رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

roro_nei30

بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

پست های پیشنهاد شده

پارت24

*مرسا*
به یک غار رسیدیم دور نا دورش برعکس اوایل جنگل که نورانی و زیبا بود،اینجا سیاه و زشت بود !هیچ برگی بر درختان نبود ! آسمان سیاه و تار بود !وارد غار شدیم.کم کم غار از حالت باریک به یک حوطه بزرگ تبدیل شد ؛در تمام دیواره های غار و همه جا جلبک چسبیده بود و در وسط یک صخره بود که شکافی خاص روی آن بود ، گویا جای یک چیز خاص درون آن بوده که حالا نیست!
تورن ناگهان گفت :بچه ها ما اینجا اومده بودیم!
لی لی با شک گفت:کی؟
تورن پاسخ داد :همون موقع که اومدیم اینجا دنبال شمشیر سناتور و نبود !
سوسو گفت:آره راست میگی ،ولی... چرا اینقدر تغییر کرده؟
تورن_نمیدونم !ولی یعنی اهریمن اینجا مهروموم شده بود؟
اونا در حال بحث بودن ،من رفتم سمت صخره شمشیر بلو رز رو در اوردم ،شمشیری که وقتی من به زمین برگشتم رفتن دنبالش ولی اون با غیب شدن من غیب شد ،کسی هم جز من نمیتونه قدرتشو کنترل کنه!دستشو گرفتم و از قدرت ردیابی استفاده کردم ،یه هاله ای دیدم ،یه هاله از ساسکه که داره شمشیر رو از صخره میکشه بیرون و یه چیز دیگه دیدم ولی ناگهان سرم گیج رفت و شمشیرم غیب شد !برای این کار انرژی زیادی از من میرفت !
تورن اومد سمتم و گفت :چی شد مرسا؟
جواب دادم : ساسکه اهریمن رو آزاد کرده !
تورن گفت:چی؟
ناگهان سوسو با عصبانیت منو هل داد و داد زد: تو چی میدونی؟چرا الکی به اون گیر میدی من خیلی سوال ازت دارم!تو چی داری که اینقدر برای ملکه مهمی؟چرا نباید ازت هیچ سوالی بکنیم؟چرا این بالهارو داری؟چرا تو از من که جانشین ملکه ام مهم تری؟ها؟ چرابخاطر تو باید ساسکه میرفت؟
با جمله آخرش مبهوت بهش خیره شدم .لی لی به صورت سرزنش کننده گفت:
_سوسو!
من یه لحظه گفتم:چرا ساسکه بخاطر من رفت؟
سوسو به صورت یه آدم پشیمون گفت :هیچی.
نمیدونم چرا یهو عصبانی شدم !خیلی الکی روم داد زد،فشار بچگیم باز اومد روم ،خاطراتم جلوم رژه میرفت!وقتی که روم داد زدن ، وقتی که خونی توی خیابون افتاده بودم و...
شروع کردم جیغ زدن،گوشم و گرفتم و جیغ زدم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 25
سوم شخص
همه با نگرانی به مرسایی که هرچه تلاش میکردند قطع نمیشد خیره شدند!آنقدر جیغ زد که از حال رفت و سوسو درحال گریه به خود لعنت میفرستاد،ولی نمیدانست که داستان این دختر متفاوت است!
شب بود همه در زیر درختی خواب بودن و تورن در حال مراقبت بود،که دخترک بیدار شد و به تورن نگاه کرد!تورن به سمتش رفت و گفت :خوبی؟چت شد همش جیغ میکشیدی؟
مرسا سرش را پایین انداخت و گفت :خوب میشه گفت من خاطره بدی از بچگیم دارم!من کوچیک بودم یه خانواده منو به فرزندی قبول کردن بعدش فهمیدم اونا یه مریضی روانی دارن که بچه ها رو اذیت میکنن و خیلی اذیتم کردن از اون موقع اگه کسی زیاد روم داد بزنه یا اگه کسی من بزنه حالم بد میشه و اونطور میشم!
تورن دست را روی شانه دخترک گذاشت ،او را درک نمیکرد ولی غمی در صدایش بود تا باعث شود با او همدردی کند!
مرسا لبخندی زد و گفت:میدونی تورن...تو واقعا خیلی خوبی!تو مثل یه برادر بزرگ تری برام !واقعا دوست دارم!
تورن لبخندی زد و گفت :خوشحالم که اینطور فکر میکنی بخواب قراره یه ماجراجویی بزرگ داشته باشیم!
