رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

roro_nei30

بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

پست های پیشنهاد شده

"به نام خالق زیبایی"

 

Negar_03042018_124929.jpg

 

نام رمان:بالهای کبوتر یک دختر

نویسنده :رضوان نیسی (roro nei30) کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : تخیلی ، عاشقانه ، ماجراجویی

خلاصه :

اشتباه ها ...

اشتباه بزرگتر می سازند ...

اما این اشتباه آنقدر ها هم اشتباه نیست

این اشتباه ساخت یک انسان نیست

این اشتباه سرنوشت بود...

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت اول

*سوم شخص*
در فضای بسته بهزیستی ، کودکان و نوجوانان در حال بازی بودند و مربی ناگهان از سکوت در عین حال پر سر و صدای حیاط متعجب شد! به یکی از زوج هایی که آمده بودند تا یک دختر به فرزندی قبول کنند نگاهیی انداخت و گفت:
_عجیبه...چرا اینقدر حیاط بی سروصداست؟
خانمی که در حال نگاه به بچه ها بود با تعجب به سمت مربی برگشت و گفت: به این جو میگید بی سروصدا؟
مربی گفت : برای بودن مرسا توی جمع خیلی آرومه.
آقایی که آنجا بود گفت:مرسا؟
مربی با لبخند برگشت سمتش و گفت:آره ...دختر فوق العاده شیطونیه ولی همه دردای بچگیش رو پشت اون شیطونیاش قایم میکنه.
مربی گویا از غم این دخترک بغض کرده باشد،برخاست .
معلم نگاهی به انها کرد و گفت: وایسید ببینم... مرسا کو؟
یکی از بچه ها گفت:خانوم دفتر نقاشیش رو برد و رفت.
معلم فریاد زد:وای...مرسا.
*مرسا*
بین درختها و نور خورشیدی که از بین برگها میگذرد و صدای آبشاری که همون نزدیکی بود، پاهامو از درخت اویزون کرده بودم و سروته داشتم لونه کبوتر کوچیکی که جلوم بود و میکشیدم و وسط جنگل تمرکز میکردم که صدایی در نیارم که پرواز کنه.
یه لحظه احساس کردم صدای مربی فولاد زره م رو شنیدم؛ نه مثل اینکه واقعی بود. اینقدر بلند بود که کبوتر پرواز کرد . با اعتراض از درخت پریدم پایین.
_اه مربی مزخرف!
_الان باید برگردم مگه نه میاد کله م رو میکنه.
طبق عادت لبامو از حرص غنچه کردم و رفتم سمت بهزیستی که یه دوتا خانوم خوشگل دیدم.
با کنجکاوی بهشون نگاه کردم . یکی از دخترا موهای سبز بلند و لباس سبز با دامن پوشیده بود با چشمای آبی ؛ اون یکی موهای پسرونه سفید مایل به صورتی بود و شلوار و بلوز چرمی صورتی و چشمای قرمز؛ از تیپشون یخورده تعجب کردم و کنجکاو شدم ؛منم که فضول عالم؛ رفتم دنبالشون اینقدر رفتن که فک کنم گم شدم! به یه جا رسیدن موسبزه گفت: راکوئل فک کنم همینجا خوب باشه.
_وایسا مطمئن شم.
کل درختا رو دید و اومد سمت درختی که من پشتشم.
یه لحظه هول کردم ،ولی با یه حرکت از درخت بالا رفتم ولی پام خورد به یه شاخه و صدا داد، درجا رفتم پشت برگا ،چون کوچولو بودم جام شد و جلو دهنم و گرفتم، با ترس نگاه کردم ، نمی دونم ولی احساس میکنم خطرناکن.
اومد پایین دخت و به جایی که قایم شدم نگاه کرد . دیگه نفسم بند اومد و....
*سوم شخص*
راکوئل با شک به درخت نگاه می کرد .
در پشت برگها مرسا در حال سکته بود که صدای دختر موسبز نجاتش داد .
_إ... راکوئل کسی اینجا نمیاد همه انسانا میترسن بیان وسط جنگل به این خطرناکی.
و این سئوال در ذهن مرسا ایجاد شد: پس شما چیزی غیر از انسانید؟

ویرایش شده در توسط roro_nei30
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم
*مرسا*
_راست میگی اون انسانا اونقدر ترسو اند که نمیان ... خب لی لی دروازه رو باز کن.
اون دختر موسبزه که فک کنم اسمش لی لی بود یه فلوت در اورد با کنجکاوی بهش نگاه میکردم که یهو فلوت دراز شد و چرخید و چرخید تا یک دروازه نورانی عین این کارتونا درست شد.
باز شدن دروازه همانا و برخورد فکم به زمین همانا. اون دوتا رفتن توش .منم نترس عالم؛ پریدم توی دروازه.
یکم سرم گیج میرفت چشمامو باز کردم به پشت سرم نگاه کردم دروازه بسته شد برگشتم واز منظره روبروم شکه شدم !
یه دره پر از درخت، دوردست کوهای سنگی بلند دیده میشد، روی صخره ها قصر ها و خونه های کوچیک بزرگ دیده میشد،آسمون از رنگهای صورتی آبی و زرد ترکیب شده بود و در آسمون آدم های پروانه مانند در حال پرواز بود.
از ذوق ،همه چیو فراموش کردم و با صدای بچه گونم بلند گفتم :وای...
برگشتم دیدم اون دوتا دختر با تعجب به من نگاه میکنن، من بیشتر تعجب کردم با دیدن بالاهای پروانه پشتشون، یه جورایی محو بودن ، پشتشون رفتم و گفتم :وای چه قشنگ!
خواستم به بال موصورتیه دست بزنم یهو دستمو پیچوند گذاشت پشت کمرم که جیغم در اومد.
موسبزه:راکوئل ولش کن... گناه داره!
_ لی لی بس کن این یه متجاوزه اگه بفهمن ما یه انسان اوردیم میدونی چی میشه؟
_ به هرحال این کار اشتباست ما میتونیم اونو برگردونیم و...
حرفشو قطع کرد:اونم بره به همه بگه! لی لی این قدر مهربون نباش .
_گناه داره ببین چقدر معصومه .
منم همین طور که از درد اشک توچشام بود بهش نگاه کردم و تندتند سر تکون دادم.
_هیچ انسانی معصوم نیست اینو بفهمم.
داشتن بحث میکردن که گفتم: توروخدا دستمو ول کن ؛شکست!
لی لی، راکوئل رو مجبور کرد ولم کنه .
به لی لی نگاه کردم و گفتم :وای مرسی دستم داشت می شکست از دست این وحشی!
راکوئل خواست بیاد سمتم که رفتم پشت لی لی .
_توروخدا ازم دفاع کن.
لی لی خندید و گفت : راکوئل ببین چقد نازه .
به لی لی لبخندی زدمو گفتم: یه سئوال...اینجا کجاست؟
به هم نگاهی کردن و گفتن:سیتی آرو!
_کجا؟ من تو جغرافیا درباره ی همچین جایی مطالعه نکردم.
راکوئل با تمسخر:چون یه دنیای موازی دنیای شماست!
_وایسا یعنی من تو دنیای پریام.
هردو با تعجب گفتن:
_ دنیای چیا؟
_خودتون... مگه شما پری نیستین؟
لی لی:نه اسم ما ساروس ها ست.
_یعنی شما اسمتون ساروسه؟
_آره.
_خب الان باید کاری کنیم برگردی خونه.
_چی؟من نمی رم تازه دارم افسانه میبینم اونوقت برم.
با مظلومیت ادامه دادم:یخورده بیشتر بمونم؟
بهم نگاهی کردن هم زمان گفتن:
لی لی:باش
راکوئل:نه
لی لی خطاب به راکوئل :اول و اخر تا دوروز دیگه نمی تونیم دروازه رو باز کنیم یکم اینجا رو نشونش بدیم.
راکوئل با بی میلی قبول کرد ولی چی در انتظار مرسا بود؟

ویرایش شده در توسط roro_nei30
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم
*سوم شخص*
دختر ها در حال انالیز کردن مرسا بودن و به این فکر میکردن که چطور اونو وارد شهر کنن بدون اینکه کسی بفهمن اون انسانه .
که فکری به ذهن لی لی خورد!
_از جادوی سانجلی کوس استفاده کنیم.
راکوئل :فک کنم برا دو روز کافی باشه.
و مرسا بی خبر از همه چیز به آن دو نگاه می کرد
راکوئل کتابی جلویش ظاهر کرد و قسمتی از ان را خواند و انگشتش را طرف مرسا گرفت . سر مرسا گیج رفت ،وقتی چشمش را باز کرد دید ان ها با رضایت به او نگاه میکنند .
مرسا به طرف اب رودخانه رفت و خود را در آب دید بالهای او مانند موهایش خاکستری بود،طرح های نحنی و شکل پروانه های کوچکتر بر روی آن کشیده شده بود، با خوشحالی به طرف آنها برگشت و گفت :وای چه قشنگ هم رنگ موهامه .
لی لی:اگه میخوای همه جا رو ببینی باید همین حالا حرکت کنیم.
_اها باشه.
اول با بال هایش مشکل داشت اما با کمک لی لی توانست بهتر شود اما راکوئل پشت انها در حال حرکت بود و از این کار راضی نبود.
*لی لی*
بالاخره از دروازه نگهبانا عبور کردیم همین که وارد شهر شدیم صدای دختر کوچولو در اومد.
_وای...چه قد ناز.
شهر پر از خانه های کوچک و بزرگ بود،،بعضی از آنها روی گل بودند،بعضی ها روی آب شناور بودند و برخی هم در هوا معلق!در راه عبور مغازه های مختلف جادویی بودند و انسان کوچک را به وجد می آورد. با لبخند شروع کردم نشون دادن چیزایی که تو شهر پریا خیلی معروفن. نمیدونستم که از این چیزا روی زمین هست یانه چون ما اولین باره که رفته بودیم زمین و گند زدیم !
به مرسا ارویول ها رو نشون دادم .
یه موجودات کوچولو مخملی رنگا رنگن و خال خالی که چشمای درشت سیاه یا آبی دارن ...
انسان کوچولو بادیدن این موجود اینقد خوشحال شد که خواست یکی برداره ببره.
نیورای رو نشونش دادم یه موجود بدون چهره پاینش یه فرفرهست و در بالای سرش دو چیز مانند بال داره که از اون برای پرواز استفاده میکنه برخلاف ظاهر کوچیکشون خیلی جادو دارن.
خیلی چیزای دیگه هم نشونش دادم. راکوئل کم کم کسل شد و گفت:میرم دره اندرومگان .
_باش برو .
انسان کوچولو: اندرومگان کجاست؟
_یه شهری که توش واینس ها زندگی میکنن و فقط پیک بر ها میتونن به اونجا برن!
_یعنی شما پیک برین؟
_من نه ولی راكوئل هست منم چون نامزدم اونجاست میتونم برم.
_ وایسا ببینم منظورت از واینس ؛همون پسره؟
_پسر چیه؟
_ واینسا چه شکلین؟
_اندامشون با ما فرق داره بال ندارن قوی تر از مان .
_همون پسر!
منظورشو نمی فهمیدم بیخیال شدم که گفت:منم ببرید!
_نمیشه
_خواهش...
حقیقتا نمی تونستم نه بگم به این موجود مظلوم_باشه
راكوئل رو دیدم که حرص خورد ولی مگه چه خطری ممکن بود براش بیفته؟

