده. دستای نرگس یخ کرده بود.

- نرگس کو دستکشات؟؟

نرگس - دادم به یکی از دوستام.

- چرا ؟؟

نرگس - آخه وضعیت مالیشون زیاد خوب نیس. نمی تونن زیاد براش لباس گرم بخرن .منم دستکشامو بهش دادم.

بهش لبخندی زدم. چقد مهربون بود .دم در مدرسش که رسیدیم .ازم خداحافظی کرد و دوید سمت دوستاش .منم پیاده به سمت دانشگاه رفتم. تو محوطه بودم که یهو یه گلوله ی برفی محکم خورد به صورتم. چشم چرخوندم صبا بود. داش هر هر می خندید. منم نامردی نکردم و یه بزرگ ترشو درست کردم . پرت کردم سمتش ولی زود جاخالی داد و خورد به پشت یه پسره. برگشت سمتم ، خشک شدم .کرامتی بود .یه لنگه ابروش و داد بال.ا

آران - خانوم محمدی دانشگاه جای بازیه؟؟

اخم کردم. خواستم از کنارش رد بشم ولی کولمو سریع کشید .مجبور شدم برگردم.

آران - چرا همش اخم می کنی؟؟ مگه چیکارت کردم که همیشه طلبکار نگام می کنی؟؟

کولمو از دستش کشیدم : به خودم مربوطه.

آران خندید : چقد تو سرکشی ولی اشکال نداره خودم رامت می کنم.

دویدم داخل ساختمون دانشگاه. این دو تا برادر عاشق هیزبازین. همین مسئله هم خیلی رو اعصابمه ... استاد دانشگاهم انقد پررو و هیز؟؟؟.....صبا دوید سمتم.

صبا - اوففففففففف کثافت چه خوشگل می خندید. دیدیش تانیا یه جوری رفتار می کرد انگار بهت می خواست شماره بده.

- استاد دانشگاه باید انقد پررو باشه؟؟؟ تو هم منتظر تلافی کار امروزت باش.

صبا - بابا مگه من چیکار کردم؟؟

- چیکار نکردی هان؟؟؟

 صبا - یه گلوله برفی بود دیگه.

- ایندفه آدم برفیت می کنم.

خندید و هیچی نگفت سر کلاس نشستیم و منتظر استاد محترم شدیم .کلاس که تموم شد رفتم تو سلف نشستم. سرمو روی میز گذاشتم .

صبا - چی می خوری ؟؟؟

- مرگ

صبا - به نظر چیز خوبیه. منم می خوام بخورم.

سرمو بلند کردم : نمی شه دست از سرم برداری؟؟

صبا - نچ 

- چرا ؟؟

صبا - آخه با تو بیشتر حال می کنم.

آه عمیقی کشیدم ،بلند شدم و دو تا شکلات داغ گرفتم.

- بیا بگیر مرگت کن.

صبا - دمت جیز به قول قیمت عشقی عشق.

یه قلوپ از شکلات داغمو خوردم.

صبا - یکی از فک و فامیلای مامیم فوت کرده. می خوام برم لباس بخرم میای؟؟؟

- آخه کدوم خری واسه عذا می ره لباس می خره ؟؟

صبا - من

- مگه لباس سیاه نداری ؟؟

صبا - چرا

- پس واسه چی می خوای بخری ؟؟

صبا - می خوام از دختر خالم کم نیارم.

- خب خدا شفات بده.

صبا - حالا میای یانه ؟؟؟

- نه

صبا - چرا؟؟؟

- واسه محض ارا

صبا - اه اه اه خیلی بد عنقی تانیا بیا دیگه.

شکلات داغمو تا ته سر کشیدم : الان کلاس شروع می شه.

بلند شدم و به سمت کلاس رفتم. صبا هم اخم کرده بود و پشت سرم راه می رفت. با حمیدی کلاس داشتیم یه زن گند اخلاق و بد دهن .نشستیم ته کلاس. حمیدی طبق معمول نرسیده شروع کرد به درس دادن. امروز اعصابش از همیشه خراب تر بود. کلاس که تموم شد. صبا یه نفس عمیق کشید.

صبا - خدا رو شکر تموم شد.

گوشیم تو جیبم می لرزید درش آوردم. شمارش نا آشنا بود.

- بله بفرمایین

* سلام خانوم محمدی خوب هستید؟؟ از شرکت .... باهاتون تماس می گیرم می خواستم بگم که با استخدام شما به عنوان منشی موافقت شده .امروز می تونین بیاین شرکت ؟؟

- اگه فردا ساعت پنج بیام .مشکلی نیست ؟؟

صابری- نه اشکالی نداره. پس تا فردا خدافظ

- خدافظ

تماس و قطع کردم .این از قدم اول...فقط نمی دونم برای چی انقدر زود با استخدام موافقت کردن .شونه ای بالا انداختم . اصلا به من چه ؟

- تو امروز چی می خواستی بخری؟؟

صبا - لباس مشکی.

- کلاسمون که تموم شد بریم.

صبا خیلی تعجب کرد : چی میگی؟؟ مگه تو نگفتی نمیام؟؟

- چرا ولی الان یکمی حالم بهتر شد .به فکر ناهارمم باش.

صبا خندید : اییییییول !چشم ناهارم براتون می گیرم .

آخرین کلاسمون که تموم شد به خاله زنگ زدم تا نگرانم نشه. با صبا به یکی از پاساژا رفتیم. اعصابمو دیگه خورد کرده بود. هی لباس و انداز ور انداز می کرد .کل مغازه های پاساژو می گشتیم. تا یه لباس باب میل خانوم پیدا کردیم و من و به یه فست فودی برد .به ساعت نگاه کردم نزدیک سه بود.

- می ذاشتی فردا بهم غذا می دادی دیگه.

صبا - غر غر نکن ! الان غذامونو میارن.

چند دقیقه بعد گارسون پیتزا هامونو آورد. شروع کردیم به خوردن.

صبا - تانیا

- هوم؟؟

صبا- بی ادب بگو بله!

بی حوصله گفتم : بله

صبا - می شه بپرسم، چرا انقد سرد و خشکی؟؟

به دستای مشت شدم نگاه کردم.

- به تو مربوط نیس!

صبا - تانیا من احساس می کنم تو از گذشتت ضربه خوردی.

اشتهام کور شد. چرا همه میخوان در مورد گذشتم بدونن؟ دستمالی برداشتم و دستامو پاک کردم. بلند شدم.

- من دیرم شده خداحافظ

صبا - تو که هیچی نخوردی؟؟

- سیر شدم.

