رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Shrrrtbn

يك روزمرگي جالب | Shrrrtbn

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: یک روز مرگی جالب

نویسنده: Shrrrtbn کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع: اجتماعی

خلاصه : يك روزمرگي جالب يك داستان جالب است ك بيانگر مسائل موجود در جامعه است 

انسان هاي خاموش و بي صدا كه درونشان پر از فرياد است و هر روز از كنار ما رد مي شوند 

ولي تاكنون شده ك عميق تر به ان ها نگاه بيندازيم  و وارد قسمتي از زندگي كسي بشويم 

پس اگر دوست داريد غرق داستان يك روزمرگي جالب از يك انسان جالب شويد و ظاهر يك ادم را كنار بزنيد و ب درون زندگي اش سفر كنيد داستان خوبي را انتخاب كرديد...

  • تشکر 10
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
از جايش بلند شد و به سمت كمد لباس هايش رفت .
نگاهش را روي لباس ها مي چرخاند تا اينكه سرانجام چشمانش روي يكي از گرون قيمت ترين مانتو هايش كه هنوز اتيكتي اويخته به گردنش بود ايستاد و ان را بيرون كشيد.
نگاهي گذرا به اتيكت دو ميليوني اش انداخت و با بي حوصلگي ان را روي تخت خوابش پرت كرد.
مادرش در اتاق را زد و ان را باز كرد و وارد اتاق شد و رو به سيما كه وسط اتاق ايستاده بود و به پنجره ي اتاقش زل زده بود گفت:سيما بيا قرص ات رو بخور ...موقعشه .
سيما چشم هايش را روي هم فشرد و نفسش را محكم بيرون  فرستاد و به ارامي گفت: بزار روي ميز .
مادر از چهره ي افسرده ي دخترش لب هايش اويزان شد و چشمانش را از غصه روي هم فشرد تا نم نگيرد .
قرص و ليوان اب را روي ميز گذاشت و با نگاهي ديگر به دخترش اهي كشيد و از اتاق خارج شد .
سيما به طرف ميز رفت و قرص را برداشت و در دهانش پرت كرد و پشت بندش لاجرعه ليوان اب را سر كشيد .
عادتش بود ك اب را لاجرعه سر بكشد .
ان قدر سريع ك اب از لب و لوچه اش بچكد و بعد با سر استين اش ان را پاك كند . اين يك عادت لذت بخش براي تمام روز هايش بود مانند كلي عادت ديگر .
خودش را روي تخت خواب پرت كرد و به سقف اتاق خيره شد . 
انقدر زندگي برايش بي انگيزه شده بود ك  برايش ترك هاي روي سقف اتاق كه در نقاطي هم را قطع مي كردند سرگرم كننده شده بود . 
ان قدر خطوط نامنظم سقف را با نگاهش دنبال مي كرد تا به نقاط طلاقي شان برسد . 
اين هم عادت ديگرش بود . عادت به بيهوده كاري عوض كار هاي  با ارزش.
ناگهان در چشمان اش اشك جمع شد و عادتي ديگر به او حمله كرد .
مگر نگاهي به طلاقي خطوط كافي نبود ك اشك ها جمع نشوند ؟!
پس چرا عادت ديگر دارد حمله مي كند ؟
عادت ها انگار هميشه پي هم مي گردند تا هم را پيدا و انسان را ديوانه و رسوا كنند .
چشمانش را محكم روي هم فشرد و در حالي كه به تشك روي تخت با پاهايش لغت مي زد خشمگين ناليد : نه ... لعنتيا ...دست از سرم بردارين ...تورو خدا ولم كنين...
كم كم يادش رفت كه بايد مقابله مي كرد  .مقابله هم نه رفتار مناسب با ان هايي كه امده بودند و نبايد مي امدند
كم كم اشك از چشمانش سرازير شد و روحيه ي مقاومت خود را باخت.  
كم كم حالت جنيني را به خود گرفت ك در رحم مادر خويش خوش جاي كرده و شروع به گريه و زاري كرد .
بدنش مي لرزيد ...گويي ك سرماي دروني سر از بيرون در اورده .
چه صحنه اي غم انگيز تر از اين كه جسمي بزرگ را ببيني كه شكلي جنين مانند به خود گرفته و براي سياهي روزگارش مي گريد .
اين صحنه حتي از نگاه دروني خود سيما هم غم انگيز بود .
نه تنها غم هايش بلكه تصور اينكه حالتش چه تصويرمشمءز كننده اي را مي سازد بيشتر اورا مي رنجاند .
در حالي ك اشك هايش بي امان مي چكيدند زير لب با درد ناليد : چي مي شد خدا ؟ چي مي شد اگه ...
بغض گلويش را به درد اورد و راه نفسش را تنگ كرد .
شروع كرد به هق هق كردن كاري كه همه ي انسان ها روزي ان را تجربه كردند يا خواهند كرد و يا جزو روزمرگي بعضي از ان هاست.
بالشت اش را برداشت و روي دهانش فشرد و صداي هق هق اش را خفه كرد .
چه قدر ديوانه ها بد حمله مي كردند . چه قدر ديوانه ها بي رحمند . چه قدر ديوانه ها ديوانه اند ك با ديوانگي شان انسان هاي ديوانه را ديوانه تر مي كنند .
سيما ك ديگر تحملش از ديوانه ها لبريز شده بود از جايش به يك دفعه برخاست و قصد داشت كه بالشتش را پرت كند به طرف يك چيزي كه صداي شكستنش صداي شكستن روحش را كمرنگ تر كند 
و در اين صورت چه گزينه اي بهتر از قاب عكس روي ديوارش بود  ؟
امد گلوله را به سمت هدف سوق دهد ك ناگهان بالشت را رها كرد. بر روي زمين زانو زد و پيشاني اش را به زمين چسباند و دوباره اشك هايش را بي امان تر از قبل رها كرد . 
در حال زار زدن بود ك از جايش برخاست و ارام دستش را به سمت قاب عكس برد و ان را از روي ديوار كند و جلوي چشمانش گرفت .
در اين قاب عكس چه بود ؟
يك دختر بچه ي زيبا با موهاي بلوند و پوستي سفيد و لبخندي نمكي . 
چه خلاصه ي زيبايي بود اين كودكي .
سيما دلش نمي خواست كودك باشد ولي در دلش حرف مي زد از شادي هاي بدون كوچكترين فكري 
از روز هايي ك غم در ان معنا نداشت و بزرگترين دردسر كودكي اش قهر دوستانش با او بود ...همين و همين و همين 
.همان طور ك مانند ابر بهار مي گريست قاب عكس را در اغوش گرفت و زير لب گفت : مي دونم دارم اذيتت مي كنم سيما.  مي دونم خسته اي.  خدا هم مي دونه.  ولي چيكار كنم؟ كي مي فهمه ك من هر روز دارم مي ميرم؟   كي مي فهمه ك مردن به هر روز چه معني مي ده؟ ادما خيلي نفهمن سيما.  بچه بودي نمي فهميدي ولي وقتي قد مي كشي به اندازه ي قدت قد يه دنيا مي فهمي.  
قاب عكس را جلوي صورتش گرفت و بازتاب چهره اش را در شيشه ي قاب عكس ديد ...چشمانش مدام بين چشمان پف كرده و اشكي سيما ي بزرگ و چشمان خندان سيماي كوچك مي چرخيد و چه بسا فرسنگ ها فرق بود بين كوچكي و بزرگي.
دستش را ارام ارام نوازش گونه بر روي صورت از دست رفته ي كودكي اش كشيد. گويي كه عكس كودكي جاني در بدن دارد كه به دنبال لمس جانش مي گردد!.
دست از لمس شيشه ي قاب عكس كشيد.  مي دانست كه اين فرسخ ها فاصله با لمس قاب عكس كم نمي شود .
قاب عكس را بر روي ميز  قرار داد و با دستش بيني اش را محكم فشرد و بعد با بي حوصلي مخاط بيني اش را به لباسش ماليد .
بر روي تختش نشست و حس كرد كه انگار با ياد كودكي كمي ارام گرفته ولي ناگهان ديوانه ها دوباره در مغز اين دختر ديوانه كمر همت را محكم بستند و اماده باش براي حمله دادند .
سيما دستش را بر روي پيشاني اش فشار داد و در حالي كه اشك هايش دوباره گلوله باران شده بودند هق هق مي كرد .
در دل خدا را صدا مي زد و مي گفت:  خدا ديوانه ها حمله مي كنند . هر روز و هر روز و هر روز.  خدايا ديوانه ها كه جسمي ندارند كه بتابند دور من و بي پروا بشوند.   خدايا ديوانه ها چرا در درون هميشه مي تابند و از برون فقط يك بار انسان را دچار خود مي كنند؟! اين چه قدرتي است كه به ديوانه ها دادي ؟ خدايا مي شنوي ؟
چشم هايش را به پنجره ي اتاق دوخت و به گفت و گوي دروني اش ادامه داد : من مي خوام بميرم ... اره حقمه كه بميرم ...من اصلا سزاوار مرگم ...اصلا ميام پيشه خودت ... سرم رو مي زارم روي زانو هات ...مي خونم برات از غصه هام ...انقدر برات مي گم تا تو هم گريه كني ...بگي سيما جون ...عزيز دلم تو خيلي غصه خوردي ولي حالا پيش مني ...جات امنه .
سيما اهي پر درد از عمق سينه كشيد و در حالي كه به اسمان هنوز خيره  بود و اشك ميريخت با صدايي ارام ناليد : بيام پيشه خودت اتيشم نمي زني يعني ؟ از اون اتيشايي كه مي گن به بنده هاي بدت مي زني ! خدايا دارم درد مي كشم.خيلي زياده قوربونت برم.  دارم ميميرم.  تو كه مي بيني چرا خودت منو پيش خودت نمياري؟مي دونم داري منو مي بيني.   بگو تورو قسم به حقانيت ات بگو كه داري منو مي بيني؟! 
لبخندي كمرنگ زد و سرش را كج كرد و رو به اسمان گفت : بگو كه منو ميبيني ...
ناگهان لب ورچيد و دستانش را روي چشمانش فشرد و ناليد : نگو كه منو نمي بيني...  اخه ...اخه هر چي صدات مي زنم انگار كه نمي شوي چي مي گم!
ناگهان  اشك هايش بند امد  و خشم اورا گرفت.  ديوانه ها انقدر به مخش تازيانه زده بودند كه درد جايش را به خشم و نفرت داده بود.  درون سيما بيش از اندازه غوغا و هياهو بود  . خشمش به خدا بود زيرا مقصر حمله ي ديوانه ها را خدا مي دانست و دوباره در دلش خدا را به خاطر درد هايي كه مي كشيد مقصر مي دانست و باز هم از خدا داشت مي ناليد و حجم ديوانه ها هر لحظه  بيشتر و بيشتر مي شد.  انگار كه ديوانه ها از پيمانه ي مغز ادمي كمي لبريزند .
ناليد : تو براي چي منو افريدي اخه ؟ تو براي چي منو افريدي ؟ براي اينكه زجرم بدي ؟ منو اذيت كني ؟ مگه نمي گن تو ادماتو دوست داري ؟ مگه من جزوشون نيستم ؟ 
بغض گلويش را چنگ انداخت و ادامه داد : پس چرا من شدم از اون ادماي ته صف دلت ؟ 
چشمانش دوباره پر از اشك شد و حس نااميدي  ، پوچي ، بي مصرفي ، بي لياقتي  ، عذاب وجدان و هزاران هزار حس هايي كه ما از ان ها به عنوان حس هاي سياه ياد مي كنيم به سراغش امدند. و ديوانه ها شروع به خنديدن كردند.  