ویرایش شده در توسط roro_nei30
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم
*مرسا*
همرا لی لی وارد دره اندرو مگان شدیم خیلی دره عمیقی بود و وسطش یه شهر معلق بود و دور تا دور اون بالون های کشتی مانند نارنجی بود،اسمون تاریک بود با اینکه تازه هوا تو سیتی آرو روشن بود ! روی زمین شهر معلق پایین اومدیم راکوئل گفت حال نداره با ما باشه و رفت .
داشتیم تو بازار اندرو مگان می چرخیدیم بازارش برعکس بازار سیتی آرو جادو های تاریکی میفروختند و فروشنده هاش خیلی وحشتناک بودند! یه همهمه دیدم، رفتیم سمتش ،دو نفر داشتن کشتی میگرفتن، یه مرده خیلی گنده و قوی بود و اونور یه پسر با موهای مشکی که تو صورتش افتاده و یه جلیقه مشکی چرمی پوشیده بود با صورتی کشیده بینی متناسب و با چشمای عسلی براق ؛ بهش دقیق نگاه کردم خوشگل بود ولی بیچاره قراره به فنا بره.
با گفتن یک،دو،سه .
تشویق ها شروع شدن و مرد گندهه حمله ور شد ، به پسره نگاه کردم ،یه پوزخند زد و پرید و دقیقا نمی دونم چی شد ولی بعد از یه دقیقه اون مرد غول پیکر با خاک یکسان شد.
برگشتم سمت لی لی :ای..این...کی...بود؟
با خندیدن به قیافم گفت:ساسکه ست ...یه نژاد خاصی از واینس ها هستند که به حیوانات درنده تبدیل میشن.
_ میشه برام توضیح بدی؟
_ باش ولی وایسا
رفت طرف یکی از تماشا چیا و از پشت دستشو گذاشت رو چشماش به سر تا پاش نگاه کردم یه پسر با موهای مشکی کوتاه کوتاه با چونه مربع شکل و استخونی و لباس سفید بالاش خز داشت پوشیده بود. دسته لی لی رو گرفت و در همون حالت ب*و*س*ه ای به دستش زد و برگشتو لی لی رو تو هوا چرخوند و گذاشتش رو زمین.
لی لی:خوبی تورن؟
تورن :تو باشی و خوب نباشم؟
من:اهم ...من هنوز به سن قانونی نرسیدم .
لی لی خندید و تورن که فک کنم همون نامزد لی لی گفت: شما؟
_اسم من مرسا ست.
_تا حالا همچین اسمیو برای یه ساروس نشنیدم .
لی لی دسته تورن رو با نگرانی کشیدو اون دور دورا شروع کرد باهاش حرف زدن من توجه نکردم حتما داره راجب من حرف میزنن. برگشتم که برم بچرخم که به یه چیز صفت برخورد کردم نزدیک بود با خاک یکسان شم که بین زمین و آسمون معلق شدم دست یه نفر دور کمرم پیچیده شده بود ، یه چشممو باز کردم یه جفت چشم عسلی دیدم . سرد به من نگاه کرد و گفت:مواظب راهت باش.
دستش از دورم باز شد. باز شدن همانا نابود شدن کمرم همانا. با عصبانیت گفتم:هی خنگه .
با تعجب به طرف من برگشت و گفت: تو الان چی گفتی ؟
همه به ما نگاه میکردن من باعصبانیت بخش زمین به اون نگاه میکردم و اون با حرص و خوفناک به من ...

ویرایش شده در توسط roro_nei30
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم
*مرسا*
از نگاهش ترسیدم، داد زد:
_گفتم چی گفتی؟
_همینی که شنیدی. خجالت بکش یه جنتلمن هیچ وقت یه دختری ول نمی کنه .
_یه چی؟ (منظورش جنتلمن بود)
دیدم همه دارن با تعجب به من نگاه میکردن .فهمیدم که گند زدم .
_هیچ ول کن تو نفهمی.
فک کنم بلند حرف زدم ،چون داشت وحشتناک به من نگاه می کرد.
از نگاش به تته پته افتادم!
برگشت و رفت سمت لی لی و تورن و شروع کرد حرف زدن با تورن .
نکنه این مزخرف دوسته تورنه؟
_ایش
بلندشدم خودمو تکوندم که نگاهم به بالای برج سنگی افتاد. با تعجب از چیزی که دیدم زمزمه کردم :یه اژدها.
یه حسی منو به اون جذب کرد پرواز کردمو اوج گرفتم اژدها به بالا ترین نقطه داشت میرفت منم دنبالش اینقدر رفتم تا به قلعه رسیدم نوک قلعه بالاتر از ابر ها بود ،می خواستم دنبال اون وارد قلعه شم که کشیده شدم و برگشتم دیدم اون پسره منو کشیده. وایسا ببینم اون رو هوا معلق بود!با فریادش رشته افکارم پاره شد.
_ داشتی وارد منطقه ممنوعه میشدی و نزدیک یه موجود خطرنک ابله.
سنگ کپ کرده بودم، منو کشوند رو زمین و پرتم کرد تو بغل لی لی: این بچه رو با خودت میبری دنیا خودش وگرنه کاری میکنم ارزوی مرگ کنه.
تورن:ساسکه اروم باش اون که کاری نکر...
_کاری نکرده همین مونده وانگ بفهمه یه انسان تو دره اندرو مگانه.
_اون نمی دونسته .
_برای همین خطرناکه .
منم عین بچه ای خطا کار به اونا خیره شده بودم.
لی لی گفت :تا چهار روز دیگه دروازه باز نمی شه ! ما تا چهار روز دیگه مراقبشیم و ...
_معلومه چطور مراقبشین من تو خونه خودم میذارمش تا تموم شه این چهار روز.
و دست منو کشید و برد . منم عین اینا که می خوان اعدامشون کنن به لی لی مظلومانه نگاه میکردم ولی مثل اینکه خیلی از این اقا ساسکه میترسن.
بالاخره بعد از ربع ساعت سکوت و کشیدن من؛ به یه قصر رسیدیم ،دور تا دور قصر درخت ها و گل هایی با رنگ بنفش بود ! وارد که شدیم خدمت کارا اومدن جلومون و سلام کردن و رفتن.
یعتی فقظ برای این اومدن؟چه بیکار ! داخل قصر دقیقا مثل کارتون ها بود،کاشی ها و دیوار های کرمی یا مرمری سفید و در سالن اصلی از دو طرف دو پله به طبقه بالا میخورد ،و نرده های طلایی داشتند و هه جا تابلوهای مختلف بود،از پله ها بالا رفت و منو برد تو یه اتاق و گفت :همین جا بمون .
و رفت و صدای قفل در رو شنیدم یعنی منو زندانی کرد؟
دسته درو کشیدم ،باز نشد . یعنی چه اتفاقی برام میفته؟