*ساسکه*
شمشیرهایمان به هم برخورد میکردند ،با تمام حرص به او حمله میکردم و او نیز به من حمله میکرد این کشمکش آنقدر ادامه داشت تا من بایک حرکت او را به زمین پرتاب کردم و شمشیرم را کنار سرش در زمین فرو کردم!
لبخندی زد و گفت:نه بابا...قوی شدی.
بلندشدم و گفتم پس چی خیال کردی سوبارو...خیال کردی من هنوز یه بچم؟
سوبارو با لبخند رفت سمت جا شمشیررش و آن را روی آن آویزان کرد و گفت :راستی فهمیدی که اون دخترکوچولو برگشته سیتی آرو با دوستات؟
لبخند از روی لب هام رفت،رومو برگردوندم و گفتم:چرا حرف اونو پیش کشیدی؟
_چونکه تا جایی که یادم میاد برات مهم بود و میگفتی بخاطر اون به دوستات آسیب نز...
حرفشو قطع کردم و گفتم:من رفتم استراحت کنم.
و رفتم سمت اتاقی که در این سه سال مختص من بود!
سوبارو داداشی بود که بین خانواده پیدا شده ام نبود !تو این مدت با دوستای دوران کودکیم بوده و داشته تمرین میکرده تا انتقام بگیره نمیدونم دقیقا کی ولی میدونم ربطی به ملکه کریستال داره!
قلبم بعضی وقتا میگفت اون آدم خوبیه ولی گاهی اوقات واقعا احساس میکنم یه آدم شروریه!و شدیدا از مرسا متنفره ،نمیدونم چرا!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 26
سوسو*
به دره اندرومگان رسیدیم! ولی فرق کرده بود، در چهار طرف شهر برج هایی بود که با پرتوهای نور به هم متصل بودند،مثل اینکه اینا برای جلوگیری از ورود تاریکی ها(پیروان اهریمن)است!
با هم وارد شدیم،نگهبانان در حال گشتن ما بودن که ،ناگهان یکی از آنها گفت
_بانوی من!
فکر کردم با من برگشتم سمتش که دیدم داره به سمت مرسای مبهوت میره! مرسا گفت:
_با ...منی؟
_بله بانو!ملکه کریستال منتظر شما هستن بفرمایید!
همه با تعجب به اون نگاه میکردن منم دست کمی از اون ها نداشتم ولی یه لحظه حس تنفر ازش پیدا کردم!
مارو به سمت قصری که قبلا قلعه اژدهای فانگ بود بردن!
یه لحظه شنیدم، که فانگ یه چیزی گفت:عجیب نبود!
با تعجب گفتم:چی عجیب نبود؟
بی تفاوت نگاهی به من انداخت و گفت:بنظرت اگه اون آدم بود میذاشتم زنده بمونه؟
با بهت و ناباوری به اون و مرسا نگاهی انداختم ،راست میگفت،اون از انسان ها متنفر بود!
وقتی به کاخ رسیدیم رفتم سمت مرسا،خواستم چیزی بپرسم که دیدم پوستش مثل گچ سفید شده بود و دستاش مشت شده بودن!خواستم یه چیزی بگم که صدای ملکه کریستال اومد،اولین بار بود که قراره از نزدیک بدون هیچ سرپوشی ببینمش!ولی با دیدن چهرش یکه خوردم،چهرش آشنا بود ،همه اعضای صورتش،بجز چشماش ،شبیه مرسا بود !همه برگشتند سمت مرسا که داشت بی تفاوت و سرد به ملکه نگاه می کرد!
ملکه کریستال:به ...سلام به جنگجوهایی که قراره مارو نجات بدند!
و به مرسا نگاه کرد و لبخندی عمیق زد!همه تازه به خودشون اومدن و زانوزدند،همه بجز مرسا!
ملکه کریستال:مثل اینکه همه فهمیدید که مرسا تنها دختر منه نه؟
بنیان کریستال فریاد گونه گفت:تمومش کنید بانوی من!
به ذهنم رسید(ولی کسی که ملکه کریستال میشه حق نداره ازدواج کنه،منم دقیقا برای همین بود که قبول کردم جانشین بشم!)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 27
سوم شخص*
ملکه کریستال به بنیان کریستال نگاهی کرد و بالبخند گفت:
_چرا حرص میخوری ناتالی؟...مگه چیز اشتباهی میگم؟
به مرسا نگاهی کرد و گفت:
_مگه عجیبه که بگم ...این دخترمه؟
به دیگران نگاه کرد و گفت:من یه قانون شکستم ...ولی مگه همه شما قانون نشکستید؟
همه منظور ملکه را فهمیدند.