ان ها خوشحال بودند زيرا سيما دستانش به سمت قيچي روي ميز اش دراز شده بود . 
قيچي را ارام از روي ميز برداشت و ضربدر دهان بسته را براي خرد كردن غم هايش باز كرد.  خيره به لبه ي برنده ي قيچي  ناليد : تو كه انگار نمي شوني من چي مي گم ! 
دست چپش را بالا اورد و لبه ي تيز قيچي را بر روي ان قرار داد  و دوباره با گريه و درد ناليد : دل من مثل  شهر ارواحه ...كسي نميفهمه كه ! چه فايده اي داره زندگي كه روزاش همش داره اينجوري مي گذره؟!.
نگاهش را از پنجره به اسمان دوخت و ادامه داد : بيام پيش خودت بهتر نيست؟! ... راحت مي شم ؟.. نه؟! 
دوباره نگاهش را به سمت دستش دوخت و پوزخندي زد و ارام لبه ي تيزش را روي مچ دستش به حركت در اورد.  
نبريد...كمي سفت تر تيغه را روي مچ دست خود فشار داد و ان را كشيد و باز هم نبريد.   
مثل تكرار روز هاي ديگرش نبريد.  
سيما نمي دانست كه قيچي نمي برد يا خودش نمي برد !
مثل روز هاي قبل باز هم نمي دانست اين نبريدن  قسمت است يا اختيار خودش  !
همانطور كه سيما سرگرم گفت و گوي خود با خدا و كشيدن درد از دست ديوانه هاي گيس بريده بود در اتاقش زده شد .
- سيما مامان بلند شو كارات رو بكن ... تا بياي راه بيفتي بري دكتر دير مي شه.
سيما نفسش را محكم بيرون داد و  قيچي را بر روي ميزش پرت كرد و براي اينكه صداي تو دماغي و بغض دارش را مادرش نشنود جواب مادرش را نداد.
مادر دوباره به در اتاق زد و گفت : سيما باتوام ...شنيدي چي گفتم ؟
سيما به كنار در اتاق رفت و براي اينكه مادرش هوس نكند در اتاق را باز كند و شاهد چهره ي پريشانش شود خيلي ارام گفت : اره 
مادر كه مطمعن شده بود سيما گفته هايش را شنيده از اتاق سيما فاصله گرفت .
سيما چند بار نفس عميق كشيد و در ذهنش دنباله ديوانه ها گشت ولي انگار ميدان خالي كرده بودند بالاخره . 
و چه عجيب بود كه ميدان خالي كرده بودند !
بي خيال از كت گران قيمتي كه روي تختش انداخته بود سراغ كمد رفت و از داخلش يك كت مشكي بيرون كشيد.  
همچين موقع هايي وقت هايي كه ديوانه ها حمله مي كردند دلش سياهي از برون هم مي طلبيد.  انگار يك جورايي ستم طلب به جسمش هم شده بود.  
شال مشكي رنگش را بر سر انداخت و شلوار مشكي و كفش هاي مشكي رنگش را هم پوشيد و اينبار تنش عزا زده ي حقارت كشي از دست ديوانه ها شده بود و تنش زار مي زد و مي خواست فرياد بزند كه غم ها چه بسا در درون اند اما ريشه ي اصلي شان روزي از بيرون بوده است .
به چشمان پف كرده اش در ايينه نگاه كرد و صورت رنگ پريده اش . انگار كه نمرده با مرده ها تفاوت انچناني هم نداشت ! 
از اتاقش بيرون امد سوييچ ماشينش را از روي ميز توي پذيرايي برداشت و با صداي بلندي گفت : مامان من دارم مي رم ...خدافظ 
مادر از توي اتاقش فرياد كشيد : سيما مريم دو ديقه پيش به گوشيت زنگ زد وگفت باهات كار داره ...گوشيتو بردار از روي ميز تلويزيون و با خودت ببر تا در دسترس باشي .
-باشه خدافظ
سيما گوشي اش را برداشت و  به سرعت از خانه خارج شد و به سمت پاركينگ رفت و سوار ماشينش شد . گوشي اش را در داشبورد پرت كرد و به راه افتاد .
همانطور كه در خيابان ها مي چرخيد تا به مطب برسد در ذهنش دنبال حرف هايي بود كه بايد به مشاورش مي زد و بار ها بار ها در ذهنش تكرار كرد كه بايد به او بگويد مشاوره اش موثر نبوده است  .
در ذهنش چرخيد كه انگار اين همه زمان و انرژي و پول خرج كردن همه اش بيهوده بوده است.
سعي مي كرد خود را متقاعد كند كه مشاوره روي او اثر گزار بوده  ولي ديوانه ها از ان ته چيز هاي ديگري مي گفتند .
سيما در اين گير و دار ناگهان حس كرد كه ديوانه ها يك لحظه حواسشان دوباره  به او جمع شده  پس وحشت كرد و در دلش فرياد زد تا ان ها عقب نشيني كنند .
ديوانه ها  از هيچ چيز نمي ترسيدند ولي حس مي كردند الان وقت خوبي براي جويدن خر خره ي سيما نيست چون حواسش مشغول است . ان ها تمام حواس را براي خاموش كردن ان هم در خفا مي طلبيدند ...همه ي شان را ...
بعد از بيست دقيقه سيما به مقصد رسيد و ماشينش را پار ك كرد . 
از ماشين پياده شد و مي خواست از خيابان رد شود ولي ترس از عبور خيابان به جانش افتاد . 
نگاهي به ماشين هايي انداخت كه با سرعت مي امدند و حاضر نبودند به خاطر كساني كه قصد عبور از خيابان را داشتند سرعتشان را كاهش دهند .
سيما مدام قصد رفتن مي كرد ولي بازهم مي ترسيد كه عبور كند . مي ترسيد سرعت عبورش زياد سريع نباشد و ناگهان ماشيني با سرعت به او برخورد كند .
در اين ميان از خود پرسيد اين ترس ها ريشه در كجا پيدا كرده اند ؟! كجا ؟! نمي توانم دليلشان را بيابم .
همانطور كه درگير عبور از خيابان بود پير زني در كنارش ايستاد و سيما هم ارام به كنار پير زن رفت تا با او هم گام شود .
پيرزن تر و فرز بود سريع در موقعيتي مناسب از خيابان گذر كرد و سيما هم پي اش را گرفت و با او همراه شد .
وقتي از خيابان گذشتند پير زن رويش را بر گرداند و به سيما لبخندي زد و رفت . 
سيما از لبخند پير زن جا خورد. با خودش  فكر كرد كه يا خيلي ضايع بازي در اورده كنار خيابان و پيرزن متوجه ترسش شده يا شايدم ...
نگاهي از به پير زن انداخت كه ارام ارام راه مي رفت .
مانتويي سفيد رنگ با شالي سفيد رنگ و شلواري سفيد رنگ به تن داشت. انگار كه فرسنگ ها فاصله بود بين تن عزا گرفته ي سيما و تن سفيد پوش ان پير زن.  
چه قدر چهره اش همراه با ان لبخند نمكين در يك نگاه براي سيما ارامش داشت . چه قدر در خود احساس مي كرد كه اين پير زن سر بزنگاه امده  .  
سيما غرق در افكارش بود كه با صداي بوقي به خود امد .
- خانوم برو از وسط كوچه اونور ...راهو سد كردي   
ویرایش شده در توسط Shrrrtbn
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سيما سريع عذر خواهي كرد و به سمت پياده رو دويد .
كمي راه رفت تا رسيد به ساختماني كه نام مشاور سيما در تابلويي كه روي ان بود خود نمايي مي كرد .
سيما نام گلرويي را چندين بار زير لب زمزمه كرد و در دل ناليد : كاش مي تونستي زنده ام كني ...
وارد ساختمان شد
اول امد سوار اسانسور شود ولي با فكر اينكه حوصله ي صبر كردن براي رسيدن اسانسور را ندارد از پله ها بالا رفت و به طبقه ي دوم رسيد .
شالش را مرتب كرد و سپس زنگ در را زد .
منشي دكتر در را باز كرد و با بي حوصلي گفت : بفرماييد داخل خانوم اخوت .
سيما داخل شد و در را بست و رو به منشي كه خودش را با خستگي روي صندلي اش پرت مي كرد  گفت : سلام ... من براي ساعت ٦ نوبت داشتم براي خانوم گلرويي .
منشي نگاهي به ساعت انداخت و گفت : الان ساعت شيش و ده ديقه اس و هنوز مشاورشون تموم نشده متاسفانه ولي من حالا بهشون اطلاع مي دم كه زود تمومش كنن ... امروز يه كم طول كشيده .
سيما به نشونه ي فهميدن سرش را تكان داد و نشست .
منشي به سمت در اتاق رفت و  در را زد و داخل شد  و بعد از چند ثانيه بيرون امد و گفت : خانوم اخوت نوبت شما چند ديقه ديگه مي شه ... يه كم طول مي كشه ببخشيد .
سيما از خورده شدن زمانش متنفر بود. مي دانست خودش هم زمانش را ازبين مي برد ولي از اينكه ديگران هم اورا معطل كرده و ان ها هم زمانش را بخواهند ازبين ببرند بيشتر عصباني مي شد .
با اين حال با حرص گفت : باشه ...منتظر مي مونم ولي اگه قراره وقتاي ديگه هم اينطوري بشه از قبل به من اطلاع بدين.
منشي كه متوجه حرصي شدن سيما شده بود كمي لجش گرفت و گفت : من كه ازتون معذرت خواستم ... دست من نيست اخه دست خانوم دكترِ...خودشون بايد سر وقت  مشاوره رو تموم كنن .
سيما نفسش را  پر صدا بيرون داد و سرش را به ديوار پشت سرش تكيه داد و به در اتاق خيره شد .
منشي هم با بي خيالي سراغ موبايلش رفت تا پيام هاي  داخل گوشي اش را چك كند .
پس از چند دقيقه در اتاق باز شد و مردي از ان خارج شد .
منشي: خانوم اخوت بفرماييد داخل .
سيما از جايش بلند شد و نگاهش را از چهره ي مرد گرفت و چند بار به در زد و داخل شد .
- سلام خانوم دكتر 
-سلام ، خوبي ؟
سيما در را بست و رفت روي صندلي چرمي رو به روي ميز دكتر نشست .
- مرسي 
گلرويي خانوم دكتري مسن با چهره اي شاداب و جدي بود .
گلرويي نگاهي به چهره ي پژمرده ي سيما انداخت و با جديت گفت : چه خبر ؟ وضعيتت چه جوريه ؟
سيما چشمانش را بهم زد و نفسش را محكم بيرون داد و گفت : افتضاح ... هر روز افتضاح تر از ديروز .
گلرويي كه غم را از چهره ي سيما خوانده بود گفت : تمريناتتو انجام مي دي ؟ 
سيما در دلش از دست روزمرگي هايش كه به دست ديوانه ها افتاده بود اهي كشيد و گفت : نه  
گلرويي با ارامش گفت : بايد انجامشون بود ... هر وقت كه وقتت خالي هستش روي يكي از دو تا سي دي كه بهت دادم بايد كار كني تا ارامش و تمركزت بهتر بشه .