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم
*ساسکه
درو قفل کردم و از اتاق دور شدم ،جیغ ویقاش رو شنیدم و اهمیت ندادم این لی لی و تورن جفت همن؛ نمی تونن به کسی نه بگن . الان تا یه مدت اونو زندانی میکنم بعد درش میارم تا حساب کار دستش بیاد .
یه مدت گذشت دیگه صدای جیغش در نیومد.
تعجب کردم بلندشدم رفتم سمت اتاق بازش کردم تو اتاق نبود!
رفتم سمت پنجره باز و...
*مرسا*
_خیال کردی تو بهزیستی تنبیه نمی شدم.
در بالکون رو باز کردم و رفتم بالای در خودمو جوری که تو دید نباشه جا دادم ؛ میدونستم از اینکه صدام در نمیاد تعجب می کنه .درو باز کرد اومد تو رفت سمت پنجره قهقه ای زدمو رفتم بیرون . از در که رد شدم رو زمین و هوا معلق موندم ؛
ساسکه اومد جلوم و نگاهی به سر تا پام انداخت .
_خیال کردی میتونی یه وی واینس رو گول بزنی؟
تو ذهنم:وی واینس.
_میشه بذاری بیام بیرون قول میدم اذیتت نکنم.
و با یه نگاه مظلومانه بهش نگاه کردم .
با لحنی سرد: باشه ولی باید یه توضیحاتی بهت بدم.
با ذوق سری تکون دادم.
شروع کرد معرفی قصرش منم دهنم باز تر میشد ؛ به یه جایی رسید گفت: اینجا قسمت ممنوعه ست نباید نزدیکش بشی
سری تکون دادم و از اونجا دور شدیم رفتیم سر میز غذا : وقت ناهاره قربان
با تعجب از حرف خدمتکار از پنجره بیرونو نگاه کردم تاریک تاریک بود .
رفتیم دور میز نشستیم؛ ساسکه روی صندلی سلطنتی ش نشسته بود و با آرامش غذا میخورد .
منم خوردم . تموم که شد بلند شدم بدون توجه به ساسکه رفتم گردش کنم تو خونه°‘~’.
به همون قسمت ممنوعه رسیدم .
نگاهی به در انداختم .
روح خبیثم ندا داد: کی میفهمه میتونی بری.
من با حسی خبیثانه:اره میرم.
روح پاکم:نه این کار اشتباهه.
من با پشیمونی: اره این کار اشتباهه.
روح خبیثم: چی میگی باید بری...باید بری.
من داد زدم:اره میرم...میرم.
روح پاکم:نه نباید بری.
من و روح خبیثم باهم گفتیم.
من:برو بابا.
روح خبیثم:برو بابا.
و روح پاکمو انداختم دور و خواستم درو باز کنم که دستم کشیده شد و صدای فریادش رو شنیدم.
_مگه نگفتم نباید اینجا بیای؟
ترسیدم از صداش جوری که چشمام پر اشک شد اشکمو که دید یه لحظه اروم شد و گفت : من میرم بیرون دردسر درست نکن و رفت.
بعدش خودمو اروم کردم همیشه اشکم لبه مشکم بود .
رفتم تو کتابخونه . یه کتاب نظرمو جلب کرد ؛ اسمش (افسانه فیر واینس ها)بازش کردم و از چیزی که دیدم ...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم
*سوم شخص*
در گذشته نه چندان دور ، در سرزمینی دور از نگاه انسان ها،قبیله ای بود به اسم واینس ها که به سه دسته تقسیم میشدند ،وی واینس ها که به گرگ تبدیل میشدند،تی واینس ها که به ببر تبدیل میشدند،دی واینس ها که نژاد اژدها ها هستند.
در اون زمان نژاد های دیگر واینس ها بر اساس جهش نسل ها یا آزمایش های مختلف بر نژاد های مرده ایجاد شد.
ابتدا سه نژاد اصلی حکم فرما ها بودند و قبیله های بزرگی داشتند ولی تی واینس ها طی یک جنگ قبیله ای نابود شدند و فقط یک نوزاد باقی ماند.
وی واینس ها از پدر بزرگ به نوه می رسد و بعد از۳۰سال خواهند مرد. و این مشکل بعث انقراض وی واینس های فعال شده و در حال حاضر یک وی واینس باقی مانده و در آخر دی واینس ها به دست وی واینس ها قتل عام شدند و یک دی واینس باقی ماند برای انتقام و این موضوع کینه ای که از ابتدا به هم داشتند بین این دو فرمانروا را بیشتر کرد .
*مرسا*
مبهوت چیزی که خوندم از کتاب خونه بیرون اومدم.
_ اون اژدها'ساسکه'و یه ببر دیگه...یعنی این کینه تا الان ادامه داشته؟ …
لی لی و تورن اومده بودن که ساسکه رو راضی کنن منو با خودشون ببرن، انگار عین این زندانیام که میخوان به قربانی التماس کنن منو ببخشن.
ساسکه قبول کرد ولی گفت اگه دردسر درست کردم خودشون میدونن چی میشه.
_چی میشه؟
_ با همین دستام خفت میکنم.
جدیتش اونقدر بود که باور کنم! رفتم خونه تورن و لی لی بعد از کمی صحبت کردن رفتن بخوابن. خونشون کوچیک و جمع و جور بود و خیلی با صفا بود،لی لی همه جا گل های سبز و سفید گذاشته بود و خونشون روی آب شناور بود!
منم رفتم بخوابم، یه اتاق نظرمو جلب کرد و منم بدون هیچ فکری وارد شدم، یه عکسایی از پوست ببری سفید و پوست گرگی قهوه ای و پوست اژدها همشون نقاشی شده بودن تهش یه عکسی بود که روش یه پارچه بود برش داشتم از چیزی که دیدم شکه شدم .
تورن کنار ساسکه و یه پسر دیگه با موهای بلند که لباسش طرح اژدها داشت ،انگار جوون تر از الان بودن کنار عکس یه صندوقچه بود،بازش کردم و یه الماس آبی بلند پیدا کردم خیلی قشنگ بود ولی احساس میکردم کدر شده.
صدای تورن شنیدم،راجب این کنجکاو شدی؟
_اره خیلی.
_ این الماس خانواده ساسکه ست تا وقتی خانوادش زندن این الماس آبیه اگه یکی از اعضای خانواده بمیره این الماس سیاه میشه ولی ساسکه اینو باور نداره .
_چرا بهش کمک نمی کنید.
_ قبول نمی کنه.
_خب بهش نگید که میخواید خانوادشو پیدا کنید.
_ چی؟
_ بیاید کمکش. کنید منم کمک میکنم تا این چهار روزی که هستم همه چیزو درست کنید اگه طول کشید منو بفرستید.
باشک نگاه کرد و ...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم
*ساسکه*
با صدای ترق ترق در بیدار شدم .
_ اه این دیگه کیه ؟
خدمتکارا عین همیشه صبحا نیستن چون خوشم نمیاد.
بلندشدم با موهای ژولیده و لباس خواب رفتم دم در و درو باز کردم.
انسان بیهوده:سلام ساسکه باید بریم.
به سر تا پاش نگاه کردم یه کوله بزرگ پشتش بود .
_ کجا اونوقت ؟
به پشتش اشاره کرد نگاهی کردم دیدم لی لی و تورن و راکوئل ایستادن و هر کدوم بار دارن.
_باید بریم سفر... تورن چیزی راجب خانوادش فهمیده.
_خو به من چه؟
_باید بیای.
_من صد سال سیا نمیام.
و درو محکم بستم.
*سوم شخص*
در راه بودند و ساسکه علارقم بی میلی شدیدش زورش به مرسا نرسیده بود.
با وراجی های شدید کودکانه مرسا، تا شب در حال حرکت بودند تا اینکه برای استراحت در جایی توقف کردند.
ساسکه: انسان بیهوده !یادت باشه بخاطر تو اینقدر خسته شدم!
_چرا به من میگی انسان بیهوده من اسم دار...آخ راستی هیچ کدومتون نمی دونه اسمم چیه درسته؟
همه سر تکون دادن بجز تورن و لی لی که میدونستند.
_ خب دیره ولی…من مرسا هستم مشتاق دیدار.
راکوئل:چه اسم مزخرفی!
ساسکه:موافقم.
مرسا اندوه گین شد و لی لی این را واضح دید ولی او که خبر نداشت این اسمش را مادرش برای او گذاشته و رفته بود و مرسا در ارزوی دوباره دیدنش است.
مرسا زود خود را ارام کرد و به مسخره بازی ادامه داد!
تورن به خوابی عمیق فرو رفته بود و همه جلوی اتش در حال خوردن گوشت حیوان وحشی که ساسکه شکار کرده بود بودند.
مرسا:بچه ها گوشتم کو؟
وچشمش خورد به ساسکه ای که در حال خوردن گوشت دومش است.
_هی گوشتمو بده.
ابرو هایش را بالا پایین کرد به معنی نه.
پرید سمتش او هم دستش را گذاشته بود روی صورت مرسا و داشت گوشت را ارام و با آرامش میخورد و مرسا در حال جیغ زدن بود: گوشتم ...گوشتم.
یهو با داد تورن همه ساکت شدند.
_گوشتم.
لی لی:وای مرسا دیگه ولت نمی کنه.
تورن:گوشتم.
لی لی : چون اون خیلی رو خوابش حساسه .
و اون شب تا وقتی تورن را خواباندند مانند یک دیوونه میگفت: گوشتم…گوشتم
اینقدر مرسا را اذیت کرد که همه به او میخندیدن جز ساسکه که فقط پوزخند زده بود.و در ذهن مرسا این سوال پیش آمد: اصلا ایشون بلده بخنده?
&&&
*مرسا*
تو جنگل گم شده بودم همه جا تاریک بود از ته دل داشتم داد میزدم ،ولی نمی دونم چرا فقط اسم یه نفرو صدا میزدم.
_ساسکه.
درخت های جنگل برای اولین بار برام ترسناک بودند!
برگشتم یه موجود بزرگ با نقاب طلایی، شنل سبزی که پوشیده بود با چشمایی که برق میزد به من نگاه میکرد.
_ سلام بانو مرسا منتظرت بودم .
وبه سمتم اومد و همه جا تاریک شد…

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم
باترس از خواب بیدار شدم و به اطرافم نگاه کردم،همه خواب بودن!
عرق سرد روی بدنم بود، بلند شدم رفتم دور تر از بچه ها، پیش رود خونه نشستم.
این جمله تکرار میشد.
_سلام بانو مرسا منتظرت بودم.
حواسم یه جا دیگه بود که چشمم به اونور رود خونه افتاد و پرنده خوشگلی رو دیدم که در حال دیدن انعکاس خود در آب بود و پشتش تک درخت منفردی مانند بید مجنون بود و در میان تاریکی اطراف نور بنفش دریاچه اطراف را روشن میکرد! ایستادم و از همونجا نگاش کردم تو ذهنم گفتم( کاش نزدیک تر میشد تا ببینمش) همون لحظه قدم زنان اومد سمتم و سرشو اورد پایین و بلند کرد .
_وای چقد خوشگلی تو...میشه نازت کنم؟
سرشو اورد پایین و منم همین طور نازش کردم.
بعدش تعظیمی کرد و رفت.با ذوق رفتم دفتر نقاشیمو در اوردم و مشغول نقاشی شدم…
*راکوئل*
صبح که همه بیدار شدن، این دختره هم داشت مسخره بازی و خودشیرینی میکرد، اصلا حوصله ی این مزخرفو نداشتم.
لی لی:راکوئل...برو ببین کدوم راهو باید بریم.
من چون خیلی بیشتر از همه میتونم اوج بگیرم پس رفتم بالا و نگاهی انداختم و برگشتم پایین.
_اینطرف راه امنیه ولی بن بیته و اونطرف شکاف دیوهاست.
_ ولی جای خطرناکیه؟
ساسکه:راهی نداریم باید بریم.
و جلوتر رفت و این دختره اسمش چی بود؟ اها مرسا باذوق پشت سرش رفت.
وارد شکاف دیو ها شدیم . دره نازکی بود و شکاف ها و سوراخ های بزرگ وکوچک درون آنها بودند و سنگ ها لایه لایه و تیره بودند! برگشتم سمت بچه ها و خواستم چیزی بگم که با چیزی که پشتشون بود موضوع حرفم تغییر کرد.
_د…د…دی…دی
تورن:چیه؟
_دیو.
همه برگشتنونگاهی بهش کردن .
ساسکه به گرگ تبدیل شد و تورن شمشیرشو در اورد و لی لی فلوت و من ویولن تیر کمونیم رو در اوردم همه حمله کردن،خیلی قوی بود! کم کم سه تا شدن یکی شون مرسا رو گرفت ساسکه رفت کمکش کنه که منو لی لی رو یکی از دیوها گرفت و از اونور به تورن خونی توجه کردم که داشت از درد به خودش مپیچید ؛لی لی نگاهی بهش کرد و شروع به گریه کرد منم داشتم سعی میکردم از دست این دیو راحت شم . که دیدم ساسکه رو یکی از دیو ها زخمی کردو…
*سوم شخص*
مرسا از دیدن این همه درد در نگاه دوستانش ناخوداگاهش اسمی را فریاد زد،از ته دل:

_آذرا
نوری ساطع شد و چشم همه از این نور بسته شد در نگاه همه موجودی سخت آهنی قرمز رنگ ظاهر شد و در عرض سه دقیقه همه دیوها با خاک یکسان شده بودند و از درد ناله میکردند همه با تعجب به مرسایی که آذرا شده بود نگاه میکردند که آذرا تعضیمی کرد و رفت و بجایش مرسای بیجان روی زمین افتاد.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