لی لی و راکویلی که یک متجاوز را وارد این دنیا کردند!
تورنی که به یک متجاوز کمک کرد!
سوسویی که از قصر فرار کرد!
فانگی که هنوز در فکر کشتن یک همنوع است!
ملکه کریستال گفت:من هم قانون شکنی کردم مشکلیه؟
به مرسا نگاهی کرد و منتظر تاثیر حرف هایش بود؟
مرسا همان گونه که سرش پایین بود آرام گفت :ملکه شما چرا اصرار دارین که من دخترتونم؟
ملکه کریستال خواست جواب بده:آخه...
که مرسا فریاد زد:وقتی که حتی یک بار آغوش شما رو حس نکردم؟...وقتی که یک بار اسمتون رو نشنیدم؟...وقتی که حتی نمیدونین تو کودکیم چه اتفاقاتی برام افتاده؟ ...جوابی برای این دارین؟
همه از ابهت و اقتدار مرسا مبهوت بودند!چنان حرف میزد گویا لشکری از او حمایت میکنند،با هر حرف گویا رعد وبرقی میزد!
ملکه و بنیان کریستال ابتدا مبهوت ماندن !ولی سپس ،ملکه کریستال خنده ای بلند کرد و گفت:کاملا شبیه پدرتی!مخصوصا اون نگاه ها وحشیت!
و به چشم های خاکستری دخترک خیره شد.
و اینجا بود که مرسا تازه به این فکر کرد پدرش که بود؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 28
*سوناتا*
از پله ها بالا رفتم،سورن هم دنبال میومد.همونطور که بالا میرفتم زیر لب میگفتم:خجالت هم نمیکشه مرد گنده...اصلا تقصیر سوباروه ...چرا بهش گفته که اونا برگشتن؟...ن اصلا نمیدونم ...این دختره چی داره که ساسکه وضعش اینطور شد!
خودم میدونستم که چرا دارم حرص میخورم،چون که ساسکه، هیچوقت منو مثل اون دختری که نمیدونم حتی اسمش چیه ندیده!
بدون در زدن،در رو باز کردم رفتم داخل! دیدم تو اتاق جلوی پنجره قدی نشسته رو تخت و داره شمشیرش رو تیز میکنه!
بلند جیغ زدم:آخه چرا نمیای تمرین؟چون اون دختره اومده؟
لبخندی زد و گفت:سلام سورن...سلام سوناتا...کی اومدید؟
گفتم:حرفو عوض نکن...جواب منو بده چ...
حرفمو قطع کرد:اون دختر اصلا برام مهم نیست!
با حرفش ،مبهوت بهش خیره شدم!سورن گفت:
_ساسکه...واقعا؟
_سورن از تو انتظار نداشتم ...اون یه انسانه...من عاشق انسان بشم؟
_پس چرا نیومدی تمرین؟
دستشو تکون داد ،تازه دیدم که زخمیه!
_بنظرت با این میتونم بیام تمرین؟
رفتم سمتش دستش رو گرفتم ،دستش رو کشید و گفت:خودم بستمش !
بلند شد و رفت،سورن هم دنبالش!میدونست میتونم ذهنش رو بخونم اگه بهش دست بزنم!همون دو ثانیه کافی بود تا بتونم ذهنشو بخونم!از چیزی که خوندم هم عصبی شدم ،هم ناراحت!رفتم پشت تختش آینه شکسته رو خارج کردم!
رو آینه ای که من بهش داده بودم و بهش گفت بذاره رو دیوار ،ترک های بزرگی بود و کمی خون هم روش بود!
یعنی بخاطر یه انسان ،هم این آینه رو شکست هم دست خودشو زخمی کرد؟ولی نمی خواد عاشق یه انسان باشه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 29
*سورن*
من و سوناتا در یک طرف میدان و ساسکه و سوبارو یک طرف دیگر میدان بودند.ساسکه شمشیر سناتور رو در دست داشت و سوبارو ،همه قدرتش را در دستانش جمع کرده بود و نوری آبی رنگ دور دستانش بود!من و سوناتا از قدرت درونیمون استفاده کردیم،من قدرت رو تو دستام جمع کردم و سوناتا قدرتش رو تو پاهاش جمع کرده بود و آماده مبارزه بودیم!
بعد از اینکه تعظیم کوتاهی کردیم به هم حمله کردیم!اولین بار بود که میدیدم،سوناتا با این همه عصبانیت مبارزه میکرد !گویی میخواهد گردن ساسکه را بشکند!