سيما سري تكان داد و گفت : باشه حتما. 
- گوش دادن به سي دي هات و تمرين كردن براي خودت مفيده ... حتما روشون كار كن 
سيما با ناراحتي گفت : خانوم دكتر من حس مي كنم جلسات مشاوره اونقدري كه بايد روي من تاثير نذاشته ... من هنوز همونطور مثل قديمم ... هنوزم كارم هر روز گريه و زاريه ... افكارم به من حمله مي كنند و منو نابود مي كنند ...
كم كم اشك هايش شروع به چكيدن كرد و ادامه داد : هر روز مي خوام خودمو بكشم... هر روز نااميد تر از ديروز ... هر مي گم با خودم اين زندگي چه فايده اي داره ... چه فايده اي داره براش تلاش كنم آخر سر كه مي ميرم يا همش مي گم اگه تلاشي بكنم نمي تونم به جايي برسم ... 
نمي تونم سراغ درس و دانشگاه برم ... نمي تونم به خدا نمي تونم ... ولي كسي منو نمي فهمه ... پدرم مي گه چرا درس نمي خونم يا چرا تلاش نمي كنم ... نمي تونم مشكلمو حتي بهش بگم كه من هر روز دارم از شدت درد و غم مي ميرم و درمان نمي شم ... نمي تونم بهش بگم وقتي افكارم منو دارن مي كشن و دلم مي خواد خودمو بكشم جايي براي درس خوندن و تلاش برام نمي مونه. 
سيما دستش را روي چشم هايش فشرد و به هق هق افتاد .
دكتر با خونسردي گفت : اگه حس مي كني جلسات مشاوره زياد برات موثر نبوده مي خواي براي اينكه ارامش بيشتري داشته باشي بري پيش يك روانپزشك تا برات قرصي بنويسه تا استفاده كني .
سيما ناليد : نه نمي خوام ... نمي خوام يه قرص ديگه به روزمرگي هام اضافه بشه ... 
دستش را از روي چشمانش برداشت و خيره به چشمان دكتر گفت : خستم ... خيلي خستم ... نمي دونم چرا جرعتشو پيدا نمي كنم كه تيغه رو به قصد خودكشي واقعي روي مچ دستم بكشم ... 
دستش را بالا اورد و جلوي چشمان گلرويي گرفت و ناليد : بيين خانوم دكتر اينا جاي خشا ي تيغه ي قيچيه ... هر روز دارم قايمشون مي كنم تا كسي نبينه ... دارم ديوونه مي شم ... دارم ديوونه مي شم 
دكتر جعبه ي دستمال رو به سمت سيما گرفت تا سيما دستمالي رو بردارد و ان را دوباره روي ميزش گذاشت .
در حالي كه سيما فين فين مي كرد دكتر گفت : ببين عزيزم اتفاقاتي كه براي ادم ميفته تموم مي شه و تو الان داري براي فكرا و خاطراتش گريه مي كني و اين كار تو رو خسته و اذيت مي كنه و انرژي فوق العاده زيادي رو ازت مي گيره .
سيما سرش را پايين انداخت و با صدايي پر درد گفت : از وقتي خاطراته روزي كه ازار جنسي ديدمو برام بعد از بيست سال باز كردين هر روز داره چيزاي بيشتري يادم مياد و هر روز بيشتر از ديروز دارم اسيب مي بينم . 
كمي صدايش لرزيد و گفت : انگار كه موتور جست و جو گر مغزم فعال شده .
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
دكتر سعي كرد  اورا تسكين دهد و براي او شروع كرد به حرف زدن درباره ي مقاومت كردن و روحيه داشتن در مقابل مشكلات و كلي حرف اميد بخش ديگر ...
سيما گوش مي داد گاهي روحيه مي گرفت ...گاهي ناگهان غرق در افكارش مي شد و تكه اي از صحبت هاي دكتر را نمي شنويد ...هر دم يك حس داشت .
در اخر دكتر به او گفت كه چشمانش را ببندد تا با او برنامه ي ريلكسيشن كار كند ولي انقدر سيما ذهنش در خاطرات مي چرخيد كه مدام حواسش از تمركز كردن و ارامش داشتن پرت مي شد .
مدام در ذهنش مي چرخيد كه اين كار ها بيهوده است چون اگر فايده اي داشت پس از يك ماه هفته اي يكبار مراجعه به روانشناس بهبود ميافت . 
- حالا اروم اروم چشماتو باز كن .
سيما ارام چشمانش را باز كرد و به خاطر اينكه مدتي بود كه چشمانش بسته بود چشم هايش كمي اذيت مي شدند از نور زياد فضاي اتاق .
سيما از جايش بلند شد و كيفش را برداشت و گفت : خيلي ممنون خانوم گلرويي ... خدافظ 
- خدافظ عزيزم ... تمريناتت رو حتما انجام بده 
سيما سرسري گفت : چشم حتما ... خدافظ 
و از اتاق خارج شد  و به كنار در رفت كه خارج شود كه منشي گفت : خانوم اخوت نوبت براي هفته ي ديگه نمي زنيد ؟ 
سيما كمي فكر كرد و گفت : نه ... بعدا بهتون خبر مي دم و زنگ مي زنم 
- باشه ...خدافظ 
- خدافظ 
از مطب بيرون امد و سريع از پله ها پايين امد و از ساختمان خارج شد .
هميشه از زياد نشستن در مقابل مشاور اش خسته مي شد ... يك جورايي روز هاي مشاوره برايش ديوانه كننده بود ... و دوباره در دلش به خود توپيد كه دارد پول و زمان بيهوده خرج مي كند و هر بار از اين موضوع چشم پوشي مي كند
چون مي دانست شايد تا دو دقيقه بعد از اتمام مشاوره كمي حالش بهتر باشد ولي خيلي توقعي  از بعد ان دو دقيقه نداشت ...چه قدر عجيب بود كه ديوانه ها به سيما زمان ملاقات هم مي دادند كه چه وقت هايي را مناسب امدن مي دانند !
سيما سوار ماشين اش شد و سرش را روي فرمان گذاشت  و كمي چشمانش را بست تا كمي چرت بزند تا چشمان پف كرده اش كه خسته از بارش هاي دائمي شان بودند كمي استراحت كنند تا براي شيفت هاي كاري بعدشان اماده شوند .
همه از كار زياد خسته مي شوند و سيما از بي فايدگي غم خواري زياد 
و بازهم فرسنگ ها فاصله است ميان خيلي چيز ها در داستان سيما .
همانطور كه چشمانش را بسته بود و كمي ارامش گرفته بود ناگهان حرف مادرش يادش امد كه گفته بود خواهرش مريم به او زنگ زده بوده و با او كار داشته است .
سيما ناگهان دلش شور افتاد كه نكند اين دختر كاري دست خودش داده است كه سراغ او را گرفته .
همان موقع سريع ان ارامش بدست امده از بين رفت همانطور كه سيما انتظارش را داشت مثل هميشه ارامش بدست امده اش موقتي است .
سريع موبايلش را از توي داشبور ماشين در اورد و شماره ي مريم را گرفت .
چندين و چند بار پشت سر هم شماره ي مريم را گرفت ولي خواهرش گوشي را بر نمي داشت .
سيما كه نگراني اش بيشتر شده بود از بابت خواهرش تصميم گرفت كه به مادرش زنگ بزند ولي وقتي دستش روي شماره ي مادرش رفت تا با او تماس بگيرد ناگهان دست نگه داشت چون ترسيد كه مادرش اطلاعي از مريم تا الان نگرفته باشد  و تازه با دانستن اينكه سيما هم چيزي نداند عصبي و مضطرب شود .
سيما با عصاب خوردي گوشي اش را روي صندلي بغلش پرت كرد و بعد با دستانش پيشاني اش را مالش داد و زير لب ناليد : واي ... خدا من چيكار كنم از دست اين دختره ي احمق ؟ دوباره داره چه گهي مي خوره ؟
 
همانطور كه داشت به مغزش فشاور مي اورد تا بتواند ردي از خواهرش بجويد ناگهان نام اليكا دوست مريم در ذهنش امد .
سريع موبايلش را در دست گرفت و شماره ي اليكا را پيدا كرد و با او تماس گرفت .
 
-الو 
- سلام خوبي ؟
- سلام ...شما ؟
-من سيما ام ديگه خواهر مريم ... نشناختي ؟
ناگهان اليكا پشت گوشي مكث كوتاهي كرد و اب دهانش را قورت داد و  با تته پته جواب داد : سلا...م سيما خانوم خوبين؟
سيما كه متوجه هول شدن اليكا پشت تلفن شده بود گفت : مرسي ...
بعد با لحني جدي ادامه داد : اليكا تو خبري از مريم نداري ؟ 
- نه ...نه خوب راستش خبري ازش ندارم ... مگه شما خبري ازش ندارين ؟
- نه خبري ندارم وگرنه به تو زنگ نمي زدم .
اليكا كمي لحنش را جدي كرد تا استرسش در صحبت كردن كمي كمتر به نظر بيايد .
- منم خبري ازش ندارم والا سيما خانم
سيما كه داشت كم كم عصبي مي شد تن صدايش را بالا برد و گفت : اليكا منو نپيچون دختر ... من خودم ذغال فروشم منو سياه نكن ...بگو كجاست مريم ؟ 
سيما با لحني عصبي گفت - من نمي دونم ... در ضمن درست حرف بزنين با من ... به من چه كه خواهرتون كجاست ... 
سيما داشت ديوانه مي شد در دلش گفت كه همين دو دقيقه پيش مشاور بوده است و حالش دوباره بهم ريخته است ... اينبار به جاي ديوانه هاي بي جود ديوانه اي با جسم حقيقي به نام مريم روح و روانش را بهم ريخته بود . 
سيما نفسش را پر صدا بيرون داد و به اليكا توپيد: حواست باشه اليكا اگه نگي مريم كجاست و بعدش مريم يه چيزيش بشه مي رم به مامان و بابات درباره ي رفت و امدت با پسراي كف خيابون و شماره گرفتنات و گنده كاريات مي گم ...مريم حتما بهت گفته ديوونه بشم همه چيزو بهم مي ريزم ... نگفته ؟
اليكا كه به شدت ترس برش داشته بود با صدايي لرزان گفت : حالا نه كه خواهر خودتون قديسه است كه منو تهديد مي كنين ...
- مريم قديسه است يا نه رو من نمي دونم ... يا مي گي مريم كجاست يا من يه كاري مي كنم كه ...
اليكا با فكر اينكه سيما برود پيش والدينش و سفره ي كار هايش را پهن كند مي ترسيد با اين حال  وسط حرف سيما گفت : اصلا ... اصلا شما از كجا مي دونين كه من چيكار مي كنم ؟
سيما خنده ي عصبي كرد تا اليكا را بترساند و با بد جنسي گفت : عزيزم بالاخره كه مريم خواهر منه ... بالاخره كه خواهرا پيش هم دلشونو سفره مي كنن ...بالاخره كه خودم يه چند بار مچتونو گرفتم .