صبا - پس حداقل وایسا با هم بریم.

- خودم می رم .

با قدمای بلند از توی رستوران اومدم بیرون. توی یه پارک نشستم. هوا خیلی سرد بود. معلوم بود قراره دوباره برف بباره. به یه گوشه ی نا معلوم خیره شده بودم .دلم می خواست دوباره برگردم به گذشته. اون موقع ها که مامان و بابا بودن .با تیرداد بازی می کردم نفس عمیقی کشیدم .دلم می خواست با یکی درد و دل کنم. یکی که فقط وایسه و به حرفام گوش بده.

 

ویرایش شده در توسط yasamannafas
کلمه اشتباه تایپ شده
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت پنجم »

گوشیم تو جیب پالتوم می لرزید .درش آوردم شماره ی خونه بود.

- الو

خاله - سلام تانیا کجایی؟؟

- دارم میام خونه .

خاله - باشه مواظب خودت باش! خدافظ

- خدافظ

یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه. علی جلوی در خونمون ایستاده بود .انگار کلافه است.

- چیه باز ؟؟ چرا کلافه ای؟؟

با شدت برگشت .ترسیدم و یه قدم رفتم عقب ولی سعی کردم. قیافمو خونسرد نشون بدم.

علی - کدوم گوری بودی؟؟

ابروهام به هم دیگه گره خورد : به خودم مربوطه.

علی بازوهامو سفت گرفت : عین آدم بگو کجا بودی ؟؟

- قبرستون

بازوهام و از دستش کشیدم بیرون. سریع در و باز کردم و رفتم تو. مشتی به در زد.

علی - لعنتی

این چشه دیگه؟؟ داره رو مخم میره .از راهروی باریک خونه رد شدم .از جلوی آشپزخونه که رد شدم خاله صدام زد.

خاله - تانیا

برگشتم و نگاش کردم. سراسیمه اومد پیشم : چرا انقد دیر اومدی ؟؟

- رفتم خرید. یکم طول کشید.

خاله - با کی ؟؟؟

- با یه آدم کنه.

خاله - وا این چه حرفاییه که می زنی ؟؟ بیا یه چایی داغ واست بریزم .بخور گرم بشی!

- من می رم لباسامو عوض کنم .الان میام.

لباسامو عوض کردم و یه چایی داغ خوردم فرداش دوباره حاضر شدم . امروز دانشگاه نمی رم . خداحافظی سرسری کردمو رفتم بیرون . علی رو دوباره دیدم اما این دفه یه کت و شلوار شیک تنش بود . آقا مثه اینکه بالاخره رضایت دادن برن سرکار. محلش ندادم و راه خودم و رفتم .

علی - تانیا

بازم سکوت ...کولمو از پشت محکم کشید. نزدیک بود بخورم زمین ولی تعادلم و سریع حفظ کردم.

- چته روانیی؟؟

از بین دندوناش غرید: دارم صدات می کنم . نمی شنوی ؟؟ سوار شو ببرمت دانشگاه.

- امروز دانشگاه نمی رم.

علی - پس کجا می خوای بری ؟

- به خودم مربوطه

مچ دستمو محکم گرفت.

علی - جواب منو بده.

- می خوام برم برای استخدام.

علی - برای چی؟؟؟

- استخدام مشکلیه؟؟

علی - نه سوار شو خودم می رسونمت.

- نمی خواد تاکسی هستش.

علی - گفتم خودم می برمت .نذار اون روی سگم بالا بیاد .

- خیل خب

سوار ماشین علی شدم. آدرس و بهش دادم و رفت سمت شرکت.

علی - چرا می خوای بری سرکار؟؟

- به تو چه ربطی داره آخه؟؟

علی - تانیا

- زهر مار

علی - پووووف چرا بچه بازی در میاری ؟بگو دیگه !

- نمی خوام بگم .

علی عصبی شد ولی حرفی نزد جلوی شرکت نگه داشت.

علی - منتظرتم.

- نمیخواد....

علی - گفتم منتظرتم.

اعصابم دیگه خورد شده بود. اگه خودمو کنترل نمی کردم .علی رو می کشتم. با آسانسور رفتم طبقه ی سوم. در شرکت و زدم.این بار همون پسره که بهم فرمو داد در و باز کرد.

* سلام خانوم محمدی خوب هستین ؟؟بفرمایین داخل لطفا!

به سلام کوتاهی اکتفا کردم و رفتم تو .پسره پشت میز منشی نشست.

* خب خانوم محمدی مدارکتونم آوردین؟؟

- بله 

* خب شما برین اتاق ته راهرو دست چپ اتاق مدیر اونجاس خودش مدارکو بررسی می کنه.

طبق گفته ی پسره، رفتم ته راهرو ،در اتاق سمت راستیو زدم.

* بیا تو!

رفتم داخل سرشو آورد بال.ا همون پسر هیزه بود یعنی این آریانه ؟؟؟آره درسته خیلی شبیه آرانه انگار خودشه.

- سلام آقای کرامتی .من محمدی هستم برای....

آریان - آه بله بفرمایید خواهش می کنم !

روی یکی از مبلای راحتی نشستم.

آریان - مدارکتون و آوردین؟؟

- بله

آریان - می تونم ببینمشون؟؟

مدارک و به دستش دادم شروع کرد به بررسیشون.

آریان - خب شما دانشگاه می رین ؟؟

- بله

آریان - خب روزهایی که کلاس دارین اشکالی نداره دیر بیاین .فقط باید به من یا کیوان خبر بدین. شما از فردا، می تونین کار خودتون و شروع کنین.

- ممنون

مدارکمو گرفتم و از اتاق اومدم بیرون.

(( آریان))

چقد خشک و جدی بود .تا حالا همچین دختریو ندیده بودم .یه جورایی ازش خوشم اومده بود. نه آریان گول نخور ... اینم مثه بقیس... در اتاقم دوباره زده شد .ایندفه کیوان بود. شاد و شنگول روی یکی از مبلا نشست.

کیوان - دیدیش چقد ناز بود .فقط اخلاق نداشت بچم.

- باز تو شروع کردی؟؟؟

کیوان - راستی آران خان زنگ زدن. گفتن می خوان تشریف بیارن اینجا.

- کی میاد ؟؟؟

کیوان - نمیدونم والله.

- اون وقتی ازم چیزی میخواد. پا میشه میاد اینجا.

کیوان - ولی شما دو نفر اصلا عین دو تا برادر نیستین .بیشتر شبیه غریبه هایین.