سوم شخص*
همه رفتند سمتش، ساسکه با اینکه زخمی بود زود تر از همه بالای سرش رسید نگاهی نگران بهش نگاه کرد اما با جمله ای که ازش شنید راحت شد
_غذا میخوام .
به او خندید که با اینکه نیمه بیدار بود باز هم غذا میخواهد خندید و مرسای کوچولو را مبهوت خنده خود کرد!
بلند شد و گفت :بابا حالش خوبه الکی ترسیدید!
و بدون نشان دادن هیچ دردی از خود جلوتر از همه حرکت کرد ولی با دیدن مرسای کوچولو که با تلاش در حال برخاستن بود به سمتش رفت و بایک حرکت بلندش کرد و بدون اثری از لبخند قبلیش گفت:خیلی کندی مجبورم بلندت کنم.
مرسا باحالت قهری که نمی دانست از کجا آمد گفت :مگه من چیزی پرسیدم؟
وتا آخر راه چیزی نگفت وسط راه توقف کردن . در کویری بدون هیچ درختی پر از تپه های شنی برای استراحت به صورت دایره نشستند.
وهمه متوجه حال عجیب لی لی بودن.
تورن:حالت خوبه؟
_مرسا میدونی اون چیزی که اوردی چی بود؟
_نه چی بود؟
_اون یه مکتوگان(mectogan) بود.
_چی چی بود؟
همه با شنیدن حرف لی لی مبهوت به مرسا چشم دوختند.
_مکتوگان یه موجود افسانه ایه که دست موجودات قدرت مند و با نیت خالص میاد.
_خب حتما چون شما قویید اومد.شاید نمی خواست فرمانروا ها آسیب ببینن.
هیچ کس قانع نشد ولی با اینحال به راه ادامه دادند و یک روز در راه بودند ! 
هوا گرم شده بود که به دریاچه ای رسیدند. مرسا با خوشحالی دوید و خود را وسط دریاچه رها کرد و همه با تعجب به او نگاه میکردن که ناگهان تورم هم به او ملحق شد و لی لی را با خود کشید.راکوئل را هم لی لی به وسط آب کشاند .
ناگهان مرسا مقداری آب به سمت ساسکه ریخت که او را در بهت فرو برد و همه از ترس ساکت شدند ولی بعد از مدتی به خود آمد شروع کرد خیس کردن مرسا که در همان احوال ناگهان پای مرسا لیز خورد و روی ساسکه افتاد و با آن صورت به صورت شد ، دو سانت فقط باهم فاصله داشتند و نفس هایشان به هم برخورد میکرد،مرسا سرخ شد و زود از روی ساسکه بلند شد و از آب خارج شد و ساسکه در بهت خود ماند.
باز هم توقف کردند ، ساسکه رفت تا غذا آماده کند مرسا به تورن گفت: ما چطور حالا به ساسکه بگیم.
_نمی دونم هرچی فک میکنم میبینم کارم از اول اشتباه بود.
_خب حالا چطور بهش بگیم که اومدیم خانوادشو پیدا کنیم.
_شما میخواید چه غلطی بکنید؟
باصداش باترس به سمتش برگشتند ، ساسکه دست مرسا رو کشید و برد دور از بچه ها!
_ببین انسان کوچولو چرا خودتو قاطی چیزایی میکنی که نمی دونی…چرا باعث آزار دیگران میشی هاااا؟
با حرف مرسا ساکت شد:چون من آرزوی جای تو بودن رو دارم!
_چی؟
_دوست دارم عین تو مادر پدرم زنده بودن تا میتونستم ببینمشون و عاشقانه بپرستمشون.میخوام کمکت کنم تا خانواده داشته باشی…تا…هر موقع با خانوادت خوشحال بودی منو یادت بیاد!
ساسکه بعد از قسمت آخر جمله مرسا نگاهی عمیق بهش کرد و رفت سمت بچه ها مرسا نا امید از قبول کردن حرفش دنبالش رفت ولی با جمله ساسکه_بچه ها چقدر مونده برسیم؟
آنقدر خوشحال شد که شروع به وراجی کرد.
به قصری رسیدند،قصر جانشین ملکه کریستال! قصری میان دو کوه که دور تاردو آن کریستال هایی از شکاف بین کوه ها خارج شده بود و این قصر کریستالی را ساخته بود!وارد شدن آسان بود هرکسی مشکلی داشت به شاهدخت میگفت و ازش کمک میخواست.
باهم وارد شدند ،وارد سال سلطنتی که شدند آنها را به جایی بردند که آنجا شاهدخت منتظر بود.شاهدخت پشت حریری تیره تا شناخته نشود به حرف های تورن گوش داد و نگهبانان لی لی و راکویل ومرسا و ساسکه را نگه داشته بودند تا حرف های تورن تمام شود ولی ساسکه لجباز تر از چیزی بود که فکر میکردند ، وارد سالن شد،وارد شدن همانا و در آغوش رفتن دختری در آغوشش همانا!باتعجب به دخترکی که در آغوش بود نگاه کرد.دخترک سرش را بالا آورد وبا خنده گفت:ساسکه منم سوسو!…

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم
*مرسا*

با تعجب به در بسته نگاه کردم که بچه ها پشتش در حال گوش دادن به حرف های سوسو بودن ، فالگوش ایستادم و به حرفاشون گوش کردم.
سوسو:وقتی با دی واینس ها وارد جنگ شدیم مارو تبعید کردن و وارد شدن هر ساروس یا واینس غیر فعال(واینس هایی که قدرت رو از والدینشون به ارث نبردن)و ممنوع کردن ما اصلا نباید بریم و ساروس ها هم فقط موارد خاصی ازشون میتونن برند، بعدش هرچی خواستم بهت نامه بدم که زنده ایم جلوم رو گرفتن ، بخاطر اینکه من یه شاهدختم و نباید با هیچ کس خارج از قصر ارتباط داشته باشم، مامان بابا خوبن ولی داداش سوبارو رو خیلی وقته ندیدم.ولی حالا خوشحالم که پیشمی داداش!
سکوتی اتاق رو فرا گرفت و بعد در باز شد منم پرت شدم رو زمین ساسکه بیرون اومد نگاهی به من کرد و رفت سمت در خروجی،بلند شدم و رفتم سمتش دستشو گرفتم.
_چی شده ساسکه ؟
_حالا راضی شدی؟قبلا که فکر میکردم مردن بهتر بود اینا خانواده نیستن اونا خیلی راحت زندگی میکردن منم یه عمر براشون عزا گرفته بودم؛خوشبحالت!خوشبحالت که مادر پدرت مردن و مجبور شدن ولت کنن!بهت حسودیم میشه!
و دستشو کشید و رفت بیرون.حرفی نداشتم صدا بچه ها از پشت اومد برگشتم سمتشون به سوسو نگاه کردم:تو چه شاهدختی هستی وقتی حتی کنترل دیگران رو نداری؟وقتی خودت باعث درد دیگرانی؟
سرشو انداخت پایین و گفت:ببخشید.
_یه شاهدخت هیچوقت نمی گه ببخشید.
سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد:همین که فهمیدی اشتباه کردی نشون میده شاهدخت خوبی هستی!ولی در حق ساسکه بدی کردی.
_میدونم ولی راهی نداشتم.
_اگه میخواستی میتونستی خب بزار راستی خودمو معرفی کنم من مرسا هستم .
تورن:من میرم دنبال ساسکه.
_نه نرو
همه باتعجب به من نگاه میکردن.
_اون میخواد تنها باشه...اون برمیگرده!
تورن با تردید به من نگاه کرد و قبول کرد.
*سوم شخص*
در وسط قصر دخترکی در حال قدم زدن بودواز زیبایی این بنا با دهن گشاده به همه چی مینگریست ، به لوستر های کریستالی ، به ایوان های مرواریدی ، به زمینی که زیر شیشه هایش استخری پر از ماهی های رنگارنگ رقصان بود، که با صدا برگشت سمتش: شما توی این قصر چیکار میکنید خانم؟
_من…راستش…
سوسو:مهمان من هستن!
_بله بانوی من و رفت.
با لبخند به من نگاه کرد و گفت:تو دختر نازی هستی!ولی فک نکنم ساروس باشی!
باترس بهش نگاه کردم:نه من یه ساروسم.
_من ساروس هارو خوب حس میکنم ولی تو...
سری تکون داد. نمی دونستم باید چیکار کنم که با جملش آروم گرفتم.
_نگران نباش من رازنگه دار خوبیم.
مرسا لبخندی کودکانه زد نمی دانست چرا ولی از این دختر خوشش آمد. شاید برای اینکه کمی شبیه ساسکه ست!
………………………………………………
همه جمع بودند و درحال گفتگو که مرسا به الماس ساسکه توجه کرد:ا…این ترک خورده!
تورن با نگران به الماس نگاهی کرد و رو به مرسا :مرسا فک کنم ساسکه تو خطره!…

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم)