اليكا ديگر منطق نمي شناخت زيرا وحشت تمام وجودش را گرفته بود كه والدينش از پسر بازي ها و شماره گرفتن ها و پارتي رفتن ها و كلي وٓ هاي يواشكي اش با خبر شوند .
اليكا با ناراحتي گفت : اگه بگم بهتون به مريم نمي گين ؟ 
سيما با عصبانيت گفت : اه ... مسخره بگو ديگه ديوونم كردي ... نمي گم بهش تا دوستي پاكتون ادامه پيدا كنه .
اليكا با اينكه حس مي كرد اخرش مريم مي فهمد كه او لو اش داده با اين حال از از دست دادن ابرو انقدر ترسانده بودش كه ترجيح مي داد ان را حفظ كند تا دوستي اش با مريم پس به سيما گفت كه مريم كجاست .
-  مريم  رفته پاركي كه توي خيابون (...) هستش.
-با كي رفته ؟ 
اليكا سوال سيما را بي جواب گذاشت و گوشي را قطع كرد و ان را سريع  خاموش كرد تا ديگر شاهد زنگ زدن سيما نباشد .
سيما با عصبانيت گوشي اش را روي صندلي بغلش پرت كرد و با حرص ناليد : اه ... به من چه كه بيام مدام تورو از اينجا و اونجا جمعت كنم ... به من چه ؟!
سيما چند بار پشت سر هم نفس عميق كشيد تا بتواند كمي عصاب خود را كنترل كند و سپس ماشينش را به راه انداخت و رفت به خيابان (..) تا مريم را بيابد.
ویرایش شده در توسط Shrrrtbn
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
وقتي به ان جا رسيد در كنار پارك چشم مي انداخت تا بتواند جاي پاركي پيدا كند ولي در ساعت هشت شب كه مردم براي تفريح به پارك ها هجوم مي اوردند كمتر امكان داشت كه بتواند جاي پاركي پيدا كند . 
سيما با ماشين ارام از كنار ماشين هاي كنار پارك مي گذشت تا بتواند جايي پيدا كند تا اينكه نرسيده به اخر پارك ماشيني را ديد كه مي خواست از جاي پاركش خارج شود . 
كنار ماشين رفت و بوقي زد و شيشه اش را پايين داد و گفت : اقا مي خواين برين ؟
مرد به سيما نگاه كرد و سري به نشانه ي اري تكان داد .
سيما كمي عقب زد تا مرد از جاي پاركش خارج شود .
مرد از جاي پارك خارج شد و سيما سريع ماشينش را در ان جا پارك كرد و موبايلش را برداشت و از ماشين پياده شد و به سمت پارك رفت .
سيما شروع به دويدن در پارك كرد و نگاهش را اين طرف و ان طرف مي چرخاند تا مريم را پيدا كند .
نمي دانست بايد چه طور در پاركي به اين بزرگي اورا بيابد .
شماره ي مريم را گرفت ولي مريم گوشي اش را جواب نداد .
سيما زير لب گفت : حالا ديگه منو مي پيچوني احمق ... دارم برات ... دستم بهت برسه پوستت رو مي كنم.
سيما با ذهني عصبي و اشفته و دلي نگران براي خواهرش  چشمش را روي افرادي كه روي چمن ها زير انداز پهن كرده و نشسته بودند مي چرخاند تا بتواند مريم را پيدا كند .
با خودش مي گفت كه اين دختر خداي دردسر است ... يك دفعه ي ديگر هم مريم يك دردسر بزرگ درست كرده بود . او به خانواده اش گفته بود كه مي خواهد به تولد دوستش برود كه مهماني دخترانه است ولي خانواده شان به او اجازه ندادند و بعد مريم بي اجازه از خانه خارج شده بود و به مهماني رفته بود .
خلاصه سيما با هزار زور و تلفن به دوستان مريم توانسته بود ادرس محل مهماني را بگيرد و وقتي به انجا رسيد تازه فهميد كه مهماني مختلط است و خواهرش مريم را با وضعي افتضاح از مهماني بيرون كشيد و بعد از بوي تند دهان مريم هم فهميد كه او شراب هم نوشيده است.
ان شب جزو مزخرف ترين شب هاي زندگي اش بود زيرا حس مي كرد كه خواهرش زياد از حدش خارج شده و به دختري بي بند و بار كه هيچ چيز و هيچ كس برايش مهم نيست تبديل شده است ... او تبديل به دختري بيش از اندازه بي حد و مرز شده بود ولي با اين حال با ان كه از دست مريم  حسابي عصبي شده بود چون دلش براي او مي سوخت گنده كاري او را لاپوشاني كرد و نگذاشت خانواده اش خبر دار شوند و حالا هم اين اذيتش مي كرد كه نكند اينبار هم خبري افتضاح در پيش باشد . 
دل دلش ناليد : خدايا بس نيست اين همه عصاب خوردي ؟ چرا تموم نمي شه ؟ چرا مشكلات مثل عادت ها پشت هم را محكم مي گيرند و باهم مي ايند ؟!
سيما كمي كه در اطراف پارك پرسه مي زد كم كم متوجه شد كه قسمت هاي روشن و باز تر پارك بيشتر خانواده ها نشسته اند و كمتر پسران و دختران الاف پيدا مي شوند .
به خاطر همين رفت به قسمت هاي مركزي كه كمي شاخه و برگ درختان بيشتر بود و كمي تاريك تر بود چون مي دانست كه جوانان براي كار هاي قايمكي شان به اينجور جاها پناه مي اورند .
حدسش درست بود هرچه به قسمت هاي تاريك تر با حجم انبوهي از درختان و سبزه ها نزديك تر مي شد شاهد جوانان چشم چراني مي شد كه  دسته جمعي روي چمن ها چنبره زده بودند و در حال كشيدن سيگار و قليان بودند .
سيما همانطور كه راه مي رفت و حالش از نگاه هايي كه سر تا پاي  وجودش را مي كاويدند بهم مي خورد در دلش با خود مي گفت كه خوب  است امروز انقدر چهره اش داغون و اويزان است كه نگاه ها او را اينگونه مي درند !
در دلش خدا خدا مي كرد كه مريم از پارك نرفته باشد وگرنه نمي دانست اينبار بايد براي پيدا كردنش كجا مي رفت با اين همه خستگي و افسردگي .
همانطور كه چشم مي چرخاند نگاهش بر روي پسراني جوان مي افتاد كه چون الافاني بي درد با جواناني ديگر مانند خودشان در حال سيگار كشيدن بودند . 
چه تفريحي بود براي اين جواناني كه تازه نفس اند... دلش مي سوخت ... با اينكه خودش هم مثل ان ها جوان بود باز هم دلش مي سوخت ... بيكاري كار بيهوده مي اورد ... يكي مانند سيما از درس و زندگي زده مي شد و گرفتار گذشته اش و ديگري مانند اين جوانان كه تفريح شان عياشي است و بس ... با خودش مي گفت كه چرا يك نفر ان قدر بايد بيكار باشد كه بيايد به جاي رسيدگي به كارهاي مهمش كارهاي ديوانه ها را جزو روزمرگي هايش كند ... ديوانه ها انقدر محبوب قلب ها هستند كه كار هايشان هم محبوب قلب هاست !
همانطور كه داشت به مردم نگاه مي كرد ناگهان نگاهش را اكيپي كه متشكل از چهار پسر و دو دختر بود جلب كرد . نمي دانست چرا به دلش افتاده بود مريم جزو ان هاست ... حس ششم اش داشت او را به مريم نزديك و نزديك تر مي كرد .
همانطور كه چهره ي تك تك شان  را از نظر مي گذراند نگاهش روي يك دختر ثابت ماند  كه از دور بسيار شبيه مريم به نظر مي امد .
در جايش ايستاد و چشمانش را محكم روي هم فشار داد و در حالي كه از حرص دندان هايش را روي هم مي فشرد زير لب گفت : پوستتو مي كنم .
چشمانش را باز كرد و نفس عميقي كشيد و بعد با سرعتي زياد به سمت ان ها رفت .
همانطور كه به ان ها نزديك تر مي شد و چهره ي مريم داشت واضح تر مي شد سيما اخم هايش بيشتر در هم فرو مي رفت و قفسه ي سينه اش از شدت عصبانيت با سرعت بيشتري بالا و پايين مي رفت.
در اين حين مريم قليان را از دست يكي از پسر ها كشيد و با ناز و كرشمه به او نگاه كرد و بلند خنديد و گفت : خفه نشي پيمان ... ديگه نوبته منه ها .
يكي از پسر ها كه پهلوي مريم نشسته بود با شيطنت نگاهي به مريم انداخت و گفت : مريم جون امشب پايه هستي بريم دور دور ؟ 
بعد اشاره كرد به دختر ديگري كه در جمع بود و گفت : هستي خيلي از پايه بودن و باحال بودنت تعريف كرده ها .
مريم امد جواب  پسر را بدهد كه ناگهان متوجه چهره ي برافروخته ي سيما شد كه از دور داشت به ان ها نزديك مي شد . 
مريم ناگهان از ترس و اضطراب از جايش به يك دفعه بلند شد و زير لب گفت : تو اينجا چيكار مي كني ؟
همه رويشان را به سمت مريم گرفتند و با تعجب گفتند : چت شد يه دفعه اي ؟!
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بعد همگي مسير نگاه مريم را دنبال كردند و به سيما رسيدند .
يكي از پسر ها كه نامش پيمان بود با تعجب گفت : اين كيه داره مياد سمت ما ؟
مريم امد از جمعشان بيرون بيايد كه سيما خودش را خيلي سريع به ان ها رساند و فرصت فرار را از مريم گرفت  .
وقتي به ان ها رسيد يك تاي ابرويش را بالا انداخت و با لحني تمسخر اميز رو به مريم توپيد : به به مريم خانوم ... تشريف داشتين حالا  ... چرا بلند شدين ؟ تازه مي خواستين برين دور دور  نه ؟
مريم امد جواب سيما را بدهد كه پيمان بلند شد و رو به سيما با عصبانيتي تصنعي گفت : تو كي هستي كه با دوست دختر من اينطوري حرف مي زني ؟
سيما كه ديگر داشت مي تركيد از خشم دلش مي خواست اين پسر ده پانزده ساله را كه اداي مردان باغيرت را در مي اورد را كتك بزند .
سيما با خشم گفت : به تو چه ؟ تو چيكار داري ؟
مريم سريع به كنار سيما امد و با نگراني گفت : سيما بيا بريم  ... ولش كن .
هستي دوست مريم از جايش بلند شد و با تعجب گفت : مريم اين دختره كيه ؟ كجا مي خواد ببرتت؟
مريم امد جواب هستي را بدهد كه سيما براي اينكه تلافي گنده كاري هاي مريم را دربياورد تصميم گرفت  حال مريم را حسابي جا بياورد  چون انقدر از دست اين دختر كشيده بود كه داشت ديوانه مي شد .
با فرياد رو مريم گفت : چند بار ديگه مي خواي يواشكي از خونه بزني بيرون بري دنبال عياشي ؟ هان چند بار ديگه ؟ خجالت نمي كشي احمق ؟ تو فقط چهارده سالته ! خجالت نمي كشي تو ؟! 
همه ي دوستان مريم از جايشان بلند شده بودند  و با تعجب شاهد فرياد كشيدن سيما سر مريم بودند .