همان طور که در حال مبارزه بود به فکر فرو رفتم!من و سوناتا دوستای ساسکه بودیم ،از وقتی که پدر مادرش ناپدید شدند و از خانواده فانگ ترسید!خوب،میشه گفت من و سوناتا دلایل اصلی شجاع شدن ساسکه بودیم!
اون دنبال پدر و مادر و سوسو و سوبارو بود!ما اون زمان هیچ کدومو ندیده بودیم!ولی اون وقتی 18 سالش شد دیگه کمتر به دیدن ما میومد و با تورن و لی لی دوست شد،برای همین من فوق العاده از این دو نفر متنفر!بعدش سوبارو اومد پیشمون و گفت کمکش کنیم و گفت ساسکه خودش با پای خودش میاد و حرفش راست بود!
در آخر مبارزه ساسکه سوناتا و سوبارو من رو که غرق خیال بودم شکست داد!
شب شده بود از بالای پشت بوم به ماه نگاه میکردم. ما خیلی دورتر از سیتی آرو بودیم،اهریمن نمی تونه دستش به ما برسه!
پرنده نامه بر رو دیدم که داره یاد سمتم ،نشست رو دستم.نامه رو از دور پاش باز کردم و از چیزی که خوندم متعجب شدم! با قدرتم غیب شدم رفتم توی سالن اصلی که همه اونجا بودن. ساسکه سرشو به مبل تکیه داده بود و چشماشو بسته بود ،سوبارو در حال نگاه انداختن به نقشه بود و سوناتا با نگاه عاشقانه به ساسکه خیره شده بود!
چشم غره ای به سوناتا رفتم و حس عصبانیت از ساسکه ای که سوناتا رو عاشق خودش کرده بود پیدا کردم.به سمت سوبارو رفتم و گفت:
_یه پیام مهم اومده.
به من نگاه کرد و پرسید:
_چه پیامی؟
_اینکه ملکه قانون رو شکست!
سوبارو لبخندی زد و گفت :تازه فهمیدی؟
با تعجب :مگه میدونستی؟
روشو کرد یه طرف دیگه و گفت:آره ...همون دختره که فکر میکردیم انسانه...دخترشه!
با این جمله چشمای ساسکه با تعجب باز شد و مبهوت به سوبارو نگاه کرد .گویی که آرزویی در عین نا امیدی بود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 30
*مرسا*
سه روز از اومدنمون گذشته .اوایل دیگران با من سرسنگین شده بودن تا اینکه یه روز جلو همشون اینقدر گریه کردم تا منو قبول کردن!البته اونا فهمیدن و منو درک کردن.از اون موقع در گیر نقشه کشیدن برای دفاع از سیتی آرو ایم!البته بجز برخی در قصر به من بانو نمیگن که البته حتی نمیدونن چرا!
به اتاق فرماندهی رفتم.راکویل هم همراه من وارد شد تا با فرمانده راجب نزدیکیه اهریمن سوال کنیم و نقشه حمله رو بفهمیم.وارد یک اتاق شدیم ،مانند بقیه اتاق ها مانند کریستال برق میزدند و وسط یک میز بزرگ بود که یک پسر پشت به ما، روبروش ایستاده بود و در حال بررسی نقشه بود !
_فرمانده.
سمت ما یک پسر جوون برگشت،با موهای مشکی و صورتی تقریبا گرد و چشمای درشت مشکی!لبخندی زد و گفت:
_سلام بانو مرسا... همچنین ...
و با حالت پرسشگر به راکویل نگاهی کرد ،به طرف راکویل برگشتم که با یه حالت مبهوت به چهره فرمانده نگاه میکرد!یه لحظه دیدم که ابهت راکویل یه لحظه از بین رفت!
راکویل_ها...ا...اسم من راکویله و معاون بانو هست!
فرمانده لبخندی دلپذیر تر از قبل زد و برگشت سمت نقشه و گفت:
_بانو ...نقشه رو مشخص کردم و منتظر تایید شمام.
با بهت باقی مونده از حالت راکویل به طرف میز رفتم و راکویل آروم کنارم جا گرفت. در حال توضیح دادن نقشه بود ،واقعا بنظرم با اینکه فقط دو سال از من بزرگتره خیلی کار درسته،ناگهان راکویل گفت :
_ولی بنظرم اول باید از راه مطمن بشیم که اهریمنی در راه نباشه.
با لبخندی بزرگ و آرامش بخش به او خیره شد و گفت :
_بله...حتما اینکارو قبلش میکنیم!