راست می گفت از وقتی که یادم میومد .ما همین طوری بودیم حتی بابامون .تنها کسی که باهاش خوب بودیم مامانمون بود . همیشه به آران حسادت می کردم چون بابا بیشتر بهش اهمیت می داد. هر چیزی که اون داشت. من ازش به زور می گرفتم ولی آران حتی یه ذره هم به مامان و بابا شکایت نمی کرد .

کیوان - کجایی آریان ؟؟؟

- همینجا

کیوان - ولی به نظرم تو هپروت بودی.

- تو مگه کار نداری ؟؟پاشو برو سر کارت.

کیوان - گیر نده دیگه.

- حقوق مفت مگه می گیری ؟؟

آران - سلام

بهش نگاهی کردم . اومد جلو و روی یه مبل نشست.

- علیک سلام آران خان ،چه عجب ما شما رو رؤیت کردیم!

آران - بابا فرستادم تا منشی شرکت و ببینم.

 - قبل از اینکه تو بیای رفت از فردا کارشو شروع می کنه.

آران بلند شد : پس تا فردا 

بلند شد و رفت .کیوان فقط ما دو تارو نگاه می کرد.

کیوان - عجبا شما چرا اینجوریین ؟؟؟؟

هیچی نگفتم و سرمو با کارم گرم کردم.

«تانیا»

از شرکت اومدم بیرون . رفتم تو آسانسور. صدای آهنگ آسانسور رو مخم بود. به دیواره ی آسانسور تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم .تا در آسانسور باز شد سریع پریدم بیرون .از ساختمون خارج شدم. به سمت ماشین علی رفتم .

- پوففف برو خونه.

علی - چی شد؟؟؟

- فردا باید بیام سرکار.

امروز سه شنبس پس شازده خان دو روز دیگه تشریف میارن. علی زیر چشمی نگام می کرد. می خواست یه چیزی بگه اما نمی تونست بگه. جلوی در خونه پیاده شدم و ازش خداحافظی کردم .در خونه رو باز کردم و رفتم تو .از راهرو رد شدم.

خاله - اومدی تانیا؟؟؟؟

- می بینین که.

خاله - بیا که حاجی از دستت شاکیه.

پشت سرش راه افتادم رفتیم تو هال. با اخم برگشت سمتمونو نگاهی بهمون کرد.

حاجی - تا الان کجا بودی ؟؟ یه دختر تا این وقت شب باید بیرون باشه ؟؟

- حالا مگه چیزی شده ؟؟؟

حاجی - نگاهی به ساعت بکن!

به ساعت نگاهی کردم .هفت و بیست دقیقه بود.

- خب...

حاجی - من می گم تا الان کجا بودی ؟؟

- با علی بودم . از خودش بپرسین . من خوابم میاد.

به سمت اتاقم رفتم و با همون لباسا خوابیدم .

*********************

صبح زود تر از همیشه از خونه اومدم بیرون و با یه تاکسی رفتم شرکت .امروز خوشبختانه کلاس نداشتمو راحت بودم.

- سلام

پسره سرشو بلند کرد.

* سلام خانوم محمدی 

بلند شد و به صندلی اشاره کرد.

* بفرمایید سرجاتون بشینین.

روی صندلی نشستم. لبخندی زد : خب بذارید خودمو معرفی کنم. کیوان هستم ...کیوان صابری.

هیچی نگفتم . بعد چند دقیقه سکوت.بهم توضیح داد که چیکار باید بکنم .بهش می خورد مثه صبا وراج باشه .درستم بود. انقد فک زد که دوست داشتم تلفن و بردارم بکنم تو حلقش .با اومدن آریان و آران خفه شد. از چشای آران معلوم بود تعجب کرده.

آریان - چقد زود اومدین خانوم محمدی؟؟؟؟

- دیگه دارم از زود اومدنم پشیمون میشم.

و به کیوان اشاره کردم .جفتشون ریز ریز خندیدن و رفتن تو اتاق آریان .کیوان بلند شد و رفت سر کارش. منم با کارم خودمو مشغول کردم. دست مردونه ای روی میز نشست. سرمو آوردم بالا آران بود .لبخندی زد و کاغذی روی میزم گذاشت.

آران - این شماره ی منه. می خوام که یه مدتی با هم باشیم. اگه اشکالی نداره؟؟

دوس داشتم کاغذ و تو حلقش بکنم .ولی ...... ولی یاد تمام نقشه هام افتادم. نقشه هایی که می خواستم سیاوش و به زانو در بیارم . باید نزدیک بشم بهشون . شاید این راهش باشه. دستمو نا خودآگاه به سمت کارت دراز کردم و برش داشتم. آران با دیدن این حرکتم لبخندی زد.

آران - پس منتظر تماستم .

پشتشو بهم کرد و رفت بیرون. باورش برام سخت بود. یه استاد به شاگردش شماره بده .... تا چند دقیقه نگاهم به در بود. نگاهم و گرفتم و مشغول به کارم شدم .وقتیم که برگشتم خونه دیدم باز دوباره علی خونه ی ما پلاسه .

علی - سلام

- سلام باز که تو اینجایی؟؟

علی - کارت داشتم.

- چیکار ؟؟؟

علی - حالا بهت می گم فقط بریم یه جای آروم.

بردمش تو اتاقم : خب ؟؟

علی - چرا رفتی توی اون شرکت ؟؟

- وای علی باز شروع کردی .اصا به تو چه ربطی داره من چه غلطی می کنم؟؟

علی - من و خر فرض نکن تانیا. من که می دونم با قصد و قرض وارد اون شرکت شدی.

- تو اصا از کجا می دونی ؟؟

علی - صبا .... دوستت

دیگه دود از کلم داشت بلند می شد. از دست صبا عصبی بودم .دوس داشتم کنارم بود تا با دستای خودم زبونش و از حلقش می کشیدم بیرون. غریدم : تو به کارای من چیکار داری هان ؟؟؟

علی - واسم توضیح بده. ازت توضیح می خوام. چرا باید مشخصات یه پسر غریبه رو بخوای هان؟؟؟؟

کاسه ی صبرم لبریز شد . دیگه خسته شده بودم از سکوت.بذار دوباره زخمم سر باز کنه . فقط می خوام یکمی خالی شم . داد زدم : بشین تا بهت بگم .بشین تا زندگی نحسمو برات تعریف کنم تا دلیل کارامو بفهمی ... بفهمی اون تانیای شیش ساله که باید بچگی می کرد و از زندگیش لذت می برد .چطوری تبدیل شد به یه آدم انتقام جو و دلش چجوری پر نفرت شد؟؟

علی جا خورد . به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.