مريم كه حس مي كرد غرورش جلوي دوستانش له شده رو به سيما با عصبانيت گفت : به تو چه ؟ تو چيكاره اي ؟ 
سيما دستش را بالا اورد تا در گوش مريم بكوباند كه پيمان ان پسري كه خود را به عنوان دوست پسر مريم معرفي كرده بود بين سيما و مريم قرار گرفت و رو به سيما با خشم گفت : چرا اينجوري مي كني ؟ مرض داري ؟ 
كم كم توجه همه داشت به ان ها جلب مي شد و همه داشتند دور ان ها حلقه مي زدند .
سيما كه ديگر حسابي منفجر شده بود از شدت عصبانيت پايش  را محكم به قليان شان كه روي چمن ها بود كوبيد و اينكارش باعث شد دوستان مريم از جايشان فرار كنند تا مبادا قليان رويشان برگردد .
دوست پسر مريم امد به سمت سيما خيز بردارد كه دو پسر ديگر او را گرفتند و گفتند : اروم باش پيمان ...اروم باش .
پيمان با پرخاش گفت : بزار پدرشو در بيارم ... زده بند و بساطمون رو بهم ريخته ...
سيما با تمسخر گفت : اِ جوجه كوچولو تو بند و بساطم داري ؟ برو سراغ درس و مشقت.
پيمان كه حسابي از حرف هاي سيما ديوانه شده بود دوباره جري شد و امد دوباره به سمت سيما حمله كند كه دوباره دوستانش دستانش را كشيدند و همان موقع يكي از افرادي كه دورشان جمع شده بود رو به سيما گفت: خانوم تورو خدا صلوات بفرست تمومش كن ... اينا بچه ان ...چيكارشون داري ؟
سيما با عصبانيت رو به مردي ك اين حرف را زد توپيد : به شما مربوط نيست ... اينا بايد والدينشون بفهمن چه كارايي مي كنن تا ادم بشن .
و بعد با عصبانيت رو به مريم گفت : دارم جلو اين دوستاي ارازل و اوباشت مي گم كه اينا ام بدونن ... اگه دفعه ي ديگه تورو تو اين جمعايي كه مناسب سن تو و فرهنگ و ابروي خونوادت نيست ببينم چه مهموني مختلط و چه دورهمي هاي اينجوري  ديگه حاضر نيستم پشتيباني ات رو بكنم و به بابا و مامان همه ي كارات رو لو مي دم تا پوستت رو بكنن  و هم ابروي  دوستاتو  مي برم و با خانواده هاشون درباره ي كاراشون صحبت مي كنم . 
مريم از شدت خجالت و ناراحتي شروع كرد به گريه كردن و از ان جا سريع فرار كرد .
سيما براي ان كه دوستان مريم حساب كار دستشان بيايد و اگر خواستند باز هم  مريم را به جمعشان راه دهند بترسند  رو به دوستان مريم توپيد : اگه ديگه مريم رو با شما ها ببينم يا حتي بفهمم بهش اس ام اس دادين  اون وقت كلاهتون پس معركه است .
يكي از دوستان مريم  با خشم گفت : برو هر غلطي مي خواي بكن .
سيما با لحني مخوف گفت : حالا ببينين براتون چه اشي بپزم.
بعد بي توجه به داد و بيداد هاي دوستان مريم ان جا را ترك كرد و دنبال مريم به سرعت به راه افتاد .
مريم در حالي كه داشت مثل ابر بهار اشك مي ريخت و در پارك مي دويد در دلش هرچه فحش بلد بود را نثار خواهرش مي كرد .
مريم خودش را به دم خيابان رساند كه سيما سريع بازو اش را گرفت و اورا عقب كشيد .
مريم با خشم بازو اش را از دست سيما بيرون كشيد و فرياد زد : بيشعور ... ابروم رو بردي ... مرده شورت رو ببرم .
سيما با خشم گفت : بس كن مريم ... بس كن ... خسته ام كردي ... تو مگه چند سالته كه مدام تو همچين جمعايي مي چرخي؟! هان ؟! 
مريم امد جواب سيما را با پرخاش بدهد كه سيما اورا با قدرت دنبال خود كشيد و او را به انتهاي پارك برد تا به ماشينش برسند.
حالش داشت از نگاه هاي متعجب مردم  كه در طول راه رويشان ثابت مي ماند بهم مي خورد . 
تا به ماشين رسيدند سيما در ان را باز كرد و رو به مريم گفت : برو تو بشين .
مريم با پرخاشگري گفت : ولم كن ... نمي خوام.
سيما نفسش را محكم بيرون فرستاد و گفت : سيما من امروز مدام مثل ديوونه ها بودم نزار يه بار ديگه ديوونگيام رو سر تو خالي كنم .
مريم مانند مجسمه اي گريان به او با عصبانيت خيره شده بود و محلي به حرف هاي سيما نمي گذاشت .
سيما دوباره كلافه شد و با خشم بازوي مريم را گرفت و او را به زور در ماشين نشاند و در را بست و بعد خودش هم سريع سوار ماشين شد و به راه افتادند .
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سيما همانطور كه رانندگي مي كرد پشت سرهم نفس عميق مي كشيد تا كمي ذهنش ارام بگيرد و تپش هاي سريع قلبش هم ارامش بگيرند تا بتواند خواهرش را ارشاد كند .
از نصيحت كردن خوشش نمي امد ولي از حقيقت گويي لذت مي برد . مي دانست مريم مانند هزاران نوجوان و جوان ديگر با حقيقت روزمرگي هايش را نمي گذراند و سعي مي كند مانند خيلي از ادم ها از حقيقت فرار كند .
سيما بيشتر از هر فرد ديگري مي دانست كه حقايق تلخ اند ... مانند زهر اند ... وقتي مي خواهي ان ها را قورت دهي خر خره ات را مي جوند ... سيما هجوم ديوانه هاي زهراگين  را به هر روزش حس مي كرد و كنار امدن با ان ها اورا ديوانه و ديوانه تر مي كرد و حالا يك ديوانه را كنار خود نشانده بود  كه مي خواست اورا قانع كند كه ديوانگي هايش مناسب او نيست و بايد ان ها را دفع كند و اينكار خيلي سخت بود ... خيلي سخت.
مريم در حالي كه داشت هنوز هم بي صدا اشك مي ريخت و نگاهش را به بيرون دوخته بود با بغض ناليد : تو ديوونه اي سيما ... تو احمقي ... وحشي هستي ... تو مريضي ... بايد يه فكري به حال خودت بكني .
سيما نفسش را پر صدا بيرون فرستاد و با جديت گفت : نمي خوام سرت جيغ بزنم چون جيغ و داد هاي قبلم روت اثر نكرده.
مريم با تمسخر گفت: واي خدا ... راست مي  گي ؟  توي احمق كه دوباره مثل هميشه ديوونه بازي هاتو در اوردي بعد مي گي نمي خواي جيغ و داد كني ؟! تو كه هر غلطي مي خواستي بكني كردي !
سيما دوباره داشت عصباني مي شد ...صدايش را بالا برد و گفت : درست حرف بزن مريم ... با بزرگترت درست صحبت كن ... چرا تو نمي فهمي كه كار تو اشتباه بوده كه مسبب اين رفتار من شده ؟!
مريو دستانش را روي سرش فشار داد  و با ديوانگي فرياد زد : احمقاي خر ... شما ها يه ذره درك ندارين ؟ من خسته شدم ... دلم مي خواد ازاد باشم ... به من چه كه خانواده ي ما مذهبي ان و مثل بختك افتادن روي زندگي من ... منم دلم مي خواد مثل بقيه ي دخترا باشم ...راحت بگردم ... من دلم نمي خواد امل باشم و مثل اين اسكُلا رفتار كنم ...
سيما با خشم گفت : مريم چرا تو نمي فهمي دختر اين كارا تو فرهنگ خانواده ي ما نيست ... تو كه حتي تو خانواده روابطت با پسراي فاميل حد و مرز داره اونوقت با پسراي غريبه بي حد و مرزي ... يه ذره به كارات فكر كن ...اگه ما يه خونواده ي باز و اُپِن بوديم شايد اين كارات از نظر فرهنگ خانواده مون مي تونست قابل قبول باشه ولي ما خانواده مون با خانواده هاي ديگه كه شايد تو دور و برت ميبيني  فرق مي كنه .
مريم مشتش را محكم به شيشه ي ماشين كوبيد و فرياد زد: من جدا از شماام ... زندگي من به خودم مربوطه مي فهمي ؟! من بدم مياد اداي اين دختر مذهبيارو در بيارم ... من خودمم ... من اينجوريم .
سيما نفسش را محكم بيرون داد و گفت : تو اينجوري هستي با اين سن ... تو مگه چند سالته كه مشروب كوفت مي كني يا مي ري پارتي هايي كه حتي افرادي كه توش هستن سنشون باتو اصلا هم خوني نداره ... تو هنوز سنت كمه ... كاش حداقل يه دختر هيجده نونزده ساله بودي و از اين كارا مي كردي نه يه دختر چهارده ساله!
مريم با خشم گفت : هي سنمو مدام نزن توي سرم كه سن ات كمه ... به تو ربطي نداره مي فهمي ...
مريم دهانش را به گوش سيما نزديك كرد و با پرخاشگري جيغ كرد : به تو مربوط نيست .
سيما ناگهان دستش را از فرمان ماشين جدا كرد و صورت مريم را به عقب هول داد و با خشم ناليد : احمق خر .
بعد در گوشه ي خيابان توقف كرد و گوشش را از زور درد فشار داد و گفت : احمق پرده ي گوشم پاره شد .
مريم با حرص گفت : حقته ... حقته .
سيما نفس عميقي كشيد و در حالي كه پايش را از شدت عصبانيت تكان مي داد گفت : حالا ك اينجور شد مي خواي به مامان و بابا بگم ببيني چيكارت مي كنن ؟
مريم اخم هايش را در هم كشيد و گفت : هي منو تهديد نكن .
سيما انگشت اشاره اش را به سمت مريم  نشانه گرفت و با تهديد تكان داد و گفت : مناسب سن تو نيست كه بري تو اين مهموني هاي مختلط يا بري وسط دو تا پسر تو پارك بشيني و قليون بكشي و ناز و ادا بريزي براشون ... مريم ابروي بابا و مامان مي ره ... چه بخواي چه نخواي خانواده ي ما مذهبي و سنتي ان و با همين نام و نشون بين مردم معروف شدن ... مطمئن باش اگه جايي در بره كه تو داري از اين كارا مي كني ابرو مي بري ... دختر تو بايد حد و مرز داشته باشي ... مطمئن باش اون خانواده هايي ام كه اهل اين چيزا هستن اجازه نمي دن يه دختر به  كم سن و سالي تو بره اينجور جاها و يا سيگار و قليون بكشه يا مشروب بخوره .
مريم با مسخرگي گفت : اِ تو از كجا مي دوني ؟ 
سيما چشم هايش را از حرص روي هم فشرد و گفت : عزيزم من بيشتر از تو در اجتماع حضور داشتم و با مردم بيشتر سر و كار داشتم ... به هر حال اينجور جمعا مناسب تو نيست ... تو اگه صد سال ديگه ام به اين جمعا بري و سعي كني ادم ديگه اي هم باشي بازم هيچ فايده اي نداره خانواده ي تو همينه كه هست و در اخر اين تويي كه مي سوزي چون هم ابروي خانواده ات رو مي بري و هم عمر و وقت جوونيتو حروم مي كني و هم ممكنه يه وقت يكي ازت سو استفاده كنه و بعد به ريش نداشته ات بخنده ... تو چه جوري به همه راحت اطمينان كني كه مي ري قاطيشون ؟
مريم پوزخند زد و گفت : افرين سيما جون ... افرين ... من الان كاملا ارشاد شدم .