*ساسکه*
حالم خوب نبود تو جنگل داشتم میچرخیدم و به این فک میکردم واقعا کی خطاکاره که صدایی شنیدم خواستم تبدیل شم که هرکاری کردم نشد با تعجب به خودم نگاه کردم همون لحظه چیزی جلوی دهنم رو گرفت و منو کشید و…
*مرسا*
خیلی نگران شدم ، مثل مرغ پرکنده شده بودم و بچه ها هم دست کمی از من نداشتن تا اینکه سوسو گفت:بریم دنبالش.
همه بهش نگاه کردن و قبول کردن.از قصر خارج شدیم که جلومونو گرفتن نگاهی بهش کردم.
_شما حق خروج رو ندارین!
انقدر پایداری کردن تا دیگه خیلی اعصابمو نابود کردن نمیدونم چرا،تاحالا اینقد نگران نشده بودم حتی وقتی داشتم میمردم زیر دست اون عوضی!دوباره این صحنه های کودکی جلوی روم تداعی شد.
خیلی فشار روم بود دوباره این کلمه برام تکرار شد:آذرا.
ودیگه هیچی نفهمیدم…
……
بیدار شدم،هوا تاریک بود به اطراف نگاه کردم همه خواب بودن و لی لی دستمو گرفته بود و خوابیده بود.بلندشدم اطرافو دید زدم گشنم شده بود اونم حسابی!
خواستم با بالهام پرواز کنم که متوجه شدم بالهام نیستن._یعنی جادو تمام شد؟
داشتم راه میرفتم، پام درد میکرد که چشمم به الماس افتاد،ترکش کمتر شد!
لبخندی روی لبم نقش بست.خداروشکر!از این احساسم متعجب بودم!بلند شدم رفتم سمت بچه ها که افتادم پام درد گرفت.
_آی...
دورتا دورم یه نور سفید اومد باتعجب به پرهای سفیدی که دورم بود نگاه کردم و بعد همه پر ها اومد سمتمو چشمام بسته شد.
*سوسو*
داشتم با بچه ها صحبت میکردم.
_ما باید با ملکه کریستال موضوع آذرا رو در میون بذاریم.
لی لی:اره درسته باید حتما این رو موضوع ذکر کنیم.
حرکت کردیم وسط راه به غاری رسیدیم 
تورن:اینجا غار سافیکسیم هست
همه وارد شدند غار قشنگ و نورانی بود و دور تا دور یاقوت های قرمز و سبز بر روی دیواره ها بود و روی سقف یک سوراخ بزرگ یود که باعث تابش خورشید میشد، وارد یک جای بازتر شدیم که زیرش دریاچه بود مرسا هم هنوز با الماس دور گردنش کلنجار میرفت.
تورن:شمشیر سناتور نیست.
همه به جایگاه شمشیر نگاه کردند.همه تو شوک بودند به جز مرسا که شوک بعدی وارد شد.موجودی شنل دار جلو اومد و به تک تکمون نگاه کرد و صدای زنانه اش رو شنیدیم:خوش اومدید منتظرتون بودم…
روبه سوسو:سلام شاهدخت سوسو!!
رفت سمت مرسا :ولی سوسو جان چرا یه موجود عجیب رو با خودت آوردی.یه چیزی که ناشناخته ست.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم
سوم شخص*
همه متعجب از حرفی که گفته شد به مرسا نگاه میکردند ومرسا هم متعجب به آن زن.
متوجه حرف آن زن نشده بود فقط صدای زن راشنیده بود، صدای زنی که برایش آشنا بود!
مرسا:شما کی هستی؟
هیچکس متوجه منظور سوال مرسا نشد.
مرسا:شما…منو میشناسید؟
از پشت کلاه شنلش لبخندی زد به این یادآوری خاطرات کودکی مرسا.
_میشناسم.
مرسا:شما…
سوسو بالاخره صدای این زن را شناخت.
_بانوی من!
برگشت سمت سوسو و لبخندی زد.
_ شاهدخت سوسو منو شناختی.
همه متوجه شدند که این زن ملکه کریستال است ، بجز مرسایی که درگیر این خاطره کودکیش است.
مرسا:ببخشید شما…
همه برگشتند سمتش.
_مادرمو میشناسید؟
_من مادرتو میشناسم.
سوسو:مرسا ملکه همه چیو میدونه.ولی بانوی من منظورتون از موجود ناشناخته چی بود؟
_خودش میفهمه!
همه باتعجب به همدیگر نگاه کردند.
_میشه راجب مادرم بگید.
وگویا این دختر در دنیایی دیگر سیر میکند.
_خودت توی این راهی که میری میفهمی.من بیشتر از این نمی تونم بمونم ولی شما باید برید دنبال شمشیر بلو رز(blue ros)و…
ولی نتوانست ادامه حرفش را بزند و ناپدید شد؛همه به خود آمدند اما این مرسا بود که مانند یک مرغ پرکنده شده بود و اگر لی لی دستش را نمی گرفت شاید هنوز هم در دنیای خودش سیر میکرد.
$$$$$$$$$$$$$$$$$
*تورن*
هنوز دنبال کوه بیکوسال (bikosal) میگشتیم که صدای مرسا در اومد_اه...من ده ساعته توراهم…ای پام درد میکنه…ای کمرم درد میکنه…ای دیگه تاقتشوندارن…من اصلا دیسک کمر دارم…من معلولم…منو چه به اینهمه دردسر.
همه اینارو به صورت سلسله وار میگفت و باعث خنده همه شده بود.
یک جا توقف کردیم تا شبو بگذرونیم همه خوابیدن، منم لی لی رو بغل کرده بودم و میخواستم بخوابم.
_تورن
_جانم
_می ترسم!
برش گردوندم و نگاهی به چشمای معصومش کردم.
_واسه چی عشقم میترسه؟
_می ترسم نکنه ته این راه چیزی نباشه که بخوایم.
منم میترسیدم ولی شروع کردم به آروم کردن تنها عشق زندگیم.
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
مرسا*
دست و پام بسته بود و با ترس به اطراف نگاه میکردم همه جا تاریک بود.
دوباره همون موجود با نقاب و زره طلایی و شنل سبز.
_دوباره دیدمت بانو مرسا.
با ترس بهش زل زدم.
_ولی ایندفعه فرق داره ، دارم بهت میرسم مرسا کوچولو به لطف دوستت نزدیکم،هم به تو هم به سیتی آرو!
ته حرفش حالت فریاد بود و باز هم به سمتم باسرعت اومد و همه جا تاریک شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

بیدار شدم و نفس نفس میزدم نمی دونم چرا ولی داشتم از ترس میلرزیدم هیچی یادم نمیاد. من چه خوابی دیدم که اینقد ترسیدم؟
اهمیت ندادم و پاشدم هوا بخورم بین درختای بلند صورتی رنگ قدم میزدم و به ریزش برگ ها نگاه میکردم که سایه ای رو پشت درختا احساس کردم به رو خودم نیوردم ولی بعد با سرعت برگشتم سمتش، از کسی که دیدم متعجب شدم.
ساسکه:سلام کوچولو.
از دیدنش شوکه شدم به چیزی که گفت اهمیت ندادم دویدم سمتش و به حالت مسلسل گفتم :حالت خوبه؟صدمه دیدی؟چیزی نیاز داری؟گشنته؟آب میخوای ؟
کم کم صدام بغض دار شد بغضی که خودم ازش تعجب کردم.
_چرا رفتی؟ چرا خودتو تو خطر انداختی؟
و با دستم شروع کردم مشت زدن به سینه ش و اشکم داشت میومد پایین.
دستمو گرفت و کمی خم شد تا هم قد من شه
_کم کم به این نتیجه رسیدم اشکت لب مشکته!
دستشو جلو اورد و اشکمو پاک کرد.
رفتیم کنار درخت ، منو نشوند و خودش هم نشست.
_خوبی؟
فقط سرمو تکون دادم.
سرشو انداخت پایین و کفت:حالم خوب نبود رفتم تا حالم خوب شه. تو راه حسی و فهمیدم که برام جدید بود.
_ چه حسی؟
به من با یه حالتی جدید نگاه کرد و گفت:حسی که منو سردر گم کرد.
چشم از من برداشت.
_ولش کن.اصلا خوشحال نبودم که خانوادم اینقدر به من بی اهمیت بودن.هنوز هم میگی خوشبحالم؟
_آره
با تعجب یه من نگاه کرد.
ادامه دادم:اینجا درسته ولت کردن ولی تو میتونی ببخشیشون چون اونا دلیلی رو دارن ولی خانواده من هیچ دلیلی ندارن برای تنها گذاشتن.
_مگه چه فرقی میکنه .
_دنیای منو تو فرق میکنه .دنیای من تبعیدی یا جادویی یا تاریکی نداره.
_اینکه خوبه.
_همون طور که تاریکی نداره روشنی هم نداره .دنیای من دوستی وجود نداره و هیچوقت دلیلی برای ول کردن یه بچه
وجود نداره.
لبخندی زدم و گفتم.
_منم ناراحت بودم .
به من نگاه کرد ولی من به جلوم نگاه کردم.
_از مادرم...پدرم...خدا……خودم.
_از خدا بخاطر اینکه منو تنها کرد. از پدر مادرم بخاطر تنها گذاشتنم.…از خودم بخاطر اینکه…چقدر تنهام ؛چقد بی ارزشم.
لبخندی زدم و ادامه دادم:بعد فهمیدم خدا منو تنها نکرد. پدر و مادرمم فرض کردم که مردن و ولم کردن چون اینطور خودم بیشتر آرامش دارم ولی…درباره خودم نظرم هیچوقت عوض نشد!
_تو بی ارزش نیستی!
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم زیاد باهم فاصله نداشتیم.
_اینقدر ارزش داری که گاهی باعث میشی من بی خود شم و یادم بره که تو یه آدمی!
چشماش بین چشمام در نوسان بود کلافه بلند شد و گفت:فردا باید برگردی زمین پسم آماده شو و به هیچ کس نگو من اومدم.من اومده بودم خداحافظی کنم.
رفت سمت بچه ها نشست جلو سوسو و صورتشو نوازش کرد و رفت منم مبهوت حرفاش بودم.
@@@@@@@@@@@@@@
*سوم شخص*
همه داشتن خداحافظی میکردن مرسا همه ناراحت بود که قراره است دیگر اینجا را نبیند؛و همه ناراحت بودن حتی راکوئل!
همه رو بغل کرد.
تورن:دختر کوچولو...تو دختری هستی که هیچوقت فراموش نمی کنیم.حتی ساسکه!
و چه کسی میدانست تورن دیشب چیزی در نگاه ساسکه دید و چیزی در صدایش شنید که خودش هم آن را نسبت به لی لی دارد.
مرسا با دلی پر از هرچیزی:ترس اضطراب ،اندوه، بی تکلیفی.وارد دروازه شد و همه میدانستند دیگر آن را نمی بینند.
@@@@@@@@@$$$$$$$$$
*مرسا*
از خواب بیدار شدم کش و قوصی به بدنم دادم از پنجره حیاط بهزیستی رو نگاه کردم.
همه داشتن میرفتن تو محوطه ولی من احساس میکردم خواب مهمی رو دیدم خوابی که باید یادم بیاد…