- شیش سالم بود. یه خانواده ی خیلی خوب داشتم .یه مادر دلسوز، یه پدر درستکار ، یه داداش مهربون و دوست داشتنی .از توی خونمون همش صدای خنده میومد. نه دعوایی داشتیم، نه غمی .یادمه همه صدام می کردن زلزله. از دیوار راست بالا می رفتم ولی الان بهم می گن دیوونه ،بد اخلاق ،عجوزه. دیدی دیگه. همچی خوب بود. من یه دوست داشتم که اسمش درسا بود . همیشه بعد از ظهرا می رفتم باهاش خاله بازی می کردم. یه روز طبق معمول رفتم خونشون تا با هم بازی کنیم.

- عروسکمو بده

درسا - نچ نمیدم.

- اون عروسک منه .تو حق نداری ازم بگیریش.

درسا - نخیر مال خودمه.

زدم زیر گریه و دویدم سمت خونه .در خونه رو زدم.

مامان - کیه ؟؟؟

- منم مامان.

مامان در و باز کرد و بادیدن قیافه ی من تعجب کرد : چی شده تانیا ؟؟

با دستای کوچولوم چادر گل گلیشو چنگ زدم : مامان درسا عروسکم و گرفته .بهم نمیدتش.

سرمو نوازش کرد : الهی من فدات بشم عزیز دلم. گریه نکن .اشکال نداره .خودم یکی خوشگل ترشو می خرم.

- ولی من اونو دوس داشتم.

مامان - عیب نداره .بیا بریم تو بهت یه چیز خوشمزه بدم.

دستمو گرفت و رفتیم تو .مامان در و بست .از پله ها رفتم بالا .حیاطمون وسطش یه حوض کوچیک داشت و چار تا ماهی قرمز کوچولو هم توش بود. سمت چپ حوض یه باغچه ی کوچیک که توش یه درخت بود و چند تا بوته گل رز .دستمو روی نرده های فلزی کشیدم.

- مامان قول می دی برام یکی بهترش و بخری؟؟

مامان - اگه دختر خوبی باشی داداشتم اذیت نکنی چرا که نه.

خوشحال شدم. دستامو بهم کوبیدم : آخ جون !

مامان - حالا برو بالا!

به سمت اتاق تیرداد رفتم .از دستگیره ی در آویزون شدم.

- تیرداد.........تیرداد...

در باشدت باز شد و باعث شد که بیفتم .تیرداد نگران پیشم نشست.

تیرداد - خوبی تانیا ؟؟؟ جاییت درد نمی کنه ؟؟؟ چرا از در آویزون میشی تو ؟؟؟

خندیدم : هیچی نیستش داداشی. بیا بریم مامان می خواد یه چیز خوشمزه بده.

تیرداد - شیکمو

- منم یا تو؟؟؟؟

انگشتشو روی نوک دماغم زد : تو

بلند شدیم و رفتیم تو آشپزخونه. مامان واسمون بستنی تو کاسه گذاشت و داد دستمون.

- بستنی شکلاتی نداشتیم؟؟

مامان - تانیا خانوم عزیزم مگه شما به کاکائو حساسیت نداری؟؟

- چرا

مامان - مگه دکتر نگفته نباید کاکائو بخوری؟؟

لبامو غنچه کردم : چرا گفته.

مامان - پس چرا باز دوباره می خوای بخوری؟؟؟

- اما من شکلات دوس دارم.

لبخند مهربونی زد : می دونم عزیزم ولی باعث می شه اون لکه ها دوباره برگرده.

قاشق آخرمو گذاشتم تو دهنم .صدای باز شدن در حیاط اومد .از جام پریدم : آخ جون بابا!

به سمت در دویدم و بازش کردم .

- سلام بابایی

بابا لبخند مهربونی زد : سلام زلزله ی بابا خوبی بابا ؟؟؟

- بعله

بابا - بیا بغل بابا ببینم.

تند تند از پله ها رفتم پایین و پریدم تو بغلش .محکم گونشو بوسیدم.

بابا - آخیش خستگیم در رفت.

خندیدم. مامان ایستاده بود و به من و بابا نگاه می کرد.

مامان - سلام آقا حمید خسته نباشید.

بابا - سلامت باشید خانوم.

تیرداد - سلام بابا

بابا - سلام پسرم

رفتیم داخل .مامان یه استکان چایی برای بابا ریخت و گذاشت جلوش.

بابا - امروز دخترم چیکار کرده؟؟

- نقاشی کشیدم .کارتون دیدم .بعدشم رفتم خونه ی درسا اینا .درسا عروسکمو به زور ازم گرفت. منم باهاش دعوا کردم. الانم با هم قهریم.

بابا - کار بدی کردی .نباید با هم دعوا می کردین.

- آخه اون عروسکمو ازم گرفت.

بابا - اشکالی نداشت .من برات یکی بهترشو می خریدم.

لبامو غنچه کردم و چیزی نگفتم .از روی پای بابا بلند شدم و به تیرداد چسبیدم. بابا چاییشو خورد : می گم طناز فردا مهمون داریم.

مامان - مهمون ؟؟

بابا - آره مهمون

مامان - کی هس ؟؟

بابا - می شناسیش.

مامان - کی خب ؟؟؟؟

بابا - اون دوستم و یادته سیاوش کرامتی؟

مامان - همون دوستت توی دانشگاه؟؟

بابا - آره 

مامان - چی شد همدیگه رو یهویی پیدا کردین؟؟

بابا - توی شرکت مثه اینکه شده شریک رئیس.

مامان - ا چقد خوب ازدواجم کرده ؟؟؟

بابا - آره بابا یه پسر پونزده ساله داره با یه پسر دوازده ساله.

مامان - پس پسر بزرگش دو سال از تیرداد ما بزرگ تره .

بابا - آره

نگاهی به تیرداد انداختم. داشت به حرفای مامان و بابا گوش می داد .نیشگونی ازش گرفتم.

- تیرداد فضول

عصبی نگام کرد. از جام پریدم و شروع کردم به دویدن.

تیرداد - نیم وجبی من فضولم یا تو؟؟

- معلومه تو

لباسم از پشت کشیده شدو افتادم تو بغلش شروع کرد به قلقلک دادنم.

- نکن تیرداد.

تیرداد - دارم تلافی می کنم زلزله.

جیغ کشیدم : مااااااماااااان.......بااااااااااباااااا

مامان دوید سمتم و من و از تیرداد جدا کرد.