سيما با تمسخر گفت: شايد اگه خودت عصر بهم زنگ نمي زدي الان به اين زودي و به اين بدجوري گير من نميفتادي .
مريم با حرص گفت : مي خواستم خودم بگم كي و كجا بياي دنبالم تا نگرانم نشي كه بخواي اينجوري  رٓدمو بزني .
سيما پوفي كشيد و نگاهش را از مريم گرفت و به بيرون دوخت .
انقدر باهم بحث كرده بودند كه نفهميده بودند چقدر ديرشان شده براي برگشتن به خانه.  
مريم نگاهش را به بيرون دوخت و گفت : چه قدر خيابون خلوته .
سيما زير لب اره اي گفت و در حال نگاه كردن به بيرون بود كه ديد ماشين شاسي بلندي با سرعت زياد يك كم جلو تر از ماشين شان توقف كرد . همان موقع هم يك دختر با سر و وضع افتضاحي خود را كنار ان ماشين رساند.
سيما با خود مي گفت اين دختر ناگهان از كجا سر و كله اش پيدا شده؟! 
اخم هاي سيما در هم فرو رفت و نظاره گر عشوه ريزي هاي دختر در كنار ان ماشين مدل بالا شد.
دختر با راننده ي ان ماشين صحبت مي كرد و بلند بلند مي خنديد .
سيما دلش سوخت به حال اين دختر و امثالش ... دلش به حال اين دختر كه با تن فروشي به نان  شبش مي رسيد مي سوخت ... دلش سوخت ... دلش سوخت چون دختر از نظر او خيلي بيچاره بود ... خيلي بدبخت ... او هم يك ديوانه بود كه به خاطر ان كه ديوانه ها در زندگي روي سرش اوار شده بودند مجبور بود به ديوانه ها تن دهد .
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
سيما از ناراحتي اينكه هم جنسش چنين كاري انجام مي دهد اشك در چشمانش جمع شد و در دلش گفت : انگار ديوانه ها واقعي ام هستند ... فقط خيال و فكر نيستند .
دلش نمي خواست اين دختر امشب هم تن به ديوانه ها دهد. دلش مي خواست اگر خودش روزي نتوانست ديوانه ها را از خودش جدا كند يك نفر را از ديوانه ها جدا كند.
امد از ماشين پياده شود كه مريم با تعجب گفت : كجا داري مي ري ؟
سيما ناگهان فكري به سرش زد و گفت : مريم پول داري تو كيفت ؟ 
مريم به تته پته افتاد و گفت : نه ...نه ...ندارم.
سيما با چشماني ريز شده به او نگاه كرد و گفت : اره جون خودت ... تو بدون پول بري سراغ خوش گذروني ؟! امكان نداره! 
كيف مريم را سريع از روي پايش قاپيد .
مريم با عصبانيت گفت : اِ چيكار مي كني ؟ 
سيما بي توجه به مريم سريع در كيف را باز كرد و تراول هايي كه ته كيف افتاده بود را بيرون اورد و يك تاي ابروهايش را بالا انداخت و با تمسخر رو به مريم  گفت : پول نداشتي ، كاملا مشخصه!
مريم با حرص گفت : به توچه ... مال خودمه .
سيما با تمسخر گفت : بايد دزدي و كش رفتن از خانواده رو به كار هاي قبليت اضافه كنم ؟!
مريم از حرص دست هايش را مشت كرد و امد جواب سيما را بدهد كه سيما در همان حين از ماشين خارج شد و گفت : نيا بيرون . 
بعد در ماشين را بست و در مقابل چشمان حيرت زده ي مريم به سمت ان دختر و ان ماشين مدل بالا رفت .
مريم اخم هايش را در هم كشيد و با نگراني زير لب گفت : يا خدا ! اينبار مي خواد چه غوغايي به پا كنه ؟! 
سيما استرس پيدا كرده كه ان دختر چه رفتاري مي تواند با او داشته باشد يا چه فكري با خود بكند كه سيما مي خواهد اينكار را انجام دهد.
سيما داشت كم كم به ان ها نزديك مي شد كه نگاه دختر به سمتش رفت . كم كم اخم هاي دختر جواني كه سن كمش زير خروار ها ارايش فرو رفته بود در هم  فرو رفت. 
سيما وقتي به ان ها رسيد  بي توجه به چشمان پسر جواني كه پشت فرمان نشسته بود و حواسش جمع او شده بود  رو به دختر گفت: سلام 
پسر جوان خنده ي بلندي كرد و با لحني شيطنت اميز گفت: به به...سلام چه خانم خوشگله .
سيما امد حرفش را به دختر بزند كه پسر جوان كه به خيال خودش فكر مي كرد سيما هم مي خواهد به جمع ديوانه هايشان بپيوندد  پوزخندي زد و رو به ان دختر گفت : ببين جوجو بايد كمتر بگيري ؟ كسايي كه خواهانم هستن انگار زياد شدن...
دختر با لحن لاتي گفت : برو گمشو ... صد تا مثل تو پيدا مي شن ... حالا برا من كلاس مي زاري ؟ 
بعد رويش را به سمت سيما گرفت و با عصبانيت گفت : برو گورتو گم كن عوضي ... كار و كاسبي مارو بهم نزن .
پسر جوان خنديد و گفت : حالا باهم دعوا نكنين ... اگه باهام راه بياين دوتاتون رو...
سيما كه حالش داشت از خزعبلات پسر بهم مي خورد وسط حرفش پريد و گفت : من از اوناش نيستم ...من يه كار ديگه دارم.
دختر ابروهايش را بالا انداخت و گفت : مثلا چيكار؟
سيما با جديت  در چشمان دختر زل زد و گفت : چه قدر قراره بگيري؟ هر چه قدر قراره بگيريو من بهت مي دم تا...
پسر خنديد و وسط حرف سيما با مسخرگي گفت : اوه اوه اوه .
دختر چشمانش گشاد شد و رو به سيما با عصبانيت گفت : چي مي گي تو ؟ برو گمشو زنيكه ... من با هم جنسم نمي پرم.
پسر رو به دختر با مسخرگي گفت : اِ پس تو از اوناشم بودي و ما نمي دونستيم .
سيما اخم هايش را در هم كشيد و به دختر گفت : ببين من كاري با تو ندارم ... فقط مي خوام كمكت كنم كه بجاي اينكه امشب خودتو دست يه ديوونه بدي ازاد باشي ... 
دختر كه تعجبش هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد با تمسخر گفت : اسكل گير اوردي ؟! مسخره مي كني مارو ؟!
پسر با تمسخر رو به سيما گفت : برو رد كارت ديوونه ... چيزي زدي ؟ ... برو تا ما به كارمون برسيم.
دختر كه حرف هاي سيما را جدي نمي گرفت با دستش محكم به تخت سينه ي سيما كوبيد و اورا به عقب هول داد و با خشم گفت : هِري بابا .
سيما دلش مي سوخت كه او انقدر ديوانه بود و ديوانه ديده بود و انقدر ديوانه اش كرده بودند كه كسي كه مي خواست از ديوانگي اش كمي بكاهد را باور نمي كرد .
سيما كه مي ديد صحبت كردن افاقه اي نمي كند چند تراول كه در جيب مانتو اش گذاشته بود را در اورد و در مقابل چشمان دختر گرفت و گفت : چه قدر قرار بوده بگيري هان ؟ صد تومن ؟ دويست ، سي صد؟چه قدر ؟ من پولشو مي دم ولي تو امشب ديگه خودتو قاطي اينجور كارا نكن .
دختر مانده بود كه سيما راست مي گويد يا دروغ چون باورش برايش سخت بود كه كسي مخصوصا هم جنسش به او كمك كند كه او تن فروشي نكند ... اخر او هميشه مورد سرزنش بود ... خودش هم حق مي داد به سرزنش هايي كه پشت سرش بودند ...نمي دانست چرا ته دلش لرزيد ...نمي دانست چرا دلش مي گفت بايد به خودش رحم كند ؟ احساساتي كه خيلي وقت بود ان ها را خاموش كرده بود روشن شده بودند ... 
نگاهي كرد به پول هايي كه در دست سيما بود و سپس به چشمان جدي او خيره شد .
پسر با خشم گفت : مياي يا نه ؟ معطل مي كني چرا ؟ 
ویرایش شده در توسط Shrrrtbn
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
دختر پول ها را از دست سيما بيرون كشيد  و رو به پسر با خشم گفت : برو گورتو گم كن .
سيما لبخندي روي صورتش نقش بست .
پسر فحشي نثار دختر كرد و پايش را روي  گاز گذاشت و با سرعت زيادي رفت .
دختر در حالي كه ژست گرفته بود و دسته ي پول ها را روي كف ان يكي دستش مي زد لبخند سيما را از نگاه گذراند و در حالي كه يك تاي ابرويش را بالا انداخته بود گفت: خيلي خوشحال شدي ؟ 
سيما با ان لبخندي كه چندين وقت بود سراغش نيامده بود گفت : اره .
دختر پوزخندي زد و گفت : مثلا فك كردي اين كارت خير بود ؟ 
سيما به جاي جواب دادن خيره ي چشمان دختر شد و در دلش گفت هيچ ادمي انقدر سياه نيست كه بخواهي او را رها كني ... حتي ادم هايي كه متحمل بيشترين قضاوت ها بودند اگه روزي فقط در يك لحظه قضاوت نشوند و به جايش رنگ ديگري از سمت ديگران ببينند شايد دنياي شخصي شان به رنگي تبديل شودحتي خوش رنگ تر از هر ادمي كه در اين دنيا تا به حال بوده ... سيما ان لحظه احساس مي كرد رنگ نگاه دختر تغيير كرده شايد به خاطر همين بود كه لازم نديد حرف ديگري بزند ...
سيما بي هيچ حرف ديگري به سمت ماشينش حركت كرد .
دختر كه مانده بود سيما از كجا پيدايش شده و دلش مي خواست بداند چرا اينكار را كرده بلند فرياد زد : اوي كجا مي ري ؟ با تواما ؟ تو براي چي به من كمك كردي ؟ مخت معيوبه كه به يه زن خ*ي*ابوني كمك مي كني ؟ 
سيما بدون توجه به دختر سوار ماشين شد .
دختر به طرف ماشين دويد تا جواب سوالش  و كنجكاوي اش را بگيرد كه سيما ماشينش را به راه انداخت و در مقابل چشمان متحير و پر سوال او به سرعت غيب شد.
دختر در وسط خيابان ايستاده بود و متحير بود ... به اسمان نگاه كرد و در حالي كه داشت اشك مي ريخت  گفت : تو كه با من قهر كرده بودي ... منم گفته بودم كه ديگه دوستت ندارم ... پس ...پس چرا اينجوري شد ؟... اين كي بود خدا ؟
پوزخندي زد و دوباره رو به اسمان گفت : نكنه مي خواستي اينو بفرستي كه مثلا بگي كسي ام هست كه بتونه جلوي  من وايسه ؟! 
