رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند

يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم

منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من

 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و

!غمی از دنيا نداشته باشم

پوووف! منشی ناپديد ميشه

بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من

 من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم

 پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه

مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×