رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

yasamannafas

عذابم نده|yasamannafas

پست های پیشنهاد شده

«پارت اول»

با عصبانیت رفتم سمت پنجره و با شدت بازش کردم. به دو تا دختر بچه ای که صدای قهقه اشون تموم کوچه رو پر کرده بود نگاه کردم .

- شما دو نفر درس و مشق ندارین ؟؟؟

وقتی عصبانی می شم قیافم خیلی ترسناک می شه. یکیشون رفت پشت دوستش قایم شد .دختره با تته پته گفت : ولی خاله ما که مدرسه نمی ریم!

- نمی رین که نمی رین ؛ حد اقل برین خونتون! 

سمیه خانوم با دو دوید سمت دخترش و دستش و گرفت . به حساب خودش داشت آروم صحبت می کرد ولی من صداش و می شنیدم : چند بار گفتم دور و بر این خونه نپلکین . این دختره مریض روانیه ....

 پنجررو محکم بستم . لیوانی که روی میزم بود رو محکم پرت کردم به دیوار. تو این محل من و به اسم یه دیوونه می شناسن. نمی دونم چرا ؟؟؟ مگه چیکار کردم ؟؟ چه گناهی کردم؟؟؟؟ در اتاقم باز شد. خاله بود.

خاله - تانیا! مادر چی شده باز ؟؟؟

- از همسایتون بپرسین...

ناراحت نگام کرد : بهش فک نکن عزیزکم.

- دیگه داره حرفاشون آزارم میده .با هر حرفشون آتیش می گیرم.

خاله - من الان میام شیشه خوردا رو جمع می کنم.

هیچی نگفتم . رفت جارو و خاک انداز آورد و شیشه ها رو جمع کرد : بیا بریم عصرونه بخوریم. حاجیم منتظره ؛ پاشو پاشو مادر...

بلند شدم و رفتم توی پذیرایی. نرگس داشت برنامه کودک می دید .تنها بچه ایه که ازم نمی ترسه .برگشت سمتم و لبخند دندون نمایی زد.

نرگس - آبجی جون میای بهم املا بگی ؟؟ فردا معلممون می خواد املا بگه.

- باشه عزیزم کتاب فارسیتو بیار تا بهت بگم.

بدو بدو به سمت اتاقش رفت. روبه روی حاجی نشستم.

حاجی - باز شیشه شکستی؟؟؟

چایی رو از توی سینی برداشتم و یه قلوپ ازش خوردم.

حاجی - چند بار بگم تانیا تو بزرگ شدی ؛نباید انقد بچه بازی در بیاری! اگه می بینی مردم....

- بسه دیگه حاجی ؛گوشم به اندازه ی کافی از اینجور چیزا پره.

حاجی - بالاخره که چی ؟؟؟ به خودت بیا تانیا !تا کی غم و غصه ؟؟؟ تو از پیلت بیا بیرون !مردم دیگه بهت نمی گن دیونه...

لیوان کمر باریکو محکم توی سینی کوبیدم.

- اگه یکی میومد تو زندگیت مادر و پدرت و ازت می گرفت، داداشت و ازت جدا می کردن ،هیچوقت این حرف و نمی زدی!

از جام بلند شدم. بغض داشتم. خواستم برم تو اتاقم که نرگس با شوق و ذوق کتاب دفترش و آورد. از کنارش رد شدم.

نرگس - ا آبجی بهم املا نمی گی ؟؟؟

- بیا تو اتاقم.

پشت سرم راه افتاد .در اتاق و بستم .

- کتابتو بده ببینم!

به کتابش نگاهی کردم.

نرگس - آبجی می شه از خودت بگی؟؟ بهت قول می دم می تونم بنویسم.

- یعنی کتاب و بلدی دیگه؟؟

نرگس - آره آبجی مطمئن باش!

- خیل خب بنویس....

کمی فک کردم و با صدای لرزونی گفتم : تانیا و تیرداد خواهر و برادر هستند.

سریع نوشتش. نگاهی به دفترش کردم. درست نوشته بود : تانیا خیلی برادرش را دوست دارد.

منتظر نگاهم کرد : تانیا از برادرش دور است . او ....

با صدای پر بغضی ادامه دادم : دلش برای تیرداد تنگ شده است.

نرگس - تموم شد؟؟

- آره!

نرگس - چقد کم؟؟

- ببخشید نرگس جون !برو بقیشو به خاله بده بهت بگه.

نرگس - حالت خوب نیس؟؟؟

- آره!

مثه یه دختر خوب و حرف گوش کن وسایلشو جمع کرد و رفت .خودم و روی تخت پرت کردم .حاجی یه مرد خوب و درستکاره .خاله هم یه زنه مهربون و فوق العاده. خیلی همو دوس دارن .منو یاد مامان و بابام می ندازن .خاله و حاجی زندگی خوبی داشتن ولی وقتی که می فهمن نمی تونن بچه دار بشن .تصمیم گرفتن یه بچه از پرورشگاه بیارن. اون یه نفرم من بودم . اونا من و از پرورشگاه گرفتن و بردن .از داداش تیردادم جدام کردن !... داداش مهربونم ... تنها کسی که توی دنیای تاریکمه ولی اونم توی تاریکی گم شده .حاجی نمی ذاره برم پیداش کنم. می گه شاید با دیدنش یاد گذشتم بیفتم... اما ... من پیداش می کنم .می رم پیشش. دلم برای شبایی که برام لالایی می گفت تنگ شده. صداش خیلی قشنگ بود .لالایی و که همیشه برام می خوندو زیر لب زمزمه کردم. در اتاقم زده شد .

- بله ؟

خاله بود اومد داخل : مهمون داری.

- کی ؟؟؟

با دیدن قیافه ی خندون علی ،آه عمیقی کشیدم : تو اینجا چیکار می کنی ؟؟؟

علی - بازم داری بد خلقی می کنی که!

- گفتم اینجا چیکار می کنی؟؟ مگه خودت کار و زندگی نداری؟؟

علی - از حاجی شنیدم .باز چی شده ...

پوزخندی زدم : خوبه خبرا سریع بهت رسیده!

علی - انقد برات مهمه؟؟

- چی؟؟؟

نفس عمیقی کشید : انتقام!

- ولم کنین! چرا دست از سرم برنمی دارین ؟؟من هر غلطی ،دلم بخواد ،می کنم.

علی - چرا آخه تانیا ؟؟؟ به فکر گذشته نباش به آیندت فک کن.

بغضم تر کید ،داد زدم : شما درد منو نداشتین ،داشتین ؟؟؟ تا حالا مادرت تو بغلت جون داده تا ببینی چقد درد داره ؟؟ معلومه نه باباتو پشت میله های زندان دیدی ؟ نه، تا حالا بردنت بهزیستی ؟؟؟ بازم نه از تنها شخص زندگیت جدا کردنت؟؟....

بازوهامو محکم گرفت : بسه تانیا فهمیدم فهمیدم .... من اشتباه کردم، باشه ؟؟فقط آروم باش!

بازو هامو از دستش کشیدم بیرون. صدام خش دار شده بود : برو علی حالم خوب نیس .

رفت بیرون به عروسک رو میزم خیره شدم، تنها یادگار مامان و بابا بود.

  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×