دختر همانطور ان جا مات و مبهوت ايستاده بود كه ماشين ديگري كنار پايش توقف كرد .
صداي اهنگ ماشين بسيار بلند بود و دو پسر جوان در ان بودند .
ان پسري كه پشت فرمان بود لبخند چندش اوري به دختر زد و گفت : خانوم خوشگله بفرماييد بالا تا درخدمتتون باشيم .
دخترنگاه كوتاه ديگري به اسمان انداخت و بعد در ماشين را باز كرد و سوار شد .
.......
مريم  رو به سيما كه در حال رانندگي بود با تعجب گفت : سيما تو ديوونه اي ...خيلي ديوونه اي !
سيما لبخند كمرنگي زد و چيزي نگفت .
مريم با مسخرگي گفت : حالا فكر كردي اينكارو كردي ديگه سراغ گنده كاري نمي ره ؟! تو تازه كارشو راحت كردي امشب ...
بعد با نيشخند ادامه داد: بدون ذره اي خستگي مزد امشبشم گرفت...
سيما گفت : بيست بار تورو از هچل بيرون اوردم ولي تو هر بار دوباره كار خودتو كردي بزار يه دفعه هم كه شده يه ادم ديوونه ي ديگه رو يه كم روشن كنم .
سيما از حرص گفت : نمي خواد دنبال نجات ادما باشي تو كه هنوز خودتو نتونستي نجات بدي .
با اين حرف مريم ناگهان چيزي در دل سيما تكان خورد .
ديوانه ها از زير سنگي كه سيما مدت زمان كوتاهي بود كه رويشان انداخته بود به بيرون زبانه كشيدند و به سيما دهن كجي كردند .
ناگهان بغضي گلوي سيما را چنگ انداخت و سيما اه بلندي در دل خود كشيد .
............
دختر كه پس از نگاه اخر خود به اسمان سوار ماشين ديگري شده بود مدام در دلش غوغا بود .
در كشمكش عجيبي با خودش گير كرده بود .
پسر سرش را به عقب برگرداند و با خنده اي كريه روبه دختر گفت : خب خانومي امشب امادگي يه دورهمي خاصو داري  ؟ امشب غير من و دوستم يه چند نفر ديگه ام هستن.
دختر كه غرق در افكار خود بود با سردرگمي گفت : چي؟ 
پسر پوفي كشيد و گفت : هستي ديگه؟
دختر دلش به حال احساسات خاموش شده اش كه سرشان را از زير خروار ها اوار بيرون اورده بودند سوخت ... دلش سوخت كه ان بيچاره ها را خاموش كرده بوده است ... عذاب وجدان ناگهان به سينه اش چنگ انداخت و ميل  دوري از سياهي ها در تمام وجودش شروع به رقصيدن كرد .
چه عجيب بود زنده شدن احساسات خاموش شده .
دختر ناگهان چشمانش پر از اشك شد .
پسر با مسخرگي گفت : چرا گريه ات گرفته حالا ؟جواب منو بده! 
دختر در دلش گفت :اين يه نشونه بوده ...نمي دونم چرا دلم و حسم فرياد مي كشند كه اين يك نشونه است  ... شايد خدا مي خواسته بيدار بشم ... مي خواسته بهم يه نشونه بده كه بهم بگه حواسش هنوزم بهم هست.. يه نشونه كه به جاي اينكه خودش بياد روي زمين كنارم بشينه به وسيله ي يه ادم ديگه فرستاده ...
صبرش لبريز شد و ناگهان غوغاي درونش به بيرون گريخت .
دختر با عصبانيت فرياد زد: بزن كنار .
پسر با تعجب گفت : چت شد ؟
دختر  فرياد زد : مي خوام پياده بشم ... بزن كنار .
پسري كه پشت فرمان نشسته  بود با خشم گفت : تو كه مي خواستي پياده بشي مرض داشتي سوار شدي كه بعدش پشيمون بشي ؟!
دختر با خشم كيفش به بازوي پسري كه پشت فرمان بود زد و جيغ كشيد : بهت مي گم بزن كنار .
پسر سريع روي ترمز زد و دختر در ماشين را باز كرد و پياده شد و در را محكم بست و گفت : هِري ... برين گم شين .
يكي از پسر ها فرياد زد: وحشي 
دختر از حرص با پايش محكم به در عقب ماشين كوبيد و فرياد زد : برين گم شين ... اشغالا .
ان ها هم سريع گاز ماشين را گرفتند و رفتند .
دختر در حالي كه اشك مي ريخت به سمت پياده رو دويد و به ديواري تكيه داد و  ارام ارام روي ديوار سر خورد و با كرختي روي زمين زانو زد و سرش را به سمت اسمان گرفت و فرياد زد : نشونه بود ... بگو كه تو فرستاده بوديش ... 
از ته دلش جيغ زد : خدا ...تو نگام مي كردي نه ؟ .. من فكر مي كردم حواست نيست ... فكر مي كردم حالت ازم بهم مي خوره ... فكر مي كردم هرچي درِ به روم بستي ... اين يه نشونه بود ؟! اره ؟! باور كنم كه يه نشونه بود ؟! 
كم كم باروني شروع به باريدن كرد ...
دختر دستانش رو به اسمان دراز كرد و با بغض ناليد : مگه من دوست داشتم كه اينجوري بشه قصه ي زندگيم ... كسي مگه بدبختيه منو ديد ... كسي مگه به دادم رسيد ... من تنها بودم تو اين زندگي لجن ...چيكار مي كردم ؟! 
يه لقمه نون نداشتم كه كوفت كنم ... چيكار مي كردم ؟!باران بي امان روي سر دختر مي باريد .از جايش به سختي بلند شد و در حالي كه دستش را به ديوار پشت سرش گرفته بود تا بتواند سرپا خودش را نگه دارد رو به اسمان پر بغض ناليد : فكر مي كردم نمي شنوي ...مي دوني خدا فكر مي كردم نمي شوي ؟ مي گفتم با خودم همش حالت از من بهم مي خوره ؟! ... 
خنده ي پردردي كرد و در ميان ان خنده ها ناليد: ولي انگار اوني كه هيچ وقت نمي شنيده من بودم ... تو ... تو .. پس تو هميشه حرف مي زدي من نمي شنيدم ... پس يعني من كَر بودم ؟ مي خواستي بهم بگي من نمي شنيدم ؟! من خيلي باهات قهر بودم ... پس انگار تمام اين مدت خودم نمي زاشتم به سمتت پر بكشم ... من ... من ...
بغض عميقي گلويش را چنگ انداخت و نفهميد كه چه شد كه ناگهان همان لحظه حس كرد جاني در بدنش نمانده و زبانش بند امده ،نفهميد چه شد كه ناگهان تمام وجودش هر چه جان داشت از كف داد... فقط در لحظه ي اخر رو به اسمان لبخند كمرنگي زد و در حيني كه داشت به سمت زمين سقوط مي كرد زير لب رو به ان اسمان تيره ي گريان با ته مانده ي جانش گفت : دوستت دارم ... مي دونس...مي دونستم مياي ... بالاخره...
.............
 
سيما و مريم در سكوتي كامل به سر مي بردند و هر دو غرق در افكارشان بودند كه دم خانه ي شان رسيدند .
سيما رو به مريم گفت : پياده شو .
مريم  با تعجب گفت : تو نمياي تو مگه ؟ 
سيما دستش را روي چشمان خسته اش كه درد مي كردند فشار داد و با بي حوصلگي گفت : نه ... برو تو .
مريم با نگراني گفت : حالا مامان و بابا مي گن با كي بودي و كجا بودي اگه ببيند تنها اومدم تو .
سيما در دلش گفت كه مريم هميشه جوري رفتار مي كند كه انگار خانواده اش برايش مهم نيستند در حالي كه الان نگران ريختن ابرويش جلوي مادر و پدرش است ... انگار مريم دارد خودش را مدام گول مي زند.
سيما گفت :تو برو تو من به خونه زنگ مي زنم براشون توضيح مي دم.
مريم باشه اي گفت و از ماشين خارج شد و زنگ در را زد و داخل خانه شد  و بعد نگاهي كوتاه به سيما انداخت و در را بست .
سيما گوشي اش را برداشت تا با مادرش تماس بگيرد كه تازه فهميد كه  چندين و چند تماس از جانب مادر و پدرش داشته كه متوجه هيچ كدام از ان ها نشده بوده و  وقتي علتش را جست و جو كرد كه چرا متوجه صداي زنگ نشده  فهميد كه گوشي اش روي حالت بي صدا بوده است .
شماره ي خانه را گرفت و با مادرش صحبت كرد و در مقابل   ابراز نگراني هاي مادرش نسبت به او و مريم  شروع كرد به سرهم كردن چند دروغي كه دلش نمي خواست بگويد ولي مجبور بود به خاطر خواهرش ان حرف ها را بزند.
به مادرش گفت كه مريم رفته بوده است كتاب كمك درسي بخرد پول نداشته و به او زنگ زده تا بيايد هزينه ي كتاب هايش را حساب كند و تا الان هم مريم را دور خيابان ها گردانده تا كمي حوصله اش باز شود.
خودش در دلش به خود پوزخند مي زد به خاطر اين چرت و پرت هايي كه مي گفت.
بعد هم بهانه اورد كه مي خواهد قرص هايي كه مشاورش برايش نوشته است را از داروخانه بخرد و برگردد .
سيما مي دانست كه  اگر داخل خانه شود بايد كلي حرص بخورد و عصبي شود از دست خانواده اش و تقاص كار هاي مريم را وقتي دارد از او دفاع مي كند به جاي خودش بپردازد.
او حوصله ي ديوانگي ديوانه هاي ديگري را نداشت ... او بيش از اندازه از دست ديوانه ها و ديوانگي هايشان مي كشيد .
ماشين را به راه انداخت و به سمت جايي مي رفت كه نمي دانست كجاست . فقط مي رفت و مي رفت . در خيابان هاي خلوت با سرعتي بسيار كم ماشين را مي راند .
بي هدف مي راند مثل هميشه .
ديوانه ها هم دوباره فرصت گير اوردند و از ان ته بسيج شدند تا پي تنهايي سيما را بگيرند تا او را از ايني كه هست ديوانه تر كنند.
سيما دوباره خاطرات جلوي چشمانش نمايش داده شد .
اشك هايش شروع به چكيدن كرد .
مانند ابر بهار شروع كرد به اشك ريختن و با خود گفت : چرا انقدر زجر ؟ چرا انقدر دردسر ؟ 
وسط خيابان كنار زد و سرش را روي فرمان ماشين گذاشت و شروع كرد به هق هق كردن .
با درد ناليد : خدايا خسته شدم ... اين حجم استرس منو بيشتر از ايني كه هست داغون مي كنه . 
بيشتر زار زد و زير لب گفت : خدا ... خدا
همانطور كه داشت زار مي زد صداي تق تقي شنيد .
سرش را بالا اورد و نگاهش به دختر  بچه اي افتاد كه سر و رويش كمي كثيف بود و با چشماني مظلوم در چشمان او نگاه مي كرد .
سيما همانطور در چشمان دختر بچه خيره شده بود كه او دستانش را بالا اورد و به سيما اشاره كرد كه شيشه ي ماشين را پايين بكشد .