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم
*سوم شخص*
مانند همیشه وسط جنگل بدون اجازه مربیان در حال قدم زدن بود ،هوا روشن بود و صدای پرندگان او را به وجد می آورد،دفتر نقاشیش را بیرون آورد و تا کبوتری که کشیده بود صفحه ها را پشت سر هم هول میداد ولی برخلاف تصورش در صفحه آخر پرنده ای دیگر کشیده بود ! پرنده ای که تابه حال ندیده با دیدن نقاشی تصاویری به یاد آورد ،دختری محو با مو های سبز و بافتی قهوه ای و پشمالو و…چشمانش را بست.وقتی باز کرد ،در جایی تاریک بود و صدایی می شنید، صدای صحبتی آشنا.
_سلام بانو مرسا.
و خنده موزیانه اش ،هیچ چیز نمی دید فقط میشنید و ترسیده بود.
_خوب فرار کردی!ولی یادت نره برمیگردی مجبور میشی برگردی.یادتم نیاد من یادت میندازم. و خنده ای موزیانه کرد و …
مرسا از خواب زیر همان درخت بیدار شد و با وحشت به اطراف نگاه کرد.
جلوی چشمش علاوه بر دفترش کتابی بزرگ و کهنه بود اسمش آشنا بود برایش ولی هر چه فکر کرد به یا دنیاورد این اسم را.(واینس ها)
بلندش کرد و در میان جنگل و با اینکه حتی هوا تاریک شده بود و فقط صدای جغد ها می آمد، شروع به خواندن کرد !تمام اسم ها آشنا بود و به جایی رسید که نوشته بود:واینس ها با انسان ها نمیتوانند رابطه برقرار کنند زیرا انسان گنجایش رابطه با یک واینس را ندارد؛و یک واینس نباید این موضوع را از یاد ببرد..
و این جمله در ذهن مرسا تداعی شد.
_اینقد ارزش داری که گاهی از خود بیخود میشم و یادم میره که تو یه آدمی.…
و حسی که اون لحظه از این جمله داشت هم جدید بود هم آشنا…
@@@@@@@@@@@@@
*مرسا*
مثل همیشه تنبیه شده بودم و باید کتابخونه رو تمیز میکردم ،کتابخونه خیلی بزرگ بود و بیشتر اوقات نور کمی توش بود و قفسه ها به سقف میرسید که من جبور بودم از یه نرده بون بزرگ بالا میرفتم، ولی من تو فکر خاطراتی بودم که تو این مدت تو ذهنم ظاهر میشدن
انگار برای من اتفاق افتاده بودن ولی هرچه در حافظه ام جست و جو میکردم جایی برای این خاطرات نیست! خیلی برای من عجیبه!.
تو این فکر بودم که پام لیز خورد و به خودم اومدم واز بالا نرده بون افتادم داشتم از زندگی نا امید میشدم که نرسیده به زمین خیس شدم ؛چشمامو باز کردم به چپ و راستم نگاه کردم تو آب بودم و جلوم یه پسر با موهای مشکی و چشمای بسته دیدم که خونش توی آب پخش شده بود.
نمی دونم چرا ولی دلم از این وضعیت اون یارو به درد اومد. رفتم سمتش و خواستم بهش برسم که چشمای عسلیش باز شدن یه نگاه به من کرد و من برگشتم تو کتابخونه. و با سر و وضعی خیس همه جا رو نگاه کردم و این اسم تو ذهنم تکرار میشد …ساسکه.
*مرسا*
یه ماه گذشته. تو این یه ماه کابوسام بیشتر شده!همش تو تاریکی صدای کسی رو میشنوم که به من میگه بانو مرسا.گاهی اوقات از جایی میرم تو جاهای دیگه و برمیگردم،ولی بعدش دیگه اون پسر چشم عسلی رو ندیدم.
میترسم!خیلی ترسناکه که ندونی چرا همه چیز هم جدیده هم آشنا!
بازم دور از بچه ها بودم و بازیشونو نگاه میکردم.خیلی وقته دیگه تو جنگل نرفته بودم چون هربار رفتم کابوس دیدم و همش به این نقاشی پرنده ای که کشیدم و نمی دونم دقیقا چه زمانی،نگاه میکنم.
مربی منو صدا کرد.براش عجیب بود جدیدا شر درست نمی کنم.انگاری میخواد من همیشه شیطون باشم ولی این غمی که نمی دونم واسه چی تو دلمه بدجوری منو افسرده کرده.
_بله خانم.
_چرا با بچه ها بازی نمیکنی؟
_حال ندارم خانم.
با تردید:خب بچه هارو تو سالن جمع کن.
سری تکون دادم و همون کارو انجام دادم.
تو سالن یه خانم اومد :سلام بچه ها.
همه باهم:سلام.
_من از ستاد روانشناسی اومدم تا ببینم تو مغزتون چی میگذره.الانم میخوام یکاری کنید.
بعد شروع کرد توضیح دادن گفت هرچی خالیمون میکنه بکشیم.
منم نشستم خواستم کبوتر بکشم ولی…رفتم تو فکر
تو فکر خاطرات جدیدم.
باصدا روانشناسه به خودم اومدم:خب ورقه هارو الان میگیرم.
خواستم بگم من نکشیدم ولی با دیدن نقاشی روبروم دهنم بسته شد.
من یه گرگ کشیده بودم،یه گرگ قهوه ای!
روانشناس اومد بالا سرم و با تعجب به من نگاه کرد.
_اینو واسه چی کشیدی؟
_نمی دونم.
با نگرانی به من نگاه کرد و رفت.منم رفتم آب بخورم که یهو وسط یه جنگل ظاهر شدم.با ترس به اطراف نگاه کردم. جنگل پر از درخت بود و درخت ها با برگ های سوزنی و سیاه بودند ،خیلی زود به خودم مسلط شدم.
(اگه بشینم یه جا یخورده دیگه بر میگردم)
رفتم یه جای تنگ بین دو درخت نشستم، حالم اصلا خوب نبود از ترس و سرما داشتم میلرزیدم.
زمان زیادی گذشت ولی برنگشتم با ترس اروم بلند شدم شروع کردم قدم زدن بین درختا. یه نور دیدم بدو بدو رفتم سمتش!وقتی از جنگل اومدم بیرون یه جای روشن و قشنگ که یه ساحل بزرگ جلو چشمم میدرخشید دیدم و تا جایی که چشم کار میکرد آب بود و آب. از این منظره لبخندی به لبم نشست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم
*سوم شخص*
مرسا کنار ساحل به امید بازگشتن ماند اما هرچه گذشت هواتاریک تر می شد و امید مرسا کمتر، شب شد و صداهای عجیبی می آمد و صدای قدم هایی آرام که به سمت ساحل می آمد به ترس مرسا ریشه میزد که با دیدن همان پسر مو سیاه زبانش بند آمد.
پسر آرام به اطراف نگاه میکرد تا چشمش به مرسا خورد .
نگاهی به او انداخت و با تعجب به سمتش دوید .
مرسا باترس شروع کرد به دویدن ساسکه هم به دنبال او.
_مرسا...صبر کن.
از کجا اسمش را می دانست ولی بنظرش چقدر اسمش در زبانش زیبا بود! تا اینکه مرسا ناگهان در هوا معلق شد و نور سفیدی دور تا دورش آمد و پر های سفیدی دورش ظاهر شدند.و به سمتش آمدند و در لحظه آخر خاطره ای یادش آمد و دیگر چیزی نفهمید...
سوم شخص*
نگاه خشک شده ساسکه بر این انسان کوچولو که گاهی فوق العاده او را متعجب میکرد ،ماند.
مرسا بیهوش شده روی زمین بود و پشتش بالی از کبوتر بوجود آمده بود که ساسکه مطمن بود این بال ها را کسی ندارد.
ساسکه خم شد و مرسا را روی دو دست خود بلند کرد و خیره شد به چهره کودکانه مرسا،و این چه حسی بود که ساسکه در این مدت بجز مرسا به هیچ چیز فکر نکرده بود.ولی خودش میدانست این حس اشتباه است.
رفت سمت دیگران.ابتدا از دیدن ساسکه در آن وضعیت متعجب شدندو…
*تورن*
ساسکه با دختری امد که صورتش بخاطر بال های سفیدش مشخص نبود.
هم من هم بچه از دیدن این بالها متعجب شدیم.
من با خنده:ساسکه چی شده؟فرشته شکار کردی؟
اما با دیدن چهره دخترک در دس ساسکه خنده از صورتم محو شد.
_بچه ها مرسا!
همه اومدن سمت ما.
لی لی:مرسا اینجا چیکار میکنه؟
راکوئل با نگرانی:فک نکنم حالش خوب باشه!
سوسو:بچه ها اروم باشید.ساسکه بیارش اینجا بذارش و بردش زیر درخت و خوابوندش.
بعد همه اومدن دور هم نشستن.
لی لی:اون از کجا اومده؟اونم با این بالها؟
سوسو:این بالها رو تا حالا ندیدم حقیقتا.
هرکسی چیزی میگفت که با داد ساسکه همه ساکت شدیم.
_حالا این مهمه؟معلوم نیست حالش خوبه یانه که اینقد نرسیده.
همه از حرفش متعجب شده بودند.
ساسکه برا کسی عصبانی شده بود؟
ولی من میدونستم دردش چیه این دردو منم داشتم.
من گفتم:ساسکه جان!مگه نمی دونی ما کاری کردیم اینجا رو فراموش کنه یعنی حتی تو.
من میدونستم با این حرفم چقد ناراحت میشه و شاهد ناراحتیش بودم.

ویرایش شده در توسط roro_nei30

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هیفدهم
*مرسا*
چشمامو باز کردم، سرم گیج میرفت.به اطراف نگاه کردم. من برنگشتم؟
همون پسره کنارم دست به سینه نشسته بود و خوابیده بود.
باترس آروم بلند شدم خواستم برم که دستم کشیده شد ،برگشتم،دستمو همونطور که چشماش بسته بود گرفته بود.
با ترس بهش نگاه کردم.
_منو نمی شناسی؟
خواستم بگم نه که چشماشو باز کرد و احساس کردم که این رنگو چقدر دوست دارم!
به من نگاه میکرد.
_چطور اومدی اینجا؟.
_منم میخوام همینو بدونم. اصلا اینجا کجاست؟چرا میام اینجا چرا هی میام هی میرم. خیلی دلم میخواد این چیزایی که تو ذهنمه رو بدونم!
وزدم زیر گریه.
_چطور اینطوری شدم؟همه خیال میکنن خل شدم!
لبخندی زد و گفت :چرا اینقدر زود میزنی زیر گریه؟.
با دیدن لبخندش ساکت شدم، به لبخندش اشاره کردم و گفتم:من تورو میشناسم؟
تعجب کرد ادامه دادم :
_چرا احساس میکنم میشناسمت؟
خواست چیزی بگه که گفتم:احیانا..اسمت..ساسکه نیست؟
با بهت گفت:تو یادته؟
خواستم یه چیز دیگه بپرسم که بالهامو دیدم و متعجب بهشون نگاه کردم و برگشتم که چیزی بگم که دیدم تو اتاق بهزیستیم و بالهام ناپدید شدن و من احساس کردم که باید برگردم...
.....................ّ..........
دو روز گذشته و من احساس میکنم حالم بهتر شده دوباره می خندم دوباره بازی میکنم ولی نمی دونم چرا نمی تونم این کار ها را با احساس قلبی انجام بدم.
در حال نقاشی بودم که ناگهان احساس کردم پشتم خالی شد ، وسط آسمون بودم و در حال سقوط!به زمین نزدیک میشدم و جیغ می کشیدم که بین زمین و آسمون معلق ماندم.
چشمامو باز کردم توی بغل یه نفر بودم به چهره ش که نگاه کردم همون پسره بود ،ساسکه.
به من نگاه میکرد .
_تو اینجا چیکار میکنی؟
فقط گفتم:نمی دونم.
منو روی زمین گذاشت و گفت :خب احمق پرواز می کردی با این بالهات .
به پشتم نگاه کردم یه جفت بال کبوتر پشتم بود.
_وای...چه قشنگ.
_چه عجب خندیدی.
برگشتم و بهش نگاه کردم.
_میگم من قبلا شما رو دیده بودم؟
_آره... متاسفانه دیده بودی .
_میشه بگی چطور
_نه
_آخه واسه چی؟
_اگه قرار باشه خودت باید یادت بیاد
و پشتش رو کرد و رفت منم دنبالش اصرار برای اینکه بگه.نزدیکه نیم ساعت همین جور پشتش بودم می گفتم: بگو...بگو.
*ساسکه*
داشتم به این اصرار کودکانه میخندیدم که صداش قطع شد ،برگشتم فهمیدم که رفته .با نا امیدی برگشتم سمت قصر.
سوبارو:ساسکه دوستان و دست به سر کردی؟
_اره ...داداش!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هیجدهم