مامان - هیس چه خبره بچه ها ؟؟

- مامان تیرداد داشت قلقلکم می داد.

مامان خندید و گونم و کشید: برین جای باباتون ببینم.

دویدم سمت هال و کنار بابا دست به سینه نشستم. بابا خندید : نیم وجبی من

- من نیم وجبی نیستم .

بغلم کرد : فردا که مهمونامون اومدن .زیادی شیطونی نکنی بابا.

- چشم!

بابا - آفرین دخترم!

- نمی شد به جای دو تا پسر یه دختر همسن و سال من داشته باشن؟

بابا - مگه چشه عزیزم؟ اونا هم مثه تیردادن.

- نه هیچکی مثه تیرداد نمی شه.

بابا - چرا؟؟

- چون داداش با بقیه فرق داره. هم مهربونه .هم من هر چی بخوام برام میاره. به حرفام گوش می ده .مراقبمه. درسا همش می گه .داداشش اذیتش می کنه.

بابا هیچی نگفت .فقط یه لبخند زد .تیرداد یه بادی به غبغبش انداخت : پس چی داداش به این خوبی داری .انقد اذیتش می کنی .هیچیم بهت نمی گه.

زبونم و تا ته در آوردم : بایدم همین طور باشه.

خواست بیاد سمتم که مامان دستشو رو شونه ی تیرداد گذاشت : آقا تیرداد نمی خوای برای مامان نون بگیری؟؟

تیرداد - چشم شما فقط مانی بدین.

- مانی؟؟؟؟ مانی دیگه کیه ؟؟؟

تیرداد - مانی کسی نیستش پوله . خارجیا به پول می گن مانی.

- آها

مامان به تیرداد پول داد تا بره نون بگیره. منم یکم برای بابام زبون ریختم . تا فرداش دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد .صبح با صدای جارو برقی بلند شدم .خمیازه ی کشداری کشیدم و رفتم تو هال. مامان داشت خونه رو برق می نداخت.

- صبح بخیر

مامان - صبح بخیر عزیزم

- مامان

مامان - جونم

- کمک نمی خوای؟؟

خندید : نه عزیزم خودم تمام کارارو کردم .فقط شما زحمت بکش دست و صورتتو بشور. بعدم صبحانتو بخور. راستی امروز باید بری حموم.

- باشه

مامان - خودمم میام سرتو می شورم.

- مامان من دیگه بزرگ شدم. خودم بلدم بشورم.

مامان - نه خودت گربه شور می کنی میای بیرون .خودم بشورم بهتره.

به سمت دستشویی رفتم .دست و صورتمو شستم و بعد به سمت آشپزخونه دویدم .تیرداد داشت صبحانه می خورد.

- یکم آروم تر داداشی خفه نمی شی؟؟؟

با دهن پر گفت : خدا نکنه.

صدای آخ مامان توجهمون و جلب کرد. دویدیم تو هال. مامان دوباره دستش روی قلبش بود. تیرداد دوید سمت کابینتا و یکیش و باز کرد .یه قرص و داد دست مامان . مامانم قرص و گذاشت زیر زبونش .مامان قلبش ضعیف بود. بعضی اوقات همینجوری می شد.

تیرداد - مامان بازم استرس داری ؟؟ 

مامان سرشو آروم تکون داد.

تیرداد - استرس چی آخه ؟؟

مامان - فک می کنم امشب کارا خوب پیش نمیره.

تیرداد - استرس نداشته باش من مطئنم همه چی معرکه پیش میره .مثه همیشه.

تیرداد سعی می کرد .همه چیو از دید خوب ببینه ولی من ...... آه بگذریم تا شب کار کردیم و بعد رفتم حموم. مامان انقد سرمو شست که منم شروع کردم به غرغر کردن و جواب غرغرامم لبخند دلنشین مامان بود. شب بود. هممون منتظر بودیم تا دوست بابامو خانوادش برسن. بابا هی به ساعت نگاه می کرد. هی قدم میزد. مامانم آروم بود و رو یه مبل نشسته بود. تیرداد تلویزیون می دید و من تمام حالاتشون و بررسی می کردم .با صدای زنگ در از جا پریدیم .بابا رفت تا در و باز کنه .چند دقیقه بعد صدای سلام و احوال پرسیشون اومد. وارد خونه که شدن مامان بهشون خوش آمد گفت و راهنماییشون کرد داخل پذیرایی . اولین کسی که وارد شد یه زن بود .تا منو دید یه لبخند زد : وای چه دختر خوشگلی !اسمت چیه عزیزم ؟؟؟

- تانیا

* چه اسم قشنگی !

برگشت سمت مامان : دخترتون خیلی نازه خانوم فرهمند.

مثه همیشه مامان لبخند مهربونی زد : مرسی خانوم کرامتی بفرمایین بنشینید لطفا.

زنی که مامان خانوم کرامتی صداش می زد روی مبل نشست. هنوزم نگاهش روی من بود. نگاهم به سمت دو تا پسری که پشت سر مادرشون روی مبل نشستن افتاد. یکیشون خیلی بلند بود و یکی دیگشونم کمی کوتاه تر از اون .نفر بعد یه مرد بود .با خودم می گفتم شاید دوست بابام باشه و درستم بود. کمی دور تر از مبلی که زنش نشسته بود نشست. نمی دونم چرا؟؟ ولی نسبت به نگاش حس خوبی نداشتم .همش نگاهش روی مامانم می چرخید. زنشم که انگار نه انگار...

مامان - ماشاالله اصلا بهتون نمیخوره دو تا پسر به این بزرگی داشته باشین.

خانوم کرامتی لبخندی زد : اینا زود بزرگ شدن خانوم فرهمند.

مامان - بهم بگین طناز راحت ترم.

خانوم کرامتی - خب به منم بگین عاطفه.

خندیدن .خانوم کرامتی دوباره رو من زوم کرد.

خانوم کرامتی - خانوم خوشگله بیا اینجا ببینم تو رو.

رفتم نزدیک تر بغلم کرد و گذاشت رو پاش .گونمو بوسید :وای چقد تو عروسکی!

هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم زن مهربونی به نظرم می رسید .یه چیزای دیگه ای هم گفت ولی من یادم نمیاد. گذاشتم زمین و شروع کرد. با مامانم حرف زدن. بابا هم با دوستش حرف می زد. تیردادم با اون دو تا پسرا... فقط من یه گوشه تنها نشستم. نمی دونم چقد گذشت که شام خوردیم و بعد مهمونامون رفتن . فک می کردم همه چی به خیر و خوبی تموم شده ولی این تازه شروع تمام مشکلاتمون بود.یه ماه گذشت. چهارشنبه بود . مامان بردم توی یک مغازه عروسک فروشی و گفت هر چی دوس داری بردار. منم یه عروسک موفرفری برداشتم .موهاش طلایی بود ،لباسشم آبی .عاشقش شده بودم .مامان عروسکو برام خرید و با هم برگشتیم خونه.بابا رفته بود مسافرت کاری و تیردادم از طرف باشگاهشون رفته بود اردو برای مسابقات و من و مامان تنها بودیم . ساعت شیش بود که یهو زنگ خونه رو زدن . به مامان نگاه کردم.

- من می رم ببینم کیه؟؟

روی پنجه هام وایسادم و آیفون و به زور برداشتم.

- کیه ؟؟

* درو باز کن عمو!

- شما ؟؟

* من عمو سیاوشم دوست بابات.

گوشی رو کمی دور تر از خودم گرفتم.

- مامان دوست باباس درو باز کنم ؟؟

مامان - کدوم دوستش ؟؟

- عمو سیاوش

مامان چادر سفیدشو سرش کرد و به سمت در رفت.

مامان - تو اینجا باش .الان من میام. 

مامان رفت بیرون . از پنجره به بیرون خیره شدم . مامان به سمت در دوید و بازش کرد.نمی دونم بهش چی گفت که مامان به اجبار رفت کنار و اون اومد تو. منم رفتم تو اتاقم. دوست نداشتم ببینمش.به در اتاقم تکیه دادم و گوشم و تیز کردم.

مامان - خیل خب بگو ببینم چیکارم داری ؟؟

سیاوش - طناز من هنوزم دوست دارم .

مامان - هه خجالت بکش آقای کرامتی ! تو پدر دو تا بچه ای.باید به عاطفه ...

سیاوش - من عاطفه رو دوست ندارم . حتی بعد ازدواجم هیچ علاقه ای بین ما به وجود نیومد. من تو رو دوست داشتم .... بهت نیاز دارم طناز ...

مامان صداش کمی رفت بالا : خیلی پستی سیاوش ...چطور روت می شه همچین حرفی بزنی ؟؟

سیاوش - فقط .. یه بار..

مامان - گمشو از خونه ی من بیرون!

نمی دونم سیاوش چیکار کرد که مامانم جیغ می کشید و نفرینش می کرد . می خواستم بیام بیرون اما دیدم در اتاقم گیر کرده. در اتاقم بعضی اوقات اینجوری می شد و همیشه مامان و بابا برام بازش می کردن. اون عوضی مامان پاک منو...مامانم زجه می زد و گریه می کرد.منم جیغ می کشیدمو مامان و صدا می زدم اما فقط صدای جیغش میومد.

سیاوش - خیلی حال دادی، مرسی عزیزم.

مامان همونطور که گریه می کرد گفت : خیلی پستی سیاوش ، حالم ازت بهم می خوره.عوضی ، چطور روت شد به دوستت خیانت کنی ؟؟

سیاوش - خودت تحریکم کردی ..... حالا هم پاشو خودتو جمع کن . دخترت تلف شد .مراقب خودت باش طنازم.

و رفت بیرون . اینو از صدای در شنیدم.تا چند دقیقه هیچ صدایی نیومد . بعد احساس کردم صدای قدمای کسی و می شنوم.

- مامان

در با صدای بدی باز شد . مامانم با چشمای متورم و قرمز جلوم ایستاد.خودمو پرت کردم تو بغلش و زدم زیر گریه .

- مامان چی شده ؟؟ چی کارت کرد ؟؟

مامان دوباره زد زیر گریه و منو تو بغلش گرفت : دیدی مامان ، دیدی دردونه ی من ، دیدی عزیز دلم ، دیدی تانیای من ، دیدی عزیزکم ، دیدی مامانت بی آبرو شد ، بدبخت شد . بابات داغون می شه اگه بفهمه .

- چیو ؟؟

سرمو نوازش کرد.

مامان - من زیاد حالم خوب نیست عزیزم.می رم کمی استراحت کنم.

مامان افسرده تر از قبل می شد . یادمه وقتی بابا برگشت . تا خواست مامان و بغل کنه. مامان فرار کرد و رفت تو اتاق. بابا هم پشت سرش رفت . حدود دو سه ساعتی تو اتاق بودن . یهو صدای داد بابا اومد و زجه های مامان.

بابا - می کشمش .... به ولای علی می کشمش اون عوضیو ... چرا به من زود تر نگفتی ؟؟ چرا بهم زنگ نزدی ؟؟

و جوابش گریه های مامان بود. بابا اومد بیرون . ترسناک شده بود . رگ گردنش زده بود بیرون و رنگش به ارغوانی می زد.بابا دو سه روز رفت و برنگشت خونه . وقتی تیرداد از اردو اومد و وضعیت خونه رو دید .تعجب کرد . نمی دونست چی شده ؟؟؟ بابا بعد دو سه روز برگشت . حالش خوب نبود.داغون بود. شبا میومد تو پذیرایی می خوابید.خونمون تبدیل شده بود به شهر ارواح . هیچکس نمی خندید.یه ماه گذشت حال مامان و بابا بد تر از قبل شد. مامان حتی حوصله ی خودشم نداشت. بعضی اوقات بالا می آورد و از لوی بعضی چیزا حالش بهم می خورد . حالتاش برام عجیب بود.مامان رفت دکتر و وقتی برگشت . دیدیم مثه یه روح اومد تو خونه زانوهاش خم شده بودن.کیفشو به یه سمت پرت کرد.

تیرداد - مامان خوبی ؟؟

مامان - دیدی تیردادم بدبخت شدیم.

دستاشو رو صورتش گذاشت و از ته دل زار زد.تیرداد نگران رفت سمت مامان که کنار دیوار نشسته بود.

تیرداد - چی شده مامان ؟؟

مامان - گوشی تلفن و بیار .

تیرداد گوشی و داد به مامان . مامان به بابا زنگ زد و ازش خواست بیاد خونه.

******

کمی سکوت کردم.

علی - چی شد تانیا ؟؟

اشکام صورتم و قاب گرفته بودن.