سيما دستمالي را از توي داشبورد ماشين برداشت و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد شيشه ي ماشين را پايين كشيد .
به دختر با بي حوصلگي گفت : كاري داري خانوم كوچولو؟
دختر بچه لبخندي نمكي زد و گفت : خانوم ازم يه جوراب بخر .
سيما ناخودآگاه تحت تاثير لبخند زيبايي كه روي صورت دختر بچه بود لبخندي روي صورتش نقش بست و گفت : چند مي فروشيشون؟
دختر بچه با خوشحالي گفت : مي خواي بخري؟ 
سيما خنديد گفت : قيمتشون چنده خانوم خوشگله ؟
- بهم گفتن كه بگم جفتي سه هزار 
سيما گفت : از كنار در ماشين برو كنار تا من پياده بشم  و بيام ازت جوراب بخرم .
دختر بچه با خوشحالي رفت به طرف پياده رو و سيما هم  از ماشين پياده شد و رفت پيش او .
جلوي او زانو زد و با مهرباني گفت : خب خانوم كوچولو اسمت چيه ؟
دختر بچه خنديد و گفت : زهرا 
سيما با دستانش لپ زهرا را گرفت و ارام كشيد و گفت : چه اسم خوشگلي داري زهرا خانوم خوشگل.
زهرا دوباره خنديد و بعد با مظلوميت گفت : ازم جورابارو مي خري ؟ 
سيما سري به نشانه ي اري تكان داد و گفت : بزار جوراباتو ببينم و انتخاب كنم كه كدومشونو بردارم .
دختر بچه جعبه اي كه محتوي  ده بيست جفت جوراب بود را روي زمين گذاشت و خودش هم روي زمين زانو زد و چند تا از رنگ هاي مختلف جوراب ها را بيرون كشيد و با حوصله شروع كرد به توضيح دادن درباره ي جوراب ها .
- اين جوراب ها خيلي نرم ان و اصلا بو نمي گيرن .
سيما كه از طرز حرف زدن زهرا خنده اش گرفته بود گفت : اون جوراب  قرمز و ابيه رو بده بهم .
زهرا با خوشحالي جوراب را به طرف سيما گرفت و گفت : مباركه .
سيما دستش را به سمت جيبش برد تا پول هاي باقي مانده ي حاصل از ان ماجراي قاپيدن كيف مريم را بيرون بياورد .
در اين حين از زهرا پرسيد : تا كي اينجايي ؟ اصلا خيلي ديره ! ساعت يازده و نيم شبه !
زهرا با ناراحتي گفت : امروز دير اومدم سركار .حالا مجبورم اينجا بمونم. تا همشو نفروشم نمي تونم برگردم.
سيما كه دلش از حرف هاي زهرا به شدت لرزيده بود و ناراحت شده بود با دلسوزي گفت :چند سالته ؟ 
- هفت سال 
سيما خيلي ناراحت شده بود كه يك دختر هفت ساله تا اين موقع شب كار مي كند چون ممكن است يك ادم مريض مزاحمش شود .بعدش هم مگر چند نفر در اين موقع شب در اين خيابان تردد خواهند داشت كه بخواهند از او همه ي اين جوراب هارا بخرند.
سيما در دلش گفت كه اين نهايت بي رحمي است .
امد از پدر و مادرش بپرسد كه كجا هستند كه زهرا با ناراحتي گفت : خانوم نمي خري ؟
سيما با مهرباني لبخندي زد و گفت : تو جعبه ات چند تا جوراب داري خانوم خوشگله ؟
زهرا با خجالت گفت : من شمردن بلد نيستم ... نمي تونم .
سيما گفت : طوري نيست مي ري مدرسه ياد مي گيري .
زهرا با ناراحتي ناليد : من مدرسه نمي رم .
سيما كه ته دلش بد جور لرزيد از ناراحتي براي اينكه حواس زهرا را از ناراحتي اش پرت كند بلند خنديد و گفت : من همه ي جوراباتو مي خرم .
زهرا بلند بلند خنديد و با خوشحالي گفت : همه شو ؟
سيما با لبخند گفت : اره 
بعد يكي از تراول هاي صدي كه توي دستش بود را بيرون كشيد و در دست زهرا گذاشت . مي دانست اين مقدار پول اضافه تر از چيزي بود كه بايد پرداخت مي كرد ولي برايش مهم نبود .مهم اصل عمل بود كه باعث مي شد زهرا سريع تر به خانه اش برگردد.
زهرا پول را جلوي چشمانش گرفت و گفت : اين چه قدره ؟ 
سيما با لبخند گفت : صد هزار تومن.
زهرا با سر در گمي گفت: اين به اندازه ي پول جوراباست؟
-اره مطمئن باش .
زهرا جعبه را به دست سيما داد و گفت : مباركت باشه.
سيما لبخندي زد و گفت : مرسي ، مي تونم ازت يه سوالي بپرسم؟
زهرا سرش را به نشانه ي موافقت تكان داد و گفت : بپرس.
سيما با لحني غمگين گفت : زهرا چي خيلي وقتا اذيتت مي كنه ؟ 
زهرا سرش را پايين انداخت و با ناراحتي گفت : گرسنگي ... گاهي وقتا خيلي دلم درد مي گيره.
سيما قلبش از حرف زهرا درد گرفت .
ناگهان زهرا بلافاصله با خوشحالي گفت : ولي بعدش كه يه ادمايي مثل تو ميان از من همه جورابامو مي خرن تا مي رم خونه اخرش دل دردم خوب مي شه . 
سيما گفت :چرا؟
زهرا گفت : چون غذا مي خورم ديگه .
بعد سكوتي كوتاه زهرا دوباره گفت : توام گرسنه ات مي شه ؟
سيما با لبخندي دردناك گفت :اره منم خيلي وقته كه گرسنه ام .
زهرا با تعجب گفت : تو چرا غذا نمي خوري تا دلت درد نگيره ؟
سيما در حالي كه به زمين خيره شده بود و با ناراحتي گفت: چون درد من از اون دردايي كه خيلي عجيبه .
بعدنگاهش را به چشمان زهرا دوخت و ارام گفت : خيلي عجيب.
زهرا با خنده گفت : من برات دعا مي كنم دردت خوب بشه.
سيما كه از ناراحتي اشك در چشمانش جمع شده بود رفت توي ماشين و جعبه ي جوراب هارا روي صندلي گذاشت و بعد خم شد و از توي داشبورد يك شكلات دراورد و به زهرا داد .
زهرا با خوشحالي شكلات را گرفت و گفت : مرسي خانوم مهربونه .
سيما خنديد و گفت : خواهش خوشگل خانوم.
بعد با جديت رو به زهرا گفت : عزيزم برو سريع خونه ... تو كه ديگه كارتو انجام دادي .
زهرا با خوشحالي گفت : باشه .
سيما با نگراني گفت : خونتون كجاست ؟ مي خواي برسونمت ؟
زهرا گفت : نه نمي خواد 
بعد اشاره كرد به يكي دو تا كوچه عقب تر از جايي كه ايستاده بودند و گفت: خونمون اونجاست ... خودم مي رم ... چيزيم نمي شه .
سيما با مهرباني گفت: پس برو تا من حواسم از دور بهت هست .
زهرا با لبخند گفت : مرسي خانم... خدافظ 
سيما دستش را نوازش گونه روي سر زهرا كشيد و گفت : خدافظ .
زهرا با سرعت زيادي به سمت كوچه دويد .
سيما در دلش گفت : خدا جون به اين بچه ها كمك كن ... ادمات كه خيلي بي رحمن ... همو نمي بينن. 
در چشم هايش اشك جمع شد و در دلش ادامه داد : خدايا ازت مي خوام اين بچه ها را به هر انچه كه مي خوان برسوني .
زهرا به دم كوچه كه رسيد براي سيما از دور دست تكان داد و رفت داخل كوچه و از نظر سيما غيب شد.
سيما چشم هايش را روي هم فشرد تا اشك هايي كه در چشمانش جمع شده بودند نچكند ولي فايده اي نداشت .
هيچ فايده اي نداشت... ديوانه ها به ذهن سيما دوباره در حال حمله بودند ... ديوانه ها تنهايي سيما را مي پرستيدند.
نگاه سيما در اين گير و دار به پل عابر پياده اي خورد .
از پله هايش بالا رفت...روي ان ايستاد و با دستانش نرده ها راگرفت و  از بالا به خيابان سوت و كور نگاه كرد .
اشك هايش مي چكيدند ... نمي دانست چرا مشك اشك هايش هميشه پر است و تمامي ندارد !.
در دلش ناليد : هر روز مي خورم يه پرس غصه من ... كسي نمي بيند هر درد من را...ادم ها خاموش اند و ديوانه ها هوشيار ...
سرش را به طرف اسمان گرفت و خيره به سياهي شب و ستاره هايش ناليد : خدايا من خيلي وقته مردم ... تورو قسم به حقانيتت منو زنده كن .
صداي هق هقش بلند شد و با درد ناليد : خدايا نمي شنوي چي مي گم ... دارم از غصه ها و دردام مي گم ...خدايا چرا من بايد اون زجرو مي كشيدم ؟ چرا من ؟ چرا كسِ ديگه اي نه ؟ چرا من ؟
رو به اسمان فرياد كشيد : چرا ؟
دستش را روي چشمانش فشار داد  و زير لب گفت : مي خوام بيام پيش خودت ... سرمو بزارم روي زانو هات بگم از هر چي بوده و تو بهم بگي هيچي نبوده ... بهم بگي جات امنه ... بگي كه ديوونه هارو بيرون مي كني از ذهنم ...بگي بهم كه افسردگي براي من نيست ...بگي منو خيلي دوست داري ... بگي هر كسي كه ازارت داده را خودم سر جاش مي نشونم.
سيما رو به اسمون فرياد زد : ميام ... الان ميام پيشت .
حس بي پروايي تمام وجود سيما را در بر گرفته بود ... هميشه با خودش مي گفت نمي دانم كه من نمي برم يا چاقو رگ مرا نمي برد ولي اينبار اين حس را نداشت ... اينبار حس پرواز در اوج تمام وجودش را بلعيده بود و ديوانه ها از ان ته پوزخند مي زدند.
سيما  چون پرنده اي بال شكسته كه ديگر  اميدي به خوب شدن بالش نداشت چشمانش را بست و خودش را از لبه ي نرده ها به طرف پايين خم كرد تا شايد رهايي را تجربه كند كه مدت ها در فكرش پر مي زد كه ناگهان موقعي كه مي خواست خودش را كامل رها كند تا به سمت زمين خورنده خود را سوق دهد ناگهان چهره ي مظلوم زهرا در ذهنش نقش بست كه به او مي گفت : برات دعا مي كنم دردت خوب بشه .
ناگهان نفهميد چگونه خودش را عقب كشيد و روي پل پرت شد.
شروع كرد به نفس نفس زدن .
قلبش مانند يك جوجه گنجشك تند تند مي تپيد .
دستش را روي قلبش فشرد و با نفس نفس گفت : خ...دايا ...
اشك هايش چكيد و ناليد : خدا ... خدا...
به زور با تني لرزان از جايش بلند شد و دستش را دوباره به لبه ي نرده ها گرفت و رو به اسمان فرياد كشيد : خدا ...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
(( پايان)) 
 
ویرایش شده در توسط Shrrrtbn
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×