مرسا*

دوباره همه ازم دوری میکردن و امروز روزی تکراری نبود!
امروز مربی مون بهم گفت باید زیر نظر روانشناس باشم ،بخاطر اون گرگی که کشیدم و اخلاقی که تغییر کرده!
همه فکر میکنن دیوونه شدم و من در تلاشم تا همه چیو فراموش کنم و موفق شدم!
به اتفاقا و چیزایی که فقط من میبینم و تو ذهنم میاد اهمیت نمیدم دوباره نقاشی میکشم و دوباره همون مرسا شدم همه تقریبا قانع شدن ولی خودم می دونم یه چیزی کمه!
مربی وسط محوطه دنبالم میگشت.
_مرسا!
بدون توجه بهش به جنگل رفتم.
زیر درخت نشستم و منتظر یه سوژه واسه نقاشی که صدای گریه اومد!صدای گریه یه بچه! رفتم دنبال صدا که به یه جا که با اوایل جنگل متفاوت بود رسیدم جایی پر از درخت های وحشت ناک.
یه بچه نشسته بود و گریه می کرد. رفتم سمتش نگاهی به من کرد و باصدای گریه نازکش یه صدای کلفت آشنا شنیدم.
_تو دام من افتادی بانو مرسا.
و صدای خنده وحشتناکش و بعدش همه جا تاریک شد و چیزی نفهمیدم.
*سوم شخص*
در میان درخت های بزرگ و تنه های کج شده و تار های مختلف حشرات عنکبوت مانند ،بچه ها در حال گشت بودن که جسدی روبروشان پیدا کردند و با دیدن بالهایش با سرعت به سمتش دویدند و مرسای بیجان بر روی زمین افتاده بود.
تورن: مرسا...مرسا.
لی لی:برو کنار.
و با کمک نیرویی که در دستانش جمع کرده بود، تمام زخم های اندام مرسا را درمان کرد.
کمی بعد مرسا چشمانش باز شد و همه میدانستند که آنها را نمی شناسد.
ولی آن موجود نفرت انگیز کاری فراتر از اینها کرده بود.
با دیدن لی لی با ترس به بغل او پناه آورد_لی لی!اون...اون میخواست منو بکشه.
و با تمام وجود گریه کرد. و همه بچه ها متعجب بودند.
سوسو:مرسا...مارو یادت میاد؟
_اره یادم اومد شما رو یادم اومد...چطور شما رو فراموش کردم..._
لی لی نمیدانست که چه بر سر این بچه کوچولو آمده ولی شروع به نوازش او کرد و همه نگرانیشان نسبت به ساسکه را فراموش کردند و ساسکه با آن نامه ای که گذاشته کجا رفته؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم
تورن*
به حرفای مرسا گوش دادم فهمیدم که چطور اومده اینجا و بهش حمله کردن و بعدش هیچی یادش نمیاد ، ولی من حدس میزنم که بازم به اذرا تبدیل شده.
یه چیز هم فهمیدم اون فقط لی لی رو با من یادش اومده بقیه یادش نیست...دلم واسه ساسکه خیلی میسوزه ،راستی ساسکه!
برگشتم سمت بچه ها و گفتم:
_بچه ها !ساسکه رو پیدا نکردین؟
راکویل:نه من پیداش نکردم.
سوسو:همه مون پیداش نکردیم.
و نامیدانه بهم نگاه کردیم.
مرسا:چی شده؟
راکویل:نمی دونم بخاطر جناب عالی ساسکه رفت!
_ها؟
تورن:هیچی...راکویل الکی داره میگه ساسکه رفته و گفته یه مدت نیستش.
راکویل:ولی تورن اون...
داد زدم:همین که گفتم ...مگه نه؟
راکویل سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
*مرسا*
نزدیک یه ماه گذشته و من برنگشتم! واقعا نمیخوام برگردم خیلی خوشحالم ! روی یک جزیره متحرک پر از آبشار های رنگی رنگی بودیم ،داشتم دور تر از دیگران راه میرفتم که یه صدایی شنیدم ،برگشتم صدای قهقه اومد .
_سلام بانو... نه ...شما شانتون از این لقب کوچیک بیشتره.
باز هم خنده رعب انگیزش رو شنیدم.
_ببخشید خودمو معرفی نکردم ...اخه اینطور کله نقشه هام نابود میشدن...من پادشاه زشتی ها اهریمن هستم...الان هم به لطف اون دوست خنگت آزاد شدم.
به اطرافم نگاه کردم هیچ کس نبود فقط صدا میشنیدم و جمله آخرش منو مبهوت قرار داد.
_ملکه کریستال هم قانون شکست.
و صداش و دیگه نشنیدم بدوبدو رفتم سمت بچه ها.
_تورن!
برگشت سمت من و با نگرانی گفت:
_چی شده ؟چرا گریه میکنی؟
_او...اون...منو...
_اروم باش و اروم بگو چی شده.
همه چیزو بهش گفتم وقتی اسم اهریمن رو اوردم رنگ از صورتش پرید.نمی دونم چرا ولی نگفتم جریان جمله آخرش رو.
تورن:سوسو!با ملکه کریستال ارتباط برقرار کن.
سوسو یه دروازه باز کرد و همه ما واردش شدیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20
*بنیان کریستال*
دروازه باز شد و سوسو و دوستاش اومدن ولی کسی هم وارد شد که انتظار وجودش تو سرزمین کریستالی رو نداشتم .بادیدن بالهاش مبهوت شدم ، یاد اولین روزی که اون اومد افتادم چقدر شبیهشه.
ولی موضوعی که تورن گفت مهم تر از این حرفها بود
تورن:ما باید با ملکه کریستال حرف بزنیم .
_نه من در وضع کنونی نمی تونم شما رو با ایشون مرتبط کنم ولی پیامتون رو براشون میفرستم.
حقیقتا میترسیدم با دیدنش چیزایی که نباید و بفهمن
*سوسو*
بنیان کریستالی به ما خبر داد که ملکه گفته که ما باید به قصر بریم.با هم رفتیم با هر جمله بنیان کریستال مبهوت تر میشدیم.
_شما باید به دنیای آکروسان برید،اونجا باید به اندازه کامل آموزش ببینید باید انقدر قوی بشید تا مارو نجات بدید ...تک تک شما امید مایید نباید نا امیدمون کنید ...باید از مرسا هم به شدت محافظت کنید.
سوسو:به چه دلیل؟
_بخاطر اینکه اهریمن دنبال اونه!
با این حرف همهمه ها بیشتر شد!باجمله بعدی همه کنجکاو شدن.
بنیان کریستال:مرسا دنبالم بیا ملکه میخواد تورو ببینه!
مرسا هم با بهتی که از اول داشت که حالا چندین برابرشده به دنبالش رفت...
*مرسا*
از هزار توی کاخ میگذشتیم و من به تابلو های مختلف نگاه میکردم و چهره های خیل جالب و آشنا میدی و به تابلویی رسید که نوشته بود«محافظ کهکشان» و هیچ عکسی روی اون نبود ولی بر خاف بقیه مدال های خیلی زیادی دور تا دورش آویزان بودن!به یه در بزرگ رسیدیم در آروم باز شد رفتم تو که از منظره روبه روم چشمام درخشیدن !یه اتاق بزرگ پر از گل که تا سقف رسیده بودند و پرنده های مگس خوار رنگارنگ و پری های کوچیک نورانی ، از دیدن این منظره به وجد اومدم وعین همیشه
_وای!
با خنده به همه جا نگاه میکردم که یه زن دیدم، برعکس همه بدون بال، بدون جادو ولی با لباس پرنسسی قرمز و گل رزی که به دستش بود خیلی باشکو دیده میشد و اون چهره زیبا و اون لبخندش که به لبهای غنچه ای او میومد بسیار خیره کننده بود و چشاش...چشاش خیلی اشنا بود آشنا تر از هر آشنایی.
برگشت سمتم با دیدنم یه لحظه مبهوت شد و به من زل زد که دیدم بنیان کریستال زانو زد و گفت:بانوی من ایشون همون شخصه.
چی؟ملکه کریستال اینه؟ چه قشنگه!
حالا به من نگاه کرد ، مثله اینکه انتظار داشت منم زانو بزنم ولی من اینکارا که بلد نبودم همینجور بهش زل زدم که خودش خندید و چشمای عصبانی بنیان کریستال دراومد.
ملکه کریستال:سلام مرسا
_سلام
خواست یه چیزی بگه که گفتم_صداتون خیلی آشنا ست...ولی
_خوب یه بار باهاتون حرف زدم.
_آها ببخشید من خیلی چیزا یادم نیست آخه من رفتم تو دنیای خودم ولی بعد کشیده شدم اینجا.
_خوب عجیب نیست !تو به اینجا تعلق داری در اصل!
_چی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21
_تو ...
بنیان کریستال:بانوی من!
گویا دارد به او هشدار میدهد.
ملکه: هیچی بیا اینور کنارم.
رفتم کنارش .
گفت :خیلی شبیهشی.
_شبیه کی؟
_شبیه یکی از اعضای خانواده ام!
بنیان کریستال:بانوی من...
انگار با این حرفش میخواست چیزی رو هشدار بده ولی ملکه بهش توجه نکرد و به حرفش ادامه داد:
_تو در اصل عضوی از خانواده منی!
ها؟این الان چی گفت؟
_بل...بله!
آخرشو با فریادی حاصل از تعجبم گفتم.
بنیان کریستال با ترسی آشکار:بانوی من!
ولی باز توجه نکرد و گفت:تو دختر منی!
یه لحظه هیچی نشنیدم ،همه جا ساکت شد، من مبهوت موندم ،هیچی نمی فهمیدم ، وقتی به خودم اومدم که از اون جا خارج شدم بنیان کریستال پشت سرم بود منم با ناراحتی تام داشتم میرفتم که بنیان کریستال جلوم ظاهر شد.
_من نمیدونم حست الان چیه ولی اینو بدون که تو نمیتونی اینو به هیچ کس بگی فهمیدی؟
هولش دادم و رفتم خیلی ناراحت بودم و درک نمیکردم اون این همه وقت خوشحال بودو هیچی به من توجه نمیکرد با عصبانیت وارد سالن شدم وبچه ها با دیدنم بلند شدن رفتم سمت تورن .
_تورن یه لطفی در حقم میکنی؟
_چی؟
_منو بفرست اون دنیا فقط یادم نمونه که همچین دنیایی وجود داره!
بنیان کریستال:تو نمی تونی حتی یه قدم بدون اجازه ما برداری فهمیدی؟
راکویل:منظورتون چیه؟
بنیان کریستال:اگه به هر دلیلی مرسا از تون دور بشه تک تکتون توبیخ میشید حالا باید برید به آکروسان هیچ ساروس یا واینسی اونجا پیدا نمیشه باید برید وقتش که شد ما با شما تماس برقرار میکنیم .
مرسا :ولی من نمیخوام برم و...
با تکون انگشتش پلکام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22
*مرسا*
درحال تمرین بودم ، تمرینم خیلی سطح بالایی شده بود ،نه به اولا که حتی بلد نبودم یه شمشیر بگیرم نه به الان که بدون هیچ سلاحی با جادو مبارزه میکنم! از اون موقع خیلی گذشته،سه سال، از اون موقع خیلیا میپرسیدن ملکه به من چی گفته ولی من به هر روش اونارو میپیچوندم .
اینجا اونقدرا که فکر میکردم بد نبود!نه،اصلا باید بگم فوق العاده بود! همه جا پر از درخت های کریستالی بود و گل های عجیبی که وسط هرکدوم یه الماس بود که یتونستی با هر کدوم یه آرزو کنی!آسمون هر روز یه رنگی میشد و کوهای کریستال اطراف همیشه وقت طلوع خورشید،برق میزد.
لی لی و تورن داشتن با هم حرف میزدن و از اون طرف راکویل هم داشت با من تمرین میکرد(جدیدا با راکویل خیلی صمیمی شدم ) و سوسو رفته بود توی گلزار و فانگ هم یه گوشه نشسته بود! راستی،فانگ یکیه که تورن میگه دوست اونو ساسکه ست یه پسر با موهای بلند که یه بخشی رو بالا سرش می بنده و چشمای آبی و لباسایی با طرح اژدها که تو این سه سال فهمیدم که به یه اژدهای خیلی قوی تبدیل میشه! حقیقتا ،،راستشو بخوام بگم من هنوز هیچی یادم نیومده فقط بعضی چیزای محو، اسمای خاص یادم میاد! منم به گذشته اهمیت نمیدم تو این سه سال خاطره هایی شاید بهتر از اون چهار روز بدست اوردم ،من که اینطور خودمو راضی میکنم.
فانگ اولا که اومد با تورنو به خصوص سوسو مشکل داشت ،نمیدونم دقیقا چرا !
جدیدا می تونم آذرا رو هم بیارم ، البته وقتایی که عصبانی میشم، ممکنه که یادم نیاد تو اون حالت چیکار کردم .
سوسو اومد سمت ما و گفت ما باید برگردیم!
تورن:بالاخره وقتش شد ؟
_آره .
من :چه خوب!
خواستم بالامو در بیارم که یهو پام به موهام گیر کرد و بوم،موهام بلند شده اینقدر بلند که به زیر پاهام میرسه!قدمم بلند شده ،من دیگه اون بچه 16 ساله نیستم، تواین سه سال اینقدر تغییر کردم که لی لی بعضی اوقات به قشنگیم حسودیش میشد و وقتی تورن با من گرم میگرفت تا چند روز بعد تورن باید منت کشی میکرد!
همه مون تغیر کردیم!لی لی از یه دختر نوزده ساله شده یه دختر بیست و دو ساله خوشکل و موهاش بلند تر شده ،قدش همون مونده ولی!راکویل موهاش رو تا زیر گردنش گذاشته بلند بشه و الا هم بیست سالشه!تورن مردونه تر شده و موهاشو کوتاه کرده و البته هنوز لباس سفید خز دار میپوشه و من تازه فهمیدم که چهار سال از لی لی بزرگتره!سوسو هنوز هم مرمزه و من چیز زیادی ازش نمیدونم و تغییر چندانی نکرده!
حقیقتا تو این مدت خیلی فکر کردم به مادرم، که یاد حرفایی با ساسکه افتادم(اینجا درسته ولت کردن ولی تو میتونی ببخشیشون چون اونا دلیلیرو دارن ولی خانواده من هیچ دلیلی ندارن برای تنها گذاشتن.
_مگه چه فرقی میکنه .
_دنیای منو تو فرق میکنه .دنیای من تبعیدی یا جادویی یا تاریکی نداره.
_اینکه خوبه.
_همون طور که تاریکی نداره روشنی هم نداره .دنیای من دوستی وجود نداره و هیچوقت دلیلی برای ول کردن یه بچه
وجود نداره.
لبخندی زدم و گفتم:
_منم ناراحت بودم .
به من نگاه کرد ولی من به جلوم نگاه کردم:از مادرم,پدرم,خدا……خودم.
_از خدا بخاطر اینکه منو تنها کرد. از پدر مادرم بخاطر تنها گذاشتنم.…از خودم بخاطر اینکه…چقدر تنهام ؛چقد بی ارزشم.
لبخندی زدم و ادامه دادم:بعد فهمیدم خدا منو تنها نکرد. پدر و مادرمم فرض کردم که مردن و ولم کردن چون اینطور خودم بیشتر آرامش دارم ولی…درباره خودم نظرم هیچوقت عوض نشد!
_تو بی ارزش نیستی!
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم زیاد باهم فاصله نداشتیم.
_اینقدر ارزش داری که گاهی باعث میشی من بی خود شم و یادم بره که تو یه آدمی!)
این حرفا تو ذهنم تداعی میشدن و من فکر کردم که مادرم دلیلی داشت که منو تنها گذاشت ،ولی،میتونست از اول منو بدنیا نیاره ،ولی من بیخیال شدم،میبخشمش ولی هیچوقت اونو مثل مامانم نمیبینم.دروازه ظاهر شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