- مامانم از سیاوش حامله بود . خورد شدیم هممون . دکتر به مامان گفته بود . چون قلبش ضعیفه بعد دنیا اومدن اون بچه نحس مامانم می میره . همینطورم شد.بعد دنیا اومدن ترسا ، مامان مرد. از اون بچه بدم اومد. زن سیاوش وقتی کفهمید چیکار کرده ؟؟ برای همیشه از پیشش رفت و فقط پسراش براش موندن. بعد از مدتی هم ترسا رو برد.بابا هم به خاطر قرضاش رفت زندان......چند ماه اونجا بود و بعد خودکشی کرد. دیگه کسی و نداشتیم. ما رو بردن بهزیستی .محیط بهزیستی دردناک ترین چیزی بود که تو عمرم دیدم .تک تک اون لحظات و یادمه .وقتی یه زن و شوهر میومدن تا یه بچه رو به فرزندی قبول کنن .همه خوشحال می شدن . به خودشون می رسیدن اما من و تیرداد اصلا رغبت نمی کردیم ببینیمشون. اون سال بدون همراهی یه مادر و یه پدر رفتم مدرسه .وقتی بچه ها از مامان باباشون تعریف می کردن .می سوختم .می گفتم مگه چیکار کردم که خدا مامان بابامو گرفت .ماه ها گذشتن تا اینکه یه سال شد یه روز مثه همیشه رو چمنا نشسته بودم و تیرداد بغلم نشسته بود.

- داداش تیرداد من دیگه نمی خوام اینجا باشم. منم میخوام برم جای مامان و بابا.

تیرداد - میریم خواهر جون .میریم .با هم دیگه هم میریم.

عصبی شدم : تو که همش می گی میریم پس کی ؟؟؟

تیرداد - هر وقت بزرگ شدی.

- من طاقت ندارم .می خوام برم.

بغض به گلوم چنگ انداخت .دویدم که محکم به یکی خوردم. سرمو آورد بالا .زنه بهم نگاهی کرد : سلام خانوم کوچولو خوبی ؟؟؟

هیچی نگفتم . یاد مامانم افتادم اونم چادر سرش می کرد. خیلی ناز می شد .اخم کردم و خواستم به یه سمت برم ولی اون زود تر دستامو گرفت و جلوم نشست : نمی خوای حرف بزنی؟؟

هیچی نگفتم. به عروسکم نگاهی کرد : چه عروسک خوشگلی کی برات خریده ؟؟

- مامانم

لبخند تلخی زد : چه مامان مهربونی !اسمت چیه ؟؟

- تانیا

توی چشماش شیفتگی رو می خوندم .

* مریم

نگاهی به مردی که کمی با فاصله از ما ایستاده بود کرد : الان میام جواد جان .

دوباره نگاشو بهم دوخت : بعدا می بینمت .

و به سمت مرده رفت. منم یه گوشه نشستم و به عروسکم خیره شدم .

* تانیا کوچولو

برگشتم خانوم رضایی بود. کنارم نشست : تنها نشستی .چرا نمی ری با بچه ها بازی کنی ؟؟

- تنهایی و بیشتر دوس دارم.

خانوم رضایی - اینکه خیلی بده عزیزم.

- حرفتون و بگین لطفا.

خانوم رضایی - ببینم شیطون تو از کجا می دونی من می خوام باهات حرف بزنم؟؟

- چون هر وقت میاین پیش من اینجوریه.

خانوم رضایی - خانوم محمدی و دیدیش ؟؟

- کی ؟؟

خانوم رضایی - خانوم محمدی ...همون خانومی که باهات صحبت می کرد.

- آره

خانوم رضایی - چطوری بود ؟؟ خوب بود ؟؟

- معمولی بود .برای چی؟؟

لبخند پر رنگی زد : می خواد تو رو به فرزندی قبول کنه.

چشام گرد شد : چی ؟؟؟

خانوم رضایی - تو رو به فرزندی قبول کنه.

ابروهام و تو هم کشیدم : من ؟؟

خانوم رضایی - آره تو

- پس ... پس داداش تیردادم....

خانوم رضایی - خانوم خوشگله گفتن فقط تانیا.

عصبی شدم. داد زدم : نمی خوام ،نمی خوام من خودم مامان و بابا دارم .نمی خوام.

دویدم سمت درختا .تیرداد داشت با یکی حرف میزد. از پشت بغلش کردم. بغضم ترکید .

- نمی خوام، من نمی خوام.

تیرداد - چی نمی خوای تانیا ؟؟

- من مامان و بابا دارم. یکی دیگه نمی خوام.

تیرداد وا رفت .شروع کرد به آروم کردنم اما فایده نداشت .من آروم بشو نبودم .

تیرداد - هیس گریه نکن خواهر جون !بهت قول می دم اونا هم مثه مامان و بابا ازت خوب مراقبت می کنن.

- نه من خودم یه ...

تیرداد - تانیا اونا مردن .

شدت گریم بیشتر شد. پسری که باهاش حرف می زد رفت. رو چمنا نشستیم. سرمو رو پاش گذاشتم .

- تیرداد لالایی بگو .همون لالایی که مامان می خوند.

تیرداد واسم لالایی می خوند که نفهمیدم کی خوابم برد . یه چند هفته گذشت. خیالم راحت شد .فک می کردم دیگه اون خانومه ،سرپرستی بچه و اینا رو فراموش کرده ولی اینطور نشد. تیرداد چند روز ی دمق به نظر می رسید و سعی می کرد ازم دوری کنه. داشت کتاب می خوند .می رفتم سمتش که یکی دستشو رو چشام گذاشت.

* اگه گفتی من کیم ؟؟

دستاشو برداشتم و برگشتم همون زنه بود .لبخندی زد.

- سلام

* سلام عزیزم خوبی ؟؟

- آره

با خوشحالی براندازم می کرد.

* می دونی چه اتفاقی داره میوفته؟؟

- نه

* قراره تو بشی دخترم.

انگار یه پارچ آب سرد روی سرم خالی کردن. لبخندش نشون می ده خوشحاله .از زیر دستش فرار کردم .یعنی چی آخه بشم دخترش ؟؟ نمی شه. بعد از ظهر خانوم رضایی اومد و شروع کرد به جمع کردن وسایلم.

- خانوم رضایی دارین چیکار می کنین ؟؟؟

خانوم رضایی - قراره فردا بری.

- کجا ؟؟

برگشت سمتم و یه لبخند زد : پیش مامان و بابای جدیدت.

حالم بهم می خورد .از کلمه ی مامان و بابای جدید. عصبانی شدم : نمی خوام. من جایی نمی رم .مامان بابای جدیدیم ندارم .

زیپ ساک و کشید : تا کی می خوای .....

بدون توجه بهش رفتم بیرون .فقط یه نفر می تونست آرومم کنه... تیرداد .....

- داداش

تا من و دید راهشو کج کرد .

- تو رو خدا تیرداد ...تو رو خدا .....من نمی خوام از پیشت برم ......