حقیقتا تو نگاه راکویل حسی رو دیدم که متوجه شدم،این خانوم خانوما هم تو دام افتاد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 31

شب بود،همه پشت درختان کمین کرده بودند.چشم همه به فضای باز و بزرگ پشت درخت ها ماننده بود و منتظر سپاه اهریمن بودند!مرسا در پشت درختان در حال تمرکز بود تا بتواند حس کند چقدر نزدیک هستند!از فاصله یک کیلومتری ،صدای لرزش خاک،کوبیدن پاهای دیوها و اسب ها می شتید!
به تورن نگاهی انداخت و به نشانه آماده شدن ،سرش را تکان داد!تورن به همه سپاه علامت داد! نزدیک شدن ارتش را دیدند.هیچ کس ترسی از زیاد بودن پیروان اهریمن نداشتند! گویا از برد خود مطمن بودند ولی این میان یک چیز آشکار بود ،کم بودن ارتش کریستال !
وقتی که وارد فضای خالی از درخت شدند،همه به پا خواستند و حمله کردند.دو سپاه مانند دو موج آب به هم برخورد کردند و در یکدیگر مخلوط شدند!
صدای برخورد شمشیر ها،بوی خاک به همه آنان شجاعت میداد و کاریو در این میان،مرسا هدف گرفته بود!مرسایی که حالا فهمیده بود چرا اهریمن از او مرسا میخواست!با حمله به او قصد شکستن شمشیرش داشت ولی با مقاومت او ،تازه متوجه بلو رز شد! این شمشیر ،شمشیری بود که او را تقریبا نابود کرد،نابودی قلبش!کمی ترسید،آخرین بار شخصی به او گفته بود «اینبار قلبتو ازت گرفتم...دفعه بعد خودت رو به نابودی میکشم»
میان این جنگ تن به تن ، ناگهان شخصی روی زمین افتاد،بیجان،نفس هایش قطع شد،از آن میان دختری بغض کرد ولی نمی توانست به او کمک کند!
کاریو با این صحنه متوجه شل شدن دست مرسا شد،چشمانش پر از اشک و بهت شده بود!کاریو از این فرصت استفاده کرد و او را به زمین انداخت . ولی مرسا هنوز به خود نیامده بود!
کاریو نمی توانست او را بکشد او باید او را سالم به اهریمن برساند! خواست با او ناپدید شود که ناگهان تیری به سمت قلب او پرتاب شد ، همان جایی که قبلا شمشیر هدف قرار گرفته شد.دور تا دور آن نیروی کهکشانی بود!
با وحشت به طرفی برگشت که تیر پرتاب شده بود،ولی هیچ کس نبود!به تیر نگاهی انداخت، روی آن جمله ای حک شده بود.
«مگه نگفتم هیچ وقت به عزیزانم حمله نکن؟آرزوی نابودی داری؟»
کاریو ترسید و با تعجب به دختری نگاه کرد که اصلا انتظار نداشت پدرش چنین شخصی باشد وتازه متوجه آن چشمان خاکستری وحشی شدو باز هم بر کنجکاویش افزوده شد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 32

راکویل*
به سمت جنگل رفتم.کاریو با سپاهش ناپدید شده بودن و مرسا با گریه دوید وسط جنگل!نمی دونم چه اتفاقی براش افتاده .پشت یک درخت دیدم نشسته و زانوهاش رو بغل کرده و با بغض به جلو خیره شده!
رفتم جلوش نشستم.
_چته مرسا؟...چرا یهو رفتی؟
همون طور که به جلو نگاه میکرد صدایی خفه از ته گلوش خارج شد:
_نمیدونستم!
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
_نمیدونستم که اینقدر درد داره...خیال میکردم جنگ یک چیزه بچگونه ست...نمیدونست که اینقدر وحشتناکه!
میدونستم هرکسی جای من بود دلداریش میداد ولی من شکه ترش کردم!
_از اینم درد ناک تره!
به سمتم برگشت و به من نگاه کرد.
_وقتی ترس اینکه هر لحظه قراره یکی بمیره برات میاد...وقتی حتی نمیدونی چقدر دیگه زنده ای...وقتی میفهمی زندگی یه داستان با پایان خوش نیست...وقتی میفهمی دوستت دشمنته...تازه میفهمی که جنگ چیه!
با جمله آخرم گریه ش بند اومد و گفت:منظورت چیه؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
_فکر کنم که ساسکه با اهریمن همکاری میکنه!
انتظار نداشتم عکس العمل تندی نشون بده چون میدونستم ساسکه رو یادش نمیاد ولی با چیزی که دیدم به اینکه این دختر اونو فراموش کرده شک کردم.
مرسا گوشش رو گرفت و آروم شروع کرد به زمزمه کردن:
_نه... این دروغه...ساسکه آدم خوبیه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×