دروازه وسط گلزار ظاهر شد از شدت فشار هوا درختا و برگا به تکا پو افتادن همه مون وارد شدیم و خیلی زود به سیتی آرو رسیدیم... ولی... از منظره رو به رو شکه شدیم...همه جا نابود شده بود هیچ کس نبود...آسمون رنگارنگ به سیاهی رفته بود همه از منظره رو به رو ناراحت شدیم که پیامی جلوی پامون روشن شد و تصویر لیزری مانند پروژکتور روشن شد...ولی خش خش بود، صدای ملکه بود ولی چهرش واضح نبود( سلام!سیتی آرو نابود شده ،مردم به شهر پشت دره... آندرو مگا رفتن اونجا در ...امانیم شما باید بیاید اونجا ولی مرا..ب..اهریم...اشید)
تماس قطع شد وما متعجباز وضع فعلی به سمت همونجا حرککت کردیم.وسط دو کوه ناگهان صدای جیغ سوسو ما رو متوقف کرد
یک غول تشن اونو گرفته بود دورمون محاصره شد که یکی از اونها که از همه وحشت ناک تر بود اومد جلو و گفت :به به...چندتا ساروس و واینس اینجا جمع شدن و...من یه موجود کمیاب هم بینتون میبینم و خنده کریه و بلندش همه رو کنجکاو کرد !
یعنی منظورش من بود؟
_ببخشید خودمو معرفی نکردم من کاریو هستم معاون اهریمن بزرگ...
فانگ فقط آماده حمله بود انگار نگرانی تو چشاش دیدم ولی اهمیت ندادم با حمله فانگ دیگران هم به ما حمله کردن همه امده شدن من هم شمشیر جادوییم رو در اوردم کاریوبه من حمله کرد اونم یه شمشیر داشت شمشبیرامون بهم میخورد... جرقه تولید میکرد...صدای برخورد فلز ها شجاعتم رو بیشتر میکرد ولی تو یک خطا شمشیرم پرتاب شد و منو به یک صخره چسباند و شمشیرش رو کنارش روی زمین گذاشت منو با یه جادویی فلج کرد.
با تنفر بهش زل زدم .
_اوی...از من ناراحت نشو بانو مرسا(خندید)من که به تو احتیاج ندارم ولی مطمنم سرورم به تو نیاز داره...نمیدونم از چیه یه بچه طرد شده خوشش میاد...پدرت که خیلی راحت رهات کرد مادرتم که اصلا نمیخواستت...
و خندید و من حالم بدتر میشد که نمیدونم چطور تونستم حرکت کنم ولی یه مشت محکم به صورتش زدم.

*کاریو*
باتعجب بهش زل زده بودم...چطور طلسم اهریمن رو باطل کرد...چطور با یه مشت منو پخش زمین کرد...
رفت سمت شمشیرم مطمن بودم نمیتونه بلندش کنه ولی با کاری که کرد دهنم با زمین یکی شد...شمشیرو خیلی راحت با یک دست بلند کرد و سمت من گرفت ... یک لحظه سیاهی اهریمن رو دیدم که از چشماش گذشت ولی خیلی زود از بین رفت ...یعنی این دختر این قدر پاکه نه امکان نداره یک بچه اشتباه هیچوقت اینقدر قوی و پاک نمیشه...
با یک حرکت شمشیر رو توسینم فرو کرد...درد داشت...ولی منو نمیکشت ... تنها شمشیرمه که به من وفا داره...

با یک حرکت منو و سربازام ناپدید شدیم.
سوسو*
از ترس زدم زیر گریه...من خیلی ترسو بودم بعد از اینکه اون عوضیا رفتن فانگ اومد طرفم منم بدون توجه به هیچی پریدم بغلش و زار زدم دستاش اول رو هوا موند بعدش اروم اروم دورم پیچیدشو من نوازش کرد. مرسا اومد پیشم و گفت
_تموم شد عزیزم گریه نکن.
منم کم کم آروم شدمو ا آغوش فانگ بیرون اومدم و بدون اینکه به صورتش نگاه کنم رفتم دنبال بچه ها. به تورن گفتم :
الان کجا میریم؟
گفت:میریم هموندره اندرومگا تا بفهمیم دقیقا باید چیکار کنیم!
ناگهان مرسا گفت:نه...میریم دلیل آزاد شدن اهریمن رو بدونیم!
تورن_چییی؟
_همین کارو میکنیم.
و مرسا بدون توجه به دیگران به سمت جایی که اهریمن زندانی شده بود رفت....

 
 
 
ویرایش شده در توسط roro_nei30

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×