پشتش بهم بود .صورتشو نمی تونستم ببینم : تانیا تو باید با اونا بری.

جیغ کشیدم : نمی خوام، نمی خوام .اصا می دونی چیه ؟؟از تو هم بدم میاد. از تو هم متنفرم .دیگه نمی خوام داداشم باشی .من تیردادی نمی شناسم.

رفتم .فرداش حالم بد بود .ناراحت بودم. وقتی اون خانوم دستم و گرفت. یاد مامان افتادم. همش احساس می کردم .یکی داره نگام می کنه اما نمی دونم کی؟؟ خدا خدا می کردم تیرداد باشه ولی نبود . سوار ماشین که شدم. آخرین نگاهم و به بهزیستی انداختم. دیدم داداش از پنجره نگام می کنه. داشت گریه می کرد.

- تیرداد

خانوم محمدی برگشت : چی ؟؟؟

بغضم شکست : داداش تیرداد ببخشید.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت ششم»

اشکام و پاک کردم.

- حالا پاشو برو تموم شد.

علی - تانیا

صدام به خاطر بغضی که داشتم می لرزید : برو می خوام تنها باشم.

علی - متأسفم !

و رفت بیرون .رو تختم نشستم .

- لعنت بهت سیاوش ..... لعنت بهت .....لعنت

خاله در و باز کرد : تانیا 

سرمو آوردم بالا .با دیدن صورتم آروم زد رو گونش : تانیا چی شده ؟؟ علی حرفی زده ؟؟؟

- نه

خاله - پس چی؟؟؟

- دلم برای مامانم تنگ شده.

خاله - خدا بیامرزتش. فک کردم چی شده اینجوری عذا گرفتی .پاشو دخترم .بیا شام بخور.

- نمی خوام.

و روی تخت دراز کشیدم.

خاله - تو که هیچی نمی خوری .دختر آخر پس میفتیا.

هیچی نگفتم .وقتی خاله دید توجهی نمی کنم در و بست. صبح زود رفتم شرکت. امروز از آران خبری نبود. بعدشم زود رفتم خونه برای خواستگاری اجباری.

خاله - تانیا این لباس سفیده رو بپوش.

- نه خاله این نه.

خاله - از موقعی که یادم میاد .تو همش سیاه می پوشی.

- رنگ مورد علاقمه.

خاله - تانیا لجبازی نکن .یه امشبه همش مثه عذا دارایی.

- من تا آخر عمرم عذا دارم.

خاله - تانیا ...

- ببخشید خاله ولی لباس تیره می پوشم .

لباس سفیدی که دستش بود و گذاشت روی تخت. از توی چشاش خوندم .بدجوری دلش شکسته رفت بیرون. با خودم گفتم به خاطر خاله .توی دستم گرفتمش .

- یه شب که هزار شب نمی شه.

بالاخره پوشیدمش .به خودم تو آیینه نگاه کردم .یه لحظه تصویر مامان جلوی چشمام اومد .

مامان - تانیا مثه فرشته ها شدی .

سرمو تکون دادم. با صدای زنگ در به خودم اومدم .

خاله - تانیا خانوم بیا مهمونا اومدن!

چادرمو روی سرم جابه جا کردم و رفتم بیرون. خاله و حاجی تا منو دیدن دهنشون باز موند.

- سلام

اومدن داخل. زن چادری ، اول از همه اومد تو و با دیدن من لبخند مهربونی زد .

* سلام عروس قشنگم

و جوابش فقط لبخند تصنعی بود که من بهش زدم. بعد هم یه مرد حدود همسن و سالای حاجی وارد شد . بهش خوش آمد گفتیم و اون با خوشرویی جوابمون و داد و در آخر شازده خان.... چنان اخمی کرده بود که انگار ارث باباشو خوردیم.کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و چهرش .... چشمای طوسیش برام آشنا بود .... خیلی آشناس ..... خیلی.... گل و داد دستم . بدون اینکه حتی نگاهم کنه . کنار خاله نشستم . حالم بد بود . نمی دونم چقد با هم حرف زدن که من و صدا کردن .

خاله - تانیا جان چایی بیار دخترم !

به سمت آشپزخونه رفتم و براشون چایی ریختم. بردم بیرون و به باباش تعارف کردم و بعد به مامانش. وقتی سینی رو جلوش گرفتم . یه لحظه چشم تو چشم شدیم . مات صورتم شد . نمی دونم تو نگاهش چی بود . تعجب ، خوشحالی ، هیجان .... نمی تونست نگاهش و ازم جدا کنه . منم همینطور ... چشماش همرنگ چشمای مامان طنازم بود. شاید به خاطر همین بود که انقد بی پروا به صورتش زل زدم. با هر بدبختی بود .چایی و برداشت و منم از خدا خواسته تونستم از دست چشاش فرار کنم. بعد اینکه حاجی و خاله چایی برداشتن . کنار خاله نشستم . آروم بهش گفتم : نرگس کجاس ؟؟

خاله - خونه افسانه دوستش.

هیچی نگفتم . سنگینی نگاهشو احساس می کردم . 

* خب آقای محمدی ، اگه اجازه بدین این دو تا بچه هم برن. با هم صحبتاشون و بکنن و سنگاشون و وا بکنن.

حاجی - خواهش می کنم آقای فرخ زاد .... تانیا جان آقا تیرداد و ببر تو اتاقت! تا با هم صحبت کنین .

به زور از روی مبل بلند شدم . آروم به سمت اتاقم راه افتادم . پاهام و انگار با دو تا وزنه بستن و قدرت راه رفتن ندارن . در و باز کردم و رفتم تو.حتی تعارفشم نکردم . اومد تو و روی صندلی میز تحریرم نشست . 

تیرداد - من به این ازدواج راضی نیستم ...

- منم از خدام نیست آقا پسر .

تیرداد - ازت می خوام . یه مدتی با هم رفت و آمد داشته باشیم .

- ام ......

تیرداد - یه وقت فک نکنی عاشق سینه چاکتم .... اما ....

صداشو آروم تر کرد : همش فکر می کنم . تو گمشده ی منی .....

احساس خوبی بهش داشتم . تا حالا این آرامش رو از کسی نگرفته بودم .

- قبوله

تیرداد - خوبه حالا شمارتو بگو رو گوشیت میس بندازم.

شمارمو بهش گفتم و رو گوشیم میس انداخت. با هم رفتیم بیرون . همه مشتاق به ما خیره یودن . 

تیرداد - من و تانیا خانوم کمی وقت می خوایم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×